دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کابوس های بیداری.

الان رسما باید4شنبه باشه ولی هنوز خیلی شبِ. ساعت3صبح.
همین الان ساعتم از داخل کشو3صبح رو اعلام کرد. بیدارم. کاملا بیدار. خواب دیدم آتیش گرفتم. یه جایی بودم که تاریک بود. یه اجاق گاز روشن بود. خاموشش کردم. یه پارچه بالاش یا کنارش بود که آتیش گرفت. تکونش دادم خاموش بشه. یه لباس بلند تنم بود. آتیش گرفت بهش. آتیش گرفتم. هرچی زدم روی شعله خاموش نشد. آب. فشار آب کم بود. آتیش بغلم کرد. میسوختم. میسوختم! سوختم!
کاش دیگه اخبار رو نخونم. واقعا این خبرها درستن؟ خدایا حکمتت رو شکر!
در خودم گیج میزنم. من الان باید خواب باشم. خدایا من چه دردیم شده! آخه واسه چی این… خدایا من چه غلطی کنم! آخه واسه چی اینطوری شدم! واسه چی الان! واسه چی اینجا! واسه چی اینجای عمرم! من همیشه دیر بودم ولی این… و من همیشه اشتباهی بودم. و این دفعه کلا رکورد هرچی نکبته زدم. خدایا الان اون بالا نشستی چه هوا میخندی بهم مگه نه؟ خب نخند بیا کمک کن من گیر کردم آخه این کجاش خنده داره؟ اوه نصفه شب کیه پیامک داده؟ بذار ببینم!
بانک ملی موجودی که دیروز گرفتم رو امروز دوباره فرستاد واسم! خاک بر سرش! نکبته خر!
یک کسی با اصرار میخواست هم رو ببینیم حرف بزنیم. از نصیحت شنیدن اون هم در این وضعیت مسخره هیچ خوشم نمیاد. بهش گفتم. میگفت نصیحت نمیکنم پریسا به جان خودت هیچ چی نمیگم که نصیحت باشه فقط ببینیم هم رو2تا جمله حرف بزنیم. حوصله نداشتم. گفتم که چی؟ که تو بگی با خودت اینطوری نکن؟ بگی چی شده؟ بگی رها کن؟ بگی حرف بزن؟ این مزخرفات رو که اینجا هم میشه بگی لازم نیست من حضوری تحملت کنم. طرف زیاد صبوره. خیلی زیاد. میگفت تحمل کردن من اینهمه سخت شده واست؟ حوصله خودداری نداشتم. گفتم بله شده. دیگه نمیخوام تحمل کنم. شماها رو نمیخوام تحمل کنم. طرف خیلی صبوره خیلی. گفت بگو پریسا. کیو تحمل میکنی بگو برم بیارمش واست. نفهمیدم چی شد. به خودم که اومدم دیدم اسمی رو گفتم که مدتهاست بلند به زبونش نیاوردم. نباید میگفتم. کسی نمیتونه واسم بیاردش. و من این دلتنگیه تاریک رو هرگز بلند نمیگم. انگار گفتنش پایانی رو تأیید میکنه که من هرگز باهاش کنار نیومدم. نباید این اسم رو میبردم. سکوت شد. و کسی از قفسه سینه خودم هقهقش رو خورد ولی نتونست. صدای پشت خط سکوت رو شکست و کسی از قفسه سینه خودم هقهق های فروخوردهش رو بالا آورد. فوران بود. شبیه آتیش. صدای پشت خط هنوز میومد.
-الهی بمیرم پریسا. کاش من… اینو نمیشه بیارم واست. به خدا اگر میشد خودم جام رو عوض میکردم باهاش. اون اینجا باشه جای من. به جان خودت میدونم. میدونیم. میدونیم چقدر لازمش داری. آخه چی از دست ما برمیاد؟ دستمون بهش نمیرسه بیا امتحان کن شاید بشه جاش با ما حرف بزنی.
خواستم بگم نمیشه. خواستم بگم نمیخوام. خواستم خیلی چیزها بگم ولی نمیشد. یک کسی از داخل قفسه سینه خودم داشت هقهق های فروخوردهش رو به شدت بالا میآورد. دلم تنگ شده. دلم واست تنگ شده. نمیدونی چقدر! نمیدونی!
از دستت معترضم. چون الان نیستی. الانی که من اینهمه لازم دارم تو باشی. الانی که داخل حدود8میلیارد جمعیت خاک1نفر نیست که بتونم بهش بگم. الانی که لازم دارم باشی. فقط تو باشی و باشی و باشی. دلم واست تنگ شده. آخه یه عزیز چقدر میتونه بی معرفت باشه! مگه یه خواب چقدر زمان ازت میگیره! باور کن شبهای خاکی به معیار شماها خیلی کوتاهن. کاش باشی حتی شده داخل پریشونیه خوابهای من! خیلی لازم دارم الان باشی خیلی زیاد. تو یه ابدیت خلاصی. حالا بیا یک شب خاکی سخت بگذرون و توی خواب من جا شو. مگه چی میشه! یک شب خاکی خسته شو واسه خاطر کسی که اونهمه میدونستیش و اینهمه لازمت داره. دلم تنگ شده واست. خیلی خستم خیلی. از دردی که درد من هست ولی مال من نیست. از قصه ای که هیچ کجاش جای من نیست. از دعایی که دعای من نیست. حتی مجاز نیستم دعا کنمش. میبینی؟ منو میبینی؟ اشتباهم. بد اشتباهم این دفعه. بیا سرم داد بزن. بیا فحشم بده. بیا منو بزن. فقط بیا. به خدا لازمه داد بزنی. فحش بدی. بزنیم. بلکه بیدار بشم از این بخش تاریک جنون که اصلا نفهمیدم چی شد الان و اینجا اینهمه مضحک گرفتارش شدم. هان! خودآزارم؟ مازوخیسمم که چوب و فحش میخوام؟ تعبیرهای همه جهان به جهنم. تو بیا منو بزن. هیچ چی بیدارم نمیکنه. نصیحتهای مادرم. دلواپسی هاش. احساس خطرش. مداراهای خدا. ضربه های عبرت که لحظه به لحظه تماشا میکنم. تکون های دست هشدار تقدیر. هیچ چی بیدارم نمیکنه از این کابوسی که هیچ راهی جز بیداری ازش واسه خلاصی نیست. تو بیا بزن بلکه بیدار بشم. آخه من چه غلطی کنم! آخه چی شد من اینجا گرفتار شدم! کجای عمرم پیچیدم به این فرعی که جاده من نیست! به خدا خاطرم نیست. به خدا خاطرم نیست! من نپیچیدم. اصلا توی هواش نبودم! اصلا نه زمانش رو داشتم نه هواش رو! من چه جوری سر از دل این فرعی تاریک درآوردم؟ اینجا جاده من نیست! این فرعی فرعی من نیست! من در این جاده به هیچ کجا نمیرسم نباید هم برسم! این مسیر راه من نیست! من نباید اینجا باشم! خدایا میدونم عقل دادی واسه همین زمانها ولی ببین من اصلا بوقم بلد نیستم تو بیا خدایی کن و… و چی؟ جدی از خدا چی میخوام؟ که چیکار کنه؟ من الان باید چی بخوام داخل دعاهام؟ که نجاتم بده. خب چه مدلی نجاتم بده؟ این معادله حل نداره. نداره! پس دقیقا خدا چیکار کنه؟ اگر همین لحظه خدا بیاد پایین دستش رو بذاره روی شونه هام بهم بگه خب، بگو، الان دقیقا میخوایی من چه معامله ای کنم واست، من باید چی بگم بهش؟ خدایا نفسم درنمیاد آخه واسه چی من این ساعت از شب بیدار شدم!
اون یک کسی پشت خط پیش از اینکه صحبت به اینجا برسه یه جایی حرصی شد گفت میدونی پریسا درد تو درد نیست مرضه. تو مرض داری. بیدردی دردت شده. داخل خونه گیر کردی. درآمدت در هر حال جوابت رو میده. خونوادت خب تا حد معقول و معمول ازشون خاطر جمعی که درد ناجوری ندارن. خدا رو شکر که ندارن ولی در هر حال تو خاطر جمعی. خودت هم که کسر نداری. شغلت هست. سقفت مال خودته. درموندگی جز ناکامیهایی که پشت سر گذاشتی نداری. فقط نمیبینی که خب فقط تو نیستی. اینهمه سال نشستی درس خوندی و اطرافت اجازه ندادن شبنم توی دلت بجنبه حالا کاری به نتیجه نداریم ولی در هر حال واقعا بهت سخت نگذشت هنوز هم نمیگذره. تو چیزی گیرت نیومده بهش گیر بدی گیر دادی به خودت و مشخص نیست داخل چه جهنمی خودت رو گیر انداختی که نه خودت میشه خلاص بشی نه به کسی میگی که خلاصت کنیم. تو باید درگیر بشی که بفهمی گیر یعنی چی تا شاید سر عقل بیایی و دست برداری از سر خودت.
شاید درست میگفت نمیدونم. من الان هیچ چی نمیدونم. نه درد میخوام نه درمون. درمون؟ درمونم الان دقیقا چیه؟ من باید از خدا چی بخوام؟ خدایا! سردمه. الان فقط میخوام بیدار نباشم. با لباس خواب نازکم نشستم اینجا میلرزم و هی اراجیف مینویسم. خدایا! ببین منو! تو خیلی خدایی. یه کاری کن من بخزم زیر پتو2ساعت آروم بخوابم. آخه قربون خداییت برم! من دارم میمیرم! باشه بیدردم احمقم بوقم اصلا هرچی همه جهانت بگن و بگید هستم. ولی تو بیا یه کاری کن من زیر پتوی کنار دستم بخوابم. بخوابم و خواب نبینم. حتی رویا هم نبینم. باور کن سردمه. باور کن دارم میمیرم. خدایا! به خدا دارم میمیرم! آخه این… خدایا نجاتم بده!
ساعت شد20دقیقه به4صبح4شنبه. من حدود40دقیقه شده که دارم مزخرف میگم. بسه دیگه بذار تمومش کنم تا اینجا منجمد نشدم. فردا باید برم سر کار. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *