شنبه شب، 10مرداد1405.
تاریکی پهن شده روی پلکهای خاک. ستارهها چشمِ خورشید رو دور دیدن و حسابی از خجالتِ آسمون دراومدن. زمان قدمزنان به طرفِ قلبِ تابستون پیش میره. به15مرداد نزدیک میشیم!
هوا آتیشیه. دلم یه نسیم میخواد.
نسیم انگار که صدای دلم رو شنیده باشه، نرم و بیصدا خودش رو میرسونه. از لای پنجره وارد میشه و واسه خیالم دست تکون میده. خیال لبخند میزنه. چاقسلامتیشون رو تماشا میکنم. عطرِ خندههای نسیم توی هوای خیالم جاری میشه. عطری لطیف. عطری خنک، ملایم، و… آشنا. به شدت آشنا!
چیزی توی هوای دلم جرقه میزنه. از جنسِ نفسی که بیصدا عقب میکشه. از جنسِ ضربانی که جا میافته. از جنسِ آهی که خودش رو پشتِ لبخندی بیمحتوا مخفی میکنه. دردی کند و تیز توی فضای بینِ ضربانهام قدم میزنه.
-از کجا میای مسافرِ همیشگیِ هستی که عطرت اینهمه آشناست؟
نسیم نگاهم میکنه. خیال نگاهش رو میدزده. آه از پناهگاهش سرک میکشه. ابری خسته از حملِ قطرههای شفاف توی بغلش، به مهمونیِ خورشید میاد. چشمهای آسمونِ دلم خیسن. چندتا قطرهی بازیگوش، شبیهِ چندتا ستارهی بارونخورده، به دعوتِ خاموشِ آه جواب میدن. بارون میباره!
نفسهای خیسم رو عقب میزنم.
-این نباید بشه. نباید!
عقل معترض به آه خیره میشه. آه شرمنده سر تکون میده.
-تقصیرِ من نیست!
تصویرِ ستارهها روی آینه میشکنه. دستم رو برای کنار زدنِ خاطراتِ خیس بالا میبرم.
پریسای داخلِ آینه اخم میکنه. از پشتِ پردههای شفاف تماشاش میکنم. پریسای داخلِ آینه معترض نگاهم میکنه.
-اونها رو پاک نکن. توی اون کله فرو کن که اشک مایهی شرمندگی نیست، حتی در این صفحه از دفترت. این قطرهها دارن میگن که تو هنوز زندهای. بذار راحت باشن.
پردههای شفاف از موجِ عبورِ ساکتِ آه میلرزن. پریسای داخلِ آینه تار میشه. هوای خیال از زمزمهی خیسش آهسته موج میزنه.
-دلتنگی گناه نیست.
آروم به تأییدش سر تکون میدم.
-نه. نیست. اما تلخه. شبیهِ زهر. شبیهِ دردِ تیری که از ناکجا میاد. شبیهِ غافلگیری از یه شبِ تاریک، که ناغافل میرسه و صبح رو از نگاهِ مشتاقت میدزده.
صفحهی نازکِ تماشای تاریکم خیس میشه، چروک برمیداره و مچاله میشه. پریسای داخلِ آینه گریه میکنه. دستم رو برای تسلی به روی آینه میکشم. آینه در زیرِ غبارِ یلداهای تودرتو خم شده. پریسای داخلِ آینه گریه میکنه.
-اما صبح هنوز همونجاست، حتی اگر ما نبینیمش. دیشب امید توی گوشم میگفت، تیرگی رفتنیه. میگفت فردا عاقبت میاد. میگفت خدا هنوز اون طرفِ ظلمت بیداره. میگفت باید صداش کنیم. اونقدر بلند و اونقدر واضح که صدامون از دیوارِ تاریک رد بشه و بهش برسه.
من گریه میکنم. سرم رو به شونههای تنهاییِ اتاقم تکیه میدم و بیشرم، بیپروا، بیپایان گریه میکنم. شب برای من، برای پریسای داخلِ آینه، برای دلتنگی و برای گرمای اشکهامون آغوش باز میکنه. آغوشِ شب پناهدهندهی خوبیه. برای همگیمون جا هست. دستهای نوازشگرِ شب غبار رو از صورتِ خیسِ آینه پاک میکنن. یه دسته ستارهی خندان رقصکنان کنار میرن تا برای چندتا ستارهی جدیدی که پروازکنان تا بیانتهای آسمون بالا میرن جا باز کنن. . من گریه میکنم. همراهِ شب، همصدای خیال، همآواز با رویاهایی که تحققشون برای همیشه در زیرِ مُهرِ بطلان مدفون شدن، بلند و شکسته گریه میکنم.
نجوایی از جنسِ محال زخمهای روحم رو نوازش میکنه. امید با طنینی آهنگین، از ورای دردهای ابدی توی گوشم آواز میخونه.
-هیچ یلدایی ابدی نیست. تماشاهات رو بیدار نگهدار. صبح نزدیکه.
و من، شناور در تبِ رویاهای ترکخوردهام، خوابِ صبحی رو میبینم که هرچند زیبا، هرچند روشن، هرچند تابان، اما جایِ ستارههای رفته در جشنِ پیشوازش خالیِ!
پایان.
شنبه10مرداد1405.
ساعت21و8دقیقه.
-از شبنوشتهای پریسا.-