دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من پریسا هستم!

سلام به همگی. یکی کجایی می خوام از رو ببرمت!
بچه ها رو به راهید؟ ایام به کامه؟ من بد نیستم خدا رو شکر فقط، … یعنی چی؟ این هم شد کار؟ حس مقدمه نیست شکلک پرش به اصل محتوا.
بچه ها من1اخلاق بدی دارم که اگر به1چیزی گیر بدم ول کن نیستم. تا نشه خاطرم جمع نمیشه. امروز داشتم با1سری مروارید خیلی ریز1سگ کوچولو می بافتم. بعدش خسته شدم چون مروارید ها شماره3بودن و کار هرچی پیش تر می رفت سخت تر می شد. رفتم قهوه و استراحت. ولی مگه می شد؟ مگه این مخ نکبت اجازه داد؟ فکر که افسار نداره تا میایی1لحظه خستگی در کنی جات می ذاره و واسه خودش همه جا میره. فکر بی افسار من که جای خود داره. خلاصه جام گذاشت و واسه خودش رفت و رفت.
این سگه بافته بشه چه قشنگ میشه ها! راستی با3بافتن چه سخته! در عوض قشنگ میشه. ولی حالا واسه پوزه چیکار کنم؟ خوب1دونه5طلایی می ذارم دیگه! وای1بند و نصفی بیشتر شماره3نداشتم اون هم از قدیم ها برام مونده بود و ته ساک پارهه پیداش کردم گفتم مصرفش کنم حالا اگر نصفه های کار کسر بیارم و شماره3گیرم نیاد چی؟ ای بابا گیر میاد چرا گیر نیاد آخه؟ ولی عجب چیزی میشه این سگه بعد از کامل شدنش! جیگیلک اگر ببیندش احتمالا دیگه رنگش رو هم نشونم نمیده. جعبه جواهرم رو که زد به جیب و گرفت رفت. گرفت که گرفت! نوش جونش! فدای نور چشم های عزیزش بشم! خدایا شکرت! بیخیال من می بافم اگر خواست بگیره. رضایت توی صداش رو عشقه. عزیزِ دلِ من! جیگیلکم عشقم بهشتکم! ولی این بچه شبیه خودمه. اگر ببینه با مروارید میشه حیوون هم بافت گیر میده بیشتر از یکی می خواد. وایی حتما میگه پدر و مادر این سگه رو هم می خوام! بهش میادش که از این چیز ها بگه! خخخ! فرشته قشنگم! عشق سفیدِ من! بهشتم! نازم! صبحِ دلِ من! پریِ من! بعدش هم بهش میاد گیر بده که گربه و مرغ و جوجه هم می خوام. راستی1دفعه بود توی1برنامه نشون می داد دختره با مروارید جوجه بافته بود، چه جوری بافته بود؟ فقط تصویر کار هاش بودش مدل بافتنش رو نگفته بود من یادمه. تازه اگر هم نشون می داد چه جوری بافته مگه من می دیدم؟ جدی من چه قدر مدل هایی که بلدم ببافم کمه! بیشترش رو می خوام. حتما جوجه هم میشه. تازه یادم نیست کی بود می گفت1جایی توی فلان مغازه به نظرم تهران دیده بود1کسی با مروارید طاووس بافته بود! وایی حتما خیلی قشنگ میشه! وایی می خوام ببافم می خوام ببافم چه جوری؟ باید1خودآموز گیر بیارم. اه به چه دردم می خوره؟ تمامش تصویره من که دیگه هیچی نمی بینم که! خوب فنی حرفه ای حتما هنوز1چیز هایی یاد میده. برم ثبت نام کنم برای… جان خودت! نه اینکه خیلی هم به نابینای مطلق یاد میدن! طرف دست می بره بالا میگه این شکلی ببافید ملت هم چشمی می بینن یاد می گیرن. حالا تو برو به حضرت مربی بگو ببخشید من نمی بینم میشه دستم رو بگیرید یادم بدیییییییییییید؟ اخ لعنتی! ولی من دلم مدل های جدید مرواریدی می خواد. مدل جوجه، مدل طاووس، مدل1جور سماور دیگه که1دفعه خودم توی1مغازه واسه تزئین دیده بودم، مدل جعبه جواهر3گوش و چند ضلعی، مدل … وایی خدایا می خوام می خوام می خوام می خوام می خوام! ولی آخه از کجا؟ خوب خره از اینترنت! از سنگ قبر بگیر تا مدل رو تختی های اتاق زایمان توی اینترنت پیدا میشه. سیستم که بغل دستته1سرچ بزن دیگه!
زدم. گوگل. سرچ. امتحان چندتا واژه کلیدی. اولیش که نشد. ای بابا این ها چیه آورده؟ این که تمامش تصویره! خوب باشه دوباره. امتحان واژه کلیدیه بعدی. عجب! این ها خودشونن! یعنی عنوانشون خودشه ولی باز هم که تصویری هستن! خوب باشه3باره. … … …
و این داستان تا برداشت یادم نیست چندم ادامه داشت تا بلاخره، آخجون وبلاگ کار های هنری اون هم چندین تا! وایی آخجون مروارید بافی! کیف و زیور آلات و دیگه نمی دونم چی! بزن اینتر قشنگه رو!
اینتر.
این، یعنی چی؟ این، آخ واقعا که این چه وضعشه؟ فایر فاکس دیوونه واسه چی هی صفحه رو رفرش می کنی اون هم با اینهمه سر و صدا؟ اینهمه تق تق واسه چی سرم رفت! لعنت به این نکبتی که اسمش رو نمی دونم چی بذارم! این صفحه واسه صفحه خوان های ما ظاهرا قابل دسترس نیست. خوب شد شیفت اینتر زدم صفحه اصلی گوگل بسته نشد. بریم مورد بعدی.
باز هم شیفت اینتر.
آخجون باز شد تق تق هم نداره. ولی این هدینگ هم نداره. بیخیال با جهتنما میرم پایین. وایی چه زیاد هم هست! ایول بلاخره رسیدم به مروارید بافی هاش. شماره9شماره8شماره…. پس واسه چی هرچی اینتر می زنم باز نمیشن؟ پس کو توضیحاتش؟ اینکه فقط میگه گرافیک گرافیک! اینکه توضیح نوشتاری نداره فقط تصویری یاد میده که! اه! مسخره! نکبت! لعنتی! من این مدل های عوضی رو می خوامشون! من می خوامشون! این آشغال های تصویر دار رو من نمی فهمم. تصویر بدون توضیح به درد من نمی خوره. من توضیح بافتن این نکبت ها رو می خوامشون! این تصویر های بی توضیح تمامشون به جهنم باید باز هم بگردم. چیزی که فراوونه کلید واژه الان میرم تمام اینترنت رو پشت و رو می کنم!.
یادم نیست چه قدر زمان صرف اینترنت گردی کردم بلکه1چیزی پیدا کنم. پیدا هم کردم خیلی هم زیاد ولی تمامش بدون استثنا برای بینا های مشتاق یاد گرفتن عالی بودن. دقیق و کامل و قشنگ. خیلی قشنگ. تقریبا همون چیز هایی که دلم می خواست درست کنم. خیلی هم ساده بودن. فقط واسه استفاده از کوه یافته هام1چیزی کم داشتم. 2تا چشم بینا که مال خودم باشن!.
خدایا ناشکر نیستم ولی این، … خدایا شکرت. شکرت!. خدایا این حال و هوای من برات آشنا نیست آیا؟ زمانی که در آتیش خوندن1کتاب که دلم می خواست بخونمش می سوختم کتاب هم به دستم می رسید ولی خطش بینایی بود و من می گرفتمش توی2تا دستم و فشارش می دادم، از شدت خواستن بازش می کردم، روی صفحه های صافش دست می کشیدم با اینکه می دونستم فایده نداره، اون لحظه هایی که بین من و اون نوشته های عوضی هیچ فاصله ای جز تاریکیه چشم های خودم نبود!، خیلی کم و خیلی زیاد! زمانی که واسه تشخیص2تا رنگ مختلف که با هم قاطی شده بودن به شدت گیر می کردم و کسی دم دستم نبود و در نتیجه با وجود اینکه تمام اعصابم ادامه بافتن هام رو می خواست مجبور می شدم متوقفش کنم و بیکار بشینم به وقت گذرونی و حسرت خوردن، خدایا بسه یا باز بگم؟ به نظرم بسه دیگه. ولی با اینهمه، خدایا شکرت! از ته ته دل!.
نخیر این طوری نمیشه. نمیشه!
خدایا شکرت ولی ببین! من این مدل ها رو دلم می خواد که ببافم. مدل های مروارید بافتن های من محدودن و من خیلی زیاد دلم مدل های جدید می خواد. شکر هام سر جاشه ولی تو دیگه می شناسیم. من گیر که بدم دیگه ول کن نیستم. تقصیر من نیست. تو خدایی و این شکلی آفریدیم. حالا هم من گیر دادم به این. خوب، توی عمرم یاد گرفتم که اگر از راه مستقیم نشد، جاده رو دور بزنم و از در دیگه وارد بشم. معمولا راهِ من همیشه طولانی تر و سخت تر از مال بقیه بنده های چشم دار سالمته ولی خیلی زمان ها هرچند سخت و داقون ولی من هم رسیدم. درست مثل بنده های سالمت و گاهی هم بهتر از اون ها. این دفعه هم باید بشه. نمی دونم چه مدلی ولی باید بشه. من مدل های جدید می خوام و امکان نداره این لعنتی ها هیچ طوری در دسترس من نباشن. باید1راهی پیدا کنم. باید. باید!
همین طوری، محض مرض، دلم می خواد این جریان بی سر و ته رو1جایی بنویسمش. آن سوی شب که هست! حریم کوچولو و خصوصیه هر مدل وراجی های من! اول برم چندتا خط بنویسم، بعدش اگر حس و حالش بود ویرایش کنم بذارم آن سوی شب، بعدش بلند شم برم1زنگی بزنم به118شماره فنی حرفه ای رو بخوام. باید گشتن هام رو از1جایی شروع کنم. فنی حرفه ای، کانون، مرکز آموزش هنر، هر جا که بتونن بهم نشونی های آموزش دهنده ها رو بدن. بعدش هم با تک تک این جناب های مربی باید حرف بزنم. امکان نداره اجازه بدم شبیه اون مورد آموزش پیانو بشه. که مربی ها تا می شنیدن من نابینام با الحان ملیح لعنتی می گفتن که معذرت می خوان چون نمی دونن باید چه مدلی به من آموزش بدن. شانس آوردن که دستم آسیب دید و بعدش هم خوب1خورده بیشتر گرفتار شدم و ماجرا رو ول کردم وگرنه، … بیخیال. این دفعه دیگه از اون دفعه ها نیست. دستم خیلی بهتره. خودم هم همین طور گرفتاری هام هم، هست ولی دردسر نمیشه. بذار اول این پست رو توی آن سوی شب بزنم، ولی شاید بهتر باشه اول به118زنگ بزنم بلکه1چیزی به این نوشتن هام اضافه بشه! بیخیال فعلا این رو بزنم حال یکی جا بیاد اینهمه میگه پست بزن پست بزن، اگر این ماجرا ادامه داشت توی پست های بعدی باقیش رو میگم. یکی هم از پست هام جا می مونه دلم خنک میشه. الانش عقبه1پست نخونده داره با این میشه2تا جا می مونه من می خندم. پس پیش به سوی ویرایش این چندین تا خط و بعدش هم حمله به118!
من پریسا هستم. کسی که زمانی تمام وجودش عشق به خیلی چیز ها بود. از جمله هنر. اون قدر این عشق به یاد گرفتن هنرش زیاد بود که با لمس1کار قشنگ هنری لرزش دست هاش رو همه می دیدن. بعدش که جهانش تاریک شد باز هم عاشق هنر بود. دیگه امکان نقاشی نداشت ولی هنر که فقط نقاشی نیست! مروارید بافی1هنر دقیقا لمسیه.
من پریسا هستم. کسی که تمام وجودش زمانی عشق به خیلی چیز ها بود. عشق به یاد گرفتن ها، داشتن ها، رسیدن ها و برنده شدن ها!
من همون پریسا هستم. کسی که به هر چیزی که گیر می داد رسیدن به اون چیز براش1باید می شد. من این باید رو می خوام.
من پریسا هستم. کسی که از4تا تصویر و5تا مدل نمی بازه و تا آخر تابستون95از هر جا که بشه بافتن های دلخواهش رو یاد می گیره.
بقیه درست میگن. بیدار شدنِ حواس و خواصِ به خواب رفته ی روحم رو توی عید95دارم به وضوح حس می کنم.
خدا به خیر کنه! خخخ!
شادکام باشید!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در سال95همچنان پر حرفی های من

سلام به همگی.
اومدم وراجی. پراکنده هایی واقعا پراکنده. بدون محور، بدون موضوع، بدون محتوا. فقط حرف و حرف. دلم خواست حرف بزنم اومدم اینجا پر حرفی.
بچه ها هنوز توی عیدیم. آخ جون. من همچنان تعطیلم و1هفته کامل هنوز دارم که امیدوارم عالی باشه! آخ جون. و بعد از مدت هاااا الان در1سکوت کوچولو به سر می برم و این هفته قراره1عالمه مهمون بیاد و شلوغی های عید واسه من و ما تازه در پیشه. باز هم آخ جون!
شکلک آگاهی از دیوانگیِ خودم.
راستی امروز اگر خدا بخواد و مادرم زمان داشته باشه باید بریم بازار واسه اون بچه های توی کلاسم مهره بخرم. یادتون که هست! جیگیلک که حالش بد بود به پروردگار قول دادم اگر بیماریش مهار بشه و به خیر بگذره واسه این بچه ها1بسته مهره بازی می خرم. اون روز فقط2تاشون توی کلاس بودن ولی چه جوری میشه که من بعد از عید با دست پر برم کلاس و فقط به2تاشون بسته های کادو شده بدم و بین هیجان کادو و عیدی روی میز اون سومی خالی بمونه؟ میزش و دلش؟ اصلا تصورش رو هم نمی کنم. کاش امروز مادرم بتونه با هم بریم! وای آخجون! بازار رفتن اون هم به نیت خرید اسباب بازی! وایی خیلی دوست دارم خیلی زیاد خدااا میمیرم واسه اسباب بازی کاش می شد واسه خودم هم مهره بازی بخرم! بچه ها یعنی هیچ مدلی نمیشه؟ خخخ!
چیه؟ خوب دوست ندارم عاقل بشم زوره؟ نگاه می کنن! ای بابا!
حالا بچسبم به زمان و حوصله مادرم. فکر بد نکنید واسه خریدن1بسته اسباب بازی آویزون مادر نیستم ولی مشکل اینجاست که1جایی1مغازه خوب هست که وسایل آموزشی و اسباب بازی های به درد خور برای بازی و آموزش داره و من تا حالا نرفتم و جاش رو بلد نیستم. مادرم تقریبا اتفاقی پیداش کرد. مسیر این مغازه نسبت به خونه من موقعیت بهتری داره. هم نزدیک تره هم مسیرش خلوت تره و راحت تر میشه بهش برسیم هم لازم نیست بزنیم به شلوغی های وسط بازار توی اسباب بازی فروشی ها و بین اسباب بازی های پر زرق و برق الکی بچرخیم و هم بین وسایلش چیز های کارآمد هم داره که شاید بین این کارآمد ها1چیز توپ هم واسه بچه های خودمون پیدا بشه. و همچین مغازه ای با همچین مزیت هایی رو مادرم می دونه کجاست و من جاش رو بلد نیستم! اینه که باید بچسبم آستین بابا زمان رو که بابا قربون قدم های1سان و نه کند و نه تندت1طوری حلش کن مادری بتونه باهام بیاد همین امروز هم بیاد!بچه ها سال95هم رسید و ادامه داره ولی من درست نشدم. همچنان حرف می زنم و حرف می زنم و حرف می زنم. عاقل شدنم پیشکش چون در حال حاضر هیچ لزومی بهش نیست. ولی این حرف زدن هام، خوب حرف زدنم میاد. راستی یکی اون ایمیلم رو پاکش کردم. چیز هایی که برات نوشتم رو اینجا نمی زنم. نه واسه اینکه گریه می کنم. واسه اینکه به نظرم خیلی مسخره هست. بله مسخره هست که واسه1همچین داستان هایی من اینهمه زمان و اینهمه زمان و اینهمه دل خرج می کنم. به پست شدن نمی ارزه. درست گفتی دارم بهتر میشم. به1ماه دیگه هم نرسید و دارم بهتر میشم. فقط گاهی، کمی، خیلی، آهسته، بی صدا، خزنده، دردناک، غمگین، تلخ، یکی! دلم، گاهی تنگ میشه!.
خوب! بیخیال! شادی ها رو عشقه!.
امروز صبح که بلند شدم1دفعه1حس عالی همراه نسیم صبح خورد بهم و پیچید توی تمام روحم و مجبورم کرد از شدت کیف بلند بگم واااییی آخجوووون! کسی هم نبود که تعجب کنه. باز من بودم و صبح.
-سلام صبح! چطوری؟ امروز چه قشنگی!
این کار رو همیشه می کنم. از مدت ها پیش. از مدت ها پیش هر صبح که بلند میشم بهش سلام می کنم. بلند و کاملا واضح. حتی روز هایی که به هر دلیلی حس و حال شروع های شاد و شلوغ رو در خودم نمی بینم باز هم به صبح سلام می کنم. شاید زمان هایی که حس و حالم شبیه امروز نیست کمی آروم تر و شاید بی حس و حال تر، ولی به هر حال سلامه رو هر دفعه حتما به صبح میدم. بیخیال که این هم یکی دیگه از نشانه های جنونمه. من به صبح سلام می کنم، زمانی که وارد خونه میشم به خونهم سلام می کنم، با در بسته ای که توی خونه بازش می کنم حرف می زنم، به لولای صدادار در چوبی اتاق به همون زبون متداول بین آدم ها قول روغن کاری میدم، و خیالم هم نیست یعنی دیگه خیالم نیست که این ها رو اینجا بگم. در واقع دیگه نه تنها از گفتنش نمی ترسم، بلکه اتفاقا خیلی هم از نوشتنش در اینجا خوشم میاد. نمی دونم این درسته یا نادرسته. اینکه من این مدلی هستم و اینکه میام اینجا مدل نامتعارفم رو توضیح میدم.
گفتم نامتعارف. شاید لغت نامعمول درست تر باشه. بله موافقم که من و مدلم بر طبق تعریف های آدم های عادی و توصیفی که از معمولی بودن بین افراد متداوله، کمی تا قسمتی نامتعارف یا همون نامعمول هستیم.
آدم ها چیزی که از نظرشون درست نیاد رو نمی پذیرن. و نامعمول برای آدم ها چیزیه که عمومیت نداره. در اطراف من هیچ کسی نمیگه که به صبح سلام می کنه. هیچ کسی به خونه ای که می دونه خالیه و کسی داخلش نیست موقع ورود سلام نمیده و هیچ کسی با لولای صدادار1در چوبی حرف نمی زنه و بهش قول روغن کاری نمیده. و چون کسی این کار ها رو نمی کنه، از نظر اکثریت مردم هر کسی که از این مدل کار ها کنه خودش و رفتارش عادی نیست. ولی چه ایرادی داره؟ واقعا چه ایرادی داره که من عادی نباشم در حالی که این حال و هوای از نظر بقیه عجیبم هیچ ضرری به کسی نمیده؟ تفاوتی که موجب آزار کسی نیست ایرادش کجاست؟ از نظر من هیچ کجا. هیچ ایرادی نداره اگر1کسی شبیه بقیه نباشه به شرط اینکه این شبیه نبودنش واسه بقیه اذیت درست نکنه. کاش همه باهام موافق بودن! اگر این طور می شد دیگه ما آدم ها هم رو واسه خاطر تفاوت های بی خطر و بی ضررمون نقد نمی کردیم و برای هم حکم نمی دادیم. اگر کسی شبیه من نیست خوب بذار نباشه. واسه چی من باید بشینم با بقیه آدم ها ساعت ها بین خودمون نقدش کنیم، تحلیلش کنیم، در موردش بگیم و بگیم و بگیم، بخندیم، ادای حیرت های عاقلانه رو در بیاریم و آخرش هم به این نتیجه برسیم که بیخیال این طرف حالش خوش نیست به اینهمه گفتن نمی ارزه. بعدش هم اگر خیلی خیرخواه باشیم مدل عاقل های خیرخواه آه بکشیم و دعا کنیم که:
-ای بابا خدا عاقبتش رو به خیر کنه! بنده خدا! …
جدی واسه چی ما مدلمون این شکلیه؟ شکلک قیافهم شده شبیه علامت سوال.
این هم از این. حالا بعدیش.
از شروع امروز توی خونواده من بحث سر13به در رو می شنوم. به خونواده گفتم اگر فقط خونواده باشیم من هستم وگرنه4دیواری با صفای خونه رو ترک نمی کنم. جمع های فامیلی رو ازش بدم نمیاد ولی توی شلوغی های دامن طبیعت1طور هایی گم میشم و خوشم نمیاد پس نمیرم. توضیحش رو خیلی از شما ها می دونید پس نمیگم. خخخ!
برادرم گفته امسال نه فامیل دور نه فامیل نزدیک. فقط خودمون خونوادگی باشیم. مادرم هنوز هیچی نگفته. من هم که رأیم رو چپکی دادم که اگر چنین باشه من چنانم. این هم از13. ولی، بچه ها! به نظرم1چیز هایی این وسط، … حس می کنم1جای کار تفاوت داره. بله داره. حال خودمه که تفاوت داره. تفاوتی که خیال می کردم خیاله ولی الان که دارم این ها رو اینجا می نویسم به طرز غیر قابل انکاری دارم احساسش می کنم و مطمئن میشم که خیال نیست. امسال برخلاف سال های پیش، برخلاف13به در های پیش احساس می کنم که دلم انگار1کوچولو نق می زنه. بچه ها! دلم می خواد برم. دلم امسال بعد از نمی دونم چند سال، برای13فروردین4دیواری با صفای خونه رو انگار نمی خواد. هنوز حس این خواستن خیلی خفیفه ولی امروز و درست همین الان حس می کنم داره بیشتر و بیشتر میشه. مثل1زمزمه که اولش از بس پایینه انگار خیاله و بعد میره بالاتر و واضح تر میشه تا جایی که مطمئن میشیم خیال نیست و واقعا وجود داره. این احساس من الان اون مدلیه. جدی عید امسال من چه متفاوت شدم با گذشته هام! در واقع، حالا که دقیق تر تماشا می کنم می بینم که تفاوت هام در عید95خیلی بیشتر از اونی بوده که انتظارش رو از خودم داشتم.
عید امسال کمی، نه به نظرم خیلی از عید پارسال من بهتر بودم یعنی هستم. توی جمع های بستگان راحت تر و با لذت بیشتری ظاهر میشم، واسه رفتن به خونه فلان فامیل اصرار می کنم و همچنین واسه اومدن فلان قوم و خویش راه دور به خونهم اصرار می کنم، رفت و آمد ها رو بیشتر و بهتر می پذیرم، با افراد ساده تر قاطی میشم البته فقط بستگان و گاهی دوستان نزدیک، کلا عید رو خوش رفتار تر بودم و هنوز هم هستم، دیر تر از گذشته توی شلوغی ها تحملم به طرز غیر قابل انکار تموم میشه، به خاطر بی تحملیم از بین شلوغی های اقوام به اون شکل مشهود و نامعقول در نمیرم، سکوت رو همچنان می خوام خسته هم میشم ولی کنترل حالت هام به نسبت سال پیش خیلی خیلی بهتر شده، دیگه کمتر خسته شدن ها و میل به سکوت و سکونم به چشم میاد، راحت تر پیش می برم، راحت تر می خندم، بهتر تحمل می کنم، بهتر شدم، مردم رو بیشتر و منطقی تر دوست دارم، حتی خودم رو هم انگار دوست دارم، نه خیلی زیاد ولی همین کم رو پیش از این، از مدت ها و مدت ها پیش از این در خودم نمی دیدم و نسبت به خودم جز احساس منفی و نکبت نفرت هیچی حس نمی کردم، خلاصه اینکه عید95برای من از عید94مثبت تر بوده و هست چون خودم در عید95نسبت به عید94مثبت تر بودم و هستم. و این برای من1چیزی رو دوباره و دوباره اثبات می کنه و1نتیجه رو برای چند صدمین بار بهم میده. اینکه اگر من مثبت باشم، جهان شروع می کنه به مثبت تر شدن.
زمانی این رو اصلا باور نداشتم ولی الان به شدت معتقدم که برای ساختن دنیای اطرافم لازم نیست در تمام موارد من شبیه معجزه بزرگ و توانا و خارق العاده باشم. شاید1جا هایی از دستم کاری بر نیاد ولی در عوض خیلی و خیلی جا ها از دست من1چیز هایی که اتفاقا کم هم نیستن بر میاد. فقط خود من و در همین جایگاه. بدون اینکه بزرگ تر، بالاتر یا تواناتر از بقیه آدم ها باشم. خیلی آسونه. کافیه خودم رو بسازم. خودم رو عوض کنم. خودم مثبت باشم تا جهان اطرافم1قدم، 1درجه و1سهم مثبت تر بشه. نشستن و گلایه کردن های من هیچ کمکی نمی کنن. من خدا نیستم که زورم به اصلاح تمام منفی ها برسه. نه دست هام از باقی دست های روی زمین توانا تر هستن و نه خودم از باقی خاکی های روی خاک بزرگ تر و بالاترم. پس به جای ای کاش ها و آه کشیدن های از جنس گلایه و آرزو، کافیه که من سهم خودم رو برای ساختن جهان اطرافم با ساختن خودم بپردازم. شاید خیلی کند و نامحسوس، ولی به خدا جهان در اون صورت شروع می کنه به روشن تر شدن. من نمی تونم تمام دنیا رو از تاریکی ها پاک کنم ولی بذار خودم تاریک نباشم تا تاریکی های جهانم به اندازه1نفر، 1دل، 1لبخند کمتر بشه. من نمی تونم قهر های اطرافم رو از بین ببرم ولی می تونم خودم از طرف خودم اعلام کنم که من توی فامیل با هیچ کسی هیچ جنگی ندارم. که با هیچ کدوم از اقوام سر هیچ چیزی قهر نیستم. که بستگان من همه برای من عزیز و محترم هستن و عید95در خونهم به روی تمام مهمون های عید اگر بخوان و بیان بازه. شاید اون دسته از بستگان ما که اون طرف ماجرا هستن اصلا نخوان و نیان. کما اینکه هنوز نیومدن. ولی به احتمال بسیار قوی این گفتن های من به گوششون می رسه و شاید به خاطر یکی2تاشون بمونه که من توی قهر ها و جنگ هاشون نبودم و نیستم. و این از نظر من مثبته. خیلی هم مثبته. چون حس می کنم و امیدوارم که این می تونه1ترک هرچند ناچیز در این سدِ سخت و تاریکِ فاصله های سیاه ایجاد کنه و چه بسا که عید96همین ترک عاملی بشه واسه شکستن این فاصله های تاریک! خدا رو چه دیدی! شاید زد و شد!
بار ها گفتم و باز هم میگم. من از مدت ها پیش که حرفش رو اینجا می زدم می خوام که سعی کنم. دارم سعی هم می کنم و به نظر خودم1جا هایی هم چندان ناموفق نبودم. و حالا باز هم میگم که می خوام باز هم بیشتر سعی کنم تا جهانم باز هم روشن تر بشه. به موفقیت هام امیدوارم. امیدوار و منتظر و مشتاق.
به امید1صبح بسیار روشن که همه ما از رسیدنش چنان شاد بشیم که بیخیال هر تعبیری بلند سلامش کنیم و اومدنش رو جشن بگیریم. جشنی شاد، بزرگ و آشکار.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه ها به نظرتون ما بیدار میشیم؟

سلام بچه ها چه خبر؟
اول اول اولش بگم که تعجب نکنید تردید هم نکنید ساعت من با ساعت شما یکیه و الان اینجا در منطقه من هم شبیه منطقه شما از ظهر گذشته و گذشتیم. اما این پراکنده که دارم اینجا می زنم مال امروز صبحه. یعنی نزدیک ظهر. خواستم همون زمان بزنمش اینجا که اینترنت قطع شد و رفت عید دیدنی. بعدش هم احضار شدم به ایالات متحده آشپزخونه برای تکمیل عملیات پیشبرد امور در مقام معاونت حضرت رئیس کل یعنی مادر جان و دیگه پست بی پست تا الان که از ظهر گذشت و من هم حس و حال ندارم برم تمام افعال نوشتهم رو عوض کنم و از زمان حال به زمان گذشته تغییرش بدم. شکلک تنبلی. این بود که بی اصلاح زدمش اینجا و با این توضیح نه چندان کوتاه داخل پرانتز، پرانتزش رو هم حال ندارم برم از روی کیبورد پیدا کنم پس نذاشتمش، خلاصه با وراجی مضاعف به بهانه توضیح، پستم رو بدون ویرایش زدم اینجا.
پایان توضیح حاشیه.
خوب. بریم سر پست.
دییدم یکی و رضا و این آخری ها هم مینا دارن خطرناک میشن رفتم پست عیدی رو به قول یکی چسبوندم اون بالا تا بقیه رو بزنم زیرش و جونم رو نجات بدم. اون رو تماشا کن که معلوم نیست از کجا بطری فلزی گیر آورده مثل نارنجک گرفته دستش داره خرامان این اطراف مانور میده! خخخ!
خوب ببینم اوضاع شما ها چه مدلیه؟ مال من که حسابی نمی دونم چه مدلیه. تعطیلات عید خیلی با حاله. هر لحظهش1مدلی میشه و هر لحظه آماده ایم که غافلگیر بشیم. بعد از ظهر میایی بخوابی1دفعه زنگ می زنن مهمون میاد. هر لحظه منتظری. خوشم میاد از سلام و علیک ها و تبریک های شلوغ. خیلی خوشم میاد!
بچه ها من نتونستم تاریکی ها رو پاکشون کنم. نمیشن. زورم نمی رسه. زورم نرسید! امروز حسابی خسته شدم و سکوت کردم. حرصیِ مایل به خستگی هستم الان. خخخ!
جدی واسه چی توی جهان زنده ها روی این خاک دیگه حرمت هیچ چیزی سر جاش نیست؟ حتی حرمت خاطره های از دست رفته هامون؟
امروز1جایی دعوت شده بودیم. سالگرد1عزیز از دست رفته بود و بازماندهش دعوتمون کرده بود و ما نشد که بریم. آخه2تا از2طرف با هم قهر بودن.
قهر! اه کثافت لعنتی! متنفرم! متنفرم از این قهر!
متأسفانه از نظر من اطرافیان این2نفر هم راه درستی رو برای بستن این دفتر تاریک انتخاب نکردن. بهشون میگم شما ها حرف هاتون رو درست و حسابی نمی زنید اگر بزنید شاید وضعیت مضحک بین این2نفر تا حالا به1انجامی می رسید و بلکه این اوضاع درست بشه. طرف برّاق میشه که گفتم دیگه میگی چه جوری بگم؟ بهش میگم خوبه من خودم شاهد مکالمه های تلفنی شما ها هستم و می بینم چی رو چه جوری گفتی و شنیدی. خداییش این مدلی که پشت خط به فلانی گفتی همون مدلی بود که همیشه پیش من میگی؟ طرف میگه همیشه دارم میگم دیگه همهش دارم میگم اون دفعه فلان شد و چه شد و من چی گفتم و این دفعه و اون دفعه و دیروز و دیشب و فلانی و فلان اتفاق و از این پراکنده هایی که احتمالا خودش هم می دونه باطلن و اصرار داره هم من و هم خودش و هم همه باور کنیم. بیخیال. ولی نه نمیشه. این رو نمیشه بگم بیخیال. دسته کم الان نمی تونم. نمی تونم بگم بیخیال. لعنتی!
بیخیال!.
بیخیال فقط اینکه من از دست این پیچ و خم های آدمیزادی خسته شدم. اگر بخوام خودمونی تر توضیحش بدم، حالم از تمامشون به هم می خوره. شکلک ابتلا به تهوع.
بچه ها من مهمونی نرفته نیستم واسه خاطر1ناهار هم اخم نمی کنم ولی این یکی رو دلم می خواست که می رفتیم. آخه سالگرد1عزیز بود. عزیزی که بازماندهش دلش می خواست این کار رو واسه از دست رفتهش کنه. دلم گرفت از اینهمه تاریکیِ ما آدم ها. خدا کنه الان کسی نیاد بهم گیر بده چون اصلا خوشم نمیاد با هیچ کسی حرف بزنم. مادرم و بقیه اون طرف نشستن و حرف می زنن و من این طرف پشت سیستم سنگر گرفتم و سعی می کنم که دیده نشم چون نمی تونم حرص غمگینم رو مخفی کنم. بچه ها! ما کی بیدار میشیم؟ اصلا بیدار میشیم؟ اصلا میشه که1زمانی بفهمیم کجا داریم میریم؟ نمیشه الان عصبانیم دارم جفنگ می نویسم. شکلک خشمی که غمناکه. یعنی غصه قاطیشه. یعنی1خشم غمناک. غمناک!
همین الان طرف یعنی صاحب دعوته دوباره زنگ زد. اتفاقا خواست که با این طرف قهر که پیش ما بود حرف بزنه و دعوتش کنه و این یعنی می دونه هر بهانه ای از این طرف فقط بهانه هست و اصل ماجرا چیز دیگه ایه. در ادامه1مشت حرف های ایرانی رد و بدل شد و آخرش هم ماجرا با1بهانه که هر2طرف می دونستن راست نیست ختم شد. ختم شد البته ظاهرا. یعنی به روش ایرانی. به روش آدم بزرگ ها. به روش ما خاکی های دروغگو!
دلم خیلی گرفت و گرفته از اینهمه نکبت که زورم نمی رسه پاکشون کنم. لعنتی ها! لعنت لعنت!
ببخشید جایی جز اینجا به نظرم نرسید از اینهمه حرص تخلیه بشم. اگر اینجا هم نمی گفتم از اختیار خودم در می رفتم و رفتارم منفی می شد و این نباید بشه. مادرم و بقیه نباید توی خونه خودم این مدلی ببیننم. مهمون هر کسی که باشه حرمتش بالاست و حفظ این حرمت واجبه. حالا اگر از جنس بی همتای مادر باشه که دیگه اصلا توصیف شدنی نیست.
نتیجه اینکه باید خوددار باشم. باید خفه شم و اگر نمی تونم از راه درست2طرف ماجرا رو توجیهشون کنم که اشتباه می کنن، سکوت کنم و چیزی نگم. این بود که اومدم اینجا و…
خیلی سعی کردم. اندازه ای که می تونستم یا تصور می کنم که می تونستم سعی کردم. بار ها و بار ها شبیه1سوپاپ اطمینانِ لعنتی عمل کردم و سعی کردم توی لحظه های خشم اوضاع رو متعادل تر کنم و متعادل تر نگهش دارم تا مبادا1انفجار از سر خشم های گذرا نتیجه های سخت جبرانی رو روی دل ها ثبت کنه. بار ها و بار ها با2طرف حرف زدم. به این طرف گفتم بیخیال شو بذار هر کسی هر مدلی دلش می خواد جهان رو و داستان هاش رو ببینه و به اون طرف گفتم بینش های منفی و متفاوتت رو واسه خودت نگه دار و بروزشون نده بذار این طرف کمتر اذیت بشه و اختلافی بالا نگیره و دلی تاریک نباشه. گفتم ولی به جایی نرسید.
کاش می شد1کاری کنم! کاش می شد این طوری نباشیم! کاش می شد ما آدم ها مثل پرنده ها همه مال1آسمون بودیم و این رو باور داشتیم!
دارن در موردش حرف می زنن. در مورد بهانه ها، توجیه ها، دلیل ها، ولی واسه چی1جرقه هم توی ذهن ها نیست که بگه بابا اصل این ماجرا اشتباهه! اصل این ماجرا اون قهر لعنتیه که اگر نبود اصلا بهانه و توجیه و توضیح لازم نداشتیم! حرف ها همه چیز رو داره بررسی می کنه و توضیح میده جز این یکی. چه بی محتوا!
این مدلی من درست نمیشم. فایده نداره این گفتن ها. میرم واسه اون عزیز از دست رفته که نشد توی مهمونیِ فاتحهش حاضر بشم فاتحه بخونم و از همینجا به1فاتحه غمگین از غیبتم مهمونش کنم. بچه ها شما ها میگید بهش می رسه؟ ای کاش بهش برسه! ای کاش!
شادکام باشید!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه ها عیدتون مبارک!

سلام سلام سلاااام به همگی.
یکی این هم پست عیدی بیا از همین جا وارد شو.
بچه ها عیدتون مباااارک! عیده عید آخجون!
می دونید؟ شروعش که اصلا شبیه تصور من نبود. همچنان اقوام در سنگر های خودشون به سر می برن خونواده من هم به همچنین ولی… به من تا اینجاش خوش گذشت. تصورش رو نداشتم ولی خوش گذشت. می شد که بیشتر هم خوش بگذره اگر… بیخیال. یکی معذرت این1دونه آه از دستم در رفت خوب1خورده تمرین لازم دارم درست میشم دیگه.
راستش این دفعه نیومدم هیچ ماجرای تلخ و شیرینی تعریف کنم. فقط اومدم تبریک عیدی بگم و بعدش هم خودم بلند شم برم عید دیدنی. اگر شد در جهان واقعی اگر هم همون بامبول های آشنا پا بر جا بود در جهان مجازی و عید دیدنی های اینترنتی. خلاصه که ببینم کجا ها در اتاق پذیراییشون بازه بپرم داخل. خخخ!
بچه ها قاچاقی الان اینجام و واقعا این بودنم از نظر خودم غیر عادی و تنها و تنها نتیجه لطف پروردگاره که می دونه چه قدر دلم می خواست که بتونم1کوچولو فرصت پیدا کنم اول سال بیام1پست کوچولو اینجا بزنم برم. وگرنه من خودم عمراً الان بعد از سال تحویل بتونم بشینم پشت سیستم. الانه که برادرزادم با خونواده برسه اینجا. آخه قدم اول توی خونواده ما این جیگیلکه. پیش از ورودش قدم اولی من بودم و حالا دیگه به عهده اینه. یادمه1دفعه1آدم بیکاری بهم گفت ناراحت نشدی جات رو دادن به اون؟ و من اولش نفهمیدم چی گفت و بعدش که فهمیدم چنان زدم زیر خنده که طرف ماتش برد و بعدش هم که دید خنده هام بند نمیاد1وااا گفت و رفت پی کارش. بچه ها! بهش بر خورد آیا؟ شکلک قیافه معصومانه و کاااملاً بی اطلاع و حیرتزده. شکلک قورت دادن لبخند بدجنسانه همیشگی. خوب آخه1کسی نبود بهش بگه آدم ناحسابی این هم شد حرف که تو پروندی؟ خخخ!
این از این.
بچه ها عید هم اومد و الان توی سال جدید هستیم. چه قدر دلم می خواد امسال واسه همه و واسه خودم1سال20باشه. ولی نمیشه همچین انتظاری داشته باشم در حالی که خودم20نیستم. پس سعی کنم دسته کم18باشم تا20بودن اطرافم رو بخوام. نمی دونم از چه راهی باید رفت تا رسید ولی واسه شروع هرچی از دستم بر میاد باید کنم. الان هم بعد از اینجا، یعنی در اولین فرصتی که دستم به سیستم و به اینترنت برسه، می خوام برم اینترنت گردی و توی تمااام اماکن اینترنتی که صاحب هاشون رو زمانی می شناختم مهمون بشم و پر رویانه بی دعوت برم عید دیدنی. راهم بدن یا ندن من می خوام برم عید دیدنی. طولش ندم احتمالا شما ها هم الان پراکنده اید و اگر هم به اینترنت برسید زمانتون زیاد نیست. شکلک پذیرایی ضربتی.
بچه ها! زندگی قشنگه. خیلی خیلی خیلی قشنگ. دوستش دارم. زندگی رو، شما رو، خدا رو، 1خورده هم بعد از سال ها و واقعا بعد از سال ها خودم رو! برام عجیبه ولی حس می کنم که بعد از مدت های خیلی خیلی طولانی و دور، ته دلم به خودم1نشونه هایی از محبت و علاقه داره پیدا میشه.
وایی که چه قدر من حرف می زنم.
بچه ها من رفتم ولی یادمون باشه امسال1تابلوی بی رنگه که سپردنش دست ما. بیایید رنگ های شاد و ماندگار بهش بزنیم. آخر کار نقاشی کی قشنگ تره؟ هر کی قشنگ تر بکشه1روح آرام و1دل خوش از خدا جایزه می گیره. تضمینش هم با من! آره با خود خودم! من به خدا مطمئنم پس تضمینه رو میدم. آخ جون. چیه دنبال چی می گردید؟ این آخجون دلیل نداشت نگردید نیست از اون آخجون عشقی ها بودش. دوباره آخ جون! همین طوری از سر کیف و تفریح. کلا من از این لفظ آخجون خوشم میاد نمی دونم واسه چی. پس آخجون آخجون آخجون آخجون آخجون آخجون آخجون و در آخر هم، آخ جون.
شاد باشید خیلی شاااااد و ایام به کام همگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخ که چه سرده اینجا امشب!

سلام به همگی. سلام به آسمونی که داره می باره! سلام به بهاری که سرده.
چیه بابا روضه نمی خونم جدی اینجا سرده!
هوا1دفعه وحشتناک اینجا سرد شد. سرمایی از جنس زمستون های برفی. بارون میاد. نم نم. ریز ریز. سرد! انگار همراه برفآب.
اگر برف بیاد من تعجب نمی کنم. بقیه رو نمی دونم ولی من تعجب نمی کنم. کاش آسمون بباره! کاش بارون بباره! کاش برف بباره! کاش بباره!
دلم بارون می خواد. از اون بارون هایی که بوی خاک رو از لا به لای آسفالت های نصفه نیمه و دود و هیچ بکشه بیرون و بپاشه هوا، همه جا، همه جا!
دلم برف می خواد. از اون برف های شدید که می بارید و می نشست و سفید بود. سفید1دست. سفید پاک و1دست. می بارید و روی سر همه رنگ ها رو می پوشوند. همه جا سفید می شد. چه سفید قشنگی! سرما هم انگار از خاطر ها عقب می کشید با دست های اون سفیدیِ1دست که زورش به تمام رنگ های رنگی می رسید. دیگه کسی خاطرش نبود سرما رو. بارون ها، برف ها، خنده ها، همه تموم شدن. همه رفتن! رفتن و سفیدی ها رو با خودشون بردن!
دلم1جهان سفید می خواد. سفید1دست. مثل برف. برف پاک. برف سفید. دلم1جاده می خواد. 1جاده صاف و صاف و صاف تا…اون طرف شب.
دلم1آسمون می خواد. 1آسمون بدون ابر های رنگی. 1آسمون پر از ستاره. پر از خورشید. پر از پرواز. پرواز. پرواز! تا خودِ خدا.
دلم1خدا می خواد که1ساعت فقط و فقط خدای من باشه. بشینم کنارش. تکیه بدم به دستش. سر بذارم روی شونه هاش. چشم هام رو ببندم. بخوابم توی بغلش. کوچولو بشم توی بغلش. گم بشم توی بغلش. محو بشم توی بغلش!.
دلم می خواد من باشم و جاده. من باشم و بارون. من باشم و برف. آسمون. پرواز. من باشم و سفید1دست.
من باشم و خدا!.
دلم بچگی هام رو می خواد. خنده هام رو. بازی هام رو. هم بازی هام رو. دلم شادی های کوچیک بچگی هام رو می خواد. شادی هایی که با تمام کوچیکیشون1دنیا بزرگ بودن واسه دل بی در و پیکرِ من. دلم دنیای سفید بچگی هام رو می خواد. دنیایی که داخلش پر بود از شادی های عروسکی.
دلم عروسک هام رو می خواد. عروسک های مهربونم که با چه معصومیت جفنگ ولی عزیزی باور داشتم که حرف می زنن. می خندن. می فهمن. یواشکی. زمان هایی که باهاشون توی دنیای خیال های واقعی تنها می شدم.
دلم معصومیت های جفنگ عزیزم رو می خواد. همون هایی که به رنگ سفید برف و بچگی هام بودن. دلم باور هام رو می خواد. باور های سفید. باور های صاف. باور های شفاف! باور فهمیدن عروسک ها. باور وجود1در مخفی توی کمد عروسک های من به دنیای آرزو ها. باور آگاهی عروسک ها از جای این در که یواشکی ازش رفت و آمد می کردن و با پری های اون طرف در توی دنیای رویا ها ملاقات داشتن.
دلم دنیای اون طرف در رو می خواد. دلم می خواد اون قدر کوچیک و اون قدر شفاف بشم که از اون در بگذرم. رد بشم و قاطی عروسک هام پرواز کنم وسط1دنیای پر از پری و گل و بارون های بهشتی و پرستو و خورشید.
دلم1خورشید می خواد. بدون ابر. بدون غروب. دلم1شب می خواد. 1شب از جنس رویا. دلم ستاره می خواد. 1جهان ستاره. دلم2تا بال می خواد که باهاشون بپرم تا دل آسمون و بشم1ستاره وسط اونهمه ستاره های بی نشون. دست هام رو دراز کنم تا ستاره های خوشه پروین. تماشاش کنم. سیر تماشاش کنم. اندازه1ابدیت از نزدیک و نزدیک و نزدیک تماشاش کنم. لمسش کنم. نازش کنم. بغلش کنم. حسش کنم. هواش رو. خنده هاش رو. تابیدن هاش رو. هواش رو! بشم یکی از ستاره هاش. بی نشون بشم. بی نام بشم. جزوش بشم. ببارم. بتابم. بتابم!
دلم انتها رو می خواد. 1انتهای شاد و شیرین واسه تمام گریه های سرمازده تمام خاک. دلم1صبح می خواد. صبحی از جنس بهار. بهاری که زمستونی نیست.
دلم رویا می خواد. رویایی حتی بی تعبیر، اما ابدی. رویای ستاره بارون. دلم می خواد توی رویای من، ستاره های خوشه پروین از وسط ستاره بارون، مثل1دسته بهشت بیاد پایین. پایین. پایین. تا خاک. تا زمین. تا من. بشه از جنس من. از جنس خاک. از جنس سرد و سنگین زنده ها. شبیه من. ببیندم. ببینمش. بشنومش. بفهممش. بفهمدم!. دلتنگی هام رو. هوام رو. باریدن هام رو. دلتنگی هام رو. شب هام رو. دلتنگی هام رو!.
دلم آواز می خواد. آوازی از جنس ستاره های بی نشون. آوازی از جنس نور. از جنس آسمون. پرواز. آوازی از جنس آواز. از جنس رویا. رویای ستاره های خوشه پروین.
دلم پایان دلتنگی هام رو می خواد. دلم پایان سرمای سخت بیداری هام رو می خواد.
دلم1سفر می خواد. سفری به دنیای شفاف ستاره ها. ستاره های خوشه پروین. دلم سفر می خواد. سفری از جنس خنده و پرواز و پرواز!.
دلم بیداری از این کابوس بیداری رو می خواد. دلم خواب می خواد. خوابی تا همیشه. خوابی از جنس پایان بیداری های تاریک. خوابی تا ستاره ها. تا ستاره های خوشه پروین. دلم………
امشب، آخ که چه سرده اینجا! چه دلتنگم امشب!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه ها مواظب باشیم!

سلام صبح به خیر.
به جان خودم زود میرم دلم شدید خواست که بنویسم نمی تونم صبر کنم بذارید بگم دیگه!
بچه ها اینجا کی واتساپ داره؟ من با واتساپم دعوام شده1کسی بیاد آشتیمون بده!
این نکبت پیام ها رو قورتشون میده به من نمی رسوندشون. مخصوصا پیام های داخل گروه ها رو. توی1دسته پیام ها از1سری افراد اصلا به من نمی رسن. خیال می کردم اون ها ساکتن ولی ازشون که پرسیدم گفتن ما بی صدا نیستیم اتفاقا پیام میدیم ما موندیم تو واسه چی چند روزه جواب فلانی رو میدی ما رو تحویل نمی گیری. از فلانی هم پرسیدیم گفت نمی دونه بهش گفتیم ازت بپرسه ببینه چه دردت شده گفت سر فرصت ولی این فرصته هنوز نرسید.
تازه دیروز وسط صبح بود که فهمیدم و فهمیدیم این واتساپ گیرش گرفته اذیتمون کنه.
این مشکل باید حل بشه. نمی دونم چه جوری ولی حتما راه داره.
این مشکل باید حل بشه و میشه ولی سو تفاهم به همین سادگی می تونه پیش بیاد. از1روزنه باریک می زنه داخل و رشد می کنه و می پاشونه. من که اصلا توی این هوا نبودم چون نمی دونستم. فقط می موندم چرا فلانی ها سکوت کردن. ازشون هم نپرسیدم. اون بنده های خدا هم توی این هوا نبودن چون نمی دونستن. پشت سر هم پیام می دادن و جواب ازم نمی گرفتن. حتی گفتن چند دفعه پیام زدیم پرسیدیم که پریسا جواب های ما رو واسه چی نمیدی فقط فلانی پیش تو جواب داره، چرا؟ ولی جواب نگرفتن چون من پیام هاشون رو ندیدم. و این زمان ها ما به اولین جواب در دسترس می چسبیم.
-گفتیم چی شده که قهر کردی یا به قول خودت سکوت کردی.
بچه ها واسه چی ما این شکلی هستیم؟ اولیش خودم. واسه چی زمانی که این مدل دردسر ها پیش میاد اول منفی ها میاد توی سرمون؟ واسه چی باید این بنده های خدا اولین چیزی که به نظرشون می رسید1سکوت قهر آمیز بود؟ این رو دیروز از خودشون هم پرسیدم.
-پریسا! آخ پریسا! نگو که خودت هم به این جواب نچسبیدی. زمانی که به خیالت ما باهات حرف نمی زدیم خداییش تو چی به نظرت رسید؟ ببین دروغ نگو تبصره هم نده راست راست راست تو فکرت منفی نبود؟
خندیدم. باید راست می گفتم. گفتم.
-درست میگید. چرا بود. واسه همین هم ازتون نپرسیدم واسه چی ندید می گیریدم. به خودم گفتم به جهنم.
پخ دسته جمعی خنده ها و ضربه ای که سفت ولی نه چندان محکم خورد روی شونهم.
-خسته نباشی جناب مثبت! گفته به جهنم. داشته باشید ما فقط به سوالش رسیدیم این پریسا نتیجه هم گرفته بعدش به ما میگه چرا منفی می بینیم! بابا تو ته مثبتی پریسا!
حرف حساب جواب نداشت. چی می تونستم بگم؟ با خنده ها هم صدا شدم و تا جایی که برام امکان داشت خجالت کشیدم. ظاهرا خجالته از قیافهم زد بیرون.
-حالا بیخیال. تا حکم صادر نکردی و نکشتیمون طوری نیست. باید1راهی واسه حل این مشکل پیدا کنیم.
دردسرتون ندم. من امروز صبح خیلی زود بیدار شدم و از اونجایی که اگر انجام چیزی بیاد توی سرم ول کنم نیست تا انجامش بدم، توی تختخواب واتساپم رو حذف و دوباره نصب کردم و فعلا نمی دونم این گیر مسخره رفع شده یا نه. راستش خوشبین نیستم که با حذف و نصب واتساپ من تنها درست بشه. باید1فکری براش کنیم و نمی دونم چه فکری. ولی این ماجرا شبیه خیلی از ماجرا های دیگه بهم گفت که مواظب تر باشم. مواظب منفی هایی که به خودی خود وجود ندارن و فقط زمانی موجود میشن که ما احضارشون کنیم. کاری که من داشتم می کردم.
باید به بقیه افراد این اتفاق هم بگم که واتساپشون رو حذف و نصب کنن بلکه بتونیم واسه خودمون حلش کنیم. الان چرت می زنم و منتظرم که روز بالا بیاد.
وایی1خورده دیگه بخوابم امروز ناسلامتی تعطیلیمه اصلا واسه چی من الان باید بیدار بشم آخه؟ واقعا که!
درس های اتفاقی موضوعات با ارزشی هستن برای مطالعه و تجربه. از دستشون ندیم!
ایام به کام همگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عید امسال

سلام به همگی.
آخجون بچه ها تعطیل شدم! البته فردا رو هم باید می رفتم ولی همگی دسته جمعی رفتیم مرخصی نوشتیم گذاشتیم روی میز بنده خدا مدیر اون هم زنگ زد اداره گفت با ما چیکار کنه. مدیر ما از خط قانون این طرف تر نمیره و من تصور می کنم اگر تمام ایران مدیر هاش این شکلی بودن همه چیز یا دسته کم نصف چیز ها می رفتن سر جای خودشون. و اگر تمام ایرانی ها هر کدوم مدیر خودشون بودن و شبیه مدیر ما بودن دیگه قطعا تمام چیز ها می رفتن سر جای خودشون. خوب واقعیت اینه که شبیه های مدیر ما زیاد نیستن. ما یعنی خیلی از ما مدیر های بدی واسه خودمون هستیم. به خودمون که می رسیم روی دیوار قانون در های مخفی تبصره می سازیم تا از بنبستش رد بشیم. خودم رو میگم.
بیخیال.
بچه ها تعطیل شدم تااااا14. آخ جون. حالا از فردا صبح باید به خودم فحش بدم چون می دونم سر6بیدارم و خوابم نمی بره. خخخ!
از تصور تعطیل شدنم خوشم میاد ولی مثل گذشته ها هوارم نمیاد. نمی دونم چه مدلی توضیح بدم. شاید دلواپسم. دلواپس اینکه وسط تعطیلی و آرامش، … توضیحش رو بلد نیستم. طبق معمول.
گاهی1مدل دلواپسی نکبت میاد و نمیره. معمولا تا می خوام آرامش رو حس کنم میادش و معمولا من از پسش بر نمیام. این دفعه هم، بچه ها من1خورده، …
عید امسال واسه ما1خورده متفاوته. به خاطر بیماری برادرزادم و1سری اتفاق های مزخرف دیگه که از نظر و نگاه من حتی ارزش توضیح هم ندارن ما تنها هستیم. یعنی من و خونواده. به نظرم شبیه قرنتینه میاد. هرگز از خودم این تصور رو نداشتم ولی راستش موافق این اوضاع نیستم. من طرفدار تنهایی هستم ولی این، …
بچه ها واسه چی ما آدم ها اینهمه تاریک می بینیم؟ واسه چی هر لحظه و هر لحظه یادمون میره که شاید فردا دیگه نباشیم؟ باورم نمیشه که اینهمه فراموشی توی وجود هامون باشه. باورم نمیشه! واقعا اگر می شد بریم بالا و از بالا تماشا کنیم می دیدیم که تمام بحث های جهان به هیچ نمی ارزه زمانی که میشه دست در دست هم شاد بود و از ته دل و از سر خوشی صمیمیت ها خندید. احتمالا من زیادی طرف دل و احساسم. چون می بینم این حرف ها و این مدل دیدن ها دیگه توی جهان امروز جایی ندارن. بین خواهر و برادر ها سر موارد بسیار مسخره و پوچ آن چنان درگیری هایی میشه که طرف میاد صاف میگه من که مردم فلانی نیاد سر جنازهم و اون هم که مرد من نمیرم سر ختمش. وحشتناکه! گاهی حس می کنم روحم از اینهمه تاریکی دردش میاد. چه دردِ تاریکی!
سعی کردم درستش کنم ولی جواب ها همه تاریکن. به همین تاریکی که واستون گفتم. بچه ها به اینهمه تیرگی که فکر می کنم دلم خیلی می گیره. ما آدم ها کی اینهمه تاریک شدیم؟ اینهمه سیاهی از کی و از کجا اومد توی دل هامون؟ دل هایی که1زمانی جای محبت و جای درد های همدیگه و جای خدا بود، از کی اینهمه سیاه و سخت و تاریک شدن؟
عید امسال رو نمی دونم دوستش دارم یا نه؟ اگر بگم ندارم چنان شدید دلم می گیره که انگار صمیمیت1دوست بسیار عزیز رو رد کردم و من می مونم و اشک های واقعی. اگر هم بگم دوستش دارم، … بچه ها بهار و عید رو دوستش دارم ولی دلم می خواست اینهمه سکوت نداشت واسه من. به نظرم اطرافیانم بدشون نمیاد چون ظاهرا اصلا حواسشون نیست که میشه بدون خشم و حرص از دست همدیگه هم زندگی کرد. اتفاقا میگن این شکلی، یعنی این مدلی که امسال ما هستیم بهتره. راحتیم. خوبه. ولی من موافق نیستم. من شادی های دسته جمعی و عید دیدنی ها و تبریک گفتن ها و شلوغی های شاد و خنده های بی دلیل جمع های عید رو دوست دارم. من امسال تمامشون رو دلم می خواد و اون ها نیستن.
عید امسال رو سرد می بینم بچه ها. من از این سردی خوشم نمیاد و به هیچ منطقی بلد نیستم اطرافم رو قانع کنم که این درست نیست. اون ها مثل گذشته های من، از مردم فقط تاریکی هاشون رو می بینن. من گاهی از اینهمه تاریک دیدن های اطرافم خسته میشم. به تصور خودم، خودم آخر منفی دیدن بودم ولی حالا می بینم که تصورم اشتباه بود. بچه ها من از قهر متنفرم. از کدورت ها بدم میاد. از سردی سلام ها خسته میشم. چند هفته پیش2تا از همکار هام به شدت حرصیم کردن به طوری که هنوز دلم ازشون پاک نیست ولی هیچ مدلی نتونستم باهاشون قهر کنم. اون ها اولش هی گفتن و گفتن و بعدش چون دلم نخواست توضیحاتشون رو گوش بدم زدن به خشم و سکوتم رو گذاشتن به حساب قهر و سکوت کردن و من با اینکه هنوز مطمینم حق با خودم بوده حاضر نشدم قهر رو نگه دارم. باهاشون قاطی نشدم و نمیشم ولی سلام و خنده های هرچند کم باید باشن و هستن. زمانی که فهمیدم به1مشکل کوچیک خوردن خدا می دونه که دلم پیش گرفتاریشون جا موند و صبح فرداش تا طرف رو دیدم اولین چیزی که پرسیدم این بود که مشکل به کجا رسید. خیالم نیست اون2تا چه مدلی تصورم می کنن. برای من مهم اینه که دم تحویل سال می دونم که بینمون سکوت نبود. از اون سکوت های زشت و تاریک. این من هستم. کسی که1دفعه دیگه هم گفته بودم، همین جا گفته بودم که در تمام اطرافم دنبال1نکته مثبت حتی خیلی کوچولو می گردم که بشه طرف رو دوستش داشته باشم. حالا اگر این طرف از بستگان باشه که دیگه اصلا جای هیچ بحثی نیست. من این مدلی می بینم ولی نمی دونم واسه چی نمیشه که بقیه اطرافم هم این مدلی ببینن. اینهمه فاصله های سیاه رو نمی دونم چه مدلی باید پاکشون کنم.
نمی فهمم دلی که می تونه محبت من و محبت جیگیلک و محبت باقی خونواده رو توی خودش جا بده، پس مشکلی نداره. پس واسه چی بیرون از حصار خونواده اینهمه از مردم و از بستگان تاریکه؟ من پای صحبت اون طرف ماجرا هم نشستم و اون ها یا از سر سیاست یا از روی اخلاص میگن که دلتنگ دیروز ها هستن و مشکلی ندارن با پاک شدن این تاریکی های لعنتی. ولی، …
دلم این رو نمی خواد بچه ها. دلم این سکوت سرد رو نمی خواد. دلم1عید می خواد مدل عید های گذشته ها. کاش زورم می رسید. کاش دست هام این قدر توانا و این قدر بلند بودن که می رسیدن به تمام دل ها و تمام تاریکی ها رو ازشون پاک می کردم. کاش اینهمه توان در دست هام بود! اون قدر که درازشون می کردم و همه دل ها رو مثل1پرده بارون خورده می گرفتم و به شدت می تکوندم تا هرچی گرد و خاک روشون نشسته غبار بشه و بره به ناکجا و دیگه هم برنگرده! جدی داستان ما آدم ها خیلی مسخره هست. به اسم هم اخم می کنیم و فحش می فرستیم و سر خاک هم ضجه می زنیم. یادمه همین نزدیکی ها1کسی رو می شناختم هنوز هم می شناسم که با خواهرش به شدت درگیر شد و قهر کردن. از اون قهر های سنگین. خواهره می گفت دلش تنگ شده واسه خواهرش ولی این طرف ماجرا سفت می گفت خواهرش فلان بدی رو در حقش کرده و اون دیگه هرگز نمی خواد ببیندش. هرچی بهش گفتم بذار بدی کرده باشه باهاش صمیمی نباش ولی قهر نباشید قهر سیاهه پشیمونی میاره فایده نکرد و گوش نداد و قهرشون تموم نشد. زد و برای خونواده خواهره1مشکل مالی خیلی بد پیش اومد که در نتیجه اون ها1ضرر خیلی خیلی بزرگی کردن. این خواهر عصبانی که نمی خواست خواهرش رو دیگه ببینه نشست به زار زار گریه کردن. من اونجا بودم دیدم. بلند بلند گریه می کرد. من هم دردم اومده بود از این اتفاق وحشتناکی که برای اون خونواده افتاده بود. گریه هم یواشکی کردم. ولی اون خواهره داشت دلش می ترکید. بهش گفتم1زنگ به خواهرت بزن دلداریش بده. آدم ها توی غم ها و توی شادی ها پشت گرمی های هم رو می خوان. زنگ نزد. می گفت من واسشون ناراحتم خیلی هم زیاد ولی دیگه نمی خوام ببینمشون. اون رضایت نداد و قهر بینشون تموم نشد. نشست و دور از خواهر گرفتارش حسابی براش گریه کرد و این لکه تاریک بین اون2تا هم خون همچنان باقیه و شبیه1لکه گِل روی1پارچه سفید، چرک مرده شده و شاید با گذشت زمان ماندگار تر هم بشه. اون قدر که دیگه هرگز پاک شدنی نباشه. آخه واسه چی؟ واسه چی ما آدم ها اینهمه بد شدیم؟
عید امسال رو دوست دارم ولی می دونم که دم سال تحویل و در طول سکوت تعطیلات به شدت سردم میشه از اینهمه شب. بچه ها جدی هیچ راهی نیست که دست های آدم ها دوباره به هم برسن و گرمای نبض های صمیمی دوباره به جمع های ما برگردن؟
خدایا! خدایا1کاری کن! به مخلوقاتت این تدبیر رو بده که به خاطر داشته باشن ما موندگار نیستیم. سال آینده هم میاد و چه بسا که ما نباشیم یا افرادی از بین ما دیگه نباشن. خدایا! اجازه نده بنده هات زیر بارِ اون یادش به خیر های دردناک بعد از از دست دادن ها و از دست رفتن ها له بشن! خدایا! عید امسال اطرافم رو از این خواب تاریک بیدار کن! من هرچی کردم نتونستم خودت1طوری درستش کن! خدایا! خیلی این رو می خوام. لطفا. خدایا! لطفا!
ببخشید بچه ها که نوشتن های امشبم برخلاف تصورم شاد از آب در نیومد. اینجا نگم می ترکم از بس پر میشم. شما ببخشید.
خوب، دیگه نق زدن بسه. برم1خورده آرشیو موزیک های چند سال خاک خورده بدون استفاده داخل سیستمم رو بتکونم و پاک سازیش کنم. داخلش1عالمه موزیکه که باید حذف بشن و خلاصه تمیز کاری و خلوت کردن پوشه ها و از این چیز ها.
بچه ها! تمام این ها دست ماست. دل هامون رو میگم. دست ماست. دل ها جای چیز های خیلی خیلی قشنگن. به شب نبازیمشون.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

زندگی و همه چیزش!

بچه ها سلاااام. رو به راهید؟ باشید دیگه دم عیده یعنی که چی خوب!؟ من هم شکر خدا بد نیستم. می چرخم و با روزگار رجز خونی دارم جفتی زور می زنیم همدیگه رو دور بزنیم نه من می تونم نه اون می تونه خلاصه از بس امسال به خصوص آخر سال چرخیدیم جفتی سر گیجه گرفتیم هر کدوم ولو شدیم1گوش. حالا بپرید از گیجیِ بابا روزگار استفاده کنید حالش رو ببرییییییید یوهو شکلک جییییغ هواااار چرخش پرش و و و و و و و آخجووون دیوونه های شبیه خودم توی دنیا چندتا پیدا میشن بیایییییییید که جنون رو عشقه!
خخخ!
آخیش تخلیه شدم بچه ها خودمونیم ترکیدم از سکوت باید1جایی حلش می کردم وگرنه کارم به انفجار می کشید! آخیش بهتر شد.
چیه مگه؟ دم عیده، بهار میاد، من3روز دیگه تعطیل میشم، جیگیلک من هپاتیت نداره، اوضاع هرچند نسبتا ولی نسبت به2ماه تلخی که سپری کردیم بسیااار آرومه، جسم من داره راه میاد، با خودم و با آگاه تر هایی که کمک می کنن، رضایت از این پیشرویِ آروم و ملایم موجوده، یواشکی گوش کردم شنیدم، شکلک جوهر نکبتم که فرمان به اجرای این فعل زشت یعنی دزدی گوش کردن داد و من انجامش دادم و بسیااار خوش گذشت بهم، ببخشید صداقتم زیاده خوب پشیمون نیستم دیگه چیکار کنم؟ آهان داشتم می گفتم. جسمم مثبته داره همکاری می کنه، خودم هم باید مثبت باشم1خورده هستم1خورده هم، … نه خداییش بیشترش رو هستم، دلم بعد از چندتا ضربه کتک که از حضرت عقل و اراده خورد الان داره یواشی یواشی پشت سر این2اصل محترم راه میره و افسار پاره نمی کنه، من در تعادل نسبی جسم پیش میرم و خوشبینم که زمانی بشه که به تعادل نسبی روان هم برسم البته عاقل که نمیشم ولی حالا مثلا، خخخ، بابا زمان مهربونه، عمو روزگار گیج میره، من تقریبا ظرف1ماه و نیم در حدود8کیلو سبک تر شدم و دارم به سرعتی آهسته و پیوسته همچنان سبک تر میشم بدون اینکه حرص تردمیل هر شب رو داشته باشم، و، ای بابا بسه دیگه اینهمه آخجون1دفتر شد چندتا دیگه بشمرم؟
خلاصه اینکه آخ جون. با حرارت خوانده شود این آخ جون! شکلک تأکید مؤکد.
این وسط1چیز هایی هم، … خوب، … این وسط1چیز هایی هم دیریم ریم، هیس، نگیم زشته، به قول1عزیز بلاخره واسه دم سال تحویل باید1چیزی باشه که آرزو کنیم دیگه نمیشه که همه چیز کامل20باشه!
طرف می گفت، یعنی میگه، آرزو ها تزئین های زندگی هستن. اگر تمام ای کاش هامون براورده بشن نمیشه تصور کرد باقی عمر چه مدلی باید پیش بره. گاهی از این بینش حرصی میشم ولی معمولا باهاش موافقم. تصور می کنم خودم رو که مثلا امشب به هرچی دلم خواست دستم رسید و دیگه چیزی نیست که توی زندگی بخوامش. از فردا مجاز هستم که فقط لذت ببرم. ولی بچه ها جدی لذت زندگی چیه؟ اینکه مثلا من1خونه داشته باشم که تمام امکانات هر مدل رفاه که دلم بخواد درش باشه. و1حساب بانکی هم داشته باشم که بتونم هر مدلی که دلم بخواد تا هر مبلغی که بخوام ازش استفاده کنم. چیزی نباشه که از پس تهیهش بر نیام به خاطر قیمتش. خوب، نهایتش تا1ماه، از فردا تا1ماه دیگه میرم حسابی خوش می گذرونم. صبح تا شب زندگی آنچنانی می کنم، تفریح می کنم، خرید می کنم، دلواپس فردا هام نیستم، پول دارم و دیگه کار بی کار، همه چیز درسته، همه آرزو ها ردیف دم دسته، وای چه عالی، بهشت فقط مال خودم، !!!…
خوب، بعدش چی؟ بعد از این1ماه، یا1سال، بعدش چی؟ صبح که بلند میشم دیگه تفریحی نیست که دلم بخوادش. پا میشم میرم بازار ولی شوقی واسه این بازار رفتن ندارم چون دیگه چیزی نیست که دلم بخواد بخرم بیارم خونه و ازش ذوق کنم. میرم سفر ولی هیچ عشقی نیست که هواش رو کنم چون تمامش مثل آب خوردن زیر پا هام ریخته و فقط کافیه بخوام تا داشته باشمش. ولی چی بخوام؟ من که دیگه همه چیز دارم! توی این جهان هیچی نیست که واسه رسیدن بهش منتظر باشم و از کیف تب آلود این انتظار به خودم بپیچم و بگم آخجون1خورده دیگه مونده که بشه. که من تعطیل بشم. که برم بازار فلان جنس که اینهمه برای خریدن و داشتنش حساب کتاب کردم، پس انداز کردم، پول جمع کردم و از خرج های کوچولوی دلچسبم زدم تا پولم به قیمتش برسه، چندین بار پول جمع کردم و به خاطر1خرج ناگهانی و متفرقه پوله رفت و حالم گرفته شد و باز گفتم بیخیال دوباره از اول و دوباره پول جمع کردم، و خلاصه پدرم در اومد از بس دلم خواستش رو بخرم بیارم خونه. که فلان سفر رو برم. که فلان تفریح رو در فلان روز و فلان شرایط کنم. که…
تصور کنیم که1ماه یا1سال دیگه واسه من دیگه هیچ کدوم از این آخجون ها نیست. برای همیشه، تا آخر عمرم نیست چون من امشب به هرچی دلم خواست دستم رسید و از امشب دیگه چیزی نیست که بخوامش. وااایی خدای من چه تصور تاریکی! جدی وحشتناکه. زندگی چه فایده ای داره زمانی که من دیگه چیزی نداشته باشم که واسه داشتنش منتظر بشم، تلاش کنم و حتی ناکام بشم و برم واسه تلاش کردن های دوباره؟ زندگی چه رنگی میشه بدون این آخجون های کوچیک و بزرگ واسه من؟ بچه ها من خوشم نمیاد از تصور اون رنگ تاریک و بیروح زندگیم. هیچ خوشم نیومد. ترجیح میدم از این رویای بی تعبیر که از شدت سفیدی چشم های خیالم رو به شدت آزار میدن و شدت شیرینیش به نکبت می زنه در بیام و خودم باشم. کسی که خیلی چیز ها داره که بخواد. به خیلی چیز ها توی زندگیش هنوز نرسیده و شاید هرگز هم نرسه ولی همچنان امیدواره که خدا رو چه دیدی شاید1زمانی زد و شد و با این امید گاهی واسه خودش خیال های سفید می بافه و لذت می بره. چه خوبه که من همچنان می تونم دم سال تحویل آرزو داشته باشم. بچه ها بدون آرزو بودن هیچ خوب نیست. به خدا ما نمی دونیم چون تجربهش نکردیم ولی باور کنید این اصلا جالب نیست.
من این آخجون های کوچیک و بزرگم رو به هیچ قیمتی با اون کابوس سفید که لباس رویا پوشیده عوض نمی کنم. زندگی رو دوست دارم با تمام بالا پایین هاش. با تمام رسیدن ها و حتی نرسیدن ها و ناکامی هاش. با تمام خنده هایی که گاهی سخت حاصل میشن و حتی گریه هاش. گریه هایی که گاهی از سر چنان فشار و دردی شروع میشن که صدای جرق جرق استخون های روان رو میشه زیر فشارشون شنید و آخ که چه می چسبه اون لحظه قشنگ، که دست های مهربون خدا این بار رو از روی شونه هامون بر می داره و می بینیم که خدایی هست که با لبخندی از جنس مهر بگه
-بسه دیگه بنده خسته من! تا اینجا تو آوردیش بذار از اینجا به بعدش رو خودم واست می برم.
آخ که چه عزیزن اون لحظه ها و چه بزرگه خدای اون لحظه ها، خدای دل ها و خدای من و ما!
مثلا اومده بودم اینجا چندتا خط واسه آرامش دلم که امشب باز نق زدنش گرفته بود بنویسم و برم. ببین چی شد! خخخ! خوب چیکار کنم آخجونم میاد دیگه! بیخیال ایجاز. آخجون هام رو عشقه!
پس آخجون آخجون آخجون آخجون آخجووووون به زندگی که اینهمه قشنگه! آخجون خدا ممنونتم که هستی.
بچه ها! در هر حال و هوایی که باشیم، زندگی قشنگه. با تمام سیاه و سفید هاش. اتفاقا سفید هاش با سیاه هاش تعبیر میشن. اگر سیاه نباشه سفید مثل همون کابوس رویانما که اون بالا توصیفش کردم سست و بی تعبیر و تلخ میشه. ازم باور کنید و زندگی رو، انتظار ها و ای کاش ها و آرزو هاش رو دوست داشته باشید شبیه من!
ایام تا همیشه ایام به کامتون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت جعبه جواهر بخش2

سلام به همگی.
شنبه و شروع هاش. آخجون این هفته تعطیل میشیم و شنبه آینده میشه که من الان خواب باشم! خخخ!
خوب با زیر جعبه هاتون چیکار کردید؟ بافتیدش یا نه؟
الان ما1سطح داریم که صافه و از1عالمه گل4-1درست شده. این میشه زیر جعبه ما. باید واسه جعبه دیوار ببافیم. دیواره جعبه جواهر2جداره هست. من اول جداره داخلیش رو می بافم چون به نظرم این طوری آسون تره.
روی سطح صاف دست می کشیم. بینا ها چشم می کشن. گل های4-1کنار هم به صورت لوزی های به هم چسبیده دیده میشن. لوزی های حاشیه رو لمس می کنیم و اولین لوزی حاشیه از مثلا سمت راست رو پیدا می کنیم. بچه ها من گفتم اولی از سمت راست ولی این اختیاریه که از کجا شروع کنید. شاید1نفر بگه من راحتم که از وسط1دیوار شروع کنم. ایرادی نداره. من خودم همیشه از لبه سطح شروع می کنم چون راحت تر باهاش پیش میرم.
خوب، اولین لوزی از ردیف لوزی های حاشیه در سمت راست یا هر سمتی که دلمون بخواد رو پیدا می کنیم. حالا نوک داخلی این لوزی رو پیدا می کنیم. یعنی نوک لوزی حاشیه رو که به سمت داخل هست رو پیدا می کنیم. از این دونه داخل سطح نخ رد می کنیم که1خورده شاید تمرکز بیشتری بخواد.
حالا2طرف نخ رو تراز می کنیم و دور تا دور سطح توی دستمون روی ردیف دونه های داخلی لوزی های حاشیه سطح رو دور تا دور گل های4-1می بافیم.
بچه ها یادمون باشه حتما روی دونه های داخلی لوزی های حاشیه باید ببافیم چون این جداره داخلیه.
همین شکلی2ردیف گل4-1روی هم ببافید بیایید بالا. مثل دیوار کردن. به کسی نگید ها من سر این جعبه آخریه به جای2ردیف3ردیف دیوار بافتم. می خوام ببینم چه مدلی میشه.
می دونم این بخش1کوچولو دردسر داره ولی جدی خیلی قشنگ میشه ببافید بعدا واسه رسیدگی به حساب من واسه اینکه همچین بافت سختی رو اولش گفتم آسونه زمان دارید. جدی آسونه فقط چون داخل سطح رو می بافید1خورده زمان می بره.
خوب به نظرم با این کاری که دادم دستتون2هفته ای درگیر باشید. شوخی کردم. واقعا سخت نیست دارم اذیت اول صبح شنبه رو به انجام می رسونم.
تا همینجاش برید تا شنبه دیگه. وایی دیرم شد! شما ها هم بلند شید صبح اومده داره می زنه به شیشه. پاشید منتظره.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، امروز!

سلام به همگی. بچه ها اوضاع احوال چطوره؟
این هفته هم رفت. واسه من خیلی سبک تر از هفته پیشش گذشت. خدایا شکرت. شکرت!
امیدوارم واسه شما ها هم سبک و سفید گذشته باشه!
امروز1عالمه کار ریز و درشت ریخته بود سرم و من هم حس جنبیدنم نمی اومد پس یواش جنبیدم و بیشتر از نصفش موند. عوضش1جعبه جواهر بزرگ رو تا نصفه های درش بافتم. تنه کامل تموم شد و الان دارم درش رو میرم ولی خسته شدم و فعلا ولش کردم پریدم اومدم اینجا.
راستی امروز1اتفاق مثبت دیگه هم داشتم که البته واسه شما ها به شدت معمولی و خنده داره ولی برای من که… اصلا بذارید بگم بیخیال بخندید.
امروز من تونستم1عالمه ساعت از روز رو در سکوت سپری کنم. سکوت کامل. نه صدای سیستم، نه اسپیکر و موزیک، نه کتاب صوتی10000بار خونده ای که واسه خاطر صداش زده باشم تا دوباره بخونه بره، نه رادیو و نه هیچ صدایی. من بودم و صدای خودم که گاهی در می اومد و سکوت خونه که چه چسبید!
می دونم مسخره هست ولی شما ها نمی دونید. من سال ها بود که حتی1لحظه در تنهایی سکوت نداشتم. نمی تونستم. حتی زمان هایی که می خواستم بخوابم باید حتما1چیزی بالای سرم می خوند. موزیک یا رادیو یا سیستمم. زیاد فرقی نداشت چی باشه البته اگر از محتواش خوشم می اومد بهتر بود ولی معمولا زیاد سخت نمی گرفتم که چه مدل چیزی گوش میدم فقط اینکه صدا باشه و سکوت حاکم نشه کافی بود. توی بیداری، توی خواب، همیشه و همیشه. از لحظه ای که از سر کار می اومدم، به محض اینکه پا می ذاشتم توی خونه، اول سیستمم روشن میشد تا صدا باشه. توضیح ندارم براش. ترس نیست. نمی ترسم از تنهایی. فقط سکوت می بردم به جا های نباید. سکوت واسه شونه های روان خسته من زیاد سنگین بود. سنگین و سیاه و تاریک. خیلی تاریک.
من سال ها بود که سکوت نداشتم. نمی تونستم. باور کنید یا نکنید این سال ها برای من این طوری گذشت. و امروز صبح مثل آدم های عادی دلم خواست که صدا های دستگاهی نباشن. من باشم و سکوت معمولی4دیواری1آدم معمولی.
صبح تا ظهر این مدلی واسه خودم مروارید بافتم. بعدش1چیزی خوردم و خسته از بافتن و لباس شستن و پهن کردن و دستمال کشیدن و1سری تمیز کاری اعصاب خورد کن کوچیک و چندتا خورده کاری دیگه، رفتم ولو شدم روی تخت. البته دیگه سیستمم روشن بود ولی بعد از بیدار شدن دوباره خاموش شد و باز هم من بودم و سکوت عصر جمعه آروم وسط4دیواری آشنا و دوست داشتنی خودم. خوش گذشت. خیلی خوش گذشت.
الان پشت سیستم نشستم دارم می نویسم و مطمئنا امشب هم پیش از خواب خاموشش نمی کنم ولی امروز1شروع بود برای آشتی با سکوت های زمان بیداری و بعدش سکوت های دلپذیر پیش از خواب. شروعی که کمک می کنه یادم بیاد سکوت ها همیشه تاریک نیستن. سکوت هم می تونه مثبت باشه. میشه که دست های سکوت همیشه ویران گر و خشن نباشن. میشه که سکوت مهربون و آهسته، مثل نسیم دست های بابا زمان، مثل آرامش1شب شکلاتی، مثل1خواب بدون رویا و آروم، بیاد و با لطافتی از جنس آرامش که فقط توی بغل سکوت میشه پیداش کرد، یواش یواش اعصاب کشیده شده از صدا های جهان بیرون رو نوازش کنه تا نبض تند و بیمارشون از زدن کند تر بشه و بین دست های لطیف و نوازش گرش به آرامش برسن.
نمی دونم چه مدت طول می کشه تا روان وحشیه من با سکوت های مثبت دوباره آشتی کنه. ولی حالا دیگه مطمئنم که این شدنیه و کلی به خاطرش خوشحالم.
خوب، این از این. حالا بعدیش.
میگم تا به حال شده حس کنید1دردسر حساااابی تا بیییخ رفته داخل آستینتون؟ واسه من شده اتفاقا خیلی هم بد رفت و درنمیاد و باید از خیر آستینم بگذرم و برم دردسره رو حلش کنم! شکلک ویران از خستگی ناشی از تفکرات منفی ولی واقعی.
وایی بچه ها گناه دارم حسابی!
5شنبه صبح رفته بودم کتابخونه واسه1سری نرم افزار و کتاب و آموزش و همه چیز. اونجا1رشته حرف پیش اومد و رسید به اینترنت و سایت و من و اینجا.
عادل گفت بذار ببینم آن سوی شب توی گوگل هست یا نه. زد و بود. عادل گفت پس این شکلی پیدا میشی! ولی زیاد خوب پیدا نمیشی.
گفتم خوب نشم.
عادل گفت بازدید کننده ها پیدات نمی کنن. گفتم خوب نکنن. من خیالم به آمار بازدید هام نیست. ادا در نمیارم اگر زیاد باشن خوشحال میشم ولی اگر کم باشن خیالم نیست حتی اگر1روزی بازدید هام0هم بشه باز هم خیالم نیست چون من فقط واسه خاطر دل خودم اونجا می نویسم. خیالم نیست اگر حتی1نفر هم نخونه من می نویسم چون دوست دارم اونجا رو حفظ کنم و داخلش پست بذارم. برای رضایت دل خودم.
عادل موافق نبود. یعنی چندان موافق نبود.
-ببین این درسته. واسه خاطر دلت پست اونجا می زنی. ولی وقتی تو پست معرفی1نرم افزار رو می ذاری اونجا باید1کاریش کنی که4نفر بیان ببینن و ازش استفاده کنن. مثلا همون نرم افزار ایرانسل. یا این اتصال گوشی به سیستم بدون سیم. اینکه متن و داستان هات نیست که بخوایی واسه خاطر دل خودت بزنی اونجا.
دیدم درست میگه. خوب حرف درست رو هم باید گوش داد دیگه!
-خوب چیکار کنم نمی بیننش اینکه دست من نیست.
عادل باز هم چندان موافق نبود.
-چرا هست. تو پست هات نه دسته بندی داره نه برچسب. خوب درستشون کن. برچسب رو بزن تا هر کسی توی گوگل می چرخه1نشونی از پست های این مدلیت پیدا کنه. وگرنه از کجا باید بدونن دنبال چی بگردن و پیداش کنن؟ برچسب کلید واژه های پیدا کردن1مطلبه و پست های تو اصلا کلید واژه به جوینده هاشون نمیدن.
از تصور اینکه باید اینهمه پست رو ویرایش کنم مورمورم شد.
-وایی! برچسب! چیزه. سخته.
-بابا برچسب زدن که کاری نداره.
-می دونم. بلدم. توی انتشار پست های گوش کن… یادش گرفتم و…
عادل مکث نکرد تا سکوت کش بیاد.
-خوب حالا. برچسب ها رو بنویس1ویرگول هم بذار تا جدا بشن.
-با اینتر هم میشه توی محله بلد شدم.
-خوب همون اینتر بزن فقط پست هات رو برچسب روشون بذار. حالا ببین باز رفت واسه خودش.
-نه نرفتم اینجام بگو.
زیاد طول نکشید. اتاق1دفعه ترکید. در باز شد و علیرضا از بچه های قدیم و نوجوون های امروز با دوستش مهدی وارد شدن و ظرف چند ثانیه چنان سر و صدایی راه افتاد که دیگه اسم خودم رو هم یادم رفت.
به خونه که رسیدم، حسابی توی سرم پر بود از صدا و توی خاطرم پر بود از خنده. خلاصه اینکه1سایت تکونی حسابی افتاده روی دوشم و من به شدت حالش رو ندارم. وایی خدااا برچسب اینهمه از کجا بیارم کی حالش رو دارهههه شکلک داقون شکلک درمونده شکلک گناه دارم شکلک چیز!
وای خدا امشب که نه ولی دیر یا زود باید شروعش کنم و یادم باشه همین که دارم می نویسم رو برچسب بزنم. چی بزنم آخه؟
بچه ها این طوری نمیشه من میرم1خورده واسه خودم نق بزنم تا خسته بشم.
میگم، زندگی قشنگه. خیلی زیاد.
ایام به کام.