دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بلاخره،

سلام به همگی.
هیچی بابا اومدم سلام کنم.
وای بچه ها خوابم میاد. یعنی خواب که نه. به نظرم رسما دارم میمیرم. دیروز و دیشب از بس سنگین گذشتن خیال می کردم تموم نمیشن.
بلاخره انجام شد. وای که چه سخت بود! بیچاره شدم تا تموم شد. البته تموم که نشد تازه گیر شروع شده. ولی باقیش با اهل فنه. من که علم مقابله با عواقبش رو ندارم باید اون هایی که بلدن مواظب باشن که شکر خدا امروز صبح، یعنی پیش از صبح اطلاع دادن همه چیز تحت کنترله و به چشم های داقون من فرصت لالا کردن و به اعصاب منقبضم مجال آزاد شدن دادن. خدا رو شکر!.
تحملش ساده نبود. حتی برای خودم. داشتم دق می کردم. کمتر لحظه ای اندازه اون لحظه ها دلم می خواست سر بذارم روی شونه شنونده مات و وا رفتهم که با شنیدن داستانم مثل مجسمه مرگ شده بود و هر لحظه با هر جمله که ازم می شنید مات تر و وا رفته تر می شد و از ته دل بزنم زیر گریه. از ته ته دلم بزنم زیر گریه و تمام این2سال رو با تمام جونم گریه کنم. خیالم نبود حرفی یا دلداری بشنوم یا نشنوم. همون اندازه که مطمئن می شدم طرف شکستنی نیست و اون قدر سفت هست که بتونه تکیهم رو تاب بیاره برام بس بود. ولی…
نمی شد. نکردم. عوضش فقط حرف زدم. آهسته و بدون تغییر لحن و1نفس حرف زدم. دست هایی که توی دست هام بود سرد شدن، داغ شدن، لرزیدن، خیس عرق وحشت شدن، یخ کردن، آتیش گرفتن، مشت شدن، سست شدن، و من فقط آرامشی که اصلا نداشتم رو بهشون منتقل می کردم و حرف می زدم. حرف می زدم و باز هم حرف می زدم. حتی زمانی که از سریع تر و عمیق تر شدن نفس هایی که می شنیدم همه چیز رو توی دلم یواشکی به خدا سپردم هم متوقف نشدم. دیگه توقف خطرناک بود. باید تا آخرش می رفتم.
رفتم.
همه چیز رو گفتم. نمی خوام توصیف کنم چه لحظه های تاریکی بهم گذشت چون بلد نیستم. فقط اینکه خیلی بد بود خیلی.
التهاب زیاد شد و زیاد شد و زیاد شد و آخرش با1عربده بلند و کشیده و وحشتناک تخلیه شد.
سکوت کردم و در برابر اون توفان دردی که درست در مقابلم شاهدش بودم بی توقف و بی لرزش فقط دست های مشت شده و آتیش گرفته توی دست هام رو فشار می دادم.
دلم می خواست من هم می تونستم عربده بزنم. این آتیش رو همه اجازه داشتن از دردش هوار بزنن جز من! از همون لحظه که شروع می شد اجازه آخ گفتن ازم گرفته شد و بعدش دیگه کسی نبود تا این حکم رو لغو کنه. حالا من با ظاهری غمگین ولی آروم داشتم به تخلیه درد یکی دیگه کمک می کردم در حالی که توی دلم بهش حسودیم می شد. هنوز هم حسودیم میشه. دلم می خواد یکی از اون عربده ها که دیشب شنیدم رو من هم بزنم. آخ که اگر می شد!
به نظر خودم افتضاح وحشتناک بود ولی همه شاهد ها بر این عقیده هستن که ما بهت نگفتیم ولی منتظر نتیجه خیلی بدی بودیم و واسه همین همه جوره آمادگی مقابله با هر چیزی رو داشتیم. تمام تمهیدات هم درست پشت این در منتظر اجرا بودن. به خیر گذشته.
ترکیدم.
-به خیر گذشته؟ به خیر گذشته و کوفت. واقعا متوجه نیستید؟ ممکن بود یکی این وسط از شدت التهاب و فشار بمیره. اگر تحمل نمی کرد تمهیدات شما به چه دردی می خوردن؟ شما ها خطر این ریسک رو می دونستید و به من نگفتید؟ واقعا تصور نکردید اگر اتفاقی می افتاد و جبران نمی شد من بیچاره باقی عمرم رو باید چه جوری سپری می کردم؟ شما ها فکر نکردید اگر لازم بود عقبش بندازیم باید1غلطی می کردید تا الان این صحبت پیش نیاد؟ فکر نکردید اگر طوری می شد خودتون جواب دل و وجدان خودتون رو چی می دادید؟ با خودتون گفتید خوب تا اینجاش تقصیر این پریسا بود از اینجاش هم هرچی بشه تقصیر اینه دیگه درسته؟ آره خوب می خواست اینهمه فشار درست نکنه الان هم این موجودیت درب و داقون رو به روی ما به خاطر تقصیر های این پریسا ضعیف بود و آخرش هم خودش عمدا1بلایی با کلامش سرش در آورد که …
شاید حس ناکامیم در تخلیه درد خودم بود که برای فوران کردن1بهانه پیدا کرده بود و از روزنه این بهانه شعله می کشید. صدام می رفت بالا و بالاتر. اون قدر بالا که1دفعه حس کردم گلوم می سوخت و2تا دستی که شونه هام رو چسبید. برنگشتم ببینم کیه. می شناختمش. اون2تا دست رو اگر توی قبر هم باشم به محض تماس با جسمم تشخیصشون میدم.
-بسه. دیگه بسه. چیزی نیست. کسی نمیمیره. هیچ کسی هیچ طوریش نمیشه. من چیزیم نیست. کاملا هم زنده ام. دیگه بسه. دیگه تموم شد. تموم شد.
تحمل من هم درست در همون لحظه تموم شد. اشک. این اشک های مزاحم که وقتی راهشون باز میشه دیگه بند نمیان. آخ خدا چه خسته بودم و چه دلتنگ واسه این کابوس عزیز!

-تو هیچ کسی رو با هیچ کلامی خلاصش نمی کنی. تو از هیچ موجودیتی با هیچ کلامی خلاص نمیشی. بسه. چیزی نیست. امنه. همه چیز امنه. به جای من آب میوه بخور چون اولا من ازش بدم میاد دوما تردید ندارم1چیزی قاطیشه که الان تو بیشتر از من لازمش داری.
از صدای آخ یواشکی و ناراضی یکی از شاهد های ماجرا فهمیدم که این دریافت کاملا درست بوده ولی دیگه نه حالش رو داشتم نه زورم می رسید که درگیر بشم. از این گذشته وحشتناک تشنهم بود.
-بیخیال زهر که قاطیش نیست من تشنهمه. آخ چه چسبید!.
همه می دونستیم که شب سنگینی در پیشه و بود. بین خواب و بیداری التهاب اتفاق همه رو از جا پروند و من هم یکی بودم از اون همه.
تا دم صبح وحشت روانمون رو جوید و اعصابم مثل فنری که جمعش کرده باشن به شدت آماده1اتفاق وحشتناک غیر قابل جبران بود. من بودم. درست وسط حادثه ای که با چه عجزی از خدا می خواستم پیش نیاد. اون دست ها باز هم توی دست هام بودن و این بار کاملا سست! سرد!بی حس!.
-خدایا خدایا تو این کار رو نمی کنی. تو این کار رو نمی کنی. نمی کنی! خدایا به هر چیزی که توی آفریده هات برات پاکه، خدایا…
اون دست ها همچنان سست بودن و سرد. و من همچنان ملتهب بودم و در حال زمزمه. با خدا و با صاحب دست هایی که مطمئن بودم چیزی از التهابم رو نمی شنید.
دردسرتون ندم. دم صبح بود که اوضاع رفت به طرف رو به راه تر شدن و یادم نیست چه قدر طول کشید که مطلع شدم و شدیم که خطری نیست.
خدایا از بس دوستت دارم نمی دونم چیکار کنم. من باید بر می گشتم به زندگی روزمره. اوضاع رو به راه بود و من به این کار مجاز بودم. ولو شدم بین دیوار های امن و سفت خونه. خونه خودم. چه قدر دوست دارم این1وجب جا رو!
روز که بالا اومد1زنگ به مادرم زدم و مطمئن شدم و مطمئنش کردم که حالش خوبه و من هم خوبم و همه چیز آرومه. بعد1زنگ زدم به1دوست بسیار عزیز که این اواخر حسابی نگرانشم ولی از اونجایی که حس می کنم فاصله ها رو بیشتر می پسنده ترجیح میدم خیلی نزدیکش نباشم و از دور تماشا کنم. خواستم بخوابم دیدم نمی تونم.
-حالا چی میشه؟!
این سوال که حالا مهلت پیدا کرده بود و با تمام وسعتی که ازش می شناختم، تمام ابعادش که ازش می ترسیدم رو با تمام توانش می کوبید به دیواره های فشار دیده و دردناک ذهنم.
اگر2دقیقه دیگه با چشم های بسته بی حرکت می موندم یقینا دیوونه می شدم. 1دفعه به شدت از جا پریدم که بلند شم و آخم رفت هوا. تازه فهمیدم تمام جونم درد می کنه. نمی دونم دیروز و دیشب چه مدلی پا می شدم و می نشستم که این مدلی شدم. خلاصه خواب بی خواب. دیدم این مدلی پاک روانی میشم از فکر و خیال بلند شدم زدم به تمیزکاری آشپزخونه در همی که این چند روز کمتر بهش رسیده بودم. کار که تموم شد، با چندتا تلفن و پیام از ادامه امنیت در اطرافم مطمئن شدم، چند بخش از کتاب آریا رو خوندم و چند لحظه ای به این فکر کردم که چرا دختر های توی این داستان ها رو کسی تربیت بهشون یاد نمیده که مثل کم توان های ناسازگار ذهنی رفتار نکنن. به نتایجی رسیدم که ترجیح میدم اینجا ننویسمشون. الان هم در خدمت شما دارم پر حرفی می کنم.
این جناب یکی که خوشش نمیاد من بهش بگم جناب توی کامنت ها گفته بود هر زمان این امتحان رو دادم بیام چگونگیش رو اینجا براش بگم. گفته بود پراکنده و بی سر و ته هم شده بگم خودش سر در میاره من هم اومدم گفتم. حالا یکی بیا2روزی مشغول شو هرچی دلت می خواد از این آسمون ریسمون های من کشف کن.
وااای مثلا اومده بودم فقط سلام کنم.
عه! اصلا وبلاگ خودمه. شکلک دست پیش گرفتم پس نیفتم. شکلک گارد گرفتم آماده ایستادم1دسته علفی چیزی پرت کنم در برم و بیشتر آماده در رفتنم تا علف پرتاب کردن. شکلک از خستگی دارم پرپر میشم ولی نمی تونم بخوابم.
حس مسخره ایه. دلم می خواد بزنم بیرون. هم هوا گرمه هم من عجیب خسته هستم هم بهانه ای نیست توی این هوا برم بیرون. اگر تنبلیم اجازه بده امروز عصر میرم دنبال خرید هندزفری بلوتوث. اگر کاری نکنم افکار تاریک محوم می کنن. باید برم بیرون. باید بیدار باشم. باید بلند شم. باید باشم. من پریسا هستم. کسی که قهرمان هیچ داستانی نیست و نمی خواد باشه. هیچ داستانی جز داستان زندگی خودش.
باید قهرمان بشم. من باید در داستان زندگی خودم قهرمان بشم. 1قهرمان محض. 1برنده بی قید و شرط.
ایام به کام همگی شما.
دیدگاه های پیشین: (7)
آریا
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 01:09
سلام بر پریسای عزیز
وای پریسا عجب لحظه ی وحشتناکی رو گذروندی
خسته نباشی میدونم حسابی روحت خسته هستش
وای پریسا این کتابم داقون بود ببخشید نخونده بودمش متاسفم
شرمنده ات شدم
انشا الله کتاب بعدی جبران میشه خخخ
شاد باشی

پاسخ:
سلام آریا جان. چطوری؟ سخت بود ولی گذشت. شکر خدا به خیر گذشت. ولی به جان خودم تلافیش رو سر این شاهد های دیوونه در میارم. حالا ببین کی گفتم.
کتاب. خدا نکنه شرمنده باشی عزیز. این هم1مدلشه دیگه. با اینهمه گرفتاریت کتاب هم به من می رسونی. خیلی هم ممنونتم. ممنونم که هستی آریا. راستی چرا دیگه توی محله نمی بینمت؟ شهروز آخرین نوار قصه رو گذاشته.
شاد باشی.
یکی
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 01:20
هی دو روز تموم شد نشد نمیدونم ولی گفتی 2 روز گفتم 2 روز بشه. ولی هی 2 روز لازم نبود من همون اول ک خوندم تا بیخشو فهمیدم. عجب بوقی بودن اینا. اگه چیزی میشد اینا باید کدوم بیابون درمیرفتن. ول کن تقصیر تو نبود. ولی هی بلاخره گفتی تموم شد رفت. بنظرم الان زهوارت کامل دررفته حال نداری. حق داری. اینچیزا خیلی سخته. تو ک 2 سره سختت بود. ولی تموم شد رفت دیگه بقیشم خودش میره. نترس چیزی نمیشه. اگه تا الان چیزی نشده دیگه نمیشه. پس راحت باش

پاسخ:
سلام یکی. ببینم این2روز2روز داستانش چیه من نفهمیدم؟ شکلک تعجب همراه خاروندن کله بی اختیار از شدت تعجب و تمرکز و از این چیز ها.
راست میگی الان حسابی بریدم اصلا حال ندارم یکی. این وسط تقویت منفی هم میشم. یعنی به جای ترمیم احوالم پشت سر هم به موارد حالگیری برخورد می کنم و هیچ خوشم نمیاد. آخ یکی دلم سبکی و از اون خنده های راستکی می خواد. دلم شلوغی می خواد که افراد تشکیل دهندهش از اذیت کردنم تفریح نکنن. برام تقریبا یقین شده از حرص خوردنم تفریح می کنن. شاید خودشون واقعا این رو حس نکنن ولی واقعا اینطوریه. زمان هایی که عصبانی نمیشم انگار اصرار دارن حرصم بدن بعدش انگار خیالشون ناخودآگاه راحت میشه. درک نمی کنم یکی. خسته شدم از این بازی ها. کاش این طوری نبود!
بیخیال.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 11:43
سلام. خسته نباشید خیلی خیلی زیاد.
این دو سه روزه اینترنت نداشتم دل تو دلم نبود ببینم چی میشه هر چند به موفقیت شما ایمان قلبی داشته و دارم.
این که از سر گذشت اما با شما در مورد بی فکری اون ها موافقم.
ولی به هر صورت تموم شد.
بازم میگم خسته نباشید.
اما یک مطلب چون مطمئن شدم نابینایان زیادی از این جا رد نمیشن که حرف من رو توهین به خودشون تلقی کنند می نویسم البته شاید زمانی جای دیگه هم بگم ولی به هر صورت فعلاً این جا اولین مکان اینترنتیه که من میخوام این نظرمو که حاصل لا اقل ده سال فکر من هست و کم و بیش با بقیه هم که شرایط مشابه من رو از سر گذروندند مطرحش کردم موافق بودند این جا به زبون بیارم. نمی دونم شما چه تلقی از این حرف داشته باشید ولی امیدوارم ناراحت نشید و اگر هم باهاش موافق نیستید توهین به خودتون تلقیش نکنید چون مستقیم به نابینایی بر می گرده؛ از این لحاظ مطمئنم که درک می کنید چون من و شما هر دو نابینا هستیم.
اما بعد از این همه مقدمه میرم سراغ اصل مطلب:
نابینایی و در کل تاریکی، جدایی به همراه داره یعنی خواه ناخواه دنیای ما از دیگران جداست و چه باور کنیم و چه نه این باعث میشه مشکلاتی برای ما پیش بیاد؛ شاید حتی خودِ ما به ذهنمون هم نرسه که به وجود اومدن این مشکل به نابینایی ما مربوط میشه اما نود درصد مشکلاتی که برای ما پیش میاد ناشی از نابینایی و جدایی دنیای ما از دیگرانه.
دیگران هر کاری هم بکنند نمی تونند ما رو درک کنند و وای به حال روزی که دیگران بفهمند ما با وجود نقصی که داریم تونستیم بدون نیاز به اون ها کارهامون یا حتی بخشی از اون ها رو انجام بدیم دیگران تا وقتی ما رو دوست دارند و می فهمند یا سعی می کنند بفهمند که شخصیت مقبول اون ها باشیم یعنی بهشون نیاز داشته باشیم همین که به استقلال قدمی نزدیک بشیم فاصله های دیگران شروع میشه و به دنبالش دشمنی ها میاد.
اون وقته که دیگران از خنده ما ناراحت و از عصبانیت و حرص خوردنمون خوشحال میشن.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخ از بی اینترنتی که من اصلا دلم نمی خواد گرفتارش بشم. بد وابسته شدم. کاش واسه شما هم دیگه پیش نیاد!.
ممنونم از اطمینان محبت آمیزی که به من داشتید دوست من. خداییش خودم1درصد هم این حس مثبت رو به خودم نداشتم. حالا که گذشت ولی داشتم از ترس قبضه روح می شدم.
بله تموم شد و اون ها حسابی اشتباه کردن. اما بعدش شنیدم که حسابی توبیخ شدن. جریمه هم شدن. دلم حسابی و کاملا محسوس خنک شد.
شکلک بدجنسی در ابعاد گسترده.
در مورد نظری که داشتید. آخ خدای من چنان سبک شدم که حس می کنم الان میرم بالا. اگر بدونید چه قدر با شما موافقم! پیش از این خیال می کردم این ذهن بیمار خودمه که به همچین باوری رسیده و الان که شما این رو گفتید فهمیدم فقط من نیستم که به این نتیجه هرچند تأسفبار ولی درست رسیدم و خیالم راحت شد.
بله درسته. مدت هاست که حس کردم عزیز های ما شاید واقعا بدون اینکه خودشون بدونن، ما رو دردزده ترجیح بدن. هر کدومشون به1شکلی. مثلا خونواده ها با اینکه خیلی عزیز و خیلی خوب هستن ترجیح میدن ما وابسته باقی بمونیم تا بتونن از خطر های اطراف حفظمون کنن. توضیحشون دقیقا اینه. اون ها بد ما رو نمی خوان ولی این افتضاحه. حس می کنم همه اون هایی که در اطراف ما هستن و به نوعی در زندگی ما نقش مثبت دارن، بدون اینکه حتی بدونن ترجیح میدن همچنان گرفتار و تکیه گاه لازم باشیم. زمانی که به این یقین رسیدم چنان دلم گرفت که تا دم صبح گیج این دریافتم بودم. پیش از اون شب حسابی با خودم می جنگیدم که اشتباهه ولی وقتی یکی از همون عزیز هایی که همچنان عزیزه و همیشه هم عزیز خواهد بود بدون اینکه حواسش به مفهوم جمله ای که ازش شنیدم باشه بهم گفت که… بگذریم. اون لحظه فقط خندیدم و هرگز بهش نگفتم باقی اون شب رو چه بد سپری کردم. حس می کردم به ذهنم باختم. به نظرم یکی توی سرم می گفت حالا دیدی؟ تو پریسا تا زمانی به چشم میایی که درد داری. که گریه می کنی و لازمه یکی دلداریت بده. که داقونی. که عادی نیستی. از اون شب خیلی نگذشته ولی من برخلاف انتظار خودم خیلی سریع دارم از شوک این نتیجه گیری در میام.
بله باور کردم و دارم حذمش می کنم ولی نمی فهمم چرا اینطوریه. آخه چرا؟ من خودم هیچ عزیزی رو دردزده نمی خوام. اگر ببینم پر شکسته ای که پر های زخمیش رو درمون می کردم حالا داره بالا می پره به خدا کلی هم ذوقزده میشم. پس چرا اون دل های مهربون و اون دست های گرم و با محبتی که در زمان افتادن ها کمک می کنن بلند شیم وقتی تونستیم سر پا بمونیم سرد و سرد و سرد میشن؟ شما درست میگید و متأسفانه هیچ راهی واسه نفی این واقعیت تلخ ندارم. کاش این طوری نبود! کاش زمانی این اصلاح بشه! کاش!
ایام به کام شما.
آریا
شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 13:39
سلام عزیز
کتاب. نه عزیز منکه میزارم باید هواسم باشه که با سلیقه ات مچ باشه
محله وای دوست دارم بیام اما وقت…..
.. این روزا خیلی گرفتارم محله هم خیلی شلوغه بیام دیگه برگشتنم با خداست وای شهروز خخخ
نبودم تقسیرهشهروزه خخخ اثلن کل گرفتاریام تقسیره شهروزه خخخ
آخیش یه خورده آروم شدم ببخشید پریسا که همش بلاگت رو با چرت کامنتام به هم میریزم ببخشید
شاد باشی

پاسخ:
سلام آریاجان.
هرچه از دوست رسد نیکوست. از قدیم می گفتن اسب پیشکشی رو که دندونش رو نمی شمرن. نهایت محبتته که وسط گرفت و گیر های خودت به فکر کتاب خوندن من هم هستی. ممنونم ازت.
وای آریا ترکیدم از خنده وقتی تفسیر شعر شهروز رو که نوشته بودی خوندم. عجب خندیدم امروز از دستت! تقصیر شهروزه ایول همینه. طفلک شهروز اینجا نیست ببینه چه خبره.
کامنت های تو اصلا چرت نیستن آریا. باورت نمیشه زمان هایی بوده که فقط کامنت های تو تونست کاری کنه که بخندم. حال روحیم رو بیخیال اوضاع جسمیم چنان وحشتناک بود که روانم رو کامل می پاشید و1دفعه با خوندن کامنتت تمام حال بدم یادم می رفت و می زدم زیر خنده و بعدش حس می کردم هنوز میشه تحمل کرد. تا زمانی که میشه خندید پس میشه تحمل کرد. هر مدلی دلت خواست اینجا بنویس و خیالت جمع باشه. فقط به آب زرشک هام دستبرد نزن باقیش حله.
شاد باشی آریا خیلی خیلی شاد.
آریا
یکشنبه 1 شهریور 1394 ساعت 00:37
خخخ تفسیر شعر شهروز خخخ خودم یادش میوفتم خندم میگیره خخخ
بابت کامنتام لطف داری عزیز
وقتی آبجی صدات زدم مطمئن باش برام با آبجی های هقیقیم هیچ فرقی نداری. و اینو بدون عزیزام تو 24 ساعت زندگیم نقش دارن و همیشه به یادشونم ویرایش کردن کتاب برات برام زحمت نیست لذت بخشه
دوست دارم خوشحالت کنم دلم میخواد برای ساعتی هم شده سرت رو با کتاب خوندن گرم کنی تا افکار سمی و آزار دهنده دست از سرت بر دارن
.
نه نشد دیگه باید سر آب زرشکات به توافق برسیم
خخخ ماجرای آب زرشکات مثل دعوای ایرانو امریکا شده خخخ
بیا پریسا ی نشست باهم داشته باشیم تو وزیرت رو بفرست منم وزیرمو میفرستم تا سره آب زرشکات به توافق برسیم خخخ
راااستی شعر بزار برات تفسیرش کنم خخخ
شااد باشی

پاسخ:
دیگه نمی دونم چی بگم جز اینکه شرمنده اینهمه لطفتم. کاش می شد به تلافی دل مهربونت کاری کنم واسه سبک شدن گرفتاری های این اواخرت! ولی کاری نمی تونم کنم جز دعا. آریا! من به دعا، به خدا، به اجابت معتقدم. حتی اگر از طرف سیاه دل و سیاه کارنامه ای مثل من باشه. خدا به تلافی تمام سیاه کاری های من خوبه. پس دعا هام رو می شنوه. دعا می کنم آریا. دعا می کنم. همیشه و همیشه برای خودت و دلت دعا می کنم.

آآآییی نه آب زرشک هااام. نخیر اصلا هم وزیر نمی فرستم مطمئنم وزیرم همه آب زرشک هام رو می خوره. خودم میام پای بحث که بتونم سرت رو گول بمالم. شکلک خنده مدل ابلیسی.
شعر. عمراً. اگر از شدت استعداد بترکم شعر نمی ذارم با تفسیر های بی بدیلت این مدلی درش بیاری. وای خداجون آریا دارم میمیرم از خنده از اون خنده ها که بند نمیاد. دیگه نمی تونم بنویسم ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 1 شهریور 1394 ساعت 22:46
نه پریسا به خودت این طور نگو تو دلت سیاه نیست باور کن قبلا هم بهت گفتم اینطوری نگو ناراحت میشم
قلب مهربونت مثل آب چشمه زلاله
. خوشحالم که تونستم بخندونمت
شاد باش تا همیشه

پاسخ:
کاش خدا هم باهات موافق باشه آریا. واقعا گاهی حس سیاهی اذیتم می کنه. کاش خدا کمک کنه شفاف تر باشم!
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 3 شهریور 1394 ساعت 00:47
سلااام بازم که دیر کردی پریسااا
حقت نیست تنبیهت کنم رمان پلیسی ای که برات آماده کردمو بهت ندم هااان
هععععییی بسوزه این دل که بدی تو کارش نیست
خخخ
از لینک زیر کامنتم دانلودش کن امیدوارم خوشت بیاد
اسم رمان مَحیا
امیدوارم خوشت بیاد
شااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/mahya.rar
پاسخ:
سلااام آریای عزیز.
آآآییی نه کتابم رو بدههه! به جان خودم الان هم که اومدم سریع باید برم یعنی می خوام بگم نمی شد بیام. آخجون کتاب! آخجون پلیسی! آخجون شکلک بشکن زدم رفتم واسه دانلود. آخجون آرشیو کتاب تایپی های من از مال محله بزرگ تره چون تو1عالمه کتاب به من دادی که توی محله نذاشتی!
ممنونم آریا. این کلمه تکراریه ولی ممنونم آریا.
شاد باشی تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شرح هجر خورشید

به خوابِ خاک، در تشهیع خورشید،
میان سینه ام اندوه جاوید،

فرو در خویش، خاموش و شکسته،
به شام اندر، به کام درد، تبعید،

حدیث شامگه، در دفتر من،
سرشکی سرخ، در چشمم درخشید،

یکی از مرغکانِ تیرخورده،
نهان در بغض، از آئینه پرسید:،

که در خاموشیِ خونینِ آن جنگ،
در آنگه کآسمان، خاموش بارید،

به گاهِ نعره های شب پَرَستان،
همان گاهی که جان بر خویش لرزید،

بر آن بارو که سر بر آسمان داشت،
در آن ساعت که خصم از خویش ترسید،

سحر، تنها میانِ شامگه بود،
نگاه عشق، جز دهشت نمی دید،

در آن گاه نبرد و خشم و نفرین،
زمان، زین قصه ی خامُش چه بشنید؟،

دل آئینه بی آواز، بشکست،
به ناگه، بغض من غمناک، ترکید.

طنین ناله ای سوزان و پنهان،
میان روح بی آرام پیچید.

حدیث عشق را انجام این بود،
زمان، پرواز صبح از خاک را دید.

از آن بارو سحر آرام پر زد،
دمی بر خاک، نوری سرخ، تابید.

هوای سینه ام کوهِ شرر بود،
دلم با دفترم یک باره تفتید.

میان دیده ی ناباور من،
سحرگاهان به قلب خاک، خوابید.

شبانگه بود و اشکی همچو آتش،
به جانم شعله های خشم رویید.

سحر رفت و شبانگه شادمان شد،
به اشکِ صبحخواهان شام خندید.

نوای تلخ و دردآلود ققنوس،
من و خاموشیِ تاریکِ تردید.

چه دردی دارد امشب سینه ی من،
چه سوزی داشت, شرحِ هجرِ خورشید!.

دیدگاه های پیشین: (14)
آریا
شنبه 24 مرداد 1394 ساعت 11:44
سلام پریسا جان
مثل همه ی نوشتهات عالی و پر معنا بود
ممنونم عزیز
شااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/fereshtehman.rar
حسین آگاهی
شنبه 24 مرداد 1394 ساعت 12:03
سلام.
واقعاً باید سخت باشه که رفتنش به شعر در اومده.
متأسفم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
یکی
شنبه 24 مرداد 1394 ساعت 12:03
هی من دیشب منتظر بودم. اگه تاریخای وبت درست باشن اینو باید دیروز می زدی یا دیشب. فک نکنم کسی بدونه ک دیشب شب سختی داشتی. تازه باید ب ی داقونم بری هرچی شده بگی. پریسا من متاسفم. نمیدونم چیکار میتونم بکنم ک تو اینهمه دردو تحمل نکنی. میخوای جات بهش بگم? شاید آسونتر بفهمه. خوب میخوام بگم ما زبون همو بهتر میفهمیم. ملتفتی ک چی میگم. شعرت قشنگ بود. اگه اونا ک اونطرفن راستیراستی ب هرچی ما میکنیم آگاه باشن الان تو حسابی زیر نظری. میدونی چرا? چون تو خیلی عزیز بودی و من میدونم هنوزم عزیزی. پس تا میتونی خودتو کمتر اذیت کن ک عزیزای تماشاگر کمتر اذیت بشن. ملتفتی ک چی میگم. هی اگه من سوال کنم ج میدی? من میپرسم اگه خواستی بگو. اینارو از وبت نتونستم بفهمم. امسال سال چندمه. روز بود یا شب. خودم احتمال میدم شب ولی عشقم دبه کرده بپرسم. خیلی خیته ولی دلم خواست بپرسم. پریسا بازم بنویس من همرو میخونم. درباره اون قضیه هم جدی گفتم. اگه بخوای من حاضرم جات حرف بزنم. دیر نکن پریسا بیا اینجا بازم پست بذار منتظر بعدیشم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی جان. باید5شنبه شب می زدم. نشد. ممنونم تو محبت داری کاملا هم می فهمم چی می خوایی بگی ولی کار تو نیست خودم باید درستش کنم. خودم با همراهی افراد آشنا. تو ناشناسی و این شدنی نیست مخصوصا در این موقعیت منفی.
یکی! اگر من عزیز بودم پس چرا… از ته دلم تقاضا می کردم ولی… یکی! من چیکار باید می کردم که نکردم؟ دیگه هیچی از دستم بر نمی اومد.
شب بود. رفته داخل3سال.
می فهمم چی می خوایی بگی. ممنونم که هستی یکی.
ایام به کامت.
آزاد
شنبه 24 مرداد 1394 ساعت 18:19
سلام دوست ارجمند .
بسیار عالی سرودید
جای تقدیر و سپاس بسیار داره … این اثر ماندگار و نفیس

پاسخ:
سلام دوست سفید من.
ممنونم از محبت شفاف شما. امیدوارم همیشه زیر پرچم خدا از هر گزندی در امان باشید.
ایام تا همیشه ایام به کام شما.
شفق
یکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 07:55
چرا تنها گذروندیش پریسا. خرجش فقط یک تک بود. تو که میدونستی اون شب عوضی در اون احساس عوضی تنها نیستی و خیلیا باهات مشترکن. یکیش خود من. بدادم نرسیده بودی الان گوشه تیمارستان خاک میخوردم یادت که هست. ما خیال کردیم تو رفتی اردوی بچه هاتون. چرا اون تکو ننداختی پریسا چرا

پاسخ:
چرا باید مینداختم؟ که چیکار کنید؟ زمانی که این آتیش به شدت شعله ور بود شما ها نبودید. خودم بودم و خودم. حالا تک بزنم که چی بشه؟ نه ممنون. لازم ندیدم. بعد از این هم لازم نمی بینم.
شفق
یکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 22:36
تا کی میخای بجنگی هان؟ تا کی میجنگی؟ تا کی میجنگی تا کی هان؟ تا کجا میخای بری؟ تا کجا میخای بری هان؟ اعصابمو خورد کردی با دیوونگیای اعصابخوردکن عوضیت. من بت چی بگم هان؟ چرا بس نمیکنی هان؟ خستم کردی پریسا. تموم کن. تموم کن دیگه تمومش کن. دیگه بسه. دیگه اجازت نمیدم ادامش بدی. دیگه اینطوری ادامه نمیدی. دارم بت میگم. دیگه اونجور مسخره سکوت نمیکنی. بحث نمیکنی. جنگم نمیکنی. اون گوشیتو رو من قطع نمیکنی. بزنگم بدرزدنم بخودم درستوحسابی جواب میدی. جوابای درستم میدی تا مجبور نشم بیام اینجا نامه بنویسم. دیگه بسه. دفعه بعدم منتظر میشی خودم میام همراهم میشی میریم بیمارستان. تو مسیر رفتنم صحبت میکنیم. تو مسیر رفتن پریسا نه برگشتن. جفتمون صحبت میکنیم نه فقط من. پریسا دیگه چیزی از ظرفیتم باقی نیست شک نکن نیست. هرچی اینجا نوشتمو هرچند بار که لازمه میخونی تا فراموشت نشه. دفعه بعد که دیدمت تمامشو دقیق یادته. درست فهمیدی چی بت گفتم؟

پاسخ:
به خاطر خدا. اینجا نه.
یکی
دوشنبه 26 مرداد 1394 ساعت 06:33
میگم خیابونگرد تو وجودشو داری آدرس بده میام در میزنم تو بیا با من بحرف. پریسا گفت درگیر نشم اینجام جاش نیست آدرس بده من بیکارم خفن بیام چنان بحرفم باهات ک اگر موندی دیگه تا هستی میل بالا نگیری ک مردی

حسین آگاهی
دوشنبه 26 مرداد 1394 ساعت 22:27
سلام.
برای آرامش خودتون میگم که به نظر من نظرات رو ببندید و هر وقت خواستید منتشرشون کنید این طوری هر چیو بخواید این جا منتشر میشه.
البته اگه این جا یک سایت بود می شد آیپی خاصی رو بهش داد که نظراتش رو بلاک کنه ولی چون این طوری نیست راه دیگه ای نداره.
من همین جا هستم.
هر کمکی خواستید کافیه بگید.
چه مجازی و چه حقیقی حاضرم.
اگر حاضر نبودم اعلام نمی کردم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
همین حضور شما برای من چنان ارزشی داره که جز خدا کسی توصیفش رو نمی دونه. راست میگم. ممنونم که هستید دوست من. ممنونم!.
این بلاگ اسکای بی معرفت رو هرچی کردم از بخش های مربوط به امکاناتش نشد درست استفاده کنم. همه امکاناتی که توی لیستش هست رو اجرا نمی کنه. شاید لازم باشه1مدتی بستن بخش نظرات رو امتحانش کنم. هرچند ابدا این رو دلم نمی خواد. واقعا امیدوارم لازم نشه. خیلی دلگیر میشه فضای اون مدلی.
ممنونم که هستید. ممنونم!.
ایام به کام.
شفق
سه‌شنبه 27 مرداد 1394 ساعت 07:55
خیلخوب باشه. اینجا نه. پس نذار اینجا صدام بلند شه. بقیه صحبتامون باشه برا بیرون ازینجا. پریسا صحبتامون نه جنگای تو. میفهمی میدونم. میبینمت. آقای یکی وجودشو دارم آدرس بدمت فقط اینکه جنگ ندارم بات. آخه تو که قصه مارو نمیدونی براچی شعله میزنی. همونجا که هستی بمون بچسب بگشتنای اینترنتی و تو هیچ قصه ای داخل نشو.

یکی
سه‌شنبه 27 مرداد 1394 ساعت 13:38
آنگول روان از بس دلم میخواد دستم بهت برسه تا هرجا جا داری الان تو کفم. برو خدارو شکر کن اینجا جاش نیست و منم جایی جز اینجا گیرت نمیارم وگرنه جاخالیای درونتو تا آخر عمرت پر میکردم واست. من میدونم داستانتون چجوریاست. میخوای بگم تو کدومشونی علف? میخوای معرفیت کنم باورت بشه ملتفتم تپه کود? دست از سر این بردار عنکبوت

پاسخ:
یکی آروم باش. لطفا. درگیر نشو. همه چیز درسته. ممنونم از حضور عزیزت یکی. ممنونم که هستی. باش. یکی اینترنتی و مهربون آن سوی شب باش.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 28 مرداد 1394 ساعت 01:26
سلام
امیدوارم اهوالت رو به راه باشه
لا اقل مثل من نباشه
یکی جان ایول داری
منم هستم تا تهش هر کمکی باشه
هرچی برای کمک به پریسا باشه تا تهش هستم
پریسا جان ی کتاب برات گذاشتم راستیتش خودم وقت نکردم بخونمش اما تعریفش رو شنیدم رمان جدال پر تمنا
امیدوارم خوشت بیاد
شااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/jedal.portamana.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز خودمون. خدا نکنه کدر باشی. چی شده عزیز؟ آخجون کتاااب! آخ گفتی کتاب یادم افتاد که چه قدررر عصبانی بودم دیروز. ماجرا داشتم با کتاببب. وااای باز یادم افتاد دوباره عصبانی شدم! برم دانلود به نظرم کتاب خونم کم شده این طوری میشم.
ممنونم آریا. سخته با حال و حوصله ای که نداری کتاب هم ویرایش کنی بذاری اینجا. این رو می فهمم و بابت لطفی که بهم داری این قدر ازت ممنونم که فقط خدا اندازهش رو می دونه.
شاد باشی. خیلی شاد.
یکی
چهارشنبه 28 مرداد 1394 ساعت 07:30
دمت جیز آریا ته ایولی. حالت چشه نافرمه آریا نبینم کم آورده باشی. این نافرمیا موزیک متنن مرد. نزنن فلک گیر میده ک چرا روزوروزگار آریا بیموزیکه. اینه ک گاهی شبوروزا خطخطی میشن ک بیخیالی طی نکنیم حسابا با اسمشو نبره. بیخیال 2 روز دیگه حله. هی پریسا اینجا بساط کتاب و آبچیچی گرمه بپر بیا.

پاسخ:
آآآییی آب زرشک ها رو نخورید بدون من! به جان خودم یکی خوردی نخوردی بهت بگم! شکلک صاف شیرجه زدم وسط بساط این وسط اون هم بدون اعلام قبلی. شکلک بیخیال قیافه دیدنی یکی.
خدا بگم چیکارت نکنه یکی آب چیچی نه، آب زرشک.
با تمام حرف هات موافقم یکی. همون هایی که در مورد گرفتاری های زندگی گفتی. ولی1چیزی. یکی میشه1مدل دیگه بنویسی؟ آخه من گاهی واسه فهم کلامت باید چند ثانیه متمرکز بشم تا بفهمم چی گفتی. این صفحه خوان های ما هرچی نوشتی فقط می خونن. میشه1کوچولو قابل درک تر بنویسی من مجبور به مکث کردن نباشم؟
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 28 مرداد 1394 ساعت 12:54
خودت ایول داری یکی
نه من هیچ وقت کم نمیارم خخخ
تا به حال که سر هیچ گرفتاری ای کم نیاوردم
بد جور از نامردمیا عصبی هستم بی خیال رفع میشه
پریسا پس کجایی
زوود بیا
http://www.gooshkon.ir/aarya/jedal.portamana.rar
پاسخ:
پخخ! شرمنده آریاجان وجدانم هرچی کرد متقاعدم کنه الان که خیلی حوصله نداری پخ نکنمت این نفس بد کردار گوش نداد که نداد و آخرش هم با1چیزی زد توی سر وجدانم بی هوشش کرد اومد سراغ پخ.
نامردی بخش جدا نشدنی جهان امروزه آریا. و هر کسی که دل داره درد رو هم می شناسه چون دل شکستنیه و این روز ها بازار شکستن ها عجیب داغه. امیدوارم اون چیزی که اذیتت کرده، هرچی که هست، هرچه زود تر یا حل بشه، یا کهنه بشه که اثرش کمتر آزارت بده و باز هم البته یواشکی و پشت صحنه امیدوارم عاملی که باعث شده این روز ها کدر باشی هرچه زودتر هرچی تو ازش دیدی از جای دیگه ببینه و حالی شبیه هوای الانت رو تجربه کنه تا پدرش در بیاد و حال من هم حسابی جا بیاد.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 28 مرداد 1394 ساعت 22:45
پخخخخ
اینم جوا پخخخی که کردییی
کاش میشد گرفتاری ها با ی پخ می پریدن و میرفتن خخخ
شاد باشی عزیز
http://www.gooshkon.ir/aarya/jedal.portamana.rar
پاسخ:
یعنی که چی آدم رو بی هوا پخ می کنی ای بابا عجب زمونه ای شده! میان پخ می کنن آدم رو!
شکلک طلبکار انگار نه انگار اول خودم پخ کردمش.
گرفتاری ها اگر با1پخ می پریدن که دیگه گرفتاری نبودن. این دوره زمونه مگس هم با پخ نمی پره بره. ولی خودمونیم. گیر هرچی سفت تر باشه وقتی ازش ببری بیشتر خوش می گذره. خود من حس می کنم زمانی که از دست گیر هام خلاص بشم انگار دوباره متولد شدم و زندگیم رو خدا تمدید کرده. تا خدا چی بخواد.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و1شب از جنس خاطره.

سلام به همگی.
چه خبر از حال دلتون؟ رو به راهه؟ همه چیز درسته؟ معلومه که نیست!. اگر همه چیز درست باشه پس زندگی چه جوری باید ادامه پیدا کنه؟ زندگی تا زمانی ادامه داره که هدفی باشه. هدفی که به خاطر رسیدن بهش صبح از جامون پاشیم و بگیم آخ صبح شد باید از باقی راه دیروز بگیریم و بریم تا برسیم. شاید از این رفتن ها و دیر رسیدن ها و نرسیدن ها اصلا خوشمون نیاد ولی اگر بشه1لحظه کنار وایستیم و تماشا کنیم به این نتیجه می رسیم که اگر این رفتن ها نباشن جوهر زندگی در وجود ما خشک میشه و طولی نمی کشه که می بینیم دیگه زنده نیستیم. این ها تمامشون نظرات خود من هستن و هر کسی حق داره بیاد بگه یا نیاد و توی دلش بگه این هم حالش خوشه داره چیز میگه واسه خودش.
بگذریم.
دلم تنگ شده بود واسه همگیتون.
طبق معمول بذارید1خورده از خودم پر حرفی کنم.
2هفته گذشته از هر لحاظ خوب بود جز از زاویه اعصاب و روان من که به شدت زیر فشار بود. مثل فنری که فشارش داده و جمعش کرده باشن. روانم سنگین شده بود. اعصابم فشرده بود. جنگ های به ظاهر پایان ناپذیر تک نفره خودم با دردسر هام، ترس از سختی ادامه راه و ترس از باختن، تلاش برای اینکه اطرافیانم، یعنی خونوادم مطمئن باشن حسابی توانا و سفت هستم و مشکلی نیست، فشار1سری موقعیت های غیر منتظره که باید متعادل و بی خطر نگهشون می داشتم، دلواپسی برای خودم و برای چیز های دیگه، و از همه بدتر، وظیفه ای که خواه ناخواه روی شونه هام بود و هنوز هم هست و1دفعه زمان انجامش نزدیک شده و من هیچ پیشبینی نکرده بودم به این زودی باید انجامش بدم و در نتیجه به هیچ عنوان آمادگی ندارم، همه و همه به اعصابم فشار می آوردن و من خسته بودم. حسابی خسته. دلم تنگ بود. خیلی خیلی تنگ!.
جمعه که در1منطقه خوش آب و هوا و بی نهایت ساکت، در غیبت اینترنت داشتم حرص می خوردم به شدت حس کسی رو داشتم که به انتهای انتهای دلتنگی رسیده. دلم1هوار می خواست به اندازه تمام گریه هایی که دیگه نمی شد سر بدم. دلم گرفته بود.
دلم تنگ بود!.
زنگ گوشیم1اه بلند رو مهمون حنجرهم کرد. صدای زنگ اجازه نداد اسم طرف رو بشنوم. دستم خیس بود و نمی شد زیاد با گوشیم ور برم ببینم کیه. گفتم جهنم بر می دارم اگر خوشم نیومد قطع می کنم. اعدامم که نمی کنن. اصلا دلم نخواست با طرف حرف بزنم مگه زوره؟
دکمه تماس رو زدم و صدای زنگ مزاحم قطع شد. از شنیدن صدای خودم کمی جا خوردم. از سردی انگار مال خودم نبود.
-بله. الو!بفرمایید!.
صدای اون طرف خط مثل نسیم اومد و پیچید و پیچید.
-اگر بدونی، چه قدر از تو بدم میاد! چرا گوشیت رو هیچ وقت جواب نمیدی؟
حس کردم اون نسیم از توی گوشی اومد و رفت توی گوشم، توی مغزم، توی تمام رگ هام.
-سمیرا!تویی؟ سلام.
سمیرا که همون سمیرای امام رضای قائمشهر بود، با همون خنده ها و همون صدا و همون لحن کلام، هرچند خسته و شکسته از ضرب توفان های لعنتی روزگار، پشت خط می خندید، باهام حرف می زد و از اینکه بار ها زنگ زده و من جواب نداده بودم شاکی بود و می گفت تصمیم داشت این دفعه اگر جواب ندادم دیگه بهم زنگ نزنه.
سمیرا و نرگسی کوچولو که دیگه کوچولو نبود پشت خط من حرف می زدن و مثل همیشه جیک جیک هاشون بی مکث بود. یادم نیست چی ها گفتیم. تقریبا هیچیش رو یادم نیست جز یکی2تا جمله که از اون طرف خط من اومد و موند و نرفت.
-کاش گذشته ها بر می گشتن! کاش هنوز توی خوابگاه بودیم!
بهش گفتم گذشته ها رفتن. حالا هنوز هست. از دستش ندیم. مهلت نبود. مادرم از توی حیاط صدام می زد. باید می رفتم. رفتم.
شب می شد. دلم گرفته بود. کاش گذشته ها بر می گشتن! کاش هنوز توی خوابگاه بودیم! بی اختیار گفتم آره کاش! ولی حالا هنوز هست. از دستش ندیم. گوشیم توی دستم بود. من چندتا شماره از چندتا بچه امام رضا داشتم. بخش پیام رو باز کردم و نوشتم.
-سمیرا زنگ زد. شبیه خودم دلتنگ گذشته ها بود. اگر بخواییم جایی جمع بشیم هستی؟
فرستادم واسه نگین و معصومه. بعدش هم مرضیه بزرگه. جواب فوری نرسید ولی اومد. بر عکس تصور من، مرضیه بزرگه اول از همه جوابش اومد. و باز هم بر عکس اطمینان من به منفی بودن جوابش، توی پیامش سوال بود.
-واسه کی؟ کجا؟
اینجا نمیاد بخونه ولی اگر می اومد برای چندین هزارمین بار بهم می گفت تو1دفعه دیگه تعبیر های خودت رو اصل گرفتی و رفتی تا آخرش. توجه هم نکردی شاید کسی دیگه هم درست بگه.
نگین نوشت این هفته درگیره و بهش یادآوری کردم3شنبه طعتیله و خیالش کمی راحت شد. معصومه جواب نداد و مجبور شدم بهش زنگ بزنم.
دردسرتون ندم. طول کشید تا تصویب شد. فاصله ها، درد ها و گرد و خاک زمان و سنگینی سیاه سکوت، بین سمیرا و معصومه رو کمی کدر کرده بود. کدورتی به رنگ تاریک سو تفاهم. خط هاشون رو به هم دادم و اینقدر نق زدم و زنگ زدم تا جور شد با هم تماس بگیرن. وقتی در1مکالمه3نفره خنده هاشون رو شنیدم حس کردم بدم نمیاد پرواز کنم برم توی آسمون شب1چرخی بزنم. این از تمام اتفاق های اون شب بهتر بود. کاش همین طور باقی بمونه و دیگه تاریک نشن!
بعد از1نصفه شب زنگ زدن و پیام دادن که آخرش اعتراض مادرم رو درآورد، قرار شد عصر2شنبه بریم و عصر3شنبه برگردیم. ولی کجا؟! باید دنبال جایی می گشتیم که هم مناسب و هم ارزون بود. جایی جز خونه یکی از ما. من موافق رفت و آمد های خونگی نبودم. به لطف نگین و بقیه عزیز های اطرافم که همیشه ممنونشونم الان خیلی رو به راه تر شدم ولی هنوز دلم نمی خواد شب هام رو توی خونه خودم یا خونه کسی با اطرافیانم تقسیم کنم.
وحشت! این وحشت لعنتی از خودم!.
بگذریم.
نگین گفت بریم امامزاده پهنه کلاه. حجره داره می تونیم کرایه کنیم واسه1شب. گرون هم نیست. موافق بودیم. دیر وقت بود. فردا شنبه بود. صبح فردا باید از اون منطقه خوش آب و هوای بی اینترنت بر می گشتیم. و من هنوز بیدار بودم. وقتی داشتم از جهان بیداری فاصله می گرفتم آخرین چیزی که توی سرم می چرخید خنده های پشت خط معصومه و سمیرا بود.
صبح فردا توی راه برگشت گوشیم زنگ خورد. معصومه بود. می گفت اگر میشه تاریخ رفتن رو عوض کنیم چون هم خودش براش سخت بود از ساری بره قائمشهر و دوباره2روز بعد بیاد ساری و هم مرضیه بزرگه که همراهش بود2شنبه می خواست بره محلشون و نمی تونست بیاد. معصومه می گفت نمیشه امروز بریم؟ برق از سرم پرید.
-امروز؟ الان داره ظهر میشه. سمیرا و نرگسی از گلوگاه میان. هیچ طوری نمی تونن برسن. با اینهمه اگر می خوایید بهشون بگید. اگر اون ها بتونن من هم خیالم نیست. هم به سمیرا زنگ بزنید هم به نگین.
معصومه مکث کرد.
-آخه، آخه شماره نگین رو ندارم.
خندم گرفت.
-مرضیه بزرگه خطش رو داره الان هم باهاته ازش بگیر. اصلا خودش بزنه دیگه.
معصومه دیگه مکث نکرد.
-ببین!ببین تو به نگین زنگ بزن ما به سمیرا زنگ می زنیم.
دیگه نتونستم نخندم.
-ببین بچه خودت و کناردستیت جفتتون پدرسوخته اید. هرچی کار سخته میدید به من! این رو بهش بگو. همراه توضیحاتش.
توی زمان عقب رفته بودم. رسیده به روزی که سمیرا آرشه ویولونش رو شکسته بود و همراه مرضیه بزرگه رفته بودن به مدیر خوابگاه زنگ بزنن و اطلاع بدن ولی چند لحظه جلوی در تاب خوردن و بعد صدام زدن و گفتن نمیشه تو زنگ بزنی؟ رفتم زنگ زدم و مدیر خوابگاه ترکید. اون بنده خدا آدم خوبی بود. فقط مثل بهار می موند. 1لحظه حسابی عصبانی می شد و درست1لحظه بعد اگر کسی که مورد خشمش واقع شده بود1آخ می گفت اون از جا می پرید و می گفت بمیرم چی شدی؟
نگین هم1همچین چیزیه.
با اعتراض مادرم به خودم اومدم و فهمیدم زیادی غرق دیروز و امروزم شدم.
خلاصه، معصومه و مرضیه بزرگه رو گذاشتم معاف بمونن و بهشون سپردم به سمیرا اطلاع بدن و جوابش رو بهم برسونن تا اگر مثبت بود من به نگین زنگ بزنم. به اونجا نکشید. نگین خودش بهم زنگ زد که بگه انتخابات هیأت مدیره جدید فردا عصر برگزار میشه و ما باید سر ساعت مشخص اونجا باشیم. بهش ماجرای بچه ها رو گفتم. نگین اصلا موافق نبود. می گفت امروز نمی تونه. سمیرا هم گفت امروز یعنی عصر شنبه نمی رسه. گفتم بچه ها بیایید همه توی سالن اجتماعات بهزیستی جمع بشیم فردا عصر1شنبه بعد از انتخابات حرکت کنیم. نگین با3شنبه موافق تر بود از نظر من حق هم داشت ولی حرفی نزد و کوتاه اومد. حالا باید منتظر فردا عصر می شدیم. بچه های امام رضا عصر1شنبه هم رو می دیدن. همه نبودن ولی1گروه بزرگشون1جا جمع می شدن!. فقط می خندیدم. زیر آفتاب افتضاح و وسط بیا برو های در هم لحظه ها با اتفاق های چپکیشون من فقط می خندیدم!.
شنبه رفت و1شنبه شد. صبح بلند شدم برم کتابخونه. باید از عادل چندتا نرم افزار می گرفتم. عصرش هم باید می رفتیم واسه شرکت توی انتخابات کانون و اونجا با بچه ها قرار بود هم رو ببینیم.
معصومه و مرضیه بزرگه توی کتابخونه بودن. هم رو دیدیم. من توی کتابخونه بین بچه ها از هر زمانی در این اواخر بلند تر خندیدم. حرف زدم و سر به سر همه گذاشتم و خندیدم و باز خندیدم. خوبه یا بد نمی دونم ولی من این مدلی هستم. وقتی خیلی شدید ملتهب باشم خیلی زیاد می خندم. عصر هم رسید. توی سالن اجتماعات همراه معصومه و مرضیه بزرگه منتظر سمیرا و نرگسی بودیم که رسیدن. بیخیال اون جو شلوغ پریدم بغلش کردم. نرگسی توی بغلم چه بزرگ شده بود. دلم خنده می خواست از اون خنده های خیس. نرگسی فسقلی من که مو های کوتاهش رو ناز می کردم و می گفتم تو کی بزرگ میشی نرگسی؟ حالا بزرگ شده بود و پیچیده توی چادرش با قامتی کمی از خودم بلند تر توی بغلش فشارم می داد و من فقط می خندیدم.
انتخابات به خاطر اینکه تعداد شرکت کننده هاش به حد کافی نرسید عقب افتاد. پا شدیم رفتیم کانون که سمیرا و نرگسی کار های مربوط به تشکیل شعبه کانون توی گلوگاه رو انجام بدن و بعد ما6تا بریم طرف امامزاده پهنه کلاه. نگین گفت من نمیام. مشکل برام پیش اومده نمی تونم. هوارمون در اومد.
-تو بی خود کردی! ببین به جان خودم کولت می کنم تا خود مقصد می زنمت به همه جا. مشکل رو بذار واسه فردا الان فقط بیا بریم.
من و مرضیه بزرگه و بقیه گفتیم و گفتیم. نگین گفت5شنبه اردو داریم و پریسا گفته نمیاد اگر بیاد من الان میام. خندم رو خوردم و گفتم باشه من میام حالا تو بیا! نگین گفت خودتی. دستم رو خونده بود. ترکیدم از خنده. جلسه رسمیشون1لحظه شلوغ شد.
حدود نیم ساعت بعد جو شکسته بود. آخر های جلسه اون ها بود. من و مرضیه بزرگه2طرف اپن آشپزخونه ایستاده بودیم. اون اون طرف دیوار و من این طرفش. حرف می زدیم. حرف می زدیم و باز هم حرف می زدیم. از خنده شروع کردیم و رسیدیم به جایی که من دیگه حرف نمی زدم. نه صدا داشتم و نه نفس. به شکل تردید ناپذیری داشتم احساس می کردم اون سرگیجه آشنای سنگین لعنتی رو که این اواخر معمولا هر زمان بهش اجازه بدم باهامه. ابدا این رو دلم نمی خواست. سرگیجه مزاحم! زدمش عقب. رفت و باز برگشت. خدایا!
خدایا!
نگین رو راضی کردیم به فامیلش زنگ زد گفت نمی تونه شب بره پیشش. می گفت طرف ناراحت شد. خندیدیم و گفتیم بیخیال بعدا از دلش در بیار. رفتیم پایین. منتظر ماشین بودیم که بیاد. نگین آشنا داشت زنگ زد که بیاد. ما6تا بودیم و ماشین6نفر رو سوار نمی کرد. نگین پشت خط گفت5نفریم. من گرفتم چی شد ولی بقیه هی بلند و معترض می گفتن ببین ببین داری اشتباه میگی ما6تاییم بابا6تا. ای بابا چرا گوش نمیدی ما6نفریم! اه گوش کن دیگه6نفریم 6نفر! نمی تونستم متوجهشون کنم. گوش نمی دادن و خنده خودم هم مانع می شد. و اون سرگیجه کذایی. آشنای نگین توی شلوغی خیابون نفهمید چی شد. بنده خدا!آدم خوبی بود.
رفتیم کنار پیاده رو تا بیاد. نرگسی اومده بود پیشم سر به سر هم می ذاشتیم. نرگسی شاید هنوز در ته ضمیرش من رو مربی می دید و سعی می کرد مراعات کنه و من2دستی به دیوار این مراعاتش فشار می آوردم تا بشکنمش. می گفتیم و می خندیدیم. سرم گیج می رفت. حالم بد بود. داشت بدتر می شد. به نرگسی نگفتم. به هیچ کسی نگفتم. نشستم کنار دیوار. نرگسی خندید.
-وای بچه ها این نشست! آبرومون رفت تموم شد! تو رو خدا به خدا نشست!
خندیدن داشت برام سخت می شد. خدایا حفظم کن من نمی خوام.
بلند شدم. نرگسی گفت اگر بشینی میرم واست سکه میارم آبروت بره. چند لحظه دیگه گذشت. ماشین نیومد. دنیا داشت می چرخید. دوباره نشستم. نرگسی می خندید. می شنیدم که رفته بود با خنده از نگین و مرضیه بزرگه سکه می خواست. اون ها هم که نفهمیده بودن چی شده می گفتن واسه چی می خوایی؟ خدایا!
بلند شدم. درکم داشت کم می شد. حالم بد بود. به خدا حالم بد بود. دوباره نشستم. نرگس از مرضیه بزرگه1سکه200تومنی گرفت آورد بده دستم. نفسم بالا نمی اومد. دیگه خودم نبودم. از جا پریدم. 1چیزی داشت فشارم می داد. به تهوع افتادم. شروع که شد گفتم دیگه رفتم واسه خودم تا صبح. معصومه اول از همه فهمید. سکه از دست نرگسی یا مرضیه بزرگه افتاد. معصومه برگشت طرفم. دستش رو شناختم. معصومه رو خیلی دوستش دارم. همیشه برام ترسیم معرفته. همیشه زمان هایی که اصلا انتظار بودنش رو نداشتم بود و همیشه زمانی که لازم بود من باشم نبودم. با اینهمه معصومه بود و هنوز هم بود و این لحظه هم که زیر فشار تهوع و نفس تنگی داشتم خفه می شدم باز هم بود.
-چی شد؟ حالت بد شده؟ چرا؟ الان خوبی؟ می تونی حرف بزنی؟
به زحمت نفس بریده ای زدم. تونستم حرف بزنم. فقط1کلمه.
-جوب.
یکیشون که یادم نیست کی بود، شاید نگین بود شاید هم سمیرا یا نرگسی، شنید.
-میگه جوب. ببرش کنار جوب حالش بده.
معصومه دستم رو گرفت که بریم کنار جوب. تحملم تموم شد. اگر ولم می کرد می خوردم زمین. وسط پیاده رو دوباره به تهوع باختم. آخ خدا خفه میشم میمیرم نجاتم بده!
صدای1مرد. شاید نگهبان تکیه ای که کنار دیوارش بودیم.
-خواهرم خواهرم حالت خوب نیست بیا توی حیاط تکیه1آبی به صورتت بزن بهتر میشی.
یادم نیست چه جوری وسط درد و گیجی و تهوع همراه دست های معصومه رسیدیم به حیاط. چند قدم بیشتر با شیر آب فاصله نداشتم ولی توانم ته کشید و دوباره ضربه تهوعی شدم که بی مکث و شدید فشار می آورد. این تهوع لعنتی! ماشین اومده بود. می شنیدم نگین انگار از دور می گفت ماشین اومد. این چش شده؟ دست آشنا. دست معصومه. رسیدم به شیر آب. آب چه پاک بود و چه خنک و چه نجاتبخش! نفس کشیدم ولی افتضاح بودم. گیج و افتضاح و دوباره در آستانه تهوع. خدایا بهت التماس می کنم خودت حلش کن. من نمی خوام اینجا وسط این بچه ها خودم و تمام گیر هام شناس بشیم.
-هی تو خوبی؟
نگین. دستش رو از زمان اون ماه های تاریک نیمه آگاهیم یادم بود. سعی کردم بخندم ولی خیلی موفق نشدم.
-تو چته؟
چیزی شبیه خنده تحویلش دادم.
-من هیچی. خوبم بد نیستم بریم.
نگین ول کن نبود.
-میگم تو چته؟
سرگیجه رو و درد رو و تهوع رو زدم عقب.
-هیچی به خدا هیچی بریم.
نگین فرصت نکرد فحشم بده. سوار شدیم. خندیدیم و حرف زدیم و رفتیم. ماشینه1پراید بود که صاحبش هم معطل من شده بود و هم تازه فهمیده بود که ما5تا نیستیم6تاییم. معترض بود حسابی. نگین خندید و بهش گفت باور کن5تا بودیم بعد از اینکه زنگ زدم6تا شدیم. نگین با خنده و با حرف تونست کاری کنه که اون بنده خدا هم بخنده. این هم هنریه که نگین داره. آفرین!
با چه کیفیتی توی1پراید فسقلی6تا مسافر و1راننده جا گرفتیم بماند. بچه ها از خنده نفسشون بریده بود و من تا جایی که می شد همراهیشون می کردم. سمیرا و نگین و معصومه اصرار داشتن دم1داروخانه متوقف بشیم و قرص ضد تهوع بگیریم. این قرص احتمالا کمکی به من نمی کرد. اون ها نمی دونستن ولی من می دونستم. چیزی نگفتم. نمی تونستم. داروخانه فراموش شد و ازش گذشتیم. بلاخره رسیدیم. پیاده شدیم. نگین و یادم نیست کی رفتن اتاق بگیرن. من دوباره داشتم می باختم. نشستم. خدایا کمک کن.
رفتیم داخل سالن. درکم داشت دوباره کم می شد. شبحی از جهان اطرافم رو حس می کردم. نرگسی رو که کنارم بود و با هم می رفتیم. به محض رسیدن به اتاق فقط گفتم من می خوام برم دستشویی. داخل دستشویی فقط همین اندازه می فهمیدم که نباید زمین بی افتم. خدا خدا می کردم بچه ها متوجه دیر کردنم نشن و نیان سراغم. نمی دونم چه قدر گذشت ولی به نظرم خیلی. طول کشید. معصومه داشت از بیرون صدام می زد.
گفتم خوبم ولی افتضاح بودم. لحظه به لحظه به حمله تهوع می باختم. خدایا تو که ولم نمی کنی مگه نه؟
نه!.
خدا خیلی بزرگه خیلی. من توی سربالایی های سال های اخیر به این یقین رسیدم.
بلاخره تونستم بیام بیرون. نگین اون طرف ها بود.
-پریسا کجا بودی؟
با صدایی که سعی داشتم خنده داخلش باشه گفتم دستشویی. نگین حرص خورد.
-فقط دستشویی؟
خندیدم.
-آره خوب.
نگین باز هم حرص خورد.
-یعنی چیزیت نبود؟ الان خوبی؟ فقط رفتی دستشویی؟
باز خندیدم.
-آره آره مطمئن باش.
نگین مطمئن بود که دروغ میگم.
-خفه شو بابا. خفه شو.
مهلت ادامه نبود. رفتیم داخل اتاق. من1بار دیگه حالم وحشتناک شد و به بهانه دستشویی در رفتم بیرون. وقتی برگشتم نرگسی بدون اینکه بگه نگران بود و سمیرا برام دنبال نبات می گشت. چه قدر تمامشون رو دوست دارم!
-من طوریم نیست بچه ها دیگه حله.
مجاز نبودم شبشون رو خراب کنم. باید درست می شدم. هر طور که بود باید، باید درست می شدم. بعد از اون اوضاعم در تسلط خودم بود.
همگی نشستیم روی1ملحفه بزرگ که سمیرا آورده بود. بچه ها گفتن آخجون واسمون آش آوردن. به خاطرم اومد که وقتی داشتیم می رفتیم تا اتاق رو تحویل بگیریم1ظرف بزرگ آش رو از وسط سالن داشتن می کشیدن می بردن.
-آی آی مواظب باشید آشه آشه.
کشیدیم کنار. نرگسی یواش گفت به شرطی میریم کنار که از آش داخل دیگتون به ما هم بدین.
اون لحظه نمی تونستم بخندم ولی الان که می دیدم صاحب های دیگ شنیدن و آش بهمون دادن با بقیه کلی خندیدیم. اون شب از بس سر به سر هم گذاشتیم از نفس افتاده بودیم. ما فقط6تا بودیم ولی اندازه1جمع20نفری شلوغ می کردیم. بچه ها از هر دری شیطنت می کردن و من وسط همراهی هام با شیطنت هاشون داشتم فکر می کردم کاش می شد این شب رو بغل کنیم نگهش داریم که بمونه. نمی دونم شاید همه موافق من نبوده باشن ولی من اون شب و الان احساسم اینه.
افتاده بودیم به مسخره بازی و خوردن و خندیدن. ملحفه سمیرای بنده خدا رو به افتضاح کشیدیم. بچه ها می گفتن بریم بیرون بستنی بخوریم. مرضیه بزرگه گفت من نمیام. تاریکه اینجا هم1بلندی بدی داره ازش می افتیم پایین. بنده خدا حق داشت. آخه ما1خاطره سقوط خیلی بد از اون بلندی داشتیم که اون شب فهمیدم اون هم درست مثل من هنوز نتونسته فراموشش کنه. خیال می کردم فقط خودم اون حس وحشتناک رو داشتم ولی وقتی توضیح می داد دیدم دقیقا مثل هم بودیم و الان هم دقیقا مثل هم این خاطره اذیتمون می کنه. به نگین گفتم شما بخورید واسه ما2تا2تا قدم سنگین تر بگیرید بیاریدش. نگین گفت خفه. تا بیاییم همگی از جا کنده بشیم واسه آماده شدن حسابی دیر شد.
حوالی ساعت11بود که حاضر شدیم زدیم بیرون. مغازه ها داشتن بسته می شدن. کلی دنبال بستنی فروشیش گشتیم که ملت هم با آدرس های مدل به مدل باعث شدن حسابی بخندیم. پیدا کردیم. همه بستنی قیفی می خواستیم. به بچه ها گفتم بچه ها من1مشکلی با بستنی قیفی دارم. اینکه هر وقت می خرمش واسه لیس اول گیر می کنم چون دقیقا نمی تونم نوک بستنیش رو با زبونم تنظیم کنم کلی زور می زنم آخرش هم یا میره توی دماغم یا می خوره توی چونهم. چیکار کنم؟ مثل اینکه زیادی بلند گفته بودم. نرگسی بود یا نگین نمی دونم که گفت ببین یکی شنید داره می خنده. واقعا صدای خنده اومد و من از خجالت موندم کجا در برم. بچه ها بهم می خندیدن و همگی به همه چیز می خندیدیم. رفتیم طرف مغازه ها. بسته بودن. به هم نق می زدیم که اه اگر زودتر بلند می شدیم می اومدیم بیرون الان این ها باز بودن. رسیدیم به1مغازه ای که هنوز باز بود و می خواست ببنده. 6تا آدم با عصا های سفید ریختیم توش. از اسباب بازی تا سوهان اونجا بود و بنده خدا صاحب مغازه پشت سر هم می چرخید و به سوال های ما که هر کدوم1گوشه ای مشغول ویرانی بودیم جواب می داد.
-آقا این چیه؟
-آقا باربی دارید؟
-آقا این چنده؟

با صدای رعد همه از جا پریدیم و1لحظه بعد بارون گرفت و شدید شد. رعد و برق و بارون شروع شده بود و1لحظه بعد هم از وای گفتن دسته جمعی بقیه فهمیدم که برق ها رفت و الان همه در تاریکی مطلق هستیم. بچه ها خیالشون نبود و مشغول بودن و بیچاره صاحب مغازه. نگین واسه برادرزادهش باربی می خواست. صاحب مغازه2مدل باربی نشونمون داد. نگین گفت این ها باز نمیشن لمسشون کنیم؟ آخه ما که از روی پلاستیکش هیچی نمی بینیم اون هم توی این تاریکی. صاحب مغازه گفت نه. این ها پلمپ هستن باز نمیشن. نگین نزدیک من بود. دیدم از طرفش صدایی شبیه قژ قژ خیلی آهسته میاد. تا اومدم بگم چیکار می کنی گفت بیا کمک من ناخن ندارم. لبخندم جمع نمی شد. با این بخش ماجرا حسابی آشنا بودم. عاشقش بودم. خودم بار ها همراه همین بچه های امام رضا و نگین انجامش داده بودم. نوار چسب های زیر جعبه باید می رفتن کنار و دست ما باید می رفت داخل جعبه و1لمس کوتاه و چسب ها سر جاشون. از خنده می خواستم جیغ بکشم ولی فقط نفس عمیق کشیدم. چسب ها باز شدن. دست من و نگین واسه ورود به اون جعبه فسقلی توی هم گیر کرده بودن. باربیه قشنگ بود ولی نه اون اندازه که پسند بشه. چسب ها به جای خود. حالا دومی. این یکی باز کردنش سخت بود. صاحب مغازه مشغول بقیه بود. چسب ها سمج و جعبه متفاوت بود.
-وای ببین پاره شد یعنی بد باز شد حالا چیکارش کنیم؟
صاحب مغازه اومد.
-اوخ آخ وای!
-میگم چیزه این چرا این طوری شدش؟
-آره پاره شد انگار.
طرف جعبه رو گرفت و گفت پارهش کردین دیگه! این طوری که باز نمیشه. بیا از این بالا باز کن بهتره.
خنده و خجالت با هم قاطی بشن میشن اون لحظه من. شکر خدا عروسک توی جعبه رو نگین پسندید و خرید واسه برادرزادهش. بچه ها خرید هاشون تموم شد و فرار کردیم توی اتاق. خدایی بود که ملت اتاق های دیگه چیزی بهمون نمی گفتن که ساعت12شب اونهمه شلوغ بودیم. نرگسی می گفت باید بیدار بمونیم. مرضیه بزرگه گفت ولو بشیم توی رختخواب حرف بزنیم. خیلی دیر بود که ولو شدیم. بچه ها رختخواب های اونجا رو دوست نداشتن. حق هم داشتن ولی من گفتم بیخیال می خوابم فردا با تمام لباس هام میرم حموم. دراز کشیدم. بچه ها حرف می زدن. من سکوت کرده بودم و گوش می دادم. دلم می خواست ندونن بیدارم. دلم می خواست حرف نزنم. جواب ندم. هیچی نگم فقط گوش بدم. به اون صدا های آشنای در هم که مثل جیک جیک1دسته پرستو اوج می گیره میره بالا باز میاد پایین ولی پایین نمی مونه و باز میره بالا گوش بدم و فقط گوش بدم. این زمان ها عشقی که توی شنیدن و تماشا هست رو با هیچی عوض نمی کنم. نفهمیدم کی خوابم برد. دلم نمی خواست بخوابم. می ترسیدم و این ترس! خدایا کمکم کن!. بلاخره که چی؟ ترس خالص کمکی نمی کرد. آهسته دکمه پلیرم رو تست کردم. وقتی مطمئن شدم همه چیز مثل ساعت های پیش درسته زیر لبه بالشم پشت گوشیم مخفیش کردم، چسبیدم به دیوار، خودم رو سپردم به خدا و با صدای رعد و برق و بارون و بچه های امام رضا همراه شدم و رفتم به طرف مرز ناهشیاری.
خوابم برد!.
تا صبح بین خواب و بیداری می چرخیدم. صدا های بیرون رو می شنیدم و دستم هر بار بی اختیار می رفت روی اون دستگاه کوچیک که بعد از خدا تمام جواب هام بود.
صبح که شد، بچه ها خسته از شلوغی دیشب خواب بودن که بیدار شدم. من و سمیرا و مرضیه بزرگه و معصومه و نرگسی. بلند نشدیم و همونجا توی رختخواب هامون شروع کردیم شلوغ کردن. بیچاره نگین هر کاری کرد ساکت بشیم تا بخوابه نشد که نشد. طفلک آخرش بلند شد و ما هم بلند شدیم. سمیرا گفت بچه ها کاش صبحانه نیمرو می خوردیم. نگین گفت کو روغنش؟ سمیرا گفت همراه تخممرغ1کره کوچولو هم بخریم گوجه هم که از دیشب داریم حله دیگه. گفتیم باشه. من که نرفتم. طفلک نگین و معصومه و سمیرا از دیشبش تا الان کار می کردن و من جز جمع کردن چندتا پتو کار مثبتی نکرده بودم. اون بنده های خدا باز هم پا شدن رفتن خرید و نگین رفت توی آشپزخونه مشترک اونجا به کار کردن. یکی از مسافر ها اومد و گفت ما داریم میریم این2تا پیاز رو می خوایی؟ نگین گرفت و ریخت توی املت صبحانه. دستش درد نکنه. خداییش دفعه بعدی اگر بود باید1طوری زحمت های این بچه ها رو تلافی کنم. به تلافی این دفعهم. وسط صبحانه دیر وقتمون بودیم که در زدن.
-ساعت از9گذشته داره10میشه وقتتون تمومه باید اتاق رو خالی کنید.
بلند گفتم چشم الان اومدیم. نرگسی با تعجب مونده بود من چی میگم.
-ما که هنوز سر سفره نشستیم چرا به این زودی رضایت دادی؟
خندیدم.
-نرگسی!الان برای ما یعنی2ساعت بعد. بیخیال راحت باش.
زدم زیر خنده. سر سفره صبحانه زدیم به تخمه و چیپس خوردن. تا ته خوراکی هامون رو بالا نیاوردیم خیالمون راحت نشد. داشت خوش می گذشت. دلم نمی خواست تموم بشه. سمیرا و نرگسی هم موافق بودن. به نظرم معصومه هم همینطور. نگین و مرضیه بزرگه رو نمی دونم. نگین رو احتمالا می بینمش یادم باشه ازش بپرسم. کاش با ما موافق بوده باشه!
باید بر می گشتیم. مرضیه بزرگه ساعت2کلاس زبان داشت. نرگسی معترض بود. نگین می گفت من که گفتم عصر2شنبه بیاییم تا بیشتر بمونیم. معصومه سر به سر همه می ذاشت و جیغ ما ها رو در می آورد. باید بر می گشتیم. مرضیه بزرگه1آهنگ انگلیسی از توی گوشیش گذاشته بود همراهش زمزمه می کرد و بقیه اذیتش می کردن و اون خیالش نبود. داشت آوازش رو می خوند. من تماشا می کردم. باید بر می گشتیم!.
آماده شدیم. وسایلمون رو جمع کردیم و زدیم بیرون. اون آقاهه با همکارش شیفت صبح بودن. دیشبی ها نبودن. رفتیم بچه ها کارت ملیشون رو که دیشب تحویل داده بودن گرفتن و نگین توضیح داد که دیشب بهمون گفتن پول اتاق رو صبح موقع رفتن بپردازیم و دیشب ازمون هیچی نگرفتن. نفهمیدم چی شد ولی صبحی ها هم گفتن برید خوش اومدید. خواستیم کرایه اتاق رو بپردازیم ولی ازمون چیزی نگرفتن و گفتن لازم نیست. اومدیم بیرون. سمیرا و نرگسی رفته بودن زیارت. توی حیاط زائرسرا بهشون گفتیم کرایه ازمون نگرفتن. از سر شیطنت یواشکی همه با هم ذوق کردیم. واقعا این ذوق کردن به خاطر پول نبود. از اون ذوق هایی بود که سر هر چیزی می شد وجود داشته باشه. هر چیز کوچیکی که می شد به خاطرش خندید. حتی پرواز ناگهانی1پرنده. حتما متوجه میشید چی میگم.
نگین زنگ زده بود همون راننده دیشبی بیاد دنبالمون. طول نکشید. اومد. توی تمام راه می خندیدیم. خدایی شد که مأمور اون بنده خدا رو جریمه نکرد. نگین تقریبا اصلا روی صندلی نبود. وقتی رسیدیم می خواستیم همون طور چپیده توی ماشین عکس بگیریم که معصومه پیاده شد و خرابش کرد. بچه ها نق زدن ولی باز خندیدیم. دم در کانون از هم جدا شدیم. معصومه رفت که بره قائمشهر. من همراه بقیه رفتم بالا داخل کانون. منتظر شدیم تا ماشین سمیرا و نرگسی اومد که ببردشون گلوگاه. جلوی در کانون باهاشون خداحافظی کردیم. اون ها هم رفتن. مرضیه بزرگه بالا موند تا کلاسش شروع بشه. نگین اومد پایین و با هم سمیرا و نرگسی رو بدرقه کردیم. نرگس دم آخری گیر داده بود1بوس اضافی کنمت ولی دیر شده بود و نتونستیم بوس اضافی از هم بگیریم و خندیدیم. گفتیم باشه واسه دفعه بعد. به محض رفتنشون دلم تنگ شد. همراه نگین رفتیم ایستگاه. من سوار شدم تا برم خونه. نگین هم رفت ماشین مسیر خودش رو سوار بشه بره خونه. لحظه آخر گفت5شنبه بیا. دلیلی واسه نیومدنت نیست بیا. خندیدم و گفتم باشه. نگین که رفت آهسته گفتم تا ببینیم.
همراه1عالمه خاطره رفتم طرف خونه. باید از1بولوار پهن و ترسناک می گذشتم که هیچ وقت جرأت نمی کنم تنهایی ازش رد بشم. بار ها وسطش حادثه داشتیم و چون درست رو به روی کوچه ماست حسابی دردسر شده برامون. به تازگی درست کنار کوچه ما1پل هوایی با پله های مارپیچ زدن. من تا اون روز از هیچ پل هوایی تنها نگذشته بودم. از زمانی که کاملا تاریک شدم هم اصلا از وسط خیابون های شلوغ خوشم نمیاد. از این گذشته پل بلند بود و از شما چه پنهون من1خورده… چه جوری بگم؟ مدت ها پیش1شبی1اتفاق مسخره ای رو پشت سر گذاشتم که از اون به بعد به شدت از ارتفاع می ترسیدم. هر مدل ارتفاعی. عادل و نگین و علی با این مشکلم هم مثل خیلی از مشکلات دیگهم جنگیدن و کم رنگش کردن ولی اینکه بخوام تنهایی اون هم برای اولین بار برم بالای1پل هوایی بلند که هیچ وقت همراه هیچ فرد بینایی بالاش قدم نزده بودم واقعا خارج از تحملم بود.
-بیخیال. عوضش اگر ازش رد بشم این سد ارتفاع لعنتی رو بعد از سال ها شکستمش. خودم تنهایی. اگر این دفعه نشه دفعه بعد حسابی سخته. دیگه هم نمیشه من منتظر بشم کسی همراهم بشه. من خودم هستم. فقط خودم. خودم تنها. پریسا خودتی و خودت معطلش نکن بزن بری!.
دستی راهنماییم کرد و شروع پله ها رو نشونم داد. حالا نرده توی دستم و پله ها جلوی پا هام بودن. قدم اول همیشه سخته. برش داشتم. رفتم بالا. یکی دیگه. یکی دیگه. باز هم. باز هم. پله ها پیچ می خوردن و می رفتن بالا و من می جنگیدم که در زمان حال باقی بمونم و به عقب پرتاب نشم. رسیدم. اون بالا رو اصلا نمی شناختم. خدایا کدوم طرف. طول کشید. نرده ها رو گرفتم و جهت رو از روی نرده ها پیدا کردم و راه افتادم. با قدم هایی که هر کدومشون شاید1دقیقه طول می کشید تا برداشته بشن. پایین پا هام ماشین ها می رفتن و بوق می زدن و آژیر می کشیدن و من اون بالا واقعا از ترس خاطراتم و امروزم می لرزیدم. اگر قدم های کندم متوقف می شدن دیگه هیچ طوری نمی شد دوباره راه بی افتم. خودم رو می شناختم. اگر می ایستادم تموم بود. باید همونجا می نشستم و اون قدر می لرزیدم که یکی از اونجا رد بشه و به دادم برسه که اون زمان هم به این راحتی نبود. اگر این طور می شد ترس بهم مسلط بود و اگر تسلیمش می شدم دیگه پایین رفتنم سخت بود حتی به کمک1فرد بینای مطمئن. خیلی کند می رفتم ولی می رفتم. به نظرم می رسید که اگر یکی از این آهن های پهن زیر پا هام الان جدا بشن… خدایا من می ترسم چرا این راه تموم نمیشه؟! خاطره ها داشتن با توانی بیشتر از زور خودم می کشیدنم عقب. باید در زمان حال می موندم. باید می موندم.
-پریسا دیوونه نشو الان روزه. اطرافت پر آدمه. تو در جهان روشن روز و حرکت و صدا هستی. دستت به نرده هاست. زیر پا هات پل آهنیه. تو روی پا هات هستی و هیچ چیز این موقعیتت شبیه خاطره های لعنتیت نیست. همه چیز رو به راهه. همه چیز رو به راهه. همه چیز همه چیز همه چیز. متوقف نشو. فقط متوقف نشو!.
توی سرم وحشت و سقوط و صدا بیداد می کرد. خدایا چه غلطی کردم! کاش یکی اینجا کنارم بود من الان سکته می کنم.
کسی نبود.
-کسی نیست جز خودت. سکته هم کردی کردی فقط متوقف نشو. فقط متوقف نشو!.
زمان سکته و گریه و توقف نبود. باید می رفتم. باید ادامه می دادم تا تموم بشه. این راه و خیلی چیز های دیگه. رفتم. خیلی خیلی کند ولی رفتم. رسیدم به انتهاش. دیگه واقعا بریده بودم. نرده ها در طرف راستم گم شده بودن و دستم پیداشون نمی کرد. صدای1آقا از پشت سرم بلند شد.
-بیا این طرف نرده های این طرف رو بگیر برو پایین.
واقعا نمی تونستم. ترس داشت برنده می شد. فلج شده بودم.
-فقط متوقف نشو!.
نرده ها توی دستم بود. پایین رفتن به طرز دردناکی برام از بالا اومدن سخت تر بود. می رفتم و اون آقا پشت سرم بود و می گفت برو مونده هنوز برو.
رسیدم پایین. آخ بلاخره رسیدم پایین. از شدت فشار اون بالا چنان گیج بودم که جهتم رو کامل گم کردم. با راهنمایی تونستم جهت رو پیدا کنم. بچرخم به راست و برم به مسیر خودم. پیچیدم توی کوچه پهنمون که واسه خودش1خیابون شلوغیه. رسیدم خونه. وارد شدم. سکوت امن و آشنای خونه. من از پل مرتفع گذشته بودم! از خاطرات اون شب کذایی رد شده بودم! تنها!. وای خدایا! شکرت!
می دونستم این باید باز هم تکرار بشه تا بهش عادت کنم ولی اولین قدم برای من همیشه سخت ترین قدمه. مطمئنم که فردا و فردا ها باز هم از اون بالا وحشت می کنم ولی این رو هم مطمئنم که اون زمان به خودم میگم این که دفعه اولم نیست. دفعه پیش تونستم پس باز هم می تونم. حالا وقت مرحله آخر بود. دست هام می لرزیدن. خدایا خودت هوام رو داشته باش. خدایا بذار بقیه بنده هات باورم نکنن. تو باورم کن. تو می دونی که من چه حسی دارم. دستم رو ول نکن.
جز من و خدا کسی نبود. خودم بودم و خدا که لازم نبود واسه اینکه باورم کنه براش ضجه بزنم. پس جای نگرانی نبود. نگران بودم ولی باید می فهمیدم. جای نگرانی نبود ولی من از شدت نگرانی به نفس زدن افتاده بودم. می ترسیدم. از خودم می ترسیدم.
-نترس. خدا هست. هست. خدا هست!.
خدا بود. جایی که خدا هست ترس نباید باشه. نمی خواستم بیشتر از این صبر کنم. باید تموم می شد. دسته کم برای من. نشستم. پلیرم رو برداشتم و پِلِی رو زدم. داشتم گوش می کردم. تمام لحظه هام همه اونجا بودن. تمامش بدون1لحظه کسر. تمام لحظه هایی که توی خاطرم بود همه اونجا بودن و نه چیزی کم بود و نه چیزی زیاد بود که من یادم نباشه. محتوای پلیرم درست شبیه محتویات خاطرات ساعت های گذشتهم بودن. حتی لحظه های ساکتی که همه خواب بودیم. همه اونجا بودن و من همه رو یادم بود. من حتی1دقیقه رو توی خاطرم گم نکرده بودم. تمام مدت رو یادم بود. تمام مدت رو در زمان و مکان درستش بودم. خودم و درکم و حافظهم. شنیدنش زیاد طول کشید خیلی خیلی زیاد. نفهمیدم کی عصر شد و مادرم کی رسید و من بهش گفتم کتاب می خونم. داشتم خودم رو می خوندم. لحظه لحظهم رو. همه چیز رو به راه بود. خدایا! خدایا شکرت! خدایا این قدر دوستت دارم که می خوام هوار بزنم تمام دنیا بشنون. این من بودم. تمام این ساعت ها خود من بودم و برای من این یعنی آرامش. یعنی دیگه شب ها باید برن به طرف عادی تر شدن. یعنی من مجاز هستم تمرین کنم تا بتونم شب هام رو اگر لازم شد با اطرافیانم تقسیم کنم. شب هایی شبیه شبی که با بچه های امام رضا گذشت. میشه من دیگه از این شب ها نترسم. میشه بدون پلیر و بدون وحشت بخوابم. میشه دلواپس جنس ناشناس جوهرم نباشم و مجاز هستم با تمرین و تکرار برای خودم به این باور برسم که جنس جوهر من اون طوری که2سال تموم خیال می کردم متفاوت و ناشناس و خطرناک نیست و اینهمه که تصور می کردم برای اطراف و اطرافیانم… فعلا نمی دونم مشکل کجا بود و کجاست. نمی خوام هم الان بهش فکر کنم. برای این بارم همین اندازه بسه. به خدا دیگه توانم تموم شده باید بگذره تا نفسم جا بیاد. باقیش باشه واسه بعد.
خیلی دلم می خواست ضبط شده های اون شب رو واسه خودم نگه دارم. ولی نمی شد. آخه واسه نگه داشتن ضبطشون نکرده بودم. اولا بچه ها نمی دونستن ضبط شدن و این عادلانه نبود. دوما چون هدفم از این ضبط کردن تجدید خاطرات نبود هر زمان گوشش می دادم به یاد اون التهاب ها اذیت می شدم و سوما باز هم بچه ها نمی دونستن و این عادلانه نبود. این شرط امانت نیست که بدون آگاهی کسی لحظه هاش رو ضبط کنم و نگه دارم. پس مجاز نبودم نگهشون دارم.
فردا فایل ها رو پاک کردم. تمامشون رو پاک کردم و خاطره اون لحظه های سفید رو توی دلم ضبط و ثبتشون کردم به امید اینکه برای من و برای بقیه بچه های امام رضا شب های سفید، اون قدر سفید که همهشون از ته دل تکرارشون رو بخوان باز هم تکرار بشن.
حالا بچه های امام رضا دوباره هر کدوم1گوشه پخش شدن و مشغول ادامه زندگی خودشون هستن. مثل من. و کسی چه می دونه! شاید اون ها هم منتظر هستن که شب های سفید دوباره باشن و اون ها همه باشن و باز همه باشیم و چه خوبه اگر این اتفاق بی افته!
حالا نوبت ادامه زندگیه. و من الان تمام توانم رو به مقابلم دادم و متوجه انجام وظیفه ای کردمش که احتمالا دیگه نشه عقبش انداخت. شاید مجبور باشم هفته آینده انجامش بدم و خدا کمکم کنه. راستش برای1کسی با شرایط منفی باید1چیز بدی رو توضیح بدم. آهسته توضیح بدم. آروم توضیح بدم. با صدایی که نمی لرزه. با کلامی که متشنج نیست. باید بهش بگم که از دست رفتن ها توی زندگی1امر عادیه و این اصلا غیر منتظره نیست که در1ماجرای شلوغ1چیز خیلی عزیز رو از دست بدیم تا ویرانی ها آباد باشن و صبح سریع تر برسه. باید براش توضیح بدم. با چشم هایی بدون اشک و صدایی صاف و بدون بغض. باید توجیهش کنم. طوری توجیهش کنم که چیزی نشه. که فشار واقعیت هرچی کمتر بشه. که زهر تاریک توضیحات من اثرش هرچی خفیف تر باشه. باید قانعش کنم که واقعیت ها رو نمیشه کاریشون کرد. فقط باید فهمید و باید باور کرد و درک کرد و تحمل کرد و گذشت. باید به چیزی قانعش کنم که خودم هنوز نتونستم درست بپذیرمش. نمی دونم چطوری باید انجامش بدم ولی ظاهرا چاره ای نیست و تأخیر دیگه کمکی نمی کنه. امیدوارم که خیلی ضایع نکنم. به هر حال ترسیدن من هم به هیچ دردم نمی خوره و اصولا من الان نباید متوقف بشم. مثل اون لحظه ای که روی پل بودم. باید فقط برم. باید پیش برم و زمانی متوقف بشم که گفتن هام تموم شدن و کاش نتیجه خیلی افتضاح نشه! کاش موفق باشم! کاش!
مثل اینکه خیلی بیشتر از1خورده شد پر حرفی های من. تا دفعه بعدی که بر می گردم:
به امید صبح، ایام همگی به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
fati
چهارشنبه 21 مرداد 1394 ساعت 13:32
khodaie man……in ye khorde bood?
http://kardastifati.blogsky.com
پاسخ:
دقیقا فاطی عزیز. این1خورده بود. من پست های بلند تر از این هم اینجا زدم. اگر حال و هواش رو داری1چرخی اینجا بزن می بینی که این فقط1خورده بود.
بیشتر بیا خوشحال میشم.
ایام به کامت.
یکی
چهارشنبه 21 مرداد 1394 ساعت 20:25
هی تو تست لازم نداری خطرناکم نیستی. تو فقط درگیری. با خودت درگیری. بخدا تو دیوونهی پریسا. چرا خودتو به این شدت اذیت میکنی? ببین ی چیزی. بنظرت وقتش نیست دیگه بیخیال شی? بسه دیگه. اگه ایندفه هم درست فهمیده باشم میدونم تو از چی میترسی. ببین تا جایی ک من ازت سردراوردم تو نیستی. بنظر من تو نمیخوای من اینجا بیشتر بگم ولی باور کن اون تو نیستی. مشکل ی جا دیگست نه اینچیزی ک مختو خورده. تازه باشه چی میشه مگه. دنیا ک نفله نمیشه. هرکی ی طوریه حالا مثلا تو طورت این باشه خیال کردی چی. ولی نترس اینجوری نیست. بقیش باشه بعدا. هی چرا تو باید بهش بگی. این ک خیلی سخته. اذیت میشی. این همه هیکل یکیشون جرات نداره فقط موندی تو? هی چیزی نیست از پسش برمیای. اگه همونجوری ک مینویسی حرف بزنی پس میتونی. تو نوشتنت عالیه. گفتنتم مث نوشتنت کنی تمومه. هی عالی بود خوب کردی از رو اون پل رفتی. بازم باید بری تا دیگه از اونبالا نترسی. آفرین محشره. ببین زودبزود بیا اینجا ی خورده بیشتر ازین ی خورده ک ایندفه گفتی بگو من خوشم میاد بخونم. ایندفه دوتای این بنویس بذار بخونم. ببین نری دو هفته دیگه بیای. بیا تعریف کن چجوری حلش کردی باشه? منتظرم و مشوق. تو موفقی من میدونم. زودتر بیا پست بذار. راستی اون بچه ها بازم ازین شبا دارن اگه بخوان. اونام بهشون خوش گذشته وقتی پیشت بودن. به خیلیاشون خوش گذشته شک نکن. هی دیر نکن منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی.
چی بگم یکی. تمام این2سال تمام زندگیم رو این کابوس خورد حالا تو میگی اگر باشی چی میشه مگه؟ وای یکی من این رو نمی خوام. خدایا تصورش هم تا جنون می بردم. یکی! به خدا من تحملش رو ندارم محض رضای خدا این اگر رو هم دیگه نگو.
اون پل. واییی یکی داشتم سکته می زدم. تو درست میگی باید باز ازش رد بشم. اصولا من همین طوری هستم. از هرچی بترسم باید باهاش رو به رو بشم تا هیبتش واسم بشکنه وگرنه از پسش بر نمیام.
در مورد گفتنم هم. دقیقا مشکل همینجاست. کسی جرأت نداره حرفی بزنه. می ترسن اتفاق وحشتناکی بی افته از طرفی هم دیگه نمیشه عقبش انداخت. واقعا دلواپسم یکی. اینهمه وارد نیستم. تو بهم لطف داری. تو و بقیه. ممنونم که هستی یکی.
شاد باشی.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 00:53
سلام. وای که چه قدر دوست داشتم این نوشته اصلاً تموم نشه.
خیلی خوبه که از اون پل رد شدید و دوباره هم قراره که رد بشید تا کاملاً طبیعی بشه.
اما چیزی که به عنوان یک دوست من رو خیلی نگران کرده سرگیجه های ناشناخته شماست؛ علتشون رو می دونید که این قدر راحت ازشون عبور می کنید؟
اون همه حالت تهوع چرا باید اتفاق بیفته و خودتون قبول داشته باشید که قرص و دارو کاری نتونه براش انجام بده؟
خیلی خوبه بازم از این شب ها برای خودتون و اون ها ترتیب بدین من مطمئنم به همه تون یا لا اقل بیشتر افراد خوش می گذره؛ تازه اگر خوش نگذره زوری که نیست هر کس نخواست نمیاد.
خیلی این بار دیر اومدید زودتر بیایید هر چند که حرف زیادی برای نوشتن نداشته باشید زود بیایید.
با یکی موافقم چرا حتماً باید شما به اون فرد بگید؟
هیچ کس دیگه نیست؟
اگه هیچ چاره ای نیست انجامش بدید من یعنی بهتره بگم ما به توانایی های شما ایمان داریم می تونید انجامش بدید با قدرت بیانی که من از شما در اردو دیدم شک ندارم موفق میشید هر کس رو اون طور که میخواید قانع کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اون پل آخ خدا به نظرم همین امروز هم مجبورم ازش رد بشم. از همین الان ترسم گرفته.
سرگیجه ها و این تهوع مزاحم. بله با دلایلش آشنام. این ها رو هم باید همراه1سری دردسر دیگه تحملشون کنم تا زمانی که بشه از شر تمامشون خلاص بشم. فعلا که بفهمی نفهمی من برنده تر هستم ولی این گیجی ها و باقی دردسر هاش فعلا باید باشن و جز مدارا کاریش نمیشه کنم. مدارا هم که… گاهی نمیشه مدارا کرد. من مدارا می کنم ولی از همه جهان که نمیشه انتظار داشته باشم اون ها هم مدارا کنن. نتیجهش هم1خورده تار میشه که بیخیال، میشه دیگه چاره ای نیست.
درست میشه. اگر خدا بخواد هر نادرستی میشه که درست بشه.
اون وظیفه ناخوشآیندی که انجامش افتاده به من هم، افراد زیادن ولی هیچ کدومشون در خودشون نمی بینن بتونن بدون خطر انجامش بدن. راستش من هم در خودم نمی بینم ولی اون ها معتقدن میشه. کاش بشه! نگرانم. خیلی زیاد.
بچه های امام رضا. اتفاقا یکیشون بهم پیام داد گفت کاش باز هم از این موقعیت ها پیش بیاد. به نظرم شما درست میگید. همه هم نباشن، 2-3تاشون هستن که واسه دفعه های بعد دوباره توی گوشم جیک جیک کنن و به وسوسه بندازنم که باز هم این شب ها رو تکرارش کنیم. تا خدا چی بخواد.
ممنونم که هستید. ممنونم و خوشحال از حضور عزیز شما. اگر امروز رفتم بالای اون پل همونجا یادم میارم که دوست های عزیز من دفعه پیش حسابی تشویقم کردن.
ممنونم به خاطر همه چیز.
ایام به کام شما.
آریا
پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 14:47
سلام پریسا جان
امیدوارم رو به راه باشی
نمیدونم اونقدر تو نوشتت فرو رفته بودم که با تمام شدنش جا خوردم
امیدوارم سرگیجه و ذعف جسمانیت بهبود پیدا کنه
عالیه که از رو پل رد شدی بازم رد شو نه تنها پل از همه ی ترس هایی که داری رد شو پریسا رد شو و شکستشون بده
پریسا جان اینقدر به خودت سخت نگیر میدونم سخته میدونم اما تلاش خودت رو بکن مشکلاتو کوچیک ببینی برای شکستنشون هیچی کم نداری پریسا خودت رو باور کن هیچی برای شکستشون کم نداری
محکم باش عزیز….. ..
راستی یادم باشه دیدمت بستنی قیفی دعوتت کنم خخخخ
پریسا جان رمان فرشته من رو برات آماده کردم امیدوارم نخونده باشیش و ازش لذت ببری
از لینک کامنتم دانلودش کن
شاد باشی پریسا شااد و موفق
http://www.gooshkon.ir/aarya/fereshtehman.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
همین الان داشتم راه می افتادم بزنم بیرون. باید از اون پل لعنتی رد بشم. گفتم اول1سر بیام اینجا بعد برم و چه خوب شد اومدم. سخته آریا. به خدا من نمی فهمم چی شد که توی دیروز هام اینهمه ساده اشتباه رفتم. کاش می شد از خاطرم پاکش کنم! می دونم که تا زنده هستم این اذیتم می کنه ولی همین اندازه که بدونم اینهمه تقصیر نداشتم شاید کمک کنه سبک بشم. آریا! آریا به هر کسی گفتم گفت من باور می کنم ولی… آریا! تقصیر من نبود. به خدا به خدا تقصیر من نبود. آریا به نظرت خدا باور می کنه؟ تمام این ماه های تاریک بهش گفتم باز هم میگم. به نظرت اون باور می کنه؟ خدایا تقصیر من نبود!.
معذرت می خوام1لحظه زد به سرم دلم نخواست برگردم ویرایشش کنم بذار همین مدلی باشه.
کاش بشه همه ما از تمام پل های ترسناکمون رد بشیم!. وای اگر بدونی بستنی قیفی رو از تمام بستنی ها بیشتر دوست دارم ولی این مشکلم باهاش حل شدنی نیست. خوب چیکار کنم نوکش درازه نمی بینمش دست هم که نمیشه بهش بزنم می مونم چه جوری تنظیمش کنم. با اینهمه، آخجون بستنی قیفی! خیال کردی از رو میرم؟ شکلک پررو پررو نگاهش می کنم منتظرم بهم بستنی قیفی بده. خخخ!
وای کتاب آخجون! نه نخوندمش ولی… آریا نمیشه دانلودش کنم چرا؟ پیام نو هاست یا همچین چیزی میده بهم. اینطوری نمیشه اگر الان نشد باید فردا که رسیدم بزنم توی سر ویندوزم تا بشه.
ممنونم که هستی آریا. ممنونم که می دونی سخته آریا. ممنونم که هستی. ممنونم!.
شاد باشی از حال تا انتهای همیشه.
آریا
جمعه 23 مرداد 1394 ساعت 00:43
سلام عزیز
امیدوارم سلامت باشی
میدونم عزیز میدونم که تقسیر تو نبوده خودت رو ناراحت و اذیت نکن
خدا از همه چی خبر داره و از همگی مهمتره پس مطمئن باش خدا بی تقسیرت داره و پروندت پیشش پاکه. بیخیال کسانی که تود رو مقصر میدونن بیخیال مهم خدا هستش که از همه چی خبر داره
اطرافیان برای همه چی حرف برای گفتن دارن بیخیال خدارو عشقه.
پریسا جان خواهر گلم خوب میدونم سخته اما خوب تلاش کن مطمئنم که توانایش رو داری
تو هیچی کم نداری
پریسا یه پیشنهاد از داداش آریات . مشکلاتو کوچیک ببین و ازشون غولی نساز مشکلات هیچی نیستن در برابر قدرت انسانی در برابر اشرف مهلوقات خداوند مشکلات پوچه.
ی درصد هم به دلت راح نده که نمیتونم
تو بد ترین شرایت با خودت بگو چرا نتونم به ناتوانی ی مشکلاتت پوزخند بزن و برای از بین بردنشون تلاش کن
…. ……
ایرادی نداره تو صدتا بستنی بخواه ببینمت به روی چشم
ایرادی نداره شاید خیلیا همچین مشکلی داشته باشن بیخیال از خوردن بستنی لذت ببر اون مشکلم با ی دستمال کاغذی حل میشه خخخ
نمیدونم لینکش مشکلی نداره روش اینتر میزنم صفحه دانلودش میاد بالا
ببین اگر مشکلی هست ایمیلش کنم
شااااد باشیییی
http://www.gooshkon.ir/aarya/fereshtehman.rar
پاسخ:
سلام آریاجان.
به خدا… به خدا من… یعنی تو میگی خدا… کاش همه چیز رو دیده باشه! کاش باور کنه! کاش بدونه! کاش!
گاهی مشکلات مثل سایه های غول پیکر زیادی بزرگ نشون میدن. کاش زمانی بتونم این هیبت های تاریک رو بشکنم. مثل هیبت باقی گرفتاری هام که در حال شکستنشونم. ولی این وسط، حتی اگر موفق بشم، جای زخم این تجربه برای همیشه توی وجودم باقیه و من معترض نیستم. شاید این طوری دیگه اشتباه نکنم. شاید این درد بتونه راهنمای من باشه که عاقل تر باشم.
آریا خیلی این حضور ها برام می ارزه خیلی. واقعا میگم. ممنونم. خیلی خیلی بیشتر از زیاد ممنونم.
ببینم این کتابه این دفعه که دورش زدم و از راه دیگه رفتم دانلود شده یا نه!
آخجاااآاااآااان شد! وای خداجون کتاب! ممنونم آریا برم بخونمش حسابی دلم می خواد. ایام به کامت.
آریا
جمعه 23 مرداد 1394 ساعت 20:02
سلام عزیز
مطمئن باش خدا همه چی رو دیده مگه میشه ندیده باشه خخخ
به خودت سختش نگیر
احساس کردی سایه انسان قولپیکر تر از انسانه
ما هم سایه ی گرفتاری رو میبینیم سایه اش رو بیخیال اون پشت سایه رو بچسب که سایه هیچی نیست برای ترسوندنت آمده سایه رو بزن کنار ببین گرفتاریت چقدر هقیره.
تلاشتو بکن میتونی و میتونی و میییتونی
امیدوارم از رمان خوشت بیاد
رمان قبلی چطور بود خوشت اومد یا نه
شاااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/fereshtehman.rar
پاسخ:
سلام آریا جان. اینجا برق قطع شده و باتری سیستمم هر لحظه میره که تموم بشه. کاش به جواب ها برسم!
نمی دونم آریا کاش تو درست بگی! رمان قبلی تموم شد حسااابی حرص خوردم از دست اون3تا برادر. این یکی هم میره که تموم بشه و باز حسااابی حرص خوردم از دست این پرهامه. وای باتریم اخطار داد ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هوای امروزم، زمستون های داغِ نوجوونی. یادش به خیر!.

سلام به همگی.
چه خبر از عصر جمعه؟
یعنی چی که همهش من بیام اینجا خبر های زبر و نرم از پراکنده های خودم و دلم و شب و روز هام بگم آخه؟ این دفعه رو شما بگید؟
باشه طلب من!.
توی آرشیو صوتی هام داستان یارحسنی و دختر نارنج و ترنج رو پیدا کردم خوندمش. عاشق افسانه ها هستم. به نظرم رسید شبیه اون پسر کوچولوی توی این داستانه شدم. البته اون پسره1ننه کوچیک هم همراهش بود و من الان ننه کوچیک ندارم. برای تکمیل قصه به1عدد ننه کوچیک جهت همراهی و همدلی و همداستانی و دیگه نمی دونم هم چیچیعی با این جانب در موارد لازم نیازمندم.
باز زدم به جاده خاکی. دست خودم نیست بچه ها ببخشیدم. این لحظه، عصر جمعه یادم نیست چندم مرداد، نمی خوام هم یادم باشه، ساعت حدودا8، من درست حس سال ها و سال ها پیشم رو دارم. احساس دخترک جوون13-14ساله ای که توی دل زمستون، زیر فشار سوز سرما مثل فشنگ از خونه می زد بیرون که بیخیال دلواپسی مادرانه مادرش توی دل زندگی پرواااز کنه و بعد از اینکه حسابی سرمازده و حسابی منجمد و اگر برف و بارونی هم در کار بود حسابی خیس شد، به سرعت باد، با دلی فارغ از سنگینی ترس های جهان حقیقی و شونه های سبک از خوشی لحظه هایی که گذروند و خاطره شدن، بیخیال فردا و بزرگ شدن و زندگی و ترس و اگر و ای کاش و همه چیز، مثل1گلوله برفی توی دست باد، سرمازده و یخ کرده اما شاد و سبک در خونه رو باز می کرد و می پرید داخل. همراهش1جهان زمستون هم می زد داخل ولی این زمستون سرد عجب داغ بود!
یادش به خیر!.
راستش2سال پیش یقین بالای100درصد داشتم که دیگه هرگز حتی توی خواب این ها رو تجربه نمی کنم. جوونی رفته بود و همه چیز رفته بود و من… لازم بود که عاقل تر باشم و باور کنید بودم ولی…
خلاصه اینکه من وسط تابستون در سن36سالگی در این لحظه مشغول تجربه اون احساسات زمستونی هستم و جای همه شما حسابی خالی!.
امروز صبح حسابی جسمم ویرش گرفته بود که ساز بیماری بزنه و لحظه ای که فهمیدم باید از جام بلند شم اینقدر عصبانی شدم که نزدیک بود بلند بزنم زیر گریه. ولی نه زمانش بود نه فایده ای داشت. الان که دارم می نویسم هنوز استخون هام دارن به تِرتِر های اعتراض آمیزشون ادامه میدن ولی من الان خیالم نیست. حس و حال اون سال های بهشتی که گذشتن همراهم زده داخل خونه و تمام روحم توی موجودیتش حل شده. دلم می خواد سبک بپرم بالا و بلند آواز بخونم. آواز های زمانی رو که13-14سالم بود و در این لحظه ها می خوندم. بلند می خوندم. با هوار می خوندم و کفر مادرم رو در می آوردم که بچه امروز توی مدرسه چی به خوردتون دادن اینطوری می کنی دیوونم کردی بسه دیگه!. اصلا تو چته؟ تو هر زمان از سرحالی می زنه به سرت1اتفاق بدی داره می افته که هیچ عاقلانه نیست. باید بفهمم چی شده باز.
و من می خندیدم. بلند و بلند تر می خندیدم و بلند و بلند تر آواز می خوندم و می رفتم پی کارم.
مادرم درست می گفت. نه من اون زمان ها عاقل بودم و نه داستان هام نشانی از عقل درشون بود. ولی اون ها هرچی بودن ماجرا های من بودن. داستان های کوچیکی که بزرگ شدن تا با هم ردیف بشن و زندگی و گذشته هام رو بسازن. گذشته ای که با تمام تلاشی که برای جا گذاشتن و بریدنش کردم، باز به انتهای خط امروزم چسبیده و تا اینجای زندگیم همراهمه و ظاهرا خیال هم نداره تموم بشه. و من همچنان عاقل نیستم. سبکم و در این لحظه خاطر جمع. خیلی خاطر جمع. چه فرقی می کنه که من عاقل باشم یا نه؟ چه فرقی می کنه که این اوضاع درست باشه یا نه؟ چه فرقی می کنه که امروز من درگیر دردسر های دیروزم باقی مونده و از نتایج دیروز هام پاک شدنی نیست؟ اصل الانه. این لحظه که همه چیز درسته. همه چیز آرومه. مثبته. شاید قشنگ نباشه ولی رو به راهه. خودم رو فریب ندم. قشنگ هم هست. آره قشنگه. قشنگ و شاد و شاد و شاد.
و من باز مثل سال ها و سال ها پیش، 1نوجوون سرخوش و دیوونه هستم. دیوونه ای که توی دل زمستون، زیر فشار سوز سرما مثل فشنگ از خونه می زد بیرون که بیخیال دلواپسی مادرانه مادرش توی دل زندگی پرواااز کنه و بعد از اینکه حسابی سرمازده و حسابی منجمد و اگر برف و بارونی هم در کار بود حسابی خیس شد، به سرعت باد، با دلی فارغ از سنگینی ترس های جهان حقیقی و شونه های سبک از خوشی لحظه هایی که گذروند و خاطره شدن، بیخیال فردا و بزرگ شدن و زندگی و ترس و اگر و ای کاش و همه چیز، مثل1گلوله برفی توی دست باد، سرمازده و یخ کرده اما شاد و سبک در خونه رو باز می کرد و می پرید داخل.
باور کنید الان حتی اون سرمای سبک و شاد و دلچسب رو زیر پوستم دارم حس می کنم. پوستی که دیگه با خار های زندگی زمخت شده ولی هنوز اون سرما های بهشتی رو یادشه.
می دونم که این لحظه ها و حال و هواشون هم مثل همه چیز زندگی همیشگی نیست. شاید فردا دیگه این حس باهام نباشه. بی شک من باز هم توی زندگیم گریه می کنم و بعدش می خندم و این همین طور تا من هستم تکرار میشه. ولی من الان در این لحظه هستم و این لحظه خوبه. لحظه ای که آدم می تونه با تمام روحش بگه آخخخ خدا پدرم در اومد یعنی به خیر گذشت!یعنی این دفعه هم حله! یعنی خدایا خیلی خوبی خیلی!.
خوب خوب خوب اینجا توی خونه الان کسی نیست. من تنهام و مجازم که حسابی شلوغ کنم ولی… وای خداجون من صبحی کمی تا قسمتی بیمار بودم و الان همچنان حال جسمم خوش نیست. به نظرم باید کمی فقط کمی عاقل تر بشم و برم1کوچولو مایعات گرم بنوشم و آروم بگیرم. بچه ها خیلی دوستتون دارم خیلی زیاد.
راستی گذاشته بودم شلوغی هام که تموم شد بپرسم. بچه ها کسی آریا رو ندیده؟
آریا اگر این طرف ها هستی و داری می خونی بپر بیا وگرنه تمام اینترنت رو برای پیدا کردنت به هم می ریزم و دستگیرت می کنم و بعد به عنوان تنبیه غیبتت لگن لگن آب زرشک پیش چشمت سر می کشم1قطره هم بهت نمیدم. دیگه خودت می دونی.
آریا!توفان ها میان و میرن. نمیشه از اومدنشون کامل پیشگیری کرد ولی میشه در زمان های توفانی به1جایی چسبید و سفت موند تا سنگینی لحظه های سنگین بگذرن. میشه کمتر ویران شد. میشه نباخت حتی اگر نتیجه ماجرا ها اون مدلی که خودمون می خواییم نباشه. برنده بودن تنها این نیست که آخرش چیزی باشه که ما می خواییم. ما زمانی برنده هستیم که ماجرا ها بگذرن و ببینیم و بدونیم که همچنان ایستادیم و آماده پیشروی. این رو من دارم بهت میگم. کسی که زمانی عمیقا احساس می کرد دیگه نه حالی واسه دوباره بلند شدن داره و نه توانی. هر جا هستی، هر گرفتاری که داری، هر زمان تونستی بیا اینجا خبر سلامتیت رو بهمون بده که حسااابی منتظریم.
خوب دیگه من باید برم جدی حال جسمم افتضاحه میرم درمونش کنم.
بر می گردم.
ایام به کام همگی.
دیدگاه های پیشین: (13)
فروشگاه اینترنتی امن و ارزان
جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 20:27
سلام
جمعه ها خیلی زیادی دلگیره
انشاالله لب شما همیشه خندون باشه
ما یه فروشگاه اینترنتی داریم که سعی کردیم بهترین محصولات رو با پایین ترین قیمت ممکن عرضه کنیمواگه امکان داره ما رو به اسم فروشگاه اینترننی امن و ارزان لینک کنید،بفرمایید اول ازش دیدن کنید تا از صحت حرفام مطمئن بشین
دیدنش خالی از لطف نیست
tntbuy.ir
خیلی متشکرم
http://tntbuy.ir
پاسخ:
سلام. جمعه ها دلگیر هستن. کاریش هم نمیشه کرد. تا بوده همین بوده. ولی عوضش باقی هفته رو میشه شاد تر بود به تلافی عصر های دلگیر جمعه.
من بازار گردی خیلی دوست دارم. در اولین فرصت به فروشگاه شما سر می زنم. شاید مشتری اجناسش هم شدم. لینک هم حتما.
هفته هاتون تماما شاد.
ایام به کام.
یکی
جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 21:06
وایسا ببینم درست گرفتم یا نه. الان یعنی تو باغه? کامل?

پاسخ:
درست گرفتی یکی. بله الان توی باغه. کامل. البته گفته بودن از اولش هم توی باغ بود ولی نامحسوس. یعنی برای ما که از بیرون تماشا می کردیم قابل تشخیص نبود ولی حالا2طرفه همه توی باغ هم هستیم. وای چی شد! خودم که نفهمیدم چی گفتم برو ترجمه کن واسه خودت.
ممنونم که هستی یکی.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 17:18
سلام.
آریا کجاست؟
گوشکن هم ندیدمش.
این خیلی عالیه که شما چنین حالی دارید؛ باور کنید این نوشته به من کلی انرژی داد.
ممنون بابت این همه شور و نشاطی که در دل من زنده کردید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آریا رو باید دیگه یواش یواش آگهی بدیم پیداش کنیم اگر نشد باید واسه دستگیریش جایزه بذاریم. توی محله هم نیست.
خوشحالم از شادی شما. کاش این مدل حس و حال رو تجربه کنید! دلم واسه تجربه کردنش تنگ شده بود. خیلی زیاد.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
اصغر خیر اندیش
یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 13:57
سلام پریسا خانم. ممنونم از نوشته ی بسیار زیباتون. بعد از مدتها که تقریباً بیخیال کلیه ی دنیای مجازی شده ام و فارغ از دغدغه های راست و دروغ این دنیای عجیب و بزرگ به آغوش دنیای حقیقی پناه برده ام، واقعاً این متن حس خوبی بهم داد. دلم واسه بچهگیهام، واسه زمستون سرد، واسه شلوغکاریها و شیطونیها تنگید. باز هم مرسی از شما.
http://www.hoseynienet.ir
پاسخ:
وااای سلام آقای خیر اندیش!
چه ذوق بی نهایتی کردم الان که شما رو اینجا می بینم! الهام جان چطورن؟ بهشون سلام های داغ و2آتیشه از طرف من برسونید.
سفید و سیاه همه جا هست آقای خیر اندیش. توی جهان حقیقی و جهان مجازی. ما سفید هاش رو ببینیم و برداریم. من سعی می کنم این مدلی باشم. از جهان مجازی کنار نمی کشم چون دوستش دارم. سفید هاش رو بردارم و از کنار سیاه هاش رد بشم. کاش خدا کمک کنه و بتونم درست عمل کنم! در همه جا.
اگر این نوشته من تونسته اثر شاد و مثبت بذاره پس این پستم رو از تمام پست های وبلاگم بیشتر دوست دارم. تا اینجا2نفر گفتن که حال و هوای نوشتنم رو در این پست دوست داشتن و ازش شاد شدن، درضمن این پستم سعادت حضور شما در اینجا رو بهم داد که حسابی ذوق زدهم کرد. کاش بشه باز هم از این مدل ها بنویسم تا باز هم اینجا ببینمتون!
راستی بعد از این جوابم باید بیام توی سایت شما مهمونی. باید جای خوبی باشه. حتما هست حتما.
وای که چه قدر من حرف می زنم! خوشحالم که اومدید. خوشحالم که پست کوچیک من رو مثبت دیدید و خوشحالم که بعد از مدت ها دیدمتون. اون هم اینجا توی وبلاگ خودم.
به امید دیدار های دوباره.
التماس دعا،
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 14 مرداد 1394 ساعت 00:38
سلام پریسا جاان
ممنونم بابت حرفا ی امید بخشت
خوشهالم بابت دوست های عزیزی چون تو پریسا
هستم اما کمی گرفتار
راستی شنیدم به ی ننه کوچیک نیازمندی
خودم ننه کوچیکت میشم خخخ
راستی بهت گفتم بیام دلم نمیاد بی کتاب بیام
برات رمان آماده کردم و اومدم عزیز
امیدوارم ازش لذت ببری و نخونده باشیش
اسم رمان یک sms
راستی رمام بر اثاس واقعیت نوشته شده و همش واقعیت داره
از لینک پیوست شده به کامنتم دانلودش کن
شاااد باش و شااااااده شاااااااد
http://www.gooshkon.ir/aarya/yek.sms.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
وای خدایا با اینهمه دردسر که داشتی نشستی به ویرایش کتاب؟ آریا به خدا دلم نمی خواد اینهمه خودت رو اذیت کنی. تو بیا فقط شاد باش باور کن همین بسه. ولی با تمام این ها، آخجون کتاب! نه نخوندمش الان میرم روی اینتر دانلود.
ننه کوچیک؟ خخخ! خخخ! خخخ خخ خخخ خخخ خخخ خخخ خخخخخ!
شلوغی های سر خودت به کجا کشید؟ مسیرش خیر هست یا سخته؟ توکل به خدا کن عزیز. امکان نداره به ضررت کاری کنه. دستت رو بده بهش باقیش حله.
ممنونم که هستی آریا. امیدوارم به همین زودی ها همونی بشه که دلت می خواد.
وای کتابه اون پایینه! ممنونم خیلی زیاد. من رفتم سراغش ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 14 مرداد 1394 ساعت 20:06
سلام پریسا ی عزیز
باور کن اذیت نشدم
بخونش و ازش لذت ببر
گرفتاری هام….. اگر موفق بشم خیر و شادی آوره
و اگر شکست بخورم ….. وایی تصورشم سخته
شااد باش ننه از ماکه گذشت تو شاد باش و بخند
http://www.gooshkon.ir/aarya/yek.sms.rar
پاسخ:
سلام آریاجان.
ممنونم به خاطر کتاب. عشقیه این کتاب خوندن به خصوص این روز ها واسه من. نمی دونی.
ممنونم!
گرفتاری ها بلاخره تموم میشن. هرچی باید بشه میشه و دلواپس بودن هیچ کمکی نمی کنه. ولی واسه پشت سر گذاشتنش و تغییر پایانش به نفع خودت2تا چیز لازم داری. یکیش توکلت، دومیش همتت. این2تا رو سفت بچسبی دیگه باقیش حله.
امیدوارم هرچه سریع تر شاهد پایان درگیری هات اون هم به بهترین شکلی که دلت می خواد باشیم. بی خبرمون نذار. نتیجه هرچی که بود بیا اینجا واسه ما بگو. می خواییم بدونیم.
باز هم ازت خیلی زیاد ممنونم.
باز هم مثل همیشه ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 15:48
سلام پریسااا
میگمااا
چخبر از خودت گرفتاری هاتو از بین بردی یا نه
از سراب چه خبرا روشنه یا تاریک
امیدوارم همه چی رو به راه باشه عالیه عااالییی
پخخخخخخ یعنیییی پههخخخخپخخخپخخخپخخخپخخپخخخپخخخپخخخپخخخپخخخپخخخپخخخپخخپپخخخپخخخخخخخخخخ
و دیگر هیچ
من دباره آمدم فظای بلاگت رو بهم بریزم
شاااد باشی

پاسخ:
سلام آریاجان. میگم! پخ!
آخجان هیچی اندازه1پخ ناگهانی زندگی رو زیبا نمی کنه.
گرفتاری های من دارن پدر خودشون و پدر من بیچاره رو درمیارن بلکه برنده بشن ولی فعلا که نه من کوتاه میام نه اون ها از رو میرن. ولی در مجموع تا این لحظه برنده منم.
سراب هم داره روشن تر میشه. روی هم رفته بد نیست.
خوشحالم که اومدی آریا. امیدوارم1عالمه چیز های خوب شده باشه و از حالا به بعد هم1عالمه چیز های خوب در انتظارت باشه.
ایام به کامت.
یکی
پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 19:45
دمت جیز آریا منم میخواستم بپرسم از گیراش و از سراب ک در چ حاله. هی کجایی مرد حسابی ببینیمت. هی پریسا بیا اوضاع خودت و سرابو تشریح کن واسمون بدونیم چجوریایید. سرابت هنوز سیل نشده ببردت? پریسا نمیشه من حرف نزنم. باید بزنم. دلم می خواد. ببین من از وقتی وبت راه افتاد باهاتم. تو وبت پابپات اومدم و بعضی وقتا واسه فهم چیزایی ک اینجا میدیدم حسابی مخم درگیر میشد. خودم از خودم مات بودم ولی خوب این بود دیگه هنوزم هست. تا جایی ک من دارم میبینم تو این مدت خیلی چیزا بدست آوردی. خیلی خسته شدی خیلی فشار بهت اومد خیلی نفله شدی ولی من تماشاچی دارم بهت میگم ک نباختی. تو خیلی جلویی یعنی خیلی خوب اومدی پریسا. بدون سراب. نمیگم بیخیالش شو پسش نگیر. نمیگم ولش کن در برو. نمیگم براهت ادامه بده بیخیال همچی. تو نمیتونی. اگه میتونستی باز من نمیگفتم. من قرار نبود چیزی بگم ولی نشد دیگه. پریسا سرابو مهارش کن دوباره سیل نشه نابودت کنه. اگه همراهشی و همراهته به رای خودت دیگه تسلیم جریان تندش نشو. سر بردات بمون و از دستشون نده. باید بشه تو جریانش شنا کنی. باید بشه خودت باشی حتی وسط جریان سرابی ک داره روشنتر میشه چند وقت دیگه هم جاری میشه بعدشم تندتر میشه بعدشم قویتر میشه و اگه نجنبی ایندفه سیلش خیلی قویتر از دفه پیش پدرتو درمیاره. من ک هیچ خوشم نمیاد. خواستم اینارو تو پیغاما بگم گفتم بیخیال همینجا خوبه. پریسا باهاش نجنگ ولی بهشم نباز. با خودت همراهش کن. مث برگ رو سراب نباش. نذار ببردت. همراهش کن همراهش نشو. میدونی چیه? من ی نظری دارم ک هیچوقت نگفتم. بنظرم بهترین چاره ها دست خودته. تو بیشتر از هر هادی میتونی هدایتش کنی. بنظر من خودشم اذیت میشه خفن. کس دیگه ای از پس این گیر خفن برنمیاد. کار خودته. نجاتش بده هم اونو هم خودتو. این مدت خودتم دلت آروم نبود. الانم میترسی. از فردا میترسی. از سیل میترسی. پریسا بخدا تو میتونی درستش کنی. این سفتی ک این مدت داشتیرو بازم حفظش کن. من میگم میشه. اولش انگار شدنی نیست ولی میشه. ببین پریسا من یکیم و بهت میگم نترس. تو خودتو نبازی نه سیلی درکاره نه گیری. سراب ک روشنتر شد امتحان کن ببین من چ درست گفتم. میدونم هرچی گفتمو گرفتی. میدونم تو میتونی جورش کنی. میدونم. من میدونم. پس برو ک رفتی. نتیجشو بیا بگو باشه? همینطوری تلگراف بزنی من ملتفتم چی میگی. من هستم پریسا. منتظرم. منتظرم نذار. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی جان.
سراب روشن تر شده ولی هنوز جوب هم نشده سیل که جای خود داره. تا چند روز پیش فقط حباب داشت الان موج های کوچیک در حال بزرگ تر شدن داره ولی هنوز جاری نیست. خخخ! خودت گفتی این مدلی بگم خوب.
سیل. ترس. من. یکی! تو چه جوری با خوندن چندتا دونه متن اینهمه ازم می دونی؟ آره درست گفتی من می ترسم. از فردا هایی که میاد می ترسم. از خودم هم می ترسم اگر بخوام بیخیال بشم. نمی تونم بشم یکی. من و دلم و این… یکی! من پسش گرفتم ولی می دونم اگر این دفعه سیل بهم بزنه دیگه تموم میشم. درست فهمیدی. این شب ها یکی از گیر های افتضاح روانم این ترسه. برد هام رو نمی خوام از دست بدم. ولی راستش رو بخوایی می ترسم که نکنه بی تکیه در حصار سیل ببازمشون. وقتی بلند می شدم اینهمه تک نبودم. و حالا اینجا… تقصیر کسی نیست. من خودم این طوری می خوام. دیگه دلم نمی خواد کسی، هیچ کسی قاطی این طرف پرده زندگیم بشه. اصلا مایل نیستم بابت ناکرده ها و ناگفته ها جواب پس بدم و هیچ دلم نمی خواد تجربه های دیروزم رو دوباره ببینم. به خدا یکی تا آخر عمرم هر لحظه بهشون فکر می کنم از بس حالم بد میشه پاک دیوونه میشم. من1چیزی میگم تو1چیزی می شنوی من واقعا دیوونه میشم. دیگه تکرارشون رو نمی کشم. به خدا دیگه در توانم نیست. واسه همین الان در اینجای راه خودم هستم و خودم و البته سراب و موافق هاش که…
یکی! واقعا تو خیال می کنی من بتونم واسه اصلاحش کاری کنم؟ آخه من که بلد نیستم. یعنی علمش رو ندارم. با چه سلاحی باید به جنگ این مشکل برم؟ یعنی تو میگی واقعا شدنیه؟ در مورد اذیت شدن کسی جز خودم توی این بخش ماجرا هم… راستش من زیاد فکر نمی کنم این طوری باشه یکی. ولی اگر تو میگی حتما ارزشش رو داره روی گفته هات، روی تمام گفته هات فکر کنم. به خصوص اون قسمت های روحیه دادن هات در مورد توانایی هام.
ازت ممنونم یکی. ازت ممنونم یکی. ازت خیلی زیاد ممنونم یکی.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 22:16
سلام یکی جان
یه مدت سرم یهو شلوق شد عجیب
خدارو شکر زود گذر بود رفت
باهات موافقم پریسا نباید کم بیاره
میتونه مگه چی کم داره هیچی کم نداره باید بتونه از پسش بر بیاد

پاسخ:
سلام. یکی من مکالمهت رو دزدیدم بسیار هم خوب کردم. خخخ. آریای عزیز من کم نمیارم. با وجود شما ها مگه میشه کم آورد؟ من هستم. تا هر جا که بشه. نمی دونم توانم تا کجا می کشه ولی اگه به خودم باشه فعلا خیال بیخیال شدن ندارم. ممنونم که هستی. راستی امیدوارم شلوغی ها دیگه تموم شده باشن و دفعه بعد اگر پیش بیاد سراسر شادی باشه و خیر.
ایام به کامت.
ننه کوچیک آریا
جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 14:02
سلام ننِه
خوبی کجایی چرا به وبلاگت سر نمیزنی ننه
بیا دخترم بیا خخخ
پخخخخپخخخخخخ ننه

پاسخ:
سلام ننه.
پِخخخ ننه.
چی بگم ننه.
گرفتارم ننه.
بی اینترنتم ننه.
با اینترنت جیبی اومدم ننه.
آی ننه.
ننه.
ننههه.
خخخ. خخخ. و باز هم خخخ. معذرت می خوام گاهی دیر میام. تقصیر عوامل باز دارنده هست وگرنه امکان نداره کامنت های عزیز شما ها از طرف من اینهمه مدت بی جواب بمونه. راستی آریا باز هم ممنونم بابت کتاب. اگر نمی گفتی واقعیه خیال می کردم قصه هست. باز میگن این چیز ها فقط مال قصه هاست و دیگه توی دنیای امروزی واقعیت نیست. کاش قصه زندگی همه ما ادامه و پایان های شاد و قشنگ داشته باشن!
آریا! 1کوچولو پراکنده بگم؟ طوری نیست بعدش بخند ولی بذار بگم. این نقش ننه که گرفتی نمی دونم چرا بی هوا من رو یاد زمان هایی انداخت که1بنده خدای ناشناسی به نام تکبال و کرکس و خورشید اینجا کامنت می زد. به خدا نمی دونم1دفعه چی شد که دلم… شاید دلم واسه جنگل سرو و افرادش تنگ شده واسه همین این زده به سرم. بعد از اینکه من و یکی بهش نق زدیم اون هم دیگه نیومد. به نظرت هنوز میاد اینجا و چراغ خاموش میره؟ به نظرت زمانی که به نام خورشید کامنت آخریش رو زد هیچ تصور می کرد که خورشید آخرش چی شد؟ باز امشب من هوایی شدم. بیخیال معذرت می خوام. بذار به حساب پراکنده های دل. از دست من که هرچی به دلم میاد می ریزم روی کیبوردم.
آهایی مهمون ناشناس! اگر اینجایی و اگر هنوز اینجا می چرخی بیا1اعلام حضوری بده. دلم می خواد بدونم الان که قصه تکبال تموم شده تو اگر بخوایی بنویسی چی می نویسی. چه جوری می نویسی. خطاب به کی می نویسی. اون زمان که خودم داشتم می نوشتمشون. اون ها1طور هایی باهام بودن. ولی الان که دیگه تموم شده و دیگه نمی نویسمشون، ….
دلم برات، برای اون هایی که به نامشون اینجا می نوشتی تنگ شده!.
ببخش آریا توی جواب کامنتت اینهمه آسمون ریسمون بافتم. آخه نشد تحمل کنم این ها رو توی پست بگم. خلاصه این به تلافی آب زرشک هایی که به اعتراف خودت ازم کش رفتی.
شاد باشی تا همیشه.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 00:07
سلاام پریسا جان
امیدوارم احوالت عالی باشه
کتابو آوردم امیدوارم خوشت بیاد
ببخش که دیر شد بد قلی شد
امروز خواستم بزارمش موقه آپلودش فایل پرید باز مجبور شدم از اول ویرایشش کنم ببخشید اگر دیر شد
اسم کتاب قرعه به نام سه نفر
امیدوارم نخونده باشیش
شااااد باشی ننه
http://www.gooshkon.aarya/New folder.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
من شکر خدا هنوز هستم. احوالات گرفتاری های تو چطوره؟ پدرش رو درآوردی یا نه؟ امیدوارم حسابی به حسابش رسیده باشی.
وای خدا آریا باور کن این مدلی بد شرمنده میشم. تو1کتاب رو وسط اینهمه درگیری که داشتی2بار ویرایش کردی؟! آریا تو رو به خدا خودت رو اذیت نکن واقعا نمی دونم چی بگم. این مدلی حسابی خاطر و خاطراتم بدهکارت میشیم. میگم نمیشه ثبتش کنی و تا کارت باهاش تموم نشده1نسخه پشتیبان از فایل داشته باشی که اگر فایل پرید مجبور نشی دوباره درستش کنی؟ من همیشه این کار رو می کنم. آخه از دوباره کاری خیلی حرصم می گیره.
آریا واسه خاطر این کتاب2بار ازت ممنونم. 2تا بغل تشکر. 2تا آسمون ستاره. هرچند زحمتی که کشیدی و می کشی خیلی بیشتر از این2بار ارزش داره. ممنونم آریا. بابت کتاب ها ممنونم. بابت ویرایش مجددش ممنونم. بابت حضورت ممنونم. ممنونم آریا!.
وای کتابه اینجاست آخجون! نه نخوندمش. حمله!
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 00:11
oo//خخخخ
اینقدر وبیسون اذیتم کرد اینقدر نوشتم و رفرش زدم که آدرسو اشتبا تایپیدم ببخش درستش کردم
http://www.gooshkon.ir/aarya/New folder.rar
پاسخ:
وای داره میادش آخجان. خواستم به محض اینکه دستم به اینترنت رسید، یعنی همین الان، این2روز و2شبم رو1پست کنم بزنم اینجا ولی اول کتاب. برم بخونم دارم می میرم از بس دلم کتاب خوندن می خوام.
ممنونم آریای عزیز.
پاینده باشی.
آریا
دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 15:15
سلاام پریسا جاان
خخخ خواحش میکنم کاری نکردم
همیشه همین کارو میکردم اما این بار تند تند کارامو انجام دادم فراموش کردم خخخ
نه نشد دیگه بیا پستت رو بزااار
شاااد باشی ننه
http://www.gooshkon.ir/aarya/New folder.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
بذار کتاب بخونم پست منتظر بمونه الان فکرم کتابیه نمیشه.
باز هم ممنونم خیلی خیلی خیلی زیاد.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه قشنگه! اینجا حرف زدن رو میگم! دوستش دارم.

سلام به همگی.
با این هوای آتیشی چه جوری کنار میایید؟ بگید من هم انجامش بدم. همیشه سرما رو ساده تر از گرما تحمل کردم و هنوز هم همین طوری هستم. 1کلام. این هوا پدرم رو درآورده.
دیر کردم. دلم واسه اینترنت و واسه اینجا و واسه شما ها حسابی تنگ شده بود.
این هفته تقریبا چیزی بود که میشه بهش بگم هفته سنگین ولی البته بد نبود. فقط سنگین گذشت. خیلی کم تونستم پشت سیستم توی اینترنت بچرخم و الان هم زمانم محدوده. گفتم بیام اینجا از این زمان محدود برای پرچونگی استفاده کنم که حسابی آرامش اینجا اذیتم می کنه.
داشتم می گفتم که این هفته… شاید اصلا ارزش گفتن نداشته باشه ولی من گفتنش رو دوست دارم.
درست از شنبه نمی دونم اسمش رو چی بذارم. جنگ، سعی، تمرین، هرچی. خلاصه اینکه تمام جسمم در تمام ابعاد روزمره عملا شروع کرد به بسیج شدن برای رسیدن به مرحله عادی تر زندگی.
شنبه صبح برام حسابی تلخ بود. البته نه اون اندازه که بشینم گریه کنم. انتظارش رو داشتم ولی لمسش حسابی برام دردناک بود. اینکه به وضوح تحلیلم رو لمس کردم.
-دارم تحلیل میرم. دارم ضعیف تر میشم، سست تر میشم، دارم خسته تر میشم!-
این ها توی سرم چرخیدن و چرخیدن و نفهمیدم چی شد که1دفعه عوض گریه مثل دیوانه ها زدم زیر خنده.
-تو که می دونستی پس چه دردته؟-
چه دردم بود؟ حس نارضایتی داشتم. زمان و حوصله واسه نق زدن و گریه کردن نبود. راستش از شما چه پنهون کسی هم نبود بهش از این نق ها بزنم. اشتباه نشه، همراه های من بی معرفت نیستن. من خودم این مدلی می خوام. دیگه دلم گفتن رو نمی خواد. دیگه دلم نمی خواد از ناگفتنی هام برای هیچ فرد حقیقی حرف بزنم. دیگه از لبخند های با مارک تردید خسته شدم. خیلی عزیز هستن همراه های من ولی دیگه این لبخند های ساکت رو دلم نمی خواد. دیگه خیلی چیز ها رو دلم نمی خواد. بذار همراه های من همراه باشن و من هم براشون همراه باشم ولی فقط با هم بخندیم. به شدت از اینکه منفی هام رو با دوست هام تقسیم کنم متنفر شدم. متنفر! حالم از این کار به شدت بد میشه. می خوام دیگه هرگز و هرگز و تا آخر عمرم هرگز انجامش ندم!. این طوری دوست دارم.
خلاصه، به خواست و میل خودم، گوش واسه شنیدن نق در کار نبود، اینجا هم که دستم اون قدر نمی رسید بهش تا توش بنویسم دلم خنک بشه. زمانش نبود امکانش هم نبود. گفتم بیخیال و رفتم پی باقیش.
روز ها یکی یکی اومدن و رفتن و من از رو نرفتم. البته خیلی وقته که میگم از رو نمیرم ولی این هفته واقعا به سرم زده بود که شروع کنم به جدی از رو نرفتن. 1طور هایی بهم بر خورده بود. شوخی شوخی داشتم پیش خودم و پیش شما ها و پیش خیلی های دیگه ضایع می شدم!
خلاصه کنم. امروز4شنبه هست و من در کمال ناباوری دارم می بینم که به سرعتی که باورم نمیشه ویرانی ها دارن شروع می کنن به آباد تر شدن. اعتراف می کنم که این توی باورم نبود. هنوز هم اتفاق چندانی نیفتاده ولی من نشونه های مثبت رو دارم حس می کنم. مثبت ها فقط بعد از4روز ظاهر شدن و هرچند خیلی کوچیکن، ولی من دوستشون دارم. خیلی زیاد.
امروز دیگه تحملم تموم شد و گفتم باید بیام اینجا حرف بزنم وگرنه می ترکم. شاید واسه این گفتن ها هنوز خیلی زود باشه ولی من نمی خوام تا هفته بعد و هفته های بعد منتظر بشم.
خیلی خیلی کند، ولی برای خودم محسوس و واقعی، می بینم که دارم بیدار میشم. دارم آهسته به طرف توقف این تحلیل لعنتی پیش میرم و دارم حس می کنم که این تحلیل رفتن میشه متوقف بشه و توانایی های از دست رفته رو میشه پس گرفت. شاید خیلی سخت و کمی هم طولانی ولی حس می کنم میشه که بشه. اعتراف می کنم که باورم نمی شد. بهم می گفتن تو همکاریت کمه اگر فقط1کمی بجنبی این شدنیه ولی راستش هر بار شونه بالا مینداختم و این اواخر به وضوح با خنده تمسخر می گفتم خیلی ممنونم توضیحات مثبت و مفیدی بود الان کلی روانم تقویت شده راحت باشید. اون بنده های خدا هم می موندن که چه مدلی به حسابم برسن بابت این مدل توهین های آشکار. به نظرم دفعات بعد باید مودب تر باشم. بچه ها این روز هایی که کمی سنگین تر می گذرن، من قشنگی زندگی رو دارم بیشتر و باز هم بیشتر احساس می کنم. مثل دیوانه ها از همه چیز زندگی خوشم میاد. دلم می خواد هوا رو، صدا های اطرافم رو، شلوغی های زندگی عادی و روزمره که گاهی واقعا آزار دهنده میشن رو، اتفاق های کوچیک و قشنگ غیر منتظره که1دفعه پیش میان مثل ورود ناگهانی1دوست یا1خیشاوند به خونه یا1برنامه پیشبینی نشده از طرف1دوست برای بیرون زدن و خرید1شیشه عطر کوچولو یا1بسته دستمال خوشبو رو، حتی دردسر های ناخوشآیندی که گاهی توی زندگی روزمره و عادی بهشون برخورد می کنیم رو دقیق تر و بهتر تماشا کنم. به نظرم تمام این ها، منفی و مثبت، سیاه و سفید، تمام این عوامل که روی هم رفته زندگی رو تشکیل میدن، همشون ارزش این رو دارن که دوستشون داشته باشم. تمام عوامل کوچیک و بزرگی رو که وقتی با هم ترکیب بشن، میشن زندگی عادی. زندگی معمولی. 1زندگی معمولی روزانه مثل تمام زندگی هایی که شاید در گذشته ها هیچ دلم نمی خواستش. نمی دونم این بینشم مثبته یا منفی ولی من همین بینشم رو هم دوست دارم. لطفا اون هایی که باهام موافق نیستن عصبانی نشن که ببین داری شعار های تکراری میدی. این ها نصیحت نیستن. این ها حال و هوای این روز های خودم هستن. اینکه زندگی قشنگه. اینکه همه چیزش قشنگه. اینکه من این صبح های گرم و این هوای داغ اعصاب خورد کن رو خیلی دوست دارم. اینکه دلم لک زده با دوست هایی که حسابی خاطرشون رو می خوام جمع بشیم بریم گردش. البته اون ها گرفتارن و اصرار های من هم تا الان به جایی نرسیده و از حالا هم به جایی نمی رسه اگر هم برسه من دیگه خیال ندارم اصرارشون کنم ولی این حال و هوا رو دوست دارم. حتی این عجله ای که الان دارم واسه اینکه زود تر سر و ته این نوشته رو هم بیارم، بذارمش اینجا و بپرم برم به باقی گرفتاری هام برسم رو دوست دارم.
و به نظرم لازم به گفتن نیست که شما ها رو خیلی خیلی زیاد دوست دارم. به اندازه تمام قشنگی هایی که می ارزن به اینکه دوستشون داشته باشیم.
بچه ها من دارم راهی رو تنها میرم که همیشه مطمئن بودم در زمان طی کردنش تنها نیستم. معترض نیستم و در عوض به جای اعتراض و به جای اینکه دلم بگیره حس می کنم کلی واسه خودم قهرمانم. نخندید مگه چیه؟ خوب هر کسی قهرمان زندگی خودشه. من حالا دلم خواسته2برابر واسه خودم حس قهرمانی کنم به جایی که بر نمی خوره. شکلک اخم خفیف و نه چندان یواشکی به خنده های عاقل اندر صفیح شما ها.
می خوام قهرمان خودم باشم. ولی نه در هیچ نگاهی. برای خودم. فقط و فقط برای خودم. ولی می خوام فقط خودم بدونم از تمام قهرمان های اطرافم قهرمان تر هستم. ولی من برنده ترین برنده جهان هم که باشم نمی تونم و نمی خوام اینجا یواش بیام و یواش برم. من باید بیام اینجا رو شلوغش کنم، هرچی دلم می خواد اینجا بگم، پراکنده بنویسم، کفر شما ها رو از این بی سر و ته نوشتنم در بیارم و آخرش هم هر بار و هر بار که دلم خواست بگم که خیلی دوستتون دارم.
وای ساعت به سیستم من10و50دقیقه صبحه و من بد جوری عقب هستم. یعنی حسابی باید برم حسابی.
بچه ها دوستتون دارم. بر می گردم. دوستتون دارم. وای دیر شد. دوستتون دارم. چه قدر تشنمه. دوستتون دارم. زندگی رو عشقه. دوستتون دارم.
دوستتون دارم!
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
چهارشنبه 7 مرداد 1394 ساعت 12:38
هی ببین. من ازین چی گفتی خندهای مارکدار نمیکنم بیا اینجا شرح کاراتو بده. بیخود میکنی متنفری باید بیای هرچی شد اینجا بگی. دیگه دیر نکن. دیگه از الان بیشتر منتظر پستاتم. اگه وقت نداری خلاصه بگو خوب بد زشت ک بفهمیم اوضاعت چجوریاست. پریسا من از زمان فرشته منتظر اینروزاتم منتظرم نذاریا, من میدونم تو میبری. هی تحرکت چجوریاست؟ باید زیادش کنی. بپر برقص بدو پیادروی قدماهسته و تند برو خلاصه حسابی بجنب. ورزش کن هر ورزشی ک جریان خونو سریع کنه رگارو بازتر کنه از خستگی قشنگ پاشیدت کنه. راستی اوندفه خواستم بپرسم یادم رفت. از سراب چه خبر. هنوز تاریکه یا بهتره. هی بینشت خیلیم خوبه. باید همینجوری باشی. پریسا خسته نشو. زندگیرو دوس داشته باش. از وضعتم اینجا برا ما بنویس. من میخوام بدونم بیخنده های بامارک و بیمارک. میگم الان ی چیزی واسه من سواله. شیرینی بردتو چجوری میدی. بیخود بیخود من شیرینی حقیقی میخوام تو اینروزات و گرفتاریات و برنده شدنت واقعیه شیرینیشم باید واقعی باشه. چجوریش مشکل توه من میخوام حسابیم میخوام. حالا بوقتش ازت میگیریم. تو تنها نیستی پریسا. من هستم. ما هستیم. خوب کنارت نیستیم دستتو بگیریم فشار بدیم ک حس کنی ولی اینجا باهاتیم. من ک هستم. یدقه هم خیال نکن تنهایی. پابپات دارم میام. حالا بدو ک برسی. بدو من شیرینی میخوام بدو افرین.

پاسخ:
سلام یکی.
کاش اینترنتم نپره بتونم جواب ها رو بفرستم. آخه جایی هستم و با اینترنت گوشیم به سیستم متصل شدم که بتونم1کوچولو بیام اینجا.
از دست تو یکی. خداییش گاهی می مونم چی بهت بگم. خنده های مارکدار! خخخ! این اصطلاحات رو از کجا در میاری!
تحرکم به نظرم داره کم کم بیشتر میشه. گاهی حسابی سخت میشه برام ولی دارم سعی می کنم بیشتر بشه. روز هایی شبیه امروز صبح اصلا ندارم البته الان چندان موردی هم نداره ولی در مجموع آهسته آهسته دارم کمی پر تحرک تر میشم. توصیه های تو توضیحات خیلی هاست که بهم میگن. ولی این انصاف نیست من هرچی زور می زنم همهش میگن کافی نیست باز هم بیشتر باز هم بیشتر. دلم می خوادددد… اتفاقا پیاده روی هم می کنم. قدم آهسته و سریع. البته روی دستگاه تردمیل. مدتش فعلا زیاد نیست ولی میشه کم کم زمانش رو بیشتر کنم.
یکی! به خاطر انتظارت، به خاطر حضورت، به خاطر سکوتت، به خاطر اطمینانی که بهم میدی، به خاطر همه چیزت ازت ممنونم!.
سراب. همچنان تاریکه ولی نه به سیاهی زمانی که بهش رسیدم. از اون هفته ظاهرا یکی2تا ستاره هم داره. خدا رو شکر! این دفعه هم به خیر گذشت. خدا رو خیلی دوست دارم یکی. خیلی!
شیرینی. شاید تا اون زمان تکنولوژی ارسال اشیا با اینترنت اختراع بشه و من بتونم اینجا توی وبلاگ شیرینی هم بهت بدم. کی میدونه؟
ممنونم که هستی یکی.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 مرداد 1394 ساعت 16:35
سلام. شاید این روز ها حال درست و حسابی نداشته باشم ولی به هر صورت قبول دارم که زندگی دقیقاً همینیه که شما نوشتید.
اتفاقاً دیگه داشتم عصبانی می شدم از بی خبری.
ببینید من رو عصبانی می شدم از بی خبری نگران منظورمه.
جدی قصد شلوغی داشتم که خودتون اومدید.
خیلی عالیه خیلی خوب.
یک نفر می گفت: اگر حتی ادای شادی رو در بیارید شادی به سراغتون میاد.
تا حالا نتونستم به خودم این جمله رو بقبولونم.
هر کس این رو دید امتحان کنه خبرشو بده.
خودم هم میخوام یک بار هم که شده ادای شاد بودن رو در بیارم البته باید یک جوری عمل کنم که خیلی مصنوعی نباشه یا یک دفعه ای از این رو به اون رو نشم که بقیه فکر کنند زده به سرم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چرا این روز ها حال درستی ندارید؟ امیدوارم اتفاق تاریکی پیش نیومده باشه! دسته کم نه اون اندازه تاریک که صبحش از این فاصله دیده نشه.
زندگی ترکیبی از همین تاریک و روشن هاست. قشنگه. همین طوریش هم قشنگه. گاهی که بهش فکر می کنم، زمان هایی که به نظرم می رسه از جایی بین این طرف و اون طرف خط زنده بودن تماشاش می کنم، به نظرم می رسه همین که زنده باشم و راحت نفس بکشم خیلی قشنگه. مطمئن نیستم افرادی که این ها رو می خونن متوجه بشن. خود من فقط گاهی از اعماق وجودم این رو می فهمم.
نه تو رو خدا گناه دارم یکی کم بود شما هم می خوایید شلوغ کنید! شکلک گشتن دنبال سوراخ سنبه برای مواقع لازم.
معذرت می خوام به خاطر تأخیر هایی که گاهی دارم. واقعا دستم به جایی نمی رسید.
ادای شاد بودن. از خدا می خوام خیلی خیلی زود اوضاعی داشته باشید که اصلا به ادا فکر نکنید و از ته دل شاد باشید! شاد شاد شاد.
ممنونم که هستید.
ایام به کام شما.
آریا
چهارشنبه 14 مرداد 1394 ساعت 00:26
سلام پریسا جان
خوبی عزیز؟؟؟
امیدوارم سلامت باشی
پریسا جان ببخش این روزا همرا لایقی نبودم ببخش متاسفم
شرایطم رو میدونی
امیدوارم منو بخشیده باشی

شکلک شرمندگی مزمن خخخ
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلاااآاااآااام آریای عزیز! حالت چطوره همراه؟ آریا به خودت این طوری نگو. واقعا دلم نمی خواد. آدم ها جز همراهی اطرافیانشون گرفتاری های سفت تری هم دارن که باید بهشون برسن. تو هم جدا از این قاعده نیستی. فقط دلم می خواد، حسابی دلم می خواد که این گرفتاری هات هرچی که هستن مثبت باشن و ادامه و پایانشون سفید و شاد باشه. خوشحالم می بینمت آریا. دلمون تنگ شده بود. امیدوارم درگیر درگیری های بسیار شاد و شادی بخش باشی!
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز من اومدم با درد دل های عجیبم!

سلام به همگی.
احوالات؟ خوبه یا بهتره؟ کاش دومیش باشه! راستش مال من که1خورده… اشتباه نکنید نه فروشگاه رفتم و نه زمین خوردم. هیچی نشده فقط… نمی دونم چه مدلی توضیحش بدم. فقط اینکه من باز1خورده درد دلم گرفته.
به احتمال قریب به یقین بعدش که تا آخر خوندید به جای هم دلی1دل سیییر بهم می خندید. ولی خداییش بعد از اینکه سیر خندیدید1ثانیه بشینید جای من. جای1دیوونه که من باشم و فکر کنید من چیکار کنم؟ چه معامله ای کنم با این حس مزخرف که ول کنم نیست؟
داشتم به گذشته هام فکر می کردم. این روز ها زیاد این کار رو می کنم. دارم زور می زنم لکه هاش رو پاک تر کنم. به خصوص اون بخش هاییش که به بنده های خدایی جز خودم مربوطه. پایان ها دست خداست و کی می دونه؟ بذار تا جایی که میشه سبک تر باشم. نخندید بابا داشتم حرف می زدم! عجبا!
خلاصه، داشتم به گذشته هام فکر می کردم. می رفتم عقب و باز هم عقب تر. رسیدم به بچگی هام.
از شما چه پنهون، من همون زمان هم معصومیت باقی بچه ها رو نداشتم. به نظرم این رو پیش از این هم گفته بودم ولی… بذارید اینجا هرچی میشه گفت رو بگم. معذرت می خوام. ولی این طوری شاید بشه سبک بشم.
دوستی داشتم که می گفت من بد جوهرم. به نظرم درست می گفت. از همون بچگی بد جوهر بودم. نمی دونم واسه چی. کاش اینطوری نبود!
طولش ندم. اون زمان من بیناییم خیلی خیلی بهتر از الان بود. هرگز بینا به حساب نیومدم ولی بچه که بودم کم هم نمی دیدم. اون قدر بینایی داشتم که اطرافم رو واسه شیطنت و جست و خیز و خراب کاری راحت تشخیص بدم. از اونجایی که دکتر تشخیص داده بود که نباید از چشم هام استفاده کنم سعی بر این بود که با تصاویر بیگانه باشم ولی مگه به سرم می رفت؟!
توی مدرسه استثنایی درس می خوندم. اونجا ما چندتا نابینا بودیم و بچه های ناشنوا و بچه های کم توان ذهنی و حرکتی. ما نابینا ها10تا هم نبودیم و عوضش اون ها تا دلت بخواد زیاد بودن. من شیطون بودم و قلدر. همیشه در حال این طرف اون طرف پریدن و شیطونی دیده می شدم. 3تا پله بلند از سکوی مدرسه به حیاط رو جفت پا می پریدم و این واسه1نابینا واقعا در نظر بینا ها زیادی زیاد بود ولی اولا چون درسم خوب بود بهانه ای نبود که بهم گیر بدن، دوما چه فایده داشت؟ کنترلم تقریبا غیر ممکن بود.
دوران ابتدایی این مدلی می گذشت. قاطی بچه هایی با جنسیت و سن و معلولیت های متفاوت.
نمی دونم به خاطر شیطنت هام بود یا قلدری هام یا هر چیز نکبتی که توی ذهن معصوم بچه های کم توان ذهنی می چرخید، بعضی هاشون از تلفیق تجسم1نابینا و ناآرومی من خوششون می اومد و شاید واسه امتحان این ترکیب ناهمگون و شاید فقط واسه تفریح معصومانه خودشون گاهی به سرشون می زد اذیتم کنن. به خیال خودشون یواشکی می اومدن، با1ضربه کوچولو و خیلی یواش دست می زدن پشتم و فرار می کردن. اصلا درد نداشت. اصلا. ولی من آتیش می گرفتم. می ذاشتم دنبالشون و1نفس می دویدم و تا نمی گرفتم و سیر نمی زدمشون ولشون نمی کردم. گاهی هم که از من می ترسیدن، می اومدن این بازی رو سر باقی همکلاسی های نابینای من در می آوردن که اون ها هم جیغشون در می اومد و من هم خیر سرم غیرتم می زد بالا و به حمایت از دوست هام از جا می پریدم و دِ بدو. معمولا همیشه هم موفق می شدم طرف رو بگیرم. به خدا ضربه های اون ها اصلا ضربه نبود و فقط واسه اذیت1دستی بهمون می زدن و حتی1بار هم کمترین دردی ازش حس نکردم ولی من اینهمه مهربون نبودم. هر بار این قدر با سماجت طرف رو تعقیبش می کردم که آخر سر موفق می شدم بگیرمش و اینقدر بزنم که به هوار بی افته. شاید در یکی2درصد در گرفتن مجرم ناموفق بودم که به عنوان آخرین راه می زدم زیر گریه و اینقدر شلوغش می کردم که مدیر مدرسه سر می رسید و طرف رو جلوی خودم تنبیه می کرد و من دلم خنک می شد.
خلاصه اوضاعی بود که الان به نظرم بی توصیف میاد.
روی حساب همین اوضاع بی توصیف من همیشه حس می کردم بچه های مدرسه می خوان اذیتم کنن و از اونجایی که حمایتی در برابر این اذیت ها از طرف بالا تر ها در کار نبود و اصلا این مدل درگیری ها به حساب نمی اومد، همیشه به شدت آماده دفاع بودم.
یادمه1بار یکی از بچه ها رو به نیت همین دفاع از حقی که حس کردم ازم ضایع شد گرفتم زدم و می کشیدمش که ببرم دفتر تحویل مدیر بدمش. چندتا دیگه از بچه ها هم ریخته بودن وسط رفتن به مدیر گفتن و خواستن کمک کنن ببریمش دفتر که این وسط معلوم شد که طرف نمی خواست بزندم و این فقط1برخورد بوده و پسره واقعا بی تقصیر بود. ولش کردم رفتم و اون شب اون قدر توی خونه گریه کردم که صبح فردا مادرم باهام اومد دم سرویس مدرسه طرف رو پیدا کرد و براش توضیح داد که این برات خیلی ناراحته که بی خودی زدت اومده ازت معذرت بخواد. ببخشش باشه؟ پسره معصومانه خندید و یادم نیست چی گفت ولی یادمه که مثل آب خوردن بخشید. خوش به حالش! چه راحت بخشید!
و باز یادمه بین اون بچه های کم توان ذهنی1پسرکی بود با لباس راه راه که خط های افقی سفید روی تمام لباسش داشت. این بچه گاهی سر به سرم می ذاشت و واقعا بی درد، می زد و در می رفت و من می مردم که بگیرم بزنمش.
و1روزی که من یادم نیست سر چی حال و حوصله درست و حسابی نداشتم این بچه اومد و به خدا یادم نیست من رو زد یا همکلاسیم رو و در رفت. مثل بمب ترکیدم. افتادم دنبالش. من با تمام زورم و تمام حرصم تعقیبش می کردم و اون در می رفت. چندتا از کم توان های ذهنی که سابقه این مدل نحسم رو داشتن و از طرفی قلدری هام نمی دونم روی چه حسابی شاید جذبشون می کرد، به هواداریم پا شدن و ازم می پرسیدن که ببین ببین کی رو می خوایی؟
کی رو می خوایی؟
من که اسم و رسم طرف رو نمی دونستم فقط می گفتم اون پسره که لباسش خط خطی سفید داره. کجا رفت زود بهم بگید زود! ما رو می زنه در میره الان هم من رو زد و فرار کرد بگید کجا رفت؟
اون ها هم بهم آدرس می دادن که رفت این طرف، رفت سالن، رفت کلاس. بلاخره وسط بدو بدو هام و رنگ ها و لباس های بچه ها دیدمش. لباس راهراه با خط های سفید افقی روی تمام لباسش.
دفعه اولی نبود که این بچه این بازی رو سرم در می آورد و دفعه اولی هم نبود که من می گرفتم می زدمش ولی این دفعه واقعا کفری بودم. دویدم طرفش و اصلا نفهمیدم که اون تا لحظه آخر که بهش رسیدم از دستم در نرفت. تا لحظه ای که1دفعه از قیافه وحشتناک عصبانیم ترسید ولی دیگه دیر شده بود. با تمام زورم بازوش رو چسبیدم و دستم رو بردم بالا و آوردم پایین. بردم بالا آوردم پایین. بردم بالا آوردم پایین. بردم بالا…
کیفم که شبیه کوله بود روی دوشم صدا می کرد از شدت ضربه هایی که به پشتش می کوبیدم و الان می تونم حیرتش رو انگار درست رو به روی خودم با این چشم های تاریکم ببینم. بچه کتک خورد و کتک خورد و1دفعه از حالت حیرت در اومد. با تمام دلش ترکید و از ته وجودش ولی بدون صدای بلند، با صدایی شبیه نفسی که به شدت بیرون داده میشه، صدایی شبیه فیسسس، از ته دلش ترس و دردش رو زد زیر گریه.
دلم خنک شده بود. گریهش رو در آورده بودم و چه در آوردنی! سبک شدم. تمام حرص اون روزم رو ریختم سرش و دیگه حالم جا اومده بود. ولش کردم رفتم پی کار خودم.
ظهر شد. ما توی مدرسه 2تا سرویس مینیبوسی داشتیم. من رفتم توی سرویس خودمون نشستم. دیگه باقیش رو کامل یادم نیست که سرویس دومیه خراب شده بود و همه با هم توی1سرویس بودیم یا همه همون بچه های سرویس خودمون بودن که اون روز نمی دونم سر چی به هم ریخته و نامنظم سوار شدن. با خیال راحت نشستم روی صندلی و اطراف رو نگاه می کردم. سر چرخوندم طرف در که بسته شده بود و بزرگ تر ها داشتن بچه ها رو منظم می کردن که برن بشینن ولی اون روز جا انگار کم بود یا من این طوری یادمه. خلاصه1عالمه بچه کنارم ایستاده بودن و به هم فشار می آوردن که دیدمش. همون پسر با لباس راهراه با خط های سفید افقی روی لباسش. ولی… وای! خدای من! خدای مهربون من! چشم هام چی شده بودن؟ چرا2تا می دیدمش؟! همه آدم های اطرافم1نفر بودن ولی این2تا بود!. 2تا پسر با لباس هایی کامل کامل شبیه هم!
صدایی مطمئنم کرد.
بیا بچه برو پیش فامیلت.
جفتشون ایستاده بودن. درست کنار هم و درست کنار من. با تقریبا1قد و قواره و درست با1مدل لباس!.
تازه فهمیدم، بعد از اونهمه روز که از سال تحصیلی گذشته بود تازه فهمیدم چرا وقت هایی که این بچه با این لباس که تنها مشخصه تشخیص من بود اذیتم می کرد و در می رفت، زمان هایی که واسه تلافی دنبالش می کردم، گاهی فرار می کرد و گاهی می ایستاد و مات تماشام می کرد تا بهش می رسیدم و می گرفتم و به ضرب تمام می زدمش. و چرا زمان هایی که می گرفتم و می زدمش، محکم می زدمش، بی رحمانه می زدمش، صدای گریه کردن هاش در زمان های مختلف متفاوت بود. گاهی بلند و همراه ناله، گاهی ساکت و از ته حلق شبیه اون گریه توی اون روز لعنتی. این ها2نفر بودن و من بار ها و بار ها، نمی دونم چند بار، این2تا رو با هم اشتباه گرفته بودم و به چه خشونتی زده بودم! و اون طفلکی که هر بار بی گناه بوده به ذهن معصومش نمی رسید چرا هر بار با این بی رحمی کتک می خوره و هر بار فقط زار می زد و دفعه بعد هم از خاطر شفافش پاک می شدم من و وحشی گریم. چون بی گناه بود هر بار می ایستاد و گیر می افتاد و هر بار کتک می خورد و هر بار زار می زد و هر بار هم یادش می رفت و این قصه دردناک خدا می دونه چندین بار تکرار شده بود.
قشنگ یادمه که1لحظه سرم منگ شد. دردی عجیب توی وجودم پیچید. دردی از جنس1حیرت تلخ. هیچی به کسی نگفتم. تا امروز هم به کسی نگفتم چون حس می کنم بلد نیستم شفاهی واسه کسی توضیحش بدم و اگر هم بتونم، به نظرم واسه همه مایه خنده میشم. ولی این توی ذهنم موند. فراموش نشد و توی گرفتاری های زندگی، در جریان بزرگ شدنم کم رنگ تر می شد ولی بود و گاهی عجیب واضح و عجیب دردناک بر می گشت. مثل الان که برگشته و باعث شده دوباره چشم هام و دست هام و کیبوردم اینهمه افتضاح خیس بشه.
بچه ها اینجا می تونم بنویسم. اینجا خیلی راحتم. می تونم گریه ها و خنده هام رو بنویسم. اینجا می تونم درد های وجدانم رو بنویسم. اون روز لعنتی، اون حیرت دردناک، اون گریه آخر از ته دل، اون ناآگاهی معصوم، اون درد کشیدن های بی صدا این روز ها وحشتناک داره اذیتم می کنه. من هیچی از اون2تا فرشته بی گناه نمی دونم. جز اینکه بعدا فهمیدم اسم اونی که سر به سرم می ذاشت نعمت بوده. فقط همین.
بعد از اون روز، دیگه هرگز اونهمه خشن با ضارب های معصومم تا نکردم مگر در مواردی که واقعا مطمئن بودم طرف کیه و به چه نیتی اذیتم کرده و اصلا فهمیده داره چیکار می کنه یا نه. ولی دیگه خیلی کم پیش اومد که کسی رو اون طوری توی مدرسه بزنم.
دیر شده بود ولی من دیگه هیچ بچه ای با لباس راهراه رو تعقیب نکردم و کتک نزدم.
از همون اولین لحظه درک واقعیت اشتباهی که کرده بودم، شونه های کوچیکم از سنگینی این بار تاریک سنگین شدن. حالا از اون سال و اون روز1عمر می گذره. شونه های من قوی تر و محکم تر شدن ولی این بار تاریک همچنان سنگینه. خیلی سنگین! گیریم که یکیشون خیلی حرصم می داد ولی خدا می دونه که هیچ کدوم از ضربه هایی که واسه تفریح بهم می زد هیچ دردی نداشتن و ای کاش من اینهمه بد نبودم!
لحظه های بدی دارم با خاطراتم این روز ها. من هیچ طوری نمی تونم اون2تا رو پیدا کنم. اگر هم می تونستم، چیکار می شد کنم؟ چه جوری این رو از دل هاشون پاک می کردم؟ چه جوری اون صدای بی صدای گریه از ته حلق رو از خاطر خودم و از دل های سفید و خاطره شفاف اون2تا پاک می کردم؟ من باید چیکار کنم با سنگینی این بار روی شونه هام؟
خدایا ببخش! منو ببخش! من نمی خواستم. نمی دونستم.
بعد از خندیدن، بعد از1دل سیر خندیدن، اگر حوصله داشتید، بهم بگید چه خاکی به سرم بریزم با این خاطره تاریک.
بچه ها به سبک شدن شونه هام از این بار های تاریک به شدت نیاز دارم. کاش می شد زورم به پاک کردن این خاطرات تاریک می رسید! کاش می شد دستم به اون2تا می رسید! به اون2تا بچه کم توان ذهنی، با لباس های راهراه، با خط های افقی سفید روی لباس هاشون. درست شبیه هم. درست قد هم. و درست به معصومیت و پاکی هم!.
دیدگاه های پیشین: (7)
یکی
چهارشنبه 31 تیر 1394 ساعت 09:23
o! وحشی. هی این تقصیر تو نبود. جدی میگم. اونا نباید شمارو ی جا مینداختن. تو بچه بودی فرقشونو نمیدونستی. از شرایط اون بچه ها سردرنمیاوردی ولی اونا ک میدونستن. چرا وامیستادن اینجوری باشه. باید یا جداتون میکردن یا واسه سلامت اعصاب و روان شما ی فکری میکردن. باور کن تقصیر تو نبود. الان اون پسره یادش نیست. نه تورو یادشه نه مدرسرو. خدایی ک ازش معذرت میخوای هم واسه این تا ابد تنبیهت نمیکنه. پریسا تو این روزا گرفتاریای بزرگتری داری ک باید نیروتو واسه جنگ باهاشون نگهداری. بجای ی کار درستوحسابی میشینی از این فکرا میکنی. پاشو خودتو جمع کن کلی قصه داری. راستی جواب سوالتو بدم. چرا فکر کردی نمیدم. خواستم بذارم پست جدید ک زدی بگم. گفتی از کجا میفهمم. خوب آسونه از وبلاگت. هروقت بیکارتر شدی برگرد بخونش میفهمی ک خیلی آسونه. هی تکبالو ادامه بده. کجا بود گفتی هنوز داستان نداره. ببین پریسا بیا منطقی باشیم. بنظرت بهتر نیست تکلیفارو تا کمه سر موقع انجام بدیم ک انباشته نشه و واسه شب امتحان نمونه? vvv. بهش فک کن. هی دردسر خودتی. فعلا بای

پاسخ:
تو دردسری یکی دردسری یکی دردسر.
آخه چی بگم بهت؟
شاید راست بگی اون ها زیاد خیالشون نبود. شاید هم توقع زیادی باشه ازشون. چیکار می شد کنن؟ ولی به نظرم اگر گاهی بیشتر توجه می کردن شاید… یکی! کاش خدا ببخشدم. کمی تا قسمتی می ترسم از این لکه ها. برام دعا کن. هر مدلی بلدی دعا کن. امثال تو دل و دعاشون صاف تره. مستقیم تر میره بالا تا برسه به خدا. خیلی مستقیم تر از دل و دعای کسی مثل من.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 1 مرداد 1394 ساعت 00:51
سلام پریسا جاان
هعییی حرفامو اونور زدم
ببخش که دیر اومدم
غصه نخور پریسا یکی درست میگه تو کارهای مهم تری داری
مطمئن باش مقصر نبودی و خدا بخشیدتت بیخیال
راستی رمانه چطور بود تمامش کردی
نکنه باز رمانت تماام شده که نشستی خودخوری میکنی
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریاجان.
رمانه حسابی چرخوندم خوش گذشت. این دختره هم عجب تقدیری داشت بنده خدا!
تموم شده خیلی وقته.
نمی دونم آریا. این روز ها از این چیز ها زیاد توی سرم چرخ می زنه. کاش دست بردارن و اینقدر خاطرم رو تاب ندن. دلم می خواد می شد از روی ذهنم این ها رو پاک کنم خیلی اذیت می کنن.
از این چیز ها هر زمان توی محله می ذارم1کپی هم اینجا می زنم. واسه خاطر اون هایی که توی محله نیستن. مثلا این یکی خودمون. جرات نمی کنم پشت سرش حرف بزنم می ترسم از این گوشه کنار ها بپره بیرون کار دستم بده.
شاد باشی حسابی!.
آریا
پنج‌شنبه 1 مرداد 1394 ساعت 23:53
درست میشه عزیز تورو خدا خودت رو اذیت نکن با آزار دادن خودت هیچی درست نمیشه
منم شرمندتم ببخش که برات کتاب جدید نزاشتم عزیز این روزا یخرده زیاد مشقله داشتم کار های شرکت بابام رو دستم مونده بود آبجیمم از مشهد اومده دیگه وقت نکردم برای آبجی پریسا رمان اوکی کنم از همین الان شروع میکنم امیدوارم یه رمانو بتونم تا آخر شب تموم کنم برات بزارم عزیز
من رفتتم به سوی رمان
شااد باشی

خانه


پاسخ:
sتو رو به خدا آریا خدا نکنه شرمنده واسه چی؟ تو هم زندگی داری نمیشه که همش روی ویرایش کتاب خم باشی. اصلا اینطوری نیست خودت رو مقید به همچین چیزی ندون.
راستی خواهر چطوره؟ امیدوارم عالی باشه. ایشون و خودت و همه خانواده.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 2 مرداد 1394 ساعت 03:50
سلام پریسا جان
تمامش کردم از پاین کامنتم دانلودش کن
اسم رمان نفوذ ناپزیر
امیدوارم نخونده باشیش
من برم بخوابم خخخخ
شااااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/nofooznaapazir.rar
پاسخ:
وای خدا آریا به خدا من نمی خوام این طوری باشه دیگه وسط گرفتاری هات شب رو برای کتاب بیدار نمون آریا. من معذرت می خوام. جدی الان از شرم گونه هام داغ شدن. ببخش اذیت شدی. احتمالا الان خوابی. نه نخوندمش. آخجون کتاب ولی جدی خجالت کشیدم به خدا راست میگم. ممنونم آریا. به خدا این قدر ممنونم ازت که اندازه نداره.
شاد باشی. خیلی خیلی شاد. اندازه1بهشت پر از جواب تمام آرزو های سفیدت.
آریا
جمعه 2 مرداد 1394 ساعت 13:15
خخخ نه بابا به خودت سخت نگیر بیخیال به خدا اذیت نشدم
کاری نکردم کاش همه ی کار ها اینقدر آسون بود پریسا
فعلا همین کار بیشتر از دستم بر نمیاد عزیز
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آرااجان معذرت دیر کردم این بلاگ اسکای وبلاگم رو برده بود هواخوری مثل اینکه دیده بود پست هاش زیادی چیز شدن دلش گرفته خواسته بود حالش رو درست کنه.
این خیلی با ارزشه آریا. به خدا راست میگم. ممنونم ازت آریا. حضور شما ها برام بیشتر از حد توصیف می ارزه.
شاد باشی.
حسین آگاهی
جمعه 2 مرداد 1394 ساعت 15:50
سلام. وای از دست بلاگ اسکای.
دیروز کلاً این جا رو هوا بود.
هر چی می زدم می گفت: وبلاگ مورد نظر یافت نشد.
در حالی که بلاگ اسکای خودش درست بود و وبلاگ های دیگه اش هم که من امتحان کردم درست بودند کلی بد و بی راه نثارش کردم.
حالا شما هستید و این جا هست و در کل بقیه هستند.
خلاصه کنم که گوشکن حرفام رو گفتم بهتون.
امیدوارم سعی کنید به نصایح من عمل نمایید.
شکلک پدر پیر فلک خخخ
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام.
بلاخره وارد شدم! این چه وضعشه؟ شکلک شال و زنبیلم رو میندازم پایین راست وایمیستم آماده جیغ جیغ کردن.
نمی دونم به نظرم1کوچولو قلم قاطی شدم این روز ها باید هرچه زود تر دوباره راه بی افتم. شاید لازم باشه1بار دیگه بزنم بیرون تا این فروشگاهه برم تا حالم جا بیاد. شکلک لبخند زیر جلدی از جنس بدجنسی.
ببخشید اینهمه دیر رسیدم. ممنونم که هستید.
ایام به کام.
علیرضا
یکشنبه 4 مرداد 1394 ساعت 08:00
سلام خانم جهانشاهی.

خیلی وقت بود که به وبلاگت سرنزده بودم. خیلی خوشحالم که وبت همچنان به راهه. چندتا از مطالبت رو خوندم. مثل همیشه دلنشین. امیدوارم همیشه سرحال و خوب باشی، و دلگیری هیچوقت به سراغت نیاد.

اولین باری که به وبلاگت اومدم دانشجوی سال آخر کارشناسی بودم، اما الان دارم آماده دفاع پایان نامه ارشدم میشم.

واسه همین وبلاگت یه جورایی برام یه حس نوستالژیک داره که قطعاً از نوشته‌های زیبات بوجود می‌یاد.

همیشه شاد و سربلند باشی.
یاحق

پاسخ:
سلام علیرضای عزیز. دوست قدیمی و عزیز من.
حس عجیبی دارم الان. بلد نیستم توضیح بدم. از همراهی دانشجویی که حالا داره واسه پشت سر گذاشتن مراحل آخر پایان نامه آماده میشه، حس قشنگیه. خیلی قشنگ.
خوشحالم که هنوز به اینجا سر می زنید. خوشحالم که باز اینجا می بینمتون. خیلی خوشحالم.
شما به من و به نوشته هام لطف دارید. دلگیری ها شادی های زندگی رو می سازن. مثل شب که به صبح مفهوم میده. فقط کاش این دلگیری ها یلدایی نباشن و زود بگذرن. برای همه و بعد از همه برای من.
ممنونم که اومدید. ممنونم که هستید و ممنونم که این حس قشنگ رو باهام تقسیم کردید. امتداد شب من با این حس قشنگ تزئین شده و چه تزئین قشنگی!
ایام به کام شما.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام صبح به خیر عید همگی مبارک!

سلام به همگی.
عید همگی مبارک!پاشید امروز عیده!
میگم دقت کردید چه صبح قشنگیه؟ خیلی خوشگله. نمی دونم چه جوری توضیحش بدم. هواش خوشگله. از اون هوا هاییه که دلم می خواد بزنم بیرون و عمیق ترین نفس دنیا رو بکشم و همراه بازدمش هرچی سنگینی توی روحمه بفرستم بیرون. آروم، بی عجله، یواااش!.
حرف خاصی نیست جز اینکه دلم نیومد قشنگی این صبح عیدی رو تنها حس کنم. گفتم که من دلم می خواد به1کسی بگم. همیشه همین طوری بودم. خوشم میاد در مورد چیز هایی که برام مثبت هستن با یکی حرف بزنم. اولین باری که توی1کار هرچند کوچیک موفق بودم، اولین باری که تونستم1چیزی رو که می خواستم پیدا کنم و بخرم، زمانی که توی1امتحان کوچولو امتیازم بالاتر از حد انتظارم شد، خلاصه خوشم میاد از گفتن و گفتن های این طوری.
الان هم صبح عیده. عیدش وسط تعطیلاته و این صبح عجب قشنگه دلم خواست بیام اینجا با شما ها تقسیمش کنم.
دلم تفریح می خواد بچه ها کاش فاصله های حقیقی اینهمه زیاد نبود همگی با هم می رفتیم1تفریح کوچولو!بیخیال.
من برم ببینم کی خوابه بیدارش کنم به قیافه خوابزدهش بخندم.
شما هم بلند شید. 1جایی خوندم، امروز اولین روز از باقی عمر توست. به ما میگه ها! پاشید این اولین روز از خوش شانسی ما خورده به عید! میریم واسه1پروااااااااز درست و حسابی به سمت…نمی دونم چی. به سمت هرچی مثبته.
پس بزن بریم!
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
آریا
شنبه 27 تیر 1394 ساعت 13:43
سلاااام پریساا جااااان
پخخخخخخ . پخخخخخ. پخخخخخ
خخخ روز عیدی چه حالی میده پخ کنی
امروز عید سر صبح فهمیدم نتم ته کشیده آمدم پرداخت کنم دیدم کارتم که باهاش پرداخت میکنم اعتبارش ته کشیده خخخخ
بعد رفتم به این گرمای جنوب تا آبر بانک سر خیابونمون که از اون کارتم به این کارتم کارت به کارت کنم خود پرداز خراب بود خخخ منم خمار نت خخخ
آمدم خونه از دیدم داداشم اومده از کارت اون پرداخت کردم. دیگه بگم اوکی شد و من هستم ولی خستم خخخ. عیدت مباارک و همه ی ایامت عید
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
یعنی خوبه الان من پخ کنمت سر ظهری2متر و نیم بپری من بخندم؟ آخ از دست این دل مهربونم که نمی ذاره! آخ! شکلک اعتماد به نمی دونم چیچی.
وای اینترنت من هم آخرشه باید تمدیدش کنم هی میندازم عقب همین ساعت هاست که کار دستم بده. تا میام تمدید کنم1چیزی پیش میاد باید مثل فنر بپرم و اینقدر هم طول می کشه که اصلا یادم میره و وقتی دوباره میام سراغش دیگه توی فکرش هم نیستم. دیگه شرطی شدم می ترسم دست به تمدید ببرم باز1چیزی بشه.
فعلا1پخ طلبت تا بعد الان گناه داری.
ایام به کامت
آزاد
شنبه 27 تیر 1394 ساعت 19:54
سلام و روز شما امتداد نیکبختی …
عید شما مبارک و فرخنده گرامی دوست
خوشحالم که روز زیبایی رو تجربه کردید .
انشاءالله تا همیشه از زیبایی های زندگی لذتی سرشار ببرید
🙂

عزتتان پاینده …

پاسخ:
سلام آشنای سفید.
ببخشید دیر اومدم. این روز ها شلوغی ها شب و روز نمی شناسن و هر زمان دلشون بخواد نازل میشن و من فقط باید مواظب باشم و اهل مدارا و البته اهل دعا که پروردگارا هوام رو داشته باش مثل همیشه که هوام رو داشتی. خدایا تو ظرفیتم رو می دونی. تو می دونی که تا کجا تحمل دارم و از1جایی که بزنه بالا تر دیگه نمی تونم. پس باز هم بهم لطف کن و اجازه نده به اون مرحله برسه و برسم.
و شکر که خدا خیلی مهربونه.
خلاصه اینکه معذرت می خوام دیر رسیدم. و ممنونم که هستید.
هر روزتون به رنگ خدا و ایامتون به کام.
آریا
دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 17:08
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
پریسا جان من یه رمان پلیسی آماده کردم ویرایشش دیشب تمام شد
گذاشتمش تو گوشکن هنوز تعید نشده معلوم نیست کی تعید کنن
لینک دانلود کتاب پاین کامنتمه
کتابش خیلی هیجانیه خیلی…..
اسم رمان پارلا امیدوارم نخونده باشیش

شااااد باشی
http://www.gooshkon.ir/aarya/parala.rar
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
آخجون کتاب آخجون! نه نخوندمش. الان که دارم می نویسم دانلودش تموم شده. آریا جهان حقیقی داره مجبورم می کنه به این نتیجه برسم که باید دوباره ترکش کنم مثل چند سال پیش که رفتم و کاش رفته باقی می موندم.
می خوام بگم کتابت امروز عجیب به موقع رسید دستم. از خدا می خوام1زمانی1کلیدی که حسابی شادت کنه واسه باز کردن1دری که حسابی باز شدنش رو می خوایی1دفعه برسه بهت و از خوشی هوااار بزنی و من اینجا بشنوم.
ممنونم آریا.
شاد باشی.
حسین آگاهی
دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 17:30
سلامی دوباره.
امیدوارم الآن که این نوشته رو می خونید حالتون به هیچ وجه مثل من نباشه البته اوضاع روحی خوبه ولی بدجور دهانم آفت زده و سخت می تونم غذا بخورم و این اعصابم رو تا حد خیلی زیادی خطخطی کرده.
اما در هر صورت امیدوارم تمام دوستان و البته شما شاد و موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. وای خدا آفت! باهاش زیاد درگیر بودم و هنوز هم در ایام استرس گرفتارش میشم. ولی خوشحالم که اوضاع روحی خوبه. آرامش خوبه. امیدوارم جز همین آفت اعصاب خورد کن دیگه هیچ دردسر دیگه ای نداشته باشید. هرچند این خودش1پای حسابی دردسره. من زمان هایی که خنک نگهش می دارم کمتر سر به سرم می ذاره. ماست، خیار، حتی آب سرد. آرومش می کنه.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 21:30
وظیفه بودش عزیز
غصه نخور همه چی درست میشه پریسا درست میشه
امیدوارم روزی برسه که هیچ غمی طرفت نیاد میشه و میرسه اون روز شک نکن
شاد باش پریسا شاده شاد
http://www.gooshkon.ir/aarya/parala.rar
پاسخ:
همه چیز درست میشه. کاش بشه آریا! واسه من و واسه همه اون هایی که منتظر درست شدن هستن. ممنونم از دعای خیر و از حضور عزیز و از همراهی با ارزشت.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از من می شنوی نخون، سر و ته نداره، فقط واسه خاطر دل خودمه، فقط واسه خاطر خودم!

سلام.
تقریبا مطمئنم زدن این پست اصلا درست نیست. ولی دلم خواست بزنم. دلم خواست به یکی بگم. دلم خواست حرف بزنم در موردش هرچند سربسته. اینجا راحتم خیلی راحت. دلم خواست بگم.
راستش خواستم روی این پستم رمز بذارم تا هم با گفتنش از این هیجان افتضاح کم کنم و سبک بشم و هم شما ها این پراکنده های در هم بر همم رو نبینید و نخونید و… خسته شدم از بس بار تردید های پیچیده در لبخند رو روی شونه هام بردم.
کاش متوجه فشاری که زیرش گیر کرده بودم و هنوز دارم احساسش می کنم شده باشید! شاید این طوری کمی در نظر افرادی که این رو می خونن تبرئه بشم.
خلاصه اینکه رمز گذاشتن روی1پست خاص رو بلد نیستم و از پس میل به فریاد زدنم هم بر نیومدم این بود که اینجا با این پست پاشیدم خودم رو در نظر هر کسی این رو می خونه ضایع کردم.
بیخیال!. خودم رو عشقه که راحت شدم و شاید کمی سبکبار.
دیشب شبی بود واسه من. عجیب و عجیب و عجیب. اگر خودم پشت سر نذاشته بودمش و از کسی می شنیدم شاید باورم نمی شد.
شب تلخ و شیرینی بود همراه1عالمه چاشنی وحشت. در طول اون ساعت های محدود من بار ها وحشت کردم، آسوده خاطر شدم و باز وحشت کردم، ملتهب شدم، دیوونگی کردم، جنگیدم، خندیدم، گریه کردم، ترسیدم، تردید کردم، تجربه های به خیال خودم بی تکرار رو دوباره دوره کردم، پشیمون شدم، مطمئن شدم، باور کردم، ناباور شدم، تموم شدم و نمی دونم الان دوباره شروع شدم یا نه. واقعا نمی دونم!.
استارتش تقریبا از3هفته پیش زده شده بود و من با اینکه داشتم از دلواپسی دیوونه می شدم هنوز اینقدر گرفتار و اینقدر منطقی بودم که بزنم به جاده تماشا و تحمل تا ببینم چی پیش میاد. از این گذشته، خودم هم درگیر بودم، سفر در پیش داشتم و لازم بود حواسم باشه به خودم. این بود تا دیشب!.
شبی بود دیشب.
دیشب هوالی ساعت7به شدت مطمئن شدم که عزرائیل اومده دیدنم و به چه ضربی هم بهم نازل شده ولی از بس ترسیده بودم خیال نداشتم بهش ببازم. به نظرم10-20دقیقه جنگیدم، بعدش باختم، بعدش از ترسم زنده بودنم یادم رفت چه برسه به حرف زدنم، حدود10دقیقه زمان عزرائیل صرف این شد که کمک کنه من نفس و صدام رو پیدا کنم، تا8گفتم، تا8ونیم شنیدم، اعلام کردم که موافق پذیرش شنیده هام نیستم و به شدت می خوام که عزرائیل حرف اصلیش رو بزنه و بره، نمی دونم چند دقیقه مونده به9بود که با اصرار های بی وقفه و البته وحشیانه خودم1خبر خیلی بد گرفتم که خیال کردم جهان برام بی تمدید تموم شد، حدود5دقیقه بعدش بهم تفهیم شد هنوز جای تمدید داره ولی من باید بجنبم، حدود10جنبیدم واسه تکرار1سری تجربه ترسناک در هم و مرکب از جرأت و وحشت و خریت و وحشت و بی احتیاطی و وحشت و… که مدت ها بود دیگه مرتکبشون نشده و مطمئن بودم دیگه در تمام عمرم تکرارشون نمی کنم و تحت پشتیبانی شاید سربازان جناب ابلیس که خودم هم البته جزوشون بودم رفتم واسه عمل، تا حدود2ونیم از شدت التهاب مهمون حضرت جنون پرواااز کردم، حدود3و نیم صبح قاطی التهاب و وحشت ناباوری و کمی خاطر جمعی نسبی هم بود، حدود4صبح، سراب بود، سراب من چه تاریک شده بود! ساکت، تاریک، سرد! باورم نمی شد! واسه1لحظه روح از جسمم رفت و باور کنید مثل تولد دوباره بود وقتی فهمیدم این در کامل بسته نشده. من چه دیر کرده بودم و چه قدر مدیون پروردگارم که اجازه نداده بود بیشتر دیر کنم، پروردگار مهربونی که گیر ها رو هرچند موقت زد کنار و اجازه داد دیشب شب شروع تعطیلات3روزه باشه.
خدایا خیلی دوستت دارم خیلی!
نمی دونم چه مدت طول کشید. نمی دونم سراب من بودم یا…
اشک و وحشت و اشک و وحشت و اشک و لبخند و اشک!.
زمان برای از دست دادن نداشتم. این رو بهم یادآور شدن و چه خوب کردن، حدود5صبح همچنان ملتهب ولی با خاطر شاید کمی جمع تر باز هم در حرکت در مسیر نمی دونم درست یا نادرست بودم، حدود11برای چندمین بار از دیشب تا اون لحظه، ولی این بار مطمئن تر و قاطع تر از تمام اون دفعات خاطر جمع شدم که دیگه مورد چندانی برای التهاب نیست و باید مدارا و مدارا و حسااابی مدارا وسط باشه تا موارد التهاب کاملا برطرف بشن، حدود11و41دقیقه، این رو از روی گوشیم دیدم که دقیقه هاش بالا پایین نشه، بین4دیواری امن و دوست داشتنی خونهم پناه گرفته و با تماس تلفنی یکی از دوست ها به خودم اومدم تا مطمئن بشم من و دیشب و امروزم واقعی بودن و این بار مثل دفعات پیش نه کابوس دیدم نه رویا و این خود من بودم که تمام این ساعت های عجیب رو زندگی کردم. من که خیال می کردم دیگه عاقل شدم و جرأتم رو و جنونم رو مثل خیلی چیز های دیگه در گذشته ها جا گذاشتم و گذشتم.
به اون دوست پشت خط نگفتم چی شده. به دوست بسیار عزیز بعدی که تلفنی باهاش صحبت کردم هم نگفتم که چه ساعت هایی داشتم. به هیچ کسی نگفتم. خیال هم ندارم بگم. هیچ کجا جز اینجا. اینجا و با این نوشتن های بی سر و ته.
حالا ساعت حدود12شب هست و من اینجا نشستم. سیستمم با کمترین درجه وولوم صدای اسپیکرش توی بغلم معصومانه ازم فرمان می بره و من دارم با ایجاد کمترین حرکت و حد اقل صدای ممکن می نویسم متنی رو که نمی دونم توی وبلاگم می ذارمش یا نه.
حالا دارم به از دیشبم تا الانم فکر می کنم و به نظرم بی نهایت عجیب میاد که امروز تونستم با خونسردی ترسناکی که از خودم بعید می دیدم و می بینم، گوشی رو توی خونه بگیرم دستم و به سادگی آب خوردن به تلفن های بعد از ساعت11ونیم که بهم می شد جواب بدم، تلفن های مادرم و دوستانم. باهاشون صحبت های عادی کنم و حتی واسه1لحظه هم از شدت هیجان ملتهبم خطا نزنم.
حالا در آرامش بعد از ماجرا دارم فکر می کنم که از دیشب به این طرف راه رو درست رفتم یا نه. تنها چیزی که به نظرم میاد1چیزه.
این اولِ ادامه ی قصه هست. قصه ای که شاید2سال دیگه جرأت کنم بنویسمش شاید هم نه. ولی چه بنویسمش و چه ننویسمش، این قصه منه و من چه قدر دلم می خواد که بشه از اینجا به بعدش رو دسته کم تمیز تر بسازم. شاید هرگز نقش اول کاملی برای داستانم، داستان شخصی خودم نباشم که البته با ویرانی هایی که پشت سرم جا گذاشتم و اثرش در امروز و فردام از بین رفتنی نیست، فکر20گرفتن از تقدیر رو باید فراموش کنم. ولی1سری اشتباه ها هست که میشه تکرار نشن و من واقعا دلم می خواد دیگه تکرارشون نکنم.
دارم پراکنده میگم معذرت می خوام. ولی باور کنید نمی شد نگم. دلم داشت می ترکید واسه گفتن.
پیش از این همیشه و همیشه هر زمان چیز تازه ای می شد، شادی یا موفقیت یا هر چیز مثبت یا عجیب یا صرفا جدید، از کوچیک کوچیکش گرفته تا بزرگش، باید به1کسی می گفتم. همیشه هم کسی بود که بپرم برم بهش بگم که فلانی فلانی می دونی چی شد؟ … عشق تشویق نداشتم باور کنید ولی وقتی می گفتم حس و حالم عالی بود! این دفعه، اینجا، الان، در این مورد، …
یاد گرفتم که این گفتن ها در بعضی موارد یکی از همون اشتباه هایی هست که دیگه نباید تکرارشون کنم. به هیچ قیمتی. ولی از طرفی داشتم از التهابش منفجر می شدم. باقی مونده التهاب دیشب و امروز صبحم داشت ذوبم می کرد. باید به یکی می گفتم. باید می گفتم! اومدم اینجا نوشتم. نهایتش اینه که شما بگید زده به سرم ولی بیخیال. کاش می شد واضح تر توضیحش بدم تا بشه راحت تر نفس بکشم! کاش می شد تمامش رو اینجا بنویسم تا بتونم از شما ها بپرسم به نظر شما من درست عمل کردم یا نه؟ باید چیکار می کردم؟ باید چه جوری می رفتم؟ ولی نمیشه. نمی تونم. ترجیح میدم که…
خدا کنه اشتباه نرفته باشم! یعنی حقیقتش1طور هایی چاره دیگه ای نداشتم. پای انتخاب وسط بود. یا خودم و خودم و فقط خودم یا… کسی واسه پرسیدن دم دستم نبود. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، دلم در اون لحظه های تاریک وحشت و تردید، عجیب1شونه می خواست که سر بذارم روش و از صاحبش بپرسم حالا چی؟ ببین توی چه اوضاع افتضاحی گیر کردم و محض خاطر خدا بهم بگو من باید چیکار کنم؟ ولی کسی نبود. هیچ کسی نبود جز اون هایی که کمتر با سکوت و بیشتر با کلام بهم گفتن ببین چی شد؟ همین رو می خواستی؟ باید این طوری می شد تا تو1لحظه متوقف بشی؟ حالا می خوایی باز تماشا کنی که از این هم دیر تر بشه؟ تحملش رو داری؟ نداری. ما می دونیم که نداری. و همراه این گفتن ها داشتن تشویقم می کردن که پاشو! پاشو بریم حلش کنیم تا دیر نشده. بیا ما باهاتیم بیا!
دیر نشد خدا رو شکر. اگر خدا بخواد قرار هم نیست اتفاق بدی پیش بیاد. یعنی اتفاق رو پر دادیمش فعلا رفت. ولی من… کاش خطا نرفته باشم!.
الان حس و حالم واسه خودم قابل درک نیست. نمی دونم شادم یا غمگین. می ترسم یا دلواپسم. دلواپس که هستم خیلی هم زیاد. ولی جدا از این…
به نظرم باید دیگه بس کنم. به اندازه کافی خودم رو اینجا معرفی کردم. باقیش دیگه لازم نیست. این دفعه رو تحمل کنید سعی می کنم دیگه از این مدل پست های بی سر و ته مثل این رو اینجا نذارم. این یکی رو به خاطر خودم، فقط به خاطر خودم، فقط به خاطر دل خودم باید می زدم. ببخشیدم!.
ولی1چیزی عوض نشده، عوض نمیشه و من بهش کاملا مطمئنم.
این که من هر مدلی هم که باشم، دوستتون دارم خیلی زیاد.
باید فعلا تمومش کنم ولی بر می گردم. تا اون زمان،
ایام به کام همگی شما.
دیدگاه های پیشین: (5)
نیلوفر
شنبه 27 تیر 1394 ساعت 00:22
حلول ماه شوال و عید سعید فطر رو بهتون تبریک میگم
56188
http://niloooooofar.mihanblog.com/
پاسخ:
سلام نیلوفری. ممنونم عزیز. عیدت مبارک.
واست از خدا عید می خوام. صاف و سفید و شفاف.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 27 تیر 1394 ساعت 01:56
سلام پریسا جان وقتت به خیر
امیدوارم حالت خوب باشه
نمیدونم پریسا نمیدونم اینهمه غم و اینهمه آشفتگی چرا .چرا… .
امیدوارم همه چی درست بشه
نمیدونم چه راهی رو انتخواب کردی انشا الله خیره غصه نخور عزیز آروم و با آرامش باش
از خدا میخوام همه چی رو اوکی کنه
غصه نخور به فکر خودت باش پریسا خودت رو از بین نبر عزیز
سعی کن رو گرفتاریاتو کم کنی سعی کن پریسا تو میتونی تو هیچی کم نداری پریسا تلاش کن حتما میتونی پریسا شک نکن
ما دوستانتم هستیم من خودم به شخسه هستم تا ابد هستم هر کمکی از دستم بر بیاد دریق نمیکنم.
بیا بنویس هرچی دوست داری هر طور دوست داری بنویس. جلو خودت رو نگیر پریسا بنویس و خودت رو راحت کن ما هم با کمال میل میخونییم بنویس وراحت کن خودت رو.
ما دوستانتم دوستت داریم خیلی بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی
شاد باش و زندگی کن. زندگی کن پریسا با همه ی سختی هاش زندگی کن.
شاد و سلامت باشی
HTTP://WWW.GOOSHKON.Ir
پاسخ:
سلام آریاجان.
می دونی آریا؟ تمام دردسر هایی که باعث شد از جهان واقعی بزنم بیرون و بعدش اینترنتی بشم و ادامه بدم، تمامش به دوستی شما ها می ارزید هنوز هم می ارزه. متوجه هستی چی می خوام بگم آریا؟ شما ها رو خدا فرستاده اینجا به خاطر من.
ممنونشم. ممنونشم که همیشه ندیده گرفت لحظه هایی رو که باهام بود و من ندیدش گرفتم. خدا رو خیلی دوستش دارم آریا. همین طور همه شما ها رو.
نگران نباش آریا چیزی نیست. من هستم و عجیبه که امروز صبح چه سبکم! وای آریا این دختره توی کتابه عجب… نصف کتاب رو رفتم و بالای100بار از دستش ترکیدم از خنده. برم بخونم ببینم اون منفی ها چه بلایی میارن سرش.
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی شاااد تا همیشه.
یکی
شنبه 27 تیر 1394 ساعت 04:57
دوتا سوال. سرابو جا گذاشتی یا پس گرفتی. دومیش مهمتره. از اون گرفتاری اولیت چه خبر. هی آریا راست میگه پریسا. راحت باش. من نه تردید میکنم نه ازت توضیح اضافی میخوام. سغی میکنم بفهمم و اگه نفهمیدم تقصیر تو نیست. راستی مونده بودی کار درستی کردی یا نه. بنظر من آره. اگه میذاشتی وقت ازدست بره دیگه نمیتونستی زندگیرو تحمل کنی. جدی میگم پریسا. یچیزایی هست ک نمیشه بذاریم پیش بیاد. اگه بیاد دیگه نمیشه ادامه داد. اگه من درست حدس زده باشم شک نکن اشتباه نکردی. البته ازینجا ببعد سخت میشه ولی دیگه چاره ای نبود. هی بنویسش. قصتو نمیگم ادامه تکبالو میگم. ادامشو بنویس بنظرم باید خیلی خوندنی باشه

پاسخ:
سلام یکی.
میگم یکی تو محض رضای خدا1بار پیش از زدن کلید ارسال نوشتت رو بخونی خیلی دیر نمیشه. من خیال کردم فقط خودم کامنت هام غلط دارن. تو که با1چشم چرخوندن سر و ته نوشته رو می بینی دیگه چرا؟
شوخی کردم. تو هر مدلی بنویسی واسه من کامنت یکیه. پس به خوندنش می ارزه. حالا سوال هات.
اول دومیش. گرفتاری اولیم اتفاقا الان حسابی ضربه شده. مگر اینکه من بزنه به سرم ولش کنم پاشه دوباره کار بده دستم. در غیر این صورت الان همه چیزش تحت کنترله. فقط1خورده لازمه سخت بجنبم تا کامل از رو بره. باورم نمیشه. جدی نمی تونم باور کنم بشه. ولی خدا اینقدر بزرگه که هر نشدی با دستش میشه. همون روز های اول که از سفر اومدم خواستم در موردش بگم ولی این قدر اتفاق های مدل به مدل با اعصاب خوردی های مدل به مدل افتاد که دیگه فرصت نشد.
حالا اولیش. نه جاش نذاشتم. دیگه نمی شد. باید پسش می گرفتم تا تعمیرش کنم. آخه خطرناک داقون شده باید درست بشه بعدش ببینم چه معامله ای کنم با ادامهش. یکی تو خیلی عجیبی! حتی عجیب تر از من که همه میگن عجیبم. یکی من چی بهت بپردازم که تو دیگه از این تکبال اسم نبری؟ به جان خودم شروع کرده بودم از اولش بخونم واسه ویرایش دیدم دارم دیوونه میشم الان ولش کردم. شکلک تفکر با انگشت توی گوش. چاره دیگه ای نداشتم باید ولش می کردم گرفتاری هام این روز ها مهلت نذاشتن به چیز دیگه ای بچسبم. شکلک عذاب وجدان. شکلک طفلک یکی.
حالا یکی تو به1سوال من جواب بده. تو از کجا می فهمی؟ می دونم جواب نمیدی ولی دلم نیومد نپرسم.
واقعا فکر می کنی کارم درست بوده یکی یا واسه خاطر جمعی من داری میگی؟ به هر دلیلی که بوده من ممنونم. از تو و از آریا و از همه. ممنونم که هستید. ممنونم که خاطر پراکندهم رو جمع می کنی و ممنونم که این ساعت از صبح که اومدم دیدم که تو اون ساعت صبح تاریک داری بهم اعلام حضور و آرامش میدی. ممنونم که توضیح اضافی ازم نمی خوایی. ممنونم که با تردید کردن هات روانم رو فشار نمیدی که اذیت نشم. ممنونم یکی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 27 تیر 1394 ساعت 14:32
لطف داری عزیز ممنونم از لطف فراوونت
امیدوارم از کتاب رازی باشی
خشحالم که تونسته بخندونتت بخند و شاد باش یه دنیا شاد باش
خوشحالم که داری گرفتاری هاتو ضربه فنی میکنی خخخ ایول داری دختر بزن نابودشون کن نزار آبجیمو اذیت کنن خخخ میتونی شک نکن ایول هر وقت احساس خستگی کردی یاد خدا بکن که همیشه حواتو داره یاده منو یکی بیفت که حواسمون بهت هست و نفس عمیق بکش و به مبارزت ادامه بده
هر وقت دلت گرفت بیا بنویس هر وقت دلت سنگینی کرد بیا بنویس. هروقت نوشتنت اومد بیا بنویس هر جور دوست داری بنویس درهم برهم بنویس خودت رو خالی کن فکر مارو نکن ما هرچی باشه میخونیم و از صبُک شدنت خوشحال میشیم
بیا خودت رو خالی کن به قل یکی ما چیزی نمی پرسیم فقت باش و خودت رو راحت کن
شااد باشی

خانه


پاسخ:
ممنونم آریاجان. کتاب دیروز صبح تموم شد. خواستم بیام اینجا ولی نشد. معذرت می خوام.
آریا خیالم نیست بقیه بخندن ولی بذار بگم بیخیال مگه چیه؟ تشویق های تو و یکی رو که می خونم مثل کوه قوی میشم. نمی تونم توضیح بدم. بلد نیستم. فقط ممنونم. فقط ممنونم!
ایام به کامت.
حسین آگاهی
دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 17:26
سلام. یه جمله از فرانتس کافکا هست که میگه:
نوشتن، بیرون جهیدن از صف مردگان است.
من با اون که چیز زیادی از نوشته شما نفهمیدم اما تشویقتون می کنم به ادامه دادن و نوشتن چون علاوه بر جمله فرانتس کافکا خودم هم معتقدم نوشتن اثری داره که مثل معجزه می مونه مهم نیست دیگران دقیق بفهمند منظور ما چی بوده یا حتی نوشته ما خواننده داشته باشه یا نه مهم تأثیر خودِ عملِ نوشتن هست که اگه حتی یه چیز هایی بنویسیم و پاک یا پاره اش هم بکنیم باز اثر خودش رو داره برای همین میگم بنویسید و بنویسید تا سبک تر بشید.
البته همین جا تأکید می کنم که این جمله های من نباید به هیچ وجه باعث بشن که شما برای خودتون بنویسید و پاک کنید یا این جا منتشر نکنید نه خیر از این خبر ها نیست شما باز هم باید بنویسید و مخصوصاً هم باید از ادامه تکبال شروع کنید و در همین پایگاه مجازی که دیگه خیلی خیلی واقعی شده منتشر کنید باشه؟
به قول یکی از شخصیت های فیلم ماه رمضون نمی دونم پارسال یا سال قبلش بگو خب!
کسانی کهسریال رو دیدند می دونند من چی میگم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
1چیزی بگم؟ راستش دعا می کردم افراد کمتری منظورم رو از این1پست بفهمن. از طرفی هم هیچ طوری نتونستم نگهش دارم و ننویسم و اینجا نذارمش. داشت منفجرم می کرد. داشتم از شدت التهابش دق می کردم. گفتم بیخیال می نویسم و خدا بخواد کمتر افرادی متوجه بشن من چی گفتم ولی من باید بنویسم. این بود که نوشتم و اینجا هم گذاشتم و می دونم که مسخره هست ولی من… معذرت می خوام از شماو از همه ولی جز اینجا جایی نبود که بنویسمش. باید می گفتم. باید1جایی واسه1گوشی می گفتمش و در جهان واقعی کسی نبود. این بود که…
تکبال. به جان خودم کرکس رو آزادش می کنم برگرده جنگلش این کبوتره رو هم میدم دستش تا… تا… نمی دونم شاید این طوری درست تر باشه. هرچی باشه این2تا جفت هستن. تا ابد که نمیشه بلاتکلیف باقی بمونن.
ولی این تکبال و ادامهش. آخه گناه داره. خسته شده از ماجرا. 1کمی بین خونه و خونواده خستگی در کنه بعدش دوباره راهی بشه. الان چی ازش بنویسم تازه داستانش تموم شده هنوز ماجرای قابل توجهی نداره که داستان بشه! شکلک اینهمه برهان که بافتم الان کارگر افتاد یا خودم رو خسته نکنم؟
شکلک لبخند یواشکی.
شکلک… نه شکلک نه حقیقت کلام و حقیقت دلم. ممنونم از حضور شما خیلی زیاد. ممنونم که هستید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امتحان و سوال و نق.

سلام به همگی.
آی وای آخ واخ آه واه… دیگه چی بگم که نشون نق زدن باشه؟!
رفتم امتحان دادم. افتضاح بود و عجیب اینجاست که من اصلا خیالم نیست. این قدر خونسرد خرابش کردم که الان موندم توش.
خلاصه اینکه باید از عقب تر شروع کنم. عقب تر از جایی که ولش کردم. خوب البته برای من دور از انتظار نبود. بیشتر از1سال کامل گذاشتمش کنار و اصلا نرفتم طرفش. این امتحان هم چون واسه تعیین سطح بود اصلا نباید می خوندم و نخوندم. حالا باید منتظر باشم تا ترم نیمه تموم بگذره و از اول ترم بعدی برم سر کلاس.
یکی از عزیز عزیز عزیز هام در جواب پرسشم که مشخصات کتاب رو ازش می خواستم گفت تو، یعنی من، چند ماه دیگه خسته میشی دوباره ولش می کنی. نمی دونم شاید درست گفته باشه ولی…
بیخیال.
این ها رو بیخیال بچه ها من سفر دلم می خواد الان به کی نق بزنم؟ کاش می شد ما چندتا با هم می رفتیم! وای چه رویای با حالی! الان میرم رویاپردازی.
راستی1سوال جدی و البته بی ربط. ببینم شاید جوابش این طرف ها باشه که از کسی نپرسم.
دلم حسابی می خواد بدونم واسه چاپ1نوشته باید از کجا شروع کرد. یعنی قدم اول اول اول چیه. اول که نوشته رو زدیم زیر بغلمون و از در خونه رفتیم بیرون باید واسه شروع بریم کجا؟ پیش کی؟
شکلک فضولی ارضا نشده.
باز کلامم رشته رشته شد و هر رشته رفت1طرف!.
اومده بودم عاقبت امتحانم رو بگم که این مدلی شد ببخشید. برم1خورده در جهان مجازی دوست داشتنی بچرخم ببینم واسه امشب چی گیرم میاد.
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 25 تیر 1394 ساعت 14:48
سلام. من اتفاقاً امتحانایی رو که این طوری خراب می کنم دقیقاً همین حالتی میشم که شما هستید.
خیلی خونسرد و خیلی به قول بچه ها شیک و مجلسی منتظر نتیجه میشم و عجیب اینه که نتیجه شون رو هم دوست دارم مگه این که تقصیر من نباشه و عوامل دیگه ای در کار باشند که من امتحانی رو خراب کنم که دیگه اون وقت واویلا میشه حالم.
سفر عاشقشم البته نه هر نوع سفری.
در مورد چاپ هم فعلاً همین ها رو می دونم که باید شما به یک انتشاراتی زنگ بزنید و اون ها اثر شما رو بخونند و اگه پسندیدند با شما قراردادی می بندند.
اما دقیقش رو باید از کسانی که کتاب چاپ کردند بپرسم به زودی خبرتون می کنم کسانی رو می شناسم که نویسنده یا شاعر هستند که اثرشون چاپ شده.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امتحان و خرابکاری. جدی نمی دونم چه حالی بودم که اصلا خیالم نبود و هنوز هم نیست. الان که اصلا نیست!.
سفر. آخجون! وای دلم می خوادش حسابی اون هم از نوع دوستانهش. وای خدا بفرست1موقعیت رو!
چاپ. دلم می خواد ازش بیشتر بدونم. ممنونم خیلی زیاد.
ایام به کام.
آریا
جمعه 26 تیر 1394 ساعت 20:28
سلام پریسا جان
امیدوارم همه چی رو به راه باشه
امتحانو بیخیال ادامه اش رو عشقه ادامه اش بده و کنارش نزار
سفر….. … وای سفر رو عاشقم سفر گروهی دوستانه
متاسفم در مورد نشر چیزی نمیدونم ببخشید
راستی پریسا یه اردو آن سوی شبی راه بنداز
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز. ادامه. دلم می خواد ولی کاش همتش رو داشته باشم! کاش ولش نکنم!.
سفر! وای آخجون سفر! بد خواهانشم. اردوی آن سوی شبی! بذار مجسمش کنم. خودم و خودت و آقای آگاهی و مینا و یکی. راستی یکی هم باید باشه. اگر نیاد کت بسته می بریمش. موافقی؟
شکلک2تا دستم روی سرم عقبکی میرم و آماده شدم واسه1فرار خرگوشییی.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 26 تیر 1394 ساعت 21:22
موافقم پریسا خخخ فرار خرگوشی ابتکار جدیدته خخخ
پریسا جان برات یه کتاب پلیسی آماده کردم از لینک زیر کامنتم دانلودش کن
امیدوارم ازش لذت ببری
اسم رمان شرط بندی دردسر ساز
امیدوارم نخونده باشیش
شااااد باشی
HTTP://WWW.GOOSHKON.IR/aarya/shartbandi.dadesarsaz.rar
پاسخ:
وای آخجااان نه نخوندمش وای نمی دونی امشب چه قدر دلم کتاب جدید می خواست آریا! امشب، امشب، وای دارم با خودم می جنگم پستش رو نذارم ولی عجیب دلم می خواد که… حالا که کتاب دارم شاید عاقل بشم و امشب هیچی اینجا نگم که می دونم کار درستیه. ول کن این ها رو! کتاب آخجون! وای ممنونم آریا خیلی خیلی زیاد. این عیدی من!
کاش چیزی داشتم که بهت بدم در عوض این جیغ سرخوشی که الان بهم دادی آریا! ممنونم. خیلی زیاد.
شاد باشی خیلی خیلی شاد.
یکی
جمعه 26 تیر 1394 ساعت 22:24
بله نفهمیدم مث اینکه یکی ی چیزی گفت. کی بود چی گفت. فرار بیفرار پریسا زود میگی امشب چیرو میخواستی بگی و نمیخواستی بگی. حرف بزن سریع سریع سریع.

پاسخ:
اوخ اوخ رسما بیچاره شدم! یکی به جان خودم داشتم می گفتم چیزه یعنی تو همراه ما باید باشی یعنی نمیشه نباشی یعنی وای خدا به دادم برسسس!
آریا
جمعه 26 تیر 1394 ساعت 22:25
شادیت برام بزرگ ترین عیدی هستش پریسا مطمئن باش
شاد باشی
HTTP://WWW.GOOSHKON.Ir
پاسخ:
ممنونم آریا. اندازه1آسمون پر از ستاره ازت ممنونم آریا.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نامه ای از خاک.

سلام آسمانی ام!

از خاک برایت می نویسم.

نمی دانم کدامین پر پرواز را می توان به نوازش کشید با دست های دل، که برساند این سطر های بارانی مرا
تا تو.

آن بالا، در مأوای آبیت، خاک چه دور است و چه بیگانه!

و من چه تاریکم و چه دلتنگ حضور غایب تو!

برایم بگو، با طنینی از جنس خاطره، یاد، سراب،

برایم بگو شرح درخشش لحظه های تابان آسمانی خود را. همه را می شنوم. همه را می خوانم.

همه را می بینم در رویا هایی به رنگ دلتنگی های خیسم برای تو.

بگو آنجا، آنجا که نقطه پایان توقف هاست،

تو چگونه پرواز را برای تکه های پرواز نیازموده ی دلت مشق می کنی؟

آه که چه سبکباریِ دردناکیست، جریان ادراک شیرینیِ این حقیقت تلخ!

تو آنجا در پایان درد، همراه ترجمان های انتظار های بارانی و پنهانی خویش،

و من اینجا در دل خاک، همچنان به انتظار رسیدن سالشبی دیگر از سالشب های تاریکِ رفتنِ تو!

زمان اینجا همچنان تاریک و سنگین، می رود و می رود تا باز برسد به تو، به من، به شب!

به شبی تاریک و تاریک، که ستاره ها بر پیشوازت باریدند و خاک در قفایت به آسمان می رفت!.

بار دیگر زمان، در گردش مأیوسوار خود، می رسد به آن نقطه تاریک آغاز،

و باز من،

در کرانه ی سیاه این دریای توفانی درد،

ایستاده ام به تماشای تکراری دیگر، در حصار گردباد کابوس و خاطره!.

و تو، ستاره سوزان من! در خاطرت دیگر نیست، من و خاک، شب و درد!.

برایم بگو، آن بالا، هر شبانگاه، در میهمانی ابدی ستارگانی که می درخشند و نور را بر حضورت زمزمه وار
می پاشند،

تو با کدامین هیأت ناب خویش می درخشی؟

برایم بگو آسمانی ام!

برایم بگو آن بالا، در غیبت شب و درد و انتظار، چگونه خنده های عزیزت را بهشتباران می کنند!

برایم بگو. داستان های ناگفتنی آبیِ تابش های خویش را برایم بگو!.

از درخشش آواز های روشنت، که آن بالا دیگر نهان نیست. آشکار است و جاری! مثل آبشاری از نور،

نور!

از شکوه سبکبالی پرواز های فراتر از آسمانت، همان پرواز هایی که در رویا های شب های دلتنگی من،

شب های خاکی و سرد و سیاهم،

از پس پرده های درد اندود اشک های بی پایان نظاره اش می کنم!

برایم بگو، باز با طنینی از جنس یاد، از جنس سراب، رویا، برایم بخوان، شرح پرواز های ناکرده ام را،

برایم باز بفرست از جاده های رویا های خیس من،

گرمای عزیز دست های خسته ات را که دیگر آن بالا، سرد و خسته نیست!

شرح شانه های آشنایت را که چون دیروز های تار، خوابِ پریشانِ تکه های بر جای مانده ات را، بی صدا نمی لرزند!.

از حال ما اگر بخواهی،

اینجا همچنان شب است. شب همچنان سیاه است و سیاهی همچنان سنگین.

از حال خاک اگر بخواهی، هنوز تار است و سرد است و سرد!

مانند قلب من، پس از آخرین درخشش تو!

از حال من اگر بخواهی، وای! وای بر من،

وای بر من پس از سفرِ تابانِ تو!.

دلتنگم آسمانی ام!

دلتنگم به وسعت اندوه تنها پر کشیدنت.

دلتنگم به وسعت تمام درد بر جای ماندن خویش!

بی تو!.

دلتنگم آسمانی ام!.

و کجاست فریادی، نوایی، اشکی،

که یارای ترجمانش باشد، اینهمه آتشِ وجودِ خاکیِ مرا!؟

خوشا بر دل تو! بر نگاه تو! بر شانه های تو!

در آن سوی آسمان!

وای! وای بر من،

وای بر من پس از سفرِ تابانِ تو!.

تا عرش شعله می کشم، تا انتها تمام می شوم، تا هیچ می پیمایم این شرح تاریک را،

تا باز، باز رسم به آن انتهای آشنای سرخ،

تا باز، باز رسم به آن ابتدای آشنای تاریک!.

به آغاز پایان سیاه من!.

و چه تلخ است، انتهای تمام شب گردی های بی انتهایم در جاده های آشنای خاطره ها!

انتهایی همیشه آشنا، که هر شب و هر شب، در ختم رویا های سرشارم از تو،

می رسم به همراهی سیل اشک به حقیقت استوار و تاریکش!

حقیقتی تا همیشه استوار، تا همیشه تاریک!.

استوار همچون تو، تاریک همچون من!.

وای! وای بر من،

-وای بر من پس از سفرِ تابانِ تو!.-

دیدگاه های پیشین: (7)
آزاد
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 15:23
سلام
بسیار زیبا و تاثیر گذار و عمیق
سپاسگزارم از خلق این زیبایی درخشان .

پاسخ:
سلام آشنای عزیز.
خوشحالم که بعد از مدت ها چیزی اینجا بود که شایستگی نشان حضور شما رو داشته باشه. کاش بشه در نوشتن هام توانا تر بشم!
ممنونم.
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 16:59
سلام پریسا جان
عالی نوشتی قلمت قابل تحسینه
زیبا, با احساس و دردی امیق
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم. همیشه بهم لطف داری و من همیشه ممنونم از لطفت.
شادکام باشی.
آریا
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 00:12
سلاام پریسا کجایی نیستی
نکنه باز دلت میخواد اثری ا ز آبزرشکات نمونه خخخ

خانه


پاسخ:
سلام آریا من اینجام به جان خودم اگر خواب آب زرشک هام رو ببینی سرت بلا میارم.
من همچنان اینجام. شاید گاهی کیفیت این حضورم بیاد پایین ولی اینجام.
شاد باشی.
حسین آگاهی
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 08:30
سلام.
حرف های دل خیلی ها می تونه این باشه فقط شاید نتونن به این خوبی بیانش کنند.
من چون خودم جنس رفتن و تنها شدن و نقش بازی کردن رو می دونم و درک می کنم و حتی بلد هم هستم و خیلی جاها دارم اجراش می کنم میخوام بگم که برای این طور رفتن ها فقط تنها راهی که به ذهنم می رسه و احتمال زیاد درست باشه صبر کردن و انتظار کشیدنه که یه روز ما خودمون هم بریم پیش رفته ها.
می بخشید که ناراحتتون کردم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کاش این رو تجربه نمی کردید. واسه هیچ کسی همچین چیزی نمی خوام. کاش این مدل درد رو نمی شناختید! کاش هیچ دلی همچین چیزی رو نمی شناخت!
یعنی واقعا میشه؟ گاهی زیر فشار1خورده تردید… اگر بشه مطمئن باشم که آخرش… ای کاش بشه! خیلی دلم این رو می خواد خیلی. ای کاش بشه! دیر و زودش با خداست ولی ای کاش بشه!
ممنونم.
شما ناراحتم نکردید دوست من. اتفاقا این امید بارون خورده رو1بار دیگه برام گفتید تا وسط بارون ها به یادش باشم.
ممنونم. ممنونم!.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 10:47
اون جایی نرفته پریسا همینجا باهاته. ی پدربزرگی داشتم آخر پدربزرگا بود. منم خیلی دوسش داشتم. همیشه واسه ما نوه ها قصه اونایی ک میرفتن آسمون ولی با عزیزای جاموندشون میموندنو میگفت و من حالشو میبردم. بچه بودم ک رفت. از رو قصه هاش تو سرم نمیرفت ک رفته باشه و کمتر از بقیه بهانه میگرفتم. حالا من بزرگ شدم و باور کن پریسا پدربزرگم راست میگفت. اونا جایی نمیرن. هروقت دلتنگشون بشیم باهامونن. من جز ریزه اطلاعات ناقص و زورکی ک از وب تو کشیدم چیزی ازش نمیدونم ولی فکر نکنم از گریه کردنت خوشش بیاد پس نکن. قشنگ نوشتی. کاش حرفی داشتم واسه کم شدن دلتنگیها بزنم ک اثر کنه. نوشتنات قشنگه. احساست. دلت. همه چیزت جز این درد و دلتنگی بیحرفت. اینو نمیخواد. با بیتابیت دلتنگش نکن. امسالم میاد و میره. تاب بیار بذار بره. من متاسفم پریسا. تا آخرین حدی ک ی ولگرد اینترنتی میتونه متاسف باشه متاسفم. هی ول کن اینارو. امروز باید بری امتحان بدی. هرچی شد بیا اینجا بگو باشه؟ منتظرما, بیا.

پاسخ:
سلام یکی.
من هم پدربزرگم رو خیلی دوستش داشتم. وقتی رفت باورم نشد. آخه کلی گذشت تا فهمیدم رفته. یکی! بهت نمیاد به حضور رفته ها بعد از رفتنشون معتقد باشی. برام خیلی جالبه که این رو از تو می خونم. ولی… یکی! واقعا خیال می کنی اون ها با ما باشن؟ پس واسه چی این روز ها من… یکی! آخ خدای من یکی!
بیخیال.
ممنونم از هم دلی ارزشمندت. برام خیلی با ارزشه خیلی. لازم نیست بخوایی که چیز دیگه ای بگی. چی میشه گفت؟ همین اندازه که هستی و همین قدر که میگی واسه من اندازه1جهان ارزش داره. از تو. به قول خودت1ولگرد اینترنتی که هیچ وقت ندیدمش، هیچ وقت در جهان حقیقی با من و با لحظه هام و با سیاه و سفید عمرم نبوده. ازت ممنونم یکی.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 16:02
سلام پریسا جان
بیا دیگه چرا نیومدی
امیدوارم حالت خوب باشه

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
من خوبم عزیز ممنونم. درگیر بودم. درگیر اطرافم و زندگی حقیقی و… خودم. دروغ در هر شرایطی سیاهه. راستش بهتره. درگیر خودم. درست میشه. درست میشم. گاهی این مدلی چپه می زنم بعدش دوباره راه می افتم. حل میشه.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 21:26
ببخشید اگر با کامنتام فظای وبلاگه عزیزت رو بهم ریختم پریسا ببخشید سعی میکنم دیگه کامنت بی ربت ندم متاسفم
شاد باشی

خانه


پاسخ:
کامنت بی ربط! آریا تو که کامنت بی ربط ندادی. کوش کجاست؟ جدی من نمی فهمم. اولا از دوست هرچه رسد نیکوست. دوما کی گفته توی وبلاگ من تمام کامنت های زیر1پست باید فیت حال و هوای موضوع همون پست باشه؟ یعنی به نظرت مثلا این پست من چون غمگین بوده باید کامنت های گریه ای زیرش باشن؟
ببین آریا! اگر اینجا خودت رو محدود به این باور ها کنی معاملهمون نمیشه. میشینم رو به روت آب زرشک سر می کشم بطری بطری و تو باید فقط تماشا کنی.
جدی من نفهمیدم ماجرا چیه. اصلا این مدلی تصور نکن. اینجا هرچی دلت می خواد بگو. تو وبلاگ من رو به هم نمی ریزی. تو همراه عزیز من هستی. تو و بقیه عزیز های اینجا.
راستی من تازه امروز تونستم بخش پیغام های بلاگ اسکای رو پیدا کنم. از وقتی دکور بلاگ اسکای عوض شده نتونسته بودم بخش پیغام ها رو ببینم و امروز یعنی امشب بلاخره موفق شدم. چندتایی پیغام هم اونجا بود که کاش فرستنده هاش ببخشنم بابت تأخیر در جوابشون.
آریا! کامنت به خیال خودت بی ربط بده. هر مدلی که دلت می خواد باش. فقط بودنت رو عشقه!
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.