دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده بیشتر از1خورده…

در راه عصر۳شنبه. فردا کلاس دارم. باز کاما رو گم کردم. هرچی می زنم جفنگ میادش. بیخیال حسش نیست. دیروز تمام جهان اطرافم باطل… هی کاما کجایی؟ ول کن بیخیال. دیروز۱کسی بهم می گفت حست به همه چیز داره تغییر می کنه. فقط۱مورد خاص نیست کلا به همه چیز. راست میگه. براش توضیح دادم که شبیه موج سواری هستم که روی۱چیزی که حال نداره ببینه چیه ولو شده و داره از ساحل ادراکش دور و دورتر میشه و انگار بست هایی که به دنیای اطرافش بستش می دادن باز شدن و جدا شده و داره دور میشه و جهان اطرافش هم داره ازش دور میشه و اون بست ها هرچند غلط بسته شده بودن و اصلا بست های خودش نبودن اما در هر حال چفت جهان اطرافش نگهش داشته بودن و حالا با جدا شدنشون هیچ اتصالی نیست و هی کامای عوضی معلومه کجا رفتی؟ اه!
شب یلدا داره میاد. بی اون که بخوام یاد۱شب یلدایی می افتم که تمام… اه خدایا بسه دیگه! لطفا این ها رو از سرم ببر بیرون! دیگه نمی خوام اینجا باشن. لطفا ببرشون بیرون!
بدجوری این روزها در هوای دلم. دلم دل کندن می خواد. دلم دل بریدن می خواد. دلم بی حرف و بی اعلام و بی توضیح پریدن می خواد. بریدن می خواد. دلم بدون هیچ مقدمه ای بدون هیچ حرفی بدون هیچ ملاحظه ای محو شدن می خواد. بی نشون شدن می خواد. چنان محو و بی نشون که دیگه هرگز با هیچ جستجویی اگر جستجویی باشه پیدا نشم. دلم می خواد اما… هنوز زوده. نمی تونم. نمیشه. هنوز رشته های نازکی رو حس می کنم که نازکن ولی سفتن. اون قدر سفت بهشون بسته شدم که تا پاره نشن خلاص بشو نیستم. اون ها هنوز پاره نشدن. هنوز سفتن و هنوز از فشارشون دردم میاد اگر زیاد باهاشون بجنگم. شاید به کلفتیه گذشته نباشن ولی هنوز به اندازه ای سفت هستن که اگر زیادی تلاش کنم زخمیم کنه. جای زخمی شدن ندارم. هنوز تا درمون راهم زیاده. ظرفیت تحمل بیشتر از این رو هنوز ندارم. منتظر میشم. این نازک های سفت آهسته آهسته سست تر میشن و عاقبت زمانش… کامای لعنتی! کامای جفنگه لعنتی! کامای مزخرفه جفنگه لعنتی! کامای لعنتیه لعنتیه لعنتیه لعنتیه لعنتی!

وووییی درس دارم.
۳همچنان تحت درمانه. خدا کمکش کنه. دلم می خواد ببینم ترم۵استاد کیه. دلم می خواد بدونم ترم جدید کانون هم استاد کیه. دلم می خواد می شد تنبل نباشم تا در بخش پیام رسانیه کانون می نوشتم که ای کاش اسم استادهای کلاس ها رو کنار ساعت ها و شماره کلاس ها و کدهای زمان بندی بزنن. ولی بیخیال در هر حال اونی که باید مطلب یاد بگیره منم حالا استاد هر کسی می خواد باشه.
دیروز بدجوری۱جور بدی بودم. اتفاقا وصف بی سر و تهش رو هم نوشتم اما شکر خدا نزدمش اینجا و باید بگردم هرچه سریع تر معدومش کنم این از اون نوشته هاییه که کلا باید با اسید از هارد پاک بشه تا چیزی ازش باقی نمونه وگرنهههه خخخ.
واقعیتش رو بخوایی امروز هم چندان کسر نشده از اون بار سنگین یواشکی که دیروز روی شونه های دلم می کشیدمش. ولی امروز من خوددارترم. ظاهرا ضرب موج دیروزی داره گرفته میشه و این هجوم تلخ حس های تاریک شبیه موج های گذشته داره تبدیل میشه به۱خستگیه گرفته و تاریک که ته نشین میشه و با۱آه بلند عمیق میره به بایگانی و تا دفعه بعد و هجوم بعد و موج بعد و باورم نمیشه این کاما اینجا بود پس کو؟
ساعت از۴گذشت! اوخ اصلا نفهمیدم. کم درس خوندم. باید بجنبم. خدایا خرداد رو برسون. هم تعطیل میشم و زمانم بازتره هم روانم آزادتره هم خستگی های سر و صداهای این عزیزها دیگه نیست و هم ترم هام بالاتره و دلم می خواد ببینم ترم۶و۷با اونهمه سختی که ازش میگن چه حسی داره. تازه اگر نیفتم خرداد های۱کانون رو هم گذروندم و آخجون! از حسش خوشم میاد. باید جالب باشه. شاید بتونم اون زمان بهتر و سریع تر انگلیسی صحبت کنم. خیلی دلم می خوادش. خلاصه که من خرداد می خوام.
این۵شنبه آخرین صبح۵شنبه بی کلاسمه تا نیمه اسفند که ترم کانون تموم میشه. نتونستم۵شنبه هام رو آزاد کنم خخخ. بیخیال. تموم میشه. کی؟ شاید سال آینده. راستی سال آینده این زمان من در چه حالم؟ کجای ماجرام؟ دارم درس می خونم؟ دارم آماده امتحان بزرگه میشم؟ دادمش رفته؟ منتظرشم؟ دارم بیخیال کانون رو ادامه میدم؟ دارم آماده پذیرش یکی از اون تغییرات فوق وحشتناک بزرگ میشم؟ این آخریش رو خودم تصور نمی کنم اصلا هیچ تصوری نمی کنم مادرم به جام تصور می کنه. حرفش که پیش میاد من فقط نفس های عمیق می زنم و سکوت می کنم و گاهی که حالش رو داشته باشم می خندم. نمی دونم واقعا می خوامش یا نه. جدی اگر پای عمل بیاد وسط مردش هستم؟ نیستم؟ هستم. به نظرم باشم ولی… بیخیال. خیلی دوره. خیلی هم بلنده. به نظرم بد نیست کلا اونهمه بالا رو اصلا نگاه نکنم چشم هام درد گرفتن خخخ. عمو روزگار خودش حلش می کنه. بذار این دفعه من کاری نکنم. فقط بشینم به تماشا و ببینم این مرکب بی توقف کجا می خواد ببردم. بذار این دفعه مادرم و بقیه با راننده طرف بشن. من به اندازه کافی خراب کاری کردم حالا بد نیست۱خورده بس کنم و البته همراه تماشای منظره ها بیشتر درس بخونم. این۱قلم رو هیچ کسی جز خودم نمی تونه واسم انجامش بده. و درس. اوخ درس. ذهنم رو هرچی می کنم باز نیست واسه نوشتن بخش ایمیلیه تکالیف فردام. باید فعلا کوتاه بیام ولی بذار بعد از اینکه از اینجا رفتم۱کار درست درمون کنم. از تکلیف درسی که فردا می خواد بده۱بخشش رو میشه امروز انجام بدم. اتفاقا درسه رو دیدم تمرین هاش بدجوری زیادن برعکس این یکی. الان بلند میشم میرم۱بخش فسقلی از تمرین های۴شنبه رو می نویسم. باقیش رو باید وایستم درس بده. البته میشه خودم هم بخونم و زور بزنم تمرین ها رو حل کنم ولی ترجیح میدم منتظر تدریس استاد بمونم. این مبحث صفت های عالی و برتر رو۱خورده وسطش گیر می کنم. چندتا اصطلاح و بخش جدید به چیزهایی که قبلا از این مبحث بلد بودم اضافه شده که انگار ذهنم باهاش فیکس نیست. شاید چون جدیده. شاید هم چون این جزوه خط هاش به هم ریخته بهم نشون داده میشه و نمی تونم باهاش فیکس بشم.
برم چایی دم کنم الان میام.
دم کردم. مادرم چایی سبز دوست داره. من دوست ندارم ولی ازش هم بدم نمیاد. می خورم اما بعدش که تنها شدم لیوان قهوه ام سر جاشه خخخ.
چی می گفتم؟ یادم رفت. حسش هم پرید. حس گفتن۱چیزهای دیگه ای هست که دلم نمی خواد بگمشون. دیدی۱دفعه شانس خوب و بسیار خوبم از دنده اون طرفیش بلند شد و۱نفر آدمه نباید محض تخلیه حرص از همه جا و همه طرفش اومد و به نیت رها کردنه چندتا فحش اتفاقی اینجا رو خوند و… اوه خدا از۴تا ستونم۳تاش ریخت باید گچ بری هاش رو بدم تعمیر کنن ولش کن بیخیال اصلا حس گفتن هیچ چی نیست یادم رفت تمامش رو ول کن نخواستم.
من همیشه۱چیزی لازم دارم که منتظرش باشم. این روزها چیزی دم دست ذهنم نیست. و جز درس. اصلا تصور نمی کردم زمانی موارد مربوط به کلاس و درس چیزهایی باشن که فکرم رو بهشون تکیه بدم. همیشه در همه جای تصورم این موارد آخرین هایی بودن که ذهنم رو به زور پر می دادم طرفش. و چه قدر حال حالاهام عجیبه!
بدجوری اینجا سرد شده. هواشناسی پیشبینیه توفان و یخبندان و از این چیزها کرده. من خودم نخوندم از اطراف شنیدم که خبرهاش اومده. خدایا۱کاری کن یخ بیاد مدرسه ها تعطیل بشن من صبح هام خونه باشم درس بخونم! جدی میگم به خدا درس دارم. امسال تعطیلی ها رو واسه درس خوندن می خوام. امسال زمان ندارم به این فکر کنم که چه قدر… امسال شکر خدا تا اینجا خیلی مثبت تر از سال های پیش گذشته. امسال… خدایا شکرت! خدایا کمک کن که سال آینده من… سال آینده من در چه حال و هوایی منتظر رسیدن دیماهم؟ خدایا کمکم کن!
حرصم میاد این ها میگن باید واسه تمرین زبان حرف بزنم درست هم میگن ولی این… من اطرافم این… اه!
وووییی سردههه ایول زمستون اوخجان شبیه زمستون های بچگی هام ایول!
این وسط آیی می چسبه… چی! چی می چسبه! الان دقیقا چی! خداییش نمی دونم. بذار ببینم. می چسبههههههه…….۱خبرعالی. می چسبه۱اتفاق۲۰قشنگ. می چسبه۱سورپرایز غیر منتظره محشر. می چسبه۱جریان ناگهانیه شاد از جنسه غافلگیریه محض که شبیه جریان برق بگیره و از شدت حیرت های شاد۱لحظه گردش خون رو متوقف کنه. آخ که می چسبه! آخ که چه قدر می چسبه! خدایا همین حالا نصیب همه و از جمله خودم۱دونه از اون اصل هاش رو کن!
ساعت از۵گذشت. دیرم شد. زندگی معجزه خداست. خیلی می خوامش. خیلی. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اومدم1چرخی و1نِقی بزنم!

اوخ چه دیری شد! بیخیال1خورده اینجا بچرخم دیرتر بشه!
نمره نفله دیروز رسید. در رفتم. این دفعه هم جستی ملخک خخخ! جدی خدا کنه ترم ها رو نیفتم همین طوریش کلی از عمرم عقبم. حرصی میشم زمانی که می بینم چه زمانی رو از دست دادم. باید خیلی خیلی پیش حرف گوش می کردم و می چسبیدم به این و الآن تموم شده بود و چه بسا که سرم به درگیری های درس گرم بود و خیلی جاهای زندگیم رو افتضاح مال نمی کردم. خدایا باورم نمیشه این جوون ها واسه چی حرف نمی فهمن؟ داخل کلاس استاد خودش رو می کشه که واسه چی درس نمی خونید اون2تا اون پشت یواشکی دارن از روی دست هم سؤال های تکلیف رو می نویسن. وایی روز ترسناکی بود استاد دید و حسابی خخخ. ولی جدی حس خوبی نیست زمانی که بهش فکر می کنم. اون روزها که بزرگ تر ها می گفتن کاش می شد برگردیم عقب و فلان کاری که الآن شما نمی کنید رو می کردیم نمی فهمیدم چی میگن. می خندیدم و رد می شدم. حالا می فهمم. بدجوری دلم می خواد می شد زمان از دست رفتهم رو پس می گرفتم. می رفتم عقب. هم سن این بچه ها هم اگر نمی شدم، کمی جوون تر و آماده تر می شدم تا بهتر و سریع تر یاد بگیرم و اینجای عمرم بخش بیشتری از این راه طی شده بود. ای کاش اون زمان می فهمیدم! چندتا نفر در اطرافم هستن که دارن بهم میگن هنوز هم دیر نیست. یعنی نه اونقدر دیر که دیگه نشه کاریش کرد. دیر شده ولی زمان هست پس بجنب! ولی آخه من هرچی بجنبم به جایی که می شد امروز باشم نمی رسم! چه قدر میشه بجنبم تا فاصله ها رو کمتر کنم؟ اصلا شدنیه؟ کاش می شد که بشه!
حواسم هست امروز کلمه ها رو خیلی دلی انتخاب نمی کنم فقط می نویسم. از1طرف دلم نوشتن می خواد از1طرف حس تمرکز نیست پس هرچی بیاد می نویسم بیخیالش.
مشکل قهر بودن بلوتوث سیستمم با بلوتوث های دیگه حل نشد. دیشب تونستم با1هندزفری سیمی فسقلی داغون چند دقیقه برم تیمتاک ولی این سیمه قطع و وصل داشت اذیت شدم و سریع زدم بیرون. قابل توجه آریا که چند روز پیش داخل کامنت ها بهم هشدار مواظب باش می داد. من به نشونه ها معتقدم. شاید این مانع اومده که اجازه تکرار خطا بهم نده. خیالم نیست چند نفر بخندن ولی من دلیل ها رو باور دارم. امیدوارم گیر سیستمم رفع بشه نه فقط واسه خاطر تیمتاک. کلا بلوتوثش رو لازم دارم و الآن با این اوضاع مسخره ای که درست کرده اصلا نمی دونم بلوتوثه خاموشه یا روشنه نمی تونم داخل سیستم پیداش کنم ببینم در چه وضعیه. اه شکلک حرص البته از مدل بی خطرش.
دیروز رفتم کلاس آواز. استاد می گفت صدات اواخر خسته بود الآن خیلی بهتری ولی حیفه رهاش کردی ولش نکن و حیفه و دفعه بعد اگر فشار دیدی بگو تا2هفته1دفعه کنیمش ولی ولش نکن و بعدش هم کلی از اینکه صدام و استعدادم حیفه برام گفت و واقعیتش نمی دونم باید باورم بشه یا نه. صدام واسه خوندن بدک نیست ولی به نظر خودم اینهمه هم که استاد میگه، … نمی دونم واقعا نمی دونم ای کاش به همون خوبی باشه تک تک نعمت های خدا که بهم داده شده رو دوست دارم و دلم می خواد همه در بهترین حالتشون باشن تا من حالش رو ببرم.
دلم می خواد باز برم کتابخونه خخخ ولی امروز نمیرم فردا هم نمیرم چون امروز حسابی دیر کردم و کار دارم و فردا هم عصر باید برم انجمن شعر و اوخ هیچ چی ننوشتم الآن میرم آخرین شعری که داخل محله زدم رو می نویسم. خلاصه کتابخونه بمونه واسه به احتمال قوی3شنبه.
بدجوری دلم واسه هنر دست تنگ شده. همینم مونده برم سر اون. همین طوریش کم درس می خونم. جدی نسبت به چیزی که باید بخونم خیلی کم می خونم. باید شبیه کنکوری ها بخونم. باید شب و روز بخونم. باید اونقدر بخونم که زمان از دستم در بره. باید برسم! عقبم خیلی عقبم باید برسم! ولی انجامش نمیدم. از دست خودم حرصیم. همتم کمه. باید درصدش رو ببرم بالا ولی بالا نمیره. از دست این تنبلیه لعنتی.
دارم لغت های اولین ترمی که رفتم کانون رو از کتاب درمیارم و با ترجمه فارسیش می نویسم. حس می کنم دایره لغتم باید به شدت قوی تر باشه. حس می کنم آخ خدا حس می کنم باید زیاد درس بخونم واسه چی اینهمه من یواشم آخه؟
دیشب پشت خط با1کسی دعوا کردم. معمولا در موارد مزاحمت هایی از مدل دیشبی دعوا نمی کردم. سعی می کردم صبور باشم و صبرم که تموم می شد بلاک و سکوت. دیشب ولی دلم این رو نخواست. بعدش از خودم حیرت کردم. بعدش زنگ زدم به1همه رو گفتم. این بنده خدا هم مرغ خونگیه در عروسی و عزا گیر میدم بهش. شاد که باشم زنگ می زنم بهش شلوغ می کنم و دلیل شاد بودنم رو پشت خطش جیغ می کشم تا بدونه و خاطرم جمع بشه. غمگین که باشم زنگ می زنم بهش پشت خطش نق می زنم. حرصی هم که باشم زنگ می زنم بهش پشت خط دادم درمیاد. دیشب زنگ زدم که داد بزنم ولی نزدم. به خودم که اومدم دیدم یواش و بدون هوار دارم ماجرا رو واسش نق می زنم. واقعا نق بود به جان خودم بعدش خندم گرفت. برخلاف حرص و باورم1با برخوردم موافق بود و حسابی تشویقم کرد و گفت از خیلی پیش باید این مدلی می شدم. تا دیشب اصلا فکر نکرده بودم باید این مدلی باشم. حس می کردم میشه بیخیال باقی بمونم ولی، … نه نمیشه دیگه بیخیال نیستم خیلی هم بدم میاد. به1هم گفتم و بعدش1خورده مسخره بازی نسبی درآوردیم و1رفت. من هم حرصم کم شد و رفتم دنبال شیطونی. آخ جون شیطونی! اسمش رو بردم دلم خواست. دیگه حس نوشتن نیست ویرایشش هم حسش نیست می خوام برم. اوخ10گذشت من رفتم بعدا دوباره میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1روز تقریبا کامل با، … زندگی.

صبح1شنبه. خیلی دیره باید برم سر کار. کمی گیج میرم امروز. دیشب خوابیدم ولی ظاهرا کسر خواب این چند شب جبران نشده یعنی شده ولی تنظیماتم به هم خورده و الآن گیج می زنم. فشاری که قورتش می دادم دیروز1دفعه منفجرم کرد. دلم نمی خواست کسی این رو ببینه ولی دقیقه80وا دادم. درست نوشتم80هنوز10دقیقه به وقت اضافه مونده بود که من بریدم و جلد آدم مثبت بیخیال عاقل منطقی هرچه شد شدم رو ترکوندم ازش پرت شدم بیرون. دست خودم نبود دیگه نتونستم. بیخیال.
دیرم شده. این روزها کمی پریشونم. نه دروغ گفتم این روزها کمی بیشتر از کمی پریشونم. دیروز خودم رو غافلگیر کردم. خیال نمی کردم هنوز اینهمه باشه. کاش می شد امروز بیرون از خونه نمی رفتم. سرگیجه کزایی. زیاد نیست ولی من ازش می ترسم. بدم میاد کار دستم بده و بقیه ببینن. متنفرم از این داستان تماشا دادن ها.
دلواپسم. الآن کمتر شده. دیشب خیلی اتفاقی با چندتا آگاه تر از خودم در مورد مایه دلواپسی هام حرف زدیم و فعلا معتدل تر شدم. یعنی منفجر نمیشم و می تونم شبیه آدم بی سر و صدا منتظر تماشا کنم. دیرم میشه. کاش می شد امروز نمی رفتم!
این چند روز آخری انگار نمی خواد بره. نمی دونم واسه چی امسال اینهمه فوق شدید بریدم. خداجونم کمکم کن.
دیروز از اداره1لیست اومد اسم همکارهای در آستانه بازنشستگی داخلش بود. شلوغی شده بود که نگو. خیلی بودن. هر کسی اسمش رو پیدا می کرد و شلوغی راه می افتاد بعدش اسم هم رو پیدا می کردن و بیشتر شلوغی راه می افتاد. همکار من یعنی هم گروه من هم اسمش هست. همه خوشحال بودن. شبیه زمانی شده بود که1دسته می خوان برن به1سفر هیجانی و بقیه تماشاشون می کنن. بدجوری دلم می خواست اسمم قاطی اسم هاشون بود. بدجوری دلم سر و کار داشتن با بچه ها رو نمی خواد. بدجوری دنیا تاب می خوره امروز. اوخ دیرم شد.
هنوز اسکنر نخریدم. امروز باید بیشتر درس بخونم دیشب که تیم تاک بودم روزش هم تا می رفتم درس بخونم این، … یعنی تمرکزم می پرید می رفت1جاهای دیگه و کم درس خوندم یعنی کم نخوندم کم درسم رو فهمیدم. بدجوری دیرم شد این بمونه اومدم کاملش می کنم.
ساعت11صبح1شنبه. زودتر از زمانش رسیدم خونه. خیلی زودتر. سرگیجه عوضی کار دستم داد. خیلی نبود یعنی بود ولی بقیه خیلی بیشتر از اندازه لازم ترسیدن. مگه چه مدلی میشم این زمان ها؟ طرف نمی تونست فشارم رو بگیره نمی دونم ایراد از کجام بود ترسید. خلاصه تنها اجازه ندادن مرخص بشم. زنگ زدن و زنگ زدم مادرم رو از کار و کلاسش باز کردم کشیدم اونجا که بیا این ها دست بردار نیستن. بیچاره مادرم. حرصی ام از دست این عاقل ها. شاید تا دفعه آینده حرصم نپره در جواب احوالپرسی ها1جفنگی بگم. شاید هم تا اون زمان بیخیال بشم و چیزی نگم. بیچاره مادرم. کارفرما بهش گفت تا رو به راه نشدم نفرستدم سر کار. یعنی تا شنبه مجازم کرد خونه بمونم. قاعدتا باید عشق کنم ولی به جاش فقط تعجب می کنم. درسته از تعطیلی و مرخصی بدم نمیاد ولی این1جورهایی کلاشیه من که اونهمه چیزیم نیست از حالا تاشنبه6روز میشه! من فقط1خورده سرم گیج رفت و1کوچولو فشارم، … خوب حالا1خورده بیشتر از1کوچولو. اندازه ای که نبضم چند لحظه زیادی ضعیف بود و دستگاه نتونست بگه فشارم چنده. خوب1خورده هم نمی شد بلند شم و1خورده هم، … اه خوب اصلا که چی؟ گیج رفتم دیگه اینهمه شلوغ کردن نداره که! یعنی که چی؟ خوب که چی؟ خدایا بیچاره مادرم! کاش این طوری نمی شدم! ولش کن فعلا کاریش نمیشه کرد ولی این، … لعنت بر ذات هرچی پلیدیه!
تلگرام قطع شده. واتساپ ندارم. پاکش کردم. نمی خوام نصبش کنم. کاش تلگرام وصل بشه. داخل محله می چرخم. خاطرم1درصد کوچولو جمع شده. چیزهایی که من خیلی دلم می خواست بگم چون حس می کردم خیلی ها نمی دونن رو1نفر دیگه اومد گفت. نمی دونم گفتنش فایده داشته باشه یا نه ولی گفت و من خاطر جمع شدم که1کسی گفتنی هایی که داشتم می ترکیدم بگم رو گفته. قهوهم سرد شد الآن میام.
خوردمش1دونه دیگه درست کردم. آخه2تا مارک دارم. از یکیشون درست کردم الآن از دومیش درست کردم. اصلیه که عطرش زیادی آشناست! دوست دارم این عطر رو. لیوانم رو آوردم اینجا کنار دستم تا هم بلند نشم هم تا این سرد بشه عطرش رو حس کنم.
روی همین مبل که داغونش کردم نشستم. همین که مینا داخل تیم تاک می شناختش. دستگاه بخور روشنه و داره از اون بوهای خوش که عشقمه پخش می کنه همه جا. موزیکش رو خاموش کردم. فعلا نمی خوام بزنه. عطر این قطره های دوست داشتنی و عطر آشنای قهوه من و سکوت! آخ سکوت! الآن مدرسه شلوغه. باید اونجا باشم ولی نیستم. خیلی بده ولی من دارم از آرامش و فضای اینجا لذت می برم. می دونم این ساعت ها الآن مال من نیستن ولی، … خدایا ببخش! منو ببخش! نباید اجازه می دادم ولی، … خدایا ببخش!
میرم1نگاه دیگه به پست سنجاقی محله کنم بر می گردم.
چیز جدیدی نیست. پست در حال انتظار هم نیست. کلا فضا امنه. فکر من اما1خورده نا امنه. یعنی شلوغه. داشتم می گفتم. روی مبل نشستم. همون مبلی که مینا داخل تیم تاک می شناخت. همون مبلی که امیر علی بزرگه می شناسه. سیستمم رو بغل کردم و گذاشتمش روی پاهام و خخخ پاهام روی طبقه پایین میز عسلی بزرگه جا خوش کردن و انگشت های دستم کلید ها رو نوازش می کنن و لحظه به لحظه افکارم رو می نویسن. دستگاه بخور روی میز طرف چپم بدون موزیکش با1صدای فشفش و چیزی شبیه حباب بازی1پری کوچولو سکوت رو تزئین می کنه و عطر می فرسته همه جا. رو به روی من روی میز کمی مایل به راست لیوان پر و داغی که هنوز سرد نشده و عطر قهوه آشنا ازش میاد بیرون و میاد طرف من و میره همه جای اتاق تا واسه1مدت طولانی بمونه و من از این موندگاریش کلی خوشم بیاد. این مارک قهوه رو خیلی دوست دارم عطرش می مونه. عطر آشنای آشنای آشناش. چه قدر از ترکیب این2تا بو و این آرامش خوشم میاد.
هنوز دلواپسم. همراه درصدی خاطر جمعی. شاید اشتباهه هم دلواپسی هام و هم خاطر جمعیم. دلواپسم از چیزی که شاید هیچ چیزش واقعا به من مربوط نیست ولی من بیخیالش نیستم. نمی تونم باشم. و خاطر جمعم از اینکه گفتنی های من به وسیله1آگاه تر از خودم گفته شده. و باز هم خاطر جمعم از اینکه می بینم آگاه هایی که به تصورم بی تفاوت شدن، نسبت به چیزهایی که زمانی براشون ارزش داشت، شاید اون قدر که خیال کردم بی تفاوت نباشن و دسته کم اون قدر خیالشون هست که دلشون نخواد شاهد پایان های منفی باشن و اون قدری خیالشون هست که دسته کم در حد1هشدار هم شده اقدام کنن. شاید تصور من اشتباه باشه. خوب اشتباه باشه! اما دلم می خواد این مدلی تصور کنم. این طوری حس و حالم بهتره. هنوز دلواپسم ولی حس و حالم از این تصورم، هرچند اشتباه، اما بهتره. قهوهم رو تست می کنم ببینم میشه خوردش یا نه.
سردتر شده ولی هنوز بد نیست1خورده دیگه صبر کنم. مادرم میگه اینهمه داغ نخور سرطان می گیری. من از قهوه سرد خوشم نمیاد. مادرم الآن نیست ولی به نظرم بد نیست بهش گوش کنم. با1سرگیجه کزایی این بنده خدا از زندگیش باز شد. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! اگر واقعا با ناپرهیزی هام سرطانی بشم پیش و بیش از خودم این طفلک اذیت میشه. من خونوادم رو تا اینجا زیاد اذیت کردم. سر همه چیز. هر مدلی که تصورش رو کنی من این ها رو اذیت کردم. دیگه نباید پیش بیاد. کاش پیش نیاد! خدایا این ها سر تکی تکی موارد من اذیت شدن بسه دیگه! خدایا لطفا! خدایا لطفا! نتیجه اینکه لیوان قهوه فعلا میره کنار تا چند لحظه دیگه که کمی سردتر بشه. فقط کمی.
باید امروز زنگ بزنم در مورد مارک اسکنر خیلی جدی تحقیق کنم. یکی از دوست های حسابی دوست بهم2تا شماره فرستاده که هنوز باهاشون تماس نگرفتم. هی آشنا ممنونم ازت! از ته دل! ممنونم ازت!
سرگیجه ها میان و میرن. الآن اومدن ولی من جایی نیستم که بتونن اذیتم کنن. در خونه هستم. در فضای آروم و حسابی امن. بین4دیواریه امن و عطرهای آشنا و سکوت عزیز. اینجا نشستم. سرگیجه ها دمغ میشن و کمی دیگه اطرافم می چرخن و به دنیای اطرافم فشار میارن تا محکم تر و سریع تر تاب بخوره. داره تاب می خوره. بیشتر تکیه میدم و عمیق تر در آرامش امن فرو میرم. سرگیجه ها چند ثانیه دیگه زور میدن. الآن زورشون ثابته و این لحظه بیشتر نمیشه. همچنان بی اعتنا می نویسم و لبخندم هرچند کج و بی حال و بی حالته ولی حفظش می کنم. سرگیجه ها آهسته آهسته دارن خفیف تر میشن. دنیا داره از تاب خوردن می ایسته. خیلی آهسته حرکتش داره کند میشه. باز هم. باز هم. سرگیجه ها دارن عقب می کشن تا چند لحظه دیگه1دفعه حمله کنن. تمام امروز همین مدلی بود. اونجا در محل کار تونستن اوضاع رو به هم بریزن و نتیجه این شد که من الآن اینجام. ولی اینجا زیادی امنه. زنگ گوشیم.
جواب دادم مادرم بود. خاطر جمعش کردم که چیزیم نیست اون بنده خدا رو فرستادم سر زندگیش. امروز از کار و بارش باز شد اومد از محل کار رسوندم اینجا. خواست بمونه گفتم بره. نگرانه ولی ترجیح میده به ترجیحات من توجه کنه. در نتیجه رفت و با تلفن از حالم می پرسه و میگه اگر لازم شد بهش زنگ بزنم. کاش بتونم دلواپسی رو از دلش پاک کنم. واقعا چیزی نیست. سرگیجه های بدجنس! الآن عقب کشیدن ولی کامل نرفتن. در حالت ضربه فنی اعلام حضور می کنن. اون اندازه که اگر بخوام بلند شم بهتره مواظب باشم. یواش بلند شم و آهسته و از کناره ها راه برم تا اگر لازم شد سریع دستم رو به چیزی بگیرم یا تکیه بدم و آهسته بشینم. قهوهم دیگه باید سرد شده باشه.
چه تلخیه دلچسبی! تموم شد دیگه هیچ چی داخل لیوان نیست. باز هم می خوام. باید بیخیالش بشم2تا لیوان خوردم سومیش دردسر درست می کنه واسم پس بیخیالش. به دلواپسی هام که متمرکز میشم سرگیجه ها به طرز وحشتناکی سریع حمله می کنن. انگار این2تا با نخ به هم وصلن. لعنتی! هیچ از این وضعیت خوشم نمیاد.
تلگرام همچنان قطعه و ای کاش وصل بشه! خوب بذار1خورده مثبت بین باشم. بعد از ظهر و اگر فردا صبح خونه باشم صبح می تونم واسه کلاس فردا بعد از ظهر بیشتر درس بخونم. کلاس زبانم رو اگر روی برانکارد هم باشم باید برم. مدیر کانون نمی تونه این مدلی بفرستدم مرخصی. اگر شده دم اون در دراز بکشم در اون ساعت مشخص من اونجام. این1مورد از اون لجبازی های خطرناک برند پریساست که درست باشه یا نباشه هیچ چیزی نمی تونه کنارش بزنه. هیچ چیزی! شبیه مواقعی که بیخیال هر دلیل و منطق و مصلحتی بیخیال هر چیز و هر چیزی سفت و بی خش میگم نه! نه! نه! نه! نه! میرم محله الآن میام.
رفتم دیدم و اومدم.
دلم می خواد تمرین های درس چهارم زبان رو بشینم حل کنم. ظاهرا آسونه. کتابم گرامرش رو نداره فقط مثال هاش هست اما از روی مثال هاش تقریبا فهمیدم چی شد ولی بد نیست صبر کنم کلاس بهم برسه. هنوز تمرین های درس سوم رو حل نکردیم. تازه5بخش تمرین های درس دوم حل شده هنوز1بخش مونده. زیادی جلو رفتن هم خوب نیست1جوریه انگار مطالب قاطی میشن و اوضاع خراب میشه. میگم حالا تمرین اول و دوم رو حل کنم اولیش لغته دومیش هم اون پسوندها. فعلا بیخیال عصر درس بخونم شاید هم این2تا رو فقط همین2تا رو حل کنم نمی دونم. عجیب ویر تمرین حل کردن افتاده به سرم. تعطیلات که شروع بشه باید بلند شم حضوری برم چندتا دار الترجمه سر بزنم. ولی قبلش اسکنر و تمرین های خونگی و خداجونم یعنی صبح های تعطیل شبیه الآن همهشون این مدلی امن و آروم و بهشتی هستن؟ آخ جون! بذار1خورده خیال بافی کنم خوش می گذره. در مورد اینکه دستم در ترجمه چنان قوی بشه که داخل تعطیلات1دار الترجمه پیدا کنم و داخلش جا بی افتم و بتونم از این به عنوان1شغل دوم که درش آهسته و روون پیش میرم استفاده کنم و، … تا حالا خیال پردازی هام رو ننوشته بودم. نه اینجا و نه هیچ کجا. حتی در وورد معمولی و خصوصی. هرچند من از زمانی که ستون های اینجا رو فرستادم بالا دیگه وورد خصوصی نگه نمی دارم. خیلی چیزها می نویسم ولی یا منتشر میشن اینجا یا پاک میشن. اون هایی که پاک میشن هیچ کجا نمی مونن. خلاصه اینکه تا حالا خیال پردازی هام رو جایی ننوشته بودم. اولین دفعمه و دلم می خواد پاکش نکنم بذارم بمونه.
رفتم ببینم تلگرام وصل شد یا نه گوشیم هنگ کرد. هنگ هاش داره زیادی زیاد میشه ولی حسش نیست فحشش بدم. حیف این فضا نیست با فحش خط بی افته؟ ولش کن خودش میاد بالا. باید بلند شم چندتا زنگ بزنم. باید درس بخونم. باید ترجمه داستانی که شروع کردم رو ادامه بدم. باید1سری از داستان هایی که از اینترنت کش رفتم رو دسته کنم بفرستم واسه آقای آگاهی.
گوشیم اومد بالا. به نظرم لازم نیست برم ببینم تلگرام وصل شده یا نه. اگر وصل بشه سیل پیام هایی که از صبح موندن پشت در می ریزن داخل. پس بیخیال.
داشتم می گفتم. باید، … ولش کن باید اول1چیزی خورد. گشنمه. ولی نه خیلی زیاد. نمی دونم چمه حس می کنم اگر نوشتن رو ول کنم به شدت دلواپسی ضربهم می کنه. زور می زنم عقب نگهش دارم. اگر دلواپسی برنده بشه سرگیجه ها هم برنده میشن. خوشم نمیاد.
از1جایی هرچند خفیف اما داره بوی دردسر میاد. بوی تلخ و سرد دردسری که من ازش عقب می کشم ولی می دونم اگر پیش بیاد خاطرم از1چیزهایی حسابی جمع میشه. بوی دردسر. بوی خفیف و تلخ دردسر. از اون دردسرهای نامحسوس با لزوم حضورهاشون. شبیه پریدن از1مرحله اجباری اما لازم. شبیه آمپول. مخصوصا در نگاه بچه هایی که اون قدر بزرگ شدن که بفهمن واسه درمون شدن باید آمپول بزنن ولی هیچ خوششون نمیاد. این دردسر از نگاه من جنسش اون مدلیه. ابدا آمپول دلم نمی خواد. جای واکسن های آخری که دقیقا جنسش همین مارک بود هنوز مونده به خدا از بس درد داشت زیر فشار حاصله پیچ می خوردم. و حالا دارم خیلی خفیف پیش حضور بوی الکلش رو حس می کنم که از بین شیشه و در بطری که خیلی نامحسوس تکون داده و خیلی خیلی کم شل شده میاد بیرون. پیش درآمد شروع اقدام به تزریقات. نفس تزریق به نظرم کمک می کنه ولی، … من دلم نمی خواد مورد تزریق باشم. دردش فراتر از توانمه اگر گزینه تزریق بیاد وسط من نیستم و البته خخخ بی خخخ. بیخیال در هر حال من که نباید آمپول بزنم خخخ اگر پیش بیاد از در اضطراری درمونگاه می زنم بیرون در حالی که حسابی خاطر جمعم آمپول لازم ها آمپوله رو دریافت می کنن و حتما درمون میشن خخخ. جدی از این طرف که تماشا می کنم بد هم نیست. خیلی هم مثبته. ولی میگم آمپول؟ یعنی آمپول؟ آمپول آیا؟ خخخ میشه من این بخش آخری رو پاکش کنم؟ آخه آمپوووول خخخ خخخ خدایا خخخ!
زنگ تلفن. اومد و رفت. کلی طول کشید. یکی از آشناها بود که می خواست مطمئن باشم و ازش، … بیخیال من مطمئن نیستم. زندگی یادم داد اعتماد نکنم. زندگی یادم داد باور نکنم. زندگی یادم داد این سایه ها که برای گرفتن دستت به طرفت دراز میشن دست نیستن نباید گرفتشون. زندگی، … زندگی قشنگه. قشنگ و حسابی عزیز.
چی داشتم می گفتم؟ آهان آمپول. خلاصه اینکه آمپول بد نیست خیلی هم مثبته مخصوصا واسه درمون درمون خواهان عزیز. حالا هم به نظرم آمپول کمک می کنه به درمون این بیمار عزیز. این بیمار عزیز. این بیمار خیلی خیلی خیلی عزیز. خدایا چه قدر دوستش دارم!
دلم حسابی می خواد که بیمار درمون بشه حتی با تزریق ولی خودم از پشت پنجره شاهد درمون شدنش باشم. از1مکان امن که مطمئن باشم درد این تزریقات تهدیدی برای هیچ نقطه ای از بریدگی های در حال جوش خوردن من نیست.
این تلگرام هم که وصل نمیشه! خوب بشه دیگه! اه! الآن محل کار تعطیل شده. اگر اونجا بودم الآن وسط راه خونه داشتم بر می گشتم. زنگ در. مادرم.
رفتم و اومدم. مادرم اومده. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! مادرم صدام می کنه. بساط نهار. باید برم. بر می گردم.
باز اومدم. مادرم اینجاست. بیچاره مادرم! واسه چی اینهمه پریشونم؟ همه چیز درسته. من اومدم خونه و می تونم فردا هم خونه بمونم. اوضاع ظاهرا آرومه و موردی واسه خشم و پریشونی نیست پس من دقیقا چمه؟ چی داره این کار رو می کنه؟ اه لعنت! بد نیست برم ولو بشم بغل دست مادرم که نمی دونم چه مدلی تلگرامش وصل شده ولی مال من همچنان در حال اتصاله و متصل نیست. خوابم نمیاد ولی عجیب خستم. کاش اگر نوشتن رو ول کنم درصد پریشونیم بالاتر نره! شاید چند ساعت دیگه بهتر بشم. شاید. امروز حتما باید واسه اسکنر تحقیق کنم. دیگه زیادی طول کشیده اون هم در مورد من که کلا از تأخیر بدم میاد. در بالکن بازه و هوای شلوغ از اون بیرون میاد داخل و با جریان هوای بهار و عطر نفس گل های روی بالکن عطر موجود داخل اتاق هم جاری شده و وایی خدا این بوها رو عجیب دوست دارم. صدای فشفش این دستگاه رو از بین شلوغی ها دیگه سخت می شنوم ولی خیالی نیست. من که می دونم اون اینجاست. داره کار می کنه و حباب های رنگیش رو فوت می کنه روی پریشونی های من. پری های نادیدنی از پشت سایه های نورانی و رنگی روی شیشه هاش که بیناها میگن قشنگه حباب های کوچولو برام می ترکونن و به پریشونی های از جنس واقعیت های سیمانیه جهان واقعیه من و ما آدمیزادها می خندن. نسیم میاد همراه شلوغی ها و بوها و جریان هوای تازه. بابا زمان روی سرخیه التهاب حاصل از دلواپسی هام دست نوازش می کشه و آهسته، طوری که دردم نیاد، با لایه های خیلی نازک غبار، غباری از جنس خودش، از جنس گام های مهربونش، روی شعله های بی مهار رو می پوشونه. اون ها باز بیرون میان و بابا زمان باز آروم و صبور با لبخند ملایمش روی حرارت التهابم دست غباری می کشه و به نفس های از جنس دردم مهربون و آرامش بخش می خنده. دوستت دارم بابا زمان. ممنونم ازت! خیلی زیاد. خیلی زیاد!
ساعت داره2میشه. به نظرم بد نیست فعلا دیگه بس کنم. این سیستم رو استراحتش بدم و خودم هم استراحت کنم بلکه این سرگیجه های بدذات و منتظر برن به ناکجا تا دفعه های بعد که امیدوارم به این زودی ها نباشه.
ساعت4و24دقیقه عصر. هنوز اینجام. یعنی رفتم و الآن دوباره اومدم و همچنان در وسط این نوشته دارم مانور میدم. خوابم نبرد. واتساپ رو موقتا نصبش کردم ولی این جدیده عجیب غریبه ازش چیزی سرم نمیشه. تلگرام که وصل بشه باز می پرونمش. خاطرم نیست اومدم اینجا چیچی بگم الآن از خاطرم پرواز کرد رفت. سرم کمی تا قسمتی سنگینه هنوز. از1کسی1پیشنهاد بسیااار وسوسه انگیز داشتم که اصرار داشت بپذیرمش. گفتم نه! واقعیتش وسوسه شدم ولی گفتم نه! اونهمه شجاع نیستم. از این مدل ریسک ها می ترسم و اصلا همین اندازه که صحبتش رو گوش کردم حس ترس می کنم. بهم نمیاد ولی شاید زیادی مواظبم. خلاصه فعلا از وسوسه جستم کاش گرفتارش نشم!
تلگرام واسه1سری ها وصله ولی من هنوز ندارمش. این کتابه که دارم می خونمش بد نیست پر از داستان کوتاهه ولی بعضی داستان هاش خیلی ماستیه کفرم درمیاد. بعضی هاش ام قشنگن. میره که گریهم دربیاد. دلم بدجوری می خواد بخندم. از اون خنده های سبک و بلند. از اون خنده های از ته دل. خدایا لطفا!
ساعت5و2دقیقه عصر. نگین زنگ زده بود. کلی گفتیم و گفتیم. خندیدیم و خخخ تموم شد دیگه.
تلگرام همچنان قطعه. واتساپ آژیر می کشه و دلم این رو نمی خواد. هنوز گیج میرم و از این هم خوشم نمیاد. هوا خوبه جون میده واسه سلامت بودن و تفریح کردن. نه از اون تفریحات مه آلود نه خخخ نمی دونم چه مدل تفریحی. شاید از اون مدل های مثبتش. در حال و هوای جوونی و نوجوونی بزنی بیرون دنبال بستنی خوردن و خندیدن و پارک و قایق سواری و سفر و گردش های رفیقانه بی مه و شیطونی های اشباع از خنده های بی کنترل و، … آخ خدا چه می خوام این ها رو! فعلا آرامش می خوام بدون این پریشونی بی محتوا. دلم سبکیه خاطر می خواد. شاید اگر برم درس بخونم، شاید اگر داستان ترجمه کنم، شاید اگر1چرخ داخل فروشگاه های اینترنتی واسه تفریح بزنم و چندتا جنس ببینم و چندتا مارک اسکنر قیمت کنم، شاید اگر؛ … شاید این مدلی این موریانه های روان دست از جویدن های یواشکی بردارن و بیخیالم بشن. واسه چی من اینهمه می نویسم؟ امروز رکورد زدم.
مادرم مشغول صحبت با تلفنه. دختر خاله پشت خطه. بچه همون خاله بیمارم. من همچنان دارم می نویسم. حسش نیست وگرنه تا آخر شب امشب رو همین مدلی می نوشتم تا گزارش1روزم کامل بشه. اوخ گوشیم صدام کرد داخل محله پست جدید اومد برم بخونمش.
ساعت6و22دقیقه عصر1شنبه.
رفتم پست رو خوندم و1دونه در صف رو هم فرستادم روی آنتن. ابراهییییم ابراهیم به جان ابلیس من می کشمت هم نصفت می کنم هم لهت می کنم هم پرس می کنمت هم خفهت می کنم هم می کشمت حالا وایستا دستم بهت برسه همه این بلاها رو سرت میارم حالا وایستا!
تلگرام وصل شد. آخ جون! واتساپ دوباره حذف! هنوز نکردم بعدا انجامش میدم. باید پستت رو درست درمون بخونم ابراهیم. یعنی از مدل خواننده ای بخونمش نه مدل فرستنده روی آنتنی. به من چه که سر و ته نوشتنم مشخص نیست همون خودم معنیش رو می فهمم بسه دیگه! عه!
ساعت7و13دقیقه عصر1شنبه. کتاب های ترم بعدم رسیدن! آخ جون! خبرش الآن بهم رسید. داخل تلگرام! جدی بدجوری ذوق کردم. از ته دل. حتی اگر پر از اشتباه باشن، که امیدوارم این مدلی نباشه، باز هم وجودش کلی مایه آرامشه. من با همین کتاب های پر از اشتباه این ترم از کلاسم جلوتر درس ها رو دارم می خونم. کاش تا آخرش همین مدلی بتونم پیش ببرم! خلاصه کتابم رو عشقه که رسید! خداجونم شکرت!
واتساپ رو دوباره پروازش دادم. ترجیح میدم نباشه. هوای عصر مایل به شب داره سردتر میشه ولی من ازش خوشم میاد. اون بیرون شلوغه ولی نه اندازه امروز. شب آروم و سبکیه اگر این پریشونی نباشه. دارم سعی می کنم خفیف تر بشه. خبر خوش رسیدن کتاب هام کلی کمک کرد و شبیه1دسته سرباز تازه نفس که به عنوان نیروی کمکی در جنگ واسه یکی از طرفین برسه زورم رو برای مقابله با پریشونی های نامحسوس و این گیجی های مسخره چند برابر کرده و الآن کلی من قوی تر شدم و اون ها عقب نشینی کردن. ممنونم از خبر خوشت1! ممنونم که همیشه خوش خبری! ممنونم که همیشه در پایان هواهای خاکستری هستی تا با1فانوس، با1چراغ دستی، با1ستاره و با هر چیزی که نور ازش بزنه بیرون، نور کم یا نور زیاد، لبه خاکستری ها رو بزنی کنار و پارهشون کنی تا باز دوباره روز بشه و بتابه و بتابم. بتابم به زندگی و لحظه ها و بودن های خودم!
ساعت7و19دقیقه عصر1شنبه. مادرم رفت. امیدوارم خاطرش جمع شده باشه! امروز اذیتش کردم. خدایا منو ببخش! دیگه نباید اجازه بدم این پیش بیاد! خدایا کمکم کن! آخ جون کتاب هام! ایول! در بالکن رو هنوز نبستم. هوا عالیه حیفه که مخفی بشم داخل جعبه. بذار کمی دیرتر بین خودم و صداهای شلوغ و واقعیه بیرون شیشه بذارم. فعلا این در باز بمونه. روی میزم لیوان قهوه نیست. دستگاه بخور هم روشن نیست. من هستم و سیستم و صداهای بیرون و نسیم و گنجشک هایی که جیک جیک های پرواز عصرشون رو می شنوم. شاید هم چلچله باشن. خدایا کاش خونه مادرم این بیخ بود! دلم می خواد اطرافم باشه. به خاطر خودش! به خاطر خودم! به خاطر همه چیز! کاش بالایی بفروشه و، … خدایا لطفا! مواظب عزیزهام باش! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
ساعت7و22دقیقه عصر1شنبه. پیام از تلگرام. به نظرم1باشه. رفتم بازش کنم گوشیم باز هنگ کرد. باید منتظرش بشم بیاد بالا. اه دیوونه! گوشیه دیوونه! تا این بیاد بالا برم1دیدی به محله بزنم.
باید برم تلگرام رو، محله رو، هرچی خوندنیه رو بخونمش. باید برم درس بخونم. باید به چند جا زنگ بزنم. باید برم اینترنت چرخی و پست ابراهیم چرخی و دیگه نمی دونم کجای اینترنت چرخی اما اول این رو تمومش کنم و خاطرم جمع بشه.
نمی دونم این رو منتشرش می کنم یا نه. واقعا نمی دونم. فعلا فقط باید تمومش کنم. به نظرم یکی از اون طولانی ترین هاش باشه. من رفتم. عمری اگر باقی باشه باز میام. هی بابا زمان جونم وایستا من امروز گیج میرم نمی تونم بدوم باید کولم کنی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1شنبه30مهر96

1شنبه30مهر96.
آخر هفته خوبی بود ولی من به شدت بیمار بودم. دیروز شنبه رفتم سر کار اما به واقع از شدت ضعف می خزیدم. حوصله بچه ها رو و حوصله کل هستی رو نداشتم. حالم بد بود. سر گیجه این سر گیجه وحشتناک لعنتی. بد رفتار بودم. به خونه که رسیدم طرف سیستم نیومدم. داخل دیزی کوچولو پر بود از کتاب. زدم به خوندنشون. این روزها فقط از طریق واتساپ با اینترنت مرتبطم. دیروز مادر اومد. سرما خورده شبیه من. اصلا اومد یا نه! خاطرم نیست. سر گیجه شدید تر می شد و باز هم شدید تر. واقعا چیزیم نبود. نه سردرد نه تهوع نه کوفتگی های شدید فقط سرگیجه با چنان شدتی که بعد از چند لحظه واقعا نمی شد وایستم. مادر انگار بود. انگار می گفت بریم دکتر. انگار گفتم به دکتر بگم چمه! چیزیم نیست که بهش توضیح بدم. انگار با گوشی محله رو چک کردم. شاید. باید می رفتم اینترنت. باید می رفتم. انگار سر شب بود. انگار تمام روز بیدار می شدم و بعد از نهایتش5دقیقه قدم برداشتن شبیه گوشیه داغونی که باتریش برق دزدی داشته باشه باتریم ته می کشید و از شدت تلاش واسه سرپا موندن یخ می زدم. تمام جونم یخ می زد. دست هام گونه هام همه وجودم. انگار سردم بود. انگار دنیا می چرخید. انگار هرچی نباید رو می دیدم. انگار شناور بودم وسط سرگیجه. به طرز مسخره ای در یکی از بیداری های کوتاهم یاد اون داستان سیلور استاین افتادم که تصویر پسره جاش رو با صاحبش عوض می کرد. پسره می رفت داخل آینه و تصویره می اومد بیرون. اصلیه داخل دنیای تصویرها معلق بود. تا زمانی که همه چیز درست شد و برگشت به دنیا. و من انگار معلق بودم. انگار شب بود. انگار باید می رفتم اینترنت. باید می رفتم! باید! باید! باید! اه سرگیجه. این سرگیجه وحشتناک لعنتی. مرده شور اینترنت رو ببرن! به جهنم اینترنت! به جهنم تمامش! تمام اینترنت! به جهنم! انگار اون لحظه های تعلیق هیچ چیز برام ارزش نداشت. انگار جز سرگیجه ها و ثباتی که برای من وجود نداشت هیچ چیز در هیچ کجای جهان واسم ارزش نداشت. هیچ چیزی در کل کائنات جز این تعلیق که متوقف نمی شد برام ارزش نداشت. انگار مادرم زنگ زد. انگار دلداریش دادم و خاطر جمعش کردم. انگار شب پیش می رفت. انگار سکوت بود. انگار تب نیمه شب شبیه2-3شب پیش باز سفت بغلم کرده بود. انگار جهان تب آلود می چرخید و می چرخید. انگار ناله می کردم. انگار درد داشتم.
اینترنت! باید می رفتم. اه لعنت! لعنت! … … …
لعنت!
انگار شعله ور می شدم از تب. انگار می سوختم از تب. انگار چیزی از جنس امنیت حاصل از خواب و بی خودی و بی خبری زور می زد تا از اون تعلیق کابوس وار نگهم می داشت. اما تعلیق برنده می شد و هر2با هم، من و خواب و امنیتی که نبود در هیچ معلق می شدیم. انگار نفس هام آتیش داشتن.
انگار خواب می دیدم. انگار مرز بین کابوس و رؤیا شکسته بود. انگار من بودم و تو بودی و بیابون و1شب نفرین شده مهتاب. انگار سکوت بود. انگار باز هم و باز هم برای چندین هزار هزارمین دفعه وسط سکوتی که سکوت نبود با تمام توان از جنس وحشتم منسرفت می کردم و فایده نداشت. انگار باز و باز می رفتی تا روی نوک فواره نور شعله های از زمین تا خدا سوار بشی و پرواز کنی و بری تا ناکجا. انگار باز دستم از دستت رها می شد. انگار از زمین و زمان آتیش می بارید. انگار خدا شعله می کشید. انگار زمان شعله ور بود. انگار می دویدم. زمین می خوردم. بلند می شدم. نمی رسیدم. انگار ضجه می زدم. انگار زمین داغ بود از عتش آتیش. انگار این قصه هزار هزار دفعه تکرار می شد و تمومی نداشت. انگار تو بودی و نبودی. انگار سوار قطار بودم. قطاری که آهسته راه می افتاد و سرعت می گرفت. انگار تنها نبودم. انگار قطار می رفت و می رفتیم. انگار صدای رفتنمون بلند می شد. بلند تر و باز هم بلند تر. انگار صدای قطار منعکس می شد. انگار هزارها هزار انعکاس از صدای قطاری که سوارش بودم، سوارش بودیم، می پیچید و می پیچید و می خورد به دیواره های تب وحشتناک نیمه شبم و باز منعکس می شد. انگار قطار نعره می کشید. انگار دستی، دست هایی که بین دست هام بودن محو شدن. انگار وسط نعره های قطاری دیوانه تک مونده بودم. انگار آسمون عربده می زد. انگار صدای رعد از جنس جهنم می پیچید در تمام اجزای جهانی که سراسر انعکاس صدای نعره ها بود و از جنس آشفتگی های شب و تب. انگار سقوط می کردم. انگار کسی نبود. انگار قطاری هم نبود. انگار فقط من بودم و شب بود و نعره های بی مهار آسمون بود و رگبار آتیش که تگرگ وار می بارید و می بارید و، می بارید.

انگار دیگه نفهمیدم چی شد. انگار صبح شد. نه واقعا صبح شده بود. صبح امروز. صبح1شنبه. تب به طرز قابل ملاحظه ای پایین اومده بود اما بود. سرگیجه ها به حد اقل رسیده بودن ولی هنوز از بلند شدن وحشت داشتم.
-هی! چی می خواد بشه؟ فوقش در آستانه زمین خوردن1جایی رو می چسبم دیگه! بیخیال! من باید برم سر کار.
داخل واتساپ جوک خوندم. بلند شدم رفتم سر کار. گیج می خوردم. کمتر از دیروز ولی هنوز گیج می خوردم. وسط کار یکی2دفعه داده ها رو زدم و جوک های واتساپ رو گرفتم. به1سری تلفن هم جواب دادم. مادر رو مطمئن کردم که همه چیز درسته و بقیه رو نتونستم خیلی متقاعد کنم. چیزی که از حصارهای جهان مخفی می کردم رو اون بقیه ها می دونستن. خدایا از کجا! مگه وسط اون تعلیق عوضی چی ها گفته بودم! آخ خدا واسه چی اجازه دادی الان باید چه غلطی کنم!
-هیچ غلطی. هیچ غلطی! تعقیب و گریز مضحک با خودت رو بیخیال شو. متوقفش کن. باید حرف بزنیم. باور کن شدنیه. خوب بله دردت میاد شاید خیلی. ببین من دروغ نمیگم. دردت میاد خیلی هم زیاد. اما باور کن بعدش شروع می کنه به تموم شدن.
باختم.
-از کجا اینهمه مطمئنی؟
-از اونجا که به خودم، به خودمون مطمئنم. از اونجا که دفعه اولت، دفعه اولم، دفعه اولمون نیست. از اونجا که بدتر از این ها رو حل کردیم. با هم حلش می کنیم. با کمک من. با کمک ما! از طرف خیلی ها برات قسم می خورم که می کنیم.
تا همکارم نگفته بود نفهمیدم که صورتم زیر1سیل از قطره های درشت و آتیشی برق می زد. در جواب اون بنده خدا که پشت سر هم و ترسیده و بی توقف1نفس ازم می پرسید چی شده و چی شده و چی شده نفهمیدم چی شد که1کسی انگار با صدای خودم، از حنجره خودم، از قفسه سینه خودم، با چنان بی تفاوتی و سردیه وحشتناکی که از شدت نفرت مرگبار شده بود به آرامش1زمزمه ابلیس نشان گفت دست از سرم بردار!
خیلی مضحک بود که بعدش که حواسم جمع شد اصلا خیالم نبود چیکار کردم. دروغ نگفتم واقعا دلم می خواست اون لحظه همه جهان دست از سرم بردارن و با دیدن1مشت اشک اون مدلی نقش حیرت و وحشت نیان. اومدم خونه. کلاس آواز و بعدش کلاس زبان. اما اول خوردنی. گشنمه! و پیش از تمام این ها، بدون1لحظه تردید و بدون هیچ حسی، نه منفی، نه مثبت، با قدم های خیلی معمولی، با حس و حال خیلی معمولی، رفتم داخل اتاق و، فقط1فشار انگشت و مدم خاموش. انگار هیچ حرکت اضافه بر روزهای پیش نکرده بودم. انگار چیزی عوض نشده بود. نفس هام عادی بودن. قدم هام عادی بودن. همه چیز عادی بود. اومدم بیرون. لباس سر کارم رو درآوردم و با1پیراهن نه چندان بلند خونگی عوضش کردم. بعد گوشیم رو شبیه موجودی که حس داره آهسته گذاشتم گوشه میز.
-هی! بی اینترنت! راحت باش!
و دیزی فسقلیِ دوست داشتنی شروع کرد به رفاقت کردن.
الان از کلاس زبان اومدم. امروز ازم درس پرسید. به نظرم عالی گرفتم. با وجود اینکه دیشبم اون مدل جهنمی سپری شد و اصلا نخوندم. البته4شنبه و5شنبه که حال رو به راه تری داشتم خونده بودم. ایول خوب شد خوندمش! مدم همچنان خاموشه. این رو فقط واسه دل خودم می نویسمش. اینترنت وصل نیست و این امشب جایی جز داخل هارد سیستمم ثبت نمیشه. چه قدر خوابم میاد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سردرد!

1شنبه.
سردرد. آخ سرم! ایندفعه واقعا هیچ چی. هیچ خطایی هیچ تفریحی هیچ فراری. آخ خدا سرم!
شعر دلم می خواد حرف و داستان و گفتن و گفتن ها ولی نه. حسش نیست درست بنویسم ولش کن. امروز آواز. صبحی زبان. تب و تاب امتحان هفته آینده. لعنت به اقلیت بودنم و اکثریت بودنشون!
1دردسر کوچولوی بی خطر که ختم به خیر شد.
آخ خدا سرم!
حالا می فهمم واسه چی بعضی بچه های نابینا که بیشتر از بقیه ها بلدن به نام مغرور و از این مدل ها معروف میشن که آره طرف1خورده بیشتر سرش میشه خودش رو گرفته و مغروره و جنبه نداره و خیال کرده کیه جواب تلفن نمیده و از این جفنگیات! حق داره بنده خدا. بعضی از این نابینا ها واقعا واقعا واقعا لفظی شایستهشون پیدا نمی کنم. فقط کافیه خطت رو پیدا کنن. دیگه از دستشون شب و روز که پیشکش زندگی نداری. بهشون هم میگی ببین من اهل گوشی بازی نیستم هر زمان سؤال داشتی که از دستم واسه حلش کاری بر می اومد زنگ بزن بپرس جوابت رو بگیر برو طرف میگه آره من هم شبیه خودتم تلفنی نیستم ولی، … تو، … من، … راستی می دونی چی شد؟ … فلانی اگر زنگ زد، … آخه می دونی چی شده؟ … بعدش1روز سکوت و دوباره زنگ و به جهنم که کجایی. وسط خیابون یا سر کلاس یا جهنم خدا!
آخ خدایا سرم! حرصم درمیاد از دستشون! شیطونه میگه بزنم روی بلاک به جهنم که طرف گیر داشته اصلا به من چه مگه من مربی تعلیمم بره از1نفر دیگه جواب بخواد!
-نه! نه! این درست نیست! درست نیست!
-این درسته که این هفته2دفعه کم مونده بود1بلای افتضاح به خاطر زنگ های مزخرف گوشیم سرم بیاد و امروز هم وسط کلاس تمرکزم رو فرستاد به فاتحه ابلیس؟
-این هم درست نیست ولی بلاک هم درست نیست. تو اون آدم رو لازمش نداری. اون گرفتاره. مدارا کن!
-مدارا! کی با خودم مدارا می کنه؟
-نمی کنه؟
-می کنه. حسش رو بیخیالش میشه و هر زمان گیر می کنم مدارا می کنه. بیخیال اینکه در نظرش، …
-حس و نظر هر کسی مال خودشه زور که نیست. ولی مدارا. بلاک.
-بلاک نشدم. اگر گیر کنم و بخوام جوابه رو می فرسته.
آخ سرم! اشک. اول کم. بعدش1خورده زیاد تر. بعدش خیلی زیاد. گریه. بدون صدا. یواش. شدید.
سرم! هرگز نمی بخشم. عامل این نکبت رو نمی بخشم. خدایا هرگز نمی بخشم.
سکوت. سردرد. گریه. بنبست. سکوت. سردرد. بنبست. بنبست. لعنتی! آخ لعنتی! بارون روی دست هام. روی کیبوردم. روی کلید ها.
سردرد. بنبست. سردرد. بنبست. سردرد. بنبست. مدارا. بنبست. سکوت. بنبست. بنبست. بنبست. بنبست. خدا آخ خدای من!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شیشه لاکم بعد از نابینایی! 1تجربه

سلام به همگی.
بچه ها لاک لاک لاک لاک لاااااک این بیچارهم کرد این لاک ولی به نظرم بلاخره، بالاخره، نه ولش کن خوشم نمیاد همون اولیش بهتره، بلاخره، به نظرم باهاش به توافق رسیدم! شیشه لاکه رو میگم بابا!
بچه ها شده1زمان هایی1جایی گیر کنید بعدش1راه عجیب غریب برای خلاصی از این گیر پیدا کنید و در کمال تعجب ببینید که راهه عمل کرده و کلی بهتون حس رضایت بده؟ واسه من پیش اومد و دقیقا موضوع دردسر همین لاک کوفتی بود.
یادتونه سر خودم لاک ریخته بودم؟ من که یادمه. نخندید یعنی چی دارم حرف می زنم! عه!
این روز ها گاهی میرم مهمونی های اینترنتی. اعلام حضورکی می کنم حاضرَکی می زنم شلوغکی… نه خداییش این1کار رو یعنی شلوغی رو زیاد نمی کنم شاهد هام هم نوکیا و خانم کاظمیان هستن که می بینن چه بچه مثبت کم سر و صدا و آرومی شدم همه جا جز اینجا خخخ.
خلاصه میرم مهمونی های اینترنتی ولی حسابی مثبتم و پیش از رسیدن شب و قبل از تاریک شدن هوا هم شبیه بچه مثبت ها بر می گردم خونه خودم. یعنی اینجا. امروز هم میرم. دیروز صبحی هم رفته بودم1چرخی بزنم و از اونجا رفتم مهمونی. دردسرتون ندم1پست جالبی اونجا دیدم که در مورد آرایش و پیرایش بودش. اینکه ما بدون دیدن چه مدلی آراسته تر باشیم. خلاصه جالب بود.
پست رو خوندمش و کامنت ها رو خوندمشون و وسط گفتن ها و انتقال تجربه ها که می گشتم، یاده یکی از بلا هایی افتادم که خودم سر خودم آورده بودم و آخرش به1تجربه آموزشی به نظر خودم کارآمد تبدیل شد که حسابی به دردم خورد و هنوز هم به دردم می خوره. اولش طبق معمول این روز ها خندیدم، بعدش خندیدم، بعدش با خودم گفتم در اولین فرصتی که دستم بیاد این رو باید واسه شما ها بنویسم که هم1پست اینجا زده باشم شما ها زیاد از نعمت سکوت و آرامش برخوردار نباشید و سرتون از دستم بره، هم1خورده زیر جلدی به من بیچاره بخندید، هم اگر1جایی1زمانی لازمتون شد شاید بشه که به عنوان آخرین راه ازش استفاده کنید و کار راه بی افته و اگر دلتون خواست1دعایی هم به من بفرستید اگر هم دلتون نخواست همون لبخندتون برام بسه.
بریم سر دردسر های من که ختم به خیر شد!
من در گذشته هایی که حالا دیگه دور شدن و دارن دور تر هم میشن، زمانی که هنوز دیدم کامل تاریک نشده بود، تا دم آخر می شد که دستم رو ببرم کاملا نزدیک چشمم بلکه ببینم چیکار دارم با قلمموی لاک می کنم ولی از حدود5سال پیش دیگه این امکان به طور کامل رفت به ابدیت و من هم بیخیال تشخیص محدوده لاک شده بودم. اگر هم می خواستم ازش استفاده کنم بی دردسر ترین راه رو می رفتم. خواهش از1فروند بینا که بیا برام لاک بزن!
ولی این روز ها زده به سرم و دوباره یاغی یاقی نمی دونم هر جفتش رو نوشتم هر کدوم رو دلتون خواست بردارید، شدم. خوشم نمیاد از بینا بخوام لاک روی ناخنم رو برام تجدید کنه.
-این هم شد کار؟ می خوام خودم بزنم.
-باز دلت کثافت کاری می خواد پریسا؟
-برو بابا!
-برو بابا یعنی چی راست میگم دیگه! این2دقیقه هم طول نمی کشه بده تا…
-نه! نه!
-پریسا!
-نه!
-ببین!
-نه!
-بابا ببر صدات رو اجازه بده حرف بزنم!
-نه!
-کوفت! پریسا!
-نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه!
-پریسا اجازه…
-نه!
-گوش کن!
-نه!
-عه!
-نه! نه! نه!
-اه خفه شو گوش کن دیگه!
-ببین! تا زمان های نامعلوم حرف بزن! بِتَرک! خودت رو پرس کن! نه! نه، نه، نه! تمام!
-نه و نکمه! نه و نکبت! به جهنم! برو هر غلطی دلت می خواد با ترکیبت کن! 1عمر از نوجوونیت گذشته هنوز شبیه همون زمان هات لجبازی! اصلا منو بگو که دلواپس تو میشم. فقط اگر افتضاح زدی نیایی بگی کمکت کنم ها! به جان خودت جونت بالا بیاد هم از طرف من کمکی بهت نمی رسه.
-به جهنم که نمی رسه! نمی خوام! ببین! نه! فقط نه!
-برو نبینمت! مسخره!
شیشه لاکم رو برداشتم در رفتم. خدایا عجب کاری کردم! حالا چی؟
این طوری نمی شد باید حتما1راهی واسهش پیدا می کردم. قلمموی داخل شیشه نرم و سبک بود و امکان نداشت بدون اینکه دستم رو افتضاح کنم بتونم از موقعیتش سر در بیارم. سعی کردم از بویایی به جای بینایی کمک بخوام کمک هم خواستم ولی چندان فایده نداشت. دماغم سوخت و پدرم در اومد.
گفتم بلکه با تمرکز بشه به1جا هایی رسید. رسیدم ولی به ناکجا. نتیجه شد1جفت دست حسابی نقش و نگاری به سبک های منحصر به فرد.
باید تمام نقش ها جز روی ناخنم رو پاکشون می کردم. ولی مگه می شد؟ لاک پاک کن مایع که این چیز ها سرش نمیشه! هر طرفی میره.
دستمال رو می زدم داخل ظرف لاک پاک کن و می کشیدم به دستم نتیجه هم می داد و لاک ها پاک می شدن. فقط ایرادش اینجا بود که مایع راه می افتاد و می رفت بالا و پایین و همه جا و آخر کار نصف لاک های ناخنم رو هم خورد!
-لعنتی! کوفتیه عوضیه لعنتی!
این طوری نمی شد. تمامش رو از بیخ با لاک پاک کن پاکش کردم و رفتم توی فکر واسه پیدا کردن1راه که راه باشه!
قیچی کردن و کوتاه تر شدن مو های قلممو مردود بود چون بعد از کم شدن حجم لاک داخل شیشه دیگه مو های قلممو به ته شیشه نمی رسید و دردسر داشتم و باید1طوری1چیزی رو می رسوندم به تهش تا، …
خدای من پیدا کردم! مو های این لعنتی نرم هستن و کج و راست میشن و سخته. اگر1چیز سفت به جای قلمموی لاک داخل شیشه فرو کنم چی؟ مثلا1چیزی شبیه چوب کبریت! ولی چوب کبریت کوتاهه! پس چی؟ 1چیز باریک و بلند و به قدر کافی سفت که خم نشه! مثل، مثل، مثل، …
چوب های بلند نبات های چوبی! من از این چوب ها زیاد دارم. نبات هاش که خورده میشه چوب هاش رو بر می دارم می شورم نگه می دارم و گاهی واسه بچه های مدرسه شکل های هندسی روی کاغذ درست می کنم. 4گوش و3گوش و لوزی و از این چیز ها که لمس کنن و البته چون بچه های من بچه های عادی نیستن می زنن داغونش می کنن و باید دوباره درست کنم واسه همین چوب های نبات رو داخل خونه دور نمیندازم. گاهی هم واسه درست کردن آلاسکا به دردم می خورن. می ذارمشون داخل ظرف آلاسکا و میشن دسته آلاسکا های من. وایی دلم آلاسکا می خواد همهش رو خوردم فردا باید چندتا درست کنم! آخ جون!
خودشه پیدا کردم!
پریدم رفتم1چوب برداشتم. به اندازه کافی بلند بود ولی، … کاش نوکش1خورده باریک تر باشه! مثلا شبیه مداد! مداد؟ خوب اینکه کاری نداره! جناب مداد تراش الان درستش می کنه!
با مداد تراش چوب رو اون قدر تراشیدم که به اندازه دلخواه کوتاه و نوکش هم باریک تر شد.
-خدایا رفتیم که بریم!
خلاصه، نتیجه عالی شد. فقط به خاطر لرزش های دست هام که این اواخر خیلی زیاد شده بودن و الان ها در حال تخفیف و عقبنشینیه، یکی2جا خراب کاری کردم که باید1فکری براش می شد و شد.
لاک پاک کن مایع اوضاع رو خراب می کنه. لازم نیست من بهترش رو دارم.
چند روز پیش داخل1مغازه لاک پاک کن های بسته ای پیدا کردم که مایع نبودن. شبیه پد های کوچولو. داخل هر بسته به نظرم5تا باشه و من آزمایشی1بسته خریدم. آخ جون!
بسته رو باز کردم و با یکی از پد های داخلش لاک های اضافی رو برداشتم. سخت بود و دقت لازم داشت ولی جواب داد. وایی آخجون!
-عاقبت پیش بردی بله؟
سرم رو بالا گرفتم و با رضایتی که سعی می کردم معصومانه باشه ولی1مدل دیدی گُفتمه بد جنسانه قاطیش بود گفتم:
-بله!
-کار جالبی کردی! شاید به کار یکی دیگه شبیه خودت بیاد. این رو داخل اون دیوونه خونه شخصیت که دیوونگی هات رو داخلش تخلیه می کنی بنویس بلکه1نفر مشکلش حل بشه و دردسر نداشته باشه. هرچند اگر لجبازیت رو ول می کردی و می پرسیدی یا گوش می کردی بهت می گفتم که محض امتحان لاک سوزنی رو هم آزمایش کنی حتما نتیجه رو می پسندیدی. لاک سوزنی در کنار قلمموی نرمش1چیزی شبیه این چوبی که تو درست کردی داره که واسه طراحیه روی لاک به کار میاد. مثلا تو به ناخنت لاک زدی و حالا دلت می خواد روی این لاکت رو نقش بدی. با1لاک دیگه به رنگ و طرح متفاوت. لاک سوزنی اینجا به کار میاد. این کار بینا هاست ولی تو می شد که1دونه از اون ها تهیه کنی و کلا از اون مدل لاک استفاده می کردی که اینهمه دردسر هم نداشتی. اسم این مدل لاک لاک سوزنیه بهش لاک2کاره هم میگن. شاید اسم های دیگه هم داشته باشه ولی من فقط همین2تا رو بلدم.
از حرص دست هام به گزگز افتاده بودن.
-تو می دونستی و اینهمه پدر من در اومد و بهم نگفتی؟ به جای اینهمه جنگولک بازی می رفتم بازار چند تا رنگ از این لاک سوزنی که گفتی می خریدم و اینهمه بلا سرم در نمی اومد! و تو می دونستی و نگفتی!
-بی خودی شلوغش نکن. من می خواستم بگم ولی تو مثل دستگاه پخش صوت1سره می گفتی نه، نه، نه. دفعه بعد که می زنه به سرت، پیش از شروع لجبازی های ورژن20-30سال پیشت، چند لحظه سکوت کن و گوش بده و این احتمال رو در نظر بگیر که شاید ارزش این سکوت و شنیدن رو داشته باشه. این قیافه رو هم به خودت نگیر می دونم که تو عبرت نمی گیری. هر چیزی ترکت بشه این رفتارت رو کنار نمی ذاری.
بچه ها من واسه چی مدلم این طوریه؟ شکلک درموندگی از دست خودم!
حرف حساب جواب نداشت پس عقب نشینی کردم و…
برای بار نمی دونم چندین هزارم به خودم تأکید کردم که این دفعه یادم بمونه1خورده کمتر لجباز باشم. کاش این دفعه فراموشم نشه! کاش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عطر مبهمی از هوای دیروز

بچه ها سلام. حال احوال؟ خوبه دیگه مگه نه؟
من هم شکر خدا.
بچه ها قبل از هرچیز یکی معلوم نیست واسه چی به قول خودش دوباره فیلت شده کامنت هاش نمیاد. تمام خشمش از این ماجرا رو توی ایمیلش بسته بندی کرد و فرستاد واسه من. درضمن گفت اینجا بگم که هست و می خونه فقط کامنت هاش نمیاد و پدر من بیچاره رو درمیاره اگر1نفر اینجا از این بلایی که سرش اومده بخنده. صبر کن ببینم! چی شد! 1نفر دیگه بخنده پدر من درمیاد؟ آخه واسه چی؟ شکلک حیرت. شکلک حیرت بیشتر! شکلک اعتراض! شکلک خشم معترضانه! بابا این که نمیشه الان1کسی بیاد بخنده به به قول خودش فیلت شدن این من باید پدرم دربیاد؟ آخه این درسته؟ من اعترااااااض داااااارم عجب داستانیه ها!
یکی توی ایمیلت گیر دادی به پست هنر که امروز صبح نزدم! بابا شاید1کسی1زمان هایی در وضعیت پست زدن نباشه! شاید طرف مریض شد اومدن بردنش درمون! شاید طرف محل کارش هم نرفت از بس اوضاعش قلم قاطی شد. شاید الان هم ولو شده داره پست می نویسه. شاید در ادامه ماجرای امروز صبحش فردا هم نتونه بر سر کارش. در چنین موقعیت زشتی پست هنر سیری چند آخه؟ تازه تو هم که اون آموزشی ها رو پست به حساب نمی آری که خخخ! آخجون بچه ها این نمی تونه کامنت بده هرچی دلم می خواد بهش میگم! خخخ فقط خدا رحم کنه به من در زمانی که یکی دوباره بتونه کامنت بفرسته! شکلک وحشتی دهشتناااااک! خخخ! خخخ! خخخ!
بچه ها! مشکلی نیست فقط، روز های پر فشاری رو سپری می کنم. غمگین نیستن فقط سنگین می گذرن. فشار میارن و میرن. به من. به شونه هام. به چشم هام. به دلم. روز های پر فشاری هستن این روز ها واسه من. خیلی قشنگن فقط سنگین میرن.
بچه ها برام دعا کنید که سریع تر بره و به خیر تموم بشه. باشه؟ لطفا!
بیخیال بریم1خورده حرف بزنیم.
امروز عصر من به مادرم حسودیم شد و به جونش نق زدم و آخرش هم یواشکی1کوچولو داشت گریهم در می اومد از حسودی.
آقای آگاهی یادتون هست در مورد بستگی های ما صحبت کردیم؟ یکی از مثال های شما یخچال بود و من کاملا باهاش موافق بودم. یادتون که هست!
یخچال من این هفته بعد از1مدت طولانی که باهام مدارا کرده بود بلاخره کار دستم داد و مجبور شدم عوضش کنم. البته بد نشد بهترش رو خریدم فقط، … به کسی نگید ولی دلم1کوچولو، … قدیمیه رو دوست داشتم. بهش عادت کرده بودم. حس می کنم1چیز آشنا داره میره. شکلک عاقل که نیستم که!
خلاصه، یخچاله خسته شد و مجبورم کرد عوضش کنم. 1جدیدش رو خریدم آوردیمش خونه. عصر بود و کارگر ها داشتن زور می زدن اون هیکل رو بیارن داخل و سنگین بود و خلاصه ماجرا داشتیم. تصور کنید این هیاهو رو توی کریدر آپارتمان.
مشغول بودیم و در4تاق باز بود که دیدیم در ها باز شدن و همسایه ها اومدن بیرون. سلام و احوال پرسی و1قدم جلو و جلو تر و… رسیدن دم در و…
-یخچال خراب شده؟ تعمیرش می کنید؟
-نه می فروشیمش1جدیدش رو گرفته این دختر ما.
-وایی مبارک باشه میگم کمک نمی خوایید؟ واسه جا به جایی؟
-نه ممنون کارگر ها دارن انجامش میدن.
کارگر ها رفتن و همسایه ها بودن.
-بفرمایید داخل بفرمایید!
-چه جوریش رو گرفتید؟ سلام سلام ببخشید سلام … … …
اومدن داخل و حسابی شلوغ شد. من توی کار خودم مونده بودم. اگر چند ماه پیش بود حسابی و حسابی از جا در می رفتم ولی اون لحظه اصلا بدم نیومد که هیچ، خیلی هم دلم می خواست بیان بشینن1چایی با هم بخوریم. ننشستن و بچه هاشون هم اومدن و1کوچولو سرپا موندن و یخچاله رو دیدن و رفتن. من و مادرم حسابی خسته شده بودیم. نشستیم به چایی خوردن. زنگ در رو زدن. مادرم رفت باز کرد. همسایه بود.
-سلام سلام ببخشید ها!
-سلام خواهش می کنم بفرمایید داخل چایی حاضره.
-نه ممنون فقط مثل اینکه این یخچال قدیمیه رو می خوایید بفروشید.
-آره اگر خدا بخواد.
-خوب من با همسرم صحبت کردم گفت به ما بفروشید.
-آخه تقریبا فروختیمش. طرف می خواد بیاد ببره.
-ای بابا نه دیگه به ما می گفتید ما دنبال1همچین موردی بودیم!
-باور کنید نمی دونستم.
-حالا شوهرم میگه اگر اجازه بدید بیاد1نگاهی کنه عیب که نداره داره؟
-نه اختیار دارید چه عیبی بفرمایید.
من حجاب نداشتم و در رفتم. پشت در موندم و گوش دادم. خانم همسایه بعدی هم اومد و همسر خانم اولی هم اومد و بعدش همسر خانم دومی هم اومد و بچه های کوچولوشون هم اومدن و خلاصه ظرف1دقیقه اتاق پر شد از صدای سلام و علیک و خنده و اظهار نظر های شوخی و نیمه جدی در مورد اینکه چه جوری مشتری اولی رو از سر باز کنیم و به همسایه جنس رو بفروشیم. شلوغیه دلچسبی بود که چند لحظه طول کشید. همسایه ها حرف می زدن و می خندیدن و مادرم1ظرف شیرینی خونگی که داشتیم با چایی می خوردیم رو بهشون تعارف کرد که همه گذاشتن به حساب شیرینیه یخچال جدید من و خوردن و خندیدن و رفتن بیرون. دلم گرفته بود بچه ها. اون لحظه ها عطر قدیم ها رو داشتن. قدیم هایی که پدربزرگ ها برامون می گفتن. زمان هایی که هر کسی1چیز نو می خرید همسایه ها می اومدن1سلامی می کردن و از در های همیشه باز خونه ها می رفتن داخل و می نشستن داخل اتاق و بساط مبارک باشه و بعدش حرف ها و خنده ها و چایی خوردن های دسته جمعی به راه بود. زمان هایی که هر چیزی، از خرید1جنس نو گرفته تا1اتفاق عالی و بزرگ توی1خونواده می شد دست مایه برای1شب نشینیه خیلی عالی و طولانی پر از شادی و پر از خنده و پر از صفا و شور و حال. اون چند لحظه توی اتاق همیشه ساکت من، عطر مبهمی از اون گذشته های عزیز رو داشتن. مادرم از کی نگاهم می کرد؟!
-چیزی شده؟ باید الان خوشحال باشی! چرا ناراحتی؟
-مادری شما ها خیلی بدید هرچی کیف توی زندگیه1آدم می شد کرد شما ها توی بچگی هاتون بردید. پس ما چی؟ پس من چی؟
بنده خدا مادرم!
-چی میگی؟ من که نمی فهمم.
-مادری واسه چی ما امسال عید و سال های پیش عید نرفتیم خونه همسایه هامون عید دیدنی؟ واسه چی اون ها نیومدن؟ واسه چی این روز ها اگر توی1واحد سر هم ببرن واحد بغلی نمی دونه؟ این ها که اومدن واسه چی ننشستن و رفتن؟ آدم ها در این دوران واسه چی اینهمه تنها هستن؟ مادری! من این سکوت رو دیگه دوست ندارم. نمی خوام همیشه هم با ملت قاطی باشم که شورش در بیاد ولی این چیز مسخره ای که ما توی این دوره هستیم هم دیگه واقعا زیادیه.
داشت اشکم در می اومد ولی به دردسرش نمی ارزید. هیچ دلم نمی خواست توی1روز2دفعه کارم به دکتر رفتن بکشه.
-عصبانی شدن که فایده نداره! این همسایه های ما هنوز هم از همون جنسی هستن که تو داری میگی. ما اهلش نیستیم.
-آخه واسه چی نیستیم؟ واسه چی؟
-شاید واسه اینکه زمونه دیگه اون زمونه نیست. خیلی ها دیگه اهلش نیستن. تو هم این قدر حرص نخور. الان هیچی گیر نیآوردی براش اعصابت رو خورد کنی چسبیدی به این؟ بلند شو کمک کن اینجا رو درستش کنیم افتضاح شده.
پا شدم با کمک مادرم به هم ریختگی ها رو مرتب کردم.
الان خودم هستم و خودم و دلم همچنان تاریکه. تیرگیی از جنس1سؤال. سؤالی که پیش از این توی1پست دیگه هم پرسیده بودمش. از خودم و از هر کسی که می دونه و می تونه.
-یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟!
ایام به کام همگی.