سلام به همگی.
وایی! وایی بچه هاااا! نظرتون راجع به قورباغه چیه اون هم از مدل درختیش؟
واییی امروز توی مدرسه ما یکی بووووووووووود! نمی دونم کجا در رفت پیدا نشد فقط تمام روز داخل مخفیگاهش از خوشی آواز می خوند و به ریش ما خندید و صداش توی تمام سالن می پیچید و من بیچاره رو درگیر مورمور بی علاج و بچه ها رو درگیر خندیدن به من می کرد. جدی نفهمیدیم چی شد. چند روز پیش هم1جناب موش تشریف آورده بودن و محل کار بنده رو مزین فرموده بودن که خداییش من ندیدم ولی بیننده ها می گفتن موشی بوده واسه خودش!
اون روز موش، امروز قورباغه، فردا هم حتما گودزیلا میاد. آخه شما بگید! این هم شد کار؟
خوب یعنی چی؟ من بدم میاد دیگه! ای بابا!
بیخیال بلکه یادم بره! ولی، وووویییییی! خخخ!
میگم بچه ها تا حالا شده شبیه من، … گاهی که می زنه به سرم1ماجرا هایی درست می کنم که به کف بی کفایت خودم هم جمع بشو نیست. نمی دونم اسم این دیوانگی هام چیه. اشتباه، خریت، لجبازی، نمی دونم چی. ولی تهش1چیزه. هر زمان مرتکب همچین افتضاحاتی میشم واسه اینه که تمام در هایی که باعث میشن دلم بهشون اشاره کنه و نق بهم بزنه بسته بشن. دیگه بازگشتی نباشه. دری نباشه راهی نباشه. گاهی از این کار ها می کنم. چنان هم وحشتناک می کنم که تمااام پشت سرم و هرچی جا مونده ولو میشه و چنان گرد و خاکی میره هوا که دیگه فقط باید در برم. هرچی ازم بر میاد سریع تر و دور تر در برم که دست همون گرد و خاک هوا رفته هم بهم نرسه که خفهم کنه.
و این روز ها از اون زمان های خطرناکه. من زده به سرم و نمی دونم این خشمه یا محکم کاریه یا لجبازیه نکبت مدل پریساییه که بهم فرمان میده. زده به سرم که ویران کنم هرچی رو که… اتفاقا امکانش هم هست. انگار فقط واسه من این امکانه رو ترتیبش دادن. اگر بخوام، فقط لازمه که دست بالا کنم و بگم، اصلا هیچی نگم فقط دست بالا کنم حله. ولی، من، امروز چندین بار تا پشت در هم رفتم ولی بدون صدا در رفتم و هنوز فقط تماشا می کنم. تماشا می کنم و احتمالش خیلی زیاده که انجامش بدم. کاش این از سرم بپره! کاش این امکان کوفتی دم دستم نبود! آخ لعنتی یعنی زمان دیگه ای نبود؟
از این وسوسه خوشم نمیاد بچه ها. از این پایان خوشم نمیاد بچه ها. لعنت! ولی لعنت واسه چی؟ این اشتباه نگاه من بوده هنوز هم هست. تقصیر خودمه که عوامل رو زیاد تر از اون که باید جدی گرفتم و می گیرم. ای کاش این عبرت آخرم باشه!
بیخیال این هم بیخیال.
بهار هم داره میاد. زمستون امسال حسابی پدر من یکی رو در آورد امیدوارم واسه شما ها بهتر گذشته باشه!
اول کار داشتم چی می گفتم؟ آهان قورباغه و موش.
بچه ها چرا هرچی جک و جونوره باید اون طرف ها پیداشون بشه؟ یادمه1دفعه1سوسک اومده بود داخل دفتر که از بس بزرگ بود لولیدنش روی لوله شوفاژ و قرنیز رو می شنیدم. نمی دونم واستون گفتم یا نه. چندتا همکار بینا هم بودن و ندیدنش. از جا پریدم و گفتم1چیزی توی این اتاقه احتمالا سوسکه. بینا های محترم گشتن و ندیدن و باورشون نشد. من اصرار کردم و یکی2تاشون با حالت مخصوص لعنتیشون خنده هاشون رو قورت دادن و گفتن ما که هرچی نگاه می کنیم چیزی نمی بینیم حالا تو…
از شدت نفرت مورمورم شد ولی دیگه هیچی نگفتم. وایی که چه دلم می خواست افسار اراده سوسکه دستم بود و اون زمان می دونستم کجا بفرستمش. نشستم و باقی زمان رو صرف پرداختن به این فکر دلپذیر کردم که اگر می تونستم اون سوسک گنده رو هدایت کنم کجا ها که به تلافی اون خنده و اون لحن لعنتی نمی فرستادمش. دفتر شلوغ شد. صدا ها رفتن بالا و دیگه صدای لولیدن جناب سوسک رو نشنیدم. نمی دونستم آروم گرفته یا من دیگه نمی شنومش. هرچی تمرکز داشتم دادم به گوش هام تا سر در بیارم سوسکه کجا رفت. ولی صداش واقعا نبود. کجا بود؟! خدایا فقط5دقیقه هدایت این مخلوقت رو بده دست من.
دردسرتون ندم. زنگ خورد. رفتیم. تصور سوسک همچنان باهام بود و خودش غیب شده بود البته نه واسه همیشه. ناآگاهیه من از حال جناب سوسک زیاد طول نکشید. فقط تا زنگ تفریح اول. زمانی که دوباره همه جمع شدیم داخل دفتر و من مثل همیشه در گوشه ساکتم نشستم و از شلوغی اطرافم حرص می خوردم. اونجا بود که ماجرا شروع شد. با سر و صدای مشکوک چندتا از همکار های اون سر میز که داشت به پریشونی می زد.
-وای! آی! چیه! چی بود! من! این! پام! شلوار! وویی! و…
صدا ها زیاد شدن و زیاد شدن و رفتن بالا و رفتن بالا و رفتن بالااااا و!!!
جیغ!
-وااااییی آآآآییی شلوارم آآآییی توی شلوارمه وااایییی سوووووسسسسسسک آآآییی ااااااااا….
به نظرم دیگه لازم نباشه توضیحش بدم. وسط1مشت خانم ناباور، 1سوسک خیلی بزرگ، اون هم داخل لنگه شلوار1خانم از همون دسته عزیز! وسط قیامتی که به پا شد به سرعت برق کشیدم عقب که پر جناب سوسک وسط اونهمه پا به من نگیره و فقط1چیز از سرم گذشت.
-خدایا این حال و هوا رو ازم نگیر!
ببخشید خیلی بدجنسم ولی عوضش صداقت دارم. این به اون در!
اون موجود رو من هدایتش نکردم. نمی تونستم. ولی خدا این لطف رو برام و بهم کرد و من بدجنسانه ازش لذت بردم. قاعدتا باید ناراحت می شدم ولی راستش اینه که نشدم. اون لحن سر صبحشون رو این قدر گذشت نداشتم که بتونم فراموش کنم. من اینهمه با ظرفیت نیستم. خدایا ببخش! باید مثبت تر باشم می دونم. می دونم ولی، … کافی بود اون آدم ها فقط به اتکای چشم های بیناشون، به اون صراحت و سرعت و با اون لحن تاریک لعنتی احتمالی که روی اون اصرار داشتم رو رد نمی کردن. دسته کم می شد که بهتر باشن. بلد نیستم توضیح بدم بچه ها احتمالا خودتون بدونید. زمانی که1بینا به طرز بسیار بی تردیدی به دیده هاش مطمئنه و به نظرش خیلی احمقانه میاد که1نابینا به وجود1سوسک بزرگ زیر لوله های شوفاژ اصرار داشته باشه. زمانی که اون بینا نتونه یا نخواد این تمسخر رو قورتش بده و از مدل رد کردنش و از طنین خندهش بزنه بیرون. زمانی که اوضاع به صورتی در بیاد که من ازش بسیار متنفرم.
اتفاقی که اون روز افتاد تقصیر من نبود. یعنی در توان من نبود که همچین کاری کنم. ولی اگر اون روز صبح اون آدم ها فقط1خورده مکث می کردن، فقط1خورده، دسته کم بعد از تموم شدن ماجرا شاید حال بهتری داشتن. شاید هم نداشتن و خیالشون نبود ولی باز هم دسته کم1بنده بدجنس خدا که من باشم، این رو به حساب تلافی اون خنده نیمه فرو خورده و نیمه آشکار نمی ذاشت و بعد از گذشت اینهمه مدت از یادآوری این خاطره لبخند نمی زد.
نمی دونم چند دهم درصد از منظورم رو تونستم انتقال بدم. سعیم رو کردم بچه ها ببخشید بیشتر از این ازم بر نمیاد. توضیحش رو بلد نیستم.
من آدم مثبتی نیستم. اعتراف می کنم که خیلی… زمانی که1کسی با چشم هاش برتریش رو می زنه توی سرم و خواه ناخواه سر به سرم می ذاره نمی تونم از اتفاقاتی که براش می افته خوشحال نشم. خدا ببخشدم. دست خودم نیست. سعی می کنم در اعماق دلم حس ناراحتی رو پیدا کنم ولی واقعیتش اینه که چندان موفق نیستم.
مثلا1دفعه لب پله برقی ایستاده بودیم که بریم پایین. بچه ها من از پله برقی هیچ خوشم نمیاد مخصوصا موقع پایین رفتن. از زمانی که با ارتفاع مشکل پیدا کردم دیگه نشد که به خصوص پله برقی رو دوستش داشته باشم. الان مشکل ارتفاعم خیلی کم شده ولی هنوز نمی تونم پله برقی ها رو خیلی بخوام. با اون هایی که شبیه1سرازیری متحرک هستن راحت تر هماهنگ میشم ولی اون هایی که پله پله میشن رو واقعا دوست ندارم. زمانی هم که قرار باشه ازشون برم پایین دیگه وااااییی!
خلاصه، اون روز لب پله برقی ایستاده بودیم که بریم پایین. خوشم نمیاد نق بزنم و بگم که چه حسی دارم. شجاعتم رو جمع کرده بودم و آماده پایین رفتن که1دفعه1خانم بینا با1عالمه بار و بندیل توی دستش اومد جلو و با صدای نازک و مدل…ش رو کرد به همراه بینای من که:
-این رو از پله برقی می بریدش1وقت می افته هااااا! از پله معمولی ببریدش1باره نیفتهههههه!
حالتش نفرت انگیز بود برای من. همراه بینام، مادرم، دلش شور زد و مردد شد. بهم به شدت بر خورد.
-من چیزیم نمیشه. بلدم بی حرکت وایستم تا برسم اون پایین.
خانمه انگار من وجود نداشتم همچنان خطابش به همراه بینام بود. میگم همراه بینام چون ظاهرا خانمه فقط چشم های ایشون رو می دید و من فاقد صلاحیت برای بحث بودم.
-از پله برقی نبرش خطرناکه هاااا! می افته پاییییییین!
حرص مثل خون توی رگ هام می چرخید.
-خطری نیست. اینکه کاری نداره. من می تونم.
همراه بینام، مادرم، بیشتر مردد شد. پله بلند بود و من کمی تا قسمتی گیج بودم.
-خانم نبرییییش می افته هااااا!
دست مادرم رو گرفتم کشیدم طرف پله.
-بیا بریم مادری زیادی اینجا جا موندیم.
مادرم1دل شد.
-نه مادر از پله عادی بریم بهتره.
آتیش گرفتم.
-لازم نیست من واقعا می تونم. واقعا لازم نیست.
-نه مادر ولش کن چندتا پله هست دیگه بیا.
خانمه که خیالش راحت شده بود با لحن قانع کننده تر و راضی تر و… دوباره به حرف اومد.
-آرههه این طوری بهترههههه!
اصرار کردم ولی مادرم رضایت نداد. معمولا واسه این چیز ها گریه نمی کنم ولی اون لحظه دلم از جای دیگه پر بود. خسته بودم. گیج بودم. حرصی بودم و ناکام از ماجرا هایی که توضیحش اینجا جا نمیشه. گریه نمی کردم ولی خشم داشت منفجرم می کرد. اشک توی چشم هام پر شد ولی مهلت پیدا نکرد بیاد پایین. ما از پله های عادی می رفتیم و خانمه با بار و بندیلش رفت روی پله برقی در سمت راست ما. من با اشک های خشمم درگیر بودم که1دفعه شنیدم1چیزی از طرف راستم گفت:
-ترق، تترق، تتتتررررققق، بام بابام دادام بام بام دام ترق تتررقق بام بوم بابابام تق ترق تق توق تق ….
داد و فریاد مختصری بلند شد که زود فروکش کرد. مادرم و من روی پله های عادی ایستادیم تا سقوط اون خانم خیرخواه با تمام بار و بندیلِ همراه و عواقبش جمع و جور و رفت و آمد های مردم عادی شد. کمتر زمانی این مدلی دلم خنک شد. بچه ها خیلی سعی کردم دلم بسوزه برای اون خانم که دستش آسیب دید ولی… من خیلی بد جوهرم و به نظرم این دست خودم نیست. نمی تونم عوض بشم. دست خودم نیست. واقعا دست خودم نیست بچه ها. از بینا هایی که تصور می کنن مجازن به واسطه دیدن خودشون و ندیدن من اونهمه به خودشون و درستی و برتری های توان خودشون نسبت به من مطمئن باشن و انتظار دارن که من هم این باور مزخرفشون رو بپذیرم بدم میاد. اون قدر بدم میاد که نمی تونم واسه داستان هایی که با این بینش نکبتشون گرفتارش میشن دلم خنک نشه. خیلی گفتم دیگه بسه. خخخ!
نفهمیدم از کجا به اینجا رسیدم. حرف زدنم رو میگم. دلم خواست بیام اینجا بنویسم و از موش و قورباغه گفتم و اومدم تا جوهر خودم که مثبت نیست و خدا می دونه اگر ادامه بدم به کجا ها که نمی رسم. پس به نظرم بهتره کوتاهش کنم.
بچه ها! زندگی قشنگه. با تمام تاریکی هاش.
ایام به کام همگی.