دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال67

اون شب توی تمام منطقه سکویا هیچ چشمی خواب رو به خودش ندید. همه در نهایت پریشونی به سر می بردن. کرکس با نهیب شهپر به خودش اومده و ظاهرا به خودش و بعد به اوضاع مسلط تر می شد. مشکی رو از بقیه جدا کرده بود تا مبادا اتفاقی پیش بیاد که نشه جبرانش کرد و چه کار درستی! برای چاره جویی تقریبا دیر بود ولی باید تلاششون رو می کردن. همه روی تاک بزرگ در اطراف کرکس جمع بودن. شاید انصاف نبود تکبال اونجا باشه و بشنوه چه پیشنهاداتی رد و بدل می شد ولی تکبال بود و می شنید. مثل همیشه که بود و می شنید و کسی بودنش رو در وسط بحث های جدی نمی دید. و اون شب، کسی حتی روی حضور خودش هم چندان تمرکز نداشت، چه برسه به تکبال.
بحث، کند و ناخوشآیند پیش می رفت. هر کسی چیزی می گفت. کرکس ساکت و متفکر تکبال وحشتزده رو بغل کرده و نوازش می کرد. بقیه قاعده و احتیاط و پرهیز رو فراموش کرده و هرچی به ذهن پریشونشون می رسید می گفتن بلکه به جایی برسن.
-شاید بشه کلک بزنیم. یعنی فسقلی رو طعمه بذاریم و بعد…
-به نظرت تکمار اینقدر احمقه که بشه بعدش فسقلی رو نجاتش داد؟
-اگر واقعا خورشید رو بهمون تحویل بده، …
-و تو خیال می کنی که میده؟ واقعا که ایراد داری اگر همچین خیالی کنی.
-بچه ها1چیزی رو می دونید؟ بیایید واقعبین باشیم! من اصلا فکر نمی کنم خورشید الان زنده باشه. تکمار این حقه رو سوار کرده تا دستش به فسقلی برسه. خورشید رو اسم برد که ما باورش کنیم. وگرنه به نظر من همون اول کار خورشید رو از بین برده و فسقلی رو هم لازمش داره.
-من با تیزبین موافقم. این از تکمار بر میاد. شما ها خیال کردید به همین سادگی این رو تحویل می گیره خورشید رو تحویل میده؟ چه خوش خیال!
-پس با این حساب هر کاری که ما کنیم بی فایده هست.
-به نظر من، بله. هر کاری جز اینکه قید اونچه از دست دادیم رو بزنیم. اینطوری نقشهش باطل میشه.
-ولی حتی اگر1درصد هم احتمال بره که خورشید زنده باشه، اگر بشه اینطوری تحویلش گرفت، …
-نمیشه تکرو. مطمئن باش که نمیشه. گیریم هم که بشه. خورشید که خورشیده نتونست با تکمار و حیله ها و فشار هاش طرف بشه. به نظرت فسقلی بره اونجا چقدر شانس داره که از پسش بر بیاد؟ از این گذشته، مگه حواستون نیست که تکمار این کبوتر رو برای چی می خوادش؟ هیچ تصور کردید اگر تکمار به هر وسیله ای بتونه توانایی هاش رو در اختیار بگیره و اون شکلی که خودش می خواد بسازه و تعلیمش بده چه دردسری برای ما درست میشه؟ فکرش رو کردید چه مدلی میشه با1همچین چیزی طرف شد؟ نگاه به خورشید نکنید که تا دم آخر ارادهش رو حفظ کرد. فسقلی در رویارویی با کرکس نشون داده که در اختیار گرفتنش واسه کسی که به قدرت تکمار باشه چندان هم سخت نیست. اون عوضی با قدرت چشم مار و دیگه نمی دونم چه قدرت های مزخرف دیگه ای که مخصوص مار هاست هر کاری می کنه. به نظرت به فرمان گرفتن ذهن1کبوتر بی تجربه چقدر براش سخته؟ من که موافق عاقبتش نیستم.
-خوشبین درست میگه. خورشید خیلی تواناست ولی قبول کنید هیچ کدوم از ما نمی دونیم اون توی وجود فسقلی چی دیده که معتقده فسقلی می تونه روی دستش بلند شه البته اگر تعلیم درست و حسابی ببینه. و تکمار بلده چجوری تعلیم بده که از تمام زور1موجود بهره بگیره. به نظر من این کار خطرناکه. شاید از دید شما ظالمانه باشه ولی اگر نظر من رو بخوایید، حتی با از دست دادن خورشید هم نباید همچین معامله ای رو بپذیریم. به خصوص اینکه همه می دونیم خورشید با تحویل دادن فسقلی به دست ما نمی رسه.
-اصلا شما ها چی میگید؟ مثل اینکه یادتون رفته. فسقلی جفت کرکسه. می خوام بدونم کدوم یکی از شما ها جرات می کنه برای تحویلش اقدام کنه.
-دیدی که مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد.
این جمله آخر مثل انبار باروط وسط جمع ترکید.
-مشکی؟ بله مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد چون ما هیچ کدوم نمی دونستیم.
-راست میگه. اگر می دونستیم امکان نداشت جرات کنه و شروع بشه.
-درست میگه حالا هم دیر نیست.
-من موافقم.
-به اکثریت آرای گفته و نگفته، من میگم دارش بزنیم!.
-بله درسته.
-آره موافقم.
-چرا آرای نگفته؟ ما همه داریم رأی میدیم دیگه! من که رأیم مثبته.
-من هم همین طور.
-آره آره من هم.
… … …
لحن قاطع کرکس چنان سریع سکوت رو به جمع حکمفرما کرد که انگار دستی صدای صحنه رو قطع کرده بود.
-نه!
هر کسی در هر حالتی که بود باقی موند. اون هایی که به نشانه خشم و نفرت نیم خیز شده بودن، اون هایی که دستشون رو برای نشون دادن اعتراض بالا گرفته بودن و اون هایی که بالا و پایین می پریدن و هوار می زدن. سکوت به سرعت همه صدا ها رو ضربه کرد.
-مشکی شروعش نکرد. گفته های اون موش فقط1جنگ روانی مزخرفه. مشکی همون اندازه تکماریه که من هستم. من الان هیچ توضیحی ندارم ولی مطمئنم که مشکی بی گناهه.
-ولی کرکس! فقط گفته های اون موش نبوده. فسقلی هم…
کرکس دستش رو به نشانه فرمان سکوت بالا برد و تیزپرک بلافاصله ساکت شد.
-واسه رسیدگی به جرم احتمالی مشکی الان زمان مناسبی نیست. الان باید واسه نجات خورشید1فکری کنیم. چیزی به صبح نمونده. تکمار گفت در روشنایی روز و روی زمین اعدامش می کنه. و چه درست گفته باشه و چه نقشه داشته باشه، من فردا اونجام. هر کسی می خواد میاد و من هیچ تضمینی برای زنده موندن همراه هام نمیدم. تکمار هر نقشه ای ممکنه داشته باشه.
سکوت1دفعه شکست و صدا ها که انگار فقط منتظر پایان حرف کرکس بودن، 1دفعه از حنجره ها پریدن بیرون.
-من میام.
-من هستم.
-کرکس! من باهاتم.
-من همراهت میام.
-من باید باشم. بی من مگه میشه؟
-هرچی می خواد بشه من که میام.
… … …
کرکس نگاهشون کرد و هیچی نگفت. از اون جمع، حتی1نفر هم از همراهی کرکس در ماجرای فردا انصراف نداد.
-کرکس! من جات میرم. اگر هم اصرار داری خودت باشی من باید مثل همیشه شونه به شونهت باشم.
صدای آروم مشکی تمام فریاد ها رو خاموش کرد. تکبال سر بالا کرد و نگاهی نفرتبار بهش انداخت. لازم نبود کسی چیزی بگه. کرکس به سرعت راه رو به هر ناگفتنی بست.
-مشکی!شاید لازم باشه تو اینجا بمونی. تعداد ما به اندازه کافی زیاده.
مشکی با نگاه1پاکباخته بهش نظر انداخت. نگاه بی شفقت و مردد بقیه به خودش رو دید و ندید گرفت.
-کرکس! من باید اونجا باشم. خیالی نیست شما ها چی در موردم فکر می کنید. من باید باشم. خورشید احتمالا با همون حیله ای گرفتار شد که من شدم. اگر میگید دنبال من می گشته پس بهش گفتن من اونجا گیر کردم و اون رفته که نجاتم بده. من نمی تونم1عمر بهش بدهکار زندگی کنم و اجازه هم بدم که این بدهی2برابر بشه. کرکس! من باید همراهت بیام. اگر نبریم زنده نمی مونم.
تکبال هوار زد:
-بی خود میگه. این تکماری می خواد که اونجا همهمون رو بده به فنا. برای چی باورش می کنید؟
مشکی هیچی نگفت. انگار تکبال رو نه می دید، نه می شنید. کرکس پرخاش نکرد. تکبال همچنان هوار می زد و اگر کرکس رهاش می کرد به طرف مشکی حمله می برد و خدا می دونست می خواست چیکارش کنه. کرکس بدون خشم ولی سفت جلوی دهنش رو چسبید و عقب نگهش داشت. شهپر لحظه ای تماشا کرد و بعد به کمک اومد.
-از اینجا ببرش کرکس. بقیه با من. اومدنی ها رو آمادهشون می کنم. پیش از طلوع صبح حرکت می کنیم تا اطراف تپه مستقر بشیم.
خفاش ها در هم لولیدن ولی به خاطر نارضایتی کرکس دیگه چیزی به مشکی نگفتن.
-ولی ما با نور روز چیکار کنیم؟ این تکمار لعنتی عمدا ماجرا رو گذاشته واسه روز که ما درست نبینیم.
-تکرو درست میگه. هرچند این روز ها تاریکه ولی تپه سیاه لعنتی1فضای بی درخته که ما هر طرفش باشیم نور درست توی چشم هامونه.
-راست میگه. تکمار کارش رو بلده. حالا چیکار کنیم؟
کرکس همچنان درگیر تکبال بود که با تمام خشمش سعی می کرد خودش رو آزاد کنه و به مشکی آسیب برسونه. مشکی انگار که نمی دید، ایستاده بود و ماتزده تکبال و بقیه رو تماشا می کرد ولی واقعا مشخص نبود می بیندشون یا نه. شهپر نگاهی به خفاش های مردد انداخت.
-واسه چشم های شما1فکری می کنم. نگران نباشید. تکمار از پس ما بر نمیاد. تا زمان حرکت برسه هر طور شده1کمی استراحت کنید.
کرکس بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-این شب ها آسمون ستاره نداره. زمان پیش از طلوع صبح رو من بدون ستاره ها نمی تونم بفهمم.
شهپر خیلی عادی گفت:
-من می فهمم. به همهتون اطلاع میدم. این کبوترت رو از اینجا ببر تا از حرص دق نکرده. باقیش رو تا زمان حرکت بذار به عهده من.
کرکس بی اون که حرفی بزنه به مشکی اشاره کرد که همراهش بره، تکبال به شدت متشنج رو محکم بغل کرد و پرید. اون شب برای همه انگار سنگین ترین شب در تمام عمرشون بود.
-کرکس! تو رو به خدا! خورشید رو نجاتش بده!
روی لونه بالای سکویا، تکبال در حالی که سیل اشک امانش رو بریده و گریه ای که تمومی نداشت کم مونده بود واقعا خفهش کنه، توی بغل کرکس پرپر می زد.
-فسقلی!کبوتر خودم! طوری نیست. خورشید اینطوری نمی خوادت. تو هم1خورده آروم بگیر بلکه خوابت ببره.
تکبال کاملا عقل باخته به نظر می رسید. از خوابیدن وحشت داشت و در عین حال بی نهایت خسته بود. دست کرکس رو چسبیده بود و پراکنده می گفت. چیزی فراتر از ترس داشت دیوانهش می کرد. کرکس هرچی دلداریش می داد به جایی نمی رسید. مشکی بود که خیلی آروم زمزمه کرد:
-کرکس!باید اطمینانی رو که نداره بهش بدی وگرنه تا صبح فردا چیزی از عقلش باقی نمی مونه.
کرکس در حالی که از شدت نگرانی برای خورشید داشت به مرز هوار زدن می رسید آروم گفت:
-آخه من الان خورشید رو از کجا واسهش بیارم؟
مشکی نجوا کرد:
-اون مشکلش از غیبت خورشید بیشتره. بحث تحویلش به تکماره. مگه یادت رفته؟ این داره از ترس میمیره. واسه همین جرات خوابیدن نداره. حس می کنه شاید شما ها به این نتیجه برسید که بدیدش بره.
کرکس قهقههش رو نیومده قورت داد. تکبال بغضش به شدت ترکید. دست کرکس رو محکم بغل کرده بود و بی اختیار و بریده می گفت:
-کرکس! تو رو خدا! کرکس! تو رو به خدا! کرکس! تو رو خدا! …
کرکس1لحظه ناباور بهش خیره موند و بعد خیلی سفت بغلش کرد. تکبال وسط ضجه های نامشخصش خورشید رو می خواست.
-کرکس!من، تکمار، کرکس! وای تو رو به خدا کرکس!
کرکس برای1لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بیدار بشه و ببینه تمام اون شب تا اینجاش چیزی نبوده جز1کابوس تلخ و وحشتناک و بی تعبیر. ولی حال وحشتناک تکبال که حقیقتا داشت توی بغلش جون می داد بهش می گفت که این1کابوس بیداریه و بیدار شدنی هم در کار نیست.
-فسقلی!آخه تو مگه زده به سرت؟ خیال کردی من اجازه میدم تحویل تکمار بشی؟ می دونی اگر خودت هم بخوایی این به هیچ قیمتی شدنی نیست. چون من دلم نمی خواد. فسقلی! بیا واقعبین باشیم. خورشید یا الان زنده هست یا نیست. در هر حال تحویل تو هیچ کمکی بهش نمی کنه. اگر هم می کرد من همچین کاری نمی کردم. خورشید از توی قبر هم اگر بفهمه من همچین دیوونگی کردم بیچارهم می کنه. از این یکی مطمئن باش. واسه خورشید هم این حال افتضاح تو چه فایده ای داره؟ گریه که کمک نمی کنه. باید منتظر بشیم ببینیم چه میشه کرد. اگر راهی باشه مطمئن باش نرفته نمی ذاریمش.
-کرکس!مشکی تکماریه. فردا همهمون رو تحویل میده. نذار همراهیت کنه. من نمی خوام گرفتار بشی. کرکس! تو اگر بری من دیگه زنده نیستم. به خدا نیستم. من نمی تونم تصور کنم که همهتون رو1جا از دست بدم. دارم از دلواپسی تموم میشم. کرکس! بهش اعتماد نکن. تو رو به خدا. تو رو خدا تو رو خدا.
مشکی بی صدا کنج دیوار تماشا می کرد. تکبال درد نگاهش رو نمی دید. چنان حال پریشونی داشت که هیچی نمی دید. کرکس دستی به سرش کشید و دلداریش داد.
-فسقلی!عزیز من! مشکی تکماری نیست. مشکی خودیه.
-کرکس!اون مامور تکمار بوده. اون مامور شد خورشید رو اعدامش کنه. تو هم می دونستی. حالا هم می دونی ولی بهش اعتماد می کنی. آخه برای چی؟
کرکس سیل اشک های تکبال رو پاک کرد که بلافاصله سری جدید جای قبلی ها رو گرفت.
-فسقلی!تو درست میگی. من می دونستم. ولی هیچ با خودت فکر کردی با وجود این دونستنم، واسه چی مشکی الان بین ماست و من حتی در این موقعیت هم سفت میگم که بهش اعتماد دارم و مطمئنم که مشکی خودیه؟ فکر نمی کنی اگر مشکی خودی نبود، من با توجه به چیز هایی که می دونم، اولین کسی بودم که می فهمیدم و به حسابش می رسیدم؟ مشکی گناهی نداره فسقلی. مشکی1زمانی، از سر بی تجربگی، در جایی بوده که نباید می بود. بعدش هم گرفتار شد. چنان گرفتار شد که دیگه زورش نرسید خودش رو آزاد کنه. نمی تونست خلاص بشه. زمانی هم که خواست خلاص بشه تکمار راه رو بر خلاصیش بست تا واسه همیشه گرفتار باقی بمونه. بعدش هم، خوب بعدش یکی کمکش کرد و مشکی الان اینجاست.
تکبال با وجود آشفتگی ذهنش، حرف های کرکس رو به سرعت گرفت و تحلیل کرد.
-اون یکی کی بود؟ اون خود تو نبودی؟ تویی که خورشید رو از مردن نجاتش دادی و اینطوری هم خورشید رو زنده نگهداشتی تا سر فرصت فراریش بدی و هم مشکی رو از ثبت شدن این جرم به نامش حفظ کردی؟
کرکس خندید.
-می بینم که زیادی تحلیل گر شدی فسقلی! این هیچ لازم نیست. هیچی نباش فسقلی جز کفترک بی اطلاع و احمق من. بیشتر از این نمی خوام که باشی و بشی.
تکبال نگاهی از جنسی متفاوت بهش کرد.
-من بیشتر از1کبوتر احمق هستم کرکس. لازمه واقعا به خاطرت بمونه که من بیشتر از این هستم.
کرکس دوباره خندید.
-باشه!باشه! هرچی تو بگی. بعدا درستت می کنم. دیگه بسه.
تکبال این آخری رو نشنید و اگر هم شنید چنان حالی داشت که چیزی ازش نفهمید.
-کرکس!خورشید، اگر طوریش بشه، …
کرکس برای بار چندم و چندم و چندم، اشک های جاری تکبال رو پاک کرد و باز هم بی فایده بود.
-ببین فسقلی! خورشید اگر هم طوریش بشه تو با مردنت نمی تونی برش گردونی. پس سعی کن آروم باشی و امیدوار به اینکه اتفاقی براش نیفتاده باشه. ما در حال جنگ هستیم فسقلی. خورشید هم می دونسته توی چه داستانیه. مطمئن باش اگر زنده باشه، الان از تو خونسرد تره چون آگاهه که توی درگیری اون هم با جونوری مثل تکمار چی ها ممکنه که پیش بیاد. خورشید هیچ از گریه زاری خوشش نمیاد. خودت که می دونی. پس1خورده آروم تر باش تا من هم بتونم متمرکز تر باشم. فردا به توانم احتیاج دارم فسقلی. می فهمی که!
تکبال سعی می کرد بفهمه. ذهنش از وحشت و نگرانی کرخت شده بود و حالا داشت سعی می کرد یخش رو باز کنه بلکه کمی بفهمه.
مشکی آهسته به طرف دریچه رفت، بازش کرد و به تاریکی بیرون نظر انداخت. تکبال که انگار مشکی رو از یاد برده بود، با احساس حرکتی از پشت سر به شدت از جا پرید. کرکس تمام جسم مچاله شده از ترس کبوترش رو توی پر هاش پنهان کرد و به سر و پر هاش دست کشید.
-نترس کفترک خودم! چیزی نیست. مشکیِ خودمونه.
تکبال با خشم از لای پر های کرکس پرید بیرون.
-اون خودی نیست! کرکس به خدا اون خودی نیست! چرا کسی نمی فهمه؟
کرکس با آرامش و اطمینان دوباره فرستادش وسط پر هاش.
-فسقلی!فسقلیِ عصبانی و عزیز من! مشکی خودیه. مطمئن باش که خودیه.
تکبال سعی کرد دوباره بیاد بیرون و شلوغ کنه ولی دست های کرکس مانع شدن.
-از کجا می دونی؟ چرا دلیل اینهمه اطمینانت رو نمیگی؟
کرکس همون طور که همچنان لای پر هاش نگهش داشته بود مهربون خندید:
-الان زمان قصه گفتن نیست فسقلی. باشه واسه1زمان دیگه.
تکبال پرپر زد که خلاص بشه ولی نشد.
-تو داری تفره میری. من دیگه جوجه نیستم و تو مثل جوجه ها باهام رفتار می کنی. من می خوام که بدونم.
-جوجه بی مغز من! باشه واسه دفعه دیگه.
-ولی کرکس!الان شرایط اضطراریه.
-بله کفترکم اضطراریه. ولی آگاهی از گذشته مشکی کمکی نمی کنه. تو هم اینهمه گریه نکن ببین با پر های خودت و تمام پر های من چیکار کردی؟
تکبال خواست حرفی بزنه ولی مهلتش رو پیدا نکرد. می دونست چی در انتظارشه. کرکس می خواست که تکبال بیدار نباشه و تکبال دیگه دستش اومده بود که جنگیدن بی فایده هست. اول همون حال و هوای عجیب و آشنا و بعد سنگینی و سرگیجه و بعد، خوابی که خواه ناخواه می اومد.
-بخواب کفترک خودم! بخواب! من اینجام! بخواب.
تکبال نفهمید چقدر گذشت. 1ثانیه، 1لحظه، 1ساعت.
-کرکس!باید بریم. صبح تا کمتر از1ساعت دیگه طلوع می کنه.
کرکس، تکبال و مشکی هر3با ندای آروم و نجواگونه شهپر از جا پریدن و در نهایت سرعت و سکوت از لونه بالای سکویا خارج شدن. اون بیرون، هوا تاریک و سرد و سنگین بود. به محض خروجشون، شهپر به شدت سر و دستش رو به نشانه فرمان سکوت تکون داد.
-امکان نداره اون ها ما رو به حال خودمون رها کرده باشن. سعی کنیم تا می تونیم صدامون در نیاد تا هرچی کمتر ازمون بدونن.
شهپر درست می گفت. کرکس با حرکت رضایتآمیز سر تأییدش کرد و چندتا شاخه پایین تر خزید. سکوت منطقه سکویا انگار همه جهان رو قورت داده بود. کرکس نگاهی مردد به اطراف انداخت و وقتی کسی رو ندید، برای1لحظه فکری ناخوشآیند از سرش گذشت.
-یعنی ممکنه شهپر توی این ماجرا دست داشته باشه و برای نابودی کرکس و هر دلیل مزخرف دیگه ای که توی ذهنش داشته اول خورشید رو بعدش بقیه رو1طوری پاشونده و حالا…
-کرکس!حواست کجاست؟ داری کبوترت رو خفه می کنی!.
کرکس با ندای آروم شهپر به خودش اومد و دید به شاخه پشت سرش تکیه زده، حالت دفاع گرفته و تکبال رو با تمام وجود بغل کرده که حفظش کنه. نمی دونست شهپر فکرش رو خوند یا نه. شهپر آروم شونهش رو لمس کرد.
-کرکس!بقیه در اطراف ما هستن ولی تو نمی بینیشون. دارن این در گوشیمون رو می شنون از بس بهمون نزدیکن.
در همین لحظه صدایی آروم ولی واضح درست از سمت راست کرکس شنیده شد.
-کرکس! ما اینجاییم. من و بقیه.
کرکس به طرف صدا برگشت و اولش کسی رو ندید ولی بعد که1برگ پهن تکون خورد و2تا چشم هشیار از پشتش پیدا شد خندش گرفت.
-خوشبین!شبیه1دسته برگ پهن گل برگ انجیری شدی!
خوشبین خندهش رو نجوا کرد.
-همه همینطور شدیم. اینطوری روز هم که بشه ما در پناه سایه برگ های روی سرمون با نور مشکل کمتری داریم.
کرکس به اطراف نظر انداخت و برگ های زیادی رو دید که آهسته می جنبیدن. تازه به خودش اومد و حیرت کرد که چرا وقتی از لونه زد بیرون به فکرش نرسید که وسط زمستون اونهمه برگ اون هم ظرف1شب چجوری روی شاخه های خشک زمستونزده سبز شده. شهپر رشته افکارش رو برید.
-به نظر خودم که بدک نشد. اگر ایرادی به نقشه من وارد می دونی و می خوایی اصلاحش کنی یا کار بهتری انجام بدیم باید بجنبی و بجنبیم چون واقعا داره دیر میشه. ما باید پیش از رسیدن روز اونجا جاگیر شده باشیم تا تکماری ها حرکتمون رو نبینن. کرکس نگاهش کرد و خندید.
-ایراد؟ تا اینجاش که نقص نداره. باقیش هم مطمئنم که همینطوره. توی راه کاملش رو برام توضیح بده تا در جریان باشم. ولی با من و خودت چیکار می کنی؟
شهپر لبخند زد.
-می بخشی کرکس ولی واقعا اگر بخوام برگ پوشت کنم شبیه1درخت متحرک میشی و بیشتر به چشم میایی. تو قابل استطار نیستی کرکس. تو زیادی بزرگی. خودم هم همینطور. البته مشکلم اندازه تو هاد نیست ولی به اندازه ای که دردسر درست کنه جدیه.
کرکس به لبخند شهپر خیره موند و لحظه ای بعد با لبخندی تیره از دلواپسی در سکوت جوابش رو داد. شهپر آروم زد روی شونهش.
-کرکس!گیر کردن خورشید تقصیر تو نبود. وقتی پسش گرفتیم تلافی می کنی. همه چیز درست میشه.
کرکس نفس عمیقش رو قورت داد که آه نشه. درست پیش از حرکت تردیدی کاملا واضح از نگاهش گذشت.
-باهات چیکار کنم فسقلی؟
تکبال از جا پرید و اگر هشدار سریع شهپر و دست کرکس نبود فریادش سکوت منطقه رو می شکست و همه چیز به هم می ریخت.
-بی صدا فسقلی! ببین بی تردید اون عوضی ها مواظب هستن ببینن ما چیکار می کنیم. ما باید شانس فهمیدن رو ازشون بگیریم. مگه خورشید رو زنده نمی خوایی؟ هیس! فقط ساکت.
تکبال صداش رو آورد پایین ولی از التهابش چیزی کم نشد.
-تو نمی تونی اینجا جام بذاری. من اینجا نمی مونم. من نمی مونم نمی مونم.
کرکس دستش رو به نشان پایان بحث بالا برد.
-تو کاری رو می کنی که من بهت میگم. هیچ دلم نمی خواد اونجا باشی.
تکبال کم مونده بود دوباره جیغ بکشه. شهپر به داد جفتشون رسید.
-کرکس!دیگه تموم کن! اولا دیره، دوما این رو کجا می خوایی بذاری؟ اینجا که نمیشه بمونه. در لونهت رو هر مدلی که ببندی اون ها فرصت کافی برای باز کردنش دارن. دیوونگیه اگر اینجا تنهاش بذاری. اولا خطر هر اندازه بزرگ باشه اون جاش کنار تو و کنار بقیه ما امن تره، دوما منطقی باش. شاید به توانش احتیاج بشه.
کرکس از جا در رفت و می خواست با حرارت و البته بدون فریاد به شهپر اطمینان بده که امکان نداره حاضر بشه از جفتش در همچین ماجرای خطرناکی استفاده کنه ولی مشکی حرفش رو شروع نشده برید.
-شهپر درست میگه کرکس. فسقلی اینجا بمونه احتمال خطر براش خیلی بیشتره. اونجا اگر ریسکش50-50باشه اینجا90-10هست و این هیچ خوب نیست. خیلی خطرناکه ولی باید ببریمش.
کرکس لحظه ای تردید کرد ولی خیلی زود فهمید که جای تردید نیست. اون ها درست می گفتن.
-به خاطر خدا کرکس بجنب فرمان حرکت رو بده زمان داره از دست میره!
هشدار شهپر کرکس رو به خودش آورد. آهسته و بدون صدا به طرف بالاترین نقطه سکویا خزید، برای پروازی سریع و بی صدا خودش رو بالا کشید، به جای سفیر کشیدن، علامتی کوتاه به شهپر و مشکی که در2طرفش و از همه بهش نزدیک تر بودن فرستاد که خیلی زود به بقیه منتقل شد و بلافاصله بدون نگاه به پشت سر پرواز کرد.
کسی در لحظه اتصال بین شب و صبح ندید که پرنده های منطقه سکویا، با آرایش احتیاط و در حالت استطار کامل، در1زمان و در چند صف مشخص و منظم، از محل هایی که مستقر شده بودن بلند شدن و با همون آرایشی که بلند شده بودن، مثل1سیل بی صدا به راه افتادن و در ارتفاع پایین و از لا به لای شاخه ها به طرف منطقه خطر پرواز کردن. کرکس جلو، شهپر عقب، و مشکی شونه به شونه کرکس در پرواز بود.
صبح هنوز نرسیده بود که سکویایی ها در نقطه به نقطه اطراف منطقه مستقر شده بودن. کرکس و شهپر و مشکی در3طرف دور از هم و کمی بالا تر از بقیه پنهان شدن تا هم اشراف بهتری به بقیه و به منطقه داشته باشن و بدونن در چه زمانی چه فرمانی باید بدن، هم همدیگه رو خوب ببینن تا با علامت با هم تبادل نظر کنن و هماهنگ بشن، و هم جایی باشن که دیگران قادر به دیدن علامت ها و فرمان هاشون باشن و به موقع برای اجرای اون ها اقدام کنن. همه چیز کاملا حساب شده بود. همه در آمادگی و هماهنگی کامل به سر می بردن. با این حال، وقتی نگاه ها درست و حسابی فرصت چرخیدن پیدا کرد، همه از دیدن صحنه پیش رو لرزیدن. در پیشدرآمد شروع صبح، وسط فضای بی درختی که سکویایی ها در اطرافش بین شاخه ها پناه گرفته بودن، صحنه عجیبی دیده می شد. گودالی پر از آب، دسته بزرگی پر و پوست که زیرش چوب خشک جمع کرده و کاملا مشخص بود که قراره آتیش بزرگی ازشون درست بشه، و در وسط این2تا، چیزی شبیه1داربست که از تخته و الوار درست شده و با دریایی از صمغ و شیره و شاخه و برگ محکم شده بود. این چی می تونست باشه؟ هیچ ذهنی از هجوم این پرسش در امان نموند و هیچ کس هم به هیچ جوابی نرسید. از اونجایی که ارتباط با هم حتی در حد علامت، جز در مواقع ضروری خطرناک و ممنوع بود، کسی از کسی چیزی در این مورد نپرسید اما کرکس برای خاطر جمعی به بقیه علامت سکوت و تحمل داد. هوا چنان سرد بود که بال ها از شدت سرما بی حس می شدن اگر صاحب هاشون اونهمه التهاب نداشتن. سکویایی ها بدون اینکه بدونن شاهد چه چیزی باید باشن، ساکت و منتظر، در مخفی گاه هاشون به انتظار نشسته بودن. مشکی از همونجا که بود، کرکس رو می دید که آروم تکبال رو نوازش می کنه و از اون فاصله دور هم ضربان وحشت تکبال رو حس می کرد که داشت قلبش رو می ترکوند.
صبح آهسته آهسته طلوع می کرد. صبحی سرد و مثل باقی صبح های زمستون اون سال، تاریک. این تاریکی در اون لحظه باعث خوشحالی خفاش ها بود ولی همراه خودش التهابی رو به دل هاشون می پاشید که همه باور داشتن تا اون روز نظیر نداشت. نگاه ها به اون داربست عجیب و به آب و هیزم2طرفش دوخته شده بود. نفهمیدن چقدر گذشت که جواب پرسش ناگفتهشون رسید و چه حیرت ناخوشآیندی رو با خودش آورد.
در1چشم به هم زدن، خاک زیر تپه انگار مثل غبار رفت هوا و از دریچه تاریکی که باز شده بود، اول دسته بزرگ شاهین ها و بعد، سیل مار ها و موش ها بودن که ریختن بیرون. شاهین ها پرواز کردن و روی همون درخت هایی که پناه سکویایی ها شده بودن نشستن. درست در کنار، پشت سر، جلوی رو و وسط پرنده های سکویا که برگ پوش و بی حرکت لای شاخه ها منتظر و سراپا نگاه و البته آماده بودن. مار ها به اطراف پخش شدن، به تنه درخت ها پیچیدن و خودشون رو کمی بالا کشیدن تا بهتر ببینن یا اینکه در صورت بروز اتفاق، بتونن راحت تر خیز بردارن. موش ها هم بلافاصله به طرف هیزم ها دویدن. سکویایی ها با وحشتی دردناک دیدن که اون ها چیزی رو حمل می کردن. اول مشخص نبود چیه. در تاریکی اون سوراخ سیاه مثل شبح تیره و نامشخص مرگ به چشم می اومد ولی وقتی از سوراخ خارجش کردن و در نور تاریک صبح زمستون پیش بردنش همه مجبور شدن به شدت خودشون رو کنترل کنن تا حرکتی یا صدایی نکنن که برای بقیه دردسر بشه.
چیزی شبیه1تخت روون خیلی بزرگ، ولی بیشتر شبیه تابوت، در حالی که خورشید زنده رو با نوار های پهنی از جنس پوست خشک شده و صمغ محکم بهش بسته بودن. تمام جسم خورشید چنان سفت به تخته بسته شده بود که انگار قرار نبود هرگز جدا بشه. سکویایی ها با چشم هایی گشاد از شدت تمرکز و وحشت به این صحنه نگاه می کردن و خیلی زود فهمیدن که در واقع قرار هم نیست خورشید از اون تخته جدا بشه.
تخته رو بردن، 1طرفش رو بالای اون داربست عجیب چفت و محکم کردن به صورتی که هرچند با صرف زور زیاد، ولی می شد از پشت داربست گرفت و مثل اهرم متحرک به چپ و راست و پایین و بالا حرکتش داد. تخته طوری قرار گرفته بود که سر آزادش همراه خورشید درست بین گودال آب و هیزم آتیش بود و می شد از پشت داربست با فشار به طرف هر کدوم از این2تا بردش. لحظه ای بعد، موش ها دست به کار شدن و در1چشم به هم زدن آتیش بزرگی از هیزم ها به هوا بلند شد. خورشید روی تخته وسط آب و آتیش بود و تخته هم به اندازه کافی دراز بود که به هر طرف که بچرخه، بشه تا نیمه داخل هر کدوم از اون ها فرو بره. دود نفرت انگیزی همراه بوی سوختن پوست و پر هایی که زمانی متعلق به پرنده های زنده بودن، مو بر تن زنده های ناظر این صحنه راست می کرد. بین تماشا گر های مخفی این صحنه هیچ کسی نبود که حال و روانش به هم نریخته باشه.
-بعدش چی؟
این پرسش مثل ناقوس مرگ توی تمام ذهن ها می چرخید. هر کسی در حالی پریشون و انتظاری تبدار و وحشت آلود، در سکوت کامل مشغول تماشا و مشغول حفظ تسلط خودش بود.
خورشید با چشم هایی کاملا باز به هیچ خیره بود. توی نگاهش نه ترس بود نه التماس. توی نگاهش فقط خستگی بود و خشمی که انتها نداشت. کرکس خشمش رو می فهمید ولی نمی تونست درک کنه این خستگی مال چیه. از جنس ترس نبود. از جنس دلواپسی هم نبود. خستگی بود. مثل نگاه1بیمار بی حال و خسته.
علامت خیلی محتاط شهپر از گوشه دیگه بهش رسید. مثل اینکه درگیری ذهنش رو خونده و فهمیده بود.
-اثاره خشخاش.
کرکس فهمید و مشکی و بقیه ای که دیده بودن هم فهمیدن. تکمار با وجود اسارت کامل خورشید، با وجود اون بند های سفت که اونهمه محکم بسته بودنش، با وجود اونهمه فاصله که از2سر تخته ای که خورشید بهش بسته شده بود تا خودش وجود داشت، باز هم چنان ازش می ترسید که با اون ماده کذایی توان رو ازش گرفته بود. کرکس در آخرین لحظه فهمید چی داره میشه و فقط تونست2تا کار کنه. یکی اینکه هوارش رو قورت بده تا بالا تر از گلوش نیاد و دردسر درست نکنه، دوم اینکه به بهانه نوازش تکبال، پر و بالش رو روی سر و چشم هاش بذاره تا کمتر ببینه. تکمار با هیبتی جهنمی در حالی که کاملا مشخص بود از تابش تیره نور صبح عصبانی و از حضورش در هوای آزاد و از نافرمانی خورشید و از همه چیز به شدت کفریه از سیاهی بین اون دریچه جهنم ظاهر شد. خورشید نگاه خسته و نفرتزدهش رو بهش پاشید و ازش رو برگردوند. تکمار با خشم هیسی کشید که زمین لرزید. تکبال هم لرزید. از لای پر های کرکس می دید که اون واقعا بزرگه! این هیبت در هیچ کجای تصورش جا نمی شد. حس کرد قلبش از وحشتی بی انتها خالی شد. بقیه هم کم و بیش همچین حسی داشتن. تکمار رفت و در مقابل داربست متوقف شد. زبونش رو کسی نمی فهمید جز خورشید و جز تکبال. بقیه فقط شنیدن که تکمار هیس بلند و کشیده ای سر داد که تمام منطقه رو انگار لرزوند. خورشید می فهمید. تکبال هم همینطور.
-خوب خورشید. تصمیم داشتم یا غرقت کنم، یا آتیشت بزنم. انتخابش با خودت. ولی انتخاب این امتیاز رو در صورتی بهت می دادم که اون کبوتر لعنتیت الان اینجا بود که نیست. بنا بر این، و بنا بر سابقه افتضاحت، بنا بر اینکه1دفعه از چنگ من و دستور اعدامت زنده فرار کردی، و همچنین بنا بر از دست دادن آخرین فرصت نجات خودت در شبی که گذشت اون هم به چه اطمینانی، و بنا بر اینکه دلم می خواد، امتیاز بی امتیاز. بذار بهت بگم می خوام چیکارت کنم. می خوام زجر کشت کنم. به این ترتیب که1دقیقه تخته رو بچرخونم به راست و تو تا بالای سرت بری توی آب. بعد از1دقیقه که نفس کشیدن هنوز یادته ولی خوب آب خوردی، تخته رو بچرخونم به چپ و تو لعنتی احمق رو به مدت1دقیقه تمام بفرستمت توی آتیش. وقتی اونجا خوب خشک شدی و خوب سرخ شدی و بعد از پایان1دقیقه، باز تخته رو به طرف راست بچرخونم و بری توی آب و1دقیقه دیگه اونجا اینقدر آب نوش جان کنی که جونت بالا بیاد. بعدش اگر هنوز زنده بودی دوباره تخته رو بچرخونم تا به مدت1دقیقه دیگه بری توی آتیش. و اینقدر این چرخش به چپ و چرخش به راست رو ادامه بدم تا در یکی از این2تا عنصر جون لعنتیت در بره و بمیری. یا می سوزی، یا غرق میشی. ولی چون تو خورشید منی، بهت این امتیاز رو میدم که اولیش رو خودت انتخاب کنی لعنتی. فقط زود باش که وقتم کمه. حالا بگو. آب یا آتیش. اول کدومش رو می خوایی؟ به کدوم طرف بچرخونم؟ راست یا چپ؟
خورشید تا جایی که محدودیت بند های مهار کنندهش بهش اجازه می دادن، سرش رو بالا گرفت و صاف توی چشم های اهریمنی افعی خیره شد.
-زیر خاکی کثافت! به هر طرف که می خوایی بچرخون. این خیال رو هم از سر بی مغزت بیرون کن که با این مزخرفاتت بهم حس ترس میدی. زجر این کار تو هرچی هم که باشه اندازه شکنجه ای نیست که توی چنبره های نفرت انگیزت دیدم. واسه خلاص شدن از تو و تعفن وجود کثیفت، حاضرم هرچه سریع تر به ته جهنم پرتابم کنی. آب یا آتیش، فرقی نمی کنه. هر جایی که ننگ تو نباشه برام بهشته. من میرم. با آب یا با آتیش. ولی چه من باشم و چه نباشم، این رو ازم به یادگاری توی خاطر متعفنت نگهدار که تو1موجود کثیف و متعفن و نفرت انگیز و لزج و بی قابلیت و زیر خاکی و آشغالی. خوب دیگه بسه نگاهم و وجودم و همه چیزم کثیف شد از حضورت. بجنب شروع کن که می خوام با آب یا آتیش یا هر چیز دیگه ای که در دسترسم باشه خودم رو از این تعفن جهنمی پاک کنم. هر نکبتی که باشه از تو تمیز تره. بجنب! من رفتم تکمار. بایبای!
خورشید این آخری رو با چنان تمسخر پیروزمندانه ای گفت که تکمار دیگه نتونست به خودش مسلط باقی بمونه. تا اون لحظه حرف های خورشید رو می شنید و توی خودش می پیچید ولی دیگه تحملش تموم شد و با هیسی از سر خشمی جنونآمیز، به طرف سر دیگه تخته خیز برداشت. درست در همون لحظه اتفاق افتاد. چنان سریع که اولش کسی نفهمید چی شد. چشم های خشمگین و بی حال خورشید برای1لحظه به نقطه ای در بالای یکی از درخت های پشت سر تکمار خیره موند، بعدش متمرکز شد، بعدش از چیزی شبیه حیرت و وحشت گشاد شد و با چنان ترسی به اون نقطه خیره موند که اگر فرصت می شد تکمار حتما بر می گشت که ببینه خورشید چی دیده. ولی اتفاق خیلی سریع بود و مهلت درک برای کسی پیش نیومد. اولین فریادی که سکوت رو شکست فریاد حیرت خورشید بود که معلوم بود کاملا بی اختیار از گلوش بیرون پرید.
-مشکی!
تکمار حرکتی به خودش داد ولی نفهمید باید کدوم طرف بچرخه. خورشید لحظه ای متحیر باقی موند و1دفعه برق تلخی از آغاز1ادراک بسیار وحشتناک در نگاهش درخشید و1دفعه با تمام قدرتش جیغ کشید:
-مشکی!مشکی نه! مشکییی! نه! مشکیییی! مشکی تو رو خدااا! نهههه!
فقط در کسری از ثانیه همه سکویایی ها، مار ها و شاهین ها دیدن که درختی در فاصله تقریبا نزدیک تکون شدیدی خورد، چیزی که مشخص نشد چی بود از لای شاخه ها چنان به شدت بیرون پرید که انگار دستی قوی به ضرب وسط صحنه پرتابش کرد، با سرعتی عجیب به طرف سر آزاد تخته در پشت داربست پرتاب شد و درست پیش از رسیدن تکمار به سر تخته، به شدت هرچه تمام تر پایین اومد و به ضرب به سر تخته برخورد کرد. ضربه چنان شدید بود که تخته از داربست جدا شد و سر آزادش رفت هوا، چرخی زد و همراه خورشید به عقب پرتاب شد. خورشید همچنان به تخته بسته بود ولی با تمام جونش تلاش می کرد که خودش رو خلاص کنه و با تمام توان جیغ می کشید. انگار اصلا نفهمیده بود به اون شدت خورده زمین.
-مشکییی!مشکی نههه! مشکی! مشکی! مشکی! ای خداااا! مشکییی! خدایا خدا مشکییی!
دیگه جای تامل نبود. به فرمان هم زمان کرکس و شهپر جنگی وحشتناک شروع شد. کلاغ های سکویا مثل برق دست به کار شدن. از غفلت دشمن و غافلگیریش استفاده کردن، مثل تیر بلا فرود اومدن، موش ها رو یکی یکی و چندتا چندتا می گرفتن و توی آتیش شعله ور پرتاب می کردن. بعضی هاشون هم که از آتیش دور تر بودن، هر کسی که دستشون می رسید رو داخل گودال آب پرت می کردن. کسی زمان نداشت تماشا کنه وگرنه می دید که توی آتیش پر شده بود از شعله هایی که مثل جرقه های جوندار می جهیدن و جیغ می کشیدن و جزغاله می شدن و توی گودال آب جا نبود از بس موش های زنده در حال غرق شدن توی هم می لولیدن و دست و پا می زدن و لای دست و پا زدن های هم گیر می کردن و جون می دادن. از بین مار ها و شاهین ها کسی به فکر نجاتشون نبود. خورشید بی فایده زور می زد خودش رو از تخته ای که بهش بسته شده بود خلاص کنه و مشکی یا چیزی که از مشکی باقی مونده بود، زیر تخته سنگین به خاک فشرده می شد. جنگ چنان شدید و جهنمی شروع شد و ادامه داشت که هیچ حسی جز حس جهنم رو تداعی نمی کرد. تکمار وسط اون هیاهوی مرگ به طرف خورشید خیز برداشت.
-این ها همهش سر زنده بودن توِ. الان همه رو از این موضوع پوچ آزادشون می کنم. آب و آتیش لازم نیست. برای زجر کش کردن تو راه بهتری پیدا کردم. می خوام خودم شخصا لهت کنم.
تکمار به سرعت تخته رو با1حرکت شدید دمش بلند کرد. در نتیجه این کار جسم بی حرکت مشکی از زیر تخته خلاص شد ولی تکمار بلافاصله دور تخته و خورشید چنبره زد. درست در لحظه ای که می رفت با تمام قدرتش به تخته و خورشید فشار بیاره و هر2تا رو با هم له کنه، سفیر کرکس شهپر رو متوجه خودش کرد و هر2در1آن شیرجه زدن. بقیه همه درگیر بودن و خورشید هنوز انگار هیچ درکی از صحنه ای که در جریان بود نداشت، فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. انگار همچنان در چند لحظه پیش باقی مونده و در گذشته گیر کرده بود. کرکس و شهپر با تمام توان می جنگیدن. ضربه شدید دم قدرتمند تکمار شهپر رو به شدت دور تر پرتاب کرد و به تنه درختی که مشکی از بالاش خودش رو پرت کرده بود کوبید. کرکس بی توجه به این اتفاق می جنگید. شهپر دوباره حمله کرد. تکمار دوباره ضربه زد. کرکس به موقع پرید، به بال شهپر چنگ انداخت و کشیدش کنار. شهپر بی توجه به خونی که از جای پنجه کرکس از زیر بالش جاری شد با حرکت خیلی کوتاه سر ازش تشکر کرد و حمله برد. صدایی که اون2تا نشنیدن رو تکمار شنید و با خشمی دیوانه بهش فشفش کرد.
-کبوتر لعنتی!
تکبال از شدت وحشتی بی مهار جیغ می کشید و با اینهمه از روی درختی که کرکس زمینش گذاشته بود فرود می اومد. کرکس هوار زد:
-فسقلی!نه!
تکبال بی توجه و نافرمان پریده بود. خورشید همچنان ناآروم و پریشون جیغ می کشید. تکبال روی تخته پرتاب شد. تکمار برای گرفتنش شیرجه زد. کرکس با تمام قدرت بهش پنجه کشید. تکبال خودش رو عقب کشید و با هرچی توان توی جسم متشنج از ترسش باقی مونده بود شونه های خورشید رو چنگ زد و از اعماق وجودش جیغ کشید:
-خورشید!خورشید حالا!
کسی نفهمید چی شد. تکمار و شهپر و کرکس به موقع عقب کشیدن. تخته ای که اطرافش می جنگیدن با صدایی شبیه انفجار خورد شد و خورشید و تکبال به1طرف پرتاب شدن. شدت ضربه چنان بود که بدون پر و بال زدن رفتن بالا و درست در کنار شعله ها خوردن زمین. کرکس از وحشت عربده کشید. شهپر مثل فشنگ از جا در رفت و تکبال رو کشید عقب. کرکس هوار زد:
-شهپر! از اینجا ببرشون.
ولی این شدنی نبود. خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود بدون مشکی بره. کرکس و شهپر فقط اون2تا رو بغل گرفتن و با نهایت سرعت پریدن تا از خیز تکمار در امان باشن و چه به موقع فرار کردن. تکمار که با قدرت پریده بود نتونست خودش رو کنترل کنه و وسط بدن تنومندش درست بین شعله ها فرود اومد. هیس وحشتناکش مثل لهیب جهنم به منطقه پاشید. با1حرکت سریع خودش رو از آتیش خلاص کرد و مایع تاسف سکویایی ها شد. جنگ ادامه داشت ولی کاملا مشخص بود که غافلگیری اول کار رو افراد تکمار نتونسته بودن جبران کنن. خفاش های برگ پوش خلاص از نور روز حمله می کردن و هر لحظه چنگال های تیز بود که توی چشم های شاهین ها و مار ها فرو می رفت و دست هایی که اون ها رو وسط آب یا آتیش پرتاب می کرد و هر آن موش هایی که دسته دسته هیزم شعله های سرکش می شدن و یا به داخل گودال آب که به گنداب اجساد تبدیل شده بود سرازیر می شدن. کرکس در1لحظه خون جلوی چشم هاش که نمی دونست مال خودشه یا مال کس دیگه رو کنار زد و با دیدن6تا کلاغ بزرگ که1شاهین متوسط رو پایین کشیده و توی گودال آب فرو کرده و نگهش داشته بودن تا خفه بشه خندش گرفت. شاهین که به کوشش کلاغ ها سرش زیر اآب بود به شدت پرپر می زد و اونقدر دست و پا زده بود که پر های ریختهش روی آب رو پر کرده بودن ولی کلاغ ها انگار هیچ کاری دیگه توی این جنگ نداشتن جز اینکه تا خفه کردن این موجود دست از سرش برندارن. کرکس چند لحظه با رضایت این جنگ زجر آور رو تماشا کرد و بعد پرید تا به داد شهپر که با2تا شاهین درگیر شده بود برسه. به فرمان کرکس شهپر خورشید رو برداشت و پرواز کرد. خورشید فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. کرکس مثل تیر شیرجه زد. یکی از مار ها داشت به مشکی نزدیک می شد. کرکس2تا موش رو دید که جسم بی حرکت مشکی رو وارسی می کردن و آماده دریدن می شدن. کرکس درست بالای سرشون رسیده بود که موش ها روی جسم خورد شده مشکی پریدن. درست پیش از فرو رفتن دندون ها کرکس سفیر زد و فرود اومد. ثانیه ای بعد، از مار و از اون2تا موش هیچی باقی نبود و اون جسم داقون و بی حرکت توی بغل کرکس بود. دسته تکمار مدتی بعد از خودش، عقب نشینی کردن. کرکس فرمان داد برای تعقیبشون وارد اون سوراخ جهنمی نشن و هرچه سریع تر به طرف منطقه سکویا پرواز کنن. دیگه ادامه جنگ لازم نبود. کرکس مشکی و خورشید رو پس گرفته بود و حالا باید بر می گشتن. شهپر همون هوالی با خورشید درگیر بود. کرکس با حرص نگاهش کرد و هوار زد:
-احمق درمونده واسه چی اینجایی؟ نگفتی شاهین ها اگر برسن چی پیش میاد؟ ما هم که اون جلو بودیم و شما2تا رو راحت پاره می کردن.
شهپر بی توجه به هوار کرکس آروم جوابش رو داد.
-نمی شد کرکس. خورشید همراهی نمی کرد و من واقعا نمی تونم تنهایی از پسش بر بیام.
خورشید1لحظه هم آروم نمی شد. کرکس شهپر رو کنار زد و خورشید متشنج رو بغل کرد.
-خورشید!خورشید به من گوش بده. مشکی رو جا نذاشتیم. داریم می بریمش. خورشید! من مشکی رو به هیچ قیمتی اونجا جا نمی ذاشتم. آروم باش باید بریم. باید از اینجا بریم. باید از این جهنم بریم!.
لرزش کرکس رو همه دیدن. گریه همدیگه رو هم همین طور. چشمی نبود که خیس نباشه. کرکس چنان پریشون مشکی و تقلا های آشفته خورشید بود که تکبال رو از یاد برد. شهپر ولی یادش بود. بغلش کرد و پرید. بقیه هم پریدن. مشکی توی بغل خوشبین بود که از شدت اشک های جاریش مقابل رو درست نمی دید. روز کاملا بالا اومده بود. زخمی های افراد سکویا زیاد بودن. خورشید بینشون بود. زنده. هرچند بی نهایت پریشون. چنان پریشون که مجبور شدن با شیره هوشبر بهش آرامش بدن. شهپر بلافاصله مشغول جمع کردن بقیه و سر و سامون دادن به اوضاع و رسیدگی به زخمی ها شد و البته پیش و بیش از هر چیز، روحیه هایی که خسته و داقون بود و شهپر سعی می کرد کمک کنه آباد تر بشن.
-خوشبین!مگه نمی بینی؟ پاشو کمک کن دیگه! تو هم همینطور تیزبین. تیزپرک! گریه زاری رو ول کن بیا اینجا. ماده ها از پرستاری باید1چیز هایی بدونید. اگر هم نمی دونید بیایید روی این ها که زخمی شدن تلافی حرص هایی که از دستشون خوردید رو در بیارید. آهان مرحبا! بجنبید! به سلامتی خودمون که تکمار رو آتیش زدیم. ایندفعه فقط آتیشش زدیم ولی دفعه بعد حتما کامل می پزیمش. بگید به زودی! …
اوضاع توی منطقه سکویا20نشد ولی بد هم پیش نرفت. سکویایی ها هرچند با چشم های خیس ولی بلند شدن و به کمک شهپر رفتن. کرکس افتضاح بود. بقیه هم همینطور. مشکی رو بردن و بالای1درخت هلو گذاشتن. خورشید که حال عادی نداشت. کرکس هم که همه داشتن حالش رو می دیدن. کرکس مشکی رو دوست داشت و کسی نبود که این رو ندونه. شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-کرکس!بقیه تکیهشون تویی. آروم باش!
کرکس فقط نگاهش کرد. از پشت پرده مهی که برای کسی پوشیده نمونده بود نگاهش کرد. پیش رفت و کنار مشکی نشست.
-مشکی! هی مشکی! دارم صدات می کنم مشکی!
آروم دست روی شونه هاش گذاشت. دستش رو گرفت. جسمش رو نوازش کرد. تکبال بی صدا و به پهنای صورت اشک می ریخت. مثل همه. و لحظه ای بعد،
-کرکس!سردی جسم مشکی سردی1جسم مرده نیست. من حس می کنم خیلی ضعیف نفس می کشه.
این جمله خیلی آروم و عادی از زبون شهپر شنیده شد و کرکس مونده بود این موجود چطوری می تونه حتی در چنین لحظه ای هم آرامشش رو حفظ کنه. شهپری که کرکس در حین این جنگ و جنگ های پیش از این دیده بود1جهان با اینی که در اون لحظه کنارش بود تفاوت داشت.
-کرکس!شنیدی چی بهت گفتم؟
کرکس آروم سر بالا کرد. هیچی نگفت ولی با نگاهش1جهان حرف بهش زد. ناباوری، تقاضا، خستگی،
درد، درد، درد.
شهپر خم شد و خیلی با احتیاط نبض مشکی رو گرفت. لحظه ای بعد، سر بلند کرد و با همون نگاه آروم به کرکس و به بقیه خیره شد.
-هنوز زنده هست ولی واقعا نمی دونم تا کی می مونه. بله زنده هست ولی1زنده خیلی خیلی بد حال. کرکس! هر مدل که ازت بر میاد خورشید رو رو به راهش کن بیارش اینجا و هر مدل به نظرت میاد1درمان گر بیار بالای سرش. ببین نمیشه بردش جایی چون استخون های شکستهش احتمالا از سالم هاش بیشتره پس حرکتش نده. فقط هر کاری می کنی بجنب.
کرکس1لحظه مات به شهپر نگاه کرد. بقیه هم همینطور. کرکس با تکون آروم شهپر حرکتی به خودش داد و مثل مسخ شده ها بلند شد ولی1دفعه از جا پرید و به طرف بالای سکویا پرواز کرد تا خورشید رو رو به راه کنه. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-این دیگه کیه؟! خوبه بهش گفتم1فکری برای درمونگر کنه. گذاشت رفت.
شهپر دوباره شونه بالا انداخت و رفت تا بدون کمک کرکس به اوضاع رسیدگی کنه.
خورشید لحظاتی بعد، مات، داقون ولی هشیار بالای سر مشکی حاضر بود. تیزپرواز، یکی از سریع ترین خفاش های سکویا، در حالی که لا به لای برگ های شهپر نگاهش رو از نور کدر روز حفظ می کرد، به توصیه و تأکید شهپر با تمام سرعتی که از بال های بلندش بر می اومد برای پیدا کردن هدهد پرواز کرد و رفت. کرکس بی حرف نگاه شهپر رو گرفت و مشغول برگردوندن تسلط از دست رفته بقیه افراد سکویا و تامین آرامش و اطمینانشون شد. خورشید با نگاهی کاملا خیس ولی هشیار و با دست هایی خسته ولی بدون لرزش به رو به راه کردن استخون های شکسته مشکی پرداخته بود. شهپر کنار خورشید موند تا کمکش کنه. بقیه با دیدن زنده بودن مشکی و تسلط نسبی کرکس آروم تر و آروم تر می شدن. تکبال متحیر و گیج از خستگی و از وحشت به صحنه های کابوس وار خیره مونده بود. و روز تیره زمستون، همچنان1نواخت و غمناک پیش می رفت.
دیدگاه های پیشین: (25)
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 00:28
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
خیلی ممنونم از زحمتات عزیز
ممنونم که خورشید رو نجات دادی لطفا مشکی هم نجات بده خواهشا مرسی
هرچی بگم ممنونم بازم کم گفتم عزیز ممنونم از وبلاگ عزیزت از همه چی ممنونم. ممنونم که هستی ممنونم که مینویسی
امیدوارم به هرچی میخوای برسی عزیز
سلامت و دل شاد باشی
خداوند یار و نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان. ایام به کامه دوست من؟ خواهش می کنم عزیز قابلی نداشت. مشکی هم درمونگر هاش قابلن حالا اگر خودش هم قوی باشه از این گیر در میره.
حال دلت چطوره عزیز؟ کاش هواش آفتابی باشه!
چیزی که من می خوام، شاید لازم باشه نخوام. شاید تقدیر واقعا این باشه. هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. فقط توکل به خودش.
ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 10:37
ممنونم عزیز
خدارو شکر هوای دلم خوبه ممنونم پریسا جان.
امیدوارم به همیم زودیا همه چی درست بشه دیگه غمگین و نا آروم نبینمت..
پریسا جان خیلی برای رسیدن به آرامشت به اون چی که از خدا میخوای دعا و لحظه شماری میکنم به خدا راست میگم خیلی برام عزیزی همیشه منتظر شادیت هستم عزیز
خیلی خوشحالم از داشتن دوستی به عزیزی یه شما پریسا جان
امیدوارم همیشه سلامت باشی

پاسخ:
دوباره به مرز خجالت کشیدن در حد فجیع نزدیک میشم آریا. به خدا جدی میگم شما ها رو خیلی دوستتون دارم. شما هایی که هستید. همراهم، در کنارم، لای خط های نوشتارم. باور کنید بچه ها چندین و چندین بار خواستم انصراف بدم، 1پست عذرخواهی بزنم و بگم دیگه نمی تونم باقیش رو بنویسم. بلد نیستم. معذرت. ولی هر دفعه که نوشتم پاکش کردم چون دیدم شما هایی هستید که نمی تونم به این سادگی بهتون بگم معذرت می خوام و بیخیال بشم. منظورم از حضور فقط این نیست که ازم تعریف کنید. به خدا حتی اگر فقط بیایید ایراد هام رو هم بگیرید باز همین اندازه عزیز هستید. باز هم کامنت هاتون رو حرف به حرف چندین بار می خونم و باز هم جزو افرادی هستید که نمی تونم بهتون بگم معذرت می خوام و دیگه ننویسم. تو آریا، حسین عزیز، مینای دوست داشتنی و نخودی مهربون که احتمالا میاد و می خونه. همهتون رو دوست دارم. راستی اوخ اوخ جناب یکی رو یادم رفت خوب شد یادم افتاد وگرنه واااییی!
خلاصه اینکه ممنونم از حضور عزیز همه شما.
خوشحالم که هوای دلت خوبه آریا. با تمام وجودم از خدا ممنونم اگر گیر آسمون دلت تموم شده و اگر هم هنوز1کمیش باقیه باز هم از خدا ممنون میشم که برش داره و سبکت کنه.
ایام به کامت.
مینا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 11:45
سلام صحنه وحشتناکی بود.
توصیفتون از لحظه های خطرناک همیشه عالی هست.
خوبه به نظرم مشکی دینشو به خورشید ادا کرد. شاید حالا بهتر باشه کمی با هم و با تکبال صحبت کنن.
رابطه کرکس و شهپر هم داره بهتر میشه. امیدوارم که شهپر هم جبران کنه کاریرو که با کرکس کرد.
امیدوارم که حالتون هر روز بهتر از دیروز بشه
براتون بهترینهارو از خدا می خوام.

پاسخ:
سلام مینای عزیز من!
چجوریایی عزیز؟ کاش20باشی! 20کامل.
بذار مشکی به هوش بیاد حتما صحبت هم می کنن. این تکبال دیوونه هم کاش1خورده عاقل تر می شد تا اینهمه ماجراش طول نمی کشید. خداییش اگر این کبوتره دیوونه نبود من67قسمت از ماجراش رو اینجا نمی ذاشتم و هنوز هم حکایت باقی باشه! شهپر هم موجودیه واسه خودش. چی بگم؟ باقیش رو توی کامنت آریا نوشتم که مال همه شماست. ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 12:47
سلام.
این هیجان انگیز ترین، ترسناکترین، جنگآور ترین صحنه و از همه مهم تر به نظر من قوی ترین صحنه در داستان هایی که از شما خوندم بود.
به نظر من جالب ترین قسمتش جایی بود که تکبال و خورشید هماهنگ شدن و تخته رو خورد کردن هیچ کس نفهمید چه طور این کارو کردن هیچ کس نفهمید اصلاً چی کار کردن که این اتفاق افتاد و به نظر من همین خیلی عالیه؛ یه جوری نوشتیدش که هر کس که بخونه خودش یه جوری می تونه صحنه رو بسازه انگار که خودتون هم نمی دونستید چی کار کردن و فقط راوی بودید! انگار که فقط هماهنگیشون کار دل بود و بس.
خلاصه که خیلی خیلی عاااااالی بود.
امیدوارم آخرش هم به خیر تموم بشه و فقط تکمار که این بار حسرت نابودیش برای خوانندگان موند از بین بره.
خیلی دوست دارم یک بار مبارزه مستقیم تکمار و تکبال رو ببینم؛ باید خیلی جالب باشه؛ البته بعد از تعلیم دیدن به صورت کامل توسط خورشید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دقیقا همین طوره. من فقط راوی بودم. کار اون2تا، خورشید و تکبال کار دل بود. من نفهمیدم چیکار کردن و به کسی هم نگفتن. تکمار و تکبال هم خواه ناخواه1جایی باید به هم برسن. فعلا که تکبال هنوز تعلیم می گیره. پایانش هم هرچی باشه، پایانیه واسه خودش. کاش خوب باشه! کاش!.
تکمار هم این دفعه زخمی شد دفعه دیگه خدا بخواد نفله بشه تا هم این جنگله از دستش خلاص بشه هم من از نوشتنش. عجب دردسری شدن این ها!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 15:16
ممنونم عزیز

گیره هوای دلم وقتی باز میشه وقتی آلی میشه که خدا ی مهربون هوای دل دوست عزیزم پریسای مهربون رو آلی کنه
پریسای عزیزم دوست گلم شادیت شادیه همه ی ماهاست
پس به امیده روشنایی ی دل عزیزت دوست عزیزم
سلامت و دل شاد باشی

پاسخ:
دیگه چی بگم جز ممنون که قشنگ تر از این ممنون باشه؟ من بلد نیستم خودت بگو.
ممنونم چه این گیر ها باز بشه چه باز نشه. در هر حال هرچی خدا بخواد همون میشه ولی من ازت بی نهایت ممنونم آریا.
شاد باشی از حال تا همیشه.
نخودی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 23:09
سلام بر پریسا خانمی عزیز
این قسمت خوب متمایل به عالی بود ….
قضیه برگ ها و خفاشها یاد نقاب انداختم البته قبلش با خودم گفتم احتمالاً براشون یه جورایی عینک آفتابی اختراع می‌کنی خخخ
می‌گم دقت کردی تو داستان تو بیشترین تلفات رو موشها دارند آیا؟
و ببین می‌خوام فقط یه هزارم هزارم هزارم درصد بار دیگه به فکر ننوشتن و معذرت و این حرفا بیفتی می‌گیرم یکی یکی موهات رو می‌کنم تا کچل بشی دلم خنک بشه یعنی منو کچل کردی حس می کنم ده سالی هست این داستان رو دارم می خونم تموم نمی‌شه بعدی وسط راه بمونم به آخرش نرسم …. یعنی جدی یه هکر گیر میارم کل آن سوی شبت رو بفرسته هوا بعدش اگه بازم دلم خنک نشد یه فکر اساسی دیگه ای می کنم …. شایدم زدم اومدم طرفای شما بعد حضوری مجبورت کردم بشینی برام قصه بگی … پس بنابر این دیگه خود دانی “مواظب خشم نخودی ما باش باشد که رستگار شوی”
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
وای خدا جون خوبه امشب اینجا کسی نیست اگر بدونی مثل دیوونه ها زدم زیر خنده هر جمله ای از نوشتهت رو می خوندم خندهم بلند تر می شد هنوز هم تموم نشده. یعنی اگر کسی اینجا خواب بود من الان وسط خیابون پرتاب شده بودم.
هنوز که تا انصرافم ره باقیست ولی خداییش کاش می شد بهتر از این بنویسمش. دلم می خواست تکبال رو زمانی می نوشتم که خیلی عالی بنویسم. خیلی عالی تر از این. ولی ترسیدم هیچ وقت به اون زمان نرسم گفتم فعلا بنویسم تا بعدا اگر به اونجا هم کارم رسید1فکری کنم.
خیلی عزیزی عزیز.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 13:03
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
آمدم یه سلامی بدم و برم
مواظب خودت باش دوست عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست عزیز من! ببخش اینترنت در دسترسم نبود دیر رسیدم! ممنونم دوست من! خوشحالم که هستی. خوشحالم که هستید. دسته جمعیتون رو خیلی دوست دارم.
ایام به کامت.
مینا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 17:11
سلام پریسا جون من از طرف جناب یکی اومدم بگم پس قسمت 68 رو کی میذارین؟
زودتر بذارینش دیگهههههههههههههه. ما منتظریم خوب

پاسخ:
سلام مینا جان!
وای جناب یکی نه! شکلک دست روی سرم در حال لرزیدن. من گناه دارم به خدا.
به روی چشم! باید بنویسمش. جناب یکی رو صدا نکن هرچی شما بگی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 22:58
سلامی مجدد تقدیم پریسای عزیز و دوست داشتنی
آمدم بگم چراااا آخه چرااا پریساا چرااا آخه
تکبال 68 رو نمیزااری
بعد جوابت رو به کامنت مینا خانوم دیدم دلم سوخت
هر وقت دوست داشتی بزارش عزیز
سلامتیت برامون مهمه دوست ندارم اذیت بشی
امیدوارم همیشه سلامت باشی پریسا جان
دوست عزیزم هیچ وقت خودت رو اذیت نکن این یه خواهش از طرف آریا
خداوند عزیز نگهدار دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
بابا رحم کنید به جان خودم من رسما مُردَم! آره به خدا دلسوزی هم دارم دیگه!
باید روی68کار کنم و پیش از اون باید1کوچولو روی قوای از دست رفته خودم کار کنم. این جنگ آخریشون همه زور مخم رو کشید. جدی تموم که شد حس کردم مغزم خالی شده. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم.
ممنونم آریا جان از دعا های عزیزت! هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. سپردم به خودش. فقط به خودش.
ممنونم آریا که هستی.
ایام به کامت.
یکی
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 23:42
یکی از تفریحات سالم من در حالات وبگردی گشتن توی کامنتاست. اینجا ی چیزایی دیدم که همچین با نمای اعصابم نخوند. پریسا میخوام بدونم بعد الان کی اون خیالت شجاعت حضور مجدد داره تا خودم تکنفری حلش کنم. ببین یا نباید شروعش میکردی که خوب کردی شروعش کردی یا حق انصراف نداری شد؟ تو باید ادامه بدی پریسا؛ دیگه هم از این چیزا ازت اینجا بخونم وضعیت سیاه میشه بهت گفتم که بدونی بعد نگی یکی بیمعرفت بود نگفت. هی ی چیز دیگه که هی میومدم بگم یادم میرفت؛ این جنابو از بغلدست اسمم فرتش کن بره. راستشو بگم تا قبل از تکبال 55 باهاش مشکل نداشتم ولی از اونجا ببعد دیگه دارم. دیگه بهم نگی جنابا؛ همون یکی خالی بگی کار راه میفته. ببین زود باش منتظرم. بنویس ببینیم چی شد آخرش. زود باشیا؛ بجنبیا؛ میام شلوغ میکنما؛ بجنب فقط بجنب از اون خیالا هم بسرت نزنه که من اینجام. فعلی بای.

پاسخ:
سلام یکی.
وای چه عصبانی! ببین فشار خون می گیری شما این چه وضعشه؟ راستی الان شما واسه من چندتا نکته مبهم رو روشن کن. اول اینکه وضعیت سیاه یعنی چی؟ من تا یادمه وضعیت قرمز داشتیم و وضعیت سفید. این سیاه یعنی چجوری؟
دوم اینکه مشکلت با این جناب کنار اسمت چیه؟ توی تکبال55چی بود که به موجبش شما با این کلمه مشکل پیدا کردی؟ ببین لطفا بگو من حالش رو ندارم برم اونجا رو خط به خط بگردم باور کن واسهم سخته.
سوم اینکه یادم رفت سومیش چی بود. حالا شما این2تا رو حلش کن تا سومیش یادم بیاد.
عصبانی هم نباش انصراف نمیدم. راستی ببین آخه من این جناب رو نگم خودت تصور کن چجوری میشه؟ مثلا بیام بگم سلام یکی. یکی می گفت این یکی کیه؟
بابا یا این جناب رو بذار باشه یا شما تخلصت رو عوض کن آخه. یکی بیاد قضاوت کنه، آخه یکی هم شد اسم؟ آهای منظورم از یکی بیاد این یکی نبود منظورم از یکی یکیه. وای الان کل وب داره می چرخه دور سرم! خداییش1کاریش کن دیگه یکی. باور کن این طوری1طوریه. حالا من.
زود باشی ها! درستش کنی ها! جناب کنار اسمت می ذارم ها!
آخیش دلم خنک شد همیشه شما1بار هم من.
ایام به کامت.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 00:35
سلام بر خانم پریسا خوبید?امشب با خودم گفتم برم ببینم این تک بال جریانش چیه که با قلم توانای شما مواجه شدم خیلی زیبا می نویسید یا شایدم من این احساس رو داشته باشم البته باید فرصتی را برای خواندن داستان سیری ناپذیر تک بال اختصاص دهم تا تمام قسمتهای تک بال را بخوانم از اینکه با وبلاگ شما آشنا شدم خوشحالم و بر خود می بالم که دوستان خوبی چون شما دارم.
من شاید داستانهای نسبتا کمی خوانده باشم ولی با شیوه های نویسندگی کم و بیش آشنا هستم تخیل شما آنچنان قوی است که من خودم را تصویر می کنم که انگار واقعا یکی از آنها شده ام به هر حال مرسی

پاسخ:
وای خدا ببین کی اینجاست!
سلام آقای عباسی! خیلی خوش اومدید! جدی عجب غافلگیر شدم! ممنونم به خاطر تعریفتون آقای عباسی. من اون قدر ها هم توانا نیستم. شما از سر لطف به نوشتنم نگاه کردید و اینطوری دیدینش. گفتید با شیوه های نوشتن آشنا هستید. آخجون دیگه باید هر دفعه بیایید ایراد هام رو بگیرید. از شما تعریف پذیرفته نیست باید حتما انتقاد کنید. جدی گیر هام رو بهم بگید. دلم می خواد درستش کنم.
خیلی خوشحالم اینجا دیدمتون دوست عزیز. امیدوارم فضای اینجا طوری باشه که دفعات بعد هم دلتون بخواد که باشید و باز هم اینجا ببینیمتون!
ایام به کام.
یک دوست
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 07:28
سلام بر پری سپیده دم* اساسا جنگ و صحنه های خشن ناک رو دوست ندارم ولی آنقدر این روایت زیبا تعریف و توصیف میشه که نمیشه به راهتی از کنارش گذشت میگم کاش این راویان جنگ هم مثل این پری صحنه های نبرد و کارزار رو روایت میکردند. البته که این توصیفات بسیار زیبا و در عین حال بسیار پویاست فکر کنم این داستان پیشنهاد خوبی برای یک انیمیشن جذاب برای سنین بزرگسال باشه پس واجب عینی شد که به چاپشون فکر کنی… و چقدر این آرمان دیرینه پیروزی سپیده دم بر تاریکی و پلیدی داستانهای ما رو در ذهن خواننده ای که به دنبال صلح و دوستی میگرده صلحی از جنس کهکشون یا شایدم یک اقیانوس ژرف، زیبا میکنه، مثل صدای همین گنجشکی مه الان از روی سم کابل برق پشت پنجره اتاقم به گوش میرسه که منم سرمست از زیباییش ببین چقدر سر صبحی تحریر کردم. خلاصه سپاس که هستی سپاس که مینویسی و بازهم سپاس که آرمان ما رو به یادمون میاری. ایامتم به کام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز!
ممنونم از تحریر با ارزشی که برام کردید دوست من!.
عاشق آواز گنجشکم. کاش بیاد واسه من هم بخونه! دلم تنگ شده واسه صداشون. جنگ سفید و سیاه. هر کسی به1نوعی از1پنجره ای نگاهش به جاده انتظاره تا صبح کی برسه. کاش صبح برای همه به هر رنگی که دلشون می خواد هرچه زودتر بیاد و این جنگ با پیروزی صبح به پایان برسه!
ممنونم از اینهمه لطفی که بهم دارید. راستش نه به خاطر اینکه حس کرده باشم نوشتنم به چاپ شدن می ارزه، بلکه فقط به خاطر اینکه1کار جدید دلم می خواد و بدم نمیاد آزمایش کنم، گاهی به چاپ یکی از نوشته هام فکر می کنم. البته نه این یکی. مثلا آدم برفی و پروانه. یادتون میاد؟ یادته باباجان؟
یادش به خیر! آدم برفی رو خیلی دوست داشتم. دلم تنگ شده واسهش. کاش دیگه هرگز به زمین بر نگرده! کاش پروانهش رو فراموش کنه! اون بالا واسهش خیلی بهتره. باز من هوایی شدم!
ولی چاپ. دلم1کمی اطلاعات می خواد. نمی دونم از کجا باید شروع کنم. خوب چیه مگه نمیشه آدم بی اطلاع باشه؟ الان کجاش خنده داره خوب نمی دونم مراحل چاپ1نوشته چیه دیگه!
ای بابا!
چقدر دراز شد جواب من!
ممنونم دوست عزیز که هستید. کاش بتونم همیشه بنویسم و طوری بنویسم که بهتون احساس رضایت بده. هرچی بیشتر بهتر.
ایام به کام.
پرواز
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 20:05
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پرپر پر پریساااااااااااااااااااا !!!ببین کی اینجاس ….آره منم پروااااااااااز ..اوه یه جوری میگم انگار رییس جمهورم خخخخخخخخخخخخخخ /.یادش بخعر اولین کامنتی ک دادم فک کنم برا گوشی خریدنم بوددددددددددددددد
..ممنونم از لطفت همین.
و الان اومدم آخرین کامنتو بذارم .هععععععی
راستش این کدای امنیتی آزار دهنده بودن و تو مدت بودنم خیلی نمیشد بکامنتم ولی معمولا سر میزدم ..
هععععععععععععععی موفق باشییییییییی پریساااااااااااااااااا …همین

پاسخ:
سلام پرواز. حالت چطوره؟ به خدا خیلی بدی پرواز من واقعا دل خداحافظی ندارم هی می خوام یادم بره تو هی یادم میندازی! من تصور می کنم خودت دلت تنگ میشه و حد اکثر بعد از یکی2ماه به این نتیجه می رسی که باید1طوری زمان واسه محله باز کنی و باشی وگرنه شب خواب های چپکی می بینی.
جدی دلم گرفت از این کامنتت پرواز راست میگم. امیدوارم رفتنت کامل نباشه ولی اگر واقعا لازم دیدی و کامل رفتی، از خدا می خوام هر جا که هستی ایام به کامت باشه و هم موفق باشی و هم شاد و شاد و شاد.
دیگه واقعا نمی تونم بنویسم می ترسم جدی گریهم بگیره. داره می گیره اگر به کسی نگی.
راستی پرواز! پخ!
همیشه شاد باشی از ته دل دوست عزیز من!.
آریا
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 23:13
سلامی مجدد بر پریسا ی عزیز و دوست داشتنی
چرا امروز تو گوشکن نبودی پریسا
به بلاگتم با تخیر سر زدی
نمیدونم عزیز فقت امیدوارم حالت خوب باشه
وتعخیرت خیر باشه
امیدوارم هیچ غم و دردی ترفت نیاد دوست عزیز
راستی پریسا بیا پایین یه چی تو گوشِت یواش بگم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به نظرت چی میخوام بگم .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم .
.
.
.
.
.
فقط یه قل باید بدی .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باید قل بدی ناراحت نشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم.
.
.
.
.
.
.
متمعن باشم ناراحت نمیشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باشه میگم
.

.
.

.
.
.
نمیدونم چطور بهت بگم پریساا هعیی
نمیدونم چطور بگم پخخخخخخخخخخخخخخخخخ پریسااااا
یعنی ال فرااار یعنی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کجااا دنبااالممیاای ووواااای

پاسخ:
سلام آریا جان. من خوبم دوست عزیز. جز دلم که نباید تنگ باشه ولی هست. کاش1نفر پیدا می شد راه خلاصی از این حس کهنه و دردناک رو یادم می داد! ترکیدم از بس به کسی توضیحش ندادم و فقط هر زمان با خدا تنها میشم اعتراف کردم که خدایا1طوری نجاتم بده دارم تموم میشم خودت تمومش کن از سرم بره!
بیخیال.
خلاصه اینکه در مجموع من هنوز هستم.
در مورد اون مطلب آخرت هم همونجا وایستا الان قصد انصراف چند وقت پیشم رو میندازم تقصیر تو و تحویلت میدم به یکی تا بخوردت.
وای خداجون یکی که بدون جناب خیلی مضحک میشه آهای یکی سر جدت بیا این اسمت رو عوض کن! ای بابا مشغول این شدم آریا جیم شد آریاااا وایستا می خوام بکشمت!
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 08:23
سلام پریسا جان
همه چی درست میشه دوست من به خودت سخت نگیر
همیشه باش سعی کن هر وقت دل تنگی اذیتت میکنه بیای تو بلاگت. /
بیای تو s….. من همیشه هستم سعی خودم رو میکنم غم و دل تنگی عزیزم رو ازش دور کنم
پریسا جان یه پیام خصوصی براتفرستادم خوش حال میشم بهش عمل کنی من منتظرت هستم
شاد باشی تا همیشه

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست و برادر مهربون من!
پیغام پر از محبتت رو گرفتم عزیز. فقط به خاطر داشتن اینکه تو هستی کلی مایه سبکی خاطره برای من. باور کن راست میگم. ممنونم عزیز. شاید درست بگی. شاید همه چیز درست بشه. شاید واقعا بشه. ولی به خدا من در آغاز ویرانیش نقشی نداشتم. هر مدلی که بلد بودم سعی کردم. حتی ستون ها رو2دستی بغل زدم و اجازه دادم سقفی که حالا نیست باشه روی شونه های من، ولی آخرش1روز…شاید من نابلد بودم. شاید هم ویران گر ها بیشتر از من بلد بودن. بذار هر کسی هرچی می خواد خیال کنه و بگه. ولی من تا زنده ام از این ویرانی دردم میاد آریا. دلم می خواست آجر به آجر آبادش کنم بره بالا و اگر مثل گذشته هم نشد، ویران نباشه. ولی دستی قوی تر از خودم مانع شد. دست های من بسته بود و نمی تونستم توضیح بدم که برای چی مثل مجسمه های سنگی تماشا می کنم و هیچی نمیگم. آریا! این ها رو خیالم نیست مخفی بگم پس همینجا دارم میگم. نمی دونم چه مدل افتضاحیه که من توی این وبلاگ هرچی نباید میگم. از پست هاش تا کامنت دونیش برام انگار مرز آزاده با اینکه می دونم خیلی ها میان و می خونن ولی باز میگم.
آره دلم گرفته. دلم تنگه خیلی هم زیاد. دلم که مال خودمه. واسه تنگ شدن و واسه گرفتن رضایت نمی خواد. بخواد هم من از پسش بر نمیام. اینهمه مدت شونه بالا انداختم و گذشتم تا هم بقیه ندونن هم مجبور نباشم چیزی رو توضیح بدم که فایده نداشت. ولی خودم که می دونم. من و خدا. آریا! من نمی بخشم. دستی رو که این ویرانی رو به بار آورد رو نمی بخشم. همین طور دستی رو که دستم رو بست برای آباد کردن. نفرین نمی کنم چون دل ندارم تکیه زده ها به اون شونه ها رو شکسته ببینم. ولی سپردمشون به خدا. این شب ها که تحملم می بره همهش میگم خدایا من حسابم ضعیفه. تو خودت این حساب رو درست کن. تا حالا نمی گفتم. به خدا که نمی گفتم ولی این شب ها دارم میگم. بذار باشه تا دست خدا خودش حساب کنه.
آره درسته دلم پدرم رو در آورده ولی نه اون اندازه که نباشم. این شب ها، وقتی تمام جهان اطرافم خوابه، من هستم و خاطره ها. ما هستیم و خدا. خدا. خدا. هست آریا. توی این شب های من هست. می دونم که هست. می بینمش که هست و داره بهم میگه تقصیر خودت بود که گرفتار شدی ولی من هستم بنده گرفتار و اشتباهی و سر به هوای من. من هستم. هستم.
دلم گرفته ولی هنوز زنده هست. من هم زنده ام. می برم، می افتم، سر می ذارم روی کوه خاطره ها و خیسشون می کنم، خسته میشم، کابوس می بینم، بیدار میشم، خدا رو صدا می زنم، بارونی میشم، داقون میشم، ولی هستم. دوباره صبح پا میشم راه می افتم و می زنم به جاده. گاهی چنان زخمی و خسته ام که لازم میشه1کوچولو متوقف بشم تا خستگیم در بره ولی هستم. هنوز هستم. دعام کن آریا. دعا کن خدا هرچه سریع تر مصلحت به برداشتن این بار از شونه هام ببینه و اگر هم مصلحت ندونست، هرچی خودش بخواد. هر طور خودش بخواد. سپردم به خودش. توکل بر خودش.
خدایا داری می خونی دیگه مگه نه؟ شکرت! خدایا شکرت خدایا شکرت! همین اندازه که هستی شکرت! باش! خدایا همراهم باش تا باشم.
وای آریا تماشا کن این طولانی ترین جوابیه که من توی این وبلاگ به1کامنت دادم. میگم موافقی کنمش پست بذارمش اینجا؟
ممنونم آریا که هستی. شاید1زمانی از این نوشتن هام پشیمون بشم ولی اون زمان این لحظه نیست. اگر هم خیلی پشیمون بشم از قدرت مدیریتم استفاده می کنم میام توش دست می برم. می بینی؟ یعنی1همچین موجود صادقی هستم من.
ممنونم از حضور بی نهایت عزیزت آریای عزیز.
در پناه خدا.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 13:43
عزیز همه چی درست میشه باور داشته باش
عزیزه من تو که تمامه سعی خودت رو کردی این خودش دل گرمیه
پریسا جان از خدا میخوام کمکت کنه که هرچه زود تر این دوره رو بگذرونی و به آنچه میخوای برسی عزیز
آمین
همینطور که گفتم من هستم همیشه هستم دعا گویت هستم عزیز
هر کار که میدونی باعث آرامشت میشه انجامش بده
از فظاهایی . و حرفایی و و و هرچی که آذارت میدن دوری کن
پریسا جان من هستم همیشه منتظر شادی هایت منتظر آرامشت هستم متمعن باش خدا دوست نداره بندگانش انتظار بکشن دعامون رو مستجاب میکنه
عزیزه من شاد و سلامت باشی

پاسخ:
ماه هاست که منتظرم. ماه هاست که به درگاه خدا دارم دعا می کنم. ماه هاست که ازش می خوام این دل غافلم رو عاقل کنه تا اینهمه…ماه هاست آریا. هنوز نشده. هرچی خدا بخواد. می دونی آریا؟ تا پیش از این اوضاع بد نبود. انگار بعد از اینهمه مدت که گذشت، باورم شده بود که وقتی چیزی نیست، یعنی نیست. می شد به خودم، به دلم، بگم نیست بابا جان نیست. اینقدر اذیتم نکن نیست. تموم شده. دیگه نیست. سهم تو هم آه گاه و بی گاهت. برام عادی نشده بود آریا ولی عادت کرده بودم. نمی دونم می فهمی یا نه. عادت کرده بودم که پیش بقیه بگم من که خیالم نیست. من که طوریم نیست. من که نمی خوام. ولی این… نمی دونم چند ماه دیگه باید با خودم بجنگم تا دوباره عادت کنم به چیزی که هرگز واسهم عادی نشده بود و هرگز هم نمیشه. آریا! برام دعا کن. به نظرم این1قلم راهی نداره جز اینکه خدا بخواد. آخه من عاقل نیستم. اگر عاقل بودم راه داشت ولی نداره چون من عاقل نیستم. من هستم. باز هم به همه میگم بیخیال. باز هم شونه بالا میندازم و میگم به من چه. باز هم رد میشم و میگم من که ندیدم. من که دلم نخواست. من که خیالم نیست. ولی هست آریا. من خیالم هست. دعا کن که واقعا دلم نخواد. واقعا رد بشم بدون اینکه پشت سر خودم جا بمونم. دعا کن برام که دیگه واقعا خیالم نباشه.
ممنونم آریا که هستی. به نظرم اگر ادامه بدم اوضاع اینجا خیت میشه. واااییی من دیگه رسما گناه دارم الان جمعش کنم.
شکلک خنده و شکلک سرگرمت کردم آب زرشک هام رو قایم کنم. شکلک می ترسم پیداشون کنی.
راستی این حرف ها رو ول کن چرا آخر قهوه خونه پرواز دیگه دلت نخواست آب زرشک هام رو کش بری؟ جدی توی خونه هر وقت آب زرشک واقعی می خورم یاد تو می افتم کلی می خندم. اصلا آب زرشک بدون کری های ما2تا دیگه بهم مزه نمیده.
ممنونم آریا از حضورت. ممنونم. ممنون هام تکراریه ولی ممنونم.
شادکام باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 21:57
درست میشه عزیز
کاری از دست ما بر نمیاد جوز دعا کردن
همیشه دعا گویت هستم خواهر عزیزم
/.//.
خخخخخ آبزرشکارو نگو از بس سره آب زرشکا کلکل کردم گفتم اگه یه بار دیگه بگم پریسا کلمو میکنهه خخخ
منم هرسری یاد آب زرشک میفتم کلی میخندم
فقط از خدا میخوام سلامت باشی پریساا سلامت جسمی و روحیی
مواظب خودت باش خیلیی مواظب خودت باش
سلامت و دل شاااد باشی
پخ

پاسخ:
واقعا درست میشه؟ یعنی من دلم رو از دست این یادگار های سیاه میشه پس بگیرم؟ به خدا خسته ام از این جنگی که تمومی نداره. به خدا به خدا به خدا خسته ام. ولش کن بیخیال. هرچی خدا بخواد همون میشه. اگر مصلحت ببینه هرچی هست و نیست رو از دلم دلیت می کنه تا بشه نفس بکشم و اگر مصلحت نبینه من باید تحمل کنم. شاید هنوز مصلحت نمی بینه و می خواد من مجازات بشم. مجازات راهی رو که به اشتباه رفتم. مجازات دل هایی رو که شکستم. مجازات پند هایی رو که نشنیدم. مجازات لحظه هایی که فراموشش کردم.
برام دعا کن آریا. خیلی دست خدا رو این شب ها لازم دارم. برام دعا کن!.
آب زرشک. آخجون آب زرشک! نیستی بزمی دارم با آب زرشک هام!
به جان خودم واسه این پخ هات به حساب پرواز می رسم. این دود از کنده پرواز بلند شده. مگه دستم بهش نرسه! بدجنس اون دفعه اومد با کامنتش گریهم رو در آورد. ایشالا درس هاش سخت باشه شب ها مجبور بشه بیدار بمونه من دلم خنک بشه بخندم!
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:00
خخخ
تا وقتی من باشم نمیزارم با آبزرشکات بزم بر گزار کنی بزمت رو به هم میزنم میام آب زرشکاتو میخورم یه لواشک روش خخخخ
سلامت باشی پریسای عزیز
خداوند عزیز نگهدار خواهر عزیزم
پپپپپپپپپپپخخخخخخخخخ ؟پخخخخخ

پاسخ:
یعنی هیچ راهی نداره که من این آریا رو نکشم! اینجا که نمیشه ولی توی قهوه خونه بعدی حتما وسط اون شلوغی پخپخ! این پخپخ با اون پخ فرق داره ها اشتباه نگیریدش!
آب زرشک هام رو می برم توی سرداب تکمار قایم می کنم ببینم کی جرات داره بره طرفش.
هرچی زور زدم امشب به تکمیل68نرسیدم و پدرم هم در اومد. باشه واسه بعد الان دیگه نمی کشم.
شاد باشی دوست عزیز من!.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:58
آخه دختر خوب تو اگر آب زرشکارو تو سرداب تک مار قایم کنی
بعد خودت هم میترسی اونجا بری بعد هیف ومیل میشه
بده خودم بخورم خیال هر دومون راهت بشه خخخ
تو شیکمه منو سیر کن انگار یه زیارت حج رفتی خخخخ
//.
خسته نباشییی دوست عزیز برو استراحت کن قرار شد خودت رو اذیت نکنی هااا
پس استراحت کن نزاار نفرین کنمت که داستان تکبال دویست قسمتی بشهه خخخ
خودت رو اذیت نکن پریسا جان
خدا نگهدارت عزیز
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نوچ پخ نمیکنم
سلامت باشیی

پاسخ:
وای ترکیدم از خنده سر صبحی. داره دیرم میشه ولی دلم نیومد بی جواب برم تا ظهر. سرداب تکمار رو خوب اومدی من چجوری برم اونجا؟ باید عضو دستهش بشم یا جاسوس بفرستم و…وای همهش واسه خاطر آب زرشک؟ نه بابا نمی خوام بیا مال خودت نخواستیم.
وای200قسمت؟ جدی نشه بیچاره میشم یا خدا! ممنونم از حضورت مثل همیشه.
وای دیرم شد دیرم شد من رفتم ایام به کام.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 09:48
اگه امشب تکبال 68 رو گذاشتین که هیچ.
نذاشتین خودم میرم توی سرداب تکمار قایمش میکنم.
هاها.
تازه یکیرم صدا می کنم. دوتایی به هم میریزیم اینجارو. حالا انتخاب با خودتون. خخخ

پاسخ:
سلام.
بابا1کمی بشینید خسته اید اینطوری که نمیشه آخه! چه خشن!
وای نه به جان هرچی ماره یکی رو صدا نکن من می خوام زنده باشم. آخه این68باید درست بشه یا نه. الان میرم سرش یکی رو فاکتور بگیر ممنون میشم.
یکی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 11:07
من اینجام مینا حاضرم برای انجام هر عملیات تنبیهی. دستبسته میبریمش وسط جنگل و همونجا باقیشو باشه همونجا بهت میگم چیکارش میکنیم. پریسا شنیدی یا نه؟ این ی تهدید جدیه از طرف من مینا بیگناهه من گفتم. پریسا خسته بودم و نمیشد و تو مخم خالی بود و شبا گریه ناله داشتم خداخدا میکردم و این چیزارو در جواب کامنت من نمیگی. من باقیشو میخوام. بنویس بیار خسته شدم از منتظر بودن. تا امشب که اینجا میبینمت بای.

پاسخ:
یکی! هستیم در خدمتتون! بابا آخه تحمل داشته باش دیگه! به خدا دارم می نویسم صبر کن. ببین این اصلا انصاف نیست وسط جنگل الان خطرناکه ببریدم اونجا تازه دست بسته! مروتت کجا غیب شد آخه؟ دارم می نویسم. ببینم به کجا می رسونمش!
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 12:50
خخخخ
مینا خانوم و یکی منم هستم باهاتون خخخ
پریسااا تکبال 68 رو آمادهه کن تا نبردیمت دژ تکمار
یعنی همچین آدم خبیسیم من
خخخ
میبریمت جنگل بعد من میام با خیال راحت آب زرشکات رو میخورم که نه میبلعم خخخ

پاسخ:
عجب آدم خبیسی هستی آریا! یعنی موندم توی اینهمه خباست! واسه خاطر آب زرشک می خوایی با این2تا دست به یکی کنی ببریم دژ تکمار؟ جای دیگه هم نه دژ تکمار؟ به خاطر آب زرشک!؟ شکلک وحشت. شکلک عجز. شکلک دارم می لرزم وسط این3تا! برم1درختی چیزی پیدا کنم لای شاخه هاش پناه بگیرم تا نرسیدید.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 14:45
سلام. منم که می دونید از قبلاً در دسته ی یکی بودم.
پریسا خانم کجایییییییییییید؟
ادامه اش کوووووووووووووووووووووووووووو؟
پیش به سوی عملیات آمادههههههههههههههههه؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
واواواواوا چچچچچقققدره شششما ها خخخخشنیددددد بببه خخخخدا مممن فففققققط…شکلک زبونم گرفت. دیگه شکلک بلد نیستم دست هام رو بردم بالا در حالت هق هق تسلیمم.
بببه خخخخاططططر خخخدددا بببه ممممنننن رررحححم کککککنننیییددد!
حالا برید تا فردا صبح این نوشتهم رو رمز گشایی کنید تا68رو بنویسم بذارمش اینجا. بکشید عقب ذهره ترک شدم اینطوری که حواسم به آماده باش شما هاست بالای سرم صف بستید نفسم بالا نمیاد چه برسه به اینکه بشه بنویسم.
بلکه1نفر هم پیدا بشه به دادم برسه!
به روی چشم. سعی می کنم. آخه اگر فقط بجنبم که خوب از کار در نمیاد که! سعی می کنم بیشتر زمان بذارم سرش. تا خدا چی بخواد.
دوستتون دارم هر4تاییتون رو. شکلک یواشکی براتون خط و نشون می کشم که دارم براتون. بذار تکبال تموم بشه تمام سکویایی ها رو می ریزم سرتون.
جدی خیلی واسهم عزیز هستید. حس می کنم جریان خونم گرم تر میشه توی رگ های یخ بستهم وقتی می بینم باهام هستید.
ایام به کامتون.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 17:42
شکلک مینا در حال مذاکره با کرکس یکیرم فرستادم که با کمک جاسوسا با تکمار مذاکره کنه. اگه تا امشب تکبال 68 رو حاضر نکنیدددددددددددددددددددددددددددددددد, شکلک از این آهنگای وحشتناک تکمارو از اون ور میفرستیم کرکس و دار و دستشرو هم از اونور تازه تکبال و خورشیدرو رو هم در نظر بگیرین. اینو گفتم که یادتون باشه چه جنگ وحشتناکی در میگیره اگه نیاین. بابا ما اصلا هیچچی این بیچاره ها گناه دارن. باید بالاخره زندگیشون مشخص بشه. بیچاره ها پا در هوا موندن

پاسخ:
تا این دسته ها مشغول هم دیگه میشن من این وسط در میرم و خلاص. بد نمیشه ها! دفعه دیگه من جیم بشم شما ها این کار رو کنید خودشون این ماجرا رو تموم کنن بیان اینقدر هم رو بزنن تا همه نفله بشن من راحت بشم آخجون!
نوشتم بابا نفرست اون رو پیش تکمار می پره می خوردش بی یکی میشیم. نمی دونم این قسمتش چجوری شد. کال شد یا شفته نفهمیدم. گفتم سریع تر بذارمش تا بیشتر از این اوضاعم خطرناک نشده.
ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی.
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 18:13
خوب من دو باره آمدم
امیدوارم سلامت باشی
یه خسته نباشید ویییژه تقدیمت
بفرما یه لیوان آب زرشک خنک بخور که خستگیت باره سفر ببندهه
چرا این طور نگا میکنی خخخ مگه به من نمیاد مهربون باشم
هععی
شاد باشی

پاسخ:
شکلک وحشت آمیخته به تعجب فجیع. شکلک2دستی لیوان رو گرفتم ولی دستم مثل بید توی باد داره می لرزه از بس بهم استرس وارد شد از تهدید دسته جمعی شما4تا و تعجب بابت این مهربونی بعد از اون خشمت.
به جان خودم گذاشتم68رو کوتاه بیایید من از تکمار چندشم میشه.
سلامت باشی دوست عزیز من. اگر این یکی درست درمون نشد تقصیر شما هاست از بس شمشیر بالای سرم گرفتید مجبور شدم همین طوری کشکی نوشتم تحویل دادم.
ممنونم از حضور عزیزت. ممنونم که هستی.
ایام به کامت از حال تا همیییییشه!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال66

شب داشت فراگیر می شد. خورشید به فرمان کرکس می رفت تا از طرفش گشتی یواشکی در اطراف جنگل بزنه ببینه شایعه گشت نیمه شب های موش ها توی جنگل چیه. از چند روز پیش به این طرف، حس عجیبی داشت. حس تحت نظر بودن. روز های اول به حسابش نمیاورد و روز های بعد می زد به بیخیالی ولی دیگه داشت حوصلهش سر می رفت. و در اون غروب به نظرش این حس از همیشه قویتر و محسوس تر بود. مثل اینکه تعقیب کنندهش هر کسی که بود، این بار بدش نمی اومد که دیده بشه. خورشید هیچ خوشش نیومد. سعی کرد بفهمه ولی چیزی نفهمید. تند و کند پرید، به1باره چرخید بلکه تعقیب کننده نامرئی رو غافلگیر کنه، سعی کرد با پرواز ها و تغییر مسیر های ناگهانی از اطرافش سر در بیاره ولی موفق نشد. زیاد هم اصرار نداشت. حوصله نداشت واقعا کاری کنه. فکرش مشغول بود. روحش سنگینی می کرد. باید با مشکی حرف می زد. باید بهش توضیح می داد در موردش به تکبال هیچی نگفته. ولی تکبال، تکبال چرا به مشکی گفته بود تکماری؟ از کجا شنیده بود که مشکی…تکبال از مشکی چی و چقدر می دونست و مهم تر از اون، از کجا می دونست؟ باید پیش از اینکه اتفاقی می افتاد این وضع رو درستش می کرد. پیش از اینکه تکبال با خودش کنار بیاد و کار جبران ناپذیری کنه.
-خورشیدِ تکمار!
خورشید تقریبا از روی غریزه و بدون اختیار اراده برگشت و مشغول دفاعی سخت شد. شاهین واقعا بزرگ و وارد بود. بال ها و چنگال های مرگبارشون رو مثل شمشیر بلا به هر جای همدیگه که می شد می زدن. خورشید متوجه نبود که شاهین در واقع فقط دفاع می کنه و عقب میره. کمی بعد، خورشید ملتفت شد و کشید عقب. شاهین کمی دور تر کشید و منتظر شد. خورشید با خشمی نفرت آلود بهش نظر انداخت.
-خاکی عوضی! چه حسی داری از اینکه خودت رو به زیر خاکی ها فروختی؟ حیف آسمون که تو ازش سهم می بری. من اگر جای آسمون بودم از این ننگ زمین می خوردم.
خورشید تمام نفرتش رو با این کلام پاشید به شاهین. شاهین نگاهش کرد.
-تو خوب می جنگی خورشیدِ تکمار! ولی اگر تعریف از خودم نباشه، شاید من به این سادگی ازت نمی خوردم اگر قصدم جنگیدن بود. من فقط دفاع کردم. و تو نمی پرسی چرا؟
خورشید با نفرتی تحقیر آمیز نگاهش کرد.
-نه. نمی پرسم. تو در هر حال ارزش نداری باهات هم کلام باشم. چه خوب بجنگی چه نجنگی.
شاهین عصبانی نشد.
-خوب البته شاید از نگاه تو این درست باشه ولی من اینجا نیستم که باهات بحث کنم. من فقط اومدم بهت1پیغام بدم و برم. نه جنگی و نه بحثی.
خورشید نتونست حیرتش رو مخفی کنه.
-پیغام؟ به من؟ از کی؟
شاهین بال هاش رو تکون داد تا از پایین رفتنش جلوگیری کنه. قشنگ معلوم بود برای اینکه هم سطح خورشید بمونه داشت زور می زد.
-از تکمار. بهت سلام رسوند و گفت شاید دلت بخواد با رفیق شفیق کرکس1ملاقاتی داشته باشی. گفت بهت بگم دنبالش نگردی چون توی مهمون سرای تکماره. اگر می خوایی ببینیش بیا اونجا.
خورشید هیچی نفهمید جز اینکه اتفاق خیلی بدی داره می افته. حس کرد چیزی شبیه1چوب گره دار خیلی محکم به اعصابش ضربه زد.
-تو داری چی میگی خاکی؟ ملاقات با کی؟ تکمار باز چه غلطی کرده؟ من چه کسی رو باید بخوام که ببینم؟
شاهین ته لبخندی زد.
-خوب البته شاید هم نخوایی. ولی تکمار از اونجایی که واسه احساساتت احترام زیادی قائله خواست بدونی که بعد مردنش شرمندهت نشه.
خورشید اختیارش رو از دست داد. شاهین در آخرین لحظه جا خالی داد وگرنه خورشید مغزش رو متلاشی می کرد.
-چیکار می کنی؟ من باهات سر جنگ ندارم. فقط پیغام آوردم.
خورشید هوار زد:
-کثافت لعنتی بگو چی شده؟
شاهین عقب کشید و از دسترس خورشید دور شد.
-باشه. حالا که می خوایی حرف آخر رو اول بدونی بهت میگم. . مشکی الان پیش تکماره. تکمار بهت سلام مخصوص رسوند و گفت بیا نجاتش بده وگرنه اون خفاش نیمه شب امشب رو نمی بینه. همین و بس. نه تخفیف داره و نه تمدید. دیگه خودت می دونی. تکمار گفت از کشتن مامورش خوشش نمیاد. براتِ آزادیِ مشکی حضور توِ خورشیدِ تکمار. من پیغامم رو دادم. اگر عمر مشکی باقی باشه، اونجا می بینمت خورشید. تا بعد.
شاهین این رو گفت و پرید. خورشید چنان متحیر و مات بود که احتمال می رفت سقوط کنه.
-مشکی! در اسارت تکمار! وای! خدا!
خورشید حس می کرد داره عقلش رو از دست میده. چیزی شبیه ضربان1آونگ بزرگ که به دیوار های مغزش می خورد، داشت کلافهش می کرد. قدرت فکر کردن نداشت. قدرت پرواز کردن نداشت. قدرت هیچ کاری رو نداشت. خواست برگرده و به کرکس اطلاع بده. ولی چه فایده ای داشت؟ باید می جنبید و کاری می کرد. اما چه کاری؟ باید می رفت و خودش رو تسلیم می کرد تا مشکی رو نجات بده. ولی این به هیچ وجه عاقلانه نبود. خورشید می دونست که تکمار بی نهایت حیله گره. باید سر از این کار در می آورد. از کجا معلوم که این راست باشه؟ شاید مشکی الان در منطقه سکویا و همراه کرکس بیخیال مشغول گشت زدن بود. خورشید باید می فهمید. باید مطمئن می شد. به سرعت باد چرخی زد و در حالی که از شدت خشم و نگرانی احساس سر گیجه داشت و در حالی که حالش به شدتی غیر قابل توصیف بد بود، به طرف منطقه سکویا پرواز کرد در حالی که از ته دل دعا می کرد این راست نباشه.
-اُهُ!ببینم از بین شما ها کسی مشکی رو ندیده؟
کلاغ ها که سرشون جمع معلوم نبود چه کاری بود بدون اینکه سر بالا کنن ببینن کی ازشون چیز پرسیده جواب دادن که ندیدن. خورشید منتظر نشد. رفت تا از بقیه بپرسه. کلاغ ها اگر فقط1نظر گذرا بهش مینداختن می فهمیدن که خورشید افتضاحه. افتضاح تر از اون که بشه اسمش رو پریشون گذاشت. خورشید مثل کسی بود که با تمام وجود و در نهایت درموندگی دنبال حکم برائت از اعدامش می گشت و کسی نفهمید.
-تیزبین!تو مشکی رو ندیدی؟
-مشکی؟ نه. ندیدمش. شاید تیزرو…خورشید! کجا میری؟
-خوشبین نمی دونی مشکی کوش؟
-من ندیدمش خورشید شاید بقیه…خورشید! وایستا!
-تکرو نمی دونی مشکی کجاست؟ ندیدیش؟
-من ندیدم تیزرو هم ندیده چون تازه از هم جدا شدیم. آخه ما2تا…آی خورشید دارم حرف می زنم کجا رفتی؟
-شهپر!شهپر به خاطر خدا مشکی کو؟
شهپر تنها کسی بود که با وجود عجله وحشتناک خورشید، تونست اول لرزش صداش و بعد درموندگی و ترس توی نگاهش رو بخونه.
-چی شده خورشید؟!
خورشید چنان حالی داشت که هر لحظه ممکن بود قلبش از حرکت وایسته.
-شهپر!مشکی. مشکی رو کجا ببینمش؟ بگو که دیدیش. بگو1جایی می تونم ببینمش. هر جایی که بشه رفت.
شهپر متعجب به خورشید خیره شد.
-خورشید من مشکی رو ندیدمش خیال کردم رفته فرمون کرکس ولی تو حالت خوبه؟
خورشید همونجا وا رفت. شهپر وسط آسمون گرفتش که سقوط نکنه.
-خورشید!طوری شده؟ خورشید! خورشید میشه حرف بزنی؟ چیزی نیست. هرچی هم باشه با هم حلش می کنیم. بگو ببینم چی شده؟
خورشید مکث کرد. انگار واقعا حرف زدن یادش رفته بود. شهپر با آرامش همیشگیش شونه هاش رو فشار داد ولی کار خورشید از این حرف ها گذشته بود.
-شهپر!مشکی رو از کی ندیدی؟
شهپر در حالی که سعی می کرد با نگاه، با دست و با کلام خورشید رو آروم کنه فکری کرد و جواب داد:
-خیلی وقته. مشکی این طرف ها نیست خورشید. احتمالا رفته جایی که کرکس گفته بره.
خورشید چنان احساس درموندگی می کرد که هرگز توی تمام عمرش تجربهش نکرده بود. حتی پشت در اون سرداب که با مرگ تقریبا هم نفس شده بود. اون زمان مطمئن بود که کرکس برای نجاتش میاد چون کرکس گفته بود که میاد. ولی این بار دیگه قرار نبود کسی نجاتش بده. حتی کرکس.
-خورشید!طوری نیست. درستش می کنیم. چیزی نیست. بگو چه اتفاقی افتاده؟
خورشید انگار که توی خواب، به شهپر نگاه کرد.
-شهپر!مشکی هیچ کجا نرفته چون کرکس بهش هیچ فرمونی نداد. کرکس به من فرمون داد و مشکی رو گذاشت آزاد باشه تا خودش رو پیدا کنه.
خورشید بدون اینکه ربط بین کلماتش رو پیدا کنه حرف می زد و فقط حرف می زد. شهپر بهش خیره مونده بود. خورشید انگار نفسش با کلامش تموم شد. شهپر تشویقش کرد که ادامه بده. نه برای اینکه بیشتر بفهمه. در هر حال بیشتر از این چیزی از هذیون های خورشید نمی شد فهمید. شهپر می خواست خورشید حرف بزنه پیش از اینکه نفس کشیدن یادش بره.
-خورشید!باقیش رو بگو. بگو!
خورشید مات و محو زمزمه کرد:
-امروز صبح کرکس بهم گفت مشکی لازم داره1مدت کوتاه کمتر وظیفه روی شونه هاش باشه. واسه همین امروز هیچ فرمونی بهش نداد و قرار هم نبود که بده.
شهپر آرامش نگاهش رو از دست نداد.
-تو چی می دونی خورشید؟
خورشید حس می کرد دیگه قادر نیست راحت نفس بکشه.
-خورشید!چیزی نیست. آروم باش! درست میشه! بگو تو چته؟
خورشید با چنان حالتی به شهپر نگاه می کرد که انگار برای آخرین بار پیش از مردن می بیندش. شهپر برای اولین بار بعد از شروع این بحث، احساس کرد ته دلش لرزید. توی نگاه خورشید چیزی بود که شهپر رو اذیت می کرد. چیزی مثل1ادراک تلخ، 1هوای تاریک، 1نقشه دردناک.
-شهپر!مشکی رو پیدا کن. محض رضای خدا من چیزیم نیست فقط مشکی رو پیدا کن!.
شهپر خواست حرفی بزنه ولی خورشید پرید و رفت. خواست تعقیبش کنه و مانع رفتنش بشه اما بهتر دید مشکی رو پیدا کنه شاید اون چیزی بدونه و شاید بشه با پیدا کردن مشکی از اتفاقی که شهپر نمی دونست چیه ولی مطمئن بود به طرز وحشتناکی سیاهه پیشگیری کنه.
خورشید رفت. شهپر زمان رو از دست نداد. مثل تیر به طرف سکویا پرواز کرد تا کرکس رو ببینه. خورشید هم دیگه متوقف نشد. باید کاری می کرد. باید مشکی رو نجاتش می داد. اگر می موند تردید می کرد و این به نفع مشکی نبود. دلش می خواست به کسی بگه. دلش می خواست کرکس بدونه و بهش اجازه رفتن نده. دلش می خواست1کمان با1تیر بلند خلاصش کنه تا مجبور به رفتن نباشه. ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها پیش نیومد. خورشید باید می رفت چون به هیچ عنوان نمی تونست بمونه و تمام عمرش به خاطر بیاره که می تونست با تسلیم خودش1جون رو نجات بده و این کار رو نکرد. تکمار رو اون قدر می شناخت که مطمئن باشه سر حرفش می مونه و وقتی میگه تخفیف و تمدیدی در کار نیست، یعنی نیست. باید می جنبید. دیگه زمان تردید نبود. کاش1بار دیگه کرکس رو می دید. لونهش رو. تکبال رو. زمان نبود. اگر بر می گشت سست می شد. نه زمان برگشت بود نه جاش. باید می رفت.
خورشید مکث نکرد. نگاهی هم به پشت سر نکرد. بدون اینکه سرش رو برگردونه با هرچی که پشت سرش جا می ذاشت خداحافظی کرد، آهی از سر درد کشید و به طرف قعر تیرگی پرواز کرد.
نیمه شب.
منطقه سکویا حسابی پریشون و آشفته بود. کرکس مثل مار زخمی به خودش می پیچید. زمانی که شهپر خودش رو بهش رسونده و داستان رو براش تعریف کرده بود، کرکس بدون فوت وقت بهش فرمان داد هرچه سریع تر بره و خورشید رو هر جا که هست پیدا کنه و ببره1جای امن و حتی شده به زور زنجیر همونجا نگهش داره و بعد بلافاصله سفیر اعلام خطر زد و به همه گفت مشکی رو خیلی سریع پیدا کنن. در1لحظه تمام منطقه سکویا برای پیدا کردن مشکی دست به کار شدن. برگ به برگ منطقه رو گشتن ولی مشکی نبود. خفاش ها و کلاغ ها به فرمان کرکس تا نفر آخر توی جنگل پخش شدن و ماموریت داشتن که فقط مشکی رو پیداش کنن و فقط سریع، هرچه سریع تر، در سریع ترین زمان ممکن ببرنش پیش کرکس. شب آهسته آهسته می گذشت و مشکی هیچ کجا نبود. در این میون، خورشید و غیبتش فراموش شد. البته کرکس به خاطر داشت و شهپر هم همین طور. کرکس از دستش عصبانی بود و اطمینان داد که بعد از این ماجرا به حساب خورشید که در همچین زمانی غیبش زده می رسه و زمانی که شهپر اومد و بهش گفت خورشید رو پیدا نکرده، کرکس از شدت خشم عربده ای کشید که زمین لرزید.
-شهپر!خورشید رو پیداش کن فهمیدی؟ این احمق دیوونه روانی رو پیداش کن فهمیدی؟ شهپر بدون خورشید اینجا نبینمت فهمیدی؟
شهپر رفت تا بیشتر بگرده. شاید لازم بود از میون بقیه هم چند نفری جز شهپر دنبال خورشید بگردن ولی ناپدید شدن مشکی و پریشونی خورشید و فرمان صریح کرکس، دیگه جایی واسه هیچ احتمال دیگه ای برای کسی باقی نگذاشت. مشکی باید پیدا می شد.
شب به نیمه نرسیده بود که آسمون و زمین جنگل سرو رو گشته بودن بلکه اثری از مشکی پیدا کنن. فایده ای نداشت. نه شهپر تونست خورشید رو پیدا کنه، نه بقیه موفق شدن مشکی رو پیدا کنن. همه گیج و گنگ روی تاک بزرگ جمع شده بودن و منتظر بودن بلکه جوابی واسه این اوضاع عجیب از غیب برسه، چون خودشون هرچی بیشتر گشته بودن، نتیجه کمتری حاصل شده بود.
ساعتی از نیمه شب گذشته بود که مشکی از طرف مرداب تاریک برگشت. خسته و مات بود.
-مشکی!کجا بودی؟ این چه قیافه ایه؟ خورشید در به در دنبالت می گشت!
مشکی1دفعه از جا در رفت.
-خورشید؟ کرکس به خدا این خورشید حسابی روانیه. من داشتم دنبال خورشید می گشتم. این دیوونه معلوم نیست داره چه غلطی می کنه. 1شاهین مسخره نزدیک بود پدرم رو در بیاره و وقتی گیرش انداختم بهم گفت خورشید رو توی مرداب تاریک بی هوشش کرده و داره میره به تکمار اطلاع بده تا بیان ببرنش. من رفتم تمام مرداب رو گشتم. زیر و رو و همه جا. خورشید هیچ کجای مرداب نبود. این…کرکس! چی شده؟ شما ها چرا ماتتون برده؟ واسه چی این طوری شدید؟
کسی حرفی نزد. کرکس، شهپر، خوشبین، و تمام اون هایی که کم و بیش از ماجرا آگاه شده بودن، گیج و وحشتزده به مشکی خیره موندن. مشکی متحیر بهشون نگاه کرد بلکه چیزی بفهمه. تصویر همه، ترسیم کامل وحشت بود.
-مشکی!اون شاهین رو تو گیرش انداختی و اون هم به همین سادگی واسهت اعتراف کرد؟
مشکی مات به کرکس نظر انداخت.
-آره خوب. من، خوب، تو چی می خوایی بگی؟
کرکس مثل کمان خورده ها کشید عقب و تکیه زد به شاخه های پشت سرش. مشکی چنان حیرت کرده و ترسیده بود که دیگه قدرت پرسیدن نداشت. شهپر سکوت رو شکست.
-اون شاهین از کجا اومد مشکی؟
مشکی گیج بهش خیره شد.
-خوب، خوب نمی دونم. راستش من چند روزی بود که همیشه حس می کردم انگار1کسی تعقیبم می کنه و مواظبمه. هرچی کردم نفهمیدم داستان چیه. تصور می کردم خیالاتی شدم ولی این حس باقی بود و امروز1دفعه پیداش کردم. یعنی اون انگار1اشتباهی کرد و لو رفت و ما درگیر شدیم و اون1دفعه نتونست از یکی از ضربه هام جاخالی بده و من زدمش. یعنی گرفتمش و بعد…
مشکی با دیدن نگاه هایی که از شدت ترس رنگ جنون می گرفتن حرفش رو خورد. شهپر دوباره سکوت رو شکست.
-بعدش چی شد مشکی! اون برات اعتراف کرد که داره میره خورشید بی هوش رو تحویل بده و بعدش تو چیکارش کردی؟
مشکی نمی دونست چرا، ولی حس می کرد دیگه رمق توی جسمش نیست.
-بعدش، نفهمیدم. یعنی اون1دفعه انگار قوی شد. نه قوی نشد غافلگیرم کرد. از دستم فرار کرد ولی انگار ضربهم کاری بود چون دیدمش که انگار نتونست پرواز کنه و لای شاخه های اون طرف پیچک های آخر جنگل سقوط کرد و دیگه پیداش نکردم. راستش خیلی هم نگشتم. ترجیح دادم خورشید رو سریع تر پیدا کنم آخه زمان واسه ریسک نبود. شاید هم اون جونور ادای سقوط رو درآورد که بتونه در بره و من باید می جنبیدم تا دستم سریع تر از اون ها به خورشید می رسید ولی هرچی گشتم خورشید هیچ کجای مرداب لعنتی نبود. اه شما ها چی به سرتون اومده؟ آخه بگید چی شده؟
انگار نفس از قفس سینه ها پریده بود. چهره های اطراف مشکی به شکل مجسمه های وحشت در اومده بودن. مشکی احساس می کرد قلبش داره از سینه می زنه بیرون ولی دیگه نای پرسیدن نداشت. و برای چندمین بار، این شهپر بود که سکوت سرد و مرگبار رو شکست تا توضیح بده. برای مشکی و برای بقیه که در وحشت گنگ ناباوری گیج می خوردن، موضوع رو توضیح داد. شاید هم برای خودش که از شوک ترسناک ماجرا در بیاد.
-اون شاهین خودش رو زده به گرفتار شدن مشکی. رو دست خوردی. تو و خورشید و همه ما. احتمالا1چیزی هم از تو به خورشید رسید که اون طوری آشفته داشت می گشت تا پیدات کنه. اون شاهین با حیله فرستادت جایی که دم دست خورشید نباشی و…
مشکی که آشکارا می لرزید هوار زد:
-خورشید الان کجاست؟
شهپر آروم و شمرده جوابش رو داد. جواب سوالی رو که مشکی پرسید و جواب پرسشی رو که به صورت رنگ مات وحشت از نگاه ها می بارید.
-خورشید احتمالا الان توی دژ تکماره. اگر هنوز زنده باشه. نمی دونم چجوری، ولی هرچی که بود کشیدنش اونجا. خورشید الان هیچ جایی جز اونجا نیست.
سکوتی به سنگینی مرگ جمع رو گرفت. هقهقی تلخ همه رو از جا پروند. همه به امید صدایی، هر صدایی، هر اتفاقی که این هوای تلخ رو از روی منطقه برداره، متوجه تکبال شدن که توی بغل کرکس ضجه می زد.
-وای خدا!بی خود میگه! گوش بهش ندید. این مشکی راست نمیگه. این تکماریه. مشکی1تکماریه. خورشید رو تحویلش داد! به تکمار فروختش. تحویلش داد! کرکس! کرکس من باید زودتر می گفتم. باید می گفتم. این مامور تکمار خورشید رو فروختش. دادش به اون عوضی های اون پایین!
کرکس چنان حالی داشت که انگار با طلسم مرگ اسیرش کرده بودن. نه به مشکی نگاه می کرد نه به تکبال آرامش می داد. شهپر به موقع جنبید و بین مشکی و تیر های زهری نگاه های اطرافیان حایل شد. کرکس چیزی نمی دید جز1حقیقت تلخ. واقعیتی سیاه که سایه ترسناکش روی شونه هاش سنگینی می کرد. خورشید گرفتار تکمار بود. خورشید دیگه بینشون نبود. خورشیدی که کرکس همیشه بهش اطمینان داده بود که تا هست اجازه نمیده گرفتار سیاهی اون پایین بشه، حالا دیگه اونجا نبود. خورشید رفته بود و کرکس نبود تا کمکش کنه. بدون آگاهی، بدون کمک، بدون هیچ کمکی، خورشید رفته بود. خورشید رفته بود و دست کرکس دیگه بهش نمی رسید.
چیزی به شدت همه رو و حتی کرکس رو از جا پروند. چنان ناگهانی و چنان شدید که همه بی اختیار حالت حمله گرفتن.
-صبر کنید. با کشتن من به جایی نمی رسید. لازمه بشنوید.
به اشاره شهپر همه عقب کشیدن. موشی چنان بزرگ که خفاش ها رو به حیرت انداخت، سر از خاک بیرون آورده و در حالی که حسابی مواظب بود کسی بیش از حد بهش نزدیک نشه و همچنین مواظب بود که قسمت های بیشتری از بدنش بیرون از خاک نباشه، با حالتی بی نهایت مراقب و آماده فرار نگاهشون می کرد. کرکس همچنان مات بود. مشکی و بقیه هم که معلوم نبود در چه هوایی سیر می کردن. شهپر خواست بره جلو ولی موش اخطار داد.
-اگر1قدم نزدیک بشی من میرم زیر زمین و دیگه پیدام نمی کنی. ولی تو حسابی ضرر میدی. چون من تنها کسی هستم که امشب گفته هاش به کار شما ها میاد. درضمن، نه نسخه تکراری دارم نه بیشتر از1بار تکرار می کنم. پس خوب گوش بدید! خورشیدِ شما پیش تکماره. هنوز زنده هست ولی زیاد به سلامتش امیدوار نباشید چون سلامت نیست. تکمار با1درجه تخفیف حاضر شده بهتون پسش بده. ولی باید1چیزی بپردازید. تکمار در عوض این بخشش کبوتر بی پروازتون رو می خواد. زنده و سالم. اگر دادید که هیچ. اگر ندادید خورشید خانم فردا در نور روز اعدام میشه. با آب یا با آتیش. به گفته تکمار، انتخاب با خود خورشیده. تکمار گفت با اینکه از روشنایی این بالا خوشش نمیاد ولی به احترام اطمینان شما ها حاضره این کار رو روی زمین انجام بده بلکه دلتون بخواد جنازهش رو ببینید. خوب البته میشه اینطوری نشه. اون پرنده نما رو تسلیم کنید تا خورشید برگرده. بهش فکر کنید. اگر موافق بودید کبوتره رو ببریدش روی تپه سیاه پشت جنگل و خودتون برید. راستی، تمام جسم کبوتره، از سر تا پاش باید با برگ های گل گندم که با صمغ درخت انجیر پرورده شده محکم بسته شده باشه. با طلوع اولین اشعه روز مهلت شما تموم میشه. اگر می خوایید به تپه سیاه برسید همین الان شروع کنید و محموله تکمار رو براش آماده کنید که صبح نشده سر جاش باشه. درضمن حسابی بجنبید چون چیزی از شب نمونده. اگر عاقل باشید، روی تپه می بینمتون. یعنی شما رو که نه. کبوتره رو می بینمش. راستی، محموله تکمار رو بدید مشکی واسهش ببره روی تپه. خودش هم اگر بخواد می تونه بمونه و همراه امانت تکمار برگرده خونهش در اون پایین. تکمار گفت خوشحال میشه ببیندش. این هم به نشان تشکر بابت خدمتش. خوب دیگه. من رفتم.
موش موقع گفتن جملات آخر، خنده کریهی تمام چهره زشت و ترسیدهش رو پوشونده بود. به محض تموم شدن جملهش به سرعت ناپدید شد. کاملا معلوم بود که بی نهایت می ترسید. ولی کسی در تعقیبش نبود. همه ماتشون برده بود. اگر تکمار دقیقا همون لحظه بهشون شبیخون می زد، خدا می دونست که چی پیش می اومد. تکبال هقهق رو فراموش کرده و با نگاهی که چیزی نبود جز وحشتی در حد جنون مطلق، 2دستی دست کرکس رو چسبیده بود و به شدتی غیر قابل باور می لرزید. صحنه1لحظه ثابت موند و بعد،
-کرکس!کرکس دارم صدات می زنم. جفتت رو درستش کن تا پس نیفتاده.
کرکس با صدا و دست شهپر که شونه هاش رو تکون می داد حرکتی بی نهایت کند به خودش داد و تکبال رو بغل کرد. انگار حال و هوای تکبال آروم آروم کرکس رو به خودش می آورد. بقیه رو هم همینطور. اون ها به خودشون می اومدن و آهسته آهسته، مثل جریان آروم1زهر مهلک توی خون، می فهمیدن که چه بلایی به سرشون اومده. منطقه سکویا انگار از همه دنیا تاریک تر بود. هوا بوی مرگ می داد. مشکی با حالتی گذشته از جنون، به هیچ خیره مونده بود. بقیه با نگاه هایی مسخ، مات زده و گنگ، انگار برای همیشه سنگ شده بودن. کرکس بی اختیار با دست هایی بی حس و سنگین، سر و پر تکبال بی خود از خود که حتی دیگه گریه هم ازش شنیده نمی شد رو نوازش می کرد.
شب، تاریک، سنگین و ترسناک بود.
دیدگاه های پیشین: (6)
مینا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 19:55
سلام وای چه قدر وحشتناک بود این قسمتش.
از الآن یه چیزیرو بگما خورشید اگه طوریش بشه حساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی از دستتون ناراحت میشم.
خورشید گناه داره. واقعا یکی از شخصیتهای داستانه که خیلی دوسشدارم.
تورو خدا بلایی سرش نیارین

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
می دونی؟ خورشید رو من هم خیلی دوستش دارم. البته نباید این رو اینجا بگم. آخه من باید بی طرف باشم ولی…خورشید یکی از عزیز ترین قهرمان های منه. خیلی دوستش دارم خیلی. امیدوارم بتونم نجاتش بدم! واقعا امیدوارم.
ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی.
آریا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 22:09
سلام بر پریسای عزیز
ممنونم ازت دوست عزیزم
میگماا خورشیدو نجات بدی باشهه
بابت همه چی ممنونتم عزی
سلامت باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
اولا ممنونم که هستی دوست من. دوما داره حسودیم میشه. این خورشید چقدر طرفدار داره! می ترسم اگر1بلایی سرش بیاد هوادار های خورشید اینجا پدرم رو در بیارن. بجنبم باقیش رو بنویسم که اگر طول بکشه کار به تهدید با سلاح سرد می کشه.
شاد باشی از حال تا همیشه.
حسین آگاهی
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 22:49
سلام. میگم ها خورشید رو باید نجاد بدین باااااااید.
قرار نیست همه ی خوب ها از بین برن.
خورشید اون قدر بدی دیده و عزیز از دست داده که ارزششو داشته باشه از این به بعد فقط خوبی ببینه.
به شدت منتظر ادامه ی داستان هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دارم سعی می کنم بلکه بشه نجاتش بدم. چقدر دلم می خواد بتونم و بشه!
متاسفانه مثبت ها به خاطر مثبت بودنشون روی این خاک کمتر دووم میارن. خورشید اگر می گفت بیخیال مشکی بذار هرچی میشه بشه، الان توی چنگ اون تکمار نبود. می بینید؟ باید کمی ناخالصی باشه تا بشه زنده موند و در این هوای ناخالص نفس کشید. خورشید این لازمه رو نداشت و گرفتار شد. دارم سعی می کنم نجاتش بدم. درست میگید. باید بشه. باید بشه.
ایام به کام.
ننخودی
سه‌شنبه 30 دی 1393 ساعت 17:11
سلام بر پریسای عزیزم
خب با اجازه به نظر من این قسمت نسبت به سایر قسمت ها خیلی ضعیفتر نوشته شده
روند داستان و اتفاقات یه طورایی فیلم هندی و کپی کاری هست….
بنظر من اگر مقصود گیر افتادن خورشید در دست تکمار هست بهتره این اتفاق یه طور بدیع و جدید بیفته …..
البته صلاح داستان خویش نویسندگان دانند ولی من می‌گم بیا یه طور دیگه بنویسش هیجان کار رو بیشتر ببر بالا ….
در کل که کماکان می‌خوانیمتان و منتظر بعدیشیم…..
ایامت همیشه به کام خانمی
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
خدا خیرت بده به جان خودم داشتم دیگه یواش یواش به خودم تردید می کردم که چرا کسی ازم ایراد نمی گیره. جدی میگم بدون انتقاد هم آدم یخ یخش میشه. نخند دارم راست میگم. فعلا که خورشید گیر کرد. این دفعه اگر در بره دفعه دیگه باید درست درمون تر گرفتارش کنم.
بریم توی مایه جدی!.
ممنونم عزیز از حضور عزیزت. خوشحالم که همراه ضعیف هام و1خورده قوی تر هام هستی.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 19:53
با سلام
قسمت 66را هم تقریبا کامل خواندم داستانت زیبا و گیراست جذبه دارد آدم وقتی شروع به خواندنش می کند دیگر احساس سیری نمی کند فقط می خواهد تا انتها بخواند و پایانش را ببیند که حدسی که زده و گمانی که برده درست بوده یا نه کلا داستانت از نظر محتوایی و تصویر سازی و منحرف نشدن از خط و خطوط اصلی داستان خوب است فقط کمی از نظر شکلی البته به نظر من ایرادهای کوچکی دارد ولی در کل اگر بخواهم من با دیدگاه ناقص خودم رأی دهم من که داستانت را پسندیدم شیوه بیان تقریبا حماسیت من را جذب کرد فقط یک سؤال چرا این داستان را در گوش کن منتشر نمی کنی که دوستان بیشتری از آن لذت ببرند.
البته ببخش که زیاد حرف زدم فعلا خداحافظ تا بقیه را هم بخوانم و لذت ببرم موف

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
چه خوشحالم دوباره هستید! این یعنی اینکه می تونم امیدوار باشم که1نفر دیگه از دوستانم اینجا بهش خوش گذشته! این خیلی خوبه خیلی!
از نظر شکلی یعنی چی؟ من نفهمیدم. میشه بیشتر توضیح بدید تا اگر بتونم این ایراد رو رفعش کنم؟ ممنونم میشم خیییییلی زیاد.
توی گوش کن چند باری سیاهه منتشر کردم ولی راستش سیاهه های من زیادی سیاهن و به درد محله نمی خورن. اینجا خلوت تره و رفت و آمدش کمتره و کمتر کسی خیتی هام رو می بینه و کمتر ضایع میشم و…
ممنونم از حضور عزیز شما آقای عباسی. راستی یادتون نره برام این ضعف شکلی رو توضیح بدید ممنون میشم.
باز هم بیایید این طرف ها.
ایام به کام.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 22:02
سلام بر شما مجددا از نقطه نظر شکلی که من عرض کردم یعنی رعایت چهارچوبهای نگارشی ویرایشی تصحیح اغلاط املائی گذاشتن علائم نگارشی و ………. البته محتوای داستان شما آنقدر گیرائی و جذبه دارد که اینها خیلی چشم نواز نیستند ولی اگر داستان حاوی این ریزه کاریها باشد گیرائی و جذبه اش هم بیشتر می شود و هم خواننده حرفه ای اعتماد بیشتری به نوشته های شما می کند البته باز هم پوزش می خواهم.

پاسخ:
دوباره سلام آقای عباسی.
میمیرم که بیشتر بلد باشم ولی…راستش خیلی دلم می خواد مراعات کنم ولی واقعا وارد نیستم. درست میگید از این مدل ایراد ها زیاده و من باید بتونم برطرفش کنم. چه خوبه که شما این ها رو می بینید و بهم میگید. کاش بشه درست تر بنویسم. ممنونم که هستید آقای عباسی.
شادکام باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال65

زمستون چنان فاتحانه می تاخت که اگر کسی گردش ایام رو نمی شناخت مطمئن می شد تمام دنیا تا ابد همین طور سرد و منجمد باقی می مونه. تکبال خیالش به زمستون و گردش ایام نبود. کسی نمی دونست چی به جلدش رفته که انگار کاملا به جنون رسیده بود. شهپر می گفت می گذشته که گرفتار چندتا کفتار روی زمین دیدش و آوردش به منطقه سکویا. تکبال هیچی نمی گفت. اون روز وحشتناک رو کسی نمی دونست اصلا یادشه یا نه. تکبال یادش نبود. نفهمید که شهپر تمام راه باهاش حرف می زد. نفهمید کرکس وقتی جفتش رو توی بغل شهپر دید اول چنان عصبانی شد که اگر کمک خورشید و بقیه نبود شهپر هرگز مهلت توضیح پیدا نمی کرد. یادش نبود که کرکس چندین بار در مورد کفتار ها و اینکه آیا اذیتش کردن یا نه ازش پرسید و هر کاری کرد تا تکبال جواب درست و حسابی بده ولی فایده نداشت. یادش نبود که با دیدن خورشید بغضش چنان ترکید که خورشید عصبانی شدن رو یادش رفت و اصلا اونجا نموند. فقط یادش بود که با دیدن مشکی فقط جیغ می کشید و جیغ می کشید و فقط می گفت نه، نه، نه، نه، نه.
مشکی مات تماشاش می کرد و مونده بود چه خطایی کرده که تکبال با دیدنش اینطوری میشه. کرکس سعی کرد اوضاع رو درست کنه ولی نشد. شهپر هیچ حرفی نمی زد. فقط تماشا می کرد. مشکی درمونده سعی کرد تکبال بشناسدش ولی تکبال فقط جیغ می کشید و ازش می کشید عقب. طفلک مشکی! حالش دیدنی بود.
-فسقلی!منم، مشکی! فسقلی! تو رو خدا! به خدا من مشکی ام.
کرکس به مشکی نظر انداخت.
-مشکی!میشه بری1سری جفنگ از اون ها که بعد از خوردنش روان آروم میشه از خورشید بگیری؟
مشکی با دلی آشکارا گرفته پرید و رفت. تکبال مثل بید می لرزید. مشکی که می دونست کرکس چیزی لازم نداره همون کاری رو کرد که کرکس می خواست و نگفت یعنی فقط از اونجا رفت.
اون شب تکبال تا خود صبح افتضاح بود. صبح فردا هیچی از دیشبش نگفت. در جواب کرکس که ازش شرح ماوقع رو پرسید هیچی نگفت. با دیدن مشکی یکه خورد و کشید عقب. دست خورشید رو دیگه نگرفت فقط به طرز وحشتناکی به هقهق افتاد. و کسی نفهمید توی دلش چه قیامتیه. باورش نمی شد. مشکی، مگه می شد؟ مشکی رو بین اون دسته بعد از کرکس و بعد از خورشید از همه بیشتر دوستش داشت. باهاش1عالمه خاطره داشت. بار ها همراه مشکی همه جا رفته بود. باهاش خندیده بود، توی بغلش گریه کرده بود، از دست درد هاش، دلتنگی هاش، حتی از دست کرکس سر روی شونه مشکی اشک ریخته و شکایت کرده و ساعت ها باهاش درد و دل کرده بود. چطور ممکن بود این مشکی چیزی بوده باشه که اون کفتار ها می گفتن؟ تکبال حس می کرد بین محبت و وحشت و خشم و ناباوری و همه چیز مونده. از طرفی مشکی براش1رفیق عزیز بود و از طرف دیگه نمی تونست مشکیِ تکمار که زمانی برای گرفتن زندگی خورشید بالای سرش حاضر شده بود رو بپذیره و باور کنه و از طرف دیگه قدرت این رد کردن رو در عاطفه خودش نمی دید. با دیدن مشکی دلش می خواست بپره توی بغلش و زار بزنه ولی نمی تونست. مشکیِ تکمار رو نمی خواست و نمی تونست که بخواد. و در همون حال از نگاه کردن به نگاه متحیر و گرفته مشکی دردش می اومد و از تصور اینکه دیگه مشکی براش تموم بشه نگاهش رو می دزدید و اشک بود که مثل بارون می ریخت روی پر هاش.
چندین روز اینطوری گذشت. تکبال خسته و افسرده به روال زندگی می چرخید ولی ویران بود. به مفهوم واقعی ویران.
-تکبال!می دونی گاهی توی زندگی داستان ها زیادی واقعی میشن، واقعیت ها زیادی سیاه میشن، سیاهی ها زیادی سنگین میشن، و چقدر تحمل می خواد گذشتن از بالا و پایین های پشت سر هم در حالی که این بار روی دوشمونه؟ گاهی باید متوقف بشیم، بشینیم، کوله بارمون رو باز کنیم و اگر کسی دلش خواست بذاریم باهامون شریک بشه. با هم بهتر میشه بردش. بد نیست حرف بزنی. چی اذیتت می کنه؟
تکبال به شهپر خیره شد و حرفی نزد. فقط در جواب نگاه منتظرش آهی چنان عمیق کشید که شهپر سکوت رو ترجیح داد. کرکس رسید و به شهپر اخمی کرد که شهپر ندید گرفت.
-فسقلی!واسه چی اینجا نشستی؟
تکبال سر بالا نکرد.
-باید برم به افرا.
مشکی گفت:
-من می برمت.
تکبال به شدت کشید عقب.
-نه. خودم میرم.
مشکی خسته از این حال و هوای مسموم این چند روزه تحملش تموم شد.
-فسقلی میشه بگی تو چه دردته؟ میشه بگی من چیکارت کردم؟ میشه بگی چه غلطی کردم که تو این مدلی تا می کنی باهام؟ آخه حرف بزن!
تکبال دست مشکی که به شونه هاش چنگ زده بود رو به شدت زد کنار.
-تو هیچ غلطی باهام نکردی فقط من نمی خوام همراهت بیام افرا. ولم کن!
کرکس خواست حرفی بزنه ولی مهلتش نبود.
-کرکس!بیا! تیزپرک و چندتا دیگه1مار گرفتن. گفتن نمی تونن بیارنش این بالا باید خودت بیایی پایین تا قبل از اینکه به حسابش برسن ازش چیز بپرسی.
کرکس در حالی که به سرعت از شاخه بلند می شد خطاب به مشکی گفت:
-ببرش به افرا و خودت سریع بیا اینجا.
کرکس رفت و شهپر رو هم با خودش برد. تکبال ابدا نمی خواست با مشکی همراهی کنه و مشکی ابدا خیال نداشت فرمان کرکس رو نبره. به طرف کبوتر رفت و دستش رو دراز کرد.
-بلند شو!بلند شو بریم! پاشو دیگه!
تکبال کشید عقب.
-دست بهم بزنی خودم رو پرت می کنم پایین.
مشکی لحظه ای همونجا نشست.
-فسقلی!آخه چی شده؟ تو داری گریه می کنی؟! آخه واسه چی؟ فسقلی! واسه چی گریه می کنی؟ بگو چته؟
تکبال که به هقهق افتاده بود بدون اینکه سر بالا کنه بریده بریده گفت:
-مشکی!اینجا نمون. تو رو به خدا اینجا نمون. برو من نبینمت. فقط برو فقط برو فقط برو!
مشکی به تکبال نگاه کرد. خواست اشک هاش رو پاک کنه ولی تکبال کشید عقب. مشکی دیگه تحمل نداشت. تمام این چند روز رو در فشار سپری کرده بود و الان دیگه واقعا ظرفیتش نمی کشید. با حرصی که دیگه از دستش در رفته بود به شونه های تکبال چنگ زد.
-دیوونه!به جهنم! بلند شو! کرکس گفته هر جهنمی که میری ببرمت. خیال ندارم واسه خاطر این مسخره بازی های مسخرهت ول معطل باشم و حرف کرکس اجرا نشده بمونه. باقی گریه هات رو بذار واسه توی راه. حالا پاشو!
مشکی شونه هاش رو چسبید کشیدش بالا. تکبال جیغ کشید.
-ولم کن من همراهت جایی نمیام عوضی!
مشکی در حالی که با حرص می کشیدش تا به لب شاخه برسن گفت:
-تو بی خود می کنی! بیا. فقط بیا!
تکبال خواست بزندش ولی موفق نشد.
-گم شو! تکماری!
دست مشکی1دفعه از شونه های تکبال شل شد. تکبال که سر تا پا می لرزید ولو شد روی شاخه ها. مشکی با حیرتی تلخ نگاهش کرد.
-تو چی گفتی فسقلی؟
مشکی خطرناک شده بود ولی تکبال حس کرد برای عقبنشینی دیگه خیلی دیر شده.
-گفتم تکماری. تکماری! لعنتی تکماری! گفتم که گفتم. حالا که چی؟ می خوایی چیکارم کنی؟ زجر کشم کنی مثل اون پایین؟ شبیه خورشید؟ هر غلطی می خوایی کن فقط نمی خوام دست بهم بزنی برو گم شو!
قیافه مشکی طوری شده بود که انگار می خواست تکبال رو بزنه. ولی بعد از چند لحظه نفس گیر، مشکی نفس حبس شدهش رو آزاد کرد، دستش که بی اختیار منقبض شده و بالا رفته بود رو آهسته آورد پایین و به تکبال خیره شد. بعد از مکثی کوتاه، آروم پیش رفت و دستش رو به طرفش دراز کرد
-بلند شو فسقلی. دیرت میشه. روز بالا میاد من دیگه نمی تونم بپرم. پاشو بریم! پاشو!
ولی تکبال دستش رو پس زد و کشید کنار.
-مشکی! به خدا این قدر جیغ می زنم تا خفه بشم اگر نزدیک تر بشی.
مشکی1لحظه همونجا ایستاد و بعد1دفعه مثل تیر از جا پرید و تا تکبال اومد به خودش بجنبه توی بغل مشکی گیر کرده بود. با جسمی کاملا مهار و بی حرکت در فشار دست های قوی مشکی و دستی که سفت و بدون لرزش راه رو به فریاد زدنش بسته بود.
-خوب دیگه بسه خفه شو اینهمه هم خودت رو بی خودی خسته نکن. من پرورده کرکسم پس از دستم خلاص نمیشی تا خودم نخوام. کرکس بهم گفته ببرمت افرا و من می برمت افرا چه خودت بخوایی و چه نخوایی. اگر می خوایی کمتر اذیت بشی زور اضافی نزن تا کمتر فشار ببینی. سعی می کنم سریع پرواز کنم تا سریع تر برسی. به افرا که رسیدیم آزادت می کنم بری.
مشکی این ها رو گفت و بدون توجه به تلاش دیوانه وار ولی کاملا ناموفق تکبال پرواز کرد. تکبال چنان می جنگید که انگار جونش داشت تهدید می شد. ولی هرچی می کرد حتی1بالش رو هم نمی شد که حرکت بده. داشت ذهره ترک می شد. به ذهنش رسید که عاقلانه عمل نکرده. حالا که مشکی فهمیده بود تکبال شناختدش، آیا ممکن بود1راست ببره سر به نیستش کنه؟ یا بدتر از اون، به تکمار تحویلش بده؟ وسط آسمون بودن و تکبال بیخیال اینکه اگر مشکی ولش کنه از اون بالا پرت میشه پایین و چیزی ازش باقی نمی مونه، با هرچی توان توی جسمش بود تلاش می کرد که خودش رو از بین دست های سفت مشکی پرت کنه پایین ولی به هیچ صورتی هیچ موفقیتی نداشت. با تمام وجودش می خواست کرکس رو صدا بزنه و کمک بخواد ولی هیچ صدایی از سد دست مشکی رد نشد و سکوت همچنان در منطقه سکویا حکمفرما باقی موند. مشکی درست می گفت. تکبال هیچ مشکلی نتونست واسش درست کنه. مشکی بی دردسر و بی تلاش اضافی پرواز می کرد در حالی که تکبال توی بغلش با تمام وجود زور می زد که خودش رو نجات بده. فایده نداشت. تکبال بلاخره این رو فهمید و دست از جنگ بی فایدهش برداشت. به سرش زد که از اون بلا های مدل خورشیدی سرش بیاره ولی دلش نیومد. مشکی رفیقش بود، رفیقش. گریه دوباره اومد ولی دست های مشکی شل نشد. اشک های تکبال می چکیدن روی دست مشکی و می سریدن پایین ولی مشکی انگار نمی دید. توی راه تکبال نه بد ازش دید نه خوب. نه در مقابل آروم شدن و گریه های شدید و بی صداش شفقتی بروز داد نه به تلافی بد رفتاریش باهاش بد تا کرد. مشکی ساکت و بی حرف بردش به افرا. وقتی رسیدن، آروم گذاشتش زمین و تا وقتی مطمئن نشد می تونه سر پا بمونه ولش نکرد. بعدش هم بی هیچ حرفی پرواز کرد و رفت. تکبال رفتنش رو از پشت پرده زخیم اشک تماشا کرد. مشکی به پشت سرش نگاه نکرد. ماموریتش رو انجام داده بود. حالا داشت می رفت. تکبال خواست صداش بزنه ولی مشکی رفته بود. از داخل لونه روی افرا صدایی نمی اومد. همه خواب بودن. تکبال سرش رو به دیوار کاهی تکیه داد و گریه کرد. دلش نمی خواست وارد بشه. لونه بدون صمیمیت نگاه و بدون گرمای دست های فاخته رو نمی تونست تحمل کنه. کاش می شد دیگه نمی اومد تا دیگه نبینه. برای اولین بار حس کرد که روی افرا کاملا بیگانه هست. بیگانه ای که اصلا دلش نمی خواد اونجا حضور داشته باشه. به نظرش افرا سرد و ساکت و غمگین رسید. دلش خیلی گرفته بود! خیلی!. گریه هاش انگار خیال نداشتن تموم بشن. هرچی می بارید سبک نمی شد. دعا کرد بقیه دیر تر بیدار بشن تا بیشتر بتونه اونجا در سکوت و سر به دیوار بباره.
روز داشت بالا می اومد. روزی سرد، تیره، تاریک.
مشکی مثل خواب گرد ها به منطقه سکویا رسید، بی توقف و مستقیم رفت، از بالای سر کرکس و بقیه گذشت و به جای اینکه طبق فرمان کرکس فرود بیاد همین طور مستقیم به راهش ادامه داد تا رسید به درخت نارنج و باز مستقیم رفت تا مثل توپ خورد به در لونه خورشید. خورشید با شنیدن صدای برخورد چیزی با اون شدت به در، به اطمینان اینکه1دردسر بزرگی پیش اومده، مثل تیر خودش رو به در رسوند و بدون رعایت احتیاط همیشگی بازش کرد.
-وای!مشکی! این چه وضعیه؟! چی شده؟ تو! …
-من باید باهات حرف بزنم خورشید!
خورشید به چشم های جنون زده مشکی نظر انداخت و کشید عقب.
-کرکس می خوادت مشکی. باید بری.
مشکی پاک عقلش رو باخته بود.
-بهت گفتم باید حرف بزنیم.
خورشید نگاهش کرد.
-حرف بزن!
مشکی با صدایی که صدای خودش نبود زمزمه کرد:
-اینجا نه.
خورشید کشید عقب.
-حرفت رو بزن! چی می خوایی؟
مشکی تماشاش می کرد. توی نگاهش خشم و جنونی سرخ دیده می شد. خورشید واقعا ترجیح می داد باهاش طرف نباشه. انگار اون نگاه می بردش عقب، خیلی عقب، به زمانی در سیاهی سرد و ساکت، روی1سکو، جایی که خورشید بی حرکت ولو شده و اون نگاه و اون دست ها بالای سرش حاضر بودن تا لحظه لحظه نفس کشیدن رو از خاطرش ببرن. خورشید هرگز اون نگاه بالای سرش که توی چشم هاش خیره موند رو فراموش نکرده بود و الان…
-خورشید! من باید باهات حرف بزنم. تو نمی خوایی؟ به جهنم نخواه. ولی باید بهم گوش بدی. نه در حضور بقیه. جایی که فقط ما2تا باشیم. خوب، میایی یا نه؟
خورشید رفت عقب. دیگه نمی خواست به اون چشم ها نگاه کنه. از اون لحظه ای که اون نگاه رو بالای سرش دیده بود هرگز نتونسته بود از کابوس هاش پاکش کنه و هرگز نتونسته بود مستقیم با مشکی طرف بشه و به چشم هاش نگاه کنه و اینکه مشکی هم از این رویارویی در می رفت برای خورشید کلی مثبت بود. و حالا مشکی با برق خطرناک نگاهش درست در برابرش ایستاده بود و می گفت همراهم میایی یا نه؟ خورشید واقعا نمی خواست به مشکی آسیب برسونه ولی به هیچ عنوان حاضر نبود همراهش به جایی بره که کسی جز خودشون2تا نباشه. هنوز هیبت اون نگاه بالای سرش رو در اون تاریکی محض و در اون لحظه های زجر فراموش نکرده بود.
-خورشید!بهت گفتم همراهم میایی یا نه؟
خورشید به در باز تکیه داد.
-نه!
مشکی با صدایی که به طرز وحشتناکی بی حالت و خطرناک شده بود، مثل اینکه با خودش حرف می زد نه با خورشید، خنده تلخ و ترسناکی رو زمزمه کرد.
-به قول خودت بسیار خوب! مثل اینکه باید همهش رو خودم تنها انجام بدم. باشه. انجام میدم.
خورشید به مشکی نگاه نمی کرد بنا بر این دستش رو ندید که مثل برق رفت بالا و چیزی رو درست و بی خطا به صورتش پاشید. خورشید که نفهمیده بود چی شده یکه ای خورد و خواست مشکی رو پرتش کنه عقب ولی مشکی در کمال آرامش ولی به سرعت هر2تا دستش رو سفت چسبید و طوری ایستاد که از بیرون چیزی دیده نشه. اگر کسی خیلی توجه می کرد فقط مشکی رو می دید که اتفاقا خیلی هم خونسرد نشون می داد. از اون فاصله که می شد کسی ببیندشون، نمی شد تشخیص داد که خونسردی مشکی از جنس خونسردی وحشی کرکس در زمان های خشم های بی شفقتشه. خورشید سعی کرد دست هاش رو آزاد کنه ولی موفق نشد. مشکی همون طور انگار با خودش، آروم و بی حالت زمزمه کرد:
-بسه دیگه! خسته میشی. مثل من که خسته شدم.
خورشید حس کرد داره بی حس میشه. تازه فهمیده بود مشکی چی بهش پاشیده. ترکیب خطرناکی که از مخلوط کردن چند نوع گرد متفاوت با نسبت های مشخص به دست می اومد و فقط تنفسش برای مدتی حس و حرکت رو از جسم می گرفت. خورشید با تمام توان سعی کرد خودش رو نجات بده پیش از اون که کاملا از حس بیفته ولی مشکی از ضعفش استفاده کرد، دست آزادش رو با خونسردی برد بالا و سفت و بی حرکت نگهش داشت. در همون حال با کنار شونه، در نیمه باز رو هول داد که کاملا باز شد، خودش و خورشید رو سر داد داخل و در رو سریع بست. خورشید با نفس هایی که معلوم نبود از خستگی یا از حرص یا از وحشتی از جنس گذشته به شماره افتاده بودن، بی حس و بی توان باهاش می جنگید ولی کاری از پیش نمی برد. مشکی با ملاحظه کشیدش طرف دیوار و طوری که دردش نیاد یا اذیت نشه همونجا به کنج دیوار چسبوندش و امکان هر حرکتی رو ازش گرفت. بعد سر بالا کرد و توی چشم هاش خیره شد. خورشید از شدت تلاش برای کنار زدنش داشت نفسش می گرفت و مشکی آروم و بی حالت تماشاش می کرد و هر لحظه ساده تر مانع موفقیتش می شد. خورشید آهسته آهسته باخت و بین دست های مشکی از حرکت افتاد. مشکی در حالی که خیلی مواظب بود اذیتش نکنه، خوابوندش روی1دسته علف. خورشید مثل دونده ها نفس نفس می زد و فقط همین نشون می داد که چه توانی برای حرکت کردن صرف می کرد و البته به خاطر اثر اون ماده عجیب موفق نبود. مشکی چند لحظه دیگه تماشاش کرد و بعد با همون زمزمه بی حالت و هشدار دهنده که انگار مخاطبی نداشت، سکوت رو شکست.
-بهت گفتم بسه دیگه! خورشید! من باید باهات حرف بزنم. باید! و تو باید بشنوی. باید! تو الان، همین الان به من گوش میدی و واسهم توضیح میدی و می شنوی که واسهت توضیح میدم. ماه هاست که می خوام باهات حرف بزنم و تو گوش نمیدی لعنتی! ازت تقاضا کردم، بهت التماس کردم، بیچاره شدم، از حس تهی بودن خودم رو از خاک کف دژ کثیف اون تکمار پایین تر دیدم از بس تمنات رو کردم تا اجازه بدی باهات حرف بزنم و اجازه بدی برات توضیح بدم و تو گوش نکردی. باید از همون اولش همین طوری پیش می بردم. این قدر تقلا نکن لعنتی چیزی نمیشی فقط از حس میری تا بشه باهات طرف شد. خورشید! تو باید به من گوش بدی. من بهت اجازه نمیدم مثل این ماه ها1طرفه برآوردم کنی و بهم گوش هم ندی و تازه ذهن بقیه رو هم پر کنی از جفنگ و توی نگاه ها سیاهم کنی و وقتی می خوام باهات حرف بزنم باز هم بگی نه!. تو آروم می گیری و مثل1موجود کاملا مثبت بهم گوش می کنی. بعدش هم بدهیت رو بهم می پردازی. تو باید به من توضیح بدی که واسه چی در مورد من ذهن فسقلی رو از مزخرف پر کردی. خورشید! تو الان اینجایی و من الان درست بالای سرتم. و تو، تو لعنتی الان هیچ غلطی نمی تونی کنی. درست بهم توجه کن چون فقط همین یکی الان ازت بر میاد. اون کبوتر به من میگه تکماری. این فقط از تو بر میاد چون کسی دیگه آگاه نبوده جز خودم، تو و کرکس. خودم که احمق نیستم که بهش گفته باشم، کرکس هم که همچین کاری نکرده و نمی کنه، پس تویی. من از این وضع متنفرم خورشید! حالا هم یا گفته هات بهش رو پس می گیری و این افتضاح رو درستش می کنی، یا من عمل ناتمومم رو که اون زمان نصفه گذاشتم تمومش می کنم و این دفعه دیگه واقعا می فرستمت به عدم. زهر لازم ندارم واسه تلافی این مسخرگی که سرم درآوردی. تو الان کاملا بی حسی و من اگر بخوام می تونم1دستی خفهت کنم. خورشید! من از این لفظ تکماری متنفرم. اون قدر عصبانی و اون قدر نکبت هستم که الان منطق نداشته باشم. باور کن نفس بُرِت می کنم. منو ببین و مطمئن باش که درست میگم. حرف هام رو درست فهمیدی؟ فهمیدی؟ بهت گفتم فهمیدی؟
خورشید سعی کرد بگه من هیچی بهش نگفتم ولی موفق به گفتن نشد. فقط تونست به زور بگه آآآآآ!
مشکی با حرصی که رنگ جنون گرفته بود شونه هاش رو فشار می داد.
-می خوایی بگی تو حرفی بهش نزدی؟ می خوایی بگی تو هیچی بهش نگفتی؟ می خوایی بگی تو هیچی توی سر اون کبوتر فرو نکردی؟
صدای مشکی لحظه به لحظه خشن تر، خطرناک تر و بلند تر می شد. خورشید با نفسی بریده و بلند، به زحمت ناله کرد:
-اوهوم!
مشکی قهقهه ای زد که خورشید ترجیح داد گریه بشه بلکه خطرش کمتر باشه. با تمام توانش سعی کرد حرف بزنه و به مشکی توضیح بده که هیچی به هیچ کسی در مورد مشکی نگفته ولی موفق نشد. مشکی با خشمی که هر لحظه بیشتر می شد هر لحظه سفت تر شونه هاش رو فشار می داد.
-خورشید!به من گوش بده! فقط گوش بده! حرکت اضافی نمی کنی تا خودم بهت بگم. من تمام حواست رو لازم دارم. پس بِبُر و گوش کن ببین چی میگم بهت. زمانی که من اونجا بودم، زمانی که توی اون تاریکی لعنتی می چرخیدم و فرمان می بردم، زمانی که من بالای سرت حاضر شدم، هرگز فرصتش پیش نیومد که واسهت توضیح بدم اونجا چه غلطی می کنم و واسه چی برای گرفتن جونت بالای سرت حاضر شدم. بعدش هم که تو بهم مهلت گفتن ندادی. و حالا، اینجا، بخوایی یا نخوایی، من این مهلت رو ازت گرفتم. خودت ندادی به زور ازت گرفتم. شده با همین زور حواست رو هم مثل جسمت از حس و حرکت میندازم تا منو بفهمی.
در لونه خورشید با صدای بلندی شبیه انفجار کنار رفت و کرکس و تیزبین و چندتای دیگه به سرعت وارد شدن. چنان سریع اتفاق افتاد که تقریبا دیده نشد. کرکس مثل برق جنبید و بقیه فقط برق پنجه ای رو دیدن که رفت بالا و مشکی رو که آخی گفت و ولو شد روی زمین. لحظه ای همه در بهت تماشا کردن و بعد، کرکس اولین کسی بود که حرکت کرد.
-چیزی نیست، مشکی فقط از هوش رفته. خدای من خورشید! چیزیت که نشد؟ تو رو به راهی؟ خوب خوب فهمیدم نمی تونی. خورشید گوش بده طوری نیست الان درست میشی تو فقط گرد اسم مزخرفش چی بود خوردی حالت جا میاد. نگران نباش خودت رو هم اذیت نکن اینطوری فایده نداره.
کرکس دست زیر شونه های خورشید گذاشت، بلندش کرد و به خودش تکیهش داد و در حالی که1نفس باهاش حرف می زد و پر هاش رو نوازش می کرد تا از پریشونی و تلاش بی مورد واسه حرکت کردن منصرفش کنه، خطاب به بقیه گفت که مشکی رو از اونجا ببرن و حالش رو درست کنن.
-مواظب باشید اذیتش نکنید که بیچارهتون می کنم. به هوش که اومد هواش رو داشته باشید تا خودم بیام دیدنش.
خورشید با تسکین های کرکس و درمون های شهپر، کمی بعد حس و حرکت و آرامش نسبیش رو به دست آورد، ولی مثل تشنجی ها به شدت می لرزید و در جواب کرکس که ازش می خواست حرف بزنه و بگه الان چشه فقط می گفت سردمه!.
مشکی رو به هوش نیاوردن تا زمانی که خود کرکس رفت دیدنش و چه خوب کردن. مشکی درست بعد از اینکه چشم باز کرد چنان از دست همه و حتی از دست کرکس عصبانی بود که چند لحظه اول کرکس فقط سفت روی بستر علفیش نگهش داشت و بهش گفت اول هرچی هوار و فحش می خوایی بفرست تا بعدش ببینم چی میگی. مشکی هم الحق سنگ تموم گذاشت و حسابی خودش رو سبک کرد. کرکس هیچی نگفت و به کسی هم اجازه نداد در جوابش چیزی بگه و مانعش هم نشد و فقط اجازه نمی داد از جاش بلند بشه. مشکی داشت از حرص دیوانه می شد. سر کرکس هوار می زد که واسه چی بی هوشش کرد و اجازه نداد بعد از اونهمه زمان که اینهمه زجر کشیده بود در برابر بینش خورشید از خودش دفاع کنه. مشکی خیالش نبود چند نفر اونجان. نه گوش های بازشون و نه نگاه های کنجکاو و متعجبشون، هیچ کدوم نمی تونستن متوقفش کنن. دیگه تحمل نداشت. دیگه واقعا تحمل نداشت. خودش هم دقیقا همین رو می گفت.
-دیگه تحملش رو ندارم. کرکس! کرکس دیگه تحملش رو ندارم! کرکس دیگه تحمل ندارم کرکس! دیگه نمی خوام تحمل کنم! دیگه نمی تونم! دیگه نمی تونم نمی خوام نمی تونم! …
کرکس با اشاره دست همه رو فرستاد بیرون و شهپر رو مامور این جمعآوری و مواظبت از اوضاع بیرون کرد. شهپر بی اعتراض انجامش داد. بقیه رو با آرامش و در سکوت فقط با اشاره دست و نگاه قانع می کرد که اونجا رو ترک کنن.
شهپر موجود عجیبی بود. تقریبا همه قبولش داشتن. امکان نداشت با کسی در موردی وارد بحث بشه و به نتیجه نرسن. یا قانع می شد و یا قانع می کرد. به چندتا چیز خیلی معتقد بود. قدرت زبون، قدرت عقل، قدرت دل. شهپر رو هرچند نسبت به اون های دیگه تازه وارد محسوب می شد، همه به عنوان1عاقل صاحب منطق می شناختنش و کسی ندیده بود که خشمش اختیار منطقش رو ازش بگیره. فقط همه این اواخر می دیدن که شهپر کمی شاید عوض شده بود. اگر پای جون و خون وسط بود حاضر نمی شد به طرف مرداب تاریک بره، نه در روز و نه در شب. یکی از شب ها هم که مجبور شدن در سکوت و استطار کامل و با رعایت احتیاط خیلی زیاد تا نزدیکی نیزار های اطراف مرداب پرواز کنن، شهپر1دفعه چنان منقلب شد که کم مونده بود همه به دردسر بی افتن. خوشبختانه کرکس همراهشون بود. کسی نفهمید چرا ولی کرکس به سرعت بقیه رو دور زد، در کمال سکوت ولی با نهایت سرعت خودش رو از پشت سر بقیه به شهپر رسوند. دست روی شونه هاش گذاشت و آروم زمزمه کرد:
-شهپر! من اینجا هستم. درست بغلدستت. بهت چسبیدم. فقط این رو خاطرت باشه و اجازه نده صدات در بیاد تا سریع از اینجا بریم.
اون شب، خطر از بیخ گوششون گذشت. اونجا1لشکر شاهین جمع شده بودن و اگر می فهمیدن امکان نداشت افراد کرکس بدون تلفات بتونن در برن. شهپر بعد از بازگشت، به شدت آشفته بود و کسی نفهمید چرا. کرکس کنارش موند و بهش خندید ولی شهپر از دیدنش خاطر جمع شد و باز هم کسی نفهمید چرا. این ماجرا فراموش نشد ولی از اون معما هایی شد که همه خیلی زود فهمیدن گشتن دنبال جوابش هیچ فایده ای نداره پس دیگه نگشتن.
گاهی این اواخر، شهپر شب ها به شدت از خواب می پرید یا گاهی1دفعه انگار کابوس بیداری می دید و کسی نمی فهمید داستان چیه ولی وحشت شهپر در اون لحظه ها چنان شدید بود که منطق و آرامش و هیچی نمی پوشوندش. این وسط کرکس اگر می تونست خیلی سریع خودش رو بهش می رسوند و با تعکید بهش یادآور می شد که:
-شهپر من اینجا هستم! این طرف! ببین!
کسی نمی فهمید این چه رمز عجیبی بین اون2تا دشمن هم زیسته که هیچ کدوم افشاش نمی کنن ولی جز این، شهپر رو همه قبولش داشتن.
در اون لحظه هم شهپر تونست در کمترین زمان ممکن، کرکس و مشکی رو تنها کنه و خودش هم با فرمان ساکت کرکس رفت و در رو پشت سرش بست. مشکی مثل بمب ترکید و هوار زد:
-کرکس!تو،
کرکس آروم شونه هاش رو فشار داد تا مانع بلند شدنش بشه.
-مشکی!توجه کن! واقعا نمی تونستم اجازه بدم بلایی سرش بیاری. واسه چی متوجه نیستی؟ داشتی می کشتیش! من واقعا هیچ چاره ای نداشتم.
مشکی خسته وا رفت.
-من فقط می خواستم براش بگم. می خواستم بهش توضیح بدم. کاری که از همون روز لعنتی سعی کردم انجام بدم و خورشید هرگز مهلت و اجازهش رو بهم نداد.
مشکی دیگه نتونست ادامه بده. کرکس هم اصرار نکرد. فقط بدون اینکه نگاهش کنه بغلش کرد و اجازه داد مشکی دردش رو لا به لای پر های بلندش مخفی کنه. اون بیرون هوا تاریک و سرد بود. دل آسمون تیره روز زمستون همچنان گرفته بود. گرفته و تیره و غم انگیز.
2شب بعد، روی تاک بزرگ منطقه سکویا خفاش های کرکس همراه خود کرکس جمع شده بودن و در مورد اعترافات ماری که تیزپرک و باقی ماده ها دستگیر کرده بودن صحبت می کردن. مار رو تا رو به راه شدن حال خورشید نگه داشته بودن و خورشید تونست ازش بفهمه که تکمار خیال داره حتی به قیمت نابودی تمام منطقه سکویا هم شده دستش به زنده تکبال برسه و در این راه2تا مانع بزرگ سر راهش می بینه. یکی خورشید و یکی کرکس. مار گفت که تکمار خیال داره هر طور شده این2تا مانع رو از سر راهش برداره و خیالش نیست به چه قیمتی. مشکی نبود. وقتی اومد کم مونده بود با خورشید برخورد کنه. هر2تا1دفعه با دیدن هم کشیدن عقب. مشکی کم مونده بود بی افته ولی خورشید سفت ایستاد، نگاهش کرد و به همون تلخی همیشگی گفت:
-سلام!
مشکی توی خودش جمع شد.
-سلام خورشید!
کرکس سریع سنگینی جو رو گرفت.
-مشکی حسابی دیر رسیدی! بخش بزن بزنش از دستت رفت هرچند گفتاری بود ولی تو بهت خوش می گذشت.
همه زدن زیر خنده. مشکی هیچی نگفت. کرکس دست بردار نبود.
-جریمهت اینه که بشینی تا گوش هات جا داره بحث صلح و آرامش گوش بدی تا دیگه دیر نکنی.
دوباره همه و این دفعه بلند تر زدن زیر خنده. این دفعه خود مشکی هم خندید. تکبال نمی خندید. بدون اینکه سر بالا کنه آهسته کشید عقب و راه داد که مشکی بره. مشکی بعد از اون روز، مثل گذشته به فرمان کرکس با تکبال طرف می شد و اگر لازم بود هر جا که باید می بردش ولی هیچی بهش نمی گفت. تکبال هم که فهمیده بود جنگ با مشکی فایده نداره دیگه نمی جنگید. فقط خسته از این سکوت نفرین شده گاهی گریه می کرد که مشکی انگار نمی دید. بقیه هم ظاهرا انگار نمی دیدن یا می دیدن و ندید می گرفتن. دلواپسی اینکه تکمار دوباره چه دردسری واسهشون تدارک دیده همه رو تقریبا از تجسس در حال تکبال و مشکی و خورشید منحرف کرده بود و کسی زیاد زمان نداشت به این چیز ها توجه کنه. حتی کرکس.
اون شب همه تا دیر وقت روی تاک موندن و حرف زدن و حرف زدن. آخر شب، همه آهسته آهسته پراکنده شدن. کرکس تکبال نیمه بیدار رو بغل کرد، پرید و روی نوک سکویا وارد لونهش شد و در رو پشت سرش بست. خورشید مثل روح، آروم و بی صدا رفت ولی درست وسط راه صدای مشکی متوقفش کرد.
-خورشید!
خورشید یکه ای خورد و بی اختیار حالت دفاعی گرفت.
-نه! نه خورشید نزدیکت نمیشم. من اینجام. ببین؟
خورشید خیلی با احتیاط برگشت و مشکی رو در حدود1متر دور تر از خودش در سمت چپ روی1شاخه کج سیب دید که تماشاش می کرد. خورشید متوقف شد و بالای دور ترین شاخه درخت گردو فرود اومد. هیچی نگفت فقط به مشکی خیره شد. مشکی با صدایی گرفته، خسته و داقون سکوت رو شکست.
-خورشید!به خاطر اتفاقی که افتاد ازت معذرت می خوام. فسقلی متهمم کرد و من زد به سرم. من نمی دونم تو روی چه حسابی این معامله رو توی ذهن اون کبوتر باهام کردی ولی دیگه اصراری ندارم ازت بخوام بهم بگی. اصراری هم ندارم که خودم برات چیزی رو توضیح بدم چون در هر حال تو نمی خوایی بشنوی. ولی اگر حالش رو داری چند ثانیه همونجا بمون و به این چند جملهم گوش بده. خورشید! پشت سر توضیحاتی که تو ازم نشنیدی من خواستم بهت اطمینان بدم که یادمه. خاطرم هست که بدهکارتم. اون لحظه ها رو، اون خاطره تلخ رو و اون صحنه های نفس گیر رو بهت بدهکارم. و حتی1درصد هم تردید نکن که اگر فقط1لحظه از عمرم باقی مونده باشه، بدهیم رو بهت می پردازم. دیگه نمی خوام ازم بشنوی اون زمان و قبلش و بعدش چی به سر من اومد. فقط می خوام این یادت باشه که من بدهیم رو بهت می پردازم، اما به خاطر این کاری که توی سرِ کبوترِ کرکس باهام کردی هیچ وقت نمی بخشمت. حالا می تونی پرواز کنی بری. اگر هم مطمئن نیستی بمون تا اول من پرواز کنم بعدش که رفتم تو بپر.
مشکی این رو گفت و پرید و رفت. منتظر نشد که زمزمه خورشید رو بشنوه.
-مشکی! به خدا من به تکی هیچی نگفتم! من فقط ترجیح می دادم تو بهم نزدیک نشی. من نمی دونم داستان متهم کردنت به وسیله تکی چی بوده.
مشکی رفته و خورشید همونجا روی شاخه درخت گردو ماتش برده بود.
-تکی، مشکی، من، تکی، تکی، گریه هاش، وحشتش، دردش، وای! وای خدا!
افرا.
دیگه لازم نبود تکبال به خودش فشار بیاره تا باورش بشه فقط کافیه لای شاخه ها بشینه و توی رویا های خودش فرو بره و افرایی ها واسه خودشون پرواز کنن و سهم خودشون از آسمون رو بگیرن. اون ها هرچند خیلی بالا نمی رفتن، ولی پرواز می کردن. هر کدوم اندازه پر و بال خودشون. کمی بالا تر، کمی پایین تر، ولی همهشون می پریدن و موفق هم بودن. اون لحظه هم همگی مشغول بودن و چه عشقی می کردن از این مشغولیتشون! تمام منطقه رو گرفته بودن روی سرشون از بس سر و صدا داشتن. تکبال لبخند زد.
-کی باورش میشه توی این فصل سال، اون هم توی دل زمستون به این سنگینی، این گوشه جنگل پر باشه از صدای پرنده های بهار؟ مثل بهشت هستن!
تکبال با رضایت تماشاشون می کرد. دیگه زیاد نمونده بود تا برای رسیدن بهار کاملا آماده بشن. ولی بهار کجا بود؟!
کجا؟!
روز ها بی توقف می گذشتن. منطقه سکویا، افرادش، تکبال، همچنان درگیر داستان پر پیچ و خمی بودن که هیچ کدوم زمان نداشتن لحظه ای متوقف بشن و فکر کنن ببینن به کجا ممکنه برسه. خورشید و مشکی دیگه تقریبا هم رو نمی دیدن. مشکی به شدت از ملاقات های اتفاقیشون پرهیز می کرد. خورشید در زمان های بین چرخیدن هاش، هر لحظه که مشکی رو به خاطر می آورد، به خودش یادآوری می کرد که باید براش توضیح بده که ذهن تکبال رو نسبت بهش خراب نکرده و این تقصیر مال یکی دیگه هست. تکبال از چیزی که می دونست با کسی حرفی نزد. حتی با کرکس. زمانش رو پیدا نکرد. کرکس به شدت گرفتار بود. مشکی بی صدا می رفت و می اومد و فرمان می برد و مثل همیشه نقص نداشت. فقط خورشید رو دیگه نمی دید چون نمی خواست که ببینه. اون روز عصر هم بی هیچ حرفی تکبال رو از افرا به منطقه سکویا رسوند و روی1شاخه راحت گذاشتش زمین. خورشید درست از بالای سرشون پرواز کرد و در1زمان هم رو دیدن. مشکی ندید گرفت. خورشید صداش زد.
-مشکی!
مشکی نشنیده گرفت.
-مشکی!بذار واسهت توضیح بدم.
مشکی آماده پریدن شد. تیزبین مثل تیر رسید.
-خورشید اینجایی؟ سریع بیا! کرکس می خوادت. نمی دونم چیکارت داره ولی خیلی فوری بود یعنی هست.
خورشید در اون لحظه هیچی جز حرف زدن با مشکی نمی خواست. مشکی انگار هیچ اتفاقی و هیچ حضوری در اطرافش نبود. از استحکام تکبال بعد از پرواز سریع و فرودش مطمئن شد و رهاش کرد. تکبال بی اختیار دستش رو گرفت.
-مشکی!
مشکی نگاهش نکرد. مکث هم نکرد. انگار نشنید. مثل اینکه دستش به شاخه ای چیزی گیر کرده بود، آروم دستش رو آزاد کرد و پرید. تکبال نگاهش کرد و اشک هاش رو کنار زد تا بهتر ببینه. مشکی رفت و در تیرگی غروب گم شد. تیزبین که از شدت عجله هیچی ندیده بود گوشه پر خورشید رو گرفت و آروم تکون داد.
-خورشید!بیا دیگه! بجنب! کرکس می کشدم! بیا بریم!
خورشید خواه ناخواه، بی حرف همراهش پرید و رفت.
تکبال تنها نموند. شهپر بلافاصله رسید و در حالی که سعی می کرد مطمئنش کنه که کرکس اون طرف ها نیست، تشویقش می کرد که همراهش بشه تا پرواز واقعی رو براش مجسم کنه. تکبال هنوز نگاهش به مسیر مشکی بود.
2تا شاهین بدون اینکه هیچ اثری از حضورشون به جا بذارن، خیلی محتاط، خیلی مراقب، خیلی نامحسوس، با هم از جایی اون طرف شاخه های نارون که دید خوبی داشت ولی دیده نمی شد بیرون اومدن، بی صدا پرواز کردن و عمودی رفتن بالا. وقتی به اندازه کافی بالا رفتن به هم نظر انداختن، خنده زشتی کردن و از هم جدا شدن. هر کدوم به1مسیر رفت. یکی به مسیری که مشکی رفته بود، یکی به راه خورشید.
غروب، هر لحظه تیره تر و سرد تر می شد. شب سنگینی در پیش بود!.
دیدگاه های پیشین: (4)
آریا
یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 22:50
سلااام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم از داستان آلیت
همه چی آلیه
من چقدر خوشحالم خخخ
واییی چه جایی تمام شد چرااااا این جا تمامش کردی نمییخوام خخخ
منتظر قسمت بعدی هستم عزیز
-تکبال! می دونی گاهی توی زندگی داستان ها زیادی واقعی میشن، واقعیت ها زیادی سیاه میشن، سیاهی ها زیادی سنگین میشن، و چقدر تحمل می خواد گذشتن از بالا و پایین
های پشت سر هم در حالی که این بار روی دوشمونه؟ گاهی باید متوقف بشیم، بشینیم، کوله بارمون رو باز کنیم و اگر کسی دلش خواست بذاریم باهامون شریک بشه.
خیلی این قسمت عجیب به دلم نشست
ممنونم از همه چی
پخخخ
نه یعنی چیزه ال فرااار
شاد باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست و همراه خوب من!.
خیلی خوشحالم که خوشحالی عزیز! جدی میگم. به جان خودم واسه خاطر این پخ به حساب پرواز می رسم. باقیش هم در دست تحریره. اگر خدا بخواد امروز فردا می نویسم می ذارم
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 13:39
ممنونم پریساجان بابت همه چی ممنونم
امیدوارم شادیت رو ببینم اون آرامشی که میخوایی رو بهش برسی. از خدا میخوام غم و دل تنگی راه دلت رو گم کنه
آمین

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه دوست من.
اگر به آرامشی که دعاش رو می کنم برسم، امکان نداره نیام اینجا و به شما ها نگم. اینجا1طور هایی مکان امن اعترافاتمه. البته منکر نمیشم که چند وقتی بود داشت واسهم…ولی با تمام این ها، اگر صبحی باشه، میام اینجا با هم لذت روشناییش رو ببریم.
شاد باشی دوست من.
حسین آگاهی
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 17:20
سلام. خیلی خیلی هیجان انگیز بود؛ به شدت منتظر بقیه اش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بقیهش رو دارم می نویسم. کاش از پسش درست و حسابی بر بیام!
ممنونم از حضور پر ارزش شما.
ایام به کام.
ک.عباسی
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 01:40
مجددا سلام بر مؤلف داستان زیبای تک بال
زیبایی این داستان من رو تا این موقع از شب بیدار نگه داشته و انگار الان صبح شده و با انرژی به مطالعه ادامه می دهم و از شنیدن داستانت سیر نمی شوم حماسه نبرد بین خیر و شر از اساطیر آغاز شده است و هنوز هم ادامه دارد و چه زیباست این نبرد همیشگی بین نور و تاریکی اولین کسی که تقریبا نبرد خیر و شر را تفسیر کرد ابوالقاسم فردوسی بود که اثر زیبایش شاهنامه هنوز دهان به دهان می گردد و هر کسی بنا بر عقیده اش برداشتی از آن می کند تا
……….
اولین اثری که این نبرد را از زبان حیوانات به رشته تحریر در آورد کلیله و دمنه بود یکی از آثار کهن هند به زبان سانسکریت
پیشنهاد می کنم اگر در دسترست بود برای تکمیل فنون نویسندگیت حتما آن را بخوان من در دانشگاه این اثر زیبا را خوانده ام.
در کل زیبا می نویسی تا حدی که مرا به دوران دانشجوییم برده ای که عاشق این گونه آثار بودم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال64

بارون بلاخره بعد از1هفته تاریک و طولانی و البته توفانی رضایت داد که متوقف بشه ولی آسمون روز همچنان سیاه بود. خورشید بعد از اون عصر غم انگیز و بعد از اون که کرکس تمام اون شب رو باهاش حرف زد و حرف زد و متقاعدش کرد که برای گرفتن انتقام تک پر و خونوادهش بهش شدیدا احتیاجه، به میان زندگی و میان ماجرا و میان جمع برگشت ولی مدلش عوض نشد. مشکی هنوز خودش رو برای اون داستان نبخشیده بود یا اینکه تکبال اینطور تصور می کرد. خورشید و مشکی از زمانی که تکبال به خاطر داشت همیشه از برخورد با هم پرهیز می کردن ولی این پرهیز بعد از اون روز پر اضطراب و تلخ شدید تر شد. هر2از دیدن هم غافلگیر می شدن و به شدت از هم کنار می کشیدن مگر در مواقعی که واقعا مجبور باشن. خورشید با همه تلخ بود و فقط از مشکی کمی بیشتر می کشید عقب ولی مشکی کاملا مشهود و مشخص و به شدت، به خودش می پیچید و این بعد از گم شدن و پیدا شدن خورشید چنان آشکار شد که همه می دیدن و می فهمیدن و متعجب می شدن. اگر زمانی به دست می آوردن دلیلش رو می پرسیدن و از اونجایی که جوابی نمی گرفتن سعی می کردن خودشون بگردن و پیدا کنن و اوضاع رو به هم می ریختن. کرکس در تمام این مدت سعی می کرد ذهن ها رو از این پرسش ها و پرسش ها رو از خورشید و مشکی منحرف کنه. البته معمولا موفق نمی شد ولی سعیش رو می کرد. خورشید خیالش نبود. چنان تند و تلخ تا می کرد که خیلی راحت جوینده ها رو مثل1مشت حشره پرت می کرد عقب و با جواب های تند و خشن اوضاعش رو سر و سامون می داد ولی بیچاره مشکی که این وسط واقعا اوضاعش بد بود و در مواقع فشار بدتر هم می شد. تکبال بی نهایت دلش می خواست بفهمه این داستان چیه و چند بار هم سعی کرده بود به همون روش های آشنا و البته منفی حتی از نظر خودش، از مشکی جریان رو بفهمه ولی مشکی برخلاف دفعات گذشته به شدت مقاومت می کرد و علاوه بر اینکه هیچی بروز نمی داد، چنان افتضاح می شد که تکبال بعد از چند بار تلاش ناموفق دلش سوخت و ترجیح داد دیگه اذیتش نکنه و دنبال1راه دیگه واسه رسیدن به جواب هاش باشه. از کرکس هم که مطلقا چیزی در نمی اومد. ولی تکبال هرچی کمتر به جواب می رسید، بیشتر مصمم می شد که راه رسیدن و فهمیدن رو پیدا کنه و برسه و بفهمه. با اینکه تجربه دفعات پیش بهش گفته بود هرچی بیشتر بفهمه بیشتر اذیت میشه ولی هرچی می کرد از پس میل شدیدش به دونستن نمی تونست بر بیاد. از طرفی هم اوضاع خودش واقعا بد بود. صحنه های اعدام خورشید چنان حالی ازش گرفت که تا چند روز مثل دیوونه ها شده بود و تا چند شب بدون استثنا با جیغ های کشدار بی توقف از خواب می پرید و تا چند لحظه بعد بیداری از کابوس هاش هم توی بغل کرکس جفنگ های بی سر و ته می گفت و کرکس رو به حیرت مینداخت. بعدش هم اون قدر هقهق می زد که دوباره خوابش می برد و این سیر آزار دهنده هر شب بار ها و بار ها تکرار می شد. کرکس خیلی سعی کرد ازش بفهمه چی اذیتش می کنه ولی تکبال شاید برای اولین بار، در برابر تمام اقدامات درست و نادرست کرکس برای فهمیدن هیچی بروز نداد و کرکس هیچی نفهمید. کرکس ناکام از دونستن، به نزدیک ترین، مشخص ترین و ساده ترین جوابی که دم دستش بود چسبید و به غلط تمام تقصیر ها رو به دوش فاخته افرا انداخت و توی دلش به خودش و بعد هم به فاخته افرا اطمینان داد که بلاخره1زمانی واسه این حضور سفت و سخت و اعصاب خورد کنش درست و حسابی به حسابش برسه و پدرش رو در بیاره. تکبال بی اطلاع از اینهمه، سرش به کار و به درد و به کنجکاوی های خودش بود. و خورشید هم بی اطلاع از اینهمه، مشغول ساختن و سفت کردن چهارچوب وجود خام تکبال بود و در این راه چنان سخت می گرفت که گاهی بقیه رو حسابی به اعتراض و التماس مینداخت تا متوقفش کنن.
خورشید نمی دید که تکبال وقتی کنارشه واقعا حالش عجیبه. وقتی دستش توی دستشه بی اختیار اشک از چشم های غمگینش میاد پایین و در حالی که دستش رو فشار میده بی اختیار هقهقش میره بالا و به چنان حال پریشونی می افته که خورشید چند لحظه با حیرت تماشاش می کنه پیش از اون که حسابی از جا در بره.
-اه تکی!واسه، چی، خفه نمیشی؟ بگو چه دردته و درست شو موجود جفنگ من درستت رو لازم دارم نفهم دیوونه! می فهمی؟ می فهمی؟ بفهم عوضی اعصاب خورد کن خیس بجنب هرچه سریع تر بفهم و عاقل شو تا من به آخر خریت نرسیدم و نزدم نفلهت کنم.
-خورشید! دست بردار از سر جفتتون! اینطوری دیگه لازم نمیشه نفلهش کنی. خودش میمیره از دستت. بس کن دیگه!
خورشید به سرعت از جا پرید و چرخی زد تا در مقابل شهپر بایسته و حسابی ادبش کنه ولی شهپر سریع تر جنبید و سفت ولی نه عصبانی دستش رو چسبید.
-خورشید!ما با هم نمی جنگیم. تو هم نباید بجنگی. نه با ما نه با خودت. این کار درست نیست. نکن!
خورشید نفسی از سر حرص کشید.
-بسه دیگه شهپر نمردی اینهمه نقش حضرت منطق اومدی؟ آخه مگه نمی بینی این ابلیس چجوریه؟ من زبون اشک و آه این موجود بوق رو نمی فهمم بیا خودت ببین اگر می فهمی بهم بگو وگرنه امشب1دردسری…
شهپر همون طور دستش رو نگه داشت و خیلی آروم تکونش داد.
-نه خورشید! تو امشب هیچ دردسری واسه هیچ کسی درست نمی کنی. واسه خودت هم همینطور. اینهمه حرص واقعا لازم نیست. ببین! این هر توانایی بی اسمی هم داشته باشه فراموش نکن که فقط1کبوتره. الان هم به هر دلیلی که ما نمی دونیم حالش درست نیست. با این مدل خطرناک تو هم نه اون درست میشه نه تو می فهمی چشه. بس کن! فقط جنگ رو بس کن.
خورشید هوار زد:
-من با این نمی جنگم.
شهپر همون طور با همون آرامشی که انگار خط بردار نبود نگاهش کرد.
-تو با خودت می جنگی. نکن! با خودت جنگ نکن.
خورشید خواست باز هم هوار بزنه ولی دست و نگاه شهپر انگار ترمزش رو کشید.
-ببین شهپر! تکمار این رو می خوادش. الان واقعا زمان نداریم من باهاش خوش زبونی کنم بلکه بفهمم دلش از چی گرفته. این باید بجنبه. به خاطر خودش و به خاطر همه ما. مهارتش لازمه برای خودش و برای همهمون. حالا این مثل خوابزده ها بهم خیره میشه و پخی می زنه زیر گریه.
شهپر دستش رو گذاشت روی شونه خورشید که کمی آروم تر شده بود.
-خورشید!گریه این به هر دلیلی که باشه نشون میده که داره بهش فشار میاد. وگرنه شما در زمان تمرین به شدت متمرکزید و در زمان تمرکز گاهی اصلا هیچی نمی فهمید. این هرچی که هست قوی تر از تمرکزه که داره به شدت اذیتش می کنه. بهش نگاه کن و به خاطر بیار که این تو نیستی خورشید. تکبال از تو ضعیف تره. جوون تره، بی تجربه تره، و شکننده تره. الان هم خیلی از تو خسته تره و البته وحشتزده از این حرص وحشتناکت و اون دلیل ناشناس که حسابی حالش رو گرفته. تمام این ها فقط با1نگاه بدون خشم دیده میشه. فقط ببین و به خاطر بیارشون هر لحظه ای که عصبانی هستی.
خورشید به شهپر و به تکبال نظر انداخت. تکبال داشت گریه می کرد و بی نهایت خسته بود. خورشید سری به نشون درموندگی تکون داد و بعد شونه بالا انداخت. رفت شونه هاش رو چسبید و تکیهش داد به شاخه به شدت کجی که می شد تقریبا روش دراز کشید از بس مایل بود.
-همینجا ولو شو! کرکس نیستش گفت تنها نمونی حتی توی لونه. اینجا هم خوابه هم تابه. بخواب.
تکبال دست خورشید رو گرفت توی دستش و اشک هاش بی صدا ولی به شدت اومدن پایین. خورشید چشم هاش رو بست و چندتا نفس عمیق برای کنترل حرصش کشید.
-تکی! تکی ببین! من هیچی از این فشار که به دستم میدی نمی فهمم. تو خسته شدی. من هم شدم. بقیه هم شدن. با گریه کردن هیچی عوض نمیشه. می تونی در موردش حرف بزنی؟
گریه تکبال بیشتر شد و در همون حال با سر جواب منفی داد.
-بسیار خوب! اصلا ولش کن. این چند روزه از بس دستم رو فشار دادی همهش احساس می کنم داره سنگینی می کنه. طوری نیست. الان که همه چیز حله. البته جز مخ تو و دست من. فعلا بخواب تا1راهی واسه پایان روانی بازی هات پیدا کنم.
خورشید اشک های تکبال رو با پر هاش پاک کرد. تکبال تماشاش می کرد. خورشید پر و بال به هم ریختهش رو ناز کرد تا مرتب تر شدن. تکبال چشم هاش رو بست، چند لحظه بعد به شدت از جا پرید ولی با دست های خورشید که آروم به شونه هاش فشار می آوردن دوباره روی شاخه افتاد و خوابش برد. شهپر داشت تماشا می کرد. خورشید نگاهش کرد و شونه بالا انداخت. شهپر خندید.
-حالا دیدی؟ اینطوری خیلی بهتر شد.
خورشید اخم کرد.
-برو بابا!
شهپر نباخت.
-ببین خورشید! تو هم توانایی هم توانایی هم توانایی هم خوبی ولی بی ایراد نیستی. تو واقعا بد رفتار، بد زبون، بد خشم و خلاصه تو1فاجعه مصیبت باری. ببین نمی خوام اذیتت کنم ولی تو واقعا افتضاحی خورشید.
خورشید1دفعه عصبانی شد و از جا پرید. شهپر همون طور ایستاد و نگاهش کرد. لحن شهپر، حالتش، نگاهش، چنان بی خشم، حقیقی، معمولی، صادقانه و عادی بود که خورشید متوقف شد. برای1لحظه همون طور نیم خیز باقی موند و نگاهش کرد و1دفعه هر2تا با هم زدن زیر خنده. تکبال از جا پرید و با وحشت بهشون خیره شد ولی با دیدن خنده هایی که رفت بالا و قهقهه شد آروم گرفت. لبخند آرومی زد و دوباره خوابش برد.
افرا.
سرمای هوا و سیاهی روز هرچی زور زده بود نتونسته بود شور افرایی ها رو منجمد کنه. همین اندازه که بارون نمی بارید کافی بود تا بریزن بیرون و شروع کنن به چرخ زدن. شاید اونجا در اون لحظه از تمام مکان های جنگل سرو شاد تر و شلوغ تر بود. تکبال بالا تر از افرا، روی نوک1سپیدار خیلی بلند نشسته بود و از لا به لای سر شاخه های نازک افرایی ها رو تماشا می کرد. اون ها دیگه تقریبا کامل شده بودن. خیلی هاشون بی نقص می پریدن و فقط خیلی زود خسته می شدن. بال های ظریفشون هنوز تاب سنگینی هوای پرواز رو نداشت. با اینهمه شور و شوقشون کمک بزرگی بود. تکبال تماشاشون می کرد و توی افکار خودش می چرخید.
-این ها هر کدومشون فقط توی سر هاشون عشق پروازه و کی می دونه چه سرنوشتی توی راه زندگی منتظرشونه! کاش بد نباشه! خدایا کاش بد نباشه!
چلچله توی هوا سر خورد و پرپری که واسه خودش چرخک می زد و کیف می کرد رو ترسوند، بلند خندید و همون طور که می رفت سر کوچولوی پرپری رو به نشونه دلجویی ناز کرد و گذشت. بقیه هم وسط پرواز گاهی سر به سر هم می ذاشتن. فاخته از همه بهتر می پرید. تکبال فکر کرد چه وحشتناک میشه اگر این وجود کوچیک و ظریف که اینهمه براش عزیزه آخرش به کام باز ختم بشه! با دستی که شونهش رو لمس کرد به خودش اومد و تازه فهمید که باز پر هاش خیس اشک شدن. بر نگشت ببینه کی دست روی شونه هاش گذاشت. اون دست مال فاخته نبود. باقیش دیگه فرقی براش نمی کرد.
-تکبال!تو چی شدی؟ اینجا قایم میشی به خیالت که ما نمی بینیمت؟ ببین من اون قدر ها هم کوچیک نیستم. اگر تو بگی من می فهمم. سعی که میشه کنم بلکه نصفش رو فهمیدم. تو از چی اینقدر گرفته ای؟ تکبال! آخه اینهمه اشک از کجا میاد؟ تو رو خدا حرف بزن چته؟
تکبال فقط نگاه کرد. چلچله کنارش نشست.
-حواست هست من از اون پایین با پرواز بی کمک رسیدم اینجا؟ تشویقم نمی کنی؟ البته نه. من که فاخته نیستم تشویقم کنی. اون همیشه واسه تو1چیز دیگه بود. تکبال! فاخته با تصور های تو1کمی فرق داره. من که همون اول بهت گفتم تو نفهمیدی. الان هم خوب اون پرنده عجیبه اومده و تو دیگه باید بزنی به بیخیالی.
تکبال سر بلند کرد و به چلچله خیره شد.
-کدوم پرنده عجیبه؟
چلچله شونه بالا انداخت.
-میشه احمق فرضم نکنی؟ من دیگه بزرگ شدم. اون باز رو من بار ها دیدم که میاد لب دریچه. فاخته تقریبا همیشه منتظرشه. حتی شب ها هم خیالش به خیالش بسته. تو نمی بینی و نمی دونی. من می دونم.
تکبال دستش رو به نشانه سکوت برد بالا.
-چلچله!دیگه از این حرف ها نزن. این رو نباید بگی.
چلچله عصبانی شد.
-من چیزی رو که می بینم میگم. تو هنوز هم نمی خوایی بشنوی؟ فاخته چیزی نیست که تو خیال می کنی. باور کن تا بیشتر از این داقون نشدی. اون الان همه چیزش بازه. تو نمی خوایی بفهمی.
تکبال شونه های چلچله رو لمس کرد.
-دیگه بسه. بپر زیادی نشستی.
چلچله داشت از شدت حرص گریهش می گرفت.
-تکبال! حرف هام رو باور کن. اون خیالش نیست. اون به هیچیت خیالش نیست. تو بی خودی گیری.
تکبال واقعا نمی خواست این ها رو بشنوه.
-چلچله!بپر! همین الان!
چلچله که پرید، تکبال چندتا سر شاخه پایین تر رفت تا دیده نشه. سرش رو زیر پر هاش فرو برد، چشم هاش رو بست و بغضش به شدت ولی بی صدا ترکید.
منطقه سکویا.
ظاهرا همه چیز عادی بود ولی انگار توی هوا1چیزی موج می زد. چیزی شبیه هشداری که معلوم نبود از چه جنسی و برای کیه. کرکس کلاغی رو تماشا می کرد که با تمام سرعت به طرفش می اومد و وقتی رسید به خاطر سرعت زیادش نتونست توقف کنه و اگر کرکس نمی گرفتش با مخ می رفت توی شاخه ها.
-چی شده؟
-کرکس!خبر دادن که افراد تکمار، نمی دونم مار ها یا شاهین ها یا چی ها توی مرداب تاریک جمع میشن تا باز1شری درست کنن. شهپر گفت بهت بگم با چندتا دیگه که قدرت استطار خوبی دارن میره اونجا.
کرکس خیلی آهسته سر بالا کرد و به آسمون نظر انداخت. داشت غروب می شد.
-عجب خریه این شهپر! تا1کاری دست خودش نده خاطر جمع نیست.
فکرش رو به زبون نیاورد. کلاغ هنوز نفسش جا نیومده بود.
-شهپر باید بیشتر از این ها مواظب باشه. این می تونه راست نباشه و درضمن اون ها می تونن اونجا گرفتارش کنن و این اصلا خوب نیست.
-بله. خورشید هم بهش گفت ولی شهپر گفت کاری که ازش مطمئن نباشه رو انجام نمیده. کرکس! حالا چیکار کنیم؟
کرکس وقتی دید کلاغ تقریبا به زحمت حرف می زنه به خودش اومد و فهمید هنوز نگهش داشته. آروم روی1شاخه مطمئن گذاشتش زمین. کلاغ بیچاره لحظه کوتاهی تلو تلو خورد تا تونست خودش رو جمع و جور کنه. کرکس نگاهش نکرد تا اذیتش نکرده باشه. کلاغ با خودش فکر کرد:
-کبوترش باید برخلاف ظاهرش استخون های سفتی داشته باشه. واقعا از عجایبه! اگر با چشم خودم نمی دیدم امکان نداشت باور کنم.
صدای کرکس از جا پروندش.
-خورشید الان کجاست؟
کلاغ نگاهش رو دزدید مبادا چیز هایی که می گفتن و به خصوص تکبال بهشون باور داشت درست باشه و کرکس بتونه از افکارش سر در بیاره.
-نمی دونم. ندیدمش. ولی شهپر دیده بودش. به من در مورد خورشید هیچی نگفت فقط بهم گفت داره میره مرداب تاریک و گفت بهت بگم.
کرکس در حالی که بال هاش رو حرکت می داد تا بپره بهش گفت:
-اگر خورشید رو دیدی بهش بگو رفتم طرف مرداب تاریک. به مشکی هم بسپار مواظب همه چیز باشه. خودت هم با چندتا دیگه آماده باشید اگر چیزی شد سریع بیایید اطلاع بدید.
کرکس منتظر جواب کلاغ نشد. بال های بزرگش رو حرکتی داد و پرید. غروب با سرعت داشت به طرف شب می رفت.
مرداب تاریک مثل همیشه ترسناک و جهنمی بود. با اینکه پرنده های منطقه سکویا پر پرواز داشتن و مرداب به خودی خود خطری براشون نداشت، ولی از زمانی که خاطرشون بوده سعی داشتن نزدیکش نشن. حتی خود کرکس. شهپر و بقیه رو پیدا نکرد و از این بابت خوشحال شد چون این به اون معنی بود که قدرت استطار اون ها عالیه و حتی پرنده بزرگی مثل شهپر قوش هم این کار رو به خوبی انجامش میده. کرکس از سر رضایت لبخندی زد و مشغول گشت یواشکیش شد. خبر درست بود. مار های آبی و باطلاقی درست در وسط مرداب جمع شده بودن. کرکس نفرینی فرستاد که کسی نشنید. از زبون مار ها سر درنمیآورد! چقدر خورشید اینجا لازم بود. سعی کرد از حرکاتشون بفهمه ماجرا چیه ولی موفق نشد. با خودش فکر کرد آیا شهپر و بقیه هم این رو دیدن یا هنوز دارن می گردن. مار ها بیشتر و بیشتر می شدن. کرکس چنان توجهش به اون ها رفته بود که رسیدن شب رو نفهمید. همینطور سیاه تر شدن آسمون و شدت گرفتن باد سرد مرداب و تند تر شدن حرکت نی های بلند نیزار و بلاخره پیشدرآمد شروع توفان رو. مار ها هیس هیس کردن و بالا و پایین رفتن و در هم پی چیدن و به هم خزیدن و … توفان مرداب، تاریک و سریع رسید. کرکس با ضربه ای نه چندان آروم که از پهلو بهش خورد به خودش اومد و تازه فهمید به چه دردسری افتاده. به سمتی که ضربه از اونجا اومده بود نظر انداخت. 1نی بلند و کلفت که از ریشه در اومده بود و همراه باد پیش می رفت. کرکس شونهش رو مالید و به پایین نظر انداخت. مار ها رو دیگه نمی دید. یا رفته بودن یا دیده نمی شدن. درخت های مردابی زیر ضربه ها و فشار فزاینده توفان می لرزیدن. توفان مرداب واقعا وحشتناک بود. کرکس تا امشب هرگز توفان مرداب تاریک رو ندیده بود. اونجا در حالت عادی هم بوی مرگ می داد. خواست برگرده ولی دید که این شدنی نیست. توی اون موج تندباد که از هر طرف شلاق کش تاخت می زد و در حالی که راه از بی راه مشخص نبود، پرواز آخرین کاری بود که1پرنده عاقل می تونست بهش فکر کنه. توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد. کرکس سایه سیاه موج های مرداب رو می دید که با حرکت نیزار ها و درخت های مردابی ایجاد می شدن. این عجیب ترین و در عین حال ترسناک ترین چیزی بود که توی تمام عمرش می دید. موج های سیاهی از لجن تیره که هرچی بهشون نزدیک می شد رو به سرعت می بلعیدن. نی ها، مار ها و حتی درخت های مردابی که از ریشه در می اومدن. صحنه ترسناکی بود. مرداب ها همیشه ساکنن. به خصوص این مرداب که کرکس هرگز موجی روی لجن های تاریکش ندیده بود و امشب انگار بیدار شده بود تا هرچی در فضای اطرافش هست و نیست رو به کام بکشه و باد هم همراهش بود.
با احساس حرکتی شدید و ناخوشایند به خودش اومد. لحظه ای سر از بین شاخه هایی که پناه گاهش شده بودن بیرون آورد و نگاه کرد بلکه چیزی ببینه. اول هیچی نفهمید جز اینکه باد انگار جهان رو از جا کند. بعدش حس کرد حرکت می کنه. اول خیلی کم، بعدش کمی بیشتر، بعدش شدید، کاملا محسوس و کاملا واقعی. این حرکتی تردید ناپذیر به سمت پایین بود. پایین! کرکس با درک این حقیقت ترسناک احتیاط رو فراموش کرد، به شدت از جا پرید و دقیق شد ببینه چی شده و…
-وای خدای من! وای! وای خدای من!
درختی که کرکس لای شاخه هاش بود داشت به طرف پایین خم می شد و مثل این بود که داره آهسته آهسته میره که به کام تیرگی تحویلش بده. سرعتش لحظه به لحظه بیشتر می شد. دیگه جای تردید نبود. باید می زد به باد. اگر مکث می کرد تا چند ثانیه دیگه به کام مرداب کشیده می شد و چه پروازش بلند بود و چه نبود، ته لجن های تاریک برای همیشه دفن می شد. پر و بالی زد و…
-واه! چی شد؟!
درختی که شاخه هاش تا اون لحظه از دیده شدن و از توفان پناهش داده بودن، حالا به زنجیری تبدیل شده بود که کرکس داخلش گیر کرده و به طرف نیستی می رفت. توفان و کج شدن درخت و اشتباه کرکس در پریدن باعث شده بود وسط اون شاخه های گره دار که توی باد آروم نمی گرفتن گیر کنه. درخت به طرف پایین می بردش و کرکس لا به لای شاخه ها گرفتار شده بود.
-این مدل مردن خیلی جفنگه! من نمی خوام.
با تمام توان جسمش تلاش کرد ولی هرچی بیشتر سعی می کرد بیشتر گرفتار می شد. نوک شاخه های پایینی داشت به لجن های تیره می رسید. کرکس تمام زورش رو داد به بال هاش بلکه آزاد بشه. باد به شاخه ها کمک می کرد و زور می آورد. کرکس گیر کرده بود. داشت فرو می رفت. داشت دفن می شد. داشت می رفت که زنده به کام مرداب تاریک بره!.
-کرکس!کرکس اونجایی؟ ببین کجا خودت رو گیر انداختی؟
سر بالا کرد. شهپر بالای سرش بود. روی شاخه های کناری که الان با کج شدن درخت دیگه به طرف بالا بودن ایستاده بود و با وجود توفان، گرفتار شاخه ها نبود.
-کرکس! از اونجا بیا بیرون داری فرو میری! بیا بالا و بپر!. می تونی؟
نمی تونست.
-نه. گیر کردم. نمیشه.
توفان انگار عجله داشت.
درخت1دفعه تقریبا روی مرداب خوابید و شاخه هایی که طرف پایین بودن تا نیمه توی لجن تیره و موج دار فرو رفتن. کرکس به سادگی می تونست تیرگی مرداب رو در چند قدمی خودش ببینه.
-شهپر! من نمی تونم.
لحظه ای مکث.
-دستت رو بده بیا بالا. اون شاخه رو ول کن و دستت رو بده.
اگر شاخه رو رها می کرد تنها تکیه گاهش دستی بود که شهپر به طرفش گرفت تا نجاتش بده. دست کرکس از شاخه ای که نگهش داشته بود شل شد تا در1لحظه رهاش کنه و دست شهپر رو بگیره. آسمون برق شدیدی زد که نورش برای کسری از ثانیه مرداب رو روشن کرد. همون1دم کوتاه کافی بود برای دیدن و برای دریافت. کرکس دید و فهمید. چیزی شبیه برقی خونرنگ، خشمی وحشی، نفرتی در نهایت توحش و جنون. از اون مدل هایی که خود کرکس به وضوح تراوشش رو از وجود خودش حس کرده بود زمانی که از بالا با تمام سرعت به طرف اون فاخته شیرجه می زد و با تمام وجود می خواست که بگیردش، بدردش، نابودش کنه. میلی خطرناک، ویران گر، سرکش، میل نابود کردن. میل از بین بردن. میل به کشتن. درست همونجا بود. بالای سرش. در نگاه چشم هایی که صاحبش دست کمک به طرفش گرفته بود. رعد پشت سر برق اومد. چنان بلند و چنان وحشتناک که انگار دنیا از صداش لرزید.
-کرکس!داری دفن میشی. دستت رو بدهش من.
کرکس نگاهش کرد. شهپر توی تاریکی بود. ولی لحنش با چیزی که ثانیه ای پیش دیده بود کاملا هماهنگی داشت.
-دستت!بدهش من!
برق و پشت سرش رعد دوباره می زد و می زد. اون لحظه بود که کرکس حس کرد واقعا گرفتار شده.
-نه! نه!.
شهپر خندید.
-نه؟ نمی خوایی؟
کرکس تقریبا زمزمه کرد:
-نه. نمی خوام. نمی خوام!.
شهپر کمی به طرفش خم شد.
-می خوام نجاتت بدم. دستت رو بده!
لحن و صدای شهپر برخلاف شدت توفان و خطری که هر ثانیه بیشتر و نزدیک تر می شد، آروم، شمرده و خطرناک بود.
-تو داری زنده میری پایین. می خوام کمکت کنم. می خوام آزادت کنم. دستت رو بده! بدهش من!
برق و تقریبا هم زمان باهاش رعدی مهیب، چنان شدید زدن که کرکس با وجود نزدیکی و تمرکز دیگه نشنید شهپر چی میگه. لازم هم نبود بشنوه. نگاه سرخش همه چیز رو می گفت.
-آه خدای من کمک کن!
شهپر کج شد تا بهش نزدیک تر بشه.
-اینجا جز خودم و خودت کسی نیست. مطمئن باش که حتی خدای تو هم وسط این قیامت از آسمون جدا نمیشه بیاد نجاتت. دستت رو بدهش من! اگر پایین تر بری دیگه نمی تونم کاری کنم.
کرکس در آخرین لحظه نگاه زشتی بهش کرد.
-ناکس پلشت! اون زمان دیگه تو لازم نیست کاری کنی. فقط اینکه نگی چیزی دیدی برای پاک کردنت بسه.
شهپر آروم دستش رو عقب کشید و خندید.
-باشه. پس به کسی نمیگم اینجا دیدمت. اون پایین، موفق باشی!.
شهپر این رو گفت و درختی که دیگه تقریبا کامل روی مرداب خوابیده بود رو به شدت تکونش داد. درخت کاملا افقی شد و بیشترش وسط لجن ها فرو رفت. بارون شروع شد و مثل شلاق باریدن گرفت. کرکس سردی مرگبار لجن های تاریک مرداب رو درست در مجاورت پر هاش حس می کرد.
-خدایا!خدای من کمکم کن!آخ خدای من کمکم کن!.
شهپر تماشا کرد و فرو رفتن درخت رو دید. تا آخرش نموند. شاید تحملش رو نداشت. پرواز کرد و رفت. کرکس تلاش می کرد خودش رو نجات بده در حالی که می دونست فایده نداره. وحشتی عظیم تمام جونش رو گرفت. شهپر حالا می رفت و تکبال دیوونه از وحشت و ناباوری رو تسلی می داد و فردا یا چند روز بعد، کرکس از سر درموندگی چنان پر و بال زد که شکستن پر هاش رو احساس کرد. داشت فرو می رفت. پر های پایین تر جسمش پوشیده از تیرگی مرگبار، سنگین شده بودن. دیگه هیچ امیدی نبود. از سر خشم و وحشت و حرص نعره کشید و لحظه ای بعد انگار همه چیز در تاریکی فزاینده و نفرت انگیزی محو شد.
منطقه سکویا.
توفان اونجا به شدت مرداب نبود ولی همه رو در پناه گاه فرو کرده و حسابی اوضاع رو به هم ریخته بود. افراد منطقه سکویا کاری نمی تونستن کنن جز صبر و انتظار. و زمانی که شهپر جدا از بقیه، دیر تر از بقیه و کاملا خیس از طرف مرداب تاریک برگشت همه کمی راحت شدن و خیلی متعجب.
-شهپر!کرکس گفت میاد اون طرف ها ولی هیچ کسی ندیدش. گفتیم شاید همراه هم هستید. تو ندیدیش؟ شهپر! تو حالت خوبه؟
شهپر گیج بود. انگار از توی بغل مرگ در اومده.
-کرکس همراه من نبود.
مشکی در حالی که از دلواپسی داشت دیوونه می شد شونهش رو چسبید.
-تو اصلا ندیدیش؟ مگه میشه توی اون مرداب لعنتی اصلا هم رو ندیده باشید؟
شهپر عقب کشید. انگار دست مشکی آتیش داشت.
-من ندیدمش. توفان شد. من پناه گرفتم. درخت های مردابی از جا در می اومدن و پرت می شدن توی مرداب. از لای شاخه هایی که مخفی شده بودم دیدم که درخت داره می افته پرواز کردم و در رفتم. کرکس رو ندیدمش.
مشکی به شدت شونه های شهپر رو گرفت و با تمام قدرت تکونش داد.
-ولی تو این قدر اونجا بودی که اینهمه خیس بشی. بقیه خیلی پیش تر از تو رسیدن. بارون اونجا بعد از بازگشت اون ها شروع شد. تو تا الان اونجا بودی و افتضاح خیسی. چطور ندیدیش؟ کرکس هنوز نرسیده و اون قدر سرش میشه که توی این هوا اونجا نمونه. و تو ندیدیش؟ اینهمه مدت اونجا پلکیدی و ندیدیش؟
خورشید مشکی رو کشید کنار.
-بسه دیگه ولش کن میگه ندیده ندیده دیگه.
شهپر بی توجه به مشکی و خورشید و همه اطرافش پرواز کرد و رفت به طرف درخت های هلو. خورشید آشفتگی جمع رو آروم تر کرد و پشت سرش پرواز کرد. شهپر وسط درخت های هلو ناپدید می شد که خورشید بهش رسید.
-اُهُ!
شهپر متوقف نشد. خورشید درست در مقابلش ایستاد.
-چته شهپر؟ توفان مثل اینکه خیلی سنگین بود نه؟
شهپر لرزید.
-بله خیلی. مرداب تاریک1جهنم واقعیه.
خورشید نگاه سنگینش رو بهش پاشید و شهپر احساس کرد از شدت سنگینی اون نگاه داره میره که توی زمین فرو بره.
-شما ها رفته بودید از نقشه مار ها سر در بیارید. یادت که نرفته؟
-نقشه مار ها؟ آهان نه یادمه.
-خوب،
-خوب چی؟
-سر در آوردی؟
-از چی؟
-از نقشه مار ها.
-نه.
خورشید با چنان سنگینی تاریکی بهش خیره بود که شهپر تحمل نکرد و نگاهش رو دزدید. خورشید از گیجی آشکار شهپر از جا در نرفت. حتی حیرت هم نکرد. شهپر چقدر دلش می خواست که خورشید حیرت کنه یا عصبانی بشه یا هر چیزی. هر چیزی جز این نگاه نافذ و آگاه و بی نهایت سنگین.
-شاید الان یادت نیست. فردا صبح بیشتر یادت میاد.
شهپر به جای خورشید کلافه شد.
-تو چی می خوایی خورشید؟ من که مار زبون نیستم. شاید هم بعد از آروم شدن این هوای لعنتی بیشتر یادم بیاد.
خورشید سری به نشان تعیید تکون داد.
-و همین طور هوای خودت.
شهپر بهتزده نگاهش کرد.
-چی می خوایی بگی؟
نگاه خورشید، تلخ، خشن و سنگین بود.
-من هیچی. هیچی جز اینکه همیشه مواظب باش کاری نکنی که حتی بعد از مردنت روی شونه هات سنگینی کنه. بعضی ورود ممنوع ها رو باید بهش توجه کرد حتی به قیمت جون.
شهپر حس کرد وسط1مرداب لجن تاریک زنده دفن شده و نمی تونه نفس بکشه.
-خورشید!من نمی فهمم.
خورشید بهش خیره شد.
-امیدوارم لازم نشه که بیشتر از این بفهمی!. حالت که جا اومد بیا واسهم بگو مار ها چه غلطی اونجا می کردن بلکه من بیشتر از تو سرم بشه.
خورشید رفت و شهپر با وهم و توفان و تاریکی تنها موند.
نیمه شب بود. شدت توفان کمتر شده و داشت فروکش می کرد. تکبال روانی از وحشت و دلواپسی رو با شیره هوشبر به خوابی ناآروم فرو برده بودن. تکبال فقط کرکس رو می خواست. کرکسی که کسی نمی دونست کجا غیبش زده ولی همه احتمال می دادن هرچی که هست مربوط به اون مرداب تاریکه. تکبال خواب بود و مثل تب گرفته ها هذیون می گفت و بقیه نصف خواب و نصف بیدار به انتظار رسیدن صبح نشسته بودن تا پریشونی هوا دست برداره و برن ببینن کرکس کجا گیر کرده. شب، همه رو در حاله ای از خواب گرفت و خستگی، توان ها رو مثل برف توی آفتاب، ذره ذره آب کرد. پلک ها کم کم سنگین شدن و خوابی سبک و ناراحت همه رو برد. حتی شهپر.
-آهای!آهای شهپر! دیوونه لجن مال بلند شو! بلند شو الان پرت میشی پایین. داری می افتی بی خاصیت کوفتی پاشو!
شهپر با تکون های شدید2تا دست قوی به شدت از خوابی بسیار پریشون پرید و فهمید که چیزی نمونده از لب شاخه پرت بشه پایین و…وحشتش چنان بود که در1آن مطمئن شد سکته کرده. موجودی خیلی بزرگ، سیاه و عجیب، درست بالای سرش بود. دستش رو گذاشته بود روی شونه هاش و مانع سقوطش می شد. منظرهش چنان مهیب بود که شهپر بی اختیار عقب کشید و فریادش رفت هوا.
-واه!مرض! واسه چی عربده می کشی؟ تماشاش کن! بلاخره هم افتاد! خاک بر اون سرت!
شهپر در چند قدمی زمین خودش رو جمع و جور کرد و پرید بالا. بقیه هم بیدار شدن. همه خیال کرده بودن دوباره باید بجنگن و چیزی نمونده بود همه چیز به طرز مسخره ای به هم بریزه.
-آهای شما ها! بسه دیگه آروم باشید خطری نیست.
در1لحظه سکوتی سنگین جمع رو گرفت و پیش از اینکه همه از شدت وحشت به حال شهپر بی افتن خورشید و تکبال سکوت رو تقریبا هم زمان شکستن.
-کرکس!این تویی؟!
تکبال بی توجه به ظاهر افتضاح و ترسناک کرکس پرید توی بغلش. کرکس خواست مانع بشه ولی تکبال داشت از حال می رفت.
-کرکس!کرکس این تویی؟ تو زنده ای؟ کرکس! کرکسِ من! این خودتی؟ این خودِ تویی؟
-فسقلی!بله که خودمم. مگه قرار بود زنده نباشم؟ ببین فسقلی سر تا پات لجنی میشه اگر…فسقلی! خوب خوب باشه. بیا اینجا. بیا پیش خودم. گریه می کنی؟ واسه چی؟ من که طوریم نشد. فقط کثیف شدم. فسقلی احمق خودم! ببین چی شدی؟ گریه نکن من اینجام.
خورشید با آرامش و بقیه با حیرت به چیزی که اصلا شبیه کرکس نبود خیره مونده بودن. خورشید سکوت رو شکست.
-این چه قیافه ایه کرکس؟ تو چی به سرت اومده؟ برای چی اینهمه افتضاح شدی؟
کرکس خندید.
-آره خوب1خورده گلی شدم.
خورشید پوزخند زد.
-گفتی1خورده؟ تو عملا داخل اون مرداب لعنتی شنا کردی کرکس!
کرکس دوباره خندید. کاملا مشخص بود که بی نهایت خسته هست ولی می تونست بخنده.
-شنا؟ بله خوب1خورده شنا هم کردم.
خورشید عصبانی بود ولی فریاد نمی زد.
-شنای حسابی! زیر آبی هم رفتی. چون از فرق سرت تا نوک پا هات رو انگار از نکبت ساختن. با این پر و بال چجوری پرواز کردی؟
کرکس در حالی که پر های تکبال رو با دست کثیف نوازش می کرد و دیگه خیالش به کثیف تر شدن کبوتر پریشون نبود جوابش رو داد.
-چیزی نیست. رفته بودم ببینم داخل مرداب چی داره میشه که1دفعه هوا این مدلی شد. روی درخت نشستم ولی درخت از جا در اومد و من وسطش گیر کردم و همراهش رفتم طرف مرداب.
کرکس سکوت کرد و بقیه نفسشون از وحشت حبس شد. خورشید صبورانه و آروم بهش خیره شد.
-خوب بعدش چی شد؟ مثل اینکه به مرداب و لجن هاش هم رسیدی. پر هات هم احتمالا به دست قدرتمند باد شکستن بله؟
کرکس با نارضایتی که کسی ندید و اگر هم می دید نمی فهمید دلیلش چیه نگاهش کرد.
-بله به لجن ها هم رسیدم و این مدلی کثیف شدم. چندتا لاکپشت خیلی بزرگ از اون مهلکه نجاتم دادن و در آخرین لحظه به کمکشون تونستم عمرم رو تمدید کنم. راستی من اصلا نمی دونستم توی مرداب موجودات به این بزرگی هم می تونن وجود داشته باشن. اون هم لاکپشت. اون ها غول های مرداب تاریکن. باید1بار واسه تشکر برم دیدنشون. نفس کشیدن الانم رو بهشون مدیونم.
خورشید دست بردار نبود.
-بچه های ما اونجا بودن. ندیدیشون؟
کرکس نگاهش رو داد به تکبال که بی صدا هقهق می زد و می لرزید.
-نه کسی رو اونجا ندیدم. مگه توی اون جهنم می شد کسی رو پیدا کرد؟ از این گذشته مگه دیوونه بودید که وسط اون افتضاح اون طرف ها بپلکید؟ من خودم گیر کرده بودم وگرنه امکان نداشت اونجا بمونم. از شما ها مگه کسی هم اونجا مونده بود؟
خوشبین نگاهش کرد.
-نه. ما توفان که شروع شد سریع در رفتیم. شهپر گفت موندن خطرناکه و باید بریم ما هم رفتیم و چه خوب کردیم بهش گوش دادیم. ولی بعدش خود شهپر رو دیگه ندیدیم. راستی شهپر تو چی شدی که دیگه پیدات نشد؟ گفتی میری ببینی کسی جا نمونده باشه و…شهپر؟! کجاست؟
کرکس به اطراف نظر انداخت. نگاهش با نگاه سنگین خورشید گره خورد.
-جایی نیست. قیافهم این مدلی بود بیدارش کردم ازم ترسید داشت می افتاد بقیه دیدن حوصله نداشت خیالتون که جمع شد یادتون بی افته و بهش بخندید. رفته که2دقیقه نبینیدش.
همه اون هایی که صحنه رو دیده بودن با یادآوریش زدن زیر خنده. حالا که همه چیز درست بود راحت می شد خندید. اون هایی هم که ندیده بودن از بقیه پرسیدن و شنیدن و می خندیدن. همه جز خورشید که همچنان سنگین و سخت به کرکس خیره مونده بود. کرکس سرش پایین بود و مشغول آروم کردن تکبال بود که با گریه از دست خورشید و بقیه بهش شکایت می کرد که شیره هوشبر به خوردش داده و اذیتش کرده بودن.
-عزیز دلم! عشقم! کفترک خودم! به حسابشون می رسم. پدر همهشون رو در میارم. بسه دیگه تموم شد. الان پیش خودمی. هیچی نمیشه. گریه نکن فسقلی خود خودم. خاطرت جمع من اینجام. ببین چه کثیف شدی؟ بهت گفتم کنار بمون الان شدی لجن خالص که1خورده هم فسقلی قاطیشه. عه! فسقلی چیکار می کنی؟ واسه چی خودت رو کردی لای نکبت پر های من؟ اه دیوونه عزیز خودم! خیلی می خوامت خیلی. باشه کثیف شو! گریه نکن همونجا باش! کثیف شو طوری نیست کثیف شو عزیز دلم هرچی دلت می خواد لای پر هام کثیف شو! فقط گریه نکن هر غلطی می خوایی اون زیر کن.
خورشید با پرخاش صداشون کرد.
-بسه دیگه! تکی! تموم کن این خریت رو! از قدش خجالت نمی کشه! مزخرف! کرکس! تو هم به نظرم حسابی لجن خورده باشی. باید پاکسازی بشی. هم بیرونت هم درونت. این کبوتر نفهم رو هم بیشتر از این به کثافت نکش توی این سرما آب رودخونه افتضاحه میمیره از سرماش.
کرکس آروم خندید.
-خورشید!آروم باش! همه چیز درسته.
خورشید عصبانی بود.
-بله می بینم که درسته. تو زنده ای و این مثبته. ممکن بود نباشی. راستی گفتی چی شد که گرفتار شدی؟
نگاه خورشید طوری بود که کرکس خودش رو جمع کرد و گناه کارانه بهش لبخند زد. حالت خورشید شبیه کسی بود که مجرم گرفته باشه و نگاه و لبخند کرکس مثل متهمی بود که گرفتار شده.
-خورشید! ببین!دردسر درست نکن! چیزی که نشده. به خیر گذشته دیگه! بسه. باشه؟
خورشید داشت از جا در می رفت.
-کرکس!برای چی؟
کرکس دیگه نخندید. دستش رو تا جایی که می شد با برگ های خشک شاخه کناری پاک کرد و آروم گذاشتش روی شونه خورشید که از حرصی خاموش می لرزید.
-برای اینکه این طوری درست تره. دیگه بسه. باشه؟ به کرکس گوش بده خورشید. می خواد که تمومش کنی. ببین منو! بس کن. باشه؟
خورشید توی چشم های کرکس خیره شد و خواست جواب تندی بده ولی در عوض مکث کرد، توی اون نگاه خیره موند و وا داد. سکوت کرد، شونه هاش که به حالت ستیز بالا پریده بودن افتاد و آروم عقب کشید. کرکس خندید.
-این شد!آفرین خورشیدی!
خورشید عصبانی شد.
-زهر مار!به من نگو خورشیدی لجنی آشغال!
کرکس زد زیر خنده و بلند قهقهه زد.
-چه افتضاح شدم! چجوری پاک بشم خورشید؟ تا صبح برسه من از نفرت پس می افتم.
خورشید مثل اینکه تازه به خاطر آورده باشه دوباره نگاهش کرد.
-کرکس!وحشتناک کثیفی!
کرکس لحظه ای مکث کرد و بعد آروم و عادی مثل کسی که واقعا از قیافهش بی اطلاعه به خودش نظر انداخت. حیرتی واقعی، معصومانه و خنده دار چهرهش رو گرفت، سر بلند کرد و با همون حالت به خورشید ساکت خیره شد.
-واه!خورشید! این غیر قابل تحمله. خورشید! به دادم برس!
خورشید لحظه ای در سکوت بهش خیره شد. بعد1دفعه ترکید و مثل بقیه زد زیر خنده.
شب داشت به1صبح تاریک دیگه پیوند می خورد. کرکس همراه بقیه می خندید. خسته و زخمی و سنگین از اونهمه لجن تیره می خندید و بقیه هم خاطر جمع از اینکه این دفعه هم به خیر گذشته می خندیدن. کرکس می خندید در حالی که به1چیز یقین داشت. شهپر دیگه هرگز به سبک بالی گذشتهش نمی تونست بپره. کرکس با این اطمینان، نگاه مهربونی به خورشید که خنده هاش به شدت عصبی بودن انداخت و با حرکت سر بهش اطمینان و آرامش داد.
اطمینان کرکس اشتباه نبود. این خاطره ترسناک برای همیشه روی شونه های شهپر موند. موند تا یادگار تلخی باشه از1شب سیاه، تلخ و توفانی.
افرا.
صبح خیلی زود بود که تکبال از شدت سرمایی آزار دهنده از خواب پرید. همه خواب بودن. تکبال بلند شد تا ببینه این سرما از کجا میاد. با دیدن دریچه کناری که کمی باز شده و هر چند لحظه1بار آروم کمی باز و دوباره بسته می شد، حیرتی آمیخته به ترس وجودش رو گرفت.
-این دیگه چیه؟ یعنی داستان ارواح جنگل راسته؟ چجوری ممکنه این خودش حرکت کنه؟
تکبال آهسته به طرف دریچه رفت و وقتی مطمئن شد خیال نمی کنه و درست می بینه، خیلی یواش خودش رو به دریچه رسوند و1دفعه بازش کرد. باز یکه ای خورد و عقب کشید. تکبال1لحظه خیلی کوتاه ایستاد و نگاهش کرد. باز همونجا بی حرکت مونده بود. تکبال بدون اینکه دریچه رو ببنده برگشت، دست روی شونه های فاخته گذاشت و تکونش داد. فاخته چشم باز کرد و با دیدن تکبال که بالای سرش بی حرف تکونش می داد متعجب بهش خیره شد.
-مگه مریضی تکی؟ این چه کاریه؟ چرا سر صبح اینطوری…
تکبال با حرکت دست حرفش رو برید و در حالی که به دریچه اشاره می کرد فقط گفت:
-اونجا می خوانت.
بعد بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه فاخته رو رها کرد و به طرف در رفت. بازش کرد و زد بیرون. فاخته نه به در نظر کرد و نه به تکبال. بلند شد و با آرامش به طرف دریچه رفت. تکبال ندید. از لونه زد بیرون و بی هوا به راه افتاد. فقط می خواست دور بشه. فقط می خواست از اون فضای سنگین و آزار دهنده دور بشه. حس می کرد نفسش بالا نمیاد. دلش گریه می خواست. دلش جیغ می خواست. دلش شونه ای می خواست که بشه روش گریه کرد بدون اینکه دلواپس عواقبش باشه. نمی فهمید به چه سرعتی می رفت و اصلا نمی دونست کجا می رفت. حسابی دور شده بود. حواسش نبود. باید مسیر شاخه های قابل عبور رو حفظ می شد تا اشتباهی روی نازک تر ها و شکسته های توفان ها نپره که1وقت نیفته. همیشه مواظب بود. ولی این دفعه حواسش به هیچ چیز نبود. اشک و خشم و خستگی و پریشونی و همه چیز چشم های حواسش رو انگار بسته بودن. نفهمید به کجا رسید. نفهمید کی به جای1شاخه کلفت و سفت و مطمئن، روی1شاخه خیلی نازک پرید. نفهمید کی زیر پاش خالی شد و نفهمید چطور شد که وسط زمین و هوا بود. تنها کاری که تونست کنه این بود که حالت فرود بگیره و از برخورد بی هوا و خطرناکش با زمین پیشگیری کنه ولی این خطرات ناشی از فرود در مکان نامناسب رو از بین نمی برد. تکبال از بالای شاخه ها به زمین سقوط کرد و درست وسط1دسته خار و بدتر از اون، درست وسط1دسته کفتار فرود اومد. با صدای قهقهه های وحشیانه شون این رو فهمید. سر بالا کرد و دیدشون. از10تا بیشتر بودن. بزرگ و وحشی و خندان از مایه عیشی که از آسمون، درست وسطشون فرود اومده بود.
-بَه!ببین کی اینجاست!
-این دیگه چیه؟
-نمی دونم. ولی به نظرم کبوتر باشه.
-کبوتر؟ نه بابا! کبوتر؟ فکر نکنم.
-آره بابا راست میگه اینکه کبوتر نیست.
-پس چیه؟
-خوب نمی دونم. این1چیزی شبیه1پدیده عجیبه. ولی چه فرقی می کنه چی باشه؟ ازش معلومه که خوشمزه هست.
شلیک خنده های ترسناک بود که می رفت هوا.
-خوب پردار! خودت بگو چی هستی ما امشب توی مهمونی تعریف کنیم چی از آسمون واسهمون بارید خوردیمش؟
-آره راست میگه بگو ببینیم اصلا قابلی که اسمت رو ببریم؟
خنده های وحشی و وحشتناک. تکبال حس کرد که دیگه عمرش تموم شده. هیچ براش جالب نبود که زنده زنده زیر اونهمه دندون له بشه. با اینهمه خودش رو نباخت.
-رفیقت درست گفته. من کبوترم.
کفتار ها دوباره زدن زیر خنده.
-ولی تو هیچیت شبیه کبوتر ها نیست. تو چجور جونوری هستی؟
تکبال حس کرد تمام جونش می لرزه.
-من کبوترم موجود خاکی بی مصرف!
کفتار بزرگی که این حرف خطاب بهش بود با خشمی جنون آمیز نگاهش کرد.
-ببین پردار بی ارزه تو اگر کبوتر بودی الان اینجا گیر نمی کردی. خودم دیدم مثل1تیکه گِل خشک از اون بالا افتادی پایین. کبوتر ها تا جایی که ما می دونیم پرواز می کنن و اینطوری نمی افتن. حالا فهمیدی؟
دوباره خنده های مستانه ای که تکبال حس می کرد دل آسمون هم از هیبت ترسناکشون می لرزه.
-من1کبوتر بی پروازم. من نمی تونم پرواز کنم ولی می تونم بزنم. می خوایی آزمایش کنی؟
خنده ها1دفعه بند اومد.
-کبوتر بی پرواز؟ تو فسقلی کرکسی؟
تکبال با بیخیالی ظاهری جواب داد:
-محض اطمینان شما بله. امری بود؟
کفتار ها آشکارا عقب کشیدن ولی فقط اون اندازه که تکبال حس کرد در خوردنش کمی تردید دارن.
-پس که اینطور! تو مال سکویایی. مال کرکس. خوب بگو ببینیم اونجا چجوریه؟ کرکس باهات مهربونه. توی بغلش بهت خوش می گذره؟
-راستی چطوری با هم معامله می کنید؟ اون کرکسه و تو میگی که کبوتری. از پسش بر میایی؟
-آره راست میگن بهمون بگو تجربه های طبیعیمون زیاد بشه!
-راستی مشکیِ ما چطوره؟ هنوز گیج می زنه؟ دلمون تنگ شده واسه خراب کاری هاش.-آره بگو بگو چطوره حالش؟
-ببینم مشکی هنوز با مزه هست یا دیگه تربیت شده؟ کاش نشده باشه. اون پایین باهاش بهمون خیلی خوش می گذشت. راستش به خود تکمار هم باهاش خوش می گذشت. تکمار بعد از خورشید واسه از دست دادن این مامور با نمکش خیلی کفری شد.
کفتار ها زدن زیر خنده و تکبال چشم هاش از شدت حیرت گرد شد.
-شما ها چی دارید میگید؟
کفتار بزرگی که از همه بزرگ تر بود جلو اومد و در حالی که نگاه زشتش که از طمع سرخ شده بود رو به سر تا پای تکبال می پاشید گفت:
-مشکی. همون خفاشک با حال. مگه تو نمی دونی؟
تکبال چنان متحیر شد که ترسش رو فراموش کرد. یادش رفت کجاست و یادش رفت به چه دردسر بزرگی افتاده. به کفتار خیره شد.
-تو مشکی رو از کجا می شناسی؟ ازش چی می دونی؟
کفتار ها دوباره قهقهه زدن.
-این مثل اینکه پرته!
-نه بابا گذاشتدمون سر کار.
-فکر نمی کنم مگه قیافهش رو نمی بینی؟ به نظرم بهش نگفتن کجا رفته و با کی ها قاطیه.
تکبال دیگه هیچی نگفت فقط بهشون نگاه کرد. کفتار ها بعد از اینکه سیر خندیدن بهش خیره شدن.
-ببین فسقلی کرکس! تو یا واقعا پرتی یا ما رو پرت می کنی. شاید اولیش باشه. بله خوب، من هم بودم نمی گفتم. این مشکی شما1زمانی مامورک به درد خور تکمار بود. اون پایین خیلی هم به کار می اومد. حسابی عزیز شده بود و برای موفقیت در امتحان صعود به مرحله بالا تر اوضاعش ریخت به هم. یعنی انجامش داد ولی خوب مثل اینکه بعدش1جور هایی مخش پاک شد.
-راست میگه مرحله آخرش سخت بود حق داشت طفلکی! ما هم بودیم اینطوری می شدیم.
تکبال به قهقهه های جنون آمیزشون مات مونده بود. کفتار ها چنان می خندیدن که انگار یاد شیرین ترین خاطره هاشون افتاده بودن.
-آره بیچاره مشکی! خورشیدک دیگه واسهش زیادی سنگین بود. دل می خواست اعدامش. مشکی گناه داشت طفلک! ولی خوب از پسش بر اومد. اگر حقه کرکس نبود خورشیدک الان به دست با کفایت مشکی خفاشه پخ پخ!
خنده های وحشی کفتار ها توی سر تکبال می چرخید و منعکس می شد.
-شما ها چی میگید عوضی ها!؟
تکبال نفهمید این فریاد کی از حنجرهش پرید بیرون. کفتار ها بیشتر و بلند تر خندیدن.
-پس می خوایی بگی واقعا نمی دونی. خورشید و مشکی رو جفتی می شناسی دیگه. این مشکی اون پایین مامور اعدام خورشید بود. کارش رو هم خوب انجام داد. فقط کرکس به داد خورشیده رسید و در بردش. مشکی هم سر فرصت به کمک کرکس جیم شد و الان نمی دونم چطوریه که شما ها و خورشید و مشکی و کرکس و همگی قاطی همید. حالا فهمیدی ما چی میگیم؟
قهقهه ها انگار تمامشون شده بود انعکاس و تکبال دیگه جز این صدا های ترسناک هیچی نمی شنید.
-نه! نه، نه، نه، نه، نه، نههههه!
تکبال دیگه نفهمید چی شد. نفهمید کفتار ها از کجا ضربه خوردن. نفهمید با چی درگیر شدن. نفهمید از چی فرار کردن. نفهمید شهپر کی از زمین برش داشت و بردش وسط آسمون.
-تکبال!تکبال حرف بزن! چی شده؟ تکبال! حالت خوبه؟ از اون ها ترسیدی؟ اون ها تموم شدن. تکبال! چه بلایی سرت اومده؟ حرف بزن تکبال! تکبال! …
تکبال گنگ و مات به نجات دهندهش خیره مونده بود. تمام دنیا دور سرش می چرخید. جوابی که اونهمه دنبالش گشته بود حالا در لحظه ای که اصلا انتظارش رو نداشت، از جایی که اصلا انتظارش رو نداشت، به شکلی که اصلا انتظارش رو نداشت، و درست به هیبت سیاهی که اصلا انتظارش رو نداشت، بدون هیچ آمادگی قبلی1دفعه مثل پتک توی سرش فرود اومده بود. حالا می فهمید. دلیل سکوت مشکی، اونهمه آگاهیش از اتفاق های اون پایین، پرهیزش از خورشید، و حال و هوای عجیب خورشید در زمانی که مجبور می شد با مشکی طرف بشه، تکبال حس کرد سرش داره از اینهمه آگاهی ترسناک و ناخوشآیند منفجر میشه. می شنید که کسی با صدای خودش چندتا جیغ بلند کشید و حس کرد که شهپر بدون پریشونی شونه هاش رو چسبید و گذاشت که تا دلش می خواد جیغ بکشه.
-ایرادی نداره. خودت رو سبک کن. درست میشی.
تکبال می لرزید و جیغ می کشید. چنان شدید و چنان بلند که حس می کرد حنجرهش داره می ترکه. کاش اینطور می شد تا دیگه خلاص بشه ولی نشد. لحظه ای بعد، خسته و ناتوان از جنگ با پریشونی وحشتناکش، احساس کرد چیزی سرد از گلوی ملتهبش پایین رفت و2تا دست که وسط زمین و هوا نگهش داشته بودن در تسریع این پایین رفتن کمک می کردن.
-بخور! تا آخرش بخور! درست میشه. همه چیز درست میشه تکبال.
تکبال حس کرد اثر اون مایع هرچی که بود خیلی فوری شروع شد. توان جسمش رو به سرعت از دست می داد. نفهمید از اثر اونی که خورد بود یا از اثر اون هایی که فهمیده بود. هرچی که بود، احساس کرختی و سر گیجه شدیدی بهش غلبه کرد و چند لحظه بعد، چیزی شبیه خواب بود که تکبال آشفته رو در خودش گرفت و از جهان واقعی جداش کرد. آخرین چیزی که فهمید، دست ها، پر ها و شونه های شهپر بود که تکیه گاهش شده بودن و صدای آروم و آشنایی که بدون اینکه چیزی ازش بپرسه دلداریش می داد.
دیدگاه های پیشین: (12)
آریا
پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت 18:56
سلاام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی دوست عزیزم

ممنونم مثل همیشه آلی بود مرسی
یه دنیا ممنونم
سلامت و دل شااد باشی عزیز
خدای مهربان نگهدار دوست مهربانم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
لطفت چنان زیاه که جدی هیچی بلد نیستم بگم در جوابش. پس فقط ممنونم از حضور عزیزت و ممنونم از لطفت و ایام به کامت
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت 19:12
سلام. این قسمت خیلی ترسناک و دلهره آور بود.
خیلی خوب نوشته بودید خیلیییییی.
هر لحظه دنبال نابود شدن فیزیکی یک پرنده در این قسمت بودم ولی درسته که بدن کسی نابود نشد ولی به هر صورت حال و فکر و روح خیلی ها در این قسمت ویران شد.
امیدوارم آخرش خوب تموم بشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم. بعضی ویرانی ها عجیب ماندگار هستن. خدا به داد اون هایی برسه که دچارش میشن!
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
مینا
جمعه 26 دی 1393 ساعت 00:44
سلام با نظر آقای آگاهی موافقم.
کاشکی این شهپر زودتر نابود بشه.
و چه قدر عجیییییییییییییییب این بهترین داستانی بود که میتونستین درباره مشکی بگین.
دنیا عجیبه عجیب.
به خاطر این داستان زیبا باز هم ممنون

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
چطوری عزیز من؟ بله دنیای عجیبیه. مشکی هم باید از پس دیروزش بر بیاد. کاش بتونه!
شهپر هم…نمی دونم در موردش چی بگم. این مورد رو که فهمیدم توی شوک بودم. آفریده های خدا چندین لایه هستن. سخته شناختنشون. کار از توصیف من گذشته اینجا واقعا نظری ندارم.
ایام به کامت.
مینا
جمعه 26 دی 1393 ساعت 11:33
سلام راستی یه سوال دیگه به ذهنم رسید. تا جایی که یادمه مشکی تقریبا از اول داستان بودش. و قاعدتا باید جاسوس دو طرفه باشه هم برای کرکس و هم برای تکمار درسته؟ چون اگه بخواد غیر از این باشه مشکی نمیتونه انقدر با کرکس صمیمی باشه و همراهش باشه.
درسته؟

پاسخ:
شاید هم ماجرا طور دیگه ای بوده. خیلی احتمال ها میشه داد. مشکی باید بتونه توضیح بده و حتما حالا که ماجرا رو شده باید برای دفاع از خودش توضیح داشته باشه! باید دید.
شاد باشی.
آریا
جمعه 26 دی 1393 ساعت 23:53
سلام دوست عزیزم
آمدم یه سری زدم دلم نیومد کامنت نزارم
شاد و موفق باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم که بهم سر می زنی حتی زمان هایی که اینجا به روز نمیشه.
خوشحالم از کامنت هات و از حضورت و از لطفت.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 27 دی 1393 ساعت 15:21
یه سوال ببخشید اگر سوالم بیربط هست
آیا تو آبزرشکای بلاگتم فلفل یافت میشه آخه من یه بطری دیدم قایمش نکرده بودی
الان دو دلم بخورم یا نخورم دلم میگه بخور منطقم میگه نخور پریسا تله گذاشته
خخخخ

پاسخ:
فلفل! امکانش هست. یعنی ممکنه تله باشه که گذاشتم بخوری بترکونمت بری هوا! دیگه با خودت.
نه بابا دلم سوخت سالمش رو می ذارم دم دست بخور دیگه نرو سردابم رو پیدا کنی.
خخخ!
آریا
شنبه 27 دی 1393 ساعت 22:33
سلاام پریسا جان
مرسییی بابط بطری خالی
خخخ خالی نبود خالی کردمش من سردابت رو میخاام خخخ الکی
همینم از سرم زیاده ممنونم از محبتت
وایی خیلی خستم من برم استراحت
از باشگاه میام
مواظب خودت باش دوست عزیزم
سلامت و دل شاد باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خوردی؟ تمامش رو؟ الان بیماری تنفر از آب زرشک می گیری من و سردابم رو به راه میشیم. آخ جون. مال خودت اصلا تمامش مال خودت. 50تا سرداب آب زرشک فدای لبخند دوست!.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 27 دی 1393 ساعت 23:20
ممنونم عزیز واقعا ممنونم
جانم فدای دوس
سلامت و پایدار باشی

پاسخ:
شاد باشی آریا! امیدوارم هرچه زودتر به شادی و آرامش برسی! حتی خودم هم نمی دونم چجور چیزی دارم واسهت می خوام. خودت می دونی و خدا که جنس این آرامش و شادیت چیه. از خدا می خوام هرچه زود تر به صبح برسی!
پاینده باشی!
یک دوست
یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 00:08
سلام بر پری دریاهای دل انگیز و بی کران*توصیفاتت از صحنه های بحران و خطر بسیار زیبا بود فکر کنم شخصیتهای داستانت باز دره اضافه میشه البته بنظرم خوبه درگیری شخصیتهای متعدد و متنوع برای خوانندگانت جذابیت داستان رو بیشتر میکنه یکی از رازهای پرمخاطب بودن فیلمنامه های موفق داستانی هالیوود هم همینه. راستی چرا کسی از جناب یکی نمیپرسه که ایشون کجا هستند اومدن که حتما میاند ولی کاش سطری هم برامون تحریر کنند دلمون براشون تنگ گشته. شبت بخیر ایامتم به کام.*عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
دارم سعی می کنم شخصیت هام از این بیشتر نشن چون حسابش داره از دستم در میره و آخر کار که همه به سر انجام رسیدن ممکنه یکی2تاشون از بسیاری تعداد بلاتکلیف باقی بمونن و مجبور به نوشتن سری دوم بشم.
واااییی! خدا نکنه!
شوخی کردم. ممنونم که هستید دوست من!.
جناب یکی هم هستن همین هوالی. بذار بخوابن این طوری امنیتش بیشتره.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 07:11
من اینجام دوستجون فقط صدام درنمیاد تا اگه پریسا خوابش برد صدام خشمش نداشته باشه دادوبیداد کنم. دونه دونه خطمطارو دارم میخونم ببینم این جنگلیا آخرش بکجا میرسن. مث اینکه تعقیبگرای اینجا دارن زیاد میشن خوبه بشن ما هم ی دسته بشیم بحساب پریسا رسیدگی کنیم اگه خواست از زیر بقیش ج شه. هی پریسا نیستیا داری دیر میکنی. هستما؛ دادوبیداد میکنما؛ شلوغ میکنما؛ بدو بدو بیا ببینم این مشکی آبی چی شد آخرش.

پاسخ:
بَه بَه سلام جناب یکی! حال شما؟ ببخشید بیدار شدید شما راحت باشید بخوابید موردی برای پریشانی نیست.
حالا خوابی جناب یکی؟ شکلک دستگیر کردن جناب یکی توی خواب.
خوب جناب یکی. گرفتمت! به حساب من می خواستی رسیدگی کنی؟ می خوایی شیره پیچت کنم به خورد تکمار بدمت؟ تا شما باشی دیگه تهدیدم نکنی.
به قول جناب یکی، جدی می شویم.
میگم جناب یکی سریال های آماده رو هم هفته ای1بار پخش می کنن شما2روز اینجا به روز نمیشه چرا میایی تبر می کشی؟ بابا صبر کن بذار من نفسم جا بیاد ببینم چند چندم آخه!
نوشتم بابا یکی دیگه نوشتم فعلا شما مشغولش باش تا باقیش بیاد.
محض رضای خدا جناب یکی باور کن زورم1جا هایی تموم میشه مهلت بده دیگه!
ایام به کام.
ک.عباسی
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 03:57
سلام مجدد در این نیمه شب دوشنبه که خواب با من قهر کرده و هنوز هم باهام آشتی نکرده بر مولف داستان تک بال
نمی دونم چرا اینجا جا لایکی نداره یعنی اگه من بخوام پستهای شما رو لایک کنم جایی به این منظور در نظر گرفته نشده باز هم نمی تونم شیفتگی خودم را از خوندن داستان تخیلی و زیبای شما پنهان کنم من امروز سورپرایز شدم و همونطور که از ساعت کامنتم متوجه می شوید هنوز هم نخوابیدم چون جذبه داستان شما خواب را از چشمانم ربوده.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
خدا ببخشدم شما تا اون ساعت از دیشب بیدار موندید؟ نمی دونم چی بگم. هم ممنونم، هم معذرت می خوام، هم خوشحالم. ممنونم که اینهمه حوصله کردید و بهم لطف دارید، معذرت می خوام که تمام ساعت های شبِ شما رو به نام جنگل سرو و قهرمان های پرنده داستانم زدم، و خوشحالم که ابراز رضایت شما رو می بینم. هر کدوم از این رضایت ها1قدم به پیشه برای من. باور کنید برای من خیلی با ارزشه. در مورد لایک هم به روی چشم میرم ببینم در بخش مربوط به تنظیمات اگر این قابلیت باشه فعالش می کنم تا رضایت شما و باقی عزیزان بیشتر و باز هم بیشتر جلب بشه.
ممنونم که هستید آقای عباسی. ممنونم و بسیار بسیار بسیاااآاااآااار خوشحال.
ایام به کام.
شهبال
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 08:14
تو از کی میدونستی پریسا؟

پاسخ:
سلام شهبال.
دیر فهمیدم. خیلی دیر. از شروع تابستون پارسال تا امسال ظاهرا قراره سال آگاهی باشه واسهم. خدا آگاهی های بعدی رو به خیر کنه. خدا می دونه تا تابستونی که میاد چه ها که نباید بفهمم. واقعا می ترسم از بعدیش که چی باشه! کاش به سنگینی این هایی که تا الان فهمیدم نباشه! کاش!
به کسی تردید نکن. بهم نگفت. به هیچ کسی نگفت. حالا می فهمم چه زجری داشته زمانی که گرفتار…
خدا ببخشدم! نمی دونستم چه زجر وحشتناکی میدم. بگو دارم مجازاتش رو می پردازم و چه سنگین.
ایام به کام

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال63

تاریکی روز همه رو به تنگ آورده بود. البته جز خفاش ها و بدبختانه مار ها. تکبال کنار لونه کرکس نشسته و نگاه خسته و دلواپسش رو دوخته بود به دور ها بلکه بتونه چیزی رو ببینه که همه از صبح دنبالش بودن که ببینن و نمی دیدن. خورشید هیچ کجا نبود. تمام جنگل رو وجب به وجب برای پیدا کردنش گشته بودن ولی خورشید نبود که نبود. مشکی خسته و دلواپس، در سکوت به خودش می پیچید. آخه اگر1کمی مواظب تر می شد شاید این اتفاق نمی افتاد.
-تقصیر تو نیست مشکی. خورشید مدت ها بود که حال درستی نداشت.
این رو خیلی ها بهش گفتن و مشکی در جواب تمامشون سکوت کرده بود. اون روز کرکس به کسی نگفته بود که برای چی رفته و قرار بود تا شب نشده برگرده. بقیه نصف خواب و نصف بیدار و نصف دنبال انجام وظایفی که بهشون محول شده بود، در هوای خودشون بودن. با رسیدن خبر یخ بستن دوباره رودخونه همه بلافاصله بلند شدن و به طرف رودخونه پرواز کردن. چندتایی هم که گشت در منطقه سکویا نوبتشون بود موندن تا اگر اتفاقی افتاد بقیه رو خبر کنن. مشکی یکی از اون چندتا بود. خورشید کمی بعد از اولین طلوع تاریک روز ابری از چرخیدن برگشت ولی روی درخت نارنج متوقف نشد. کسی ندید که راه رودخونه رو گرفت و پرواز کرد. هیچ کسی جز مشکی.
-کجا میری خورشید؟ کرکس گفت با اومدن روز دیگه ترجیحا ظاهر نباش. و تو حالا میری به طرف میدون دید؟
خورشید نگاهی بیخیال به مشکی انداخت و انگار چیزی ندیده به راهش ادامه داد. مشکی خسته و عصبانی بود از تمام اونچه که این اواخر از سرشون گذشت. از ماجرای تک پر و لالا گرفته تا فشار جنگ های ناگهانی و پشت سر هم و هر چیزی که تکبال و بقیه نمی دونستن چیه.
-خورشید!نشنیدی؟ دست بردار از این مسخره بازیت! تو واقعا نباید بری!
خورشید به مشکی نظر انداخت که با حرص و سماجت سر راهش رو گرفت.
-بکش عقب خفاشک! من بلدم مواظب خودم باشم.
مشکی حس کرد میلی تحمل ناپذیر به سبک کردن خودش داره و خیلی سریع تسلیم این میل تحمل ناپذیر شد.
-بله تو بر میایی. ولی افرادی که همراهت میشن بر نمیان. اون ها مثل آب خوردن میمیرن و تموم میشن. پس به اطرافیانشون لطف کن و دیگه ادامه نده. من1تک پر دیگه دلم نمی خواد.
مشکی هوار می زد. تکبال تماشا می کرد. خورشید هوار نزد ولی بعد از تموم شدن جمله آخر مشکی تکبال دید که دست خورشید با چنان سرعتی حرکت کرد که تشخیصش امکان نداشت و مشکی بلافاصله به1طرف پرت شد، خورد به نوک چندتا شاخه نازک بی خطر و ولو شد وسط شاخه ها.
-مشکی!
تکبال هم زمان با این فریادی که کشید به طرف مشکی خیز برداشت و خودش رو رسوند بهش. زیاد طول نکشید تا حال مشکی جا اومد ولی خورشید دیگه نبود. مشکی و تکبال و بقیه خیال می کردن رفته به رودخونه برای کمک ولی وقتی همه از رودخونه برگشتن و گفتن خورشید هیچ کجا باهاشون نبود، وقتی روی درخت نارنج و اطراف رودخونه و لای شاخه ها و توتستان و کاجستان و حتی اطراف مرداب تاریک رو گشتن و پیداش نکردن، وقتی تمام جنگل رو زیر و رو کردن و از دارکوب ها و فنچ ها و از هر کسی که می شناختشون پرسیدن و هیچ خبری از خورشید نشد، دلواپسی سایه سنگینش رو به منطقه سکویا انداخت و همونجا جاگیر شد. خفاش ها و کلاغ ها و همه و همه گشتن و گشتن ولی خورشید هیچ کجا نبود.
داشت شب می شد. خفاش ها دور هم جمع شدن بلکه بفهمن چیکار میشه کرد.
-ما همه جا رو گشتیم و خورشید نبود.
-آره. دیگه جایی نمونده که نرفته باشیم.
-شاید لازمه صبر کنیم کرکس برگرده.
-خوب چه فرقی می کنه؟
-فرقش اینه که کرکس جا هایی رو بلده که ما به فکرمون هم نمی رسه. شاید خورشید رفته باشه به یکی از این سوراخ سنبه هایی که فقط کرکس می دونه کجاست.
-ولی احتمال های دیگه رو هم بدید.
-مثل چی؟
-مثل گرفتار شدنش. من میگم باید بریم اطراف مخفی گاه مار ها رو هم بگردیم و1سر و گوشی آب بدیم شاید گیر کرده باشه.
-تیزبین دیوونه شدی؟
-نمی دونم شاید شده باشم ولی احتمالا باید1سر به تپه سیاه بزنیم.
سکوتی به سنگینی کوه جمع رو گرفت. انگار همون لحظه روی تمام منطقه تخم وحشت پاشیدن. وحشتی عمیق، فراگیر، سنگین.
-کرکس اومد!
این صدا در لحظه ای که هیچ کس انتظارش رو نداشت چنان همه رو ترسوند و از جا پروند که کم مونده بود حادثه درست کنه. کرکس رسید و با دیدن ترس و نگرانی حاکم بر جمع ساکت و پریشون و همچنین با دیدن غیبت خورشید، لحظه ای مکث کرد و با نگاهی سراسر پرسش و تردید به بقیه نظر انداخت. نپرسید. کسی هم چیزی نگفت. سکوت بود و سکوت. سکوتی که بلاخره باید می شکست. شهپر پیش قدم شد.
-کرکس!خورشید هیچ کجا نیست. از صبح غیبش زده و ما برای پیدا کردنش همه جا رو گشتیم. الان تیزبین داشت می گفت که شاید لازم باشه به هوالی دژ تکمار1سرکی بکشیم نکنه خورشید گرفتار شده باشه.
کرکس با نگاهی بی حالت به شهپر خیره بود. لازم نبود کسی دقیق بشه تا خشم و پریشونی رو از نگاهش بخونه. شهپر آروم پیش رفت، دست روی شونهش گذاشت و با همون لحن آروم دوباره سکوت رو شکست.
-من تصور نمی کنم گرفته باشنش. می دونی؟ به نظر من باید1دفعه دیگه بریم مرداب تاریک رو ببینیم. ما فقط اطرافش رو گشتیم و زیاد نزدیک نشدیم چون زیادی خطرناک بود. ولی حالا که تو هستی دیگه خطر کمتره و می تونیم بریم اونجا رو بگردیم. خورشید شاید رفته باشه اونجا که دست ما بهش نرسه تا1خورده راحت باشه. آخه امروز1کمی عصبانی شد. حالا پاشو! زمان از دست ندیم. بلند شو بریم طرف مرداب و باقیش رو توی راه بهت میگم. من مطمئنم که شب نشده پیداش می کنیم. بلند شو دیگه!
گاهی1حضور،1لحن، 1 دست، شاید از1راه مطمئن و نتیجه بخش بیشتر کمک می کنه. فرقی نمی کنه که پیش از ماجرا با صاحب اون لحن، اون حضور، اون دست، چه محاسباتی داشته باشیم. دوست باشیم یا دشمن. آشنا باشیم یا بیگانه. و شهپر در اون لحظه درست همین کار رو کرد. کمک کرد تا کرکس بتونه به خودش مسلط بشه و وحشت اولیه رو پشت سر بذاره. پریشونیش رو مهار کنه و به دست منطقش بسپاره و اجازه نده بقیه از دیدن آشفتگیش خودشون رو ببازن. شهپر با لحنی مطمئن و امیدبخش حرف می زد و تقریبا از جا کندش. کرکس خواه ناخواه بلند شد و به بقیه فرمان حرکت داد. نصف بیشتر خفاش ها به طرف مرداب تاریک رفتن تا اون بالا پخش بشن و تمامش رو بگردن. بقیه هم به فرمان کرکس که اون لحظه از شهپر فرمان می گرفت البته غیر مستقیم و خیلی نامحسوس، موندن و پخش شدن تا مواظب منطقه باشن. به طور حتم تکمار از ماجرا با خبر شده و این فرصت رو از دست نمی داد. تکبال موند و اون بالا مواظب اطراف شد که اگر چیزی دید یا خطری بود به بقیه اطلاع بده.
و حالا تکبال اون بالا تمام وجودش شده بود چشم و تماشا می کرد. سعی می کرد حواسش رو به تمام چیز هایی که می بایست می دید متمرکز کنه ولی هر بار که به خودش می اومد، می دید که نگاهش دنبال هیچی نیست جز درخشش پر هایی که فقط مال خورشید بودن. تکبال نگاه می کرد و نگاه می کرد ولی هیچی نمی دید. شهپر برگشت و مشکی رو فرستاد. به دستور کرکس هرچند1بار باید بر می گشت و چرخی دور منطقه می زد تا خطر رو هرچه بیشتر دفع کنه. مشکی در سکوت به حرف های امیدبخش شهپر گوش داد و بعد پرواز کرد و به طرف مرداب تاریک رفت. تکبال مثل سنگ بی حرکت نشسته بود.
-تکبال!اینقدر نگران نباش. چیزیش نشده. پیداش میشه.
تکبال از جا نپرید. اوضاعش بدتر از اون بود که بترسه. فقط نگاهش کرد. شهپر کنارش نشست.
-خورشید در حرصی ترین حالتش هم عاقله. امکان نداره گرفتار بشه. بر می گرده. من مطمئنم که طوریش نمیشه. تکبال! گریه می کنی؟ ببین گریه اصلا بد نیست. وجود رو از سنگینی ها سبک می کنه. ولی الان وقتش نیست. تو باید نگاهت رو شفاف نگه داری. تو در حال انجام1وظیفه هستی اون هم در حالت اضطراری. خورشید هم میاد. من شک ندارم که سالمه.
شهپر چنان آروم، مطمئن و اطمینان بخش حرف می زد که تکبال خواه ناخواه مجبور شد باور کنه که کمی امیدوار تره. به زحمت از لا به لای هقهق فرو خوردهش تونست بگه:
-تو از کجا می دونی؟
شهپر مهربون تر از همیشه جواب داد:
-من می دونم.
تکبال بهش نگاه کرد. نگاهش کمی، فقط کمی شاید آروم تر شده بود.
شهپر که رفت، تکبال دوباره نگاهش رو پرواز داد به دور ها. خورشید هیچ کجا نبود. داشت شب می شد. هوا دوباره آماده بود که بباره. تکبال نگاه می کرد و نگاه می کرد و…خورشید نبود ولی1سیاهی، بی تردید چیزی جز خفاش و کلاغ و دارکوب و شاهین داشت با پروازی آروم و سبک به طرف منطقه سکویا می اومد. تکبال خواست باقی رو خبر کنه ولی…
-چی می تونه باشه؟ بذار برسه. از این بدتر که نمیشه.
سیاهی آهسته آهسته اومد و رسید.
-سلام کبوتر. منتظر من که نبودی ولی من هم از اونی که منتظرشی بی خبر نیستم.
-سلام. تو چی هستی؟
-من بوتیمار. اومدم بهت بگم گم شدهتون رو باید از قاصدک ها بخوایید. از همه پرسیدید جز اون آشنا های روز های درد. بجنبید برید پیداش کنید پیش از اون که بیگانه ها از شما جلو بی افتن.
بوتیمار این ها رو گفت، برگشت و پرواز کرد.
-صبر کن!به خاطر خدا1دقیقه صبر کن. برام بگو چه جوری میشه از قاصدک ها نشونی پرسید؟ الان هیچ قاصدکی نیست. ما وسط زمستونیم. تا بهار هنوز کلی راهه و قاصدک ها الان… صبر کن!
بوتیمار رفته بود. تکبال معطلش نکرد. باید این پیام نامفهوم رو به کرکس می رسوند. باید هرچه سریع تر به مرداب تاریک می رسید. از جا پرید و بلند و1نفس سوت کشید.
کرکس و شهپر خسته از جستجوی بی نتیجه روی1درخت مردابی نشسته بودن.
-بلند شو کرکس! باید باز هم بگردیم. حتما پیدا میشه.
-بس کن دیگه شهپر. اگر اینجا بود تا به حال می دیدیمش. نیست. شاید لازمه واقعا به پیشنهاد تیزبین فکر کنیم. خدا کنه دیر نشده باشه!.
-اونجا رو ببین! از طرف منطقه سکویا1کسی داره میاد این طرف! صبر کن ببینم! اون1کسی نیست2تا هستن. یکی روی شونه های یکی دیگه سواره.
کرکس دقیق تر نگاه کرد.
-فسقلی!
کرکس از جا پرید و همراه شهپر به طرف تکبال و کلاغی که تکبال روی شونهش بود پرواز کرد. شهپر در حالی که با تمام سرعت دنبالش می رفت تقریبا فریاد کشید:
-وایسا!اول من دیدمشون!.
کرکس در حال پرواز خندید. این اولین باری بود که وسط اونهمه اضطراب می تونست بخنده. تکبال هنوز به کرکس نرسیده از روی شونه های کلاغ پرید و خودش رو به طرف کرکس پرتاب کرد که در نتیجه کم مونده بود از بالا به وسط مرداب پرت بشه. شهپر به موقع جنبید و گرفتش.
-کرکس!باید از قاصدک ها بپرسیم. نمی دونم این یعنی چی ولی قاصدک ها می دونن خورشید کجاست. این آشنا های روز های درد. پیام این بود. درست همین طوری. باید بجنبیم پیش از اینکه بیگانه ها برنده بشن و گم شدهمون رو پیدا کنن.
تکبال از وحشت و هیجان داشت پس می افتاد. کرکس و مشکی و چندتای دیگه مات و وحشتزده تماشا می کردن. شهپر اولین کسی بود که به خودش مسلط شد. تکبال وحشتزده که هنوز وسط زمین و هوا نگهش داشته بود رو کامل بغل کرد. دستی به پر هاش کشید و اشک های هیجانش رو پاک کرد.
-تکبال!آروم باش. طوری نیست. ما پیداش می کنیم. ولی بگو ببینم این پیام رو از کجا آوردی؟
تکبال که به شدت می لرزید از آرامش شهپر کمی، فقط کمی آرامش گرفت. اون قدر که بتونه فکر کنه و جواب بده.
-من از هیچ کجا نیاوردم1بوتیماری اومد این ها رو بهم گفت و رفت.
شهپر به کرکس متحیر نظر انداخت و بلافاصله فهمید که باید خودش تنهایی فکر کنه.
قاصدک ها، قاصدک ها، قاصدک، قاصدک، آشنا های روز های درد، روز های درد!!!
-کرکس!ماتت نبره! خورشید رفته سر خاک تک پر و لالا. اون الان زیر بوته های قاصدکه و اوضاعش هم با رسیدن شب افتضاح خطرناک میشه. بجنبید باید بریم!.
شهپر منتظر نشد کرکس و بقیه به خودشون بیان. تکبال که چیزی نمونده بود از ترس دیوونه بشه رو محکم بغل کرد، شونه کرکس رو چسبید و تقریبا پرتش کرد بالا که بپره، بعدش هم با حرکت شدید دست به بقیه فرمان حرکت داد.
-هرچه سریع تر به تمام اون هایی که اطراف مرداب تاریک پخش هستن اطلاع بدید خودشون رو بهمون برسونن. به سریع ترین شکل ممکن این کار رو انجام بدید. توقف هم نمی کنیم. حرکت! میریم به طرف بوته های قاصدک و هرچه سریع تر هم میریم! هر کسی زود تر برسه!
شهپر پرواز کرد و کرکس رو هم با خودش بالا کشید و لحظه ای بعد، همه افراد منطقه سکویا مثل سیلی خروشان از همه جای مرداب تاریک جمع می شدن و با تمام سرعت به طرف نقطه پایان تک پر و خونوادهش پرواز کردن. غروب مرداب ترسناک و تاریک داشت به شب پیوند می خورد. تکبال سرش رو تکیه داده به شونه شهپر که نمی لرزیدن و گوش به نفس هایی که التهاب صاحبش رو منعکس نمی کردن، چشم هاش رو بست که سیاهی زمین و آسمون اون جهنم ساکن و اون تصویر مجسم مرگ رو نبینه.
خاک، سرد و سیاه، زیر بوته های قاصدک انگار خوابیده بود. خورشید مثل سنگ بالای قبر خونواده خوشبخت منطقه سکویا خشکش زده بود. سرش پایین بود. انگار تمام جهانش جز اون قبر های کوچیک و سرد نبودن. جویندگانش عقب تر فرود اومدن. کرکس اشاره ای کرد و همه متوقف موندن. کرکس آروم و بی صدا نزدیک شد. خورشید نفهمید. کرکس بهش رسید. خورشید ندید. کرکس درست پشت سرش بود. خورشید حس نکرد. کرکس کنارش ایستاد. خورشید سر بالا نکرد. کرکس آروم کنارش نشست. خورشید یکه نخورد. کرکس آهسته بال بزرگش رو حلقه کرد دور شونه های خورشید که معلوم نبود از سرما یا از خستگی یا از چیزی فراتر از این ها توی خودش جمع شده بود. خورشید هیچی نگفت. کرکس حلقه بال هاش رو محکم تر کرد. خورشید لرزید.
کرکس بهش خیره شد. خورشید آهسته، غمناک و پر از درد، بیشتر توی خودش جمع شد. لازم نبود سر بالا کنه تا بدونه کی اینطوری بغلش کرده. کرکس هیچی نگفت. خورشید هم سکوت رو نشکست. طول کشید. قبر تک پر و لالا همراه بچه ای که هرگز زاده نشد، شاهد خورد شدن خورشید بودن. قطره های دلش بدون صدا چکیدن. خورشید بدون هقهق، بدون فریاد، بدون لرزش شونه هاش، بدون حتی ضجه های بی صدایی که موقع گریه های بی صدا نفس رو به شماره میندازن، بدون هیچ علامتی از باریدن، قطره قطره بارید.
-بهش گفتم بمون. گفت باید منو همراهت ببری. بهش گفتم نیا. گفت تو بری نمی مونم. بهش گفتم به دردم نمی خوری بلکه بهش بر بخوره و بره. نرفت. می خندید. سریع پریدم و جاش گذاشتم که خسته و حرصی بشه بگه به جهنم و بره خونه پیش جفتش. نفس نفس می زد ولی داشت می اومد. از خستگی بیچاره شده بود و همون طور داشت می اومد. مجبور شدم صبر کنم برسه. می خندید. برام حرف می زد که یادم بره از بی دعوت همراه شدنش حرصی شدم. برام از لالا می گفت. از بچهش. از سفرشون. از آهنگ هایی که واسه بچه تمرین کرده بود تا بزنه. از لالا که می خواست ببردش سفر. برام از شادی هاش می گفت. کلی رویا داشت. بار سفرشون رو بسته بود که خونوادهش رو ببره سفر. داشت پدر می شد. مثل جوجه هایی که1مشت دونه خوشمزه پیدا کرده باشن ذوق می کرد. وقتی برام تعریف می کرد توی آسمون بالا پایین می پرید از ذوقش.
من باید جاش می ذاشتم. باید کتکش می زدم. باید بیخیال می شدم تا از خستگی پشت سرم وا بره تا بی افته و دیگه نیاد. می گفت این غروب به چشمش متفاوته. فرصت نکرد بگه برای چی. من حالا می دونم. برای اینکه آخرین غروبی بود که می دید. من باید جاش می ذاشتم. کاش همراهم نمی بردمش! کاش نمی بردمش!
خورشید این ها رو آروم، شمرده و بی نهایت غمگین گفت بدون اینکه حتی صداش از شدت بغضی که مثل سیل شده بود اشک و می بارید بلرزه. صداش، شونه هاش، نفس هاش، بدون لرزش و سفت بودن. سفت ولی بی نهایت خسته. خورشید گریه نمی کرد، می بارید. و چه شدید!
-من نباید می بردمش. کرکس! نباید می بردمش.
کرکس تا جایی که ممکن بود سفت بغلش کرد. تا جایی که جایز بود سکوت کرد و اجازه داد خورشید بدون هیچ نشونه ای از گریه توی صداش و توی نفس هاش و توی لرزش شونه هاش، اضافه بار دردش رو مثل بارون سر خاک اون قبر های آشنا بباره. و بعد، تا جایی که توی تمام عمرش می شد لحنش و صداش و کلامش مهربون باشه، خطاب به خورشیدِ به مفهوم واقعی داقون به حرف اومد.
-خورشید!چه خوب شد هیچ کدوم از اون کار ها رو نکردی. تک پر رو اون غروب اگر می کشتیش باز هم پا می شد همراهت می اومد. بهت می رسید و می خندید تا دلت رو به دست بیاره ولی می اومد. و اگر تو باهاش بد تا می کردی الان خیلی بیشتر اذیت می شدی. خورشید! این اتفاق بدی بود. خیلی بد. ولی در نظر داشته باش این می شد که واسه هر کسی از ما پیش بیاد. تک پر رفت و لالا رو هم با خودش برد. ولی خیلی راحت می شد که اون از دست رفته تو باشی. ما در حال جنگیم خورشید. توی جنگ تباهی زیاده. و اصلا بگیریم که این اتفاق تقصیر تو بوده. خورشید! این اتفاق خیلی بدی بود ولی دیگه نمیشه کاریش کرد. تو با اینجا موندنت، با اینجا مردنت، با اینجا گرفتار شدن و ما رو هم گرفتار کردنت، نمی تونی اون ها رو زندهشون کنی. اون ها رفتن. دیگه هم بر نمی گردن. باید بلند شی و سفت و سخت پای جبرانش بمونی. همون طوری که لالا بهت گفت. اون ها زیر این خاک نخوابیدن که تو بیایی اینجا بست بشینی و ما رو هم بکشونی روی زمین و منتظر بشی که بیان گرفتارمون کنن. ما نباید این طوری تموم بشیم. تو حتی اگر تقصیر کار باشی، باید1کاری کنی که به این تقصیرت پهلو بزنه. باید1مدلی با این تقصیرت بی حساب بشی. و کاری که الان داری می کنی اون عملی نیست که باید انجام بدی. من دردت رو می فهمم خورشید. ولی چه فایده ای داره که این طوری از خودت انتقام بگیری؟ تک پر اگر زنده بود امکان نداشت اجازه بده تو اینجا بمونی تا شب بشه و مارهایی که مطمئنا الان فهمیدن چه خبره بیان و گیرت بیارن. تک پر اگر بود حاضر می شد دوباره بمیره ولی اینجا هم همراهت می شد و تنها جات نمی ذاشت. و تو باید به احساسش احترام بذاری اگر واسهت ارزش داره. به احساس بقیه هم همین طور. پشت سر ما2تا الان1لشکره که باید هر جا باشه جز روی زمین. تقریبا تمام منطقه ما الان روی خاکه. اگر بهمون حمله کنن تا بیاییم بجنبیم دسته کم10تایی تک پر دیگه رو باید اینجا خاکشون کنیم. خورشید! این جماعت می دونن چه خطری داره بالای سرشون می چرخه و با آگاهی کامل فرود اومدن و منتظرن که تو به هر شکلی همراهشون بشی تا برگردیم خونه. بدون تو هم پرواز نمی کنن. تو که نمی خوایی تک پر و لالا هم سفر های جدید داشته باشن، می خوایی؟ مطمئنم که نه. دیگه بس کن! آروم باش هیچی نمیشه. ما باید پیش از رسیدن شب از اینجا بریم. بلند شو! بلند شو همراه بقیه بریم. تو باید باشی. به خاطر جنگی که تازه داره بالا می گیره، به خاطر تک پر و لالا و بچهشون، به خاطر امنیت بقیه، به خاطر دل هاشون که دلواپسته، به خاطر فسقلی که انگار ظرف همین1روز کلی ضعیف شده از نگرانی واسه تو، به خاطر من، اگر اتفاقی واسهت می افتاد من حسابی به هم می ریختم خورشید. دیگه هیچ وقت ناپدید نشو! مشکی هم حالش هیچ خوب نیست. حس می کنه تقصیر خودش بود که تو گم شدی. می دونی اگر طوری می شدی مشکی چی به سرش می اومد؟ دیگه بسه! پاشو! پاشو بریم. تو سردته. خسته ای. داری منجمد میشی. باقیش رو میریم1جای امن. دیگه بلند شو! شب رسید بهمون. پاشو تا تاریک تر و نا امن تر نشده.
کرکس پر های خیس و یخ زده خورشید رو با تمام محبتی که ازش بر می اومد و چقدر هم زیاد بود، آروم آروم نوازش می کرد و باهاش حرف می زد، حرف می زد و حرف می زد تا بلاخره با زور کلام و با زور دست هاش از زمین کندش.
-آفرین!مطمئن بودم که تو عاقلی و به حرف کرکس گوش میدی.
کرکس بدون اینکه خورشید در حال انجماد رو رها کنه به پشت سر و به طرف اون دسته منتظر اشاره ای کرد و خودش همراه خورشید پرید و بقیه هم1جا همراهش پرواز کردن. شب داشت روی جنگل پهن می شد. دل آسمون بد گرفته بود. شاید نه اندازه دل خورشید. افراد منطقه سکویا با رعایت احتیاط پشت سر کرکس و خورشید، با نگهبانی شهپر و مشکی و چندتا از بزرگ جثه های دیگه در اطرافشون، به طرف منطقه سکویا پرواز کردن. بارون دوباره باریدن گرفته بود. آسمون بغضش رو رها می کرد. قبر های سرد اونجا تنها موندن. و آسمون تنها شاهد این پایان تلخ و ابدی بود. آسمونی که به نشان هم دردی با مرگ رویا ها، به حسرت سفری که انجام نشد، به خاطر تمام آهنگ هایی که هرگز برای هیچ گوش معصومی نواخته نشدن، بغض شفاف و غمناکش رو به قبر های تنها می داد و سر بر شونه شب، دردش رو می بارید و می بارید.
دیدگاه های پیشین: (8)
حسین آگاهی
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 22:06
سلام. چه خوب که خورشید قبل این که دیر بشه پیدا شد.
نمی دونم باید چی بگم؟
آخر این قسمت رو عالی نوشته بودید.
خیلی سنگین و غمگین تموم شد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. بله خوب شد زود پیداش کردن وگرنه غمگین تر هم می شد. ممنونم از لطف و از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 23:17
سلام پریسای عزیز
این قسمتم مثل همه ی نوشته هایت آلی بود
پریسا جان ممنونم اذت بابت همه چی ممنونم
خسته نباشی عزیز
بد جور حالم گرفته ی خیلی سخته به خاطر کاری که نکردی به خاطر هیچ پوچ حساب پس بدی خیلی سخته کسی نفهمتت خیلی سخته
هعی من باز نتونستم جلو خودم رو بگیرم پریسا جان دلم از همه گرفته هوای دلم از بارونی رد کرده رسیده به سیلاب
موفق باشی دوست من
همیشه شاد باشی
خداوند نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم به خاطر همه چیز. چی شده عزیز؟ آریا اگر از دست من بر میاد که سبک ترت کنم فقط بگو. هر طور که سبک تر میشی. کمترینش با شنیدن. گوش که می تونم بدم.
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 23:42
روزگاری بیدی را شکستند

به نامردی تبر بر ریشه اش بستند

ولی افسوس همانهایی شکستند

که روزی زیر سایه اش می نشستند…

پاسخ:
معمولا همین طوره. تبردار ها سایه نشین ها هستن!
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 05:05
سلام پریسا جان
نه عزیز فقط از دست خدا بر میاد
پریسا جان قدرت درک ها خیلی اومده پایین خیلی
کاش انسان ها خودشون رو جای طرف مقابل میزاشتن بعد قضاوت میکردن
کاش از دل هم خبر داشتیم بعد کسی رو محکوم میکردیمکاش ….
ببخش پریسا جان دوست مهربونم ببخش متاسفم
بعزی از انسان ها چنان میشکننت که وقتی خورده ریزاتو به هم میچسبونی یه انسان دیگه ساخته میشه
هعییی کسایی که نمیزاشتم خم به ابروشون بیاد امروز شکستنم رو دیدن اما مهکومم کردن حرفام رو شنیدن اما درکم نکردن ای کاش از دلم خبر داشتن شاید این قدر بی رهمانه قضاوت نمیکردن
ببخش پریسا جان ببخش دوسته عزیزم ببخش عزیزم ببخش

پاسخ:
سلام آریا جان.
1چیزی بهت بگم؟ چقدر حال امروزت شبیه حال این روز های منه! دقیقا دیشب که گفتی چیز هایی شبیه این رو برات نوشتم ولی پاک کردم. تو هم از همون دستی خوردی که من خوردم. دلم می خواد داد بزنم. اون قدر بلند داد بزنم که همه دنیا بشنوه چقدر داره دردم میاد. ولی می دونی؟ من سکوت کردم و خیال می کنن بدهکارم. اون ها جای من داد می زنن و طلب کار هم هستن. گاهی به خودم میگم کاش خدا توان بهم بده سکوت رو بشکنم و پیش از اینکه به هر چیز نباید متهمم کنن و توی دل هاشون بهم بخندن من هوار بزنم. ولی باز دردم میاد از…آخ از دست این دل! خیالی نیست آریا. سیاهی ها هستن و حالا تو و من بیشتر شناختیمشون. زورمون نمی رسه سفیدشون کنیم. بیا فقط سیاه نباشیم. دلم دعا می خواد. دلم شکایت می خواد. دلم خدا می خواد که بیاد پایین دستش رو بذاره روی سرم1طوری که بشنوم بهم بگه من اینجام.
از خورده های من باید یکی دیگه ساخته بشه آریا. کاش بشه! از مال تو هم همینطور. و میشه. صبح شده آریا. باید1راهی واسه پشت سر گذاشتن اونهمه سیاهی پیدا کنیم. باید پاک بشیم ازش. باید سفید بشیم آریا. خودمون، دلمون، خاطره هامون.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 10:40
ببخش پریسا جان
دوست نداشتم اذیتت کنم
ببخش که با کامنتم اذیتت کردم باید مثل همیشه خاموش میبودم
سلامت و دل شاد باشی دوسته من

پاسخ:
اذیت نشدم از کامنتت عزیز. دردت اذیتم کرد نه کامنتت. درد حق نداره بیشتر از این دوست هام رو آزار بده چون دردم میاد از دردشون.
هر زمان دلت خواست هرچی دلت خواست بیا اینجا بگو دوست من. اینجا همه خودی هستیم. دیدی که من هم گفتم. خاموشی راهش نیست. بگو این قدر بگو تا سبک بشی. ولی جدی خدا خیلی بزرگه بسپاریم بهش بلکه حل بشه.
شاد باشی.
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 16:14
پریسا جان نمیدونم چی بگم
کاش از ممنونم کلمه ای بالاتر بود که تقدیمت کنم
ممنونم بابت همه چی ممنونم یه دنیا ممنونتم
شاد باشی دوست عزیزم

پاسخ:
ممنون نباش دوست من. فقط شاد باشی واسه من بسه. می گذره عزیز. این توفان واسه ما هم می گذره. تموم میشه. فقط الان باید1جایی رو بچسبیم که نیفتیم. دست خدا همینجاست درست روی شونه هامون. بگیریمش. نمی افتیم. مطمئن باش.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 00:05
سلاام بر پریسای عزیز و مهربون
امیدوارم سلامت باشی دوسته گلم
میگم امشب تو پستم اول شدی من بیشتر از تو خوشحال شدم
وقتی دیدم نفر اولی چنان شاد شدم کلی انرژی گرفتم
خخخ
اونجا نمیشد اما آمدم
پیشت یه ممنونم ویژه بگم برم
سلامت باشی خیلی سلامت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ببخشید خیلی دیر کردم امروز دستم به اینترنت نمی رسید. ممنونم دوست عزیز. امیدوارم به همین زودی1شادی خیلی عمیق از اون هایی که از شدتش آدم توی وجودش به شدت احساس گزگز می کنه بهت دست بده. نخند باور کن همچین چیزی وجود داره. حالا خدا بخواد برات بشه تا ببینی.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 21:25
من از شادیه دوستان عزیزم شاد میشم
پس امیدوارم یه شادی ی لذت بخش نسیبت بش
تا خواسته ات مستجاب بشه
شاد باش دوست عزیزم
سلامت باشی

پاسخ:
ای کاش! … … … خدا! … … …
هرچی خدا بخواد. هرچی خودش بخواد. هرچی خدا بخواد.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال62

بارون بلاخره ایستاد ولی دل آسمون باز نشد. روز ها چنان تیره بودن که خفاش ها تقریبا بدون دردسر می تونستن رفت و آمد کنن. گره دل آسمون انگار با این باریدن ها باز شدنی نبود. تکبال حس می کرد تمام دنیا به خوابی پریشون تبدیل شده. خورشید در غیبت های کرکس که طولانی نبودن، حسابی مواظبش بود. زیر پر می گرفتش و اجازه نمی داد شهپر نزدیکش بشه. مثل سایه ای عصبانی همراهش بود و شهپر رو از جا در می برد. تکبال خسته و ناباور به اطرافش نظر می کرد و انگار که می دید و نمی دید. باز بیشتر از پیش در کنار دریچه حاضر بود و با بیشتر شدن حضور باز، فاخته آروم آروم، از تکبال و از دست هاش و از آغوشش و از نگاهش دور و دور تر می شد. تکبال سعی می کرد بهش بفهمونه که باز خطرناکه و باید ازش پرهیز کنه ولی فاخته آهسته آهسته سرد و ساکت می شد. انگار دیگه نمی شنیدش. نمی دیدش. نمی خواست که باور کنه.
با قوی تر شدن حضور باز، تکبال آهسته آهسته کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد و بی صدا و به سرعت به طرف محو شدن پیش می رفت. تکبال این رو می دید. نگران بود. خسته بود. دلتنگ بود.
-تو می دونی تکبال چشه فاخته؟ ما چیزی سر در نیاوردیم گفتم شاید تو بدونی.
-فاخته به چشم های رنگی چلچله نظر انداخت.
-مگه چیزیشه؟
چلچله شونه بالا انداخت و ناباور نگاهش کرد.
-نمی خوایی که بگی نمی دونی، شما2تا از حال هم بی خبر نمی مونید. حالا تو میگی اصلا نفهمیدی چیزیشه؟ یعنی نمی بینی که این روز ها دیگه اصلا خودش نیست؟
فاخته نگاهی به آسمون گرفته کرد و از دیدن اونهمه ابر تیره اخم هاش رفت توی هم.
-چه مسخره شده این هوا! دیگه شورش رو درآورده! پس این بهار کی می رسه؟
چلچله اخم کرد. فاخته دید ولی خیالش نبود.
-فاخته!دارم باهات حرف می زنم میگم تکبال چشه؟
فاخته شونه بالا انداخت.
-نمی دونم.
چلچله آشکارا پوزخند زد. فاخته ندیده گرفت.
-عجیب نیست که تو هیچی ازش نمی دونی؟ پیش از این هم وقتی در موردش ازت می پرسیدم می گفتی نمی دونم.
فاخته خندید.
-خوب نمی دونستم.
چلچله داشت کلافه می شد.
-ببین فاخته دارم بهت میگم اون حالش خوش نیست. اگر می دونی بگو ما هم بدونیم.
فاخته هنوز حواسش به آسمون بود. از قرار زمین دیگه در نظرش قابل این نبود که زمانش رو واسهش تلف کنه.
-میگم چلچله! تو که با بالا پایین های لحظه به لحظهش مشکل داشتی. به نظرم می گفتی می خواد من با محبت تر تصورش کنم.
چلچله اصلا عقب نکشید.
-بله گفتم که گفته باشم. خوب اگر اینطوری هم باشه واسه این بوده که دلش می خواست تو بهتر ببینیش چون واسهش بیشتر از همه ما عزیز بودی. دلیل نمیشه الان که این شکلی می بینمش خوشم بشه. حالا میگی چشه یا نه؟
نگاه فاخته تا دل آسمون می رفت و گم می شد.
-نه. چون نمی دونم.
چلچله نگاهش کرد که حرفی بزنه ولی منصرف شد. فاخته سوار نگاهش، سوار خیال، تا اون طرف آسمون رفته و اونجا نبود. نه تکبال رو می دید، نه چلچله رو و نه زمین رو. چلچله به تکبال نظر انداخت که دور تر، خودش رو لای شاخه های نازک سپیدار مخفی کرده و محو هیچ شده بود. فاخته رو بی هیچ حرف دیگه ای در رویا هاش رها کرد و به طرف مخفیگاه تکبال پرید. نرسیده به تکبال محو و مات1دفعه ایستاد. صدایی ناآشنا چلچله رو و پیش از اون تکبال رو متوجه خودش کرد. تکبال به طرف صدا چشم چرخوند و نگاه کرد. چندتا کبوتر از جنس خودش. آشنا نبودن ولی عجیب به نگاه تکبال آشنا می زدن. کبوتر هایی شاد و شیطون و نوبالغ، با پرواز های ناوارد ولی پر حرارت. چلچله کشید زیر شاخه گلابی و محو تماشا شد. کبوتر ها بین زمین و هوا سر به سر هم می ذاشتن و آخرش هم چندتایی با هم ولو شدن روی شاخه ها و زدن به خنده. چلچله نتونست نخنده و شاید همین خندهش بود که باعث شد کبوتر ها ببیننش. تقریبا توی حال و هوای خود چلچله بودن. تازه پرواز، پر شور، کم تجربه.
-اینجا رو ببین! این توی زمستون اینجا چیکار می کنه؟
چلچله خندید.
-سلام. شما ها کبوترید؟
-مثل اینکه بله.
-مثل اینکه؟
-نه بابا ما واقعا کبوتریم این رنگین پر داره شوخی می کنه.
-اون درست میگه ما کبوتریم ولی تو وسط زمستون اینجا چیکار می کنی؟
چلچله لحظه ای آه کوتاهی کشید ولی خیلی زود لبخند همیشگیش برگشت.
-من نمی دونم. از بهار جا موندم. پروازم ممکن نشد. هنوز هم درست و حسابی ممکن نیست.
یکی از کبوتر ها که پر های بلندی داشت خودش رو بالا کشید و گفت:
-بد هم نیستی. من موقع پرواز کردن دیدمت تو خوب می پری ولی تمرین لازم داری. درست مثل خود ما.
چلچله دوباره خندید.
-آره خوب شما ها هم همچین بی نقص نمی پرید. هی من شما ها رو قبلا هم دیدم. اون زمان خیلی خیلی کوچیک بودین. روی شونه های اون هدهده که می بردتون بالا و یادتون می داد بپرین.
یکی از کبوتر ها که از نظر چلچله زیادی هوای پر های رنگ وارنگش رو داشت با خنده گفت:
-راست میگه خوشپرواز من1چیز هایی از هدهد یادمه. چه پدری ازش در اومد تا ما پریدیم!راستی الان اینجاست؟
چلچله در حالی که توی گذشته های خیلی دور غرق شده بود جوابش رو داد.
-نه، خیلی وقته رفته. الان یکی دیگه اینجاست. اون هم کبوتره. اوناهاش! عه! کوش کجا رفت؟
چلچله تکبال رو ندید ولی خوشپرواز با پر های بلندش اشاره ای به انتهای یکی از شاخه های سپیدار کرد و خندید.
-اونجاست!وای رنگین پر ببین! چقدر شکل ماست!
رنگین پر نگاه کرد.
-اینکه شکل ما نیستش که!
چلچله دخالت کرد.
-هست دیگه! آخه اون هم کبوتره. ولی پرواز نمی کنه.
کبوتر های نوبالغ تعجب کردن.
-اصلا نمی پره؟ یعنی اصلا؟
چلچله شونه بالا انداخت.
-گفتم که، اصلا.
رنگین پر متفکر نگاهش رو به لای شاخه ها دنبال تکبال سر داد.
-تو مطمئنی اون کبوتره؟ آخه انگار شبیه کبوتر ها نیست!
خوشپرواز با اطمینان گفت:
-چرا هست. اون کبوتره. راست میگی شبیه ما نیست ولی نمی دونم چرا. اون1کمی عجیبه.
خوشپرواز این رو گفت و بدون اخطار پرید و رفت لای شاخه هایی که تکبال وسطشون مخفی شده بود. چلچله خواست مانعش بشه ولی دیر شده بود. همراه باقی کبوتر ها پریدن و رفتن دنبال خوشپرواز که دیگه به تکبال رسیده بود.
-سلام. تو چه عجیبی! تو چه جور کبوتری هستی؟
تکبال انگار از جهانی جدا و دور بیرون اومده باشه نگاهش کرد.
-چه قشنگه!
این فکر بلافاصله از سرش گذشت و بلافاصله با چیدن یکی از پر های زیر بالش به جای کرکس غایب خودش رو مجازات کرد.
-من خوشپروازم. آقای خوشپرواز مهربون و فضول که اومده بهت بگه اینجا که قایم شدی اصلا امن نیست چون از اون گوشه که ما فرود اومده بودیم راحت دیده میشی در حالی که تو اونجا رو نمی بینی.
تکبال به اون کبوتر با پر های بلندش خیره شد. مونده بود بهش چی بگه. خوشپرواز خودش سکوت رو شکست.
-داری فکر می کنی بهم چی بگی؟ هیچی نگو فقط دفعه دیگه بلد بشو و درست انجامش بده اگر خواستی دوباره قایم بشی.
خوشپرواز این رو گفت و خندید. تکبال هم لبخند زد. خوشپرواز آماده شد که بپره و بره. تکبال با خنده ای از جنس آشنایی گفت:
-ممنونم آقای خوشپرواز. یادم می مونه.
خوشپرواز پر های بلندش رو تاب داد و پرید.
-رنگین پر بیا!
اون ها در1چشم به هم زدن پرواز کردن، دستی برای چلچله تکون دادن و رفتن. تکبال بهشون خیره شده بود که بی هوا و شاد و سبکبال می رفتن. اون ها دیروز خودش بودن. چقدر دلش می خواست می شد به زمان بیخیالی خودش برگرده! نمی شد. طنینی تلخ از جنس حقیقت که توی وجودش پیچید.
-تا ابد اینطوری باقی نمی مونن. همون طور که تو نموندی! نوبت خیال اون ها هم می رسه.
تکبال هیچ از این فکر خوشش نیومد. در حالی که از ته دل دعا می کرد اینطوری نباشه، به طرف صدای فرود چلچله برگشت. چلچله به جای فاخته در کنارش نشسته بود. تکبال بغضش رو خورد و نگاه خیسش رو از چلچله دزدید.
روز ها دیگه شبیه روز نبودن. تکبال هم خیالش نبود که چه رنگی باشن. برای تکبال همه چیز داشت آهسته آهسته به طرف تاریکی می رفت. از کرکس می ترسید، از شهپر می ترسید، از لحظه های بعد می ترسید، برای فاخته می ترسید، از خشم خورشید می ترسید، از تکمار که این روز ها مثل تیر بلا نقشه های مدل به مدل سرشون می ریخت و به شدت برای گرفتنش زور می زد می ترسید، از خودش و از سرمای زمستون که انگار خیال داشت ابدی بشه می ترسید، از زندگی می ترسید!
پایان وحشتناک محبت بین فاخته و باز چنان وحشتی بهش می داد که گاهی شب ها کابوس می دید و از اونجایی که نمی تونست چیزی رو از کرکس مخفی نگه داره و اون خواه ناخواه می فهمید، پریشونی های خواب و بیداریش کرکس رو حسابی عصبانی می کرد. فشار های کرکس بیشتر و بیشتر می شد. شهپر و فاخته و خود تکبال با حال و هوای آشفتهش بدون اینکه بدونن در بیشتر شدن این فشار ها حسابی نقش داشتن. این وسط، شهپر خیلی طوریش نمی شد. هر زمان با کرکس درگیر می شدن از پس خودش بر می اومد و گاهی حتی می تونست به روشی که کسی نمی فهمید چیه تکبال رو هم تا حدی از دردسر نجات بده. فاخته هم که نبود تا چیزی متوجهش باشه. می موند تکبال که انگار هرچی بیشتر فشار می دید، دیوونه تر می شد. کرکس که زورش به شهپر نرسیده بود تمام حرصش رو سر حضور فاخته می ریخت و حسابی با این حضور غایب درگیر بود و تکبال هم که دیگه حوصله مصلحت رو نداشت، حسابی درگیر می شد و حسابی ضربه می دید. تکبال دیگه به ضربه عادت کرده بود. با ماجرا های تکمار هم کاری نمی تونست کنه. فعلا که بین بقیه و زیر پرچم تعلیمات وحشیانه خورشید که گاهی واقعا دردسری بودن جاش نسبتا امن بود. و فاخته. تکبال حس می کرد از درد این فشار له میشه. به توصیه خورشید و شهپر بار ها سعی کرده بود پرسشی که اون ها ازش می پرسیدن رو از خودش بپرسه.
-چی می خوام؟ از این پرنده غیر بومی چی می خوام؟ مگه نه اینکه اون مال اینجا نبود و نیست؟ مگه من نمی دونستم؟ مگه نمی دونستم که اون دیر یا زود باید بره؟ اصلا چرا با خشم و حرف هام اذیتش می کنم؟ تقصیر اون چیه که من مدل جدیدش رو تأیید نمی کنم؟ اون که ازم نخواسته بود من مثل دیوونه ها دلبستهش بشم. حالا اصلا حرف حسابم چیه؟ اون دیگه1پروازی نیمه کامل شده. بهار که بیاد باید بپره و بره. من باید کلی هم دلم بخواد پروازش رو ببینم.
-تکی! چی شده؟ اینهمه اشک رو از کجا میاری؟ تکی! بسه اینطوری گریه نکن! باز فکرت کجا رفته کبوتر مسخره!
تکبال با شنیدن صدای خورشید از جا نپرید. دیگه عادت کرده بود. خورشید ازش نپرسید به چی فکر می کرد. خودش می دونست. صاف رفت سر اصل مطلب.
-تو چته تکی؟ مگه زده به سرت؟ آخه الان مشکلت چیه؟ واقعا چه انتظاری داری؟ اینکه بیخیال زندگی آسمونیش بشه و کنار تو بشینه تا عمرش سر بیاد؟ اون دیگه بزرگ شده و زیر پر تو جاش نمیشه تکی! این رو می فهمی؟ اصلا مگه تو برای اون افرایی ها جز این دلت می خواست؟ خوشبختی1پرنده به پریدنشه. یعنی تو پروازش رو نمی خوایی؟ اه! تکی! چقدر متنفرم از این مدلت عوضی1حرفی بزن!
تکبال نمی تونست بگه. توی دلش پر بود از فریاد تمام حرف هایی که اشک اجازه نمی داد بگه.
-باز. اون باز خطرناکه. من می خوام بپره. فاخته من باید بپره. پرواز کنه و وسط آسمون خوشبخت بشه. باز پرپرش می کنه. داقونش می کنه. نابودش می کنه. اون باز خطرناکه. این قصه پایانش خیلی تاریکه. من نمی خوام. من نمی تونم. من تحملش رو ندارم. من میمیرم.
خورشید به سیل اشک های تکبال که با ترکیدن بغضش دیگه آزاد شده بودن و همچنین با ادامه سکوتش به شدت از جا در رفت.
-اُهُ!احمق روانی! خفه شو! قیافه نکبتش رو ببین! موجود به درد نخور آشغالی تو خجالت نمی کشی؟ درست گوش بده دیوونه مسخره ببین چی بهت میگم! اون موجود حالا دیگه1پرنده بالغه و خیلی مسخره هست اگر خیال کنی خیال داره به مدل پسند تو زندگی کنه. تو بخوایی یا نخوایی اون باید بره دنبال تجربه و دنبال سرنوشت و دنبال مسیر زندگیش. تو هم دندت نرم می خواستی دلت رو آویزونش نکنی.
شهپر رسید و تمومش کرد.
-خورشید!داری چیکار می کنی! مگه نمی بینی الانه که دق کنه؟ بسه دیگه دست بردار.
خورشید بی مکث از جا پرید و با همون خشم هوار زد:
-تو یکی دیگه خفه شو! خیال کردی خیلی قهرمانی؟ می دونی چیکار کردی نکبت؟ کرکس تمام تلافی حرص از تو رو ریخت سر این! حالا هم تهدید کرده اگر تو نزدیکش بشی جفتتون رو نفله کنه. تو نفهم دیوونه از همه این ها احمق تری.
شهپر صبورانه گوش داد.
-باشه. باشه هرچی تو میگی درسته. حالا دیگه بلند شو این بیچاره رو ول کن پدرش رو درآوردی!
خورشید خنده زشتی تحویلش داد.
-بلند شم تو بشینی؟ پر روی مغز علفی؟
شهپر با همون صبوری جوابش رو داد:
-نه. من جای تو نمیشینم. هر کسی جای خودش. بلند شو بریم پیش کرکس. انتهای توتستان منتظره که بهش ملحق بشیم. این فسقلیش رو هم ببریم. البته گفت تو ببری.
خورشید بلافاصله انگار یکی دیگه شد. توی اون دسته عجیب1قانون مثبت خیلی سفت اجرا می شد. هر ماجرایی جای خودش رو داشت. اون لحظه که کرکس در نقطه ای منتظر رسیدن خورشید و شهپر بود ماجرای تکمار وسط بود و باید از محدوده خشم ماجرای قبلی می زدن بیرون. خورشید و بقیه این قانون ناگفته رو خیلی خوب اجراش می کردن. روی همین حساب بود که خورشید اون لحظه انگار هیچ حرفی پیش از این در بین نبود و شهپر انگار که تازه رسیده بود.
-اونجا واسه چی؟ اتفاقی افتاده؟
شهپر همچنان آروم و صبور نگاهش می کرد.
-توضیح نداد. فقط گفت بریم اونجا و1چیز هایی در مورد مخفیگاه موش ها تحویلم داد که زیاد نفهمیدم. کبوتر رو هم واسه این گفت ببریم که مشکی هم همراه ماست و کرکس دلش نمی خواد اینجا بذاردش.
خورشید متفکر بهش خیره شد.
-ولی اگر مشکلی پیش بیاد که…
شهپر سری به علامت نفی تکون داد.
-قرار نیست بجنگیم. ظاهرا خطری نیست. حالا بجنب تا سریع تر برسیم وگرنه کرکس خیال می کنه من دیر جنبیدم.
درگیری های منطقه سکویا با دسته مار ها داشت خطرناک می شد. لحظه ای نبود که خفاش ها و کلاغ های منطقه سکویا منطظر وقوع1اتفاق عجیب نباشن و زمانی نبود که با آرامش چشم هاشون رو کاملا ببندن. تکبال دیگه داشت واقعا می برید. بقیه اما انگار با این مدل ماجرا ها زاده شده بودن، عین خیالشون نبود. خورشید همچنان تاریک بود. تاریک، تلخ، تنها، اما هشیار.
-خورشید!
نجوایی بسیار نامفهوم و نامحسوس بود ولی برای بیدار کردن خورشید از خوابی سبک همین اندازه کفایت می کرد. از4شب پیش که خبر قصد شبیخون افراد تکمار به منطقه سکویا برای دسترسی به اون کبوتر بی پرواز رسیده بود، تمام خفاش ها به همراه خورشید و شهپر و کرکس و تکبال شب رو در کنار هم صبح می کردن. قرار نبود حمله ای که کسی نمی دونست کی می خواد اتفاق بی افته سر و صدایی داشته باشه و این اوضاع رو بدتر می کرد.
تکبال بعد از چندتا ماجرای پشت سر هم که تمامشون به خیر گذشته بود دیگه اصلا تنهایی نداشت. این در اون شرایط بی نهایت اذیتش می کرد ولی چاره ای نبود. اگر هم بود تکبال نه توان اعتراض رو در خودش می دید نه حوصلهش رو داشت. در مدت این4شب هم که اوضاع حسابی خطرناک شده بود و منطقه سکویا در حالت آماده باش کامل به سر می برد. تکبال حس می کرد در این امر مقصره. اگر توی اون درگیری آخری لو نمی رفت الان اوضاع این نبود. تکمار دیوانه وار از هر طرف دردسر روی سرشون می ریخت و فقط می خواست تا اون کبوتر به مرحله خورشید نرسیده دستش بهش برسه. کسی هرگز به تقصیر تکبال اشاره نکرد. تکبال ولی از این احساس تاریک حسابی اذیت می شد به خصوص زمان هایی که می دید بقیه برای حفظش به چه دردسری افتادن.
اون شب، تکبال بین کرکس و خورشید به خوابی ناآرام و سیاه از کابوس های مدل به مدل فرو رفته بود و نفهمید چقدر گذشت که اول نجوای بی صدای کرکس و بعد تکون خیلی آروم دست خورشید از کابوس هاش بیرونش کشیدن. خورشید چابک از جا پرید و در سکوت کامل بهش فهموند که هیچی نگه. تکبال بی صدا و از پشت پلک های نیمه بستهش به اطراف نظر انداخت. همه بیدار بودن و داشتن خیلی دزدانه آماده می شدن و بقیه رو هم اگر خواب بودن بیدار می کردن. تکبال مونده بود با وجود این سکوت نیمه شب که با باقی نیمه شب ها هیچ فرقی نمی کرد، بقیه از چی اینهمه احتیاط می کنن؟ ولی این چندان براش طولانی نشد. لحظه ای با دیدن چیزی شبیه سایه1شاخه خشک که باد حرکتش می داد به نقطه ای کمی پایین تر از شاخه های زیر پا هاشون دقیق شد و دست خورشید چه به موقع از خروج فریاد وحشتش پیشگیری کرد! مار هایی به درازی طول درخت های کاج اون طرف جنگل، خیلی آروم و بی صدا از درختی که اون3تا بالاش سنگر گرفته بودن بالا کشیده و تقریبا فاصله ای با شاخه های بالایی که تکبال و خورشید روشون نیمخیز بودن نداشتن. تکبال سر برگردوند که به کرکس پناه ببره. کرکس نبود. کی رفته بود؟ تکبال با نگاهی پر از وحشت دنبالش گشت ولی کرکس هیچ کجا نبود. خورشید بی حرف شونه هاش رو فشار داد تا بهش احساس امنیت بده و در ضمن بهش یادآور بشه که تحت هیچ شرایطی نه صدایی ازش در بیاد نه حرکت اضافی کنه. مارها درست پایین پا هاشون بودن و تنها1حرکت اضافی لازم بود تا با1خیز سریع و البته صد درصد موفق، به هدفشون برسن و دیگه هیچ کاری نشه کرد. تکبال بهت زده به پایین، همونجایی که مارهای کابوس وار آهسته و بی صدا با حرکات کند بالا می اومدن و بهش نزدیک و نزدیک تر می شدن خیره مونده بود و اگر هم می خواست قدرت حرکت نداشت. تمام دنیا انگار در سکوتی جهنمی فرو رفته و زمان انگار برای همیشه سنگ شده و از حرکت ایستاده بود. فقط چند لحظه این وضع ادامه داشت. چند لحظه ای که تکبال نفهمید چقدر بوده ولی اندازه سال ها براش گذشت. در1لحظه انگار دستی به ضرب هرچه تمام تر صدا و حرکت زمان و جهان رو بهش برگردوند. تکبال فقط نور کدری رو دید که در1لحظه از تمام اطراف درخشید و هم زمان سوتی که در1زمان از محل درخشش نور کدر بلند شد و بلافاصله هر2خاموش شدن ولی در کمتر از کسری از ثانیه بعد از اون دنیا انگار منفجر شد. جنگ با چنان سرعتی شروع شد و شدت گرفت که تکبال نتونست اول ماجرا رو ببینه.
هم زمان با این شروع علامت سرخ رنگی از ناکجا دیده شد و خورشید مثل فشنگی که از تفنگش در رفته باشه تکبال رو برداشت و پرواز کرد. اتفاق چنان سریع بود که تکبال چند ثانیه بعد فهمید که وسط آسمون شب همراه خورشید به سرعت هرچه تمام تر داره از مهلکه دور میشه. خواست داد بزنه و بگه مارها که نمی تونن پرواز کنن چرا اینهمه سریع میریم ولی سرعت پرواز خورشید چنان زیاد بود که باد با شدتی جنون آمیز انگار می زد که هوا رو توی شش های تکبال بترکونه. تکبال به زور نفسی کشید ولی توانی برای حرف زدن نداشت. خیلی زود جوابش رو گرفت. شاهین ها مثل بلای آسمونی از هر طرف، اطراف، زیر پا و بالای سر حمله کردن. ظاهرا تکمار دست خورشید رو خونده بود ولی مثل اینکه برای سرعت زیادش نتونسته بود هیچ فکری کنه. خورشید نه می جنگید نه دفاع می کرد. فقط مثل تیر می رفت. شاهین ها چنان زیاد و چنان نزدیک بودن که تکبال می تونست ضربه های بال هاشون که برای سریع تر و بالا تر پریدن به تنه های سنگینشون می خورد رو احساس کنه. شواهد می گفتن که شاهین ها نمی خوان یا نمی تونن اون شب دست خالی برگردن چون با تمام توان سعی می کردن برسن و موفق بشن. تکبال می دید که چندتاشون شونه به شونه خورشید پرواز می کردن و در1لحظه2تاشون از2طرف به شونه های خورشید چنگ انداختن و بر اثر چرخش های دیوانه وار خورشید آویزون شدن ولی رهاش نکردن. مثل کرم شروع کردن به بالا اومدن و پیش رفتن. تکبال با تمام قدرتش همه ترسش رو آزاد کرد. صدای جیغ بلند و کشداری که از حنجرهش خارج شد و تکبال نمی شناخت و چیزی شبیه انفجاری مهیب که انگار آسمون منطقه رو لرزوند. تکبال با شنیدن فریاد خورشید چشم باز کرد و از وحشتی مضاعف دوباره جیغ کشید. چیزی که می دید شبیه به آتیش بازی های آسمونی بود. چندین نقطه شعله ور که جیغ می کشیدن و دور خودشون می چرخیدن و توی آسمون پیچ و تاب می خوردن، چندین شاهین که بی باک و بیخیال هر اتفاقی بین نور شعله های متحرک و بین دود متعفن و نفرت انگیزی که از هر طرف بلند شده بود به طرفشون شیرجه می زدن، و بدتر از همه پر های خورشید که آتیش گرفته بودن. تکبال لحظه ای مات از وحشت به مقابل خیره شد و بعد انگار عقلش رو باخته باشه چشم هاش رو بست و با تمام زورش جیغ کشید. هر آن منتظر بود که آتیش پر های خورشید بهش برسه و آتیشش بزنه یا اینکه چنگال قدرتمند شاهینی بهش چنگ بندازه. در هر2حالت، پایان بدی بود. تکبال بی اختیار و با تمام توان فقط جیغ می کشید و چنان ترسیده بود که از فرود سقوط مانند خورشید هیچی نفهمید و فقط زمانی متوجه اوضاع شد که با سرعتی وحشتناک همراه خورشید به یخ های نازک روی رودخونه خورد، با صدای جرق جرق کشدار و بلندی اون ها رو خورد کرد و داخل آب های منجمد رودخونه فرو رفت. نفهمید چقدر گذشت ولی تمام وجودش یخ زده بود. تکبال زیر آب بود. نمی تونست نفس بکشه. نمی تونست بالا بیاد. نمی تونست حرکتی کنه. فقط داشت می مرد. از سرما، از کمبود هوا، از ترس. تکبال در دل نیمه شب، زیر آب های سیاه و شبزده رودخونه، درست در حصار شاهین هایی که بالای سرشون می چرخیدن و منتظر بالا اومدنشون بودن، در چنگال مرگی حتمی گرفتار شده و خورشید هم در کنارش بود.
-عجب تو نفهمی تکی! چیزی نمونده بود هر جفتمون رو بفرستی جهنم! آخه این چه غلطی بود کردی؟
تکبال با شنیدن این صدای عصبانی ولی آشنا چشم های سنگین و دردناکش رو باز کرد. خورشید رو اولش نشناخت.
-خورشید!چه افتضاح شدی! این چه قیافه ایه؟
خورشید با نگاهی خسته که حرص درش موج می زد بهش چشم غره رفت.
-زهر مار!تو احمق ترین موجودی هستی که من توی تمام عمرم دیدم. تازه میگی این چه قیافه ایه؟ خوب تو اینطوریم کردی نکبت!
تکبال چنان حیرت کرد که دردش یادش رفت. خواست از جا بپره ولی دست های خورشید مانعش شدن.
-همینجا بی افت نکبت بی خاصیت. چند لحظه همینجا بمون تا قشنگ بیدار بشی.
تکبال1دفعه یادش اومد چی شده.
-خورشید!شاهین ها، آتیش، آب، خورشید!
خورشید با حرص روی برگ های یخزده فشارش داد.
-بهت میگم حرکت نکن موجود کوفتی دیوونه! اون عوضی ها اینجا نیستن. ولی دیر یا زود اینجا خواهند بود. ما باید بریم ولی با این مدلی که تو ایکبیری بوق واسهم درست کردی پرواز کردن واسه من به این سادگی ممکن نیست.
تکبال حالا با حواس جمع تر به خورشید نگاه کرد. تمام پر های درخشانش سوخته بودن. خورشید دیگه شبیه خودش نبود.
-ولی ما افتادیم توی رودخونه!
-بله بی مغز البته نیفتادیم، پریدیم توی رودخونه. چون جناب حالو لطف کردی و آتیشمون زدی. تکی! تو جدی فکر هم می کنی؟ یعنی هیچ زمانی واسهت پیش اومده که برای انجام غلطی که می خوایی کنی فکرت رو خسته کنی ببینی عقلت چی میگه؟
تکبال نفهمید کی اشک هاش جاری شدن. اون واقعا از شاهین هایی که به خورشید چسبیده بودن ترسیده و خواست نجاتش بده و حالا این حقش نبود. تازه، خودش هم خیس شده بود و گذشته از اینکه تا پای مرگ ترسیده و خسته بود، به ضرب تمام به اون یخ های سرد برخورد کرده و چیزی نمونده بود قلبش زیر آب های سرد از سرما و از ترس بایسته یا اون پایین غرق بشه. الان هم خورشید می گفت که اون1مقصر نفهمه.
تکبال هقهق سرمازده، ترسیده و گرفتهش رو آزاد کرد. خورشید با حرص ضربه ای به1دسته برگ خشک که اطراف1شاخه نازک چسبیده بودن هواله کرد که1دفعه شاخه شکست و برگ ها پخش شدن، به سر و روشون پاشیدن و جفتشون رو حسابی ترسوندن. تکبال گریهش بیشتر شد. خورشید لحظه ای نگاهش کرد و بعد نفس عمیقی از سر درموندگی کشید و ضربه دومش رو گرفت.
-بسیار خوب! دیگه خفه شو! دفعه بعد تا از نتیجه کاری که می کنی مطمئن نشدی اقدام های اینطوری نکن. اگر روی رودخونه نبودیم هر2تا وسط آسمون خاکستر می شدیم. درست مثل اون پرنده های مزخرف.
صدایی از دور فورا هر2تا رو متمرکز کرد. گریه تکبال و حرص خورشید انگار که اصلا نبودن. لحظه ای گوش کردن و بعد،
-تکی!دارن میان! باید بریم.
تکبال که ظاهرا تازه داشت عمق فاجعه رو می فهمید، با وحشت به خورشید نگاه کرد.
-ولی خورشید!تو نمی تونی بپری.
خورشید خودش رو کشید بالا و حالت پرواز به جسمش داد.
-این مهم نیست. فقط باید بریم.
خورشید تکبال خیس و خسته رو برداشت و پرید. در پرش اول پیش از ارتفاع گرفتن سقوط کردن و خدا رحم کرد که خیلی بالا نرفته بودن. در پرش دوم هم همینطور. صدا داشت نزدیک تر می شد. خورشید شونه های تکبال رو چسبید و کمی از زمزمه بلند تر گفت:
-تکی بپر!
تکبال متحیر نگاهش کرد.
-ولی خورشید آخه من…
خورشید احتیاط رو بیخیال شد. لازم هم نبود. شاهین ها در چند متری اون ها بودن و داشتن می دیدنشون.
-خفه شو تکی فقط بپر! چشم هات رو ببند و بپر!
صدای بلند خورشید انگار وحشت نیمه خوابیده تکبال رو کاملا بیدار کرد.
-خورشید!خورشید من بی پروازم!
خورشید مثل کسی که دیگه هیچی واسه از دست دادن نداره، بی پروا هوار زد:
-تکی! بهت گفتم بپر!
تکبال چشم هاش رو بست. مژه هاش رو از شدت ترس به هم فشرد و به خورشید چسبید. شاهین ها رسیدن. تکبال با آمیزه ای از خشم و وحشت عربده ای بی شباهت به فریاد خودش کشید و با تمام قدرت بالا پرید. هم زمان دست های خورشید رو حس می کرد که به شونه هاش چنگ زده و بال های بی حسش رو به سرعت حرکت می دادن. تکبال فقط می دونست که هیچ کجا نیست. نه روی زمین نه روی درخت. فضای خالی در اطرافش بود و خورشید همراهش توی هیچ شنا می کرد و شاهین ها پشت سرشون بودن.
-فسقلی!
کرکس.
تکبال حس کرد قشنگ ترین رویای عمرش رو می بینه. چشم باز کرد و کرکس رو بالای سرش دید.
-سلام فسقلی. می بینم که خورشید رو حسابی کز دادی! جونور پدرسوخته بلای من! تو حرف نداری! باز هم از این بلا ها سرش بیار. به جای من هم آتیشش بزن.
-کرکس!خورشید چی شد؟ مار ها، شاهین ها، ما کجا هستیم؟
کرکس دستی به سرش کشید.
-چیزی نیست فسقلی. خورشید حالش خوبه. شاهین ها و مار ها بیچاره شدن. تو هم الان پیش خودمی. جات امنه. جای خورشید هم همینطور.
تکبال به زور پلک های سنگینش رو باز نگه داشت.
-کرکس!اون ها بر می گردن.
کرکس خندید و با نوک پر هاش پلک های تکبال رو بست.
-نه الان. حالا صبحه. اون ها توی روز نمیان. همه چیز درسته فسقلی. من اینجام. بخواب. راحت بخواب.
تکبال به زحمت تکون دادن1کوه تونست نجوا کنه:
-کرکس! ما چه جوری اومدیم اینجا؟
و شنید که کرکس فقط خندید و پلک های بستهش رو نوازش کرد که بسته بمونن.
-بخواب فسقلی. همه چیز درسته. بخواب.
تکبال حس کرد تمام جهان اندازه دست های کرکس کوچیک شد و اون در محدوده امنیتی بی خلل فرو رفت. پیش از اون که فرصت لذت بردن داشته باشه، به خوابی عمیق فرو رفت.
افرا.
-چه صبح بی ریختی!
فاخته با نگاهی آشکارا غمگین این رو خطاب به هیچ کسی گفت. باز لبخند گرمی تحویلش داد.
-نه اینهمه. از اونجا که تو تماشا می کنی معلومه قشنگ نیست. بیا بیرون از اینجا ببین نظرت عوض میشه.
فاخته بی حوصله شونه بالا انداخت.
-صبح زمستون که اینجا اونجا نداره. از هر جهنمی ببینی بی ریخته.
باز با همدردی نگاهش کرد.
-چی شده فاخته؟ کسی سر به سرت گذاشته؟
فاخته چشم هاش رو بست. باز نزدیک تر خزید.
-فاخته!باز اون مسخره اذیتت کرده؟
فاخته سرش رو تکیه داد به دریچه و هیچی نگفت. باز اطراف رو با نگاه گشت. دنبال هیچی نبود فقط دلش می خواست تکبال رو الان اونجا نبینه. ندید. نفهمید که تکبال اون طرف شاخه های کلفت سیب خودش رو مخفی کرد. چیزی از گفته هاشون نمی شنید و نمی خواست هم که بشنوه. فاخته رو نمی تونست ببینه ولی دعا می کرد خوشحال تر از چند روز آخریش باشه. حضور باز این طرف دریچه شاید شادش می کرد و تکبال خیال نداشت این رو ازش بگیره. پس پشت شاخه های سیب باقی موند تا زمان برای اون2تا طولانی تر بشه. فاخته ندید چون چشم هاش بسته بود. باز هم ندید چون تکبال به موقع عقب کشید.
-فاخته!بگو چی شده؟ بابا بیا بیرون ببینم تو در چه حالی آخه؟
فاخته کلافه ولی بی فریاد کشید عقب.
-اه! تو هم فقط بگو بیا بیرون. نمی فهمم بیچاره تر از خودم کجا میشه ببینم؟ این از تو که فقط می خوایی از اینجا در بیام و هی میگی خوش می گذره، اون هم از اون که…
باز آروم دستی به نشان تسلیم بالا کرد.
-باشه باشه اگر تو نمی خوایی اصلا دیگه نمیگم باشه؟ حالا بخند. بخند دیگه! آفرین حالا بهتر شد. حالا بگو ببینم اون از اون که چی؟ منظورت از اون همون کبوتر نماست؟
فاخته این دفعه بی تردید سر تکون داد. باز زد به بیخیالی ولی آروم کشید طرف دریچه.
-به من بگو ببینم مگه چیکارت کرده؟
فاخته آهی کشید.
-نمی دونم. خسته شدم از دستش! اعصابم رو خورد کرده. انگار از خودم برای خودم نگران تره. به من که می رسه حس تجربه اضافی می زنه به سرش. نکن! نرو! احتیاط کن! مواظب باش!اشتباه می کنی! درست نیست! اون بیرون نا امنه! اون باز خطرناکه! اه! حالم به هم می خوره از همه چیز اینجا!
باز نفرتش رو به زور قورت داد.
-اون خیال می کنه خیلی می فهمه؟ چون من اسمم بازه پس خطرناکم؟ من که تا الان کاری برای اذیت کردنت انجام ندادم ولی اون ظاهرا انجام داده. از قیافهت مشخصه. الان گیر سر خطرناک بودن منه؟
فاخته چشم باز کرد و به باز خیره شد.
-نه. این بهانه هست. گیر سر خودمه.
باز پوزخندش رو خورد.
-و تو اینهمه براش عزیزی؟
فاخته چشم هاش رو تنگ کرد.
-نه. من لازمم.
باز نتونست حیرتش رو مخفی کنه.
-تو لازمی؟ لازم برای چی؟ به چه کارش میایی؟ اون که شکاری نیست!
فاخته نگاهش کرد.
-لازمم که بشنوم.
باز تقریبا داد زد:
-بشنوی؟ چی رو باید بشنوی که اینهمه لازمه؟
فاخته به دریچه تکیه داد و با نگاهی که چیزی از داخلش مشخص نبود به باز و شاید هم فقط به مقابل خیره شد.
-قصه بشنوم. من خوب می شنوم.
باز دستی تکون داد.
-به من بگو ماجرای این قصه ها چی هستن؟ تو که هیچ وقت نگفتی.
فاخته حتی مژه نزد.
-اون میگه، اون میگه، باز! اون میگه جفت1کرکسه!
باز چنان از جا پرید که کم مونده بود عقبی از روی شاخه پرت بشه پایین.
-چی؟! جفت کرکس؟ اون هم1کبوتر؟ اون هم این کبوترنما؟! چه حرف چرندی! تو تا حالا کرکس دیدی فاخته؟ می دونی اون ها چطوری هستن؟ به تفاوت های1کبوتر و1کرکس آگاهی داری؟
فاخته با نفرت تقریبا زمزمه کرد:
-اگر کرکس ها رو می دیدم هم فرقی نمی کرد. چون کرکس این کبوترنما1کرکس معمولی نیست. این موجودی که توصیفش کرده1هیولای وحشتناکه.
باز با چیزی شبیه ترس بهش خیره شد.
-اون گفت و تو هم باور کردی؟
فاخته1لحظه به فکر فرو رفت.
-باور؟ نمی دونم. راستش خیلی به نظرم درست نرسید ولی… نه باور نکردم. یعنی، نمی شد که باور کنم.
باز با نگاهی عجیب بهش خیره مونده بود.
-نمی شد؟ یعنی چی نمی شد؟
فاخته حوصله نداشت نگاه باز رو ترجمه کنه.
-خوب آخه من حتی1بار هم هیچی ندیدم که بفهمم درست میگه.
باز بلند خندید.
-یعنی تو واقعا منتظر بودی1کرکس هیولا ببینی که جفت اون کبوتر اسمیه؟ خوب بهش می گفتی می بردت نشونت می داد.
باز دیگه قهقهه می زد. فاخته نمی خندید و به خنده باز هم معترض نبود.
-بهش گفتم. چند باری گفتم ولی اون گفت کرکس ترجیح میده خفاش هاش با من رو به رو نشیم.
باز هنوز انگار آماده بود که از جا بپره.
-پس چرا تا حالا شنوندهش بودی؟ تو حتی1بار هم به سرت نزد که اون مسخره به مسخره گرفتدت؟ تو واقعا گذاشتی اینطوری خیال کنه و الان هم توی فکر مسخرهش صاحب حِسِت باشه که تا هر زمان بخواد با این مزخرف ها بچرخوندش تا خودش تفریح کنه؟ فاخته این رفیقت عقل توی سرش نیست! از بس بی پرواز مونده و دیده نشده خل شده. اینطوری تلافی در آورده و حالا اگر تو دیگه نباشی باید1تفریح دیگه پیدا کنه برای خودش و اون این رو نمی خواد و تو هم مثل1دسته پر همچین اجازه ای بهش دادی. آخه برای چی؟
باز با دیدن سکوت فاخته بهش نگاه کرد.
-فاخته!گریه می کنی؟ چرا؟ من اصلا نمی خواستم ناراحتت کنم. گریه نکن خوب؟ ببخشید. دیگه اصلا هیچی نمیگم گریه نکن خوب؟ فاخته! ببین! به خاطر من. …
فاخته که آروم تر شد، باز با صدایی که سعی می کرد هشدار دهنده نباشه پرسید:
-اون دیگه چی ها میگه؟
فاخته نفس عمیقی کشید.
-میگه با خفاش ها توی1منطقه هستن. اون ها زیردست های کرکسه هستن. میگه ماجرا های ترسناکی براشون پیش میاد. میگه با مار ها طرف میشن و ازشون می برن. میگه1عقابی بینشون هست که برق می زنه و ازش بر میاد بدون هیچی آتیش درست کنه و…
باز لحظه ای به فاخته خیره موند و بعد آهسته عقب رفت و به شاخه پشت سرش تکیه داد. سرش رو عقب انداخت و لحظه ای همون طور بی حرکت باقی موند.
-فاخته! اون موجود به درد نخور به تلافی ناکامی های خودِ به درد نخورش مسخرهت کرده. تو اصلا نباید به همچین چیزی ادامه بدی.
فاخته1دفعه چشم باز کرد و با خشم بهش خیره شد.
-بله نباید ادامه بدم. و حتما هم باید بپرم بیام بیرون توی بغل تو آره؟
باز که دقیقا می خواست همین رو بگه با این هشداری که گرفت فورا حرفش رو عوض کرد.
-نه نه!اصلا! البته من خیلی خوشحال میشم اگر تو همچین کاری کنی ولی واقعا این رو نمی خوام بگم. من خیلی دوستت دارم فاخته ولی دلم نمی خواد بهت فشار بیاد. همونجا که هستی بمون تا زمستون دست برداره و اوضاعت امن بشه و هر وقت دلت خواست بیا بیرون ولی به این مسخره بازی ادامه نده! اون موجود بهت کلک زده و تو دیگه عاقل شدی. همین و بس.
فاخته هیچی نگفت. باز دستش رو گذاشت روی لبه دریچه و خودش رو تا حد امکان کشید به طرف داخل. فاخته گفت:
-سلام تکی!
باز عقب کشید و بی عجله پرواز کرد و رفت. فاخته از دریچه کشید کنار، آروم بستش و تکیه داد به دیوار. تکبال بی صدا وارد لونه شد، پیش رفت و دستش رو گرفت.
-سلام فاخته! به خاطر اون متنفرم که دفعه پیش گفتم معذرت می خوام. تو اون باز رو دوستش داری و ابراز نفرت من ازش اصلا درست نبود. سعی می کنم این رو دیگه هرگز نگم.
فاخته سر بالا کرد ولی توی نگاهش لبخند نبود. تکبال هم همین طور. هر2تا انگار کدر بودن. کدر و تاریک و سرد. مثل زمستون!.
دیدگاه های پیشین: (4)
آریا
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 20:02
سلام بر پریسای عزیز
ممنونم دوسته عزیزم
خسته نباشی
خیلی وقت ها از کارایی که تکی میکنه حرسی میشم خخخ
یه خسته نباشی ی ویژه تقدیمت دوسته عزیز چون میدونم نوشتنش داره سخت میشه
سلامت و شاد کام باشی عزیز
ایزد خیلی نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست خوب من.
از دست این کبوتره حرصی شدید؟ اگر عاقل بود که الان وسط این گرفتاری ها گیر نمی کرد که!
درست میگی آریا. داره سخت میشه. نوشتنش داره خیلی سخت میشه آریا! ممنونم! ولی تو از کجا؟؟؟
ممنونم آریا. ممنونم آریا.
شاد باشی! خیلی شاد! خیلی زیاد!.
حسین آگاهی
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 21:30
سلام. خیلی مهیج و ترسناک بود این قسمت.
خدا بقیه اش رو به خیر بگذرونه.
راستی من که نفهمیدم بالاخره تکبال پرواز کرد یا نه؟
چی شد؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خدا به خیر کنه! واقعا لازمه که خود خدا به خیر کنه وگرنه این دیوونه ها که اهل خیر نیستن.
خود تکبال هم نفهمید آخرش پرید یا نپرید و اون کرکس…هم هیچی نگفت. بلاخره این عقل و تحلیل نداشته این کبوتر باید1جایی به کارش بیاد که فعلا نمیاد.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 23:02
خواهش میکنم عزیز
این چه حرفیه دوسته گلم
من ازت یه دنیااا ممنونم پریسای عزیز
الاهی خدا کمکت کنه عزیز که تمامش کنی و یه ذره اذیت نشی
آمین
خیلی ممنونتم پریسا جان
موفق باشی آبجیه گلم

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه. کاش چیزی رو بخواد که من هم دلم بخواد و اگر جز این باشه هم من معترض نیستم. اون خداست و بیشتر می دونه. فقط کاش سنگین نخواد بیش از این برام.
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 12:48
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
دوست عزیزم خوشحالم میکنی اگر از دلنوشته و اشعارت برامون بزاری
امیدوارم لطف و کرم خدا در هر شرایطی شامل حالت بشه
آمین
موفق و شاد کام باشی دوست ماهم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم از لطف دایمی که بهم داری. لطف و کرم خدا همیشه شامل حال همه ما هست ولی گاهی ما چنان توی کلاف های بی محتوا می پیچیم که راه رسیدن دست لطف خدا بهمون1خورده…خدا ببخشدم! خدا ببخشدم!
به نظرم درست میگی دوست عزیز. بهتره چند وقت1بار چیزی جز این داستان پردردسر اینجا بذارم بلکه نفسم بالا بیاد.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ازت ممنونم نگین!

سلام به همگی.
چیه بابا خودم اومدم توی دستم داستان قایم نکردم چرا می زنید؟
گفته بودم که من ویرم می گیره اینجا حرف بزنم. این کار رو دوست دارم. تا زمانی که اینجام. فعلا هم که کامنت هام اینجا گیر کردن و به خاطر گیر کامنت هام خودم هم اینجا گیر کردم و فعلا که هستم شاید راهی پیدا بشه.
بگذریم.
این پستم هیچی توش نیست جز حرف و حرف و حرف.
2هفته سختی بود. هنوز هم که دارم می نویسم خوش نمی گذره ولی…
آخر هفته پیش بود. همین5شنبه که حس کردم دیگه بریدم. از اون بریدن هایی که دلت می خواد بخوابی و پا نشی. پا شدم چون باید پا می شدم.
عادت.
تمام2هفته ای که بهم گذشته بود آوار بود روی سرم. خسته بودم. بریده بودم. اینطوری نمی شد. بلند شدم رفتم زیر دوش. اونقدر موندم که حس کردم اگر بیشتر از این بمونم دیگه نای بیرون رفتن ندارم. زدم بیرون. رفیقم سیستممه. روشنش کردم. یادم نیست چه فایلی رو باز کردم که بخونه چون تحمل سکوت رو نداشتم. بعد از2هفته فشار وحشتناکی که اجازه ندادم کسی ببیندش، دیگه ضربه شدم. روی مبل، کنار سیستم روشن، رفتم. از هشیاری جدا شدم و رفتم. اسکایپ سیستمم با بالا اومدن ویندوز خودش فعال می شد که الان درستش کردم. اون روز این مدلی بود.
صدای اعلام ورود پیام های اسکایپی.
باید می دیدم اگر جوابی لازم بود می دادم. خدایا چه جوری؟!
توی اسکایپ شلوغ بود. می دونید اسکایپ رو دوست دارم آخه داخلش پر آدمه ولی کسی حال و هوات رو نمی بینه. در حالی که به شدت گریه می کنم می تونم به یکی اون طرف خط اسکایپی با نوشتار بگم که زندگی چقدر قشنگه و باید شاد باشه مثل من.
بله درسته زیاد صادق نیستم. معذرت.
اون صبح5شنبه هم دقیقا همین طور شد. یکی از آشنا های دور رو اونجا بر حسب اتفاق پیدا کردم. مدت ها بود دلم می خواست باهاش حرف بزنم و ازش بخوام سکوتش رو بشکنه و دوباره مثل گذشته هاش باشه. حالم افتضاح بود ولی آشنای من که نمی دید. با هم حرف زدیم و زدیم و زدیم. گیج بودم از خستگی که با خواب درمون نمی شد. حس می کردم دنیا داره محو میشه.
خواب.
چه پناه گاه امنی بود دنیای کابوس هام!
اه! زنگ تلفن عجب مزاحمه! چرا قطع نمیشه. بلند شدم برداشتم.
نگین.
نگین از بچه های امام رضا بود که حالا بزرگ شده و خانمیه واسه خودش. حالا این نگین پشت خط من بود و عصبانی از اینکه چرا جواب اونهمه تلفن ها و پیام های از صبح تا اون لحظهش رو ندادم.
-بسه دیگه می خوام بخوابم! خدایا یکی بفهمه! من می خوام بخوابم. از اون خواب های ابدی.
این رو توی ذهنم گفتم ولی حال نداشتم به زبون بگم. نگین هنوز پشت خط بود.
-پریسا!الو پریسا! دیوونه! دلواپس شدم جواب چرا نمیدی؟ چته پریسا؟
سعی کردم بهش بفهمونم چیزی نیست ولی چیزی رو که خودم دیگه اون لحظه درک نمی کردم چجوری باید بهش می فهموندم؟
-نگین من فقط خواب بودم الان هم می خوام بخوابم.
نگین دست بردار نبود.
-خواب؟ ببین اونجا کسی پیشت نیست؟ چرا تنها موندی؟
کلافه از خستگی فقط می گفتم نه، نه، نه. نگین1لحظه خیلی کوتاه مکث کرد.
-پریسا!گوش میدی؟ ببین من دفتر کانونم بلند شو بیا اینجا باهات کار دارم.
خندم گرفت. توی این حال من نگین چی خیال کرده؟ الان اینجا آتیش بگیره من جایی نمیرم.
-برو بابا برو!
به نظرم این رو گفتم و نگفتم. نگین دیگه مکث نکرد.
-ببین پریسا من1مشکلی دارم اینجا بلند شو بیا خیلی مهمه. تو باید بیایی پیشم1اتفاقی برام افتاده که نمی تونم پشت تلفن بگم. فقط پاشو زود بیا. ببین! تاکسی بگیر بیا لپتابت رو هم بیار با تاکسی هم بیا.
چشم هام باز شدن. نگین چه مشکلی داشت؟
-چی شده نگین؟
نگین خیلی عادی حرف می زد و حرف می زد.
-اگر می شد اینجا بگم که نمی گفتم بیا. فقط زود بیا. هرچی می تونی تند خودت رو برسون اینجا. نگران نشو چیزی نیست فقط تو باید بیایی.
دیگه کامل بیدار بودم.
-باش اومدم.
نگین رو همیشه همون بچه امام رضا می بینم. بین خودمون باشه. به دل این بچه بدهکارم. زمانی که1کوچولو گرمای خارج از وظیفه از دست هام می خواست من بهش ندادم چون جای دیگه لازمش داشتم. کسی ازم نخواسته بود همه رو صرف جای دیگه کنم. تقصیر خودم بود. خودخواهی خودم بود. دل خودم می خواست. نگین فقط1خورده بیشتر از وظیفهم ازم می خواست. اندازه1دوست. کمی بیشتر از گرمای دست1مربی.
بهش ندادم!.
-الو!پریسا! کجایی بهت گفتم زود بیا هنوز نیومدی که! زود باش بیا دیگه!
نگین بود که باز اومده بود پشت خطم و داشت سکوت اطرافم رو مثل1تیکه بزرگ یخ با سر و صدا ریز می کرد. سیستمم رو انداختم روی دوشم و پریدم توی آژانس.
وقتی بهش رسیدم هنوز گیج بودم. گیج خواب، گیج خستگی، گیج مردنی در عین زنده بودن جسم.
یکی2نفر دیگه هم اونجا بودن. چند دقیقه بعد، عادل هم رسید. نگین مثل همیشه باهام حرف می زد و می خندید و برخلاف بقیه ازم نپرسید چرا به زور حرف می زنم. چرا گیجم. چرا نمی تونم درست بایستم و چرا جواب ها رو عوضی میدم. انگار هیچ کدوم از این ها رو نمی دید.
-پریسا گوشی من1مشکلی داره ببین می تونی درستش کنی؟ خوب الان کجا هاش رفتی بهم بگو ببینم شاید من رفته باشم. …
رفتیم کنار بخاری چون نگین گفته بود سردشه. سردم بود و نگین به دادم رسید. اونجا روی زمین نشستیم. کاری واسه گوشیش نتونستم کنم چون اصلا نمی فهمیدم گوشی رو چجوری گرفتم. نگین تعجب نکرد. انگار نمی دید.
نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم، ساندویچ سفارش دادیم خوردیم. سیر که شدم تازه فهمیدم گرسنه بودن یعنی چی. من هنوز توی هوای1مشت سیبزمینی روز پیش بودم که به زور پایین داده و نداده بودمش. حس کردم وزوز گوش هام کمتر شدن. نفسم بالا اومد. صدام سفت تر شد. داشت می شد شبیه صدای خودم ولی هنوز کلی راه داشت. نگین انگار نمی دید.
دم عصر بارون گرفت. چه بارونی! وقتی همه خواستیم بریم بچه ها روی آژانس گرفتن یا پیاده روی اختلاف نظر داشتن. من هنوز گیج گرفتگی هام بودم. نگین گفت پریسا بریم بیرون1دوری بزنیم من اعصابم خورده.
این چه حالی داره! گردش توی این بارون! من که به زور سر پا نشستم. این بچه امروز چشه؟
-نگین داره بارون میاد کجا بریم آخه؟
نگین بیخیال گفت:
-بارون بیاد. چی میشیم مگه؟ خیسه دیگه. بریم1دور می زنیم میریم خونه دیگه حوصلهم سر رفته.
بهش نه نگفتم. رفتیم. بقیه رفتن ولی نگین موند و گفت بریم دور بزنیم.
رفتیم.
حرف می زد و می خندید و شوخی و جدی رو تحویل مغز نیمه هشیارم می داد و مجبورم می کرد تحلیل کنم تا بهش جواب های درست بدم.
-راستی پریسا تو عطر و از این چیز ها می خواستی!
می خواستم ولی مدت ها بود دیگه دلم نمی خواست بلند شم برم بیرون واسه خریدنشون. ولی حالا بیرون بودیم. بارون می بارید و ما2تا زیر بارون می چرخیدیم و خیس می شدیم و می خندیدیم. از روسریم و از مو هام آب می چکید و ما2تا هرچی بیشتر خیس می شدیم بیشتر می خندیدیم و من هرچی بیشتر خیس می شدم و بیشتر می خندیدم بیشتر حس می کردم دارم بیدار و بیدار تر میشم. من خرید رو دوست دارم به خصوص اگر عطر باشه. نگین گفت بریم1داروخانه که آشناست اسپری بخریم و بریم1عطر فروشی که معتمده عطر بخریم و بریم من واسه نمی دونم چی قاب بخرم و بریم…
رفتیم.
غروب که شد، من بلند می خندیدم و با لباس های حسابی خیس و ذهنی کاملا بیدار زیر بارون همراه نگین خیس تر می شدم و چه کیفی داشت!
تاکسی گرفتیم. نگین اون شب مهمون بود و باید می رفت. دیر می شد! چطور من حواسم نبود؟
-دیرت شد که نگین!
نگین خندید.
-نه بابا نشد. بگو ببینم تو الان دیگه زنده شدی؟
شده بودم. کاملا. خندیدم.
-آره به نظرم. الان زنده ام.
-خوب خدا رو شکر. دیوونه دلواپست شده بودم دیگه اون طوری نشو!
-ول کن نگین بیا دیرت میشه.
-دیر نمیشه تو زنده بشو بقیهش حل میشه.
دربست گرفتیم. اول منو رسوند. نگین به بهانه اینکه توی آب نزنم و خیس نشم پیاده شد رسوندم به چند قدمی در خونه و خداحافظی کرد، سوار تاکسی شد و رفت.
وقتی رسیدم توی خونه، به جایی که سکوت بود و خشک بود و امن بود، …
نگین، مشکلش، گردش امروز، اعصاب خوردیش، بهانه بی حوصلگیش، …!
نگین نه مشکلی داشت که من حلش کنم، نه توی اون بارون گردش لازمش بود، نه اعصابش خورد بود، نه خرید داشت که به خاطرش اونهمه خیس بشه.
-تو زنده بشو باقیش حل میشه.
تمامش توی این1جملهش بود و من تازه توی خونه، وقتی کاملا حواسم سر جا اومده بود این رو فهمیدم. تمام اون چیز هایی رو که خیال می کردم نمی بینه می دید. و حالا من زنده بودم. زنده ای که بی نهایت خسته و کدر بود ولی زنده بود. با حواس جمع و چشم های باز.
تلفن از جا پروندم.
نگین.
-الو پریسا سالمی؟ رسیدی بالا؟ الان خوبی؟
سالم بودم. خوب هم بودم. خیلی بهتر از زمانی که توی حالت نیمه بیداری برای حل مشکلی که وجود نداشت از خونه زده بودم بیرون.
فقط بهش گفتم ممنون. ممنون نگین. خندید و هیچی نگفت.
نگین خیلی اهل وب گردی نیست. اینجا هم نمیاد. ولی شما ها میایید و می بینید.
ممنونم نگین. بچه دیروز امام رضا. خانم امروزی! ممنون به خاطر دیدن چیز هایی که وقتی خودت در نوجوونیت اونهمه لازم داشتی من ببینم عمدا ندیدمشون. ممنون به خاطر اینکه خیس شدی تا زنده بشم. ممنون به خاطر اینکه به بهانه توی آب کنار خیابون نرفتنم، پیاده شدی و خودت زدی به آب تا برسونیم دم در و مطمئن بشی اوضاع رو به راهه. ممنون به خاطر مشکلی که نداشتی. ممنون به خاطر اعصابی که ازت خورد نبود. ممنون نگین!
دلم می خواست زمان دست من بود. دلم می خواست افسار این مرکب دیوانه بی بازگشت رو فقط برای1ساعت به دست من می سپردن تا سوارش بشم و مثل باد برگردم عقب. چند سالی. 10،12،13سال. دلم می خواست برگردم به زمانی که پروانه های امام رضا همهشون بودن. اونقدر نزدیک که فقط کافی بود دستم رو دراز کنم تا همهشون توی بغلم جا بشن. دلم می خواست می شد این سال ها رو دوباره بخونم و امتحان بدم. این دفعه دیگه1ضرب قبول می شدم.
اگر می شد، می نشستم تا یکی یکی شما ها درسم بدید. تو نگین! تو نرگسی! هرچند اون زمان خیلی کوچیک بودی. تو سمیرا! تو اعظم باریکبین دلگیر! تو معصومه عزیز، مهربون و با معرفت ولی همیشه فراموش شده درست در کنار شونه های من! تو کلثوم ظاهرا بیخیال ولی دلنازک! تو هدیه سر به هوا ولی شاید کمی آزرده! تو رقیه ساکت و همیشه منتظر! تو مرضیه کوچیکه عزیز همیشه خندون!
اگر می شد که برگردیم، من می نشستم روی همون تخت فلزی تا تک تک شما بهم درس معرفت بدید. کاش می شد! کاش می تونستم!
بچه های امام رضا! کجا هستید؟ دلم تنگ شده واسه بچگی کردن های یکی یکیتون! تشنه ام! تشنه دست های تشنهتون!
دلم خیلی گرفته! دلم خیلی تنگه! اندازه تمام این سال ها که گذشت و رفت و تموم شد.
از تو که گذشت نگین. دیگه توی بغل من جا نمیشی. بقیه هم همینطور. ولی به خدا دیگه هرگز این تکرار نمیشه. در هیچ کجای زندگیم همچین اشتباه های تاریکی مرتکب نمیشم. مطمئن باش نگین. مطمئن باش این5شنبه مثل اون سال ها که رفتن، توی خاطرم باقی می مونه. مثل تمام اون لحظه های تاریکی که بعد از زمین خوردن وحشتناکم، زمانی که دیگه بودن فراموشم شده بود، چشم باز می کردم و می دیدم تو و یکی2تای دیگه توی سیاهی بی انتهای من همچنان هستید و هستید و هستید.
الان من زنده ام. شاید خیلی خسته، شاید خیلی گرفته، شاید کمی زخمی از سنگینی2هفته ای که گذشت. ولی هستم و هرچند نمی دونم تا کی، ولی هستم و تا هستم درس های امام رضا فراموشم نمیشه. دیگه بسه خیلی گفتم. اگر ادامه بدم این یکی سیستمم رو هم مثل قبلی که2سال پیش خیس شد و به فنا رفت نفلهش می کنم.
برام دعا کن نگین. دعا کن از این بند سیاه خلاص بشم. برام دعا کن. اگر این دفعه مردودیم رو خدا بهم ببخشه، به بزرگی خودش قسم که دیگه هرگز از این مدل خطا ها نمی زنم. می دونم که بی اشتباه نیستم و بعد از این هم نخواهم بود ولی دیگه هیچ وقت لکه ای از این جنس تاریک توی پروندهم ثبت نمی کنم. به خدا، به بچه های غایب امام رضا، و به تو قول میدم نگین.
کاش زندگی هم مثل جاده های پهن، بولوار و دور برگردون داشت تا بعضی جا ها که می بینیم اشتباه رفتیم، دور بزنیم و مسیر درست رو پیش بگیریم و همه چیز از اول!
نمیشه! چه بد!
ولی من هنوز هستم، خدا هم با مهربونی بی پایانش هست. پس امید هم باید باشه. به نظرم درستش اینه. نظر تو چیه نگین؟ موافقی؟
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
شنبه 20 دی 1393 ساعت 21:40
سلام. خیلی این دوست ها می ارزن خیلی خیلی . هر قدر هم که بنویسم خیلی کمه.
یاد این شعر افتادم و چه زیبا گفته:
دلم یک دوست می خواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن، بگو من کِی؟ کجا باشم؟
……..
خدا این دختر رو حفظ کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شعر ها گاهی گفتنی های قشنگی دارن توی بیت ها و کلمه هاشون. در این لحظه دلم فقط آرامش می خواهد و بس. خدایا شکرت. ولی منتظرم که این رو کی بهم مرحمتش می کنی. برای همه این رو بخواه و اگر شد و مصلحت بود، بعدش برای من.
آمین!
ایام به کام.
آریا
شنبه 20 دی 1393 ساعت 22:53
سلام دوست عزیزم
امیدوارم سلامت باشی
واقعا ممنون نگین
همچین دوست هایی به سادگی پیدا نمیشه خدا برات نگهش داره
دوسته گلم زندگیمون دور برگردون نداره اما باید هنرش رو داشته باشیم که از ختامون درس بگیریم
دوست گلم از خدا میخوام کمکت کنه و دستی که به طرفش دراز میکنی خالی نفرسته خدایا همیشه همراه دوست گلم باش
آمین

پریسا جان امیدوارم همیشه شاد ببینمت نه اون شادی ظاهری شادی ی باطنی
آرزو مند آرزوهایتم
دل شاد باشی دوست من
خداوند پشت و پناهت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
درسته عبرت گرفتن هنر بزرگیه. به نظرم دسته کم اینجا این هنر رو داشته باشم. تا زمانی که زنده هستم اجازه نمیدم هیچ طوری این مدلیش برام تکرار بشه.
هرچی خدا بخواد همون میشه. ازش می خوام خیلی سخت برام نخواد. نه بیشتر از این.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 16:31
سلام بر پریسای عزیز
وایی پریسا نمیدونی چه اشتباهی کردم
خییلیی اثبی هستم
یه کتاب گذاشتم تو گوشکن چون این کتابو خیلی وقت پیش خونده بودم دیگه چک نکردمش
گذاشتم.نگو این کتابه چاهارتا از ترک هاش خراب شده
اگر قبل از گذاشتنش دقت میکردم چکش میکردم این اتفاق نمیفتاد
خیلی شرمنده ی دوستام شدم
هر کاری هم کردم بازیابی کنمش یا ترمیمش کنم نشد
از دیشبیه در به در دارم دنبال راهی میگردم
ببخش که این جا اومدم شرمنده خیلی اعسابم متشنج شده مکانی و شخصی سمیمیتر از شما و بلاگتون پیدا نکردم دوسته من
بازم ببخشید که بلاگت رو این روزا بهم میریزم
موفق باشی دوسته عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
خدا نکنه عزیز! چیزی که نشده! از این چیز ها پیش میاد. چندتا تراک خراب که این حرف ها رو نداره دوست من. هر کاری1راهی داره. اگر بازیابی پست امکان پذیر باشه که هیچ. اگر نباشه و نشه اصلاحش کرد میشه فعلا حذف بشه تا اصلش برسه. اگر هم هیچ کدوم از این راه ها ممکن نشد در نهایت میشه1پست زد و برای بقیه گفت جریان چیه. خودت رو اذیت نکن دوست من اوضاع اون قدر ها هم بد نیست. ببین اگر برای اصلاحش دسترسی بهش نداری حذفش کن تا کتاب اصلاح شده برسه و اگر نشد یا با مدیر ها هماهنگ شو یا نهایتش1پست بزن و به بقیه بگو چی شده. نگران شدم وقتی اولش رو دیدم. اصلا عصبی نباش و درضمن وبلاگ من با حضور شما اصلا به هم نمی ریزه. بد عادت شدم و اگر چند وقت اینجا نبینمت انگار1ایرادی توی در و دیوار اینجا هست. پس از این فکر ها نکن و هر زمان دلت خواست هر مدل دلت خواست بیا.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال61

روز چنان تیره بود که به شب پهلو می زد. بارون شلاق کش می بارید. باز با پر های خیس لب دریچه به فاخته نگاه می کرد.
-باز! تو کامل خیس شدی! توی این هوا چرا زدی بیرون؟
باز پر های خیسش رو تکوند و خندید.
-دلم هوات رو کرده بود گفتم بیخیال هوا. هوای دل رو عشقه. زدم بیرون دیگه.
فاخته نگاه مهربون و گرمش رو پاشید بهش.
-ولی تو خیس شدی. افتضاح شدی.
باز دوباره خندید.
-تو بپسندی حله.
فاخته نتونست لبخند نزنه.
-بهار که بشه از این اتفاق ها دیگه پیش نمیاد.
قیافه باز به شکل علامت سوال در اومد.
-فاخته!تو از کجا بهار رو می شناسی؟
نگاه فاخته عادی شد.
-اون کبوتره گفت. همیشه میگه. واسه همه.
باز نفرتش رو قورت داد. فاخته نگاهش به پر های خیس باز بود و ندید. شاید هم دید و خیالش نبود.
-فاخته!اون مگه همراه پاییز متولد نشد؟ از کجا بهار رو شناخته که داستانش رو واسه تو میگه؟
فاخته شونه بالا انداخت.
-نمی دونم. ولی چیز هایی که میگه قشنگن. از بهار و زمین و آسمون و ستاره ها و آفتاب و همه چیز. اگر راست باشن خیلی دیدنیه.
باز خودش رو جمع کرد تا کج بارون کمتر بهش بزنه.
-خوب بگو اون دیگه چی ها میگه. یادمه بهم گفتی قصه میگه ولی نگفتی چی میگه. بگو دیگه خیلی دلم می خواد بدونم.
فاخته به مقابل و به پشت سر باز نظر انداخت و از همونجا که ایستاده بود گفت:
-سلام تکی.
باز بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، بلافاصله ولی بدون عجله پرواز کرد و رفت. تکبال جواب سلام فاخته رو داد و وارد شد. دیگه زیاد پیش می اومد که باز رو در اون هوالی می دید و حتی مثل این دفعه، می دید که کنار دریچه در حال حرف زدن با فاخته هست و هر بار با اومدنش باز می پرید و می رفت و تکبال چقدر دلش می خواست که اون دیگه هرگز برنگرده.
-وای تکی چه بارونی میاد! اون بیرونی ها خیس شدن!
تکبال با نفرتی که نمی شد یا نمی خواست پنهانش کنه جواب داد:
-نگران نباش اون بیرونی ها الان میرن خشک میشن.
فاخته اخم کرد. تکبال ندید. داشت به پر های خودش نگاه می کرد. چنان خیس شده بودن که ازشون انگار که چندتا جوب باریک، آب می ریخت. فاخته از خیسی پر های تکبال هیچی نگفت. اصلا نفهمید. تکبال نمی دونست چرا اینهمه دلش گرفت.
-خوب چه انتظاری میشه داشته باشم ازش؟ که بیاد بگه وای تکی چرا خیس شدی؟ که اندازه باز نگرانم باشه؟ خوب نمیشه دیگه زور که نیست. بذار نشه. اصلا به جهنم!
-تکی!چیکار می کنی؟ اینقدر محکم دریچه رو زدی به هم دوباره باز شد که! برو کنار من خودم می بندم.
تکبال با نفرت از دریچه چشم برداشت.
-آره بیا ببند. شاید اون طرفش چیز های قشنگ باز هم ببینی.
فاخته نفرتش رو خورد.
-نه نمی بینم. چیز های قشنگ با اومدن تو پر زدن رفتن.
تکبال حس کرد کم مونده منفجر بشه.
-ببخشید که رسیدم! دفعه بعد طوری هماهنگ بشید که پیش از رسیدن من زمان بیشتر باشه.
فاخته شونه بالا انداخت.
-باشه بهش میگم.
تکبال فاخته رو کنار زد و گذشت. فاخته دست روی شونهش گذاشت.
-تو چته تکی؟ چرا اینطوری می کنی؟ اصلا تو حرف حسابت چیه؟ دفعه اولت نیست که وقتی می رسی اون اینجاست. هر دفعه هم مدلت اینه. اصلا تو چی میگی؟ چی می خوایی؟
تکبال خواست هوار بزنه ولی سکوت کرد. به نگاه فاخته چشم دوخت و به تلخی درک کرد که اون نگاه داره رفته رفته سرد تر و بیگانه تر میشه. هرچند خیلی آروم و شاید نامحسوس ولی تکبال حس کرد. سردش شد. فاخته هنوز نگاهش می کرد.
-تکی! ما با هم دوستیم. فقط دوستیم. این رو بفهم و اینهمه من و خودت رو اذیت نکن!.
تکبال صدایی شاید شبیه به صدای خودش رو شنید که از شدت خشم عوض شده بود.
-از اون عوضی متنفرم! می فهمی؟ ازش متنفرم متنفرم! کثافت!.
صدای چلچله درست از پشت سرشون فاخته رو آروم برگردوند و تکبال رو به شدت از جا پروند.
-آهای! چی شده سر صبح؟
فاخته لبخند زد.
-علیک سلام چلچله!
چلچله نگاهی ناراضی به تکبال انداخت.
-چی شده تکبال؟ چرا اینهمه خیسی؟
تکبال نفهمید کی و چرا بغضش ترکید.
-من؟ هیچی! هیچی! هیچی.
چلچله متعجب نگاهش کرد.
-تکبال!چته؟
تکبال سرش رو تا جایی که می شد گرفت پایین بلکه اشک هاش کمتر دیده بشن و بند بیان اما بی فایده بود. اشک هاش نه مخفی شدن و نه متوقف.
-تکبال!چیزی شده؟ تو چرا اینهمه خیسی؟ تکبال!
چلچله با حیرتی حقیقی به پر های خیس و شونه های در حال لرزیدن تکبال خیره شد. فاخته رفته بود. تکبال آرزو می کرد چلچله هم بره و نبینه اون چیزی رو که فاخته ندید یا نخواست که ببینه. ولی چلچله نرفت. اومد جلو تر و دست گذاشت روی شونه هاش.
-تکبال!تو رو خدا چی شده؟ تو داری میلرزی! نه! تو داری گریه می کنی! وای تکبال! تکبال چی شده؟
تکبال حس می کرد قلبش از شدت چیزی شبیه فشار درد گرفت.
-چیزی نیست. چیزی نیست داره بارون میاد! من سردمه. خیس شدم. سردمه!.
تکبال درست می گفت. بارون می بارید. از آسمون، از چشم هاش، بارون می بارید!.
آسمون2روز1بند بارید و بارید. تکبال سعی می کرد به خاطر نیاره که چقدر سرد و چقدر خسته و چقدر دلواپسه ولی نمی شد. تیرگی از نگاه و از سکوت و از تمام رفتارش مثل1چشمه سیاه فوران می کرد و دلیلش رو هم با خودش بالا می آورد و دردسر می ساخت. کرکس حسابی از دست تکبال و از دست فاخته عصبانی بود. از فاخته که همینطوری هم خوشش نمی اومد و حالا که می دید تکبال کلا از خودش و از کرکس و از همه چیز اطرافش بریده و سرد و خسته هست از شدت حرص به خودش می پیچید. هر لحظه و هر زمان به هر وسیله سعی می کرد توی سر تکبال فرو کنه که لازمه مهر و خاطره اون پرنده رو از دل و از ذهن و از باقی زوایای زندگیش بریزه بیرون و حواسش رو بده به خودش و اطرافش و البته جفتش. تکبال ظاهرا می گرفت و تمامش رو انجام می داد البته تا جایی که پای فاخته وسط نبود. کرکس احساس می کرد به فاخته که می رسید، چیزی شبیه1بنبست ناگذشتنی بین خودش و اهدافش حائل می شد و از شدت خشم پاک روانیش می کرد. چندین و چند بار به شدت درگیر شدن. تکبال، همون جفت فرمان بر و آروم که بدون اجازه کرکس حتی سر بالا نمی کرد، به اینجا که می رسید، درست مثل1موجود هار وحشی بدون در نظر گرفتن توان جسمی خودش با کرکس درگیر می شد و با وجود اینکه هر بار بعد از حرصی کردن کرکس از نافرمانی خودش به شدت آسیب می دید، باز هم عبرت نمی گرفت و دفعه دیگه دوباره این داستان تکرار و تکرار می شد. هر بار مثل قبل. گاهی کمی سبک تر، گاهی خیلی سنگین تر. کرکس به هیچ قیمتی حاضر نبود تحمل کنه که تکبال جایی، زمانی، موردی داشته باشه که ازش فرمان نگیره و تکبال به هیچ عنوان حتی حاضر نبود مصلحت رو در این مورد خاص مراعات کنه بلکه کمتر بلا های مدل به مدل سرش بیاد. بقیه هر بار نصیحتش می کردن که ببین با خودت چیکار می کنی؟ خوب چرا سر به سرش می ذاری؟ اون جفتته. تو هم باید به رأیش باشی دیگه. اینهمه اذیتش نکن که بزنه به سرش. …
تکبال فقط می شنید. فقط می شنید. از زمانی که خودش رو به عنوان جفت کرکس شناخته بود اوضاع همینطور پیش می رفت. تا جایی که فرمان می گرفت و همونی بود که کرکس ازش انتظار داشت اوضاع بیش از حد انتظار عالی بود. بی نقص. عالی. رویایی. مثل1خیال شیرین. ولی این فقط تا زمانی بود که تکبال هیچی نبود. هیچی جز1فرمان بر محض. و اگر1قدم از اون راه باریک مستقیم کج می رفت و منحرف می شد، وااای!
-تا کی می خوایی خودت رو دوره کنی فسقلی کرکس؟
تکبال به شدت از جا پرید.
-شهپر!این چه سِرِ مزخرفیه که هر زمان من بعد از دردسر هام تنها میشم تو پیدات میشه؟
شهپر لبخند نزد.
-شاید واقعا سری درش باشه. مثلا اینکه من موافق این دردسر هات نیستم.
تکبال حوصله نداشت بحث کنه.
-دردسر های من به تو مربوط نیست.
شهپر خشم دردناکش رو خورد.
-هست تکبال. هست. باور کن که هست. یادته1دفعه بهت گفتم من1رگم کبوتره؟
تکبال خواست شونه بالا بندازه ولی درد ضربه های سر شب که هنوز تازه بودن نفسش رو گرفت. شهپر دید و بی اختیار گفت:
-آخ!
تکبال با چیزی شبیه حیرتی بی حال نگاهش کرد.
-چی شد؟
شهپر فقط آه کشید.
-تکبال!جدی تو خسته نشدی؟
تکبال به زور خندید.
-از چی؟
-از این ضربه خوردن ها و درمون شدن ها و دوباره ضربه خوردن ها. هنوز جا داری؟ خسته نشدی؟
تکبال بی اختیار عقب کشید. مثل کسی که از چیزی مثلا آتیش بکشه عقب.
-ببین شهپر دیگه بس کن! دفعه اولت نیست که از این چیز ها توی گوشم می خونی و دفعه اولم نیست که بهت میگم از این چیز ها نمی خوام بگی.
-شهپر آشکارا عصبانی بود. خشمی بی فریاد، بی ضربه، بی صدا.
-چرا تکبال؟ چرا نمی خوایی بفهمی؟ برای چی نمی خوایی من واقعیت رو واست بگم؟ من می دونم چرا. تو هم می دونی. چون تو هم مثل من می دونی که درست میگم. چون عقلت، همون عقلی که این هیولا سعی می کنه تو فراموش کنی که داریش تعییدم می کنه. چون باهام موافقی. تکبال! تو جفت اون نبودی. این اتفاق نباید می افتاد. و حالا تو می دونی که این اشتباه بود. تمامش اشتباه بود. تو می دونی ولی تصور می کنی پروروندن این باور خطای بزرگیه. نمی خوایی بشنوی بلکه یادت بره ولی نمیره. این اشتباه بود تکبال. همه چیزش. شروعش و ادامهش. الان هم ادامه دادنش اشتباهه.
تکبال چنان از جا پرید که انگار آتیشش زدن.
-وای خدای من شهپر دیگه بس کن! بس کن بس کن دیگه بس کن نمی خوام بگی نمی خوام بگی نمی خوام نمی خوام نمی خوام نمی خوام نمی خوام نمی خوام نمی خوام بگی نمی خوام بگی نمی خوام بگی نمی خوام!!!
شهپر نگاهش کرد. تکبال به شدت پریشون بود. شهپر تا اون لحظه اینطوری ندیده بودش.
-تکبال!بس کن تکبال! گوش بده! تکبال!
تکبال1بند هوار می زد و فقط می گفت نمی خواد هیچی بشنوه. صدای فریاد شهپر و اون2تا دست که شونه های تکبال منقلب رو به شدت تکون می داد مثل1شوک آنی انگار از اون حال پروندش.
-تکبال!بهت میگم بس کن!
تکبال1لحظه به شهپر خیره موند. انگار اولین باری بود که می دیدش. بعدش با نفرت شونه هاش رو کشید عقب. شهپر دست بردار نبود. دیگه فریاد نمی زد.
-معذرت می خوام. از دستم در رفت. این کار درست نیست. فقط می خواستم تو بشنوی چون صدام بهت نمی رسید. تکبال! تو مجبور نیستی ازش در بری. واقعیت همیشه واقعیته. فرار هیچی رو عوض نمی کنه. امشب تو چنان از دستش خوردی که اگر خورشید نرسیده بود معلوم نبود الان چجوری بودی. باز هم این اتفاق تکرار میشه. لازم نیست من بگم چون تو خودت می دونی. اگر امشب تو نخوایی ازم بشنوی و نخوایی ندای عقلت رو بشنوی، همون طور که تا الان نشنیدی و ازش فرار کردی، بلاخره1زمانی ، 1جایی، سر یکی از پیچ های جاده زندگیت خواه ناخواه مجبور میشی توقف کنی، گوش بدی و تأیید کنی. من نگرانم تکبال. دلواپسم که نکنه اون زمان دیگه خیلی دیر شده باشه. تو باید الان بفهمی. الان توجه کنی و الان بهش فکر کنی. همین الان که هنوز اینقدر دیر نیست که نشه کاری کرد. زمانی که این راه رو اونقدر پیش نرفتی که دیگه نشه ازش برگشت.
تکبال با وحشت نگاهش کرد. خواست دوباره از جا بپره و جیغ بکشه ولی شهپر به سرعت پیش دستی کرد، از جا پرید و سریع اما ملایم دستش رو بالا آورد و مانع شد.
-نه!خواهش می کنم! این درست نیست تکبال. این کار تو درست نیست. مثل هوار زدن من. این کار رو نکن.
تکبال چنان حیرت کرد که یادش رفت خیال داد و بیداد داشته. کرکس هرگز اینطوری نمی گفت. فرمان های کرکس همیشه سفت و صریح و بی توضیح بودن. و البته همیشه با قاطعیتی بی تبصره و همراه خشم و در خیلی زمان ها همراه هوار. تکبال از فریاد زدن منصرف شد. شونه هاش افتادن و به کشیدن آهی عمیق بسنده کرد.
-شهپر!محض رضای خدا! از وقتی تو اومدی آرامش رو ازم گرفتی. من واقعا دلم نمی خواد تو از این چیز ها بهم بگی. به خاطر خدا دیگه تمومش کن. بذار به حال و هوای خودم باشم. بذار آرامش داشته باشم. تو با این به خیال خودت بیدارگری هات به شدت اذیتم می کنی.
شهپر نگاهش کرد. نگاهی دردناک. نگاهی تلخ ولی نه از جنس قهر. نگاهی تلخ از جنس درد. دردی که تکبال جنسش رو نمی فهمید. نگاهی گرم، دردناک و بسیار تلخ.
-تو آرامش نداری تکبال. می دونی چرا؟ چون هرچی من میگم رو تو خودت می دونی. هرچی هم جلو تر میری بیشتر بهش معتقد میشی. حس می کنی نباید اینطوری ببینی ولی مدل دیگه ای نمیشه ببینی چون عقلت میگه مدل دیگه ای نمیشه ببینی. می خوایی پسش بزنی ولی شدنی نیست چون واقعیتیه که هر روز و هر شب داری می بینیش، زندگی می کنیش، لمس می کنیش. آرامشت رو من با این گفتن ها ازت نگرفتم. آرامشی رو که تو حتی به خودت وانمود می کنی داری رو تعیید های من ازت گرفته. من حرف جدیدی برات نزدم که تو ندونی. تو می ترسی چون می بینی چیزی که با تمام وجودت از ذهنت پس می زدی رو من تعییدش می کنم. تکبال! چرا این کار رو با خودت می کنی؟
تکبال به شهپر نگاه نکرد. سرش رو انداخت پایین و چشم هاش رو بست.
-تو چه اصراری داری که نکنم؟ اصلا به تو چه؟ شهپر محض رضای خدا دست بردار از سرم!
شهپر انگار به خودش می پیچید.
-من نمی تونم تکبال! نمی تونم دست بردارم از سرت! نمی تونم!
تکبال عصبانی سر بلند کرد ولی تلخی اون نگاه خشمش رو برد.
-آخه واسه چی؟ واسه چی؟
شهپر صاف توی نگاهش خیره شد.
-واسه اینکه من از اون عوضی بیشتر می فهمم. من جفت بهتری هستم. من می تونم اینهمه وحشی نباشم. فقط1ایراد وحشتناک دارم. خیلی کم تحملم. اینقدر کم تحملم که توی دلم جا نمیشه سکوت کنم تا این بی لیاقت روانی سیرک لازم هر مدل دلش می خواد با عشقم معامله کنه و بگه واسه اینکه من دلم می خواد. حالا فهمیدی واسه چی؟ تکبال! بیا این اشتباه رو تمومش کن! من جای تو و جای خودم و جای هر کسی که توی این اشتباه مقصر بوده کفاره میدم. فقط تو همراهم شو! فقط تو با من باش! بذار تمام این کابوس سیاه رو از وجودت پاک کنم. شدنیه فقط لازمه که تو بخوایی.
تکبال با وحشتی کاملا واقعی، با چشم هایی که از شدت حیرتی سرشار از ترس گشاد شده بودن، با حالتی شبیه کسی که بهش گفته باشن تا1دقیقه دیگه باید اعدام بشه به شهپر خیره شده بود.
-آهای شما ها! اگر زمانی خواستید به خودتون استراحت بدید لطفا یادتون بیاد که جز وراجی کردن گرفتاری های دیگه ای هم این اطراف وجود داره. شهپر! فایدهت خیلی بیشتره اگر به جای نکبت پاشیدن به اوضاع خودت و این کبوتر ایکبیری، به خاطر بیاری که امشب باید بری دیدن پلیکان کنار رودخونه چون در مورد موش ها1خبر هایی هست که اون می تونه ازش سر در بیاره و امن تره که شب بریم دیدنش و لازمه بجنبیم و امشب این وظیفه تو بوده که بری اونجا چون تو راحت تر زبون اون پرنده تخس رو باز می کنی. بسه یا بیشتر توضیح عرض کنم بلکه از خواب های طلایی بی ریختت بیدار بشی قوش دیوونه؟
شهپر به خورشید نظر انداخت. خورشید از ماجرای تک پر و لالا به این طرف، چنان تلخ شده بود که دیگه نمی شد طرفش رفت. همه سعی می کردن درست پیش برن که هیچ مدلی باهاش طرف نشن. از زبونش گرفته تا خشمش. همه چیزش تلخ بود.
-خورشید!من واقعا نمی فهمم تو لازمه اینهمه تلخ باشی؟ خودت رو ببین! شاید می شد این یادآوری رو قشنگ تر و آروم تر و با کلام بی زهر تری می کردی.
خورشید شونه ای بالا انداخت و تلخ تر و عصبانی تر از پیش نگاهش کرد.
-بله خوب درست میگی. بهتره من باهات بهتر رفتار کنم. آخه تو اینقدر احمق و نفهمی که به نظرم دیگه خیلی زنده نمی مونی.
خورشید جمله آخرش رو با چنان نفرت و خشمی گفته بود که تکبال نگاه ماتش رو از شهپر گرفت و به خورشید خیره شد. خورشید با تداوم سکوت1دفعه مثل انبار باروط منفجر شد.
-لعنت به هر جفتتون! قوشک بی شعور مگه نمی فهمی؟ بهت گفتم بلند شو از اینجا برو به جهنم تا خودت رو به کشتن ندادی. هیچی نگو هیچ غلطی نکن هیچی نبین فقط بلند شو برو! بلند شو برو پلیکان رو ببین بلند شو برو هر غلطی دلت می خواد بکن بلند شو برو بمیر فقط گم شو! فقط از اینجا گم شو فقط الان پرواز کن برو از اینجا گم شو!
شهپر با همون آرامش به خورشید که از حرصی بی مرز می لرزید خیره شد. خورشید چنان عصبانی بود که هر لحظه انتظار می رفت از نگاهش آتیش بباره. شهپر به تکبال نظر انداخت. تکبال حالا دیگه جنس تلخی و درد اون نگاه رو می دونست و می فهمید. نگاهی که پر از درد بود. تلخ، دردناک، تاریک. چنان تلخ بود که قطره اشکی رو در گوشه نگاه تاریک تکبال نشوند.
-تکبال! داره از زخم کنار بالت خون میاد.
تکبال بی حرکت تماشا می کرد. انگار طلسم شده بود. شهپر خواست خون کنار بال زخمی از ضربت کرکس رو پاکش کنه ولی خورشید مانع شد.
-لازم نکرده. من درستش می کنم. تو فقط گم شو! فقط گم شو عوضی فقط گم شو امشب هر جا باش جز اینجا فقط گم شو. به خدا خودم می فرستمت به جهنم برو اینجا نباش من نبینمت فقط برو فقط برو گم شو!
خورشید دیوانه شده بود. شهپر برخلاف تکبال که به شاخه پشت سرش چسبیده بود و می لرزید، پیش رفت و دست روی شونه های خورشید عصبانی گذاشت. خورشید مثل بید از تکون های حرصی بی مهار می لرزید.
-آروم باش خورشید! چیزی نیست. من میرم دیدن پلیکان. مطمئن باش که اون واسه من قشنگ توضیح میده. اگر خبری باشه امشب می فهمیم. به کرکس بگو منتظرم بمونه. خودت هم همینطور. من رفتم. ولی هوای تکبال رو داشته باش.
شهپر با مهربونی و بدون وحشت از خشم دیوانه خورشید، پر های درخشانش رو نوازش کرد و پرید. چرخی زد و ارتفاع گرفت و چند لحظه بعد، در سیاهی شب گم شد. تکبال بیشتر از اون ترسیده بود که آمیزه درد و وحشت و خشمی ناکام رو در نگاه خورشید ببینه. خورشید با ملایمتی ناهماهنگ با خشمی که تمام جسمش رو به وضوح می لرزوند، خونریزی زخم تکبال رو متوقف کرد و تکبال در تمام مدت درمون های خورشید، چنان در خودش و در حیرت و وحشت خودش غرق بود که چیزی از خورشید نفهمید. نه دردش رو، نه خشمش رو، نه وحشتش رو و نه زجر تلخش رو که بی مهابا از نفس هاش، از سکوتش و از نگاهش می بارید.
دیدگاه های پیشین: (7)
نخودی
پنج‌شنبه 18 دی 1393 ساعت 22:45
حالم از شهپر و مدل شهپرها به هم می‌خوره …..
واقعاً هزار برابر بدتر از کرکس می‌ارزه به هزارتا شهپر با اون اخلاق نیک پسندیده ای که حیف نیکویی اونها که در چنان بیشعوری هست ….
“ببخشید نمی‌تونستم اینا رو ننویسم”
راستی سلام و عیدت هم مبارک….

پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
راحت باش عزیز من! می فهمم. عید شما هم مبارک عزیز. باز هم بیا و باز هم هرچی دلت می خواد بگو و بخشش هم نخواه که اصلا لازم نیست دوست من.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 18 دی 1393 ساعت 23:30
سلام. به قول حافظ:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم/
خود غلط بود آن چه می پنداشتیم.
………
معلوم نیست آخر و عاقبت این کبوتر دیوانه میخواد به کجا برسه؟
اما اعتراف می کنم که خیلی جاها من هم مثل این کبوتره عمل کردم.
درسته که صد درصد زندگی من مثل این نیست ولی خیلی جاهاش عین خودشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله آخرش این بی پرواز روانی ما رو گرفتار تیرگی کام تکمار نکنه خیلیه. میگم1چیزی بگم بین خودمون می مونه؟ دارم می ترسم از نوشتن این داستان. امشب حس کردم بد نمی شد اگر شروعش نکرده بودم ها! یادم باشه دیگه پیش از هر شروعی بیشتر فکر کنم. نوشتنش1کمی…داره سخت میشه.
ایام به کام.
آریا
جمعه 19 دی 1393 ساعت 02:08
سلاااام بر پریسای عزیز
به هزاار بدبختی خوندمش الانم نمیدونم اونور چنتا کامنت اقب افتادم خخخ
ممنونم اذت عزیز
خسته نباشی
میگم خیلی دلم از شهپر گرفت
از کسایی که به جفت کسی چشم دارن متنفرم
ممنونم هزار بار نهنهنه نه نهنه نه نه بینهایت ممنونم
خیییلیییییی خسته نباشی
سلامت باشی فقط سلااامت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
آخجون رفتم خودم رو رسوندم به کامنت های انبار شده. به نظرم الان اون طرف همه خوابن برم شیطونی! شهپر هم، چی بگم. خدا عاقبت ما رو با این جنگلی ها به خیر کنه! آخرش تا به سر انجام برسن1کاری دستمون میدن.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 19 دی 1393 ساعت 02:35
راستیییی
عیدت مبارک پریسا جان

امیدوارم همه ی ایامت عید باشه
امیدوارم لب و دلت همیشه خندون باشه
خداوند همیشه یار و نگهدارت عزیز

پاسخ:
ممنونم دوست عزیز. عید شما هم مبارک! از خدا می خوام هرچی می خوایی همون بشه.
آمین.
آریا
شنبه 20 دی 1393 ساعت 10:18
سلام پریسای عزیز
امیدوارم حالت خوب باشه
آمدم ببینم وقتی نیستی میتونم آب زرشکاتو پیدا کنم خخخ شوخی کردم نزنیااا
موفق باشی دوسته محربونم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
بابا اینجا هم آوردم قایم کردم اومدی پیدا کنی؟ واااییی! خدایا آب زرشک هام رو کجا بذارم این آریا نبینه!
ممنونم آریا!
ایام به کامت.
مینا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 17:32
سلام. منم مثل دوستای دیگه خیلی دلم از شهپر گرفت.
شخصیتهای داستان شما نماینده انسانهای واقعی هستن.
هرچی که بزرگتر میشیم انگاری ساهی دنیا بیشتر میشه شایدم نمیدونم شایدم فهم ما به سیاهی آدما بیشتر میشه.
حقیقتشرو بخواین این روزها انقدر این سیاهی توی زندگی من زیاد شده که ……….. تحملم داره به پایان خودش نزدیک میشه.
کاش دنیا جور دیگه ای بود.
ببخشید که انقدر تلخ نوشتم. تنها جایی که میتونم راحت از دلتنگیهام بگم همینجاست.
کاش دنیای شما و هیچکدوم از بازدید کننده های اینجا مثل دنیای من نباشه براتون بهترینهارو میخوام.

پاسخ:
سلام پرنده خسته وبلاگ من!
خوشحالم نه واسه اینکه اینهمه دلتنگی. خوشحالم که اینجا می تونی راحت کوله بار تاریک روی شونه هات رو بذاری زمین و کمی سبک تر بشی. هر زمان خواستی بیا و هرچی خواستی اینجا بگو عزیز.
بله دنیا این روز ها چنان سیاهه که دیگه نمیشه هواش رو به راحتی نفس کشید. تنها تو نیستی مینای عزیز. برای من هم همین طوره. برای خیلی ها همین طوره. دیشب حس کردم دیگه واقعا تحمل ندارم. تا نیمه شب این پرسش توی سرم می چرخید که خدایا من تا کجا می تونم تحمل کنم؟
و می دونی؟ به1جواب رسیدم که شاید واسه بقیه جالب نباشه ولی من ازش بدم نیومد.
همه ما درد داریم از سیاهی هایی که روز به روز داره بیشتر میشه. تحملمون تموم شده. خسته شدیم بی تاب شدیم. بریدیم.
به خودم گفتم من بخشی از این جهانم که اینهمه تاریکه. خیلی سخته ولی بذار سهم خودم از این تاریکی رو پاک کنم. کاش بتونم. حالا تصورش رو کنیم که ما چندتا هر کدوم بخواییم سهم خودمون رو پاک کنیم. هر کدوم1کاشی از این جهان رو. ما چند نفری که اینجاییم. خداییش از امشب به خودمون قول بدیم، اینجا به هم دست بدیم که شروع کنیم به سفید کردن کاشی خودمون. نتیجهش میشه چندتا کاشی برق افتاده بین اونهمه سیاهی. چه بسا که دیگران روشنی رو ببینن و خوششون بیاد و بیشتر بشیم. اگر بشه نتیجهش میشه1نقطه روشن وسط1جهان سیاهی. اینطوری نمیشه تمام دنیا رو سفیدش کرد ولی میشه اندازه توان دست های خودمون سیاهی ها رو از هوالی خودمون دور تر کنیم. موافقی مینا؟
اگر هستی دست بده. آسون نیست به خصوص واسه ما که زخمی هم شدیم. ولی هیچ سختی محال نیست.
به امید زمانی که تو بیایی اینجا و از شادی رسیدن1بهار بهشتی و البته موندگار توی زندگیت بلند فریاد شادی بکشی. از اون فریاد هایی که در و دیوار های اینجا رو بلرزونه و همه ما رو شاد کنه!
آمین!.
مینا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 18:38
سلام میدونین نمیخواستم اینو بهتون بگم ولی میگم امیدوارم که روی شماو هیچکس دیگه ای تاثیر منفی نذارم.
من خیلی سعی کردم سفید باشم خیلی سعی کردم که کاری کنم که سیاهیهای آدما روم تاثیر نذاره.
اولیرو تونستم انجام بدم ولی دومیرو نه.
راهی که من پیش گرفتم بیتفاوتی نسبت به همه چیزه.
به جایی رسیدم که دیگه تحمل حتی کوچکترین نقطه سیاهرو هم ندارم.
امیدوارم که تحمل و ظرفیت شما بیشتر از این باشه.
امیدوارم که هیچوقت به جایی که من هستم نرسین

پاسخ:
عزیز من! سیاهی رو هیچ کس نمی خواد که تحملش کنه. باید سعی کنیم. همین اندازه که خودمون از اینجا به بعد تا می تونیم سیاه نباشیم خودش1موفقیت خیلی بزرگه. سیاهی های اطراف من و شما خیلی سیاهن و خیلی بزرگ. من نمی دونم قصه تو چی بوده ولی حالا دیگه می دونم به سر خودم چی اومد. چیز هایی که فهمیدم و دارم می فهمم واسه همه عمرم بسه که هرگز جرات نکنم به هیچ توصیف سفیدی اعتماد داشته باشم. ولی با حال و هوای این شب های من چی عوض میشه؟ اینطوری فایده نداره. باید1کاری کنم. هر کاری که کمک کنه بهم. زورم نمی رسه جهان رو از سیاهی پاکش کنم. باید زورم به خودم برسه که سیاه نباشم. اگر بتونم یعنی برنده شدم. درسته. درد دارم، زخمی هستم، داقونم مینا. این شب ها به اندازه تمام خستگی های همه عمرم داقونم. ولی می خوام فقط شبیه و هم رنگ اون سیاهی ها که دیدم و تجربه کردم و شناختم نباشم. حس بدی نیست. دردناکه با وجود زخم هامون بلند شیم و تلاش کنیم ولی محال نیست. کاش ازم بر بیاد! کاش بتونم. اگر از من بر بیاد از تو هم بر میاد. پس بریم سفید باشیم.
به امید موفقیت!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال60

تگرگ مداوم و1نواخت3شب تمام ادامه داشت. لالا رو به همراه بچه زاده نشدهش زیر تگرگ بی باد و شدید شبانه کنار جفتش به خاک سپردن. کرکس همون شب برای شروع روند فراموشی و تسکین افراد منطقه سکویا اقدام کرد.
-تا صبح نشده میرید در اون لونه رو درست و حسابی می بندید. می خوام طوری بسته بشه که دیگه نشه بازش کرد.
شهپر و مشکی رفتن و انجامش دادن. ظرف مدت کوتاهی لونه تک پر و لالا2بار با پر های سیاه تزئین شد و اون شب درش مثل دفتر1امید رویایی قشنگ که برای همیشه باطل بشه، برای همیشه بسته شد.
صبح فردا زندگی در منطقه سکویا خواه ناخواه جریان عادیش رو در پیش گرفت. خفاش ها از تلاش دیشب برای انتقال جنازه به زیر بوته های قاصدک و کنار زدن تگرگ و کنار زدن خاکی که از شدت سرما یخ زده و سنگ شده بود و حمل بار دردی که شونه ها و دل هاشون رو سنگین کرده بود چنان خسته بودن که مثل مرده به خواب رفتن. کلاغ ها هم دسته کمی از اون ها نداشتن ولی تا زمانی که کرکس بهشون فرمان استراحت نداد به خواب نرفتن. کرکس، شهپر و خورشید بیدار موندن و مشغول گشت در اطراف منطقه سکویا شدن. تکبال بالای بلند ترین شاخه سکویا نشسته بود و از کنار لونه کرکس به منطقه، به جنگل، به خاک و به لونه ای که برای همیشه متروک و سیاه پوش شده بود نگاه می کرد. حس کرد قلبش از جا در میاد اگر اونجا بی حرکت بشینه. بلند شد و راه افتاد. اول1فرود قشنگ و بی نقص از بالای شاخه سکویا روی بلند ترین درخت گردویی که در کنارش بود، بعد1فرود دیگه روی شاخه درخت کناری، و همینطور تا رسید به ردیف به هم پیوسته شاخه هایی که می تونست روی تک تکشون بره و به راه تقریبا مستقیمش ادامه بده. کسی اون اطراف نبود. تکبال آهسته به راه افتاد. طول کشید تا به لونه تک پر و لالا رسید. درش رو محکم با شاخه و برگ و صمغ چسبناک بسته بودن. تکبال فکری کرد و چهرهش با لبخند غمگینی تیره تر از پیش شد. حالا زمانش بود که بفهمه از خورشید چی یاد گرفته. دستش رو گذاشت روی در و ضمن اینکه با تمام وجود باز شدنش رو می خواست، تمام توان وجودش رو جمع کرد و مثل نفسی که ذره ذره بیرون داده بشه، کم کم به طرف دست هاش و به طرف در بسته فرستاد. چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد ولی بعد1دفعه، در صدایی کرد و باز شد. تکبال برای لحظه ای بسیار کوتاه حس شادی و پیروزی رو توی وجودش پیدا کرد ولی…
-اینجا لونه تک پر و لالاست. قرار بود اینجا جمعیتش بیشتر بشه. تک پر دیگه کسی رو باقی نذاشته بود که باهاش از برنامه های آیندهش نگفته باشه. همه می دونستن که چقدر خوشحاله و چقدر منتظر. همه می دونستن که قراره لالا و بچهش رو ببره سفر. همه می دونستن که چقدر خوشش میاد یکی رو گیر بیاره و با اون صدای آروم و خنده شفاف و معصومش براش از این چیز ها بگه و بگه. تکبال اشک هاش رو پاک کرد و وارد شد. لونه تمیز و مرتب بود. همه چیز همون طوری بود که می باید، فقط اون ها که باید باشن دیگه نبودن. توی لونه، گوشه ای که از همه جا مناسب تر بود، 1بستر علفی بود. در کنارش بستری بسیار کوچیک تر که قشنگ معلوم بود برای بچه آمادهش کردن و قشنگ معلوم بود1طرفش رو تک پر بافته و طرف دیگهش رو لالا. و چه با حوصله نشسته و علف ها رو دونه دونه به هم بافته بودن! تکبال یادش اومد که2تایی می نشستن رو به روی هم و از2طرف می بافتن و کلی حرف می زدن و رویا می بافتن و تفریح می کردن. قشنگ معلوم بود این بافته ها کار2نفره. تفاوتش دیده می شد و تک پر و لالا حتی از دیدن همین تفاوت هم کلی ذوق می کردن. کنار بستر کوچیک، 1نعنوی علفی، 1تاقی کوچیک تزئین شده با هدیه های کوچیک و تزئینی تک پر که به لالا می داد و همیشه خوشحالش می کرد، 1سری پر های رنگی که از داخل نعنوی علفی راحت دیده می شد و می شد تکونش داد که بیننده کوچولو سرگرم بشه، تکبال دیگه نتونست نگاه کنه. سرش رو برگردوند و با دیدن فلوت تک پر به همراه1کوله بار برگ پیچ3نفره که تک پر و لالا برای سفرشون بسته و آماده کرده بودن در اون طرف بستر علفیشون، بغضش ترکید. سرش رو گذاشت روی دیوار سرد و زار زد. دیوار سرد بود. لونه سرد بود. بستر علفی سرد بود. دنیا سرد بود!.
تکبال حس کرد اینهمه درد کم مونده خفهش کنه. می مرد اگر صداش رو بالا نمی برد. در لونه بسته بود و بقیه خواب بودن. تکبال اگر هم می خواست دیگه قدرت نداشت خودش رو نگه داره. اشک و صداش رو رها کرد. فلوت تک پر، سرد و بی صدا اون گوشه جا مونده بود. کوله بار سفری که تکبال قشنگ به خاطر داشت که اون2تا با چه شوقی بسته بودنش، کنج لونه بود. تک پر و لالا نبودن. اون ها رفته بودن! اون ها بدون کوله بار سفرشون، برای همیشه رفته و به همراه کوله بارشون، درد غیبت تلخشون رو برای بقیه جا گذاشته بودن!.
-تکی! تکی تو اینجا چیکار می کنی؟
تکبال نمی دونست چه مدت گذشت. خیالش هم نبود. بیخیال از دیده شدن با احساس حضور خورشید تقریبا جیغ زد:
-خورشید!خورشید نه، نه، نه، خورشید! خورشید1کاری کن برگردن! 1کاری کن برگردن!
خورشید به فلوتی که توی بغل تکبال فشرده می شد خیره موند. تکبال می لرزید و جیغ می کشید. خورشید هیچی نگفت. بغلش کرد، فلوت رو ازش گرفت و زمانی به خودش اومد که دید داره فلوت رو مثل1بچه کوچیک ناز می کنه و زیر بار درد له میشه. تکبال توی بغلش از شدت بغضی که هرچی می باریدش سبک نمی شد پرپر می زد و خورشید در سکوت، خیره به فلوت و به کوله بار کنج دیوار و به هیچ، خسته تر از تمام عمرش، مثل کوله بار سفر تک پر و لالا، جا مونده بود.
تگرگ بعد از3شب تاخت و تاز بند اومد و حسابی ویرانی از خودش جا گذاشت. باد و توفان نداشت ولی تا تونست شاخه شکست و اگر بوته ای بود نابود کرد و اگر آبادی بود ویران شد. افراد منطقه سکویا رفته رفته هرچند به ظاهر، به حال و هوای عادی بر می گشتن. لازمه زندگی این بود. همه جز خورشید که تلخ تر و تنها تر از همیشه می رفت و می اومد و هرچند در انجام هر کاری که بهش محول می شد20بود، ولی حال و هوای درستی نداشت. دیگه واقعا کسی جرات ریسک طرف شدن باهاش رو نداشت. در حالت عادی هم نمی شد رفت طرفش و معمولا تا لازم نمی شد بقیه این شجاعت رو به خرج نمی دادن. شهپر بهش متذکر شد که لازمه هرچه سریع تر برگرده و خورشید شونه بالا انداخته و گفته بود:
-که چی؟ من طوریم نیست و شما هم به من و به خودتون لطف می کنید اگر سرتون به کار خودتون باشه و با انگولک روان بقیه زمانتون رو پر نکنید.
دیگه جای هیچ حرفی نبود البته از نظر خورشید و دیگران. اینکه خورشید در ماجرای تک پر بی تقصیر نبود، زمزمه بی صدایی بود که گاهی یواشکی بین دل ها و ذهن ها و حتی زبون ها می چرخید و مایه بحث می شد. کرکس گرفتار بود و زمان نداشت به این چیز ها برسه. شهپر و تکبال و چندتا دیگه هر جا و هر زمان که از این چیز ها می دیدن یا می شنیدن یا حس می کردن، به شدت برای دفاع و پاکسازی اقدام می کردن و سعی داشتن این بینش رو اصلاح کنن. هرچند این بینش با وجود منفی و آزار دهنده بودنش، خطرناک نبود. خورشید اما کسی نمی دونست که اطلاع داره یا نه. ظاهرا بی اطلاع و بیخیال سرش به کار خودش بود ولی تکبال و شاید خیلی های دیگه هم می دونستن که خورشید تمام ذهنیت ها رو می دونه و نه بی اطلاعه و نه بیخیال. خورشید هم مطلع بود و هم خیالش بود. به بار سنگین از دست رفتن1خانواده خوشبخت و رویا های سفیدشون، به باری که در این از دست رفتن روی شونه هاش بود، و به اینکه جز خودش دیگرانی هم بودن که این بار رو بر شونه هاش می دیدن و وجودش رو درست و طبیعی می دونستن. خورشید بی اعتنا به بینش ها و گویش ها، با خودش و وظایف خودش و درد ناگفته خودش سرگرم بود. کسی ندید که از سر بی حواسی جایی اشتباه کنه. ولی کسی هم ندید که حتی ذره ای از تلخی رفتارش و در خود ماندگی شدیدش کمتر بشه. بعد از رفتن تک پر، خورشید رو کسی بدون سایه تاریک نگاهش ندیده بود.
-کرکس! تو واقعا نمی خوایی هیچی بگی؟
-در مورد چی قوش عاقل؟
-چقدر موجود مضحکی هستی کرکس! طوری نیست باش. از تو بیشتر از این انتظار ندارم. در مورد خورشید. باید باهاش حرف بزنی. داره داقون میشه.
-انتظار تو به جهنم. در مورد خورشید. می خوایی من چی بگم؟ مگه تو باهاش حرف نزدی؟ جوابت رو هم گرفتی دیگه. لازمه من هم دریافتش کنم؟
-یعنی تو می خوایی فقط تماشا کنی فقط واسه اینکه خورشید از اون جواب ها بهت نده؟
-شهپر! من نمی فهمم تو واسه چی در عین فضولیت اینهمه نافهمی! جوابش به جهنم! آخه می خوایی من بهش چی بگم؟ مگه اون حرفی زده که من چیزی بهش بگم؟ تو واسه چی نمی فهمی که اون نمی خواد با کسی حرف بزنه؟ خودت اگر باشی خوشت میاد از چیزی که دلت نمی خواد باهات صحبت بشه؟ به نظرت خیلی معرفته که من بیشتر از اون که خودش داره اذیت میشه اذیتش کنم؟
شهپر از سر حرص و تمسخر خندید.
-چه توجیه جفنگی! کرکس خورشید داره از دست میره و تو واقعا… تا کی می خوایی تماشا کنی؟ زمانش رو بگو بلکه بشه منتظر ضرب العجلت بشیم.
کرکس کلافه و بی حوصله بهش نظر انداخت.
-آخه موجود نافهم میگی من چی بهش بگم؟ من که معجزه توی پر هام مخفی نکردم تا هر دردی رو درمون کنه. به نظرت من چی باید بهش بگم که شما ها نگفتید؟ ببین تا زمانی که نخواییم بفهمیم نمی فهمیم. من نمی تونم مجبورش کنم که با خودش کنار بیاد. تک پر و لالا مردن. دیگه هم زنده نمیشن. حتی اگر خورشید شخصا قاتلشون بوده باشه و حتی اگر الان از شدت درد این تقصیر بمیره. پس درست اینه که از پیشرفت فاجعه پیشگیری بشه. این درسته و من می دونم. تو هم می دونی. ولی تو بیا بهم بگو من این رو چجوری توی سر خورشید فرو کنم؟
-خوب همین ها رو بهش بگو.
-شهپر دارم خسته میشم از دستت! آخه مگه خود تو این ها رو بهش نگفتی؟ دیدی که چیزی عوض نشد. این ها رو خودش هم می دونه. من هم اگر بگم هیچ فایده ای نداره جز اینکه بیشتر اذیتش کنم.
نگاه شهپر کمی ملایم تر شد. مثل شب خاک سپاری تک پر.
-کرکس! من نمی دونم روی چه حسابی ولی خورشید با تو1طور هایی حس شاید راحتی شاید هم نزدیکی بیشتری داره. ببین ما خیلی گفتیم ولی به نظر من1جا هایی هست که گوینده و مدل گفتن خیلی تاثیر داره. حتی طنین صدا و جزئیات لحن. خورشید شاید از تو بیشتر بگیره تا از ما. شاید هم تو درست بگی و فایده نداشته باشه ولی به امتحانش که می ارزه، نمی ارزه؟ نهایتش اینه که خورشید حرصی بشه و گفتن هات به جایی نرسه. ولی شاید هم زدی و گرفت. از نظر من در برابر بهتر شدن حال1نفر، حالا هر کسی می خواد باشه، ارزش داره آزمایش کنم حتی اگر احتمال بدم طرف بخواد بزندم. باهاش حرف بزن کرکس! خورشید حالش خیلی افتضاحه. باید کمکش کنی. اگر با حرف نشد باید1راه دیگه باشه. فقط1کاری بکن. بهش بگو. مدل خودت، با زبون خودت، هر طوری که با هم حرف می زنید، هرچی ما بهش گفتیم و خودت الان بهم گفتی رو بهش بگو. بلکه درست تر از حالاش بشه.
کرکس نگاهش کرد و هیچی نگفت. در عوض آهسته بلند شد و آهسته بال های بزرگش رو حرکت داد و پرواز کرد. خورشید رو کمی سخت تونست پیدا کنه. لا به لای شاخه های مهربون و پناه دهنده درخت های هلو.
-خورشید!زمان دیگه ای واسه غیب شدن پیدا نکردی؟ اینجا چیکار می کنی؟ حسابی گشتم تا پیدات کردم. معلومه کجایی؟ هی خورشید! حواست هست؟ خورشید!
خورشید به شاخه تکیه زده و هیچی نمی گفت. کرکس نزدیک تر رفت و با دیدن قیافهش کمی تعجب کرد.
-خورشید!خورشید تو حالت خوبه؟
خورشید جواب نداد. فقط به زحمت سری به علامت مثبت تکون داد و چشم هاش رو بست. کرکس چند قدم جلو تر رفت و دیگه لازم ندید حتما لمسش کنه تا مطمئن بشه که خورشید به شدت تب داره.
-خورشید!با خودت چیکار کردی؟
خورشید سر بلند کرد و از بین مه توی نگاهش که داشت غلیظ تر می شد به کرکس نظر انداخت. از چشم هاش آتیش می بارید. آتیش خشم نبود. آتیش تب بود. تبی که شدتش لحظه به لحظه بیشتر می شد و کرکس رو مجبور می کرد برای اولین بار شاید توی تمام عمرش، به این فکر کنه که ای کاش به حرف کسی جز حرف دل خودش گوش می داد و سریع تر برای پیدا کردن و نجات خورشید اقدام می کرد. حتی اگر اون فرد موجودی مورد نفرتش مثل شهپرِ قوش بوده باشه.
-کرکس! به نظرت… اون ها الان به سفرشون رسیدن؟
کرکس لحظه ای مکث کرد و بعد در حالی که مثل از خواب پریده ها جسم آتیش گرفته از تب خورشید رو با احتیاط و بدون خونسردی همیشگیش بغل می کرد تا ببره، با لحنی که سعی داشت مثل همیشه آروم و مطمئن باشه جوابش رو داد.
-بله خورشید. رسیدن. خیلی هم داره بهشون خوش می گذره. من می دونم.
کرکس با بیشترین سرعتی که حال خورشید اجازه می داد پرواز کرد. با دیدن شهپر خواست حرفی بزنه ولی شهپر با1نگاه همه چیز رو فهمید. کرکس آماده شد تا به محض اینکه شهپر حرف ناخوشآیندی بپرونه رسما به حسابش برسه ولی شهپر هیچی نگفت جز اینکه بدون1لحظه تأخیر به کمک اومد.
-می خوایی بدی من ببرم؟ زورم می رسه ها!
کرکس برای اولین بار شاید با خشم کمتری نگاهش کرد.
-نه خودم می برم. شنیدم تو از درمون1چیز هایی بلدی. بجنب اقدام کن و هرچی می تونی گیر بیار. البته اگر این تگرگ هیچ شیره ای به جون هیچ گیاهی باقی گذاشته باشه.
شهپر با اطمینان گفت:
-من پیدا می کنم. زبون من گیاه ها رو هم راه میندازه. مطمئن باش. چشم به هم بزنی اومدم.
شهپر مثل باد پرید و رفت. کرکس خیالش کمی راحت تر شد و دوباره پرواز کرد. خورشید با نفس های داغ و به شماره افتاده روی شونهش، مثل کوره می سوخت و شاید خواب سفر خونواده تک پر رو می دید.
شب انگار عمدی در کارش بود که هرچی بیشتر روی جنگل سرو سنگینی کنه. خورشید به شدت تب داشت و عجیب پریشون بود. کرکس و تکبال و چندتا دیگه بالای سرش بودن و خورشید نمی فهمید.
-من زنده ام! زنده ام! کرکس! من زنده ام! کرکس! من زنده ام!
شهپر بلند شد و دریچه ها رو کنترل کرد که بسته باشن.
-داره دوباره توفان میشه. بقیه باید بدونن. می خوایی برم بهشون اطلاع بدم؟
کرکس لحظه ای به خودش اومد.
-هان؟ احتمالا آگاهن ولی واسه خاطر جمعی برو بهشون هشدار بده. درضمن یادشون بنداز که شاهین ها توی1شب توفانی تونسته بودن بهمون حمله کنن.
شهپر در حالی که از در خارج می شد باشه ای گفت و رفت.
-کرکس!خورشید داره چی میگه؟
-چیزی نمیگه فسقلی. موجود تبدار چی داره بگه جز پراکنده؟
-ولی آخه مگه کسی به زنده بودنش تردید کرده که این میگه زنده هست؟
-فسقلی!این توی تب و هذیون داره شنا می کنه، تو واسه گفته هاش دلیل می خوایی؟ عجب!
تکبال دیگه هیچی نگفت و خورشید همچنان می سوخت.
-کرکس! من زنده ام! من زنده ام! سردمه! خیلی سردمه! کرکس! خیلی سردمه! خیلی سردمه!
مشکی توی خودش مچاله شده بود و به وضوح می لرزید.
-هی مشکی!پاشو! پاشو اینجا ولو شدی که چی بشه؟ بلند شو برو ببین کلاغ ها در چه حالن؟ اون ها خوابن و از شروع توفان هیچی نمی دونن برو بهشون ندا بده بجنب! بلند شو این فسقلی رو هم با خودت ببر!
تکبال خواست اعتراض کنه ولی کرکس دستی تکون داد و با1فرمان قاطع به هر بحثی خاتمه داد. مشکی با فرمان کرکس اول سست و بعد محکم و سریع از جا بلند شد. تکبال ولی محکم سر جاش موند. مشکی مردد بود. کرکس به تکبال متمرد خیره شد و فهمید بدون دردسر نمی تونه بفرستدش بره. مشکی هم با وجود حال افتضاحش این رو فهمید.
-کرکس من به کلاغ ها هشدار میدم و بر می گردم.
کرکس مهلت جواب رو پیدا نکرد.
-کرکس!سردمه! خیلی سردمه! من زنده ام! زنده ام!
تکبال از وحشت و نگرانی می لرزید. کرکس1لحظه با چیزی شبیه دلواپسی به اطراف نظری گذرا انداخت و بعد آشکارا شونه بالا داد، خورشید آتیش گرفته از تب رو نوازش کرد و بیخیال بقیه سکوت سرد فضا رو شکست.
-خورشید!صدام رو می شنوی؟ من کرکسم. درست میگی اینجا خیلی سرده. خاطرت جمع من اینجام. همین الان از اینجا میریم. مطمئن باش که فورا با خودم از اینجا می برمت.
تکبال با چشم های گشاد از حیرت به کرکس و به خورشید خیره مونده بود. مشکی مثل روحی بی صدا و سریع رفت. صدای رعد بلند و کشداری تیزپرک در حال چرت رو بیدار کرد. کرکس به تیزپرک و چندتا ماده دیگه نظر انداخت.
-شما ها هم برید. من اینجا هستم. اگر اتفاقی افتاد بهتون اطلاع میدم.
تیزپرک با نگاهی کاملا هشیار به کرکس خیره شد.
-ولی ما می تونیم بمونیم. من یکی که می تونم.
کرکس با مهربونی نگاهش کرد.
-می دونم که می تونی. ولی الان ممکنه هر لحظه توانایی شما ها لازم باشه. نمی خوام زمانی که واقعا حضور لازمید نداشته باشمتون. بلند شید برید استراحت کنید. زمان خوابتون که نیست برید1خورده بچرخید و1چیزی بخورید و مواظب توفان هم باشید.
خفاش ها فرمان برانه رفتن. کرکس دستی به پر های خورشید تبدار کشید. خورشید بدون هیچ درکی از جهان بیرون از کابوس های تب خودش، خدا می دونست کابوس چی رو می دید که حالش اونهمه افتضاح بود.
کرکس نگاهی به تکبال کرد که با چشم هایی خیس و شونه هایی که بدون صدا می لرزیدن به خورشید بیمار خیره مونده بود. تکبالی که ترسیده و بی نهایت دلواپس، ولی با حواس کاملا جمع همه چیز رو زیر نظر داشت.
-کرکس! مشکی چش شد؟ داشت سکته می کرد. خورشید که این چیز ها رو می گفت مشکی کم مونده بود جونش بالا بیاد. جریان چیه؟
کرکس که انتظار این حواس جمعی تکبال رو نداشت با حیرت نگاهش کرد.
-مشکی؟ خوب هیچی. مشکی هم مثل تو دلواپس خورشیده.
تکبال شونه بالا انداخت.
-من هم دلواپسم. تو هم دلواپسی. همه دلواپسیم. ولی کسی شبیه مشکی حالش افتضاح نشده. حتی من که همه میگن با خورشید خیلی به هم نزدیکیم. کرکس! بگو این چه داستانیه؟ هرچی هست به رفتار خورشید و مشکی با هم مربوطه. این2تا همیشه از هم پرهیز می کنن. مشکی هر زمان با خورشید رو در رو میشه انگار روح دیده. خورشید هم ازش می کشه عقب. کرکس!چرا این2تا اینطوری هستن؟ چرا مشکی امشب از حال و هوای خورشید اینهمه حالش بد شد؟ چرا اوضاع مشکی چنان به هم ریخت که تو فرستادیش دنبال نخودسیا؟
کرکس به تکبال نظر انداخت. لبخندی که همیشه برای آروم کردنش می زد، همون لبخندی که به1جوجه نابالغ یا به1دیوانه ناآگاه می زنن تا قانع و آروم بشه، این بار به هیچ وجه تاثیری به باور تکبال نذاشت. کرکس هیچ خوشش نیومد ولی به روی خودش نیاورد. تکبال همچنان با نگاهی ناباور و غرق تمسخر به کرکس خیره مونده و منتظر جواب بود.
-دیگه بس کن کرکس! متنفرم از اینکه هنوز عاقل به حسابم نمیاری. به نظرم لازمه برات حرف بزنم و بگم که من درک دارم و می فهمم.
کرکس در دل چندتا فحش حسابی به شهپر فرستاد.
-حرف های با مزه می زنی فسقلیِ من!
تکبال آزرده بلند شد و در همون حال گفت:
-راه واسه پیدا کردن جواب زیاده. خودت رو اذیت نکن. من رفتم خستگی در کنم.
دیگه فایده نداشت. کرکس این رو می فهمید و درضمن آگاه بود که این ها نتیجه صحبت های شهپره که گاه و بی گاه برای بیداری و آگاهی تکبال زور می زد و هرچند در ظاهر اثری نداشت، ولی مثل اینکه همچین بی اثر هم نبود.
-به حسابت می رسم قوش مزاحم فضول! باش تا زمانش رو پیدا کنم.
این رو کرکس به زبون نگفت و تکبال نشنید.
-خوب فسقلی خوب! کبوتر من عزیز من! کوچولوی نفهم و بی مغز من! از خستگی داری وا میری. باشه قهر نکن. بشین خودم واسهت میگم.
تکبال1گوشه نشست و با نگاهی تیز و جستجو گر به کرکس خیره شد. کرکس رفت بغلش کرد برد کنار خودش. تکبال مثل همیشه خودش رو جمع کرده و لای پر ها و دست های کرکس جا گرفته ولی نگاهش کاملا هشیار، بیدار و آگاه بود. کرکس دستی به سرش کشید و به خورشید چشم دوخت.
-کرکس!خورشید…
اشک دوباره نگاه تکبال رو پر کرد و بی صدا چکید روی پر هاش.
-فسقلی!کفتر من! خورشید درست میشه. طوری که نشده. هر زنده ای مریض هم ممکنه بشه. دیگه گریه نکن. می خوایی بری خستگی در کنی؟
تکبال با سر جواب منفی داد. رعد و برق هر لحظه شدید تر و بلند تر می شد. خورشید به شدت پریشون بود. تکبال با وحشت به پریشونیی که هر لحظه بیشتر می شد خیره مونده بود.
-کرکس اون چشه؟ چرا اینطوری میشه؟
خورشید انگار هرچی بلند نفس می زد باز هوا کم داشت.
-کرکس!بهم بگو! بگو! بهم بگو! اون داره چی می بینه؟
کرکس لحظه ای سکوت کرد ولی نگاه منتظر و کاملا هشیار تکبال بهش می گفت این سکوت رو نمی تونه خیلی ادامه بده. پس خواه ناخواه سکوتش رو شکست.
-فسقلی!تو می دونی که خورشید مدت ها زندانی تکمار بوده درسته؟
تکبال آروم سر تکون داد.
-این رو هم می دونم که تو از اونجا نجاتش دادی. خودم اون شبِ جنگ اونجا بودم و همه چیز رو دیدم. خوب، بقیهش؟
کرکس با مهربونی به سر و پر هاش دست کشید.
-به نظرت کسی که درگیر مارهای تکمار باشه توی کابوس های تب و هذیون هاش چی می بینه؟ خورشید1پرنده هست فسقلی. سال ها زیر زمین به سر بردن واسه موجودی مثل خورشید حتی اگر همه چیز به میلش باشه هم کابوسه. چه برسه به اینکه اونجا بهش سخت هم بگذره و از همه چیزش و همه موجوداتش و همه لحظه هاش متنفر هم باشه. به نظرت این ها واسه هذیون دیدن بس نیست؟ دلیل از این محکم تر می خوایی؟
تکبال به کرکس نگاه کرد. نگاه کرکس مثل همیشه مطمئن و آروم بود ولی تکبال نمی فهمید چرا حس می کنه کرکس راست نمیگه. اعتقادش به صدق و درستی کرکس انگار خط برداشته بود. این رو از چشم توضیحات شهپر می دید و کلی از دستش حرصی بود. خواست به کرکس بگه قانع نشده ولی فرصتش نشد. در باز شد و مشکی اومد داخل. تکبال1نظر دیدش و مطمئن شد که مشکی ترجیح میده هر جایی باشه جز اونجا. فکری مثل برق از سرش گذشت.
-من امشب باید1چیز هایی بفهمم. باید بفهمم.
چشم هاش رو بست تا کرکس پی به ذهنیتش نبره. تکبال به وضوح و با شادی ناگهانی به خاطر آورد که پیش از اون خیلی چیز ها تونسته بود از مشکی بشنوه. از خیلی ها تونسته بود بشنوه. از خیلی ها جز کرکس.
-کلاغ ها مراقبن کرکس!
کرکس به مشکی خیره شد.
-باشه. این فسقلی رو بردار از اینجا ببرش. خودت هم دیگه این طرف ها پیدات نشه تا خودم صدات کنم.
مشکی با رضایت آشکار دست روی شونه های تکبال گذاشت و با لحنی که رضایت درش موج می زد به پا شدن و رفتن تشویقش کرد.
-پاشو فسقلی. پاشو همراهم بیا. خورشید پیش کرکس جاش امنه. پاشو دیگه. پیش من که بهت بد نمی گذره. بلند شو بریم.
تکبال این دفعه بی حرف از جا بلند شد و همراه مشکی از لونه بیرون رفت. سرمای هوا همراه باد تندی که می وزید به شدت زد بهشون. تکبال بی اختیار زیر بال مشکی مچاله شد. مشکی که بعد از خروج از اون فضای آزار دهنده حالش به وضوح بهتر شده بود، خندید و کبوتر سرمازده رو سفت زیر بال هاش گرفت.
-الان میریم1جایی که سرما از رو بره. فعلا همین زیر بمون تا بهت بگم. چند لحظه بعد، توی لونه مشکی در پناه دیوار ها از سرما محفوظ بودن. تکبال به مشکی نظری مخفی انداخت. مشکی سعی می کرد آروم و خونسرد باشه. تکبال دیگه معطلش نکرد و به سرعت وارد عمل شد.
-مشکی! من هنوز سردمه. دارم یخ می زنم.
-الان درست میشی. اصلا بیا اینجا. بیا همین زیر بمون تا گرم بشی.
تکبال زیر بال های مشکی خزید و خودش رو جمع کرد. سرش رو بیرون آورد و با نگاهی که فقط مخصوص1کبوتر بود بهش نگاه کرد.
-ممنونم مشکی دارم گرم میشم. ولی مشکی! خورشید، اون امشب حسابی سردشه.
تکبال این رو گفت و زد زیر گریه. گریه ای بدون صدا و کبوترانه.
-فسقلی!گریه نکن. کرکس اونجاست اجازه نمیده خورشید اذیت بشه. فسقلی! خواهش می کنم. بس کن دیگه باشه؟ باور کن خورشید هیچیش نمیشه. حالش جا میاد مطمئن باش…
مشکی این قدر گفت و گفت تا گریه تکبال بند اومد. ولی غمی که توی نگاهش بود خیال رفتن نداشت. بغض کرده بود و هقهق های کوتاه و خشک می زد.
-مشکی!خورشید حالش افتضاحه. همهش هذیون می گفت. انگار کابوس می دید. مشکی! اون چی می بینه؟
مشکی یکه ای خورد که از نظر تکبال مخفی نموند.
-مشکی!بهم بگو! تو رو خدا.
-فسقلی من از کجا بدونم؟ من که توی خواب هاش نیستم ببینم چی می بینه؟ تب کابوس و هذیون هم میاره. خورشید هم الان بیماره و هر چیزی ممکنه ببینه.
تکبال دیگه زمان تلف نکرد. با قهر ولی نه به شدت از زیر بال های مشکی اومد بیرون.
-خوب نمیگی بگو نمیگم. چرا می خوایی سرم شیره بمالی؟ باشه خیلی ممنون که سعی کردی مثل احمق ها باهام تا کنی. من میرم به سکویا.
مشکی نگاهش کرد. تکبال عصبانی نبود. به شدت آزرده بود. درست حالت کسی رو داشت که از اینکه احمق فرضش کردن معصومانه دلگیر شده.
-فسقلی!من که حرفی نزدم. باور کن من نمی دونم.
تکبال سرش رو انداخت پایین و رفت طرف در.
-باشه. شب به خیر.
اشک های بدون صدا دوباره از چشم های غمگینش جاری شدن و تکبال با سری پایین افتاده از در بیرون زد. مشکی پرید بغلش کرد و کشیدش داخل.
-فسقلی!اینطوری نرو! بیا ببینم تو چته؟ باز که گریه می کنی؟ فسقلی به خدا من آخه…خوب باشه، باشه. گریه نکن. ببین1دقیقه هم نشده رفتی بیرون دوباره شدی مثل یخ. باشه بیا بشین اینجا بهت میگم.
تکبال آزرده و اشکآلود نگاهش کرد.
-خیلی ممنون. باز می خوایی1چیز دیگه بهم تحویل بدی که بیشتر باورم بشه چقدر بوقم نه؟
مشکی دیگه واقعا بیچاره شده بود.
-نه. به جان کرکس بهت میگم. اون اشک هات رو پاک کن آفرین. بیا اینجا گرم شو تا برات بگم.
مشکی امیدوار بود که تکبال فراموش کنه ولی تکبال فراموش نکرد. چند لحظه بعد، وقتی صحبت های متفرقه حسابی از ماجرا دورشون کرد، تکبال بی مقدمه سر بلند کرد و با همون نگاه و همون لحن و همون حال و هوای قبلی به مشکی خیره شد.
-مشکی!حالا گرم شدم. حالا بگو.
مشکی از سر بیچارگی سری تکون داد.
-چی می خوایی بدونی؟
تکبال خودش رو زیر بال های مشکی جمع کرد و بهش چسبید.
-قصه هذیون های امشب خورشید رو می خوام بدونم. مشکی! تو رو خدا!
تکبال این رو گفت و با نگاهی معصوم، مشتاق و منتظر، در سکوت بهش خیره موند. مشکی آهی از سر درموندگی کشید و سکوت رو شکست.
-تکمار خورشید رو دوستش داشت اما به مدل خودش. خورشید هیچ وقت تسلیم تکمار نشد و باهاش راه نیومد. تکمار خیلی تلاش کرد خورشید رو به راه ببره و با خودش همراهش کنه ولی نشد. خورشید هیچی از خودش به تکمار نداد مگر اون ها که تکمار به زور ازش گرفت. اون ها هم که به حساب نمی اومدن. تکمار خود خورشید رو می خواست. با همراهیش، تواناییش، رضایتش، و البته در کنار تمام اینها، حضور عاشقانهش. ولی خورشید به فرمانش نشد که نشد. تا دستش می رسید براش دردسر می ساخت و تا می تونست نقشه هاش رو نقش بر آب می کرد. کار به جایی رسید که مارها و باقی موجودات زیر دست تکمار به دردسر های جدی می افتادن و در چندتا از جنگ ها و هجوم هاشون شکست های وحشتناکی خوردن. باعث تمام این ها هم، خورشید بود.
مشکی به پر های تکبال دست نوازش می کشید و چقدر دلش می خواست که کبوتر خسته آروم آروم به خواب بره ولی اینطور نشد. تکبال با نگاهی کاملا هشیار بهش خیره شده بود و به محض سکوت مشکی آروم نق زد:
-خوب، بعدش چی شد؟
مشکی خندید. خندهش کوتاه بود. حس کرد شب سنگین تر میشه.
-بعد، تکمار حکم اعدام خورشید رو صادر کرد!.
تکبال یکه شدیدی خورد ولی مشکی دیگه اصراری در آروم کردنش نداشت. انگار آهسته آهسته از اونجا، از تکبال و از خورشید فاصله می گرفت و در زمان عقب تر و عقب تر می رفت.
-تکمار واقعا از این حکم رضایت نداشت ولی دیگه هیچ راهی نبود. در آخرین نافرمانی خورشید، مارها1جنگل رو کاملا از دست دادن و بیشتر از200تاشون توی آتیشی که پرنده های جنگل با همکاری خورشید و استفاده از اطلاعاتش دور تا دور محل اختفای مارها درست کرده بودن، زنده سوختن و از بین رفتن. این داستان پوشیده نموند و به وسیله موش ها که ماجرا رو دیده و همه چیز رو شنیده بودن برملا شد و به تکمار و به بقیه مارها رسید. موش ها به اندازه کافی مدرک داشتن که خورشید بی هیچ بحثی مجرم شناخته بشه. تکمار اگر هم می خواست دیگه نمی تونست نجاتش بده. ماجرا فاش شده بود و اگر حکم اجرا نمی شد، نافرمانی ریشه می گرفت و فرماندهی تکمار به شدت تضعیف می شد. پس خورشید باید بدون چون و چرا مجازات می شد. تکمار آخرین تلاشش رو کرد و سعی کرد به ابراز ندامت مجبورش کنه ولی خورشید زیر بار نرفت. و بلاخره زمانش رسید که خورشید در برابر نگاه همه افراد دژ تاریک تکمار مجازات بشه تا عبرتی باشه برای دیگران.
مشکی نگاه وحشتزده و خیره تکبال رو ندید. تکبال بهش نظر انداخت و با همون نظر اول فهمید که مشکی در اون لحظه، دیگه اونجا نیست.
-اعدامی ها رو با زهر از بین می بردن. زهری عجیب که باعث می شد شش ها از داخل متورم بشن و نفس کشیدن رفته رفته مشکل تر و مشکل تر بشه تا کاملا غیر ممکن بشه و تمام. مرگ راحتی نبود. پیش از خوردن زهر، بیچاره ای که این سرنوشت در انتظارش بود رو با نگاه مار و با ترکیبی از اثاره خشخاش و چند مدل برگ با خاصیت سست کردن تمام اعضا، از حس و حرکت مینداختن. شاید به این خاطر که بیشتر زجر بکشه. شاید هم به این خاطر که وحشت بیننده ها رو بیشتر کنن و بیشتر طولش بدن. خورشید بی مقاومت شونه بالا انداخت، مارهای محافظ رو زد کنار و سربلند و محکم از سکوی مجازات رفت بالا. اون اثاره وحشتناک رو پذیرفت، دستی برای تکمار تکون داد و بدون هیچ جنگ و بی هیچ تردیدی آماده خوردن زهر شد. تکمار فرمان داده بود که جنازه خورشید رو سلامت نگه دارن. در برابر نگاه عبرت بین بقیه، خورشید با مرگ جنگید و جنگید و جنگید و…باخت.
تکبال ترجیح داد دیگه به مشکی نگاه نکنه چون دیگه چیزی از نگاه بیگانهش درک نمی کرد. مشکی در زیر زمین، در قصر سیاه تکمار مشغول تماشای مراسم اعدام بود.
فضایی باز با سکویی بلند در وسط که با وجود ده ها و ده ها موجود زیر زمینی کاملا ساکت بود. همه چیز در سیاهی ترسناکی فرو رفته و محو به نظر می رسید. درخشش پر های خورشید حتی در اون سیاهی مرگبار به چشم می خورد و انگار شکلک خشم و تمسخری بود به تیرگی زندگی تکمار و باقی زیر زمینی ها. تکمار از شدت خشمی از جنس ناکامی به خودش می پیچید. مامور اعدامی که بالای سر خورشید ایستاده بود در لحظه محو شدن آخرین ذرات حیات از وجود خورشید به اشاره موجود بزرگی که در طرف دیگه مجرم ایستاده بود خودش رو رها کرد، عقب کشید و تقریبا از حال رفت.
-بسه دیگه تموم شد!.
تکمار با حرکتی خشمگین به موجودی که اون طرف خورشید ایستاده و بر عکس مامور بیچاره ذره ای سستی درش دیده نمی شد اشاره کرد و هیسی بلند، کشدار و عصبانی کشید. پرنده بزرگ آهسته خم شد، خورشید بی جان رو بغل کرد و از سکو خزید پایین. درخشش پر های خورشید روی چهرهش افتاد.
کرکس.
به اشاره خشمناک دم تکمار، کرکس خورشید رو به طرف راهروی تاریک و پیچ در پیچی برد که آخرش معلوم نبود. سعی می کرد با بیشترین سرعتی که به چشم نیاد حرکت کنه و از دیده ها پنهان بشه. کسی توی اون تاریکی لرزش بال هاش رو نمی دید که از شدت هیجانی مهار ناشدنی بی اختیار می لرزیدن. همینطور وحشت نگاهش رو که درخشش پر های خورشید آشکارش می کردن اگر کسی دقیق می شد. کرکس تقریبا خودش رو به راهرو پرت کرد. چندین قدم اول رو تا جایی که هیجانش بهش اجازه می داد آهسته برداشت مبادا دیده بشه. بعد مثل اینکه دستی نامرئی به جلو پرتابش کرده باشه تمام وحشت و هیجانش رو رها کرد و با تمام سرعت دوید. تاریکی چنان بود که انگار تمام شب های جهان در اون مکان سیاه جمع شدن.
کرکس بال هاش رو بر حسب غریضه حرکت داد ولی یادش اومد که نمی تونه اینجا پرواز کنه. صدایی در جا متوقفش کرد. توقف چنان سریع بود که کرکس بی اختیار با جسمی که توی بغلش بود سر خورد و چند قدم به عقب پرتاب شد و اگر دیوار پشت سرش نبود و بهش نمی خورد، همراه خورشید روی زمین سراشیبی و سرد می غلتید. با خشم به طرف صدا برگشت و1لحظه وا رفت. مرده خواری بسیار بزرگ با بدنی سراسر سیاه، به سیاهی جهنم، از تاریکی پیچ مقابل خارج شد.
-سلام کرکس! اومدم زحمتت رو کم کنم. بدهش من اون عشق توی بغلت رو!
کرکس با نفرت عقب کشید.
-بکش کنار انگل!
مرده خوار خنده زشتی کرد.
-بدهش من پرنده! بده! تو نمی تونی تا اون پایین ببریش. هوای اون پایین واسه شما بالارو ها زیادی سنگین و سرده. بدهش من!
کرکس جسم توی بغلش رو عقب تر کشید، تهدیدآمیز سینه رو سپر کرد و جونور رو با حرکت آهسته بال زد کنار.
-بهت گفتم بزن به چاک! تکمار جنازهش رو سالم می خواد. این یکی به درد تو نمی خوره. پس فعلا گم شو تا مرده بعدی.
جونور از رو نرفت.
-چرا اینهمه واسه پایین رفتن از این سراشیبی عجله داشتی هان؟ نکنه داستانی داری خودت با این مرده خوشگله توی بغلت؟ هی پردار من باهات جنگ ندارم ولی مثل اینکه تو مغزت می خاره. رد کن بیاد وگرنه میرم به تکمار میگم که1نقشه ای توی کار تو بوده ثابتش هم می کنم. نشون به اون نشونی که اون مامورک کوچولو داشت پس می افتاد و تو هواش رو داشتی و چطوریش رو فقط به تکمار میگم و بس. خوب، درست فهمیدی؟
موجود مهیب کلمات آخر رو بین زمین و هوا گفت. کرکس با دست آزادش1دفعه بردش بالا و چنان کوبیدش زمین که دیوارهای2طرف راهرو لرزید.
-ببین آشغال بی قواره! من ازت خوشم نمیاد. الان هم همینجا می افتی تا من رد بشم. ببینم جنبیدی هلاکت می کنم. حالا تو درست فهمیدی؟
کرکس منتظر جواب نشد. بال هاش رو تا جایی که دیوارها اجازه می دادن باز کرد و زیر سقف کوتاه پرید. چنان تلاشی برای سریع تر رفتن می کرد که نفسش به شماره افتاده بود.
سراشیبی تند تر و تند تر می شد. سرما و سیاهی و سنگینی فشار می آورد. کرکس از شدت التهاب قلبش می رفت که از سینه بزنه بیرون.
سرداب.
چنان سرد و چنان سیاه و وحشتناک که خود کرکس هم1لحظه در چهارچوب اون زیرزمین ترسناک توقف کرد ولی خیلی زود به خودش اومد و به داخل شیرجه زد. مثل برق خودش رو به ته سرداب رسوند و جسم بی حس و حرکت خورشید رو زمین گذاشت. از زیر یکی از بال هاش ظرفی ساخته شده از1غنچه گل عجیب رو بیرون کشید و در حالی که با1دست دهانه غنچه رو با احتیاط از هم باز می کرد، با دست دیگه خورشید رو به شدت هرچه تمام تر تکون می داد.
-خورشید!خورشید بیدار شو. خورشید می شنوی؟ خورشید نفس بکش! نفس، تو باید بیدار بشی! خورشید وای خدای من واه خورشید!
تکون های کرکس به ضربه هایی شدید و بی رحمانه تبدیل شده بودن و زمانی که خورشید به زحمت نفسی به شدت سخت کشید کرکس کم مونده بود از شدت هیجان غنچه رو رها کنه تا بی افته. داخل غنچه مایعی بنفش رنگ بود که کرکس تونست به هر زحمتی بود تمامش رو به خورد خورشید بی نفس و بی حس از بی نفسی بده.
-چیزی نیست خورشید. این پادزهر همون نکبتیه که دادن خوردی. معذرت می خوام باید زودتر میرسیدیم اینجا. خورشید! خورشید تحمل کن باشه؟ باشه؟ باشه باشه باشه؟ خورشید!خدایا خورشید!
زمانی که خورشید اول بی حال و بعد کمی شدید تر شروع کرد به تلاش برای نفس کشیدن، کرکس چنان احساس راحتی کرد که دلش می خواست همونجا ولو بشه و از خستگی تحمل فشاری که دیده بود بمیره.
-واه خورشید! آفرین! آفرین ادامه بده! تو از پسش بر میایی. باید بر بیایی. آخه تو خورشیدی. بجنب! فقط نفس بکش! نفس! باز هم! باز هم! آفرین باز هم!…
خورشید رفته رفته حالش جا اومد ولی به شدت می لرزید. سرداب سرد بود. به مجرد اینکه خورشید از جا پرید و هوارش رو خورد، کرکس به اطرافش نظر انداخت و تازه فهمید کجا اومدن. اونجا1سرداب معمولی نبود. اطراف اون2تا زنده رو کوهی از اجساد گرفته بودن!. پرنده های مرده، پر کنده و آماده خوردن!. اجسادی که لای یخ تازه نگه داشته شده و غذا های تازه و لذیذی برای تکمار بودن. کرکس به خاطر نداشت چیزی تونسته باشه بترسوندش. ولی از این یکی واقعا تکون خورد. خورشید تقریبا تعادل عصبی نداشت. کرکس لحظه ای با حیرتی فلج کننده به خورشید و به اطراف خیره موند.
-خورشید!تو، تو اینجا رو می شناختی؟ تمام دیوار های اینجا از جسده. معلوم نیست چند ردیف جنازه اینجاست. من خیال می کردم اینجا فقط1سردابه!
کرکس خیلی زود مجبور شد به خودش بیاد. خورشید هیچ خوب نبود.
-خورشید!آروم باش! ما زنده ایم. تو و من. تو باید تحملت بالاتر از این ها باشه. خورشید من الان نباید اینجا باشم. ببین! همینجا بمون و وسط یخ ها و جسد ها مخفی شو. من امشب میام می برمت. مطمئن باش از اینجا می برمت بیرون. بهت قول میدم.
خورشید واقعا نمی خواست اونجا بمونه. سرما، تاریکی، اونهمه جسد و آگاهی به اینکه تکمار هر لحظه ممکنه شخصا به سراغش بیاد به خیال اینکه اون حالا1جنازه بی روحه به جنون رسونده بودش. کرکس بغلش کرد و به هر زبونی که بلد بود سعی کرد بهش آرامش بده ولی چندان موفق نبود. خورشید بی حال از زهر، خسته از وحشت مردن و وحشت جنگیدن در این جهنم اجساد منجمد، بی تاب از سرما و ترسیده از لحظه های بعد، بریده و مسخ از چیزی فرا تر از وحشت فقط می گفت:
-منو…از اینجا… ببر. منو با… خودت… ببر. منو با خودت…ببر.
کرکس درمونده از تاخیر طولانی خودش و خطر هایی که بی تردید پیش می اومد و از بی تابی خورشید، به شدت هرچه تمام تر سعی می کرد قانعش کنه ولی موفق نمی شد. عاقبت هم مجبور شد همونجا رهاش کنه، با سرعت بره و در سرداب رو پشت سرش ببنده. خورشید وسط سیاهی، وسط جسد هایی که غذای تکمار می شدن، وسط سکوت و وسط هیچ تنها موند.
-باز کنید! این در رو باز کنید! من زنده ام! باز کنید!
لحظه هایی که خورشید نفهمید چطور گذشتن، آروم و تاریک سپری شدن و… صدایی، صدای تردید ناپذیر باز شدن در سرداب، همراه صدای هیس کشیده و هوسناک تکمار مشتاق. خورشید نفسش رو حبس کرد و مثل باد خودش رو به ردیف های اجساد رسوند و بین انجماد مرگ پنهان شد. تکمار وارد شد و در رو پشت سرش بست. خورشید تمام جزئیات حرکتش رو احساس می کرد. تکمار از شدت اشتیاق بی تاب شده بود و با حرصی که لحظه به لحظه بیشتر می شد تمام سرداب رو زیر و رو می کرد. جسد ها رو مثل تکه های یخ به این طرف و اون طرف پرتاب می کرد و خورشید هیچ کجا نبود که نبود. ترس. در اون لحظه تنها حاکم وجود این پرنده گرفتار ترسی بود که برای تمام عمرش در روحش هک می شد. تکمار گشت و گشت و پیدا نکرد. خورشید زنده بود و می تونست ببینه و بفهمه و حرکت کنه. بین جسد های جا به جا شده می خزید و از دسترس تکمار دور می شد. تکمار چندین بار چنان بهش نزدیک بود که خورشید می تونست لرزش پره های بینی حریصش رو ببینه که با کشیدن بوی یخزده آشنا پیش می اومد. ولی تکمار به هیچ عنوان فکر نمی کرد که خورشید شاید زنده باشه. برای همین نتونست پیداش کنه. تکمار خشمگین و مشتاق، می رفت که تمام سرداب رو بر سر خورشید و جسد ها و خودش ویران کنه. ناپدید شدن جنازه خورشید مثل بمبی در راهرو های پیچ در پیچ اون زیرزمین سیاه منفجر شد و در1لحظه همه چیز رو به هم ریخت. کرکس به هر دردسری بود موفق شد ذهن ها رو از خودش منحرف کنه و نیمه های شب به سرداب بره. خورشید دیگه تقریبا فاقد عنصر عقل به نظر می رسید. کرکس بغلش کرد و فقط ازش خواست بی صدا باشه. بعد در حالی که تقریبا امیدی به موفقیتش نداشت، از سرداب خارج شد و از سراشیبی بالا رفت.
خورشید از اون زمان تا جنگی که از دست تکمار فرارش داد، در اتاقی مخفی که فقط کرکس ازش خبر داشت توی همون زیرزمین مخفی بود. کرکس به دیدنش می رفت و اجازه نمی داد چیزی کسر داشته باشه. ولی خورشید فراموش نکرد. اون تجربه وحشتناک رو فراموش نکرد. روز ها و شب ها در جنونی ساکت با وحشت سپری می شدن. خورشید شب ها به چنان تب های وحشتناکی دچار می شد که کرکس مجبور بود کنارش بمونه، بغلش کنه و با تمام وجودش سعی کنه که بهش دلداری و آرامش بده و درضمن بی صدا نگهش داره مبادا کسی از حضور1زنده غیر مجاز آگاه بشه. به خصوص اینکه اون مرده خوار سیاه سایه به سایه کرکس همه جا بود. اون هیچ وقت کرکس رو نبخشید و درضمن، هرگز باور نکرد که کرکس در این ماجرا بی تقصیر بوده و هرچند خوشبختانه هرگز تا زمان مرگش که مشخص نشد به دست کی بود، نتونست این ادعاش رو ثابت کنه ولی گاهی حسابی خطرساز می شد.
صدای غرش کشدار و بلند رعد همه رو در هر نقطه ای که بودن، حتی خورشید تبدار رو از جا پروند.
شب وحشتناکی بود. برای خورشید، برای کرکس، برای تکبال.
دیدگاه های پیشین: (14)
حسین آگاهی
یکشنبه 14 دی 1393 ساعت 23:10
سلام. باز هم معلوم نشد مشکی اون جا چی کاره بود؟
یادتون نره؟
این قسمت هنوز مبهمه؟
اما در مورد خود این قسمت خیلی خوب پردازش شده بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
نگران نباشید من هم یادم بره تکبال به هیچ عنوان فراموش نمی کنه و آخرش هم به جوابش می رسه. مطمئن باشید. به نظرم این ها باید بجنبن و به سر انجام برسن. این ماجرا زیاد طول کشیده.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 14 دی 1393 ساعت 23:42
سلام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
خیلی ممنون
بیچاره خورشید چه زجر هایی کشیده
ممنونم دوسته من خسته نباشی موفق. دل شاد و سلامت باشی دوست عزیزم
ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خورشید تقصیر خودش بود. گاهی باید شنید هرچند خیلی برامون جالب نباشه. خورشید یکی از قهرمان های مورد علاقهمه ولی خداییش باید اون روز حرف گوش می داد و نمی رفت. خوب، اشتباه رو گذاشتن تا زنده ها مرتکبش بشن. مثل موانع بازی های کامپیوتری که باعث کسر امتیاز میشن. اگر راه زندگی مستقیم بود که مزهش می رفت.
برم سراغ61تا دوباره جا نموندم.
ایام به کام.
یک دوست
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 00:22
سلام بر پری آنسوی شب.راستی فکر کنم آنسوی شب سپیدی باشه.پس سلام بر پری سپیده دم*** این قسمت مثل همیشه زیبا بود وبا وجود بلندیش تصویرسازی بسیار ماهرانه ای داشت. قسه ی بلاگ اسکای رو هم نخور حیفه همین بنظرم خوبه بذار باشه گناه داره بلاگ اسکایه دیگه…. ایامتم بکام لحظاتت زیبا*

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حال شما؟ ایام به کامه دوست من؟ امیدوارم ایام تا همیشه ایام به کام شما باشه!
آن سوی شب خدا می دونه ولی من خیلی دلم1صبح تر و تمیز می خواد. صبحی گرم و روشن با آسمونی صاف و سفید. یعنی می رسه؟ تا خدا چی بخواد. ای کاش بخواد و زودتر هم بخواد.
ایام به کام.
مینا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 08:55
سلام بازم مثل همیشه عالی بودش.
مدل گره افکنی و بازگشاییتون توی داستان خیلی عالی هست.
به نظرم کم کم باید به چاپ داستانهاتون فکر کنید.

پاسخ:
سلام میناجان. حالت چطوره عزیز؟ امیدوارم الان خیلی بهتر باشی!
الان دارم از زیر پتو جواب میدم چون زیاد خجالت کشیدم و خزیدم این زیر.
ممنونم از لطف و از حضور و از کمک بزرگ شما. تعجب نکن اشتباه ننوشتم. شما واقعا بهم کمک کردی مینا. شاید هرگز خودت ندونی داستانش چی بود شاید هم بدونی ولی من سبکباری خودم بعد از هر نوشتن رو توی دلم باهات نصف می کنم. آره با خودت. با خود خودت.
شادکام باشی!.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 09:58
من با مینا خانوم موافقم شما حتما باید به نشر فکر کنید
متمعن باش موفق
میشی
ممنونم هرچی بگم کم گفتم دوسته عزیزم

موفق و در پناه خداوند منان باشی

پاسخ:
یعنی آریا جدی به نظرت اگر اقدام کنم موفق میشم؟ به نظرت ارزش دردسر هاش رو داره؟ راستش خودم چندان خوشبین نیستم. دلم می خواد اگر زمانی چیزی ازم منتشر میشه، بابا برفی اولیش باشه. شما اون زمان با ما اینجا نبودی و بابا برفی رو نمی شناسی. آدم برفی مهربونی که من موقع خداحافظی باهاش گریه می کردم. همینجاست. توی پست های عقب تر. اگر دلت خواست بهش1سر بزن و اگر دیدیش بهش از طرف من سلام برسون و بگو همونجا که هست بمونه. روی زمین عصر دل و پروانه دیگه تموم شده. از جهان اون ها چه خبر؟
شاد باشی.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 15:33
سلام پریسا جان
صد در صد موفق میشی متمعن باش
هیچ وقت خودت رو کم نگیر با این کارت هنرت و استعدادت رو سر کوب میکنی خواهش میکنم با خودت همچین کاری رو نکن
چشم حتما میرم سر میزنم به روی چشمم
الان دارم میرم امتحان بدم امتحان مبانی ریاضیات دارم بر گشتم
میام
میرم دنباله بابا برفی میگردم عزیز
امیدوارم همیشه شاد باشی و دلت بی غم و غصه باشه
واییی دیر شد بای بای نه یعنی ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
امیدوارم امتحانت عالی بشه. خیلی عالی. از اون ها که بعدش از سبکی دلت می خواد پروااااز کنی.
ممنونم عزیز به خاطر لطف های مدل به مدلی که بهم داری. تا خدا چی بخواد. هرچی اون بخواد همون میشه. هرچی بیشتر می گذره بیشتر به این حقیقت معتقد میشم. این بار هم هرچی خدا بخواد. از نتیجه امتحانت بی اطلاعمون نذار.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 20:52
خخخخ آخییش من آمدم
امتحانم رو به شکر خدا طوری دادم که از فرط شادی دلم نیومد بیام خونه رفتم پارک
یه خورده دویدم و قدم زدم
خخخ
اونقد اجله داشتم که اسم امتحانم رو به جای مبانی برق نوشتم مبانی ریاضیات خخخ
خوب من برم دنباله شاه کاره پریسای عزیز بگردم
نخونده متمعنم کارت حرف نداره عزیز
من رفتم بابا برفی کجایی دارم میام
ایام به کامت باشه دوسته مهربونم

پاسخ:
یعنی ایوَل اجابت! ممنونم خداجون! امیدوارم حالت همیشه این باشه و از این هم بهتر آریای عزیز.
شما لطف داری به من ولی خداییش انتقاد هم کن. بابا برفی و تکبال و ماجرای فرشته و باقی سیاهه های من بی ایراد نیستن. خیلی هم دارن. لطفا ایراد هاش رو ببین و بگو.
شاد باشی تا همیشه.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 22:45
سلاام دوست گلم
ممنونت هستم عزیز
میدونم برای امتحانم دعا کردی بابت همه ذهماتت ممنون
از خدا میخام همه ی در هایش رو به رویط باز کنه چون لایق بهترین هایی باور کن راست میگم آبجی
بابا برفی رو هم تمامش کردم باور کن کارت آلیه
دیگه باید به نشر فکر کنی
خیلی جاهاش بغض کردم
نمیدونم اما باور کن به خدا از داستانت لذت بردم عزیز
موفق. پیروز. شاااد و سر زنده باشی دوسته گلم
خداوند مهربان نگهدار دوست مهربانم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
به خدا دیگه خیلی خجالت کشیدم از لطفت. معذرت می خوام واسه هوای دل پاکت که اون لحظه ها گرفت. خودم هم1جا هایی ازش بارونی شدم. ولی آخرش دیگه نشد که تحمل کنم. شاید بهم بخندی که عجب! خودش می نویسه خودش گریه می کنه با نوشته خودش! چیکار کنم! عاقل نیستم که!
ممنونم که هستی دوست من. کاش تقدیر هرگز جز صبح و سفیدی هیچی واسهت نخواد!
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 13:23
معذرت چرا دوست من
من اذیت نشدم خیلی هم لذت بردم
نه عزیز گریه کردن بد نیست خیلی هم خوبه نشانه اینه که تو این دنیای سنگی و آهنی هنوز قلبت از سنگ نشده
پریسا جان من درسته پسرم یه باور بین مردم افتاده که پسرا یا مردا گریه نمیکنن
اما من اینطور نیستم گریه میکنم اما نمیزارم گریه ام کسی رو برنجونه
سعی میکنم تو خلوتم گریه کنم که خدایی نکرده کسی از گریه من دلش نگیره
اما خیلی وقت ها شده از دستم در رفته آشکار شدم خخخ
یه خاطره برات تعریف کنم
چاهار سال پیش رفتم برای تست بازی گری
بعد یه خانومی بود
که تست میگرفت هممون تو یه اتاق جمع بودیم
میخواست حسمون رو مهک بزنه
ببینه کی حسش و احساسش زیاده
بعد شروع کرد به تعریف کردن یه داستان غمگین این داستان رو با محارت تعریف میکرد که ببینه اشک کی زود تر در میاد
تو اون جمع که نزدیک سی نفر بودیم هیچکس اشکش جوز من در نیومد جالبیش اینه که من سرمو پایین انداخته بودم نفهمید که اشکم درومده فکر کرد تمرکز کردم
بعد دید کسی اشکش در نمیاد لحظه به لحظه سوزه داستان رو زیاد میکرد
بعد آخر خسته شد گفت از بین شما ها یعنی هیچکس نیست که احساس داشته باشه
همتون سنگ دلید
بعد آمد جا من بعد سورتم رو بالا گرفتم که باهاشون حرف بزنم بعد سورط خیسم رو دیده
بنده خدا چه قدر خوشحال شد که یه نفر پیدا شده
هعیی پریسا جان هیچ وقت جلو اشکاتو نگیر
اشک نشانه اینه که چه قلب مهربون و با احساسی داری
امیدوارم و آرزو مندم که خدا ی مهربان هرچی غمه ازت دور کنه دوست عزیزم
امیدوارم همه ی در ها برویت باز بشه
خداوند مهربون نگهداره دوست عزیزم
http://http
پاسخ:
اشک خوبه آریا. خیلی هم خوبه. کاش می شد اهل این زمونه اشک رو مایه خنده نبینن! دلم تنگ شده آریا. دلم تنگ شده واسه… آریا! با این دل زبون نفهمم چه معامله ای کنم؟ خسته شدم از دستش آریا. هرچی بهش میگم بس کن اینهمه نکبت به موجودیتم نده نمی فهمه. دلم نمی فهمه آریا. دل احمقم حرف منطقم رو نمی فهمه آریا. خسته شدم. کاش دیگه تموم بشه! کاش فراموشی بیاد نجاتم بده! کاش دیگه تموم بشه!
شما هم شاد باش از اشک هات. به خدا نعمت هستن. باور کن. باور کن.
شاد باشی دوست مهربونم.
آریا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 18:58
دوسته من
همه چی درست میشه خودت رو اذیت نکن عزیز
اگر دلت اذیتت میکنه سعی کن درستش کنی
باور داشته باش. به هر کاری که میخوای انجام بدی باور داشته باش یه درسد هم نگو نمیشه
میدونم سخته اما باید محکم باشی پریسا جان
یه سوال اون مقاله ای که فرستادم توش یه فایل پیوستی بود دانلودش کردی آیا
اگر دانلود نکردی خواهش میکنم دانلود کن حتما لطفا
موفق و دلشاد و سلامت باشی دوسته عزیزم
http://http
پاسخ:
چی رو باید درستش کنم؟ زمانی که با تمام جونم سعی کردم درستش کنم هرچی پیش رفتم ویرانی بیشتر شد. زمانی هم که دیگه از نفس افتادم و تماشا کردم و فقط تماشا کردم ویرانی ها آوار شد روی سر من. فقط روی سر من. کسی مجرم معرفی نشد جز من. دعا می کنم خدایی که می دونم هست و داره تماشا می کنه خودش…امشب دلم می خواد ازش تقاضای جواب کنم. جواب حسابی. از اون ها که بی صداست ولی محکم. تا حالا1000بار ازش خواستم و صبح فردا پسش گرفتم که خدایا دیشب درد داشتم نفهمیدم چی ازت خواستم تو نشنیده بگیر. ولی امشب…خدایا کمکم کن!
دانلودش نکردم. معذرت. اصلا فراموشم شد. اون گفته ها دلداری میدن. جواب من…
خود خدا…فقط خدا. فقط خدا. فقط خدا.
ایام به کام.
مینا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 19:26
پریسا جون عجیب با این نظر آ[رتون موافقم. بعضی وقتا نه این کهنشه چیزهارو فراموش کرد حقیقت اینه که بخشی از قلبمون واقعا نمیخواد فراموش کنه.
عجیب درکتون میکنم.
منم مثل شما شدم واقعا نمیدونم با دلم چی کار باید بکنم.
اگه راهی پیدا کردین به منم بگین

پاسخ:
هنوز پیدا نکردم میناجان. به همین خاطر هم اینهمه سنگینم. کاش بشه دیگه به پشت سر نگاه نکنم! به نظرم میشه فقط من هنوز ضعیفم. امیدوارم شما قوی تر از من باشی.
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 23:54
دوست من
از خدا میخوام جوابت رو بده
یه جواب شیرین و دوست داشتنی
خواهش میکنم خودت رو اذیت نکن
سعی کن به گذشتهات کمتر فکر کنی
دوسته من خواهش میکنم خودت رو نابود نکن
پریسا جان خودت رو اذیت نکن یه خواهش
الاهی به عظمتت غسمت میدم هرچی غمه از دل پریسا ببر
امیدوارم به هرچیکه دوست داری برسی
پریسا محکم باش دختر قوی باش متمعن باش میتونی
میدونم که میتونی
سخته اما باید بتونی یا علی بگو بلند شو غمارو ازدلت بیرون کن

پاسخ:
ممنونم آریا. چیزی نیست این همون جزر و مده که1دفعه گفتم. میاد و میره. زندگی از این چیز ها زیاد داره. تموم میشه. شاید درست نشه که نمیشه ولی تموم میشه.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 18 دی 1393 ساعت 13:20
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم در سلامتی جسمی و روحی باشی
منتظر قلم زیبات هستم عزیز
موفق و دل شااد باشی دوسته عزیزم

پاسخ:
سلام آریا. دوست عزیز من.
ممنونم که همچنان هستی. دیر کردم ببخشید. شماره60چنان سخت بود که نفسم رو گرفت. به نظرم هنوز زنده باشم. شوخی کردم. من هستم. شاید گاهی زخمی گاهی بی حال و گاهی خسته. ولی من هستم. هنوز دارم دنبال راهی برای انتقال می گردم ولی بدون کامنت هام جایی نمیرم. فعلا که اینجام و اگر لازم باشه می مونم. چه اینجا و چه هر جا من هستم. برام دعا کن آریا. خدا احتمالا بهم می خنده که موقع خراب کردن خدا خدا نمی کردی و حالا خوب خدا یادته! خوب دیگه من بنده ام و خدا مهربون. همیشه هوام رو داشت. دعا کن این دفعه هم هوام رو داشته باشه و کمکم کنه که…نمی دونم که چی. خودش بهتر می دونه. فقط نجاتم بده. فقط نجاتم بده.
راستی61رو گذاشتم. برم آماده بشم واسه قهوه خونه امشب. میایی؟
شاد باشی دوست عزیز من.
آریا
جمعه 19 دی 1393 ساعت 01:00
به روی چشمم عزیز
این رو بدون پریسا تو لحظات معنویم هیچ وقت فراموش نمیشی
خسته نباشی دوسته عزیزم
موفق باشی عزیز

پاسخ:
ممنونم آریا. من که حسابی ضایعم کاش خدا به اعتبار دل شما1کمکی کنه!
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال59

روزی چنان تاریک که انگار به شب کنایه می زد. خورشید تمام اون شب رو بی هوش بود. زهر اون ماری که از پا درآورده بود نابودش می کرد اگر فنچ ها کمی دیر تر به منطقه سکویا رسیده بودن. به محض بیدار شدن1دفعه از جا پرید. کرکس و خوشبین بالای سرش بودن.
-تک…پر.
کرکس شونه هاش رو چسبید و آهسته مالش داد.
-آروم باش خورشید اینجا امنه.
-تک پر. تک پر اونجاست.
-خورشید!خورشید تک پر همینجاست. ما که اونجا جاش نمی ذاشتیم. خیالت راحت باشه. تک پر رو هم بقیه آوردنش. حالا بخواب. بهتر میشی. بخواب.
خورشید توانش تموم شد. خواست بلند شه. خواست هوار بزنه. خواست تک پر رو پیدا کنه و هر طور شده از اون خواب سرد بپروندش. ولی نای حرکت نداشت. با شنیدن آه بلند کرکس انگار باورش شد که دیگه بازگشتی در کار نیست. برای تک پر، برای دیروز، برای خودش. قطره اشکی از گوشه چشمش روی پر های زیر سرش چکید. به دومی نرسید. خواب بود.
جنازه تک پر رو در سیاهی شب تاریک زمستون بردن و زیر بوته های قاصدک جنگل سرو خاکش کردن. دم آخر، تیزرو و تکرو نتونستن صدای گریه هاشون رو قورت بدن. پشت سر اون ها بقیه هم دردشون رو آزاد کردن. تک پر، همراه آروم و مهربونی که توی غم ها و شادی های همه بود و با فلوتش دل ها رو چه در شادی و چه در زمان درد سبک می کرد و به سکوت غمناک و فریاد های شاد تزئین می داد، حالا به خاک می رفت، بدون فلوت و بدون هیچ صدایی جز صدای درد. کلاغ ها هم بودن. با اینکه حرکت در شب واسهشون سخت بود، چوبی رو آتیش زده و مشعل درست کرده بودن تا بتونن در پناهش بهتر همراهی کنن. لالا گریه نمی کرد. دست کرکس روی شونهش بود و لالا فقط تماشا می کرد. سکوتش از هر گریه ای دردناک تر بود. دم آخر، آروم دست کرکس رو کنار زد و رفت جلو. نگاهی به چشم های خالی تک پر انداخت. مثل اینکه باورش نمی شد تک پر اینطوری بره. لالا فقط نگاه می کرد. توی نگاهش چنان دردی بود که توصیف نداشت. صدای گریه تیزرو و تکرو اون موقع بود که رفت بالا.
-تک پر!رفیق! شوخی بسه دیگه پاشو!
-آخه مگه میشه تو دیگه نباشی؟
-تک پر!جدی میری؟
-تک پر به جان خودت به حسابشون می رسیم. بیچارهشون می کنیم. داقونشون می کنیم.
-تک پر!عزیز! خوش باش! باقیش با ما. پدرشون رو در میاریم.
-تک پر این ها رو ول کن بی خود میگن تو هم باید باشی. پاشو رفیق آخه دارن خاکت می کنن بلند شو دیگه!

درد بود که از حنجره ها می رفت بالا و بالاتر. خورشید، گیج از چیزی فراتر از زهر به مقابل ماتش برده بود. لالا بی اشک ضجه های بقیه رو تماشا می کرد. خفاش ها و کلاغ ها زار می زدن. تک پر رو مشکی و خوشبین توی گودال کوچیکی که کلاغ ها کنده بودن گذاشتن ولی موقع خاک ریختن هر2با چشم های خیس لب گودال نشستن. سرشون رو گذاشتن روی شونه هم و ترکیدن. شهپر آروم پیش رفت، دستشون رو گرفت و کشید بالا.
-بلند شید بچه ها! پاشید! برید کنار! وسط بقیه بمونید. من درستش می کنم.
بین ناله های بقیه، شهپر آروم آروم خاک روی اون جسم بی حرکت ریخت. لالا تماشا می کرد و خورشید گیج بود. کرکس جفتشون رو زیر پر گرفته بود و وقتی می خواست واسه کمک به شهپر بره، قوش با اشاره دست عقب نگهش داشت.
-این با من. تو هوای اون2تا رو داشته باش. الان اونجا لازم تری.
راست می گفت. اون لحظه تلخ، هیچ جنگی بین کرکس و شهپر نبود. شهپر گفت و کرکس پذیرفت. تکبال دست در دست تیزپرک از پشت پرده اشک تماشا می کرد. تک پر در1شب سرد زمستون، زیر خاک یخزده پنهان شد. کرکس مدتی سکوت کرد و اجازه داد تا رفیق های تک پر با سر گذاشتن روی خاکش و ضجه و ناله خودشون رو سبک تر کنن. بعد آهسته به شهپر نظر انداخت. شهپر سری به علامت تعیید تکون داد و به اتفاق کرکس، آروم به طرف تجمع غمگین حرکت کرد.
لونه تک پر و لالا با پر های سیاه تزئین شد و چنان غمی رو به منطقه سکویا حکمفرما کرد که در وصف جا نمی شد. لالا بی گریه و بی هیچ حرفی نگاه تبدارش رو به مقابل دوخته بود. انگار هنوز منتظر بود که تک پر برگرده، مثل همیشه بی صدا و شفاف بخنده و هدیه کوچیکی که توی1برگ رنگی پیچیده شده بود رو بذاره توی مشت لالا که از شوق می لرزید. خورشید بی نهایت خسته و خسته و خسته بود. اونقدر خسته که به بیمار می زد. انگار توی خواب می چرخید. کرکس، شهپر، تیزبین و خلاصه هیچ کس نتونستن از اون حال و هوا خارجش کنن. مثل این بود که روح خورشید هم همراه اون جسم سرد در اون شب سیاه به خاک رفته بود.
-کرکس!خورشید هیچ حالش خوب نیست.
-می دونم قوش همه چیز فهم. میگی چیکارش کنم؟
-من همه چیز فهم نیستم. اگر بودم که راهش رو پیدا می کردم.
-شما2تا الان هم ول کن نیستید؟ چرا دست از سر هم بر نمی دارید؟
هر2با صدای بلند و عصبانی تکبال چنان حیرت کردن که اول نفهمیدن این صدا از کجا و از کی بود. تکبال مدت ها بود که توی منطقه سکویا صداش بالا نمی رفت. حالا داشت سر اون2تا شکاری که یکیش هم کرکس بود داد می زد. شهپر لبخند محوی زد که جز مشکی کسی ندیدش.
-تو درست میگی فسقلی. کاری که می کنیم اشتباهه.
تکبال با صدایی کمی پایین تر ولی همچنان آزرده دوباره سکوت رو شکست.
-خوب اگر به خودتون اومدید، من1حرفی دارم. شاید جواب نده ولی به امتحانش می ارزه. برید از لالا بخوایید با خورشید حرف بزنه. بلکه هم لالا از این خلصه دردناکش در بیاد هم خورشید اوضاعش درست بشه.
مشکی نگاهی به تکبال انداخت و متفکر سری تکون داد.
-فسقلی!مشکل اینجاست که خورشید حس تقصیر روی دوششه. لالا که نمی تونه این حس تقصیر رو از روی دوشش برداره.
-چه تقصیری؟ خورشید هر کاری تونست کرد. دیگه چیکار می شد کنه؟
-فسقلی!بیا عادل باشیم. اگر خورشید به فرمان کرکس توجه می کرد و جایی که نباید نمی رفت، تک پر الان زنده بود. این رو ما نمیگیم و خورشید خودش احساسش می کنه.
-ولی مشکی مثل اینکه شما هایی که این رو نمیگید یادتون رفته ما در جنگ هستیم. این اتفاق هر جایی ممکن بود بی افته. مثلا روز حمله مارها به اینجا. یادت نیست تکرو چی شد؟ خیلی راحت ممکن بود تکرو الان بین ما نباشه. این هم تقصیر کسیه؟
-فسقلی من خورشید رو متهم نمی کنم ولی این اتفاق اون روز نیفتاد. این اتفاق زمانی افتاد که خورشید و تک پر دور از منطقه سکویا، دور از ما و دور از جایی بودن که باید می بودن.
کرکس دخالت کرد تا بحث بالاتر از این نگیره.
-الان زمان رسیدگی به حس تقصیر نیست. خورشید هم باید بدونه که چه تقصیری متوجهش باشه و چه نباشه، باید برگرده به جلد اولش و به وظایفش در باقی ماجرا عمل کنه. شما2تا هم دیگه تمومش کنید. تیزبین! میری با جفتت لالا رو می بینی و میاریش اینجا!
تیزبین بی هیچ حرفی به جفتش اشاره ای زد و هر2پریدن.
چه شب سردی!
این کلامی بود که از ذهن و زبون همه جنگل می گذشت. هوا توفانی نبود ولی سرما تا استخون تمام جنگل رو منجمد می کرد. خورشید خسته از هیچ، به نقطه ای در ناکجا خیره شده بود.
-کجایی خورشید؟
خورشید آروم نگاه از هیچ برداشت و به لالا خیره شد. لالای خسته، شکسته، ویران، اما سرپا.
-خورشید تو واقعا خجالت نمی کشی؟ این چه اوضاعیه که پیدا کردی؟ شبیه وابسته های به خشخاش شدی. شاید هم بدتر. خودت رو توی یخ های رودخونه دیدی؟ خورشید! دارم باهات حرف می زنم! اینجایی؟
خورشید نگاهش کرد و مثل کسی که از خواب بیدارش کنن و به اجبار جوابی سرسری بده تا بذارن دوباره بخوابه سری تکون داد.
-اینجام اینجام.
لالا داد زد:
-خورشید!دیوونه! جفت من زیر خاک نخوابید که تو بری1گوشه و ماتت ببره. این رو می فهمی یا نه؟
خورشید می فهمید و نمی فهمید. نگاهش تصویر خستگی و دردی عمیق بود. اونقدر عمیق که لالا1لحظه شونه های سنگین خودش رو از یاد برد.
-خورشید!اینطوری چیزی عوض نمیشه. تو باید سفت تر باشی. سفتیت الان لازمه. خیلی هم لازمه. خورشید تو باید بفهمی! باید بفهمی!.
خورشید فقط1لحظه تهی و خالی از ادراک حقیقی نگاهش کرد و هیچی نگفت. لالا لحظه ای مکث کرد و بعد آهسته برگشت و رفت. چند قدم اون طرف تر، تیزبین رو دید که به انتظار ایستاده بود. نگاهی تاریک از درد بهش انداخت و رفت. شب انگار سوز جهنم رو از توی دامنش می پاشید به همه جا. لالا و خورشید اما سردشون نبود. سرمای دل هاشون چنان شدید بود که دیگه چیزی حس نمی کردن.
وقتی تکبال با چندتا پر سیاه که بین پر هاش بود به افرا رفت کسی ازش نپرسید چی شده.
-چه قشنگ شدی تکبال!
-راست میگه این مدلی بهت میاد.
-آره. میشه ما هم این مدلی درستش کنیم؟
تکبال آهش رو قورت داد.
-نه1وجبی نمیشه. تو پر هات خیلی قشنگه. سیاه بهشون نمیاد.
-ولی به تو که خیلی میاد.
تکبال لرزید.
-بله به من میاد. شکر که شما ها توی ماجرا های من نیستید!.
کسی این ذهنیت تاریک رو نشنید. فاخته در سکوت تماشا کرد. اونقدر تماشا کرد تا بقیه از گشتن و شمردن و براورد مدل و جا و اندازه اون پر های سیاه خسته شدن و دوباره زدن به شلوغ کاری. بعد آروم رفت و دست سرد تکبال رو گرفت.
-چی شده؟ مدل عوض کردی.
تکبال دستش رو نکشید. آتیشی بود واسه نبض کوچیک این دست ها.
-هیچی. خودت که گفتی. مدل عوض کردم.
فاخته خواست دستش رو ول کنه بگه به جهنم ولی منصرف شد.
-خوب چرا عوض کردی؟ چی شده تکی؟ تکی! داری گریه می کنی؟
-نه.
فاخته تسلی بخش خندید.
-آره خوب این که گریه نیست این فقط اشکه. تکی! حرف بزن! چی شده؟ کسی طوریش شده؟
تکبال تسلیم شد. تسلیم خودش، دردش، دلش. مثل همیشه.
-آره. شده.
فاخته کنجکاوی و کلافگیش رو با هم خورد. تکبال نفهمید.
-خوب کیه؟
-تک پر.
-تک پر کیه؟
-خفاشه. یعنی خفاش بود. دیگه نیست.
فاخته1لحظه چشم هاش رو بست. انگار از خدا طلب صبر می کرد. تکبال از پشت پرده اشک ندید.
-نیست؟ یعنی مرده؟ آخه چرا؟ چی سرش اومد؟
-توی درگیری کشته شد.
-آهان همون درگیری ها با مارها و اون پرنده هاشون. آره؟
تکبال دیگه نمی تونست حرف بزنه. فاخته لحظه ای سرش رو به طرف آسمون گرفت. تکبال نمی دید.
-عجب! فقط این یکی اینطوری شد؟
تکبال به نشونه تأیید سر تکون داد.
-تکی!گریه نکن الان بقیه می بینن.
تکبال نمی تونست جلوی اشک هاش رو بگیره که1سره جاری بودن.
-توی خاکسپاریش هیچ کس فلوت بلد نبود که بزنه. می خواست با جفتش و بچهش بره سفر. همه می دونستن. همه چیزش آماده بود. اون می خواست خونوادهش رو ببره سفر.
تکبال این ها رو گفته نگفته مثل بمبی بی صدا ترکید و هقهق خفهش توی بغل فاخته گم شد.
-تکی! مگه خودت نمیگی درگیری بوده؟ مگه نمیگی بین این ها جنگه؟ خوب جنگ همینه دیگه. نمایش جنگلی که تماشا نمی کنی. بلاخره هر جنگی1تلفاتی داره. حالا این جنگه بزرگه تلفاتش هم بزرگه. تازه اگر بهت بر نخوره شما ها کم تلفات میدید. معمولا توی این مدل ها خیلی بیشتر میمیرن. تو هم دیگه گریه نکن. اون که دیگه رفته. با گریه کردن هم برنمیگرده. خودت رو جمع کن این ها می بینن اوضاع مسخره میشه.
فاخته گفت و گفت تا تکبال آروم و آروم تر شد. جوجه ها نفهمیدن چی شده.
-داره تاریک میشه. بیا بریم داخل. پاشو. یخ زدی. اگر بیشتر اینجا بشینی میشی پرنده برفی و اشک هات هم میشه تزئینات پرنده برفی. بلند شو بریم داخل تا این ها هم بیان. پاشو!
فاخته تقریبا تکبال رو از جا بلندش کرد. پر های ظریفش گرم و دست هاش آشنا بودن. تکبال یادش اومد که از شدت دلتنگی واسه این پر ها و این صدا و این دست ها داشت بیمار می شد. نفس عمیقی کشید و گذاشت فاخته ببرتش داخل لونه. فاخته نگاهش کرد و خندید.
-چشم هات رو بستی راه میایی؟ الان می تونم از این بالا بندازمت پایین.
تکبال چشم باز نکرد. فاخته نگاهش کرد و زهرخند زد.
-احمق! واسه اینکه قهرش تموم بشه چه بازی مضحکی که در نیاورد. من که نخواسته بودم بیاد معذرت بخواد. لازم نبود اینهمه نمایش. نمایش جنگلی لازم نیست. من خودم1درست و حسابیش رو دارم اینجا تماشا می کنم. بیخیال. به جهنم. این هم مفت چنگش.
فاخته لبخند زد و تکبال همچنان آروم و بی صدا همراهش بود.
1هفته بعد، در1عصر تاریک ابری، کلاغ بزرگی به سرعت به طرف مرداب تاریک پرواز کرد تا هرچه سریع تر کرکس رو پیدا کنه.
-کرکس!لالا حالش خیلی بده. به نظرم زمان زایمانش باشه ولی لالا حالش اصلا…
کرکس دیگه منتظر نشد.
-الان زمانش نیست! لالا در خطره!
منطقه سکویا به شدت در التهاب بود. لالا در تبی شدید می سوخت و دردی بی هنگام فشار می آورد. شب سنگینی بود. خورشید بالای سر لالا می چرخید. بقیه آماده بودن تا هرچی لازمه انجام بدن. اواسط شب، لالا به هذیان رفت.
-تک پر!تک پر! بیا! سفر بدون من؟ بدون این کوچولو؟ به حسابت می رسم. نه نمی رسم فقط بیا!تک پر! چه تاریک شدی! اون زیر دنبال چی می گردی؟ زیر اون بوته های قاصدک هیچی نیست. اون ها رو ول کن بیا دیگه! …
تب لالا با گذشت ساعات شب سنگین و سنگین تر می شد. دردی هم که هر لحظه بیشتر و بیشتر فشار می آورد درد زایمانی سالم و به هنگام نبود. این رو خورشید می دونست و بقیه هم می دونستن.
-حالش چطوره خورشید؟
-کرکس! من نمی تونم کاریش کنم. برید هدهد رو پیدا کنید بیاریدش.
-دیوونه شدی؟ هدهد الان اینجا نیست. باید3تا جنگل رو رد کنیم. تا صبح هم نمی رسه.
شهپر دست کرکس رو گرفت و آروم تکون داد تا حواسش رو جمع خودش کنه.
-بگید کجاست من میرم.
کرکس نگاهش کرد.
-باید خیلی بری. توی این شب، وسط این بارونی که شروع شده و احتمالا تند تر هم میشه، به نظرت بتونی بری؟
شهپر مکث نکرد.
-میرم.
کرکس حرکتی به بال هاش داد.
-تو بمون!من سریع تر می پرم.
شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-تو باید اینجا باشی. خیال کن نباشی و مارها حمله کنن. من اندازه تو فرماندهی بلد نیستم. سریع هم می تونم بپرم. شاید کمی بیشتر از تو خسته بشم ولی از پسش بر میام. بگو این هدهد کجاست.
چند لحظه بعد، شهپر توی راه بود. دل آسمون بد گرفته بود ولی بارون درست و حسابی نمی بارید. کند و ریز می زد و انگار آسمون گریهش رو می خورد. لالا نیمه شب به اغما رفت. خورشید تمام تلاشش رو می کرد ولی فایده نداشت. کرکس رفت بالای سرش. خورشید قطره های عرق پیشونیش رو پاک کرد. نگاهی گذرا به کرکس و به در انداخت. شهپر نیومده بود. بارون خیلی کند داشت شدید تر می شد. سرما بیداد می کرد. لالا می سوخت و تک پر توی کابوس هاش می چرخید. شب آروم و سنگین می گذشت. بقیه ملتهب و بی هدف گشت می زدن. شهپر کمی مونده به صبح با هدهد روی شونهش از راه رسید. مثل تیر به طرف لونه ای که با پر های سیاه تزئین شده بود پرواز کرد و1راست از در وارد شد. خورشید نگاهش کرد. توی نگاهش امید نبود. توی نگاهش هیچی نبود. بیرون هوا انگار منجمد شده بود. هدهد و خورشید بالای سر لالا مشغول بودن. شهپر و کرکس منطقه و پرنده هاش که لحظه به لحظه ناآروم تر می شد رو حفظ می کردن. شب بیخیال با قدم های سنگین از روی التهاب همهشون رد می شد و می گذشت. ریزبارون داشت برف می شد. لالا دیگه درد رو احساس نمی کرد. لحظه ای از ناله و هذیون و فریاد باز موند، به بالا نظری مات و تهی انداخت و لبخند زد. نفس عمیقی کشید و چشم هاش بسته شدن.
درست پیش از رسیدن صبح، لالا مرد، همراه بچه ای که هرگز زاده نشد!.
آسمون اشک های منجمدش رو به زمین می داد. تگرگ باریدن گرفته بود.
دیدگاه های پیشین: (5)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 16:51
سلام.
به این هم اعتراضی ندارم؛ چون عاشقای واقعی بدون جفتشون نمی تونن تو این دنیا سر کنند؟
یادتون باشه این باید آخریش باشه؛ آخرین رفتن!
باشه؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
رفتن اگر نباشه موندن مفهومش رو از دست میده. به خدا من هم اندازه شما از این رفتن ها خسته ام. خیلی خیلی خسته ام. کاش می شد چشم ها رو بست و فراموش کرد! خواستم طولانی تر بنویسم ولی دیگه دست و چشم و ذهن و دلم یاری نکردن. خواستم صبر کنم بعدا طولانی تر بذارم دیدم نمی تونم نگهش دارم. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 17:14
سلام پریسای عزیز
ممنون از قلمت
حیییی چه غمگین بود
ممنون اذ زهماتت دوست عزیزم
موفق.دلشاد وسلامت باشی دوست گلم
بدرود و ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
قلم من ای کاش قوی تر از این ها می شد! خیلی حرف ها دارم که دلم نوشتنشون رو می خواد. شاید زمانی برسه که بتونم بنویسمشون و خلاص بشم. آره غمگین بود. چرا؟ ای بابا مردن همه چرا! اوضاع داره بی ریخت میشه باید1کاریش کنم.
ممنونم از حضور عزیز شما دوست من.
ایام به کام.
مینا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 17:20
سلام چه غمگین بود آخه چرا لالا؟
اصلا دلم نمیخواست که لالا هم بمیره.
نمیدونم شایدم اینطوری بهتره من عقیده دارم که عاشقها کسانی که واقعا همرو دوست دارن در جایی از کاینات به هم ملحق میشن و هیچچیز نمیتونه جداشون کنه
درک فلسفه مر همیشه برام پیچیده بوده
از یه طرف مرگ باید باشه به هزار و یک دلیل و از طرف دیگه برای کسانی که اون فردی که از بینشون رفترو دوست دارن خیلی خیلی سخته
نمیدونم بگذریم خیلی حرف زدم
براتون بهترینهارو آرزو میکنم

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
فلسفه مرگ برای اکثریت ما حل ناشده باقی مونده. تنها شما نیستی عزیز. لالا هم از این گذار نتونست بگذره. من هم اگر بودم ترجیح می دادم نگذرم. با خاطرات زندگی کردن خیلی دردناکه. گاهی1جا هایی هست که واقعا نمیشه در حالی که کوله بار خاطره ها روی دوشته رد بشی. واسه من زیاد پیش اومده و نمی فهمم چه پوست کلفتی داشتم و دارم من که هنوز اینجام و دارم پر حرفی می کنم.
ممنون از حضورت.
شادکام باشی.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 17:59
قلمت به اندازه کافی قوی هست
هرچی دوست داری بنویس نضار هیچی اذیتت کنه
ارزش آرامشت خیلی زیاده پس سعی کن برای مسائل بی ارزش آرامشت رو به هم نریزی
دوست ندارم شعار بدم میدونم سخته اما تلاش کن
ممنونم دوست من
هرچی دوست داری بنویس
امیدوارم غم راه دلت رو گم کنه

پاسخ:
آریا! گاهی واقعا سخت میشه. نمی دونم خدا چرا اون بالا نشسته هیچی نمیگه. البته بهش معترض نیستم. من کی هستم که بهش معترض باشم؟ حتما حکمتشه که سکوت کنه تا شونه هام سبک تر بشن. مجازات روی خاک کمک می کنه وقت پرواز سبک تر و بالا تر بپریم. من خیلی سبکی لازم دارم و شاید خدا واسه همین ساکت نشسته. گاهی سخت میشه آریا. خیلی دلم می خواد به این توصیه وسوسه انگیزت عمل کنم و هرچی دلم می خواد بنویسم اینجا ولی…همین الان2تا جمله رو پاک کردم. هرچی بیشتر فکر می کنم بیشتر…بیخیال. خدا رو شکر. اگر مجازات ندونستنم و نشناختنم رو اینطوری باید پس بدم خوب بذار بدم. قربون خدا برم که هیچی از نظرش مخفی نمی مونه. می ترسم بسپرم بهش حساب رو چنان سنگین بگیره که باز مثل چند وقت پیش بیام اینجا بنویسم بچه ها من دعا می خوام تو رو خدا دعا کنید. تو اون زمان نبودی. بیخیال. بیخیال. خدا خودش به همه دل ها آرامش بده!
آمین!
ولش کن این ها رو. حضورت رو عشقه.
شاد باشی!.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 19:15
همه چی درست میشه دوسته من
به خودت سخت نگیر
انشا الله خدا جوابه سختی هایی که کشیدی با یه شادی ی ابدی میده متمعن باش دوسته مهربونم
فقط باید یه کمی با خودت مهربون تر باشی
یه روز خوب میاد
الاهی اونقدر شادی سراغت بیاد که خسته بشی
برات آرزوی بهترین هارو دارم دوست من
هورااا لبخند پریسارو عشقه خخخ

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه. کاش حکمتش از اینجا به بعد سفید باشه! برای من، برای اون که ازم جز سیاهی نمی بینه، برای تو، برای همه.
شاد باشی.