دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از5شنبه تا2شنبه چه خبر؟

سلام سلام به همگی.
حال احوال خوبید خوشید سلامتید و از این لفظ ها! بیخیال. من شکر خدا خوبم. بذار بگم خوبم حتی اگر1کمی راست نگفته باشم. میگن اگر مثبت ببینیم و مثبت بگیم مثبت ها میان طرفمون. جدی بچه ها من نمونه های کوچیکش رو دیدم. 1بار تمام زورم رو جمع کردم1کمی مثبت ببینم و مثبت بگم به خدا اندازه همون کم که من مثبت دیدم همون اندازه کم هم مثبت های هم ترازش شروع کردن به جاری شدن و اومدن طرفم. سرعتش و اندازهش خیلی نبود ولی بود و من باید1بار دیگه خیز بردارم و سعی کنم.
آقای آگاهی عزیز و یکی عزیز گفتن در جریان انتقال تدریجی پست های قدیمیم از اون طرف به این طرف بیام اینجا پرحرفی هم کنم. به من چه تقصیر یکی و آقای آگاهیه برید با هم حلش کنید. شکلک بدجنس.
یکی! ممنونم ازت. تو عجیب ترین اینترنت گردی هستی که من می شد تصورش کنم. ازت ممنونم.
خوب جدید جدید جدید.
من رفته بودم سفر. آخر هفته خوبی بود. قطار سواری و دوستان عزیز و تجربه های عالی و زمانی که هرچند کوتاه بود حتی1دقیقهش هم تلف نشد و همه چیز.
حرف نداشت جز اینکه من صبحش میزبان اون سرگیجه عوضی که کاش می شد دستم بهش برسه تا لهش کنم شدم و بی مقدمه اومد و چنان شدید شد که قشنگ ضایع شدم و هرچی کردم کسی نبینه نشد و کسی دید و کسانی دیدن که دلم نمی خواست و خلاصه حسابی خوشم نیومد. آخر کار هم کم مونده بود از پله برقی به خاطر حواس پرتی خودم پرت بشم پایین و بعدش حسابی حالم گرفته شد چون صبحش و عصرش نتونستم تغییر حالم رو مخفی نگه دارم و باقی دیدن که چه مدلی شدم.
نمی دونم چه جوری توضیحش بدم هرچند احتمالا توضیح لازم نباشه چون همه می دونید. از اینکه در اون حال دیده بشم متنفرم. از اینکه بخوام توضیح بدم که چم میشه. از اینکه اصلا کسی ببینه که اون طوری میشم. به خصوص آشنا هام. وای خدا بدم میاد خدایا بدم میاد خیلی خیلی زیاد از این بدم میاد. کاش دیگه پیش نیاد کاش دیگه هرگز این دیده شدنه پیش نیاد!
نخندید خوب چیکار کنم دست خودم نیست بدم میاد دیگه! ای بابا!
بیخیال.
شب5شنبه رفتم، صبح جمعه رسیدم! تمام جمعه رو راه رفتم و حسابی خوش گذشت ولی به نظرم اطرافیانم رو بسیااار خسته کردم، شب جمعه برگشتم، نصفه شب رسیدم، صبح شنبه خواب و بیدار رفتم سر کار، عصر شنبه زندگی کردم، شب شنبه دیگه باتریم کامل تموم شد و به جای خوابیدن فوت کردم و صبح1شنبه با زنگ هشدار ساعتم از خواب پریدم که می گفت پاشو6شد باید بری سر کار. عصر1شنبه هم مشغول خودم و1سری درگیری های کوچیک و از نظر خودم دردسرساز بودم که بقیه اون هایی که امروز صبح ماجرا رو از این زبون دراز من شنیدن به خاطر اینکه موافق پیشامد های این مدلی نبودم و حالم کمی تا قسمتی گرفته بود بهم لبخند زدن که تو چرا این مدل رو دوست نداری و طبق معمول واسشون عجیب بودم. امروز یعنی صبح2شنبه هم رفتم سر کار و اونجا در جریان1سوتی کوچولو واسه فردای خودم دردسر درست کردم و قرار شد من1متنی شعری چیزی واسه فردا که بچه هامون یعنی بچه های نابینا به1مدرسه ای دعوت شدن ببرم و اجرا هم بشه. بعدش هم اومدم خونه و الان هم اینجام و هنوز1عالمه عقبم. از خودم و از زندگی و از کار هایی که همیشه دلم می خواد انجامشون بدم و نمی دونم چرا انجامشون نمیدم حسابی عقبم.
در حال جنگ پنهان و کمی تا قسمتی آشکار برای ترک وابستگی های عجیب و غریبم به سر می برم و به شدت یواش میرم و یواش میام که مبادا ناموافق های این جنگم دستشون بهم برسه و عزمم رو سست کنن. این وسط تا فرصت گیر میارم می پرم اون طرف و از وسط نیمه ویرانه های اونجا یکی2تا پست برمی دارم میارم ویرایش و اصلاحشون می کنم از شما چه پنهون تقلب هم توشون می کنم و1جمله هایی بهشون اضافه می کنم و می ذارمشون اینجا. باز هم از شما چه پنهون سرما و ویرانی اونجارو که می بینم میرم که بارونی بشم ولی وقتی یادم میاد اینجا گرما و سهولت و از همه بهتر شما ها هستید آروم تر میشم و دوباره میام اینجا پست می زنم.
چیه خوب! عاقل که نیستم که!
دیگه فعلا هیچی یادم نیست واسه نوشتن مگر اینکه از اباطیل همیشگی که برام دردسر میشن اینجا بنویسم که فعلا خیالش رو ندارم و درضمن شیطون نشنوه فعلا داستانی هم نیست که بنویسمش.
بیخیال اومدم آرامش اینجارو به هم بریزم که به هم ریختم و حالا برم1گوشه ولو بشم تا بعدش پاشم ببینم حس ادامه سریال اسباب کشیم رو دارم یا نه.
راستی داشت یادم می رفت. زندگی قشنگه. خیلی هم قشنگه. به شرطی که ما قشنگ ببینیمش. فحش نده وگرنه میگم خودتی.
ایام به کام همگی شما.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پست های وبلاگم رو می خوام کپی کنم اینجا. همراه های بلاگ اسکایم تکرار رو بهم ببخشید.

سلام به همگی.

بچه ها اینجا1چیز هایی شده من زیاد بلد نیستم توضیح فنی بدم ولی1سعی هایی می کنم. قبل از هر حرفی از اون هایی که توی وبلاگ قبلیم همراهم بودن باید معذرت بخوام چون قراره1سری پست های تکراری ببینن. حالا میگم بابا صبر کنید دیگه!

راستش من خیلی پیش درست یادم نیست از چند ماه پیش به خاطر کد های امنیتی بلاگ اسکای خواستم کوچ کنم بیام اینجا ولی زمانی که با تحقیق از با تجربه تر ها فهمیدم انتقال پست ها و به خصوص کامنت هام از اونجا هیچ طوری ممکن نیست دست نگه داشتم و منتظر شدم بلکه چیزی عوض بشه و راه انتقال باز بشه ولی هرچی منتظر موندم نشد. این بود که مجبور شدم بیخیالش بشم ولی همه شاهد بودید که همیشه نق کد های بلاگ اسکای رو می زدم.

این بود تا الان که به هر دلیلی منتقل شدم اینجا. پیش از این با خودم گفتم بیخیال اونجا رو پیوندش می کنم به اینجا همه چیز درسته ولی… راستش از شما چه پنهون از وقتی اومدم اینجا انگار1چیزیم کمه. پست هام اون طرف جا موندن و این داره مغزم رو می جوه. بلاخره امروز به پیشنهاد و تشویق های1راهنمای خوب تصمیم گرفتم این نصفه این طرف و نصفه اون طرف رو حلش کنم ولی از اونجایی که در هیچ کجای بلاگ اسکای امکانی پیدا نکردم که بشه پست ها و کامنت هام رو از راه فنی به اینجا منتقل کنم مجبور شدم به1راه طولانی متوصل بشم. اینکه تک تک پست هام رو از اونجا کپی بزنم اینجا و همه بشن جزو پست های اینجا. این کپی زدن البته تاریخ ها رو به هم می ریزه و متأسفانه هنوز نمی دونم با کامنت هام باید چیکار کنم ولی این تنها راهیه که به نظرم رسیده. اون هایی که پیش از این در بلاگ اسکای همراهم بودن ببخشنم که پست های تکراری اینجا ازم می خونن تا زمانی که این کار تموم بشه. فقط مشکل کامنت هام… واقعا دلم نمیاد جاشون بذارم.

این پستم تا زمانی که کار انتقال پست هام از اونجا تموم بشه این بالا باقی می مونه و بعدش1دفعه سنجاقش رو باد می بره و این پرت میشه پایین.

من از بین تمام پیشنهاد های اون راهنمای خوب این یکی به نظرم عملی تر رسید. اگر این وسط کسی راه بهتری به نظرش میاد لطفا بی نصیبم نذاره.

من برم از همین حالا شروع کنم ببینم به کجا می رسم. وای که چه کار سختیه! خیلی پست ها باید دستکاری بشن و خیلی هاشون هم که فقط آدرس کتاب توشونه اصلا نباید بیان اینجا چون آدرس کتاب های من الان هیچ کدومشون قابل استفاده نیستن. فعلا باطل هام رو دریابم تا ببینم بعدش چی میشه.

دیر شد بجنبم.

سعی می کنم هرچه زودتر تموم بشه که پست های تکراری واسه بچه های اون طرف زیاد آزار دهنده نباشه. همین اطراف باشید تا1کمی چرخ بزنید تمومه. مثلا اندازه2ماه. شوخی کردم سعی می کنم سریع تر باشم. فعلا دارم میرم اون طرف سری اول رو بذارم روی کولم بیارمشون.

ایام همگی به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درباره پریسا

سلام.

من پریسا هستم.

متولد29شهریورماه1357و نابینای مطلق.

مبتلا به بیماری rp اگر درست خاطرم مونده باشه درجه3.

یک مختصر بینایی داشتم که از برکت این بیماری حالا دیگه جز خاطره چیزی ازش باقی نیست.

گاهی ندیدنم رو فراموش می کنم و به هوای گذشته بی هوا پیش میرم و برای خودم دردسر درست می کنم که این هیچ خوب نیست. احتمالا با این که مدتی از تاریک شدنم گذشته

هنوز عادت نکردم. اما خیالی نیست. عادت می کنم.

عاشق آرامشم ولی1ساعت نمی تونم آروم بنشینم. نمی دونم چرا.

سکوت رو دوست دارم ولی ساکت موندن برام ممکن نیست و باز هم نمی دونم چرا.

گاهی که خیلی از غلغلک های زمونه دردم بیاد متن و شعر می نویسم و پاره می کنم و این بار می دونم چرا. می نویسم تا از درد فریاد نکشم و پاره می کنم چون نمی خوام ناگفته هامرو جار بزنم.

از علاقه هام، کامپیوتر، سفر و کتاب هستن.

با کامپیوتر کمی، خیلی کم آشنا هستم. چند سالی هم هست که با کمک یک دوست بسیار عزیز1خورده اینترنتی شدم. دقیقا اظ آبان91. و همینجا بی نهایت از اون دوست بسیار عزیز ممنونم.

سفر برای من همیشه یک نوع ماجراجویی بود ولی هرگز اون طور که دلم می خواست برام پیش نیومد. یادم رفت بگم که من به گفته خیلی ها و باور خودم روح شلوغ و شلوغ و شلوغی هستم که توی1جسم محدود و تاریک گیر کرده و وای به زمان هایی که کمی آزادتر میشه.

کتاب. این یکی برام مثل جادویی هست که باطل نمیشه. از کتاب های رمان در شاخه جنایی و فانتزی خیلی خوشم میاد. مدتیه که با صوتی هاش کمی مشکل پیدا کردم و ترجیح میدم کتاب های تایپی یا فرمت هایی که صفحه خوان ها بتونن برام بخوننش به دستم برسه.

هدف از اینجا رو نمی تونم توصیف کنم. هنوز درست نمی دونم اینجا چیکار می کنم. شاید حرف های نگفتنی از دلم و از درونم و از هر چیزی که مربوط به من باشه و نشه گفتشون رو اینجا بنویسم. شاید برای رسوندن کتاب هایی که در دسترسم هست به بچه های نابینا که مثل خودم کتاب دوست دارن ازش استفاده کنم. شاید فقط پراکنده بنویسم فقط به خاطر اینکه گفته باشم. شاید هم تمام این ها رو اینجا انجام بدم. در حال حاضر واقعا نمی دونم. ولی در حال حاضر فقط دلم خواست1جای امن باشه که مال خودم باشه. فقط خودم. جایی امن تر از وبلاگ فسقلیم که دیگه برام امن نبود. اونجا نمی شد دنبال آرامش بعد از نوشتن هام بگردم. پس درش رو به روی تمام خاطره های شیرینم بستم و اومدم اینجا. کاش بشه اینجا برای من امن و آروم باقی بمونه!.

بگذریم. خیلی جمله های درست درمون آماده کرده بودم اینجا توی پست ثابت بذارم. از جمله1رشته نوشته هایی که می خواستن بگن این1شروع دوباره هست و اینجا همه چیز عوض میشه و من از گذشته هام جدا هستم و از قدم اول شروع میشم و… ولی پشیمون شدم و تمامشون رو پاک کردم. حالا دارم می فهمم که شروع دوباره ای نیست. این ادامه هست. ادامه خودم. ادامه ای که باید هرچی بیشتر تلاش کنم تا هرچی قشنگ تر و روشن تر باشه. این جدید ترین درسیه که از زندگی گرفتم. شاید از همین امروز صبح که حقیقتش رو حس کردم و فهمیدمش و پذیرفتمش. اینکه ما هرگز از گذشته هامون جدا نیستیم. باطله اگر تصور کنیم میشه ازش در بریم و بدون حضورش توی زندگیمون دوباره شروع کنیم. چه ما موافق باشیم و چه نباشیم، گذشته های ما همراهمون هستن. با وجود بی مهری ما نسبت به خودشون، باز هم بزرگوارانه شونه به شونه هامون میان و کوله بار تجربه هامون رو برامون قدم به قدم جاده زندگی میارن تا هر زمان لازم داشتیم دم دستمون باشن و بتونیم ازشون استفاده کنیم.

بله این برای من1شروعه ولی نه شروعی که بتونه از دیروز هام جدام کنه. من پریسا هستم. پریسای دیروزی که حالا سعی می کنه هرچی بهتر باشه تا فردا هاش رو بهتر درست کنه.

گذشته هام رو پیوندش می کنم به اینجا تا ازش غافل نباشم و ازم جا نمونه. تلخه و پر از ایراد های تاریک ولی لازمش دارم. دوستش دارم. خیلی زیاد!. مثل1پدربزرگ پیر و مهربون که با تمام شکستگی ها و زخم هایی که از روزگار و از اشتباه های من بهش خورده، باز رهام نمی کنه و همراه کوله بار سنگین تجربه های سفید و سیاه من سربالایی ها و سراشیبی های زندگی رو همراهم پشت سر می ذاره و مواظبه که اشتباه های پشت سرم رو دوباره تکرار نکنم، درس های دیروزم که از زندگی گرفتم رو فراموش نکنم و1بار دیگه درد زمین خوردن هام که حاصل اشتباهاتم بودن رو تجربه نکنم. این گذشته زخمی و تاریک رو دوستش دارم. خیلی زیاد!.

خوشحالم که اینجام. خوشحال و ناآگاه.

به نظرم برای معرفی خودم به هر کسی که از اینجا رد میشه همین اندازه پر حرفی کافیه.

باید برم زیر و بم این خونه جدید رو کشفش کنم. خدا می دونه چه قدر از این کار خوشم میاد!. کاش همین فردا1چیزی پیدا کنم در موردش بنویسم. آخه همون طور که دارید می بینید من زیاد پر حرفم و اگر موضوع واسه حرف زدن گیر نیارم بد میشه. خوب دیگه من رفتم. زوایای ناشناس و خام اینجا منتظرم هستن که به همشون بریزم.

به امید فردایی که درش هیچ دلی تنگ نیست.

ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام به همگی.

سلام به همگی.

صبح به خیر. نه بابا تاریخ و ساعت از دستم در نرفته این رو اول صبح نوشتم و الان که دارم پست اول رو می زنم دلم و شاید هم حوصلهم نکشید دستکاریش کنم.

از اونجایی که نمی دونم کی و چه روزی این رو می ذارم پس نمیگم صبح چه روزی. صبح ها همه قشنگن. آغاز قشنگه. مخصوصا وقتی با نور همراه باشه. کلا صبح ها رو دوست دارم حتی اگر روز عالی منتظرم نباشه.

الان که دارم این رو می نویسم صبح جمعه هست و من لازم نیست بپرم آماده بشم بزنم بیرون. پس همچنان اینجا نشستم و دارم چیز می نویسم و فکر می کنم که بعد از نوشتن این ها کجای مکان جدید اینترنتیم رو بزنم داقونش کنم .

بچه ها به نظرم بد پیش نمیرم. توی خیلی چیز ها. عالی نیستم ولی بد هم نیستم. اون هایی که توی وبلاگ قبلیم باهام بودن شاید یادشون باشه که تقریبا3هفته ای میشه که در بعضی موارد زدم به تمرین و به ترک. حسابی سخت بود هنوز هم آسون نیست ولی به نظر خودم بد پیش نمیرم. از توفان اعصابم انگار دارم رد میشم و دوران ترک های بی تمرین و با تمرینم داره می رسه به مرحله کرختی بعد از درد های شدید. الان تقریبا شناورم. ولی این وسط از زندگی معمولی هم چندان جا نمی مونم. جز1سری اشک ها و آخ های یواشکی واسه1سری از دست دادن ها که دلم نمی خواست پیش بیاد باقیش حله. بیخیال من که انتظارش رو از همون اولش داشتم پس جای حرف نیست دیگه. این هم بیخیال.

دیشب بعد از بلند ترین و گویا ترین اعتراضی که از دستم بر می اومد، یعنی سکوت، رفتم توی تختم و آروم خوابیدم. تعجب نکنید جدی میگم سکوت خیلی وقت ها کاری ترین سلاح و بلند ترین صدای اعتراضه. من فقط سکوت کردم و رفتم و برام عجیب بود که اشکی در کار نبود. منتظر شدم گریه کنم ولی عجیب آروم بودم. شاد نبودم ولی آروم بودم. انگار این سکوتم تمام گفتنی هایی که سعی کرده بودم بگم ولی بقیه جدی نمی گرفتن رو هوار کشید. شاید خودم رو به دردسر انداخته باشم ولی اون لحظه خیالم نبود. عجیبه که الان هم خیالم نیست. یعنی هست ولی حس می کنم تا زمانی که در حصار این سکوت باقی بمونم خطر چندانی تهدیدم نمی کنه. صبح رفتم نتیجه سکوتم رو دیدم. فقط دیدم. فقط تماشا کردم. خیال می کردم صبحم تاریک میشه ولی به خودم که اومدم فقط داشتم تماشا می کردم. نه با رضایت نه بی رضایت. فقط خسته و البته گرفته از این نتیجه که این مدلی تموم شد و جز این دیگه هیچ. مطمئنم عواقبش برام وحشتناک میشه اگر آفتابی بشم ولی… ارزشش رو داشت. برای خودم ارزشش رو داشت. من قادر نیستم تحملم رو مجبور به چیزی کنم که از نظرم درست نیست. تا بشه فشار رو تحمل می کنم ولی از توانم که بره بالاتر دیگه جای انتظار نیست و باید فقط بجنبم.

توفیق اجباری رو حتما شنیدید. گاهی عوامل واقعا بی ارزش و بی محتوا که اصلا به نگاه نمی ارزن باعث میشن متوقف بشیم و مجبور بشیم که به خودمون دقیق تر توجه کنیم ببینیم کجای داستان ایستادیم. گاهی واقعا لازمه. گاهی چنان درگیر سرعتیم که چشم بسته میریم و فقط میریم. لازمه متوقف بشیم، چشم باز کنیم و خودمون رو از بیرون خودمون ببینیم. این کاریه که من در این2-3هفته سعی کردم انجامش بدم ولی هر بار درد و درد و درد مانع می شدن. سرعتم چنان زیاد بود که ترمز کردن غیر ممکن شده بود. باید متوقف می شدم. 1مانع کوچیک و از نگاه من خیلی بی ارزش با حضورش بهم یادآوری کرد که باید متوقف بشم پیش از اینکه1بار دیگه از1ارتفاع وحشتناک پرت بشم پایین.

-لعنتی برو کنار!

کنار زدنش در محدوده اختیارات دست های من نبود. نه در محدوده اختیارات دست هام و نه در توان دست هام. ایراد از مانع نبود. این ها هر جایی میشه که سبز بشن. ایراد از سرعت غیر مجاز من بود که داشت کار دستم می داد. باید متوقف می شدم. توقف اون هم برای من که سرعتم به پرواز می زد! خدایا من میمیرم نمی تونم!

-این باید بشه. باید بشه! این باید بشه!.

درد و فشار شروع شد. روز های اول به نظرم می رسید تمام جهان کاملا داره از روح تهی میشه. روحم درد داشت. ترک اعتیاد رو در نظر بگیرید با درد های جسمیش، توی این روز ها که گذشتن اعصاب و روانم همچین حالی داشت. واسه اون هایی که می دونید داستانم چی بود و چیه احتمالا خیلی مسخره هست و کلی بهم می خندید ولی من اصلا نمی تونستم بهش بخندم. شاید از نظر بقیه عاقلانه نیاد ولی بیخیال من که عاقل نیستم! مضحک یا جدی، درست یا نادرست، واقعا بد بود. هنوز هم خوب نیست ولی به بدی اوایل هم نیست. بد گذشت خیلی بد. داشتم زجر می کشیدم. هنوز هم خلاص نشدم و احتمالا هرگز هم نمیشم ولی درد و وحشت اولیه رفته و حالا می تونم بدون هقهق تماشا کنم. این رو دیشب فهمیدم و امروز صبح مطمئن شدم. بدم نیومد. دلم گرفت ولی از آرامش بی اشک و کرخت خودم بدم نیومد. نبض اعصابم داره بعد از تحمل1سری درد و انقباض شدید که بی نهایت اذیتم کرد الان محکم می زنه و اعلام خستگی میده. مثل نبض1عضو بیمار بعد از1درد طولانی. به نظرم فعلا باید باهاش مدارا کنم. می کنم. باید صبر کنم تا قوی تر و واقعبین تر بشم و راهی که داشتم با اون سرعت وحشتناک می رفتم رو ادامه بدم. البته نه با اون سرعت کور. بلکه این بار ملایم، آرام، آهسته ولی پیوسته.

فعلا که نفسم بالا نمیاد بذار در پناه این تخته سنگه بمونم تا دردسر بگذره.

حالا هم باید بلند شم برم1موزیک شاد بذارم بخونه تا گرد و خاک توقف ناگهانی ساعت های گذشته از روی اعصابم فوت بشه بره. بعدش دوباره میام.

دارم بیشتر حس می کنم که اینجا رو هم میشه اندازه جای قبلیم دوست داشته باشم. خونش بزرگ تره. آسانسور و پارکینگ اختصاصی و بالکن و حمام مجهز به وان تمام قد هم داره. خخخ.

راستی1چیزی. عزیز هایی که با آگاهی یا به تصادف میایید اینجا و باطل هام رو می خونید! دنبال توضیحی واسه نوشتن های اینجا در جهان واقعیم نگردید. لطفا!. من وبلاگ کوچیکم رو به خاطر همین چیز ها ول کردم. باور کنید اذیت میشم. خیلی هم بد اذیت میشم. باور کنید همتون رو خیلی دوست دارم ولی ازتون می خوام بهم اجازه بدید حریمم در جهان بیرون از اینترنت حفظ بمونه. ممنون میشم. از همه.

وای روز بالا اومد و من هنوز نشستم. خوب دیگه من رفتم تا کی بشه بتونم این رو کنم1پست و بزنم اینجا.

ولی خودمونیم. صبح کلا قشنگه. حتی اگر صبح پاییز باشه. زنده باد صبح!

ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه ها این پست رو بذارم؟ نذارم؟ بذارم؟ بذارم؟! خدا نجاتم بده از دست خودم!

سلام به همگی. عصر همگی به خیر. 1چیزی. خوب نیست ولی موجوده. من کلا با عصر ها مشکل دارم. کم و زیاد داره ولی هست. شب که میشه بهترم ولی عصر ها حس پایان روز تعمیم پیدا می کنه و پخش میشه توی همه ذهنم و از بس بزرگ میشه روزش از صفحه میره بیرون و می مونه1پایان خیلی بزرگ که همه چیز رو می پوشونه. و من از این پایان بدم میاد.
پاییز هم رسید. این طفلک پاییز خیلی مظلوم واقع شده. هرچی غم و درد و نکبته زدیم به نامش خیالمون هم نیست. خیالمون نیست که این پاییز همون بهاره که عاشق شده. شکلک زده به سرم. خخخخخخ!
مدرسه ها هم باز شد. من امسال مربی کمکی شدم و کلی به خاطرش عشق کردم. البته از شما چه پنهون ترجیح میدم، خیلی زیاد ترجیح میدم کارم بره به واحد کتابخونه یعنی کتابخونه نابینا ها درست و حسابی اونجا راه بی افته و من اونجا باشم و دیگه هیچ مدلی مربی اون کلاس که دیگه امسال کلاس من نیست نباشم. بچه هام رو دوست دارم ولی دیگه توان ادامه رو در خودم نمی بینم. دلم می خواد یکی دیگه این کار رو کنه. خدایا منو ببخش!راستی ارسلان رو یادتونه؟ همون که پارسال اینجا ازش معذرت خواستم. حذف شد. من به عنوان مربی گزارش آخر سالش رو منفی نوشتم. عدم پیشرفت در مدت2سال آموزش با وجود تلاش مدرسه و تدریس مربی که من باشم. عدم پیشرفت. چیکار باید می کردم؟ پیشرفت نکرده بود. اگر راست نمی نوشتم شاید حذف نمی شد ولی اوضاعش این قدر بد بود که نمی تونستم و راستش نمی خواستم جز اینکه نوشتم بنویسم. واسه چی باید همچین کاری می کردم؟ اون بچه بچه مدرسه نبود. باید راستش رو می نوشتم. نوشتم. حذف شد!.
اطرافیانم بعضی هاشون از این کمکی شدنم خوشحالن و بعضی ها نه. من بدم نیومده. دسته کم مجبور نیستم به کسی در مورد مشکلات پایان ناپذیر کلاسم جواب پس بدم. می تونم بگم این کلاس من نیست صبر کنید مربیش بیاد. کمترین مزیتش اینه. دلم مزیت های بیشتری می خواد ولی فعلا همین کمترین رو عشقه. یعنی میشه خدا بیشترش هم کنه؟
هرچی خودش بخواد. شکر!.
4شنبه روز اول مدرسه بود. رفتم. خیلی ها جیم بودن یعنی بیخیال شدن ولی من، شاید جرأتش رو نداشتم شاید هم دلم نخواست خدا از اون بالا تماشام کنه که از زیر وظیفه ای که به خاطرش حقوق می گیرم در رفتم اون هم بدون هیچ دلیلی. اون1روز رو نمی خواستم به خدا بدهکار باشم و همین طور به مدیرم.
فرداش قربونی داشتیم. مادرم مقدمات رو آماده کرد و گفت فردا صبح خیلی زود بر می گرده و مثل همیشه نگران بود. بهش گفتم همه چیز رو به راهه. همه چیز رو به راه بود فقط…نمی فهمیدم چرا بی هیچ اخطار قبلی این سردرد… دروغ چرا می دونم. شب پیشش دوباره خواب لعنتی و شلوغ1کابوس آشنا… تا صبح ولم نکرده بود. شاید از استرس مدرسه و کلاسی بود که دیگه مجبور نبودم بگم کلاس من ولی باهاش همچنان سر و کار داشتم. شاید هم به خاطر آرامشی بود که وسط آرامش های مستقیم و غیر مستقیمی که هر سال این موقع بهم داده می شد جاش رو خالی می دیدم. اولین سالی نبود که جاش خالی بود ولی من…نمی دونم چرا این جای خالی رو این روز ها زیاد حس می کنم. توی لحظه های شاد، توی لحظه های سنگین، توی روز تولدم، توی زمان های تنهاییم، همه جا. همه جا!. همچین آرامش سرشار از محبت و آرامشبخشی هم نبود ولی من دلم به طرز آزاردهنده ای واسه اون حضور های عصبانی در کنار اشک هام… خدایا من چرا این طوری میشم؟
شب بود و نمی شد زد بیرون وگرنه حتما می رفتم1سر به قبرستون می زدم. زمان هایی که دلم نق می زنه از این کار ها می کنم. هرچند می دونم سر هیچ خاکی نمیشه متوقف بشم. فقط می دونم که اینجا آخرشه. آخر سفر زمینی اون هایی که دیگه با ما نیستن. آخرین ردیه که میشه ازشون داشته باشیم. چه جسمی ازشون زیر اون خاک باشه چه نباشه. مدت هاست که نرفتم. سال94اصلا نرفتم و یادم نیست در سال93آخرین باری که رفتم دقیقا کی بود. فقط یادمه که روز سردی بود خیلی خیلی سرد.
اون شب هم دلم عجیب هوای رفتن داشت ولی شب بود و من داشتم سعی می کردم این عادت تاریک رو کنار بذارم و مدت ها بود که تونسته بودم و باز هم باید می تونستم و… از دست خودم کجا در برم خدا؟
توی دل شب که نمی شد رفت قبرستون.
-بیخیال پریسا. باز دیوونه شدی؟ ول کن دیگه.
منطقم گفت و دلم گوش نداد. حال گریه کردن نداشتم. گریهم نمی اومد فقط دلم تنگ بود و دست هام مثل آتیش از شدت تشنگی گرفتن2تا دستی که قرار نبود و نیست که دیگه هرگز در هیچ کجای این جهان پیداشون کنم داغ و چشم هام بی اشک ولی مثل تب گرفته ها داغ و وجودم داقون و داغ و دنیای من انگار توی آتیش این نبودن داشت می سوخت.
-خدایا!خدایا!
توی اینترنت می چرخیدم و سعی می کردم بهش فکر نکنم. کامنت بازی می کردم و سعی می کردم بهش فکر نکنم. اگر درست یادم مونده باشه بقیه رو به نقل از کامنت های خودشون با کامنت هام می خندوندم و سعی می کردم بهش فکر نکنم. نمی شد!.
شب آهسته می گذشت و من سعی می کردم و باز مثل تمام شب های این مدلی سعی می کردم. صبح فردا با تمام شلوغی هاش رسید. واسه سرم و دلم شونه بالا انداختم و زدم به دل زندگی. عصر خیلی سریع رسید. 2تا از رفیق های بسیار عزیز با تبریک و هدیه تولدم و1جعبه شیرینی غافلگیرم کردن. گاهی تصور می کنم این2تا رو خدا غیر مستقیم مأمور کرده که وسیله نجاتم باشن. دست های نجات دهنده و محله گوش کن. بعد از خدا من بودن امروزم رو مدیون این عوامل هستم. رفیق های بسیار عزیز تا دیر وقت باهام موندن. از دلتنگی های بی توضیحم چیزی بهشون نگفتم. مدتیه که سعی می کنم از اون بخش های زندگیم که به هر دلیلی نمی خوام و نمیشه بقیه ببیننشون چیزی نگم. ای کاش خیلی پیش از این ها این تصمیم رو گرفته بودم! ای کاش سال ها و سال ها پیش سکوت کرده بودم حتی به قیمت از دست دادن هایی که اون زمان کوچیک بودن و قابل جبران! لعنت به من که اینهمه دیر فهمیدم و این قیمت وحشتناک رو برای این فهمیدن پرداختم! بیخیال. بیخیال!.
نیمه شب5شنبه اومد. با سکوتش. چه خسته بودم. جنگ این2روزم حسابی خستهم کرده بود. جمعه هم رسید و تموم شد. عصر جمعه مثل همیشه دلگیر بود. زدم به بیخیالی. وسوسه قبرستون رفتن ولم نمی کرد. دلم تنگ شده بود. به طرز دردناکی دلم تنگ شده بود. نباید می رفتم. چه فایده؟ خاکی که من باید سرش می نشستم اونجا نبود. چه فایده داشت که مثل دیوونه های توی فیلم های بی سر و ته توی قبرستون بچرخم و در جواب سوال ها زار بزنم؟ که چی بشه؟
-بسه دیگه مگه بچه ای؟ این خیلی مسخره هست. بیخیال شو.
شب شد. جایی نرفتم ولی… سعی کردم فکرم رو بفرستم1طرف دیگه. 2تا کتاب تایپی رو1روزه خوندم که پایان جفتش برخلاف انتظارم افتضاح بود و حالم رو حسابی گرفت مخصوصا دومیش که حدود8شب تموم شد و آخرش از تاریک هم اون طرف تر بود. باز هم سعی کردم فکرم رو بفرستم1طرف دیگه. مادرم البته خیلی عزیزه و خیلی خیرخواه ولی همیشه نگران و حس می کنم همیشه ناراضی. عصر همون روز، یعنی دیروز، با هم تلفنی حرف زده بودیم و متعاقب صحبت های این اواخرش که خودش بهش می گفت یادآوری باز هم بهم تأکید کرد که باید بیشتر مواظب باشم و محدود تر رفتار کنم که برام دردسر میشه. گفتم می دونی مادری؟ خسته شدم از اینکه همهش حس کنم روزگار با هر غلطی که می کنم مخالفه و مجازاتم می کنه. کاش دیگه این رو نگی چون نمی خوام این طوری باشه. مادرم گفت کاریش نمیشه کرد واسه همه ما همین طوریه باید رعایت کنیم من واسه خودت میگم. گفتم ولی این درست نیست من واقعا خسته شدم. من واقعا کار بدی انجام نمیدم که اینهمه خطرناک باشه. نه از دیوار کسی بالا رفتم نه حق کسی رو خوردم نه آرامشی رو به هم زدم. مادرم گفت می دونم ولی دوره دوره بدیه و باید درست تر و مراقب تر باشیم و … گفتم نمی خوام. الان منطقم حوصله پذیرش نداره مادری. من دلیل آوردم و مادرم دلیل آورد. خسته بودم.
-فردا مادری. فردا شاید بتونم بپذیرم. الان نمی خوام. الان دلم نمی خواد مادری. فردا که میایی مواظب باش. می بینمت.
اشک های خشمم رو پاک کردم و باز سعی کردم فکرم رو بفرستم1طرف دیگه. فردا مدرسه داشتم. اون کلاس که تمامش پر بود از سر و صدا و حرف های نامربوط و گریه و جیغ و خانم مربی با تجربه ای که خودش از پس کلاسش بر میاد ولی من باید اونجا باشم و… دیگه جایی نبود که سعی کنم فکر آوارهم رو بفرستم. اشک هام این دفعه از جنس ناکامی بودن.
-مرض! باز درد اسفرو سافلین گرفتی داری این گوشه عر بی صدا می زنی؟ مثل بچه هایی که خودشون رو خیس می کنن میری1گوشه گریه می کنی که چی بشه؟ می تونی تصور کنی چه مضحک میشی؟ بچه بی خاصیتی در ابعاد بزرگ. لازم نیست بتونی توی آینه خودت رو ببینی من بهت میگم. اُهُُُُ! خفهم کردی لعنتی خفه شو تا نزدم توی ملاجت!
چه یادآوری تلخ و شیرینی! خندیدم. خنده هام بلند و بلند تر شد و رفت بالا. به خودم که اومدم داشتم قاه قاه می خندیدم و اشک بود که مثل سیل از چشم هام می ریخت روی همه جای صورتم و خیسش می کرد و جا کم می آورد و دستم و لیوان توی دستم و زیر چونهم رو خیس می کرد و باز هم بود و باز هم بود. قهقهه تموم شد و جاش رو به هقهقی داد که نفسم رو گرفت. چه مرگم شده بود؟
-یعنی واقعا هیچ راه دیگه ای نبود؟ یعنی هیچ طور دیگه ای نمی شد که بشه؟ آخه واسه چی؟ آخه واسه چی من؟ لعنتی! چرا من؟ این چه معامله ای بود کردی باهام؟
اشک های بی خنده و بی گریه بلاخره نزدیک نصفه شب بعد از این جمله های همیشه بی جواب اومدن کمک. زیاد طول نکشید. سرم به شدت درد می کرد. خواب به دادم رسید. من از خستگی و سردرد و نا امیدی که سعی می کردم ندیدش بگیرم و نمی تونستم خوابم برد و خواب دیدم رفتم جایی که نمی دونستم کجاست. راه می رفتم و نمی رسیدم. بلاخره خسته شدم و نشستم. سرم سنگین بود. درد اجازه نمی داد چشم هام باز بمونه. داغ بودم. توی ذهنم گفتم: -تب کردم. الان هم خوابم. اینجا هم قبرستونه. دارم خواب می بینم.
توی بیداری معمولا هر زمان میرم اونجا، 1کسی پیدام می کنه که عزیز دنبال کی می گردی بیا ببرمت سر خاکش و من سکوت می کنم.
-بگو دختر جان. بیا خانم. کیه خواهر. … قبرش کدوم قسمته؟ آدرس بدی پیدا میشه.
و من سکوت می کنم. در جواب تمامشون سکوت می کنم و آخرش واقعیت می خوره توی سرم.
-خاکش اینجا نیست.
اونی که اومده ثواب کنه تعجب می کنه.
-خاکش اینجا نیست؟ پس کجاست؟ کجا خاکش کردن میریم خاکش رو پیدا می کنیم.
-اینجا دفنش نکردن. خاکش جایی نیست که من دستم بهش برسه.
و همیشه به همینجا که می رسم آخرشه. گریه میاد و من از اینجا به بعد فقط گوش می کنم.
-ای مادر!گریه نکن الان حالت بد میشه. خدا بزرگه مادر جون. پسر من هم اینجا خوابیده.
-ای دختر جان. کجا دفنش کردن مگه که اینطوری گریه می کنی؟ شوهرم پارسال اومد اینجا. بی وفا بود تنهام گذاشت. بچه هام هم انگار نه انگار مادر دارن.
-خواهر مرگ حقه. گریه نکن خدا بزرگه. من خواهرم3ماه نمیشه اینجا دفن شده. سرطان داشت. خدا همه رفتگان رو بیامرزه. اون شوهر بی غیرتش که معلوم نیست کدوم گوریه ما موندیم و2تا بچه یادگار اون خدا بیامرز.
… … …
و من سکوت می کنم. گریه می کنم. گریه می کنم.
-خاکش اینجا نیست. خاکش اینجا نیست. نیست. خاکش اینجا نیست!. ای خدا! یعنی حتی از1وجب خاک هم این دل من باید دریغ می شد؟ آخه واسه چی؟
و اون لحظه توی خوابی که می دیدم هیچ کسی نیومد. نشسته بودم و اشک هام از چشم های بستهم می اومدن پایین. دستی اومد روی سرم. حال نداشتم چشم باز کنم. واقعا سرم درد می کرد.
-این درد توی بیداریه. از بس زیاد شده من توی خواب دارم احساسش می کنم. اگر الان بیدار بشم به سرگیجه و به تهوع می افتم. باید توی خواب بمونم. باید بمونم!.
با تمام وجودم سعی کردم بیدار نشم. سعی کردم یادم نره که دارم خواب می بینم. سعی کردم اون دست رو که روی سرم می چرخید ندید بگیرم چون زیادی واقعی بود. از باقی واقعیت های صحنه خوابم واقعی تر. نمی خواستم بهش فکر کنم. نمی خواستم بیدار بشم. دست ول کن نبود. از روی مو هام اومد پایین و رسید به پیشونیم. پیشونیم داغ بود و اون دست سرد. چه دست کوچیکی! این دیگه کیه؟
صدایی از جنس آشنایی های غبار گرفته رو می شنیدم.
-توی خواب هم گریه می کنی؟
ذهنم با تمام قدرتش به خواب دیدنش چسبید و چشم هام باز شدن. چه خوب موفق شدم چشم هام رو توی عالم خواب باز کنم نه بیداری. صاحب دست1فرشته کوچولو بود. با تعجب نگاهش کردم.
-تو چه آشنا می زنی؟
فرشته با صدایی گرفته مثل گرفتگی از گریه ای یواشکی جوابم رو داد.
-و تو چه بی معرفت می زنی.
اشک بی مقدمه جاری شد بدون اینکه بفهمم دقیقا الان واسه چی داره میاد.
–دست از سر خودت برنداشتی؟ هنوز هم؟ صدام رو می شنوی؟ این طوری فقط پدرت در میاد. نه زنده ها این رو می خوان نه رفته ها. تو هم بری که رفته ها برنمی گردن. من این رو فهمیدم و تو خرس گنده هنوز نفهمیدی.
تعجب کردم. چه فرشته بی تربیتی! این دیگه چه مدلشه؟! نگاهش کردم. با اینکه توی خواب هم چشم هام نمی دیدن مثل بیداریم، ولی انگار نگاه ها رو می دیدم یا می فهمیدم. نمی دونم چه جوری بود. همیشه خواب که می بینم همین طوریه. به فرشته نگاه کردم. چشم هاش پر اشک بود. صداش از بالای سرم اومد.
-کاشکی من…ت بودم!.
بغض زیادی سنگین بود. سعی نکردم کنارش بزنم. نمی شد. صدای ریز و گرفته از درد فرشته دوباره سکوت خوابم رو شکست. انگار با خودش حرف می زد.
-من خوب بودم. تو هیچ وقت منو ندیدی. سعی کردم ولی نشد. عوضش چسبیدی به… هنوز هم دلت ولش نکرده. من خوب بودم. من خیلی بهتر بودم. بلد نبودم این طوری که خوردی بزنمت. دوستت هم داشتم. دوستی راست راستکی نه نخودی. تو هیچ وقت منو ندیدی. از بس سعی کردم خسته شدم ولی نشد. آخرش خواستم برم ازش، از اونی که تو توی خواب هات دنبالش می گردی بپرسم که یادم بده. ولی نشد. دیر شده بود. رفت. رفت پیش عزیز های من. دیگه دستم بهش نرسید. مثل دست تو که دیگه بهش نمی رسه. کاشکی زودتر1کمی بزرگ تر می شدم به عقلم می رسید تا نرفته بود ازش می پرسیدم چیکار کنم تا تو کله خشک دیوونه منو نصف غریبه رفتنیی که عشقت شده بود دوستم داشته باشی!.
مات به صدایی که از بالای سرم می شنیدم گوش می کردم. صدایی که خیلی یواش بود و حالا دیگه آشکارا شکسته بود از گریه ای زیر لبی. فرشته پشت حاله ای از مه خیس شاید اشک محو بود و من مونده بودم این صدا چرا از بالای سرم میاد.
-من خوب بودم نفهم دیوونه. من خوب بودم من خیلی خوب بودم. من بچه خوبی بودم. کوچولوی خوبی بودم. من خوب بودم!.
دلم توی آتیش می سوخت از درد اون صدای کوچیک شکسته و هقهق های بی صدا. سعی کردم حرفی بزنم ولی صدام گم شده بود. دست هام بالا نمی رفت که فرشته مقابلم که صداش از بالای سرم شنیده می شد رو بغل کنم بلکه آروم بشه. گریهش داشت نفسم رو می برید.
-من خوب بودم. من بچه خوبی بودم. چرا نفهمیدی؟
پشتم انگار زیادی سفت بود. من روی1سنگ نشسته بودم پس چرا پشت سرم به1چیزی تکیه داشت. چه جای نرمی! من که اینجا ولو شدم. چه قدر مثل تخت خودمه! اینجا هیچ سنگی نیست و من خوابم. من توی اتاق خودم خوابم ولی این صدا! هنوز داره میاد! خدایا من که توی خونه تنها بودم کسی هم نمی تونه از در بسته وارد بشه الان هم که نصفه شبِ این دست و این صدا مال کیه؟!
بارون گرفته بود. 2تا قطره بارون درشت افتاد روی پیشونی و گوشه گونه راستم. صدا دیگه نبود ولی بارون می اومد. بارون! نصفه شب! زیر سقف خونه من! دیگه نمی شد ادامه بدم.باید بیدار می شدم. چشم های داغم باز شدن. حیرت تمام جونم رو گرفت. دست رو هنوز روی پیشونیم احساس می کردم. کمی می لرزید ولی بود. دست بردم بالا که بگیرمش ولی غیب شد. یعنی رفت و دیگه روی پیشونیم نبود. بیداریم داشت کامل می شد.
-مثل مرده می خوابی.
نا نداشتم از خستگی وگرنه حتما از جا می پریدم. فرشتهه بالای سرم نشسته بود و با صدایی که هنوز آثار گریه شدید رو توی خودش داشت ولی سعی می شد مخفی بمونه داشت بهم چرت و پرت می گفت!.
-نمیگی یکی بیاد اینجا دزدی باید خبرت پا شی بگیریش؟ تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ صد رحمت به جسد! همیشه هم خیسی. توی خواب و بیداری نداره. گندت بزنن! ایش!
دیگه کاملا بیدار بودم و خیلی متعجب.
-چطوری کوچولو؟
-زهرمار نره خر. به من نگو کوچولو.
یعنی این هم جزو خوابم بود؟ مگه میشه من بیدار بودم!
-تو نباید اینجا باشی.
جواب بلافاصله با اعتماد به نفس کامل رسید.
-گم شو!.
نه مثل اینکه بیدارم.
-چرا مرده شور نمی بردت که خودت هم حساب خواب و بیداریت دستت نیست! خوب معلومه که بیداری.
خندیدم. بی حال و به زور ولی واقعی خندیدم.
-چه جوری وارد شدی کوچولو؟
-کوفت. بدون بلیت. از کوچولو ها بلیت نمی گیرن مگه نمی دونی؟ من هم کوچولو بودم از لای در اومدم.
چه کلکل های دور و آشنایی! خدایا واقعا بیدارم؟
-درست بگو. میگم چه جوری اومدی؟
در جوابم تأخیر نمی شد حتی1صدم از ثانیه. درست مثل گذشته هایی که از بس دور بودن دیگه داشتن برام به توهم می زدن.
-نمی خوام. تو آدمی من درست باهات حرف بزنم آخه؟
نا نداشتم بخندم.
-پر رو!
کم نمی آورد. همیشه همین طور بود.
-خودتی. دیوونه.
باز خندیدم.
-بی تربیت.
باز کم نیاورد.
-درب و داقون.
سرم سنگین بود. 1ثانیه سکوت و… بارون. همون بارون توی خوابم. 1قطره درشت که افتاد گوشه پیشونیم. اشک فرشته رو از گوشه پیشونیم پاک نکردم. عوضش دستم رو بردم بالا طرفش.
-بیا.
انعکاس کلمه توی هوا گم نشده بود که به هم چسبیده بودیم و اشک! چه اشکی ذخیره بود پشت خنده هامون! توی بغلم انگار کوچیک تر شده بود. چه قدر دوستش داشتم این فرشته بی ادب رو! چه فرقی می کرد چه جوری وارد شده؟ چه فرقی می کرد از کجا اومده؟ من دوستش داشتم. حضورش، حسش، تماس جسمش با قفسه سینم، مو هایی که پاشیده بود توی صورتم، سر کوچولویی که روی شونه هام داشت مثل شونه های خودم می لرزید از گریه، چه قدر این بغل کردن رو، فشار دادن رو، حتی گریه کردن رو دوست داشتم!.
هیچی نمی گفتم. نمی تونستم. دستی که می خواست بزندم با تمام توان دور گردنم حلقه شده بود و هقهق بود که روی شونهم بلند تر و بلند تر می شد و من فقط اون جسم کوچیک عزیز رو نوازش می کردم و این اشک ها تمومی نداشتن.
-چه بزرگ شدی کوچولو!
-کاش نمی شدم. دنیای بزرگ ها آشغاله. ازش بدم میاد. از تو هم بدم میاد. چیکار کردی خودت رو؟ کثافت خر ازت بدم میاد. دیوونه روانی! چی می شد اگر تو اینهمه خر نبودی؟
و هم زمان دست های کوچیک و سرد سفت تر فشارم می دادن و گریه های2طرفه بود که شدید تر و باز هم شدید تر می شد. حس کردم حالا همه جا امن تر بود. انگار با بغل کردن اون جسم کوچیک احساس امنیت و اتکای بیشتری داشتم. شاید اون هم همین طوری بود چون کم کم آروم شد. خواب اومد و با خودش بردمون.
صبح امروز یعنی شنبه یعنی روز اول هفته وقتی بیدار شدم کسی کنارم نبود. یعنی خواب دیده بودم؟ خواب1فرشته کوچولو که از دستم عصبانی و در عین حال برام دلتنگ بود؟ ممکنه خواب دیده باشم ولی چطور ممکنه بوی ادکلنی که توی کشوی میزم اصلا نداشتمش از توی خوابم اومده باشه بیرون و روی لباسم و روی پتوی نازکم و روی بالشم و توی تمام تختم و توی تمام وجودم پیچیده باشه؟! زمان نبود بهش فکر کنم. باید بیدار می شدم از این تردید.
زندگی. باید همراهش می رفتم. روز اول هفته. روزی که باید سعی می کردم بزنمش به نام خودم. هفته ای که دلم می خواست مال من باشه. از جا پریدم و رفتم تا آماده بشم برم مدرسه. دلم هنوز تنگ بود ولی دیگه نه سردرد داشتم، نه می خواستم برم قبرستون و نه احساس سستی می کردم. فقط دلم تنگ بود. بدون اشک. بدون خشم. بدون درد. سبک بودم.مثل1برگ کاغذ هرچند کمی ناصاف ولی سبک توی دست باد. فرشته توی خوابم با دست های کوچیک و خیس اشکش انگار سنگینی روی شونه هام رو تکونده بود. دست هایی که من احمق هیچ وقت نفهمیده بودم صاحبشون چه قدر می تونه برام عزیز باشه و چه قدر می تونه لازمم داشته باشه که کنارش باشم و چه قدر می تونم دوستش داشته باشم در حالی که محبتش شاید نامشخص ولی مطمئن و شفاف بود. در عوض ندیدمش و رفتم پی اشتباه های احمقانه ای که الان که فکرش رو می کنم حتی دلم هم نمی پذیره که بزنمشون به نامش. گذشته ها گذشتن. زنده نگه داشتنشون فقط باعث میشه متوقف بشیم. و من نمی خوام متوقف باقی بمونم. مدرسه. دیر می شد. باید می جنبیدم. باید می رفتم. هفته شروع شده بود. زندگی روزانه شروع شده بود. من دوباره شروع شده بودم. باید می رفتم.
نمی دونم این هفته چه جوریه. نمی دونم فردا ها چه جوریه. ولی امید همیشه هست و من هنوز هم سفت بهش چسبیدم. گاهی دستم شل میشه ولی ولش نمی کنم. خدا رو چه دیدی؟ شاید اتفاق های خوبی منتظرم باشه. شاید همین امشب. شاید همین فردا. شاید فردا هایی که توی راه هستن و خیلی زود می رسن. زود تر از اون که ما تصور کنیم. من منتظرم. منتظرم و به شدت امیدوار و به شدت خواهان.
الان کمی از8شب شنبه گذشته و من روز معمولی رو گذروندم که نمی تونم بگم عالی بود ولی بد نبود. خدا رو شکر. و همچنان سبک هستم و بدون تمایل به سر زدن به قبرستونی که هیچ خاکی داخلش منتظر دست های من نیست. باید بجنبم. اگر طولش بدم به کار های امشبم نمی رسم. فردا توی راهه و من بهش امیدوارم.
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (1)
یکی
شنبه 4 مهر 1394 ساعت 23:16
بهی این قبرستون نرفتنتو پایم. این چه کاریه خب نکن دیگه. آره همینه جایی ک خاکی واسه تسکینت نیست خب نرو. ملتفتی بعد از چه مدتی اینو گفتی دیگه. این خیلی درسته ک تونستی بگی و باور کنی. کلی حال کردم اینجا خوندمش. وقتی نوشتی یعنی پیش خودتم گفتیش و قبولش داری و باورش کردی و اینجا نوشتیش. خوبه بد و خوب زندگیرو باور کنیم. اینم تو باید باور میکردی ک قبرستون رفتنت ضایعه چون خاکه اونجا نیس. اون پریه. فرشتهه. هرچیه. دلش چینیه شکست باید درستش کنی. بنظرم راس میگه این دم دستت بود رفتی خودتو نفله کردی? خب بیخیال تموم شد رفت دیگه. الان داری هرچی جلوتر میری اشتب بودن اشتباتو بیشتر ملتفت میشی این خوبه. بهت قول میدم یخده دیگه ک بگذره دیگه اگه بازم امکانش مث گذشتت پیش بیاد بهترشم پیش بیاد دیگه خودت دلت نخواد و التفات نکنی. هرچند الانم نمیکنی ولی دلت حالش خرابه ولی اونوقت دیگه حال دلتم خراب نیس. صب داشته باش حل میشه. هی راستی درباره اون پسره ک راپرتشو نوشتی حالتو میفهمم. خودتو اذیت نکن کارت درست بود. اگه راستشو نمینوشتی باز اونا میفهمیدن ک این باید پاک بشه اگه پاکم نمیشد خودش و مربی جدیده و خودتم اذیت میشدین. اینجارو اشتب نکردی شک نکن. پستتم خوب کردی زدی. بازم بزن. خودتم نفله نکن. بازم بنویس منتظرم. فعلا بای.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امروز مال خودمه. مال پریسا!

سلام به همگی.
چه صبح ناااازی! کاملا جدی میگم امروز صبح واقعا احساس کردم این صبح عجب صبح نازیه!بیخیال تابستون که داره میره. بیخیال مدرسه ها که داره باز میشه. بیخیال کلاس بی جنبش و راکد من. بیخیال همه تاریکی هایی که می خوان روی تابش خورشید رو لک سیاه بندازن. بیخیال همه منفی ها، این صبح صبح نازیه.
اومدم که اومده باشم. که بگم من هستم. که بگم می خوام همچنان بمونم. اتفاق توی این هفته زیاد بوده ولی راستش دیگه خیلی جرأت می خواد نوشتن تمامش حتی در پرده. می ترسم بد ضایع بشم خطرناکه. خخخخخ!
خطرناک ها رو بیخیال میشیم و می ذاریمشون بلکه1زمانی1جایی در1فایل رمز گذاری شده بچسبونمش اینجا. خخخ خخخخ خخخخخخ!
شوخی کردم بیخیال. واقعا بیخیال.
خوب بذار ببینم الان که اینجام از چی بگم؟ از این صبح که خیلی قشنگه و داره میره طرف ظهر. یا از دیشبم که انگار بیماری غربت گرفته بودم. نمی دونم چم شده بود. یعنی می دونم ولی… خیلی زمان نیست که ترک1سری وابستگی های شدیدم رو شروع کردم و دیشب داشت وحشتناک بهم فشار می آورد. دلم تنگ شده بود. واسه همه چیز هایی که دیگه برای من نبودن. نمی تونستم گریه کنم. نمی اومد. بی هدف مثل دیوانه ها توی اینترنت می چرخیدم چون دیگه به اون هدف همیشگیم نمی شد برم. باید ازش فاصله می گرفتم.
دیر وقت بود که از نفس افتادم. خسته شدم. گوشیم رو گرفتم دستم و خودم رو ول کردم وسط دلتنگی های بی اشک. واقعا اگر اون لحظه کسی می اومد ازم می پرسید از این گوشی چی می خوایی نمی دونستم چی بهش بگم. یعنی می دونستم هنوز هم می دونم ولی… نمی خوام بگم. نمی خوام باشه. نمی خوام!.
گوشیم هم ساکت و صبور توی دستم باقی بود. تماس هم داشتم ولی… منتظر چی بودم؟ که دیشب چی بشه؟
-پریسای احمق! هنوز خری که! بس کن دیگه! امشب هم1شبی مثل همه شب ها. ول کن بلند شو ساعت از2گذشت بگیر بخواب فردا باید بری پی کار و زندگیت.
بیچاره منطقم که می گفت و می گفت ولی کو گوش شنوا؟!
به3که نزدیک شدیم دیگه چشم هام باز نمی شدن. گوشیم هنوز توی دستم بود. خسته بودم. خسته و خسته.
خواب.
صبح زود چشم هام با یادآوری روزی که در پیش داشتم باز شدن. کرخت بودم ولی امروز شروع شده بود.
-چه صبح با حالی!
این صبح واسه من بود. برای من. مال پریسا. فرقی نمی کرد توی امروز چی منتظرم باشه ولی این صبح صبح من بود. صبح من!.
بلند شدم. مادرم رسید و مثل همیشه معترض بود که چرا من آماده نیستم. باید می رفتیم جایی. من زیادی یواشم و اون ها زیادی عجول و استرسی. یواش یواش زدم به آماده شدن و بنده خدا مادرم حرص خورد و هیچی نگفت.
خیال نداشتم به خودم ببازم. پس شونه هام رو به روی هر فکر عوضی انداختم بالا و راه افتادم.
-از سیاهی بالاتر که نیست. سیاه مگه چشه؟ اصلا مگه نه اینکه واسه هر روزی1شبی هم هست؟ فقط دیر و زود داره. فعلا رو عشقه که من اینجا روی زمین خدا دارم عشق می کنم.
چه کلمات خامی بودن این ها برای شجاعت دادن به خودم. ولی اون لحظه ها جز این ها هیچی نداشتم.
از انتظار و التهابی که سعی کردم بگم ندارم هیچی ننویسم که طولانی نشه.
طول نکشید.
-اوضاع درست تر از اونیه که انتظار می رفت با وجود حد اقل همکاری شما خانم اهمالکار.
چنان تعجبی کردم که کم مونده بود بی افتم ولو شم روی زمین.
-رو به راهه؟ واقعا؟ ولی من باید به1سری معیار ها و مرز ها می رسیدم. یکیش اینکه باید1بخشی از وزنم رو توی این ماه ها جا می ذاشتم و…
-و نذاشتی. حد اقل همراهی یعنی این. یعنی تو. ولی با اینهمه جز تحرکت که افتضاح بوده باقی مواردت خیلی بد نیست. اون1بخش رو هم بجنب زود تر ازش خلاص شو. تحرک کم داری. زیادش کن. چیه اینکه شنیدی رو دوست نداری دلت چیز دیگه می خواست؟
صدام رو پیدا کردم.
-ولی…ولی به من گفته شده بود اگر نتونم حلش کنم…
خنده های آهسته داشتن حواسم رو جمع تر می کردن.
-بهت گفته شد؟ معلومه که گفته شد. باید گفته می شد. تازه این بهت گفته شد و تو الان اینی. کم تحرک، بدون همراهی، بدون تصور اینکه باید کمی بیشتر حواست به خودت باشه، اگر این بهت گفته نمی شد که الان اینجا نبودی.
حس کردم فریب خوردم.
-پس یعنی این بازی بود؟ من از ترس داشتم…
صدایی که بالاتر از حرص اوج نگرفته من جدی شد و کمی رفت بالا.
-دارم نتیجه ترس هات رو می بینم. خانمِ بیخیال ترس حس مسوولیت میاره و تو همچنان به شدت نسبت به خودت اهمالکاری. این رو به حساب چی بذاریم؟
حس کردم بدهکار شدم. به خودم و به بقیه.
-من، فقط، معذرت می خوام.
صدای ناراضی که شاید در جواب جا رفتن من داشت آرام تر می شد.
-معذرت چرا؟ اگر هم لازم باشه از خودته. باید از خودت معذرت بخوایی. تو با خودت بد تا می کنی. وقتی هم با وجود بد تا کردن هات می شنوی اوضاع خوبه به جای اینکه بپری بالا بشکن بزنی عصبانی میشی. اگر من به جات بودم الان کلی هم خوش به حالم می شد. همه چیز به نسبت همراهی که تو نکردی عالیه. ببین میگم عالیه. پس خرابش نکن. این عالی رو سوپر عالیش کن. دارم میگم این برای تو شدنیه اگر نشه شک نکن که خودت مقصری. دیگه با خودته. اگر می خوایی عاقبت به خیر باشی دست خودته. اینطوری هم وا نرو1حرکتی بکن. دفعه بعد اینجوری سست و نیمه خواب نبینیمت.
من با خودم بد تا می کنم ولی همه چیز عالیه! همه چیز رو به راهه. به نسبت همراهی نکرده من همه چیز رو به راهه! همه چیز عالیه! میشه عالی تر هم بشه. دست خودمه!
چه حس سبکی قشنگی داشتم! باد بیرون که خورد بهم حس کردم الانه که همراهش پرواز کنم.
-خدایا چه صبحی! چه نازه!
مثل اینکه داستان من به این زودی ها قسمت آخر نداره. آخ جون!
من امروز حس می کنم هوای بیرون از جنس هوای عشقه. عشقی شفاف به رنگ نوجوونی های دور من. عشق به صبح، به نسیم، به زندگی. من عاشق امروزم. عاشق این صبحم که گذشت و به ظهر رسید. من عاشق امروزم. امروزی که هرچند کمی شاید زیاد تر از اونی ساکته که در اعماق ناخودآگاهم دلم بخواد ولی مال خودمه. مال پریسا. من عاشقتم خدا! جدی میگم خدای من دوستت دارم. خیلی دوستت دارم. خیلی بنده نکبتی هستم برات ولی خیلی دوستت دارم باور کن.
دلتنگی های دیشبم، انتظار بی مفهومم و بی محتوام، همه همچنان توی خاطرم می چرخن ولی چیزی که نمیشه نمیشه. باید زد به بیخیالی. من هستم و همه چیز رو به راهه. پس باقیش رو بیخیال. مطمئنم که باز هم دلتنگی ها باعث میشن گریه کنم، آه بکشم، بیام اینجا متن های غمگین از حال داقونم بنویسم و بگم که چه قدر خسته و درمونده هستم. ولی این صبح قشنگه و امروز قشنگه و همه چیز عالیه و من همچنان می خوام قهرمان زندگی خودم باشم. قهرمانی هرچند تنبل و تا اینجا کمی تا قسمتی اهمالکار ولی حتما و بی تردید برنده.
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (13)
یکی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 13:36
هی معلومه کجایی؟ اتفاقارو ولش امروز خودش ی اتفاق باحاله. خیال کردی من یادم رفت تولدت امروزه? گفتم اگه نیای پست نزنی بیام علفمالت کنم. امروز هیچم ساکت نیست ما هستیم. ببین من فهمیدم گوشیتو چیکارش داشتی. پریسا نمیدونم درست ملتفت شدم یا نه ولی اگه درست زده باشم ول کن. تو کی بیخیال میشی. چرا بمنطقت نمیگوشی. داره راست میگه اونی ک نمیشه نمیشه. اصلا الان ک فک میکنم میبینم همون بهتر ک نشه. دوباره اعصابوروانت آبروغن زیادیش کرده میخوای قاط بزنه. ول کن دیگه. خب الان کادو اینترنتی چی بدم بهت. راست گفتی امروز مال خود خودته. مدرسه و کلاس و تابستونم بیخیال. اصل خودتی. این روزا میان میرن بیخیالی طی کن. هی دوباره تولدتو تبریک. ایندفه چرت بزنی راستکی حسابتو میرسم. تو هنرمو ی بار دیدی بنظرم هنو یادته. زودتر خودتو راستوریست کن بیا اینجا بگو انجام شده یا در حال انجامه. پریسا منتظرم. منتظریم. ما همه حسابی منتظریم و حسابی باهاتیم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی. اصلا تصور نمی کردم تو یادت باشه. حتی1درصد. ممنونم یکی.
درست فهمیدی دقیقا همون کار رو با گوشیم داشتم که توی سرته. اکثریت اطرافیانم هم مثل تو میگن اصلا این مدلی بهتره. شاید راست بگید نمی دونم. اینهمه آدم که اشتباه نمی کنن حتما درسته. ولی گاهی دلم… باید انجامش بدم یکی. باید توصیه های شما ها رو انجامش بدم. باید بشه. کاش بشه!
بله هنرت رو یادمه. خیلی بدی اون شب مثل کتک خورده ها2ساعت داشتم گریه می کردم به خدا راست میگم. مگه میشه یادم بره؟ شکلک دست گذاشتم روی سرم به خاطر حفظ امنیتم از تهدید یکی.
بابت تبریکت ممنونم یکی. بابت اینکه من در خاطرت بودم. بابت اینکه هستی. ممنونتم یکی. مگه میشه کسی مثل شما ها رو همراهش داشته باشه و باز هم ببازه؟ این شدنی نیست. من برنده میشم. علف مال! خخخ! خخخ! خخخ خخخخخخخخخخ!
ایام به کامت.
شهبال
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 16:00
سلام پریسا. تولدت مبارک. خیلی از آخرین نوشتم اینجا گذشته. از تکبال یادم نیست چند. پریسا امروز و تمام روزهای بعدش مال خودته فقط باید شبیه امروز ببینی. خیلی حرف دارم که اینجا گفتنی نیست. بیرون از اینجا هم میشه تبریک گفت ولی اینجا برای تو خاصه پس اینجا هم بهت تبریک میگم. تولد تو برای من و برای خیلیهای دیگه یک واقعه قشنگ و خیلی مثبته. اگر امروز ساکته به این خاطر نیست که ما فراموش کردیم. اونهایی که تو براشون با ارزشی پراکنده و متفرقن. بهمین خاطر تو شادیشون از حضور خودت در جهانرو نمیبینی. ولی من خیلی خوشحالم که تو متولد شدی. رفیقی که هم خیلی عزیزه هم خیلی رفیقه هم خیلی تواناست. پریسا تو عالی پیش اومدی بهیچ دلیلی نباید بتوقف حتی فکر کنی. ما همه همراهتیم حتی اگر همه باهم نباشیم. بهمراهی ما و به ارزشی که خودت توی دلهامون داری حتی یک لحظه شک نکن. خیلی خوشحالم از اینکه شادی و خیلی خوشحالم از اینکه اوضاع روبراهه و خیلی خوشحالتر میشم اگر تو با خودت بهتر تا کنی. پریسا. رفیقم. هر اتفاقی بیفته و هرچی بشه من سر حرفم هستم. بشدت همراهتم و بشدت خواهان تماشای موفقیتهات. امروز مال خودته و خیلی قشنگه. برای ما هم قشنگه چون تو به زمین اومدی. فردا هم مال خودته و میشه قشنگ باشه و درسته این دست خودته. بخاطر خودت و بخاطر دلهایی که توشون جا داری محکمتر و قویتر و با خودت مهربونتر باش.
موفق باشی.

پاسخ:
سلام شهبال. باهام آشتی کردی؟ قهرت اذیتم می کرد. خدا رو شکر.
ممنونم به خاطر تبریکت. حضورت و حضور بقیه برام خیلی ارزش داره. ممنونم که همراهم هستی. ممنونم که اینهمه دسته بالا می بینیم. حتی بیشتر از اونی که هستم. درست میگی. باید با خودم مهربون تر باشم. سعی می کنم که باشم. شهبال! خوشحالم که قهر نیستی باهام. این هم در کنار تمام فشار های جسم و روح این چند روزم داشت به شدت شونه هام رو فشار می داد. ممنونم رفیق. ممنونم و خوشحال. خیلی خوشحال.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 16:13
سلام. اول تبریک میگم شدییییییییییییید.
ثانیاً چرا اون جای اینترنتی نه؟
کاش می گفتید حتی در پرده و با ایما و اشاره.
اما به هر صورت قبول دارم اگه امروز قشنگ باشه دیگه مهم نیست فردا قراره چه طوری باشه و این عالیه که امروز شما قشنگه.
امیدوارم یه اتفاقی بیفته که همه مون در حال زندگی کنیم در زمان حال همین الآن.
بازم تولدتون مبااااااااااااارک.
بیشتر بنویسید و بیشتر بیشتر بیایید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم به خاطر تبریکی که جدی فکر نمی کردم از هیچ کسی دریافتش کنم. اونجای اینترنتی رو هنوز وحشتناک دوستش دارم ولی هواش واسه ریه های بی ظرفیت من زیادی سنگینه. حس می کنم تحمل گرد و خاک عناصر از نظر خودم نامطلوب رو دیگه ندارم. حضورشون اذیتم می کنه. من که اختیار اونجا رو ندارم ولی به خودم می تونم زور بگم. پس تا می تونم کنار می مونم تا هم من اذیت نشم هم بقیه.
امروزی که دارم جواب کامنت های پر محبت شما ها رو می نویسم فردای دیروزه و حسابی قشنگه. اگر خدا بخواد و اتفاقات امروز تثبیت بشه حتما پستش رو می زنم. من امروز رو هم زدم به نام خودم چون تا اینجاش حسابی برام20بوده و امیدوارم امروز برای همه عزیز هام همین اندازه20بوده باشه. همینطور فردا و فردا هایی که توی راه هستن.
خیلی دلم می خواد بیشتر بیام اینجا پرحرفی کنم مخصوصا الان که دیگه توی اینترنت جایی رو… الانه که دوباره گریهم در بیاد. بیخیال. خلاصه خیلی دلم می خواد دیگه بیشتر اینجا باشم ولی می مونم چی بنویسم. دارم به نوشتن معتاد میشم ولی موضوع لازم دارم. کاش چیز زیاد گیرم بیاد من واقعا اینجا نوشتن رو دوست دارم. همین طور حضور عزیز شما ها رو که هر روز برای من از دیروز عزیز تره.
ایام به کام.
شفق
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 19:08
تولدت مبارک پریسا. شهبال راس میگه ما یادمونه. مگه میشه تو یادمون بری. اینجا واسه تو مثل اینکه بالاست پس اینجا تبریکات غیر حضوریمونو بگیم تا نوبت اصلش شه. دارم انگار میبینمت که کاردی میشی ازدستم. پریسا بذا خاطرجمعت کنم. تو با همین بدرفتاریاته که پریسایی. منم که میدونی پرورشم چفرمی بوده. پس خودتو خسته نکن. پریسا چند لحظه بدون خشمت ببین. بسه دیگه. ما همه اشتباه رفتیم. تو و من و بقیه. همه ازبس فشار کشیدیم پرس شدیم. همه خوردیم. همه خستهیم. بیا تمومش کنیم باشه؟ راستی این آقای عصبانی راس میگه ولش کن. خودت اینجا همش گفتی اینهمه گفتن بت گوش نکردی پشیمونی پس حالا بما گوش کن. ارزش نداره چیزی از بقیه عمرتو تلفش کنی. دیگه گوشیتو نگیر دستت. انتظارم حرمت داره. نکن پریسا. کاش راضی میشدی ازین خونه میرفتی. خیالی نی الان آماده میشی بعد میری. بیخیال امروز تولدته. تبریکات اینترنتی تا همینجا بسه بقیه باشه واس بعد

پاسخ:
سلام شفق. بله عصبانی شدم اینجا دیدمت ولی ظاهرا راست میگی فایده نداره عصبانی بشم. جنس پرورشت رو می دونم. باهاش بیشتر از حد توصیف آشنام. با همه زیر و بم های اون حال و هوا ها آشنام. آشنام!.
ممنونم بابت تبریکت. ممنونم بابت همه چیز. همه چیز. چه عجیبه که تو و یکی در1چیزی توافق نظر دارید. از تصورش دارم خنده های آمیخته به حیرت می کنم. از این خونه هم درست میگی ولی باید کمی آماده تر بشم. تا اون بنده خدا مستعجرش رو داره و تا مشکلی از این طرف نیست من مهلت دارم که آماده تر بشم. شکلک بی توصیف. انتظار. بله به نظرم حرمت داره. باید حفظش کنم حتی حرمت انتظار رو. ممنونم. واسه همه چیز.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 19:33
واسچی دست ازسرش برنمیداری?

پاسخ:
یکی آروم باش. درگیر نشید. لطفا!
شفق
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 21:00
واسه چی بردارم. یکی وقتی بت میگم تو چیزی نمیدونی کوتا بیا چون نمیدونی. ما رفیق بودیم. خیلیم رفیق بودیم. سربالاییاییرو باهم رفتیم که خوابشم نمیبینی. از روزایی گذشتیم که فکرشم نمیکنی. راه سخت بود. همه تو فشار بودیم. خوردیم بتوفان. گردوخاکی شدیم. دیگه نمیدیدیم. همو گم کردیم. فقط زدیم فقط زدیم زدیم فقط زدیم. ندیدیم زخمارو بهمدیگه میزدیم. توفان تموم شد و هرکدوم ویرون و داقون از بقیه گم شده بودیم. من دست از سرش بردارم اونایی که هنوز اینجا ننوشتن ولش نمیکنن. اونا نمیان چون میدونن من جاشون میام هرچی فحشه تو بمن میدی. وگرنه الان اینجا تو فحش کم میاوردی. نمیشه اینجا هرچیرو توضیح داد. تا همینجاشم پریسا بعد که دستش رسید پدرمو میاره جلو چشام. من دشمن نیستم. پریسا میدونه فقط عصبانیه. بخاطر زمونایی که باید ما بودیم ولی نبودیم از دستمون عصبانیه. باید درست شه. توم غلاف کن بیچارم کردی عه

پاسخ:
اون هایی که گفتی برای چی باید بیان اینجا زمانی که اونهمه شب بینمون هست؟ ای کاش دسته کم سکوت بود قهر بود! بد بود شفق. خیلی بد. خیلی. بله من عصبانیم. درد دارم شفق. زمانی که این درد اوج می گیره حس می کنم دارم میمیرم. و تو فقط میگی اشتباه کردیم همه. بله موافقم. ما اشتباه کردیم. من که خیلی اشتباه کردم. اونقدر اشتباه کردم که الان از تصورش به نفس نفس زدن های شدید می افتم.
بیخیال. فقط شما2تا دیگه جنگ نکنید. واقعا این رو نمی خوام. ببینید اینجا دیگه1جور هایی تنها پناه گاه اینترنتیم شده. آقای آگاهی می دونه. یکی محکم ترش رو داشتم که… بگذریم. نمی خوام اینجا درگیری ببینم. دیگه تحملش رو ندارم. با هم درگیر نشید.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 21:46
با اینهمه تو نباید باشی. میدونی واسچی? چون تو و اون باقیا ک گفتی همگی واسش بوی گذشته هارو میدین. گذشته های بیریختی ک پدرش درومد و شما نبودین. همون چیچی بود توفان ک گفتی چیزوپیزتون کرد. این تا میاد یادش بره شما از ی جایی پیداتون میشه باز با تیریپ محبت و رفاقتای بعد از تاریخ مصرف حالشو میگیرین. اینجوری اتفاقا بیشتر یادش میاد ک اون وقتی ک باید تو مهربون میشدی بدادش میرسیدی تو نبودی. کاشم فقط نبودی. بودی ولی سینه بسینه. نه شونه بشونه. پریسا اینارو یادشه ک عصبانیه. درستم بخواد بشه بزور نمیشه. بنظرم بد نیست شما ی دو سه قدمی بکشید عقب بذارید این چند صباح دیگه نفس بکشه بعدا دوباره شروع کنید بخام کردنش

پاسخ:
ممنونم یکی. ازت ممنونم. واسه گفتن ناگفته های من، ازت ممنونم.
شفق
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 00:09
تو زبونت همیشه همینقدر میبره؟ ببین کار دستت میده چند درجه کندش کنی چیزی نمیشه. حق که بپریسا میاد همصداییت. از پریسا جای تعجب نمیره رفیقاش اینهمه تیززبون باشن. تو ندیدی وقتی بخواد بزنه خدام میمونه تو زهر کلامش. این بحث درازه من امشب یه جا کار دارم الانشم دیر کردم. فقط اگه خودتم بودی ول میکردی میرفتی؟ معرفتی که میگی تو مرام تو اینه؟ رفیق زهریت میخواد چون بوی گذشته میدی نبیندت پس بذا نباشی؟ ببین. من نمیخوام بجنگم. هم درست نیست هم جاش نیست هم مودش نیست هم جنگی تو کار نیست. حالا میبینمت باز

پاسخ:
زهر کلام من؟ زهر کلامی که من از اطرافیان تو، از رفیق های دیروز خودم، از همسر تو، شنیدم و خوردم در تمام عمرم ندیده بودم. من که فقط خوردم. کجا زهر کلامم خورده بهت؟ همسر تو شد خدا و حکم آخرتم رو هم صادر کرد و پرونده قیامتم رو با اطمینان کامل بست و همراهم فرستاد جهنم. و تو متمرکزی روی زهر کلام من؟ بیخیال. خیالم دیگه نیست به این چیز ها. من پریسا هستم. با همون بد رفتاری ها که گفتی و همین زهر کلامی که اگر بخوام بزنم خدا هم می مونه داخلش. البته به گفته تو. من اینم.
ایام به کام.
شفق
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 18:01
پریسا مثل سنگی تو. انگار یادت رفت بعد اون شب عوضی من خودمم دیگه خودم نبودم. اگه خودت بدادم نرسیده بودی گوشه تیمارستان بایگانی میشدم و تو میدونی. همسر من گناهش خیلی بیشتر از تکمیل پرونده اون دنیای تو بود. جوابشم داد و هنوزم داره میده. بمن. تنها کسی که تو باید جوابشو بدی فعلا خیال نداره جواب ازت بخواد. نگفته هاتم خودت بگو لازم نیست از کسی بخاطر گفتنش ممنون شی. پریسا گذشته واسه همه ما بد بوده. تنها تو داقون نشدی ما هم شدیم. چند لحظه خودتو وادار کن متوقف شی و ببین. منو ببین. مارو ببین. اونزمانو ببین و توجه کن هرکی از ما زیر کوهی که رو دوشش بود داشت چجوری له میشد. اونا گذشتن. دیگه لازم نیست پراکنده و داقون باقی بمونیم. تو هم بالا بری پایین بیای از من و بقیه جدا نیستی. خودتم میدونی پس بیخودی در برابر من و دل خودت مقاومت نکن. بازم تولدتو تبریک میگم. بازم تکرار میکنم که باهات موافقم تو همینجوری پریسایی. اگه جز این بودی که دیگه پریسا نمیشدی. میبینمت

پاسخ:
دست از سر همسرت بردار. حیرت من از اون ماجرا دیگه تموم شده. تو هم مجازاتش کنی فاجعه ای که درست شده پاک نمیشه. من باید مواظب تر می شدم که نشدم. اگر1کمی از اون حماقت مضحکی که خیال می کردم معرفته فاصله می گرفتم مثل احمق ها رفتار نمی کردم شاید می فهمیدم که چی داره میشه. الان که فکرش رو می کنم از خودم خندم می گیره. چطور حاضر می شدم همچین دلقک مضحکی باشم؟ بیخیال. گناه همسر تو از خود من کمتر نیست. مگه چه قدر می دونست؟ به نظرش درست رسید و انجامش داد فقط یادش رفت1جایی باید متوقفش کنه و متوقف بشه. اینکه تو چه مدلی رفتار کنی به خودت و خودش مربوطه. من خیال ندارم به خاطر خلاصی اون ازت تقاضا کنم. انتقام نمی خوام فقط به قول خودت حسش نیست.
گذشته ها بد بودن. خیلی بد. اونقدر بد که من هنوز1عالمه زخم دردناک ازشون دارم. دردش اذیتم می کنه. تو نمی تونی درمونش کنی. دسته کم حالا نمی تونی. خودم هم نمی تونم. ترجیح میدم دیگه حرفش رو نزنم. مخصوصا اینجا.
ایام به کامت.
کسرا
دوشنبه 30 شهریور 1394 ساعت 18:24
سلام خانم بیمعرفت. هی واستا من واسه یچیز دیگه بهت میگم بیمعرفت. بگو ببینم پس من کو؟ چیه نفهمیدی؟ تو میدونی عدد 102 یعنی چی؟ اصلا میدونی از 1 تا 102 بشمری چه وقت و حالی میگیره؟ فقط شمردنش. بیمعرفت من دو هفته و نیم یعنی دقیق 17 روز تمامه که سر کارم همه بودن جز من. یعنی جناب کسرا. خیلی بیمعرفتی بیمعرفت. بیمعرفت بیمعرفت بیمعرفت بیمعرفت. زود باش درستش کن من خودمو میخوام وگرنه تمام عمرت و تمام عمرم اینجوری صدات میزنم. هی. تولدت مبارک هرچند 1 روز ازش گذشته. بقیه درست میگن. با خودت مهربونتر باش و این شامل دلتم میشه. با دلت مهربون باش. میدونم که تنگ میشه و بهونه زماناییرو میگیره که همه هرچند خسته و داقون ولی باهم بودیم. با دلت اینجوری بد تا نکن. تو تک نیستی. دیروزتم ساکت نبود و نیست. ما همه بیادتیم. تو هم بیاد مایی. زیرش نزن خودتم میدونی هستی. ولی اینا دلیل نمیشه که من ببیمعرفتیت شک کنم بیمعرفت. دو هفته و نیم. دقیقا 17 روز. به جان خودم و خودت دوتایی تا ن پایانش باورم نشد اینهمه بیمعرفت باشی. یعنی وسط منفیام نبودم. ببین درستش کن منو جا گذاشتی. راستی این جریان شکلکا که مینویسی اینجا چیه. مثلا نوشته بودی شکلک دست گذاشتم روی سرم برای حفظ امنیت. شکلک خنده. شکلک از اینچیزا دیگه. تولدترو اول بمایی که وجودت برامون عزیز و با ارزشه و بعدشم بخودت دوباره تبریک میگم. و یادم نمیره که تو دو هفته و نیم سر کارم گذاشتی و آخرشم مجبور شدم بیام اینجا بپرسم من کو چون خودم چیزی پیدا نکردم. عمدا این کارو کردی. خیلی خبیسی. تا عمر دارم فراموش نمیکنم. به امید دیداری از جنس محبتای دیروزامون.

پاسخ:
سلام کسرا! باورم نمیشه تو که رفته بودی. پس راست گفتن که برگشتی. کسرا! تو دوست داشتی؟ واقعا؟ من خیال کردم که تو هم مثل خیلی های دیگه که از دستم عصبانی شدن… واقعا تو دوست داشتی؟ تو اولی هستی من اصلا تصور نمی کردم. آره عمدا کردم آخه فکر کردم با وجود اون نسبت خونی که تو… معذرت می خوام نباید یادآوریش می کردم ولی باید توضیح می دادم که بی معرفت نیستم. الان دیگه چه جوری درستش کنم سخته کسرا!
ممنونم به خاطر تبریکی که گفتی. تاریخش مهم نیست فقط اینکه هستی.
شکلک ها جریان خاصی ندارن فقط اینکه من و بقیه دوست های نابینای من شکل هایی که شما ها ازشون استفاده می کنید رو نمی بینیم و واسه اینکه بتونیم ما هم شکلک داشته باشیم مثل شما باید1راهی پیدا می کردیم و این راه رو پیدا کردیم. به جای تصویر گذاشتن شکلک ها رو توضیح میدیم. مثلا شکلک لبخند برای ما همون تصویریه که شما برای نشون دادن لبخند زدن ازش توی وبلاگ ها و گوشی ها استفاده می کنید. کسرا! ممنونم.
ایام به کامت.
نابود شده
چهارشنبه 1 مهر 1394 ساعت 11:13
بح سلااااام بر پریساای عزیییز
یاااا خدااا چه دیر اومدم
دیگه رسمن پریسا داقونم میکنه
ببخش عزیز خودت از گرفتاریام خبر داری الان تقریبن از اون شبی که گفتم بیا شب نشینی پای لبتاپم نیومدم
شکلک شرمندگی
واااااااعاااااعاااااااای تولدت مبااعاااااارک
شرمنده من نمیدونستم تولدت چندمه ببخشییییید
برات بهترین آرزو هارو از خداوند خواستارم پریسا جان.
امیدوارم تبریکم رو بپذیری دیر بود ولی خودت از من بهتر میدونی از سمیمه دلم بود
تبریییییک.
پخخخخ. نههه این خودش اومد من تقسیری ندااارم
شکلک شادیی در حد انفجااااار
شااااد باشیییی

پاسخ:
به سلااام ببین کی اینجاااست! این چه اسمیه رو خودت گذاشتی خدا نکنه نابود باشی عزیز! دیگه از این چیز ها نگی میدم یکی بزندت.
کاش گرفتاری ها دست از سرت برداشته باشن! واقعا دلم این رو می خواد. نه واسه اینکه زودتر بیایی اینجا. واسه اینکه نمی خوام گرفتار باشی. ممنونم بابت تبریکت. تاریخ ها بهانه هستن که به یاد هم باشیم. زمانش مهم نیست اصل اینه که توی خاطرت بودم و هستم و این برای من اندازه1جهان تبریک سر وقت می ارزه. اخلاصش رو احساس کردم که از صمیم دلت بود. به خدا جدی میگم. ممنونم ازت. خیلی خیلی زیاد ممنونم ازت.
الان پخ کردی آیا؟ شکلک متفکر نگاهش می کنم که چه بلایی سرش دربیارم دلم خنک بشه می بینم دلم نمیاد کاریش کنم. شکلک وا رفتم خواستم تکیه بدم به1چیز سفتی پشت سرم ولی هیچی پشت سرم نبود با مخ رفتم پایین و ولو شدم. شکلک دارم دید می زنم ببینم کی می خنده تلافی سرش دربیارم. این چه وضعشه؟ تقصیر شهروزه. به جان خودم تقصیر شهروزه. آخجون اینجا نیستش بی نهایت بار می تونم این رو بگم و هرچی هست و نیست در تاریخ دردسر های بشریت رو بندازم تقصیرش و تخلیه روانی بشم.
خخخ! ممنونم که هستی عزیز. مواظب خودت باش که گرفتاری ها بور بشن.
شاد باشی خیلی خیلی خیلی شاد.
یکی
یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 22:33
برشداشتی. چرا? اذیت شدی. پریسا کاش میذاشتی باشه. بیخیل من ک خوندم. خیلیم باحال بود. خلاصه خواستم فقط بگم من همینجام جاییم نمیرم. پستاتو نگیرشون پریسا چی میخواد بشه مگه. بذار سر جاش اونی ک برداشتیرو. هی نذاری در ری بیا باز بنویس من بخونمش بعد پاک کن. هی اگه دلت بخواد بجای اون کامنتم که با پستت پرید چندتا دیگه اینجا بذارم ک حالت گرفته نباشه. اخه تو واسه کامنتات حسابی بها میدی. پریسا سکوت نکن پاکشم نکن بیا اینجا حرف بزن. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی. کامنت های تو و ققیه همیشه برام با ارزش بوده و با ارزش هم باقی می مونه. کامنتت رو هم رفتم خوندم ولی چون دیده نمیشه جوابش رو ننوشتم. ممنونتم یکی. واسه همه چیز ازت ممنونم. یکی الان نمی تونم زیاد حرف بزنم باید پست آخریم رو بذارم معذرت می خوام.
ایام به کامت.
معمار
پنج‌شنبه 7 آبان 1394 ساعت 20:18
سلام! مخلصیم و ارادتمند

خیلی خوشحالم که هنوز به من سر میزنی.

آخرین بار که اینجا بودم اینقدر ازم عصبانی بودی که جرات نکنم دوباره بیام

خیلی خوشحالم که با خدا آشتی کردی و امیدوارم حتی روزگار قهر کردن با خدا بیادت نیاد

پریسا خانم شما همیشه برنده ای برای اینکه نگاه کردن به قلب ها رو بلدی

پاسخ:
سلام.
خدا محشره. ولی من همچنان بنده هستم. گاهی عصبانی میشم گاهی دادم در میاد گاهی سکوت می کنم ولی خدا همیشه خداست و می دونه که آخرش جام توی بغل خودشه پس بهم سخت نمی گیره. امیدوارم که این طوری باشه!
نگاه کردن به قلب ها! راستش تردید دارم بلدش باشم ولی کاش بشه که یاد بگیرمش! کاش مجبور نبودم اینجا رو بفرستم هوا! مطمئنم که در زمان حذفش بارونی میشم. و خیلی دردناک بود برام اگر اینجا حذف می شد بدون اینکه من کامنت شما رو ببینم و بهش جواب بدم. خدایی شد که دیدم.
راستی ممنونم که اومدید دیدنم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، به نظرم خوبم.

سلام به همگی.
رو به راهید؟ امیدوارم که باشید. من هم…
یادمه1زمانی به1بنده خدایی همیشه گیر می دادم که ببین چرا هر بار من حالت رو می پرسم تو هیچ وقت نمیگی خوبی؟ چیز هایی توی مایه های ای بد نیستم و از این مدل ها تحویلم میدی. یعنی هیچ وقت پیش نمیاد که تو خوب باشی؟ چه دوران عجیب و دوری! گیر دادن های من سر چی ها بود! خدای من! برای من انگار این ها مال1جهان دیگه هست!. یعنی اون روز ها رو من واقعا گذروندم؟
الان که فکرش رو می کنم واقعا باورم نمیشه. لحظه های مختلفی توشون بود. بعضی هاشون بی نظیر بودن و بعضی هاشون سنگین. ولی همون سنگینیش هم واسه من، در نظر من، در خاطر من،1جور شیرینی از جنس معصومیت داشت که آخر کار خیلی سعی شد زهرمارم بشه ولی تمام سعی ها ناموفق بود. من خاطره هام رو در خاطر خودم از کثیف شدن حفظ کردم هرچند خودم در نظر خیلی ها تاریک جلوه کردم. خاطره های من همچنان برای من عزیز و پاک باقی موندن و اگرچه تا ویرانی رفت و گرد و خاک روشون رو گرفت، ولی همچنان برای من با ارزش، به یاد ماندنی و عزیز باقی موندن. اونقدر عزیز که بخوام حفظشون کنم. هرچند همینطور نیمه ویران.
بگذریم. حرف حال و احوال بود. الان که خواستم بگم من شکر خدا هنوز هستم یاد اون ایرادی که می گرفتم افتادم و به نظرم رسید این بی انصافیه که همیشه اینطوری بگم. پس اصلاح می کنم. من شکر خدا خوبم. عالی نیستم ولی خوبم.
از شما چه پنهون، امروز صبح دلم می خواست بعد از ماه ها و ماه ها ترانه عشق اومده احسان خواجه امیری رو بذارم صداش رو تا آخر ببرم بالا و باز و باز و باز بذارمش تا روانم تخلیه بشه. شکلک می دونم بابا خبر از عاقل نبودن خودم دارم. خخخ!
بله دلم ترانه و بیخیالی می خواد. دلم می خواد ترانه عشق اومده رو گوش بدم بیخیال همه چیز. بیخیال حس سنگین دیشبم. بیخیال نگرانی های این روز هام که به شدت نامتعادل و عصبانیم کرده. بیخیال این تردید تاریک که نمی تونم به کسی بگمش تا در رفعش کمکم کنه. بیخیال این2راهی که روز ها و هفته ها رسیدن بهش و انتخاب یکی از2طرف رو عقب انداختم ولی می دونستم که1روزی بلاخره عقب انداختن غیر ممکن میشه و بلاخره شد. باید انتخابش کنم. یا سوار منطقم بشم و از این کابوس عزیز خودم رو نجات بدم و در ارتفاعی که الان هستم باقی بمونم، یا فرود بیام و… راستش هیچ کدوم از این2تا رو نمی خوام. توان هیچ کدوم از این ها رو در خودم نمی بینم. به کسی هم نتونستم بگم. خیالش رو هم ندارم. تجربه های بسیار بدی دارم از گفتن هام. سعی کردم هیچ کدوم از موافق های این2تا انتخابم چیزی ندونن بلکه شرایط برابر باشه ولی… حامی های راه دوم تردید هام رو نفهمیدم از کجا فهمیدن و موندم از شدت سنگینی تشویق هاشون کجا در برم.
-پریسا فکرش رو هم نکن. بهت راست میگیم. تو نمی تونی بری. ما می شناسیمت. تحملش رو نداری. نتیجه وحشتناک میشه و تو از شدت سنگینی فاجعه میمیری.
شاید راست میگن. فکرش رو هم که می کنم تمام جونم از وحشت آتیش می گیره. ماه هاست سعی کردم قوی باشم و با کمک رفیق های بسیار عزیز تا اندازه ای هم موفق بودم ولی این دیگه خیلی زیاده واسه من. تردید هام بیچارهم کرده بودن و…
درست اونی که نباید می فهمید… نفهمیدم خط تردیدم رو خوند یا آگاه ها بهش گفتن. انتظار چیزی فراتر از انفجار داشتم ولی پیش نیومد. حتی ازم در موردش پرسش هم نشد. حرفی پیش نیومد ولی…
جنگی که شبیه جنگ نبود خیلی آهسته و نامحسوس شروع شد. اینقدر نامحسوس که من اصلا شروعش رو نفهمیدم. حواسم چه قدر دیر جمع شد! اولش کنار کشیدم. بعدش معترض شدم. بعدش وحشیانه از فرمان منطق دفاع کردم. بعدش جنگیدم. بعدش… باختم. به شیرینی رویای بیداری باختم. به هیبت آشنا و شیرین اون کابوس عزیز باختم.
-خدایا فردا رو برسون!
این توی سرم چرخید و با تمام وجودم خواستمش و نفهمیدم به زبونم جاری شد یا نشد. ولی هنوز شب بود و فردا هنوز خیال رسیدن نداشت. من داشتم توی شب شناور می شدم. چه حس عجیبی!فردا، جنگ، برد، باخت، …
اون لحظه دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم. داشتم از باختم عشق می کردم. خدایا! خدایا! خدایا من نمی تونم. نمی تونم رها کنم این درد بی درمون رو! خدایا جهانت زیاد سرده و من زیاد می ترسم. حفظ مثبت های من خیلی می ارزه ولی تحمل من… این سرمای وحشتناک و ماجرا هایی که منتظرن تا نابودم کنن. دست های من زیادی واسه اون جنگ ها سردن. اون طوری از پسشون بر نمیام. توانش رو در خودم نمی بینم. توان تحملش رو در خودم نمی بینم. خدایا خودت هوام رو داشته باش من واقعا…
دیشب به هیچ کدوم از این ها فکر نکردم. خسته از جنگی که برام بردی نداشت با لبخندی که ازش آگاه بودم، سکوت کردم تا لذت اون باخت شیرین رو حس کنم. برنده فهمید. خوب هم فهمید. شنیدم که آهسته خندید و بهم می گفت:
-می بینی؟ من تا دلت بخواد چیز بلدم. یکیش اینکه بدون انفجار هم میشه برد. من امشب از تو بردم. باز هم می برم. حالا با خاطر کاملا جمع چشم هات رو ببند و مطمئن باش که فردا سبک و سر زمانش می رسه.
فردای دیشب رسید و امروز شد. حالا من، شاید بشه بگم عالی هستم. عالی با کمی بیشتر از خیلی چاشنی نگرانی و تردید. کاش این نگرانی نبود! کاش این سیر می شد که قشنگ تر طی بشه. ولی من به این ناهمواری ها عادت دارم. اگر نباشه برام جای حیرته.
بیخیال. به قول اون بنده خدا، فردا سر زمان خودش می رسه. من در حال هستم. الان و این لحظه سبک و صافی که دلم می خواد برم اون آهنگه رو گوش بدم و همراهش آواز بخونم.
واقعا نمی دونم این ها رو چرا میام اینجا می نویسم. راستش خیالم نیست کسی بخونه یا نخونه. فقط دلم می خواد بنویسم. اینجا نوشتن رو دوست دارم. ای کاش مجبور نشم این نوشتن ها رو رها کنم! ای کاش!
خوب، من رفتم آهنگ گوش کنم. شما هم مثل من خاطرتون باشه. فردا سر زمان خودش می رسه. تعجیل و انتظار ما هم چیزی رو عوض نمی کنه. پس لحظه هامون رو رنگ روشن بزنیم تا وقتی امروز ما دیروز شد، وقتی نگاه بهشون می کنیم از درخشش لحظه هاش از ته دل بخندیم. امیدوارم این طور باشه. برای من و برای همه شما عزیز هایی که این خط ها رو می خونید و من خیلی دوستتون دارم.
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (8)
یکی
شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 12:11
اولالا! پ خوش گذشت. ههه. هی من ی نظری دارم یخده سخته ولی هست. ببین تو هیچکدومو ول نکن. اونا درست میگن تو نمیتونی. پدرت درمیاد از بس احساس داری. نفله میشی میری پ نکن. ولی عوضش ی کار دیگه کن. جفتشو نگهدار. سرابتو ول نکن ک آتیشم نگیری. ارتفاعتم ول نکن ک نیفتی. پریسا اون داره قویتر میشه تو باید زرنگتر بشی. بفهمون ک از حق طبیعیت عقبرو نیستی. یچیزاییرو باید بفهمی و بفهمونی یخده سخته ولی تو میتونی. نه خام شو ک برگردی جای اولت نه اونقد ناپز باش ک بعدا از دردش بشکنی. اینقدم نگران نباش چیزی نشد. الان همه چیزا رو فرمه. سراب الان روبراهتره. تو الان روبراهتری. دیشبم ک حالشو بردی. بردوباختو ولش خودتو عشقه ک چی عشقته. بجای اینکه بترسی فک کن ببین من درست میگم و تو میشه چیزی از دست ندی. بازم بنویس اینجا بذار خیلی باحاله من بد عادت کردم بخودت و اینجا و نوشتنات. راستی سری دوم تکبالو بنویس بذار اینجا. پریسا الان بنویس شبامتحانی سخته بهت گفتم بازم دارم میگم. هی بنویس. همونجوری ترانه گوش میدی پست بعدیتم فک کن زیادم دیر نکن اصابم خیتی میشه وسط علفا. فعلا بای.

پاسخ:
یکی! یعنی به نظرت این شدنیه؟ تو میگی میشه؟
یکی
شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 15:17
البت ک میشه چرا نشه. فقط تو باید یخده جلم داشته باشی ک میدونم داری. درضمن یچیزاییم باید درست نشه. شاید مجبور شی تا خط آخر عمرتو خفن زندگی کنی. ملتفتی ک چی میگم. اگه خیالت نیست بقیش ردیفه. راستی یچیز دیگه. این بنظرم هنو در دست تعمیره مواظب باش خیلی هواییش نکنی زیادی بره هوا دیگه دست نمیرسه بیارنش پایین شر میشه برات. اینارو ک بیخیالی طی کنی الباقی حله. هیچ نگران نباش من میگم حله پ حله. راستی دیگه مهوع, متهوع, تهویع, مستهوع, نشدی? مواظب خودت باش ک حسابی کار داریا. هی دیر نکن زودزود بیا اینجا دلواپسم نباش چیزی نمیشه. فعلا بای.

پاسخ:
یکی خداییش الان من چی بگم در پاسخ این کامنتت؟ خخخ! ممنونم یکی. ممنونم که هستی. هرچی خدا بخواد. من که دیگه مغزم جواب نمیده. کاش تو درست بگی!
ایام به کامت.
حسین آگاهی
شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 17:18
سلام.
همین که فردایی هست خوبه برای همه امیدوارم فرداهایی روشن در انتظار باشه.
الآن دانشگاهم که این ها رو می نویسم و بالاخره فکر کنم باز نوبت به آرامش رسیده باشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آرامش عالیه. راستش نفهمیدم این آرامشی که گفتید نوبتش رسیده توصیف حال خود شماست که برگشتید دانشگاه یا توضیح مناظر زندگی من. ولی من با اجازه شما به خودم می گیرمش و فرض رو بر این می ذارم که این در مورد من بود. خخخ! آرامش. اگر اینکه شما گفتید نظرتون در مورد اوضاع حالای من باشه، حس می کنم آرام ترین و آرامشبخش ترین توضیحیه که در این چند روز داشتم. آرامش رو دوست دارم. خیلی زیاد. کاش همه از این نعمت برخوردار بشن و من هم جزو اون همه باشم. ممنونم که هستید.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 23 شهریور 1394 ساعت 10:36
سلام پریسا جان
اولن کامنت یکی سر و تهش لاایک درست میگه
میشه پریسا جان چرا نشه کار نشد نداره
میگما پخ
نه باز اشتبا شد
احسان خاجه امیری رو شدید موافقم
در نهایت شادی و پخ روز افزون برات آرزو مندم
شااااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/khareji.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز. خدا به دادم برسه این یکی داره اینجا از خودم بیشتر طرفدار پیدا می کنه! آهایی یکی به نظرم باید بکشمت از این اوضاع خوشم نمیاد. خخخ! نمی دونم آریا. ترانه که گوش میدم خیالم نیست ولی وقتی بهش جدی فکر می کنم جدی می ترسم. یعنی آخرش چی میشه؟ دلم می خواد همه چی آروم بشه و همین طور تا آخر عمرم آروم باقی بمونه.
پخ روز افزون! خخخ! خخخ! خخخ! بذار تفسیرش کنم یعنی هر روز بیشتر از دیروز پخ کنمت. آخجون!
ممنونم که هستی آریا. من در برم تا یکی نیومده به جرم وعده کشتنش بکشدم.
ایام به کام.
یکی از رفیقهاش
سه‌شنبه 24 شهریور 1394 ساعت 00:11
سلام.
خب خوش به حال برنده ها, دوستداران برنده ها, یاران برنده ها, حامیان برنده ها و …
الآن براشون مزه داره این اعتراف شیرین شکست.
جناب یکی، این نظریه دقیقا چه مدلیه که شما دادی؟ تا آخر عمرت خفن زندگی کنی؟ همین؟ خب ایشون خفن بودن رو کنار بذاره چطور میشه؟ هر دو رو داشته باشه بعد تا آخر عمرش خفن زندگی کنه، اولشم مینویسی اولالا!!! راحت تموم شد! بعد نویسنده محترم که لذتش از این پیشنهادو نمیتونه پنهان کنه با معصومیت میگه: یعنی میشه!
هیچی من زد به سرم,
جدی نگیرید,
دیالوگ بود.

ببخشید,

پاسخ:
سلام یکی از رفیق های ما.
اول آخرش رو بگم که به نظرم رسید تجسمت باعث شد عصبانی بشی. شاید هم اشتباه فکر کردم ولی میگن کار از محکم کاری عیب نمی کنه. عزیز منظور یکی و تصور خود من از هر2تاش رو داشته باش و داشته باشم2تا آدم نبود. من2تا راه داشتم که باید یکیش رو انتخاب می کردم موندم کدومشون رو بپذیرم و انجامش بدم یکی نوشت هر2تاش رو داشته باش یعنی هر2تا امتیازت رو حفظ کن. یعنی مزایای هر2انتخابم رو نگه دارم. من هم موندم که این میشه یا نمیشه. یکی میگه میشه من نمی دونم میشه یا نمیشه الان در هنگ مسجل به سر می برم. چی شد! من نفهمیدم. جدی باقیش یادم رفت.
ممنونم که هستی. کاش عصبانی شدنت باعث نشه دیگه به ما سر نزنی! باز هم بیا. ممنونم از حضور عزیزت.
یکی از رفیقهاش
سه‌شنبه 24 شهریور 1394 ساعت 00:15
خب این تا یه مدت پیشم خفن بود دیگه! اونوقت فرق قبل این یه مدت پیش که خفن بود و بعد این یه مدت که قراره دوباره خفن بشه چیه؟
کلا به نظر جناب عالی اشکال از این خفن بودن نیست؟ یعنی بهتر نیست اینو حلش بکنه؟

پاسخ:
الان جواب این کامنت رو یکی باید بده یا من؟ بذار من هم1ناخنکی بهش بزنم مگه میشه کامنت اینجا بیاد من زیرش پرحرفی نکنم آخه؟
عزیز جان بعضی درد ها هیچ مدلی درمون ندارن. واسه رفعشون یا باید عضو رو قطع کنیم و خلاص، یا باید بیخیال درمونش بشیم و همین مدلی که هست باهاش کنار بیاییم. شاید لازم باشه ما گاهی کوتاه بیاییم تا بیشتر از اینکه از دست دادیم چیزی از دست ندیم. خودم رو میگم. توکل به خدا. چه صبوره خدا! ما بنده ها کار رو تا آخرین حد امکان خرابش می کنیم بعدش که اوضاع خراب شد روی سرمون میگیم توکل به خدا. اینجا هم خودم رو میگم. خدایا ازت معذرت می خوام. اینجا در حضور هر کسی که این ها رو می خونه من ازت معذرت می خوام. تو اونهمه نشونه نشونم دادی و من احمق اصلا توجه نکردم. رو به قبله اون شب ایستادم و گفتم خدایا اگر بهم ندی به زور می گیرم. تو از بس مهربون بودی باز هم ندادی چون می دونستی خیرم درش نیست. تو ندادی و من به زور گرفتم. نفهمیدم. اشتباه کردم. خدایا ببخش. منو ببخش. فقط اجازه نده از این سخت تر بشه. ممنونت میشم. خدایا ممنونت میشم.
باز من زد به سرم. از همه معذرت.
ایام به کام.
یکی
سه‌شنبه 24 شهریور 1394 ساعت 00:33
رفیق جدیده این پدرش درومده اگه آرامش ی کسی خفنه بذار باشه چرا باید دراد ک شر بشه براش. اینقد ک من ملتفت شدم این رفت درستش کنه موند زیر آوار. پیش ازینکه بخواد حلش کنه حالشو میکرد دردشم میومد ولی آرامشه بود. حالا باز بیاد انگولکش کنه ک باید حل شه. خب حل نشه چی میشه مگه. فقط یخده حواسش جمع باشه نفله نشه مث قدیما حله دیگه. نویسنده معصوم ک میبینی از بس فشاراش فشارش دادن داره از خستگی میپکه چی بگه جز این. من نمیدونم شما چقد رفیقشی. اونقد ک باهاش بودی و دیدی یا مث من اینترنتی باهاشی. ولی من خودم از همینجا ک نگا میکنم چیزای نفله زیاد میبینم و موندم این رفیقای بیرون اینترنت آخه کجا بودن وقتی بلا بصف نازل میشد. شمام عصبی نشو دست منوتو نیست خودشون حلش میکنن. ی وقتایی بعضی چیزا باید حل نشه تا شر بلند نکنه. آدم فقط ی بار عمر از خدا میگیره. اگه ی کسی با گیر خفنش مشکل نداره بذار راحت باشه. طرف راضیه خب بذار همینجوری باشه. همه گیرا ک نباید حل شن. هی پریسا بیا بگو بقیش چی شد. ببین پریسا ببینمتا. فعلا بای.

پاسخ:
آخ یکیییییییی به جان خودم من مجبور شدم حرف به حرف بعضی قسمت های کامنتت رو بخونم. محض رضای خدا درست تر بنویس بابا من با صفحه خوان می خونم به خدا مدل نوشتنت رو این افتضاح می خونه! از دست این یکی.
رفیق های من تقصیر ندارن یکی. اون ها فقط رفیقن. خودم باید می جنبیدم که دیر جنبیدم. اون بنده های خدا هم زندگی خودشون رو داشتن و دارن. خیلی هم ممنونم از تمامشون که رفیقم باقی موندن. حتی از اون هایی که نموندن هم ممنونم. اگر خودمون نخواییم بیدار بشیم هیچ دستی قادر نیست بیدارمون کنه. من نخواستم بیدار بشم و… بیخیال. خفن. کلمه جالبیه این خفن. یکی! من خوبم. شاید تو درست بگی. به نظرم این… بیخیال جان ابلیس مدل نوشتنت رو عوض کن یکی باور کن گاهی پیش میاد من2روز بعد1دفعه به فکرم می رسه می فهمم توی فلان کامنت تو چی بهم گفته بودی تازه کشف رمز می کنم کامنتت رو. خداییش به1زبونی بنویس من بفهمم. گناه دارم.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 22:36
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم رو به راه باشی
بیا پست بزن دیگه خیلی اینجا ساکت شده ها بیا تا خراب کاری نکردم
بیاااا تا اینجاروو بهم نریختم
شااااد باشییییی
پخخخخ

پاسخ:
پخخخ! سلام آریاجان خوبی؟ من هستم عزیز فقط این چند روزه دستم به اینترنت قوی نمی رسید و دیروز که رسید نشد بیام اینجا و از همه مهم تر اتفاقات این هفته که گذشت رو هیچ طوری نتونستم توی هیچ پوششی بسته بندی کنم بنویسم اینجا. هر مدلی پیچیدم1گوشه ازش زد بیرون و به قول یکی شر می شد. واسه همین نشد پست بدم. ولی من هستم. آآآییی خرابکاری بدون من؟ وایستا برسم با هم خرابکاری کنیییم.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من بیمارِ گفتنم، می دونید که!

سلام به همگی.
اومدم آرامشتون رو به هم بریزم. آخ جون.
راستش حرف زدنم گرفت گوش در جهان حقیقی نبود اومدم هوار شدم اینجا. چیزی نیست ولی من بیمارِ گفتنم. می دونید که.
از زمانش2هفته ای گذشته ولی مطمئن نبودم که بیام اینجا بگم این بود که تا الان طول کشید.
یکی درست میگی حسابی درگیرم این روز ها. این هفته ها. شاید این ماه ها. کاش سریع تر تموم بشه و من برنده باشم ولی فعلا که درگیریم. این درگیری2هفته پیش حسابی شدید بود و2تا4شنبه پیش حسابی پدرم رو درآورد. از تمام اون هفته، خستگی و جنگ اعصاب خورد کنش رو یادمه که4شنبه به اوجش رسید و حس کردم از دست فشارش عاجز شدم. صبحش رو یادمه که می شنیدم. می شنیدم و حس می کردم داره سخت تر میشه. ظاهرا درست حس می کردم و می شنیدم و می فهمیدم که لازم بود واسه پذیرفتن این سخت تر شدن بدون یکه خوردن آماده تر می شدم. تمام توانم رو جمع کرده بودم که نترسم.
-من که می دونستم. من که می دونستم داره سخت میشه. من که می دونستم. می دونستم.
ترس با فشار دست های اراده بی حالم به زور عقب نگه داشته شد ولی آخ! تهوع! این تهوع! این تهوع لعنتی! بعد از ظهر4شنبه هشیاریم هنوز باقی بود ولی از فشار سر گیجه و تهوع داشتم دیوونه می شدم. از شما چه پنهون این طور زمان ها به هیچ عنوان حوصله دلواپسی ها و همراهی های همراه با نگرانی رو ندارم. به شدت اعصابم رو خراب می کنه. پس تمام زورم رو کشیدم به جنگ تا عادی جلوه کنم. مادرم نباید حال و هوام رو می فهمید. مادرم خاطر جمع شد و رفت. باید می رفت. زندگی من باید سیر خودش رو طی کنه بدون اینکه زندگی باقی خونواده متوقف بشه.
مادرم که رفت، با خیال راحت خودم رو رها کردم. به دست سرگیجه و به دست تهوع. این تهوع لعنتی. لعنتی.
زمان رو رها کردم. خودم رو در مه فزاینده ناآگاهی رها کردم. همه چیز رو رها کردم. خسته شده بودم. دلم می خواست روی تختم ولو بشم، چشم هام رو ببندم و برای همیشه همه چیز رو رها کنم. تموم بشه. تموم بشم. بیخیال برد و باخت. بیخیال همه چیز تموم بشم. همه چیز تموم بشه. خسته شده بودم.
-واسه چی دارم تحمل می کنم؟ با چی دارم می جنگم؟ چی رو دارم ادامه میدم؟ برای چی دارم ادامه میدم؟ اون طرف این خط پایان لعنتی که هرچی میرم بهش نمی رسم چی منتظرمه؟ هیچی. پس من واسه چی دارم اینهمه زور می زنم؟ خسته شدم. خسته ام. خسته!.
در نظرم جهان جز تهوع هیچی نبود. اطرافم هیچی نبود. هیچ کجای جهان هیچی نبود. ولی…
ولی!
ولی بود. چیزی بود. کسی بود. درست در کنار من! دست هایی که واقعی بودن. عادل و علی اونجا بودن. درست2طرف من.
چه خواب واضحی. و باز تهوع. این تهوع لعنتی!
عادل و علی هنوز بودن. وقتی از دستشویی اومدم بیرون و دستم رو گرفتم به هرچی دستم می رسید که نیفتم اون ها بودن. زمانی که به جای نشستن ولو شدم اون2تا بودن. هر2تا باهام بودن. درست2طرفم. دست هاشون، صداشون، حضورشون!.
سعی کردم بیدار و هشیار بمونم. خندیدم. سعی کردم بخندم، باشم، بمونم، نمی شد. سخت بود. منتظر بودم توهم ها ناپدید بشن ولی نشدن. اون ها وهم نبودن. واقعا کنارم بودن و سعی می کردن، یا من حس می کردم که سعی می کردن عادی و معمولی باشن. جهان پیدا و ناپیدا می شد. نفسم بند اومد و باز تهوع. این تهوع! این تهوع لعنتی!
نتونستم تحمل کنم. دیگه از نقش بازی کردن و خندیدن و مقاومت کردن گذشته بود. داشتم می باختم. داشتم به حمله های شدید و پشت سر هم تهوع می باختم.
باختم!.
دست بی حسم رو گرفتم به رادیاتور داخل حموم و نشستم زمین. نفسم بالا نمی اومد. خدایا این تهوع واسه چی1لحظه امان نفس نمیده هیچی نمونده خفه شم. مهلت نمی داد. مهلت نفس کشیدن نمی داد. دیگه نمی ترسیدم. عصبانی بودم. از شدت حرص می خواستم هوار بزنم. از ته دل می خواستم عربده بزنم. خدایا! خدایا دیگه نمی خوام تحمل کنم. بسه دیگه خسته شدم. عادل و علی و جهان نبودن. توی اون فضای بسته هیچی نبود به جز خودم و تهوع. این تهوع لعنتی!
هوا تموم شد. نفس تموم شد. همه چیز جز تهوع تموم می شد. باید نفس می کشیدم. هوا لازم داشتم. باید.
باید باید باید.
از بیرون صدا می اومد. از پشت اون در بسته داشت صدا های آشنا می اومد. صدا های آشنایی که حرف می زدن. آهسته حرف می زدن. در بسته بود. من داشتم پشت اون در بسته از شدت حمله های پشت سر هم تهوع خفه می شدم و پشت اون در آشنا هایی بودن که دلم می خواست بهشون ملحق بشم تا از دست این سرما و این فشار وحشتناک نجاتم بدن. چه جوری؟ از دست اون ها چی بر می اومد؟ هیچی. ولی اون ها بودن. همین بودن کافی نبود؟ چرا بود. حضورشون کافی بود. اون ها آشنا بودن. آشنا های من.
باید نفس می کشیدم. باید از روی زمین بلند می شدم. باید از اونجا می رفتم بیرون.
این1نفس خیلی سخت بود خیلی ولی بلاخره کشیدم. تهوع حمله می کرد. اون1نفس کمک کرد بیدار تر بشم.
با تکیه به دیوار بلند شدم. نفس کشیدم. باز هم. باز هم. باز. باز. باز هم.
در رو باز کردم و زدم بیرون. نشستم. کنارم خالی نبود. هر2طرفم پر بود. عادل و علی هنوز بودن. دست هاشون رو احساس می کردم. صداشون رو. شونه هاشون رو. حضورشون رو. تمامش رو احساس می کردم.
حس مثبت. مثبت!
هرچی این حس حضور واقعی تر می شد سرما انگار عقب تر می رفت. هرچی سرما عقب تر می رفت من بیدار تر می شدم.
عادل و علی حرف می زدن. حرف می زدن. سرما از دست هام عقبنشینی می کرد و من اون دست ها رو روی دست هام حس می کردم. جهان داشت حقیقی تر می شد. مه داشت می رفت. من در2طرفم2تا همراه داشتم که نمی پرسیدن، نمی ترسیدن و سکوت هم نمی کردن. چه خوب بود که اون ها اونجا بودن. داشتن حرف می زدن. یادم نیست موضوع صحبتشون چی بود. حرفشون رو بی مقدمه بریدم.
-بچه ها!
هر2مکث کردن. سکوت کوتاه بود. شکستمش.
-چه خوبه که شما2تا اینجایین.
صدای خودم انگار کامل بیدارم کرد. هر2تا شاید این رو احساس کردن. نمی دونم دیگه چی احساس کردن که به نظرم صدا هاشون، دست هاشون و حضورشون1دفعه گرم تر شد. سعی کردن رضایت بدم بلند شم دراز بکشم و اون ها کنارم بشینن. موافق نبودم.
-نمی خوام. من که محتضر نیستم. این طوری حس احتضار بهم دست میده. می خوام همینجا بمونم. همراه شما2تا.
اون2تا باز هم سعی کردن.
-ما همراهت میاییم میشینیم همونجا. پیش تو. این طوری خاطر جمع تریم.
خندیدم. این دفعه واقعی. آگاه. واضح.
-من هیچیم نیست فقط1کوچولو… الان خوبم. می خوام همه با هم اینجا بشینیم نه اینکه من مثل بیمار ها ولو باشم شما هم بالای سرم بشینید.
حرف زدیم. خندیدیم. اون ها دلواپسیشون رو گفتن.
-ما حس کردیم شاید درست نبوده که توی این حالت اینجا باشیم. به نظرمون رسید که شاید با این اوضاعت مزاحمت شده باشیم.
وقتی سکوتم رو شکستم دیگه صدام خش نداشت.
-این طوری نیست. من واقعا خوشحالم که هستید. اگر نبودید اوضاع من الان هیچ خوب نبود.
بیشتر از این نگفتم. نگفتم که اگر نبودید شاید من افتضاح تر از این می شدم. شاید منجمد می شدم. شاید به ترس و خستگی و خشمم می باختم. شاید اونهمه واسه نفس کشیدن زور نمی زدم.
نگفتم و اون ها هم نپرسیدن. بعد از اون به نظرم فضای تمام جهان گرم تر و صمیمی تر از چند لحظه پیش بود. این صمیمیت و اون گرما رو دوست داشتم. خیلی زیاد دوست داشتم.
برخلاف انتظارم اون شب تونستم بدون تهوع شام بخورم. و سرما، گیجی، تهوع، آهسته آهسته عقبنشینی می کردن. داشتم زنده تر می شدم.
خیلی طول کشید ولی برام اصلا خسته کننده نبود. نفهمیدم کی تموم شد. تنها که شدم، دیگه تهوع و سرما و سر گیجه رفته بودن. فقط خستگی مونده بود. چنان خستگی وحشتناکی که حس کردم تمام توانم رو کشید و تموم شد. فقط تونستم خودم رو برسونم به تخت و رها شدم. نمی تونستم بلند شم. تلاش هم نکردم. فایده نداشت.
با آرامشی عجیب، وسط موج محبت شفاف و گرمایی که از حضور همراه های اون عصرم توی وجودم جا مونده بود چشم هام رو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم.
اون شب، حتی کابوس هام هم کمی بهم رحم کردن و صدا ها و تصویر ها و اتفاق ها دور تر موندن و نزدیک نشدن.
صبح فردا قشنگ بود. همچنان به شدت بی حال بودم و انگار تهوع بدش نمی اومد برگرده ولی موفق نشد. بلند شدم و دیدم چه صبح قشنگیه. جهان دوباره واضح شده بود. من همچنان بودم. مثل گذشته های نه چندان دور سفت ایستاده بودم و خیال نداشتم که ببازم. دیشب رو یادم اومد. باید می جنبیدم. زندگی شروع شده بود. به خودم که اومدم داشتم همراه خاطره های دیشبم می رفتم بالا و می چرخیدم و لبخند می زدم. خاطره اون ساعت های تلخ که با همراهی2تا رفیق سبک تر سپری شده بودن. خاطره های واضح، شفاف و کاملا واقعی از همراهی همراه هایی که چیزی ازم نمی خواستن جز اینکه دیگه بیمار نباشم. برام ارزش داشت. خیلی زیاد. اون قدر که حس کردم دیگه نمی خوام توی تخت بمونم. بلند شدم. سرم گیج می رفت ولی نه اندازه دیروز. از این گذشته، من حالا حسابی سلامت بودم. اون قدر سلامت که به این سر گیجه مزاحم بخندم. بلند و با صدا بخندم. خندیدم. ورزش کردن با وجود اون اوضاع جرات می خواست که من نداشتم. ممکن بود بی افتم. عاقلانه نبود پس نکردم. ولی من زنده بودم. زندگی شروع شده بود. مثل هر روز دیگه همراهش شروع شدم. هنوز دارم ادامه میدم. مطمئنم این دفعه آخری نبود. باز تکرار میشه و نمی دونم این دفعه چه قدر طول می کشه و چه جوریه. ولی اون زمان هنوز نرسیده و این دفعه گذشت. من از این یکی گذشتم. همراه2تا آشنا که هرچند مدت هاست سعی می کنم عقب وایستم و به خاطر خودشون دیگه بروز ندم، ولی دوستشون دارم. خودشون رو، همراهیشون رو، حضورشون رو خیلی دوست دارم. ممنونم عادل. ممنونم علی. اون روز از ته دل گفتم. چه خوب بود که شما2تا بودین. ممنونم. کاش این رو نخونید. نمی تونم توضیح بدم. شاید هنوز یاد نگرفتم اینهمه سخت به حصار های اطرافم نچسبم. بلد نیستم. ولی به خاطر اون4شنبه و تمام لحظه های توفانی وحشتناکی که توی این سال ها به کمک شما ها ازشون گذشتم ازتون ممنونم. این قدر ممنونم که جز خدا هیچ کسی اندازهش رو نمی دونه. برام عزیز هستید. حسابی برام عزیز هستید.
کاش می شد من این مدلی نبودم! دلم می خواست می شد عاقل بودم و عادی تر. مثل همه. مطمئنم که اون زمان مثل الان، مثل همین لحظه، از تصور پایان های سیاه چشم هام خیس نمی شد. کاش این فکر ها توی سرم نمی چرخیدن!
بیخیال.
خوب مقصود به هم ریختن آرامش شما بود که حاصل شد. حالا هم دیره. من همچنان بیدارم و در حال حرص خوردن هستم که از لطف خونواده عزیز که تا همین الان مشغول نگهم داشتن و تازه بیخیالم شدن من به هیچ کدوم از برنامه هام نرسیدم و باید صبر کنم تا فردا. چی بگم؟ بیخیال دیگه. شکلک لبخند درموندگی.
به هر حال، فردا روز دیگه ایه. امیدوارم سفید باشه. ولی از1چیز مطمئنم. فردا سفید باشه یا نباشه، من در ساختنش نقش بزرگی دارم. شاید سازنده مطلق نباشم ولی می تونم خیلی بهتر بسازمش. امیدوارم از پسش خوب بر بیام.
ایام به کام همگی شما.
دیدگاه های پیشین: (11)
حسین آگاهی
یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 00:32
سلام. خیلی مقاومت خوبه ولی این تهوع این تهوع چیه؟
از کجا اومده؟
چرا سعی نمی کنید درمانش کنید؟
خیلی زود جواب بدید خیلی زووووووود.
یکی کجایی بیا که خیلی حضورت لازمه برای جواب دادن خانم پریسا.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شکلک عقبکی رفتم خوردم به دیوار. بابا بیخیال شید یکی رو چیکارش دارید آخه؟
این تهوع چیزی نیست میاد و میره. خودم اینجام دیگه بذارید یکی استراحت کنه گناه داره. شکلک دید زدن اطراف و شکلک دارم یواشکی می زنم توی سر خودم.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 06:10
من اینجام حسینجون. این تهوعش مال گیرای خفنشه باید حل شه. هی پریسا بیا اینجا بینم. ایندفه گرفتم چرا مهوع شدی اوندفه ک میرفتین گردشم گرفته بودم چرا مهوع شده بودی. پریسا تو میدونی فشار عصبی الان چقد واست بده? منتظر شدم ی وقتی ی جایی گیرت بیارم بزنمت نمیشد حالا گیرت آوردم. حواست هست ک حواست بخودت نیست دیگه. هی دیگه رو اعصابت بار اضافی نذار گرفتی? این ازین. حالا بیا یکمی بحرفیم. قویترینا هم مریض میشن و لازم نیست احساس بدی کنن. هرکسی ممکنه حالش خیت بشه عیبی نداره. عیبیم نداره اگه رفیقا بدونن حالمون خیته. چرا اونا نباید ازت بپرسن و چرا تو نباید بگی? هی بعضی وقتا آدم باید برفیقاش بگه چقد حالش خیته. اونا رفیقاتن چرا حس میکنی نباید در مورد حالت باهاشون بحرفی. قهرمانا هم میشه مریض بشن. واسه هرکسی میشه پیش بیاد. قوی بودن این نیست ک هیچوقت حالت خیت نشه اگه هم شد هیچوقت بکسی نگی. مطمین باش همه همینطورین. قویترینایی ک میشناختیم همینطوری بودن. حالشون خیت میشد بروبرگردم نداره. اگه اینطوری تا میکردن خب اشتب میکردن. آدم ک سنگ نیست آدمه. هیچ لازم نیست آدم وقتی مریضه بره تو رل سلامت. خب عاجز ک نشده حالش خفنه دیگه خوب میشه. این رفیقای تو ک اسمشونو گفتی اینجا نمیان گلگی ولی من فهمیدم تو از خودت باهاشون کم حرف میزنی و اگه بپرسن خوشت نمیاد. هی خیال کن من اوضاعم خیته میخورم زمین رفیقم میاد کمک کنه دست دراز میکنه دستمو بگیره ولی من سگی بشم بهش بگم من ک از تو کمک نخواستم. اصلا من ک چیزیم نشد نشستم بند کفشمو ببندم تو برو من خودم میام. حالا طرف داره میبینه من کفشم بندی نیستا. اگه سرت ی همچین چیزی بیاد تو چیکار میکنی. بذار من بگم. دیگه طرف ک خورد زمین نمیری کمکش. دفه اول دلت براش میزنه ولی دفه بعدی بیخیال میری میگی خودش میاد دیگه. پریسا بعضی وقتا آدما دلشون میخواد ب اونایی ک اسمشون رفیقه محبت کنن. تو این اجازرو برفیقات نمیدی. چرا نمیدی? بهشون بده. بذار بخودت و گیرات نزدیک بشن. البت نه همه گیرات بعضیاش دیگه زیاد خفنه بکسی رو نکن شر میشه. هی تو عاقلی عادیم هستی فقط گرفتاری. پریسا تو چیزیت نیست. تو خفن نیستی. هیچ وظیفه خفنی هم رو کولت نیست. تو نیومدی قهرمان باشی. تو نیومدی مامور گرفتن خیتیای دنیا باشی. تو فقط اومدی زندگی کنی. تو اومدی ک پریسا باشی. پریسای معمولی نه بیشتر. چرا خودتو زیر بار وظیفه ای ک نیست له میکنی? نمیدونم بقیه چی میگن ولی بنظر من تو نه غیر عادی هستی نه مجرم. تو فقط گیری. اینم باید حل شه. بیا حرف بزنیم. من میتونم کمک کنم پریسا. بخدا چیزی نمیشه. نه تو مجرم میشی نه من قاضی میشم. تو همیشه پریسایی منم همیشه یکیم. فقط میحرفیم. گرفتی چی میخوام بگم? هروقت تو بخوای من پایم. اینقدم مهوع نشو خودتو خفه کردی ازبس این وقتا بالبال زدی هرچی بزنی بدتر میشه. وقتی شروع میشه بجای بالبال زدن استرساتو ول کن استراحت کن آروم بگیر زمانش میگذره ول میکنه. راستی تو خیلی بیخود میکنی بخوای بیفتی چشم ببندی تموم شه. تو ببازی من پیش اوضاعت ضایع میشم اون دنیا گیرت میارم دوباره میکشمت فهمیدی? هی بیا اینجا بنویس. از هرچی میشه بنویس. من میخونم خوشم میاد. یکمی با رفیقاتم بقول خودت مثبتتر باش. البت فقط ی خورده. منتظرتما دیر نکن. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی. وایسا ببینم مهوع؟ یکی! من مهوع نیستم. من کجا تهوع زایی کردم؟ شکلک جیغ جیغ کردن واسه پرت شدن حواس یکی.
به جان خودم تلافی رو سرت در میارم.
حواسم هست یکی ولی گاهی پیش میاد دیگه. تو هم سخت نگیر درست میشه. یکی! حرف زدن رو نمی خوام. دیگه تحمل آخرش رو ندارم. همین مدلی بمون. یکی آن سوی شب بمون. دوست اینترنتی من بمون. حرف نزنیم یکی. من دیگه نمی تونم تحمل کنم. به قول خودت گرفتی چی میگم؟
یکی من رفیق هام رو دوست دارم ولی باور کن این… هیچ توضیحی واسه سکوت هام ندارم. نمی تونم توضیحش بدم. فقط اینکه به نظرم باید این مدلی باشه. نمی دونم چرا ولی باید باشه. تو ضایع نمیشی. فعلا که من نمی افتم. واسه بعدش هم بعدا1فکری می کنیم. الان رو عشقه.
ایام به کامت.
شفق
یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 19:06
تو خیلی لجبازی و این خیلی جفنگه پریسا. اینکه تو اون شرایط بدت دستت تو دست ما نبود واسه این بود که خودت دلت نخواست. سخت نبود اگه میخواستی بهمون بگی. این از تو. حالا ما. یه خبری برات دارم. اون خونه که اینجا حرفشو زدی و ما جریانشو ازینجا فهمیدیمش یادته که. خونه رفته اجاره. مالکشم الان خیال نداره مستعجرشو تکون بده طرفم خیال نداره پاشه. باهم مشکل ندارن و روبراهن. بنظرم فهمیدی چی شد. تو جایی نمیری مگر اینکه خودت دلت بخاد بری. کم کمش تا شش ماه دیگه خیالت راحت باشه. واسه بعدشم بستگی داره تو چی بخوای. همین الانم بستگی داره تو چی بخوای. فکر کردم شاید خودتو بقیه اینجا بخواین بدونین این ماجرا بکجا رسید

پاسخ:
بله دلم نخواست. دستم توی دست شما نبود ولی تنها هم نبودم. دست هام توی دست هایی بود که در زمان غیبت و دشمنی های شما رفیق هام بودن. امیدوارم همچنان بخوان و رفیق هام باشن. چون من خیلی دوستشون دارم. سر پا بودنم رو بعد از خدا بهشون مدیونم. در غیبت شما ها. در زمان غیبت دشمنانه شما ها.
خونه! پس… ممنون.
آریا
یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 19:52
سلام پریسا جان
امیدوارم احوالت رو به راه باشه
پریسا یکی درست میگه رو اعسابت فشار نیار داقونت میکنه نزار مشکلات
رو ذهن و روانت سنگینی کنه با این رویه که پیش میری خودت رو از بین میبری
پریسا هرچی میشه بیا بنویس خودت رو خالی کن نزار رو دلت سنگینی کنه نزار تلمبار بشه
اگر دوست نداری با کسی درد و دل کنی بنویس یا رکوردرت رو پلی کن صدات رو ضبط کن با رکردرت در و دل کن خودت روخالی کن
پریسا نمیخوام از کامنتام برداشت اشتباه کنی. من نسیحتت نمیکنم در حدی نیستم که بخوام نسیحت کنم
من فقط میخوام کمکت کنم شادی و آرامشت موجب شادی و آرامشمون میشه.
به هر حال، فردا روز دیگه ایه. امیدوارم سفید باشه. ولی از1چیز مطمئنم. فردا سفید باشه یا نباشه، من در ساختنش نقش بزرگی دارم.
این تیکه از نوشتت رو باید
همیشه یادت بمونه و باید با خودت تکرار کنی
شااد باشی
و در نهایت برامون عزیزی مواظب خودت باش
خدا نگهدارت
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلام آریا جان.
راستش هر زمان خیلی ظرفیتم زیادی پر میشه می نویسم و پاک می کنم. آخه هر نوشته ای رو نمیشه اینجا بزنم. ولی ضبط صدا رو تا حالا امتحان نکردم. یعنی جواب میده؟ باید1بار انجامش بدم ببینم چه مدلیه.
نصیحت مگه چشه؟ وقتی1عزیز نصیحت می کنه یعنی داره میگه من نگرانتم چون برای من مهم هستی. حالا چرا من باید خوشم نیاد که برای دوست های عزیز خودم مهم باشم؟ خیلی هم دلم بخواد. دلم می خواد آریا. حسابی هم دلم می خواد. ممنونم که هستی آریا. ممنونم که هستید بچه ها.
شاد باشید همگی از حال تا همیشه.
یکی
یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 20:20
بازم تو?

پاسخ:
یکی! لطفا آروم باش. چیزی نیست.
شفق
یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 20:41
هی پسر. سر زبونتو بگیر پایین. ما نمیجنگیم

پاسخ:
یکی! شفق! هر2تاتون لطفا بس کنید. من از جنگ بدم میاد. واقعا دلم نمی خواد با هیچ کسی دشمنی و درگیری داشته باشم. دلم هم نمی خواد اطرافیانم با هم درگیر باشن. لطفا شما2تا هم دیگه نه اینجا نه هیچ کجای دیگه با هم درگیر نشید. به هیچ صورتی. مستقیم یا غیر مستقیم. لفظی یا غیر لفظی. هیچ طوری. هیچ کجا. هیچ زمانی. ممنونم از هر2تاتون.
یکی از رفیقهاش
دوشنبه 16 شهریور 1394 ساعت 00:08
آره نجنگید.
جنگ خوب نیست.
بشینید در آرامش و با صلح و صفا گفتگو کنید با هم دیگه! اهه! بده دیگه. زشته دیگه. دو تا آدم نمیدونم چند ساله هی به هم فحش میدن تو وبلاگ یه خانم.
بده دیگه. عاقل باشید دیگه.
هی میام اینجا میبینم بهم میپرن اینا.
یعنی چی.
یکی اسمش یکیه، یکی اسمش شفقه.
یعنی چی.
ببخشید شفق همون فلقه؟
یا فلق و شفق فرق دارن با هم؟
بعد اگه شفق همون فلق نیست پس فجر چیچیه؟
آخه ما دوتا فجر داریم. تو فقه میگن. فجر صادق داریم, و فجر کاذب.
بعد حالا که فجر هم صادق میشه هم کاذب, شفق هم دو تا ورژن داره؟

بعد الآن یعنی شفق رفت خونه ه رو اجاره کرد. الکیه؟ راستیه؟ صاب خونه نمیره یعنی شیش ماه؟
یعنی این پریسا موندگار هستش؟
ما هم یه واحد خونه داریم مستاجر واسش گیر نمیاد میتونی بیای همین مدلی یه جوری اجارش بدی برامون بره؟
تو رو خدا بیا. اگه نیای میرم با خونواده صاب وبلاگتون حرف میزنم که بیان تو خونه ما مستاجر بشن بعد دیگه شماها غیرتی بشین بیاین اجارش کنین ما دیگه در جستجوی مستاجر نگردیم!

پاسخ:
ای شیطون من شناختمت. ولی اگر خودت اسمت رو نگفتی پس یعنی من نباید بگم چون مایل نیستی. شاید من واسه حریم ها زیادی سختگیرم ولی به شدت اصرار دارم که حریم طرف حفظ بمونه. یعنی اگر شما نگفتی یعنی ترجیح میدی ناگفته بمونه پس بهتره که من نپرسم و نگم. فقط نمی دونم چرا بقیه در مورد من این رو یادشون میره مراعات کنن. اون لحظه دلگیر میشم گاهی هم عصبانی میشم بعدش میگم بیخیال این هم1بی خیالی روی همه اون بی خیالی های دیگه.
بی خیال.
چه عجب بعد اینهمه مدت شما رو اینجا دیدم عزیز. بیشتر ببینمت. یعنی حتما باید اینجا جنگ باشه تا به من افتخار بدی؟ اگر اینطوریه بچه ها بیایید جنگ جهانی پنجم راه بندازیم.
شفق ایشون رفیق منه. رفیق عزیزی که کم دیدمش ولی خیلی دوستش دارم.
ایام به کام همگی.
شفق
دوشنبه 16 شهریور 1394 ساعت 01:17
اول سلام. دوم من اجارش نکردم طرف خونشو داد اجاره من فقط فهمیدم اومدم اینجا گفتم این شش ماه هم که گفتم چون تضمین بیشترش فعلا نیست اومد و طرف بگه میفروشم خریدارم بیاد یه مهلت ششماهه بده تا یه سال سر شه و طرف ازونجا پاشه. سوم ما نمیجنگیم. من از اولشم نیومده بودم بجنگم. الانم که خود پریسا اومد گفت کات. این جناب عصبانی اگه رضایت بدن شمشیرکشی دیگه بسه. چارم الان شما یکی از رفیقای کی هستین. یکی از رفیقای من یا یکی از رفیقای پریسا یا یکی از رفیقای یکی. پنجمیشم بذا بمونه تو جیب من شاید دفعه بعدی لازمم شد

پاسخ:
ششم اینکه همون طور که اونجا گفتم ایشون رفیق من هستن. هفتم اینکه کات رو جدی دادم. من دیگه از جنگ و درگیری حالم بد میشه نمی خوام اطرافم از این چیز ها ببینم. تمام جهان دست من نیست ولی اینجا دست خودمه و دیگه نمی خوام توش قهر و تاریکی ببینم. هشتم اینکه ممنونم بابت داستان اون خونهه. اطلاع رسانی به جایی بود. اخبارش از جای دیگه هم داره میاد. یعنی اومد. تا زمزمه بعدی اوضاع رو به راهه. و این یعنی من فرصت دارم واسه رفتنی که احتمالش کم هم نیست آماده تر باشم. ممنونم.
آریا
سه‌شنبه 17 شهریور 1394 ساعت 10:36
sسلااام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
میگما
رمان هارو آوردم
امروز برات 3تا رمان خارجی آوردم
امیدوارم خوشت بیاد و یکم از اون آب زرشکات بهم بدی

ببخش اگر دیر آوردم
میدونم که درکم میکنی
پخخ
شاااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/khareji.rar
پاسخ:
سلام سلااااام آریای عزیز.
وای آخجون3تاااا! ممنونم آریا خیلی خیلی خیلی زیاد. شکلک از خوشی بالا پایین می پرم. شکلک دلم می خواد آواااز بخونم. آخجون دانلود شد تموم شد ممنونم آریا به خدا خیلی الان ذوق زده شدم وای من رفتم بخونم ایام به کامت.
یکی از رفیقهاش
پنج‌شنبه 19 شهریور 1394 ساعت 23:46
دوباره سلام.
جناب شفق، من یکی از رفیقهای پریسا هستم. ولی امیدوارم که به زودی به مرتبه یکی از از رفیقهای “یکی” و بعدترش هم یکی از رفیقهای شما هم نائل بشم.
84269

پاسخ:
سلام رفیق عزیز ما. رفاقت همیشه قشنگه. اینجا همه با این حرفم موافقن. خوشحالیم که هستی.
ایام به کامت.
یکی
جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 10:14
دمت جیز جدیده بیا ک خوب اومدیا

پاسخ:
خدا بگم چیکارت نکنه یکی با این مدل نوشتنت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی خودمونی از خودم.

سلام به همگی.
احوالات؟ تابستون هم داره میره و از شما چه پنهون من از رفتنش خوشم نمیاد.
بگذریم.
چند روز پیش، چندین روز پیش، روز ها و هفته های پیش یکی2تا از خیرخواه های بسیار عزیز که من خیلی دوستشون دارم در طی ماجرا های مدل به مدل توصیه هایی به من می کردن و می کنن که یکیشون این روز ها کمی حواسم رو به خودش جذب کرده.
-به چیزی که بهش دل میدی اعتمادت رو اگر می خوایی بده ولی اعتقادت رو نه.
پیش از این نمی فهمیدم و شاید هنوز هم نمی فهمم ولی دارم سعی می کنم بفهمم.
-تا حدی به دلت اعتماد کن. فقط تا همون حد. اعتماد کردن با اعتقاد داشتن متفاوته. تو اعتماد نمی کنی. تو اعتقاد داری. به مثبت بودن چیزی که بهش دل میدی مطمئن نمیشی. بهش معتقد میشی. یعنی بهش یقین می کنی و این افتضاحه پریسا.
از شما چه پنهون الان2ساعتی میشه دارم خیلی جدی در این مورد فکر می کنم. دارم سعی می کنم درکش کنم. آیا واقعا اینطوریه؟ یعنی من، به چیزی که دل بهش میدم اونقدر اعتماد می کنم که به اعتقاد بزنه؟ اصلا این2تا یعنی اعتماد و اعتقاد الان اینجا چه سنخیتی با هم دارن؟
توی این2ساعت تا اینجا به این نتیجه رسیدم که اعتقاد داشتن به1چیزی یا1کسی، یعنی اینکه من یقین دارم اون چیز یا اون نفر سراسر مثبته و هیچ طوری نمی خوام و نمی تونم مدل دیگه ای ببینمش. بدون هیچ مکث و تردیدی با همه زورم ازش دفاع می کنم و فقط دفاع می کنم و زمان به خودم نمیدم توجه کنم که واسه چی دارم با چی می جنگم. اعتماد فقط اعتماده. کم یا زیاد. و اعتقاد داشتن از نظر من الان همون اعتماده در حد بسیار بالاترش. و اینطور که بهم میگن، من به چیزی که دل بهش میدم به جای اینکه مطمئن باشم معتقد میشم. چندتا مصداق هم واسم گفته بودن که من چندان توجهی بهشون نمی کردم.
یادمه دفعه آخری که این بحث شده بود من به یکی از اون بسیار بسیار عزیز ها گفتم ببین!بینش خودمه. دیگه بس کن!.
-دیگه بس کن.- این خط پایان بحث من با اون افرادی بود که سعی داشتن توجیهم کنن. و البته موفق نمی شدن.
نمی دونم چی شده که دارم فکر می کنم. نمی دونم چرا امروز زد به سرم که تفاوت بین اعتماد و اعتقاد رو ببینم. نمی دونم واسه چی حس کردم باید توجه کنم ببینم اون ها که بهشون گفتم بس کن چی می گفتن و میگن. شاید واقعا من در اشتباه باشم!.
هیچ خوشم نمیاد این رو بپذیرم و باورش کنم ولی شاید لازم باشه که این دفعه به خودم نگم بس کن.
بله اون ها که می گفتن و هنوز هم میگن درست میگن. من واقعا این طوری هستم. درست همون مدلی که توصیفم کردن. و امروز و الان به نظرم می رسه که حسابی اشتباهه اگر کسی این مدلی باشه و اگر من بخوام این مدلی باقی بمونم. اگر واقعا درستی این نتیجه گیری رو باور کنم باید خیلی چیز ها واسم عوض بشه. خیلی اعتقاد هام باید ترک بردارن و خیلی اعتماد هام باید کمی تردید قاتیش بشه و خیلی چیز ها که بهشون دل دادم، به مفهومی که در منطق خودم شناختم بهشون دل دادم رو باید آهسته کمی رها کنم. شاید بعدش لازم بشه آهسته بکشم عقب از دور تر تماشاشون کنم ببینم خودم کجا سیر می کردم.
نمی دونم این ها رو واسه چی به شما ها میگم. شاید چون دلم می خواد1جایی واسه1کسی بگم. شاید هم می خوام مثل کسی که درسش رو بلند می خونه و حفظ می کنه این ها رو بلند بگم تا بتونم بهتر از حال و هوای خودم سر در بیارم. شاید هم واسه اینه که دلم می خواد با1کسی در موردش حرف بزنم و اینجا الان توی جهان حقیقی در اطرافم کسی نیست.
به هر حال به نظر خودم باید بیشتر از این2ساعتی که سپری کردم بهش فکر کنم. خیلی بیشتر و خیلی جدی تر. زیاد خوشم نمیاد. از فکرش و از نتیجهش و از عملی کردن نتیجه گیری هام ولی به نظرم باید باور کنم که این باید بشه وگرنه کمترین پیامدش اینه که من حسابی اذیت میشم. بیشتر از پیش اذیت میشم چون اعتقاد اگر ترک برداره وجود آدم باهاش می شکنه ولی اعتماد اگر خط بی افته فقط زخمی میشی.
یادم باشه بعدا یکی رو گیر بیارم این آسمون ریسمون ها رو برام ترجمه کنه خودم بفهمم چی شد ولی در هر حال من با گفتنش1کوچولو سبک تر شدم.
کاش بتونم با درد کمتری این ترک ها رو رد کنم. کاش بشه که خیلی دردناک نباشن و کاش اصولا افرادی شبیه من کمی عاقل تر باشن و از همون اول به جای گفتن بس کن، در جواب توصیه کننده هاشون2دقیقه سکوت کنن و فکر کنن و درگیر این مدل داستان ها با خودشون نباشن که بعدش بخوان با کسی حرف بزنن و2ساعت فکر کنن و آخرش هم واسه خودشون دعای ای کاش بگیرن!
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (11)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 14:28
سلام.
میریم که داشته باشیم یه منبر حسابی رو.
من هم دقیقاً مثل شما هستم.
حالا تفسیر من از حرف های شما:
معنی اعتقاد و نتیجه ای که در پی داره دقیقاً چیزی نیست جز عشق.
این همون عشقه که آدم رو نابینا و ناشنوا می کنه.
شکستن و عبور و ایجاد خدشه و خلل در معشوق چیزی نزدیک به محاله.
با تمام کلمات و جمله های شما در مطلب موافقم ولی این کار رو نزدیک به محال می دونم.
خیلی تا حالا سعی کردم این قدر بی نهایت طلب و به اصطلاح صفر و صدی نباشم که یا یک چیزی رو بخوام یا اصلاً نخوام ولی تا حالا موفق نشدم.
شاید فقط شاید تکرار چنین حرف هایی که شما زدید باعث بشه شخصی چون من بیدار بشه و به خودش بیاد و این قدر محبوب هاش رو پاک و بی آلایش نبینه.
اما با تمام ضربه هایی که از چنین نگرش هایی داشتم هنوز هم که هنوزه آدم بشو نیستم و معتقدم به شدت هم معتقدم کسانی که من اون طوری دوستشون داشتم و بهشون اعتماد و اعتقاد صد درصدی هم داشتم هنوزم کمشون بوده و من می تونستم بیشتر دوستشون داشته باشم و نداشتم.
شکلک یعنی من روانیم؟
درست بشو نیستم آیا؟
بعضی وقت ها فکر می کنم اگه این صفت رو از من بگیرند چی ازم باقی می مونه؟
آیا باز هم اون موقع چیزی برای ارائه کردن و هویت بخشیدن به خودم دارم؟
تا حالا که نتونستم از بیرون و فضایی دورتر محبوب هام رو نگاه کنم من این قدر به اون ها نزدیکم که هیچ فاصله ای احساس نمی کنم.
اعتراف می کنم که همیشه هم این اعتماد و اعتقاد ها هم به نفع من نبودند و گاهی هم شکست های بزرگی در حد نزدیک شدن به نابودی کامل نصیبم شدند که هنوز هم درد هاشون رو با تمام وجودم حس می کنم ولی اون لحظه های ناب اعتماد و اعتقاد کامل پیدا کردن به اون افراد این قدر برام لذت بخش بودند که حاضرم باز هم چندین بار تکرار بشن.
شکلک نه من درست بشو نیستم نخندید می دونم.
ولی فعلاً دارم به خودم می قبولونم که این درست نیست نیست نیست.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. چنان شبیه خودم هستید که دیگه حرفی نمی مونه جز1لایک خیلی بزرگ. من هم هرگز وسطی نبودم. یا کامل یا هیچ. الان هم دوران ترکم رو دارم شروع می کنم ولی می دونم موفق کامل نمیشم. چیکار کنم نمیشم. حرف های من اگر بیدارگر بودن الان خودم بیدار بودم. نیستم و کاریش هم نمیشه کرد. روانی؟ یعنی من الان کامل مرخصم؟ آخه خیلی بلا از این جنس سرم اومده و درست نشدم. اتفاقا امروز صبح با دوستی صحبت اصلاحم بود. طرف می گفت باید متعادل باشی صاف بهش گفتم یعنی چی؟ مگه میشه آدم توی زندگی هیچی رو مثل دیوونه ها نخواد؟ بنده خدا تعجب کرد مونده بود چی بهم بگه. توضیح می داد که آره میشه و من خیلی سفت می گفتم نمیشه آدم باید1چیزی رو توی زندگی سفت بخوادش. مجسم کنید قیافه اون بنده خدا رو.
کاش می شد من عاقل بشم! این ای کاش ها فایده نداره. من درست بشو نیستم. من، درست بشو، نیستم.
ایام به کام.
سحر
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 15:16
امیدوارم همیشه شاد باشین و سلامت
ممنون
87561
http://bita-70.3de.ir
پاسخ:
ممنونم. شما هم همین طور.
سحر
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 15:16
امیدوارم همیشه شاد باشین و سلامت
ممنون
98651
http://bita-70.3de.ir
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز. شادی و سلامت دعای خوبیه. خیلی خوب. برای شما هم همین رو از خدا می خوام.
یکی
سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 19:13
اعتماد اعتقاد اعتماد اعتقاد اعتماد اعتقاد اعتماد اعتقاد اعتقاد اعتماد حالا بگو پریسا کدومیکی از این دوتاییایی ک گفتم باهم فرق داشتن. هی تو زیادی اعتماد میکنی. چون خیال میکنی همه مث خودتن. بنظرت دنیا مث دنیای دلت هنوز میتونه قشنگ و صافوصوف باشه. اینجوری نیست پریسا. اعتماد نکن. البت نه اینکه خودتو کنی تو سوراخمورچه نه. فقط رو ی چیزی که دوسش داری همه اعتمادتو ول نده ک آخرش حالتو بگیره. مثلا تو ی نفرو دوسش داری از بس دوسش داری فکرشم نمیکنی طرف ناتو باشه. بنظرت خود بهشته. یکی میاد بهت میگه پریسا حواست باشه این دروغم میگه و تو از بس قبولش داری به مخت راه نمیدی شک کنی. بعدش طرف توزرد درمیاد و اوضاعت بیریخت میشه. این بخاطره دلته. تو هنوز خوبی پریسا. خیال میکنی میشه همه آدما و همه چیزایی که بهشون مطمینی خوب باشن. ولی اینجوری نیست. اینو یادت نگهدار و نذار مث این سالا ک گذروندی نفله شی. هی زبونمبونو ول کن بیا اینجا حرف بزن. هرچی عشقته بگو بیخیال بگو بهت عادت کردم خفن. راستی گرفتاریت اینروزا داره حسابی زور میزنه بندازت توم داری زور میزنی نیفتی آره? قشنگ معلومه. چیه بمن میگن یکی خیال کردی میتونی بپیچونیم? تو ا نگفته من تا مریخو رفتم. هی تو ازش میبری شک نکن حسابی مچ بنداز باهاش اینروزا سختیش بیشتره ولی تو نترسیا آخر جنگا همیشه سخته. همینطور سفت بیا تموم میشه. هی بیا اینجا چیزمیز بذار دیرم نکن. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی. آخریشون فرق داشت. جا هاشون رو عوض کرده بودی! شکلک خیلی زرنگم! شکلک خنده متقلبانه.
یکی! چی بگم؟ دلم… بیخیال. یعنی به نظرت من جدی خوبم؟ کاش باشم یکی! آره گرفتاریم دقیقا داره همین کار رو می کنه. به شدت در حال بزن بزن هستیم. اون هفته داشتم ضربه می شدم الان دوباره رو به راهم و واسش شاخ و شونه می کشم تا پدرش رو در بیارم. ولی تو چه جوری…! یکی! نمی خوام داستان سال هایی که گذروندم تکرار بشن. کاش این طوری نشه! از تصورش هم روحم می لرزه. ممنونم که هستی یکی.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 11 شهریور 1394 ساعت 13:15
سلاااااااعاااااااام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
تو گوشکنم گفتم خیلی راحت اعتماد میکنی و خیلی احساسی برخورد میکنی
که خیلی بده منم مثل خودت هستم و خیلی زخم ها رو دلم سنگینی میکنه
یکی درست میگه اگر کسی رو دوست داری یهو کل اعتمادت رو در اختیارش نزار
همیشه فکر اینو کن که بهترین دوستت امکان داره روزی بد ترین دشمنت بشه متاسفانه همه اینارو تجربه کردم
عزیزت امکان داره روزی بلای جونت بشه
شاااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلام آریاجان. من هم تجربه کردم. دقیقا همین که گفتی رو تجربه کردم. چنان خوردم زمین که خیال می کردم دیگه هرگز بلند نمیشم. خدا کمک کرد وگرنه جدی الان زنده نبودم. مرده مجازی نه آریا من واقعا می مردم اگر خدا به دادم نمی رسید. ببین چه رویی دارم من که هنوز عبرت نگرفتم! کاش دیگه واست پیش نیاد آریا! کاش واسه من هم پیش نیاد! کاش دیگه تکرار نشه! گوش کن. آره اونجا هم گفتی که باید بیشتر مواظب باشم. گوش کن. محله خوبیه. محله من که برام زیادی عزیز شده. آریا! من باید عاقل تر باشم. باید عاقل تر باشم. کاش بتونم!
ممنونم که هستی.
شاد باشی خیلی شاد.
آریا
چهارشنبه 11 شهریور 1394 ساعت 23:58
میتونی عزیز جان چرا نتونی
سعی خودت رو بکن حتما میتونی
گرچه خودم هنوز تو مرحله خود درگیری هستم اما تو تلاشت رو بکن پریسا
وای خیلی سخته. خیلی
ضربه خوردن دیوانه کنندست دیگه نمیخوام
خیلی سخته اعتمادت رو سرت خراب بشه و آوارش رو جسم و روحت سنگینی کنه
زمین خوردن آسونه اما بلند شدنش سخت……. … خیلی سخته یه مرگ تدریجی …. .
تمام گذشتم آمده جلو چشمم دیوانه کنندست.
دیگه نمیتونم بنویسم
شاد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
کاش از پسش بر بیام آریا. همین قدم های اولش حسابی داره دردم میاد. کاش بتونم! کاش تو هم بتونی! آهایی! نبینم بری به گذشته و حالت گرفته بشه ها! وگرنه میندازمت توی این رودخونهه. بهت بگم اینجا تمساح هم داره که من توی بخش اول بهشون اشاره نکردم و در سری دوم وارد ماجرا میشن. دیگه با خودت.
آریا
پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ساعت 11:09
سلام پریسا جان
آخه من باتو چیکار کنم خخخخ
آمدم خیر سرم آتیش بسوزونم خودم آتیش گرفتم
الان حقت نیست برات فال عشقی بگیرم خخخخ
تفسیرت هم کنم خوبه اییی اینجارو یه بطری آبزرشک بود خودت هم قایمش کردییی براداشتمش اگر نزدیکم بیاای گیساتو میکشم خخخخ
ال فراااار
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلام آریای1کمی زمین1کمی هوااا. به من چه می خواستی نخوری. هرچی توی بتری آب زرشک باشه که خوردنی نیست. دفعه بعد قبل از کش رفتن آب زرشک های من، آب زرشک های من، تأکید می کنم. آب زرشک های من، هشدار داداش علی توی محله رو بخون که این طوری نشه. آخ که اگر این کد امنیتی بلاگ اسکای نبود، داداش علی رو می آوردیمش اینجا1دل سیر با هم می گفتیم می خندیدیم. جدی چی می شد اگر می شد!
بیخیال شاید1زمانی بشه کی می دونه. اگر می شد فقط کامنت هام رو با خودم ببرم از بلاگ اسکای می رفتم و کلی خوش به حالم می شد. داشتم می رفتم ها! دیدم کامنت ها اینجا گیر کردن نشد. لعنت به این شانس.
به نظرم آب اثر این که خوردی رو از بین ببره. پس میریم که بندازیمش وسط رودخونه! یوهووو!
آریا
پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ساعت 13:05
درد واره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

*****
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
توی محله هم گفتم ولی زیر کامنتت نیفتاد آریا. انگار این رو از روی احوالات دل من کپی زدن. آریا! چرا بعضی درد ها اینقدر بزرگه و اینقدر عجیبه که نمیشه گفتشون؟ درد هم باید در قاعده جهان اطراف ما جا بشه تا بتونی به1کسی از اهالی همین جهان بگی. این ناگفتنی بودنش خودش1گرفتاریه که هیچ طوری نمیشه حلش کرد.
در قواعد جهان ما، الان من زده به سرم. خخخ.
ممنونم از شعر بسیار قشنگت. آب زرشک بهت جایزه نمیدم چون مال خودمه.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 11:31
سلاام پریسا جان
ی سری دردا و حرفایی هستن که زبان از بیانشون قاصره
بیخیال این حرفا بیا با هم بلاگت رو به هم بریزیم خخخخ
اصلا بیا بازی کنیم بیا من نقش ی امانت دار رو بازی میکنم تو بیا آب زرشک هاتو پیشم امانت بزار بازی قشنگیه خخخ
یعنی همچین آدم امانت داریم هستم من خخخ
بحبح پس از شعری که گذاشتم خوشت اومده و حرف دلته. تفسیرش کنم آیااا
یا آبزرشک یا تفسیر
شاااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلام آریاجان. آخجون به هم ریختن رو هستم. بیا بیا اینجا خرابکاری کنیم من پایه ام. واییی کاش این کد ها نبودن آریا از بس خوش می گذشت نمی دونی چه عشقی می کردیم. شکلک الان من گیر دادم به این کد ها ول کن نیستم.
مامااان می خواد با تفسیرش از شعر خودش و دل و درد من و دیگه نمی دونم از چی آش شعله قلمکار درست کنههه!
اوه نه آب زرشک هام رو نمیدم دستت هیچیشون باقی نمی مونه وای برم در ببرم آب زرشک هام رووو.
آریا
شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 12:36
خخخخخ پریساااااا نیومدی
بهت التیماتوم داده بودم که اگر خودت رو نرسونی
کارناامه نمره هااااا پخشیناااا به یکی گفتینا هاروارد رفتینا
خنده کردینا
فراااار کردینا
شااااد باشینا
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلااام آریای عزیز.
آریااا من توی اون کارنامه می پیچمتینا بعدش میندازمت توی رودخونتینا تمساح ها خوش به حالشون میشتینا من میرم تا جا دارم آب زرشک می خورمینا. بعدش هم دیگه بلد نیستم بابا به زبون ساده و خودمونی باش تا دستم بهت برستینا. یعنی برسه.
شاد باشی آریا شاااد خیلی شاد.
آریا
شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 16:25
پخخخخخخخ
آخییش
کد هارو بیخیااال
بیا اینجارو بترکونیم
بیاا تا داستان تکبالو تفثیر نکردم
اوه چیگفتم داستان تکبال تفسیر یا خدا قلط کردم دهنم سااف میشه خخخ
نه این بار با کمال شرمندگی اعلام میکنم کم آآآآورردم
هههخخخهحخ
پخخخخخ
هعیییی
وای باشگام دیر شد
شاااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
بابا یعنی که چی آدم رو پخ می کنید می ترسونییید! عجب دوره زمونه ای شده! ای بابا!
چی؟ تفسیر؟ داستان تکبال؟ وااای آخجووون! گفتی تموم شد رفت دیگه نمیشه پس بگیری. اینجا ثبت شده راهی هم واسه پاک کردنش نیییست. بیا تفسیرش کن بیااا.
شکلک تردید یواشکی. جدی تفسیرش نکنه! از این آریا هرچی بگی بر میاد. شکلک تفکر.
حالا میگم بیخیال باشگاه چه خبر؟ خخخ.
ترکوندن و شلوغ کردن و از این مدل شرارت ها تا بخوایی هستم آریا.
ولی من از این کد ها خوشم نمیاد کاریش هم نمیشه کنم. کاش این کد ها نبودن!
آریا! ممنونم از حضورت.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشبنوشت های من

سلام به همگی.
شب خوش. امشب خیلی شبِ مگه نه؟
هیچی بابا بیخیال.
1کوچولو امشب تاریکم. راستش1ساعتی این توی فکرم بود که اینجا رو واسه1مدتی رمز گذاری کنم و رمزش رو به ایمیل شما چند نفری که پای ثابت اینجایید بفرستم تا دیگه کسی نتونه بیاد نوشته هام رو ببینه و سر به سرم بذاره. خسته شدم از اینهمه تفریحات ملت. خیلی عزیز هستن وگرنه… شاید حق داشته باشن. آخه دستم رو خیلی گرفتن و بهشون این دست گرفتن ها رو بدهکارم. همینجا اعلام می کنم بیان بگن چی و چه مدلی باید بپردازم که بی حساب بشیم و اینهمه روی روان داقونم سنگینی نکنه؟ هر مدل می خوان حساب کنن ولی من واقعا4برابر ظرفیتم این روز ها گرفتارم و دیگه به هیچ عنوان نمی کشم.
عزیز هایی که حضور های دیروزتون رو بهتون بدهکارم! محض خاطر خدا بیایید با من بی حساب بشید و برید به خنده و بینش های مدل به مدل و استراحت خودتون برسید که دیگه اصلا حوصله ندارم.
این هم بیخیال، امشب1چیز دیگه تاریکم کرده بود خواستم بیام اینجا حرف بزنم که این طوری شد.
نخندید ها! شکلک تهدید با1بتری خالی آب زرشک.
مدت ها بود که حرف تغییر مکانم در جهان حقیقی می اومد وسط و من سفت می گفتم نه نه نه. مادر و برادرم حسابی سعی در متقاعد کردنم داشتن که رضایت بدم و خونواده برادرم هم در این تلاش حسابی نقش داشتن. همه این جماعت4نفره رو وحشتناک دوست دارم ولی…
این1وجب جا رو دلم نمی خواد ترک کنم. داخل این4دیواری1عالمه خاطره دارم که نمی تونم به هیچ وسیله ای با خودم ببرمشون. حرف رفتن که میشه بی اختیار بارونی میشم.
خلاصه، برادرم اصرار داشت که اینجا رو بفروش و رضایت بده1خونه بزرگ تر درست طبقه پایین خونه خودم بگیر و بیا اونجا. این طوری همه با همیم. به هم نزدیک تریم. خاطر همه از هم جمع میشه. مادرم موافق بود. من موافق نبودم. صاحب اون خونه هم خیلی روی فروش خونه خودش سفت نبود. دلیل من برای موافق نبودنم دقیقا همون چیزی بود که اینجا نوشتم. به اون ها هم گفتم و گفتم. تمامشون معتقد بودن که اون خاطره ها رو اتفاقا باید بریزی دور. جز درد هیچی واست ندارن. حتی برادرزاده8سالهم هم از اینکه هنوز خاطره هام رو چسبیدم عصبانی بود و با منطق کوچولوی معصومش باهام حرف می زد که قانعم کنه اشتباه می کنم. بچه ها من خونوادم رو خیلی اذیت کردم خیلی. اون قدر اذیتشون کردم که حتی این بچه از خیلی پیش درک می کرد که من رو به راه نیستم و از وقتی خودش و من رو شناخت مواظبم می شد. 2سال پیش که هنوز خیلی کوچیک تر بود سر بازی های بچگیش، وقت هایی که به اصرارش هم بازیش بودم، به محض اینکه سرم رو می ذاشتم روی دستم و سکوت می کردم این بچه بازی رو بیخیال می شد می اومد نزدیک تر با دست های کوچولوش دستم رو می گرفت تکونم می داد که عمه عمه چرا ساکت شدی بازی کن بازی کن سر حال بشو. و وقتی می دید از کنار دستم اشک می چکه پایین1دفعه ساکت می شد، مکث می کرد و مثل آدم بزرگ ها می گفت: عمه! عیب نداره. درست میشه.
بچه ها به خدا راست میگم. این دقیقا چیزی بود که اتفاق می افتاد. فرقی نداشت من کجا1دفعه بارونی بشم. یادمه1بار رفته بودیم1رستورانی. اونجا من یادم به… دست خودم نبود. سرم رو تکیه دادم به دستم و چشم هام رو بستم بلکه نباره. این بچه اون طرف میز بود. درست رو به روی من ولی دور. پیش از اینکه چشم هام فرصت کنن خیس بشن صدای کوچولوش رو شنیدم که صدام می زد.
-عمه! باز بی حال شدی؟ عمه! چشم هات رو باز کن! عمه! درست میشه.
نمی دونم چرا از هم دردی این بچه بغضم انگار مثل1تیکه سنگ سفت دردناک می شد. این طفلک این مدلی بزرگ شد و الان هم…
از بحث اصلی پرت شدم.
خلاصه سر تغییر مکان از بقیه اصرار و از من انکار. آخرش گفتم بابا صاحب ملک توی خونه خودش نشسته شما چی میگید اصلا؟ ظاهرا بحث تموم شد البته از طرف من. ولی مثل اینکه از نظر بقیه هیچی تموم نشده. نگو برادرم همچنان منتظر مونده بود تا طرف1دل بشه و به محض اینکه تصمیمش رو قطعی کرد و اسم فروش خونه رو آورد اعلام آمادگی کنه. من هم بیخیال زندگیم رو می کردم.
به نظرم تا آخرش رو رفتید. شنیدم صاحب ملک زمزمه فروش سر داده و… راستش اگر خودم واقعا نخوام هیچی نمیشه. من جایی نمیرم و ماجرا تموم میشه. اگر سفت بمونم و سفت بگم که به هیچ عنوان این رو نمی خوام. اما از شما چه پنهون دیگه چندان مطمئن نیستم. به نظرم اینهمه آزاری که به عزیز ترین هام دادم دیگه بسه. شاید لازمه1جایی هم من کوتاه بیام. مادرم جریان رو بهم گفت. خیلی با احتیاط و البته امیدوار بهم گفت که میشه اینجا رو فروخت و اونجا رو خرید و از خوبی های این کوچ برام گفت و گفت. برادرم هنوز موقعیتش رو پیدا نکرده باهام صحبت کنه. و من… اینجا رو خیلی دوست دارم خیلی. کاش می شد خاطره هام رو با خودم ببرم! کاش می شد اینجا جاشون نذارم!خاطره های من دیگه تجدید نمیشن. اینجا لحظه هایی داشتم که دیگه هرگز نمیشه از اول ساختشون. امکانش دیگه نیست. دیگه تکرار نمیشن.
خونواده برادرم هم مثل برادرم و مثل مادرم از خاطره های من به شدت منزجر هستن. این انزجار رو به وضوح ابراز کردن و می کنن. راستش حق دارن. بد جوری به همشون ریختم. حالا اون ها خیلی محکم حس می کنن باید تمومش کنن. حس می کنن باید این آخرین یادگار ها رو از زندگیم پاکش کنن. حس می کنن من باید از اینجا، از این4دیواری که با عوض کردن طرح و دکور و مدلش باز هم همچنان برای من جایگاه امن خاطره هامه جدا بشم. بِکَنَم و برم. همه با هم بریم. به جایی که دیگه هیچ خاطره یادگاری روی زمین و در و دیوار و توی هواش نباشه.
هنوز هیچی مشخص نیست. هنوز پای معامله جدی نیومده وسط. هنوز فقط حرف خالیه ولی حس کردم این دفعه از دفعه های پیش جدی تره و من…
دلم گرفت. خیلی هم گرفت. چند بار زنگ زدم به کسی که دفعه های پیش این چیز ها رو بهش می گفتم. شاد یا غمگین فرقی نمی کرد. بهش می گفتم. این دفعه هم خواستم بهش بگم. ولی به جاش مجبور شدم به خاطر اینکه توضیح خواهی های غیر مستقیم و همراه با کوتاه پرونیش تموم بشه1سری توضیحاتی رو بهش بدم که بار ها و بار ها ازش خواسته بودم در موردشون صحبت نکنیم. شنید و خودم و توضیحاتم در نظرش مسخره بودیم. گوشی رو گذاشتم و امشب واقعا تصمیم گرفتم بپذیرم زمانش رسیده که یاد بگیرم پیش از وقوع هر ماجرای دردناکی به طور جدی شروع کنم به بریدن.
دلم گرفته. از اینکه شاید در آینده ای نه خیلی دور دیگه اینجا نباشم. از اینکه فکر می کنم شاید خونواده من درست بگن و لازمه از اینجا دل بکنم. از اینجا و از یادگاری های تلخ و دردناکم که در زمان خودشون اونهمه شیرین بودن. چه تلخه یاد آوری شیرینی های اون زمان! دلم حسابی تنگ شده. به نظرم دوباره باید1سر به قبرستون بزنم!.
این دفعه در جواب مادرم سکوت کردم. حس می کنم بعد از بلا هایی که سرشون در آوردم این حق رو دارن که من به این خواستهشون عمل کنم ولی… دلم… خاطره های من آخرین پیوند یواشکی دلم با… یعنی واقعا باید بیخیالش بشم؟ یعنی جدی دیگه تموم شد؟ یعنی حتی در پنهانی ترین زوایای لحظه هام، نیمه شب های دلتنگی، خلوت یواشکی خودم و دلم با خاطره هام، تمامش تموم شد؟ باید بپذیرم این تموم شدن رو؟
خونواده من همه بهم میگن پریسا نگران نباش ما باهاتیم. همه با هم1عمر خاطره توی خونه جدیدت می سازیم1000برابر بهتر از اون لکه های لعنتی. و من فقط آه می کشم و یواشکی بارون چشم هام رو پاک می کنم و این بچه شیطون می بینه و لوم میده که آآآی باز عمه داره یواشکی گریه می کنه واسه…
ببخشیدم اینجا هم اگر نمی گفتم امشب حسابی شب بدی می شد واسم. حالا هرچند چشم هام خیس خیسه ولی حس می کنم سبک تر دارم می نویسم، آه می کشم، می بارم.
نمی دونم چی درسته و من واقعا باید چیکار کنم. اصولا نمی دونم توان ترک اینجا در وجودم هست یا نه. احساس مزخرفی دارم الان. حس سرمای حاصل از تردید و تک موندن سر1 2راهی. پیش از این سر2راهی های بزرگ تر از این هم گیر کردم ولی راستش تک نبودم و این دفعه…دیگه اصلا دلم نمی خواد از همراه های دفعه های پیشم کمک بخوام. واقعا دلگیرم. دلگیر نه عصبانی. به اندازه تمام تلخی خاطره های شیرین دیروز هام دلگیرم امشب.
کاش به1نتیجه درست برسم! کاش دلم رضایت بده از اینجا بِبُرَم و برم! کاش می شد خاطره های من… کاش اصلا وجود نداشتن!.
دلم حسابی گرفته. دلم گرفته خدا! دلم خاطره هام رو می خواد. خنده ها رو، لحظه ها رو، خنده ها رو، خنده ها رو! خدایا برای چی اون لحظه نفرین شده که اولین قدم اشتباهی رو برداشتم تو هیچی نگفتی؟ چرا اجازه دادی حس و دلم رو به هیچ حراج کنم که الان اینهمه درد رو از چشم هام بریزم روی کیبوردم؟ خدایا تو همیشه شاهد همه چیز همه بنده هات هستی پس شاهد خریت های من هم بودی. پس چرا گذاشتی خدای من چرا؟ آخه برای چی؟ تو که امروز ها و امشب هام رو می دیدی برای چی سکوت کردی و اجازه دادی؟ خدایا چطور دلت اومد؟ چطور تونستی؟ با اینهمه مهربونی که همه ازت میگن و من خودم ازت دیدم و دارم می بینم چطور دلت اومد؟ خدایا دلم خیلی تنگه بیا امشب باهام باش. دلم هم دلیت رو می خواد میشه باشی؟ میشه بیایی پایین؟ توی4دیواری فسقلی من؟ میشه دستم رو بگیری؟ میشه شونه هات رو امانت بدی؟ میشه سر بذارم روی شونه هات و ببارم؟ این دیوار از دستم خسته شد از بس سر گذاشتم بهش و خیسش کردم. سفت و سرده. خیلی سرد. خدایا امشب دیوار دلم نمی خواد من شونه می خوام. زیاد طولش نمیدم میشه امشب1کوچولو بیشتر از شب های پیش خدای من باشی؟ زمینت زیاد سرده. دلم امنیت می خواد. بیا بغلم کن. می خوام راحت ببارم. میشه؟ فقط1امشب. خدایا! میشه؟
شاید اینجا رو ترک کنم. همراه خونوادم بشم و برم. همراه دست های برادرزاده کوچولوم که هر بار می خواد متقاعدم کنه دیگه به یادگاری های دیروز فکر نکنم چون اون ها خوب نبودن.
-عمه! ولش کن. اصلا هم خوب نبود. الان خوبه. من برات شیرین کاری می کنم با هم حرف می زنیم خوش هم می گذره.
این بچه رو من1طور بی توصیفی عاشقشم. خلاصه اینکه میمیرم واسه این بچه. و حسابی شرمنده میشم وقتی می بینم این طفلک با این سن و سالش زور می زنه تا من عاقل باشم.
کیبورد بیچاره من دوباره خیس شد. باید تا فاجعه درست نشده خشکش کنم. ممنونم که تحمل کردید. امشب واقعا لازم داشتم بگم. هرچی به مغزم فشار آوردم دیدم واقعا هیچ کسی نیست که دلم بتونه بخواد که باهاش حرف بزنم این بود که اومدم اینجا. اینجا رو دلم همیشه می خواد که توش بنویسم. تمام چیز هایی که دیگه باید یاد بگیرم هیچ گوشی واسه شنیدنش نیست رو می تونم اینجا بنویسم. ممنونم عادل که کمک کردی به اینجا برسم. اگر اینجا نبود من امشب باید با اینهمه حرف نگفته چیکار می کردم. ممنونم عادل به خاطر همه چیز. زیاد اذیتت کردم معذرت. بیشتر سعی می کنم تا خاطرم بمونه. بمونه که چه قدر اذیتت کردم و چه قدر ممنونتم و بمونه که دیگه لازمه کمی کمتر باشم تا پایان های خیلی سیاه دیگه تکرار نشن.
خوب بچه ها حسابی دیره و من حسابی پر حرفم و همین الان سیستمم زنگ نیمه شب رو زد و حالا که پشت سیستم نشستم برم1چرخی توی اینترنت بزنم ببینم محله در چه حاله.
فردا بخواییم یا نخواییم با تمام حوادث روی کولش می رسه و ما باهاش و با سیاه و سفیدش رو به رو میشیم. پس تا رسیدن فردا،
ایام به کام همگی شما.
دیدگاه های پیشین: (7)
مهدی
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 00:15
سلام
با مطلبی با عنوان «ایشون کفار رو نجس نمیدونه!» به روزم.
خوشحال میشم سر بزنید و نظر بدید.

ضمنا اگه با تبادل لینک موافید بهم خبر بدید.
ممنون.
http://mohaymen-fa.blogsky.com
پاسخ:
سلام. حتما سر می زنم. ممنونم از حضور شما.
آریا
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 00:53
سلام پریسا جان
خودت رو اذیت نکن بهتره بری تا یخورده از گذشتت فاصله بگیری عزیز
گفتنش آسونه اما انجام دادنش… …
خوب میفهممت خیلی خوب .
پریسا سخت نگیر داقونت میکنه پریسا
امیدوارم صبحت هرچه زود تر برسه
شاد باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز. رو به راهی؟ چی بگم آریا. حسابی مات اینهمه داستانم. واقعا چه قدر ماجرا توی1زندگی میشه جا بگیره! کاش آخرش به خیر باشه! نمی دونم شاید رفتم. سخته. جا گذاشتن یادگاری هام سخته. دلم رو هم نمی خوام بذارم برم. اینطوری اذیت میشم. ترجیح میدم بتونم دل بکنم. کاش بتونم!
شاد باشی.
یکی
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 01:52
پریسا آریا راست میگه منم میگم ول کن برو. ببین سخته ولی بهتره بری. کسوکارت حق دارن بخوان از اینجا ببرنت بیرون. تا کی میخوای عزای ی مشت ببخشیدا ولی پوشالو بگیری. اون خاطره ها ک بهشون چسبیدی واسه تو ارزش دارن ولی فقط ی مشت پوشالن ک تو الماس میدیدیشون چون دلت گیرشون بود هنوزم گیرشونه. دل بکن پریسا. ولش کن جا بذار برو. با کسوکارت برو باهم خاطره های خوبخوب بسازید. هی اینجارو رمزیش نکن. توضیحم نده. تو مجبور نیستی هیچ توضیحی بهیچکی بدی. دفه بعد بزن بیخیالی تموم شه. پریسا خودتو نفله نکن فردا بهشون بگو موافقی بذار برید معامله کنید. اون خونه هم ک بری باز شادی و خنده باهات میاد. جدی میگم. شادیا باهات میان چون تو لیاقتشونو داری. اینروزا تو زیاد گرفتاری. شاید کسی ندونه ولی اوسکریم همشو از بره هواتم داره خفن. برو دلت قرص باشه. هی پرسیدی خدا چرا گذاشت اوضاعت اینطوری نافرم شه من جوابتو بدم. البت شاید بدت بیاد ولی خدا جلوتو گرفت تو بیخیالی طی کردی. اونقد اخطار و هشدار ک برات فرستاد و از زبون باقی بنده هاش ریختشون سرت. فاز نپرون از جنس از تو بهترون نیستم همرو از همین وبلاگت ملتفت شدم. تقصیر خدا نیست پریسا ک تو امشب رو فرم نیستی. این تقصیر خودته. اون گفت تو گوش نکردی. الانم ک چیزی نشد خب اشتب کردی دیگه. همه اشتب میکنن تو ک اولی نیستی. قیمت اشتبم خب خفنه دیگه. خودتو ول کن. اینروزا تو گرفتاری بگرفتاریات برس. بخودت و زندگیت و دلای دوروبرت و بگرفتاریای دیگت. اون کوچولوتونم عجب باحاله. دستت رسید ی موچش کن جای من. بیا اینجا بنویس باکتم نباشه. منتظرم. فعلا بای

پاسخ:
واقعا به نظرت باید این طوری بشه یکی؟ پوشال. تشبیه جالبی بود. جدی میگم. پوشال.
بله مطمئنم اونجا هم شادی و خنده هست ولی…
اینجا رو رمزی نمی کنم. دیشب عصبانی بودم1چیزی گفتم. اینجا باز می مونه و من تمرین می کنم قوی تر بشم و توضیح بی توضیح.
خدا هست یکی. دستش رو توی سقوت هام خیلی دیدم که مانع نابود شدنم بود. هنوز هم هست. به جرم خطا رفتن هام تماشا می کنه که حسابی دردم میاد ولی دقیقه آخر دستم رو می گیره وسط زمین و هوا نجاتم میده که نیفتم. ممنونشم. خیلی ممنونشم.
تو درست میگی. خدا خیلی بهم راه نشون داد که توی بی راهه گم نشم. من احمق عمدا چشم و گوش هام رو بستم و ندیدم و نشنیدم. تقصیر خودمه. خدا بهم گفت من عمدا نفهمیدم. اشتباه کردم یکی. کاش عاقل تر بودم!
ولی ببین آخه کجای وبلاگ من چیز هایی که تو می فهمی رو نوشته؟ خودم یادم نمیاد. شاید هم باشه. به هر حال من حوصله ندارم برم بگردم پیدا کنم. عجب حوصله داری تو!
ممنونم که اینهمه حوصله داری. ممنونم که هستی. ممنونم که لایقم می دونی شاد باشم. ممنونم از حضورت.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 11:58
سلام. علاوه بر تکرار نظر قبلیم تو پست پیشین این ها رو هم اضافه می کنم.
سوای محبت خالصانه و واقعی که خونواده تون به شما دارند نگرانی های اون ها هم هست که باعث شده از شما درخواست چنینی داشته باشند
اون ها هر قدر هم که بگن استقلال شما رو باور دارند باز هم چنین نیست ابداً چنین نیست اون ها همیشه نگران شما هستند نکنه براتون اتفاقی بیفته و اون ها نباشند که بتونند از شما محافظت کنند پس در نظر داشته باشید اگه پنجاه یا حالا با مثبت اندیشی هفتاد درصد به خاطر خودِ شما میگن بیا بریم هم خونه ما بشو چند درصد باقی مونده برای راحتی خیال خودشون هم هست.
من با رفتن از این خونه که شما هستید مثل آریا و یکی موافقم اما با هر چیزی که استقلال شما رو بگیره به شدت مخالفت می کنم البته این نظر شخصی منه و نه شما ملزم هستید بهش عمل کنید و خدای نکرده نه دیگران باید فکر کنند که من دارم به شما دستوری میدم.
پیشنهاد من اینه که شما باید حتماً از این خونه برید ولی نه طبقه پایین خونه برادرتون بلکه به یک خونه دیگه.
شما هم به عنوان یک نابینا و هم به عنوان یک زن و بالاتر از همه این ها به عنوان یک انسان باید مستقل باشید اون هم در بالاترین سطوح خودش.
در آخر هم میگم که شما هر کاری بکنید اون کار بهترینه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
کامنت با ارزش شما رو امروز دیدم ولی متأسفانه تا این لحظه نتونسته بودم بیام بهش جواب بدم. معذرت می خوام. هشدار به جایی بود کامنت شما. حسابی ممنونم. البته اون ها حق دارن دلواپس باشن. با کارنامه ای که از خودم جا گذاشتم تقصیر چندانی ندارن. ولی کامنت شما حسابی از جا پروندم. سر شب با مادرم1صحبت مفصل داشتم و به احتمال بسیار قوی ادامهش موند برای فردا شب که تمام خونواده1جا جمع هستیم. بهش گفتم من تمام امتیازات الانم رو اگر جای دیگه برم می خوام و به شدت هم می خوام. باید مطمئنم کنید که برد های این2سال اخیرم رو در کنار شما ها از دست نمیدم. مادرم سعی کرد خاطرم رو آسوده کنه ولی من آسوده نبودم و اون بنده خدا هم گذاشت تا باقیش رو همراه باقی اهل خونواده حل کنیم. راستش ما1خونواده کوچیک و جمع و جور ولی خیلی به هم چسبیده ای هستیم. این وسط اگر سرکشی های من نبود همه چیز زندگی ما آهسته و در آرامشی ساکت پیش می رفت ولی نمی دونم چی شد که بین این خونواده من اینهمه نافرمان و سرکش شدم. حالا که کلی ماجرا توی زندگیم پشت سر گذاشتم، زمانی که میشینم1گوشه و به دیروز هام نگاه می کنم، تازه می فهمم این بنده های خدا، مادرم و برادرم و حتی همسر و بچه برادرم رو چه قدر اذیت کردم. خدا ببخشدم. تازه بین خودمون باشه هنوز هم عاقل نیستم. شکلک یواشکی اطراف رو دید می زنم.
امشب بعد از خوندن کامنت شما حس کردم باید هرچه سریع تر حرف بزنم. حرف زدم و توضیح دادم که برای پیشگیری از هر مدل گیر نابجایی من1تضمین سفت می خوام. پیش از هر عملی اول مطمئنم کنید که من چیزی از دست نمیدم. گفتم من می خوام هر جا که رفتم خودم باشم. حتی در کنار شما. و گفتم که باید1طوری، هر طوری خودتون می دونید این اطمینان رو بهم بدید و اعتمادم رو به این مسأله سفت کنید. نمی دونم چه جوری این شدنیه ولی منتظرم. فقط منتظرم و امشب از ته دل از خدا خواستم و باز هم می خوام که هرچی خیر و صلاحه همون بشه. اگر به خودم باشه ترجیح میدم هیچی عوض نشه ولی اگر واقعا صلاح در اینه، تا خودش چی بخواد. اما این تضمینه رو حسابی می خوام تخفیف هم نداره.
باز هم ممنونم از هشدار بسیار به جا و به موقع شما. خیلی کمک کرد خیلی زیاد.
نظر شما برای من خیلی با ارزشه. شما1دوست هستید. دوستی که حواسم رو درست سر وقت جمع نکته بسیار مهمی کرد. ممنونم. به خاطر همه چیز. به خاطر لطف و حضور و آگاهی دادن و همه چیز ممنونم.
ایام به کام شما.
حسین آگاهی
یکشنبه 1 شهریور 1394 ساعت 18:28
سلام. من این بار یک هدیه براتون آوردم.
شاید شما دیگه البته یادتون نباشه ولی من عادتمه وقتی دنبال یک چیزی که میخوامش می گردم محاله تا بهش نرسیدم یا واقعاً مطمئن بشم رسیدنش واقعاً محاله ولش نمی کنم.
من تقریباً پارسال همین موقعا یک آهنگ تو وبلاگم گذاشته بودم که شما ازم خواسته بودیدش و من لینکش رو برای شما فرستادم ولی هر دومون می دونستیم آهنگ، کامل نیست و هر قدر دنبالش گشتیم نتونستیم کاملش رو پیدا کنیم.
قرار گذاشتیم هر کس پیدا کرد به اون یکی خبرش رو بده.
حالا من تونستم کاملش رو پیدا کنم.
لینک دانلودش رو میذارم اگر هم به هر علتی دانلود نشد بگید تا در دراپباکس آپلودش کنم؛ حالا دیگه قطعاً می تونم بهتون آهنگ رو برسونم؛ چون همین الآن از کامپیوترم در حال پخشه. اینم لینک دانلودش:

http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اتفاقا یادمه و حسابی گشتم. چندین بار هم پیداش کردم و از چندین و چندین جا گرفتمش ولی همه نصفه بود واسه همین هم خبر ندادم. این عالیه! کاش بشه دانلودش کنم! خیلی دلم این آهنگه رو می خواد. حس می کنم خود خودمم که وقتی حسابی گیر کردم با خود خود خدا حرف می زنم. اشک هایی که اولین بار سر شنیدن اون آهنگ نصفه باریدم به نظرم از جمله خالص ترین اشک هایی بود که توی زندگیم به درگاه خدا و از ته دل به درگاه خدا و در اون لحظه فقط به درگاه خدا ریختم.
ای بابا سیستم بی معرفت! نگرفتش! میرم دوباره سعی کنم.
ممنونم از اینجا تا آسمون.
امیدوارم موفق بشم!
شاد باشید.

همین الان تونستم دانلودش کنم دلم نیومد صبر کنم دفعه بعد بگم چه قدر شادم از بابتش و چه قدر ممنون! ممنونم. ممنونم خیلی زیاد.
برم گوشش بدم. دلم واسه خدا تنگ شده.
ایام به کام شما.
آریا
دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 00:58
سلااام پریسا جان
کجاااییی بیااا دیگه
آآآهااااااااییییی پریسااااااااا
شاد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
یعنی این انصافه که من1عالمه بنویسم بعدش به جای ثبت لغو رو بزنم تمامش بپره؟ شکلک اخم هام داره زمین رو جارو می کنه از بس عصبانیم الان.
بیخیال حال ندارم بیشتر از3ثانیه عصبانی باقی بمونم خندم می گیره.
من همین طرف ها هستم عزیز فقط بی صدا. اتفاقا دلم پرحرفی از جنس بی سر و ته گفتن های اینجا رو می خواد ولی… باید1موضوع بی دردسر که بی دردسر باشه پیدا کنم و حرف بزنم بزنم بزنم آخجووون پرحرفی!
خلاصه اینکه من هستم. ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 23:19
سلاام عزیز
بیا حرف بزن بیا پریسا
هر قدر دوست داری حرف بزن تو دلت نریز خواهش میکنم با خودت این کارو نکن
در مورد اون جریان جسمیت به پزشک برو لج باز نباش
اگر داداش آریا برات مهم هستش لج بازی نکن
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلام آریاجان.
البته که برام مهمه. مگه میشه جز این باشه؟
پیش پزشک هم رفتم عزیز. حل میشه. بلاخره از رو میره درست میشه.
حرف. آره خیلی دارم ولی… باید1زبون واسه گفتنش پیدا کنم که فقط خودم ازش سر در بیارم و شما ها. خخخ.
مشکلی نیست آریاجان همه چیز رو به راهه.
ممنونم که هستی.
شاد باشی از حال تا همیشه.