دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال80

چند روز دیگه هم گذشت. عنکبوت ها1روز همون طور که اومده بودن رفتن و ناپدید شدن. خیلی ساده و بی توضیح، 1روز صبح دیگه هیچ اثری ازشون توی هیچ کجای جنگل سرو دیده نشد. انگار که هرگز نبودن، با اون سرعت و شدت تار نبافته و تمام جنگل رو به حیرت ننداخته بودن. عنکبوت ها ناپدید و خیلی زود فراموش شدن و مدتی بعد، اون ها و رفتار عجیبشون از خاطر ها رفتن.
منطقه سکویا و جنگل سرو آروم به زندگی منجمد زمستون زدهش ادامه می داد. اوضاع ظاهرا آروم بود. اینقدر آروم که تردید کرکس رو بر می انگیخت و همین طور تردید شهپر و خورشید رو. اون3تا در این مورد چند بار با هم حرف زدن ولی به نتیجه ای نرسیدن. هیچ مدرکی برای اثبات اینکه این آرامش قبل از توفانه به دست نمی اومد و با این حساب، حرفی برای گفتن نبود. تکبال این وسط، کاملا در خود و بیخیال تمام هستی زیر پر و بال کرکس از بودن هرچه دور تر می شد و با دونه های شیرینی که نمی دونست اسمشون چیه و کرکس خوردنش رو براش ممنوع نکرده بود خودش رو خفه می کرد.
-تکی! مگه زده به سرت؟ برای چی این قدر می خوری؟!
تکبال سر بالا کرد و با چیزی شبیه لبخندی تهی و ابلهانه به خورشید خیره شد. لحظه ای همون طور باقی موند و بعد دوباره مشغول خوردن شد.
-تکی!داری چیکار می کنی؟ اینهمه خوردن هیچ خوب نیست. مگه می خوایی خودکشی کنی؟ هی تکی!مگه نمی فهمی چی بهت میگم؟
تکبال با تکون دست های خشن خورشید سر بالا کرد. توی چشم هاش1لحظه بهت و بعد یکی2تا قطره اشک دیده شد ولی حالت نگاهش همچنان تهی و همچنان ابلهانه بود. خورشید برای اولین بار به شدت ترسید و به شدت از خشونت رفتارش پشیمون شد. چیزی که در مقابل خودش می دید سزاوار خشونت نبود. خورشید احساس کرد حسی شبیه ترحمی دردناک از عمق سینهش بالا اومد و به شدت آزارش داد. تکبال همچنان تهی و ترسیده بهش خیره مونده و نگاهش خیس بود. خورشید آروم به سرش دست کشید.
-تکی! من دلواپستم. درسته که تو نمی پری ولی دلیل نداره با این مدل خوردن خودت رو سنگین کنی. این کار رو نکن تکی. تو این زمان ها واقعا زیاد می خوری. متوجه هستی چی میگم؟
نگاه تکبال کمی آروم تر شد.
-چی؟ متوجه هستم؟ آره هستم. میگی من زیاد می خورم. من زیاد می خورم؟
خورشید حس کرد نفسش بالا نمیاد.
-تکی! محض خاطر خدا تو چی به سرت اومده؟ می خوایی بریم2تایی بپریم؟
واکنش تکبال کاملا دور از انتظار خورشید. بود. تکبال چنان وحشتزده از جا پرید که نزدیک بود از شاخه پرت بشه پایین.
-نه، نه نه نه نه نمی خوام. نمی خوام من نمی خوام نمی خوام. کرکس! وای کرکس! من نمی خوام. کرکس!
صدای کرکس مثل جادوی سکوت تکبال رو1دفعه آروم کرد.
-آهای!شما2تا باز کجای جهان رو دارید به ویرانی می کشید؟ ببینم! باز چی شده؟
تکبال دیوانه وار می لرزید. کرکس بغلش کرد و تکبال شاید بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه لای پر های کرکس مخفی شد، به اعماقش رفت و همونجا موند. کرکس خندید.
-چی شده فسقلی؟ چی رو نمی خوایی؟
صدایی خفیف و زمزمه وار از لای پر های کرکس شنیده شد.
-پریدن رو. نمی خوام.
کرکس بلند خندید.
-خوب نخواه. تو لازم نیست بپری. هر زمان لازم باشه خودم می برمت هر جا که لازمه. همین مدلی که الان هستی. آه پدرسوخته باز شروع کردی ترکیبم رو به هم بریزی. موجود نکبت!نکبت عزیز! جوجه جفنگ خودم!
خورشید با چیزی فرا تر از خشم و آمیخته به کنجکاوی و تردید به کرکس خیره شده بود چون تکبال دیگه دیده نمی شد. کرکس بی توجه به نگاه خورشید لای پر های خودش رو نوازش می کرد.
-کرکس! من داشتم، من واسه خودم داشتم، …
-خوب داشتی می خوردی. این که بغض کردن نداره. خودم بهت داده بودم بخوری.
-آخه تمامش…
-نصفش رو که خوردی باقیش هم همینجاست. همهش مال تو. الان خاطر جمع شدی؟
-آره.
کرکس قهقهه زد. تکبال لای پر های کرکس باز مشغول خوردن دونه های شیرینش شد و خورشید خسته از سنگینی فشار خشم و وحشت و پرسش به شاخه کناری تکیه زد.
2-3روز دیگه هم گذشت. تکبال روی پایین ترین شاخه درخت همیشگی لب رودخونه نشسته و سرش رو کرده بود زیر بالش. نفهمید چقدر1وری روی1پاش نشست و به صورت مایل خودش رو روی یکی از شاخه های کلفت کناری ول کرد. فقط وقتی به خودش اومد که حس کرد پاش بی حس شده. با لبخندی تلخ و تهی هشدار خورشید رو به خاطر آورد.
-دارم سنگین میشم. خوب بشم. چی میشه مگه؟
آهسته تکونی به خودش داد تا پا هاش رو جا به جا کنه ولی اتفاق عجیبی افتاد. به نظرش رسید تکونش حرکتی بیشتر از حد معمول ایجاد کرد. اولش تصور کرد خیالاتی شده و چون زیاد کج نشسته و سر زیر بالش گذاشته حالا این حس رو داره ولی خیال نبود. تکبال دیگه حرکت نمی کرد ولی حرکت همچنان ادامه داشت و انگار در حال بیشتر شدن هم بود! تکبال با نگاه پرسش گر به اطرافش نظر انداخت و1دفعه چشم هاش از حیرت و بعدش وحشت گرد شد. اون حرکت واقعی بود ولی فرا تر از حد انتظار. کل درخت داشت حرکت می کرد و آهسته از جا می جنبید. تکبال با نگاهی پر از تعجب دید که زمین زیر پاش آروم داره بهش نزدیک میشه و تا اومد به خودش بجنبه و بفهمه که چی شده، درخت به1طرف کج شد، با1صدای جرق خشک و بلند شکست و با سر و صدا به طرف زمین سقوط کرد و ثانیه ای بعد، درخت و تکبال با هم ولو شدن روی زمین. تکبال چنان حیرت کرده بود که ترسش یادش رفت. پر و بالی زد ولی لای شاخه ها گیر کرد.
-آی! آی کرکس!
-هی تکی!برای چی وا رفتی؟ خوب بیا بیرون دیگه!
تکبال بی توجه به صدای خورشید که از بالای سرش و از بیرون شاخه ها می اومد هوار زد:
-آآآی!کرکس!
خورشید پرخاش کرد.
-کرکس و زهر مار! مگه خودت پر و پا نداری؟ منتظری یکی دیگه بیاد جمعت کنه؟ افلیج که نیستی بیا بیرون!
تکبال چند لحظه با پا و منقار و بال با شاخه ها درگیر شد تا تونست خودش رو آزاد کنه. فحشی فرستاد و از لای چوب های خورد شده پرید بیرون. خورشید در تمام این مدت، با نگاهی خشک و تلخ تماشاش می کرد.
-چیزیت که نشد! الان خوبی؟
تکبال با لحنی نیشدار جواب داد:
-بله ممنون. از اعتبار کمک رسانی تو حرف ندارم.
خورشید به همون تلخی و بی تفاوتی نگاهش کرد.
-چه غلط ها! یعنی تو اینهمه تن لشی که از پس بیرون کشیدن خودت از وسط1مشت چوب خشک بر نمیایی کمک می خوایی؟ توان زبونت رو بده به تنت حل میشه.
تکبال که حوصله بحث و جنگ نداشت سکوت کرد و خراش های بال هاش رو از خورده چوب تکوند. به درخت افتاده نظر انداخت و انگار تازه هشیار شد. حیرت مثل خونی که از1زخم کوچیک بیرون بزنه، آهسته آهسته نگاهش رو پر کرد. خورشید هم بی حرف به مسیر نگاه تکبال خیره شد و متفکر به درخت نگاه کرد.
-خورشید!این چه معنی میده؟ نمی خوایی که بگی من اون قدر سنگین شدم که تحملم نکرده، می خوایی؟
خورشید همچنان متفکر سرش رو به علامت نفی تکون داد. تکبال دقیق تر به درخت نگاه کرد. درختی که دیگه هیچ شباهتی به درخت نداشت. روی زمین ولو شده بود با شاخه هایی که نشکسته بودن، خورد شده بودن. مثل چوب های مرده و کاملا خشک.
-خورشید!این درخت پیش از افتادن مرده بود. اون قدر خشک شد که شکست. ببین؟
تکبال درست می گفت. درخت کاملا خشک بود. انگار حیاط رو تا قطره آخر از تنهش کشیده بودن.
-این خیلی عجیبه! یعنی چطور همچین اتفاقی افتاده!؟ درسته که درخت ها زمستون خشک میشن ولی این…این خشکی غیر عادیه! این خواب زمستونی نیست! این مرگه! مرگی پیش از سقوط!دلیلش چی ممکنه باشه!؟
تکبال به خورشید نگاه می کرد که مخاطب خاصی نداشت و انگار با صدای بلند با خودش فکر می کرد. خورشید درست می گفت. این مرگ بود. مرگی پیش از سقوط. مرگی خاموش برای درخت بلندی که تا همین1هفته پیش اونقدر زنده بود که تکبال اطمینان داشت بهار که برسه اولین درخت سبز لب رودخونه میشه.
-آهای خورشید! این صدای چی بود؟ بقیه هم الان می رسن.
شهپر این ها رو در حال پروازی با نهایت سرعت از دور گفت و کمی نزدیک تر که رسید، باقی حرفش رو خورد. سرعتش رو کم کرد و با حیرت و آروم فرود اومد. کنار خورشید ایستاد و به درخت افتاده که با1تیکه چوب خشک بزرگ هیچ فرقی نداشت خیره شد.
-چی به سرش اومده؟!
خورشید از جهان حیرت انفرادیش بیرون اومد.
-ما هم نمی دونیم. تکی اون بالا بود که1دفعه…
شهپر از جا پرید. شونه های تکبال رو چسبید و نگاهش کرد.
-تو که چیزیت نشد. طوری شدی؟ کاملا سالمی؟
تکبال بی حرف خودش رو کشید عقب. خورشید دخالت کرد.
-اون چیزیش نشده شهپر. ولی این درخته کارش تموم شد و باید بفهمیم برای چی.
کرکس مثل تیر رسید، بی توجه به درخت و خورشید و شهپر چنان شیرجه زد که زمین لرزید و باد حاصل از فرود سریع و تهاجمیش خورشید و شهپر رو چند قدم عقب تر انداخت. تکبال در1چشم به هم زدن بین دست های کرکس بود. درست مثل اینکه صیدی باشه برای دریده شدن. شهپر تماشا می کرد و در این فکر بود که کرکس این مدلی صید می کنه. خورشید هنوز نگاهش به درخت بود بی توجه به اینکه کرکس داشت پرتش می کرد توی رودخونه. تکبال دست و پایی زد و از وسط پنجه های فشرده کرکس به لای پر هاش خزید و اونجا از نظر ناپدید شد.
-فسقلی! تو حالت خوبه؟ سلامتی؟
صدای خفه ای از لای پر های کرکس جوابش رو داد.
-بله کرکس.
کرکس دستش رو لای پر هاش برد و کاملا مشخص بود که در حال بررسی تمام زوایای جسم تکباله که مطمئن بشه چیزیش نشده. خورشید به شهپر نظری تحقیر آمیز و هشدار دهنده انداخت و کمی بلند کرکس رو مخاطب قرار داد.
-کرکس!اگر به خودت اومدی، هر زمان که از سلامت اسباب بازیت مطمئن شدی1نگاهی این طرف کن ببین چی شده.
کرکس در حالی که همچنان مشغول کار خودش بود با خونسردی گفت:
-باشه. 1زمانی هم واسه این کار می ذارم.
خورشید تحملش تموم شد.
-عجب!نکبت پریشان بهت میگم ول کن بیا ببین چی داره میشه بلکه مغز پوکت جوابی داشته باشه براش!
کرکس بیخیال خشم خورشید با همون خونسردی دست از اذیت کردن تکبال برداشت و به درخت افتاده نگاه کرد.
-خوب دیدم. که چی؟
خورشید تقریبا داد زد.
-یعنی چی که چی! مگه نمی بینی؟ این درخت اول خشکید بعدش بی هیچ دلیلی شکست و افتاد و به زمین نرسیده تمام شاخه هاش خورد شد. به نظرت این عادیه؟
کرکس لحظه ای به خورشید و بعد به درخت خیره موند و بی تفاوتی آهسته آهسته از نگاهش رفت و پرسش و کمی هم حیرت جاش رو گرفت.
-نه. واقعا عادی نیست. اگر درخت دیگه ای بود1خورده عادی تر می شد ولی این یکی نه. این هم محکم بود و هم قوی و هم نزدیک رودخونه. نمی فهمم. چطور ممکنه همچین اتفاقی واسش بیفته؟
خورشید آروم تر شد.
-ما هم توی همینش موندیم. تو چیزی به نظرت نمی رسه؟
نگاه و حالت کرکس عمیق تر و دقیق تر شد.
-نه. نه واقعا. تا به حال همچین چیزی ندیده بودم. تابستون چرا ولی زمستون هرگز. یادمه1دفعه کم آبی بود و هوا افتضاح داغ. دیدم که1درخت کویری از تشنگی خشک شد. ولی فقط خشک شد. شبیه این نشد. من اونجا نموندم که ببینم وقتی گرما تموم شد و بارون بارید چی به سرش اومد اما تا زمانی که ازش اطلاع داشتم نیفتاده بود. ولی این…
-آهای کرکس اونجا چی شده؟
مشکی مثل برق رسید و بقیه هم پشت سرش با چنگال ها و منقار های بالا گرفته و بال های کاملا باز مثل بلای آسمونی نازل شدن.
-آروم باشید چیزی نیست خطر رفع شد.
توضیح کوتاه کرکس همه چیز رو بلافاصله آروم کرد. خطری نبود. همین کافی بود که سکویایی ها آروم باشن. همه آهسته پیش رفتن و به درخت خیره شدن. حیرت و پرسش توی نگاه همه موج می زد. تکبال از کنار بال کرکس بیرون اومد، به طرف درخت افتاده رفت، به شاخه های خورد شدهش بال کشید و خورده چوب های خشک رو ناز کرد. دلش از مردن درخت گرفته بود. دلش از همه چیز های عجیب گرفته بود. دلش گرفته بود و خودش نمی فهمید از چی. فقط می دونست که دلش گرفته بود!.
اون شب، در منطقه سکویا انگار می شد صدای طنین و انعکاس این پرسش رو توی همه ذهن ها شنید.
-اون درخت چرا خشک شد؟
پرسش بی جوابی که کسی اون شب نمی دونست روز های بعد در مورد درخت های دیگه هم تکرار میشه.
تا آخر اون هفته چند تا درخت دیگه هم همینطور خشک شد و افتاد. سکویایی ها تشنه پیدا کردن جواب بودن ولی جوابی در کار نبود. گشت ها شدید تر و دقیق تر و بیشتر شدن ولی جوابی نبود. در گوشه و کنار جنگل سرو درخت ها بی هیچ توضیحی خشک می شدن. اون قدر خشک که با1ضربه یا1تکون و گاهی هم بی هیچ ضربه ای می شکستن و می افتادن. سکویایی ها دیگه یاد گرفته بودن پیش از فرود روی هر شاخه ای اول مطمئن بشن که1دفعه همراه درخت سقوط نمی کنن و لای شاخه های در حال خورد شدن گرفتار و زخمی نمیشن. از عنکبوت ها دیگه هیچ خبر و اثری نبود.
زمان می گذشت و می گذشت و تنها چیزی که بهش توجه نمی شد همین گذشت زمان بود. سکویایی ها باز هم لب رودخونه رفتن و باز هم درخت بود که روی اون فرود بیان و باز هم جایی بود که نزدیک زمین باشه و تکبال بشینه تاب بخوره و وسط شاخه های پیچیدهش مخفی بمونه. آروم و پنهان از نگاه همه جهان. حتی خوشپرواز جوون که مدتی بود دیده نمی شد. عصر دلگیری بود و تکبال توجهی بهش نداشت. آسمون رو که اصلا نمی دید چون سر بالا نمی کرد که ببینه، زمین رو هم که خیالش نبود. خودش بود و اون شاخه ها و انتظار اومدن کرکس که بیاد لای پر هاش جاش بده و ببردش.
نفهمید چقدر گذشت. حس می کرد خواب می بینه ولی خواب نبود. سر و صدا های آشنا رو در بیداری کامل، در نزدیکی خودش، در چند قدمیش می شنید. صدای جیک جیک، همهمه، پرواز، از ارتفاعی نزدیک مخفیگاه تکبال، از کنارش، از بغل شونه های جمع شدهش،
افرایی ها!.
داشتن می رفتن طرف رودخونه. تکبال در حالی که نفسش رو با احتیاط بیرون می داد تا شنیده نشه از لای شاخه ها نگاه کرد. افرایی ها در صفی که هر لحظه به هم می ریخت، به طرف رودخونه رفتن، ناشیانه فرود اومدن و بعد از آب خوردن مشغول خاک بازی و قدم زدن شدن. سر به سر هم می ذاشتن، به هم آب می پاشیدن، زمین می خوردن و بلند می شدن، دنبال هم می کردن و واسه تعقیب و گریز های پر سر و صداشون کمی از زمین فاصله می گرفتن، به هم می رسیدن، هم رو می گرفتن و پخش زمین می شدن و صدای جیک جیک های شاد و خنده های بلندشون می رفت تا آسمون. تکبال پرپری رو می دید که به نسبت قد و قواره کوچیکش حسابی بالا می پرید و با اینهمه باز جا می موند و زود می خورد زمین و دادش در می اومد که چرا بزرگ تر ها مراعاتش رو نمی کنن. پرپری کوچیک ترین عضو افرا و شیرین ترینشون بود. تکبال مونده بود چطور تا اون زمان، در تمام مدتی که روی افرا با این موجودات زمان می گذروند، هیچ نفهمیده بود که چقدر اون جیک جیک ها رو، اون خنده ها رو، اون کوچولوی پر سر و صدا پرپری رو اینهمه می خواد! چلچله و سیاهپر واسه گرفتن پرپری شیطون که در1زمان جفتشون رو خیس کرده بود پریدن هوا ولی پرپری ریزه بود و از بینشون در رفت و اون2تا محکم خوردن به هم و جیک جیک بلند و شاد پرپری تمام فضا رو پر کرد.
تکبال حس کرد چیزی توی قلبش فشرده شد و با دیدن بال های ظریف فاخته آشنا و عزیزش اون چیز فشرده از توی قفسه سینهش انگار رها شد، یخ زد و افتاد پایین.
فاخته کنار رودخونه نشست و توی آب صاف و شفاف به عکس خودش خیره شد. سر و پرش رو تاب داد و پر های بالش رو با نوک ظریفش مرتب کرد. دوباره توی آب به خودش خیره شد، با رضایت سر تکون داد و لبخند زد. سیاهپر و چلچله خواستن نزدیک بشن ولی فاخته بهشون آب پاشید و با همون خنده همیشگیش که فقط مال خودش بود، به نشونه تهدید سر و شونهش رو تکون داد.
-برید جای دیگه رو خراب کنید. اینجا مال منه. هر کسی بیاد جلو خیسش می کنم. یادتون هم باشه که هوا خیلی سرده و بال ها اگر خیلی خیس باشن پرواز غیر ممکنه. دیگه با خودتون.
چلچله با اعتراض هوار زد:
-مسخره بازی در نیار فاخته! رودخونه که ملک تو نیست. اونجا زمینش صاف تره آبش هم کم موج تره. بذار بیاییم دیگه!
فاخته بی توجه به حرارت چلچله که بوی اعتراضی آشکار داشت به علامت نفی سر تکون داد.
-نه، نه، نه.
چلچله با لحنی مکدر و خشک فریاد زد:
-واقعا که شورش رو در میاری! می خوام خودم رو ببینم. خیسم نکن خوشم نمیاد.
فاخته دست توی آب کرد و آماده پاشیدن شد. حالتش مثل همیشه بود. لبخندی بیخیالِ حرص چلچله داشت و نگاهش آروم و بیخیال بود.
-باشه. خودت می دونی. من گفتم که نگی نگفتی. اگر می خوایی بیا ولی نگی نگفتم ها!
چلچله با حرص جیغ کشید:
-فاخته!میگم می خوام1دقیقه خودم رو ببینم پر هام رو صاف کنم بد به هم ریختن. نمی فهمی؟
فاخته خندید.
-برو جای دیگه خودت رو تمیز کن. همین که گفتم. اینجا مال منه.
چلچله خواست حرفی بزنه ولی چنان عصبانی بود که نزدیک بود از حرص گریهش بگیره. سیاهپر1جای دیگه پیدا کرد و بقیه رو صدا زد که برن و بال و پر های به هم ریختهشون رو درست کنن.
فاخته بیخیال حرصی که از چلچله در آورده بود، به تماشای خودش ادامه داد. باد سردی وزید و فاخته خودش رو جمع کرد. بال و پر هاش رو پوش داد و لرزید. چیزی توی وجود تکبال هوار زد:
-لعنت به این سرما! نباشم سرمازده ببینمت عزیز!
فاخته همونجا بود. فقط1فرود از اون ها که خورشید یاد تکبال داده بود می خواست که تکبال بهش برسه. تکبال چشم هاش رو بست ولی از شدت سوزش نتونست بسته نگهشون داره. دوباره بازشون کرد به امید اینکه دیده های چند لحظه پیشش سراب بوده و رفته باشه. نگاه کرد. فاخته هنوز اونجا بود. ملموس و کاملا واقعی. تکبال تمام وجودش شده بود چشم و تماشاش می کرد. چقدر دلش تنگ شده بود! چقدر دلش می خواست بره بغلش کنه، لمسش کنه، حسش کنه! چقدر دیر فهمید که باد شاخه بالای سرش رو تکون داد و عکسش توی آب پیدا شد. فاخته اول تعجب کرد، بعدش گیج شد، بعدش هشیار شد.
-تکی! هی تکی! تکی تو اونجایی؟
تکبال1دفعه از جا پرید. شاخه ها پیچ و تاب خوردن و تکبال کامل آشکار شد. فاخته از جا پرید.
-تکی!دیوونه مسخره معلومه چیکار می کنی؟
تکبال فقط1نظر ظاهر و بعد غایب بود. فاخته با تعجب نگاه کرد. مطمئن بود که درست دیده و مطمئن بود که تکبال1جایی بین شاخه ها مخفی شده و مطمئن بود که داره می بیندش و می شنودش.
-تکی! کجا غیب شدی؟ تکی بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم! اه! عجب مضحک مزخرفی هستی بهت میگم بیا بیرون! تکی! لعنتی! پس کجا رفتی؟ تکی! به من جواب نمیدی؟
تکبال حس می کرد قلبش داره از زدن می ایسته. تمام وجودش، تمام سلول های وجودش با ضربانی تند و داغ فریاد می کشید و فریاد می کشید. تمام وجودش خواهان فریاد زدن بود. خواهان اعلام حضور. خواهان جواب دادن، پریدن و رسیدن.
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه…
تکبال جرأت نمی کرد دستش رو بالا ببره و سیل اشک هاش رو پاک کنه مبادا صدایی از شاخه های خشکیده در بیاد. فاخته گشت و گشت. از روی زمین به بالا نگاه کرد. آهسته پر و بالی زد و چند جای مختلف روی زمین فرود اومد و از زاویه های متفاوت نگاه کرد. پرید و از بالا نگاه کرد. دور شاخه هایی که تکبال رو اونجا دیده بود چرخید و حسابی دقیق شد. تکبال نبود. انگار اصلا اونجا حضور نداشت. فاخته باز هم گشت. باز هم گشت. خسته شد. کلافه شد.
-تکی!کجایی؟
هیچ صدایی نبود. هیچ حرکتی نبود.
-لعنت به تو تکی! نکنه مردی! بیا بیرون نفهم روانی!.
تکبال حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. هقهق شدیدی که به زور قورتش می داد مانع نفس کشیدنش می شد. چه ایرادی داشت اگر بیرون می اومد و…
-پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! مطمئن باش که پاره پارهش می کنم!. مطمئن باش که پاره پارهش می کنم! مطمئن باش…
شاخه ها از لرزشی خاموش لرزش خفیفی کردن. تکبال توقف ضربان نبضش رو احساس کرد. دردی از قفسه سینهش شروع شد و تمام وجودش رو گرفت.
-تکی!لعنتی! پر هام درد گرفتن دیگه نمی تونم این بالا شناور بمونم الان می افتم پس کجایی؟
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، مطمئن باش که پاره پارهش می کنم! مطمئن باش که پاره پارهش می کنم! مطمئن باش!.
-باور نمی کنم. این سکوت آشغالت رو باور نمی کنم تکی. می فهمی؟ من باور نمی کنم تکی. بیا بیرون خودت بهم بگو دیگه تموم شده شاید باور کنم. من این سکوتت رو باور نمی کنم. تو اینهمه سرد نیستی. اینهمه سردیت رو باور نمی کنم.
لرزش صدای فاخته تمام وجود تکبال رو لرزوند. هیچ کدومشون سیاه شدن آسمون و باد شدیدی که انگار1دفعه از سمت جهنم وزید رو نفهمیدن. شاید فاخته فهمید. شاید هم نفهمید و فقط رفت چون دلش نخواست وسط هوار زدنش خشمش رو گریه کنه.
تکبال دیگه هیچ خیالش نبود هقهق هاش چه لرزش آشکاری به شاخه های پناه گاهش میدن. فاخته ندید. سرما و حرص و سکوت چنان به همش ریخته بود که چیزی نمی دید. دیگه منتظر جواب نشد. گریهش رو برداشت، پرواز کرد و رفت. تکبال از پشت پرده زخیم اشک نگاهش کرد.
-قشنگ می پری عزیز دلم! یعنی واقعا سرما این بال ها رو از حرکت میندازدشون؟ خدایا! خدایا بهت التماس می کنم. این کار رو نکن!.
فاخته رفته بود. افرایی ها هم نبودن. تکبال آسوده خودش رو، ضجه هاش رو و نفرتش رو رها کرد.
-کرکس! آخ کرکس! کاش هرگز ندیده بودمت!
خیالش نبود کسی بشنوه. خیالش نبود دست کرکس رو که به شونهش خورد. خیالش نبود پر های کرکس رو که پوشوندنش و مخفیش کردن.
-حالا اینجا گریه کن.
تکبال خودش رو توی بغل کرکس جمع کرد، تا جایی که زور پنجه های بی حسش اجازه می داد محکم بغلش کرد و بهش چسبید، تا حد امکان لای دست هاش و بین پر های بلندش فرو رفت و در همون حال که با تمام وجودش به تنها تکیه گاهش چسبیده بود، لای پر های کرکس هوار زد:
-متنفرم!ازت متنفرم! کرکس! ازت متنفرم! تا ابد ازت متنفرم!.
کرکس نوازشش کرد.
-باشه. باشه متنفر باش. ازم متنفر باش. من می خوامت. همین واسه جفتمون بسه.
تکبال تمام خشمش رو لای پر های کرکس رها می کرد. هوار می زد و باز هم هوار می زد.
-کرکس!ازت متنفرم! کرکس! ازت متنفرم! متنفرم. ازت متنفرم. ازت متنفرم. تا ابد ازت متنفرم.
کرکس همچنان جسم متشنج تکبال رو نوازش می کرد.
-این گفتهت رو پس می گیری کبوتر عزیز من! همین امشب. معامله ای باهات کنم که گفته و نگفتهت رو1جا پس بگیری. تقاضا کنی، التماس کنی، خاک بشی و پسش بگیری. اون موجود مزاحم از دلت میره بیرون. واقعا میره نه به ظاهر. تو امشب محبتش رو برای همیشه فراموش می کنی. من، کرکس، این رو بهت تعهد میدم کوچولوی سرکش نافرمان خودم.
خورشید، خاطر جمع از دیده نشدنش، با نگاهی سرشار از درد و خشم و نگرانی و نفرت، پنهان از نظر کرکس و تکبال، بی صدا می دید و می شنید.
دیدگاه های پیشین: (11)
حسین آگاهی
جمعه 15 اسفند 1393 ساعت 23:30
سلام. خب بقیه اش چی؟؟؟
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. به بقیهش هم می رسیم.
شاد باشید و شادکام.
تکبال
شنبه 16 اسفند 1393 ساعت 09:57
سلام! دیگه از همه چیز خسته شدم.
آخه چرا باید کرکس تصور نه که میتونه به تمامی زوایا وجود من فرمانروایی کنه؟
آخه چراااااااااااااااااا؟
من نمی خوام نمی خوام فاخته عزیزمو فراموش کنم.
من دیگه خسته شدم از همه چیز این دنیا.
از کرکس و احساسات تسلطجویانش
از شهپر و محبت های کثیفش.
از خورشید و بد اخلاقی هاش.
حتی از خودم.
ازت متنفرم کرکس.

پاسخ:
تحمل داشته باش! تحمل! تموم میشه. ولی1چیزی رو از خاطر نبر. اون چیز هایی که باید فراموش بشن رو فراموش کن. بله فراموش کن هرچند دردناک و سخته. اگر فراموششون نکنی اون ها تاریک میشن و زیبایی حضور خاطرات رو توی وجودت کدر می کنن و تو اون زمان دیگه هیچی نداری که از اون دیروز های عزیز یادگاری نگه داری.
مواظب خودت باش.
کرکس
شنبه 16 اسفند 1393 ساعت 10:03
عجب بازم اینجا.
ببین پریسا خانوم به من میگن کرکس. نه برگ چغندر.
داستان های جفت من به خودمون مربوطه.
تو با این کارا داری بهش فهمیدن میدی که من هیچ خوشم نمیاد.
هیچ دلم نمی خواد همچین وبلاگی باشه. میفهمی؟
زندگی ما پرنده ها به خودمون مربوطه.
حساب اون فسقلی رم بعدا می رسم.
اصلا به چه حقی میاد اینجا و کامنت می ده.
به هر حال فرصت داری به سرعت در این وبلاگو تخته کنی وگرنه ……………….. هوم بهتره فعلا بهت نگم و بهت فرصت بدم تا خودت تعطیلش کنی
مشکی مشی مگه با تو نیستم بیا ببینم
-بله کرکس چیزی شده؟
اگه چیزی نشده بود قطعا تو خفاشک احمق رو صدا نمی کردم.
-بله درسته. چی شده؟
اون وبلاگ رو که برات تعریف کردم یادته؟
-بله کرکس.

شکلک پچ پچ کردن مشکی و کرکس

پاسخ:
اوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاااااااا هاهاهاهاها!
یکی
شنبه 16 اسفند 1393 ساعت 13:26
تو داری این کارو میکنی؟ هی این بازی بینمکه.

پاسخ:
سلام یکی.
نه به خدا من نیستم. من اصلی هاش رو دارم بدل لازمم نیست! مثل اینکه یادت رفته تکبال و کرکس رو خود من دارم می نویسم.
نه من نیستم مطمئن باش.
مینا
یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت 00:16
سلام پریسا جون بازم مثل همیشه زیبا بود. امیدوارم کرک دست از سر این کبوتر بدبخت برداره و توی قسمت بعد خیلی اذیتش نکنه.

پاسخ:
سلام مینا جان.
ممنونم.
همه چیز درست میشه. بلاخره1زمانی همه چیز درست میشه.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت 14:52
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل این که آخری شدم
اما بازم خوبه که با این شرایت تونستم پا لبتاپم بیام
مثل همیشه عالی نوشتی
تکبال و کرکس از کجا اومدن
سلامت باشی عزیزم
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان چطوری عزیز؟ خواهر چطورن؟ شما اینجایی و این یعنی خبر خوش. امیدوارم خواهر محترم هرچه زودتر به سلامت کامل برسه و حال ایشون و حال دل تمام خونواده رو به راه بشه!
ممنونم از حضور عزیزت که بهم گفت اوضاعت بهتره و شکر خدا بهتر هم میشه.
شاد باشی و شادکام.
آریا
دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 00:43
ممنونم عزیز
والا دقیق نمیدونم من نرفتم یزد
بهم میگن خوبه اما نمیدونم هقیقته یا نه…..
من نمیشه برم چون همه رفتن کسی اینجا نیستش من باید شرکت بابامو بچرخونم بهم خبر ندادن که چی شده وقتی رفتن یزد گفتن که چه اتفاقی افتاده من فکر کردم رفتن تفریه
خیلی حس بدیه پریسا جان تنها هستم خبر بدی که شنیدم اگر دورو ورم شلوغ بود میتونستم غمم رو تغسیم کنم هیچ کس نیست اینجا نمیشه شرکت و خونه اینارو بزارم برم یی گربه خونه گی هم داریم که اگر برم کسی نیست ازش نگهداری کنه
هعی پریسا جان بهم میگن بهوش آمده غذا میخوره و راهت حرف میزنه امیدوارم هقیقت داشته باشه چون خیلی وابسته این آبجیمم همه ی موفقیت هامو مدیونه ساپورت های مالی و احساسی ی این آبجیمم
میگن خوبه اما 45 درصد سوختگی چیز کمی نیست که بخای ساده بگیریش
بازم خدارو شکر خدارو شکر که اتفاق بد تری نیفتاد خدارو شکر که هستش خدارو هزار مرتبه شکر…….
من هر شرایتی داشته باشم آبجی عزیزم رو تنها نمیزارم و همیشه به بلاگت سر میزنم
من هستم هیچ وقت تنهایت نمیزارم عزیز
داستان تک بال رو همون شبش خوندم اما چون بارونی بودم نتونستم کامنت بزارم
الان اومدم
وای چه پر حرفی کردم. ببخش عزیز
امیدوارم همیشه سلامت باشی عزیز
بدرود و ایزد نگهدارت

خانه


پاسخ:
خدا نخواد دیگه بارونی باشی عزیز! کاش از دستم جز دعا کاری بر می اومد آریا! ببین خودت آخر نوشتهت جواب خودت رو دادی. خدا رو شکر که عزیزت هستش! شکر شکر1000ها1000بار شکر! درسته45درصد سوختگی زیاده و اصلا سوختگی سخته. ولی شکر که از این بدتر نشد.
نگران نباش عزیز حتما بهت درست میگن. دلیلی نداره جز این باشه. اگر خدای نکرده ایشون هنوز بی هوش بود که نمی گفتن به هوش اومده. حالا بهتر که شدن میشه با تلفن صدای عزیزش رو بشنوی و هم مطمئن تر بشی و هم آروم تر. من مطمئنم درست میشه آریا. یقین دارم بهت درست گفتن. اسم اب الفضل رد خور نداره آریا. نمی دونی!
آخ آریا نمی دونی!.
اتفاق خیلی بدی بود ولی درست میشه. خواهر رو به راه میشه، خونه و خونواده این اتفاق رو پشت سر می ذارید، آرامش دوباره بر می گرده، من مطمئنم. تا زندگی هست رنگین کمان بعد از بارون هم هست. صبح بعد از شب هم هست. بیداری بعد از کابوس هم هست.
وای! گربه! من گربه ها رو خیلی دوست دارم آریا! اصلا حیوون دوست دارم و گربه ها1طور هایی خیلی با حالن! جای من هم نوازشش کن حسابی! امیدوارم امشب شیطنتش بگیره و حسابی بچرخوندت به تلافی تمام آب زرشک هایی که ازم خوردی!
دلگیر نشو یادم نرفته که در چه حالی هستی. گفتم بلکه بخندی. حتی1لبخند محو هم در این مواقع کمی زنگ تفریح روان و اعصابه که فشار هاش رو1ثانیه ای بذاره زمین.
خاطر جمع باش آریا به خدا همه چیز درسته و درست تر هم میشه. اگر خدا بخواد به همین زودی با خواهر تلفنی حرف می زنی و آرامش می گیری. شاید هم تا الان حرف زده باشی که امیدوارم اینطور بوده باشه!
بی اطلاعمون نذار. ما اینجا می خواییم بدونیم و خیالمون از خودت و خواهرت و دلت جمع بشه.
شاد باشی و شادکام.
یکی
دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 21:04
هی آریا پریسا درست میگه بیا همینجا بگو چیا شد مام بدونیم. من زیاد نفهمیدم فقط دستم اومد ک خواهرت دچار سوختگی شد. هی مرد خیالت تخت خواهرت خوب میشه. هروقت باهاش حرفیدی بیا بمام بگو.

پاسخ:
سلام یکی. ممنون از هم دلیت. درد آدم ها رو به هم نزدیک می کنه. شاید حتی بیشتر از شادی. این زمان ها شاید1حضور حتی ناشناس، حتی بی کلام، اندازه1کوه به دل اطمینان میده. واسه من که اینطوریه تو و آریا و بقیه رو نمی دونم.
ممنون یکی که هستی.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 00:16
ممنونم پریسا جان
امروز باهاش تلفنی حرف زدم هم خوش حال شدم هم ناراهت
خوش حال که میتونه حرف بزنه و هستش
ناراحت برای گرفتگی صداش
ممنونم پریسا و ممنونم یکی ی عزیز از همتون ممنونم
امروز داداشم از یزد اومده بهش میگم بمون مواظب شرکت باش من برم میگه نری بهتره میگه اگر بری نمیتونی از نزدیک ببینیش از پشت شیشه باید ببینی مردا اجازه ملاقات ندارن فقط خانوم میتونه بره بالا سرش
میگه اگر بری ببینتت گریه میکنه براش خوب نیست هعی پریسا منتظرم بیان
امروز مامانم زنگ زد میگه خیلی بهتره به احتمال زیاد تا یه هفته یا ده روز دیگه مرخصش میکنن
امروز از بخش مراقبت های ویژه به بخش سوختگی انتقالش
دادن
ممنونم پریسا جان
گربه نگو از این گربه تنبل پشمالو هاست
خیلی نازه الانم آمده کنارم دراز کشیده تا نازش کنم بخوابه خخخ
آبجیمم از این گربه ها داره خدارو شکر وقتی خونش آتیش گرفته گربه اش مشکل جدی ندیده فقط موهاش سوخته الانم تو دام پزشکی تهرانه منتظریم درمان بشه
خخخ اسم گربه ما تامی چاهار ماهه و اسم گربه آبجیم نیشا دو ماهه خیلی قشنگن پریسا
ممنونم عزیز بابت همه چی ممنونم پریسا جان
شاد و سلامت باشی

خانه


پاسخ:
پس باهاش حرف زدی! خدا رو شکر! درد عزیز ها درد آدمه ناراحتیت رو می فهمم ولی قسمت سفیدش رو ببین. خواهرت تا10روز دیگه از بیمارستان میاد بیرون و بر می گرده پیش شما ها. خوب البته تا درمون کامل باید کمی بیشتر صبر کنید ولی باور کن همین صدای گرفته بیشتر از اندازه توصیف می ارزه. خوشحالم آریا. به خدا خیلی خوشحالم که صداش رو شنیدی. که به همین زودی مرخصش می کنن. که خواهرت هست و خدا هست و دست نجات خدا هست و…خوشحالم آریا!
وای گربه! جدی انگشت هام داره قیلی ویلی میره واسه ناز کردنش! حسابی قلقلکش بده! اون یکی گربه الان در چه وضعیه؟ امیدوارم سریع تر رو به راه بشه و بیاد بیرون!
امیدوارم همه چیز خیلی زود برای خودت و خونواده عزیزت رو به راه بشه حتی بهتر از اولش. از خدا می خوام امسال با وجود این توفان که پشت سر گذاشتید و دارید می ذارید، یکی از شاد ترین شب عید هاتون رو داشته باشید. چنان شاد که هیچ کدومتون باورتون نشه!
خدایا! چیزی به آخر سال قدیمی و طلوع1سال جدید باقی نمونده. ازت می خوام، بدون قسم های اون چنانی که از سنگینیشون حسابی خسته ام، بدون مقدمه و بدون تفضیل، فقط ازت می خوام این روز ها دست مهر و اجابتت رو از روی شونه های هیچ کدوم از بنده هات بر نداری و این وسط اگر مصلحت دیدی، 1نگاه کوچولو هم به من کنی. ببین شاید زمانش شده باشه که اجابتم کنی. باز هم هرچی مصلحت خودته!
آریا جان امیدوارم دفعه دیگه که صدای خواهرت رو شنیدی باز تر و شاد تر باشه تا خودت هم سبک بار تر و شاد تر باشی.
آمین!
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 18:20
ممنونم عزیز بابط لطفت بابت محبتت ممنونم پریسا جان
امروز زنگ زدم به زن داداشم یزد آخه تو همون بیمارستانی که آبجیم بستریه عروسمون پرستاره
ازش پرسیدم حال خاهرمو میگه خیلی بهتر شده میگفت پری روز خیلی درد و سوزش داشت اما امروز خیلی بهتره با همه میگه و میخنده
بهم گفت حال روهی و روانیش خوبه به احتمال زیاد تو همین هفته یه عمل داره بعد از عمل حدود یه هفته ای بستری هستش تا زخم های بدنش خوب بشه که عفونت نکنه به احتمال زیاد تا نزدیک های سال تحویل بستری باشه بعد که مرخص بشه باید بره تهران که عمل زیبایی بکنه
منم نزدیک های عید میرم یزد
ممنونم پریسا جان
امیدوارم همیشه سلامت باشی و دعاهایت به همین زودی ها مستجاب بشه که لباتو خندون ببینیم
آمین
شاد باشی

خانه


پاسخ:
خدا رو بار ها و بار ها شکر. عمل ها هم تموم میشه. ایشون خیلی زود رو به راه میشه و بر می گرده سر زندگی عادیش. من مطمئنم. واسه دلداری نمیگم آریا. واقعا مطمئنم.
چقدر خوب میشه بتونی یعنی اجازه بدن اونجا بری ببینیش. اگر هم قرار شد کمی دیر تر باشه خیالی نیست. مهم اینه که ایشون می تونه بخنده و این یعنی آرامش برای همه خونواده و برای دل صاف و عزیزت.
نمی دونم چی بگم جز اینکه خوشحالم به خیر گذشته.
راستی تامی تنبله چطوره؟ بفرستش توی جنگل سرو موش بگیره بهش خوش می گذره.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت 09:54
ممنونم عزیز ممنونم بابت همه چی
خخخ تامی داره با توپش بازی میکنه
نه تامی تا بخواد بجنبه طعمه شده خخخ
شاد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
توپ بازی هم می کنه؟ وایی نازی! از موش های این دوران گربه خوردن هیچ بعید نیست! هواش رو داشته باش! از جهان اطرافش جز توپش چیزی نمی دونه. مواظبش باش!
شاد باشی!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال79

عصر. مثل تمام عصر های زمستون اون سال که همه مونده بودن چرا تموم نمیشه. تکبال نزدیک رودخونه روی شاخه ای که می شد تاب خورد نشسته بود تا کرکس برگرده ولی دیگه تاب نمی خورد. حوصله هیچی رو نداشت. حرکتی خفیف در سمت چپ شاخه بالای سرش توجهش رو جلب کرد. عنکبوتی نه چندان کوچیک به سرعت مشغول تنیدن تار بود. تکبال1لحظه بهش خیره شد. تار تنیدن این عنکبوت عادی به نظرش نمی رسید. خیلی تند بود و خیلی فشرده و خیلی… متفاوت! انگار داشت تار های بافتهش رو باز به هم می بافت و باز هم می بافت تا هرچی کلفت تر بشن. تکبال با حیرت به عنکبوت خیره مونده بود.
-آهای! به چی نگاه می کنی؟ من خوردنی نیستم ها!
صدای ریز و تیز عنکبوت تکبال رو از جا پروند. نفهمید چرا این صدا در نظرش خوشایند نیومد. مثل1تیکه یخ تیز و سرد که کشیده بشه روی اعصابش.
-سلام. معذرت می خوام. ولی به نظرم عجیب اومد. این مدل تار تنیدن رو تا به حال ندیده بودم.
عنکبوت بلند خندید.
-پس خوب تماشا کن چون از حالا به بعد هم نمی بینی.
عنکبوت خنده های جیغ مانند و ریزش رو چند لحظه ادامه داد و بعد مشغول کار خودش شد. تکبال چیزی سر در نیاورد. چند لحظه مات به تار تنیدن های دیوانه وار عنکبوت خیره موند و بعد با صدای بلندی که از بیرون مخفی گاهش شنید از جا پرید.
-سلام کبوتر یواشکی. باز هم که قایم شدی و باز هم که من کشفت کردم!
تکبال خندید.
-سلام آقای خوشپرواز. چیز بهتر گیر نیاوردی کشف کنی اومدی به کشف من؟
خوشپرواز با چابکی لا به لای شاخه ها جاگیر شد.
-نیومدم به کشف تو. همینطوری کشفت کردم. بهت که گفتم، تو مخفی شدن بلد نیستی.
تکبال همچنان می خندید.
-ولی جز شما کسی نمی تونه پیدام کنه.
خوشپرواز با رضایت لبخند زد.
-پس من خیلی در کشف کردن هام واردم.
تکبال فقط لبخند زد و هیچی نگفت. خوشپرواز کمی جدی تر نگاهش کرد.
-ولی هنوز هم معتقدم مخفی شدن فقط برای مواقع اضطراری خوبه و در مواقع عادی اصلا خوب نیست. به نظرم تو باید تجدید نظر کنی. شاید در خیلی چیز ها.
تکبال عذرخواهانه لبخند زد.
-من اینطوری ترجیح میدم.
خوشپرواز بهش خیره شد. به چهره خستهش که تکبال سعی داشت خندان و حتی عادی به نظر برسه ولی نمی رسید.
-واقعا؟ اینطوری ترجیح میدی؟ مطمئنی؟
تکبال به علامت تعیید سر تکون داد.
-آهای خوشپرواز! اونجا جا خوش کردی؟ بیا بیرون یا راه باز کن من بیام داخل.
تکبال با شنیدن صدای رنگین پر به ورودی بین شاخه ها نظر انداخت و خندید. خوشپرواز با لبخند از جا بلند شد، شاخه ها رو به هم زد و رفت بیرون.
-بریم بابا بریم. بعد می بینمت کبوتر یواشکی. تو هم به تجدید نظر فکر کن. فعلا تا بعد.
رنگین پر و خوشپرواز پر زدن و رفتن. تکبال به دور شدنشون نگاه کرد تا کوچیک شدن و نقطه شدن و ناپدید شدن. تکبال1دفعه به یاد عنکبوت افتاد. سر بلند کرد و با نگاه جستجوگر داخل شاخه های بالای سرش رو گشت ولی اثری از عنکبوت و تار های عجیبش نبود. انگار خیال بود و دیگه وجود نداشت.
خوشپرواز و رنگین پر در پهنه آسمون پرواز می کردن و پیش می رفتن.
-خوشپرواز!داستان این کبوتره چیه؟ رفیقه؟ اگر رفیقه راه بده ما هم رفاقت کنیم.
خوشپرواز به نگاه شفاف رنگین پر نظر انداخت و خندید.
-تو موجود جالبی هستی رنگین پر. عجیب ترین مقاصدت رو به قشنگ ترین شکل بیان می کنی و نمیشه در هیچ صورتی متهمت کرد.
خوشپرواز درست می گفت. این دقیقا توصیف کاملی بود از رنگین پر و حال و هواش. رنگین پر زد زیر خنده. خوشپرواز باهاش هم صدا شد.
-این کبوتره داستانش نمی دونم چیه ولی به نظرم با داستان های باقی ماده کبوتر های عادی فرق می کنه. یکی از تفاوت هاش بی پرواز بودنشه. باقی تفاوت هاش رو نمی دونم.
رنگین پر همچنان می خندید و توی هوا تاب می خورد.
-یکی دیگه هم یواشکی بودنشه. همیشه مخفیه.
خوشپرواز تعیید کرد.
-بله مخفیه. و این رو من نمی فهمم. می خوام بفهمم. واقعا می خوام بفهمم.
رنگین پر هنوز می خندید.
-حالا بعدا می فهمی. بیا بریم. باید تا شب نشده برگردیم لونه هامون. آسمون و زمین جنگل شب ها امن نیست. نمی دونم چرا ولی شایع شده که امن نیست.
خوشپرواز متفکر به رنگین پر خیره مونده بود ولی قشنگ معلوم بود که هواسش به گفته های اون نیست. رنگین پر شاید نفهمید. تماشاش می کرد و می خندید.
-ماتت نبره. بیا بریم. بیا.
رنگین پر پرید و خوشپرواز هم پشت سرش پرواز کرد در حالی که همچنان متفکر بود.
-بلاخره می فهمم. باید بفهمم!.
تکبال همچنان لا به لای شاخه ها نشسته و عنکبوت و خوشپرواز و همه چیز از فکرش بیرون رفته بودن. حالا تنها چیزی که توی فکرش می چرخید این بود که چطور می تونه هرچه بهتر مخفی بشه که مخفی بمونه، حتی از نگاه شاد و مهربون خوشپرواز جوون.
-آهای فسقلی! به چی ماتت برده؟ اون ها رفتن.
تکبال به شدت از جا پرید. کرکس در حالی که می خندید توی هوا گرفتش که نیفته.
-چیزی نیست جوجه بی مغز و عزیز خودم. چشم هات رو ببند که باید بپریم.
تکبال از این قسمتش بی نهایت متنفر بود. از پرواز می ترسید. مدت ها بود که دیگه به آسمون نگاه نمی کرد. آسمون براش مثل1چاه سیاه و ناشناس، بیگانه و ترسناک و آزار دهنده شده بود. دیگه هیچ کجا جز زیر بال های کرکس احساس آرامش نمی کرد. نمی دونست این آرامشه یا چیز دیگه. ولی هرچی که بود، تکبال به بقیه جا ها و زمان ها و هوا ها ترجیحش می داد. اونجا زیر دست های پناه دهنده کرکس، لا به لای پر های بلندش تکبال می تونست مخفی بشه. از آسمون، از نوری که دیگه چشم هاش رو می زد و تکبال از مدت ها پیش دوست نداشت ببیندش، از نظر ها و نگاه هایی که پیداش می کردن، از خودش، از اطرافش، از زندگی و از همه چیز. اونجا جایی بود که تکبال اطمینان داشت کسی نمی بیندش، حتی خوشپرواز. اونجا جایی بود که دست کسی بهش نمی رسید حتی شهپر و خورشید. اونجا جایی بود که تکبال می تونست راحت گریه کنه، بخوابه، نباشه. هیچ کجا نباشه. تکبال این نبودن رو خیلی می خواست و این در نظرش آرامش مطلق بود. پس خودش رو جمع کرد و بین دست های کرکس مچاله شد. مثل1جوجه کوچیک بی پر به اعماق پر های کرکس فرو رفت و همونجا آروم گرفت. کرکس قهقهه بلندی زد و پرواز کرد. ارتفاع که می گرفت، تکبال لرزید. کرکس با هر2دست نوازشش می کرد.
-نترس فسقلی. کبوتر من. کبوتر خود من! تا من نخوام تو از این بالا نمی افتی. تا من نخوام هیچ اتفاقی واسه تو نمی افته. و من الان نمی خوام. پس تو در امنیت کامل هستی. همونجا که هستی بمون و بخواب و خواب بهشت ببین. زمانی که رسیدیم خودم بیدارت می کنم.
تکبال با خودش فکر کرد بهشت تنها چیزیه که توی این وضعیت خوابش رو هم نمی بینه. لای پر های کرکس، بین دست های تواناش، تکبال جاش امن بود. چشم هاش رو بست و به عالم بی خودی رفت.
هوا دیگه مدت ها بود که توفانی نمی شد ولی سرما عجیب حکمفرمایی می کرد. افراد منطقه سکویا دیگه یاد گرفته بودن چطور خودشون رو از سرما حفظ کنن. رودخونه جنگل سرو به همت سکویایی ها در تمام زمستون طولانی و سرد اون سال، همیشه آب جاری داشت. یخ هاش کلفت نشدن و موجودات جنگل رو به دردسر ننداختن. کرکس خودش مواظب همه چیز بود و افرادش با نظم کامل همه چیز رو زیر نظر داشتن. کرکس در پیشبرد اوضاع جنگل سرو و منطقه سکویا نقص نداشت. کرکس هیچ چیزش نقص نداشت جز،
-فسقلی! دیروز خورشید واسه خاطر تو حسابی عصبانی شد و الان هم بدش نمیاد جفت چشم هام رو از جاش بکشه بیرون.
تکبال با همون نگاه تهی و غمگین نگاهش کرد.
-بی خود. خورشید اصولا عصبانیه. جدی نگیر.
قهقهه کرکس رفت هوا.
-بله خوب. تو درست میگی. ولی خوب می دونی فسقلی؟ من معمولا جدی می گیرم. اگر هم نگیرم1خورده روی نیمه جدی ها و حتی غیر جدی ها متمرکز میشم ببینم چقدر می ارزن که جدی گرفته بشن یا نشن.
تکبال سری به علامت نا آگاهی به2طرف تکون داد.
-من که نفهمیدم چی شد.
کرکس باز هم خندید.
-آفرین فسقلیِ خودم! خوب کردی. تو لازم نیست بفهمی. هرچی لازمه خودم جات می فهمم و اگر لازم باشه خودم بهت می فهمونم.
تکبال لرزید. کرکس بلند تر خندید و بغلش کرد. لرزش تکبال به تشنج نزدیک می شد. کرکس همچنان می خندید.
-خوب فسقلی! دفعه آخر که رفته بودیم لب رودخونه لای شاخه ها هم صحبت داشتی. پیش از اون هم چند دفعه ای پیش اومده بود که این جناب رو اطرافت می دیدم یعنی می شنیدم. ببینم این جوونک کیه؟ من میشناسمش؟
کرکس با محبتی خطرناک تکبال رو نوازش می کرد و تکبال ضربان قلبش که داشت تند تر می شد رو به خوبی می فهمید.
-اون فقط1کبوتره. اسمش خوشپروازه. گاهی می بینمش. یعنی اون می بیندم. سر در نمیارم چجوریه که هر مدل مخفی میشم اون پیدام می کنه.
کرکس پر و بال کبوترش رو با حوصله ای غیر معمول که تکبال خوب می شناختش مرتب کرد.
-خوب، چی میگه؟
تکبال بیشتر مچاله شد ولی از دست های کرکس نتونست فرار کنه.
-هیچی. فقط تعجب می کنه که من چرا مخفی میشم. بهش گفتم اینطوری ترجیح میدم بیشتر تعجب کرد.
کرکس با لحنی که هرچی مهربون تر می شد تکبال بیشتر خودش رو جمع می کرد خندید.
-دیگه چی ها میگید؟
تکبال حس کرد اعصابش مثل فنری که زیاد کشیده شده باشه الانه که از وحشت در بره و اختیارش رو از دست بده.
-هیچی نمیگیم. اون خیلی جوونه. خیلی جوون تر از من. اون خوشپرواز1کبوتر نوبالغ تازه پروازه. ما فقط حرف می زنیم. فقط دوستیم. گاهی هم رو می بینیم. اون میاد می چرخه حرف می زنیم و میره…
کرکس با حرکت آروم دستش باقی تلاش تکبال رو برید.
-خوب خوب دیگه بسه. ببینم این جناب خوشپر جوون این دفعه تا لای شاخه ها اومده بود درسته؟
تکبال نامفهوم، از اون مدل ها که فقط کرکس می فهمیدشون جواب داد:
-آره. می خواست بگه اینجا هم پیدام کرده. اسمش خوشپروازه نه خوشپر.
کرکس خندید.
-خوب بابا خوشبپر.
تکبال نفس بلندی کشید و انگار هوا کم آورده بود بی اراده پر و بالش رو حرکت داد.
-خوشبپر نه! خوشپرواز. اسمش خوشپروازه.
کرکس بلند خندید.
-من نمی دونم. خوشبپر، خوشپر، بپر، نپر، پرپر،
تکبال کلافه نق زد:
-خوشپروازه. اسمش خوشپروازه.
کرکس بلند تر خندید.
-خوب بابا همون پرپرک که تو میگی. اصلا هرچی تو میگی.
تکبال فرصت نکرد حرف دیگه ای بزنه.
-آهای کرکس! کجایی؟ بیا ببین این کلاغ پریشون چی میگه!
کرکس مثل فشنگ از جا در رفت. تکمار از مدت ها پیش دردسر تازه ای درست نکرده بود و این برای کرکس عجیب، مشکوک و منفی به حساب می اومد. کرکس و باقی افراد منطقه سکویا به هیچ عنوان سکوت تکمار رو به فال نیک نگرفته و هر لحظه در انتظار1انفجار بودن و به فرمان کرکس در توافقی ناگفته از هر نظر در آماده باش کامل به سر می بردن. ولی مدت ها بود که اتفاقی نمی افتاد. کرکس همچنان گشت منطقه و گشت جنگل رو برقرار نگه داشته، تعلیمات سکویایی ها و باقی شرایط آماده باش جنگی در منطقه سکویا رو کاملا حفظ کرده و افراد منطقه سکویا بی هیچ تردیدی موافقش بودن. و در اون لحظه که تیزپنجه، یکی از خشن ترین خفاش های منطقه سکویا صداش کرد و گفت یکی از کلاغ های گشت زن حرفی واسه گفتن داره، کرکس با بیشترین سرعت ممکن از جا پرید و بقیه ای که صدای تیزپنجه رو شنیدن بلافاصله و تقریبا بی اراده به آرایش جنگی در اومدن.
-چی شده؟
کلاغ جوون و ریزه ای تقریبا بین پنجه های همیشه سرخ تیزپنجه، معلوم نبود به خاطر سرعت پرواز یا از ترس، نفس های تند می زد. تیزپنجه حرکتی به چنگال های درازش داد و کلاغ رو سر داد طرف کرکس.
-سلام کرکس. ما مشغول گشت زدن بودیم. از هم جدا شدیم و هر کدوم رفتیم به مسیر خودمون. در زمان مشخص در جای معین هم رو دیدیم واسه تبادل اطلاعات که من بیارم بهت بدم. همه کلاغ های گشت امروز همون چیزی رو دیده بودن که من امروز دیدم. کرکس! این خیلی عجیبه! خیلی!.
کرکس دستش رو به نشانه سکوت بالا برد. کلاغ ساکت شد.
-اینطوری من هیچی نمی فهمم. آروم باش و بگو تو و بقیه گشتی های امروز دقیقا چی دیدین.
کلاغ نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم و شمرده حرف بزنه.
-کرکس!عنکبوت. انگار همه عنکبوت های همه دنیا توی جنگل سرو جمع شدن. همهشون انگار مسابقه تار بافتن میدن. تا حد مردن تند و شدید دارن کار می کنن. تار می بافن و بافته هاشون رو باز به هم می بافن و باز این ترکیب رو با ترکیب های دیگه ای که درست می کنن به هم می بافن. همهشون همین کار رو می کنن. از هر نوعی که بگی هستن. فقط اینکه بتونن تار ببافن برای حضورشون کافیه. از بزرگ ها و سمی هاش بگیر تا ریز هاشون. همینطور1نفس می بافن. فقط می بافن و اصلا هم نمی خوان دیده بشن. ولی ما دیدیم. من و بقیه کلاغ ها. اون ها همه جای جنگل مخفی هستن. دیده نمیشن ولی خیلی زیادن خیلی.
بقیه متعجب و کرکس متفکر به کلاغ که دوباره آرامشش رو از دست می داد گوش می دادن.
-بقیه هم گشت ها گفتن جای من هم چرخ می زنن تا من بیام زودی بهت اطلاع بدم. قرار بود من1ساعت دیگه بیام ولی ما گفتیم شاید این مهم باشه پس با اجازت من زود تر اومدم بهت بگم و بپرسم دستور چیه. کرکس! این عادی نیست. اصلا عادی نیست. عنکبوت ها توی این فصل ظاهر نمیشن و اگر هم بشن اینطوری کار نمی کنن. این عجیبه! عجیبه!
کرکس آهسته دست روی شونه کلاغ گذاشت. کلاغ بلافاصله از پر و بال تکون دادن دست برداشت و آروم گرفت.
-خوب. فهمیدم. اگر تونستید بدون اینکه خودتون رو به دردسر بندازید سر از کارشون در بیارید و اگر نشد مهم نیست. فقط به شدت احتیاط کنید، از فرود تا حد امکان بپرهیزید، به عنکبوت ها بی گدار نزدیک نشید، ترجیحا دیده شدن و زیر نظر بودنشون رو ازشون مخفی نگه دارید، و در آخر، همگی در پایان نوبت گشتتون سلامت و زنده برگردید!این1فرمانه و اجراش به خودت و باقی هم گشت هات لازمه. درست فهمیدی؟
کلاغ سرش رو پایین انداخت و با صدایی حقشناس و آروم زمزمه کرد:
-بله کرکس. ممنونم. ممنونیم.
کرکس آروم زد روی شونهش.
-حالا بپر برو و هرچی گفتم رو به بقیه بگو. بعد از تموم شدن گشتت هم مثل تیر برگرد که جفتت نگران تر از اینی که الان هست نشه.
کلاغ چشمی آهسته گفت و پرید.
افراد منطقه سکویا چند لحظه به پرواز کلاغ خیره موندن تا رفت و از نظر ها گم شد. کرکس سکوت رو شکست.
-عنکبوت. تار. شاید این1رفتار معمولی باشه. امسال زمستون غیر عادیه. زیاد سرد و خیلی طولانی. شاید این1واکنش غیر عادی در جواب به1فرایند غیر معمول طبیعی باشه که ما ازش بی اطلاعیم.
خورشید سرش رو به علامت نفی تکون داد.
-کرکس!اینطور نیست. عنکبوت ها در هیچ شرایطی اینطوری عمل نمی کنن. سرما و بلندی زمستون و وضعیت طبیعی امسال ربطی به این پدیده نداره.
شهپر با خورشید موافق بود.
-خورشید درست میگه کرکس. من فکر می کنم1چیز دیگه ای پشت این داستانه. نمی دونم چی ولی هرچی هست خیلی مثبت به نظر نمیاد.
کرکس عمیق و متفکر بهش نظر انداخت. در نگاه و چهره هیچ کدومشون هیچ اثری از دشمنی که هر لحظه بینشون بیشتر و بیشتر و آشکار تر می شد نبود. ظاهر سازی نمی کردن. در اون لحظه و در مسیر این بحث، هیچ کدومشون با هم هیچ دشمنی نداشتن. این از نظر همه قابل ستایش بود.
-شهپر! تو و خورشید و بقیه! از طبیعت عنکبوت ها چقدر می دونید؟ من خودم چندان نمی دونم. هر کسی هر چقدر ازشون می دونه بذاره وسط بلکه بشه از مجموع دونسته هامون1دلیل واسه این رفتارشون پیدا کنیم. دلیلی که بهمون بگه این عمل عنکبوت ها به جریانات ما مربوط نیست و باعث بشه بی خودی توان و تمرکزمون رو صرف این داستان نکنیم.
کرکس درست می گفت. اول شهپر، بعد خورشید، بعد هر کسی که هر نکته ای از عنکبوت ها و قواعدشون می دونست گذاشت وسط. کرکس یکی2تا از کلاغ های سریع رو فرستاد تا در مورد عنکبوت ها و مدل زندگیشون هرچه بیشتر اطلاعات جمع کنن. تکبال به یاد عنکبوتی افتاد که لای شاخه ها دیده بود. اون عنکبوت هم در حال تار بافتن بود. درست به همون روشی که کلاغ گفته بود. سریع و زیاد و به شدت کلفت و محکم. ولی تکبال اون رو تنها دیده بود. فقط یکی. آیا ممکن بود عنکبوت های دیگه ای هم در اطرافش بودن و تکبال اون ها رو ندید؟ آیا این رفتار عنکبوت ها عادی بود؟ تکبال نمی دونست. هیچ کسی نمی دونست. همه به شدت می خواستن بدونن و برای بیشتر دونستن چنان مشغول تبادل اطلاعات بودن که چیزی از گذشت زمان نفهمیدن.
اون روز در منطقه سکویا هیچ کس از رفتن روز و رسیدن شب آگاه نشد. همه دیوانه وار دنبال اطلاعات بودن. کرکس گفته بود چندان نمی دونه ولی در مجموع از تمام سکویایی ها بیشتر اطلاعات داشت و بقیه فقط کاملش می کردن. البته جز خورشید و شهپر.
-میگم کرکس! تو دفعه های بعد در این طور مواقع اصلا از ندونستن حرف نزن چون آخر کار خودت رو مسخره می کنی!
شب که شد، سکویایی ها هر کدوم به1دانشمند محقق کل زیست عنکبوت ها تبدیل شده بودن.
-کرکس!اطلاعات من بهم دلیلی که می خواستم رو نداد. عنکبوت ها در هیچ شرایطی همچین کاری نمی کنن.
-راست میگه من هم به همینجا رسیدم.
-اون ها درست میگن کرکس. هدهد هم هیچ موقعیتی رو نمی شناخت که همچین واکنشی رو از طرف عنکبوت ها طلب کنه.
-من امیدوار بودم تو و بقیه به1جایی برسید کرکس چون خودم هیچی گیرم نیومد.
… … …
کرکس همچنان متفکر، تمام توجهش رو داده بود به جمع و بهشون گوش می کرد.
-خوب.
تمام صدا ها بلافاصله خاموش شدن.
-ظاهرا این داستان عنکبوت ها طبیعی نیست. پس باید احتمال بدیم که1بازی جدید باشه از طرف تکمار عزیزمون.
لحن و حالت کرکس طوری بود که همه زدن زیر خنده. کرکس نخندید ولی از خنده ها که اوج نمی گرفت اما طولانی می شد ناراضی نبود.
-به همین خاطر باید بیشتر مواظب باشیم و البته در انتظار رسیدن1داستان تازه از ابراز وجود این تکمار زیر خاکی، تا ببینیم این جرم اضافی داخل زمین باز چه نقشه ای واسه تفریح ما کشیده.
خنده ها بلند تر شدن و هرچند باز هم تا اوج گرفتن خیلی فاصله داشتن ولی به درازا کشیدن.
-همینطور که می خندید به من گوش بدید. تکمار حسابی از دستمون خورد. نوش جونش! و الان حسابی از دستمون حرصیه و داره خون می خوره. اون هم نوش جونش! این یعنی اینکه باید بیشتر مواظب باشیم که حالش از زدنمون جا نیاد و همینطور در احوالات عوضیش باقی بمونه. نتیجه اینکه:
صدای بلند و ناهماهنگ سکویایی ها فضا رو شکافت و رفت آسمون.
-حواس ها جمع، چشم ها باز، گوش ها شنوا، هشیاری ها تکمیل، آمادگی کامل،
صدای کرکس روی تمام صدا ها پوشش انداخت.
-و خلاصه اینکه:
صدا ها بلند تر و قوی تر رفت آسمون.
-مواظب و آماده باشیم!
کرکس بلند و محکم تعیید کرد و سکویایی ها از هیجان این تعیید هوار کشیدن. کرکس هم داد زد ولی فقط واسه اینکه همه بشنون.
-پس بریم و پیدا کنیم جواب هایی رو که اون زیر خاکی درمونده نمی خواد ما بدونیمشون!
سکویایی ها تقریبا با نعره های بلند پرواز کردن و هر کدوم دنبال انجام وظیفه خودشون رفتن. کرکس بهشون نظر انداخت و لبخندی هرچند تیره زد. به همین سادگی موفق شده بود صدا ها رو به اوج برسونه و وجود ها رو از هیجان داغ کنه. اون صدا ها هرچند صدای خنده نبودن، ولی دیگه سرد و خسته هم نبودن.
شهپر مات و متحیر به کرکس خیره مونده بود که لبخند فراگیر و چهره روشن و همیشگیش بعد از رفتن سکویایی ها آهسته آهسته تغییر می کرد و به همون چهره متفکر چند لحظه پیش تبدیل می شد.
-کرکس! تو خوبی؟
کرکس تکون مختصری خورد، سر بالا کرد و به شهپر خیره شد.
-هان؟ آره بد نیستم.
شهپر کاملا صادقانه نگاهش کرد.
-ولی به خوبی چند لحظه پیشت هم نیستی. تو الان در حضور بقیه مدل دیگه ای بودی. چیزی هست که تو می دونی و بقیه نمی دونن یا نباید بدونن؟
کرکس لحظه ای مکث کرد، بعد خیلی آروم به علامت تأیید سر تکون داد و با صدایی آرام ولی رثا زمزمه کرد.
-آره. چیزی هست. اینکه این موجودات دلشون گرفته. باید دلیل واسه خندیدن و هوار کشیدن داشته باشن تا راحت تر زندگی کنن. زندگی که تکمار واسه همهشون تلخش کرده رو باید بتونن با1خورده شیرینی سپری کنن. تکمار بهشون تجربه های سنگینی از جدایی، از دست دادن و دلتنگی های نگفته داد و این ها واقعا حقشون نبود اینهمه دردشون بیاد. من این ها رو می دونم و این ها خودشون نمی دونن.
شهپر با همون نگاه صاف و صادق بهش خیره مونده بود. کرکس نگاهش می کرد ولی حواسش بهش نبود. شهپر سکوتی که با صدای همهمه های بلند و هیجان زده سکویایی های پراکنده تزئین شده بود رو به صدایی آروم شکست.
-کرکس! به قول خورشید، و طبق آگاهی همهمون، ما در حال جنگ هستیم. بقیه هم این رو فراموش نکردن. اون ها قوی هستن. از پس احساساتشون بر میان. درسته که با شیرینی تلخی ها راحت تر سپری میشن. ولی به این معنی نیست که اگر شیرینی نباشه بقیه توی سپری کردن تلخی ها می مونن. اون ها می دونن و می تونن. همهشون. تو هم باید باورشون کنی.
کرکس به آسمون تیره شب و به شهپر نظر انداخت.
-باور من1چیزه حال این ها1چیز دیگه. مطمئنم که می دونن، می تونن، می کنن. ولی دلم واقعا می خواست که لازم نباشه اینهمه توانایی هاشون رو بذارن وسط واسه بردن باری که جزو قاعده طبیعی زندگی هیچ کدومشون نیست.
شهپر لحظه ای در سکوت به نگاه کرکس خیره شد.
-کرکس!احساس می کنی در به وجود آوردن این فشار که تحمل می کنن تقصیر داشتی؟ یعنی به نظرت می شد که اینطوری نباشه اگر تو مواظب بودی؟
کرکس با نگاهی که تا آسمون می رفت و بی هدف باز هم می رفت جواب شهپر رو زمزمه کرد.
-شاید. واقعا دلم این رو نمی خواست. ترجیح می دادم بتونم عقب نگهشون دارم و الان…
شهپر آهسته روی شونهش زد.
-کرکس!اینطوری نیست. درسته که این جنگ تو با تکمار بوده و هست. ولی تو کسی رو وارد این ماجرا نکردی. به قصه این موجودات دقیق شو! این ها هر کدوم خودشون اومدن. اینها هم توی ماجرا سهم دارن. این ها هر کدومشون گوشه ای از داستان بودن و هستن. هر یکیشون داستانی دارن که سیاهی حضور تکمار روی1بخشیش سایه انداخته و اگر نبودی که نجاتشون بدی کسی نمی دونه الان اصلا بودن یا نه. اون ها فراموش نکردن و نمی کنن. تیزبین رو تماشا کن که چجوری با جفتش سبک می پره؟ اگر به دادش نمی رسیدی الان کجا بود؟ تا پیش از اینکه دستش رو بگیری ترکیبی بود از اکسیر تکمار، از خود بی خودی، خون خواری و شهوت. تمامش هم در جهانی بی قاعده و بی خبر از همه جا. اگر در این عوالم از دست می رفت هم خودش نمی فهمید. و حالا کجاست؟ بالای سر1زندگی شیرین با1جفت عاشق. حالا گیریم در حالت آماده باش و شرایط جنگی. درگیر بودن تیزبین تقصیر تو نیست. تقصیر تکماره. خوشبین رو تماشا کن! اگر نبودی صید خوبی بود واسه تکمار. به دردش می خورد باور کن. بعد از اینکه خونوادهش از دست رفتن پیش از اینکه از زندگی چیزی بدونه، اگر نمی رسیدی الان توی دسته تکمار بود و احتمالا نیمه هوشیار از اکسیر های مدل به مدل داشت لونه ها رو ویران و جوجه ها رو پرپر می کرد. خورشید رو ببین! به نظرم از این یکی چیزی نباید بگم چون تو خودت1طرف داستانش بودی. همین مشکی خودم. یادت که نرفته تا کجا ها رفت و تو کشیدیش بیرون. هرچند ازم کشش رفتی و با اینکه جاش رو می دونستی و پیش تو بود واسه پیدا کردنش نصف دنیا چرخوندیم و اعصابم رو خراب کردی ولی نمی تونم نبینم که بودنش رو مدیونته. تکرو و تیزرو هم که حالشون معلومه. این2تا اگر دست نجاتت نبود تا نیمه راه می رفتن و به آخرش نمی رسیدن. مطمئنم اگر نبودی این2تا جوجه های بزرگ الان زنده نبودن. این ها تحمل نمی کردن و خوب شد که تو به موقع رسیدی. می بینی؟ می تونم اسم تک تکشون رو با قصه هاشون بگم و توضیح بدم که فشار الان روی شونه هاشون تقصیر تو نیست. ببینم کرکس تو چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ مگه مثل این شب های من روح دیدی؟
کرکس برخلاف چند لحظه پیش، با حواس کاملا جمع و حیرتی که از چشم هاش انگار فوران می زد بیرون به شهپر خیره شده بود.
-کرکس! چی شده؟ نکنه ماری چیزی پشت سرم هست و خودم نمی دونم؟
کرکس بدون اعتنا به تردید شهپر بهش خیره موند.
-تو، تو اینهمه چیز از موجودات اینجا رو چجوری می دونی؟ من هیچی از هیچ کسی بهت نگفتم. مشکی هم مطمئنم که نگفته. پس تو،
شهپر نفس راحتی کشید و با همون آرامش همیشگی خندید.
-نگرانم کردی. بله تو نگفتی. ولی این رو در نظر بگیر که جز خودت موجودات دیگه ای هم می تونن به بقیه نزدیک بشن و گاهی بشینن پای درد دل هاشون. موجودات به قول خورشید فضولی که بدشون نمیاد بفهمن این کرکس وحشی برای چی اینهمه توی منطقه سکویا عزیز شده و در نتیجه یواش یواش میشن هم صحبت و اگر راه و رسم هم صحبتی رو خوب بلد باشن میشن همراه و اگر بهتر بلد باشن میشن هم دل. اون ها خودشون قصه هاشون رو برای من تعریف کردن. همهشون هم اونقدر بهت احساس دین می کنن که حاضرن بی هیچ حرفی برای خودت و فرمان هات بمیرن. البته از نظر من هرچند این محبتشون زیادی زیاده و شاید خیلی منطقی نباشه، ولی از اونجایی که طرفشون تویی چندان بازنده هم نیستن. تو فرمانده خوبی هستی کرکس. باور کن دارم بهت راست میگم. تو برای اطرافیانت زمان صرف می کنی، باهاشون همراهی می کنی، اگر کاری کنن که رضایتت رو جلب کنه مثل1دوست هم سطح باهاشون رفتار می کنی، توی تشکر هات و دلجویی هات و توجه هات حسابی راضیشون می کنی، در ضمنِ سنگین بودن مجازات هات محبت هات هم زیاده، واسه شادی هاشون ارزش قائلی، برای درد هاشون متوقف میشی و زمان می ذاری، توی لحظه های خوششون مجلس رو گرم می کنی، واسه از دست رفته هاشون قبر می کنی، و خلاصه با وجود اینکه به وضوح از همهشون بالاتری همه جوره باهاشون هستی. کرکس! فشار امشب و این زمان افراد منطقه سکویا تقصیر تو نیست. اون ها خودشون اینطور می خوان. باید هم بخوان. چون نمیشه کنار بمونن تا تو انتقام چیز هایی که به وسیله تکمار از دست دادن رو براشون بگیری و الان هم از خشم و طمع تکمار حفظشون کنی. کرکس! من و تو خارج از داستان این هدف و این جنگ مشترک رو در روی هم هستیم و این رو همه می دونن ولی این دلیل نمیشه من مثبت هات رو نبینم و نگم. تو فرمانده خوبی هستی. بیشتر از خوب. تو برای افرادت که هرگز به عنوان افراد زیر دستت نگاهشون نمی کنی و از نظرت اون ها اطرافیانت هستن نه افرادت، فرماندهی هستی که شبیهت رو هیچ کجا نمی تونن پیدا کنن. این رو از1دشمن بپذیر و مطمئن باش که این دشمن درست میگه.
کرکس آروم تر از لحظه های پیش به شهپر نظر انداخت.
-واسه چی این ها رو میگی دشمن؟
شهپر لبخند زد.
-واسه اینکه این ها حقیقت هستن. حقیقت هایی که لازم دیدم در این شرایط بهت یادآوریشون کنم تا بیشتر از اینی که روی دوشت هست فشار تحمل نکنی. من اهل دلداری نیستم. به نظرم در این مدت دیگه باید این رو فهمیده باشی. پس هرچی بهت گفتم درسته.
کرکس نفس عمیقی کشید و نگاه از آسمون برداشت.
-شهپر!اون لکلک هایی که بزرگتون کردن، همون هایی که تو و مشکی بعد از اون آتیشسوزی توی لونهشون بزرگ شدید،
شهپر خیلی عادی گفت:
-خونوادم رو میگی؟
کرکس تأکید شهپر رو گرفت.
-بله. اون ها الان کجان؟ جاشون امنه؟ تکمار حالا دیگه می دونه تو و مشکی اینجایید. توی جنگ های آخری افرادش دیدنت. مشکی هم که خیلی وقته معرف حضور تکمار هست و می دونه همراه من شده. اگر1زمانی به وسیله اون ها بخواد از شما2تا انتقام بگیره، اون ها نمی تونن مثل تو و مشکی از خودشون دفاع کنن شهپر!
شهپر صمیمانه خندید.
-می فهمم چی می خوایی بگی. نه اون ها ابدا نمی تونن از خودشون دفاع کنن. داقون میشن. اتفاقا تکمار خیلی مشتاقه که دستش بهشون برسه. ولی خطری نیست. جای اون ها امنه. تک تکشون در امنیت کامل هستن. من مطمئنم و به همین خاطره که می بینی خیالم نیست.
کرکس با نگاهی این بار تیره از دلواپسی به شهپر نظر انداخت.
-ولی شهپر! شاید لازم باشه منتقلشون کنی اینجا تا بین پرنده های این منطقه حفظ بشن.
شهپر همون خنده صمیمی رو ادامه داد.
-اینجا جنگه. اون ها در جای امن تر و آرام تری هستن. تکمار به هیچ عنوان بهشون دسترسی نداره. کرکس! حتما درک می کنی که روی حساب چه حسی نمی تونم و نمی خوام در مورد مکانشون بهت اطلاعات بدم. درسته؟
کرکس فوری جواب داد:
-البته که درک می کنم. کار درستی می کنی. اصلا صحبت کردن در موردش صلاح نیست. الان توی دل شب از کجا بدونیم که موشی یا عنکبوتی این طرف ها نیست. اگر جاشون واقعا امنه پس چه الان و چه در روز چیزی در مورد مکانشون نگو.
شهپر به کرکس نگاه کرد. نگاهش طوری بود که کرکس بلافاصله فهمید حرفی برای گفتن داره.
-کرکس!مشکی اون زمان خیلی کوچیک بود. من و لکلک ها هر کاری از دستمون بر اومد کردیم که اون محفوظ باشه. ظاهرا چندان موفق نبودیم ولی خیلی هم بازنده نبودیم. ممنون میشم اگر در حضورش چیزی از تفاوت های بین ما و والدینمون…
کرکس نگاه اطمینانبخشش رو به چهره شهپر پاشید.
-مطمئن باش. مشکی می دونه که با هم متفاوتید و دیدم که در حضورش از گذشته هاتون صحبت کردید ولی بیشتر از این نه کسی درست سر در آورده نه حرفی شده. از طرف من هم خاطرت جمع باشه. کاملا می فهمم.
شهپر به گرمای بی کدورت نگاه کرکس خیره شد و با شفاف ترین لحن ممکن زمزمه کرد:
-ممنونم!.
کرکس فقط لبخند زد.
چند روز دیگه هم در سکوت و انتظاری خاموش برای سکویایی ها گذشت. عنکبوت ها باز هم دیده شدن و هر بار در همون حال و هوا. جز این، هیچ اتفاق عجیبی توی جنگل سرو نیفتاد. نه شاهین ها، نه مار ها، نه حتی1موش که از سر آزار یا دیوانگی بخواد ادای دردسر درست کردن رو دربیاره. همه چیز کاملا عادی، آرام و ظاهرا امن بود. همه چیز جز عنکبوت ها که انگار هر لحظه هیجان و سرعتشون برای بافتن و بافتن بیشتر و بیشتر می شد. در منطقه سکویا حتی1عنکبوت هم نبود ولی جز اونجا، در تمام جنگل، روی تمام شاخه ها، بین تمام بوته ها، در شکاف تمام تنه های بزرگ و کوچیک درخت ها، حتی روی خاک یخزده و سرد زمین، عنکبوت ها رو می شد پیدا کرد و چقدر هم مشغول و پر کار. فقط کافی بود1جایی فرود بیان و کمی، فقط کمی جستجو کنن تا فوجی از عنکبوت رو در حال بافتن و طنیدن بافته هاشون به هم ببینن.
-این رو چطور می بینی کرکس؟
-شهپر!مطمئن نیستم ولی به نظرم اوضاع این ریزه ها داره خراب تر میشه. تا چند روز پیش تک تک می دیدمشون که فقط می بافن ولی این روز ها دارم می بینم که دسته های کوچیکشون دارن بافته هاشون رو به هم پیوند می زنن و باز هم دارم می بینم که این دسته ها دارن بزرگ تر و بزرگ تر میشن. البته شاید من فقط تصور کرده باشم.
شهپر قاطع به علامت نفی سر تکون داد.
-نه. تصور نکردی. این که دیدی و گفتی کاملا درسته. چی می تونه باشه!؟
کرکس فکری کرد و لبخندی از سر بی حوصلگی زد. مثل کسی که در جریان بافتن1خیال محال و بی مزه از سر بی حالی بخنده.
-مسلما داستان این نیست که خیال دارن تمام جنگل رو تارپوش کنن تا ما در جریان یکی از فرود هامون توی تار هاشون گیر بیفتیم.
شهپر به قد و قواره کرکس نگاه کرد و1دفعه ترکید، زد زیر خنده و قاه قاه خندید. کرکس هم اول لبخند زد، بعد آهسته خندید و رفته رفته صدای خندهش بلند و بلند تر شد و چند لحظه ای نگذشت که همراه شهپر، قهقههش با بلند ترین صدا می رفت تا به انتهای آسمون برسه. کرکس و شهپر بلند و بلند خندیدن و باز هم خندیدن. زمان می رفت، عنکبوت ها می بافتن و شهپر و کرکس همچنان بلند و پر صدا می خندیدن.
دیدگاه های پیشین: (6)
حسین آگاهی
دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 16:58
سلام.
واااااااااااااای بازم یه داستان جدید این بار مبارزه با عنکبوت ها در راهه.
یاد مرد عنکبوتی افتادم.
امیدوارم این هم به خیر تموم بشه.
موفق باشید و البته سعی کنید خوب تموم بشه.
حواستون هم به این باشه که امروز یازدهم اسفنده و هجده روز دیگه از سال مونده.
سعی کنید زمستون جنگل سرو رو با زمستون خودمون تموم کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
عنکبوت ها. این موجودات ریز و تارتاری اعصاب خراب کن که خدا می دونه چه دردسری می خوان درست کنن. من هم امیدوارم به خیر بگذره! بله موافقم. زمستون جنگل سرو دیگه باید1تکونی به خودش بده، بجنبه و بره.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 21:39
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی بود
از داستانت لذت بردم ممنونم
هرچی جلو تر میری و بیشتر از کارات میخونم بیشتر به تواناییت یقین میارم
من متمعن هستم که اگر دنبال نشر رو بگیری موفق میشی
لطفا کم کاری نکن
خیلی قلمت توانا هستش پریسا جان
کارات عالیه دنبال نشر رو بگیر حتما لطفا
شادو سلامت باشی عزیز
شادی روز افزون

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
دیگه کلمه بلد نیستم از لطفت تشکر کنم. به من لطف داری ممنونم خیلی زیاد. نشر. تا جایی که من در جستجو هام فهمیدم دردسر زیاد داره. تا1جایی رفتم. تا جایی که بفهمم دردسر داره. نمی دونم شاید زمانی از باقی دردسر هام خلاص شدم دنبال این دردسر رفتم. البته نه به خاطر اینکه خوب می نویسم. چون خیلی دلم می خواد کتاب بشه.
باز هم ممنونم از لطف خیلی زیادت.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 15:27
سلام پریسا جان
اگر دنبالش رو نگیری هنرت هیف میشه

امیدوارم دنبالش رو بگیری
کارت عالیه
به خدا راست میگم لذت میبرم از نوشته هایت
شادو موفق باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز. همراه مهربون من!
راستش دردسر این کار همه جوره سنگینه. هم مدل پیش بردنش هم بخش مادیش که حس می کنم واسه نوشته های من خرج اضافیه. اگر چیزی بود که فایده داشت یعنی ارزشش رو داشت می شد انجامش داد ولی فقط اینکه من دلم می خواد نوشتهم کتاب بشه به نام خودم ثبت بشه بخوام انجامش بدم1کمی…فعلا دارم می نویسم می ذارم اینجا تا بعد خدا چی بخواد. توکل به خودش! هرچی خدا بخواد همون میشه آریا. هرچی خودش بخواد. در همه موارد سپردم به خودش. کاری که شاید تا پیش از این در بعضی موارد دلم نمی اومد انجامش بدم. این اواخر حس کردم دیگه زمانش رسیده که فرمون رو بدم دستش و بشینم به تماشا. کاش مصلحتش باشه به1کمی تند تر رفتن! اگر هم نباشه من منتظر می مونم. منتظر جوابی که ایمان دارم دیر یا زود میاد. همین حالاش هم اومده و من منتظر باقیشم.
وای از دست من!
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 23:03
ممنونم عزیز
خودت بهتر میدونی بهتر از مایی که تماشا چی هستیم
هیچ کس از دل دیگری خبر نداره هطا اگر نزدیک ترین کست باشه
کاره خوبی کردی پریسا جان بسپر به خودش متمعن باش پشیمون نمیشی
خدا رحمانو رحیمه
هیچ کس جوز خدا نمیتونه درکمون کنه عزیز
بسپر به خودش منم کاری جوز دعا کردن ازم بر نمیاد متمعن باش دریق نمیکنم
منتظر استجابت هستیم خدا منتظرمون نمیزاره
شاد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
همین دعا رو عشقه! روی سر می برمش آریا. ممنونم ازت. خدا. بله کارش خیلی درسته. اونقدر درسته که گاهی خودم میگم خدایا دیگه پول خوردش رو حساب نکن لطفا بسه دیگه خواهش می کنم!
بله آگاه دل ها فقط خداست و بس. خودش هم می دونه چه دردی رو با چه مرهمی درمونش کنه. به امید لطف و حکمتش.
ایام به کام.
تکبال
جمعه 15 اسفند 1393 ساعت 15:41
سلام. خسته شدم دیگه ای بابااااااااا زندگی منو نمیخواین تموم کنین بالاخره؟
اگه نمیخواین زندگیمو برای بازدید کننده های این بولاگ تعریف کنید, بگین خودم دست به کار بشم.
ای وای کرکس اومد. من برم بفهمه اینجا اومدم پدرمو در میاره. گفته به هیچ وجه این جا نیام می خواست که اینجارو تعطیل کنه.
یعنی یه کاری کنه که شما تعطیلش کنید.
اومدم بگم نذارید تعطیلش کنه ها!
-داری چی کار می کنی فسقلی؟
من من هیچ چی کرکس.
-با کسی حرف می زدی؟
-نه بابا
-نکنه دوباره رفتی سراغ اون وبلاگ؟
-نه به جان خودم.
که یه دفه خورشید میاد و کرکسو صدا می زنه.
هیهی شکلک من در حال بالا و پایین پریدن چون این بار از زیر تنبیه کرکس در رفتم.

پاسخ:
بَه بَه! سلااام تکبال! چطوری کبوتر؟ حالت رو به راهه؟ اصلا انتظار نداشتم از زیر پر کرکس در بری بشه بیایی اینجا! جدی غافلگیر شدم. بچه ها کوشید حالا که خودش اینجاست بیایید ازش هرچی می خوایید بپرسید دیگه!
تا نیومدن بذار اول خودم بپرسم ولی کبوتری کن بیا جواب بده سر کارم نذار باشه؟
میگم تکبال جانِ کرکس بگو این ماجرا ها که اینجا به نامت خورده تمامش راسته؟ آخرش اینطوری نشه که مثلا1دفعه تو از خواب بپری و ببینی روی همون سرو نشستی داری رویا می بافی! خدا شاهده اینطوری بشه من یکی افسردگی می گیرم.
بعدش هم باز بپرسم یا نه؟
خداییش این کرکس چی داشت خودت رو گرفتارش کردی؟
باز بپرسم؟
قبول داری1سریِ خیلی بزرگی از بلا هایی که سرت میاد تقصیر خودته؟
خوب فعلا همین3تا رو اگر اومدی گفتی باز می پرسم. ولی انصافا خوب همه ما رو با داستان هات گذاشتی سر کار! بیشتر از همه هم من بیچاره رو که واسه خاطر تو میان سرم داد می زنن.
کرکس هم، بهش نگی ها! ولی به حسابش می رسم. واسه بستن اینجا کاری از دستش بر نمیاد. ولی تو چطور جرأت می کنی خلاف نظرش بخوایی من موندم توش. ظاهرا این دفعه رو که در رفتی. همین خورشید بد اخلاق رو داشته باش باقیش حله.
بیشتر مواظب خودت باش تکبال. مواظب عنکبوت ها هم باش این ها مشکوکن!
باز هم بیا این طرف ها. جالبه حضورت. موفق باشی!.
تکبال
جمعه 15 اسفند 1393 ساعت 21:25
سلااام یدوباره!
ای باباااااااااااااا این همه سوااااااااال.
من گناه دارم.
خوب دیگه گاهی کرکس رو هم یمشه پیچوند.
ظاهرا توی قسمت های قبل دیدین که میشه.
نه بابا رویا چی چیه؟
همه این بدبختی ها راسته.
نکنه شما به عنوان نویسنده داستان من بیاین و بگینهمش رویاست که کلا به کرکس میگم حسابی حسابتونرو برسه.
این یکیرو دیگه نیستما.
قرار نشد با کرکس چپ بیفتین.
کرکس همه چیز منه.
من اجازه ندارم ازش بد بگم یا حتی دربارش کوچک ترین فکر بدی بکنم.
در مورد این که کرکس چی داشت واقعا نمی دوونم.
شاید پناهدهندگی داشت.
من اون موقع شرایط بدی داشتم خودتون می دونید که!
اینجا می تونم موجودیت داشته باشم. هرچند که موجودیتم هم بیشتر به اراده کرکس مربطه. هیییییییییییییییییییی ولش کنین میریم سراغ سوال بعدی.
قطعا اکثر چیزایی که سرم میاد تقصیر خودمه.
و تقصیر این بال های لعنتی.
شما خودتون گیر دادین به زندگی من.
من سر کارتون نذاشتم که!
اصلا آدمارو چ به زندگی پرنده ها؟
چی شده؟ میخواین با کرکس چیکار کنید؟
تورو خدا هواشو داشته باشین.
من بدون کرکس نمی تونم.
اصلا فکر کردین که اگه کرکس نباشه تکمار با ما و پرنده های دیگه چی کار می کنه؟
چشم مواظب خودم هستم ولی بیشتر شما مواظب من باشید.
من هر چی هم که باشم یه کبوتر بی پرواز بیشتر نیستم.
مواظب کرکس هم باشین.
اوه اوه کرکس داره میاد خدافظ خدافظ وااااااااااااااااااااااای

پاسخ:
سلام تکبال.
نه بابا مثل اینکه جدی خودتی. این مدل نوشتن و نظرات فقط مال خودت میشه که باشه.
خدا بگم چیکارت کنه یعنی بی پرواز بودن اینقدر بد بود که تو واسه خاطر بالا پریدن بری جفت کرکس بشی؟ کبوتر قحطی بود رفتی خودت و ما رو اینطوری فرستادی توی بغل دردسر؟
ولش کن شد دیگه.
بله درست میگی. اون پناه دهندگی داشت ولی خودمونیم بهای سنگینی واسه پناه دادن هاش گرفت. تویی که تمام روحت آسمون بود الان دیگه می ترسی سر بالا کنی و ببینیش.
این رو هم ولش کن بیخیال.
به روی چشم سعی می کنم هواش رو هم داشته باشم. یعنی بیشتر از حالا. واسه خاطر دل تو. ولی به نظرم این وسط تو بیشتر هواداری لازمته.
مواظب خودت هم باز هم به روی چشم هستم ولی پیشرو این ماجرا فقط خودتی کبوتر. این داستان توِ و خودت باید تمومش کنی. نگران تکمار هم نباش. یا می بره، یا می بازه. کرکس هم نباشه بلاخره این تکمار هستش که بقیه پرنده ها لازم ببینن کاریش کنن. فعلا که کرکس هست و داره بیچارهت می کنه. در لحظه باش و حسابی…چی بهت بگم آخه!.
ولی یادت باشه، همیشه یادت باشه، هر اتفاقی که افتاد، به هر جا که رسیدی، هرچی دیدی، هر طور که تموم شد، هرگز کبوتر بودنت رو فراموش نکن. الان که فراموش کردی ولی کاش آخر ماجرا یادت بیاد! چقدر دلم می خواد تو باز خودت بشی! کبوتری هرچند بی پرواز ولی کبوتر با همون نگاه و دل و خنده ها و حتی گریه های کبوترانهش! کاش بشه! کاش بشه!
ایامت آرام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال78

تدفین.
سنگین و دردناک!. برا همه عجیب بود که چه جوری اون2تا کلاغ که در زمان بودنشون گاهی اصلا احساس نمی شدن، حالا دم رفتن اینهمه اشک به چشم ها آورده بودن. خیلی از اون هایی که می باریدن از خودشون تعجب می کردن. انگار اون2تا موجود معصوم با اون هیکل های بزرگ و خنده ها و قار قار های بلند، عنصر هایی عادی بودن که جزئی از زندگی منطقه سکویا به حساب می اومدن. اونقدر عادی که اصلا گمان نبودنشون نمی رفت. انگار هیچ کسی در هیچ کجای تصورش نبود که شاید زمانی برسه که اون2تا توی این ماجرا آسیبی ببینن، زخمی بشن و دیگه نباشن. براشون غیر قابل تصور بود. مثل اینکه1دفعه بشنون زمین زیر درخت های منطقه سکویا دیگه نیست. مگه می شد؟ مگه می شد اون2تا کلاغ با اون هیکل های زمخت و قار قار های بلند و گوش خراش و خنده های بی انتهاشون دیگه توی منطقه نباشن، سکوت رو نشکنن، آرامش رو به هم نریزن و سر همه رو با سر و صدا هاشون در نبرن و در جواب فریاد های اعتراض بقیه خنده های یواشکی که کم کم دوباره بلند می شد تحویل ندن؟! این امکان نداشت. نه! امکان نداشت!.
جنازه های سراسر زخم رو با احترام و احتیاط روی برگ های بابا آدم گذاشتن، دسته جمعی برشون داشتن و کنار بوته های قاصدک بردن. خاک یخزده و خشک بود و پنجه های بی حس از خستگی جنگ نفس گیر دیشب و سست از غم رفتن2تا عزیز که هنوز توی هیچ باوری جا نمی شد، قدرت کنار زدن خاک های منجمد رو نداشت. خاک مثل سنگ سرد و سفت بود. کرکس خودش دست به کار شد. رفت و بدون اینکه سر بالا کنه با پنجه هاش خاک رو به اندازه2تا خوابگاه همیشگی کند. کسی حالش رو نمی دونست چون نگاهش به داخل سیاهی گور ها بود و شونه هاش نمی لرزیدن. بلاخره پر و بال های خاکیش رو تکوند و فقط گفت:
-تموم شد.
کرکس رفت کنار. پشت سر خورشید که دست روی شونه تکبال گذاشته بود. انگار با آماده شدن گور ها دیگه بهانه ای برای نگه داشتن اون2تا مهمان آشنا و عزیز نداشتن. انگار تازه باورشون شده بود که باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کنن. بغض ها یکی یکی ترکیدن. صدا ها یکی یکی بلند شدن. اون2تا کلاغ بر عکس همیشه، حالا آروم روی برگ های بابا آدم خوابیده بودن. کسی به یاد نداشت که در جواب هیچ گریه و هیچ خنده ای اون ها رو اینطور ساکت دیده باشه. با خنده ها بلند تر از همه می خندیدن و با گریه ها نگاهشون خیس می شد و هر کاری می کردن تا اون اشک ها بند بیاد. هر کاری. اون2تا از اون دسته موجوداتی بودن که همیشه با همه ولی همیشه تنهان و تا هستن بودنشون از بس عادی و از بس ضروریه دیده نمیشه و امان از زمانی که دیگه نیستن!
کرکس ترجیح می داد بذارن بی حرف و بی نگاه بقیه فقط باشه و تماشا کنه. تکبال به پهنای چهره می بارید. تیزرو و تکرو توی بغل هم زار می زدن. تیزپرک ضجهش رو روی شونه تیزبین ول کرده بود. تیزبین دست به سرش می کشید و با دست دیگه سیل اشک های خودش رو پاک می کرد و نمی تونست از لرزش آشکار شونه هاش جلوگیری کنه. اصراری هم نداشت. خوشبین تحملش تموم شد، سرش رو گرفت وسط دست هاش و نالهش رو آزاد کرد. مشکی عربده دردش رو می خورد و موفق نمی شد. کسی دل نداشت پیش بره و اون2تا برگ بابا آدم رو توی خاک بذاره. شهپر آهسته رفت و انجامش داد. حالا اون2تا کلاغ، بی خنده های همیشگیشون، آروم وسط گور منتظر بودن تا دست همراه هاشون برای همیشه زیر پرده سرد و تاریک خاک، از نظر پنهانشون کنن. شهپر1نظر به اون2تا چهره خسته و معصوم و همیشه شاد انداخت و1نظر گذرا به اونهمه نگاه حسرت زده، خیس، ملتمس. انگار با نگاه هاشون به شهپر التماس می کردن. انگار شهپر بود که داشت اون2تا رو برای همیشه به اون سفر بی بازگشت می فرستاد. انگار اگر شهپر خاک نمی ریخت، شاید چیزی عوض می شد. شهپر سست شد. لحظه ای تردید کرد و بعد، کشید عقب.
-من خسته شدم. یکی دیگه بیاد کاملش کنه.
لازم نبود توضیح بده. همه دیدن که شهپر نگاهش رو دزدید و رو برگردوند تا کسی نبینه. فریاد بود که رفت آسمون. کرکس حرکتی کند به خودش داد. پیش رفت و بالای گور ها ایستاد. تیزپرواز که تا اون لحظه بی صدا ولی به شدت می بارید دیگه نتونست تاب بیاره. ضجه بلندی کشید و خودش رو روی برگ های بابا آدم رها کرد. با دست های باز افتاد، هر2جسم رو بغل گرفت و از ته دل های های ناله کرد. بقیه دیگه نتونستن سر پا بمونن. اون کلاغ ها آروم وسط این قیامت غمناک خواب بودن. چقدر سخت بود باورش. این شدنی نبود. این حقیقت نداشت. درد داشت منطقه سکویا رو له می کرد. تکبال دیگه خودش نبود. روحش داشت از اینهمه فشار خورد می شد و در اون لحظه نه می خواست و نه می تونست کاری برای پیشگیری از شکستنش کنه.
-عموجون!تو رو خدا عمو! عمو کلاغ ها! من باورم نمیشه عمو! دارم دق می کنم آخه1چیزی بگید!عمو کلاغ های من! منم فسقلی! ببینید دارم گریه می کنم. دل نداشتید که! پاشید بخندید تو رو خدا! نمیشه شما ها برید توی خاک آخه! این دنیا رو بدون خنده های شما چجوری تحمل کنم آخه! قصه ای که داشتی واسهم می گفتی ناتموم موند عموجون! همون پرنده که می خواست بره ستاره پیدا کنه. پاشو عموجون! جان فسقلی بلند شو بقیهش رو بگو تمومش کن عمو! پاشو بهم بگو من تا کی باید شاهد رفتن ها باشم؟ عموجون ها پاشید ببریدم من دیگه نمی خوام بمونم! به خدا دیگه نمی خوام بمونم. بیایید با خودتون ببریدم ستاره هم نمی خوام. هیچی نمی خوام فقط می خوام دیگه نمونم عموجون!عمو کلاغ های من! بشنوید شما رو به خدا دیگه نفسم بالا نمیاد! …
تیزپرواز بی خود از خود دردی فرا تر از ظرفیت سینهش رو با های های بلندش می داد بیرون و حاضر نبود از اون جسم های خاموش جدا بشه. عاقبت هم کرکس پیش رفت، آروم کنارش روی خاک ها نشست، بین ناله ها و ضجه های بقیه بدون اینکه حرفی بزنه دست روی شونه هاش گذاشت و آهسته شروع کرد به فشردن.
-اگر اون ها توی این حال و هوا می دیدنت حتما ناراحت می شدن. خیلی هم زیاد.
واسه تبدیل کردن های های گریه های تیزپرواز به نعره های درد همین کافی بود. دیگه نای مقاومت نداشت و کرکس تونست خیلی آسون و البته آروم و بدون جبر، دست هاش رو مالش بده تا باز بشن و برگ ها رو رها کنن. کرکس خفاش داقون رو بغل کرد و کشید کنار. تیزپرواز داشت سینهش از شدت هقهق گریه خورد می شد. شهپر سریع رفت تا روی گور ها رو بپوشونه ولی حال تیزپرواز و بقیه به مفهوم واقعی بد بود. به اشاره کرکس، شهپر متوقف شد. تیزپرواز توی بغل کرکس داشت می مرد. کرکس شونه هاش رو فشار می داد و هیچی نمی گفت. نگاه منتظر و ظاهرا بی حالتش به شهپر بود که1دفعه برق تاریک ادراک در نگاهش درخشید و به سرعت رفت، چند لحظه بعد با برگی پر از مایع شفاف رسید و کنار شونه کرکس ایستاد. همه شیره هوشبر رو می شناختن. کاش می شد همهشون می خوردن و برای همیشه بی هوش می شدن. این در اون لحظه خواست خیلی هاشون بود. تیزپرواز دیگه نفس نداشت. بدون هیچ مقاومتی بین دست های کرکس ولو شد و اجازه داد اون2تا شکاری تمام محتویات شفاف اون برگ رو به خوردش بدن. تیزپرواز زخمی بود و خودش هیچ به درد زخم هاش توجه نداشت. زیاد طول نکشید که بی حس و بی حرکت و بی صدا روی دست های2تا کلاغ با نگاه های بارونی از اونجا رفت. ناله ها قطع نمی شدن. شهپر به جمعیت نظر انداخت. کرکس دیگه منتظر نشد. بالای گور ها ایستاد و پنجه هاش رو توی خاک فرو کرد. تکبال دیگه نتونست سر پا بمونه و روی خاک ولو شد. دست شهپر که برای کمک بهش دراز شد رو رد کرد و بلافاصله دست خورشید از زمین برش داشت.
-تکی! تحمل داشته باش!.
تکبال توی بغل خورشید خودش رو، دردش رو، صداش رو و ضجه هاش رو رها کرد تا بره آسمون.
خورشید سرش رو بالا گرفت و رو به آسمون چشم هاش رو بست. برای نگاه هایی که پیش از این به خورشید دقیق می شدن این حالت بیگانه نبود. اشک ها این طوری دیگه جاری نمی شدن. ولی خورشید کسی نبود که بشه راحت توی نگاهش دقیق شد و اون لحظه هم برای هیچ کسی لحظه دقت به هیچ نگاهی نبود. پس کسی ندید. مثل همیشه، کسی درد خورشید رو ندید.
کلاغ ها در برابر نگاه بارونی و حسرت زده سکویایی ها، به دست کرکس داشتن برای همیشه زیر خاک می رفتن. تکبال لای پر های خورشید هوار می زد. خورشید آروم شونه هاش رو تکون داد.
-آروم باش تکی! تکمار دیشب از دستت بد خورد! حسابی انتقام پس داد. تو کمک بزرگی بودی. حسابی حساب این کارش رو کشیدی ازش. اون2تا اگر بودن الان حسابی کیف می کردن از دیشبت.
آسمون گرفته داشت آماده باریدن می شد. بارون می گرفت! خاک آهسته آهسته از اشک آسمون خیس می شد!.
عمو کلاغ های تکبال و منطقه سکویا رو در اون صبح گرفته زمستون، زیر بوته های قاصدک کنار تک پر و لالا و باقی از دست رفته ها به خاک سپردن. لونه همیشه شاد و شلوغشون با پر های سیاه تزئین و درش برای همیشه بسته شد. همیشه برای تزئین لونه های عزازده، اون2تا بودن که با چشم های معصوم و خیس پر هاشون رو می دادن. و امروز دیگه اون نگاه های معصوم و خیس نبودن و این بقیه بودن که با نگاه هایی که مثل سیل می بارید، برای تزئین اون لونه عزیز غمگین پر هاشون رو، اشک هاشون رو و دل هاشون رو هدیه می کردن.
لونه با2تا از پر های بلند کرکس تزئین شد و درش رو برای همیشه بستن. سکوت منطقه سکویا به طرز وحشتناکی دردناک بود. بدون اون خنده ها، بدون اون قار قار های زمخت ولی آشنا و مهربون، سکوت واقعا نفس گیر بود و چه دردی داره پذیرفتن حقیقتی که هیچ درمون و هیچ تسکینی براش نیست!
منطقه سکویا در سکوتی غمناک، اون روز رو به شب رسوند. روز های دیگه رو هم همینطور. و از اونجایی که هر دردی زیر غبار نادیدنی زمان آهسته آهسته پوشیده میشه، این زخم رفته رفته کهنه می شد ولی همچنان درد داشت. خیلی هم داشت. افراد منطقه سکویا در روز های بعد، در سکوت از کنار منظره لونه خاموش اون2تا کلاغ رد می شدن و بیش از پیش مشغول تمرین و تعلیم های شکاری ها بودن تا هرچی بیشتر و هرچی بهتر یاد بگیرن. تکبال اجازه نداشت طرف اون لونه عزازده بره. کرکس به شدت ممنوع کرده بود. ولی برای اون هایی که تکبال رو درست می شناختن، واقعیتی آشکار بود که هرچند بر خلاف میل کرکس ولی وجود داشت. تکبال هرگز اون مدلی که کرکس دلش می خواست، فرمان بر مطلقش نشد. حتی در اون زمان که بقیه می دیدن بدون اجازه کرکس آب نمی خوره. به همین دلیل بود که1روز سرد و گرفته، از غیبت کرکس و بقیه استفاده کرد و در امتداد شاخه های به هم پیوسته به راه افتاد. رفت و به اون لونه غم گرفته در بسته رسید. قلبش فشرده شد. باورش نمی شد که عمو کلاغ هاش دیگه اونجا نباشن. به در چسبید و گوش داد. هیچ صدایی نمی اومد. داخل لونه ساکت بود. تکبال حس کرد بغضی به سنگینی غم رفتن اون2تا عزیز داره تمام وجودش رو فشار میده. دلش گرفته بود. دلش تنگ بود. از همه چیز دلش تنگ بود. خواست به همون روشی که وارد لونه تک پر و لالا شده بود، در رو باز کنه و وارد بشه. دست به در گذاشت ولی دستش لرزید و اشک هاش همراه دستش پایین اومدن. دلش رو نداشت. دلش رو نداشت که بعد از باز شدن اون در بسته، توی لونه رو نگاه کنه و جای خالی اون2تا رو ببینه. سکوت و سرمای غمناک لونه عمو کلاغ ها از پشت در اینهمه دردناک بود. تکبال نمی تونست این مانع رو از سر راه برداره و وارد اون فضای انباشته از درد بشه. چطور ممکن بود عمو کلاغ ها اجازه بدن تکبال درست پشت در لونهشون اینطوری بباره؟! اگر بودن امکان نداشت این اتفاق بی افته. تکبال بغضش رو رها کرد. سرش رو به در بسته گذاشت و سیل اشک بود که از نگاه تاریکش اومد پایین. دلش می خواست اون در باز بشه، عزیز های آشناش ظاهر بشن و این کابوس و باقی کابوس هاش همون لحظه تموم بشن. ولی این شدنی نبود. حس می کرد عمو های شاد و مهربونش رفتن. با تمام وجود حس می کرد که رفتن و با تمام دلش از این رفتن درد می کشید. به نظرش می رسید که اون ها الان چقدر ازش دورن و خودش چقدر گرفتار، تاریک و تنهاست. کاش بودن! کاش بودن تا در پناه خنده های بلندشون1لحظه خودش رو، گرفتاری هاش رو و ماجرا هاش رو فراموش می کرد. چیزی ازشون نمی خواست جز حضور معصومی که آرامش رو در دلش کمی پایبند می کرد. ولی اون ها نبودن. رفته بودن. دور بودن. خیلی دور. اون ها هم رفته بودن و تکبال باز هم جا مونده بود!.
-تکی! تو نباید اینجا باشی. کی اومدی؟ سر گذاشتی روی این در گریه می کنی که چی بشه؟ بیا از اینجا بریم!.
تکبال با احساس دست خورشید روی شونه هاش صداش رو هم مثل بغضش رها کرد. لحن و صدای خورشید مثل همیشه بود. سرد، عمیق، خشن و بی حس و در عین حال، گرفته و سفت از فشاری که مدت ها و مدت ها با روح صاحبش یکی شده بود. خورشید مثل زغال سنگ از بس فشار دیده بود سفت شده و دیگه حالت نمی گرفت. دسته کم در نگاه بقیه این طوری بود. و تکبال در اون لحظه خیالش به حال و هوای به ظاهر بی احساس خورشید نبود. خورشید اونجا بود. خورشیدی که با وجود تلخی، سردی و خشونت همیشگیش، همیشه هر جا لازمش داشتن بود. خورشیدی که قوی بود. خیلی قوی تر از درد های تکبال. اون قدر قوی که تکبال می تونست مثل آب خوردن خودش رو با تمام سنگینی بار شونه هاش و دلش و روحش، به شونه های خورشید تکیه بده بدون اینکه از شکستنش بترسه. بدون اینکه لازم باشه برای این تکیه کردنش بهایی بپردازه از اون جنس قیمت های وحشتناکی که به کرکس می پرداخت. بدون اینکه از مجازات های خطرناک خورشید در جواب اشتباهاتش، تا حد مرگ وحشت داشته باشه. خورشید هم مجازات می کرد، فریاد می زد و سیلی می زد. ولی تکبال در تمام اون ها چیزی رو احساس می کرد که اجازه نمی داد از خورشید ببره. خورشیدی که تکبال هرگز نفهمید و هنوز هم نمی فهمید چرا و چه جوری اونهمه دوستش داشت. و این خورشید حالا اونجا بود. دستش روی شونه تکبال بود و داشت بهش می گفت که نباید سر بذاره روی اون در بسته و گریه کنه. خورشید بود! چقدر عالی!
تکبال با خیالی راحت از اینکه یکی محکم تر از خودش در اون لحظه پشت سرش ایستاده، خودش رو رها کرد. جسمش رو نه. تمام روحش رو رها کرد. تمام دلش رو با تمام دلتنگی ها و خستگی هاش و تمام احساسش رو از رفتن اون2تا کلاغ ریخت توی صداش و توی اشک هاش که بباردشون!.
خورشید بغلش کرد و با پر های درخشانش پرده ای بین نگاه بارونی تکبال و اون در بسته ساخت.
-تکی! اون ها این رو نمی خوان. تو که بهتر می دونی!.
تکبال توی بغل خورشید زار زد.
-خورشید!خورشید من دیگه تحملش رو ندارم. دیگه نمی تونم خورشید. نفر بعدی می تونه هر کسی باشه. شاید کرکس باشه. شاید تو باشی. شاید مشکی باشه یا…
خورشید کاملا احساس کرد که تکبال به وضوح وسط ضجه هاش1دفعه انگار برید. توی خودش انگار پرید و جمع شد و فریادش رو قورت داد و لحظه ای بعد، دوباره زد به گریه.
-خورشید!من دیگه تحمل این از دست دادن ها رو ندارم. دیگه نمی خوام ببینم که عزیز هام خاک میشن. خورشید! این2تا رفته بودن مواظب رودخونه باشن تا زمانشون تموم بشه و آخر شب دوباره برگردن لونهشون. خورشید! اون ها رفته بودن که آخر شب برگردن. ولی اون ها رفتن و دیگه بر نگشتن. خورشید! اون ها واسه همیشه رفتن. جسمشون بدون زندگی برگشت و ما کردیمشون توی خاک. خورشید! دیگه نیومدن به لونهشون. رفتن توی خاک خورشید! اون ها دیگه هیچ وقت نمیان خورشید! اون ها دیگه رفتن! خورشید! من دیگه نمی تونم تحمل کنم. دیگه نمی تونم تحمل کنم. دیگه نمی خوام تحمل کنم!.
خورشید سرش رو به طرف آسمون بالا نگرفت. تکبال بد حال تر از اون بود که غم خیس نگاه خورشید رو تشخیص بده. تکبال نگاه حسرت زده خورشید رو ندید که به در بسته اون لونه متروک خیره موند. تکبال پرده نازک و شفافی که آهسته آهسته بین نگاه خورشید و اون در بسته حائل می شد رو نمی دید. تکبال فقط توی بغل خورشید می بارید و می بارید.
-تکی!دیگه بس کن! هنوز خیلی راه در پیشه. وظیفه تو، وظیفه من، وظیفه همه ما حسابی سنگینه تکی! اون2تا هم اگر بودن همین رو می گفتن. دیدی که تا آخرشون سر این وظیفه باقی موندن. تو هم باید همینطور باشی. پس قوی باش! تکمار جواب اون2تا رو بد پس داد. باز هم باید پس بده. جواب تمام زندگی هایی که گرفته رو باید پس بده. از اینکه هست بیچاره تر می کنیمش. به ما، به تو، می بازه تکی! باید اینطوری بشه. این روی دوشته. دست کسی هم نیست. تو که نمی خوایی وا بدی. خون این ها که توی گور می خوابن که نمی خوایی تلف بشه، می خوایی؟ سفت باش تکی! سخته ولی محال نیست. تحمل کن! تو باید قوی باشی تا دیگه پروازی ها به دست تکماری ها توی خاک نخوابن. به جای گریه کردن محکم تر شو تا زود تر تموم بشه!
تکبال ضجه کشید:
-من نمی خوام هیچی باشم. من فقط می خوام دیگه نباشم. عمو کلاغ های من رفتن خورشید! بعدش هر کسی ممکنه بره خورشید! من دیگه تحمل ندارم خورشید! جرأت ندارم تصور کنمش خورشید!تو رو به خدا! تو رو به خدا خورشید!.
خورشید1دفعه شونه های تکبال رو گرفت و به شدت تکونش داد.
-هی تکی!دیگه تمومش کن فهمیدی؟ فهمیدی؟ تو حق نداری فهمیدی؟ اجازه نداری ببازی فهمیدی یا نه؟ دیگه نشنوم از این مزخرف ها بگی وگرنه من می دونم و تو. درست فهمیدی هان؟ حالا دیگه خفه شو! چند لحظه زور بزن و صدات رو ببر! دیگه بسه!
تکبال با وجود حال افتضاحش فرمان خورشید رو، تکون های شدیدش رو و فریاد خشنش رو درک کرد. از چند لحظه مهلتی که خورشید بهش داده بود استفاده کرد و تا جایی که امکان داشت هوارش رو خورد ولی هیچ طوری از پس هقهق هاش بر نمی اومد. انگار به دست اونهمه اشک تسخیر شده بود. خورشید درک کرد. فشار دست هاش روی شونه های تکبال ملایم تر و لحنش آروم تر شد.
-تکی!خاطرت هست اون شبی که با هم در مورد تو حرف زدیم من چی بهت گفتم؟ خاطرت هست هر بار که در مورد تو و تکمار و این داستان ها و راهی که خواه ناخواه واردش شدی و نقشی که درش داری حرف زدیم من چی بهت گفتم؟ اون زمان که به این سختی و به این سنگینی و به این دردناکی نبود، گفته هام خاطرت هست؟ تکی! تو نمی تونی خسته باشی. زمانش نیست. مهلتش نیست. برای تو و من مهلت نیست که سر بذاریم روی در بسته لونه خالی مونده عزیز هامون و ناله کنیم. تکی من هم خسته شدم. من هم از دست رفتن ها رو دیدم. خیلی هم دیدم. من هم بار ها دلم خواسته1دری بود تا بهش بچسبم و خودم رو سبک کنم. ولی نشد. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه اولا من اینطوری سبک نمیشم. اگر این سد بشکنه تمام جهان اطرافم میشه هیچ. دوما گیریم که من سبک شدم، بعدش چی؟ این از دست رفتن ها و از دست دادن ها تموم میشن؟ تکی! ما2تا مجاز نیستیم بِبُریم. تو زمان نداری واسه خسته شدن. باید تحمل کنی. اگر می خوایی تموم بشه باید بیشتر باشی تا سریع تر به آخرش برسیم. تکی! این تنها تو نیستی که دلت می خواد اون2تا موجود الان زنده بودن. باز هم توی لونهشون و باز هم مثل همیشه پر سر و صدا و اعصاب خورد کن ولی بودن. خیلی ها دلشون می خواد. اولیش خودم. ولی رفته ها دیگه بر نمی گردن تکی! باید راه این رفتن ها رو ببندیم. باید تکمار رو تمومش کنیم. پرنده های منطقه سکویا نمی تونن الان وا بدن. مخصوصا ما2تا. تو و من. اون کلاغ ها، تک پر، لالا، و خیلی های دیگه. اون ها این رو می دونستن. پس موندن تا دم آخرشون. اون ها مونده بودن تا این سیر سیاه رو متوقف کنن. اون ها زندگیشون رو واسه انجامش دادن. ما نمی تونیم متوقف بشیم تکی. اون ها عزیز تر از اونی بودن که بشه تحمل کنیم و ببینیم تباه کننده هاشون دارن باز هم تباه می کنن. دیگه بسه! سعی کن هر جای این درد که تونستی به خودت مسلط بشو تا ادامه بدی.
خورشید گفت و گفت تا هوار های تکبال ناله شدن، ناله هاش ضجه شدن، ضجه هاش هقهق شدن و هقهق هاش بی صدا شدن و آخر سر، فقط اشک بود که می بارید. خورشید با گوشه بال هاش چهره کاملا خیس تکبال رو پاک می کرد، باهاش حرف می زد و از ته دلش آرزو می کرد که ای کاش می شد هیچی نگه تا تکبال همون طور هوار بزنه تا از حال بره. این بی صدا شدن تکبال، از سر سبکی نبود. این سکوت برای خورشید چقدر درد داشت! خیلی دردناک تر از هواری که شاید، شاید صاحبش رو کمی سبک تر می کرد. تکبال صداش رو، بغضش رو و دردش رو خورد. بدون صدا آهی عمیق از ته دل کشید و ندید که خورشید انگار از درد اون آه آتیش گرفت.
-بیا از اینجا بریم تکی. کرکس عصبانی میشه اگر ببینه برخلاف دستورش عمل کردی. تا نفهمیده باید بریم و تو اینجا نباشی.
تکبال فرصت نکرد سر بالا کنه.
-دیر جنبیدید! فهمیده!
تکبال به وضوح لرزید و به شدت خودش رو توی بغل خورشید جمع کرد. دیگه از پنهان کردن گذشته بود. جواب نافرمانی از کرکس خارج از توانش بود. اون قدر که دیگه نمی تونست در حضور بقیه وحشتش رو پنهان کنه. خورشید1لحظه مات از درموندگی که کرکس و تکبال ندیدن، به کرکس نظر انداخت. صدای آروم، فاتح ولی عاری از شفقت کرکس سکوت رو شکست.
-عجب عجب!پس تا کرکس نفهمیده برید! بله خورشید؟ فسقلی! بهت گفته بودم ابدا نمی خوام این طرف ها باشی. خورشید! خیال می کردم عاقل تر از این هایی. آوردیش اینجا که چه غلطی کنه اون هم زمانی که من گفتم نه؟
خورشید خسته تر از اون بود که بخواد با کرکس بجنگه. از همه چیز خسته بود. خیلی خسته. ولی این خستگی مانع جواب دادنش نشد هرچند می دونست کرکس هیچ از این مدل جوابش خوشش نمیاد.
-بس کن کرکس. من واسه چی باید بیارمش اینجا؟ خودش اومد. من فقط اومدم پیداش کردم. تو هم اینهمه گیر نده. گفتی این طرف ها نیاد که چی بشه؟ خودت هم می دونی که الان واسه خاطر اومدنش حرصی نیستی. خیالی نیست که این بیاد اینجا گریه کنه. دردت میاد که فرمونت رو نبرده.
کرکس برخلاف انتظار خورشید بلافاصله تعیید کرد.
-دقیقا همین طوره. خورشید! فرقی نمی کنه من چی بهش بگم. با ارزش یا بی ارزش. من گفتم نه. و این کبوتر نفهم الان اینجاست. جایی که من گفتم نباید باشه. و تو، تو به جای اینکه حلش کنی داری بهش میگی که بجنبه تا من نفهمیدم!
خورشید لحظه ای سکوت کرد.
-کرکس! داری برام ناآشنا میشی! دیگه نمی فهممت. تو به سرت زده؟ از زمانی که اون فاخته از زندگی تکی رفته بیرون تو واقعا شورش رو در آوردی. این موجود واسه چی باید در هر امر بی ارزشی از تو فرمان بگیره؟ به نظرت توی این مدتی که زیر دستته، نمیگم جفتته چون جفت ها این مدلی نیستن. اون زیر دستته. به نظرت این مدت که این زیر دستته برای اثبات اقتدارت کافی نبود؟ به اندازه ای که دلت می خواست پیش نرفتی؟ موفق نبودی که حالا این مدل عوضی تر از پیش رو در پیش گرفتی؟
کرکس سفت سر تکون داد. وقتی به حرف اومد لحن و صداش هم مثل سر تکون دادنش خشن و قاطع بود.
-نه. به اندازه ای که دلم می خواد موفق نبودم. اگر بودم الان این کفترک بی مغز اینجا نبود. من گفتم نباشه و اون نبود. خورشید! من خیالم نیست تو چی میگی. خیالم نیست که الان داری مزخرفات اون شهپر آشغال که تحویل مغزت داده رو تحویلم میدی. برام هم تفاوتی نداره که به نگاه تو آشنا باشم یا نباشم. در موارد دیگه چرا ولی در این مورد نه. به هیچ عنوان. جفت من، جفت منه. مهم نیست تو چجوری می بینیش. مهم اینه که من چه جوری ببینمش، چه جوری بخوامش و چه جوری درستش کنم. این ها رو بفهم و به اون شهپر هم بگو تا دیگه کمتر جفنگ به مغزت کنه و اذیت نشی از اینهمه تضاد بین گفته های اون و رفتار من.
خورشید با اعتراض حرفش رو برید.
-شهپر؟ من از شهپر…
کرکس با همون لحن که داشت خطرناک تر می شد ادامه اعتراضش رو برید.
-تو از شهپر تأثیر نگرفتی. خوب. باشه. دیگه بسه. من زمان ندارم باهات بحث کنم. تو درست میگی. شهپر هم همین طور. ولی من هیچ مایل نیستم در رفتارم با جفتم به درست های شما عمل کنم. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه درست های شما رو دلم نمی خواد. غلط هایی که خودم می کنم رو ترجیح میدم چون دلم می خواد. الان هم دلم می خواد تو دیگه ادامه ندی تا مجبور نشم مدل دیگه ای بهت تفهیم کنم دلم چی می خواد. بجنب کفترک سر به هوای من! باید بریم1جایی بدون مزاحم1خورده2تایی صحبت کنیم.
تکبال به حد تشنج می لرزید. خورشید محکم بغلش کرد و از دسترس کرکس کشیدش عقب.
-کرکس! به خاطر خدا اذیتش نکن. باور کن این اصلا رو به راه نیست. من نمی فهمم چشه ولی1چیزیش هست و خیلی هم بد چیزیشه. به جای اذیت کردنش درست ببینش بلکه بشه درستش کنی.
کرکس با لحنی کلافه و بی حوصله حرفش رو برید.
-ببینم خورشید تو مثل اینکه زبون حساب نمی فهمی. واسه چی نمی بُری؟ تمومش کن فهمیدی؟
خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود تکبال رو در اون وضعیت به کرکس بسپاره. خواست حرفی بزنه ولی مهلتش پیش نیومد.
-کرکس!آهای کرکس اینجایی؟ جواب سوال دیشبت رو پیدا کردم. خوب راستش می دونی؟ اونی که در موردش اطلاعات می خواستی فقط1…
کرکس دستش رو به نشان سکوت بالا برد و با آرامش تمام گفت:
-خفه شو مشکی.
مشکی بلافاصله سکوت کرد و انگار اصلا هیچ حرفی نیمه رها نشده بود.
-عه! سلام خورشید. فسقلی چش شده کرکس؟
کرکس هم با کمال رضایت این نقش مشکی رو ادامه داد.
-چیزیش نشده. فقط فراموشی گرفته. از مغزش پرید که بهش گفتم نمی خوام اینجا بیاد. باید1خورده باهاش حرف بزنم.
مشکی بیخیال به خورشید و تکبال و بعدش به کرکس نظر انداخت.
-خوب باشه بعدا حرف بزن. الان بیا بریم من باهات حرف بزنم.
کرکس موافق بود.
-بریم!فسقلی! میری بالای سکویا داخل لونه منتظرم می مونی. فسقلی! فقط همونجا منتظرم می مونی نه جای دیگه. همین الان. بدون تأخیر. بدون همراه. می خوام تنها اونجا ببینمت!.
کرکس پرواز کرد و همراه مشکی رفت. خورشید به تکبال که تا سکته فاصله ای نداشت خیره شد در حالی که مشخص بود اون رو نمی بینه.
-مشکی در مورد چی براش اطلاعات آورده بود!؟ چی می خواست بگه که کرکس موافق نبود اینجا در حضور ما گفته بشه!؟ این عوضی باز چه داستانی می خواد درست کنه!؟
خورشید انگار که با خودش، نه چندان آروم این ها رو زمزمه کرد. تکبال نفهمید. چنان حالی داشت که خیالش به این چیز ها نبود. نه به گفته های نیمه تموم مشکی، نه به زمزمه های بلند خورشید. شب سختی رو در پیش داشت و خودش این رو می دونست!.
از اون تدفین دردناک چند روزی بود که می گذشت. خاطره اون خداحافظی تلخ مثل زخم کهنه ای که درمون نداشته باشه، آروم آروم بسته می شد و افراد منطقه سکویا یاد می گرفتن که با درد این زخم هم مثل باقی زخم هاشون کنار بیان و بی صدا تحملش کنن و پیش برن تا بهتر پیش ببرن. تمرین ها، سخت و جدی ادامه داشت. تکبال ساکت و غمگین مشغول بود. عجیب شده بود ولی مشغول بود. بی صدا و غیر قابل درک شده بود ولی مشغول بود. دیگه خودش نبود ولی مشغول بود. از دنیای اطرافش آشکارا دور و دور تر می شد، از همه ارکان زندگی عادی فاصله می گرفت، مثل عروسک دست کرکس بدون فرمانش کار های ساده رو هم نمی کرد، انگار مغزش از فکر، وجودش از منطق و جسمش از حیاط خالی شده بود ولی همچنان مشغول بود. تمرین می کرد و اشتباه می کرد و یاد می گرفت. تا زمانی که کرکس بهش فرمان توقف نمی داد از خورشید فرمان می برد و بعدش دیگه هیچی نمی تونست مجبورش کنه برخلاف فرمان کرکس ادامه بده. حتی خورشید. نه بحث می کرد، نه معترض می شد، نه نق خستگی رو می زد، نه حتی از درد زخم هایی که بر می داشت آه می کشید. فقط مشغول بود. خورشید بار ها سعی کرده بود به حرفش بیاره بلکه به جهان عادی برش گردونه ولی تکبال مثل سنگ سرد و بی صدا باقی مونده و فقط در جواب خشم خورشید بدون صدا گریه کرده بود و دیگه هیچ. شهپر در کمال حرص و حیرت می دید که تکبال آشکارا ازش کنار می کشید، بهش جواب نمی داد، باهاش حرف نمی زد، ازش هیچی نمی شنید و در هیچ لحظه ای حضورش رو، گفتارش رو و حتی کمکش رو نمی پذیرفت و در جواب نگاه پرسش گرش فقط بود. مثل سنگ. سرد و ساکت و بی روح. فقط بود. کسی نمی دونست چی بهش گذشته و می گذره. حتی مشکی. تکبال دیگه حرف نمی زد حتی با مشکی. در مواقع عادی هم مثل سرمازده ها خودش رو جمع می کرد، زیر پر و بال کرکس پناه می گرفت و خورشید رو از جا در می برد ولی کرکس فقط می خندید و اجازه نمی داد دست خورشید بهش برسه. تکبال برخلاف گذشته، به درگیری های لفظی اون2تا که گاهی به شدت بالا می گرفت خیره نگاه می کرد بدون اینکه حرفی بزنه. شهپر به شدت نگران و این اواخر وحشتزده بود. خورشید هرچی بیشتر تلاش می کرد کمتر می فهمید. تکبال جز از کرکس از کسی نه فرمان می برد، نه حرف می شنید، نه حرف می زد، نه اصلا برای کسی زنده بود. مثل نگاهش، تهی و بی روح به وظایفش عمل می کرد و کاملا در فرمان کرکس بود. در همه چیز و همه چیز و همه چیز.
-تکی!معلومه چه غلطی می کنی؟ برای چی مواظب نیستی؟ چیزی نمونده بود خودت رو…تکی!ببینم تو حالت خوبه؟ تکی! اُهُ! خوابگرد روانی بس کن دیگه ول کن اون شاخه داقون رو هیچی نذاشتی ازش! احمق لعنتی!
قهقهه کرکس خورشید رو از حرص دیوانه کرد.
-زهر مار!این ها تمامش تقصیر توِ کرکس. تماشا کن ببین ازش چی ساختی؟
تکبال در جواب عربده های خورشید فقط تماشا کرد. کرکس معترض شونه بالا انداخت.
-به من چه؟ تو خواستی راه بیفته اون هم راه افتاد و فقط ایرادش اینه که از بس بهش گیر دادی دیگه ترمزش برید و نمیشه نگهش داری. واسه همین شاخه رو به جای کنار زدن تبدیل کرد به گرد چوب. این کجاش تقصیر منه؟
خورشید از حرص نفس نفس می زد.
-برو خودت رو مسخره کن عوضی!. چطور جرأت می کنی بزنی به جاده نفهمی و بهم بخندی؟
کرکس بلند خندید.
-اینطور که می بینی.
خورشید نظری به تکبال انداخت تا ازش خاطر جمع بشه و بعدش به کرکس حمله کنه ولی1دفعه با وحشت در جا خشکش زد و آهسته جلو رفت. تکبال بی حرکت نشسته و به شاخه تکیه زده بود. چشم هاش بسته بودن و سرش روی شونهش خم شده بود. خورشید بالای سرش ایستاد. کرکس هم اومد کنارش و هر2به تکبال نگاه کردن. کرکس1دفعه نفس بلندی از سر آسایش خیال کشید و زد زیر خنده. خورشید مات به کرکس و بعد به تکبال نظر انداخت. تکبال حرکتی نکرد. خواب بود!. کرکس همچنان می خندید و خورشید با حیرتی بی نهایت تأثر انگیز به تکبال خیره مونده بود.
افرا.
افرایی ها دسته جمعی از رودخونه بر می گشتن. شاد و سر خوش و نه چندان مراقب. می پریدن و می نشستن و کج و راست می شدن و همدیگه رو می گرفتن که نیفتن و از خنده ریسه می رفتن و باز پرواز می کردن. -آهای شما ها! حسابی می پرید ها!
چلچله پیش از بقیه با دیدن خوش پرواز از شادی جیغ کشید.
-سلام خوش پرواز! اون رنگین پر رو ببین که پشت سرت جا موند از بس مواظب پر هاشه! هی رنگینک!ول کن اون ترکیبت رو. هرچی کنی از این بهتر نمیشی.
رنگین پر خندهش رو رها کرد و بلند گفت:
-این چلچله هیچ وقت آداب صحبت کردن یاد نمی گیره.
چلچله معترض هوار زد:
-مزخرف نگو! من هرچی لازمه بلدم. تو برو به سر و پر های داقونت برس که هر بلایی سرشون بیاری مثل پشم خیس خورده می مونن.
خوش پرواز زد زیر خنده و قاطی افرایی ها همراه رنگین پر حرکت کرد.
-سلام فاخته. چرا رو به راه نیستی؟
فاخته سعی کرد بخنده.
-این سرما مگه می ذاره؟
خوش پرواز نگاهش کرد.
-راست میگی سرده. ولی بقیه از تو راحت تر می خندن.
فاخته شونه بالا انداخت.
-شاید چون از من قوی ترن. شاید هم چون جثه هاشون بزرگ تره.
رنگین پر حرفی نزد. خوش پرواز تعیید کرد. چلچله با خودش فکر کرد:
-شاید هم چون پیش از این1جایی از دست سرما در می رفتی که از همه ما راحت تر ندیدش می گرفتی و سرما هم دستش نمی رسید بهت.
فاخته کلافه از سرمایی که داشت دیوونهش می کرد بال های خستهش رو بالا کشید تا بالا تر بره. سرما آزارش می داد. به افرا رسیدن. افرایی ها با شور و هیجان همیشگیشون شروع کردن لا به لای شاخه های اطراف لونه پر و بال زدن. فاخته با خستگی روی افرا فرود اومد. دلش می خواست از حرص و از سرما جیغ بکشه.
-تو هم با اون ها بپر. اینطوری سرما کمتر اذیتت می کنه.
فاخته انگار تازه حضور خوشپرواز رو به خاطر آورده باشه سر بالا کرد و بهش نظر انداخت.
-خسته شدم. از اینجا تا رودخونه1سره رفتم. این ها وسط راه استراحت می کردن.
خوشپرواز دقیق تر نگاهش کرد.
-تکبالِ کبوتر دیگه نیومد به افرا؟ یعنی واقعا دیگه نمیاد؟
فاخته حرصش رو قورت داد. این مهارت رو اگر پیش از این نداشت، حالا دیگه از باز یاد گرفته بود.
-نه نیومد. ظاهرا دیگه هم نمیاد. مسخره!
خوشپرواز کمی دور تر روی شاخه نازکی نشست.
-یعنی همین طوری بی مقدمه؟ مگه میشه؟
فاخته چشم هاش رو تنگ کرد تا خوش پرواز نگاه تحقیر آمیزش رو نبینه. خوشپرواز ندید.
-خیلی هم بی مقدمه نبود. راستش این اواخر خیلی سر به سرم می ذاشت. سر همه چیز اذیتم می کرد. تحملم تموم شد و1بار که حوصلهم سر جا نبود، بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمش. اون هم بهش بر خورد و رفت که رفت. بعدش من1جایی توی جنگل دیدمش و خواستم باهاش حرف بزنم ولی اون نخواست. گذاشت و رفت.
خوشپرواز چند لحظه در سکوت فکر کرد.
-خوب، اون چجوری سر به سرت می ذاشت؟
فاخته این بار نتونست حرصش رو قورت بده. اصراری هم نداشت.
-فقط جفنگ تحویلم می داد. مسخرهم می کرد. می خواست باورم بشه همیشه من اشتباه می کنم و خودش درست میگه. کنایه بارونم می کرد. من عصبانی شدم و بهش گفتم دیگه تحمل ندارم. اون هم زیادی جدی گرفت. تکبال همیشه بر عکس عمل می کنه. هرچی رو که باید جدی بگیره نمی گیره و به هرچی دلش بخواد عمل کنه عمل می کنه بدون اینکه تصور کنه داره درست میره یا نه. لازم هم نمی بینه به این تصور دقیق بشه. آخه همیشه مطمئنه خودش درست میره، خودش بی اشتباهه، خودش از همه بیشتر می فهمه، خودش تنها مالک و آشنای احساسات شفافه، خلاصه همه چیز فقط خودشه و بس.
خوشپرواز به چشم های فاخته که از شدت خشم نه دلتنگی، خیس شده بودن خیره شد. دقیق شد ولی جنس اشک هایی که توی اون چشم های خوش حالت نشسته بودن رو نفهمید.
-این ها رو خودش بهت گفته؟
فاخته تقریبا داد زد:
-لازم نیست خودش بگه. اگر1روز همراهیش کنی می بینی که گفتن لازم نیست. من فقط بهش گفتم دیگه از این مدلش خسته شدم و اون هم از خدا خواسته رفت. انگار فقط منتظر این جمله از طرف من بود. شاید واسه تبرئه خودش.
خوشپرواز فوری به نشان نفی سر تکون داد.
-نه. من موافق نیستم. شاید تو درست بگی ولی نه تمامش رو. 1جا هاییش رو هم داری اشتباه می کنی.
فاخته به نگاه خوشپرواز خیره شد و فهمید زیادی خودش رو، بینشش رو و احساسش رو آشکار کرده.
-نمی دونم شاید. ولی من سعی کردم باهاش حرف بزنم و اون اصلا حاضر نشد بشنوه.
خوشپرواز با صدای رنگین پر از جا پرید.
-خوشپرواز!می دونم که اینجا زیاد خوش می گذره ولی بلند شو بریم. سرخ سر اگر پیدامون نکنه میره وسط جنگل گم میشه، افسرده میشه و لب رودخونه با عکسش شروع می کنه درد دل کردن و مثل دفعه پیش، می افته توی آب و باید بریم بگیریمش.
رنگین پر این ها رو گفت و زد زیر خنده. خوشپرواز نخندید ولی بلند شد.
-باشه بریم. حوصله خیس شدن رو ندارم اون هم وسط این سرما. سرخ سر هم مخش تاب داره مثل مال تو که به همه چیز می خندی.
رنگین پر بیشتر و بلند تر خندید. لحظه ای بعد، هر2پرواز کردن و در پهنه آسمون از نظر افرایی های شاد و شلوغ گم شدن. فاخته از شدت سرما توی خودش مچاله شد. به آسمون که دوباره از ابر های فشرده سیاه می شد نگاه کرد و از حرص لرزید.
زمان می رفت و تکبال دیگه خیالش نبود. مثل روز های زمستون تلخ و تیره و تبدار شده بود و به طرز غم انگیزی آروم به نظر می رسید. گاهی هم اصلا به نظر نمی رسید. با اینهمه برای کرکس تکبال وجود داشت، فرمان می برد و چیزی بود که کرکس می خواست.
-فسقلی!اینجا بمون!.
تکبال گفت باشه و روی شاخه پایینی درختی که کرکس جاش داده بود نشست. کرکس پرید و به طرف رودخونه رفت. خیال نداشت به هیچ قیمتی به تکمار و افرادش اجازه بده نقشه بکشن و با شنیدن احتمال اقدام مار ها به کشیدن هر مدل نقشه ای، همیشه خودش تنها یا همراه چندتای دیگه یا با فرستادن چندتا از افراد منطقه سکویا، به اطراف مرداب، در اطراف رودخونه، در هوالی منطقه های مختلف جنگل سرو و خلاصه همه جا و همه جا، حتی در اطراف و بالای سر دژ تاریک تکمار، مثل بلای آسمونی می چرخید و زندگی رو بهشون حروم می کرد. این بار نوبت رودخونه بود. تکبال روی پایین ترین شاخه درخت به فرمان کرکس نشست و مخفی شد. حوصله تاب خوردن نداشت پس فقط نشست و همونجا موند. همون طور که کرکس گفته بود.
-آهای کبوتر یواشکی! باز هم که قایم شدی! می دونی؟ یا تو مخفی شدن بلد نیستی یا من خیلی واردم و پیدات می کنم. اصلا تو چرا همیشه می خوایی مخفی بشی؟
تکبال سر بلند کرد و به خوشپرواز که به طرفش می اومد لبخند زد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز در حال پروازش واسه تکبال پر و بال تکون داد و بلند هوار زد:
-سلام کبوتر یواشکی! چطوری؟ هنوز قایم شدنت بهتر نشده؟ مثل اینکه نشده.
تکبال فقط خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز دست بردار نبود.
-نگفتی تو چرا همیشه مخفی میشی؟ این چه مدل بیماریه؟ هی جدی تو بیماری؟
تکبال فقط لبخند می زد و هیچی نمی گفت. خوش پرواز اومد و روی شاخه رو به روی تکبال نشست.
-حرف زدن هم پرید؟ تو چه عجیبی کبوتر یواشکی! خوب حالا1چیزی بگو دیگه!
تکبال خواه ناخواه باید سکوتش رو می شکست.
-چرا این دفعه تنهایی آقای خوشپرواز؟ یادم نمیاد تنها دیده باشمت!
خوشپرواز خندید.
-ما که به هم چسبیده نیستیم. رنگین پر و بقیه همیشه که همراهم نیستن. اون ها نبودن من خودم پریدم. تشنه بودم اومدم این طرف ها ببینم اوضاع اینجا چجوریه. اگر یخزده بگم بچه ها بیان یخ بازی! ولی می بینم که انجماد در کار نیست. راستی به نظرت چجوری با وجود سرمای افتضاح امسال رودخونه یخ نمی زنه؟ ما خیلی نگران یخ زدنش بودیم ولی مثل اینکه این دلواپسیمون باطله. تو نمی دونی چجوری ممکنه؟
تکبال لبخند کوچیکی زد و به علامت نفی سر تکون داد. خوش پرواز نگاهش کرد.
-نگفتی. داستان این یواشکی بودنت چیه؟ چرا تو همیشه قایم میشی؟
تکبال خندید.
-من، خوب، نمی دونم.
خوش پرواز پر و بالش رو جمع کرد و جا به جا شد تا راحت تر بشینه.
-مگه میشه ندونی؟ یعنی تو خودت دلیل رفتار خودت رو نمی دونی؟ این چطور ممکنه؟
تکبال توی پر هاش فرو رفت.
-من، خوب من، من نمی دونم.
خوش پرواز با تعجب بهش خیره شد.
-ولی این تویی که همیشه مخفی میشی. چی فکر می کنی که این کار رو انجام میدی؟ همون فکرت میشه دلیل رفتارت. اون دلیل چیه؟
تکبال توی خودش مچاله شد. دلش می خواست محو بشه و خوش پرواز دیگه نبیندش. می خواست از اون نگاه آروم، مهربون ولی بی نهایت جستجو گر و متحیر فرار کنه ولی این شدنی نبود. خوش پرواز همون طور نگاهش می کرد و منتظر جواب بود.
-داری فکر می کنی؟ خوب باشه فکر کن و بگو. ببین! اینجا هیچ دردسری نیست که تو ازش مخفی بشی ولی من هر بار دیدمت قایم شده بودی. چی باعث میشه تو اینطوری باشی؟ تو1کمیش رو توضیح بدی باقیش رو من می فهمم چجوریه. خوب بگو.
تکبال حس می کرد پنجه هاش درد گرفتن و زمانی که به خودش اومد فهمید که داره شاخه ای که روش نشسته رو به شدت فشار میده.
-خوب من، این مدلی راحتم. یعنی سکوت، خوب قشنگه. دلم می خواد همیشه تنها باشم.
خوشپرواز با حیرت و ناباوری نگاهش می کرد.
-واقعا؟ دلت می خواد همیشه تنها باشی؟ ولی این خوب نیست. تنهایی رو میگم. تو نباید مخفی بشی. سکوت و تنهایی اگر همیشگی باشن رفیق های خوبی نیستن. تو اشتباه می کنی.
تکبال فقط لبخند زد. خوش پرواز دید که تکبال نگاهش رو می دزدید.
-راستی!تو واقعا دیگه به افرا نمیری؟ من اون ها رو دیدم. باز هم می بینمشون. همه رو به راهن و دلشون تنگ شده واسه تو. به خصوص یکیشون که حسابی کلافه بود از نمی دونم چی. شاید دلتنگی برای تو.
تکبال سر بالا نکرد.
-اون یکی که دیدی احتمالا با بازش قهر کرده کلافه شده نه از دلتنگی من. نه. من دیگه به افرا نمیرم. اون یکی رو هم بیخیالشم چون خودش دلش اینطوری خواست. گفت ازم می خواد کاری کنم که دیگه نبیندم چون دیگه نمی خواد ببیندم. من هم انجام دادم براش. حالا هم من دلم نمی خواد دیگه ببینمش. دیگه هم نمی خوام در موردش حرف بزنم.
خوش پرواز سعی کرد به چشم های تکبال نگاه کنه ولی موفق نشد. تکبال سرش پایین بود و داشت پر و بال هاش رو مرتب می کرد. اگر سر بالا می کرد خوش پرواز اشک هاش رو می دید که یواشکی می چکیدن روی پر هاش. تکبال سر بالا نکرد و خوشپرواز هیچی ندید.
-یعنی دیگه هیچ محبتی بهش نداری؟
تکبال سعی کرد نفس بکشه و نصفه نیمه موفق شد.
-نه. هیچ محبتی.
خوشپرواز صدای گرفته ای رو از زیر پر های تکبال شنید که صاحبش سعی می کرد خیلی محکم و مطمئن باشه ولی نبود. خسته بود و گرفته بود و غمگین. خوشپرواز دیگه حرفی نزد.
-راستی من اومده بودم آب بخورم. تو رو که دیدم هوس کردم بیام بهت بگم باز هم نشد از چشم من مخفی بمونی و پیدات کردم. بعدش هم اینجا نشستم آب خوردن یادم رفت. ولی تو، یواشکی نباش. این هیچ خوب نیست. وای آب! من رفتم. باز می بینمت. اگر باز قایم شده باشی باز میام پیدات می کنم. فعلا روزت به خیر.
تکبال با صدایی کمی عادی تر جوابش رو داد.
-موفق باشی آقای خوشپرواز.
خوشپرواز پرید و رفت. تکبال سرش رو کرد زیر پر هاش، تا جایی که براش امکان داشت خزید زیر شاخه ها و چشم های خیسش رو بست.
نفهمید چقدر گذشت که حس کرد چیزی داره اتفاق می افته. صدایی، حرکتی و فریادی.
-تکبال!مواظب باش!
در کسری از ثانیه چشم باز کرد و دید و فهمید.
اون صدا مال خورد شدن شاخه نشیمنگاه خودش بود. درک کرد که از زمان حضور خوشپرواز شاخه رو به شدت فشار می داده و الان که شاخه تکه تکه شده بود، هنوز هم پنجه هاش به تکه های چوب باقی مونده فشار می آوردن. اون فریاد هم هشدار شهپر بود که با آخرین سرعت به طرفش پرواز می کرد تا بگیردش پیش از اون که آخرین بستگی های نازک شاخه از تنه درخت جدا بشه و تکبال بی پرواز بی افته.
-چرا ماتت برده؟ بپر!
تکبال به جای حرکت فقط چیزی که از شاخه باقی بود رو چسبید و با نگاهی ترسیده ولی تهی به شهپر خیره شد.
-بهت میگم بپر برو روی شاخه بغلی!
تکبال زمزمه کرد:
-کرکس گفت بمون.
شهپر درست1ثانیه بعد از جدا شدن شاخه و تعلیق تکبال بین زمین و هوا بهش رسید و در حال سقوط گرفتش.
-وای تکبال زده به سرت؟! چیزی که نشدی، شدی؟ جاییت که زخمی نشد! حالت خوبه؟
تکبال فقط نگاهش کرد و هیچی نگفت. شهپر با خشمی که تکبال تا به حال در مواقع عادی ازش ندیده بود به شدت تکونش داد و هوار زد:
-تکبال!اون بهت گفت روی شاخه بمونی و تو موندی؟ شاخه خورد شد داشتی پرت می شدی ولی موندی چون کرکس گفته بود همونجا بمونی؟ الان هم حرف نمی زنی چون اون بهت گفت به من جواب ندی؟ تو واقعا نمی خوایی بیشتر از1مجسمه احمق باشی؟ لعنتی1چیزی بگو!
تکبال نه حرفی زد نه حرکتی کرد. شهپر روی شاخه کلفت و امن بغلی تقریبا کوبیدش زمین.
-عروسک مضحک! حرف بزن!
سکوت.
-بهت میگم1چیزی بگو! داشتی پرت می شدی! اگر نگرفته بودمت الان ولو بودی روی خاک معلوم نبود چی سرت می اومد. بهت میگم بپر روی شاخه بغلی میگی کرکس گفت بمون. تو واقعا چی تصور می کنی؟ بهت میگم1حرفی بزن!
تکبال هیچی نگفت. شهپر از جا در رفت. صداش بالا نرفت ولی خشمی شدید که تکبال نمی تونست بفهمه جنسش چیه به طرز خطرناکی توی صداش موج می زد.
-اون لحظه عزیزی که کرکس داشت زیر فشار مار هایی که گرفته بودنش نفس کشیدن یادش می رفت به فرمانش در برابر من سکوت نکردی. خیلی هم صدات بلند بود. خاطرت هست؟
شهپر فرصت نکرد جملهش رو کامل تموم کنه. هم زمان با فرمان خشک و تهدید آمیزی که با صدایی خشن و ناآشنا ابلاغ شد،
-دیگه در مورد اون اتفاق حرف نمی زنی. فهمیدی؟
چیزی مثل1مشت غبار تیره که بعد مشخص شد1دسته خیلی بزرگ برگ های خشک لهیده هست به شدت اومد که داقونش کنه و اگر شهپر نجنبیده بود پرتش می کرد پایین. شهپر بلافاصله از جا پرید، ضربه رو با مهارتی باور نکردنی گرفت و دسته برگ ها پیش از پخش شدن منحرف شد و به ضرب تمام به شاخه کنار دستیش پاشید. شهپر خواست کاری در جواب این حمله کنه ولی با دیدن حیرت شدید تکبال و نگاه متعجبش که از وحشتی غیر قابل توصیف لبریز بود در جا خشکید.
-تکبال!چی شده! نکنه انتظار داشتی بمونم تماشا کنم تا داقونم کنی!
تکبال وحشتزده تماشاش می کرد.
-تو، تو، چه جوری؟ نکنه تو هم، تو هم، تو چه جوری تونستی؟!
شهپر لحظه ای متحیر نگاهش کرد. تکبال داشت ذهره ترک می شد. چند لحظه مات به هم خیره شدن و بعد،
-نه!تکبال! خواهش می کنم. می افتی داقون میشی!
تکبال جیغی کشید و پرید عقب تا دست شهپر بهش نرسه. شهپر مثل تیر خیز برداشت که بگیردش. تکبال با چیزی شبیه وحشت یا نفرت کشید عقب و هوار زد:
-نه! نمی خوام.
شهپر به نگاه خیرهش نظر انداخت و تازه فهمید.
-تکبال!باشه باشه برات توضیح میدم. تو اشتباه می کنی! فقط مواظب باش نیفتی.
شهپر در آخرین لحظه موفق شد به شونه های تکبال متشنج چنگ بزنه و از پرت شدن نجاتش بده.
-تکبال!به خاطر خدا گوش کن! من شبیه تو و خورشید نیستم. من فقط، من فقط می دونم. یعنی خیلی چیز ها در مورد شما ها می دونم. من فقط بلدم چطور تا کنم. مثل الان که ضربهت رو گرفتم. من فقط بلدم. فقط مطلعم. بیشتر از بقیه. مطمئن باش دارم بهت راست میگم.
شهپر نفهمید تکبال چقدرش رو درک کرد.
-آهای فسقلی! داری چیکار می کنی؟ اینجا که جای این کار ها نیست! اون موجودی که باهاش درگیر شدی1جونور نکبته ولی متأسفانه اسمش جزو خودی هاست. سخته ولی باید بپذیری و دست از سرش برداری.
کرکس این رو گفت و زد زیر خنده. لحظه ای بعد، تکبال توی بغل کرکس آروم گرفته و شهپر با چنان خشمی درگیر بود که خودش هم از خودش انتظار نداشت.
-بیا شهپر! همراهم بیا از اینجا بریم. باید دسته جمعی برگردیم به منطقه سکویا. ما اول می پریم.
خورشید منتظر جواب شهپر نشد. شونه هاش رو چسبید و کشیدش بالا. شهپر آشکارا به خودش می پیچید. مثل شکاری هایی که زخمی میشن. خورشید همراهش پرواز می کرد و حرفی نمی زد. کرکس و بقیه هم در آرایشی مثل همیشه منظم، به طرف منطقه سکویا پرواز می کردن. تکبال مثل1بسته علف، توی بغل کرکس آروم گرفته، چشم هاش رو بسته بود و از ترس ارتفاع به خودش می لرزید. کرکس به ملاحظهش احتیاط می کرد، مواظب ارتفاع گرفتنش بود، باهاش حرف می زد و سعی می کرد تکبال چیزی نبینه. شهپر همراه خورشید پرواز می کرد و همه می دیدن که خورشید مواظبشه. این اولین باری بود که شهپر اینطوری دیده می شد!.
افرا.
صبح زود به تیرگی شبی که گذشته بود، روی جهان نشسته و لونه روی افرا هم مثل باقی جهان تاریک بود. سرما انگار تمام فضا رو به1تکه یخ تبدیل کرده و داشت خون داخل رگ های فاخته رو منجمد می کرد. صدای تق تق دریچه از جا پروندش.
-سلام عشقم! این چه قیافه ایه! چی شده فاخته!؟
فاخته با نگاهی خسته به باز خیره شد.
-باز!سلام. چیزی نشده. به نظرم سرما خوردم.
باز این بار با حیرتی واقعی نگاهش کرد.
-سرما خوردی؟ اینقدر شدیده که از بردن اسمش هم چشم هات خیس میشن؟ این چطور سرما خوردگیه؟ چته فاخته؟ چرا گریه می کنی؟
فاخته با حرص اشک هاش رو پاک کرد ولی نتونست جلوی ادامهش رو بگیره.
-من سردمه باز! من دارم از این سرما دیوونه میشم. این عوضی ها انگار خیالشون نیست و نمی دونم چطور تحمل می کنن ولی من سردمه. تو بعد3روز که معلوم نیست کدوم جهنمی بودی میایی میگی چی شده. من سردمه. لعنت به همهتون! از تو مسخره الکی خوش گرفته تا اون تکبال پست آشغال! من سردمه و شما ها نمی فهمین. این از تو که همهش چرند به خورد مخم میدی و تا حرفش میشه میگی بیا بیرون تا همه درد هات رو درست درمون کنم این از بقیه افرایی ها که مثل چوب بی حس و حالتن و اصلا انگار سرما گرما هالیشون نیست از بس نفهمن، اون هم از اون پردار درختی بی معرفت لعنتی عوضی لجن که تا هوای خریت هاش رو داشتم عزیزش بودم و وقتی دیگه به درد نمی خوردم چون دیگه به دلش نرفتم ولم کرد. بیخیالم شد و رفت جهنم. کاش بره بمیره و دیگه اصلا وجود نداشته باشه! من سردمه دارم میمیرم از این سرما و شما ها همهتون1مشت آشغال نفهمید و هرچی میگم سردمه هیچی نمی فهمید!.
فاخته با حرص این ها رو گفت و با حرص زد به گریه. باز نگاهش کرد. از فحش هایی که خورده بود عصبانی بود ولی پیش از اینکه جوابی بده یا کاری کنه که دلش خنک بشه متوقف شد. لبخندش رو خورد و با نگاهی متأثر به فاخته در حال گریه کردن خیره شد.
-فاخته!عزیز دلم! آخه تو بگو من چی بهت بگم؟ خوب چه ایرادی داره اگر من بهت بگم بیا این طرف دریچه پیش من تا از این سرما نجاتت بدم؟ این نشونه اینه که من دوستت دارم. اون پردار رو هم بله درست فهمیدی. من خیلی متأسفم ولی درسته. وقتی دیگه به کارش نیومدی ول کردت رفت. زمستون و محبت و همهش بهانه بود که تو باور کنی و تو از بس پاک و ساده بودی باورت شد. وگرنه زمستون هنوز تموم نشده. تو سردته و زمستون همچنان سنگینه. و اون جناب دل که به ادعای خودش اینهمه براش می ارزیدی الان کجاست؟ بذار من بهت بگم. رفته جای دیگه داره یکی دیگه مثل تو رو به کار می گیره تا بهش بیشتر خوش بگذره. ولی احتمالا موفق نمیشه. آخه هیچ کس اندازه تو مهربون و معصوم نیست که با این مسخره بازی هاش باورش کنه و مثل تو باهاش راه بیاد. اشتباه کرد از دستت داد. البته بد نشد برای تو. تا کی می خواستی تحملش کنی؟ درست میگی بره گم شه! تو هم دیگه گریه نکن. تجربه کردی که از حالا به دل هر موجود بی خود و بی محتوایی راه نیایی. حالا دیگه می دونی دنیا به اون سفیدی که تصور می کردی نیست. سعی کن کمتر از فکر بلایی که اون پردار بی پرواز سرت آورده اذیت بشی. به خاطر خودت میگم. اون که عشقش رو کرد و رفت، من نمی خوام تو اذیت بشی. فاخته! بسه دیگه گریه نکن.
فاخته کلافه و سرمازده به دریچه تکیه زد، با نگاهی خیس و خسته به باز نظر انداخت و نگاهش سخت و سرد شد.
-مدلش بخوره توی اون سرش. ولی اون هنوز نتونسته ازم بگذره. هنوز می خوادم.
باز خشمش رو به زحمت خورد. فاخته ندید.
-می خوادت؟ فاخته! تو هنوز محبت لعنتیش رو باور داری؟ فاخته اون بهت دروغ گفته. در مورد همه چیز. حتی در مورد مهرش. اون نمی خوادت. اون لازمت داره اگر هم بخوادت. خواستنش از جنس محبت نیست. از جنس نیازه. آخه کدوم موجود عاقلی با این راه میاد؟ جز تو هیچ کس. اون اگر هم بخوادت به خاطر خودشه نه برای تو. خواستن حقیقی اینجاست. ببین؟ اینهمه توحین بهم کردی تکون نخوردم. چیزی هم بهم ندادی. حتی1بار تا الان حاضر نشدی باهام بپری. ولی من هنوز هستم. خیال هم ندارم برم. محبت حقیقی اینه. نه اون چرتی که اون موجود کرده توی سرت. من دوستت دارم فاخته. خیلی هم دوستت دارم. بهار که بشه حسابی با هم می پریم. خوش می گذره. شک نکن. اون قورباغه درختی پردار رو هم فراموش کن. پیش اومد دیگه. از حالا دیگه نذار پیش بیاد. خواستنش رو هم باور نکن. همهش چرنده.
فاخته خسته و گرفته به دریچه تکیه داد و چشم هاش رو بست. دلش می خواست این سرمای لعنتی تموم بشه. دلش می خواست گرم بشه، آروم بگیره و بخوابه. دور از دسترس سرمای مزاحم و سنگین، دور از انتظار تلخ بهاری که کسی نمی دونست چرا اون سال اینهمه دیر کرده بود، دور از سیاهی آزار دهنده تصوراتی که باز توی سرش و توی باورش جا داده بود و اذیتش می کرد، در پناهی امن و مطمئن، تا هر زمان که دلش می خواد بخوابه! چه رویای دلنشینی!
درست در لحظه آخر با احساس به هم خوردن هوا در نزدیک چهرهش به سرعت چشم باز کرد و از دسترس باز عقب کشید. باز دستپاچه نگاهش کرد.
-اوه فاخته من معذرت می خوام ببخشید. من فقط خواستم نوازشت کنم. باور کن که من…
فاخته خسته و بریده دریچه رو بست تا دیگه نبینه و نشنوه. باز رو دوست داشت ولی در اون لحظه از شنیدن و دیدن هر چیزی خسته بود. اونقدر خسته بود که دلش می خواست دستش می رسید تا زمستون رو، سرما رو و آسمون گرفته و ابری رو و تکبال رو1000تکه کنه.
زیرزمین، دژ تکمار.
تاریکی بود و1کابوس فراگیر و ترسناک سرشار از سیاهی و صدای هیس هیس های وحشتناک. تکمار دیوانه وار هیس می کشید و به خودش می پیچید. دم کلفت و قدرتمندش رو که به دیوار کوبید زمین لرزید.
-بی خاصیت های آشغال! از پس1مشت پروازی شب بین روز کور بر نمیایید! دیگه تحملتون نمی کنم!اون کرکس نکبت، اون غول بی خاصیت تن لش، همراه اون ماده عقاب لعنتی، با1مشت خفاش کور، همهتون رو حسابی گذاشتن سر کار. شما ها به هیچ دردی نمی خورید آشغال های بی مصرف! شما ها رو هیزم آتیشم می کنم بی خاصیت های مزاحم! مطمئن باشید که این کار رو می کنم اگر تا1هفته دیگه، اون کبوتر بی پرواز عوضی رو اینجا برام نیاریدش! من اون کبوتر رو می خوام. زنده. من جنازه اون خورشید لعنتی، و زنده اون کبوتر بی پرواز رو می خوامش. اون کرکس عوضی تن لش هم بدم نمیاد اینجا باشه. می خوام زمانی که کبوتر لعنتیش مال من میشه پرپر زدن هاش رو ببینم. باید بفهمه در افتادن با تکمار یعنی چی. همه باید بفهمن که در افتادن با تکمار یعنی چی. این جونور خیال کرده سر من کلاه گذاشته و در رفته و تمام؟ چنان درسی بهش میدم که دیگه هیچ وقت کسی هوس حقه زدن به تکمار رو در هیچ کجای تخیلش راه نده. حالا دیگه با خودتون. هر غلطی می خوایید بکنید و از هر راهی که می تونید اون کبوتر رو بگیریدش. می خوام به همین زودی اینجا پایین تخت من حاضر باشه.
مارها توی خودشون چمبره زدن و در جواب هیس بلند و خشمگین تکمار که دیوار ها رو به لرزه انداخت سر بالا کردن و فضا از هیس های مرگبار پر شد.
-تکمار!اجازه ملاقات بده! ماده شاهین ها می خوان باهات حرف بزنن.
نگاه سنگین و مرگبار تکمار بالا اومد. چشم هاش می درخشید. درخششی به رنگ وحشت مرگ.
-چی می خوان؟
مار بزرگ آشکارا از نگاه تکمار پرهیز کرد و عقب کشید.
-نمی دونم. به من چیزی نگفتن.
هیس کشیده تکمار فضا رو لرزوند.
-بگو بیان.
سنگینی فضا چنان بود که حتی مارها هم مشکل داشتن تحملش می کردن.
دری از جنس1تخته سنگ خیلی بزرگ، با سر و صدا کنار رفت و1دسته شاهین وارد شدن. آروم فرود اومدن، در چند قدمی تخت استخونی تکمار متوقف شدن، روی نوک پا ایستادن، آهسته و هم زمان سرشون رو پایین آوردن و مثل گنجشک هایی که دونه می چینن، پشت خم کردن و تا نزدیک زمین پایین رفتن. تکمار هیسی از سر خشم کشید که به وضوح تن شاهین ها رو لرزوند. تکمار به شدت عصبانی بود. از ناکامی در به دست آوردن تکبال، از نامرادی در نابود کردن کرکس و خورشید، از مشکلی که بعد از خورشید برای فهمیدن حرف های شاهین ها و فهموندن فرمان های خودش به اون ها داشت.
-چی می خوایید؟
شاهین ها نفهمیدن تکمار چی پرسید. ولی از مدل خشم نگاهش، از حالت انتظارش و از فرمانی که به صورت اشاره ای کوتاه و خشمگین صادر کرد، فهمیدن که باید حرف بزنن.
-تکمار!ما می دونیم تو چی می خوایی. ما می تونیم حلش کنیم. ما می تونیم کاری کنیم که اون کبوتر رو به دست بیاری و اون موجودات مزاحم از سر راهت برداشته بشن.
تکمار مسخ از خشمی از جنس خشم اژدها تماشا می کرد و منتظر بود که بفهمه اون ماده شاهین با پر های بلند و مرتب چی داره میگه. 1مار بزرگ در حالی که به شدت متمرکز شده بود بلکه بیشتر بفهمه، هیکل سنگینش رو جلو کشید و در حالی که به چشم های ترسناک تکمار نگاه نمی کرد، به فرمان تکمار مشغول ترجمه نصفه نیمه شد. تکمار شنید و هیس خشمگین و بلندی کشید که تا عمق وجود تمام اطراف و اطرافیانش رو لرزوند.
-زودتر بگید. چطوری و کی؟
ماده شاهین پر و بالش رو جمع کرد و نگاهش رو از برق ترسناک چشم های تکمار دزدید.
-انسجام اون ها به وجود کرکسه. اگر کرکس نباشه اون ها می پاشن. اون کبوتره بدون کرکس موجودیت مستقل نداره. ما می تونیم حصار های دفاعیش رو از بین ببریم تا تو بتونی به دستش بیاری. ولی1شرط داریم. ما1چیزی در عوض کاری که انجام میدیم می خواییم.
تکمار بعد از فهم ترجمه هایی که با اشاره انجام می شد، لحظه ای چشم هاش از خشم برق زد ولی خیلی زود این برق تاریک شد و نگاه مهیب و سنگین تکمار، تیره و مشکوک به مقابل و روی شاهین ماده پاشید و کم مونده بود از وحشت داخل زمین محوش کنه.
-خوب. چی می خوایید؟ بگید ببینم اون چیه که جرأت می کنید هنوز کاری نکرده از من بخواییدش؟
ماده شاهین دیگه آشکارا می لرزید. تکمار و شاهین هر2با اشاره حرف می زدن و اون مار بزرگ وسطشون بود و اشاره ها رو ترجمه می کرد و با این حال، فهمیدن ها از2طرف خیلی سخت و با تأخیر پیش می رفت.
-اون ماده کبوتر برای همیشه مال تو. در عوضش کرکس رو به ما بده. می خواییم به ما بسپاریش. دسته کم برای1شب.
تکمار به محض فهمیدن مقصود شاهین ها لحظه ای مکث کرد، با اون چشم های وحشتناک و درخشانش بهشون خیره شد و در میان سکوت ترسناک فضای تاریک زد زیر خنده. چنان قهقهه می زد که تمام هیکل مهیب و سنگینش به شدت می لرزید.
-باشه. مال شما. مال شما. اون غول بی خاصیت تن لش مال شما. اون کبوتر رو برام بیارید و برید با جفت کرکسش هرچی دلتون می خواد بکنید. اونقدر به خودتون حال بدید که نفسش رو برای همیشه بگیرید. می خوام فردای اون شب، کرکس از خستگی در آستانه مردن باشه. حالا برید! برید و اون جونور بی قواره رو بردارید واسه خودتون و کبوتر من رو برام بیارید! هرچه زودتر! زود!.
تکمار این ها رو گفت بدون اینکه باکش باشه شاهین ها می فهمن یا نه. تکمار از ته دل می خندید و هیس می کشید و مار های دیگه هم که از قهقهه های مهیب تکمار هم ترسیده و هم جرأت پیدا کرده بودن، به پیروی از تکمار هیس می کشیدن و تمام فضای تاریک، از طنین ضرب آهنگ مرگی که با هیس هیس ها و انعکاس حرکت مار ها نواخته می شد می لرزید.
دیدگاه های پیشین: (10)
یکی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 10:10
آماده داشتی یا جلدی نوشتی ک بحث ببره? من شلش نمیکنم. هی باور کن این ریختی بد پرس میشی. تو خوشت نمیاد ولی من ول کن نیستم. ی بار دیگه هم بود ک گفتمت دیگه خاطره هاتو از گورش نکش بیرون ول کن برو گوش نکردی. چسبیدی به هیچ ک چی. من نمیدونم دوروبرت کسی نمیبینه یا میبینن و حالش نیست. تماشاچیا تماشاچین پریسا. هرچی باشه تماشا میکنن. خودتو دریاب. نبین چی میگن. ببین چی میکنن. فقط تو میتونی خودتو جمع کنی پس جمع کن. ب خیال اون عزیز شدنم ک نقلش رفت نباش. ببخشیدا ولی نمیشی. اینطور ک من فهمیدم نبودی ک بشی. پس کوتاه بیا بذار ختم شه قبل این ک خودت ختم شی. گرفتی چی میگم? قشنگ میدونم قشنگ گرفتی. پس ول کن خودتو اینقد سیخونک ب اعصابت نکن. بقیه داستانتم بنویس. هی زود باش تمام اینا واسه من داستان نمیشه. بنویس منتظرم بنویس بعدش چی شد. واسه کرکس چه نقشه ای میخوان بزنن. جیز داده شدم از بس میخوام بدونم. ببین منتظرم نذار زود بنویس. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی.
آخرش من نتونستم کاری کنم که سلام اولش یادت بمونه. جیز داده شدی؟ آخجان دلم خنک شد!
راست میگی. تماشاچی ها تماشاچی هستن. این حقیقت تلخیه ولی مثل اینکه باید باورش کنم. مثل خیلی حقایق دیگه که باورش کردم. من دیگه عادت کردم به باور واقعیت های تلخ یکی. دردم میاد ولی یکه نمی خورم. این روز ها انتظار هر چیزی رو دارم. فقط خدا کنه دیگه چیزی برای آگاه تر شدنم نباشه و دیگه تموم شده باشه که دیگه حسابی خسته ام. تماشاچی ها هم، ازشون ممنونم. گاهی این طرف گاهی اون طرف ولی انصافا زمان های این طرفیشون حسابی مثبت بودن. همیشه براشون دعا می کنم. با اینهمه درست که گفتی، یکی! گاهی گذروندن و رد کردن بعضی لحظه ها خیلی سخت میشه. سعی کن همیشه این احتمال رو بدی و هوارت رو نگه داری.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 12:28
سلام پریسا جان
ممنونم مثل همیشه عالی بود
جای حساسی تمام شد و این نشان گر قلم زیباته که با این کار خواننده داستانتو تشنه و مشتاق قسمت بعدی میکنی
عالی بود عزیز
خسته نباشی
سلامت و دل شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. تو در هر شرایطی به من لطف داری. ممنونم از لطفت و از حضورت.
شاد باشی و شادکام دوست عزیز من.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 14:06
سلام. این قسمت هم خوب بود.
مثل این که ماجرا هایی در راهه.
من درست منظور آقای یکی رو متوجه نشدم ولی اعتراف می کنم که باهاشون موافقم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
از دست این ماجرا ها که تمومی ندارن! جدی زمانی که این داستان تموم بشه من اول1نفس راحت می کشم بعدش هم میرم دچار احساس پوچی میشم و افسردگی می گیرم.
شوخی کردم بذار تموم بشه باقیش حله.
که با یکی موافقید! الان میرم هرچی جنگلیه می فرستم به پرشین بلاگ تا حسابی اونجا رو شلوغ کنن!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 18:32
درست بهمین خاطر من هوار کشیدم پریسای آنسویشب. این سربالاییا باید پشتسر بمونن. اگه بمونی موندی. من تا الان خیلی اینترنتگردی کردم بازم میکنم ولی اینجا و داستاناش عجیب گیر دادن ب مخم. پریسا دیگه بسه. تو 2 سال پیش عزاداریاتو کردی. همینجا بود توی کامنتای همینجا بود ک گفتمت دیگه بلند شو این قبرو جا بذار برو. با چند خط مرحمت دوباره از سر عزا نگیر. خیال کن خواب دیدی خیال کن شبح بود و تموم شد. من ی تماشاچی بیطرفم چون اونجا نبودم. من فقط ی ولگرد اینترنتیم. پس بهم نمیخوره اینطرف و اونطرف باشم. پاشو برگرد عقب پاک کن دوباره بیا ادامه بده. اگه یادگاری نگهمیداری تو بخش زباله وبم میشه یادگاریارو نگهداشت. دفن کن مثل اصلش. یادته فوتیرو اعلام کردی و چه روزایی بودن. این ریختی ختمش کن و بیا بقیشو برو. هیچکی هم نباشه من یکی هستم تشویقت میکنم. من یکیم مگه یادت نیست? بذار بگن ترسید و زورش بود و هرچی. پاک کن اون لکای اعصابو. بخودتم گیر نده. اوکی بده بپایانش و بیخیال شو. میدونم بیخیالی طی کردن خیلی درد داره مث دراوردن ی تیر از تو ی زخم. ولی بکش بیرون تیرو بعدشم دیگه پشتسرو نگاه نکن. دفعه بعدم اگه باز از این چیزا داشتی من جات باشم هیچی نمیگم انگاری ندیدم. همین دفعه هم باید همین کارو میکردی. نکردی بیخیال. دفعه های دیگه هم هست. شاید دیر ولی هست. تا هرجای عمرت اگه دیدی بگو ندیدم و رد شو. هی برو بقیشو بنویس این ریختی سرمو گرم کرده بلالایی خوندن خودش رفته نخودسیا بچینه. زود باش باقیشو بنویس وگرنه میام مختو هک میکنم باقیشو میکشم بیرون. هی بنویسیا, زود باشیا, دوباره میام اینجا میل میچرخونم نفسکش میطلبما, بجنب منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
یکی! درست میگی ولی…ممنونم که هستی.
ممنونم که هستی!.
یکی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 23:19
دیگه ولی نداره. بیخیال ولی. بطرفدار بیطرفت گوش کن برو حلش کن. اگه نیت بینش و قضاوت و منظور درستی بودم تا الان همه دیدیم و خوندیم و بقیه هم دیدن و خوندن و هرکی تو باغ نبود الان دیگه داره میوه میخوره. دیگه بسه. برو حلش کن. تو هر ریختی تا کنی بدی. پس خودتو بیشتر اذیت نکن. بذار بد باشی بیخیال باش. اینو دیگه نمیشه عوض کنی ولی خودتو میتونی دریابی. من میرم ببینم گوشم کردی یا نه. گوشم میدی میدونم. آخه من یکیم. بمن گوش دادن حال میده. تست کن ببین. امشبو شاید اینجا نیای نخونی ولی فردا میرم ببینم چه کردی. هی اینارو ول کن بقیشو بنویس. از بس میخوام بدونم دارم با کله شیرجه میپرم توی وبت. بنویسیا, بجنبیا, ببین منو نکاری بدم میادا, هی یادت نره فردا کشکی منو این همه راه نفرستی عقب. راستوریستش کن بذار راستوریست شم. زودتر بقیشو بنویس. بنویس زود بنویس زود زود زود زود زود زود زود بنویس. منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
ممنونم یکی. ممنونم!
یکی
جمعه 8 اسفند 1393 ساعت 11:37
مر30 با ی کامیون 0. سخت بود میدونم ولی یادت میره خوب میشی. بازم مر30. راستکی خوشحال شدم. هی حالا برو بقیشو بنویس منتظرم بد. زود باشیا, ببین منتظرما, ببین دیر نکن حالم خیت میشه بدم میادا, فعلا بای.

پاسخ:
از دست تو یکی! نمی دونم شاید کارم درست بوده شاید هم نبوده. من واقعا نمی دونم یکی. فقط می دونم که عجیب از تمام این بازی ها خسته شدم. دلم می خواد دیگه تموم بشن. دلم می خواد بیشتر از این چیزی نباشه که ازش آگاه بشم. دلم می خواد به حرفت گوش کنم، بلند شم بذارم پشت سر و بگذرم هرچند اندازه مردن برام دردناکه. کاش بتونم! کاش بشه. کاش دیگه چیزی سر راهم نیاد که مجبور بشم1قبر تازه بکنم و دفنش کنم و بگذرم. وحشتناک خاکی و خسته ام یکی. به نظرم برای من تا همینجا دیگه بس باشه. واسه تمام عمرم و اگر به درازا می کشید و می شد به اندازه عمر1نسل عبرت گرفتم. عبرت هایی که اندازه تمام زندگیم سنگین هستن. ولی به تحمل سنگینیش می ارزه بردنشون.
ممنونم یکی. از تو و از همه اون هایی که ترجیح میدم اسم نبرم اینجا.
باشه بابا می نویسم مهلت بده!
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 9 اسفند 1393 ساعت 22:10
سلام پریسا جان
امیدوارم عالی باشی
وب بیسون سیستمم داقون شده بود همین الان درستش کردم
آمدم پیشت ببینم تکبال رو آبدیت نکردی دیدم نه
منتظر قسمت بعدی هستم اما مجبورت نمیکنم که زود بزاری. بزارش اگر موقعیتت خوبه زود بزار و اما اگر نمیتونی هر طور که راحتی قبلا هم گفتم سلامتی و آرامشت مهم تره
ممنونم که هستی و مینویسی
ممنونم عزیز که مارو دعوت قلم زیبایت میکنی
بابت همه چی ممنونم پریسا
بهترین هارو برات آرزو مندم
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
این افزونه هم فهمیده چقدر لازمش داریم هر از چندی سر ما ها ناز می کنه!
تکبال هم راستش نوشتم خواستم بذارم ولی گفتم صبر کنم ادامهش رو پشتش بنویسم بلکه طولانی تر بشه و درضمن قسمت هاش کمتر بشن داره به100می رسه و اطرافیانم می خندن بهم که چرا اینهمه طول کشید و تا قسمت چند می خواد بره و کوتاهش کن و از این چیز ها.
ممنونم آریا. من هم هستم. شکر خدا هنوز هستم. بد هم نیستم. راستی موضوع قهوه خونه عمو رو دیدی؟ این بحث زیادی جدیه و مهم اما آخه چجوری میشه با نوشتار اینترنتی در موردش توضیح داد و چیز یاد گرفت؟ یعنی این هفته شیطونی نداریم؟ چه بد!
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت 12:14
ممنونم عزیز
میگم جریان قهوه خونه عمو چیه ندیدمش
خبر ندارم

خانه


پاسخ:
لطف داری آریا جان. جریان قهوه خونه هم اینه که قهوه خونه این هفته اگر مشکلی پیش نیاد قراره با عمو حسین باشه و موضوعش هم مدل کار هایی مثل غذا خوردن افراد نابینا هستش. مثلا اینکه توضیح بدیم مرغ رو چجوری می خوریم یا کباب رو. این چیزی بود که من فهمیدم. راستش از اون موقع دارم فکر می کنم چجوری باید این رو توضیحش بدم. پیش از این هم صحبت در این موارد به ظاهر کوچیک ولی در واقع مهم بوده ولی چجوری میشه از طریق نوشتار این ها رو یاد گرفت! شاید هم بشه و من نمی تونم تصورش کنم. به هر حال به نظرم قهوه خونه جالب و خوندنی میشه. کاش عمو برقرارش کنه! من هستم البته فقط قسمت خوردنش رو.
شوخی کردم. باید جالب باشه. تا به حال در جایی مثل قهوه خونه بحثش نشده. باید حتما بخونمش.
شادکام باشی!
یکی
یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت 13:14
اطرافیای تو میتونن بر فراز آشیانه فاخته پرواز کنن و آواز بشنون. هرچی قسمت میخوای بنویس من میخونم. فقط بنویس بنویس زودزود بنویس فقط برا منم شده بنویس میخوام بخونم. هی زود باش. بذار همینقدی ک نوشتیرو بذار بعد باز بنویس. هی بجنبیا, ببین من خیلی منتظرما, زود باش زود. فعلا بای.

پاسخ:
اینهمه خشم یکی؟ آخه واسه چی؟ به بقیه سخت نگیر یکی. اون ها شاهد های بی تقصیر هستن. اگر دلشون آواز شنیدن هم بخواد از نظر من گناه نکردن. شما هم آروم باش یکی. آروم! به محض اینکه آماده شد می ذارمش که دیگه منتظر نباشی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت 23:55
وایی چه سخت گرفته عمو
قهوه خونش خوندنی میشه
منتظرم برسه
ممنونم عزیز
شاد کام باشی

خانه


پاسخ:
موافقم باید جالب باشه. ولی به نظرم نشه اونجا شیطونی کرد! چه حیف! من که جز شلوغ کاری هیچی توی قهوه خونه ها بلد نیستم. باید صبر کرد و دید.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال77

عصر دلگیری بود. هنوز اتفاقی نیفتاده بود ولی سکویایی ها حس بدی داشتن. عصری سنگین، سرد و گرفته. تکبال حسابی منتظر1اتفاق بود و اون اتفاق بلاخره افتاد. صدایی که شاید خیلی بلند نبود ولی کرکس رو و بقیه رو از جا پروند. کی می دونست؟ شاید اون ها هم در خلوت خودشون، بی اون که به کسی بگن منتظر1اتفاق بودن.
با صدایی شبیه برخورد1جسم نه چندان بزرگ ولی زنده به تنه سکویا، کرکس مثل فشنگ از جا در رفت و از لونه زد بیرون. کلاغی که فاصله ای تا زمین نداشت رو به سرعت گرفت و مانع سقوطش شد. تکبال از همون فاصله دور از بالای سکویا هم به سادگی تونست تشخیص بده که واسه کلاغ دیگه چندان تفاوتی نداره. کلاغ نفس های آخرش رو می کشید. تکبال روی شونه های مشکی که به موقع بهش رسید، خودش رو به کرکس و به کلاغی که توی بغلش نفس می زد رسوند. نگاه نگرانش برقی زد و تقریبا داد زد:
-عمو کلاغ!
خاطرات دفعه اولی که با اون کلاغ و رفیقش به لونه کرکس منتقل شد مثل فیلم از نظرش گذشتن. از اون زمان به بعد، اون2تا کلاغ هر زمان و در هر حالتی که بودن، با دیدن تکبال بهش می خندیدن و سر به سرش می ذاشتن. تکبال جفت کرکس شد، بزرگ و بالغ شد و دیگه جوجه نبود ولی اون2تا کلاغ هنوز براش عمو کلاغ ها بودن و اون2تا عمو هم با شادی کودکانه ای این عمو بودنشون رو پذیرفته و بهش افتخار هم می کردن. توجهی نداشتن که تکبال دیگه1جوجه بی جفت و نابالغ و بی تجربه نیست. هنوز مثل همون روز باهاش شوخی می کردن و سر به سرش می ذاشتن. حتی توی خستگی های نفس گیر. حتی توی جنگ. حتی در این لحظه دردناک.
-سلام فسقلی. خوبی عموجان؟ هنوز تو نمی پری عمو؟
تکبال از وحشت می لرزید.
-چی شده عموجون؟ پس کو اون یکی عمو کلاغه؟
نگاه درد کشیده کلاغ تیره شد و سایه لبخند و نشاطی که معمولا زمان حرف زدن با جوجه های کوچیک توی چهره بزرگ تر ها نقش می شد، همون سایه ای که همیشه زمان صحبت و شوخی با تکبال توی نگاه اون2تا کلاغ موج می زد، از چهرهش رفت. دردی تاریک توی چشم هاش نشست.
-اون عمو کلاغ رفت عموجان. رفت تا واسهت ستاره پیدا کنه عمو. من هم فقط اومدم به کرکس1چیزی بگم و بعدش میرم که ازش جا نمونم عموجان.
نفس تکبال گرفت. کرکس صبورانه پر های خون آلود کلاغ رو نوازش کرد.
-چی شده؟ شما2تا اطراف رودخونه بودید. اونجا چه اتفاقی افتاد؟
کلاغ به زحمت و بریده نفس بلندی کشید و به زور از لای نفس های صداداری که از میون استخون های شکسته سینهش بیرون می اومد خس خس کرد:
-کرکس! به رودخونه حمله شد. ما آب می خوردیم که حمله کردن. منتظر بودن. ما چرخیدیم و نشستیم که آب بخوریم. کرکس! اون ها رودخونه رو گرفتن. اونجا دیگه امن نیست. برای هیچ جنبنده ای امن نیست. تکمار دیگه خیالش نیست مخفی بمونه یا نمونه. افرادش اطراف رودخونه مخفی شدن و تشنه ها رو شکار می کنن. منتظرن. منتظر فسقلی، خورشید، تو. من باید می اومدم بهت می گفتم. ببخش کرکس! دیگه از اینجا بیشتر نمی تونم بیام. باقیش با خودت. موفق باشی.
کرکس با مهر و احتیاطی که ازش بعید بود کلاغ رو به سینه فشرد. تکبال از پشت پرده اشک نگاهش کرد. -عمو کلاغ! عمو! عموجون!
کلاغ از پشت پرده خون پلک هاش دیدش.
-گریه نکن عمو! گریه نکن عزیز عمو کلاغ ها! عموها میرن آسمون. فقط اون قدر سیاهن که چشم های قشنگ تو پیداشون نمی کنه. ولی عموها پیدات می کنن. تو1چیزی هستی واسه خودت. گل بکار عموجان. من و اون یکی عمو کلاغت واسهت کف می زنیم از اون بالا چه کفی! تکمار خوابش رو ببینه که تو به فرمونش بشی. وقتی ازش بردی جای ما2تا هم بهش حسابی بخند. خوب دیگه بسه عموجان. من که نمی تونم به اون یکی عمو بگم دم آخری چشم های فسقلی ما اینهمه خیس بود. ازم عصبانی میشه و سرم رو می بره با قار قار نکبتش. آوازش مثل مال من که قشنگ نیست عموجان! می دونی که!
کلاغ این رو گفت و سعی کرد به نگاه اشک بار تکبال بخنده ولی درد مانع شد. تکبال از ته دل می بارید. کرکس هیچی نمی گفت. تکبال آروم کلاغ در حال مردن رو بغل کرد. چقدر دلش می خواست بتونه نگهش داره! حتی با مردن خودش.
-عمو! عمو کلاغ تو رو به خدا! تو رو به خدا نه.
کلاغ آهی از سر درد کشید، به زور لبخندی به چهره خیس تکبال زد، چشمکی بی حال بهش زد و پلک هاش روی هم افتاد. تکبال نالهش رو ول کرد. کرکس بال های آویزون کلاغ رو با دقت و احتیاط توی بغلش مرتب کرد. تکبال توی بغل خورشید زار می زد. کلاغ مرده بود. بقیه بعضی پریشون، بعضی مات، بعضی متأثر و بعضی با چشم های خیس به تماشای پایان1عزیز دیگه خیره مونده بودن. کرکس جسم بی جون کلاغ رو آهسته توی بغلش جا به جا کرد. انگار1چیز با ارزشه یا1زخمیِ هشیار که درد رو حس می کنه. بقیه حرفی نمی زدن. دست کرکس نمی لرزید. صداش هم همین طور.
-گریه هاتون رو اگر دارید بذارید باشه سر دفن2تاشون! الان زمانش نیست. خیلی سریع برید2تا برگ از بابا آدم بگیرید و برگردید! برای دفنشون باید بجنبیم.
شهپر با احتیاط سکوت دردناک غروب منطقه سکویا رو شکست.
-کرکس!این که یکی بیشتر نیست. چرا2تا برگ بابا آدم می خوایی؟
کرکس نگاهش نکرد. نگاهش به همه بود و خطابش هم همین طور.
-برگ ها که رسید باید بریم اون یکی جنازه رو هم از تکماری ها پس بگیریم. جفتشون مثل تمام از دست رفته هامون دفن میشن. همونجا مثل بقیه، لای برگ بابا آدم مثل بقیه، با همون احترام مثل بقیه.
شهپر دوباره به حرف اومد.
-ولی کرکس! پس گرفتن اون شاید دیگه شدنی نباشه. جنازه ها رو می برن به سرداب تکمار. شاید هم تا الان خورده باشدش.
کرکس بلاخره به شهپر نگاه کرد. نگاهش به شهپر بود و خطابش همچنان به همه. صداش چنان بلند و فرمانش چنان محکم بود که انگار دیوار سکوت رو توی تمام منطقه شکست و منعکس شد.
-من اون جنازه رو می خوام! حتی اگر در قعر جهنم جاش داده باشن! همین امشب! تمام!
دیگه جای بحث نبود. کسی هم خیالش رو نداشت. کرکس خیال داشت بره جنازه کلاغ رو پس بگیره و لازم نبود فرمان بده تا بقیه به زور همراهیش کنن. افراد منطقه سکویا بلافاصله، خسته و بارونی و بی حس، اما سریع، به حرکت در اومدن تا آماده پرواز و آماده جنگ بشن.
برگ های بابا آدم خیلی سریع آماده شدن. جنازه ای که کرکس همچنان روی دست نگهش داشته بود رو روی یکی از برگ ها گذاشتن. کرکس چنان با دقت و مراقب توی بغلش نگهش داشته بود که انگار هنوز درد رو احساس می کرد و تا رسیدن برگ بابا آدم حاضر نشده بود اون رو روی خاک بذاره. برگِ دیگه خالی موند تا جنازه دومی هم برسه.
شفق آسمون رو به رنگ خون در آورده و داشت افق رو به شب تحویل می داد. شب منطقه سکویا انگار از باقی جهان سیاه تر بود.
هنوز تیرگی کامل روز رو ضربه نکرده بود که سکویایی ها به طرف رودخونه پرواز کردن. به فرمان کرکس باید هر طور بود جنازه کلاغ رو از مار ها پس می گرفتن، حتی اگر اون جنازه حالا توی شکم تکمار رفته باشه. شهپر موافق نبود.
-کرکس!این خطرناکه. اون دیگه زنده نیست ولی این ها زنده هستن. زنده ها رو برای پس گرفتن هیچ از دست نده!
کرکس با نگاهی به انجماد یخ و به سختی سنگ بهش خیره شد.
-اون هیچ نیست شهپر. اون یکی از ماست. یکی از من. اون به فرمان من رفته بود کنار رودخونه. به هیچ قیمتی اجازه نمیدم یکی از افراد من توی دسته تکمار باشه. حتی جنازهش.
شهپر اصرار کرد.
-ولی کرکس! اون الان دیگه براش فرقی نمی کنه کجا باشه. مثل1تیکه سنگ.
نگاه کرکس از اونچه بود تیره تر شد.
-اولاً، برای من فرق می کنه اون کجا باشه. دوماً، اون1تیکه سنگ نیست. جسمیه که تا آخرین نفس زنده بودنش رو واسه خاطر بردن فرمان من گذاشت وسط و باخت. سوماً، می بینی که من کسی رو دست بسته همراه خودم نکردم. حتی پیشنهاد همراهی هم ندادم. حتی واسه پس گرفتن رودخونه. بقیه خودشون همراهم بلند شدن و ارتفاع گرفتن. هیچ کسی مجبور نیست همراهی کنه واسه پس گرفتن اون جسم. اولیش هم خودت. اگر به نظرت این طوری درست تره همینجا بمون و هوای اینجا رو داشته باش تا زمانی که بر می گردیم اون ها اینجا منتظرمون نباشن.
کرکس دیگه منتظر ادامه بحث نشد. پرواز کرد و شهپر رو جا گذاشت. شهپر به هیچ قیمتی حاضر نبود اونجا بمونه. مثل تیر پرواز کرد تا از بقیه عقب نیفته.
-واقعا که! بذارید بهتون برسم!
شب داشت می رسید. تکبال با نگاهی که چیزی جز اشک، وحشت و اطمینان به کاری که در پیش داشتن درش نبود، زیر پر و بال کرکس مخفی شده بود تا نبینه چقدر بالا رفتن و این بار بدون مخالفت کرکس برای همراهی در جنگی شبانه بیرون از منطقه سکویا و برای پس گرفتن جسمی که درست نمی دونستن الان کجاست پیش می رفت. دلواپسی داشت نفسش رو می گرفت. بعد از ساعتی که پشت سر گذاشته بود تازه به خودش اومده و فهمیده بود چه فاجعه ای در حال به بار اومدنه. رودخونه جای مهم و پر رفت و آمدی بود. هر کسی گذرش به اونجا می افتاد. هر کسی!. تمام پرنده های جنگل سرو هر روز برای آب خوردن اونجا فرود می اومدن.
تکمار دقیق نشونه گیری کرده بود. هر لحظه می تونست برای پرنده های جنگل سرو سرنوشت ساز باشه و کرکس و سکویایی ها باید می جنبیدن. هر1ثانیه جون1فوج از پروازی های جنگل در خطر جدی بود و تکبال با فکر کردن به این موضوع کم مونده بود جیغ بکشه. کرکس لرزشش رو احساس کرد. در حال پرواز دست به زیر پر برد و به سر و پر هاش دست نوازش کشید. تکبال از وحشت وقوع فاجعه ای خارج از تصور بی اختیار به پر های کرکس چنگ می زد، آشکارا خودش رو جمع کرده بود و می لرزید. ظاهرا کرکس هم با تکبال هم فکر بود چون به سرعتش اضافه کرد و برای سریع تر کردنِ پروازِ جمعیتِ پشت سر و اطرافش بلند سفیر کشید. سکویایی ها انگار1دفعه از جا کنده شدن، هماهنگ و1زمان اوج گرفتن و با تمام سرعت به طرف رودخونه پرواز کردن.
وقتی رسیدن شب بود. تاریکی به همه جا سایه انداخته و از اون بالا چیزی دیده نمی شد. نه حرکتی، نه سایه ای، نه جنازه ای. به فرمان کرکس دور تر از رودخونه همه توقف کردن و با کمترین صدا1گوشه جمع شدن. صدا ها از نجوا بالا تر نمی رفت.
وضعیت رودخونه و اطرافش خوب نیست. ما نمی دونیم اون ها در چه وضعیتی هستن و این به ضررمونه. ممکنه غافلگیرمون کنن و این چیزیه که ما نمی خواییم.
مشکی از کنار دست کرکس خودش رو بالا کشید تا همه متوجه نجواش بشن.
-کرکس!اگر ارتفاع بگیریم زمینی هاشون نمی تونن تشخیصمون بدن. ما می تونیم خیلی بریم بالا و خیلی بی صدا پیش بریم. تازه دسته جمعی هم نباشیم و از همینجا پخش بشیم. وقتی موقعیتشون دستمون اومد بهشون حمله کنیم. اون وقت ماییم که غافلگیرشون می کنیم.
شهپر به حرف اومد.
-مشکی درست میگه ولی اون ها احتمالا بدون پروازی هاشون نیومدن. زمینی هاشون در ارتفاع تشخیصمون نمیدن ولی باید1فکری هم برای پروازی هاشون کنیم. شاهین های تکمار زیر زمین تعلیم دیدن که در تاریکی هم ببینن.
تیزبین با صدایی گرفته از شدت گریه های بی صدا به حرف اومد.
-کرکس!اول باید بفهمیم جنازه هنوز اونجا هست یا نه. اگر نباشه باید بفهمیم کجاست و از کجا باید شروع کنیم.
تکرو از کنار تیزرو صداش در اومد.
-جنازه رو نمی دونم. ولی رودخونه مطمئنا همونجاست و هر لحظه که ما دیر کنیم احتمال داره یکی یا چندتا از زنده های جنگل دیگه زنده نباشن. چه جنازه ای در کار باشه و چه نباشه، ما امشب باید1درگیری اینجا داشته باشیم. اگر جنازه اینجا باشه که چه بهتر، وگرنه امشب2تا درگیری داریم. شما که نمی خوایید بذارید رودخونه در حصار تکماری ها باقی بمونه، می خوایید؟
کسی حرفی نزد. تکرو با دلواپسی به کرکس نگاه کرد. کرکس با نگاهی دقیق همه رو زیر نظر داشت ولی چیزی نمی گفت. تکرو تحملش تموم شد.
-کرکس!
کرکس نگاهش کرد.
-تکرو درست میگه. رودخونه باید از حصار در بیاد. امیدوارم جنازه کلاغ ما اینجا باشه تا کارمون2تا نشه.
خیال تکرو راحت شد و تیزرو هم نفس راحتی کشید. هقهق فرو خورده ای از وسط جمع، تأثر نهفته توی دل ها رو عمیق تر کرد. ولی اون لحظه زمان هقهق و شکستن نبود. خورشید این رو درک کرد و با روش ضربتی همیشگیش این درک رو به بقیه هم انتقال داد.
-جنگی ها زمان جنگیدن ضجه نمی زنن تکی! تو هیچی از من یاد نگرفتی! صدات رو ببر! الان زمان سفت اومدنه.
خورشید درست می گفت. تکبال به زور ادامه بغضش رو خورد. کرکس نوازشش می کرد. خورشید از جا در رفت و بدون صدا هوار زد.
-ولش کن کرکس! بسه دیگه! بذار دسته کم اینجا از شعورش استفاده کنه و بالغ باشه.
خورشید با خشونت به شونه های تکبال چنگ زد و از زیر دست های کرکس کشیدش بیرون. کرکس خواست مانع بشه ولی تکبال کنار شونه خورشید بود و در اون شرایط جر و بحث بی محتوا ترین کاری بود که می شد کنن. خورشید نگاهی خشن و تهدید آمیز هواله کرکس کرد و کرکس با فشار دست مشکی به شونهش عقب کشید. تکبال بی صدا لرزید. خورشید با نگاه آتیش بارونش کرد.
-ببین تکی من کرکس نیستم. اگر بخوایی گریه کنی می زنمت. خیالم هم نیست کرکس در حال تماشا باشه یا نباشه. پس خفه شو!.
خورشید در حالی این ها رو خطاب به تکبال نجوا می کرد که لحنش و نگاهش مثل همیشه تلخ و خشن ولی دستش آروم پنجه های سرد و کوچیک تکبال رو گرفته، نگه داشته بود و فشار می داد. تکبال بلافاصله صداش برید. کرکس مهلت اعتراض پیدا نکرد. شهپر در حالی که نگاهی سرشار از رضایت از دل تاریکی به خورشید هواله می کرد، دوباره بحث رو به جاده اصلی کشید.
-به نظر من اول باید از وضعیت اطراف رودخونه، بودن یا نبودن جنازه و اوضاع حضور تکماری ها سر در بیاریم و این کار دسته جمعی شدنی نیست. من میگم باید بدون اینکه نزدیک بشیم، سعی کنیم از دور بفهمیم اونجا چه خبره. درضمن به نظر من نه خیلی ارتفاع بگیریم، چون اون ها با این تصور که ما برای دیده نشدن از روی زمین خیلی بالا میریم شاهین ها رو بالا می فرستن، و نه خیلی پایین بریم که زمینی ها ببیننمون. ولی با اینهمه احتمال دیده شدن و آمادگی حمله ناگهانی رو باید بدیم و آماده باشیم. این ها نظر منه. کرکس! اگر موافق نیستی، بگو تا کار بهتری کنیم.
کرکس با حرکت سر شهپر رو تعیید کرد.
-حرف شهپر درسته. ولی چجوری میشه بدون اینکه نزدیک بشیم چیزی بفهمیم؟ الان تاریکه. از این فاصله نمیشه چیزی فهمید.
خورشید هنوز دست تکبال توی دستش بود.
-ببینید!در هر حال ما امشب اینجا می جنگیم. به خاطر رودخونه. ولی خیلی مهمه که بفهمیم اون ها با جنازه ای که می خواییم پسش بگیریم چیکار کردن. دونستنش بی نهایت مهم و لازمه. بیایید اول بفهمیم جنازه اونجا هست یا نه.
کرکس پرسش گر بهش خیره شد.
-میشه بگی این چی رو عوض می کنه خورشید؟
خورشید آهسته جلو تر خزید تا بتونه صداش رو از اون هم پایین تر بیاره و کرکس هم همین کار رو کرد.
-ببین کرکس! اگر جنازه اونجا باشه یعنی اون ها اونجا منتظر ما هستن و اون جسد رو به عنوان طعمه گذاشتن. اون ها ممکنه احتمال بدن که تو می خوایی پسش بگیری و از اونجایی که تکمار مطمئنه که تو بقیه رو بدون خودت برای انجام همچین کار خطرناکی نمی فرستی، پس می دونه که تو برای بردنش میایی. پس اگر جنازه اونجا باشه یعنی اون ها آماده حمله ما و به احتمال بسیار قوی با1نقشه درست و حسابی منتظرمون هستن.
سکوت سنگینی جمع رو گرفت. کرکس بعد از مدتی سکوت رو شکست. و الحق که شکستن این مدل سکوت ها فقط از عهده خود کرکس بر می اومد.
-خورشید درست میگه. شهپر هم همینطور. باید اول بفهمیم با چه جور چیزی طرفیم و البته اون ها نباید بفهمن که ما اینجاییم.
تیزپرواز چشم های خیسش رو پاک کرد. اون2تا کلاغ و تیزپرواز خیلی رفیق بودن. چنان رفیق که تفاوت تیره هاشون و تفاوت طبیعت هاشون عجیب بینشون فراموش شده بود.
-حالا باید چیکار کنیم؟
کرکس دلجویانه نگاهش کرد.
-تیزپرواز!اون ها همین امشب جواب این کارشون رو پس میدن. مطمئن باش.
بغض تیزپرواز بی صدا ترکید.
شب سنگین شده بود. سکویایی ها با اشاره بی صدای کرکس، آروم و با کمترین صدای ممکن پخش شدن و در حالی که سعی می کردن هرچه دور تر از زمین و هرچه محتاط تر پرواز کنن، شروع کردن به گشت زدن و جستجو. دسته ای که از پیش تأیین شده بودن دور بقیه در فاصله های مشخص می چرخیدن و مواظب آسمون بودن که اگر شاهین ها ناغافل شبیخون زدن به جستجو گر های زمین که حواسشون به آسمون نبود اطلاع بدن. اطراف رودخونه از اون فاصله کاملا عادی به نظر می رسید. تیزپرواز به پشتیبانی چندتای دیگه، همراه تیزبین در فاصله ای معین از زمین، با کمترین صدا و بیشترین سرعت و در نهایت احتیاط پرواز کردن و خودشون رو به درخت های اطراف رودخونه که تیزپرک و2تای دیگه امنیتشون رو تضمین کرده بودن رسوندن و خیلی سریع بین شاخه های درهم پیچیدهشون پنهان شدن. در حالی که سعی می کردن حتی نفس بلند هم نکشن، از بین شاخه ها می خزیدن و هرچی بیشتر به رودخونه نزدیک شدن. تمام وجودشون شده بود چشم بلکه چیزی ببینن. گاهی مجبور می شدن برای رسیدن به1دسته شاخه دیگه که کمی دور تر و با فاصله از باقی شاخه ها در مسیر گشتشون بود، از پناه گاهشون بیرون بیان و خیلی سریع و خیلی بی صدا و خیلی مراقب پرواز کنن که در اون لحظه ها واقعا مطمئن نبودن زنده به دسته شاخه بعدی برسن. اینطوری دور رودخونه رو می گشتن بلکه چیزی پیدا کنن. اطراف رودخونه انگار از همیشه ساکت تر و متروک تر بود. مثل این بود که حیاط در اون هوالی خودش رو جمع و جور کرده و به سکون مرگ می زد. در یکی از اون پرواز های سریع و خطرناک، تیزبین در1لحظه دست تیزپرواز رو کشید و هر2وسط آسمون سر خوردن. تیزپرواز بدون اینکه چشم از مقابل برداره آهسته برای تیزبین دست تکون داد که یعنی بگو می شنوم. تیزبین خودش رو کمی جلو تر کشید، آروم شونه های تیزپرواز رو لمس کرد و خیلی آهسته به طرف راست فشار داد. تیزپرواز بلافاصله چرخید. تیزبین با دیدن حرکتی از سمت چپ فورا خودش رو وسط دسته های شاخه هایی که درست رو به رو و در واقع مقصد بعدیشون بود پرت کرد و تیزپرواز رو با خودش کشید. هر2خیلی زود مخفی شدن. چند لحظه به جهت حرکتی که دیده بودن نگاه کردن ولی چیزی دیده نمی شد. با اینهمه تیزبین مطمئن بود که اشتباه ندیده. ولی وسط اون شاخه ها، تا زمانی که حرکت اشتباهی ازشون سر نمی زد در امان بودن. تیزپرواز به سمتی که تیزبین می خواست نشونش بده خیره موند. تیزبین با حرکت آهسته دست نقطه ای رو روی زمین و نزدیک رودخونه بهش نشون داد. تیزپرواز اول چیزی نمی دید ولی وقتی تیزبین آروم2دستی سرش رو گرفت و مثل دوربین عکاسی در زاویه درست تنظیم کرد و با دست مسیر درست نگاه کردن رو نشونش داد، تیزپرواز هم تونست ببینه. نقطه ای سیاه، آشنا و بی حرکت رو که فارغ از تمام این تنش ها، روی خاک نم خورده کنار رودخونه ثابت مونده بود. تیزپرواز بدون صدا بارید. تیزبین1لحظه سرش رو روی شونه خودش گذاشت و اجازه داد تیزپرواز اضافه ظرفیت دردش رو بباره تا بتونه موقتا باقیش رو تحمل کنه. زیاد طول نکشید. تیزپرواز عاقل بود. لحظه ای بعد، سر بلند کرد و در حالی که دست تیزبین رو به نشان تشکر می فشرد، با حرکت سر و دست بهش فهموند که باید از کوتاه ترین و امن ترین مسیر پیش کرکس برگردن و بهش اطلاع بدن. خوشبختانه این کار هرچند با اضطراب و سختی بی توصیف، ولی با موفقیت انجام شد.
خیلی زود تمام سکویایی ها از حضور جنازه کلاغ آگاه شدن. حالا وقت عمل بود. همه سکویایی ها بدون استثنا در اون لحظه توی دلشون1خوشحالی بزرگ داشتن.
-چه خوبه که الان شبِ و کمتر کسی این زمان واسه آب خوردن میاد و مهلت بیشتری برای رفع خطر هست!.
این حرف دل همه بود هرچند هیچ کسی به زبون نیاوردش. شب بود ولی زمان رو بیشتر از این نباید از دست می دادن. هر آن ممکن بود تکماری ها وجودشون رو بفهمن یا دردسر تازه ای درست بشه. سکویایی ها باز هم در اون هوالی گشت زدن و برای آخرین بار شانس فهمیدنشون رو امتحان کردن. فایده ای نداشت. هیچ نشونه ای نبود!.
شب به سنگینی طلسمی سیاه روی جهان نشسته بود. حتی باد هم نمی زد. کرکس با اشاره خورشید بی صدا به طرفش رفت و روی1سپیدار خیلی بلند متوقف شد. خورشید تقریبا صدا نداشت.
-کرکس!اینطوری به جایی نمی رسیم.
کرکس هم در همون سکوت و با همون کلام بی طنین بهش جواب داد.
-می دونم. باید بریم پایین. البته نه همه.
چشم های خورشید از حیرت گشاد شد.
-یعنی میگی یکی باید طعمه بشه؟
کرکس به نشان تأیید سر تکون داد.
-اون ها تا چیزی از ما نبینن آشکار نمیشن و ما از موقعیتشون هیچی نمی دونیم. اون ها شروع نمی کنن چون نمی دونن ما اینجاییم. ما باید ریسک کنیم و شروع کننده باشیم.
خورشید بهش خیره شد.
-ولی این خیلی خطرناکه. ما باید بدونیم دشمن در چه وضعیتیه. اگر بدون آگاهی آرایش گرفتنمون طوری باشه که دستی دستی بریم توی حصارشون چی؟
کرکس با نگاهی هشیار ولی سنگین و متفکر بهش نظر انداخت.
-تو راه بهتری بلدی؟
خورشید تردید کرد.
-خوب من، واقعیتش، آره من بلدم. اون ها با هر طعمه ای دستشون رو واسه ما رو نمی کنن. باید این طعمه چیزی باشه که نشه ازش گذشت. باید خیلی تحریک کننده باشه تا خودشون رو ببازن. باید غافلگیرشون کرد. باید توان تصمیم رو ازشون بگیریم تا از مخفی گاه هاشون بیرون بیان و بتونیم موقعیتشون رو بفهمیم و از اون بهتر، موقعیتشون رو با این تحریک ناغافل به هم بریزیم. اینطوری شانس بردمون خیلی بیشتره. همچنین شانس اینکه اون طعمه رو از دست ندیم.
کرکس با نگاهی مشکوک زیر نظر گرفتش.
-خورشید!حرف بزن!
خورشید خودش رو بالا کشید.
-ببین کرکس! الان زمان جنگه. تکی هم1جنگیه مثل همه. مطمئنم که نمی خواد کنارش بذاری به خصوص اینکه تکی مستقیم درگیره. تکمار می خوادش و تو بخوایی یا نخوایی باید اجازه بدی کمک باشه.
کرکس با نگاه بهش آتیش پاشید. خورشید از میدون در نرفت.
-کرکس!تکی مارزبونه. توانایی هاش هم اگر کامل پرورش نگرفته باشه خیلی خیلی پیش رفته و الان حسابی به کار میاد. اگر بخواییم بی دردسر تر موفق بشیم تکی باید1جای مهم داستان امشب باشه.
کرکس لرزید. نگاهش نکبت بار شده بود.
-خورشید!تو هم مارزبونی. توانایی هات هم حسابی پخته شدن. درضمن، تو با تجربه تری. اون پایین هم که زیاد بودی و تکمار رو مثل کف دستت می شناسی. واسه چی خودت1جای مهم داستان امشب نمیشی؟ زمانی که فسقلی میره واسه قهرمانی امشب تو کجا میری؟ تو کدوم بخش داستان امشب میشی؟
خورشید انگار زهر و بُرَندِگی و بار منفیِ لحن و نگاه و کلماتِ کرکس رو نفهمید. درک می کرد پس دلیلی نداشت تلافی کنه و نکرد.
-من هم1بخش مهم دیگه از داستان امشب میشم. تو هم میشی. کرکس! من، شهپر و تو، 3تا شکاری های این دسته هستیم. باید هر کدوم1طرف حصاری باشیم که دور رودخونه درست می کنیم تا بتونیم بقیه رو هدایت و محافظت کنیم. تازه شکاری بزرگ خیلی کم داریم و ای کاش بیشتر داشتیم تا بهتر پوشش می دادیم! اون ها به من جواب نمیدن کرکس. من طعمه بدی نیستم ولی به اندازه ای که باید اینجا کاربرد ندارم. تکی در حال حاضر بیشتر از هر چیز دیگه برای تکمار و افرادش وسوسه انگیزه. اونقدر که منطقشون رو به هم می ریزه.
کرکس هنوز سرد و خشن نگاهش می کرد. خورشید به نرمی دست روی شونهش گذاشت.
-تکی برای من خیلی ارزش داره کرکس. بیشتر از باقی عمرم. من دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم جز این یکی. یادت که نرفته!
کرکس به وضوح می لرزید. خورشید1لحظه بال هاش رو دور شونه های کرکس حلقه کرد.
-من می فهمم. ولی تو هم بپذیر که این جنگ، جنگ اون هم هست. خیلی وظیفه ها داریم که باید بهشون عمل کنیم. باید اون جنازه رو پس بگیریم. باید رودخونه رو از حصار آزاد کنیم. باید از تکی در برابر نقشه های ناشناس تکمار دفاع کنیم. باید برنده باشیم وگرنه بهای باختمون خیلی سنگینه.
کرکس چاره ای جز تأیید نداشت.
-چیکار باید کنیم؟
شب هنوز به نیمه نرسیده بود. سکویایی ها و تکماری ها هیچ کدوم پیداشون نبود. سکوت مرگباری اطراف رودخونه رو گرفته بود. در1لحظه سکوت سنگین خیلی ناگهانی، خیلی ضربتی و خیلی بلند، با صدایی که نه صدای مار بود و نه صدای پرنده، شکست و خورد شد. فشفشی که از جنس فشفش مار ها ولی کاملا بیگانه بود. صدایی عجیب و ترسناک، آشنا و در عین حال ناشناس، که1دفعه از وسط شاخه های1زیزفون تنومند بلند شد، توی سکوت منطقه پیچید و خوردش کرد، مو بر اندام سکویایی ها راست کرد و منطقه رو1دفعه انگار ترکوند. سکویایی ها هیچی از اون فشفش بلند و ترسناک نفهمیدن. لازم هم نبود که بفهمن. نتیجه بلافاصله آشکار شد و همه منطقه رو به حرکت انداخت.
-آهای!اینجا کسی هست که حرف هام رو بفهمه؟ من برای بردن اون جسم سیاه کنار رودخونه و تباه کردن همه شما ها اومدم و مطمئن باشید در هر جفتش موفق میشم.
نتیجه فوری بود. در کمتر از1چشم به هم زدن تمام اطراف رودخونه انگار به جهنم تبدیل شد. تکماری ها بدون اینکه بفهمن چیکار می کنن، با شنیدن اون فشفش ترسناک و شوم از مخفی گاه هاشون بیرون ریختن و از زمین و آسمون به طرف صدا حمله کردن. تکبال و1دسته بزرگ از مدافع های تعلیم دیده خورشید و شهپر که بی صدا و چندتا چندتا خودشون رو به وسط و اطراف شاخه های زیزفون رسونده بودن، حالا کاملا مسلط به حمله کننده ها از خودشون دفاع می کردن. دشمن که هیچ حرکتی رو در اون هوالی ندیده بود و خیال نمی کرد تمام سکویایی ها اونجا با1نقشه حساب شده در انتظارش باشن، با شنیدن اون صدا و تصور اینکه تکبالِ کبوتر اگر هم تنها نباشه، با اینهمه نفرات هم نیست، به سرعتی باور نکردنی مواضع یواشکیش رو رها کرد و برای حمله ای به خیال خودش سریع و حساب شده اقدام کرد ولی هیچ کاری از پیش نبرد جز اینکه دستش رو کامل برای سکویایی ها رو کرد و حسابی گرفتار شد. افراد منطقه سکویا که با کمک خورشید، تکبال، تیزپرواز و تیزبین منطقه رو کاملا شناسایی کرده و هر کدوم وظیفه خودشون رو کاملا از حفظ بودن، با دیدن این گافِ دشمن هورایی کشیدن و1دفعه مثل بلای آسمونی به تکماری ها حمله کردن.
جنگ چنان سریع بالا گرفت که هیچ کدوم از2طرف فرصت نکرد بفهمه چی شد. همه بلافاصله وارد متن درگیری شدن و چه درگیری شدیدی هم بود. هر2طرف برای کشتن و پیروزی اومده بودن و خیال باخت هم نداشتن. تکبال پشت شاخه های کلفت و پیچیده سنگر گرفته بود و با فشفش های عجیب و متفاوتش که مشخص بود مار ها می فهمن، اون ها رو گمراه می کرد و اون هایی که به سنگرش بیش از حد نزدیک می شدن رو با خورده چوب و با ضرب شصت های نامشخصی که جز خورشید کسی جنسشون رو نمی دونست از بین می برد. تکماری ها می خواستن هر طور شده به درخت برسن و اون مارزبون که مطمئن بودن خورشید نیست رو دستگیرش کنن. توی این جهنم تاریکی و صدا و خون، تیزپرواز و2تا از خفاش های دیگه مثل تیر شیرجه رفتن و جنازه رو برداشتن. ولی ظاهرا بلند شدن براشون به راحتی فرود اومدن نبود. اون جنازه چندتا نگهبان مخفی داشت و این چیزی بود که تیزپرواز یادش رفت بهش توجه کنه. در1لحظه تیزپرواز و همراه هاش در چمبره سنگین چند مار به هم پیچیده گرفتار شدن. ضربه های اون ها تقریبا هیچ کمکی در برابر اون طناب به هم پیچیده و کلفت بهشون نمی کرد. مشکی با شنیدن فریاد تیزپرواز سوتی کشید و همراهچندتا کلاغ که بلافاصله بهش پیوستن، به طرف پایین و به کمک تیزپرواز و بقیه شیرجه زد. کرکس1لحظه مشکی رو دید که سوت کشان و با سرعت هرچه تمام تر به طرف زمین شیرجه می زد. همچنین1مار خیلی بزرگ رو هم دید که درست در لحظه فرود مشکی از پشت سر خیز برداشت و بالای سر مشکی وسط زمین و هوا با خورشید درگیر شد. کرکس مثل بلای جهنم به سر مار فرود اومد. خورشید هوار زد:
-کرکس!
کرکس بی توجه فرمان داد:
-مشکی و بقیه رو ببر!
خورشید بلافاصله انجامش داد. مشکی و2تای دیگه رو تونست فراری بده ولی تیزپرواز تقریبا داشت در فشار2تا مار له می شد. خورشید عربده زد:
-ولش کنید زیر خاکی ها وگرنه تبدیل به خاکسترتون می کنم.
کرکس چیزی از فشفش های خورشید نفهمید ولی ظاهرا مار ها فهمیدن اما فرصت فرار پیدا نکردن. اتفاقی که بعدش افتاد1انفجار کثیف و واقعی بود. کرکس لیزابه لزج و نفرت انگیز رو از چهرهش پاک کرد و با خشم به خورشید نظر انداخت.
-تو واقعا1احمق بی مغزی خورشید. تیزپرواز اون وسط بود. ببین چیزی ازش باقی مونده یا نه.
خورشید پر و بال هاش رو به شدت تکوند و کرکس رو دوباره بیشتر از پیش کثیف کرد.
-بله باقی مونده ولی نمی دونم چقدرش. انتظار داشتی چیکار کنم داشتن زنده زنده لهش می کردن می خوردنش.
تیزپرواز هنوز جنازه رو بغل کرده و خون از سر و شونه هاش سرازیر بود.
-من زنده ام. کرکس پشت سرت!
کرکس فقط تونست به خورشید فرمان بده.
-زخمی رو ببر!
بعد بدون اینکه بتونه برگرده با1دسته مار زهری کلفت درگیر شد. خورشید خواست بمونه و کمک کنه ولی دید که2تا مار همراه1دسته موش به تیزپرواز حمله کردن و اگر فقط1چشم به هم زدن دیر تر جنبیده بود پارهش کرده بودن. دید که اون بالا نزدیک درختِ تکبال شاهین ها تجمع کردن، 1دسته بزرگ مار ها در حال بالا کشیدن از درخت هستن و تکبال و بقیه به شدت مشغول شاهین ها شدن و از تنه درخت که تقریبا با مار ها پوشیده شده بود بی اطلاعن. دید که لشکر کوچیکی از موش ها دارن با نهایت سرعت بیخ تنه درخت رو می جون و تقریبا دورش رو تا نیمه خورده بودن و هر آن ممکن بود درخت بی افته و تکبال بی پرواز بود. خورشید با2ضربه که در نظر بیننده ها شبیه2تا جرقه رعد زمینی به چشم می اومد به حساب مار ها و موش های مهاجم تیزپرواز و جنازه رسید و در کسری از ثانیه از اون ها جز لیزابه نفرت انگیزی که خورده استخون همراه با تکه گوشت های سیاه روش شناور بود باقی نموند. بعد تیزپرواز رو همراه با جنازه کلاغ از زمین برداشت و پرید. کرکس به شدت درگیر بود. حمله ای به این شدت، روی زمین و از پشت سر، این واقعا بد بود!
کرکس هنوز موفق نشده بود به طرف مهاجمینش بچرخه. مار ها سنگینیشون رو داده بودن روی شونه هاش و بهش اجازه چرخیدن نمی دادن. یکیشون خیز برداشت، درست روی سرش فرود اومد و با تنه کلفتش مقابل دیدش رو گرفت. کرکس دیگه هیچی نمی دید. سعی کرد از زمین بلند شه ولی مار ها به سرعت به بال ها و شونه هاش پیچیدن و داشتن هرچه بیشتر می پیچیدن و در نتیجه، کرکس با وجود تلاش زیادش موفق نشد. کمی از زمین فاصله گرفت ولی چمبره مار ها تنگ تر و سفت تر می شد و در نتیجه پروازی در کار نبود. یکی از مار ها به سرعت خودش رو بالا کشید و چیزی نمونده بود به گردنش برسه. کرکس نمی دید. فقط احساس می کرد جسمی برای گرفتن نفسش چمبره بستهش رو دور شونه ها و سینهش تنگ می کنه و در همون حال هم روی بدنش می غلته و بالا میاد. خواست کنارش بزنه ولی در طناب مار ها بسته شده بود. تکبال با شنیدن فشفش های غیر معمول که نشان درگیری بسیار شدید در1نقطه بود برای لحظه ای از جنگیدن و دفاع کردن باز موند و به اون طرف نگاه کرد. حس کرد تمام اعصابش از وحشت منجمد شد.
-کرکس!نه! کرکس! کرکَََََََس!
درست در لحظه ای که می رفت تا خودش رو از بالا به پایین پرتاب کنه، شهپر معلوم نشد از کجا رسید و پرتش کرد عقب.
-داری چیکار می کنی؟
تکبال جیغ کشید:
-کمکش کن!تو رو به خدا نجاتش بده!
شهپر مکث نکرد. مثل فشنگ از جا در رفت و به طرف محل درگیری کرکس و مار ها پرواز کرد و درست در همون لحظه، کار موش ها تموم شد، درختی که تکبال و بقیه مدافع ها لای شاخه هاش سنگر گرفته بودن، با صدای خشکی از بیخ شکست، کج شد و سقوط کرد.
شهپر1لحظه مردد موند. درخت سقوط می کرد و تکبال بی پرواز بود. مار داشت چمبرهش رو دور گردن کرکس سفت می کرد. بقیه مار ها هم فشرده تر می شدن و حرکت برای کرکس غیر ممکن می شد.
شهپر خورشید رو دید که به طرف درخت و تکبال شیرجه زد. دیگه منتظر نشد. پرواز کرد و خودش رو به کرکس و مار ها رسوند. مار ها چنان مشغول کرکس بودن که حمله شهپر رو نفهمیدن مگر زمانی که ضربه های سنگین قوش شکاری از هر طرف روی سرشون می بارید. شهپر بدون اینکه روی زمین فرود بیاد، مثل برق بالا می رفت و پایین می اومد و هر بار ضربه های مرگباری به مار ها می زد و بلافاصله دوباره بالا می رفت به حدی که خیز بلند مار ها بهش نمی رسید، ولی هنوز مار هایی که خیز بر می داشتن کاملا فرود نیومده بودن که شهپر دوباره پایین می اومد و ضربه می زد. شهپر خیلی سریع از بالا هدف می گرفت و خیلی سنگین و دقیق به هدف می زد. یکی از مار ها در1لحظه چمبرهش رو باز کرد و با نیش بیرون اومده به طرف شهپر خیز برداشت. پنجه کرکس که بعد از باز شدن چمبره مار آزاد تر شده بود، با قدرت بالا اومد و توی هوا گلوش رو گرفت. مار به شدت پیچ و تاب می خورد. بقیه مار ها فشار می آوردن، کرکس با1دست گلوی مار رو فشار می داد و با پنجه دیگه به چمبره مار کلفتی که روی سینهش رو فشار می داد چنگ می زد. شهپر با قدرت و سرعت می رفت و می اومد و می زد. پنجه قوی کرکس و ضربه های مرگ بار شهپر مار روی سینه کرکس رو مجبور به عقبنشینی کرد ولی دیگه واسهش دیر شده بود. با باز شدن چمبره مار، کرکس نفس بلندی کشید و آزاد تر شد و در نتیجه کار باقی مار ها ساخته بود. مار خواست خودش رو نجات بده و فرار کنه ولی کرکس از فرصت استفاده کرد و به چنگ گرفتش. در1لحظه2تا ماری که بین2تا پنجه هاش داشت رو به هم پیچید و چنان فشار داد که فقط1مشت گوشت لهیده خون چکان از لای پنجه هاش بیرون زد و نیمه های بدن مار ها روی زمین افتاد. باقی مار ها دیوانه وار فشفش می کردن و به اون2تا شکاری می پیچیدن ولی دیگه کاری از پیش نبردن. لحظه ای بعد شهپر و کرکس هر2غرق خون و لیزابه و گوشت های لهیده، به1دسته موش که به سرعت مشغول جویدن تنه درختی که سنگر جدید تکبال و باقی مدافع ها شده بود حمله کردن. شهپر با چابکی از زمین جدا شد ولی کرکس نتونست. چنگی به سینهش زد و وسط زمین و هوا تعادلش رو از دست داد. شهپر بلافاصله شیرجه زد، دستش رو گرفت و کشیدش بالا.
-بیا!نباید بی افتی. ما واسه افتادن زیادی بزرگیم. اگر زمین بخوریم محاله بدون زخمی شدن بتونیم پا شیم.
کرکس کنارش زد.
-برو خودت رو جمع کن زمین نیفتی.
شهپر خندید.
-من فقط کمک کردم.
کرکس عصبانی بود.
-کمک تو رو لازم نداشتم. خودم از پسش بر می اومدم.
شهپر دوباره خندید ولی این دفعه خندیدنش هوای تمسخری خشمگین داشت.
-اولا که بله دیدم بر می اومدی. داشتن رسما خفهت می کردن. بد هم نمی شد تماشا می کردم تا آخرش. درضمن، گفتم کمک کردم نگفتم کمک به تو. به اون کمک کردم. داشت خودش رو پرت می کرد پایین از بس واسهت ترسیده بود.
شهپر تکبال رو با اشاره بال نشون داد و پرید.
-بیشتر مواظب باش کوچولو!.
کرکس از شدت خشم حس می کرد اعصابش آتیش گرفتن. خواست پشت سرش بره و چندتا ضربه کاری مهمونش کنه ولی با فریاد خورشید بلافاصله نظرش عوض شد.
-کرکس! این طرف!
کرکس مثل برق ارتفاع گرفت. تکبال در حصار3تا شاهین گیر کرده بود و خورشید داشت با5تا مار1زمان می جنگید و نمی تونست بهش نزدیک بشه. کرکس سفیری زد و حمله کرد. تکبال در همون لحظه دستش رو بالا گرفت و هواری کشید که کرکس تا به حال ازش نشنیده بود. صدا صدای کبوتر خودش نبود. اصلا صدای کبوتر نبود. شاهین وسط زمین و هوا جیغ کشداری زد و صدای خورد شدن استخون هاش شنیده شد. صدای شکستن چوب هم با این صدا همراه شد. درخت به همت دندون های تیز موش ها شکست و تکبال وسط زمین و هوا به طرف شاهین ها پرتاب شد. درست در ثانیه ای که2تا شاهین می رفتن تا پنجه هاشون پر های تکبال رو لمس کنه کرکس رسید. تقریبا زمانی نگذشت. تکبال دید که شاهین ها هیچ کدوم سر نداشتن. از گردن یکیشون چیز بی شکل و لهیده ای آویزون بود و همراه پرپر زدن های شاهین موقع سقوطش توی هوا تاب می خورد و از گردن دومی فقط خون بود که فواره می زد و همراه پر و بال زدن صاحبش بیشتر به همه جا، به کرکس، به تکبال و به هوا می پاشید. کرکس مغز شاهین اولی رو از پنجه هاش تکوند و تکبال رو توی هوا گرفت. تکبال داغ بود مثل آتیش. فرصت حرف زدن نبود. مشکی همراه خوشبین و تیزپرک به سرعتی برق آسا به طرف خورشید و مار های مهاجم شیرجه زدن. در1چشم به هم زدن چنگال های تیزپرک در سر یکی از مار ها، درست در محل2تا چشم هاش ناپدید شدن. تیزپرک چنگال هاش رو هرچه بیشتر فرو می برد و هیچ احساس بدی هم توی نگاه وحشی و خون گرفتهش دیده نمی شد. کرکس دید که چنگال های تیزپرک از جایی پایین تر از گردن مار بیرون اومدن. تیزپرک با کمک پا هاش، دست هاش رو از داخل جسد مار بیرون کشید، مار مرده رو به زمین پرتاب کرد و بلافاصله به کمک مشکی و همراهش رفت. تمام این ها در1لحظه کوتاه اتفاق افتاد. مار تا لحظه آخر برای زدن تیزپرک یا از سر درد، نیش درازش رو تا آخرین حد ممکن بیرون داده بود. مشکی و خوشبین به سرعت و با چابکی عجیبی یکی از اون ها رو برداشتن و به طرف رودخونه پرواز کردن. لحظه ای بعد، مار توی رودخونه پیچ و تاب می خورد. خورشید به راحتی خدمت3تا مار دیگه رسید و به سرعت برای کمک به1دسته کلاغ که با چندتا شاهین درگیر شده بودن پرواز کرد.
شب داشت به نیمه می رسید. تیزپرواز زخمی رو همراه جنازه کلاغ از منطقه برده بودن ولی کار تموم نشده بود.
-بجنبید پروازی های سکویا! باید رودخونه رو پس بگیریم!.
سفیر کرکس هر2طرف رو به شدت از جا کند و درگیری رو1دفعه مثل آتیشی که بهش هیزم خشک رسیده باشه به شدت شعله ور کرد. سکویایی ها برای حمله و تکماری ها دیگه فقط برای دفاع از جا پریدن. جنگی خشن، بی پایان و جهنمی در جریان بود!. موش ها بودن که چندتا چندتا به وسیله کلاغ ها و خفاش ها به وسط رودخونه پرتاب می شدن. مار ها که1دفعه آتیش می گرفتن و مثل شعله های متحرک به خودشون می پیچیدن، بی اراده به طرف رودخونه خیز بر می داشتن و خودشون رو به آب سرد رودخونه می سپردن. شاهین هایی که لهیده، بی سر، بی شکل و گاهی هم فقط به شکل توده هایی خون چکان از بالا به زمین سقوط می کردن. خفاش ها و کلاغ های منطقه سکویا از قاعده های طبیعیشون گذشته و به چنان وحشی هایی تبدیل شده بودن که هیچ قاعده ای در هیچ کجای طبیعت تا به حال همچین چیزی در چهارچوب خودش ندیده بود. تعلیم های خورشید، شهپر و کرکس، شکاری هایی از3تیره متفاوت، با خونخواری خفاش ها و کلاغ ها ترکیب شده و نتیجه ترسناکی از این ترکیب در وجود پرنده های منطقه سکویا به وجود آورده بود که اون شب، مارها، شاهین ها و حتی خود تکمار برای اولین بار ویران گری و شقاوتش رو حس کردن.
کرکس کلاغی رو دید که برای استراحت لب رودخونه فرود اومد. زمانی که با تعجب دقیق تر شد تا ببینه چرا در لحظه ای که همه به شدت درگیرن این موجود به این سادگی نشسته و کاری نمی کنه، موش بزرگی رو دید که لای پنجه های کلاغ توی آب رودخونه به شدت دست و پا می زد و کلاغ با لذتی وصف ناپذیر سرگرم خفه کردنش توی آب سرد رودخونه بود. کرکس با1نظر موفق شد اون موش بزرگ رو بشناسه. شبی که خورشید دوباره گرفتار تکمار شده بود رو خوب به خاطر داشت و همچنین طنین آزار دهنده صدای پیروز مند و غرق تمسخر اون موش رو که تکبال رو می خواست تا شاید سکویایی ها خورشید رو صبح فردا زنده ببینن. کلاغ با آرامش و بدون عجله مشغول بود. کرکس که خودش هم بی نهایت عاشق این مدل لذت ها بود، لبخندی زد و تا جایی که درگیری ها بهش اجازه می دادن، به تماشای این تفریح کلاغ ادامه داد.
-کرکس!واقعا که وحشی کثیفی هستی! این تماشا داره؟ بجنب بیا دیگه!
با صدای شهپر کرکس مثل کسی که از دیدن1صحنه مفرح در1روز عادی برای انجام1وظیفه کسالت آور صداش کرده باشن، قیافهش در هم رفت. چشم از جون دادن موش برداشت و به درگیری ها ملحق شد.
اوضاع لحظه به لحظه بد تر می شد. کرکس دیگه تکبال رو نمی دید. در واقع دیگه کسی کسی رو نمی دید. سکویایی ها فقط همین اندازه تشخیص می دادن که کی خودی هست و کی نیست و همین اندازه که بدونن ضربه هاشون رو به کدوم طرفی ها می زنن در اون شرایط براشون کافی بود. کرکس از وسط نقطه های تیره ای که با نهایت سرعت از جلوی نظرش می گذشتن، 1لحظه برق سرخ رنگی رو دید که به سرعت درست از مقابلش گذشت و خودش رو به میان شاخه های بید بلندی که لب رودخونه بود پرتاب کرد و لحظه ای نگذشت که صدای فشفش ها و بعد جرقه های سرخ از لای شاخه زد بیرون و درخت در1لحظه آتیش گرفت و شعله کشید. کرکس انبوه مار ها رو می دید که وسط شعله ها به خودشون می پیچیدن و از وسط شاخه های درخت شعله ور خودشون رو به داخل رودخونه پرت می کردن. برق سرخ رنگ دوباره از بین شعله ها پیداش شد در حالی که جسمی کوچیک تر رو با خودش می برد. اون ها رفتن و در1چشم به هم زدن از نظر کرکس گم شدن. آب رودخونه از خون سرخ و از لیزابه و جسد های لهیده تیره شده بود. تیزبین برای لحظه ای به چشم کرکس خورد که در چنگال1شاهین بزرگ از پشت سر گرفتار شد. شاهین با اعتماد به نفسی نفرت انگیز از پشت حمله کرد و گردن تیزبین رو به چنگال گرفت. کرکس خواست برای کمک بره ولی5تا شاهینی که باهاش درگیر بودن مهلت کمک به کسی دیگه رو بهش نمی دادن. لحظه ای گذشت. جیغ مرگباری شنیده شد، حرکتی سریع دیده شد و ضجه شاهین بزرگ آسمون شب رو شکافت. کرکس از بین درگیری و شاهین ها و خون و جسد دید که لکه ای سیاه به طرف تیزبین و مهاجمش رفت، برق چنگال هایی که به سرعت نور رفتن بالا و به شدت هرچه تمام تر در2طرف سر شاهین ناپدید شده و در وسط جمجمهش به هم قفل شدن. کرکس در حال خفه کردن یکی از شاهین ها و ضربه زدن به دومی لبخند زد.
-تیزپرک!مرحبا. مخش رو از سوراخ های چشم هاش ترکوند!.
تیزبین گردنش رو مالید، دستی به شونه تیزپرک کوبید و به طرف موش های جونده پای1درخت کاج پرواز کرد. کرکس سنگر جدید تکبال رو پیدا کرده بود و می دونست با وجود موش ها این سنگر بلافاصله تغییر می کنه. بیشتر از این مهلت تماشا نداشت. شاهین های باقی مونده خطرناک بودن. کرکس نگاه از ازدحام موش ها و تیزبین و درخت کاج برداشت و به دفع حمله دشمن مشغول شد.
مشکی در حالی که1مار شعله ور توی چنگال هاش تاب می خورد به سرعت از کنارش گذشت.
-چطوری کرکس؟
کرکس خندید.
-حرف ندارم.
مشکی قهقهه ای زد و مار شعله ور رو درست روی سر1دسته موش که داشتن به طرف درخت دیگه ای می رفتن پرتاب کرد. مشکی همیشه هدف گیری هاش عالی بود. مار درست روی موش ها فرود اومد و در1لحظه زمین از شعله های کوچیک که به هر طرف می دویدن و1نفس آخر زندگیشون رو جیغ می کشیدن نورانی شد. کرکس بلند خندید.
-تو هم حرف نداری مشکی!
مشکی عربده زد.
-ممنونم کرکس!
با هوار شهپر مشکی برگشت و دید این ممکن بود آخرین خنده عمرش باشه. شاهینی بزرگ توی چنگال شهپر برای نفس کشیدن تقلا می کرد و موفق نبود. شهپر مثل اینکه1دسته علف توی مشتش گرفته سر مشکی داد کشید:
-زده به سرت؟ چرا مواظب نیستی؟
مشکی فقط خندید.
-نزدیک بود ها! ممنون شهپر!
مشکی رفت و شهپر بدون لذتی از جنس کامجویی های کرکس، شاهین رو خفه کرد، از اون بالا ولش کرد تا بیفته روی سر1دسته مار که برای فرار از دست خورشید توی هم گیر کرده بودن و خودش به سرعت پرواز کرد و برای کمک به خوشبین که مانع رسیدن1مار بزرگ به سنگر تکبال شده بود رفت.
اطراف رودخونه1پارچه گوشت و خون بود. تکماری ها حالا دیگه فقط دنبال راه فرار بودن ولی کرکس دست بردار نبود.
-فقط بکشید! بکشید! تا هر جا نفس دارید بکشید! فردا و همیشه، رودخونه باید امن باشه. کاری کنید که برای آب خوردن هم با ترس این طرف ها آفتابی بشن! این ها جایی نمیرن تا واسه داستان امشبشون تنبیه نشدن. حسابی تنبیهشون کنیم!
کرکس این ها رو عربده کشید و شیرجه زد. در1چشم به هم زدن3تا مار لای پنجه هاش توی هم له شده بودن و کرکس با نفرت جسم لهیدهشون رو به طرف موش های وحشتزده و پراکنده پرتاب کرد. سکویایی ها با سفیر بلند و کشدار کرکس انگار نفسِ تازه گرفتن. برای حمله، برای کشتن، برای خون.
خون!.
وحشتناک بود!.
چیزی به صبح نمونده بود که جنگ، بسیار سخت و سنگین و طولانی به آخرش رسید و با عقبنشینی و فرار دسته پراکنده تکماری ها که دیگه زیاد هم نبودن تموم شد. کرکس خواست فرمان تعقیب بده و بگه تا نفر آخرشون رو تیکه تیکه کنن. سکویایی ها هم آماده انجامش بودن ولی…
-کرکس!دیگه بس کن! باید برگردیم! داره صبح میشه و بقیه با رسیدن سپیده برای آب خوردن میان لب رودخونه.
این یادآوری شهپر کاری بود. کرکس بلافاصله متوقف شد، فرمان توقف تعقیب رو داد و تکماری هایی که باقی مونده بودن تونستن از مهلکه نیمه جون های سالمشون رو در ببرن. شهپر درست می گفت. باید می جنبیدن. به فرمان کرکس همه جنگی هایی که سالم مونده و زخمی نبودن، بدون تأخیر دست به کار شدن. جنازه ها و بقایای لزج رو از اطراف رودخونه پاک کردن. اون هایی که هنوز روی آب شناور بودن رو هم از آب گرفتن. دسته ای به سرعت مشغول کندن گودال شدن و خیلی سریع بقایای تکماری ها رو داخل گودال عمیقی که حفر شده بود ریختن و روی اون ها رو با خاک پوشوندن. آب رودخونه همچنان تیره و لجنآلود، کند و کم فشار، انگار که به زور، می رفت. کرکس با کنجکاوی آمیخته به نارضایتی به لجن تیره ای که در بستر رودخونه پیش می رفت خیره شد. شهپر فکرش رو انگار شنید.
-درخت هایی که افتادن رو طوری می جویدن که بیفتن روی مسیر آب و بندش بیارن. الان هم اون طرف1سد کوچیک از درخت های افتاده درست شده که پشتش هم کوهی از جنازه و در حقیقت خورده جسده.
کرکس چهرهش رو در هم کشید.
-هیچ خوشم نمیاد!.
خورشید مثل همیشه سفت و بی اون که اثری از خستگی بعد از جنگ توی هیچ چیزش دیده بشه، پر و بال های کثیف و لزجش رو مرتب کرد.
-کرکس!برداشتن اون آشغال ها که کاری نداره. ما خیلی زیادیم. این ظرف چند لحظه شدنیه.
کرکس مثل اینکه چیزی رو1دفعه به خاطر آورده باشه وحشتزده به خورشید نظر انداخت. تکبال آروم در کنار خورشید ایستاده بود. دست خورشید روی شونهش بود و تکبال با چشم هایی کاملا باز و هشیار به آب رودخونه خیره شده بود. خورشید سری به نشان تأیید و رضایت تکون داد.
-کرکس! من تکی رو فراموش نکردم. خیال کردی اینجا می ایستادم بی اون که ازش مطمئن باشم؟
کرکس فقط نگاهش کرد و خندید.
-بجنبید!وقت نداریم. عجله کنیم.
شهپر درست می گفت. داشت دیر می شد.
کرکس سکویایی های خسته ولی همچنان آماده و توانا رو به کمک گرفت و درخت های شکسته ای که راه آب رو بند آورده بودن خیلی زود کنار رفت. آب1دفعه مثل سیل جاری شد و با فشار و شدت می رفت تا سیاهی اون جنگ تاریک رو از دل شفافش پاک کنه. کرکس لحظه ای در میان افراد منطقه سکویا ایستاد و به جریان سریع و پر فشار آب رودخونه که لحظه به لحظه روشن تر و پاک تر می شد چشم دوخت. بعد با رضایت پر و بالی تکون داد و نفس عمیقی کشید.
-تقریبا صبح شده. خودتون رو از نکبت پاک کنید. باید برگردیم. درضمن همینجا نفس بگیرید. شاید اون ها توی منطقه سکویا منتظرمون باشن.
سکویایی ها همه افتضاح کثیف بودن. کسی نبود که سر تا پاش خونی و لزج نشده باشه. روش های افراد منطقه سکویا برای قتل عام دشمن وحشتناک بود!.
به فرمان کرکس همه به طرف آب رودخونه رفتن و مشغول شدن. آب رودخونه دوباره تیره و کثیف شد ولی دیگه خیالی نبود. فشار آب زیاد و جریانش تند بود. تا روز بالا بیاد، آثار این تیرگی کاملا پاک می شد. سکویایی ها خیلی سریع به اوضاعشون سر و سامون دادن و به همراه کرکس از زمین مرطوب از خون اطراف رودخونه جدا شدن، ارتفاع گرفتن و به طرف منطقه سکویا پرواز کردن.
توی منطقه سکویا هیچ دشمنی منتظر اون ها نبود. کرکس و افرادش چنان ذهره چشمی ازشون گرفته بودن که از اون روز، تا مدت ها جنگی اتفاق نیفتاد.
روز در جنگل سرو داشت بالا می اومد. رودخونه دوباره امن و آروم بود. موجودات جنگل سرو مثل همیشه برای آب خوردن کنار رودخونه می اومدن بدون اینکه بدونن شب گذشته چه جهنمی در کنار رودخونه به پا بود. افراد منطقه سکویا می رفتن تا1صبح دیگه رو شروع کنن. صبحی که با تدفین شروع می شد. تدفین2تا عزیز که همه سکویایی ها، در کمال ناباوری خودشون، می دیدن که چشم هاشون از رفتنشون خیس می شد.
اما زمان همچنان پیش می رفت و روز بی توجه به لونه هایی که با پر های سیاه تزئین می شدن، بیخیال اونهمه چشم خیس، بیخیال اونهمه نفس های آه نشان و بیخیال شونه های خسته و دل های گرفته، در حال بالا اومدن بود.
دیدگاه های پیشین: (12)
حسین آگاهی
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 20:27
سلام. این قسمت یکی از زیبا ترین ماجرا هایی بود که تا حالا از هر نویسنده ای خوندم نه فقط به خاطر این که خوب و طوری که می خواستم تموم شد بلکه به خاطر پستی و بلندی های درگیری ها، واژه های بجا و توصیف های محشر شما.
اول و آخر این قسمت هم بسیار غمآلود نوشته شده بود که واقعاً جز این اگر می بود به این قشنگی در نمی اومد.
خلاصه که حسابی لذت بردم.
این چند روز خیلی حالم گرفته است اما با خوندن این قسمت جدی انرژی گرفتم. خیلی خیلی ممنون.
خسته نباشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم گرفتگی هرچه زود تر از هوای دل شما بره! از هوای دل همه بره. شما و من و همه. وقتی داشتم می نوشتمش اشک امان نمی داد. اون2تا کلاغ رو خیلی دوست داشتم. توی صحنه نبودن ولی دلم می خواست اینطوری نشن. خوب چه میشه کرد! جنگه دیگه.
شما هم گرفته نباشید دوست من. زندگی هم1طور هایی جنگه دیگه. نوبت حال خوش هم می رسه. به امید خدا.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 22:09
سلام پریسا جان نویسنده ی عزیزه داستان تکبال
یعنی اگر بگم عالی بود کم گفتم محشر بود پریسا گل کاشتی
عجیب دلم داستان میخواست آمدم تا دیدم گذاشتی خیلی خوشحال شدم
ممنونم عزیز باور کن کارت عالیه
هرچی بگم کم گفتم
ایول
ممنونم پریسا بابت همه چی ممنونتم عزیز
شاااد و سلامت باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز. من واقعا اینهمه عالی ننوشتم. این لطف شما هاست که عالی می بینید. ممنونم مثل همیشه. از حضورت، از لطفت، از بینش مثبتت.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 00:04
راستی پریسا
پخ پخخ پخخخخ
الفرااار
rorororororororororororrororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororrororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororo

پاسخ:
یکی این رو بگیره با موتورش! بذار توی محله دستم برسه چنان پخ کنمت که این موتوره هم بپره از جا.
پیروز باشی.
ک.عباسی
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 02:59
سلام بر شما گفتنی ها رو دوستان بهتر از من گفتند من تمام جملاتم رو در یک لایک خلاصه می کنم با اجازه

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
ممنونم از لطف شما.
ممنونم!
شادباشید.
مینا
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 13:58
خیلی زیبا بود. ممنون. خیلی منتظر ادامش هستم.

پاسخ:
سلام مینا جان. ممنونم از لطفت. سعی می کنم. حسابی سعی می کنم.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 17:20
سلاام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشیییی
آمدم اعلام حضور کنم و سلامی ارز کنم برم
خسته نباشی عزیز
شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
اعلام حضورت رو عشقه! ممنونم از حضور و از اعلام حضورت.
ایام به کام.
آریا
جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 20:14
سلام
چرا نیستی
نبودن خوب نیست زود بیاا
بیا
امیدوارم نبودت خیر باشه
سلامت باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
سفر بودم. سفر فوری، کوتاه، ناگهانی، و عجیبی بود!
من هستم آریا.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 13:30
سلام پریسا جان
امیدوارم خیر باشه
امیدوارم خوش گذشته باشه بهت عزیز
بهترین هارو برات آرزو مندم
شادی و سلامتی روز افزون

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست من. بله مثبت بود و…لازم و شاید مؤثر. تا خدا چی بخواد.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 15:12
سلام پریسا جان
امیدوارم خوبو سلامت باشی
تکبال 78 آماده نشده آیا
اگر امروز نزاریش باید تکبال 78 79 80 رو باهم یکجا بزاری
یعنی همچین آدم منصفی هستم من خخخخ
شاد کام باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
میگم1زمانی سخت نگیری! انصافت ترک بر می داره خدای نکرده خوب نیست! بابا مروت هم خوب چیزیه. به خدا توی یکیش موندم تو3تا1جا می خوایی؟ دستم به این کبوتر برسه می ذارمش لای پلو خیالم جمع بشه. اَییی! حالم بد شد نمی دونم چرا. این با شکاری ها گشته خوردن نداره.
ول کن بیخیال. این ها واسه انحراف از جاده اصلی بد نیست.
من هستم. بدون تکبال78ولی هستم.
شاد باشی و شادکام.
آریا
دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 21:24
خخخ
باش بودنت رو عشقه
بیخیال داستانو .
باش سلامت باش شاد باش داستانو هر وقت تونستی بنویس بازم میگم بودنت مهمه سلامتیت رو عشقه

خانه


پاسخ:
همین خخخ رو عشقه! اون جنگلی ها هم بذار توی سر و کول هم بلولن.
من هستم. کمی گرفتار کمی نیمه کمی…ولی هستم.
شاد باشی.
یکی
سه‌شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 21:42
معلوم هست کوشی؟ چیزی نگفتم ببینم چیکار میکنی. نکنه امربر شدی. انتظار همه مارو ب چند خط باطله امشی زدی رفت ب روی خودتم نمیاری. خیال کردی کسی نمیفهمه. من هواسم هست. برو پاکشون کن بیا بقیشو بنویس. بازی هم درنیار. خیالت تخت اینطوری عزیزتر از اینکه هستی نمیشی واسش. بیخودی هم در جوابم لطیفه ردیف نکن که همشو خودم از برم. از نظرم خوشت نیومد ک نیومده باشه. بجنب منتظر ادامشم. من باقیشو میخوام. خیلی زودم میخوام.

پاسخ:
سلام یکی.
اینطور نیست. من فقط گرفتارم. خیلی زیاد گرفتارم. ممنونم که هستی ولی ممنون تر میشم اگر دونسته های خودم رو بهم یادآور نشی. هیچ لازم ندارم واسه هیچ کسی عزیز بشم به خصوص افرادی که گاهی واسه امتحان میان که ببینن هنوز مثل گذشته هام احمق هستم یا نیستم. اگر هستم به حماقت هام بخندن و خاطر جمع بشن و اگر نیستم نفرین هوالهم کنن. اگر متوقف شدم به خاطر درگیری هایی بود و هست که به شدت درگیرشون شدم و خیال ندارم ازشون ببازم. نه امربر شدم نه خیال دارم با سکوتم عزیز بشم که مدت هاست دیگه خوب می دونم هیچ وقت نبودم، نیستم و نمیشم.
درست گفتی محتوای کامنتت رو دوست نداشتم و ندارم ولی خوشحالم که هستی.
ایام به کامت.
یکی
چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 17:45
ببین پریسا تکلیفتو با خودت زودتر مشخص کن. اگه راست میگی و جدی نمیخوای پس این دستپایین گرفتنو بس کن ک هیچ جای شمایلش ب بزرگمنشی نمیخوره. اگه هم میخوای پس این نقش نمیخوام و نیستم و نیستی و نمیبینمت و خیالم نیستو بذار کنار ک حوصلمو سر میبری. لازم نیست بقیه بفهمن چی گفتم. خودت بفهمی بسه و میدونم فهمیدی. تمومش کن بسه دیگه. تو خودت خسته نشدی? حالت عوض نمیشه با اینهمه 2 ضرب ک واسه خودت و واسه بقیه از خودت میزنی? یا اینطرف باش یا اونطرف فقط هر طرفی کامل و درست باش و اینقد در نقش پیچ نخور ک دیدنی نیستش. حالام بجنب جای این چپوراست زدنا بنویس ببینم باقی قصه چی شد. هی من اینهمه نخوندم ک الان بگی درگیرم و بری ک بری. من باقیشو میخوام گرفتی؟

پاسخ:
به خاطر خدا دیگه بس کن یکی. چی بهت بگم اآخه؟ خوب بابا صبر کن می نویسم دیگه! شلوغش نکن طوری نیست.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال76

روز ها و شب ها تیره و بی صدا می گذشتن. درگیری های سکویایی ها با افراد تکمار داشت بیشتر و خطرناک تر می شد. تکمار مثل دیوانه ها بی تاب بود. واسه رسیدن به اونچه می خواست به هر دری می زد. دیگه فاصله های بین درگیری ها، شبیخون ها و حمله ها و دردسر های2طرف خیلی کم شده بود. گاهی پیش می اومد که چند روز پشت سر هم هر روز یا هر شب درگیر می شدن. این وسط سکویایی ها حسابی خسته می شدن و تکماری ها حسابی تلفات می دادن. تکبال قوی تر و قوی تر می شد و در چند مبارزه آخر عملا نقش داشت. کرکس دیگه نمی تونست موافق نباشه چون این اواخر خود تکبال مستقیم در خطر گرفتار شدن بود و کرکس با وجود تلاشش موفق نمی شد کاملا مدافعش باشه و آخرش هم خودش بود که خودش و کرکس رو نجات می داد. تکبال قوی بود ولی فقط در جنگ. خورشید سکوت و در خود رفتگی شدیدش رو می دید و دیوانه وار تلاش می کرد بلکه بتونه بفهمه چی اینطوریش کرده ولی به جایی نمی رسید. مشکی حسابی راه افتاده بود. تکبال با دیدنش لبخند زد.
-خوشحالم بلند شدی مشکی!
مشکی دلواپس نگاهش کرد.
-ولی من نگرانتم فسقلی. تو چی شدی؟ رو به راهی؟
تکبال با صدایی بی حالت جواب داد.
-کاملا.
خورشید آه کشید. مشکی مجبور شد خیلی سریع بره چون کرکس صداش زد و بعدش لازم شد که دسته جمعی برای دفع1نقشه از طرف تکماری ها به اطراف مرداب تاریک پرواز کنن و حمله موش های جونده که قرار بود نیمه های شب صورت بگیره رو با قتل عام موش ها دفع کنن. تکبال همراهشون رفت ولی لازم نشد نزدیک بشه. به فرمان کرکس روی یکی از پایین ترین شاخه ها که می شد در صورت لزوم مخفی بمونه نشست و شروع کرد به تاب خوردن. کرکس بهش گفت هرچی که شد کاری نکنه تا خودش بیاد و بهش بگه و تکبال انجام داد. نفهمید چقدر گذشت. همون طور تاب می خورد.
-آهای کبوتر یواشکی! تکبال! تاب می خوری؟
تکبال سر بلند کرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز نگاهش کرد. اومد و نزدیکش وسط زمین و هوا معلق موند.
-چرا این شکلی شدی؟ من دیروز روی افرا بودم. ندیدمت. اون ها گفتن دیگه اونجا نمیری. راست میگن؟ دیگه نمیری به افرا؟ دیگه نمیری به افرا؟
خوشپرواز این ها رو با آواز می گفت و در حالی که با شیطنت و به صورت موزون توی هوا بالا و پایین می رفت می گفت و می خندید. تکبال بهش نگاه کرد و لبخندی گنگ زد.
-نه. دیگه نمیرم به افرا.
خوشپرواز1لحظه با حیرت بهش خیره موند. بعد خودش رو جمع و جور کرد و خندید.
-چرا نمیری به افرا؟ چرا نمیری به افرا؟
تکبال به بالا پایین رفتنش نگاه کرد، به آواز خوندنش خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز لحظه ای ادامه داد و بعد، آهسته و کمی متفکر اومد و کمی نزدیک تر روی شاخه نشست.
-تو چه عوض شدی! از دور که دیدمت نفهمیدم تویی. چرا این پایین نشستی. انگار مرغ خونگی هستی که بال هات زیاد بلند شدن پریدی اومدی روی شاخه. قدیم که می دیدمت هرچی بالا تر می رفتی هرچند بدون پرواز.
تکبال فقط نگاهش کرد. خوشپرواز ول کن نبود.
-نمی خوایی بری بالا؟
تکبال1دفعه عقب کشید.
-نه! نه نمی خوام.
خوشپرواز تعجب کرد.
-خوب باشه نخواه! همینجا بشین تاب بخور. افرایی ها خوب بودن. تو نپرسیدی ولی خوب بودن. پرواز می کردن. یکی هم اونجا بود که مثل اینکه کمی بینتون ماجرا پیش اومد و می خواست بدونه کجا میشه پیدات کنه. به نظرم می خواد ببیندت. تو چی؟
تکبال چنان عادی و بی حالت نگاهش می کرد که انگار هرگز در گذشته هم رو ندیده بودن و انگار هیچ وقت مدل دیگه ای بهش نگاه نکرده، باهاش حرف نزده و نخندیده بود.
-من میگم که نمی خوام اون1نفر رو ببینم.
خوشپرواز بهش خیره شد.
-ولی تو فاخته رو دوستش داری مگه نه؟ بینتون حرف شده، به نظرم اون می خواد که شما2تا با هم حرف بزنید. تو هم که خاطرش رو می خوایی. یعنی دیگه نمی خوایی؟
تکبال انگار به عادی ترین پرسش دنیا جواب می داد، بی حالت و بیخیال، نه شاد و نه غمگین گفت:
-نه.
خوشپرواز دیگه نه آواز یادش بود نه شیطنت.
-یعنی دیگه خاطرش رو نمی خوایی؟ اصلا؟
تکبال به هیچ خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. اصلا. حرف هم نمی زنیم. ما هم رو نمی بینیم. من نمی خوام ببینمش. اون هم نباید بخواد ببیندم. من حرف باهاش نمی زنم. اون هم حرفی نداره بهم بزنه.
خوشپرواز لحظه ای به نگاه تهی تکبال نظر انداخت.
-ولی اون دوستته مگه نه؟
تکبال با صدایی مثل نگاهش تهی جواب داد:
-نه.
صدای رنگین پر خوشپرواز رو به خودش آورد.
-بیا از اینجا بریم خوشپرواز. از این فضا خوشم نمیاد. زیادی مرطوبه. ببین با پر هام چیکار کرد!
خوشپرواز آروم بلند شد، نگاهی به تکبال انداخت و دید که تکبال دوباره مشغول تاب خوردن شده. انگار که اون ها اونجا نبودن.
-تکبال! خداحافظ.
تکبال بدون اینکه نگاهش کنه با همون صدای تهی گفت:
-خداحافظ.
خوشپرواز دم رفتن نفهمید چی شد که صدای خودش رو شنید.
-باز هم می بینمت. حتما. فعلا.
تکبال گنگ لبخند زد. خوشپرواز مطمئن بود که تکبال بدون آگاهی از اینکه به چی لبخند می زنه خندیده بود. دور شده بودن و خوشپرواز متفکر پرواز می کرد. از شیطنت و سر زندگی ساعتی پیش اثری درش نبود. رنگین پر بهش رسید و شونه به شونهش پرواز کرد.
-چی شده خوشپرواز! چرا توی فکری؟
خوشپرواز نگاهش کرد.
-این کبوتره1چیزیش بود رنگین پر. من نمی دونم اطرافش کسی هست یا نه. اگر هست حتما باید تا حالا فهمیده باشه. حالش اصلا عادی نیست.
رنگین پر بیخیال خندید.
-چرا این رو میگی؟
خوشپرواز لحظه ای به فکر فرو رفت.
-این کبوتره حالش بد بود رنگین پر. کور هم اگر بودم می فهمیدم. این1طوریش شده و خیلی هم بد شده. نمی دونی چقدر دلم می خواد بفهمم.
رنگین پر لحظه ای سکوت کرد، بعد از جا پرید و نقطه ای رو نشون داد.
-اونجا رو! سرخ سر داره مثل همیشه توی آسمون گیج می زنه. جدی خوشپرواز تا به حال کبوتر به این گیجی دیده بودی؟ میمیرم واسه اذیت کردنش. بیا بریم.
خوشپرواز سوتی کشید.
-آهای سرخ سر! سرخ سر ما اینجاییم. اینجا. کبوتر بوق! این طرف.
رنگین پر به گیج خوردن کبوتر جوونی با پر های قرمز روی سرش نگاه کرد و پقی زد زیر خنده. خوشپرواز بال هاش رو تکون داد و در حالی که همراه رنگین پر می خندید به طرف سرخ سر پرواز کرد. تکبال و حال عجیبش ظاهرا فراموش شد.
اون ها رفتن و ندیدن. خوشپرواز ندید که درست در لحظه ناپدید شدنش از نظر تکبال، اون لبخند گنگ آهسته محو شد، نگاه تکبال به مسیر افرا خیره موند و آروم، خیلی آروم، پرده نازکی از اشک روی نگاهش رو پوشوند. اشک هایی که انگار برای چکیدن تردید و وحشت داشتن. تکبال بغضش رو می خورد ولی اشک ها به زور توی صفی باریک و پشت سر هم راه باز می کردن و عاقبت دونه دونه جاری شدن و چکیدن. سکوت اطراف رو هیچ صدایی نمی شکست. تکبال دیگه تاب نمی خورد. سرش رو کرد زیر پر هاش و بی صدا اشک هاش رو توی پر های خودش رها کرد.
-تکی! هی تکی! تو داری چیکار… تکی! برای چی گریه می کردی؟
تکبال انگار نشنید. خورشید سرش رو از زیر پر هاش کشید بیرون و به نگاه گنگ و خیسش خیره شد. تکبال مقاومت نکرد ولی هیچی نگفت.
-تکی! حرف بزن! خاطرت نیست؟ خودمم. خورشید. چی شده تکی؟
تکبال بی حرف و بی صدا فقط چشم هاش باریدن. خورشید بغلش کرد و تکبال بی گریه بارید. خورشید نوازشش کرد و تکبال بارید. خورشید هیچی نگفت و فقط اشک هاش رو، پر های خیسش رو، شونه های جمع شدهش رو نوازش کرد و تکبال فقط بارید و بارید. شهپر رسید و فقط تماشا کرد. خورشید رو که با چشم های بسته و سری که به طرف آسمون بود، کبوتر کرکس رو محکم بغل کرده و نوازش می کرد. خواست بره نزدیک و دست بذاره روی شونه خورشید ولی منصرف شد. خورشید رو در این مدت اونقدر شناخته بود که بدونه الان هیچ دلش نمی خواد تماشاچی داشته باشه. دلش نمی خواد چشم باز کنه. دلش نمی خواد سرش رو بیاره پایین و شهپر یا هر کس دیگه ای ببینه که چقدر برای عقب نگه داشتن اونچه تکبال به راحتی وسط پر های خورشید آزادش می کرد، تلاش می کنه. شهپر با آگاهی به این نخواستن ها، لحظه ای متفکر به تماشا ایستاد و بعد، بی صدا پرواز کرد و رفت.
-خورشید!اینجا وا رفتی که چی؟
خورشید به سرعت از جا پرید ولی خودش رو نباخت. با چابکی آثار مبارزه بی صداش رو پاک کرد و به کرکس که از دور می رسید نظر انداخت. تکبال توی بغلش مچاله شد و به وضوح لرزید.
-وا رفته خودتی! مگه نگفتی بیام مواظب باشم؟
کرکس خندید.
-گفتم مواظب باش و تو ظاهرا در طلب ستاره گم شدهت داشتی آسمون رو با نگاه پاره می کردی.
خورشید با حرصی از جنس چیزی شبیه نفرت شونه بالا انداخت.
-خفه شو!
کرکس رسید.
-چیزی گفتی؟
خورشید بی حوصله به علامت نفی سر تکون داد.
-گفتم خفه شو.
کرکس خندید.
-ببینم فسقلیِ من چشه؟
خورشید فوری و همچنان بی حوصله جوابش رو داد.
-خوابش برده.
کرکس تعجب کرد.
-خواب؟ توی بغل تو؟ اینجا؟
خورشید نگاهش نمی کرد.
-آره. شب ها که تو واسهش زمان استراحت نمی ذاری. از بس که نکبتی.
کرکس بلند خندید.
-خوب باشم. این به تو چه مربوطه؟
خورشید هیچی نگفت و در عوض به بقیه که ریز می خندیدن چشم غره رفت.
-زهر مار!جون به جونتون کنن1مشت علف بیشتر نیستید.
کرکس قهقهه زد.
-بذار ببینم! فسقلی! ببینمت! واسه چی اینجا خوابیدی؟ اینجا که جای خواب نیست. اگر طوری می شد چی؟ پاشو ببینم! پاشو! بیا اینجا! نترس بالا نمی پرم. از چی می ترسی؟ من اینجام. اصلا بیخیال شو! بخواب. توی بغلم بخواب. هر زمان لازم شد خودم بیدارت می کنم. بخواب و مطمئن باش چیزی از ارتفاع گرفتنم حس نمی کنی.
تکبال توی بغل کرکس به خواب رفت و کرکس بیخیال نگاه خشمگین خورشید پرواز کرد و به طرف منطقه سکویا رفت. شهپر شونه به شونه خورشید می پرید.
-باهاش مثل1مجسمه گلی یا با تخفیف مثل1جوجه نابالغ رفتار می کنه درسته؟
خورشید با نفرت پر و بال تکون داد.
-چیزی نمونده عقل از سرم بره شهپر. دیگه واقعا نمی تونم تحمل کنم. این وسط1چیزی هست که من نمی فهمم. باید بفهممش. باید هر طور شده بفهممش.
شهپر به خورشید نظر انداخت که گفتارش مخاطب نداشت. انگار وجود شهپر رو حس نمی کرد. شهپر لحظه ای بهش خیره موند ولی خورشید سرش به کار خودش بود. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-عجب! همه روان ها پاک شدن!
خورشید بی اراده پرسید:
-چی گفتی؟
شهپر نگاهش کرد. خورشید اصلا حواسش بهش نبود. شهپر تستش کرد.
-گفتم روانت پاک شده.
خورشید با حواس پرتی سر تکون داد.
-هان؟ آهان! آره!.
شهپر با چشم های گشاد شده از تعجب بهش خیره موند.
ضربه ای شدید از پهلو، صدای1آخ و برخورد شدید شهپر با خورشید تعادل همهشون رو به هم زد. خورشید که انگار تازه حواسش جمع شده بود با حرص بهش نگاه کرد.
-شهپر!مگه کوری؟ این چه جور پرواز کردنه؟
شهپر در جواب حرص خورشید برگشت و به کلاغ بزرگی که بهش برخورد کرده و این دردسر رو به وجود آورده بود نگاه کرد. سرزنش آمیز ولی نه عصبانی مخاطب قرارش داد.
-این چه مدلشه؟ چرا اینطوری می پری؟ من با این قد و قواره رو ندیدی؟
کلاغ با شرمندگی به خورشید عصبانی و به شهپر نگاه کرد.
-ببخشید شهپر ولی تقصیر خودت شد. من مونده بودم تو چرا کنار نمیری. خواستم تغییر مسیر بدم که تو هم منحرف شدی و من نتونستم متوقف بشم. خوب تو چرا به پهلو پرواز می کنی و نگاهت به مسیرت نیست؟
خورشید با حرص برگشت و پرواز کرد. شهپر لحظه ای به خورشید و بعد به کلاغ منتظر و به خودش نظر انداخت.
-ولش کن چیزی نشد. بیا! باید بریم.
کلاغ پرواز کرد و شهپر هم پرید تا از بقیه جا نمونه.
افرا.
دیگه نه ابر بود و نه بارون. آسمون صاف ولی بی خورشید و تیره بالای سر جنگل سرو بود. افرایی ها با وجود سوز گزنده هوا پرواز می کردن. اوضاع روی افرا بد نبود. سرما چیزی بود که افرایی ها کم و بیش بهش عادت داشتن و باهاش کنار می اومدن. فاخته تماشا می کرد. سردش بود. با این سرمای بی مهار نمی تونست کنار بیاد. به مسیری که تکبال همیشه از اونجا می اومد نظری گذرا انداخت. تکبال نبود. مسیر خالی و خلوت بود. فاخته حس می کرد از دست تکبال دیوانه وار عصبانیه. هرچی سرما بیشتر اذیتش می کرد عصبانی تر می شد.
-موجود عوضی! کثافت! فقط1دفعه دیگه من دستم بهت برسه، اگر گیرت بیارم، کاریت کنم که عبرت همه دیوونه ها بشی. حالا باش تا بهت بگم.
چند روز دیگه هم اومد و رفت. منطقه سکویا حالا دیگه رسما منطقه جنگی به حساب می اومد. تکمار با قوی تر شدن تکبال برای گرفتنش حریص تر می شد و تکبال بیخیال همه چیز، سرش به تمرین و تعلیم و هیچ گرم بود. تکبال انگار توی خواب زندگی می کرد. مثل روحی سرگردان، مثل جسمی خوابزده، به وظایفش می رسید، انجامشون می داد و دیگه هیچ. با کرکس دیگه نمی جنگید. نه در شب و نه در روز. این کرکس رو عصبانی تر می کرد. کرکس جنگخواه بود. کامجویی هاش بدون درگیری براش کامل نمی شدن. تکبال دیگه خیالش نبود ولی کرکس هیچ خوشش نمی اومد. تکبال، بی صدا، تسلیم، مات، منتظر می موند تا کرکس هر مدلی که دلش می خواست باهاش تا کنه و زمانی که فرمان کرکس تموم می شد، توی خودش مچاله می شد و خسته از لرزیدن و زجر کشیدن هاش به خواب می رفت. خواب هاش هم عادی نبودن. انگار می ترسید از خوابیدن. شاید از خواب دیدن. پریشون از خواب می پرید و مثل کسی که کابوس مرگ دیده باشه ضجه می زد.
-به خدا دست خودم، دست خودم، دست خودم نبود، به خدا، دست من نیست، تقصیر من نیست، به خدا…
کرکس سعی می کرد آرومش کنه.
-فسقلی!چی دست تو نیست؟ اتفاقی که نیفتاده. تو خواب بودی. ببینم خواب دیدی؟
تکبال آشکارا تا مرز سکته واقعی می ترسید.
-خواب؟ نه. نه. ندیدم. ندیدم هیچی ندیدم هیچی ندیدم هیچی هیچی ندیدم…
کرکس بغلش می کرد و تکبال مثل تمام این مدت، مثل تمام زمان های نوبالغی و جوونیش، خواه ناخواه دوباره به خواب می رفت.
زمان آروم، اندیشمند و خاموش به تماشای اینهمه نشسته بود.
-آهای!کرکس! رودخونه دوباره یخ زده!
این صدا در1عصر سرد منطقه سکویا رو از جا پروند. کرکس از بالای سکویا فرود اومد و عصبانی به آورنده خبر نظر انداخت.
-پس شما ها چه غلطی می کردید؟ مگه نگفتم پیش از یخ زدنش بهم اطلاع بدید؟
کلاغ به خودش لرزید و بی اختیار وسط آسمون خودش رو کمی عقب کشید.
-کرکس باور کن نمی شد. آخه ما هم نفهمیدیم. می دونی؟ از صبح امروز ما ماجرا داشتیم. دم صبح بود یعنی صبح تازه درست و حسابی بالا اومده بود. ما تازه جامون رو با قبلی ها عوض کرده و جاگیر شده بودیم که داستان شروع شد. اونجا1پلیکانی بهمون گفت که باید بریم کمک افراد1لونه. گفت مثل اینکه یکی2تا مار دارن به لونه1جغد حمله می کنن. ما نفهمیدیم اون جغده داستانش چی بود ولی مثل اینکه تکمار از حرصش می خواست خدمتش برسه. نمی دونیم جغده چیکارش کرده بود ولی به هر حال پلیکانه می گفت این جغده موجود با ارزشیه. راه دور بود و باید می جنبیدیم. دیگه فرصت نشد بیاییم بهت بگیم. همه با هم پشت سر پلیکان پریدیم رفتیم تا رسیدیم به لونه جغده طرف های1درخت سرو خیلی بلند دیدیم اوضاع خیته. مار ها از درخت کشیده بودن بالا خیلی هم بزرگ بودن. جغده نیمه خواب نیمه بیدار نیمه کور می جنگید و یکی از مار ها رسیده بود بهش و3تای دیگه هم چندتا خزیدنِ دیگه می خواست تا بهش برسن. حمله کردیم و درگیر شدیم. خیلی طول کشید. حسابی زدیم و خوردیم و آخرش داشتیم نفله می شدیم که پلیکان ناقافل جیغ کشید1دفعه1دسته بزرگ زنبور نفهمیدیم از کجا سبز شدن هم مار ها رو حسابی مهمون کردن هم ما رو. مار ها نفله شدن ما هم همینطور. پلیکان بهمون رسید تا تونستیم خودمون رو برسونیم نزدیک رودخونه و اوضاعمون اینقدر بد بود که مجبور شدیم تا رودخونه روی زمین با پا هامون راه بریم. وقتی رسیدیم دیگه کلی از روز گذشته بود و دیدیم اوضاع رودخونه اینطوریه. خواستیم زود تر برسیم اینجا ولی زنبور ها حسابی نفلهمون کرده بودن. پلیکان حسابی درمونمون کرد تا من تونستم به هر زحمتی بود بلند شم و به زور پرواز کنم و بیام اینجا. توی راه هم اینقدر حالم بی ریخت شد که مجبور شدم چندین جا روی درخت ها بشینم تا بشه پرواز کنم و اینطوری شد که الان…
کرکس با وجود خشمش، بر عکس حالتش که بیننده رو مطمئن می کرد الانه که کلاغ رو تیکه پاره کنه، منتظر ایستاد و صبورانه گوش کرد و تا آخرش رو شنید. کلاغ تند تند می گفت مبادا1دفعه عمرش توی پنجه های صاحب اون نگاه عصبانی به آخر برسه و فرصت توضیح و دفاع نداشته باشه ولی کرکس تمامش رو تا کلام آخر شنید.
-خوب دیگه بسه فهمیدم. بگو ببینم! باقی رفیق هات چی شدن؟
کلاغ که کمی آروم تر شده بود به کرکس نگاه کرد و بال های دردناکش رو تکون داد که نیفته ولی فایده نداشت. کرکس در آخرین لحظه با احتیاط گرفتش و در حالی که مواظب بود ورم دردناک بال ها و پهلو هاش رو فشار نده، آهسته گذاشتش روی1شاخه کلفت و امن و به2تا شاخه نازک تر تکیهش داد. کلاغ نفسی از سر آرامش کشید.
-ممنونم کرکس. اون ها هم مثل من زخمی شدن ولی اوضاعشون خطری نیست. پلیکان به موقع جنبید و اینطور که می گفت، اون ها فقط الان نمی تونن پرواز کنن چون همه جاشون خیلی درد می کنه و ورم کرده.
کلاغ بعد از این مکث کوتاهی کرد و خیلی آروم، به آرومی نجوا زیر لب نالید:
-مثل من.
کرکس آهسته دستی به پر های پریشون و بال زخمی کلاغ کشید. اینقدر آروم و مهربون که انگار اون دست ها مال کرکس نبودن.
-چیزی نیست. درست میشی. شما ها حرف نداشتید! جغده چی شد؟ حالش خوبه؟
کلاغ از خوشی چشم هاش رو بست.
-بله کرکس. جغده هیچیش نشد. زنبور ها بعد از کور کردن و نفله کردن مار ها و رسیدن به خدمت ما، جغده رو بلند کردن با خودشون بردنش. نفهمیدیم کجا. ولی بردنش و پلیکان می گفت جای جغده دیگه امنه.
کرکس از سر رضایت دوباره کلاغ رو نوازش کرد. کلاغ از خستگی داشت می افتاد. چشم هاش بسته شدن و تقریبا بی هوش شد.
کرکس بلافاصله خورشید، شهپر و مشکی رو احضار کرد. به خورشید فرمان داد هرچه سریع تر اون کلاغ رو سر و سامون بده، بهش برسه و فورا برگرده. مشکی رو برای اطلاع رسانی و جمع سریع نفرات برای شکستن یخ رودخونه فرستاد و شهپر رو گذاشت تا مواظب منطقه سکویا باشه. خودش هم مثل فشنگ از جا در رفت و لحظه ای بعد در حالی که کبوترش رو زیر پر گرفته بود، همراه مشکی و خورشید و بقیه به طرف رودخونه پرواز کرد.
-تکی رو بذار بمونه کرکس.
کرکس بدون اینکه به خورشید معترض نگاه کنه خندید.
-در این صورت به شهپر عوضی زیادی خوش می گذره. فسقلی جایی هست که من هستم.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی نگاه هشدار دهنده کرکس منصرفش کرد.
-سرت به کار خودت باشه خورشید! این روز ها اصلا حوصله ندارم دقیق بشم ببینم مجازات هام چند درصد قابل جبران هستن.
خورشید با دیدن چشم های گشاد از وحشت تکبال سکوت کرد و ماجرا تموم شد.
با سرعتی که داشتن، خیلی زود به رودخونه رسیدن. پلیکان اونجا نبود. خورشید بلافاصله کلاغ های زخمی رو پیدا کرد و به فرمان کرکس مشغول درمون اون ها شد. مشکی، تیزرو و تکرو مأمور شدن کلاغ ها رو یکی یکی به منطقه سکویا برسونن و به شهپر بسپارن. کرکس همراه بقیه که کم هم نبودن، مشغول جنگ با یخ ها شد. به دلیل غیبت شهپر و موندنش در منطقه برای حفظ امنیت اونجا، و به دلیل گرفتار بودن خورشید بالای سر زخمی ها، کرکس مجبور بود از هر2تا پنجه هاش استفاده کنه. این یعنی تکبال مهلت داشت از زیر پر و بالش بیرون بخزه، روی یخ ها راه بره، از سرما بلرزه و1چرخی در جهان بیرون از بغل کرکس بزنه بلکه یادش بیاد چیز هایی رو که از مدت ها پیش فراموشش شده بود.
تکبال کمی ایستاد و تماشا کرد. بعد از اونجایی که کرکس بهش فرمان بی حرکت بمون نداده بود، چون احتمالا یادش رفته بود که بده، حرکت کرد و به طرف درخت های کنار رودخونه رفت. نفهمید چقدر رفت و نفهمید کی از رودخونه دور و دور تر شد. آروم روی زمین می رفت و واسه خودش دونه می چید. سرش پایین بود و برای خودش می رفت.
-آخ سرم!
با برخورد به چیز سفتی پرت شد عقب. سر دردناکش رو مالید و به مقابل نگاه کرد. تنه کلفت1درخت توت بزرگ راهش رو سد کرده بود. بلند شد و خاک پر هاش رو تکوند. همه جاش حسابی درد گرفته بود. گریهش گرفت. به درخت نظر انداخت. سر بالا کرد و ارتفاعش رو دید. سرش گیج رفت. از تصور اینکه اون بالا باشه حالش بد شد. خواست برگرده ولی دید که خیلی دور شده. وقتی مطمئن شد راه برگشت رو بلده بیخیال از درخت توت رد شد و باز هم پیش رفت. روی زمین پر بود از علف های جنگلی که با وجود زمستون به اون سردی، باز هم وجود داشتن. تکبال تفاوت بین دسته های علف رو تماشا می کرد، از هر کدوم1تار می چید و می خورد و فرق بین مزه هاشون رو می سنجید، گل های کوچولوشون رو نوک می زد و می چشید و اگر خوشش می اومد ازشون می خورد و خلاصه بهش بد نمی گذشت. نفهمید چقدر راه رفته. پا هاش خسته شدن. وسط1دسته بوته کوچیک رنگی نشست. اطرافش رو علف ها و بوته ها گرفته بودن. تکبال لا به لای اون ها جا شد و با خودش خندید. بوی خاک، بوی علف های بارون خورده، بوی هوای آزاد و درخت ها و…پرواز، شاخه های بالا، آسمون!
تکبال حس کرد چیزی شبیه سر گیجه آمیخته با ترس و حسرت با هم، اشتیاق و نفرت با هم، خواهندگی و ناکامی با هم، به سینهش و به ذهنش و به روحش چنگ زد. تار علفی که لحظه ای پیش داشت از خوردنش لذت می برد رو رها کرد و با گوشه بال هاش اشک هاش رو گرفت.
صدایی درست از بالای سرش! خیال کرد خواب می بینه. چنان یکه ای خورد که انگار اعصابش1دفعه جرقه زدن.
-تکی! هی تکی! من اینجام! این بالا! بیا باهات کار دارم.
فاخته!
تکبال در جا خشکید. انگار مرد. فاخته پر زد و تا جایی که ممکن بود اومد پایین.
-تکی!ببین! نگاهم کن کارت دارم. تکی! دیوونه می خوام باهات حرف بزنم. مسخره! کجا میری وایسا! بهت میگم وایسا بی مغز روانی وایسا دیگه!
تکبال بدون اینکه سر بالا کنه، آروم و مثل علفی که روی آب بی اراده پیش بره، توی راه برگشت پیش می رفت. فاخته با حرص پر زد، پایین پرید و مقابلش ایستاد.
-مسخرگی نکن تکی. تو که نمی خوایی بگی واقعا تموم شدیم می خوایی؟ ببین! بیا بریم اون بالا اینجا رو من دوست ندارم. اینهمه دیوونه نباش. بیا برگردیم، خوب؟
تکبال آروم خودش رو کشید عقب تا دست فاخته به شونهش نرسه. فاخته نفرتش رو قورت داد ولی تکبال اون سایه کدر رو توی نگاهش دید. نگاه تکبال به سردی یخ به چشم های شفاف و زیبای فاخته خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. خاطرم هست که بهم گفتی دیگه نمی خوایی ببینیم. پس نبین! من رفتم تا دیگه نبینیم. دیگه هم نمی خوام برگردم. دیگه نمی خوام تو منو ببینی. دیگه نمی خوام ببینمت.
تکبال صدای خشک و بیگانه ای که از حنجره خودش بیرون می اومد رو شنید و نشناخت. بعد بدون اینکه سر بالا کنه از کنار فاخته عصبانی گذشت و با قدم های آروم و خسته از اونجا دور شد. تکبال بر نگشت که ببینه. نگاه خشمگین و تحقیر آمیز فاخته رو ندید که به پشت سرش دوخته شده بود.
-خاکی لعنتی! ببین به کجا رسیدم که شدم ناز کش این! برو به جهنم! لیاقتت همون خاکه که توش بلولی عوضی. مرده شورت ببرن. مرده شور این بهار رو ببرن که نمیاد و این سرمای نکبت من رو کرده منت کش این! این! این بی خاصیت خاکی آشغال بی مصرف روانی سیرکی نفهم بوق! اه!
تکبال نشنید چون فاخته نگفت. فاخته هم ندید. اشک هایی که از چشم های غمگین تکبال روی خاک می چکید رو ندید. هقهق فرو خورده تکبال رو موقع رفتن نشنید. حسرت بر گشتن و نگاه کردن به پشت سرش رو که سینهش رو میسوزوند و آتیشش می زد رو فاخته احساس نکرد. خشمی که تکبال برای اولین بار به کرکس حس کرد رو فاخته نفهمید. تکبال با تمام وجودش گوش می داد. صدای پر زدن فاخته رو نشنید. فاخته هنوز اونجا بود. روی زمین. پشت سر تکبال. چقدر دلش می خواست برگرده، بغلش کنه، لمسش کنه و بهش بگه بیخیال. اصلا تمامش بیخیال. اون صبح عصبانی بودم. به دلت توهین کردم. واسه خاطر دل خودم. واسه خاطر خودم. معذرت می خوام عزیز! بیا حرف بزنیم. بیا اونقدر حرف بزنیم که هر2تامون قانع و آروم بشیم. بعدش هم دست هم رو بگیریم بریم بالای شاخه ها و همه چیز از اول. از اولِ اولِ اول.
ولی تصویر وحشتی بی نهایت از1شب توفانی در ارتفاعی بیرون از حد تصور، زوزه های وحشی باد، صدایی که بی شفقت و جنون زده تهدید می کرد،
-اگر همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم.
تکبال حس کرد قلبش از حرکت ایستاد. اشک برنده شد و پهنای صورتش رو خیس کرد. تکبال بر نگشت. اونقدر رفتنش رو طول داد که صدای پر های ظریف فاخته رو شنید که پر زد و بالای شاخه های امن رفت. تکبال بیخیال کرکس و بیخیال تمام جهان، بغضش ترکید و هقهق گریهش دل سکوت سرد جنگل رو شکافت.
-تکی!تکییی! کجا هستی تکی؟
خورشید که از دور صداش زد تکبال جواب نداد. دیگه نمی تونست بره. پا هاش دیگه حس رفتن نداشتن. ایستاد، نشست، ولو شد، سرش رو به درخت توتی که موقع اومدن بهش خورده بود تکیه داد و زار زد.
-خدا! خدا جان خدا! ای خدا!
خورشید بلاخره پیداش کرد.
-تکی!اینجایی؟ برای چی هرچی صدات می زنم جواب نمیدی؟ تکی! چیزی شده؟ وای تکی برای چی اینطوری گریه می کنی؟ آخه تو چته؟ چرا نمیگی؟ تکی! با من حرف بزن. باور کن من می تونم کمکت کنم. هرچی که باشه من از پس حلش بر میام. بر هم نیام می تونم کاری کنم که اینطوری اذیت نشی. تکی! محض رضای خدا بگو! به من بگو!
چقدر دلش می خواست همون طور که توی بغل خورشید، سر روی شونهش داشت می بارید، زبون باز کنه و این راز ترسناک رو از اول تا آخر براش بگه. می گفت، اگر اون تهدید های تاریک1لحظه از خاطرش می رفتن.
-اگر به کسی بگی از این بالا پرتت می کنم پایین. و پیش از اون، زبون خودت و گوش هر کسی که این رو شنید رو می برم. مطمئن باش!.
تکبال به شدت می لرزید و گریه می کرد. خورشید با مهربونی1فرشته بغلش کرده بود و نوازشش می کرد. تکبال چنان درگیر درد خودش بود که حیرت نکرد. اگر زمان دیگه ای بود حتما متعجب می شد. خورشیدی که بقیه می شناختن، خورشیدی که خودش می شناخت، مگه بلد بود اینهمه مهربون باشه؟! توی ذهن تکبال در اون لحظه این سوال نبود. توی ذهن تکبال در اون لحظه هیچی نبود به جز تصویر فاخته عزیزش. عزیزی که بی اعتنا و سرد، پشت سر خودش جاش گذاشته و رفته بود. تکبال در اون لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بتونه برگرده، دست های سرد فاخته رو بگیره، بغلش کنه و از این سرمای جهنمی نجاتش بده. برای خاطر دل خودش. قلبش یخ زده بود. به گرمای حضور اون موجود کوچیک و ظریف مثل تشنه محتضری که آب بخواد احتیاج داشت. خورشید بی حرف محکم توی بغلش به سینه فشارش می داد، سرش رو به شونه خودش تکیه داده و با تمام وجود نوازشش می کرد و هیچی نمی گفت. تکبال چنان بد حال بود که هیچی از خورشید و حال و هواش نمی فهمید. اگر می تونست بفهمه، حتما لرزش شونه هاش رو می فهمید. پرده شفافی رو که بین نگاهش و آسمون حائل شد رو می دید. آه عمیقش رو می شنید. تکبال نه دید، نه شنید، نه فهمید.
آسمون، آروم، صاف و صبور، تماشا می کرد. فقط تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 18:26
سلاااام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی بود ممنونم یه دنیا ممنونم
سلامت و شاد کام باشیی عزیز

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست عزیز.
وسط دعا هات دعا کن این زود تر تموم بشه همه هم رو بخورن من خلاص بشم از جفت و جور کردنش.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 08:55
به روی چشم
انشا الله تمام میشه
خسته نباشی عزیز میدونم خیلی سخت شده اما اینم میدونم که قلم توانا ات از پسش بر میاد
شاد کام باشی عزیز

پاسخ:
ممنونم آریا. قلم گاهی می تونه بره به شرط اینکه دست توانایی باشه واسه بردنش. کاش خدا هرچه سریع تر مصلحت به رسیدن صبح ببینه! هرچی خودش بخواد همون میشه. من فقط دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم.
ایام به کام.
آریا
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 01:16
دعا کن عزیز منم تو این کار هم راهیت میکنم
به خودت سخت نگیر پریسا برای اون چه که میخوای تلاشه خودت رو بکن هیچ وقت نا امید نشو میدونم سخته همه این چیزا رو میدونم اما سعی کن امید خودت رو از دست ندی
صبح عزیزت هم میرسه پریسا جان باور کن میرسه غصه نخور.
درست میشه. همه چی درست میشه. شاد باش زندگی کن برای خودت دوست ندارم شعار بدم اما به خدا به حرفایی که میزنم ایمان دارم
شاد و سر زنده باشی دوست عزیزم

پاسخ:
ممنونم آریا. ممنونم به خاطر همه چیز. هرچی خدا بخواد.
شاد باشی.
ک.عباسی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 03:34
با سلام بر خانم جهانشاهی نویسنده ارجمند داستان زیبای تک بال
این قسمت از داستان را هم 2بار خواندم توصیفهای زیبا و تصویر سازیهای کاملا گویا به داستان زیبایی دو چندان می بخشد حداقل من این قلم شیوا و روان را می پسندم و امیدوارم حتی بعد از اتمام این داستان شما باز هم بنویسید و باز هم دنیای کلمات را نقاشی کنید.

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اینقدر ممنونم از لطف شما که قادر نیستم به توصیفش. ای کاش بتونم بهتر و هرچی بهتر بنویسم. آخه من که نویسنده نیستم. همین طوری واسه خاطر دلم می نویسم می ذارم اینجا. خوشحالم از حضور پر ارزش شما.
کاش بهتر بشم. در نوشتن، در فهمیدن، در زندگی کردن.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 12:43
سلام. کاش این فاخته رو می دادید یه کفتاری چیزی بخوردش تا هم خیال تکبال راحت بشه و هم کرکس و بقیه.
احساس می کنم جنگ سختی در راهه.
یه جنگ سرنوشت ساز.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
فاخته چه تقصیری داره این تکبال هنوز سر عقل نیومده؟ تنبیه مال اینه نه مال اون.
ولی جدی فاخته رو بذارید باشه. راستش رو بخوایید به نظرم فاخته و اون جناب باز جفت های خوبی هستن برای هم. تا1هفته پیش شاید موافق نبودم این طوری فکر کنم ولی اگر بخوام1خورده عاقل و البته واقع بین باشم به اینجا می رسم که اتفاقا انتخاب فاخته هیچ اشتباه نبوده. این2تا اتفاقا با هم جور در میان. یکی1دریچه رو از بیرون چفت می کنه تا به هدفش برسه و درضمن موانع سر راهش رو ضایع کنه، اون یکی هم تمام زمستون رو در هیبت1همراه موافق و عزیز در میاد و…خدایا! ای خدای من!
با اینهمه من تنبیهی رو متوجه باز و فاخته نمی بینم. مجازات از طرف من فقط برای این کبوتر نفهمه که هنوز هم نفهمیده و اگر تهدید کرکس نبود، دوباره اشتباه می کرد و خدا می دونه دفعه بعد چی می شد. وای این ها رو نباید می گفتم. آخه من خیر سرم نویسنده داستانم باید بی طرفی و بی نظریم رو حفظ می کردم و هیچی نمی گفتم. به نظرم الان دیگه زمانش رسیده که در برم تا1چیزی از ناکجا نیومده نخورده توی سرم.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 14:29
سلام منم می خواستم نظر آقای آگاهیرو بدم ولی نمی دونستم چه جوری بگم.
امیدوارم که این جنگ آخرش خوب تموم بشه

پاسخ:
سلام مینا جان.
ای شیطون موافق پیدا کردی داری پنبه فاخته بنده خدا رو می زنی؟ بذار باز بفهمه میاد باهات صحبت می کنه.
شوخی کردم. من هم امیدوارم این جنگ آخرش خوب تموم بشه. هرچند پایان های مثبت مجانی به دست نمیان و تا از دست ندیم به دست نمیاریمشون. کاش اونچه این وسط از دست میره ارزشش بیشتر از چیزی که به دست میاد نباشه!
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:12
سلام هم سفر
امیدوارم سلامت باشی
آمدم سلامی ارز کنم و بگم من هستم
بگم سکوتم از رضایت نیست
یه کامیون آب زرشک پیدا کردم سرم با همونا گرمه خخخ
شبیه دبه آب زرشک شدم خخخ
شاد باشی عزیز

پاسخ:
سلام آریا.
سفر خوش گذشت؟
تو1کامیون آب زرشک پیدا کردی و سکوتت از رضایت نیست؟! بابا عجبی ها! چی؟ تو1کامیون آب زرشک های من…
آآآییی به داد برسید بیچارهم کرد! به جان خودم خودش رو هم بیچارهش کرد بیایید من و این و آب زرشک و همه ارکان3گانه این داستان رو نجات بدید باباااااآاااااآاااااا!
ایام به کامت.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:20
دوباره سلام میگم که نمیخواین ادامه داستانرو بذارین؟

بابا ما همش منتظریم.
تا همین امشب وقت دارین ادامه داتسانرو بذارینو. در صورت ندیدن هیچگونه بخش جدیدی از داستان با جناب نه ببخشید با یکی متحدمی شم و در اون صورت …………………………. به هر حال هشدار میدم که بهتره که امشب ادامه داستانرو بذارید. در غیر این صورت هیچ مسوولیتی متوجه ما نیست.

پاسخ:
سلام مینا جان. بابا1کمی شفقت داشته باشید این قسمتش سخته خوب بذارید بنویسم دیگه! خداییش تمدید کنید به جان خودم مغزم دیگه هیچی توش نیست از بس فشرده شد! صبر کن ببینم اصلا شما چرا اینهمه روی مودت حرصی بودی؟ شکلک احتضار از شدت فضولی. دیدی؟ من هم بلدم به چه قشنگی. آخ جون.
جان هرچی دشمنه با یکی طرفم نکن اصلا دلم مردن نمی خواد.
راستی این طرف ها نمی دونم سوراخ موش پیدا میشه یا نه. برم بگردم بلکه1دونه پیدا کنم. ایام به کاااآاااآااام.
آریا
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 00:44
ممنونم پریساجان
هنوز در سفرم بر نگشتم تا به حال خوب بوده خدارو شکر
امروزم رفتم محمد رضا خوشی رو دیدم خوش گذشت
میگم من یه سوراخ موش سراغ دارم دوبلکس استخر و جکوزی هم داره
کلا برات بگم اکاذیون عالیی
ماله خانوم دکتری بوده که همش متبش بوده وقت نمیکرده بیاد سوراخ موشش دست نخورده خخخ
سلامت باشی عزیز

پاسخ:
آخجون عجب جاییه! کو کجاست؟ می خوامش. وای چه با حال1گوش کنی1گوش کنی دیگه رو دید! امیدوارم همیشه خوش باشید. خودت و محمد رضا و همه اهل محل.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال75

کرکس و خورشید و چندین تای دیگه که رفته بودن، صبح فردا برگشتن. خسته، خیس ولی موفق. باید خیلی سریع می رفتن. فرصت نبود. مار ها توفان رو غنیمت شمرده، چند دسته شده و در حال پیشروی پنهانی به طرف سار ها بودن. کرکس و خورشید مثل برق اومدن، شرح ماوقع رو دادن و آماده شدن که دوباره پرواز کنن. باید جای افرادشون رو با تازه نفس ها عوض می کردن و می رفتن. تکبال خیالش به این رفت و آمد ها نبود، ولی کرکس خیالش به همه چیز بود. نه فراموش کرده و نه چیزی از نگاه تیز و خطرناکش مخفی شده بود. کرکس به خاطر داشت که تکبال الان باید روی افرا باشه و نبود. کرکس با وجود تمام گرفتاری هاش می تونست در آن واحد که به سازماندهی بقیه برای ورود به1درگیری بزرگ و خطرناک مشغول بود، این رو هم به خاطر داشته باشه که تکبال دیشب رو، تمام دیشب رو همراه شهپر در منطقه سکویا صبح کرده و درست در همون لحظه که کرکس رسید، به دست شهپر، به آرومی از بغلش جدا شد.
-خوب فسقلی! دیشب خوش گذشت؟ می بینم که از اون افرای مزخرفت دل کندی اون هم زود تر از زمانش. شاید اینجا بیشتر عشقه! بله؟
خورشید بلافاصله مداخله کرد.
-کرکس!میشه بس کنی؟ آخه الان زمان این حرف هاست؟
کرکس چنان نگاه خطرناکی بهش کرد که خورشید عقب کشید.
-بله خورشید! الان زمانشه. مار ها، سار ها، تمام جهان باید منتظرم بمونن. خوب فسقلی می گفتی!
تکبال هیچی نگفت. با نگاهی تهی از هر حالتی جز وحشتی گنگ به کرکس خیره موند. شهپر به کمکش اومد.
-اون حالش مثبت نبود کرکس. هنوز هم مثبت نیست. ولش کن!
کرکس بدون اینکه به شهپر توجه کنه صاف توی عمق نگاه مات تکبال خیره شد.
-فسقلی!جفت عزیز من! تو رو به راه نبودی رفتی توی بغل اون؟
شهپر1قدم بلند پیش رفت.
-دست از سرش بردار کرکس. بیا با من صحبت کن جوابت رو بدم.
برق سرخی مثل شمشیر از نگاه کرکس گذشت و توی چشم های شهپر فرود اومد.
-تو جای خودت جواب بده! الان نوبت اینه.
شهپر عقب نکشید.
-کرکس!مجبورم نکن به خاطرت بیارم که کجا واسه دفعه اول هم رو دیدیم.
کرکس از پشت پرده سرخ خشم بهش خیره شد.
-انجامش بده! ولی پیش از اون مواظب چنگال هات باش. خیال نمی کنم دلت بخواد باقی عمر کثیفت رو شبح ببینی. البته فسقلیِ سر به هوای من می تونه درمونت کنه اگر بهش بگم تو چه دردته. می خوایی؟
خورشید مثل برق به میان اون2تا جهید.
-اُهُ!شما2تا! خجالت نمی کشید؟ یعنی اینقدر پست شدید که اینطوری در برابر هم پیش ببرید؟ بسه دیگه! اگر فراموش کردید به خاطر بیارید که1دسته ضعیف تر به خاطر دشمنی ما با مار ها دارن فدا میشن. کرکس! جنگ مار ها با تو بوده و الان تمام جنگل زیر رجز خونی شما2طرف داره له میشه. سار ها مثل آب خوردن قربانی میشن اگر تو نجنبی. پس لطف کن و بذار واسه1زمان دیگه!
در کمال حیرت شهپر و خورشید، کرکس لحظه ای شونه های تکبال رو فشرد، توی چشم هاش خشم پاشید و1دفعه کشید عقب. آروم شونه هاش رو رها کرد و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده گفت:
-باشه.
خورشید و شهپر چنان متحیر شده بودن که1لحظه هیچ حرکتی نکردن. کرکس بهشون نظر انداخت و خندید.
-جفتتون به هیچ دردی نمی خورید. کجا هستید؟ خورشید! نمی خوایی بپری؟ شهپر! تو هم به جای اینکه اینجا با جفت من حال کنی بلند شو بیا باهات کار دارم. لازمه بری1سری به دارکوب ها بزنی ببینی مشکلی اون اطراف نباشه.
شهپر و خورشید وحشتزده خشک شده بودن. کرکس شونه های هر2تا رو در1زمان گرفت و آروم تکون داد.
-می جنبید یا بجنبونمتون؟ باید بریم! آماده باشید من با2شماره اینجام.
بعد بی هیچ حرفی تکبال رو زد زیر بغلش، به طرف لونه نوک سکویا پرواز کرد، وارد شد و در رو بست. خورشید و شهپر به نوک سکویا خیره مونده بودن. کرکس به پشت سرش نگاه نکرد. اون بالا، پشت در بسته رو کسی نمی دید. تکبال به دیوار چسبید و هیچی نگفت. کرکس سرش رو بالا گرفت و به نگاه تاریکش خیره شد.
-می دونی فسقلی؟ ما2تا باید حرف بزنیم. فقط خودمون2تا. ولی من الان زمان ندارم. به محض اینکه اومدم حلش می کنیم. ولی الان، الان تا زمان اومدنم خیال دارم از طرفت مطمئن بشم. خیلی مطمئن. دردسرت ندم. می خوام زندانیت کنم. اینجا می مونی. بی صدا، بی حرکت، انگار که زنده نیستی. به هیچ صدایی جواب نمیدی جز صدای خودم. به هیچ صدایی کفترک نفهم خودم. من بر می گردم و حسابی با هم صحبت می کنیم. پس تا بعد.
کرکس در لونه رو بست، دستی به علامت حرکت برای خورشید و شهپر تکون داد و پرواز کرد. لحظه ای بعد، توی دل توفان اوج می گرفت. شهپر خواست به طرف نوک سکویا پرواز کنه ولی خورشید به موقع مانعش شد.
-نه!همینجا بمون! بیشتر از این دردسر درست نکن.
شهپر دلواپس و کلافه نگاهش کرد.
-خورشید! به نظرت مدل کرکس عادی بود؟
خورشید سری به علامت نفی تکون داد.
-به هیچ وجه. آرامشش خطرناک بود. واسه تکی خیلی دلواپسم.
شهپر در حالی که سعی می کرد حیرت، پرسش و نگرانی رو از چهره خودش پاک کنه به مسیر پرواز کرکس خیره شد.
-ظاهرا که…
خورشید با نارضایتی سر تکون داد.
-از این مدلش خوشم نمیاد شهپر! از این آرامشش هیچ خوشم نمیاد شهپر! خاک بر سر جفتتون آخه شما2تا مگه از جونتون سیر شدید؟ این چه…
شهپر نه با فریاد، ولی حرفش رو برید.
-خواهش می کنم خورشید! تو هیچی نمی دونی. تا1جایی راهمون یکیه. بیا تا برات بگم چی شده بود.
شهپر و خورشید پشت سر کرکس پرواز کردن و لحظه ای بعد، توی توفانی که خیال انتها نداشت گم شدن.
افرا.
توفان به شدت می زد و افرا و لونه بالای افرا رو مثل1تیکه چوب خشک به هر طرف تاب می داد. سرما کشنده بود. با اینکه تمام درز ها و روزنه ها رو بسته بودن ولی سرمای گزنده و عجیبی که معلوم نبود از کجا می زد تو، افرایی ها رو لای بال و پر هم می فرستاد. فاخته گیج از این جهنم سرد، غیبت تکبال رو باور نداشت.
-عجب احمقیه! یعنی جدی نمی خواد بیاد؟ نکنه منتظره بپرم برم کولش کنم بیارمش؟ فقط منتظر بهانه بود انگار. به گوشه بال های بی خاصیتش بر خورد! مگه چی بهش گفتم؟ گناه که نکردم اینجا گرفتار شدم. دلم نخواست شبیه خودش دیوونهم کنه ایشون خوشش نیومد! به درک که نیومد! اصلا بره گم شه!
ولی سرما شدید و هوا واقعا بد بود. فاخته توی پر های خودش جمع شد و سعی کرد سرما و تکون های شدید لونه رو ندید بگیره ولی این به هیچ عنوان شدنی نبود.
-پردار درختی عوضی! کدوم گوری هستی؟ بیا دیگه!
کسی نمی شنید فاخته توی ذهنش چی میگه. افرایی ها جز صدای زوزه های باد هیچی نمی شنیدن. حتی زمزمه های آهسته ای رو که کنار گوش همدیگه، به بهانه آرامش دادن به هم و در واقع واسه آروم کردن خودشون سر می دادن.
توفان1هفته تمام بود که طول کشیده بود. انگار خیال داشت تا نابودی تمام جهان رو کامل نکرده دست بر نداره. در این مدت آسمون1بند می غرید و می بارید و می بارید و باز هم می بارید. تکمار به گفته خورشید توی این1هفته دیگه حسابی شورش رو در آورده بود.
-این تکمار عوضی انگار خیال داره برای تعمیر اعتماد به نفس از دست رفتهش هم که شده، 1جایی1حالی از1دسته ای بگیره.
کرکس دستی به علامت تحقیر تکون داد.
-خیالی نیست خورشید. این پدرسوخته به نظرم دیگه از کش دادن داستان زندگی کثیفش خسته شده و می خواد من لطف کنم و حالش رو و جونش رو با هم بگیرم.
خورشید نگاهش کرد.
-عجیب شدی کرکس! این روز ها زیادی خونسردی. چی شده؟
کرکس خندید.
-چیزی نشده عزیزِ تکی! بپر خستگی در کن. من هم سکوت لازم دارم. این تکمار هر لحظه ممکنه1بازی جدید سرمون در بیاره. باید حالِ بازی داشته باشیم.
خورشید با دلواپسی نگاهش کرد. کرکس به طرف لونه بالای سکویا می رفت. خورشید پرید و راهش رو بست.
-کرکس!محض رضای خدا! ببین!
کرکس بهش خیره شد، خندید، با مهربونی که اصلا بویی از شفقت عادی نبرده بود کنارش زد و گذشت. خورشید خشمی ناگفته و جنون آمیز رو در همه چیز کرکس احساس کرد. از فشار دست هاش که آهسته کنار زدش گرفته تا خنده بلند و نگاه بی خشم و لحن آرومش، همه چیزش نشونه های خطرناکی از شقاوتی می داد که خورشید توانایی براورد نتیجهش رو در خودش نمی دید. کرکس رفت و در لونه رو پشت سرش بست. تکبال بعد از اون شب، تمام مدت داخل لونه بالای سکویا زندانی بود. کسی به طرف اون لونه نمی رفت. توفان، ارتفاع، کرکس، مانع می شدن. کرکس که وارد شد تکبال تقریبا چیزی نفهمید. کرکس آهسته به طرفش رفت، مثل پر کاه از زمین بلندش کرد و صداش زد.
-فسقلی!می شنوی؟
تکبال بی حال چشم باز کرد.
-تشنه
کرکس بی حرف بهش آب داد. اینقدر خورد تا سیراب شد. نفس بلندی کشید و از حال رفت. کرکس باز هم بی حرف روی بستر پر خوابوندش و کنارش ولو شد. شب سردی بود!. سرد و سنگین و سیاه!.
صبح فردا خورشید نگران توی منطقه می چرخید بلکه اثری از تکبال و کرکس پیدا کنه. شهپر هم چیزی ندیده بود. هیچ کسی هیچی ندیده بود. کرکس و تکبال غیب شده بودن و خورشید در مرض دیوانه شدن بود.
ولی کرکس که خیالش به دیوانگی خورشید نبود. کرکس خیالش به هیچ چیز نبود جز چیزی که خودش می دید، خودش می خواست و خودش می کرد. کرکس و تکبال در اون لحظه وسط آسمون بودن. اونقدر بالا که هرگز در تصور هیچ جنبنده ای نمی گنجید.
تکبال پیش از رسیدن صبح با تکون های آروم دست های کرکس چشم باز کرد. تب تشنگی رفته بود ولی تکبال همچنان بی نفس و بی حس روی دست کرکس که بلندش می کرد ولو شد.
-بلند شو فسقلی! می خوام ببرمت جایی که هرگز نرفتی.
تکبال خواست بپرسه کجا میریم ولی با دیدن تاریکی مطلقی که اون بیرون حاکم بود ترجیح داد هیچی نپرسه چون فهمید که جوابی در کار نیست. کرکس برش داشت و از لونه زد بیرون. اون بیرون جز شب و سرما و کابوس هیچی نبود.
تکبال بی اراده توی بغل کرکس مچاله شد. کرکس بغلش کرد و خندید ولی باهاش حرف نزد. تکبال به اون خنده که از جنس خنده های همیشگی کرکس نبود گوش داد و با چشم های نیمه باز و وحشتزده دید که کرکس بی توجه به توفان و سیاهی و سرما و بارون و همه چیز، مسیر مرداب تاریک رو در پیش گرفت و با سرعتی سرسام آور به طرف اون جهنم کابوس های سیاه پرواز کرد.
خیلی زود به مرداب تاریک رسیدن. انگار اونجا سرچشمه توفان بود. چنان شدید و وحشتناک می زد که تکبال حس کرد از ترس در مرض سکته هست. خواست از کرکس بخواد که برگردن ولی چیزی در وجود کرکس، در فشار دست هاش که سفت نگهش داشته بود، در سرمای سکوتش، در سرعت پروازش و در خشم نفس هاش بهش می گفتن که برگشتی در کار نیست و ماجرای بسیار وحشتناکی پیش رو داره. کرکس بی حرف این باورش رو تعیید کرد. درست بالای مرداب، مثل تیر اوج گرفت و عمودی رفت بالا. تکبال داشت از شدت وحشت و شدت وزش باد و شدت سرما قلبش از کار می ایستاد. کرکس انگار می خواست تا آخر دنیا عمودی بره بالا. اون بالا توفان انگار شدید تر بود. کرکس می رفت بالا و به خاطر شدت وحشتناک باد به اطراف متمایل می شد. ارتفاعشون چنان زیاد شد که تکبال حس کرد دیگه واقعا نمی تونه نفس بکشه. با تمام توانی که داشت نفس عمیق و بریده ای کشید و هوار زد:
-کرکس! تو رو به خدا!
ولی صداش انگار به کرکس نمی رسید. باد صداش رو در خودش محو می کرد یا کرکس نمی خواست که بشنوه. همچنان می رفتن بالا و تکبال مطمئن بود دیگه آخر کارشه. درست شبیه ترسناک ترین کابوس هاش بود. بدتر. این واقعی بود و کرکسی در جهان بیداری نبود که بیدارش کنه و نجاتش بده.
-کرکس! به خاطر خدا! دیگه نمی تونم.
کرکس وسط شلاق های وحشی باد، وحشیانه قهقهه زد و رفت بالا. تکبال حس کرد دیگه واقعا نمی تونه نفس بکشه. دیگه هیچی نمی گفت. تمام زورش رو برای نفس کشیدن لازم داشت. و بلاخره کرکس وسط آسمون، جایی که تکبال هیچ تصوری از ارتفاعش نداشت متوقف شد. توفان دیوانه وار بهشون می کوبید ولی تکبال می تونست خیلی راحت و واضح صدایی که از شدت خشم رنگ جنون گرفته بود رو بشنوه.
-خوب فسقلیِ پدرسوخته من! ما2تا الان جایی هستیم که هیچ زنده ای تا به حال بهش نرسیده. اونقدر بلنده که اگر از اینجا بی افتی زندهت به زمین نمی رسه که قبل از مردن سقوطت رو کامل ببینی. می فهمی که! بله که می فهمی. تو همیشه اصرار داشتی که به من بگی بیشتر از تصور من می فهمی. پس این رو هم می فهمی و در این لحظه چقدر من از این فهمیدنت رضایت دارم! من نمی تونم خیلی این بالا بمونم فسقلی پس بذار سریع حل بشه. باید حلش کنیم. الان و اینجا. برای همیشه. من خسته شدم فسقلی. کبوتر احمق لعنتی!می خوام تمومش کنم. می خوام از این بالا پرتت کنم پایین. مدل بی دردسر تری هم بود ولی من اینطوری دلم می خواد چون تو آشغال کوچولو بد عصبانیم کردی. هر غلطی بهت گفتم نمی خوام کنی کردی، با هر نکبتی گفتم نمی خوام بپری پریدی، هر کثافتی رو که گفتم ازش متنفرم به اعصابم زدی. به نظرم دیگه بسه نمی خوام بگم. حالا می خوام چنان مجازاتت کنم که در ناخودآگاه تمام زنده های جهان ثبت بشه تا دیگه هیچ زنده ای خیال تکرار غلط هایی که تو کردی به ضمیرش نرسه. تو خیلی شجاعی عزیز دلم و باید پاداشش رو بگیری. مجرمی مثل تو باید وسط آسمون بره به جهنم. خوب، همراهت بهم خوش گذشت جوجه اشتباهی نفهم. کاش اینقدر احمق نبودی وگرنه همچنان خوش می گذشت! دیگه بسه می خوام سریع تر برگردم پایین. پرواز خوش بگذره! بای بای.
تکبال با وحشتی که تمام وجودش رو ذره به ذره به شدت می لرزوند، بدون اینکه درکی از حرکاتش داشته باشه با دست هایی بی حس از ترس و سرما به کرکس چسبیده بود و جیغ می کشید:
-نه!کرکس! تو رو به خدا! نه! کرکس! نمی خوام! به خاطر خدا! برای خاطر خدا! تو رو خدا! …
کرکس با خشمی که فقط در همون نقطه جهان می تونست آزادش کنه عربده زد. نعره ای دیوانه که انگار آسمون رو شکافت. تکبال می دید که دست هاش با فشار دست های محکم کرکس از تنها پناهگاهش در وسط هیچ رها میشن و چیزی نمونده که به میان عدم پرتاب بشه. کرکس جدی می گفت. واقعا خیال داشت تمومش کنه. تکبال زمان برای ناباوری نداشت. دست هایی که در لحظه های بی پناهی و ترس و خستگی و درد و همه چیز پناه و نجات دهندهش بودن حالا می خواستن از اون بالا پرتش کنن به میان مرگی که انتهای کابوس بود. چیزی نمونده بود. فقط دست هاش توی دست های کرکس باقی بود و تنها لازم بود که کرکس پنجه هاش رو باز کنه تا همه چیز تموم بشه. زوزه های بادی که انگار نفس مرگ بود و می چرخید برای گرفتن جونش، دست هایی که هیچ امیدی بهشون نداشت، اون ارتفاع وحشتناک که از بلندی توصیف نمی شد، تنهایی محض با مرگ در انتهای هیچ، شب، سرما، خشمی که می خواست به بدترین مدل توی تاریکی و تنهایی وسط فضای لایتناهی به دست مرگ بسپاردش،
وحشت، وحشت، وحشت.
-کرکس!کرکس کمک! کرکس بیا نجاتم بده! کرکس! کمکم کن! نجاتم بده! کرکس! نجاتم بده!
پنجه های کرکس آهسته آهسته داشتن باز می شدن. این تنها نگهدارنده های تکبال وسط هیچ داشتن رهاش می کردن.
-کرکس! تو رو به خدا! کرکس! کمک! کمکم کن! کرکس! دارم می افتم! نجاتم بده! کرکس! تو رو به خدا نجاتم بده!
پنجه ها سفت نشدن ولی از باز شدن متوقف موندن. کرکس بلند تر از صدای باد عربده زد:
-کمک می خوایی؟ از من؟ اون پایین توی بغل شهپر عزیزت این مدلی نبودی مگه نه؟ با اون نصفه بپر کثافتت چی؟ اسم من در خاطرت بود؟ لعنتی! حالا یکیشون رو صدا کن! ازشون بخواه!شهپرت تا اینجا نمی رسه بیچاره! اون جوجه نکبتت هم همینطور. اون پایین هیچی ازت بهشون نمی رسه جز1مشت خورده یخ بی محتوا. بی محتوا شبیه زنده کثیفت. دیگه بسه. دیگه باید بری! پرواز خوش فسقلیِ من!
دست های کرکس باز شدن ولی تکبال در ثانیه آخر تونست یکیشون رو2دستی بچسبه. با آخرین توان تمام جسمش جیغ می کشید.
-کرکس!کرکس تو رو خدا! تو رو خدا کمکم کن! کرکس! می افتم. نجاتم بده! تو رو خدا، تو رو خدا، کرکس کمک! نجاتم بده! تو رو خدا! غلط کردم! کرکس به خدا غلط کردم! تو رو خدا!کرکس! به خدا غلط کردم! دارم می افتم! نجاتم بده! غلط کردم! به خدا، به خدا، به خدا کرکس غلط کردم نجاتم بده!…
دستی از وسط کابوس، از وسط هیچ، پنجه های مشت شدهش رو چسبید. تکبال به هیچ قیمتی حاضر نبود تنها عنصر نگهدارندهش رو رها کنه. به دستی که دستش رو گرفته بود اعتماد نداشت. دستی که2دستی چسبیده بود، تنها بستگیش به جهان بیداری از این کابوس ترسناک بود و تکبال نمی تونست ولش کنه. هرچند دست دیگه ای که دستش رو گرفته بود، دست دیگه همون صاحب دست اولی باشه.
-مشتت رو باز کن احمق اینطوری که نمیشه نجاتت بدم.
ولی تکبال بی اراده و بی انتها فقط2دستی اون دست رو چسبیده بود و جیغ می کشید و جیغ می کشید. باد چنان شدید بود که هر2وسط هیچ چرخ می خوردن. کرکس به زور دست های تکبال رو از دستش باز کرد ولی برخلاف اطمینان تکبال، رهاش نکرد. کشیدش بالا و در مرض بین هستی و عدم نگهش داشت.
-بسه دیگه خفه شو و گوش کن!
تکبال واقعا نمی تونست جیغ هاش رو مهار کنه. دست های نگه دارنده دوباره داشتن شل می شدن. جیغ ها بی اختیار تکبال شدت گرفتن. کرکس عربده زد:
-خفه خون بگیر عوضی. به من گوش بده! می خوایی از این بالا رهات کنم بری یا نه؟ فقط بله یا نه؟
تکبال جیغ کشید:
-نه. نه. نه. کرکس تو رو خدا نه!
باد شلاق می زد. کرکس عربده کشید:
-خفه! خفه شو! به جان خودت وِلِت می کنم بی افتی. خفه خون بگیر!
تکبال با تمام ذرات باقی مونده درک و ارادهش به خودش فرمان سکوت داد و خفه شد. کرکس دست هاش رو وسط عدم چسبیده بود و هر آن ممکن بود که بخواد و این تنها بستگی تکبال به هستی رو قطع کنه. به سادگی باز کردن پنجه هاش. توفان تعادلشون رو به هم می زد و کرکس چند بار توی فضا از فشار باد به شدت به اطراف متمایل شد. تکبال نفسش رو می خورد که بالا نیاد چون محال بود بتونه بدون جیغ کشیدن نفس بکشه. صدای محکم و بی شفقت کرکس باد رو شکافت.
-فسقلی!کبوتر نفهم سر به هوای عوضی نافرمان خودسر وحشی! به من گوش بده واسه اینکه دیگه هرگز تکرار نمی کنم. اگر می خوایی زنده برگردی پایین چیزی میشی که من می خوام. دیگه هرگز به اون افرای نکبت نمیری. با اون شهپر کثافت دیگه نمی بینمت. اسم اون بچه تمساح جهنم رو هم دیگه نمی بری. به کسی هم نمیگی واسه چی این تصمیم ها رو گرفتی. وگرنه به جان خودت1نصفه شبی مثل الان، از این بالا پرتت می کنم پایین. و مطمئن باش پیش از اون، اول زبون تو و بعد گوش هر کسی که ماجرای امشب رو ازت شنیده رو می برم. درضمن، دیگه در هیچ کجای عمرت، هیچ کجای جهان، تحت هیچ شرایطی، به هیچ دلیلی، در هیچ موردی، هرگز با اون سوسمارک پردار مردنی طرف نمیشی وگرنه من می دونم و اون. تو دیگه زنده نیستی ازش دفاع کنی و خودم می مونم و خودش. بدون1لحظه تردید پاره پارهش می کنم اگر1دفعه دیگه حتی توی خواب هات همراهش ببینمت. فهمیدی؟
توفان تنها رشته بین حیاط و نیستی تکبال رو به این طرف و اون طرف می کشید. کرکس وسط عدم ثابت نبود و تاب می خورد. تکبال تقلای قلب خودش برای زدن رو احساس می کرد. می فهمید که قلب خسته از تلاشش داره می بازه. عربده جنون کرکس دوباره به خودش آوردش. اگر می خواست زنده بمونه باید به خودش فرمان می داد از سرما و از ترس زندگی رو به مرگ نبازه.
-شنیدی؟ فهمیدی؟ من جواب می خوام عوضی! بجنب خسته شدم. گفتم فهمیدی؟
-ب.ب.بله کرکس.
-انجام میدی؟
-بله کرکس! به خدا، به خدا به خدا به خدا به خدا به خدا…
-خوب دیگه خفه خون! ولی من باورم نمیشه. ترجیح میدم بذارم بری پایین.
تکبال دیگه نای جیغ کشیدن نداشت. ترس بود که حس رو از جسم سرمازدهش می گرفت.
-بعدش هم نوبت اون جوجه نکبته. بهت متعهد میشم که بیارمش درست همینجا تا اگر چیزی ازش باقی موند، صاف بیفته روی باقی مونده های خودت ته لجن های مرداب. اگر چیزی ازش بمونه. اون زمان جفتتون تا ابد با همید. واسه اطلاعت باید بهت بگم ما الان روی مرداب تاریکیم. خورده هات می رسه به مرداب عوضی. فاخته جانت هم فردا شب کنارته.
تکبال دیگه جیغ نمی کشید. ناله بود. دست هاش نه به سرما، بلکه به ترس می باختن و آهسته آهسته از حس می افتادن.
-کرکس!بیا نجاتم بده! کرکس کمکم کن! دارم میمیرم. کرکس! کرکس کجا هستی بیا نجاتم بده!کرکس! غلط کردم! رحم کن! به خدا غلط کردم! کرکس! به دادم برس! نجاتم بده! من نمی خوام! بیا نجاتم بده! …
پنجه های دور دست هاش سفت شدن.
-که غلط کردی! بله که غلط کردی. تا امشب هیچ عوضی جرأت نکرده بود این مدلی غلط کنه و اینطوری از جا در ببردم. تو غلط کردی لعنتی! خیلی هم غلط کردی. واسه همین مردنت باید متفاوت باشه. خوب، عزیز شجاع من! باز هم از این غلط ها می کنی؟
-نه. نه. نه. به خدا. به خدا. نه.
دست های نگهدارنده بالا کشیدنش. سرما کشنده بود ولی تکبال دیگه جز ترس هیچی نمی فهمید. با حالتی شبیه هذیون ناله های نامفهومی رو زمزمه می کرد.
-کرکس!نجاتم بده! کرکس! غلط کردم! کرکس! غلط کردم نجاتم بده! …
صدایی آشنا و آروم که با وجود زمزمه بودن، از وسط زوزه های جهنمی باد شنیده می شد.
-دیگه صدات رو ببر. فسقلی! تو امشب رو هرگز فراموش نمی کنی. تا زمانی که من زنده بالای سرتم چیز هایی رو که اینجا بهت گفتم رو انجام نمیدی. وگرنه مطمئن باش این دفعه دیگه همراهم بر نمی گردی پایین. اون عزیز دلت هم درست پشت سرت میاد.
کرکس1دفعه عربده کشید:
-فهمیدی؟
تکبال گیج و تسلیم وحشتی تاریک همچنان زمزمه می کرد:
-کرکس!غلط کردم. نجاتم بده!
کرکس به شدتی دیوانه وار تکونش داد.
-بهت گفتم فهمیدی؟ موجود زبون نفهم عوضی خودم! فهمیدی؟
وحشت داشت تمام وجود تکبال رو از هم می پاشید ولی درکش هنوز کاملا نمرده بود. باید جواب می داد تا زنده بمونه.
-بله کرکس.
-و انجامش میدی.
-بله کرکس.
-مطمئنی؟
-ب.ب.بله ک.ک.کر…
توانش تموم شد. درک و حس و همه چیز رفتن. می شنید که باد عربده می کشید و خشمگین از ناکامی بلعیدن قربانی نیمه شبش، می رفت تا از دست های کرکس جداش کنه. می فهمید که دست های نگهدارنده، تنها ارتباطش با جهان هستی، محکم شدن، بغلش کردن و حس کرد که میان2تا دست پناه دهنده و1کوه پَرِ آشنا اما یخ زده از سرمای ارتفاع، از شر شلاق های باد مخفی شد. ضمیر پاشیدهش از اعماق تیرگیِ از خود بی خودی بهش می گفت که داره توی اون آغوش محکم و مطمئن از اون ارتفاع جهنمی آهسته میره به طرف پایین. حتی در اون حالت هم پایین رفتن از همچین ارتفاعی بی نهایت براش ترسناک بود. چیزی نمی دید ولی وحشت داشت آخرین نفس هاش رو هم می گرفت. وجود منجمد از وحشت و از سرماش باقی توانش رو صرف کرد.
-کرکس!کرکس! نجاتم بده! دارم می افتم! نجاتم بده!
نجوای بی صدای تکبال رو کرکس چجوری وسط اون هیاهوی مرگ شنید! تکبال هرگز نفهمید و براش دغدغه هم نشد.
-من اینجام فسقلی. تا زمانی که تو فسقلیِ سر به راه من باشی جات امنه. از همه چیز می تونم نجاتت بدم جز از مجازات خودم. پس هرگز خودت رو گرفتارش نکن! تو در امنیت هستی. داریم میریم پایین. می برمت به جای امن.
تکبال با تمام وجود به اون دست ها، اون پر ها و اون صدای آشنا چسبید.
-آروم باش فسقلی. من اینجام.
کرکس اونجا بود. پس دیگه لازم نبود بترسه. کرکس مهربونش برگشته و نجاتش داده بود. تکبال با این حس آرامشبخش به ناهشیاری باخت و دیگه چیزی نفهمید.
-اوناهاش کرکس اومد. از طرف مرداب تاریک میاد ولی… چرا اینطوری میاد؟ انگار از بالا کجکی میاد پایین!
با فریاد تیزبین بقیه از اطراف جمع شدن و به فرود کرکس به طرف منطقه سکویا خیره موندن. خورشید با نگاهی تیره از نگرانی به کرکس خیره شد و هنوز درست و حسابی بهشون نرسیده بود که هوارش رفت آسمون.
-کرکس!دیوونه عوضی معلومه کدوم جهنمی رفته بودی؟ تکی غیبش زده و تو هم نبودی و ما همه جا رو… این همراه تو بود؟! این جونور کوچولوی عوضی همراه تو بود و ما تمام منطقه رو گشتیم؟ کرکس! معلومه تو چه غلطی می کنی؟ نصفه شب همراه این کبوتره کجا غیب شدی؟ نمیگی1اطلاعی بدی؟ دیگه داشتیم آماده می شدیم بزنیم به دژ اون تکمار بلکه بشه زنده پَسِتون بگیریم.
کرکس در جواب خشم خورشید و حرص و حیرت بی صدای شهپر و آرامش بقیه که از دیدن خودش و تکبال حاصل شده بود، فقط آروم خندید.
-خورشید!اینهمه حرص واسه چی؟ من و جفتم رفته بودیم1خورده بگردیم. تفریح. گردش. واسه رفع خستگی ها. لازمه مگه نه؟
خورشید ترکید.
-مسخرهم می کنی غول روانی؟
کرکس مهربون نگاهش کرد.
-نه خورشید. واقعا نه. ما واقعا رفته بودیم بچرخیم. فسقلی هم همراهم بود. می تونی ازش بپرسی. ما فقط چرخیدیم. مگه نه عزیز دلم؟
کرکس شونه های تکبال که توی بغلش می لرزید رو خیلی آهسته تکون داد ولی تکبال چنان به شدت از جا پرید که اگر کرکس نمی گرفتش از بغلش پرت می شد پایین. کرکس نوازشش کرد و لبخند زد.
-طفلکم خیلی خسته شده. خورشید! بسه دیگه! اگر اجازه بدی می برمش واسه استراحت.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی نگاه شهپر منصرفش کرد. کرکس پرواز کرد، رفت بالا و پشت در لونهش از نظر ها گم شد. بقیه که اصلا نفهمیده بودن چی شد، با شادی از اینکه همه چیز به خیر گذشته مشغول خودشون شدن. کرکس وارد لونه شد و در رو پشت سرش بست. تکبال توی بغلش بی صدا می لرزید. کرکس همراه اون جسم تهی و لرزون به بستر پر خزید.
-آروم باش فسقلی. دیگه نترس. من اینجام. همه چیز درسته. اینجا امنه. امن تر از هر جای دیگه در تمام جهان. به شرطی که کلید امنیتت رو فراموش نکنی. می دونم که نمی کنی. پس ترس رو فراموش کن و راحت بخواب.
تکبال حس می کرد چیزی شبیه سرما وجودش رو از هم می دره. سرمایی که رفته رفته با نوازش های کرکس عقبنشینی می کرد و آرامش قدم به قدم توی وجودش پیش می رفت. مثل گرمایی که از1وان آب گرم به1جسم سرمازده رسوخ کنه. آرامشی که وقتی قابل درک شد بی نهایت دردناک به نظر رسید و هرچی قابل درک تر می شد، دردناک تر به نظر می رسید. درست مثل گرمایی که سرمای1جسم سرمازده رو آب می کرد و تازه مشخص می شد این سرمازدگی چه دردی داره. درست پیش از اینکه تکبال به جهان خوابی بدون رویا و امن بره، قانون هایی ناگفته مثل ناقوس پایان جهان در ضمیرش تکرار شد.
-من دیگه هرگز به افرا نمیرم!.
من دیگه هرگز با شهپر نمی پرم!.
من دیگه هرگز به ارتفاع نمیرم!.
من دیگه هرگز نمی خوام فاخته رو ببینم!.
تکبال از وحشتی بی مهار لرزید، خودش رو زیر دست های کرکس که وحشتش رو بلافاصله درک کرده و دورش محکم تر شده بودن مچاله کرد و به خوابی عمیق و بلافاصله از اونجا به جهان بی خودی و بی هوشی وارد شد.
افرا.
سرما بیداد می کرد. باد انگار هوار می کشید. آسمون1لحظه از غریدن، برق زدن و باریدن متوقف نمی شد. افرایی ها سر در پر های هم، از وحشت و سرما می لرزیدن. فاخته نمی تونست خیلی قاطیشون باشه. افرایی ها تا امروز در کنار هم آرامش گرفته بودن، با بد و خوب هم ساخته بودن، بال های کوچیک و پر های کوتاهشون رو پناه همدیگه کرده و زیر بال و پر های ضعیف هم پناه گرفته بودن. عادت داشتن به این مدل با هم بودن ها. ولی فاخته متفاوت بود. جای فاخته همیشه زیر پر و بال تکبال بود. بال هایی که هرچند پروازی نبودن، بد پناه نمی دادن. فاخته تا پیش از این تصور نمی کرد رعد و برق ها همچین قدرت وحشتناکی داشته باشن. ناباوری شدت توفانی که متوقف نمی شد، ناباوری از غیبت و سکوت طولانی تکبال که فاخته اصلا تصورش رو نمی کرد، سرمای فلج کننده و بارون بی پایان و سیل آسا، اطراف فاخته رو به جهنمی از وحشت و حیرت تبدیل کرده بود. افرایی ها توی هم رفته و انگار یکی شده بودن. با اینهمه، وحشت و سرما برای شکست دادن اون نیروی کوچیک و شکننده هرچی در توانش داشت گذاشته بود و تا حالا موفق نبود.
-بچه ها پس تکبال چرا دیگه نیومد؟ الان4شب شده که نیومده. نکنه توفان زده باشدش؟
-نه بابا چیزیش نمیشه. شاید گیر کرده نمی تونه بهمون برسه.
-اینطوری نیست. تکبال پیش از این هیچ طوری گیر نمی کرد. به هر حال می رسید. نمی دونم این دفعه چی شده.
-من می ترسم. کاش تکبال اینجا بود!
-نترس پرپری. ما همه اینجا باهاتیم. ترس نداره که!
-ولی من خیلی می ترسم. افرا داره تاب می خوره. اگر بشکنه همه میمیریم. تازه، سردم هم هست. وای! من خیلی می ترسم.
سیاهپر تا جایی که می تونست بال هاش رو باز کرد بلکه پرپری مچاله از سرما زیرش جا بشه ولی نشد. پرپری از غرش1رعد خیلی بلند زد به گریه. سیاهپر بغلش کرد و سعی کرد سرمازدگی جسم خودش رو فراموش کنه. افرایی ها دور سیاهپر و پرپری حلقه رو تنگ کردن. باد شدت گرفت و افرا به1طرف کج شد. پرپری از وحشت زار زد.
-من تکبال رو می خوام!
چلچله اشک های یواشکیش رو پاک کرد، بلند شد رفت کمک سیاهپر. بال هاش رو باز کرد و قسمت هایی از جسم پرپری که سیاهپر نتونسته بود زیر بال های کوچیکش جا بده رو پوشوند. پرپری هنوز گریه می کرد. چلچله با صدایی که از ترس و از حرص می لرزید خندید.
-بابا طوری نشده که! توفانه دیگه. حالا تکبال اگر بود مگه چیزی عوض می شد. افرا هیچیش نمیشه. بیایید واسه هم قصه بگیم. قصه بهار. از همون ها که تکبال می گفت.
-ولی ما که بلد نیستیم.
-چرا نیستیم؟ هرچی از خودش شنیدیم رو واسه هم بگیم تا توفان تموم بشه.
-چلچله! این توفان4شبِ که تموم نشده. به نظرت چندتا قصه بگیم تموم میشه؟
-خوب اگر هم تموم نشه ما خسته میشیم و می خوابیم توفان هم بلاخره تموم میشه.
-من موندم این تکبال کجا مونده که الان پیش ما نیست.
-من نمی دونم. بلاخره میادش. حسابش رو می رسیم.
سیاهپر سر بالا کرد و به فاخته خیره شد.
-آهای فاخته! تو باید بدونی. آخرین بار تو دیدیش. صبح آخری که می رفت. بهت حرفی نزد؟
فاخته از شدت سرما به دیوار علفی چسبیده بود بلکه یخ نزنه.
-من از کجا بدونم؟
سیاهپر زهر کلامش رو پاشید بهش.
-از همونجا که همه چیزش رو می دونستی. تا ما خاطرمون هست شب های این مدلی جای تو وسط بغلش بود و سر های جفتتون توی گوش و توی دل هم. حالا میگی نمی دونی؟ درضمن این مدل گفتنت هم مدل هواداری نیست. از هم بریدین و تکبال غیب شده. اگر دیگه نمیاد بگو تکلیف خودمون رو بدونیم.
فاخته کلافه از سرما و از وحشت افتادن افرا و از همه چیز به سیاهپر نگاه کرد.
-من نمی دونم. بعید نیست نیاد. شما ها با این قد و قواره هنوز به1کبوتر بسته اید؟ خودتون مواظب خودتون باشید دیگه!
چلچله تحملش تموم شد.
-چطور تو با این قد و قواره تا دیروز از زیر پر و بالش در نمی اومدی. حالا به ما که رسید آسمون تپید؟
فاخته توی دلش فحشی به تکبال فرستاد و شونه بالا انداخت.
-گفتم بهتون روحیه بدم. باشه اگر نمی خوایید مواظب نباشید. بشینید گریه کنید تا چی پیش بیاد.
چلچله با خشم نگاهش کرد.
-واقعا که روت زیاده.
فاخته چشم هاش رو بست و سرش رو به دیوار که زیر ضربه های بارون و توفان می لرزید تکیه داد.
-جدی این کبوتر نفهم چی شد؟ عجب موجود آشغالیه! جدی جدی رفت! اینهمه روانیه! باورم نمیشه واقعا رفته باشه! بی قواره بی پرواز عاجز احمق! جدی زد به سرش! خاک بر اون سرش!حالا باز باید منت بکشم که خر شو بیا قهر نکن تا بهار کی برسه. وای کبوتر نما چقدر من ازت بدم میاد!
صدایی شبیه انفجار همه رو از جا پروند. رعد چنان شدید بود که افرایی ها هر کدوم به1طرف پرت شدن. پرپری از وحشت جیغ می کشید. بقیه در حالی که تقریبا همه بی صدا و با صدا گریه می کردن، از جا پریدن و برای آرامش خودشون و آرامش بقیه هم رو پیدا و بغل کردن و گوشه لونه توی پر و بال هم کز کردن. فاخته بر اثر تکون شدید افرا به1طرف پرت شد و سرش محکم به ستون چوبی لونه خورد. با حرص سرش رو مالید و همونجا کنار ستون پناه گرفت.
-آخ تکبال!وای درختی بی ریخت عوضی چقدر ازت متنفرم! وای ازت متنفرم ازت متنفرم ازت خیلی زیاد متنفرم ازت حسابی متنفرم متنفرم متنفرم. بذار فقط1بار دیگه دستم بهت برسه تا بیچارهت کنم. سر من قهر می کنی و خیال کردی میام گریه و التماس؟ بلایی سرت بیارم که بری خودت رو توی باطلاق آخر جنگل که توصیفش رو شنیدم غرق کنی موجود بی مصرف کثافت. حالا باش تا بهت بگم!
کسی فریاد ذهن فاخته رو نمی شنید. اگر به زبون هم می آورد، صدای رعد و باد و بارون چنان زیاد بود که زمزمه های خشم فاخته رو هیچ گوشی نمی شنید. چندتا از افرایی ها کمی بی صداتر، با پرپری هم صدا شدن. گریه ها بیشتر می شد. از سرما، از ترس، از خستگی. تکبال در کنارشون نبود. هیچ کسی در کنارشون نبود. افرایی ها، زیر بال های سیاه وحشت، جز همدیگه کسی رو نداشتن. آسمون با تمام قدرت می بارید. توی لونه روی افرا هم همینطور. زیر اون سقف خیس، افرایی ها، سرمازده و ترسیده و تنها، همراه آسمون می باریدن.
توفان بلاخره عقب نشست. آسمون بعد از اونهمه پریشونی، گرفته اما آروم، بی بارش، بی رعد و برق، بی توفان، بر فراز جنگل سرو گسترده شده بود.
افراد منطقه سکویا1هفته پر از جنگ و خطرناک رو توی دل توفانی که انتها نداشت گذرونده و حسابی خسته بودن. تکبال خیالش به هیچی نبود. تکبال بعد از اون گردش عجیب که همراه کرکس رفت1روز کامل خوابید، 1شب کامل به شدت تب کرد، و صبح فردا که بیدار شد در سکوتی فرو رفت که از هیچ نگاهی پنهان نموند. بیخیال برای خودش می رفت و می اومد و جز فرمان بردن از کرکس کاری نمی کرد. با کسی حرف نمی زد، به سوالی جواب نمی داد، حرکتی نمی کرد، مگر با موافقت کرکس. از حرف زدن پرهیز می کرد، از تنها بودن بدون کرکس پرهیز می کرد، از ارتفاع به شدت می ترسید، حتی زمان هایی که با خود کرکس از شاخه ها جدا می شد چنان وحشتی می گرفتش که کرکس مجبور می شد2دستی نگهش داره تا از تشنج حاصل از وحشت و پرت شدنش پیشگیری کنه. در اون حال هم چشم هاش رو سفت می بست و چنان به کرکس می چسبید که انگار حیاطش به هیچ بنده. خلاصه شده بود چیزی که فقط دیدنش کافی بود تا شهپر از حیرت و خورشید از حرص دیوانه بشه ولی تکبال دیگه خیالش نبود. بقیه، به خصوص شهپر بار ها سعی کردن سر صحبت رو باهاش باز کنن بلکه سر در بیارن تکبال چشه ولی تکبال هیچ جوابی به هیچ کسی نمی داد. با شهپر که اصلا حرف نمی زد مگر در مواقع خیلی لازم اون هم در حد بله، نه، نمی دونم. به ادامه تعلیمات و تمرین هاش با خورشید می رسید اون هم زمانی که کرکس گفت می تونه ادامه بده. فقط در اونجا بود که شاید کمی ظاهر می شد ولی اون زمان هم چیزی بود شبیه عروسکی که برای ادامه کار کوکش کرده باشن. خورشید به هر زبونی که می تونست سعی می کرد به جهان خاموش درون تکبال راه باز کنه بلکه چیزی بفهمه ولی این شدنی نبود. این جهان انگار هیچ دری نداشت. تمامش حصار بود. حصاری که هیچی کنارش نمی زد. خشم، تهدید، هوار، ضربه، محبت، نوازش، حرف، حتی از طرف خورشید.
کرکس فقط به حرص خورشید و حیرت شهپر می خندید، کبوترش رو بغل می کرد و از اونجا می بردش به جایی که کسی جز خودشون2تا نباشن.
زندگی در منطقه سکویا بعد از توفان و ویرانی هاش آهسته به طرف عادی تر شدن پیش می رفت. جنگل سرو رو توفان حسابی به هم ریخته بود و کرکس گاهی مجبور می شد تعدادی از افراد بی خطرش رو برای کمک به بقیه پرنده های جنگل به منطقه های مختلف بفرسته ولی هیچ وقت خودش در روز و در برابر دید همه همراهشون نمی رفت چون همه از طبیعتش می ترسیدن. با اینهمه، از جایی غافل نبود. اگر ازش می پرسیدن می گفت باقی جنگل به من چه؟ ولی در عمل به هیچ عنوان این قاعدهش رو رعایت نمی کرد و اتفاقا حسابی مواظب همه جای جنگل بود. نه تنها در برابر مار ها، بلکه در برابر حمله عقرب ها، هجوم کفتار ها، و حالا هم اثرات این توفان شدید و طولانی که حسابی فراگیر شده بود. جنگل سرو رفته رفته رو به راه می شد، عقرب ها، موش ها، مار ها و کفتار های تکمار که با کمک توفان هم چندان کاری از پیش نبرده بودن، خسته و پاشیده به دژ تاریکشون فرار کردن تا دوباره با1نقشه سیاه دیگه برگردن. مشکی از شر چوب های نگه دارندهش خلاص می شد و دیگه می تونست کم و بیش بپره. همه چیز خوب بود جز…
-کرکس با این ابلیس چه غلطی کردی؟
کرکس خندید.
-اینهمه خشم خطرناکه خورشیدی. آتیش می گیری ها! اصلا تو به کبوتر من چیکار داری؟ ولش کن!
خورشید لرزید.
-به من نگو خورشیدی عوضی! ولش کنم؟ که تو هر غلطی می خوایی کنی؟
کرکس دوباره خندید.
-خودش که اعتراضی نداره. تو معترضی؟
خورشید هوار زد
-بله من معترضم. خودش هم معترضه.
کرکس با اطمینان زد روی شونه تکبال که در نتیجه به شدت از جا پرید. این روز ها تکبال از هر صدا و هر ضربه ای از جا می پرید.
-فسقلی!این خورشیدی حرف توی سرش نمیره. چیزی هست که تو بهش معترض باشی عزیز دلم؟ به من بگو!
تکبال آهسته به نشونه تأیید سر تکون داد. خورشید دلش خنک شد و کرکس با همون محبت شونه های کبوترش رو نوازش کرد.
-خوب، به چی معترضی؟ بگو ببینم! بگو!
تکبال آهسته سر بالا کرد، به مقابل خیره شد و با حرکت کند دست خورشید رو نشون داد. خورشید چنان حیرت کرد که کم مونده بود از روی شاخه بیفته. کرکس قهقهه زد.
-واسه چی به خورشیدی معترضی فسقلی؟ چی شده مگه؟ کفترک من! حرف بزن! درست بگو تا بدونیم!
تکبال با صدایی بی حالت و کند به حرف اومد.
-می خواد بهت گوش ندم.
خورشید دیگه تحمل نکرد. چشم هاش رو بست و به شاخه پشت سرش تکیه زد. کرکس نگاهش کرد.
-خورشید!جدی تو این رو ازش می خوایی؟
خورشید از حرص گذشته بود. حیرتی شدید جای حرص رو گرفت.
-نه. من فقط سعی کردم بهش بگم اگر از چیزی داره اذیت میشه باید بگه تا تو…وای! تکی!
تکبال آروم و بی تفاوت تماشاش می کرد و چند لحظه بعد سرش رو کرد زیر پر هاش. کرکس دستی به سرش کشید.
-فسقلیِ من! تو فقط به من گوش بده! بذار خورشیدی معترض باشه. من خودم درستش می کنم.
تکبال بی اون که سر بالا کنه با همون صدا گفت:
-باشه.
خورشید از جا در رفت.
-کرکس! چی به سرش آوردی لعنتی؟ این حالش درست نیست و تو نمی فهمی.
کرکس خندید.
-از نظر من که کاملا درسته. تا جایی که به من مربوطه کبوتر من هیچیش نیست. باقیش رو تو می بینی که اولا اشتباه می بینی، دوما به تو مربوط نیست. حالا دیگه تمومش کن و اگر1دفعه دیگه ببینم کبوترم بهت معترض باشه، من می دونم و تو.
کرکس این ها رو خیلی عادی و آروم گفت ولی توی لحنش تهدیدی موج می زد که خورشید دریافتش کرد. تکبال هم، کی می دونست تکبال توی ذهنش در چه عالمی سیر می کنه؟ این چیزی بود که بعد از اون نیمه شب توفانی دیگه کسی نفهمیدش.
افرا.
صبحی چنان سرد که انگار جز انجماد هیچ اصلی بر جهان حاکم نبود. افرایی ها توی پر و بال هم به خواب رفته بودن. فاخته با چشم های نیمه باز به سقف تاریک لونه خیره مونده و از دست سرمای فلج کننده و از دست تکبال غایب حرص می خورد. صدای تق تق ضعیفی از طرف دریچه فاخته نیمه بیدار و سرمازده رو به شدت از جا پروند.
-باز!اومدی؟
باز خندید.
-سلام عشقم! دلم تنگ شده بود.
فاخته با حرص چشم تنگ کرد.
-بله مشخص بود از حضور لحظه به لحظهت.
باز عذرخواهانه نگاهش کرد.
-خوب راستش الان هم که اومدم خیال نمی کردم تحویلم بگیری. آخه اون روز که در رو باز نکردی گفتم حتما ترجیح میدی نبینیم و تصمیم داشتم دیگه نیام ولی دلم اینقدر تنگت شد که تحمل نکردم و…
فاخته حرفش رو برید.
-بسه دیگه! واقعا که! جای تو بودم خفه می شدم اصلا حرف نمی زدم که اوضاع خراب تر از این نشه. ممکن بود دیگه اینجا نباشم. ممکن بود توی توفان این هفته از سرما و از باد و از همه چیز مرده باشم. و تو هیچ وقت نمی فهمیدی.
باز با نگاهی وحشتزده بهش خیره شد.
-آه بسه دیگه فاخته! لطفا نگو! من واقعا دلم تنگ شده بود و…ببینم تو چی گفتی؟ چرا باید طوری بشی؟ کبوتر نمات اجازه نمیده از سرما تلف بشی. آخه لازمت داره.
نگاه فاخته از حالت خشم بیرون اومد و کدر شد.
-اون دیگه نمیاد. از آخرین باری که رفته خیلی گذشته و دیگه نیومد. به نظرم دیگه بر نمی گرده.
باز خوشحالیش رو خورد. فاخته ندید.
-نمیاد؟ چرا؟ نکنه گوشی جذاب تر از گوش های تو واسه مزخرفاتش پیدا کرده!
فاخته کلافه دستش رو روی دریچه گذاشت که ببندتش.
-باز!حوصله چرندیات تو رو هم ندارم. برو هر جهنمی که این مدت بودی.
چهره باز این دفعه واقعا وحشتزده شد.
-خوب خوب معذرت می خوام. باور کن نمی دونستم دوستش داری. باشه ببخشید.
فاخته همچنان دست به دریچه باقی موند ولی نبستش.
-دوستش ندارم ولی حوصله ندارم پشت سر هم بهم چرند بگی و تأکید کنی که من فقط واسه یکی دیگه1گوش بودم که باهام تفریح می کرده. حالم از همهتون به هم می خوره.
باز دستش رو جلو برد تا اشک های فاخته رو پاک کنه. فاخته کشید عقب. باز دستش رو کنار کشید و با نگاهی که سعی می کرد هرچی مهربون تر باشه بهش خیره شد.
-فاخته من! گریه نکن. من معذرت می خوام باشه؟ خوب آخه نمی تونم تحمل کنم یکی اینطوری ازت استفاده های مسخره کنه. خوب باشه دیگه نمیگم ببخشید. دستت رو از روی اون دریچه بردار. تو که دلت نمیاد به روی من ببندیش مگه نه؟ حالا دیگه گریه نکن. اصلا چرا گریه می کنی؟ من که عذر خواستم. بگو ببینم اون چرا دیگه نیومد؟ مگه محافظ افرا نیست. توی همچین توفانی شما ها رو تنها ول کرد؟
فاخته با نگاهی تیره بهش نظر انداخت.
-خودم هم باورم نمی شد ولی واقعا رفت. 1روز صبح حسابی اعصابم رو به هم ریخت. نمی دونم سر چی بود. به نظرم سر تو. از دست تو و غیبتت و اون دیوونه و زمستون و همه چیز اعصابم خورد بود و اون که اذیتم کرد حسابی تحملم ته کشید. عصبانی شدم و بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمش. اون هم گفت باشه و رفت. دیگه از اون زمان نیومد به افرا.
باز لبخندش رو به زحمت قورت داد.
-خوب، که اینطور. ببین تو تقصیری نداشتی. اون بزرگ تره و خیر سرش مثلا میگه تجربه داره. نباید که سر به سرت می ذاشت. بعدش هم، تو عصبانی بودی. بعدش هم، ایشون که اینهمه ادعای عشق و محبتش میشه، چطور دلش اومد با1کلمه حرف ول کنه بره؟ من رو پشت در بسته گذاشتی و نتونستم دلتنگیت رو تحمل کنم و با اینکه فکر می کردم یعنی مطمئن بودم تو من رو نمی خوایی، باز الان اینجام به خاطر دلم. و اون موجود که می گفت اونهمه براش عزیز هستی با1کلمه تو گفت باشه و رفت؟ ببین فاخته تقصیر تو نبود. اون منتظر1بهانه بود که تو بهش دادی. دیگه حوصله موندن نداشت. آخه تو دیگه عاقل شدی و به کارش نمیایی. عاقل که شدی برای اون دیگه باطل شدی. باید می رفت تا یکی دیگه رو سر کار می ذاشت. با تو دیگه بهش خوش نمی گذشت. تو گفتی بره و اون هم از خدا خواسته رفت و حالا هر کسی بگه یا ازش بپرسه، براش توضیح میده که من خیلی خواهانش بودم، فاخته دلش نخواست. فاخته! این اشک ها برای چیه؟
فاخته زمزمه کرد:
-سردمه لعنتی! من سردمه. موجود نفهم عوضی من سردمه اینهمه چرت نگو دارم یخ می زنم.
باز با نگاهی که رنگ محبت و همدردی داشت بهش خیره شد.
-می فهمم. تو که2تا قدم نزدیک تر نمیشی. بیا خودم سرما رو فراری میدم. یعنی من اندازه1کبوتر نمای درختی بی پرواز هم نمیشم برای تو؟ بیا این طرف دریچه تا بهت بگم گرما یعنی چی. بیا دیگه!
فاخته نگاهش کرد و بی حال و خسته به دریچه تکیه داد. لحظه ای با نگاهی آشکارا منتظر از کنار شونه باز به بیرون نظر انداخت. تکبال توی مسیر نبود. تکبال هیچ کجا نبود. صدای باز به خودش آوردش.
-هنوز منتظرشی که بیاد خامت کنه؟
فاخته بی حوصله نگاه از بیرون برداشت.
-بس کن باز.
باز نفرتش رو خورد. فاخته ندید.
-چرا منتظرشی؟ دلت براش تنگ شده؟
فاخته فکری کرد.
-نمی دونم. دلم، شاید. وقتی اینجا بود من زیاد صدای توفان و سرماش رو نمی فهمیدم. آخه این زمان ها گوشم به جفنگیاتش از بهاری بود که هیچ وقت ندید و چیز های بی سر و ته دیگه ای که نمی دونم از کجای ذهن ناقصش در می آورد تحویلم می داد ولی به هر حال قصه شنیدن از سرما و توفان و رعد و برق بهتره.
باز توی دلش از صداقت فاخته خندهش گرفت.
-دسته کم راست میگه.
فاخته نشنید.
-یعنی تو حاضری ادای فریب خورده ها رو برای اون موجود در بیاری فقط برای این که باشه؟
فاخته بی مکث گفت:
-آره خوب. چه ایرادی داره؟ به جایی که بر نمی خوره. اون دلش خوش میشه که من بوق شدم، من هم از این سرمای جهنمی خلاصم تا بهار بشه. به نظرم برنامه اون روز صبح رو کمی زود اجرا کردم. باید تا بهار تحملش می کردم و نکردم و حالا دارم از این سرمای عوضی و از این توفان ها و از دست تو کلافه میشم.
فاخته این ها رو گفت و زد زیر گریه. باز نفرتش رو به زور پشت نقاب همدردی پنهان کرد. فاخته ندید.
-به نظر من که تو خیلی هم خوب کردی. این پردار هرچی که بود اصلا واسه ذهن های بسته پاک خطرناکه. نباید با کسی باشه. به خصوص با تازه پرواز های عزیزی مثل تو. فاخته! عشق من! گریه نکن! تو واسه رسیدن به بهار اصلا به اون موجود جفنگ پرداز نیاز نداری. اگر بخوایی، فقط اگر تو بخوایی من خودم روی شونه هام تا بهار می برمت. اگر هم نخوایی همین طوری کنار دریچه تا خود بهار پا به پات میام. این سرما هم میره. تو دیگه جوجه نیستی. شدی1پری خانم کامل ناز. آسمون فقط تو رو کم داره. باور کن. این بهار هم معمولا تا حالا پیداش می شد. نمی دونم چرا دیر کرده. هیچ کس نمی دونه امسال زمستون چرا اینقدر طول کشیده ولی میره. بلاخره میره. اگر از من بپرسن میگم بهار منتظر طلوع تو نشسته که توی آسمون ببیندت و بعد به افتخارت برسه. جدی میگم فاخته! من خیلی دوستت دارم. بهار هم می دونه چه جواهری هستی. آسمون منتظرته. من هم توی آسمون منتظرتم. تو فقط بخواه تا بهار رو بذارم توی بغلت. بخند ولی باور کن راست میگم. من این کار رو می کنم. فقط کافیه تو1قدم باهام راه بیایی. پات رو که از این در بذاری بیرون تو هستی و من. خوب چی میگی؟
فاخته محو به باز خیره مونده بود. گریه از یادش رفته و مثل جادو شده ها گوش می داد. به دریچه تکیه زده و می شنید و با چشم های باز به رویا رفته بود ولی در همون لحظه ها، در اوج رویا هم به خاطر داشت که از دریچه و از دسترس باز دور بمونه.
صبح داشت بالا می اومد. بادی نه به تندی توفانی که تموم شده بود وزید و افرا و لونه و فاخته رو تکون داد. باز منتظر جواب بود. فاخته چشم باز کرد، توی چشم های منتظر باز که این بار حس انتظارش کاملا حقیقی و حسابی هم بی تاب بودن خیره شد و آروم به نشانه نفی سر تکون داد.
-نه.
زمزمه فاخته خیلی آهسته بود ولی باز به راحتی شنید. سخت می تونست نگاهش رو بعد از شنیدن اون زمزمه همچنان رویایی نگه داره. پس به بهانه پیشگیری از آزار باد، دستش رو به شاخه بالای سرش گرفت و نگاهش رو از چشم های فاخته، پشت دستش پنهان کرد.
بیرون از لونه روی افرا، آسمون صبح زمستون، بی خورشید ولی صاف و1دست، روی زمین خم شده بود و تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (5)
حسین آگاهی
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 13:27
سلام. این قسمت هم قشنگ بود.
من از کلمه های عاقل و باطل که نزدیک هم اومده بودند خوشم اومد.
توصیف اوج پرواز هم عاااالی بود.
در مورد فاخته هم خب بدین این باز بخوردش دیگه.
بدین تیکه تیکه اش کنه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اتفاقا باز هم از این ترکیب خوشش اومد و گفتش تا روی فاخته تأثیر بیشتری بذاره هرچند لازم نبود. فاخته تأثیرش رو گرفت و بیشتر از این دیگه لازم نداره.
در مورد فاخته، باشه. ولی اگر من بدمش به کام باز، جواب دل تکبال رو شما و مینا و یکی به جای من حاضرید بدید؟ من از پس دل زبون نفهم این تکبال بر نمیام. هر کسی بر میاد اعلام آمادگی کنه.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 16:07
سلام پریسای عزیز
مثل همه یه نوشته هایت عالی بود لذت بردم مرسی
خسته نباشی عزیز ممنونتم شدییید
سلامت و دل شاد باشی
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز. خیلی ممنونم. ببین آریا1چیزی. اگر1شیشه بزرگ آب زرشک بهت بدم حاضری بگردی ایراد هام رو بگی؟ هر ایراد1شیشه. از اون سر نیزه بزرگ ها که مادر بزرگ هامون داخلش آبغوره می ریختن.
من واقعا دنبال رفع ایراد هام هستم. شاید زد و بعد از پوسیدن اسکلتم در خاک یکی خواست اثرم رو بخونه باشد که مثل زمان حال که زنده ام فحشم نده.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 02:56
نه پریسا به خدا عزیز من ایرادی نمیبینم باور کن
از دوستان کمک بگیر من نمیتونم تو این مثعله کمکت کنم
من شخصیتم طوریه که هیچ وقت نمیتونم یه چی رو نقد کنم مخسوسن کار عزیزام رو
متاسفانه ایراد های کوچیک به چشم من نمیاد ببخشید
اما باور کن لذت بردم پریسا قلمت رو دوست دارم زیبا مینویسی
متمعن باش عالی مینویسی
شاد باشی

پاسخ:
حالا که اینطوره، الان میشینم رو به روت1بند آب زرشک می خورم بهت هم نمیدم. اینقدر مظلومی آریا جدی دردم میاد بخوام اذیتت کنم. بیا بابا تمام شیشهش مال تو من واسه خودم یکی دیگه باز می کنم.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 10:53
لطف داری عزیز
مظلومی از خودته خخخ
ممنونم از محبتت عزیز
شاااد باشی

پاسخ:
جدی گناه داری دیگه اذیتت نکنم دلم سوخت رسما.
شادکام باشی تا همیشه.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 15:15
نههه من اصلا اذیت نمیشم متمعن باش عزیز
راحت باش
اگر احساس کنم عوض شدی یا به قل خودت اذیتم نمیکنی ناراحت میشم میام کل سردابت رو آتیش میزنم خخخ
نه من راحتم عزیز باور کن اذیت نمیشم
سلامت باشی. سلامته سلاااامت

پاسخ:
آتیش بزن تا تکمار بیاد قورتت بده. تمام خوردنی هاش اونجان می دونی چیکارت می کنه؟ آخجون اصلا برو خراب کاری کن این ماره باهات طرف بشه این پرنده ها جیم بشن تو بمون و این ماره من هم دیگه نوشتنم تموم میشه بعدش ماره می خوردت من می خندم.
ماره غلط کرده! چه خوش سلیقه!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال74

اون شب یکی از سنگین ترین و طولانی ترین شب های تمام عمر تکبال بود. مات و محو روی شاخه ولو شده و انگار با چشم های باز به خواب مرگ رفته بود. خورشید و کرکس نبودن. رفته بودن به وضعیت دارکوب ها برسن. تکبال غیبتشون رو نفهمید. تکبال هیچی نفهمید. نه غیبت اون ها رو، نه حضور شهپر رو که دستش رو گرفته بود توی دستش و1نفس باهاش حرف می زد، نه رعد و برق شدیدی که حدود نیمه های شب شروع شد و بلافاصله پشت سرش چنان بارونی گرفت که نظیرش رو کمتر دیده بودن. تکبال هیچی نفهمید. همون طور نشسته و به هیچ ماتش برده بود.
-تکبال!ببین! این طوری نابود میشی. و نابود شدن هیچی رو عوض نمی کنه. با فاخته یا بدون اون تو باید ادامه بدی. عشق ورزیدن و رفاقت کردن با اون پرنده تنها وظیفه ای نبود که توی جهان داشتی. تو باید به باقی وظایفت برسی.
شهپر می گفت و می گفت و تکبال اصلا نمی شنید. تکبال انگار در جهانی خالی بین هیچ شناور بود.
-تکبال!آخه حرف بزن! دارم دلواپست میشم. ببین! تو که چندین بار بهم می گفتی انتظارش رو داری. خوب پس نباید غافلگیر شده باشی. تکبال! فاخته باید دیر یا زود راهش رو پیدا می کرد. اینکه تو نمی پسندی دلیل اشتباه بودنش نیست. اون1موجود زنده هست و باید تا هست از زندگیش لذت ببره. حالا گیریم که لذت این موجود، همراهی با1باز باشه که تو باهاش موافق نیستی. مثل خودت که نه تنها قاعده طبیعت، بلکه قاعده عقل رو هم ندید گرفتی و شدی جفت این کرکس روانی سیرک لازم. فاخته حق انتخاب داشت و انتخابش رو کرد تکبال. البته در مورد تو شاید خیلی مثبت عمل نکرده باشه ولی این دلیل نمیشه که تو اینطوری بشی. تکبال! میشه1چیزی بگی؟ من از سر شب تا حالا همینطور1نفس حرف زدم و تو هیچی نمیگی. دسته کم1کلمه بگو تا مطمئن بشم هنوز می تونی حرف بزنی.
تکبال حتی نگاهش نمی کرد. همون طور مات به مقابل خیره مونده بود. کاش می تونست گریه کنه! نمی تونست. نمی شد. شهپر نگاهش رو دنبال کرد. نگاه مات تکبال فقط می رفت و می رفت، از هر چیز که سر راهش بود می گذشت و می رفت، تا جایی که نگاه شهپر قادر به تعقیبش بود می رفت و باز می رفت. و تکبال چقدر دلش می خواست می شد مثل نگاهش بره تا ناکجا!اونقدر بره تا هوای رفتن و وحشت توقف همه از سرش بپرن. تکبال دلش می خواست هیچ بشه. مثل انتهای مسیر نگاهش، مثل آخر ماجرای خودش و فاخته، مثل عدم.
-خواهش می کنم تکبال! تو باید خیلی قوی تر از این ها باشی! تکبال! تو با این حالت نه به خودت هیچ کمکی می کنی نه به فاخته. لطفا از این حال در بیا!.
هیچ فایده ای نداشت. شهپر تمام شب حرف زد. دست سرد تکبال توی دستش بود و همین طور حرف می زد. تکبال ساکت و مات فقط بود. نه حرف می زد، نه می شنید، نه می فهمید، فقط بود.
فقط بود!.
شهپر لحظه ای سکوت کرد. به تکبال نظر انداخت و شاید فهمید که اینطوری نمیشه. برای اولین بار بعد از اونهمه مدت بود که احساس کرد شاید لازم باشه این دفتر واقعا بسته بشه. شاید لازم باشه داستان این مهر ناتموم و نافرجام باقی بمونه چون ادامهش شاید از این سنگین تر می شد و اگر این اتفاق می افتاد شهپر خودش رو نمی بخشید از این بابت که فقط نشست و تماشا کرد. لحظه ای متفکر به تکبالِ مات خیره موند، نفس عمیقی کشید و آروم شونه های جمع شده تکبال رو تکون داد.
-تکبال!دیگه بسه عزیز! می فهممت ولی لطفا به خودت بیا! تو باید ادامه بدی!
بارون چنان می بارید که انگار تمام آسمون خیال داشت ویران بشه و همراه قطره های درشت و سیلآسا روی زمین فرود بیاد و آوار بشه. انگار آسمون خسته از زمین و سیاهی هاش، خسته از هرچی که از اون بالا می دید، خسته از افراشته بودنش روی سر اینهمه تیرگی، می رفت تا به خاک بی افته و نابود بشه و نابود کنه تا دیگه نبینه.
-چه بارونی میاد!
این جمله شهپر انگار سکون فضا رو برای تکبال شکست.
-شهپر!
صدای گرفته تکبال برای خودش کاملا بیگانه و برای شهپر از شدت گرفتگی و بی حالتی وحشتناک بود.
-جانم!
-شهپر!داره بارون میاد مگه نه؟
-آره عزیز من! داره بارون میاد.
-شهپر!این بارون الان روی همه جنگل ما داره می باره مگه نه؟
-آره عزیز من! الان تمام جنگل خیسه و سرد و توفانی. ولی نگران نباش. کرکس و خورشید سفتن. از پس خودشون بر میان. چیزی نمیشن. مطمئن باش!. خیلی زود بر می گردن. الان هم در امان هستن.
تکبال با نگاهی کاملا تهی و مات، همچنان به مقابل و به هیچ خیره مونده بود.
-شهپر!افرا.
شهپر برای1لحظه خیلی کوتاه نتونست حیرتش رو مخفی کنه. تکبال اصلا غیبت کرکس و خورشید رو نفهمیده بود. بر عکس همیشه که در این موارد دلواپسی اولش کرکس بود و خورشید. و امشب، تکبال حتی اسمشون رو نمی شنید. شهپر با نگاهی متحیر بهش خیره شد. تکبال ندید. تکبال هیچی نمی دید. شهپر نگاهش می کرد. و تازه درست و حسابی می فهمید که چه بلایی سر تکبال اومده.
-آره عزیز من! افرا هم الان زیر بارونه. ولی اون لونه رو من دیدم. حسابی سفته. چیزیش نمیشه.
تکبال با صدایی که صدای خودش نبود، انگار از جایی خیلی دور تر از شهپر و از زمان و مکان و از جهان حاضر، گرفته و زمزمه وار به حرف اومد.
-شهپر!خیلی سرده. اون بالا الان سرده. فاخته من الان سردشه. من باید اونجا باشم. از صدا های بلند می ترسه. الان تنهاست. من نیستم.
شهپر نگاهش کرد. تکبال چنان بی خود از خود بود که شهپر به طرز دردناکی حس کرد ای کاش فقط در این1مورد به کرکس گوش می داد. بال هاش رو دور شونه های خسته کبوتر حلقه کرد و به خودش فشردش.
-تکبال!عزیز من! فاخته دیگه بزرگ شده. دیگه نمی ترسه. دیگه سردش نیست. اینهمه نگرانش نباش.
ولی تکبال1دفعه از جا پرید. حرکتش شدید نبود. کند بود و لخت. خسته و بی حال. ولی حرکت بود. از اون حرکت هایی که بیشتر به احتضار شباهت داشت تا به اقدام برای حرکت.
-شهپر! تو رو خدا ببرم به افرا. من باید پیشش باشم.
شهپر خسته و تاریک نگاهش کرد. برای اولین بار حس کرد چقدر در حق این کبوتر کوتاهی کرده! باید کمکش می کرد. باید کاری می کرد که این محبت بی قاعده پیش از اینکه اوضاع اینطوری بشه از دلش می رفت بیرون یا کمتر می شد. ولی هیچ کاری نکرد. چرا؟ آخه چرا شهپر تا الان فقط تماشا کرد و اجازه داد این ماجرا این مدلی پیش بره؟ شهپر واسه بیداری و آگاه شدن تکبال نسبت به کرکس و رفتارش اونهمه تلاش کرده بود، با تکبال حرف زده بود، منطقش رو به جدل طلبیده و در هر زمانی که تونسته بود به عقلش تلنگر زده و بلاخره به ناخواه خود تکبال، تونسته بود بیدارش کنه. پس چرا در این مورد هیچ کاری نکرده بود؟ آیا آگاه کردن تکبال از پوچی محبتش به فاخته از آگاه کردنش نسبت به مدل اشتباهی ادامه دادنش با کرکس مشکل تر بود؟ نه! نبود! پس چرا شهپر اینهمه ساکت و اونهمه بیخیال از کنار این فاجعه که الان داشت تماشاش می کرد گذشت؟ آیا از حرص کرکس نبود؟ آیا به خاطر این نبود که کرکس فاخته رو دوست نداشت و شهپر برای مخالفت با کرکس به عکس نظرش سکوت کرد و اجازه داد تکبال همچنان اون پرنده رو اینطور دیوانه وار بخوادش؟
خشمی داغ در وجود شهپر جوشید. خشمی نسبت به خودش که مثل آتیش سوزنده بود. صدا و دست های سرد تکبال به خودش آوردش. صدایی که اصلا صدا نبود و دست هایی که خیلی آروم، خیلی خسته، خیلی بی حس و خیلی سرد، گوشه بال شهپر رو گرفته بود و آهسته تکونش می داد.
-شهپر!ببرم به افرا. من باید پیشش باشم. تو رو خدا.
شهپر به تکبال که مثل خواب گرد ها شده بود نظر انداخت. باید کاری می کرد. باید هرچی از دستش بر می اومد می کرد.
-تکبال!چند لحظه به من گوش کن! تو دوستش داری مگه نه؟ خاطرش رو می خوایی مگه نه؟ ببین!عشق سخته. خیلی هم سخته. اگر مدعیش شدی باید بتونی تا آخرش بری. اگر واقعا خاطرش و رضایتش برات ارزش داره باید اونچه رو که می خواد انجام بدی. اون ازت خواسته دیگه نخواییش. پس نخواه. شاید برای اون فاخته دیگه نتونی، ولی به خودت عشقت رو ثابت کن. دیگه اون رو نخواه تا احساس رضایت کنه. اینه عشق. اگر تونستی پس چیزی هستی بیشتر از1مدعی. می دونم ساده نیست. ولی تو باید انجامش بدی. براش دعا کن. دعا کن که همیشه شاد باشه و دفتر این مهر رو برای همیشه ببند. طوری ببندش که دیگه حتی خودت هم نتونی بازش کنی. و هر زمان دلت تنگ شد، به خاطر بیار کاری رو کردی که عزیزت ازت خواست. برای رضایتش. دعا کن که بعد از رفتنت رضایت داشته باشه. دعا کن که از زندگیش لذت ببره. دعا کن که دست هیچ بازی بهش نرسه. براش دعا کن ولی دیگه نخواه که ببیندت. زمان هایی که دلت دیوونهت کرد، به دلت بگو به خاطر دلش بود که ازش بریدی. تکبال! میشه به من گوش بدی؟ میشه در جواب اینهمه که گفتم1کمی گریه کنی؟ تکبال!خواهش می کنم. خواهش می کنم گریه کن! تکبال! چند لحظه گریه کن! بذار سبک بشی.
تکبال چیزی نفهمید جز اینکه برای درستی ادعای عشقش باید فاخته رو فراموش کنه. دلش گریه می خواست ولی نای گریه کردن نداشت. مات بود، خسته بود، ویران بود، نمی تونست گریه کنه. نمی تونست آه بکشه. نمی تونست فریاد بزنه. نمی تونست نفس بکشه. شهپر حرف می زد و حرف می زد و باز هم حرف می زد و تکبال همچنان محو و مات، به هیچ خیره مونده بود.
-تکبال!عزیز من! تو دیگه لازم نیست پیشش باشی. اون دیگه نمی خوادت. از پس خودش بر میاد. بلاخره بر میاد. ولی بدون تو. اون دیگه نمی خواد تو پیشش باشی. همینجا بمون و براش دعا کن.
تکبال توی بغل شهپر مچاله شده بود و می لرزید. از سرمایی جدا از سرمای زمستون می لرزید.
-شهپر!دعای من کمک می کنه؟
-شهپر با محبتی بی انتها، خیلی محکم بغلش کرد، نازش کرد، به سینه فشارش داد.
-بله که کمک می کنه. دعای تو حسابی هم کمک می کنه. کی بهتر از تو؟ دعایی که از دل تو واسهش بره آسمون امکان نداره برآورده نشه. آخه دل تو تمامش عشقه واسهش. دعات بهش می رسه. مطمئن باش!
تکبال با صدایی شبیه نگاهش، مات و از جنس هیچ، نجوا کرد:
-شهپر!دعای من از شر باز هم نجاتش میده؟ از سرمای امشب چی؟ از این صدا ها چی؟ ترسش رو می بره؟ کمک می کنه تا راحت بخوابه؟
شهپر حس کرد کمتر زمانی توی تمام عمرش اینطوری متأثر شده. دلش می خواست می تونست این داستان رو به هر وسیله ممکن از ذهن تکبال پاک کنه ولی…
-آره عزیز من! آره عشق من! آره کمک می کنه. کمک می کنه عزیز من! دعای تو کمکش می کنه. مطمئن باش که می کنه. خودش هیچ وقت نمی فهمه ولی دعای تو حتما و همیشه، در همه جای زندگیش همراهشه.
تکبال با صدای غرش رعد و شدت گرفتن بارون از جا نپرید. آروم سر بالا کرد و به چشم های شهپر خیره شد. لحظه ای نگاهش کرد و بعد، آروم، خیلی آروم، بدون صدا، بدون هقهق، بدون لرزش، اشک هاش جاری شدن. شهپر بی هیچ حرفی سفت بغلش کرد. تکبال دلش رو توی پر های شهپر می بارید. چنان می بارید که شهپر کاملا خیس شدن پر هاش رو احساس می کرد. تکبال می بارید، بارون شدت می گرفت، آسمون می غرید و شهپر همچنان نظاره گر خاموش این درد بی توصیف بود.
اون بیرون، همراه توفان و رعد و برق و بارون، صبح، هرچند تیره، هرچند سرد، هرچند توفانی، داشت از میان سینه شب می دمید.
دیدگاه های پیشین: (2)
آریا
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 00:28
سلام پریسا جان
امیدوارم عالی باشی
خسته نباشی ممنونم عزیز که این قسمت هم نوشتی
ممنونم پریسا ممنونم.
سلامت باشی عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم دوست من. هرچی خدا بخواد همون میشه. هیچ وقت دستش رو رها نکن چون اون هرگز دست ما رو رها نمی کنه.
شاد باشی.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 23:08
سلام. خسته نباشید.
اما طبق معمول چون این قسمت بسیار بسیار کم بود خیلی خیلی زود قسمت بعدی رو بنویسید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دارم مرتبش می کنم. نمی دونم چجوریه که هر مدل می نویسمش1کمی قاطیه. کاش زود تر آماده بشه تا زود تر از روی دوشم بردارم و بذارمش اینجا.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال73

پیشبینی کرکس درست بود. خورشید بعد از بازگشتش حسابی نفس تکبال رو گرفت. تکبال بی حرف و بی شکایت و بی ناله انجام می داد، جا می موند، مثل دشمن های اسیر شده کتک می خورد، از خستگی می افتاد و بلند می شد و دوباره انجام می داد و… خورشید چنان سخت می گرفت که گاهی تکبال حس می کرد واقعا نفس های آخرشه. ولی دیگه معترض نبود. حوصله اعتراض نداشت. وحشت از خطر گرفتار شدنش به وسیله تکمار، فشار های کرکس که داشت بیشتر می شد، ماجرای فاخته، شهپر و حضورش، خستگی شدید از تمرین ها و از جنگ ها و از التهاب دایمی و از وحشت از دست دادن ها و از همه چیز این داستان سیاه که توش گیر کرده بود، همه و همه این فشار ها باعث شده بودن که تکبال به1مدل کرختی دردناک برسه. انگار احساساتش از شدت فشار داشتن فلج می شدن. معمولا دیده می شد که در زمان های بیکاریش که زیاد هم نبود، بی حرف و بی حرکت1گوشه می نشست و خیره به ناکجا اونقدر باقی می موند که عاملی باعث تکون خوردن و بلند شدنش بشه. مثل خورشید یا کرکس یا1ماجرای ناگهانی، حمله ای، دردسری یا اتفاق غیر منتظره ای.
-تکی! بد پیش نمیری. ولی دقیق نیستی. هدف گیریت ایراد داره. تصور کن وسط1جنگ شدید بخوایی1مهاجم رو هدف بگیری که پرتش کنی عقب، اما احتمالش میره که فاجعه درست کنی. اون وسط دوست و دشمن توی هم می چرخن و فاصله ها زیاد نیست. باید دقیق تر باشی تا به جای مهاجم مدافع رو نفله نکنی. تکی! شنیدی؟
تکبال آهسته سر تکون داد. خورشید خوشش نیومد.
-مگه زبون نداری؟ حرف بزن.
تکبال مثل خوابزده ها گفت:
-بله شنیدم.
خورشید بهش نگاه کرد. تکبال به مفهوم حقیقی داقون بود. داقون! خورشید لحظه ای بهش خیره موند. چیزی شبیه شفقت در نگاهش سایه زد که تکبال ندید.
-تکی! می دونی کرکس رو کجا میشه ببینم؟
تکبال نگاهش نکرد.
-نه.
خورشید مکث کرد.
-تکی کرکس حالت رو می بینه؟
تکبال بی حالت و بلافاصله جواب داد.
-نه.
خورشید از حرص شکلک درآورد. تکبال ندید.
-مشخصه که نمی بینه. شب ها که در استراحت هستید اون بالا چیکار می کنید؟ یعنی کرکس چیکار می کنه؟
تکبال انگار توی خواب حرف می زد.
-عشق می کنه.
خورشید پنجه هاش رو به هم فشرد.
-چه جوری عشق می کنه؟
تکبال آه کشید و خودش رو جمع کرد. خورشید بهش نظر انداخت.
-تو چی؟
تکبال توی خودش مچاله شد. خورشید بال هاش رو باز کرد و انداخت روی شونه های تکبال.
-تکی! چی شده؟
تکبال سرش رو کرد لای پر هاش.
-سردمه.
خورشید محکم زیر پر و بال گرفتش.
-تکی! من باید کرکس رو ببینمش. تو هیچ خوب نیستی.
تکبال از لای پر های خودش و از زیر پر های خورشید زمزمه کرد:
-باشه. برو ببینش.
لحن تکبال چنان بود که گویا تر از اون نمی شد.
-هیچ فایده ای نداره.-
این چیزی بود که خورشید دریافت کرد و بدبختانه خودش هم بهش باور داشت.
-تکی! اون رفیقت، فاخته، هنوز گرد و خاک بینتون نخوابیده؟
تکبال جواب نداد. در عوض خورشید لرزش ضعیفی رو زیر بال هاش حس کرد که لحظه به لحظه بیشتر شد و آخرش به هقهق دردناکی تبدیل شد که خورشید بیشتر از چند لحظه نتونست تحملش کنه.
-تکی! تو واقعا باید این حس رو درستش کنی. اون پرنده1موجود مستقل و جدا از توِ. تو باید احتمال رفتنش رو بپذیری. فاخته ها بومی این منطقه نیستن تکی. تو باید از همون اول منتظر امروز می شدی. ببین! جوجه هایی که زیر پر های پرنده های مادر از تخم در میان و همونجا بزرگ میشن هم برای همیشه زیر پر و بال مادر هاشون نمی مونن. بزرگ میشن، پرواز می کنن و میرن. اینکه1پرنده غیر بومیه. خودت رو اینهمه سر1قاعده طبیعی تغییر ناپذیر اذیت می کنی! تکی! اون جوجه دیروزی حالا دیگه بزرگ شده. تو نمی تونی انتظار داشته باشی که باهات بمونه. معلومه که باید بره. مثل خود تو. راهی که عزیز های ما میرن رو شاید ما نپسندیم. ولی اون ها هرچی هم برای ما عزیز باشن، باز هم وجودی جدا از ما هستن. اون ها به راهی میرن که خودشون می خوان. مثل تو. افرادی که تو براشون اونهمه عزیز بودی موافق نبودن که تو الان اینجا باشی ولی تو الان اینجایی. تو پرورده بال و پرشون بودی. اون فاخته که جای خود داره. نه پرورده پر هاته و نه اصلا مال این منطقه. هر کسی باید به جایی بره که بهش تعلق داره. اون هم دیر یا زود باید بپره و بره. تکی! می شنوی؟
تکبال می شنید. می خواست فریاد بزنه. می خواست بگه فاخته عزیزش حق نداره متعلق به کام باز باشه. می خواست جیغ بکشه، گریه کنه، پر هاش رو بریزه و حنجرهش رو از فریاد جر بده و بگه فاخته ها بومی این منطقه نیستن ولی این1فاخته بومیِ دلِ تکباله و هیچ بازی حق نداره برای صیدش نقشه های عوضی طرح کنه. تکبال می خواست ضجه بزنه و بخواد، از تمام جهان بخواد که یکی بیاد بهش بگه چجوری به فاخته بفهمونه که داره اشتباه میره. تکبال خیلی چیز ها می خواست بگه ولی نگفت. فقط توی پر های خودش، زیر بال خورشید زار زد و هیچی نگفت. خورشید باهاش حرف زد و حرف زد. نوازشش کرد و حرف زد، سیل اشک هاش رو پاک کرد و حرف زد، بغلش کرد و حرف زد و باز هم حرف زد. تکبال شنید، فهمید ولی عمل نکرد.
غروب منطقه سکویا، سرد، تاریک و مثل تمام عصر های زمستون، غمگین بود.
-خورشید!چی شده؟
خورشید با شنیدن صدای کرکس آهسته سر بالا کرد.
-چیزی نشده.
کرکس به تمسخری نه چندان موافق خندید.
-چیزی نشده؟ کبوتر من توی پر های تو داره گریه می کنه. واسه چی؟
خورشید بی حوصله نگاهش کرد.
-ببین کرکس! دست از مسخره بازی بردار که اصلا خوشم نمیاد. من نه شهپرم که بخوام به نفع خودم از راه به درش کنم نه فاخته ام که تو بتونی به نفع خودت از میدون به درم کنی. پس به خودت لطف کن و خفه شو! الان هم اینجا نمون چون ترکیبت توی چشمم می زنه و خوشم نمیاد.
کرکس زد زیر خنده.
-عجب عجب!پس تمام قصه رو می دونی. خوب ببینم! الان فسقلیِ من واسه کدوم بخشش داره اشک حروم می کنه؟ واسه بخش اولش؟ دومش؟ یا شاید هم سومی داره که من بی اطلاعم. بگو ببینم!
خورشید با حرص بهش نظر انداخت.
-کرکس!میشه بس کنی؟ تا کی می خوایی ادامه بدی؟ واقعا خسته نشدی؟ به نظرت وقتش نشده به این نتیجه برسی که همه چیز با جنگ پیش نمیره و باید راه رسیدن هات رو1کمی عوض کنی؟ آخه موجود ناحسابی! با دل که اینطوری طرف نمیشن. تو با زور و تهدید موفق نمیشی بقیه رو از دل جفتت بفرستی بیرون. محض رضای خدا ببین چی به سرش آوردی؟ بسه دیگه!تمومش کن لعنتی!
کرکس دوباره خندید ولی این دفعه خنده هاش خطرناک بودن.
-خورشید!می بینم که حسابی مدافع دلی. پس اجازه بده واسهت توضیح بدم که این دل، گاهی جفنگیات خطرناکی می پرونه که اگر صاحبش بخواد بهش گوش بده اتفاق هایی که می افته قشنگ نیست. دل من از این گاهی ها زیاد داره. یکیش اینکه همیشه بهم میگه افرادی که می خوان بهم بگن در حریم خودم، با جفت خودم چه رفتاری کنم حسابی مجازات لازم دارن. به نظرت باید به دلم گوش بدم؟
خورشید از جا پرید و بهش خیره شد. برق خشم توی نگاهش مثل آذرخش شب های زمستون درخشید.
-لعنت به تو کرکس! برای چی نمی فهمی؟ این موجود دیگه بیشتر از این تحمل نداره وجودش رو فشارش بدی. نکبت سیرکی! دارم بهت میگم، این افتضاحه. بفهم!
کرکس مهلت پیدا نکرد حرفی بزنه. حتی نتونست به حالت ستیزه جوی خورشید جواب بده.
-آهای کرکس! چندتا شاهین در حالی که1دسته مار روی شونه هاشون گرفتن از لا به لای نیزار های مرداب تاریک پریدن بیرون و به خیال خودشون از راه مخفی بین شاخه ها دارن میان این طرف. شهپر گفت بهت بگم و برم خورشید رو هم پیدا کنم و بهش اطلاع بدم.
کرکس و خورشید بلافاصله مثل فنر از جا پریدن. خورشید در حال اوج گرفتن بلند گفت:
-لازم نیست جایی بری تیزپرواز من خودم اینجام. برو به کلاغ ها و اگر بیدار هستن خفاش ها آماده باش بده و منتظر باشید!
خورشید بلافاصله وسط زمین و آسمون به کرکس نگاه کرد. کرکس فورا با حرکت سر تعییدش کرد و بعد، با فریاد خطاب به تیزپرواز که دور می شد داد زد:
-به شهپر بگو همینجا بمونه و مراقب منطقه باشه. اگر لازم شد خودت رو بفرسته تا بهمون اطلاع بدی!.
تیزپرواز همه رو شنید و دور شد. کرکس و خورشید در1چشم به هم زدن اوج گرفتن و از نظر ناپدید شدن. تکبال تنها لای شاخه هایی که کرکس دم رفتن به سرعت ولی ماهرانه مخفیش کرده بود باقی موند. با نگاه کاملا هشیار و جستجو گر از اون بالا اطراف رو زیر نظر گرفت. تکاپوی پنهان اما سریع افراد منطقه سکویا رو می دید که به سرعت آماده می شدن تا اگر اتفاقی افتاد غافلگیر نشن. تکبال تماشا می کرد و فرصت داشت به شنیده هاش فکر کنه. تمام جسمش درد می کرد. دیگه به تنگ اومده بود. شب ها از دست کرکس و روز ها از فشار تمرین هاش دیگه جای سالم در هیچ کجای جسمش نمی شناخت. چقدر دلش می خواست از تمام این ها خلاص بشه! چقدر دلش می خواست جنگی در کار نبود، خودش توانایی های عجیب و غیر معمول نداشت تا به خاطرش هدف اول تکمار باشه، تمرین هم لازمش نمی شد، کرکس هم اینهمه کامجو و وحشی نبود، خورشید و باقی سکویایی ها هم خارج از هر مدل ماجرایی در اطرافش زندگی می کردن، توی سر و کول هم می زدن، جفت گیری می کردن، بچه دار می شدن و زندگی به روال آرام و بی ماجرا برای خودش و اطرافیانش ادامه داشت! آخ که چقدر دلش می خواست می شد که اینطور بود! شهپر از دور پرواز کرد، اومد و اومد و در1دایره بزرگ درست از کنار درختی که تکبال بین شاخه هاش مخفی شده بود چرخید و باز هم چرخید و وقتی تمام اون اطراف رو کامل و دقیق از نظر گذروند، پرواز کرد و رفت. تکبال بی حرکت و بی صدا تماشاش کرد. حتی پروازش با کرکس فرق داشت. آروم، ملایم و مراقب. شهپر رو تکبال بارها در صحنه های خشن دیده بود. زمان هایی که تأخیر فاجعه به بار می آورد. شهپر در اون موقعیت ها اصلا مهربان نبود. نه مهربان و نه آرام. شهپر در اون موقعیت ها1شکاری وحشی بود که همه به حق از مقابلش فرار می کردن و امکان نداشت موجودی رو نشون کنه و اون موجود، مار یا شاهین یا هر دشمن دیگه ای، بتونه سالم از دستش در بره. ولی این فقط در صحنه های درگیری و در برابر دشمن ها و مهاجم ها اتفاق می افتاد و دیگه هیچ. تکبال رفتنش رو تماشا می کرد. شهپر چنان در آرامش پرواز می کرد که انگار برای تفریح اومده وسط آسمون. لحظه ای بعد، تکبال در حالی به خودش اومد که…
-وای! وای خدای من! عجب احمقی هستم! این2تا با هم متفاوتن. شهپر و کرکس با هم تفاوت دارن. هر کسی مثل خودشه. این مزخرفات واسه چی زده به سر من؟!
تکبال آهسته خودش رو عقب کشید و از ادامه تماشا دست برداشت. شهپر رو دیگه نمی دید ولی تصویر واضحی ازش درست وسط پرده ذهنش نقش بسته بود. سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد. به شدت سر تکون داد تا از افکار مزاحم خلاص بشه ولی…
-من خل شدم! کرکس موافق نیست اینهمه مثبت ببینمش. کرکس. ولی کرکس با خیلی چیز ها موافق نیست. خیلی چیز ها که واقعا لازمه باهاشون موافق باشه. کرکس موافق نیست من زیاد بفهمم. کرکس موافق نیست من بدون حضور خودش بتونم ادامه بدم. به هیچ چیز. به حرکت، به درک، به زندگی. کرکس بارها به وضوح بهم گفته مایل نیست بیشتر از اونچه خودش می خواد بفهمم. لازم نیست خیلی بفهمی. اصلا لازم نیست تو بفهمی. من خودم به جای تو می فهمم. تو فقط کبوتر من باش! فقط فسقلیِ احمق من باش!
تکبال از خشمی خاموش به خودش لرزید.
-ولی من نمی خوام فقط کبوتر احمق1کرکس باشم. هرچند که اون کرکس جفت من باشه. من خیلی بیشتر از این هستم و می تونم بیشتر هم باشم. هرچند بدون پرواز. من بیشتر از1آلت ساده مسخره برای ارضای کامجویی های وحشی1کرکس جنگخواه بیمارم.
تکبال حس کرد به هیچ عنوان نمی تونه از پس هجوم این افکار آزار دهنده که ذهنش رو پر می کردن بر بیاد. وحشت تمام وجودش رو گرفت.
-خدایا!خدایا کمک کن! این چیز ها از کجا اومده توی سر من؟! خدایا کمک کن این ها از سرم بره!
شهپر دوباره از دور پیدا شد. پروازش آروم، ملایم و محتاط بود. اومد و باز چرخید و رفت و دور شد. تکبال زمانی به خودش اومد که محو شدنش رو تماشا می کرد. خودش رو چنان به شدت عقب کشید که کم مونده بود از پشت سر پرت بشه پایین. دلش می خواست خودش رو مجازات کنه. از دست شهپر عصبانی بود. از دست خودش عصبانی بود. از دست کرکس عصبانی بود.
-این2تا چقدر با هم متفاوتن! یعنی شهپر در تمام مواردش همین مدلیه که ما می بینیم؟ یعنی اونی که در کنارشه واقعا در کنارشه؟ با احساس حضور داشتن و موجود بودن؟ یا زیر سایهشه در حالی که حس می کنه هیچی نیست جز1سایه که به مرور اون هم محو میشه و دیگه اصلا نیست؟ مثل من در زیر سایه کرکس!.
تکبال حس کرد دلش می خواد از شدت درموندگی و نفرت سرش رو بکوبه به شاخه و خلاص بشه ولی به جای این کار، به گریه ای بی صدا و تلخ بسنده کرد.
-لعنت به تو کرکس! لعنت به تو شهپر! لعنت به خودم!
نفهمید چقدر گذشت.
-تکبال!باز هم که گریه می کنی! آخه تو کی می خوایی دست از زجر دادن خودت برداری؟
تکبال از جا در رفت و تمام خشمش از همه چیز و همه چیز رو پاشید سر شهپر.
-تو واسه چی خفه نمیشی؟ تو واسه چی دست از سر من بر نمی داری؟ تو واسه چی هر لحظه که من تنها میشم هستی؟ تو واسه چی نمیری به جهنم؟ لعنتی! لعنت به تو! لعنتی لعنتی لعنتی!همهش تقصیر توِ لعنتی! تمامش تقصیر توِ تمامش تمامش تقصیر توِ قوش عوضی! می خوام بری. می خوام دیگه نبینمت. می خوام بری گم شی من دیگه نبینمت عوضی فقط می خوام تو بری جایی که من دیگه نبینمت.
تکبال از شدت حرص به خودش می پیچید و حس می کرد هرچی جیغ می کشه و به شهپر فحش میده آروم نمیشه. آخرش هم زد به گریه. گریه نبود. ضجه هایی بود که مهلت نفس کشیدن نمی دادن. شهپر در تمام این مدت نگاهش کرده و گوش داده بود و وقتی سیل اشک راه باز کرد، شهپر بی حرف بغلش کرد و آروم آروم شونه هاش رو مالش می داد.
-تکبال!ازت ممنونم. به جان خودت من الان می تونم تا آخر آسمون پرواز کنم از بس سبک شدم. تو اصلا خوشت نمیاد ولی من دارم می بینم چیزی رو که دلم می خواست ببینم. تو از دست من عصبانی هستی چون مطمئنی دیدم درسته. این حرصت از خودته. تو با خودت درگیری تکبال. تو باهام موافقی و نمی خوایی که باشی. داری به خودت می بازی. داری عاقل تر میشی و خیال می کنی این خطاست ولی نیست. تکبال! تو جنایتکار نیستی اگر به فرمان عقلت گوش کنی. کرکس نابودت می کنه. تو باید بفهمی. این بستگی کوری که بهش داری باطله. تو هم دیگه این رو می دونی. ولی نمی خوایی باورش کنی و از دست خودت و کرکس و از دست من که به عقل خواب رفتهت سیخونک زدم عصبانی هستی. هرچی دلت می خواد فحشم بده. من جایی نمیرم. مطمئن باش!.
شهپر این ها رو به زبون نیاورد و تکبال نه شنید و نه فهمید. حال آشفته خودش براش کافی بود و دیگه جایی برای خوندن حرف دل یکی دیگه نداشت. تکبال توی پر های شهپر زار می زد و با خودش فکر می کرد که چی می شد اگر1دفعه عمرش تموم بشه و دیگه ادامهش رو نبینه!این تصور در اون زمان سیاه براش رویایی شیرین بود. رویایی شیرین و دست نیافتنی و در عین شیرینی، ترسناک، ناشناس، تلخ.
افرا.
افرایی ها در پوشش مه گرفته صبح زمستون خواب بودن. تکبال خیلی آهسته بلند شد و زد بیرون. هنوز شب کاملا پردهش رو از چهره تاریک صبح برنداشته بود. تکبال نگاهی به اطراف کرد و همونجا کنار لونه نشست. سرمای آزار دهنده نمی خواست جنگل سرو رو رها کنه. تکبال دیگه عادت کرده بود، مثل همه افراد جنگل سرو.
مه عجیبی روی جنگل نشسته بود. تکبال به لونه نظر انداخت. افرایی ها داخلش خواب بودن و کی می دونست هر کدوم چه رویایی می بینن؟ تکبال به خاطر آورد که فاخته دم صبح از سرما توی خودش جمع شده بود. چشم هاش خیس شدن. به طرف دریچه نظر انداخت. چنان سفت بسته شده بود که افرایی ها نتونسته بودن هیچ مدلی بازش کنن. بلند شد و رفت طرف دریچه. مثل سنگ سفت و سخت ایستاده بود. تکبال شونه و هر2پنجه هاش رو بهش تکیه داد و با تمام قدرت فشار آورد. دریچه از جاش حرکت نکرد. تکبال هرچی زور داشت داد به شونه هاش، چشم هاش رو بست و فشار آورد، فشار آورد، باز هم فشار آورد. دریچه باز نشد که نشد. تکبال از شدت فشار به نفس نفس افتاد. سرما از یادش رفته و تمام وجودش داغ شده بود. باز هم تلاش کرد ولی دریچه از جاش تکون نخورد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-بازِ کثافت! کثافت! کثافت!
خشمی تیز و آزار دهنده توی وجودش جوشید. دریچه همچنان بسته بود. چرا باید بسته می موند؟ به یاد حرف های شهپر افتاد. حالا که فکرش رو می کرد، شهپر درست می گفت. این ها تمامش نقش و نقشه بودن. با توجه به گفته های شهپر، تکبال می دونست که قهر باز نمایشیه و دیر یا زود بر می گرده. این رو هم می دونست که باز می خواد این دریچه بسته بمونه تا فاخته در لونه رو به روش باز کنه و اون وقت…تکبال از این فکر به خودش لرزید. باید به هر طریق ممکن دریچه رو کنار می زد تا نقشه خطرناک باز باطل می شد. غیبت باز طول کشیده و هر لحظه، هر روز، هر صبح ممکن بود که بشکنه و هیچ بعید نبود که فاخته تسلیم دلتنگیش بپره بره در رو باز کنه و…
-نه!
تکبال با صدای خودش از جا پرید. به دریچه حمله برد و باز فشار آورد. دریچه حرکت نکرد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-لعنتی!من کنارت می زنم.
حس می کرد اختیارش رو از دست میده. چنان خواهان باز شدن دریچه بود که حس می کرد این خواستن داره مثل شعله از وجودش می زنه بیرون. باید عجله می کرد. افرایی ها هر لحظه ممکن بود از خواب بیدار بشن. تا روشن شدن هوا هنوز زمان باقی بود ولی فاخته شاید به امید دیدن باز زود تر بیدار می شد و از لونه می زد بیرون و اون وقت چه بسا که باز…
-نه! نه!کثافت لعنتی! نه!
تکبال با نگاهی خطرناک به دریچه بسته نظر انداخت. دستش رو آهسته بالا برد و روی دریچه گذاشت. ولی این کار درست نبود. خورشید تأکید کرده بود که هرگز نباید این کار رو در زندگی عادی انجام بده. تکبال لحظه ای متوقف موند. زندگی عادی تکبال تا کجا بود؟!کجا بود مرز بین زندگی عادی و موقعیت هایی که تکبال مجاز بود غیر عادی رفتار کنه و از توانایی های عجیب و غیر معمولش کمک بگیره؟! آیا نجات فاخته که اونهمه براش می ارزید یکی از اون موقعیت ها نبود؟ از نظر خورشید نه. ولی خورشید الان اونجا نبود. اونجا کسی جز تکبال نبود. تکبال و1دریچه بسته و آگاهی از1نیت شوم و هوای تاریک و مه گرفته دم صبح سرد زمستون.
تکبال به شاخه نازک سمت چپ تکیه زد، پنجه دیگهش رو هم بالا برد و روی دریچه گذاشت، چشم هاش رو بست و آهسته به طرف دریچه متمایل شد.
کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد. در1لحظه صدای وحشتناکی بلند شد، دریچه به همراه تکه بزرگی از دیوار لونه روی افرا با صدایی شبیه1انفجار بلند به شکل گرد و غبار چوب و کاه و علف در اومد، شاخه نازکی که تکبال بهش تکیه زده بود مثل1مشت خاک خشک خورد شد و تکبال انگار دستی قوی به عقب پرتش کرده باشه، به ضرب تمام به عقب پرتاب شد و از بالای افرا به زمین سقوط کرد. چنان ناگهانی پیش اومد و چنان خسته و بی رمق بود که اصلا نفهمید چی داره میشه. در حال سقوط1لحظه سوراخ بزرگ روی دیوار رو دید و چیزی شبیه احساس پیروزی دلش رو گرم کرد. مثل باد به زمین رسید و درست پیش از برخورد جسم درهم شکستهش با خاک، 2تا دست که تقریبا از خاک گرفتنش. 2تا دست ناشناس و صدای آه عمیقی که تکبال شنید و نشنید.
-آه! با خودت چیکار کردی کبوتر؟ آه کبوتر! راهت خیلی سخته! دلت می کشدت! طفلک بیچاره!کبوتر بیچاره! آه گرفتار بیچاره!
تکبال دیگه چیزی نفهمید.
چشم که باز کرد چنان خسته بود که جسمش رو احساس نمی کرد.
-سلام فسقلی.
به زحمت خواست به خودش حرکتی بده و به طرف کرکس نگاه کنه ولی چنان دردی توی دنده هاش پیچید که نفسش بند اومد.
-آروم باش فسقلی. حرکت نکن. من اینجام. چیزی نیست. مثل باد درست میشی. من خودم پیشتم. کفترک عزیز خودم! طوری نشده. سقوط کردی. اون افرای لعنتی! در اولین فرصت حلش می کنم. واسه همیشه حلش می کنم. الان همه چیز درسته. من کنارتم. بخواب. خیلی خسته ای!بخواب کبوترم! بخواب.
تکبال سعی کرد در جهان بیداری و هشیاری باقی بمونه ولی خیلی زود باخت. چشم هاش بسته شدن و به خوابی بسیار عمیق فرو رفت.
دفعه بعد که تونست صدا هایی از جهان بیداری بشنوه نمی دونست چه زمانیه. پلک هاش چنان سنگین بودن که انگار با صمغ مژه هاش رو به هم چسبونده بودن. طول کشید تا بتونه مفهوم کلماتی که می شنید رو درک کنه.
-دیگه تحملش رو ندارم خورشید. دیگه بسه! هرچی پیش رفتی و پیش بردیش دیگه بسه! من خودم در برابر تکمار یا هر عوضی دیگه ای می تونم مواظبش باشم. اصلا چی باید بپردازم که جفت من دیگه عجیب نباشه؟ من کبوتر خودم رو می خوام. من می خوام فقط کبوتر بوق من باشه. همینطور که همه می بیننش. بی پرواز و بی فهم و بوق. می فهمی؟
-کرکس!اینهمه جفنگ گفتی که به اینجا برسی؟ ببین! بفهم! من کاری نکردم پرت بشه پایین. این موجود بی شعور توی اون کله پوکش نمی دونم چی پرورده بود که بالای افرا هوس قدرتنمایی زد به سرش و اتفاقا چنان آتیشی بود که نه تنظیم فاصلهش درست بوده، نه هدف گرفتنش دقیق بوده و نه تنظیم ضربه ای که می خواست بزنه. هرچی زورش رسید ول کرد و ویرانی به بار آورد. نتیجهش هم شد اون افتضاح بالای افرا که بچه ها بیچاره شدن تا بتونن سر و تهش رو هم بیارن و چندتا از دنده های داقون خودش. در مورد سوالت هم باید بهت بگم که تو لازم نکرده هیچی بپردازی چون این شدنی نیست. تکی رو من اینطوریش نکردم که حالا من معمولیش کنم. درضمن، تکی بوق نیست. تو بلایی سرش آوردی که مدلش اینطوری دیده بشه حتی در باور خودش. کرکس! دیگه تمومش کن!
تکبال به زحمت پلک هاش رو از هم باز کرد. چشم هاش می سوخت. خواست حرف بزنه ولی صداش در نیومد. خواست بیشتر تلاش کنه ولی دردی فراگیر از پهلو هاش شروع شد و تمام جسمش رو گرفت.
-بس کنید دیگه! بیدارش کردید. برید جای دیگه عربده بزنید!
در1لحظه3تا سایه سیاه بزرگ بین نگاه تبدار تکبال و نور تیره و آزار دهنده روز زمستونی حائل شدن و خوشحالش کردن.
-سلام فسقلیِ خودم. ببین چیکار با خودت می کنی؟ نزدیک بود خودت رو نفله کنی. البته اگر اسم این که به سرت اومد نفله شدن نباشه.
خورشید با خشم و نفرت چشم تنگ کرد.
-واقعا موجود نفهمی هستی تکی! عاقل تر از این ها تصورت می کردم. این چه غلطی بود کردی؟ می دونی چی ممکن بود سرت بیاد؟ تکی! تو! تو!
صدای آروم شهپر متوقفش کرد.
-خورشید!تو عصبانی هستی. حق هم داری. ولی به نظرت الان این حرص و این توبیخ هات کمکی می کنه؟ نمی کنه. نه به خودت، نه به تکبال. آروم باش! این که به خیر گذشته عالیه. برای توبیخ زمان هست.
خورشید بی توجه به حال تکبال نیمه هشیار تقریبا داد زد:
-شهپر!گاهی برای هیچ جبرانی زمان نیست. گاهی فرصت ها مهلت آخرن. و اتفاقا خیلی هم کوتاهن. ممکن بود الان زنده نباشه می فهمی؟
خورشید به شدت پریشون بود زمانی که این جمله ها رو، به خصوص جمله آخری رو می گفت. دیدن چهرهش لازم نبود برای فهمیدن اینکه تکبال چقدر واسهش عزیزه. شهپر تسلی بخش دست روی شونه هاش گذاشت و تعییدش کرد.
-می فهمم. تو درست میگی. ولی این دفعه از اون دفعه هایی که میگی نبوده. و چقدر عالی که اینطور نبوده. اشتباه خطرناکی بود ولی خوشبختانه زمان برای توبیخ در این مورد هست. چون تکبال زنده هست و به محض خوب شدن دنده های داقونش می تونی در این مورد حسابی باهاش صحبت کنی. چندتا دنده شکسته هم چیزی نیست که درست نشه. به خصوص واسه تو که دستت روونه و بلد کار هستی. حالا آروم باش و مثبت هاش رو ببین. اینهمه مثبت فقط در برابر چندتا دنده شکسته. بد نیست خورشید! اینطوری خودت رو اذیت نکن! همه چیز درسته. تکبال هم درست تر میشه. با وجود تو امکان نداره جز این باشه.
کرکس مشغول تکبال بود. شهپر موفق شد خورشید رو هرچند به ظاهر، ولی آرومش کنه. تکبال توان نداشت بپرسه چی به سرش اومده ولی از لا به لای شنیده هاش کم و بیش می فهمید.
از بالای افرا سقوط کرده بود. نیرویی که برای کنار زدن دریچه صرف کرد خیلی بیشتر از اندازه لازم و کاملا بدون مهار رها شده و علاوه بر ویرانی که به بار آورده بود، خود تکبال رو به ضرب پرتاب کرده و باعث سقوطش شده بود. ضربه چنان شدید بود که3تا از دنده های تکبال شکست و حالا خورشید و بقیه منتظر و در تلاش درمونش بودن. تکبال این رو فهمید و دیگه نتونست بیشتر بفهمه. توانش ته کشید، چشم هاش دوباره بسته شدن و دوباره به خواب رفت.
1هفته طول کشید تا اوضاع تکبال دوباره رو به راه بشه. تکبال درست شد و تونست بلند شه ولی کرکس نه. حرفی نمی زد اما از سکوتش هم می شد به سادگی فهمید که توی سرش هیچی نیست جز انتظار برای1فرصت. کرکس می خواست هر طور شده داستان افرا برای تکبال تموم بشه و دیگه خیالش نبود که چطوری.
-کرکس!کجا به سلامتی؟
-ببینم شهپر تو سرشتت تمیز نمیشه؟ همیشه باید جایی دیده بشی که نباید باشی؟
-دقیقا. مثلا الان باید اینجا دیده بشم و ببینمت که یواشکی می خوایی بری جایی که نباید بری.
-احمق درمون ناپذیر من جایی نمیرم.
-خوب البته شاید من اشتباه کرده باشم. تو که نمی خوایی بری طرف افرا تا باز ماجرا درست کنی مگه نه کرکس؟
-نه. لازم نیست من ماجرا درست کنم. اینطور که شنیدم1باز شکاری نوبالغ میره که ماجرا درست کنه. اون هم از مدلی که من عاشقشم.
-کرکس!نباید اینطوری بگی. تکبال داره دق می کنه.
-تکبال بی خود می کنه. اصولا من به باز جماعت عشق می ورزم. البته نه از خیلی پیش. از زمانی که این داستان رو شنیدم. فقط دلم می خواد این جوونک بجنبه و خیالم رو از بیخ راحت کنه.
-واقعا که جونوری هستی تو کرکس.
-خیلی ممنونم قوش مزاحم. تعریف به جایی بود. ازت به یادگار نگه می دارم.
-اُهُ!شما2تا! دست از سر هم بردارید و بجنبید! مار ها در هوالی منطقه دارکوب های جنگل دیده شدن. هنوز چیزی نشده ولی رفت و آمد های پنهانیِ موش ها بعدش هم حضور چندتا مار رو اونجا اطلاع دادن.
دعوای بین کرکس و شهپر بلافاصله تموم شد و هر2بی مکث و بی تردید همراه خورشید برای اقدام به پیشگیری از نقشه احتمالی مارها به طرف وسط منطقه سکویا پرواز کردن.
افرا.
تکبال بعد از چند روز در حالی که درست نمی تونست وایسته خودش رو به افرا رسوند. فاخته با دیدن مدل راه رفتنش چشم تنگ کرد.
-حالا می خواد بگه من1ماجرای ترسناک جدید داشتم که حتما داخلش1چیزیم شد یا1جفنگی شبیه این. خیال کرده. احمق وراج! کشته خودش رو که بپرسم چی شده تا بعد از کلی ادای تفره رفتن و ناز کردن و نقش معصوم ناآگاه زدن، با اشک و آه و مثلا در خلصه اندوه یا هر نکبت دیگه، منت سرم بذاره و واسهم جفنگ بگه. بره بمیره! هیچ حوصلهش رو ندارم. بی خاصیت روانی!.
کسی از ذهنیات فاخته خبردار نشد. مثل همیشه. تکبال هم چیزی نفهمید. سرش به کار خودش بود. تماشای افرایی ها، تلاش برای اینکه حقیقت غمگین و بیمارش رو نبینن، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلتنگه، تلاش برای اینکه ندونن دنده های تازه جوش خوردهش چه دردی داره، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلواپسه برای فاخته ای که زمانی تا تکبال می رسید، جاش توی بغلش بود.
-تکبال!این اشکه؟ از کجا میاد اینهمه!
تکبال پرپری رو بغل کرد و به نگاه متحیرش خندید.
دریچه روی دیوار لونه تعمیر شده بود. حالا دیگه باز می شد و افرایی ها هنوز گه گاهی در مورد اون روز که دریچه ترکید حرف می زدن و هیچ کدوم نمی تونستن درست و حسابی بگن که چی شد. دیگه خیالشون هم نبود. این ماجرا گذشته بود و معمولا از چیزی که نمیشه درست کشفش کرد ساده تر میشه گذشت، به خصوص در زمان هایی که چیز های جالب تر و قابل فهم تری در اطرافمون باشن. افرایی ها پرواز رو داشتن و آسمونی رو که با وجود تیرگی، بعد از مدت ها نمی بارید و می شد زیرش پرواز کرد.
افرایی ها روز گذشته تا خود شب پرواز و شیطنت کرده و حالا که داشت صبح می شد، چنان خسته بودن که انگار با طلسم خوابشون برده بود. هیچ نشانی از بیداری نداشتن. تکبال کنار در لونه نشسته و شاید در نهان برای پیشگیری از نزدیک شدن باز، اونجا منتظر بود. کمی بعد، باید به طرف منطقه سکویا می رفت و چقدر دلواپس بود از اینکه بعد رفتنش باز سر برسه!.
پرواز افرایی ها با گذشت زمان داشت بی نقص تر می شد. فاخته برخلاف بقیه نمی پرید. چند روزی بود که حوصله پرواز نداشت. تکبال سایهش رو دید که به دریچه نزدیک شد، بازش کرد و با دیدن فضای خالی و لحظه ای بعد، با دیدن تکبال در کنار لونه، با حرص بستش. تکبال در رو باز کرد و به فاخته که اون طرف در، داخل لونه به دیوار تکیه زده بود نظر انداخت.
-سلام فاخته! صبح به خیر!
فاخته فقط سر تکون داد بدون اینکه نگاهش کنه. تکبال اصرار نکرد.
-عجب پروازی کردن دیروز این وروجک ها! ولی بدون تو! معطل چی هستی فاخته؟ تو نمی خوایی بپری؟
فاخته به تکبال نگاه نکرد.
-نه.
تکبال از رو نرفت.
-برای چی؟ تو پرنده ای؟ آسمونی هایی که می تونن پرواز کنن درست نیست درخت نشین باقی بمونن.
فاخته با نفرتی آشکار شونه بالا انداخت.
-درست نباشه. من حوصله پریدن ندارم.
تکبال نگاهش کرد. فاخته نگاهش رو ندید.
-پرواز همه چیز پروازی هاست. تو باید ادامه بدی.
فاخته اعتنا نکرد. تکبال دست بردار نبود.
-اینجا نشستن حالت رو جا نمیاره. بلند شو!
فاخته کشید عقب تا دست تکبال به شونهش نرسه.
-حالا نه. حالش رو ندارم. باشه واسه بعد.
تکبال خشمش رو خورد.
-اون پروازی که منتظرشی همین طرف هاست. واسه تشنه تر کردن توِ که فعلا نمیاد. خاطرت جمع باشه که پیداش میشه.
فاخته از جا در رفت. مثل همیشه با خشمی بی هوار
-ببینم!تو چرا اینهمه سمجی؟ چرا ول کن نیستی؟ گفتم دلم نمی خواد ولم کن دیگه!
تکبال با صدایی که نمی لرزید ولی شاد هم نبود جوابش رو داد.
-آخه در قواعد کبوتری نیست که پروازی های بی حوصله روی درخت ها رها بشن. حتی اگر اون پروازی ها به خاطر1شکاری عوضی نخوان دیگه ببیننت.
فاخته از حرص لرزید.
-زبونت چرا اینهمه مرض داره. اون هم مال قواعد کبوتریه؟
تکبال با همون لحن جوابش رو داد.
-نه. اون مال دل نفهممه که به هیچ زبونی نمی تونم قانعش کنم که دست از سرم برداره و بذاره تو خودت رو بدی به کام اون موجود آشغال.
فاخته صاف نگاهش کرد. بعد از مدت ها این بار اول بود. نگاهی سرد مثل یخ! ولی تکبال همون نگاه سرد رو تماشا کرد. دلش تنگ شده بود.
-ببین کبوتره! قواعدت و دلت و همه چیزت به جهنم. دیگه از دستت خسته شدم می فهمی؟
تکبال هنوز محو نگاه یخزده فاخته بود.
-از دست من خسته باش ولی بپر. با پر های خودت جنگیدن به جایی نمی بردت.
فاخته با نفرت دستی تکون داد.
-الان که خیالش رو ندارم. باشه بعدا.
تکبال نتونست نگه.
-اگر من جای تو بودم، حساب پرواز هام رو از رویای هم پرواز هام جدا می کردم. اینطوری بیشتر نتیجه میده.
تکبال این رو گفت و راه افتاد که بره. یادش نبود چند قدم رفت. چندتا قدم، چندتا شاخه، چندتا درخت.
-تکبال!آهای تکبال!
فاخته.
تکبال متوقف شد. حس می کرد اونقدر خسته هست که توان نداره برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه. فاخته پرید، بهش رسید و رو به روی نگاه بی فروغش ایستاد.
-تکبال!اگر ازت1چیزی بخوام حاضری برام انجامش بدی؟
تکبال لبخند نزد. هیچ حالتی توی نگاهش و توی لحنش و توی جوابش نبود. شاد نبود، غمگین نبود، وحشت نداشت، فقط بی حس بود. مثل عضوی که بعد از تحمل1ضربه خیلی سنگین کرخت شده باشه، قلبش سنگین و بی حس بود. مثل1تیکه سنگ!.
-بله انجام میدم. هرچی که باشه. فقط بگو.
فاخته مکث نکرد. توی نگاهش جز انجماد هیچی نبود.
-تکبال!دیگه نمی خوام ببینمت. تمام ابعاد حضور منو از تمام ابعاد وجودت پاک کن!
تکبال تردید نکرد.
-باشه. خداحافظ.
تکبال بدون حتی ثانیه ای مکث، بعد از اون خداحافظی بی حالت، دوباره به راه افتاد. باید ادامه می داد!. باید می رفت!. فاخته پرید و به سرعت به افرا برگشت. تکبال سر بالا نکرد که تماشاش کنه. مکث هم نکرد تا از سکوت سنگین اطراف دردش بیاد. دوباره به راه افتاد و به طرف منطقه سکویا پیش رفت. از خودش متحیر بود. چرا هیچی جز سنگینی آشکاری که داشت پرتش می کرد پایین حس نمی کرد. به خودش که دقیق شد، فهمید این چیزی بود که از مدت ها پیش انتظارش رو می کشید. تکبال از خیلی پیش می دونست این اتفاق می افته. شاید از همون زمانی که برای اولین بار، باز رو اون طرف دریچه لونه روی افرا در حال صحبت کردن با فاخته دیده بود. تکبال آروم و بی اشک به طرف منطقه سکویا می رفت و از افرا دور و دور تر می شد، در حالی که حتی به سرش نزد برای1لحظه برگرده و لونه روی افرا رو برای بار آخر ببینه.
روشنایی گرفته و کم رنگی در افق به آرومی پخش می شد. 1صبح تیره زمستونیِ دیگه در حال دمیدن بود!.
دیدگاه های پیشین: (3)
آریا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 23:16
سلام پریسا جان
ممنونم از زحمتت عالی نوشتی
خسته نباشی دوست عزیز
از انسان هایی که زحمات و الاقه دیگران براشون مهم نیست و بهشون توجه نمیکنن دلم میگیره مثل شخصیت فاخته
سلامت باشی دوسته من
خداوند نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
فاخته ها رو نباید متهم کرد. باید عبرت گرفت. باید مواظب شد. تقصیر فاخته نیست اگر تکبال در نظرش مثبت نمیاد. این کبوتر نا آگاه باید مواظب دلش می شد که به قول خورشید آویزون فاخته نشه.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 11:24
سلام. این قسمت رو هم خیلی عالی نوشته بودید.
اما یک مسأله زمستون خیلی طول کشیده و این باعث میشه داستانتون با ضعف روبرو بشه چون تا حالا همه چیزش واقعی بوده و زمستون غیر طبیعی باعث غیر طبیعی شدن داستان میشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم زمستون دیگه یواش یواش باید بره. ولی نمی فهمم چرا نمیره. کاش بهار سریع تر برسه بلکه دردسر ها توی روشنایی روز های آفتابی بهتر حل بشن!.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 14:52
سلام. به نظر من نمیشه گفت فاخته ها بی تقصیرن. اگه فاخته به دروغ کاری نمی کرد که تکبال فکر کنه فاخته هم بهش علاقه داره و این حس دو طرفست, تکبال هیچ وقت انقدر دل نمی بست.
انقدر اذیت نمیشد.
امیدوارم یه روز فاخته ها یا بهتره بگم انسان های فاخته صفت بفهمن, بازی با احساس بد ترین نوع بازی هست, که آدم می تونه با کسی بکنه.
خیلی متشکرم از داستان زیباتون

پاسخ:
سلام مینا جان.
بله موافقم این بلای بدیه که میشه سر کسی بیاد. ولی فاخته،
مینا جان! فاخته1جوجه نابالغ بی پرواز بود وقتی این کبوتر بهش رسید. فاخته گفت من همراهم و تکبال همراهش شد. چرا باید اینطوری می شد؟ این کبوتر بزرگ تر بود. خیر سرش ادعای تجربهش می شد. رفته بود که مواظبشون باشه نه اینکه از بینشون همراه پیدا کنه. چرا این کبوتر بالغ باید اجازه می داد خودش و اون جوجه فاخته به اینجا برسن؟ فاخته ها همیشه هستن. پس خود ما چی؟ عقل و منطق ما باید کمک کنه یا نه؟ تکبال اشتباه کرد مینا جان. اشتباه! این رودست سنگین رو تکبال از دل خودش خورد نه از فاخته. فاخته ها گناهی ندارن زمانی که ما به این سادگی درِ باور هامون رو به روی هر کسی که میگه من1همراه متفاوت هستم باز می کنیم. این ها تجربه هستن عزیز من. این فاخته کاری خلاف طبیعتش نکرده. ولی کبوتر بالغ ما باید فهمش رو بیشتر از این به کار می گرفت که نگرفت و نتیجهش هم شد این. اذیت شدنش هم نتیجه غفلتیه که در حق خودش کرد. حتی اگر هیچ دلیلی هم برای احتیاط خودش در برابر فاخته نمی دید، اونهمه هشدار که بهش رسید باید کمی تکونش می داد که نداد و حالا با عرض معذرت اذیت شدن هاش تازه شروع شده و اگر این اندازه که خودش تصور می کنه اهل دل باشه، تمام عمرش رو باید اذیت بشه از این باری که روی دلش و روی شونهش می بره و هیچ دستی هم قادر نیست کمکش کنه. کاش هیچ شونه ای متحمل همچین بار وحشتناکی نشه که واقعا حملش سخته!.
ممنونم که هستی عزیز. از دست فاخته کوچیک من هم عصبانی نباش. گناه روی شونه هاش نذار مینا! تکبال دل نداره فاختهش متهم بشه. نخند! راست میگم. باور کن.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال72

شب ها و روز ها با کندی وحشتناکشون می اومدن و می رفتن. سکویایی ها گاهی بدشون نمی اومد می شد زمان رو خیلی تند هول بدن، یا مثل تکبال بذارنش روی شونه هاشون و به طرف جلو پرواز کنن بلکه سریع تر این روز های تاریک بگذرن. غیبت خورشید حسابی وظیفه ها رو سنگین کرده بود. تکمار و دار و دستهش که معلوم نمی شد از کجا و چجوری اخبار منطقه سکویا رو می گرفتن، با طولانی شدن غیبت خورشید به خودشون اجازه می دادن که خیال هایی کنن و خوشحال بشن. افراد منطقه سکویا هر کاری از دستشون بر می اومد برای مخفی نگه داشتن اخبار منطقهشون می کردن و نتیجه بد نبود. تکمار چندین روز بعد از سفر اسرار آمیز خورشید پی به غیبتش برد و این تأخیر در آگاهیش حسابی خوب بود. با اینهمه، امنیت در منطقه کم بود و تکبال بیشتر از هر زمان دیگه ای تهدید می شد. تکبال بیخیال تکاپوی منطقه برای حفظش، روی شاخه می نشست و خسته و داقون با نگاه خیس به هیچ خیره می شد.
-تکبال!از خودت چی می خوایی؟ با خودت چیکار می کنی؟
تکبال سر بالا نکرد تا به شهپر نگاه کنه. حس می کرد دیگه توان جنگیدن با هیچ چیز رو نداره. حتی با خودش.
-دست از سرم بردار شهپر. باور کن اصلا حوصله ندارم دوباره واسهت توضیح بدم که بهم جفنگ نگی.
آرامش و مهربونی لحن شهپر حتی خش هم بر نداشت. مثل همیشه.
-می دونم. دارم می بینم. جفنگ نمیگم. تو بگو من گوش بدم.
تکبال بی خود و بی اختیار از خشمی از جنس1جور ناکامی ناشناس که براش به طرز ترسناکی بیگانه و عجیب بود تقریبا داد زد:
-چی بگم؟ چی بگم آخه؟ تو می خوایی من چی بگم؟
شهپر مثل همیشه آروم و مهربون بود. درست نقطه مقابل کرکس در این روز ها و حتی روز های پیش از این. و این درست همون چیزی بود که تکبال رو به شدت عصبانی می کرد. تکبال در برابر محبت های طبیعی و قابل فهم شهپر که درست عکس مهر کامجویانه و بی توضیح کرکس بود، از شدت خشم به خودش می لرزید و نمی فهمید چرا.
-بگو چی شده اینهمه داقونی؟
تکبال لحظه ای در سکوت بهش خیره شد. اگر مشکی جای شهپر بود تکبال چه راحت تمام ماجرای خودش و فاخته و اون دریچه بسته رو براش تعریف می کرد! مشکی از مدت ها پیش بیمار و بی حرکت توی بستر افتاده بود و تکبال هرچند می رفت و می دیدش، ولی هیچی از خودش بهش نمی گفت. چقدر دلش تنگ شده بود برای زمانی که این روز ها رو به خواب هم نمی دید. خودش بود و منطقه سکویا و مشکیِ سفت و سالم که می نشستن و با هم حرف می زدن و حرف می زدن!
-تکبال!آخه اینهمه اشک رو از کجا میاری؟ بس کن دیگه! حرف بزن بگو چی شده!
تکبال1لحظه از پشت پرده کلفت اشک در سکوت بهش خیره شد و بعد، … به خودش که اومد همه چیز رو گفته بود. از اول تا آخر. فاخته، خودش، محبتش، تمام خاطراتش، دلواپسی هاش، زمان هایی که لحظه به لحظهش رو می خواست تا توی خاطرش هک کنه، گذشت ایام، باز، عشق فاخته، انکار مسخرهش که تکبال هرگز باورش نکرد، نزدیکی اون2تا به هم، دلواپسی خودش، سردی فاخته، حیله گری باز، احساس خطری که داشت دیوونهش می کرد، ناباوری فاخته، اون دریچه بسته که تکبال مطمئن بود برای مجرم جلوه دادنش به فاخته بسته شده و جزو نقشه باز بود، و درد وحشتناکی رو که روی تمام وجودش سنگینی می کرد. درد از دست دادن گرمای دست های فاخته، درد نگرانی برای فرداش، درد ناتوانی توضیح خطر باز و توجیه فاخته و درد دل دیوونه خودش که1لحظه رهاش نمی کرد و از تمام این ها بدتر، کرکس که این روز ها وحشتناک بهش فشار می آورد برای همه چیز و همه چیز. برای پیروزی در جنگ با خاطرات فاخته، برای حضور شهپر، برای توقف روند آگاهی تکبال به اینکه کرکس داره باهاش چیکار می کنه.
تکبال گفت و گفت و گفت تا جایی که احساس کرد دیگه نفسش بالا نمیاد که حرف بزنه. شهپر بال هاش رو گذاشته بود دور شونه های جمع شده کبوتر خسته و دلگیر و می شنید. تمامش رو شنید. از اول تا آخر. تکبال حس کرد جز باریدن هیچی نمی خواد. شهپر بعد از لحظاتی سکوت رو شکست.
-تکبال!فاخته چندان تقصیر نداره. منو ببخش ولی تقصیر مال توِ.
تکبال تقریبا از جا پرید.
-تقصیر من؟ اون باز کثافت عمدا دریچه رو از بیرون بست تا من توی نظر فاخته منفی بشم و شدم.
شهپر صبورانه نگاهش کرد.
-اشتباه می کنی. حد اقل درصدیش اشتباهه. برای باز در حال حاضر مهم نیست که فاخته بخوادت یا نخوادت. باز زمانی که داشت دریچه رو می بست اصلا در فکر تو نبود. اون دریچه رو بست تا فاخته بره در رو باز کنه. بعدش دیگه هیچ فرقی نمی کرد نظر فاخته در مورد تو چی باشه. چون اگر اون در باز می شد دیگه الان فاخته ای وجود نداشت.
تکبال بی اختیار هوار زد.
-شهپر! تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن!بس کن دیگه نمی خوام بگی دیگه نمی خوام هیچی از این اگر ها بگی. شهپر اگر این طوری بشه من چیکار باید کنم؟ شهپر من تحملش رو ندارم. من نمی تونم. من نمی خوام. اگر1زمانی اون در باز بشه اگر اون کثافت صیدش کنه شهپر من نمی تونم تحمل کنم. …
شهپر سکوت کرد. فقط تکبال که به شدت می لرزید و هوار می زد و مثل ابر بهار می بارید رو بغل کرد و اجازه داد هرچی توان داره و دلش می خواد هوار بزنه و بباره.
-تکبال!گوش بده! گاهی واقعیت ها به طرز وحشتناکی سیاهن. این هم یکی از اون گاه هاست. درسته که تو اون پرنده رو خیلی دوستش داری. ولی باید بپذیری که اون دیگه1جوجه کوچولو نیست که زیر بال و پر های تو جا بشه. اون زمان تو می تونستی از خطر حفظش کنی ولی حالا دیگه روش های گذشتهت جواب نمیدن. چون اون پرنده دیگه بزرگ شده. دیگه نمیشه اینطوری از صید شدن ها نجاتش بدی. باید از راه های دیگه تلاش کنی اگر واقعا برات مهمه.
تکبال بریده و از ته دل زار زد:
-من هر کاری تونستم کردم ولی شدم نقش منفی داستان. چیکار باید می کردم که نکردم؟ این فاخته دیوونه عقلش رو به باز باخته!
شهپر پر های خیس تکبال رو با1دسته از پر های بلندش نوازش کرد تا کمی خشک تر بشن.
-بله. چون فاخته نوبالغه. باز بالا می پره. قشنگ اوج می گیره. خوش پر و باله. معلومه که فاخته دلش رو، عقلش رو، محبتش رو بهش می بازه. و تو هم برای حل این ماجرا بدترین راه رو انتخاب کردی. این آخرین کاریه که باید به فکر انجامش می افتادی. به شدت نهیش کردی. فقط گفتی نه. تا اومد واسهت حرف بزنه سفت از جا پریدی و بین اون و تصور باز حائل شدی. حتی1بار تأییدش نکردی. فاخته از تو چیز هایی بیشتر از دلواپسی و نهی و ایراد دائم می خواست. نه اینکه همهش از سیاهی های زندگی پرهیزش بدی و از باز نهیش کنی. الان هم عصبانیه چون با توجه به رفتاری که پیش از این ازت دید، خیال می کنه اون دریچه رو تو بستی تا باز رو نبینه و قهر باز رو از چشم تو دیده. تو باید توجیهش می کردی.
تکبال با حرص داد زد:
-اون به خاطر باز منو متهم کرد به کاری که نکرده بودم.
شهپر با آرامشی خلاف پریشونی تکبال جواب داد:
-تو هم برای تلافی به رفیقش فحش دادی و توهین کردی.
تکبال این دفعه درست و حسابی از جا در رفت. به شدت بال های شهپر رو از دورش کنار زد و از جا پرید. با نفس های به شماره افتاده حالت ستیز گرفت و جیغ کشید:
-اون باز رفیقش نیست. اون شکاری کثافت رفیق فاخته من نیست. اون رفیق نیست رفیق نیست رفیق نیست نیست نیست نیست نیست. باز رفیقش نیست. باز صیاده. به خدا اون فقط صیاده. اون باز عوضی رفیق فاخته من نیست. من نمی خوام این رو بگی. من نمی خوام این رو کسی بگه. من نمی خوام نمی خوام نمی خوام!
بیشتر از این نتونست ادامه بده. حس می کرد جز جیغ کشیدن هیچی آرومش نمی کنه. شهپر دوباره بغلش کرد و اجازه داد توی سینهش جیغ بکشه و گریه کنه.
-تکبال!عزیز بیچاره من! با خودت چیکار کردی؟ اینهمه تعصب اون هم به پرنده ای که بومی این جنگل نیست! اینطوری موفق نمیشی تکبال! فاخته الان توی حال و هوای تو نیست. تو حتی نمی خوایی اسم این2تا رو کنار هم بشنوی. داری اشتباه میری و این اشتباه رفتنت به هیچ کسی جز خودت آسیب نمی زنه. کاش بفهمی و منصرف بشی هرچند حسابی گرفتار شدی. گرفتار دلت. آخ از دست این دلت!
-ببینم تو چه غلطی می کنی عوضی؟
صدای کرکس مثل ناقوس مرگ توی گوش تکبال پیچید ولی سر بالا نکرد. حالش چنان بد بود که براش فرقی نمی کرد آخرش چی بشه.
-من هیچی. فقط دلداریش میدم. آخه…
کرکس آرامش همیشگی شهپر رو نداشت.
-پس اینطور که دلداریش میدی. توی بغلت؟ دلداری به جفت من! خیلی ممنون باقیش با خودم.
تکبال از دست های قوی کرکس که مثل1تیکه شاخه شکسته کوچیک از شاخه جداش کردن نه استقبال کرد و نه پرهیز. فقط با اعصابی متشنج به شدت گریه می کرد. کرکس جفت متشنجش رو از نگاه شهپر پوشوند. شهپر نگاهش کرد.
-کرکس!تقصیر من بود. اذیتش نکن!
کرکس با نگاهی مرگبار بهش خیره شد.
-به حساب تو هم سر زمانش می رسم. مطمئن باش. حالا می خوام بری گم شی بالای سر مشکی همونجا بمونی تا خودم برسم.
شهپر تردید کرد. نگاه دلواپسش بین دست ها و چشم های آتیشبار کرکس می چرخید.
-کرکس!اون کبوتر داره ظرفیتش تموم میشه. حالش درست نیست. سر به سرش نذار.
کرکس مثل اژدهایی که آتیش از دهنش بپاشه از چشم هاش به شهپر آتیش می پاشید.
-فقط برو گم شو!
-شهپر نگاهش کرد.
-اینهمه وحشی نباش کرکس. عادلانه نیست. گناه داره. کاری نکن که بیشتر از این اذیت بشه.
کرکس تکبال بی خبر از صحنه و بی خود از خود رو مثل1دسته پر سبک دست به دست کرد و پنجه آزادش رو به ضرب تمام کوبید روی شونه شهپر.
-موجود کثافت! همین اندازه که زنده ای باید ممنون باشی. نه از من. از همین به قول تو کبوتر که با جفنگیات مسخرهت خودت رو فرو کردی توی دلش و خیال کردید من احمقم و نمی فهمم. مطمئن باش اگر به قول تو اذیت نمی شد، تو الان دیگه وجود نداشتی. درضمن، رفتار من با جفتم به خودم مربوطه. من هر غلطی دلم بخواد باهاش می کنم چون دلم می خواد. الان هم دلم می خواد باهاش صحبت کنم البته به زبون خودم، تا این بی شعور یاد بگیره دیگه توی بغل تو کفتار بالدار، لای پر های تو انگل آشغال دنبال دلداری نباشه. هرچی گفتم رو کامل به خاطر بسپار چون دیگه تکرارش نمی کنم. حالا هم بپر برو تا نظرم عوض نشده!
کرکس هوار نمی زد ولی لحنش چنان خطرناک شده بود که حتی شهپر هم بی اختیار عقب کشید. هیچ دلش نمی خواست در اون لحظه اون هم در حضور تکبال کرکس رو عصبانی تر از اونی که بود کنه. از طرفی جرأت نداشت تکبال رو تنها بسپاره بهش تا باز اذیتش کنه. چاره ای نبود. اگر بیشتر ادامه می داد، اگر کرکس حرصی تر می شد، تکبال بیشتر و بیشتر زیر آوار این خشم جریمه می پرداخت و این چیزی نبود که شهپر می خواست. پس هیچ چاره ای نداشت جز اینکه پرواز کنه و بره بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه. شهپر پرید و رفت. کرکس هم تکبال رو لای پر هاش مخفی کرد و مثل تیر به طرف نوک سکویا و اون لونه حصاری شده غیر قابل نفوذ پرواز کرد.
منطقه سکویا در سکوت عصرگاهی فرو رفته بود. شب داشت می رسید. باد می وزید. احتمال بروز توفان قوی تر و قوی تر می شد.
اون شب توفان شد و3شب تمام طول کشید. سکویایی ها که احتمال بروز حمله از طرف دشمن رو می دادن، همگی در1لونه چوبی صمغی خیلی بزرگ که پیش از این به پیشنهاد شهپر و با همکاری همه ساخته شده بود مستقر شدن و از دریچه های متعددش به بیرون اشراف داشتن. لونه چنان بزرگ بود که حتی کرکس هم راحت وسطش جا می شد. کرکس رفته بود تا1سرکی اون بیرون بکشه. کسی حرفی نزد ولی همه می دونستن کرکس راست نمیگه و گشت بهانه هست. این روز ها کرکس زیاد غیبش می زد. بقیه زمانی به این حدسشون مطمئن تر شدن که دیدن تکبال از طولانی شدن غیبت کرکس هیچ دلواپس نشد و بر عکس، پیش از رفتن کرکس حسابی نگران بود. کسی از تکبال نپرسید داستان چیه چون دیگه می دونستن تکبال چیزی نمیگه. شهپر آخر شب درست جلوی در به خواب رفت و بقیه هم در اطراف لونه ولو شدن. مشکی بعد از مدت ها تونسته بود به کمک چوب های نگه دارندهش و همراهی بقیه قاطی جمع باشه و حتی اگر هم نمی تونست باید هر طور بود میاوردنش بین خودشون چون نمی شد توی اون توفان وحشتناک اون بیرون روی درخت های هلو تنهاش بذارن. وقتی تکبال وحشتزده گفته بود مشکی رو اونجا جا نذارن بقیه زدن زیر خنده.
-فسقلی!کی گفته مشکی باید اونجا تنها بمونه؟ معلومه که باید بیاد اینجا! خوب البته1کمی دردش میاد اگر تکونش بدیم ولی به قیمت نصف شدنش هم باشه باید بیاریمش. اصلا نگران نباش. گریه هم نکن. به هیچ عنوان مشکی رو اون بیرون تنها نمی ذاریم. تکمار باید همچین چیزی رو به خواب هم نبینه.
نیمه شب بود. جز کرکس همه بودن. مشکی آروم کنار دست تکبال خواب بود. توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد. سکویایی ها نیمه های شب که از شیطنت و قصه پروندن و اذیت کردن همدیگه خوب خسته شدن، تک تک از نفس افتادن و خوابشون برد.
-شهپر!آهای شهپر بلند شو بکش عقب بذار رد شم بی قواره!
شهپر با تکون های کرکس چنان از جا پرید و چنان وحشتزده نگاهش کرد که کرکس مطمئن شد کم مونده بود سکته کنه. کرکس کلافه نگاهش کرد و پیش از اون که فریاد شهپر دوباره دردسر درست کنه دست به کار پیشگیری شد.
-عجب موجود بدبختی هستی! یعنی تو هنوز تفاوت بین1موجود زنده و1توهم مسخره رو نمی فهمی؟ بابا من اینجام، اینجام، اینجام! خود خودمم. سالمم، زنده ام، اینجا مقابلت حاضرم. بسه دیگه تمومش کن تو هم!
بقیه خواه ناخواه بیدار شدن. شهپر هنوز از شوکی که بهش وارد شده بود نفس نفس می زد. تیزبین از اون طرف لونه با صدایی خواب گرفته نالید:
-کرکس!اومدی؟
کرکس بی حوصله ولی نه نامهربون جوابش رو داد.
-آره اومدم. همه چیز امنه بخوابید!
-خوشبین از گوشه دیگه ناله کرد:
-چی شده کرکس! چرا نصفه شبی پر داغ کردی؟
کرکس با حرص گفت:
-هیچی نشده. داشت1چیز های مزخرفی می شد که نشد. اه!
تکرو توی گوش تیزرو نجوا کرد:
-کرکس چشه؟ نکنه توی گشتش چیز خطرناکی دیده؟
تیزرو به همون آرومی جواب نجواش رو داد.
-نه. کرکس کلافه هست. غیبت خورشید نفسش رو گرفته.
تکرو دوباره نجوا کرد:
-درست مثل همه ما.
تیزرو تعییدش کرد و چندتای دیگه در اطراف هم تعییدش کردن. لحظاتی بعد، شب بود و توفان و سکوت.
خورشید10روز بعد برگشت. صبح سرد1روز تیره و ابری فریاد تیزپرک منطقه رو زنده کرد.
-آهای خورشید اومد! دارم می بینمش همراه کرکسه!
به چشم به هم زدنی اطراف تیزپرک پر شد از خفاش و از کلاغ هایی که1لحظه آروم نداشتن. پرپر می زدن، از سر و کول هم بالا می رفتن تا بالا تر بپرن بلکه ببینن ولی نمی دیدن از بس توی هم می لولیدن. هر کسی چیزی می گفت.
-تیزپرک! تو مطمئنی درست دیدی؟
-راست میگه آخه تو خفاشی و خفاش ها روزبین نیستن.
-آره درسته تیزپرک حالا کرکس اینقدر بزرگه که از پشت پلک های بسته هم به چشم میاد ولی خورشید رو تو واقعا دیدی؟
-من که میگم توهم گرفتی.
-راست میگه خورشید چرا باید با کرکس بیاد؟ یعنی کرکس از کجا پیداش کرده؟
… … …
صدای ریز و تیز تیز پرک رفت بالا.
-خفه شید بابا! اوناهاش چشم هاتون رو باز کنید می بینید. این روز ها هم شد روز که من توش نبینم؟ شما هم اگر جای زبون چشم هاتون رو به کار بگیرید می بینید.
شهپر همهمه رو شکست.
-درست میگه. خورشید همراه کرکسه. من دارم برق پر هاش رو می بینم!
بقیه هم از سر و کول هم بالا رفتن تا ببینن. کمی بعد خورشید و کرکس به دیدرس رسیدن و هورای بلند جمعیتِ پروازی های سکویا هوای گرفته صبح زمستون رو شکافت. خورشید در کنار کرکس و عملا زیر سایهش، به طرف منطقه سکویا پرواز می کرد. طولی نکشید که وسط هیاهوی غریب جمعیت سکویا به منطقه رسیدن.
-سلام خورشید!
-وای خورشید کجا بودی؟
-راست میگه چه بی خبر؟
-آره بگو ببینیم تو1دفعه کجا رفتی؟
-اصلا چجوری رفتی که ما نفهمیدیم؟
خورشید بهشون نظر انداخت. نگاهش بی نهایت خسته ولی آروم بود. درست مثل کسی بود که1بیماری بسیار سخت رو پشت سر گذاشته و حالا خیلی ضعیف ولی سلامت و خاطر جمع آماده قوی تر شدنه. سکویایی ها1بند سوال می کردن. خورشید1لحظه زیر چشمی به کرکس نظر انداخت. کرکس به دادش رسید.
-آروم باشید! خورشید تازه از سفر اومده خسته هست. ببینید! خورشید باید می رفت و رفت. الان هم برگشته و باید خستگی در کنه.
ولی بقیه دست بردار نبودن.
-آخه کجا رفته بود؟ تو که درست بهمون نگفتی بذار خودش بگه!
-راست میگه این چه جور سفر رفتن بود؟!
-خورشید!این کرکس2تا کلمه گفته نگفته گفت تمام. خودت بگو کجا رفتی؟
کرکس به جاش جواب داد:
-رفته بود به دشت.
سکویایی ها دوباره شلوغ کردن.
-دشت؟
-اونجا رفتی واسه چی خورشید؟
-راستی حال سبزه قبا ها چطور بود؟
-کاش می دونستیم اونجا میری تا براشون پیام می فرستادیم!
-راست میگه.
-خوب حالا کی رفتی که ندیدیمت؟
-آره. و چرا نگفتی؟
باز هم کرکس جواب داد:
-سبزه قبا ها رو به راهن. من به خورشید گفته بودم باید سریع و مخفی بره. شب بود که رفت. اگر شما ها می دیدید، خوب تکماری ها هم می دیدن دیگه! لازم شده بود که بره، من هم بهش گفتم1لحظه هم زمان از دست نده. باید همون نیمه شب بره. خورشید هم رفت و حالا برگشته.
سکویایی ها ول کن نبودن.
-کرکس! چه مشکلی بود که خورشید رو واسه حل کردنش فرستادی؟
-راست میگه الان چی؟ الان برطرف شده؟
-نمیشه به ما هم بگی؟
-آره بگو خیلی دلمون می خواد که بدونیم.
-بگو دیگه خورشید بگو!
باز هم کرکس طوری که همه بشنون جواب داد:
-مشکل طبق معمول تکمار بود که شنیده بودم دوباره داره واسه دشتی ها دردسر میشه. خورشید باید می رفت و می فهمید. رفت و فهمید که مشکلی نیست و این شایعه بوده. ببینم شما ها نمی خوایید بس کنید؟ دست از سر این بیچاره بردارید از نفس افتاد!
تکرو خندید.
-میگم نکنه خورشید زبونش رو توی دشت جا گذاشته؟ آخه تمام جواب هاش رو تو دادی کرکس! چرا حرف نمی زنه؟ بابا داریم دلواپس میشیم بگید چی شده دیگه؟
کرکس بهش لبخند زد.
-چیزی نشده. خورشید فقط خسته شده. مطمئن باشید.
خورشید سر بالا کرد و به بقیه دلواپس های سکویا نظر انداخت.
-آخه شما ها مگه مهلت حرف زدن هم میدید؟ سلام. من رفته بودم دشت. سبزه قبا ها20بودن. هرچی کرکس گفت رو تأیید می کنم. درضمن شما ها اصلا عوض نشدید. همهتون1مشت موجود جیغجیغی فضول بی تربیت هستید که بلد نیستید1دقیقه خفه بشید تا هوای خستگی از سر تازه رسیده ها بپره. برید گم شید با این مدل مزخرفتون!
خورشید چنان آروم این ها رو گفت که سکویایی ها مجبور شدن کاملا سکوت کنن تا همه بشنون. با اینکه در کلمات خورشید محبت نبود، مثل همیشه، ولی تمام سکویایی ها بلند هورا کشیدن و براش کف زدن.
-مرسی خورشید!
-آره سخنرانی کاملی بود برای معرفی مجدد خودت!
-راست میگه داشتم شک می کردم نکنه خودت نباشی که الان مطمئن شدم خود خودتی.
-آره بابا تو خورشید خودمونی. لطفا عوض نشو که بعد از سفر هات بشه بشناسیمت.
-درست میگن خورشید تو چنان داقون شدی، یعنی ببخشید چنان عوض شدی که از روی قیافه شناختنت1کوچولو سخت شده.
-آره آره1کمی فحش بده بفهمیم با کی طرفیم.
-آره راست میگه ولی حالا خسته ای هوار نمی خواد بزنی از همین هایی که گفتی خوبه.

سکویایی ها اینقدر گفتن و گفتن تا خورشید سر بالا کرد، با نگاهی بی فروغ از خستگی بهشون خیره شد و چیزی شبیه لبخند در چهره همیشه تلخش دیده شد.
-نکبت های مسخره! شما ها همه از بیخ نکبتید. ولی از اون…مثبت هاش.
هورای بلند سکویایی ها رفت آسمون. سر و صدا حسابی زیاد بود.
-آهای مشکی!
صدای آهسته از خستگی ولی بدون لرزش و مثل همیشه محکم خورشید رو همه شنیدن. برای1لحظه انگار دستی به سرعت1مشت بزرگ تشویش رو به جمع پاشید. مشکی که وسط چندتا چوب که به اطرافش بسته بودن تونسته بود سر پا بمونه و اون وسط ها خودش رو مخفی کرده بود، آشکارا سعی کرد بکشه عقب و انگار می خواست هرچی کمتر دیده بشه و در همون حال تقریبا زمزمه کرد:
-سلام خورشید!.
وضعیت مشکی دردناک بود. سلام ضعیفش وسط اونهمه صدا به وضوح شنیده شد. خورشید مستقیم توی چشم های مشکی نگاه کرد، کاری که از زمان ورودش به منطقه سکویا کسی ندیده بود که انجام بده.
-سلام مشکی! شبیه1مشت تیر و تخته متحرک می مونی! چطوری کج و کوله؟
سکوتی که بعد از سلام مشکی به جمع حاکم شده بود1دفعه با قهقهه بلند مشکی شکست و بقیه هم1صدا با مشکی بلند زدن زیر خنده. خنده هاشون چیزی بیشتر از1شادی معمولی ناشی از بازگشت1سفر کرده بود. خورشید بهشون نگاه کرد و در حالی که خودش هم تقریبا باهاشون می خندید بلند ولی بی مخاطب خاص گفت:
-زهر مار!
خنده ها بلند تر شد. خورشید آهسته به شونه مشکی ضربه زد، دستش رو گرفت و با نگاهی مستقیم بهش خیره شد.
-خیلی خوبه مشکی! مطمئنم خیلی سریع از دست چوب های اطرافت خلاص میشی و می تونی به جای تمام این زمانی که لای برگ ها ولو بودی، بلند شی و حسابی خر کاری کنی.
سکویایی ها از خنده نعره می زدن و مشکی با خنده هایی بلند و از ته دل، هم صدای بقیه بود. با چشم های بسته هم می شد فهمید که مشکی به وضوح از زجر سنگینیِ دردناکی که روی شونه هاش حس می کرد سبک شده. خورشید هم همینطور. بقیه افراد منطقه سکویا هم همینطور!.
خورشید تکبال رو دید که فقط لبخند می زد و بهش خیره شده بود.
-صبح به خیر تکی! ببینمت! تو هم که اندازه خودم زهوارت در رفته که!
تکبال به طرز عجیبی نگاهش کرد. خورشید بهش لبخند زد.
-چته؟ می خوایی بغلم کنی؟ خوب بجنب دیگه معطل چی هستی؟ زود باش بپر!
تکبال دیگه مکث نکرد. توی بغل خورشید بغضش رو خورد و خیلی آروم، انگار با خودش، نجوا کرد:
-دلم تنگ شده بود واسهت خورشید.
تکبال هیچ وقت نفهمید خورشید صدای به اون آرومی رو وسط اونهمه صدا شنید یا نه. ولی خورشید دستی به سر و پر های کبوتر کشید و خندید. چه فرقی می کرد که خورشید حرف دلش رو شنیده بود یا نه؟ مهم دستی بود که تکبال باز هم می تونست احساسش کنه و این براش بی نهایت ارزش داشت. تکبال می خواست اون دست، اون هوا، اون وجود باشه. گیریم که مهربون نباشه، گیریم که سفت بگیره، گیریم که همراهی باهاش واسه تکبال سخت باشه. تکبال فقط می خواست خورشید باشه. سلامت و آزاد و زنده. هرچند نامهربون. هرچند خشن. هرچند مثل همیشه تلخ.
-آهای خورشید! فسقلی رو بغل کردی و به ما فقط خودت رو با الفاظ مخصوصت معرفی کردی. این تبعیض آشکار رو ما نمی بخشیم.
-راست میگه. این عادلانه نیست.
-آره درسته! ما حقمون رو می خواییم!
-موافقم. کرکس!ما بهت شکایت می کنیم که موضوع رو بررسی و پیگیری کنی.
-آره درست میگن من هم معترضم.
… … …
خورشید با حالتی که انگار به1مشت برگ خشک نگاه می کنه همه رو از نظر گذروند و چشم هاش رو تنگ و گشاد کرد.
-بسیار خوب! اگر بخوایید می تونم همه شما ها چوب های بی مصرف رو تک تک بغل کنم ولی بعدش هرچی شد پای خودتون. آخه من زیاد بهتون محبت دارم و هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر فشار میدم. اول هم از این1مشت چوب متحرک شروع می کنم که حسابی دلم تنگ شده بود واسه فشردن و صاف کردن استخون هاش!
خورشید این رو گفت و رفت طرف مشکی. مشکی بی اختیار خودش رو پرت کرد طرف کرکس و با وحشتی آشکار هوار زد:
-آی کرکس!می خواد بکشدم! به دادم برس!
شلیک خنده بود که فضای پر همهمه رو شکافت. مشکی در حین فرار تعادلش رو از دست داد، چند بار تلو تلو خورد، عاقبت هم نتونست تعادلش رو به دست بیاره و بایسته، عقبی رفت و اگر کرکس نمی گرفتش محکم می خورد زمین. این بار خورشید هم نتونست خودش رو نگه داره. لحظه ای به اون صحنه مضحک خیره موند و بعد1دفعه ترکید و همراه بقیه و حتی خود مشکی، بلند زد زیر خنده. برای سکویایی ها همین کافی بود. حتی خیلی بیشتر از اندازه ای که منتظرش بودن. سکویایی ها شاد بودن. از بازگشت خورشید، از سلامتش، از نگاه مستقیمش به نگاه مشکی و از رفتار اون2تا با هم که عطر آشتی داشت، از شادی مشکی، از خنده خورشید، از بلند شدن مشکی هرچند به کمک چوب های اطرافش، و از اینکه هنوز می تونستن شاد باشن و بخندن.
بلاخره کرکس تونست خورشید رو از وسط جمع پر همهمه و ناآروم خلاص کنه. خورشید به همراهی کرکس به طرف نارنج بلند وسط منطقه رفت و وارد لونهش شد. اونجا آروم بود. سکویایی ها اون بیرون واسه خودشون شلوغ می کردن. کرکس با نارضایتی پر و بال تکون داد.
-اگر چیزی بهشون نگم همین طور دور و بر این درخت عربده می زنن. الان درستش می کنم!
خورشید مانع شد.
-ولشون کن! بذار شاد باشن. این ها حق دارن بخندن. برای هر کسی که بتونه بخنده این لازمه. اون ها می تونن. برای چی مانعشون بشی؟
کرکس متوقف شد.
-ولی تو باید خستگی در کنی.
خورشید نفس عمیقی کشید.
-شادی اون ها مزاحم خستگی در کردن من نمیشه. ول کن برام بگو این مدت که نبودم چی ها شد؟
کرکس به علامت نفی سر تکون داد.
-حالا نه. باشه واسه فردا. امروز تو همچنان در مرخصی هستی. از فردا دوباره وارد ماجرا شو!
خورشید ناراضی نگاهش کرد.
-مسخره بازی در نیار کرکس! مرخصیِ چی؟
کرکس خندید.
-استراحت بعد از بیماری.
خورشید با نارضایتی چشم تنگ کرد.
-من که بیمار نیستم.
کرکس دوباره خندید.
-خوب. استراحت بعد از سفر.
خورشید عصبانی شد.
-زهر مار!به چی می خندی؟
خنده کرکس بلند تر شد.
-به قیافه تو. تماشایی شدی خورشید! انگار پر هات واسهت زیادی زیادن. مثل1پوشش گشاد برای1جسم ضعیف.
خورشید حسابی کفری شد.
-ضعیف خودتی عوضی. از بس نفله ای با سلاح نصفه شب یواشکی میایی دزدی.
کرکس همچنان می خندید.
-من که چیزی ندزدیدم. اون شب اومده بودم خودت رو بدزدم که…
خورشید وسط حرفش رفت.
-که کم مونده بود من بدزدمت. حقت بود اینقدر می زدمت که جونت بالا بیاد تا دیگه نصفه شب اون طوری وارد لونه من نشی.
کرکس هنوز می خندید.
-تو که حال زدن نداشتی. خیال کردی ازت می خوردم؟ اون هم در لحظه داقونیت؟
خورشید با حرص از جا پرید.
-کرکس!الان اصلا داقون نیستم. با رضایت کامل حاضرم جای اون شب بزنمت.
کرکس دیگه نخندید. مهربون نگاهش کرد، آروم شونهش رو لمس کرد و بهش لبخند زد.
-آروم باش خورشید! مطمئن باش اون زمان هم تو می تونستی از خودت دفاع کنی. فقط دلت نخواست، واسه اینکه باهام موافق بودی و می دونستی این باید بشه. وگرنه تو از دست من ضربه نمیشی. من می دونم. من می دونم که تو در هر حالی که باشی باز خورشیدِ سکویایی.
خورشید به نگاه گرم و آرامش بخش کرکس خیره شد و شونه هاش افتاد.
-کرکس!ممنونم!
کرکس آروم خندید.
-واسه چی؟ واسه اینکه ازت تعریف کردم؟
خورشید نخندید. عصبانی هم نشد.
-واسه اینکه کمک کردی خلاص بشم. خیال می کردم دیگه شدنی نیست. آخه اون تکمار عوضی اندازهش رو حسابی…
کرکس اجازه نداد ادامه بده.
-بسه دیگه! تموم شد. دیدی که خلاص هم شدی. این منم که ازت ممنونم خورشید. ببین خورشید اون شب که اومدم به لونهت تصمیم داشتم از این گرفتاری مسخره خلاصت کنم حتی اگر تو خودت نخوایی. هم به خاطر خودت، هم به خاطر تمام منطقه سکویا و احتیاجی که تمام سکویایی ها در ادامه درگیری با تکمار بهت داشتن و دارن. من اومده بودم که به هر حال ببرمت و می دونستم چه زجری منتظرته و می دونستم که تو هم این رو می دونی و واقعا دلم نمی خواست تصور کنم که چجوری این رو به ناخواهت بهت تحمیل می کنم. تو حالت درست نبود و نفهمیدی که چقدر سبک شدم زمانی که دیدم خودت موافقی و باهام همراهی می کنی.
خورشید آروم لبخند محوی بهش زد.
-کرکس!داشتم دق می کردم. از سنگینی این فشار داشتم دق می کردم. مثل جوجه های تازه پرواز خوشحالم از آزادیم. ممنونم.
کرکس نگاهش کرد. خورشید حسابی خسته و حسابی ضعیف شده بود. کرکس1دفعه با صدای بلند زد زیر خنده.
-ولی این ها دلیل نمیشه من بهت راست گفته باشم. تمام تعریف هایی که چند لحظه پیش ازت کردم دروغ بود و درست بر عکسش درسته. دیدم داری از بسیاری تأثیر اون کوفتِ تکمار میمیری گفتم دم آخری شادت کنم و بعد مردنت بقیه به عنوان1کرکس جوانمرد بشناسنم که1موجود گرفتار اکسیر تکمار رو در لحظه های آخر زندگیش شاد کرده.
خورشید1دفعه با سرعتی که از آرامش لحظه پیش و خستگی نگاهش بعید بود از جا پرید و به شونه های کرکس چنگ انداخت.
-اُهُ!اگه به کسی بگی می کشمت فهمیدی؟
کرکس دست از خندیدن برداشت. نگاهش دوباره جدی، گرم و مهربون شد. بال هاش رو دور جسم خسته خورشید حلقه کرد و بهش لبخند زد.
-خاطر جمع باش! من به کسی نمیگم. تو به فرمان من1مدتی رفته بودی سفر و حالا برگشتی. این واقعیتیه که هرگز کسی خلافش رو ازم نمی شنوه. هرچند گرفتاری واسه هر کسی میشه که پیش بیاد ولی حالا که تو نمی خوایی، ماجرای غیبتت برای همیشه به صورت داستان1سفر ناگهانی باقی می مونه. تو همچنان قهرمان ما هستی خورشیدِ سکویا!
خورشید لای بال های کرکس مچاله شد، با رضایتی عمیق خودش رو جمع کرد و هنوز به بستر نرسیده بود که به خواب رفت.
اون روز خورشید تا صبح فردا توی لونهش خوابید. خوابی چنان سنگین و عمیق که وقتی چندتا از خفاش ها یواشکی رفتن بالای سرش بلکه چیزی سر در بیارن، خورشید بیدار نشد.
افرا.
افرایی ها دیگه حسابی خوش پر و بال شده بودن و زمان هایی که بارون نبود، آسمون حسابی ازشون پذیرایی می کرد البته در زمان های کوتاه. بال های ضعیف اون ها هنوز نتونسته بود جفای زمستون رو کامل فراموش کنه. فاخته از غیبت باز که داشت طولانی می شد به شدت دلگیر بود و هرچی دلگیر تر و دلتنگ تر می شد، نگاه هاش به تکبال تیره تر، سرد تر و خصمانه تر می شد. تکبال چند بار سعی کرد براش توضیح بده که بسته شدن اون دریچه واقعا کار خودش نبوده ولی فاخته هر بار1چیزی از وسط کلامش پیدا می کرد که عصبانی تر بشه و اوضاع بد تر و بد تر می شد. تکبال حس می کرد که چقدر از باز متنفره. تا اون زمان هرگز چنین احساس عجیبی رو تجربه نکرده بود. نمی شد زمانی بیکار باشه و1دفعه اشک هاش پر هاش رو خیس نکنن. کرکس از شدت حرص دیوانه می شد و بارها تکبال حسابی سر این داستان به دردسر افتاده بود ولی نه تلاش های کرکس، نه تنبیه هاش، نه مهربونی هاش، نه خشمش، نه پند های خورشید و نه توصیه های شهپر، هیچ کدوم نمی تونستن تکبال رو به این نتیجه برسونن که باید بینشش رو نسبت به فاخته و سرنوشتش عوض کنه. تکبال همچنان با حضور باز در دل فاخته می جنگید و هر زمان بهش فکر می کرد، می تونست کرکس رو درک کنه که چه نفرتی از حضور فاخته در وجود تکبال داشت! ولی آیا واقعا این2تا شبیه هم بودن؟ آیا حس کرکس به فاخته شبیه حس تکبال به باز بود؟ یعنی تکبال فاخته رو اون مدلی می خواست که کرکس تکبال رو؟
-نه! نه!نه، نه، نه، نه، نه خدای من نه!
-چی شده تکبال؟ چرا با خودت حرف می زنی؟! حرف که چی بگم؟! با خودت داد می زنی؟
تکبال چنان به چلچله خیره شد که انگار دفعه اولی بود که می دیدش. چلچله با خستگی نگاهش کرد.
-تکبال!تو رو به خدا دیگه بس کن! تو و این فاخته جفتتون دیوونه اید! تو که پاک زده به سرت اون هم که معلوم نیست سر چی ول معطله. راستی تکبال! میگم این فاخته و اون پرنده عجیبه…
تکبال دستش رو به نشان سکوت بالا برد.
-چلچله!این آسمون اگر شروع کنه به باریدن حالا حالا ها توقف نداره. بپر که بعدش دیگه معلوم نیست کی بتونی.
چلچله نگاهش کرد.
-به نظرت خیلی هواداری که هنوز نمی خوایی در موردش حرف زده بشه؟ ولی فاخته به تو اینطوری نگاه نمی کنه. می خوایی واسهت بگم چی ها در موردت به سیاهپر…
تکبال بلند و محکم فرمان داد:
-چلچله!بپر! الان!
چلچله با نگاهی ناشناس ولی منفی بهش نظر انداخت.
-به جهنم!حقت همون فاخته هست با جفنگیاتی که می پرونه در موردت.
تکبال مجبور به تکرار فرمانش نشد. چلچله بلافاصله پرید و رفت. تکبال حس کرد قلبش در حال انجماده. دلش فریاد می خواست. دلش جیغ می خواست. دلش پایان می خواست. پایان همه چیز. پایان این کابوس تاریک. پایان خودش.
دیدگاه های پیشین: (4)
حسین آگاهی
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 10:16
سلام. از اون جا که در این قسمت شاهد هیچ حادثه ای جز برگشت خورشید نبودیم هر چه سریع تر قسمت های بعدی را آماده کرده و قرار دهید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. این بیچاره ها نمیشه1چند صباحی بی حادثه سپری کنن؟ گناه دارن. حادثه هم میاد. البته کاش می شد نیاد ولی میاد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 10:38
سلام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم عزیز همه چی عالی بود خسته نباشی
بابت همه چی ممنونتم پریسا
سلامت و دل شاد باشی
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم از لطف تمام مدتت. امیدوارم به همین زودی همه چیز برات عالی بشه و باشه.
ایام به کامت.
مینا
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 17:32
سلام این قسمت خیلی قشنگ و درام بود. ممنون خوشحال دشم که خورشید برگشت.

پاسخ:
سلام میناجان.
خوشحالم از خوشحالیت.
همیشه شاد باشی.
آریا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 09:37
ممنونم پریسا جان
من بیشتر از همه چی منتظر یه چی هستم تا خوشحالیم کامل بشه خودت هم خوب میدونی عزیز که اون چیه
ممنونم از محبتت پریسا جان
آرزو میـــکنـــم خــــدا بـــی گِــــره ، بـــبافــــد طــــرح آرزوهــــایــــت را …
سلامت باشی دوست عزیز
ایزد نگهدارت

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه آریای عزیز. شاید بعضی چیز ها رو اصلا خدا نخواد. شاید ما هم باید نخواییمشون ولی…هرچی خدا بخواد. ازش می خوام به هرچی که می خوایی برسی و اگر مصلحت پروردگار رسیدن نیست، پس اون چیز رو هرچی که هست از دلت بگیره و جاش آرامش بذاره تا دیگه نخواییش که از نرسیدن بهش احساس ناکامی نکنی.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال71

شب سنگینی بود. منطقه سکویا ظاهرا در خواب به سر می برد ولی تجربه نشون داده بود که این ظاهر گول زنکه و تکماری ها نباید باورش می کردن. جنبنده ای دیده نمی شد. کسی سایه سیاه بزرگی که از پشت شاخه های هلو دور زد، بی صدا رفت پشت پیچک ها و راه وسط منطقه رو در پیش گرفت رو ندید. هیچ کسی ندید جز شهپر که معلوم نبود1دفعه از کجا سبز شد و با دیدن اون سایه سیاه چنان حالش عوض شد که وسط زمین و هوا تعادلش رو از دست داد، بی هوا عقب افتاد و در حالی که چیزی نمونده بود به ضرب روی شاخه های خشک1درختچه خواردار سقوط کنه بلند و بی اختیار داد کشید.
بلافاصله منطقه مثل بمب ترکید. سکویایی ها که این فریاد رو سفیر اعلام خطر تلقی کرده بودن، مثل باد ریختن وسط و کم مونده بود که فاجعه درست بشه.
-آهای شما ها! بسه! من بودم تمومش کنید!
هوار کرکس همه چیز رو درست کرد.
-کرکس! این چه کاری بود کردی؟ ممکن بود بزنیمت. چرا داد کشیدی؟
کرکس با نگاهی نکبتبار به شهپر خیره شد.
-من نبودم. داد رو این کشید. بی مخ روانی!
همه نگاه ها متوجه شهپر شد که هنوز نتونسته بود از گیجی در بیاد.
-شهپر! خل شدی؟ چیکار کردی؟ نصفه شبی ماجرا درست می کنی تو هم!
شهپر گنگ و گیج تماشا می کرد. کرکس دور از چشم بقیه واسهش چشم تنگ کرد. بقیه که خیالشون راحت شده بود متلک و شوخی پرت می کردن و به حال شهپر می خندیدن.
-بد خواب شدی شهپر؟
-البته حق داشتی! این کرکس بی صدا وسط نصفه شب حسابی ترسناکه! بهش نگی؟
-راست میگه، از بس خوشمزه ای براش1دفعه می خورَدِت بعدش گرفتار تهوع درختی میشه، چون توی دلش نمی مونی باید بیایی بیرون!
-جدی شهپر اصلا نصفه شبی تو این بیرون بودی که چی؟
-راست میگه. کرکس اگر بوده اومده بوده پیدات کنه یواشکی خدمتت برسه! تو زدی بیرون که چیکار کنی؟

شیطنت ها و خنده ها تمومی نداشتن. کرکس با حرص به شهپر نظر انداخت.
-شبپره نکبت! ببین! من اینجام. درست مقابل تو. دیگه شبح نبین وگرنه لازم میشه درمونت کنم! درمون هام رو تو نمی پسندی و اوضاعت شبیه خودت بی ریخت میشه.
بقیه زدن زیر خنده. کرکس نگاهشون کرد. نخندید ولی اخم هم نکرد و از قیافهش مشخص بود جز نارضایتی از شهپر که اوضاع رو به هم ریخته بود، از کسی نارضایتی نداشت.
-اگر هنوز خیال شبح دیدن داری بگو شروع کنم.
شهپر هیچی نگفت. بقیه می خندیدن. کرکس زد روی شونهش.
-شهپر! ببین منو! محض رضای خدا دیگه اینطوری کاسه کوزهم رو به هم نریز. الان هم خودت خراب کردی خودت هم درستش کن. این ها رو بفرست همونجایی که ازش اومدن من الان نمی خوام اینجا باشن.
بقیه نشنیدن. شهپر هنوز گیج بود. کرکس اصرار کرد. خیال داشت هر طور شده از اون هوا خلاصش کنه.
-پاشو دیگه! بهت میگم پاشو!
کرکس شونه های شهپر رو گرفت و به طرف جمعیت فشار داد. شهپر خواه ناخواه از اون حال و هوا در اومد، به خودش مسلط شد و سعی کرد بقیه رو پراکنده کنه. کرکس اون وسط با نگاه گشت تا خورشید رو پیدا کنه. خورشید دیر رسید، عقب ایستاد و با نگاه بی روح و خسته تماشاش می کرد. قشنگ مشخص بود دلش نمی خواد کسی ببیندش تا راحتش بذارن. کرکس ندیده گرفتش و توجه بقیه رو هم تا جایی که می تونست ازش منحرف کرد. خورشید وقتی خاطر جمع شد که حضورش لازم نیست، به همون بی صدایی که اومده بود رفت و در تاریکی گم شد. کرکس هم که شهپر رو مشغول بقیه و بقیه رو سرگرم شهپر کرده بود، به مسیر رفتنش خیره شد و به انتظار نشست تا جو آروم بشه. شهپر نه خیلی زود، ولی تونست اوضاع رو سر و سامون بده و سکویایی ها با خنده و شوخی دوباره رفتن تا به ادامه خواب سبکشون برسن. کرکس، وسط تاریکی شب، این بار بی صدا تر و مراقب تر از پیش، از پشت سکویا پایین خزید و از لای شاخه های کلفت تر به طرف لونه خورشید پرواز کرد. دلش می خواست شهپر نبیندش که باز دوباره شر درست نشه. کرکس، مراقب و محتاط پرید و رفت. پشت در لونه خورشید متوقف شد و به اطراف نظر انداخت. کسی نبود. کرکس خیلی آهسته، به در فشار آورد. در اول کمی مقاومت کرد و بعد، فرمان بر و بی صدا کنار رفت و باز شد.
صبح فردا منطقه سکویا با کابوس به پیشواز روز رفت.
-آهای! خورشید غیب شده!
ظرف مدتی کمتر از1دقیقه همه کاملا بیدار و آماده بودن.
-کرکس هم که نیست. یعنی جفتی رو با هم دزدیدن؟
-چی میگید؟ برای چی مزخرف میگید؟ مگه میشه؟
-راست میگه اینکه شدنی نیست.
-آخه چرا شدنی نیست؟
-چون اولا خورشید بوق نیست بردارن ببرنش هیچی نگه. دوما کرکس توی لونهش جاش امنه و اون قدر بالاست که دست کسی به این سادگی بهش نمی رسه.
-راست میگه. از این ها گذشته، ما با1پخ بیداریم. این کار هیچ طوری شدنی نیست.
-اصلا شما ها دارید چی میگید؟ فسقلی توی لونه صحیح و سالمه! اگر تکماری ها اومده باشن فسقلی رو می برن نه کرکس رو.
-راست میگه! اصلا فسقلی حتما می دونه! ازش بپرسیم ببینیم این2تا کجا رفتن!
شهپر با تحقیر شونه بالا انداخت.
-فسقلی! تا کی می خوایید این کبوتر رو این طور مسخره صداش بزنید؟ این1موجود کامل، بزرگ و بالغه. خودتون از این نامگذاری هیچ حس بدی نمی کنید وقتی به این میگید فسقلی؟
چند نفر مثل اینکه چیز تازه و عجیبی شنیده باشن لحظه ای تماشاش کردن و بعد دوباره همه چیز عادی شد.
-بابا بیایید بریم ببینیم فسقلی چی می دونه از غیب شدن این ها!
-راست میگه دیگه!
-آهای! کرکس اومد!
انگار رنگ و روی منطقه عوض شد. سیل پرنده های شب و روز بود که به طرف کرکس پرواز کرد.
-سلام کرکس.
-کرکس خورشید هیچ کجا نیستش!
-آره آره پیداش نکردیم.
-ما خیال کردیم شما2تا با هم هستید ولی…
-کرکس! حالا چیکار کنیم؟
… … …
اگر کرکس حرف نمی زد منطقه منفجر می شد از سوال هایی که لحظه به لحظه بیشتر، بلند تر و پریشون تر پرتاب می شدن.
-آروم باشید! خورشید جاش امنه!
انگار صدا ها1دفعه با دکمه خاموش شدن و لحظه ای بعد، دوباره همهمه ها شروع کردن به بالا گرفتن.
-جاش امنه؟
-یعنی می دونی کجاست؟
-کرکس! خورشید کجاست؟
-اتفاقی که نیفتاده مگه نه؟
-کرکس! همه چیز درسته؟
… … …
کرکس پیش از بالا گرفتن صدا ها موضوع رو حل کرد.
-به من گوش بدید! خورشید چند روزی نیست. رفته سفر. خیلی فوری پیش اومد و خورشید باید سریع می رفت. نگران نباشید. خطری نیست. مشکلی هم نیست. خورشید هم چند روز دیگه بر می گرده. تا اون زمان، باید حواس ها جمع باشه تا غیبتش کمتر دردسر درست کنه. دیگه بس کنید و برید سر باقی زندگی.
سکویایی ها چیزی نفهمیدن بنا بر این خاطرشون جمع نشد.
-کرکس! خورشید چرا باید می رفت؟
-راست میگه. لازم نبود چندتا از ما باهاش بریم؟
-کرکس! سفر خورشید به درگیری ما مربوطه؟
-کرکس! مطمئنی که خطری نیست؟
… … …
کرکس با اطمینان به همه آرامش خاطر داد و به سوال ها جواب داد.
-اول، نه لازم نبود کسی همراهش بره. خورشید باید خودش تنها می رفت. دوم، بله سفرش به درگیری های ما مربوطه. سوم، مطمئنم که خطری تهدیدش نمی کنه. بهتون تضمین میدم که جای خورشید در حال حاضر از مکان همه ما امن تره. و چهارم، دیگه نپرسید چون توضیح نداره. خورشید باید می رفت و رفت. زود هم بر می گرده. تمام.
تمام. با این فرمان کوتاه، ساده و صریح، بحث تموم شد. هرچند کسی چیزی نفهمید جز اینکه خطری نیست و اوضاع درسته ولی بیشتر از این، چیزی دستگیر کسی نشد. تکبال، در آرامشی غمگین به این بحث و جدل ها و گفتگو های پنهانی بعدش نظاره می کرد و در جواب اون هایی که مطمئن بودن تکبال1چیز هایی از این سفر عجیب خورشید می دونه و به کسی نمیگه فقط سکوت می کرد و تماشا.
یکی2روز دیگه هم گذشت. همه می دیدن که در این مدت کرکس1زمان هایی غیبش می زنه و تکبال برخلاف همیشه، به این غیبت های گاه و بی گاه و در بعضی مواقع طولانی اصلا معترض نیست. فقط با همون آرامش غمگین که کمی کدورت دلواپسی تهش خونده می شد، به انتظار کرکس می نشست تا برگرده. کرکس بیخیال و آروم به اذیت کردن تکمار و دار و دستهش مشغول بود و بقیه سکویایی ها با کمال میل همراهیش می کردن. شهپر در این مدت فقط فرمان می برد و تماشا می کرد. نه کنجکاو بود، نه اصرار می کرد، نه به تکبال برای آگاه تر شدن می پیچید، نه برخلاف نقشه خطرناک چندتا از خفاش ها به خیال تعقیب کرکس افتاد و نه به کرکس گفت که از غیبت خورشید متحیره. شهپر در کمال سکوت فقط تماشا می کرد و تماشا می کرد.
زمان کند و بیخیال از وسط غفلت پرنده های جنگل سرو رد می شد و می رفت. منطقه سکویا و افرادش بدون خورشید پیش می رفتن و پیش می بردن. درگیری ها به قوت خودش باقی بود. مشکی آهسته آهسته با به کار بستن توصیه ها و ادامه درمون های خورشید به طرف سلامتی می رفت، تکبال به تمرین هاش بدون خورشید ادامه می داد و شهپر همچنان در عین کارآمد بودن، تماشاگر ماجرا بود.
افرا.
صبح خیلی زود بود و هوا هنوز به تاریکی می زد. ضربه های خیلی آهسته ای که به دریچه می خورد، هرچند خیلی آروم بود ولی فاخته رو از جا پروند. در1لحظه پشت دریچه بود و کشیدش که باز بشه ولی با حیرت دید که دریچه مثل دیواری سخت سر جاش مونده و حرکت نمی کنه. ضربه های آهسته همچنان به دریچه می خوردن. فاخته کلافه و عصبانی دریچه رو با تمام زورش کشید.
-باز! باز تو اونجایی؟
صدای آهسته و زمزمه وار باز از پشت دریچه شنیده شد.
-آره منم. چرا باز نمی کنی؟
فاخته با حرص مشتی هواله دریچه کرد که هیچ فایده ای نداشت و دستش درد گرفت.
-این لعنتی باز نمیشه! نمی دونم چرا اینهمه سفت شده!.
صدای اون طرف دریچه زمزمه کرد:
-باز نمیشه؟ مگه ممکنه؟ تا دیروز صبح که باز می شد.
فاخته در حالی که دستش رو می مالید جواب داد:
-بله می شد ولی حالا نمیشه. به جای حرف زدن1کمکی کن بلکه بشه.
باز و فاخته باهم از2طرف هول دادن و کشیدن ولی دریچه باز نشد که نشد. فاخته با حیرتی آمیخته به خشم به دریچه نگاه کرد.
-این چی می تونه باشه؟ چرا باید باز نشه؟
باز بی حوصله از پشت دریچه بسته صدا زد:
-کسی اونجا نیست زورش برسه؟ اون کبوتره…
فاخته وسط حرفش پرید.
-نه بابا رفته. عجیب بود که امروز خیلی زود رفت!. نکنه…
فاخته با خشم به دریچه خیره شد و آروم دستش رو روی اون گذاشت. صدای باز از سکون درش آورد.
-ببین! این دریچه باز بشو نیست. بیا دم در!
فاخته1دفعه از جا پرید.
-نه! دم در نمیام.
باز خندید.
-عزیز دلم! قول میدم نزدیکت نشم. فقط بیا در رو باز کن با هم حرف بزنیم! من چند قدمی در میشینم. بیا دیگه!
فاخته تردید نکرد.
-گفتم نه!
باز سرش رو به شکاف باریک دریچه چسبوند و با مهربون ترین لحنی که می تونست خندید.
-فاخته ترسوی من! آخه خیال می کنی من چیکارت می کنم؟ بیا می خوام ببینمت! دلم تنگ شده بیا دیگه! بدجنس! تو دلت تنگ نشده برام؟
فاخته به دریچه تکیه داد. دلش تنگ شده بود. روحش پر می زد که بپره بره در رو باز کنه ولی…
-ببین! بیا باز هم تلاش کنیم بلکه این لعنتی باز بشه!
باز با لحنی گرفته زمزمه کرد:
-این اگر باز شدنی بود تا حالا باز می شد. اونی که بسته و در رفته کارش رو بلد بوده. ببین من الان میرم دم در منتظرت میشم. دلت میاد نیایی هم رو نبینیم؟ اگر دلت میاد که خوب هیچی دیگه. من رفتم پشت در.
فاخته گیج و عصبانی پشت دریچه بسته باقی موند. دریچه سفت و سخت بین اون و باز نشسته بود.
-اونی که بسته و در رفته کارش رو بلد بوده!-
این جمله باز مثل ناقوس جنون توی سر فاخته چرخید.
-تکبال! کثافت روانی عوضی احمق آشغال! به خیالت این طوری می تونی به حماقت های مزخرفت ادامه بدی! اون هم روی مغز من! تو آشغال ترین زنده تمام جهان هستی!.
باز آهسته چند ضربه به در زد. فاخته بی اراده خودش رو پشت در رسوند. دستش روی در بود. باز از پشت در براش زمزمه محبت می کرد.
-فاخته! باز کن! می خوام ببینمت! وای که الان چه قشنگ شدی! از صدای نفس هات معلومه عصبانی هستی! ولش کن بیخیال. باز کن در رو! دلم نمیاد اینطوری برم. من تا اینجا بیام و نبینمت؟ آخه مگه میشه؟ باز کن!دلم پر می زنه ببینمت. تو هم که همین طور. باز کن! فقط تا نیمه بازش کن! زود باش!.
لحن باز مهربون، شاد و تشویق کننده بود. فاخته دست به در داشت و از شدت حرص و درموندگی نفس های بلند می کشید. مدتی گذشت. صدای باز و ضربه های آرومش به در فاخته رو به خودش آورد.
-فاخته! عزیز دلم! کجایی؟ باز نمی کنی؟
فاخته صدای خودش رو شنید که گفت:
-نه!
لحظه ای از پشت در صدایی شنیده نشد. بعد باز با لحنی آزرده زمزمه کرد:
-خوب شاید تو اندازه من دلتنگ نباشی و من بی خودی به خودم وعده دادم. اصلا شاید دریچه رو هم خودت خواستی که باز نشه تا از سرت باز بشم. خوب اگر دلت نمی خواد دیگه منو ببینی این نقش ها لازم نبود! می تونستی راحت بهم بگی. باشه من میرم. ولی یادت باشه راهم دور بود و وسط تاریکی و سرما اومده بودم فقط به خاطر دیدن تو. خداحافظ بی معرفت!
فاخته تقریبا داد زد:
-باز! ولی هیچ صدایی بهش جواب نداد. دست فاخته برای1لحظه چفت علفی در رو کشید تا بازش کنه ولی در آخرین لحظه از این کار منصرف شد. گوشش رو به در چسبوند و گوش کرد. هیچ صدایی از بیرون شنیده نمی شد. فاخته سرش رو گذاشت روی در و زد زیر گریه. کسی بیدار نبود. اون روز، فاخته اصلا از لونه بیرون نرفت و تمام مدت در این رویای شیرین به سر برد که چه بلا های وحشتناکی می تونه سر تکبال بیاره که بیشتر از هر زمان و بیشتر از حد تصور زجرش بده.
منطقه سکویا.
غروب انگار مثل تکبال خسته و بی حال بود و می رفت که با خزیدن سنگینش به شب برسه و توی دل شب خودش رو گم و گور کنه. تکبال بهش حسودیش می شد.
-کاش می شد من هم وسط1چیزی گم می شدم!
-تو هم گم شو البته توی بغل من!
تکبال که نفهمیده بود کی آرزوش رو به زبون آورده از شنیدن صدای کرکس و2تا دست قوی که بلافاصله بغلش کردن به شدت یکه خورد.
-کرکس! کی اومدی؟
کرکس جسم مچاله شده تکبال رو محکم به خودش فشار داد.
-چند دقیقه ای میشه که اومدم و تو نفهمیدی. از بس فکر خورشید جانتی!
تکبال نشنیده گرفت. شاید هم واقعا نشنید یا نفهمید.
-تو رو به خدا کرکس1طوری درستش کن، این ها بیچارهم کردن از بس خواستن سر در بیارن من از سفر خورشید چی می دونم.
کرکس زد زیر خنده.
-کوچولوی من! تو که چیزی نمی دونی!می دونی؟
تکبال خسته و بی حوصله گفت:
-نه. نمی دونم. ولی کاش زود تر خورشید سفرش تموم بشه و برگرده!
کرکس نوازشش کرد.
-بر می گرده فسقلی. به همین زودی بر می گرده. چه عجله ای داری تو!
تکبال گریهش رو خورد و نجوا کرد:
-خسته شدم از دست پرسیدن هاشون.
کرکس قلقلکش داد. تکبال نخندید.
-ای پدرسوخته! راستش رو بگو! فقط چون خسته شدی از دست پرسش های بقیه؟
تکبال با سر جواب مثبت داد و اشک هاش جاری شد. کرکس خندید.
-کفترک احمق خودم! خورشید وحشیت میاد. نگران نباش. حسابی از این دوران آرامشت لذت ببر که وقتی برگرده می خواد غیبتش رو جبران کنه و تو باید پوست بندازی. فسقلی! آخه این خورشید دیوونه هم شد موجود که تو دلت تنگش شده؟ عجب سلیقه ای داری تو! میاد بابا میاد.
تکبال از لای پر های کرکس با صدای گرفته زمزمه کرد:
-حالش چطوره؟ خیلی افتضاحه؟
و دوباره ترکید. کرکس پر هاش رو ناز کرد و دوباره خندید.
-نه فسقلی باور کن نه. افتضاح نیست. مطمئن باش به اون افتضاحی که تصور می کنی نیست. فقط دلش می خواد تکمار رو با1000تا از زجرآور ترین روش های موجود بکشه. فسقلی! واسه خورشید اصلا نترس. چند روز دیگه بر می گرده تا نفلهت کنه. مطمئن باش!
غروب سنگین زمستون بلاخره موفق شد، خودش رو به دامن تاریک شب رسوند و آروم آروم توی سیاهی سردش محو شد. تکبال ساکت و بی حرف، باز هم بهش حسرت برد و در کمال اندوه فهمید که گاهی هیچ فرقی نمی کنه کجا باشی. هر جا که باشی نمی تونی از دست خودت و درد هایی که ذهنت رو، دلت رو و روحت رو می خراشن فرار کنی و در هیچ آغوشی گم و محو بشی. حتی اگر اونجایی که هستی، به گفتار کرکس، امن ترین جای جهان باشه.
افرا.
افرایی ها مثل همیشه1لحظه از شیطنت وا نمی موندن. همه جز فاخته که تکبال از زمان ورود اصلا ندیده بودش. زمانی که بعد از مدتی طولانی که پیداش نشد، رفت و از گوشه لونه پیداش کرد فاخته آشکارا ندیدش گرفت. تکبال حس کرد فاخته هرچند این اواخر سرد بود ولی امروز انگار سنگین تر می زد. تکبال زد به بیخیالی.
-سلام فاخته. تنها نشستی؟
فاخته سر بالا نکرد.
-سلام. می بینی که.
تکبال خندید.
-بله می بینم. ولی نمی فهمم برای چی. چرا با بقیه نیستی؟ تا جایی که من یادمه از تنها نشستن چندان رضایت نداشتی.
فاخته شونه بالا انداخت.
-تنهایی رو به همراهی ظاهر ساز های خوش نما ترجیح میدم. الان هم اینطوری راحتم.
تکبال به روی خودش نیاورد.
-خوب ظاهر ساز های خوشنما الان اینجا نیستن. هم لونه های خودت اینجان و من. به نظرم نمای همه ما رو هم تو تا به حال قشنگ دیدی و شناختی. همه نما هامون افتضاحه. بلند شو بیا پیش ما.
فاخته سر بالا نکرد ولی خشم کلامش رو تکبال فهمید و نشنیده گرفت.
-اتفاقا نشناخته بودم. حالا شناختم. به نظرم بهتر هم می شناسم. من راحتم. شما بفرما.
تکبال نگاهش کرد. فاخته ندید.
-چی شده فاخته؟ می خوایی به من بگی؟
فاخته محکم و بی مکث گفت:
-نه.
تکبال دست گذاشت روی شونهش. فاخته آروم ولی مطمئن کشید عقب. تکبال به سری که بالا نیومد تا نگاهش کنه نظر انداخت.
-به من بگو چی شده. شاید بتونم کمک کنم.
فاخته از شدت نفرت لرزید.
-خیلی ممنون. کمک کردی دیگه بسه.
تکبال تماشاش می کرد. جسم کوچیک و ظریفی که توی خودش جمع شده و نفرتی که در نگاهش بود رو از لحنش می شد خوند رو تماشا می کرد و به خاطر می آورد که این جسم کوچیک تا همین چند وقت پیش همیشه توی بغل خودش بود. اشکش رو فرستاد عقب.
-تو نمی خوایی هیچ توضیحی بدی؟
فاخته سر بالا نکرد.
-نه.
-تکبال! بیا! چندتا کبوتر اینجان.
تکبال تردید کرد. فاخته شونه بالا انداخت و سرش رو کرد زیر پر هاش. این یعنی بحث تمام. تکبال خواه ناخواه دست به دست پرپری به طرف در لونه کشیده شد. نگاهش همچنان به فاخته بود که سرش رو از زیر پر هاش بیرون نیاورد تا مطمئن شد تکبال رفته. افرایی ها بیرون لونه سر و صدا راه انداخته بودن. خوشپرواز و دوستانش روی شاخه های مقابل لونه نشسته و با چلچله و بقیه حرف می زدن و می خندیدن.
-عه! سلام کبوتر! اسمت چی بود؟ تکبال بودی دیگه! هنوز مخفی میشی؟
تکبال به خوشپرواز جوان لبخند زد.
-سلام آقای خوشپرواز. همین اسمت بود مگه نه؟
خوشپرواز خندید.
-تقریبا1چیزی توی همین مایه ها. ولی چرا بهت میگن تکبال؟ بال هات که2تا هستن. بلند هم هستن. پس چرا مدل اسمت اینجوریه؟
تکبال خندید.
-به همون دلیل که تو رو خوشپرواز صدا می کنن در حالی که اصلا خوشپرواز نیستی.
خوشپرواز بلند خندید.
-خوب این نشان آینده نگری نامگذار های منه. من در آینده نزدیک حسابی خوشپرواز میشم. آقای خوشپرواز.
تکبال لبخند گرمی به کبوتر جوان زد و از ته دل گفت:
-مطمئنم که میشی. امیدوارم این آینده هرچه زود تر برسه!
خوشپرواز به لبخندش با همون گرمی جواب داد.
-متشکرم! خوب دیگه بچه ها بریم!
خوشپرواز و همراه هاش تند و سبکبال از روی شاخه پرواز کردن و در حالی که واسه افرایی ها پر و بال تکون می دادن از اونجا دور شدن.
-تکبال! اون ها از جنس تو هستن مگه نه؟
-آره چلچله. اون ها هم کبوتر هستن.
-میگم دیدی اون یکی رو که پر هاش رنگی بود؟ من می شناسمش. وقتی خیلی ریز بود مثل الان آروم نمی نشست. الان مثل ماده کبوتر ها همهش به پر و بالش ور میره و مواظبه که ترکیبش به هم نریزه.
-رنگین پر رو میگی؟
-آره خودشه. جوجه که بود ما هیچ وقت با هم نمی ساختیم. این خوشپرواز اون موقع1جوجه کُرکی بود که نمی شد سر و دمش رو تشخیص داد از بس کوچیک بود. …
چلچله می گفت و می گفت و تکبال می شنید و می خندید و سعی می کرد بفهمه و دلش ته لونه پیش موجود ظریفی بود که غیبتش سرمای زمستون رو هرچه بیشتر به جون تکبال می کوبید.
-هی فاخته! اومدی؟ چه دیر کردی!
تکبال با شنیدن صدای سیاهپر سر بلند کرد و به فاخته نظر انداخت. فاخته به وضوح ندیدش گرفت.
-خواب بودم. تازه بیدار شدم.
چلچله خندید.
-چرا دروغ میگی؟ تو وسط شلوغی ما اون هم این وقت روز محاله بخوابی.
فاخته خودش رو سبک کرد.
-دروغ؟ دروغ چرا؟ دروغ مال اون هاییه که از حماقت و فریب کاری سیری ندارن. من لازم ندارم چرند ببافم تا بیشتر در نظر بیام.
چلچله دوباره خندید.
-وای چه حاضر جواب! فاخته! تو خواب نبودی. حالا هرچی می خوایی بگو.
فاخته هم خندید ولی خندهش از جنس خشم بود.
-خوب طبیعیه. مگه با صدای تو که همه جا هست میشه خوابید؟ نه خواب نبودم. حالا که چی؟ فریب هایی کثیف تر از این دروغ کوچیک من این اطراف ریخته. تو نشستی مچ من بیدار رو بگیری؟
چلچله نه نگاه سرد و عصبانی فاخته رو دید نه خستگی و حیرت غمگین تکبال رو. با صدای سیاهپر مثل تیر از جا پرید و رفت شیطونی. تکبال به فاخته خیره شده بود که با حرص به شاخه پشت سرش تکیه داده و به هر جا نظر مینداخت جز به تکبال. افرایی ها مشغول بودن و تکبال هیچ مشتاق نبود بدونه سرشون به چی گرم شده. رفت و کنار فاخته به شاخه تکیه زد.
-چیه فاخته؟ عجیب پُری! بگو چرا؟
فاخته برخلاف میلش چشم چرخوند و نگاهش کرد. توی نگاه فاخته چنان سردی و کدورتی بود که تکبال بی اختیار1قدم کشید عقب. فاخته با تمسخری خشمگین چشم هاش رو تنگ کرد.
-پشت سرت رو بپا! می افتی می شکنی!
تکبال کنایهش رو نشنیده گرفت.
-ظاهرا تو هم چندان بدت نمیاد.
فاخته با نفرت شونه بالا انداخت.
-من بدم میاد. خوشم نمیاد بهم بگن تنها شاهد سقوط1کبوتر بی پرواز بودم. ترجیح میدم شاهد چیز های بهتری باشم.
تکبال از جا در رفت. فریاد نزد ولی نتونست زهر زبونش و همچنین تحقیر نگاهش رو نگه داره.
-چیز های بهتر؟ بذار فکر کنم! مثلا اومدن1باز وحشی لعنتی بی مصرف حقه باز نکبت جهنمی از دور چطوره؟ دلت می خواد شاهد همچین چیزی باشی؟
فاخته از شدت خشم لرزید.
-از لطف عوضی هایی که خیال می کنن بقیه مغز و روانشون رو از روی خاک جمع کردن و با بستن در ها و فرار کردن مثل دزد ها خودشون رو ثابت می کنن، من دیگه شاهد همچین صحنه ای نمیشم. می تونی بری با خاطر جمعی کامل به ماجرا هات برسی.
تکبال متحیر نگاهش کرد. بیشتر از اینکه حرصی باشه حیرت توی نگاهش بود. فاخته فقط خشم رو می فهمید و دیگه هیچ.
-تو چی میگی فاخته؟! داستان بستن در ها چیه؟
فاخته از حرص به خودش می پیچید.
-آخ طفلک بی اطلاع! تو که هیچی نمی دونی مگه نه؟
تکبال با نگاهی که از شدت تعجب تغییر حالت داده بود بهش خیره شد.
-فاخته به خدا من نمی فهمم تو چی میگی. میشه تعریف کنی ببینم چی شده؟
فاخته دیگه تحملش تموم شد.
-نه. نمیشه. برو صمغ پشت چفت این دریچه آشغالی رو پاکش کن تا نصفه شب همه ما در غیبتت توی این خاکدونی خفه نشدیم. خاطرت جمع. اونی شد که دلت می خواست. باهام قهر کرد و دیگه نمیاد دیدنم.
تکبال داشت از حیرت دیوانه می شد. دست های سرد فاخته شاخه رو چنگ زده بود و بی اراده می پیچیدش. تکبال خواست دستش رو بگیره ولی فاخته به شدت کشید عقب. تکبال به نگاه خیس از خشمش خیره شد.
-فاخته! من نمی فهمم. باور کن!
فاخته با نفرتی بی مهار رو برگردوند ولی1دفعه از رفتن پشیمون شد. به شدت برگشت و مقابل تکبال ایستاد.
-درضمن، تمام اون بد و بی راه هایی که پرت کردی خودتی! دیگه هیچ وقت از این مزخرف ها بهش نگو. اگر توی سرت میره2کلام هم تو از من یاد بگیر. ما مجاز نیستیم به هر کسی که پسندش نمی کنیم چرت و پرت بگیم. اگر می فهمی که بفهم وگرنه این هم بره پیش تموم چیز هایی که هیچ وقت نفهمیدی و نمی فهمی.
تکبال متحیر به شاخه تکیه زده بود.
-من چی رو باید می فهمیدم که نفهمیدم؟
فاخته از شدت خشم نفس های تند می زد.
-لازم نکرده. همین آخری رو که الان بهت گفتم بفهم باقیش به درک!.
فاخته دیگه منتظر نشد. هم زمان با ترکیدن بغضش به تکبال پشت کرد و رفت. تکبال خواست دنبالش بره، دلداریش بده، اشک هاش رو پاک کنه، ازش واسه خاطر توهین هایی که به باز کرده بود معذرت بخواد و هر طور شده از دلش در بیاره ولی سر جاش متوقف موند.
-این داشت چی می گفت؟ صمغ ها رو از کجا پاک کنم؟ من چیکار کردم که فاخته اینهمه عصبانی بود از دستم؟ جز توهین الانم به باز، دیگه چه کاری کردم که نباید می کردم؟ من که اینجا نبودم! صمغ، صمغ، دریچه، صمغ، وای!
تکبال با حد اکثر سرعت خودش رو به طرف دریچه پرتاب کرد و در کوتاه ترین زمان بهش رسید. دریچه به سختی باقی دیوار لونه، سفت و محکم و نفوذ ناپذیر، سر جاش بی حرکت ایستاده بود. تکبال با حیرت به دریچه خیره شد. آروم، خیلی آروم، مثل اینکه توی خواب، دستش رو بلند کرد و روی دریچه گذاشت. دریچه تکون نمی خورد. تکبال بهش خیره شد. صمغ سیاه و غلیظی که تکبال نمی دونست مال چه درختیه چفت دریچه رو به دیوار چسبونده بود! تکبال کنار دریچه وا رفت.
-فاخته! به خدا من، …
فاخته اونجا نبود. تکبال هم می دونست. ولی نتونست از گفتن این چند کلمه خودداری کنه. حس کرد نفسش از حرص و نفرت داره بند میاد. حس کرد این قدرت رو داره که اون دست نابکار رو1000ها بار خورد کنه. حس کرد دلش می خواد با تمام توان جسمش فریاد بزنه. حس کرد عمیقا از بی عدالتی که در حقش شده دردش میاد.
-این عادلانه نیست! خدایا! این انصاف نیست. تو داشتی تماشا می کردی! مگه ندیدی؟ چرا اجازه دادی؟
فایده ای نداشت. سکوت بود و سکوت.
تکبال سرش رو به دریچه تکیه داد و چشم هاش رو بست. پلک های تبدارش رو که از شدت درد و سنگینی دیگه فرمان نمی بردن و باز نمی موندن. از پشت پلک های بستهش انگار دست های فرض و چابک رو می دید که بی صدا و به سرعت چفت دریچه رو به دیوار می دوختن و لبخندی رو که از تصور مجرم جلوه دادن هرچه بیشتر تکبال در نگاه فاخته، چهره صاحب دست ها رو پوشونده بود.
-خدایا! خدایا! خدایاااا!
هیچ صدایی نبود. حتی صدای نفس های تکبال. تکبال سرد و خسته از دردی تا حد جنون، با چشم های بسته به دیوار پشت لونه و سر بر دریچه بسته تکیه زده بود. انگار جوابش رو از اون دریچه بسته می خواست. ولی جوابی در کار نبود. هیچ جوابی نبود! هیچ روزنه ای نبود! دریچه بسته بود و تکبال پشت دریچه بسته، متحیر، زخمی و تنها به جا مونده بود.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:02
سلام پریسا جان
ممنونم ازت عالی بود
راستی یه یادآوری نشر رو فراموش نکنی دنبالش رو بگیری کم کاری نکنی
در مورد خورشید چند قسمتی هست یه حدس هایی میزنم هرچی قسمت جلو تر میرم یقینم به حدسم بیشتر میشه
ممنونم از قلم زیبایت پریسا
سلامت و شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست عزیز لطف داری به من.
خورشید هم درست میشه. تقصیر اون ماره بود. حل میشه.
شادکام باشی.
ک.عباسی
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:48
سلام بر خانم پریسا
این قسمت از داستان سیری ناپذیر تک بال را هم خواندم و لذت بردم من به انتظار انتشار قسمتهای بعدی این داستان به این سایت بازم سر می زنم ممنون از این قسمت

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
خوشحالم که رضایت دارید. ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 12:08
سلام. امیدوارم دوره ی ترک برای خورشید به سر انجام خوبی برسه.
گفتم که فاخته رو بدید کرکس بخوره ندادید این شد.
حالا زودتر بدینش باز با خودش ببردش.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خورشید باید قوی باشه. این هم جزئی از جنگشه. فاخته هم، اگر تکبال بدونه پدرم رو در میاره. آخه هنوز دردش رو نمی خواد. به کسی نگید ها! وای یا خدا جان من به کسی نگید آخ واخ آیوای اصلا به من چه تقصیر این کبوتر دیوونه شد عجب گیری کردم ها!
شکلک لبخند از مدل تلخش.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 11:36
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
آمدم یه سلامی ارز کنم خوبی آیا
امیدوارم احوالت عالی باشه
من هستم هاا از در بندازی از دریچه میام از دریچه بندازی دیوارو خراب میکنم میام خخخ
سلامت و شاد باشی
مواظب خودت باش دوست عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
شما بیا از هر جا دلت می خواد بیا. امیدوارم رو به راه باشی حسابی!.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
مینا
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 11:55
سلااااااااااااااااااااااااااام پریسا جون خوبین؟
کلی براتون دلم تنگ شده بود.
باورتون میشه که شاید بیشتر از یک هفتست که دارم سعی میکنم کامنت بذارم ولی نمیشه؟
آخه من یکی از تنظیمات فایرفاکسرو دستکاری کرده بودم که گرافیک هارو نشون نده. خیلیم خوشحال بودم که سرعتم بالا تر رفته.
ولی تازه فهمیدم که با دستکاری کردن این گزینه وب ویسام هم نمی تونه کد هارو بخونه.
خلاصه که امروز درستش کردم.
یه عالمه حرف داشتم که بزنم ولی یادم رفته. شکلک آه کشیدن.
اصلا عقده کامنت پیدا کرده بودم توی وبلاگتون.
چه قدر نامرده این تکمار.
از تصور کردن خورشید معتاد به خشخاش یه طوری میشم نمیدونم چه طوری در نگاه اول خنده دار به نظر میاد خورشید که اون همه جدی و قاطع هست معتاد بشه. و در نگاه بعد خیلی خیلی غمگین. خوشحالم که خورشید داره تلاش می کنه.
از کارای این باز هم حرصم میگیره! اه نگران فاخته هستم. یه جورایی فاخته و تکبال هر دو دارن یا شاید بهتره بگم فاخته داره اشتباه تکبال رو مرتکب میشه! حالا شاید به نوعی دیگه.
امیدوارم که موفق باشه.
خوشحالم که خورشید حرف های مشکیرو شنید.
گاهی وقت ها آدم ها باید بشنون حالا چه برای سبک تر شدن گوینده, چه برای حل شدن بعضی از مسایل بین شنونده و گوینده یا گوینده با قلبش.
دیگه درباره چی میخواستم نظر بدم؟
خوب فعلا همین.
ببخشید که کامنتم زیاد شد و برای این قسمت ها یه دفه با هم نظر دادم
با آرزوی بهترین هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
ایام به کامه؟
دل به دل راه داره دوست من.
این دستکاری ها آی حال میده! از این کار ها من هم زیاد می کنم. بعدش که اوضاع بی ریخت میشه میگم دیگه نمی کنم ولی باز می کنم.
خدا رو شکر که درست شد! بیخیال1تجربه.
خدا نکنه آه چرا؟ هرچی دلت می خواد بگو عزیز من اصلا کامنت خوندن دوست دارم بنویس راحت باش.
تکمار اگر نامرد نبود که تکمار نمی شد. اون اکسیر عجیبش هم بد دردسر شده! امیدوارم تا این داستان تموم نشده1کسی پیدا بشه این رو روی خودش به کار ببره تکمار دایم منگ باشه من بخندم!.
باز!
…… …… ……
ببخشید دست خودم نبود!.
فاخته هم، چی بگم! اینطوری دلش خواست. کاش اینطوری نمی شد! بیخیال! شد دیگه!.
من هم خوشحالم به خاطر شکستن حصار بین خورشید و مشکی. البته دلم نمی خواست توی این وضعیت با هم و با واقعیت رو در رو بشن ولی شاید گاهی توی زندگی1بنبست به توقف و حل تیرگی ها کمک کنه. در مورد این2تا هم دقیقا همینطور شد. ای کاش پیش از رسیدن به بنبست هایی که متوقفمون می کنن، بشه گاهی توقف کنیم و به اطرافمون1چشم و گوش بندازیم شاید چیزی واسه دیدن و صدایی واسه شنیدن باشه که ازش غافل موندیم.
خودم رو میگم.
کامنت شما اگر30برابر این هم بشه از نظر من زیاد نیست. مگه پر حرفی هام رو توی محله ندیدی؟
ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام.
نخودی
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 21:39
سلااام پریسا جونم
خدا رو شکر یکی به داد این خورشید رسید آخیییش خیالم ازش راحت شد ….. بعد هم هیچی بابا به من چه سر فاخته چی میاری اصلاً حقشه ….. و دیگه این که تا همیشه ایام به کامت باشه ولی منتظر دو قسمت پشت سر هم هستم گفتم که نگی یادش رفت خخخ …..
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
خورشید هم جهانیه واسه خودش. خوب تقصیر خودش بود می خواست زود تر حرف بزنه تا به دادش برسن. نگفت که!
فاخته هم، به من چه؟ من هیچی سرش نمیارم خودش بازخواه شد این وسط من چه تقصیری دارم؟
قسمت های پشت سر هم، وای خدا به داد برس یادشه! میگم نخودی اونجا رو! شکلک مشغول کردن نخودی شکلک فرار.
ایام به کامت از حال تا همیشه و همیشه و همییییشه.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 00:24
سلام. آیا وقت آن نرسیده است که پریسا خانم قسمتی دیگر از ماجرا تکبال را بنویسند؟
پاسخ مثبت این سؤال مثل روز روشن است.
امیدوارم شاد و موفق باشید و آرام به زندگی ادامه دهید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آیا وقت آن نرسیده که من1کوچولو از دست این موجودات پردار جنگلی درختی نفس تازه کنم؟
خدا به خیر کنه من در برم تا یکی نیومده اینجا شر درست کنه.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 19:24
سلام پریسا
امیدوارم شاد و دل خوش باشی
میگم چون تکبال رو آپدیت نکردی من با وانت آمدم همه ی آب زرشک هایت رو بردم الان بلاگت از آبزرشک پاکه پاکه همه ی سردابت رو خالی کردم
سلامت و دل شاد باشی
راستی پریسا پخ
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا. اونی که بردی اکسیر تکمار بود که الان گرفتارشی باید ببرنت ترک. اگر بدونی ترک کردنش چه سخته! شرمنده دیگه نبودم بهت بگم نخوری خوردی الان در حالت نیمه پرواز و نیمه فرود و نیمه نمی دونم چی به سر می بری.
باش تا اثرش از بین بره بیایی پایین.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 22:47
هعععییی پریسا
تو که اینقدر خبیس نبودی
بطری های آب زرشک رو به دستی پر اکسیر کردی که منو نابود کنی
خوب گناه دارم منو ببین چه مظلومم
هععی من رفتم
شاید از ترک زنده بر نگشتم بای بدرود

پاسخ:
آخه جوان مظلوم من چه تقصیری دارم خودت اومدی بردی خوردی به من بعدش اطلاع دادی چی بگم بهت آخه؟ نه بابا چیزی نمیشه فقط چون زیادی قوی بوده ممکنه1کمی سخت باشه. مثلا در حد کما.
خدا نکنه.
شاد باشی.