دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

انتظار سیاه.

1شنبه ظهر.
داریم از ظهر رد میشیم. تقریبا در بعد از ظهریم. این مزخرفات چیه میگم! دستم نمیره به نوشتن. نه گریه میکنم نه ماتم برده یه طرف فقط منگ و خشک شبیه شاخه ای که مدتهاست جونش رو کشیدن منتظر نشستم. گوش میکنم. به نفس های آخر. به بوق های آخر اون دستگاه کزایی. یعنی دیگه قطع شده؟ یعنی الان داره قطع میشه؟ یعنی خدا داره میبینه؟
رفیق نامجازم رو توی مشتم فشار میدم. هوای مسمومش رو نفس میکشم. گیج میشم. سرفه میکنم. کنارش میذارم. دوباره چندتا کلمه مینویسم. چند جای اینترنت میچرخم. باز برش میدارم. و باز این دور باطل رو تکرار و تکرار و تکرار میکنم.
از این تماشا متنفرم. این انتظار سیاه رو دلم نمیخواد. کاش میشد بخوابم تا… تا کی؟
اون نورهای تیز لعنتی ناغافل یه دفعه نفهمیدم از کجا روشن شدن و دارن مغزم رو سوراخ میکنن. بدجوری روی2راهی گیج میخورم. بلند شم حرکت کنم یا نه؟ این حرکت خطرناکه. ثبات تمام ریشه هام رو تهدید میکنه. باید چشم هام رو به این نور تیز شدید که این دفعه بدجوری نزدیک و بدجوری شدیده ببندم یا بهش جواب بدم؟ نمیدونم الان فکرم کار نمیکنه. چند روزی میشه این داره مستقیم روی مغزم میتابه و هر طرف میچرخم ول کن نیست. تمرکز ندارم. امروز تمام جهان شخصیم در قلمرو این انتظار سیاه میچرخه. من میچرخم. دنیا میچرخه. و خورشید همچنان بیخیال داره میتابه. هوای بهاری از پنجره باز اتاقم وارد میشه و صداهای بیرون شبیه همیشه شبیه هر بعد از ظهر مداوم و بی توقف در جریانن. زندگی بیباک از پایانی که من هیچ مدلی نتونستم عوضش کنم داره پیش میره و من از اینهمه حیرت میکنم. چطور شدنیه؟ اینهمه چطور شبیه روزهای پیش داره پیش میره؟ پس واسه چی همه متوقف نمیشن در سیر این انتظار تاریک؟ واسه چی زمان تلو تلو نمیخوره؟ واسه چی صداهای اون بیرون متفاوت از دیروز نیستن؟ واسه چی هوای امروز یه مدل دیگه نیست؟ واسه چی تابش خورشید متفاوت نشده؟ واسه چی همه چی سر جاشه و هیچ چی متفاوت نیست؟ واسه چی هیچ نشونی از یه اتفاق یه پایان سیاه نگرفته؟ هیچ چیز جز نفس های به شماره افتاده خود من! نامجازم رو میخوام.
باید ورود به سایت رتبه بندی رو بلد بشم. این خیلی جفنگه که هنوز بلدش نیستم. باید امتحانش کنم. خدایا تمرکز نیست. کاش میشد میرفتم بیرون! نمیخوام تفریح کنم فقط میخوام برم بیرون. میخوام اینجا نباشم. پشت سیستم نباشم در این فضای کاغذیه لعنتی نباشم. خدایا کاش میرفتم بیرون! سفره خونه های قدیم. همونها که پیش از کرونا پناه دردها و شادیهای من و رفقا میشدن. خیابون. کافه. هر جا. هر جا! نامجازم رو میخوام.
دیروز هیچ چی ترجمه نکردم. داخل کلاس تیمتاکی حس میکنم تمام زوری که این سالها زدم هیچ فایده نداشت. من باید قویتر از اینها باشم. اون جو مال کلاسه. الان من داخل کلاس نیستم. باید ترجمه هام رو انجام بدم. اینهمه افتضاح نیستم. میدونم که نیستم. نامجاز لعنتیم رو میخوام.
کاش از دم دستم بذارم کنار این نکبت رو! خدایا این امروز نباید دستم باشه! من نمیتونم متوقفش کنم. واسه چی این انتظار سیاه تموم نمیشه! یعنی ممکنه دقیقه90دلت بخواد یه معجزه رو کنی؟
دیشب یک دفعه دیگه دلم خواست مرد زاییده میشدم. به خاطر مادرم. اگر مرد بودم بیشتر به کارش میومدم. من در اطرافم روی هیچ کسی نمیتونم حساب کنم که اگر زمانی خودم نباشم هوای مادرم رو داشته باشه. خودم هم خیلی به دردش نمیخورم ولی دسته کم مدل خودم سعی میکنم بیشتر بفهممش و گاهی جواب میده. این لعنتی چیه من گرفتارش شدم نفسم رو گرفته من واقعا دارم زیادی میرم اینو از دم دستم باید بذارم کنار!
فیلتر شکن ها قفل شدن. تلگرام به هیچ چی جواب نمیده. جهان داره بسته تر میشه. من نمیخوام توی دل این خاک که خاک خودمه بپوسم.
ساعتم از داخل کشوی بغلدستم1بعد از ظهر رو اعلام کرد. دیگه نمیخوام اینجا بشینم و چرت و پرت بنویسم. دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم!

2 دیدگاه دربارهٔ «انتظار سیاه.»

سلام پریسا
بقول شاعر یا نمیدونم کی
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
این گاهی ها بدجور رو اعصابن
ولی خوب هستن و کاریشم نمیشه کرد
کاش همه انتظارا
و اعصاب خوردی ها تموم شن یه روز
حسابی مراقب خودت باش و
به امید صبحی که نمیدونم کجا مونده

سلام ابراهیم. نه گاهی واقعا نمیشود. و پذیرفتن این نشدنها گاهی چقدر دشواره! چقدر! این بار هم نشد! خدا مصلحتش… چی میشه گفت؟ چه فایده داره؟ چی بگم؟ صبح هم… کاش زمانی که میاد ما باشیم تا ببینیم! نمیگم شاد باشی ابراهیم. این روزها این جمله شبیه فحشه واسمون. دلت آرام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *