دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

داره بارون میاد!

داره بارون میاد!
اینجا شبِ آسمونی!

اینجا شبِ روی خاک، 1شبِ بی ستاره.
شبی سیاه و سنگین، که انتها نداره!

شبای تلخِ غربت، سیاه و ساکت و سرد،
پر از خیالِ دیروز، پر از جنون پر از درد!

بارون میاد و من باز، سرم به روی دیوار،
اشکای داغِ ای کاش، خسته ام اما بیدار.

پشتِ حصارِ بن بست، گم شده در بیابون،
دلم به رنگِ یلدا، صدام صدای بارون!

چی بگم آسمونی! هوای خوندنم نیست،،
میخوام دیگه نباشم، که جای موندنم نیست.

تکیه به سنگِ بن بست، حصارِ ساکتِ شب،
دارم می پاشم از خود، دارم میمیرم از تب.

سکوتِ سردِ اینجا، شکستنش گناهه!
صدا صدای نفرت، اینجا چه قدر سیاهه!

دفترِ خاطراتم، رفیقِ خورد و خسته،
مثلِ نگاهِ من خیس، مثلِ دلم شکسته.

باز داره بارون میاد، از آسمونِ تاریک،
می باره و می بارم، چه دوریم و چه نزدیک!.

خسته ام آسمونی! اینجا سیاه و سرده!
اشکام شبیهِ آتیش، هوام هوای درده.

صدام کن آسمونی! تا از قفس رها شم،
پر بزنم از این خاک، جفتِ ستاره ها شم.

اونجا که از من و ما، اسم و نشون نباشه،
ضربت و تیر و تهمت، مرامشون نباشه.

می گفتی پشتِ هر شب، یه صبحِ صادقی هست!
بذار که بی نشون شم، شاید تموم شه بن بست!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گوشه ای از1داستان، 1اتفاق، 1درس!

گنجشکه سراپا شده بود نگاه و تماشا می کرد. اون قدر حواسش به مقابلش بود که تقریبا بدون دیدن می پرید. پرواز رو نمی فهمید انگار. فقط می خواست جا نمونه.
-پرپری! پرپری تیهو! آخه کجا میری؟
تیهو مثل تیر می رفت. اگر متوقف می شد شاید انصراف می داد از این رفتن. نمی تونست منصرف بشه. دیگه خسته شده بود از همه چیز. باید می رفت. رودخونه یخی دور نبود.
-تیهو! پرپری! تیهو! وایستا برسم بهت؟ اجازه نمیدم تنها بری.
پرپری تیهو توی دلش خندید.
-مسخره! اجازه نمیدی؟ برو بابا تو هم! جایی که من میرم اجازهش دست کسی نیست جوجه.
سکوت بود و صدای باد که همراه سفیر پرواز توی سرش می پیچید. گنجشک هنوز پشت سرش بود و تیهو می رفت بدون توجه به پشت سرش. جوجه گنجشک اما تمام جونش شده بود نگاه و داده بودش به مقابل.
-چه قشنگه! پر هاش رو ببین! تا حالا با هیچ رنگی پری اینهمه نزدیک نپریده بودم. روی درخت های سبز چه خوش می گذشت. باهام حرف می زد. برام آواز هم می خوند. یعنی واسه من که نه. واسه خودش می خوند و من تشویقش که می کردم می خندید. ببین چه روون می پره. انگار سر می خوره روی باد. وایی تمرکزش رو! من باید بهش برسم! اگر این بره اون طرف رودخونه یخی من این طرف چیکار کنم؟ نه نمیره. من باهاش میرم. تازه تنها نباید بره من باید باشم. آخه جلو تر از روی کوه یخی که ریخته باید بره اگر سرما بهش بزنه بیفته1کسی باید، … آهایی تیهو پرپری یواش تر من نمی تونم برسم!
تیهو شونه بالا انداخت.
-واسه چی باید برسی؟ همینجا باش جات بد نیست. دلت هم خواست1سر تا اون جهان بپر.
جوجه گنجشک چنان حواسش به تیهو بود که شاخه مقابل رو ندید. چنان بد بهش خورد که سرش گیج رفت. تیهو نموند ببینه چی شد. مثل باد رفت و فقط رفت. جوجه گنجشک بدون اینکه متوقف بشه چشم هاش رو بست تا ستاره های جلوی نگاهش محو بشن. سرش به شدت درد می کرد ولی عجله داشت تا زود تر دیدش برگرده مبادا پرپری از نگاهش گم بشه. پیداش کرد. دور شده بود. جوجه با تمام سرعت پرید. تیهو رسیده بود وسط رودخونه یخی. سرما اونجا انگار هوا رو هم منجمد کرده بود. تیهو متوقف شد. جوجه گنجشک با تمام سرعت پرواز می کرد تا بهش برسه. داشت می رسید ولی هنوز دور بود. تیهو1لحظه سرش رو بالا گرفت و به آسمون سیاه عصر زمستون خیره شد. خواست برگرده و1دفعه دیگه به نوک درخت های بلند آشنا نگاه کنه ولی منصرف شد. دیگه جای تردید نبود. بال هاش رو باز نگه داشت و1دفعه عمودی خودش رو رها کرد و مثل1تیکه یخ با سر به طرف آب های یخ زده رودخونه پایین رفت. جوجه گنجشک رسیده بود به لبه رودخونه. کمی جلو تر. جلو تر. تیهو سقوط می کرد بدون اینکه پرواز کنه و مانع سقوط خودش بشه. جوجه گنجشک تماشا می کرد.
-عجب شیرجه ای میره. مثل قرقی هاست! کاش من تیهو بودم! عجب صاف میره! اون1قهرمان راستکیه.
تیهو داشت به یخ های شناور روی آب می رسید. چشم هاش رو بست تا نبینه. اشک هاش توی اون سرما داغ بودن. اشک های وحشت. وحشت منجمد.
جوجه گنجشک محو و مصحور بال هاش رو شبیه تیهو باز کرد و از همون فاصله دور مثل پرپری شیرجه زد. لحظاتی بعد هیچی نبود جز چند تا موج کوچیک که از برخورد2تا جسم نیمه یخ زده به آب های بی حرکت از سرما ایجاد شده بود.
-اونجا رو!
-چی؟
-به نظرم1چیزی پرت شد داخل آب!
-نه1چیزی نیست2تا هستن. از آسمون پرت شدن. پرنده بودن. خودم دیدم.
-اون اولی! لعنتی اون که پرپری تیهوی خودمون بودش!
-اون خیلی زمان پیش زد به سرش ول کن.
-پر طاووسی به اون مدل مهربونت اینهمه بدجنسی نمیاد اون الان غرق میشه.
-خوب بشه. ول کن دم سیاه خودش پرید کسی مجبورش نکرده بود.
ولی2تا بودن.
-آهایی شما ها! مگه ندیدین؟ جوجه گنجشک دیوونه پشت سر اون تیهو خودش رو انداخت توی رودخونه! بجنبید!
-دم کوتاه تو مطمئنی؟
دم کوتاه که برعکس اسمش دمش بیش از اندازه معمولش بلند بود کلافه هوار زد
-اه میگم بجنبید سریع تر!
و خودش مثل فشنگ از جا در رفت و به طرف رودخونه پرواز کرد.
آب سرد و تیز بود. تیهو پر شدن درونش رو از یخ های سوزان احساس کرد و فقط1چیز از سرش گذشت.
-از چیزی که تصور می کردم خیلی سخت تره. کاش تموم بشه!
تاریکیه منجمد ذهنش رو پر می کرد و1سراب از جنس2تا دست قوی که گرفتش و از انجماد کشیدش بیرون.
-هی پرپری! پرپری! تیهوی احمق زنده ای؟ چشم هات رو باز کن ببینم! می تونی صحبت کنی؟ نفس بکش! زود باش بجنب نفس بکش وگرنه میمیری. زود باش دیگه! با تو هستم پرپری!
فشاری که قفسه سینهش رو به شدت آزار می داد و نفس کشیدن چه سخت بود.
در اوایل هشیاری دید که دم سیاه و پر طاووسی و2تای دیگه1تیکه یخ رو می بردنش.
-ببرید نجاتش بدید اگر هنوز میشه نجاتش داد.
-باشه دم کوتاه ولی تو چی؟
-من خودم بهتون می رسم شما ها این جوجه نفهم رو درستش کنید تا بیام.
-باشه رفتیم.
ذهن پرپری آهسته از انجماد خارج می شد. از بین مه تاریک به مقابل نگاه کرد. دم کوتاه بود با همون دم خیلی بلند و پخش و بال های کشیده و نگاه تیزش. تیهو یادش اومد که این موجود همیشه همه چیز زندگی رو به تمسخر می گرفت. حتی با اسمش که درست برعکس موجودیتش بود هنجار های اطرافش رو پس می زد و بهشون می خندید. پرپری یادش اومد که این موجود عجیب رو چه طولانی می شناخت و نمی شناخت. دفعه اولی که هم رو دیدن چه دور بود! پرپری هرگز خودش رو به این آشنای ناشناس عزیز نزدیک حس نکرده بود ولی همیشه پریدنش رو، نگاهش به زندگی و پرواز و شاید همه چیز رو، جذبه مثبتش رو و حال و هوای آزادش رو توی دلش و در سکوتی ناشکستنی تحسین می کرد.
-خوب. مثل اینکه زنده شدی. داشتی می رفتی اون طرف؟ اون طرف رودخونه یخی؟ منطقه خودت؟
تیهو مثل کسی که1دفعه دیگه توی یخ فرو کرده باشنش از جا پرید.
-نه! نه!
دم کوتاه نه حرصی نشون می داد نه شاد. معمولی بود ولی بیگانه.

-مگه تو مال اون منطقه نیستی؟
پرپری دوباره از جا پرید ولی این دفعه صداش رو پیدا کرد.
-من، نه. نه!
دم کوتاه داشت از جا در می رفت.
-به نظرم لازمه بهت بگم خفه شو. واسه چی اومدی این طرف؟ تو که از اولش عشق آبشار اون طرف رودخونه روانت رو گرفته بود اصلا برای چی این طرف می پلکیدی که سرمای سیاه بزنه و گیر کنی؟ تو مال اون طرف رودخونه ای واسه چی میگی نیستی؟ آتیشت که نمی زنن. فقط به نظرم تو1کسی رو آتیش زدی. شاید هم منجمدش کردی.
تیهو داشت به یاد می آورد که تنها نبود. کسی بود. کسی بود! جوجه گنجشک تازه پرواز منطقه سبز این طرف رودخونه یخی که از شروع این پرواز نفرین شده مثل سایه همراهش بود. این دفعه چنان از جا پرید که دم کوتاه با حرص شونه هاش رو چسبید تا دوباره توی رودخونه نیفته.
-معلومه تو چته؟ می خوایی باز پرت بشی؟
-دم کوتاه! محض خاطر خدا! این جوجهه کو؟ کجاست؟ کجا رفت؟
دم کوتاه پوزخند زد. تلخ.
-همراه تو بود از من می خواییش؟
پرپری هوار زد:
-من پریدم توی رودخونه اون چی شد؟
دم کوتاه با آرامشی از جنسی بسیار تلخ جوابش رو داد.
-تو واسه چی پریدی توی رودخونه؟ به نظرت جایی که بال در حال پرواز از سرما توی آسمون یخ می زنه شنا می تونست کمک کنه به منطقه خودت برسی؟
-من نمی خواستم به جایی برسم. به خدا من فقط خواستم تموم بشم تا این سرمای عوضی دست از سرم برداره. سرد بود تاریک بود نفس نبود هیچی نبود من فقط رفتم تا دیگه زنده نباشم. می دونستم مطمئن بودم این مسیر نابودم می کنه ولی رفتم آخه دیگه نمی خواستم زنده باشم. من پریدم توی رودخونه تا دیگه نباشم. ولی اون جوجه دیوونه کجاست؟ تو رو به خدا بگو الان کجاست؟
دم کوتاه همچنان با همون آرامش تلخ و تاریک تماشا می کرد. آرامشی که کاملا مشخص بود داشت از دست می رفت.
-اون همراه تو بود. باهات پرید توی رودخونه. نمی خوام شعورم رو مسخره کنی و بگی که نمی دونستی. تو قدم به قدم از حضورش آگاه بودی. می دونستی. قشنگ هم می دونستی. اون همراه تو بود یادت که نرفته؟
پرپری حس می کرد این دفعه از درون آتیش می گرفت.
-دم کوتاه اون جوجه چی شد؟ من نگفتم بپره.
دم کوتاه این دفعه کاملا از جا در رفت و عربده زد:
-اون پشت سر تو پرید! درست پشت سرت. درست شبیهت! و تو می دونستی اون می پره. می دونی چیکار کردی؟ می دونی چی سرش آوردی؟ می دونی بال های جوجه گنجشکی که هنوز بلد نیست درست بپره چه قدر ضعیفن؟ می دونستی بال هاش رو سرما زده و اگر زنده بمونه شاید دیگه هرگز نتونه درست پرواز کنه؟ می دونستی اگر هم بتونه بپره تا مدت ها بی پروازه؟ می دونستی می شد که این طوری نشه فقط اگر تو این حماقت رو توی سرش نمی کردی که وسط سرمای سیاه خودش رو به آب رودخونه یخی نسپره تا همراه تو برسه اون طرف؟ می دونستی نابودش کردی؟ می دونستی؟
پرپری تمام وجودش شده بود وحشت.
-من بهش نگفتم همراهم بپره.
دم سیاه همچنان آتیش خشم بود.
-بهش هم نگفتی نپره. واسه چی؟ واسه چی کشیدیش اینجا تا این طوری بشه؟ خریتت اینهمه جذاب بود که1نفر دیگه رو هم با خودت بردی وسطش؟
-نه من، من فقط، من نمی دونستم. به خدا بهش گفتم ولی گوش نکرد. من نگفتم همراهم بشه من نگفتم بپره من،
دم کوتاه آه کشید. آهش انگار از عربده هاش تلخ تر بود.
-باشه. باشه فهمیدم. تو بهش نگفتی همراهت بشه. تو بهش نگفتی بپره. تو بهش نگفتی خودش رو نابود کنه.
-دم کوتاه به خدا من بی تقصیرم اون خودش دلش خواست که،
دست دم کوتاه به نشانه فرمان سکوت رفت بالا. پرپری بی هوا کشید عقب. دم کوتاه گرفتش که نیفته.
-من نمی خوام بزنمت. مواظب باش پرت نشی.
پرپری با دست های بی حس دست دم کوتاه رو چسبید.
-دم کوتاه به خدا تقصیر من نبود من فقط از دست سرما در رفتم من نگفتم اون همراهم بشه من نمی دونستم می پره من، …
-بسه. بس کن پرپری. گفتم که فهمیدم. تو بی تقصیری. تو نگفتی. تو هیچی بهش نگفتی. تو نگفتی اون خودش دلش خواست این طوری داغون بشه. باشه. تا حصار های پیچکیه منطقهت می برمت از اونجا دیگه پرنده های اون طرف حلش می کنن.
پرپری حس می کرد نفس از قفسش می پرید.
-به خاطر خدا دم کوتاه!
دم کوتاه از سر حرص و خستگی نفس عمیقی کشید و نگاهش کرد.
-به خاطر خدا چی؟ الان من چی بگم؟ چیکار کنم تو بس کنی؟ تو چی می خوایی تیهو؟ من گفتم باشه. دیگه چی بگم؟
اشک. تلخ. درمونده و تاریک.
-تو رو به خدا نمی خوام چیزی بگی فقط بفهم.
دم کوتاه دوباره از جا در رفت.
-چی رو بفهمم؟ چی؟ چی رو من بفهمم؟ که تو پرنده بی تجربه نفهم یادت رفته بود که سال ها همیشه4تا فصل دارن؟ که تو احمق نمی دونستی توی سال بهار و زمستون همیشه مکمل هم هستن؟ که تو موجود بی معرفت از خاطرت بردی که بهار این طرف رودخونه چه بهشتی داشتی؟ که تو بی مغز دیوونه دلت نخواست به این فکر کنی که همون طور که بهار ها زمستون میشن، آخر هر زمستونی هم بهار میاد؟ این سرمای سیاه میره تموم میشه و لازم نیست به خاطر خلاصی ازش تو خریت کنی؟ چی رو بفهمم؟ اینکه تو چنان نفهمی که هر غلطی کردی جز اینکه بیایی به خودم بگی من سردمه بلکه من می گفتم بهت که اون ته منطقه برگ های انجیری هنوز می تونن کمک کنن و سرما رو تخفیف بدن؟ این ها رو می خوایی که من بفهمم؟ خیال کردی خیلی قهرمانی که سکوت کردی و فقط رفتی از دست سرمایی که میگی عاجزت کرد خودت رو انداختی وسط انجماد در حالی که مدعی هستی می دونستی از بس سخته دووم نمیاری؟ دیگه چی رو باید بفهمم؟ اینکه تو واسه خاطر هیچی1جوجه تازه پرواز رو نابودش کردی؟ این ها رو که خودم فهمیدم تو بگو دیگه چی مونده من بفهمم تا بفهممش. پرپری! پردار نفهم! اشتباه کردی اشتباه!
پرپری دیگه هیچی نمی گفت. هقهق های منجمد داشت نفسش رو می گرفت. دیگه نای تلاش کردن نداشت. فقط با تمام توانی که در خودش نمی دید دستی که توی دستش بود رو چسبید که رها نشه.
-ول کن من باید برم بالای سر گنجشکه. گفتم که تا پیچک های منطقهت می برمت.
-نه! به خاطر خدا نه! این مدلی نمی خوام بری. تو، من، من فقط، …
دم کوتاه دوباره آه کشید. این دفعه خشم نبود. فقط خستگی بود. خستگی از جنس خستگی. بیزاری. انتهای حوصله ای که شاید از اولش هم نبود.
-پرپری! تیهو! ببین! تو تقصیر چندانی شاید نداری. تو فقط اشتباه کردی. فقط اشتباه کردی! فقط اشتباه!
اشک بود و اشک بود و دردی که تموم نمی شد.
-کاش مرده بودم! کاشکی مرده بودم! کاش می مردم! کاش!
سرمایی که سرد تر از سرمای سیاه بود. دستی که دور شونه هاش حلقه شد و چیزی که بال های منجمدش رو پوشوند. برگ انجیری پهنی که دم کوتاه از دوش خودش برداشت و انداخت روی شونه های تیهو.
-بسه دیگه. گریه نکن. با گریه کردن های تو هیچی عوض نمیشه. فقط دفعه های بعد قدم هات رو آهسته تر بردار و به جای سریع تر پریدن، بیشتر تفکر کن. بجنب. تا شب نشده باید تو توی منطقه خودت باشی و من هم برگشته باشم این طرف.
دم کوتاه دیگه منتظر نشد. پرپریه نیمه منجمد و نیمه هشیار رو برداشت و پرواز کرد. پرپری لای برگ انجیری بین دست های دم کوتاه نه از سرما بلکه از هیبت تمام این ماجرا ها می لرزید. ماجرا هایی که1دفعه و به چه سرعتی مثل1کوه یخ ویران گر، از اون ها که هر چند1دفعه از بالای کوه کنار جنگل می اومدن پایین و1منطقه رو به هم می ریختن، اومد و تمام وجودش رو گرفت و همه چیز و همه چیز رو ویران کرد و گذشت.
شروع زمستون. ملخی با پر های به رنگ پروانه. سرمایی که بیشتر و بیشتر می شد. یخ های بالای کوه. سرمای سیاه. پرپری و خشمش از سرما و از ملخ توی منطقه سبز و از زمین و از آسمون و از همه چیز. اون عصر آخری. خط پایان. آخرین پرواز. سرمایی که وحشت همراهش بود. جوجه گنجشک تازه پرواز منطقه سبز. دم کوتاه که بار ها از پرپری و از همه پرسیده بود آیا چیزی هست که شما ها بخوایید به من بگید؟ بار ها و بار ها شده بود که جمعشون کرد و ازشون پرسید. خیلی ها خیلی چیز ها می گفتن ولی پرپری هرگز چیزی نمی گفت. چیزی که باید می گفت رو هرگز نگفت. هرگز به این احتمال متمرکز نشد که گفتنش اگر فایده نداشت شاید بی فایده هم نبود. و بلاخره، به خداحافظیه تاریکی که چند لحظه دیگه شاید واسه همیشه اتفاق می افتاد. سرش رو به شونه های دم کوتاه تکیه داد و بی صدا ضجه زد. دم کوتاه یا خیالش نبود یا زده بود به بیخیالی. فقط پرواز می کرد.
از بالای رودخونه یخی گذشتن. پیچک های منطقه آبشار دیده می شد. دم کوتاه بیخیال پرید و روی درخت های کنار پیچک ها فرود اومد. آهسته دست هاش رو باز کرد و تیهوی به معنای واقعی داغون رو با احتیاط لای شاخه های امن گذاشت زمین.
-خوب تیهو اینجا امنه. لای این برگه بمون اگر حالت جا اومد چند لحظه دیگه خودت بپر اون طرف پیچک ها داخل منطقه خودت و اگر دیدی نمی تونی1آوازک کوچولو بخونی رفیق هات میان کمکت. چیزی نمیشه. اینجا حسابی جات امنه. بال هات هم زود دوباره باز میشن. مواظب خودت باش. اه این طوری گریه نکن اعصابم رو خراب کردی.
پرپری فقط اون دست های آشنا رو گرفته بود و می بارید. چیزی توی سرش نبود جز1عالمه درد و درموندگی و این فکر دردناک و تلخ که دم کوتاه هرگز اون رو تیهو صدا نکرده بود. حتی در اولین دیدارشون. اسمش رو می گفت. همیشه بهش می گفت پرپری. پرپری این رو نگفت. می دونست که دیگه نباید بگه. می دونست که نباید دیگه حرفی بزنه. می دونست که دیگه نمیشه چیزی رو اصلاح کنه. می دونست که فقط ازش بر میاد خاطرهش رو در نظر1آشنای خیلی عزیز از اینکه کرده تاریک تر نکنه. پس دیگه حرف نزد. نه تقاضا کرد، نه هوار زد، نه تلاش کرد، فقط بارید و بارید. دم کوتاه پر های دم بلندش رو پخش کرد و اشک های بی صدا و آبشاریه تیهو رو گرفت.
-بسه دیگه یخ می زنی. و اما حرف آخر. ببین پرپری گاهی ما از بس حواسمون به خودمونه اطراف رو نمی بینیم. ولی اون گاهی ها باید مواظب باشیم چون دیگرانی هستن که ما رو می بینن. دیگرانی که شاید ما بدون اینکه بخواییم و اصلا بدون اینکه بدونیم براشون سرمشق باشیم. همیشه این رو به خاطر داشته باش تا هر زمان خواستی کاری کنی، مخصوصا کاری که مثبت نیست، این احتمال رو بده که نگاهی داره ثبتت می کنه. مواظب باشیم که اگر1زمانی به ناخواهِ خودمون سرمشق شدیم، سرمشق های بدی نباشیم. این سرمشق شدن دست ما نیست و اگر انتخاب با خودمون باشه چه بسا که اصلا دلمون هم نخواد. ولی سرمشق مثبت بودن دست ماست. پس سعی کنیم. خیلی هم زیاد سعی کنیم. داره شب میشه. من باید سریع برسم به منطقه خودم. تو هم1پر بزنی توی منطقه خودت هستیمن باید بجنبم تو هم همین طور. خوب. دیگه خداحافظ پرپری.
دم کوتاه خیلی نرم و آروم دست هاش رو از دست های منجمد پرپری کشید بیرون، برگ انجیری رو دور شونه های سرمازده تیهو مرتب و سفت کرد، از امنیتش لای شاخه ها مطمئن شد، و بعد آهسته و بی مکث بال هاش رو باز کرد و مثل همیشه نرم و روون پرید. تیهو فقط از پشت پرده مهی که تاریک و تاریک تر می شد تماشاش کرد. رفتنش رو تماشا کرد و می دید که اون سایه آشنای آشنا دور و دور تر می شد. سرش رو لای تنها خاطره حاضر و ملموس از دست های آشنا فرو برد و چشم هاش رو بست. برگ انجیری که دم کوتاه با خودش نبرد! پرپری لای برگ آشنا جمع شد و از ته ته دلش بارید.
یادش نبود چه قدر گریه کرد. دلش می خواست همراه اشک هاش جونش هم بره و تموم بشه اما نشد. شب داشت می رسید. هوا داشت سرد تر می شد. اونجا نشستن و منجمد شدن چه فایده ای داشت؟ باید بلند می شد و می رفت تا آخرین درسی که گرفته بود رو اجرا کنه.
-گاهی ما از بس حواسمون به خودمونه اطراف رو نمی بینیم. ولی اون گاهی ها باید مواظب باشیم چون دیگرانی هستن که ما رو می بینن. دیگرانی که شاید ما بدون اینکه بخواییم و اصلا بدون اینکه بدونیم براشون سرمشق باشیم. همیشه این رو به خاطر داشته باش تا هر زمان خواستی کاری کنی، مخصوصا کاری که مثبت نیست، این احتمال رو بده که نگاهی داره ثبتت می کنه. مواظب باشیم که اگر1زمانی به ناخواهِ خودمون سرمشق شدیم، سرمشق های بدی نباشیم. این سرمشق شدن دست ما نیست و اگر انتخاب با خودمون باشه چه بسا که اصلا دلمون هم نخواد. ولی سرمشق مثبت بودن دست ماست. پس سعی کنیم. خیلی هم زیاد سعی کنیم.
صدایی از دور.
-پرپری! پرپری! تیهو! کجایی پرپری!
پرنده های منطقه آبشار با صدا هایی پر از تردیدی از جنس دلواپسی از اطراف منطقه صداش می کردن. سکوت و سکون به این تاریکیه تلخ پایان نمی داد. بلند شد. برگ انجیری یادگار رو روی چشم های تبدارش گذاشت و با اشک هایی از جنس دلش1دفعه دیگه خیسش کرد. بعد بوسیدش و گذاشتش لای شاخه ها تا اگر دم کوتاه زمانی بر حسب اتفاق از اونجا گذشت، ببینه و برش داره. بعد سرش رو بالا گرفت و با صدایی بی نهایت خسته و گرفته به ندای پرنده های اطراف آبشار جواب داد.
-پرپری! کجا بودی! حسابی دلواپست شدیم. تو به نظر من رفته بودی هرس شاخه های تاک های اون پایین. چه جوری از اینجا سر در آوردی؟ تو چرا اینهمه خیسی؟ چی شده؟ اتفاقی برات افتاده؟ اذیتت کردن؟
این آخری پرپری رو بیدارش کرد. باید خیلی سریع حلش می کرد.
-نه! نه نه کسی اذیتم نکرد. من گم شدم نمی دونم یادم نیست.
-یادت نیست؟ تو اصلا، …
-بسه دم پهن. تقریبا شب شده باید از اینجا بریم.
-ولی نوک دراز آخه این،
-میگم بسه. بیایید برگردیم مشکی پر از جا در بره دیگه نمیشه درستش کرد.
-راست میگی. بلند شو پرپری. بلند شو بریم تا شب نرسیده زیرمون نگرفته.
پرپری همراه دم پهن و نوک دراز از بالای پیچک ها گذشت و وارد منطقه اطراف آبشار شد. شب می رسید. زندگی در جریان بود. و پرپری با دلی که اندازه1کوه سنگین و گرفته بود همراهش می رفت در حالی که1درس دیگه از درس های زندگی رو از بر می کرد.
-گاهی ما از بس حواسمون به خودمونه اطراف رو نمی بینیم. ولی اون گاهی ها باید مواظب باشیم چون دیگرانی هستن که ما رو می بینن. دیگرانی که شاید ما بدون اینکه بخواییم و اصلا بدون اینکه بدونیم براشون سرمشق باشیم. همیشه این رو به خاطر داشته باش تا هر زمان خواستی کاری کنی، مخصوصا کاری که مثبت نیست، این احتمال رو بده که نگاهی داره ثبتت می کنه. مواظب باشیم که اگر1زمانی به ناخواهِ خودمون سرمشق شدیم، سرمشق های بدی نباشیم. این سرمشق شدن دست ما نیست و اگر انتخاب با خودمون باشه چه بسا که اصلا دلمون هم نخواد. ولی سرمشق مثبت بودن دست ماست. پس سعی کنیم. خیلی هم زیاد سعی کنیم!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تا فردا

عصر دلگیری بود. ولی دلگیریش به وحشت می زد. سرما می زد به در و دیوار جهان که دستش به خون های در جریان برسه و منجمدشون کنه. من بودم و سراب. باید می رفت. می گفت کوتاه ولی من می دونستم کوتاه نیست. تمام بعد رو در بیداری دیده بودم و این لحظه می دونستم که این تکرار فردا هاییه که برای من دیروز شدن. سعی کردم بهش بگم. سعی کردم به تمام جهان بگم. کسی نبود. کسی نمی شنید. زمان برای توضیح و توجیه نبود. من بودم و سرمایی که تا چند لحظه دیگه دستش بهم می رسید. فقط اون2تا دست رو که آخرین لحظه های حضور امنیت بودن در جهان من چسبیدم و با هرچی درد و وحشت توی وجودم بود ضجه کشیدم:
-تو رو خدا! تو رو خدا نرو! به خدا این اول1ماجرای تاریکه. تو رو خدا!
خندید.
-ماجرا خود من هستم جیرجیرک دیوونه. چشم که باز کنی من اینجام.
چه کلمات آشنایی! بدون جا افتادن1واو داشتم دوباره زندگیشون می کردم!
-به هرچی می پرستی، به خدا، به خاطر من، اجازه نده دوباره شروع بشه! من نمی خوام! دیگه تحمل نمی کنم! نمی کنم! دیگه تحمل نمی کنم!
فقط درد های ضجه های من فرق داشتن. وحشتی که داخلش بود این دفعه درصد بالایی آگاهی قاطیش بود. اطمینان سیاه به اینکه این رفتن به اون کوتاهی که توصیفش رو می شنیدم نیست. باید1طوری می گفتم که توی باوری جز باور خودم جا می شد. نمی شد! خدایا نمی شد! از وحشت ناتوانی خودم داشت نفسم می گرفت ولی کسی نمی دید.
-بخواب تا برسم بالای سرت و خودم بیدارت کنم.
قلبم داشت می ایستاد.
-نه! نه! نه خدا نه! ای خدا مگه من چیکار کردم! خدا نه خدا ای خدای من!
دست هایی که از دست هام خارج شدن. توانی که ازم می رفت مثل خونی که با فشار از1عضو قطع شده بره. هقهق هایی که تمام نفسم رو می خواست تا برای همیشه بگیردش. صدایی که بالا نمی رفت. سایه ای که برخلاف تلاش های وحشتناکم برای متوقف کردنش می رفت. می رفت و محو می شد. سرما و شب با هم حصار ناموجود رو شکستن. زیر فشارشون له می شدم. شب بود و من تنها بودم. ماجرا1دفعه دیگه شروع می شد. استخون هام از شدت سرما می سوختن. جیغ کشیدم ولی صدام یخ زده بود. وحشت خدایی می کرد. توصیف نداشت. شب، سرما، وحشت، درد، توصیف نداشت. هیچ توصیفی جز جهنم، جز کابوس.
-خدا! خدا خداااااا! نه! خداااااا! نه! نه! …
حرکتی کند. آهسته و نامشخص که داشت خیلی خیلی آروم واضح تر می شد. زنگی شبیه صدای مرگ از سرم گذشت.
-اومدن! باید جواب بدم. جواب نمیدم. باید فرار کنم. اگر بمونم زنده نیستم!
فرار ممکن نبود. سنگین شده بودم. فلج شده بودم از سنگینی آگاهی به شروع دوباره دیروز ها.
حرکتی کند که داشت واضح تر می شد. نه تند تر. فقط واضح تر و صدایی که آهسته صدام می زد.
-پریسا! پریسا! می شنوی؟ به من توجه کن! پریسا! خواب می بینی. خوابی. دور نیستی. دستت رو بده بهم و چشم هات رو باز کن. پریسا! بیدار شو!
دست هایی که دست هام رو گرفته بودن و از داخل شب و هوای منجمد می کشیدنم بیرون. واقعی بودن! نمی تونستم. سخت بود.
-بیدار شو پریسا! بیا! بیا پیش من! بیدار شو!
بیداری.
هنوز شب بود. هنوز نفس هام به شدتی ترسناک سریع بودن. هنوز استخون هام از سرما می سوختن. کاملا واضح. در بیداری. هنوز بی اراده چنان هقهق می زدم که حس می کردم سینهم می سوزه. دست های آشنا. دست های سراب.
-چی شده پریسا؟ چی می دیدی؟
ترسیده بودم از جسم خودم که از اختیارم خارج می شد و به تشنج بیداری می باخت. ولی این وحشت فقط برای من بود.
-آروم باش! چیزی نیست! مطمئن باش! چیزی نیست! بمون الان بر می گردم.
باقی توانم در دست هام بود و در صدام. دست هایی که اون دست های آشنا رو چسبیدن و صدایی که فریادی به بلندی2سال شب بی ستاره رو هوار کشید.
-هیششششش پریسا!!! الان تمام ساختمون رو بیدار می کنی!
دیگه خیالم نبود. اگر تمام جهان رو هم بیدار می کردم خیالم نبود. دیگه دست خودم نبود. باید راه این تکرار رو می بستم.
-نمی خوام! نمی خوام! نمی خوام!
-میرم واسه خاطر آب. فقط20قدم. به خدا.
فریادم جیغ می شد. از ترس، از درد، از خشم.
-واسه چی نمی فهمی؟ واسه چی تو نمی فهمی؟ میگم نمی خوام! من نمی خوام! من نمی خوااااام!
-خوب. خوب باشه! ولی آب. فقط1خورده!
حس می کردم هر نفس نفس آخره.
-من آب نمی خوام. به خدا میمیرم. میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم.
-خوب خوب باشه ولش کن. حرف بزن. چی می خوایی؟
چنان بریده بودم و بریده گفتم که خودم چیزی ازش نفهمیدم.
-فقط نمی خوام بری. فقط نمی خوام شروع بشه.
حیرت.
-چی شروع بشه؟ تو چی؟! …
ادراک. سکوتی از جنس ادراک.
-خوب. خوب فهمیدم. باشه. باشه بیخیال آب. جایی نمیرم. هیچ کجا نمیرم. مطمئن باش. مطمئن باش!
آرامش.
محو شدم. آهسته. به آهستگی بالا اومدن2تا دست آشنا. محو شدم بین دست های سراب. سرما هنوز حاکم بود. از شدت لرز به تشنج می زدم.
-باشه فهمیدم. من جایی نمیرم. اینجام. اینجام. تو درست گفتی. باید توجه می کردم. پریسا! ازت معذرت می خوام. به خاطر بی توجهی هام ازت معذرت می خوام. باید می شنیدم. نشنیدم. اشتباه کردم. دیگه تموم شد. دیگه پیش نمیاد. من اینجام. تو اینجایی. سرما می کشه عقب. شب قشنگه. همه چیز آرومه. تو پیش خودمی. دیگه تموم شد. دفعه بعدی نیست. من مواظبم. بهت گوش میدم. جایی نمیرم. به خدا دیگه جایی نمیرم. آروم باش. آروم باش پریسا. آروم باش.
سرما قدم به قدم کشید عقب. بیداریم داشت کامل می شد. اشک هام توی شونه های آشنا محو می شدن. یادم نیست چند لحظه دیگه به هقهق های وحشت های تموم شده گذشت. چه هوای آشنایی! عطر شکلات تلخ. فشار آشنای بیداری. لمس واقعیتی که سفت وسطش بودم با دست هایی که از وحشت و سرما کرخت شده بودن و تازه داشتن حس از دست رفتهشون رو دوباره پیدا می کردن. شب آهسته به سرم دست می کشید و آروم لبخند می زد. صدای نفس هام با طنین نفس های بابا زمان یکی می شد و من می شنیدم. تمام صدای آشنا رو می شنیدم که بهم از آرامش و امنیتی می گفت که نمی دونستم هست یا نیست ولی اون لحظه بود و به هیچ حکمی حاضر نبودم ببازمش.
خواب این بار صاف و بی کابوس می رسید تا ببردم سفر. سفری آرام به سرزمین های ناشناسی که فقط توی دل شب موجود میشن. سبک، نرم، بی صدا، تا فردا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اعصابم خورده. نگید واسه چی. آقا نگید جان ابلیس نگید!

بچه ها سلااام چه طورید؟ خوبید خوشید ایام به کامه و از این لفظ ها؟ ول کن حوصله ندارم بابا!
بچه ها من دوباره اعصابم خورده. آهایی نمی خواد دیگه بگید واسه چی! ول کن بیخیال شدم قابل توجه آریا. خخخ! چیکار کنم باهات خخخ دیگه!
بریم سر اعصاب من. بچه ها جدی جدی حالم خیلی خیته. نگید واسه چی خودم میگم. من بدون طرح و بدون مدل و بدون هیچی به دستور ملکه عشق جیگیلک واسش میز و صندلی می بافتم، میزه رو بافتم تموم شد، مروارید ها ریز بودن میزه از بس سخت بود من منگ شدم، بعدش رفتم سراغ صندلی، اول باید نشیمنش رو می بافتم، نشیمن رو بافتم رفتم برم سر تکیه گاهش، تا نصفه رفتم، طرح نداشتم پدرم در اومد که حالا تکیه گاه رو چه شکلی ببافم که خم نشه هی بافتم هی باز کردم نمی شد، بلاخره تا نصفش رو اومدم بالا، بافتم شل شد، کشیدمش، موج برداشت، بیشتر کشیدمش که1دفعه1چیزی گفت جق. و1چیزی پرتاب شد1طرف. نگو یکی از مروارید های اون گوشه کنار ها شکست و باید می شکافتم تا به محل شکستگی می رسیدم، مرواریده رو عوض می کردم و دوباره می بافتم.
حرصم گرفت گذاشتمش کنار چند روزی نبافتمش، رفتم1چیز های دیگه بافتم تا یادم بره، داخل پرانتز من از دوباره کاری بسیااار بدم میاد، پرانتز بسته، بعدش امروز رفتم سراغ صندلیه که تمومش کنم، نشیمن رو بافتم تموم شد2تا پایه هم بافتم تموم شد، رفتم2تا پایه رو به هم محکم کنم، بافتم شل شد، کشیدم، درست نشد، 1کوچولو بیشتر کشیدم که1دفعه1چیزی گفت جق. و1چیز ریزی پرتاب شد1طرف. نصفه صندلیم رو گرفتم دستم، دیدم توی قسمت نشیمنش1دونه مروارید شکسته و این یعنی اینکه، …
آآآییی شکلک گریهههه زااار زااار نه نمیشه دلم خنک نمیشه شکلک هوااار شکلک عربدهههه شکلک یقه جر دادن و زدن به بیابوووون حالا من چیکار کنم باید همه رو بشکافم دوباره از نصفه های نشیمن ببافم بدم میاد از این مدل کار کردن کاش کلا از اولش می شد ببافم ولی اون قسمت هایی که مرواریدشون نشکسته از بس سفت بافته شدن باز نمیشن باید با قیچی ببرمشون که باز هم مروارید ها رو ترک میده و نمی دونم کدوم ها ترک می خورن که دفعه بعد ازشون استفاده نکنم استفاده می کنم و تا بهشون فشار میاد می شکنهههه خدا شکلک حرص شکلک حرص شکلک گریه شکلک تشنج.
وایی حالم خوب نیست میرم خودم رو بکشم.
آهایی راستی! زندگی قشنگه هرچی هم فحش بدی خودتی. فحش نده الان اعصاب ندارم پا میشم می زنمت ها! گفتم خودتی بگو چشم! عه!
دیگه بسه الان حال ندارم حرف بزنم من رفتم از حرص منفجر بشم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و3شنبه هام

بچه ها سلام. شما ها خوبید؟ من شکر خدا خوبم! شبیه بهارم این روز ها. حال جسمم1لحظه مثبته1لحظه منفی. گاهی خیلی آروم و معتدل زندگیم رو می کنم و2دقیقه بعدش1دفعه چنان گیجی و تهوع و سردردی ضربهم می کنه که میگم این دفعه دیگه آخر کار به کف با کفایت خود حضرت ازرائیله. جز این دیگه مشکلی نیست و من خوبم. عالی!
بچه ها اسکایپم گیر کرده کمککک! من روی گوشیم هم اسکایپ داشتم1دفعه پیش اومد که سیستمم رو خاموش کردم و با گوشی آنلاین شدم. بعدش کلا اسکایپ رو از گوشیم حذفش کردم ولی به نظرم الان دیگه چه باشم چه نباشم این مسخره آف نشونم نمیده. البته مطمئن نیستم ولی1بنده خدایی زمانی که من خونه نبودم خیال کرده بود من هنوز خونه افتادم و کنار سیستم هستم و پیام می داد و زمانی که دید آنلاینم ولی جواب نمیدم ترسید نکنه حالم افتضاح شده باشه و نمی تونم جواب بدم و از این چیز ها. خلاصه من اومدم دیدم طرف1عالمه پیام داده حسابی هم ترسیده و خیلی هم دلواپسه که پریسا امروز هم نتونستی بری سر کار و حالا که آنلاین هستی واسه چی جواب نمیدی و خلاصه به ناخواه حسابی طفلک رو اذیتش کردم. خدا بهم ببخشه من نمی خواستم. خلاصه اینکه اسکایپم گیر کرده کمککک!
خوب این هم از این. حالا بقیهش.
بچه ها مثل اینکه3شنبه ها واسه من باید خاص بشه. البته نه خیلی ولی شاید لازمه به3شنبه ها1کوچولو پر رنگ تر دقیق بشم. هیچی هم نداشته باشه موضوع واسه پست بهم میده. خخخ!
پریروز یعنی3شنبه1روز چند منظوره بود که من الان می خوام گیر بدم به یکی از منظور هاش.
پریروز صبح که رفتم سر کار مثل همیشه سرم به کار خودم بود. ولی مگه می شد؟ بوی بهاری که توی حیاط بود مگه اجازه می داد؟ چند ثانیه کند کردم و آرزو کردم کاش ریه ها و شش هام بیشتر جا داشتن. بعدش رفتم به طرف داخل سالن. خیلی طول نکشید که1سر و صدا های ریز ولی غیر قابل انکاری توجهم رو جلب کرد.
-عه اوناهاش اومد اومد.
-بیا بیا بدو.
-باشه الان.
پیش از اینکه مهلت پیدا کنم از خودم بپرسم این2تا همکار من سر صبحی منتظر کی بست نشسته بودن صداشون پیش از خودشون بهم رسید.
-خانم جهانشاهی! نرو نرو کارت دارم.
همون همکار دیروزیم.
-سلام خانمی صبح به خیر.
-سلام سلام خانم جهانشاهی به دادم برس!
شبیه علامت تعجب شدم.
-به دادت؟ من؟ چی شده؟
-ببین گوشیه من تالک بکش فعال شده اصلا نمی تونم باهاش کار کنم بگو چیکارش کنم درست بشه؟
بغلدستیش خندید. من حیرت کردم.
-تو تالک بک رو می شناسی؟
-آره بابا خودت برامون گفتیش1کاری کن!
-کار؟ کاری نداره برو غیر فعالش کن!
-نمی تونم باهاش بالا پایین برم. بگو من الان چیکار کنم؟
همکار بغلدستی پخی زد زیر خنده و به دادم رسید چون با خندیدنش من هم اجازه داشتم بخندم و توی خودم از خنده منفجر نشم.
-چرا می خندید الان من چیکار کنم؟
-کاری نکن عزیز جان. ببین! تو روی گزینه هات تک ضرب می زنی ما2ضرب. روی گزینه2تا بزن انجام میشه. بالا پایین هم تو تک انگشتی میری ما2انگشتی. با2تا انگشتت برو درست میشه.
اون بنده خدا از بس دلواپس بود مونده بود من چی میگم ولی همکار بغلدستیمون مطلب رو گرفت و در حالی که می خندید گفت من فهمیدم بیا این طوری.

تالک بک گوشیه اون بنده خدا قطع شد و طرف از ته دل گفت آخیییش! درست شد ولی نمی فهمیدم ما3تا چمون شده بود که وسط سالن از خنده ریسه می رفتیم و هر کسی هم بهمون می رسید1سلام چی شده می گفت و می اومد قاطیه خنده های ما. ناظم اومد و در حالی که خندهش گرفته بود دعوامون کرد که زنگ خورده برید سر کلاس هاتون. همون طور در حال خندیدن پخش شدیم و رفتیم سر کار هامون.
من تا ظهر خندیدنم به راه بود و اطرافیانم هم همین طور. 1نصفه روز شاد!
بعد از ظهر داشتم فکر می کردم و برام خیلی جالب بود. من فقط1روز با این جماعت صحبت کردم و این بنده های خدا نرم افزار صفحه خوان گوشیه لمسیم رو شناختن. پس واسه چی اینهمه سال باهاشونم و نق می زنم که این ها این مردم این آدم ها هیچ شناختی از خودم و جهانم ندارن و باهام بیگانه هستن و چنین و چنان؟ آیا این تقصیر خودم نیست؟ آیا من که به عنوان1نابینا وسط بینا ها می چرخم، منِ نابینا که به عنوان یکی از نماینده های جمع نابینا در بین مردم بینا، باید تلاش کنم تا بچه هامون رو به بینا ها بیشتر و بهتر معرفی کنم و توانایی هاشون رو جا بندازم وظیفهم رو درست انجامش دادم؟ آیا اینکه بعد از اینهمه سال همکار هام هنوز خیلی چیزی ازم نمی دونن کوتاهیه من نبود و نیست؟ اون ها در اکثریت هستن و این ما هستیم که لازمه شناخته بشیم. این من هستم که باید تلاش کنم تا خودم و بچه های ما به اکثریت بینا معرفی بشیم. نمیشه من از اون ها توقع داشته باشم که بیان تلاش کنن واسه شناختنم. پس چی شد؟ من که این ها رو می دونم و از خیلی پیش هم می دونستم. پس واسه چی اینهمه با بینا های اطرافم بیگانه باقی موندم؟ و واسه چی اجازه دادم اون ها هم با من و جهانِ ندیدن های من بیگانه باقی بمونن؟
به ادامه این تفکرات نرسیدم. چون چندتا اتفاق پشت سر هم افتاد که ظرف2دقیقه فرستادم به خاک و دوباره کشیدم بالا و اوضاع هرچند از کنترل در نرفت اما حسابی سنگین شد به طوری که من هر تصوری رو یادم رفت و بعدش هم دیگه نفس واسه فکر های این مدلی واسم نموند.
ولی الان دارم بهش فکر می کنم و می دونم که باید جبران کنم. به نظرتون می تونم؟
شاد باشید.
عه راستی بچه ها! زندگی قشنگه! هرچی بگی هم خود خودتی بحث هم نداره حرف هم نداره خودتی خودتی خودتی! واااییی بچه هااا شکلک فرااار من در رفتم تا قشنگیه بعدی یعنی چیزه تا نمی دونم چیه بعدی آآآییی یادم رفت من رفتم!
ایام به کاااام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه ها زندگی قشنگه! عاشقشم! می خوامش!

بچه ها سلام سلاااام احوال شما؟ من حرف ندارم. بیستم بیست! مدت ها بود اینهمه20نبودم. الان هستم. سبکم مثل پر. سریعم مثل باد. پروازیم پرواااااز کردم پرواااااز عشقهههههه شکلک دیوونه!
خخخ!
هیچی نشده هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده البته جز1سری پیچ و تاب های مزخرف که من توی هوای پیچوندن و کشیدنش نیستم و تمامش بیخیال هیچ معجزه ای هم ندیدم، … ولی چرا دیدم. چه معجزه ای بالاتر از زندگی؟ واااییی زندگی قشنگه خیلی قشنگه خیلیییی عشقه!
این مدلی هم نگاه نکن من دلم می خواد زندگیم قشنگ باشه پس قشنگه. تو نمی خوایی بگو زشته. اصلا کریهه. من نمیگم. اتفاقا هر روز قشنگ تر میشه. هر روز که من مثبت تر و سبک تر و سبک بار تر میشم زندگی قشنگ تر میشه. فقط می ترسم1مدت دیگه از شدت خجالت این روز هایی که رد کردم بی افتم بمیرم. شکلک عرق پیشونیم رو پاک می کنم و گوش هام داغ میشه.
خوب الان چیه؟ دارید دنبال اتفاق می گردید؟ ندارم بابا به خدا ندارم. چیزی نشده همین طوری بی خودی من دارم از زندگی عشق می کنم و حالش رو می برم. دوست دارم این حس و حال رو.
امروز توی محل کار گیج می خوردم ولی می خندیدم. من بلند می خندیدم و بقیه هم به وضوح راحت تر بودن باهام. صبح ها توی دفتر دسته جمعی قرآن می خونیم و من همیشه دیر می رسم. امروز1دفعه مثل فشنگ رفتم و یادم رفت در ممکنه بسته باشه و مثل توپ خوردم به در بسته و دلنگ صدا کردم بعدش هم بازش کردم و مثل نوجوون های هیجان زده پریدم داخل و گفتم وایی سلااام صبح به خیر مثل بمب نم دیده خوردم به در. بقیه هم که بعد از2روز می دیدنم سلام سلامشون رفت بالا و خلاصه حال و هوای روحانیه اول صبح رو داقونش کردم رفت. خدا ببخشدم نمی دونستم دارن قرآن می خونن وگرنه آهسته تر وارد می شدم. بقیه1خورده بعد مشغول خوندن و من مثل همیشه مشغول گوش دادن شدم.
زنگ خورد. امروز2شنبه بود. مهدی مریض بود. من بودم و امیرعلی. به نظرم بهش خوش گذشت. ظهر امروز از بس حرف زد من سردرد شده بودم ولی ناراضی نبودم. هنوز هر چند لحظه1بار میگم آآآخخخ و هنوز1دفعه وسط رفتن هام باید بشینم تا از شدت سرگیجه ولو نشم زمین ولی خوبم. عالی. 20. 20!
من خوبم و بهتر هم میشم. زندگی قشنگه و قشنگ تر هم میشه. دست خودمه. تمامش دست خودمه. باید مثبت تماشا کنم تا مثبت باشه. همه چیز. حتی منفی ها. حتی این بیماریه نکبت که2روز از عمرم رو خورد و هنوز هم دست از سرم بر نداشته. ولی بر می داره و میره. باید بره. بچه ها این بینا ها خیلی جالبن. زنگ های تفریح مروارید که می بافم این بنده های خدا چنان قشنگ تعجب می کنن که دلم می خواد بغلشون کنم بخندم. امروز یکی از اون2تا همکاری که با هم تاریک بودیم کنارم نشسته بود. سلام و خسته نباشید جفتمون به هم بلند بود. انگار هر جفتمون1دفعه از حمل این بار تاریک خسته شده بودیم. اون بنده خدا که خیلی پیش سعی کرده بود حلش کنه و من یخم باز نمی شد ولی، … متنفرم از تاریکی های این شکلی. به هم سلام کردیم و خسته نباشید گفتیم. اون از حالم توی این2روز که غیبت داشتم پرسید و من بهش گفتم در حال مذاکره با ازرائیل بودم. اون گفت مثل عید من که باهاش صحبت داشتم. گفتم با کی؟ خندید و گفت با ازرائیل دیگه. هر2تا زدیم زیر خنده. این خنده شروعِ پایانِ تاریکیه بینِ ما بود.
عشقن این مدل پایان ها. وایی یادم نبود همین بنده خدا ازم چندتا توپ مرواریدی واسه نمونه خواست و من تا الان اصلا به یادش نبودم. الان هم که حالش نیست که! شکلک تنبلی. جدی بلند شم برم ببافم بد قولی خوب نیست.
خوب اومدم شلوغ کردم هیچ چیز به درد خوری هم نگفتم و دارم میرم. شکلک دلم می خواد. سایت خودمه. خخخ.
راستی1چیز به درد خور یادم اومد که بگم. بچه ها! زندگی قشنگه! عااااااشقشم! مییییی خوامش!
ایام همگی به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و دل

سلاااام به همگی.
بچه ها آخجون! یعنی آخجون! یعنی آخ، مکث، جون! میشه آخ، جون!
هیچی همین طوری عشقی. چون همه چیز آرومه، چون بهاره، چون من1دفعه فهمیدم که زندگی50برابر چیزی که همیشه اینجا گفتم قشنگه واسم. چیه چپ نگاه می کنی! زندگیه خودمه دلم خواسته قشنگ باشه قشنگ که بوده الان دیگه قشنگ تر باشه واسم. دهه!
واقعیتش، امشب داشتم واسه خودم آخ و واخ می کردم چرت می زدم که دلم صدام زد و گفت پاشو باهات کار دارم. موندم چه فحشی بدم بهش.
-یعنی من دل به بی شعوریه تو ندیدم. بابا من فردا بعد2روز خیر سرم می خوام برم سر کار ول کن الان باز می خوایی حالم رو بگیری؟
-نه بابا من دل مثبتی هستم اتفاقا امشب می خوام بهت1حال اساسی بدم. بعدش تخت بخواب.
-خوب زود بنال خستهم.
-فقط1جمله از طرف دل عزیزت. دردسر تموم شد! راحت باش!
-این که شد2تا جمله! ولی تو چی گفتی؟
-گفتم همه چیز امنه، همه جا آرومه، عه ببخشید برعکس گفتم ولش کن حال درست کردنش نیست، خلاصه که من خوبم و تو هم مجاز هستی از امشب به بعد جدی خوب باشی نه اینکه واسه تلقین به خودت بگی و بعدش یواشکی بزنی به ناکجا.
-زبون دل رو نفهمیدن یعنی حال الانه من. مثل آدم بگو چی می خوایی باز دوباره؟
-مثل آدم که نمیشه. ناسلامتی من دلم آدم تویی. من به زبون خودم میگم تو هم مشکل خودته اگر نفهمیدی.
-عه عجب رویی داره! به زور کوفت خوابم برده بود لعنتی! بگو چه دردته؟
-دقیقا همینه. من درد ندارم تو هم خیلی بی جا کردی به ضرب کوفت خوابیدی. تو کوفت لازم نداری چون من تبم بریده و الان فقط می خوام1چیزی دستم بیاد که، …
-همون کوفت بخوره توی فرق سرت. که باز اذیتم کنی. ببین چیکارم کردی؟ تماشام کن چه بلایی درآوردی سرم؟
-خوب دیدم بسه دیگه تو هم! خواستم بگم می خوام1چیزی بیاد دستم که منتظرش باشم و ازش ذوق کنم و بهم خوش بگذره و تو هم به مرز بپر بپر برسی از خوشی.
-ببین! دل جان! خره! نفهم! دیوونه! احمق! بوق! اشتباهیه خودسر نکبت! مرز بپر بپر بخوره توی سرم. تو نق نزن من هم سبکم هم شادم هم همه چی تموم.
-فقط همین؟
-آره به خدا تو فقط حرف ناحساب نزن حله.
-نمی زنم. حرف ناحساب دیگه نمی زنم. چیز ناحساب هم دیگه ازت نمی خوام. قول دلانه میدم که نخوام. دیگه دوره ترک دیوونگیم تموم شد. دیگه چی می خوایی؟
آه کشیدم.
-هیچی. تو فقط دیگه دیوونه نباش من هیچی نمی خوام.
-دیگه دیوونه نیستم. باور کن. اگر باز ازم نق دیدی بزن داقونم کن!
دوباره آه کشیدم.
-بزنم؟ بزنم که خودم دردم میاد! داقونت هم نمی کنم. از این داقون تر دیگه نمیشی.
-دیگه آه نکش3تا نشه. بیخیال شو. من ول کردم تو دست بردار نیستی؟ ناسلامتی من دلم الان که دست از سرت برداشتم تو زیر فرمان منطق هستی و منطق میگه آه نکش اشک هم نداشته باش فردا باید بری بیرون از این تخت و این خونه و الان مثل1تیکه سنگ بخواب که دیر هم شده!
-واقعا؟ یعنی دیگه از امشب تو عاقلی؟ بهت اعتماد کنم؟
این دفعه نوبت اون بود که آه بکشه.
-عاقلم؟ به نظرت دل میشه که عاقل باشه؟ دل کارش دیوونگیه. عاقل نمیشم ولی این1مانع رو رد می کنم فقط به خاطر تو! تا دفعه بعدی و موانع بعدی که باز بزنه به سرم. حالا بخواب تا نظرم عوض نشده.
آخر های حرف هاش رو بین خواب و بیداری می شنیدم. داشت نامفهوم تر می شد. داشت خوابم می برد. خیلی خسته بودم خیلی زیاد! خوابم برد و انگار خواب دیدم که دلم آهسته زمزمه می کرد:
-پریسا! خوابی؟
خواب بودم. خواب دیدم انگار که دلم آه رو زمزمه کرد و بلند و عمیق و یواشکی آه کشید.
-طفلک! چه قدر اذیتت کردم! اعتماد! به دلت هرگز اعتماد نکن. بخواب. به عقلت می سپرم از امشب خیلی مواظبت باشه و هر زمان دستت واسه باز کردن در های غیر مجاز بالا رفت، فرمان توقفش محکم باشه تا طرفش نری. این تنها کاریه که از دست من برات بر میاد. و اعتماد، نه! نکن! هرگز به دل اعتماد نکن! هرگز بهش اعتماد نکن!
دیگه خواب ندیدم. خوابم برد. الان هم خوابم و دارم1عالمه رویای رنگی می بینم. می بینم که آسمونی شدم. مثل پرنده ها. می بینم که تمام آسمون بی مرز و بی منطقه مال خودمه. خودم و تمام پروازی های جهان. می بینم که همه با هم، دسته جمعی سبک و شاد میریم آسمون. میریم به پیش. میریم سفر. سوار باد میشیم و همگی و همگی جدا از هر زمستون تاریکی میریم سفر. خواب می بینم که بلند می خندیم. خواب می بینم که بلند می خونیم. پاییز تاریکه! همراه هم باشیم! بهار نزدیکه! بهار نزدیکه! نزدیکه!
خواب می بینم که همگی دست توی دست هم، بال در بال هم، صدا به صدای هم می خونیم و می خندیم و پیش میریم. خواب می بینم که کوه با دیدن دسته به این بزرگی1تعزیم می کنه و میره از سر راهمون کنار. خواب می بینم که از هر سدی رد میشیم چون همگی و همگی پرنده های1آسمونیم. و چه بد که می دونم تمامش خوابه. و خواب می بینم که وسط اینهمه بهشت می شنوم1صدایی آروم و از جنس بارون های بی صدا و یواشکی زمزمه می کنه:
-اعتماد نکن! هرگز به دل اعتماد نکن! به من اعتماد نکن!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عطر مبهمی از هوای دیروز

بچه ها سلام. حال احوال؟ خوبه دیگه مگه نه؟
من هم شکر خدا.
بچه ها قبل از هرچیز یکی معلوم نیست واسه چی به قول خودش دوباره فیلت شده کامنت هاش نمیاد. تمام خشمش از این ماجرا رو توی ایمیلش بسته بندی کرد و فرستاد واسه من. درضمن گفت اینجا بگم که هست و می خونه فقط کامنت هاش نمیاد و پدر من بیچاره رو درمیاره اگر1نفر اینجا از این بلایی که سرش اومده بخنده. صبر کن ببینم! چی شد! 1نفر دیگه بخنده پدر من درمیاد؟ آخه واسه چی؟ شکلک حیرت. شکلک حیرت بیشتر! شکلک اعتراض! شکلک خشم معترضانه! بابا این که نمیشه الان1کسی بیاد بخنده به به قول خودش فیلت شدن این من باید پدرم دربیاد؟ آخه این درسته؟ من اعترااااااض داااااارم عجب داستانیه ها!
یکی توی ایمیلت گیر دادی به پست هنر که امروز صبح نزدم! بابا شاید1کسی1زمان هایی در وضعیت پست زدن نباشه! شاید طرف مریض شد اومدن بردنش درمون! شاید طرف محل کارش هم نرفت از بس اوضاعش قلم قاطی شد. شاید الان هم ولو شده داره پست می نویسه. شاید در ادامه ماجرای امروز صبحش فردا هم نتونه بر سر کارش. در چنین موقعیت زشتی پست هنر سیری چند آخه؟ تازه تو هم که اون آموزشی ها رو پست به حساب نمی آری که خخخ! آخجون بچه ها این نمی تونه کامنت بده هرچی دلم می خواد بهش میگم! خخخ فقط خدا رحم کنه به من در زمانی که یکی دوباره بتونه کامنت بفرسته! شکلک وحشتی دهشتناااااک! خخخ! خخخ! خخخ!
بچه ها! مشکلی نیست فقط، روز های پر فشاری رو سپری می کنم. غمگین نیستن فقط سنگین می گذرن. فشار میارن و میرن. به من. به شونه هام. به چشم هام. به دلم. روز های پر فشاری هستن این روز ها واسه من. خیلی قشنگن فقط سنگین میرن.
بچه ها برام دعا کنید که سریع تر بره و به خیر تموم بشه. باشه؟ لطفا!
بیخیال بریم1خورده حرف بزنیم.
امروز عصر من به مادرم حسودیم شد و به جونش نق زدم و آخرش هم یواشکی1کوچولو داشت گریهم در می اومد از حسودی.
آقای آگاهی یادتون هست در مورد بستگی های ما صحبت کردیم؟ یکی از مثال های شما یخچال بود و من کاملا باهاش موافق بودم. یادتون که هست!
یخچال من این هفته بعد از1مدت طولانی که باهام مدارا کرده بود بلاخره کار دستم داد و مجبور شدم عوضش کنم. البته بد نشد بهترش رو خریدم فقط، … به کسی نگید ولی دلم1کوچولو، … قدیمیه رو دوست داشتم. بهش عادت کرده بودم. حس می کنم1چیز آشنا داره میره. شکلک عاقل که نیستم که!
خلاصه، یخچاله خسته شد و مجبورم کرد عوضش کنم. 1جدیدش رو خریدم آوردیمش خونه. عصر بود و کارگر ها داشتن زور می زدن اون هیکل رو بیارن داخل و سنگین بود و خلاصه ماجرا داشتیم. تصور کنید این هیاهو رو توی کریدر آپارتمان.
مشغول بودیم و در4تاق باز بود که دیدیم در ها باز شدن و همسایه ها اومدن بیرون. سلام و احوال پرسی و1قدم جلو و جلو تر و… رسیدن دم در و…
-یخچال خراب شده؟ تعمیرش می کنید؟
-نه می فروشیمش1جدیدش رو گرفته این دختر ما.
-وایی مبارک باشه میگم کمک نمی خوایید؟ واسه جا به جایی؟
-نه ممنون کارگر ها دارن انجامش میدن.
کارگر ها رفتن و همسایه ها بودن.
-بفرمایید داخل بفرمایید!
-چه جوریش رو گرفتید؟ سلام سلام ببخشید سلام … … …
اومدن داخل و حسابی شلوغ شد. من توی کار خودم مونده بودم. اگر چند ماه پیش بود حسابی و حسابی از جا در می رفتم ولی اون لحظه اصلا بدم نیومد که هیچ، خیلی هم دلم می خواست بیان بشینن1چایی با هم بخوریم. ننشستن و بچه هاشون هم اومدن و1کوچولو سرپا موندن و یخچاله رو دیدن و رفتن. من و مادرم حسابی خسته شده بودیم. نشستیم به چایی خوردن. زنگ در رو زدن. مادرم رفت باز کرد. همسایه بود.
-سلام سلام ببخشید ها!
-سلام خواهش می کنم بفرمایید داخل چایی حاضره.
-نه ممنون فقط مثل اینکه این یخچال قدیمیه رو می خوایید بفروشید.
-آره اگر خدا بخواد.
-خوب من با همسرم صحبت کردم گفت به ما بفروشید.
-آخه تقریبا فروختیمش. طرف می خواد بیاد ببره.
-ای بابا نه دیگه به ما می گفتید ما دنبال1همچین موردی بودیم!
-باور کنید نمی دونستم.
-حالا شوهرم میگه اگر اجازه بدید بیاد1نگاهی کنه عیب که نداره داره؟
-نه اختیار دارید چه عیبی بفرمایید.
من حجاب نداشتم و در رفتم. پشت در موندم و گوش دادم. خانم همسایه بعدی هم اومد و همسر خانم اولی هم اومد و بعدش همسر خانم دومی هم اومد و بچه های کوچولوشون هم اومدن و خلاصه ظرف1دقیقه اتاق پر شد از صدای سلام و علیک و خنده و اظهار نظر های شوخی و نیمه جدی در مورد اینکه چه جوری مشتری اولی رو از سر باز کنیم و به همسایه جنس رو بفروشیم. شلوغیه دلچسبی بود که چند لحظه طول کشید. همسایه ها حرف می زدن و می خندیدن و مادرم1ظرف شیرینی خونگی که داشتیم با چایی می خوردیم رو بهشون تعارف کرد که همه گذاشتن به حساب شیرینیه یخچال جدید من و خوردن و خندیدن و رفتن بیرون. دلم گرفته بود بچه ها. اون لحظه ها عطر قدیم ها رو داشتن. قدیم هایی که پدربزرگ ها برامون می گفتن. زمان هایی که هر کسی1چیز نو می خرید همسایه ها می اومدن1سلامی می کردن و از در های همیشه باز خونه ها می رفتن داخل و می نشستن داخل اتاق و بساط مبارک باشه و بعدش حرف ها و خنده ها و چایی خوردن های دسته جمعی به راه بود. زمان هایی که هر چیزی، از خرید1جنس نو گرفته تا1اتفاق عالی و بزرگ توی1خونواده می شد دست مایه برای1شب نشینیه خیلی عالی و طولانی پر از شادی و پر از خنده و پر از صفا و شور و حال. اون چند لحظه توی اتاق همیشه ساکت من، عطر مبهمی از اون گذشته های عزیز رو داشتن. مادرم از کی نگاهم می کرد؟!
-چیزی شده؟ باید الان خوشحال باشی! چرا ناراحتی؟
-مادری شما ها خیلی بدید هرچی کیف توی زندگیه1آدم می شد کرد شما ها توی بچگی هاتون بردید. پس ما چی؟ پس من چی؟
بنده خدا مادرم!
-چی میگی؟ من که نمی فهمم.
-مادری واسه چی ما امسال عید و سال های پیش عید نرفتیم خونه همسایه هامون عید دیدنی؟ واسه چی اون ها نیومدن؟ واسه چی این روز ها اگر توی1واحد سر هم ببرن واحد بغلی نمی دونه؟ این ها که اومدن واسه چی ننشستن و رفتن؟ آدم ها در این دوران واسه چی اینهمه تنها هستن؟ مادری! من این سکوت رو دیگه دوست ندارم. نمی خوام همیشه هم با ملت قاطی باشم که شورش در بیاد ولی این چیز مسخره ای که ما توی این دوره هستیم هم دیگه واقعا زیادیه.
داشت اشکم در می اومد ولی به دردسرش نمی ارزید. هیچ دلم نمی خواست توی1روز2دفعه کارم به دکتر رفتن بکشه.
-عصبانی شدن که فایده نداره! این همسایه های ما هنوز هم از همون جنسی هستن که تو داری میگی. ما اهلش نیستیم.
-آخه واسه چی نیستیم؟ واسه چی؟
-شاید واسه اینکه زمونه دیگه اون زمونه نیست. خیلی ها دیگه اهلش نیستن. تو هم این قدر حرص نخور. الان هیچی گیر نیآوردی براش اعصابت رو خورد کنی چسبیدی به این؟ بلند شو کمک کن اینجا رو درستش کنیم افتضاح شده.
پا شدم با کمک مادرم به هم ریختگی ها رو مرتب کردم.
الان خودم هستم و خودم و دلم همچنان تاریکه. تیرگیی از جنس1سؤال. سؤالی که پیش از این توی1پست دیگه هم پرسیده بودمش. از خودم و از هر کسی که می دونه و می تونه.
-یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟!
ایام به کام همگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1روز عجیب

سلام سلام سلام به همگی.
بچه ها چه خبر ها؟ میگم یعنی این درسته همیشه من خبر بدم خوب اعتراض دارم که!
بیخیال چیکار کنم مثبتم دیگه! شکلک اعتماد به سقف و در و دیوار کاذب.
ولش کن همین طوریش هم معلوم نیست چه قدر طولانی بشه بذار بیشتر از این سختش نکنم خستهم خستگی در کردنم میاد.
این رو هم ولش کن بریم سر روز3شنبه ای که گذشت. همون روزی که به خودم حکم داده بودم سفید باشم نه سیاه. یادتون که نرفته؟
روزی بود واسه خودش. شیرین، با مزه، و بعد از ظهرش کمی گس. خخخ!
بچه ها اون روز من کودک درون حدود50نفر خانم و آقا رو بیدار کردم ریختم وسط1سالن گنده پر از صندلی! وایی خوش گذشت! خخخ! واقعا خخخ!
قبل از اینکه اون روز رو تعریفش کنم1سؤال. بچه ها واسه چی بینا ها این مدل معصومانه از همه چیز های ما تعجب می کنن؟ چیز های جالب ازمون می پرسن و جواب که میدیم باز بیشتر تعجب می کنن؟
راستش من تا اون روز از این حالتشون کمی حوصلهم سر می رفت و گاهی که از دنده چپ پا می شدم حرصم می گرفت ولی صبح اون3شنبه خاص حرصم نگرفت و به نظرم دیگه هرگز از دست این تعجب هاشون حرصم نگیره.
بذارید براتون بگم.
جریان این بود یعنی اینه که ما هر ماه توی محل کار1جلسه هایی داریم که هر دفعه1گروه مسؤول اداره جلسه هستن و در مورد1موضوع انتخابیه خودشون باید به بقیه اطلاعات بدن. این ماه نوبت ما بود. یعنی من و مربی اصلی کلاسمون که1گروه بودیم. گروه نابینایان. من که تا امروز اصلا توی هوای این داستان ها نبودم گفتم هرچه پیش آید. من از این مدل ها بلد نیستم. اون بنده خدا هم خودش موضوع انتخاب کرد و مثل همیشه شل بازی هام رو بیخیال شد.
موضوع آشنا و در عین حال مهم بود.
تحرک و جهتیابی نابینا ها!
هم گروه من مقدمات کار رو آماده کرد. چندتا اسلاید و فیلم به کمک دخترش توی خونه تهیه کرد و1مقاله هم آورد و من فقط گفتم ببخشید که هیچی کمک نکردم! اون هم خندید. طفلک! خودمونیم چه دل بزرگی داشت که منفجر نشد و نزد نصفم کنه!
خلاصه، روز3شنبه هفته ای که گذشت نوبت ما بود.
سر ساعت همه جمع شدیم داخل سالن اجتماعات. من و همکار ها. هم گروهیم گفت بیا جلوی صحنه بشین کنار دست من.
-واسه چی؟
-واسه اینکه ما1گروهیم.
-ولی من که کاری نمی کنم سیستم زیر دست شماست توضیحات تصاویر هم با شماست و و و و و.
-بیا بابا تو نابینای این جمعی باید در تفهیم مطلب کمک کنی اینقدر از همه چی در نرو پاشو بیا!
رفتم کنار دستش نشستم.
بگذریم از اینکه این بنده خدا گفت قرآن بخون من نمی دونم1دفعه چه دردی افتاد به موجودیتم هر کاری کردم صدام در نمی اومد و آخرش گفتم ببین من نمی خونم خودت بخون. اون طفلک اصرار و من انکار که من نیستم. آخرش خودش حلش کرد و جلسه شروع شد.
جلسه در مورد نابینا ها بود. یعنی ما و توی اون جمع یعنی من. چند جا لازم شد من بلند شم و عملا به بقیه نشون بدم که1نابینا در فلان موقعیت چیکار می کنه و چه جوری از پسش بر میاد. باید با عصای سفید از ته سالن تا بیرون در می رفتم و بر می گشتم. باید جلوی همه عصا می زدم. باید از سطح شیبدار صحنه سالن می رفتم بالا و از پله های اون طرفش می اومدم پایین. من می رفتم و بقیه انگار نه انگار که من8-9ساله که توی محل کار باهاشونم. همین طور می شدن چشم و تعجب می کردن و از هم گروهیم چیز می پرسیدن. اینقدر برام جالب بود که یادم رفت خجالت بکشم. آخه من بیشتر توی حال و هوای خودمم. بینشون هم که هستم خیلی قاطیشون نمیشم. نمی دونم چه حسیه. شاید سردم. به یکیشون چند روز پیش این رو گفتم که ببین عزیز من خیلی اهل هم صحبتی با همکار ها نیستم. به نظرم زیاد سردم. من گفتم و طرف کلی باهام در نفی این حال و هوام صحبت کرد ولی چیزی عوض نشد. بنده خدا چه گناهی داشت که طرف صحبتش من بودم. خخخ!
خلاصه جلسه داشت پیش می رفت. هم گروه من توضیح می داد و مقاله می خوند و فیلم هایی که آماده کرده بود رو نشون می داد که1دفعه، آخ از این1دفعه هااااا!
-عه! چی شد! چرا این طوری شد! پس کو بقیهش!
-چی شد خانم باقیش رو بگو دیگه!
-آخه، آخه، این چش شد! آخه نمیشه! این فیلمه چرا نصفش هست پس باقیش چی شد!
-تند زدی جلو بزن عقب.
-این هم عقب. نیست!
-بذار ببینیم.
… … …
دردسرتون میدم. خخخ! فیلمه نبود. مشخص نشد واسه چی یکی از فیلم های مهمی که اون بنده خدا با اونهمه زحمت آماده کرده بود روی سی دی رایت نشده بود و حالا ما مونده بودیم با بیشتر از1ساعت زمان باقی مونده و1عالمه آدم منتظر و سبد خالی از مطلب واسه ارائه.
-حالا چیکار کنیم؟
-من نمی دونم. بیا دوباره توضیحاتت رو بده بگو من تمرینشون کنم ببینن.
-اون ها که تموم شدن دیگه!
-خوب پس…
-ببخشید! ببخشید!
این ببخشید ها که از وسط جمعیت در حال شلوغ کردن شنیدیم شروع ماجرای ما بود.
-ببخشید من1چندتا سؤال در مورد نابینا ها داشتم. بپرسم؟
هم گروه من در هر شرایطی مهر و لبخند از صداش می باره. این آدم1مدلیه که همین طوری معمولی که با من حرف می زنه حس می کنم داره با آرامش می خنده.
-اگر در مورد موارد نابینا هاست خانم جهانشاهی بهتر می دونن از ایشون بپرسید.
توی دلم هوار کشیدم.
-خدا بگم حفظت کنه! واسه چی آخه!
و سؤال ها شروع شدن. موضوع جلسه جهتیابی نابینا ها بود و نفهمیدم چی شد که کشید به تمام ابعاد نابینا ها و1دفعه چنان شلوغ شد که صدا به صدا نمی رسید. سؤال های ریز و درشت بود که می ریخت سرم و من روی اون صندلی دسته دار نشسته بودم و از سر اجبار واسه اینکه صدام به پرسنده برسه مجبور بودم بلند و بلند تر بگم و بگم و باز بگم. توضیحاتم واسه پرسنده های مشتاق پرسیدن کم بود و1جا هایی قانع نمی کرد و توضیح بیشتر لازم بود و اون ها می خواستن و من می گفتم. خدایا این جماعت اینهمه سال با من همکارن چرا نپرسیده بودن این ها دارن از شدت پرسیدن منفجر میشن که! با هر جوابی که می گرفتن چنان حیرت با مزه ای می کردن که نمی شد لبخند نزد. اوضاع هر لحظه شلوغ و شلوغ تر می شد و در1لحظه حواسم جمع شد و دیدم دیگه نشسته نیستم. بلند شدم ایستادم اون وسط و دارم1بند حرف می زنم و حرف می زنم. سؤال ها بود که می اومد.
-شما ها خواب هم می بینید؟
-توی خواب چه جوریه؟ یعنی می بینید؟
-توی بیداری اطرافت رو چه جوری می فهمی؟
-راسته که شما ها رنگ ها رو از گرمای رنگ احساس می کنید؟
-نه بابا این که نمیشه نمی تونن. احتمالا باید خیلی طرف با هوش باشه از اون هوش های غیر عادی. ولی جدی با رنگ چه جوری مرتبط میشید؟
-ببخشید به من جواب ندادی الان اگر داخل1محیط ناآشنا بری که تا حالا نبودی چه جوری عرضیابیش می کنی؟
-شما در مورد آدم ها چه جوری تصور می کنی؟ مثلا شکلشون رو حدس می زنی؟
-راست میگه مثلا می تونی بگی من چه شکلی هستم؟ بلندم یا کوتاهم چاقم لاغرم چه جوریم؟
-شما می تونی حس کنی فلان آدم که باهاش صحبت می کنی آدم خوبیه یا آدم خوبی نیست؟
… … …
جدی اصلا تصور نمی کردم1همچین صحنه ای رو اونجا ببینم.
پرسش ها روی آدم ها و اینکه چه شکلی هستن موند. هر کسی دلش می خواست تصورم ازش رو بگم.
-من خیلی وقته پرسیدم نگفتی. به نظرت هیکلم چه جوریه؟
-خوب شماااا به نظرم1خورده از خودم بلند تری و1خورده هیکلت پره. لاغر نیستی.
-آفرییین درستهههه!
و1دفعه همه افتادن به کف زدن. دیگه نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم. همکار های من1دفعه ریختن وسط و می گفتن حالا من چه شکلی هستم به نظرت و با هر جواب درستی که می دادم صدای هااا و کف بود که می رفت بالا. این وسط1بنده خدای چاقی هی ازم می پرسید بگو من هیکلم چه جوریه و من از زیرش در می رفتم آخه طرف بالادستم بود خخخ! شوخی کردم. می ترسیدم دلش تاریک بشه و خدا می دونه که من این رو نمی خوام. ولی دیگه نمی شد از زیرش در رفت. طرف بقیه رو متوجه خودش کرد که شما ها نمی ذارید نوبت به من برسه. خانم جهانشاهی بگو من چه جوری هستم؟ خدایا این بنده خدا از چاقی خوشش نمیاد ولی چیکار کنم به نظرم لاغر نیست چه جوری بهش بگم که دلش نگیره؟
-خوب شما به نظرم1خورده1کوچولو اضافه دارید یعنی چیزه خوب یعنی1خورده، …
شلیک خنده بود که رفت هوا و اولیش هم خود اون بنده خدا بود.
-راست گفتی دقیقا زدی به هدف.
حس کردم از خجالت داغ شدم. خدایا دلش نگرفته باشه!
-معذرت می خوام من فقط تصور می کنم درست که نیستش که!
-اتفاقا در مورد من کاملا درست گفتی.
اون بنده خدا خندید و خیالم جمع شد. ولی داستان تموم نمی شد. بعد از شکل نوبت شخصیت بود.
-به من جواب ندادی. چه جوری می فهمی آدمی که طرف صحبتته خوبه یا خوب نیست؟
-این از اون سؤال های فوق تخصصیه. ببینید از نظر من کسی بد نیست. اگر طرف بد تا کنه1جا هایی تقصیر خودم بوده. یا اینکه فاز اون با مال من فرق می کنه و هم رو جذب نمی کنیم. دلیل نمیشه هر کسی من ازش خوشم نمیاد بد باشه.
-خوب مدل شخصیتش بلاخره همیشه که خوب نیست شما چه جوری متوجه میشی؟
-این رو نمیشه راحت فهمید. بینا ها هم با نگاه کردن شخصیت افراد رو متوجه نمیشن. من هم تصور نمی کنم بتونم این مدلی بفهمم و مثلا با تمرکز بگم طرفم آدم خوبی هست یا نه.
-کلا آدم ها رو چه جوری عرضیابی می کنی؟ مثلا ما وقتی به1کسی می رسیم از روی چهره نظر میدیم. مثلا این آدم اخم کرده پس یا بد اخلاقه یعنی یبسه یا خشک و جدی. یکی دیگه با لبخند می رسه بهمون پس نتیجه می گیریم که این آدم خوش اخلاق و گشاده رو هست و میشه باهاش صحبت کنیم. شما چه جوری این حالت ها رو براورد می کنی؟ اصلا می تونی براورد کنی یا نمیشه؟ یعنی نمی کنی؟
ای بابا نمیشه خدایا!
مونده بودم1ساعت مگه چه قدره که تموم نمی شد؟ ولی چرا باید تموم می شد؟ چرا نمی شد که من ازش استفاده کنم؟ این فکر1دفعه مثل برق از سرم گذشت. اون ها دارن ازم می پرسن و من می تونم بگم چیز هایی رو که مدت ها بود دلم می خواست بهشون بگم و اون ها بدونن. خیلی چیز ها بود که دلم می خواست اون ها بدونن. خیلی زیاد. بزرگ ترینش اینکه ما فقط نمی بینیم ولی عالی می فهمیم. خوب حالا اون ها خودشون اومدن دارن می پرسن. این همون مهلت طلاییه و منِ بوق تا این لحظه حواسم بهش نبود. خدایا ممنون!
-سؤال بدی کردم؟
-نه اصلا. فقط پذیرایی شروع شد و صدام نمی رسید. جان! شما چی پرسیدی؟
-در مورد شخصیت آدم ها. چه جوری می فهمیدشون؟ راهی برای براورد شخصیت آدم ها دارید یعنی واسه شما میشه یا نمیشه؟
-اتفاقا برای ما هم میشه. خوب هم میشه. خوب فرض کن که من میام دفتر و میگم سلام. شما هم هستی و بهم1جواب گرم میدی که در ضمنش داری لبخند می زنی. زمانی که این لبخند رو داری صدات عوض میشه. زمانی که حوصلهم رو نداری من می فهمم. صدات سرده. نفس هات بی حوصله هستن. زمانی که1نفر از بین شما ها خوش نداره باهام هم صحبت بشه من متوجه میشم. از روی مدل سکوتش. نفس کشیدن هاش و صدای سلامش که از روی محبته یا از روی وظیفه اجتماعی. شما اخم یا لبخند طرف رو می بینید ولی من احساسش می کنم. حتی اگر چیزی نگه هم باز میشه فهمید اون آدم به من چه حسی داره. مثلا گاهی پیش میاد1نفر از شما کیفش رو می خواد از اون سر میز برداره خم میشه کنار شونه من. اگر از من خوشش نیاد بی اختیار خودش رو می کشه کنار تا برخوردش باهام کمتر باشه و اون هایی که گرم تر هستن و نظرشون بهم مثبت تره1ببخشید میگن و روی شونه هام خم میشن به طوری که خیلی راحت دست هاشون با شونه هام تماس پیدا می کنه و بعضی هاتون هم که کلا دوستم دارن دست می ذارن دور شونه هام و خم میشن با1دست دیگه کیفه رو بر می دارن بعدش هم صدای ببخشید گفتنشون داخلش محبت و لبخند های گرم هست. این ها رو نمیشه درست توضیح داد این ها حس هستن. باید احساسشون کرد. من تا جایی که بشه سعی می کنم توضیحش بدم. حتی طنین نفس و صدای پا هاتون بهم تا حدودی کمک می کنه که حس کنم چه مدل احساسی دارید. مثلا شاید1کسی نظر کُلّیش نسبت به من منفی نباشه ولی در1زمان خاص اصلا حال و حوصلهم رو نداره یا اصلا حوصله هیچ کسی رو نداره. ضرب آهنگ پاهاش، صدای سلامش، مدل ولو شدن روی صندلیش و صدای نفسش بهم میگه که باید در هم صحبتیش اصرار نکنم چون توی هوای صحبت نیست و باید به حریمش احترام بذارم و در هم صحبتی باهاش اصرار نکنم. یا از صدای سلام و گرما و طنین صداش که داخلش محبت و لبخند هست می فهمم طرف مشکلی نداره با این موضوع که من این قدر حرف بزنم که سرش رو ببرم. گاهی هم1کسی توی هوای صحبت هست ولی نه با من. خوب این آدم آدم بدی نیست فقط با من حال نمی کنه این هم که عجیب نیست. پیش میاد که من هم توی هوای1کسی نباشم. ولی فهمیدنش خیلی سخت نیست. میشه فهمید بدون اینکه دیدن لازم باشه. میشه که من درک کنم نمی خوایید در حضورم فلان بحث بشه و به هم اشاره می زنید که اینجا در حضور این چیزی نگو. میشه من بفهمم که با اشاره و نگاه با هم در موردم حرف می زنید و تصور می کنید که نفهمیدم.
سکوت سنگین بود. این درست همون اتفاقی بود که پیش از عید بین من و2تا از همکار ها پیش اومده بود و طرف بعدش می خواست برام توضیحاتی بده از قبیل اینکه تو اشتباه می کنی و این طوری نبود. براتون خلاصهش رو گفته بودم اگر یادتون باشه. و اون لحظه دقیقا زده بودم به هدف. من زدم و اونها همه دقیقا فهمیدن چی می خواستم بگم. سکوت سالن اجتماعات مثل سنگ سفت و سنگین بود و من خیال نداشتم سکوت کنم.
-شما ها می بینید و من حس می کنم. شما ها ممکنه لبخند طرف بتونه فریبتون بده ولی من عیار محبت رو از گرمای دستی که می خوره روی شونه هام، از طنین سلامی که بهم میشه، از انعکاس خنده ای که تحویلم میدید و حتی از صدای سکوتتون می فهمم که چه اندازه واقعیه. برای من براورد این مدل چیز ها از مال شما ها دقیق تره. خیلی هم دقیق تره. می تونید کاملا مطمئن باشید که درصد خطا زدن های تصور هام در این مورد خیلی خیلی پایین تر از باقیه حدس هام هستن. این چیز ها رو با حس و با دل میشه فهمید و اینجا چشم چندان به کار نمیاد. به شما ها هم توصیه می کنم اگر خواستید هوای1کسی رو حس کنید چشم هاتون رو ببندید و بی توجه به اخم یا لبخندی که ازش تحویل می گیرید شبیه من و شبیه ما بسنجیدش. با حسی که همه شما داریدش فقط پرورش نگرفته چون شما ها می بینید و تا به حال خیال کردید که لازمش ندارید.
من سکوت کردم و سالن چنان در سکوت فرو رفته بود که صدای جریان هوا رو می شد داخلش شنید. سکوتی سنگین و سنگین به رنگی مبهم و شاید تاریک. تاریکیی که جنسش رو بلد نیستم توصیف کنم. صدای کف زدن های تکی و منقطع سکوت رو شکست. جهتش رو به رو کمی متمایل به چپ بود. درست جایگاه مدیر.
اون صدا ادامه پیدا کرد و2تا شد و چندتا شد و چندین تا شد و زیاد شد و تمام سالن رو گرفت. تمام سالن داشتن کف می زدن و صدای تشویق و تأیید هم باهاش قاطی شد و دوباره شلوغی رفت هوا.
-عالی بود عالی! خیلی قشنگ توضیح دادی ممنون. ممنون ممنون!
مدیر بود که وسط صدا ها داشت این ها رو می گفت و اون هایی که می شنیدن تأییدش می کردن. من سرم پایین بود. نمی دونم چم شده بود. دلم نمی خواست سر بلند کنم. توضیحی براش ندارم. بلدم. دلم نمی خواد. دلم توضیح دادنش رو نمی خواد!
-خانمی حالش رو داری ما باز سؤال داشته باشیم یا بسه و1جلسه دیگه به نام شخص شما بزنیم واسه ماه آینده؟
صدا ها رنگ تردید گرفتن که بیان پایین و به سکوت برسن یا باز برن بالا. منتظر بودن انگار. دلیلی نداشت اینهمه بد باشم. سر بلند کردم. خندیدم و گفتم به شرط امتیاز ویژه ارزش یابی در خدمتم.
شلیک خنده ها سکوت رو کاملا از بین برد و جو دوباره شاد و سبک شد.
-شما1گوشیه لمسی داری. چه جوری ازش استفاده می کنی؟ گوشی های کلیدی روی کلید5برجستگی داره که میگن واسه سهولت کار نابینا هاست. روی این لمسی ها هم چنین چیزی دارید؟
-نه روی این لمسی ها هیچی نداریم.
-میشه طرز استفادهت رو نشونمون بدی؟
-بله که میشه.
یکی از همکار ها خطم رو پرسید و شماره گرفت. گوشیم زنگ می خورد و من نشون می دادم چه جوری اسم و شماره تماس گیرنده رو خوندم و چه جوری باید جواب بدم. وسط توضیحاتم گفتم حالا من نمی خوام جواب بدم. پس این شکلی قطعش می کنم.
صاحب خط گفت این طوریه؟ پس یادم باشه من هم رد کنم و جوابت رو ندم.
همه زدن زیر خنده. من نمی خندیدم.
-خانمی به خدا منظورم این نبود دلگیر نشی؟
طرف می خندید و می گفت اصلا راه نداره من جوابت رو نمیدم همچین میگی نمی خوام جواب بدم انگار حالا، …
-وایی خانمم خدا شاهده من فقط خواستم واسه شما ها توضیح بدم!
-بابا خانم جهانشاهی این داره شوخی می کنه تو چه حساسی!
-آخه من،
-آخه نداره که! داره سر به سرت می ذاره همه می دونن که تو منظورت چی بوده. وقت خوبت از بس سر1چیز ساده ببخشید معذرت می خوام میگی آدم اصل ماجرا یادش میره الان که جای خود داره.
-خوب آخه شاید بد گفتم این بنده خدا، …
-این بنده خدا و همه بنده خدا های اینجا می شناسنت. خانم جهانشاهی تو خیلی بیش از اندازه لازم حساسی. این قدر سخت نگیر.
اطرافم پر شده بود از آدم هایی که پا شده بودن و شلوغ می کردن. هوار مدیر رو از وسط سر و صدا می شنیدم.
-خوب همکار ها از اونجایی که وقت نداریم،
حیرت کردم.
-چی؟ تموم شد؟ زمان تموم شد؟ جدی؟ مشکل اضافه زمان پیدا نکردیم؟
دستی دور شونه هام حلقه شد.
-نخیر خانم مشکل کمبود زمان پیدا کردیم. ما هنوز سؤال داریم و نزدیک زنگه.
-خوب اینکه کاری نداره من فردا و فردا ها اینجام. هر زمان دلتون خواست بپرسید.
دستی دیگه و دست هایی دیگه.
-خیلی عالی بود خیلی!
-راست میگه این عالی ترین جلسه ماهیانه امسالمون بود. جلسه های دیگه همش تکراری هستن این اصلا حرف نداشت.
-آره من که خیلی لذت بردم.
-من هم همین طور.
-خسته نباشی خانم جهانشاهی ! عالی بود! به خدا به همه ما انرژی تزریق کردی. اندازه1هفته شارژ شدم کاش از این مدل جلسه ها بیشتر داشتیم!
این آخری رو دستش رو2دستی گرفتم.
-بیا اینجا! تو از اون دسته افرادی هستی که دلم می خواد این قدر باهات حرف بزنم که سرت رو ببرم مطمئن هم هستم که معترض نیستی.
نمی دونم چرا همچین کاری کردم. ولی می دونم چیزی که اون لحظه بهش گفتم از ته دلم بود. طرف هم معطلش نکرد. به خودم که اومدم توی بغلش داشتم فشرده می شدم و2تایی با هم جلوی همه تماشاگر های مرد و زن از ته دل می خندیدیم.
-جدی میگی؟ من رو دوست داری؟ وایی خیلی دوستت دارم! اگر همسایه بودیم باید تمام مروارید بافی هات رو یادم می دادی. خیلی دوستت دارم! تو باید از تمام چیز هایی که امروز به ما گفتی کتاب بنویسی. به خدا عالی میشه. وایی خیلی دوستت دارم!.

فقط می خندیدم. وسط هیاهوی دسته جمعیه ما زنگ خورد. یکی2تا از همکار هام دستم رو گرفتن و نذاشتن برم از سالن بیرون.
-باز که داری یواشکی در میری! تو چرا شلوغ کاری جور می کنی خودت در میری؟ دفعه اولش نیست ها! همیشه1چیزی جور می کنه شلوغ که میشه غیبش می زنه. مثل اون دفعه که شعر خوند و اوضاع که شلوغ شد دیدیم نیست. پیاده نرو بیا با ماشین همکار بریم.
با هم راه افتادیم طرف حیاط. می رفتیم و اون ها حرف می زدن.
-جلسه امروز بهترین جلسه ای بود که داشتیم. کاش تمام جلسه هامون همین طوری چیز یادمون بدن! شما هم همه چیز ها رو عالی توضیح دادی خانم جهانشاهی ولی حیف که زمان کم بود.
مکث کردم. این بنده خدا یکی از اون2تا همکار ماجرای پیش از عید بود.
-ببخشید من خیلی حرف زدم! به نظرم امروز از تمام این سال ها که همکار شمام بیشتر حرف زدم.
-تو امروز چیز هایی رو برامون گفتی که خیلی می خواستیم بدونیم و لازم هم هست که بدونیم. باید زودتر می گفتی.
-شما نپرسیدید وگرنه می گفتم.
-ما نتونستیم. نمی تونستیم. تو اجازه نمی دادی بهت خیلی نزدیک بشیم. من خودم همیشه دلم می خواست سؤال کنم ولی مطمئن نبودم که ناراحت نشی.
-ناراحت؟ آخه واسه چی؟
-واسه اینکه تو خیلی سختگیر هستی. ببین! تو زیاد به چیز های کوچیک گیر میدی. در مورد خودت و در مورد بقیه سختگیر هستی. روی چیز هایی که اصلا در نظر هم نمیان خیلی حساسی. از جمله نکات خیلی ریزی که از بقیه می بینی و دیگران اصلا نمی بینن. این قدر به خودت سخت نگیر. به بقیه هم سخت نگیر. بقیه همه اینجا دوستت دارن خیلی هم دوستت دارن. تو هم باورشون کن.
خندیدم. از جنس خجالت. شاید لازم نبود اونهمه سرد باشم. به خاطر برخورد کوچیکی که شاید واقعا اون طوری که اون2تا می گفتن از سر عمد نبود.
-بقیه لطف دارن به من. من هم دوستشون دارم. دوستتون دارم. خیلی هم زیاد!.
به خونه که رسیدم، با خودم فکر می کردم که مرز بین آدم ها چه قدر میشه که باریک و سهل العبور باشه اگر خودمون بخواییم. اندازه1سلام همراه با لبخند. بلند و صمیمی. من سال هاست از صبح تا ظهر اینجا با این آدم ها توی این4تا دیوار هستیم و اینهمه از هم دوریم. واسه چی باید این طور باشه؟ واسه چی باید آدم ها در عین نزدیکی اینهمه از هم دور باشن زمانی که میشه مهربون تر بود؟
بیشتر فکر کردم و به خاطر آوردم که اون ها چندین بار سعی کرده بودن و دستی که برای گرفتن دست های پیش اومده دراز نشد دست من بود. من دلم نخواست. سرد بودم. نامهربون. تلخ. درست همون چیزی بودم که دلم نمی خواست اون ها با من باشن. . از خودم دلگیر شدم. ولی دلگیر شدن های من چه فایده ای داشت؟ اصلا چه لزومی داشت زمانی که هنوز میشه جبران کرد؟
فردای اون روز، صبح که وارد دفتر شدم، سلامم مثل همیشه نبود. بلند بود و صمیمی. همراه لبخندی از جنس صبح. صبحی که فقط لازم بود دست هام رو دراز کنم تا لمس بشه. دست هام رو دراز کردم و گرفتمش. دست همون همکار دیروزی که بغلم کرده بود رو گرفتم توی دستم.
-سلام خانم جهانشاهی صبحت به خیر! امروز کمتر دیر رسیدی!
زدیم زیر خنده. زنگ خورد.
-مثل اینکه خیلی هم زود نرسیدم.
-واسه شروع بد نیست. بیا بریم تا ناظم نیومده.
وارد کلاس که شدم هنوز داشتم می خندیدم. امیرعلی باز هم تکلیف ننوشته بود مثل همیشه. و من این دفعه حرصی نبودم.
-بجنب پسر. امروز زنگ آخر نداریم چون جشن روز پدره. زمان کم داریم پس باید جنگی درس بخونی. مثل لودر. بزن بریم!
امیرعلی خندید.
-دیگه حالت خوب شد؟ مریض نیستی؟
-نه پسر جان. نیستم.
-آخیش می ترسیدم بدتر بشی. خوبه همیشه موقع رفتن بهت میگم مواظب خودت باش. گوش نمیدی که! دیگه مواظب باش چیز های بد هم نخور.
پنجره رو که باز کردم، بوی بهار همراه نسیم پاشید داخل. چه بهشتی بود بهار! چه قشنگه زندگی!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

قصه ی تاریک!

گنجشککِ اشی مشی، لبِ این بوما نشین!
بارون میاد تو خیس میشی، برف میاد مریض میشی،

می افتی تو حوضِ نقاشی!.

گنجشککِ اشی مشی! یادِ قصه ها به خیر!
یادِ قصه گویِ مهربونِ شهرِ ما به خیر!

یادمه اون قدیما دل ها همه شاد بودن،
خالی از غصه و درد و خشم و فریاد بودن.

جایِ زخمِ غصه ها با قصه درمون می شدن،
شادی ها توی دلا همیشه مهمون می شدن.

یادمه اون قدیما تو شهرِ ما شب جا نداشت،
تیرگی جایی میونِ صبحِ صافِ ما نداشت،

اون زمون ها که با هم رفیق و مهربون بودیم،
هم صدا و هم نفس، هم دل و هم زبون بودیم،

اون زمون ها که کسی از غصه بیمار نمی شد،
تکیه گاهِ هیچ کسی شونه ی دیوار نمی شد.

قدیما تو شهرِ ما هیچ کی اسیرِ شب نبود،
آخرِ قصه هامون گریه و درد و تب نبود.

آخرِ قصه هامون بهار و صبح و خنده بود،
توی جنگِ خوب و بد شادی همش برنده بود.

قدیما یادش به خیر! شور و لبخند و صفا،
دستا پیوسته به هم، دلامون جایِ خدا.

گنجشککِ اشی مشی! یادِ قصه ها به خیر!
یادِ قصه های شادِ شهرِ ما به خیر!.

حالا اینجا همه ی دلا پر از درد شدن،
بهارا رنگ خزون مردا چه نامرد شدن!.

دستامون سرد و دلا رحم و مروت ندارن،
دیگه خنده های ما رنگِ محبت ندارن.

قصه ها مون همه از خاطره ها پاک شدن،
قصه گو رفت و تمومِ خنده ها خاک شدن!.

دیگه از نور و سحر تو شهرِ ما نشونه نیست،
دیگه جز سردیِ دیوار واسه تکیه شونه نیست.

گم شدیم میونِ شب بدونِ ماه بدونِ نور،
رنگِ قصه ها شدن اون زمونای دورِ دور.

گنجشککِ اشی مشی! جایِ تو دیگه اینجا نیست،
جایِ تو دیگه میونِ شهرِ تاریکِ ما نیست!.

رفیقِ خسته بالِ من، آوازه خونِ بی نشون!،
صدات صدای قصه ها هوات هوای آسمون!

وا کن پرای بستتو بپر از این هوا برو!
از این شبای تیره و غمگین و بی فردا برو.

از این هوای بی نفس تا مرزِ فردا ها بپر!
قصه ی تاریکِ مارو تا شهرِ قصه ها ببر.

اونجا به یادِ دلامون قصه ی دل ها رو بخون!
قصه ی پایانِ شب و طلوعِ فردا رو بخون.

سر به مزارِ قصه گو قصه ی اینجا رو ببار!
قصه ی شب قصه ی ویرانیِ دل ها رو ببار.

گنجشککِ اشی مشی! لبِ این بوما نشین!،
بارون میاد تو خیس میشی، شب میاد پاییز میشی،

می افتی تو حوضِ نقاشی!.