دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال70

افرا.
-باز! تو از کی اینجایی؟
باز به نگاه دلواپس فاخته خندید.
-خیلی وقته. اون کفترنماتون رو دیدم داشت می زد بیرون. راستی چشه؟
فاخته با نفرت چشم هاش رو تنگ کرد.
-اون هم دیدت؟
باز بدون1لحظه تردید دروغ گفت.
-آره دید. ولی به نظرم از دستم زیاد عصبانیه. بدش نمی اومد پارهم کنه. من چیزی بهش نگفتم اون هم نرفت و موند تا از رو ببردم. دیدم عصبانی میشه گفتم گناه داره پرواز کردم رفتم نبیندم. اون هم خاطرش جمع شد رفت.
فاخته از خشم لرزید.
-عوضی روانی! نیومد بهم بگه اومدی! هیچی نگفت و تو توی این هوای سرد اینهمه منتظر موندی!
باز مهربون خندید.
-بیخیال. ولش کن. گفتم که، خیلی حرصی بود ازم.
فاخته شونه بالا انداخت.
-به جهنم ول کن. اون این روز ها همیشه حرصیه. زده به سرش.
نگاه باز دقیق تر شد.
-عه؟ چرا؟ مگه چی شده؟
فاخته دوباره شونه بالا انداخت.
-من از کجا بدونم؟ بیش از پیش خل شده لابد. اصلا مگه من درمانگرم که از پریشونی روان1بی پرواز دیوونه سر در بیارم؟
باز خندهش رو خورد.
-خوب البته حرصی بودنش عجیب هم نیست.
فاخته با ته رنگی از تعجب نگاهش کرد.
-یعنی تو چیزی می دونی؟
باز قیافه عاقل منصف به خودش گرفت.
-خوب، آره خوب. شاید1چیز هایی بدونم.
فاخته بی حوصله تماشاش می کرد.
-خوب بگو چه دردشه بلکه من هم بفهمم و این نفهم اعصابم رو کمتر ببافه.
قیافه باز پر از شفقتی ترحم آمیز شد.
-خوب راستش، اصلا ولش کن بیا فراموش کنیم. آخه من هیچ دلم نمی خواد عامل جنگ و نفرت بین شما2تا باشم. اون از همون اولش که منو دید باهام بد تا کرد ولی من که باهاش دشمن نیستم. بذار نگم خوب؟
فاخته عصبانی شد.
-اه شورش رو درآوردی بگو دیگه!
باز دستپاچه و همدرد نگاهش کرد.
-خوب خوب ببین عصبانی نشو. حیف اون چشم ها نیست که نگاه قشنگش تیره بشه؟ باشه هرچی تو بخوایی. بهت میگم. ببین این موجود بی پروازه. تو همراهش بودی و با وهمش همراهی می کردی و اون هم از تاثیری که روت داشت راضی بود. به تلافی ناکامی های خودش در نظر تو کامیاب جلوه می کرد و آتیشش کمتر اذیتش می کرد. و حالا تو، آگاه شدی. عاقل شدی. می فهمی. هوای پرواز هم که توی سرته. می خوایی ولش کنی بری. دیگه کی دیوونگی هاش رو باور می کنه؟ تو جهانش بودی و حالا دیگه نیستی. به نظرت تمام این ها برای حرصی بودنش کافی نیست؟
فاخته متفکر بهش خیره شد.
-غلط کرده! من از همون اولش هم عاقل بودم و می فهمیدم. از بس بیچاره بود بهش شفقت می کردم. من که عمرم رو بدهکارش نیستم. این مضحک حق نداره همچین حس چرندی داشته باشه!
چهره باز مهربون شد.
-خوب این وسط من هم تیر خورده حرصشم.
باز صاف زده بود به هدف. فاخته با خشم از جا پرید.
-تو برای چی؟ مگه چیکار کردی جز آگاه تر کردن من؟
باز خندید.
-خوب همین دیگه. من1طور هایی بزرگ ترین تفریحش رو ازش گرفتم. البته نمی خواستم اذیتش کنم ولی نمی تونستم بذارم تو غافل بمونی. اگر کس دیگه ای بود می گفتم بذار هیچی نگم تا اون طفلک هم خوش باشه ولی تو، تو حسابت فرق می کنه. تو فاخته منی! هر زمان که دلت خواست بهم اعتماد کنی و از اونجا بیایی بیرون، تا خود بهار هم که طول بکشه من منتظر می مونم. ببینم تو حواست به منه؟
فاخته با نگاهی گرم، شفاف و سراسر مهر بهش خیره مونده بود.-باز! اون پرنده نما حق نداره باهات بد رفتار کنه. به خاطر اذیتی که امروز صبح کردت بیچارهش می کنم.
باز با نگاه و لحنی بخشنده حرفش رو برید.
-نه. این کار رو نکن. نمی خوام بیشتر از این آزارش بدم. همین طوریش از من خوشش نمیاد.
فاخته تقریبا داد زد:
-به جهنم که خوشش نمیاد. من که1مشت ارزنش نیستم هر طور دلش بخواد باهام رفتار کنه. من از هر کی دلم بخواد طرفداری می کنم. از هر کی هم دلم بخواد بدم میاد. تو هم نگران نباش بذار ازت خوشش نیاد. اصلا بذار خوشش نیاد ببینم چی میشه؟
باز به زحمت خندهش رو خورد.
-عصبانی نشو! اون موجود رو هم اذیت نکن. هرچی باشه خاطرت رو1کمی که می خواد.
فاخته با خشم شونه بالا انداخت.
-بی خود می خواد. هیچم نمی خواد. خاطر منو خیالش نیست. اون1مایه تفریح می خواد که توی این مدت منِ احمق بودم براش. من دیگه بَسَمِ بره1بوق دیگه پیدا کنه.
باز فرصت نکرد حرفی بزنه لازم هم نشد. هرچی گفتنی داشت گفته بود. تاثیر فوریش رو هم خوب تماشا کرده بود. چلچله بیدار شد و معترض صدا زد:
-فاخته!دیوونه شدی؟ با کی داری دعوا می کنی؟
فاخته با خونسردی از همونجا بدون اینکه رو از باز برگردونه جواب داد:
-با1روح روانی پریشان نفرت انگیز که ازش خیلی خیلی بدم میاد.
چلچله که چیزی نفهمیده بود دوباره به خواب رفت ولی باز دیگه رفته بود. فاخته به مسیر حرکتش و به دستی که دم رفتن براش تکون داده بود خیره موند و باز در حالی که از شدت سبکباری روی هوا سر می خورد، با خودش فکر کرد چقدر دیگه طول می کشه تا این کوچولوی ظریفِ ناز بهش اعتماد کنه و از اون لونه همراهش بیاد بیرون. از این فکر که زیاد نمونده، بلندِ بلند اوج گرفت و بلند خندید.
منطقه سکویا.
اوضاع بین خورشید و مشکی خیلی رو به راه تر شده بود ولی اوضاع خود مشکی چندان مثبت به نظر نمی رسید. وقتی مشکی از لب پرتگاه مرگ کنار رفت و خطر گذشت، حالا نوبت درمون جراحاتش بود. استخون های شکستهش به این سادگی درست بشو نبودن. خورشید انگار از سنگ ساخته شده باشه، بی توجه به دردی که مشکی می کشید، بی توجه به اینکه از شدت درد هوار می زد، مثل اینکه چندتا قطعه سنگ رو کنار هم بچینه، استخون های مشکی رو صاف و مرتب می کرد. مشکی از شدت درد به هذیون می رفت و از ته دل هوار می زد و هوار می زد و خورشید انگار که نمی شنید، سرش به درمون دردناک مشکی گرم بود.
-محض رضای خدا خورشید داری می کشیش! واقعا هیچ راه دیگه ای نیست؟
-کرکس! تو خیال می کنی من می خوام زجرش بدم؟ باور کن هیچ راه دیگه ای نیست. اگر می خوایی و می خواد که در آینده بتونه بلند بشه و پرواز کنه باید این درد ها رو پشت سر بذاره.
کرکس دست گذاشت روی شونهش.
-معلومه که می خوام. ولی1خورده سعی کن، شاید1خورده بشه کمتر درد داشته باشه.
خورشید سر بالا کرد که حرفی بزنه ولی در نگاه کرکس چیزی بود که متوقفش کرد. خورشید به نگاه کرکس خیره موند و لبخند زد.
-البته که سعی می کنم. مشکی تحملش زیاده. چیزیش نمیشه. من هم سعی می کنم بیشتر مواظب باشم بلکه کمی کمتر دردش بیاد.
کرکس بی اختیار دستش رو فشار داد.
-ممنونم خورشید. ازت ممنونم!
هم خورشید و هم کرکس، هر2می دونستن که این وعده خورشید راست نیست. این درد رو مشکی باید تحمل می کرد و خورشید هم هیچ تلاشی واسه تخفیفش نمی تونست کنه. با این حال، لبخند و موافقت و تعیید خورشید به کرکس، و نگاه رضایتمند و آروم کرکس به خورشید، به هر2تاشون احساس رضایت و آرامش داد. مشکی اما بیگانه با هر مدل آرامشی، از شدت دردی که خیال تموم شدن نداشت، بی وقفه فریاد می کشید. تکبال از دردی که شاید می تونست تصورش کنه و برای تخفیفش کاری ازش ساخته نبود، بی صدا به خودش می پیچید و فقط گریه می کرد. درد مشکی و دل خودش رو بی صدا می بارید و می بارید.
-اینهمه درد رو برای چی توی وجودت جا میدی تکبال؟
تکبال سر بالا نکرد تا به شهپر نگاه کنه. جواب هم نداد. شهپر دست گذاشت روی شونهش. تکبال حرکت نکرد. شهپر آروم سر تکبال رو از زیر پر هاش بیرون آورد و گرفت بالا.
-ببینمت!این چه قیافه ایه؟ تکبال! با خودت داری چیکار می کنی؟ امروز دیدمت که داشتی یواشکی زیر قفسه سینهت رو مالش می دادی و1بالت رو هم بی حرکت گرفته بودی. اون سیرک لازم باز دیشب اذیتت کرد؟
تکبال مثل کسی که از خواب بیدار شده باشه1دفعه به خودش اومد، دست شهپر رو زد کنار و کشید عقب.
-شهپر دفعه آخرت باشه که به جفت من میگی سیرک لازم.
شهپر با آرامش همیشگی لبخند زد.
-معذرت می خوام. ولی آخه خودت بگو، فاعل همچین فعل های افتضاحی رو به چه اسمی صدا کنم؟
تکبال سرش رو دوباره کرد زیر پر هاش.
-تو لازم نیست اصلا صداش کنی. دست از سرش بردار!
شهپر کمی، فقط کمی محکم تر شونه های تکبال رو فشار داد.
-آخه چجوری دست از سرش بردارم در حالی که می دونم اون دست از سر تو بر نمی داره؟ تکبال!تو تا کی می خوایی نقش کیسه بکسش رو بازی کنی؟ این درمون لازم داره نه جفت. اون هم1جفتی مثل تو.
تکبال به شدت شونه هاش رو کشید عقب.
-رفتار جفت من باهام به خودمون2تا مربوطه. اینکه کرکس دست از سرم برداره یا برنداره به خودمون مربوطه. فقط خودم و خودش. اینهمه روی مخم ناخنک نزن شهپر!
شهپر برخلاف تکبال آروم بود.
-اشتباه می کنی. رفتار جفت تو باهات به خودش تنها مربوطه. تو هیچ نقشی این وسط نداری تکبال. هیچی جز کبوتری که اون خودش رو مجاز می بینه هر طور دلش می خواد باهات رفتار کنه و از نتیجه وحشی گری هاش آرامش بگیره. تکبال! تا کی می خوایی اجازه بدی که اون موجودیتت رو تباه و تلف کنه؟
تکبال1دفعه به شدت از جا در رفت.
-ببین شهپر! بذار خاطر جمعت کنم. من جفت کرکسم. کرکس هرچی هم باشه، تا من زنده ام، تا کرکس زنده هست، من جفت کرکسم. بذار این جفت بودن به همون اندازه که تو میگی برام بد باشه. با تمام چیز هایی که میگی، با تمام بلا هایی که میگی سرم آورده و سرم اومده و میاد، با تمام واقعیت هایی که تو اصرار داری توی سرم فرو کنی، حتی اگر تمامش هم درست درست درست باشه، اینجا1واقعیت هست که اون مدل منطقی مسخرهت هم نمی تونه مجبورم کنه که منکرش بشم. من جفت کرکسم. من جفتشم. جفتش. این رو می خوایی بفهم می خوایی نفهم. ولی من ترجیح میدم این در خاطرم بمونه. پس به من لطف کن و سعی نکن از خاطرم بیرونش کنی که حسابی اذیت میشم. اون اگر می کنه جفتمه. تو که اذیتم می کنی اولا هیچ کسیم نیستی، دوما تمام مدل این بینشی که می خوایی بهم منتقلش کنی سراسر سیاهیه. شهپر! من خیال ندارم مرتکب1همچین خطای خطرناک و کثیفی بشم. دیگه بسه! دیگه بس کن! بس کن بس کن بس کن دیگه دست بردار از سر من!.
تکبال این ها رو با قاطعیتی گفت که از خودش بعید می دید ولی بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش به چنان گریه ای افتاد که حس می کرد اگر جیغ نکشه حتما خفه میشه. شهپر خواست بغلش کنه و دلداریش بده ولی تکبال به شدت کنارش زد و گریهش شدید تر شد. شهپر چند لحظه تماشاش کرد و بعد صبور کنارش نشست.
-گریه نکن تکبال! طوری که نشده. فقط حرف زدیم. تو موافق من نبودی. خوب خیلی پیش میاد که2نفر با هم موافق نباشن. برای چی گریه می کنی؟
تکبال که خیال می کرد شهپر رفته با حیرت سر بالا کرد. شهپر به نگاه خیس و متحیرش لبخند زد.
-چی شد؟ نکنه خیال کردی با1اختلاف نظر معمولی من باید بلند شم بپرم برم و دفعه دیگه که دیدمت با چشم های خمار یواشکی تماشات کنم و رد بشم!
تکبال گریه کردن یادش رفت. به شهپر خیره نگاه کرد که داشت می خندید. تکبال چند لحظه بهش خیره موند. خنده شهپر بلند تر شد. تکبال تماشاش می کرد و آخرش خودش هم خندید.
افرا.
فاخته با نگاهی تیره از کنار شونه باز به بیرون خیره شده بود. باز دست پیش برد که پر هاش رو لمس کنه. فاخته کشید عقب. باز به سرعت خودش رو جمع و جور کرد و لبخند زد.
-ببخشید!فکر نمی کردم دوست نداری.
فاخته با نارضایتی نگاهش کرد.
-دوست ندارم. دفعه دیگه قبلش فکر کن.
باز دستش رو گذاشت روی چشم هاش.
-چشم.
نگاه فاخته مهربون تر شد. باز به تیرگی اون نگاه نظر انداخت.
-اون بیرون منتظر چی هستی فاخته؟ میشه به من بگی؟
فاخته بی حوصله شونه تکون داد.
-زیاد مهم نیست. این تکبال کمی دیر کرده موندم کجاست.
باز نفرتش رو خورد تا دیده نشه. دیده نشد. فاخته نفهمید.
-خوب اون که نمی تونه پرواز کنه. میاد حالا. ببینم نگرانشی؟
فاخته سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-نه زیاد ولی خوب اگر1طوریش بشه خوب نیست دیگه. این که عقل توی سرش نیست خله می ترسم1بلایی سر خودش بیاره.
باز شونه بالا انداخت.
-خوب بیاره. به تو چه! مگه تو بهش گفتی بره خل بشه؟ اون با وضع مسخره خودش نتونست کنار بیاد و تلافیش رو ریخت سر عمر و بینش و تصورات پاک و قشنگ تو. اگر به من باشه همچین جونوری رو باید ممنوع الملاقاتش کرد چون واسه تمام زنده های اطرافش خطرناکه.
فاخته خندید.
-بسه دیگه تو هم! سلام تکبال.
باز به پشت سرش نگاه نکرد. تکبال جواب سلام فاخته رو تقریبا بدون صدا داد، از باز گذشت و از در وارد شد. باز خواست بره. فاخته به علامت نه سر تکون داد. باز قیافه معصوم به خودش گرفت.
-آخه درست نیست. اذیت میشه.
فاخته عصبانی شد.
-خوب بشه. به درک! من تا کی باید تقاس درختی بودن این رو پس بدم؟ بسه دیگه خسته شدم. همین اندازه عشق و حالی که بهش دادم کافیه. هم واسه اون هم واسه خودم. تو هم لازم نکرده بری. داشتیم حرف می زدیم.
باز با نگاه مهربون، تسلیم و ناچار بهش خیره شد.
-خوب خوب باشه. عصبانی نشو! تو حق داری. من می فهممت. خسته شدی. کلافه ای. من فقط خواستم1موجود زنده دلگیر از تقدیرش رو اذیت نکرده باشم. اگر تو می خوایی باشه.
فاخته سری به علامت تاسف تکون داد.
-من هم دلگیر از تقدیرم. این جهنمی که وسطش گیر کردم نه حق منه نه جای من.
نگاه همدرد و مهربون باز به چشم های فاخته دوخته شد.
-به این خیلی مطمئنم. اینجا جای تو نیست. جای تو اون بالاست. خال آسمون. تو لیاقتش رو داری. بهش هم می رسی. نگو که تا اون ارتفاع و اینهمه پروازی نیستی. خودم می برمت. نمی دونی چه خوش می گذره. فعلا که رضایت نمیدی بیایی بیرون. من صبر می کنم که تو بخوایی. فقط لازمهش اینه که تو بخوایی. فورا بهش می رسی. طوری نیست باز هم منتظر میشیم. اصلا صبر کنیم تا بهار بشه. شاید اون موقع تو هم راحت تر بهم اعتماد کردی و اون وقت من بهت میگم بهشت کجاست.
فاخته با چشم های نیمه بسته و نگاه خمار به در تکیه زده و به باز گوش می داد. نگاه مو شکاف و دقیق لازم نبود تا مشخص بشه که فاخته در رویایی عمیقا لذتبخش با تمام وجودش شناوره. باز از پشت سر فاخته به داخل لونه نظر انداخت. تکبال رو ندید. تکبال به محض ورودش بدون اینکه1لحظه متوقف بشه، به ته لونه و به وسط بقیه افرایی ها رفت که غرق خواب بودن و تکبال اون لحظه چه حسرتی می برد به این خواب سبک، آروم و بی خبرشون! باز از اینکه تکبال گفتگوی بین خودش و فاخته رو نشنید هیچ خوشش نیومد. ترجیح می داد که تکبال بشنوه تا اون2تا، تکبال و فاخته هرچه سریع تر پیش برن. به سوی سردی، خشم، جدایی.
سکویا، نیمه شب.
تکبال وسط آسمون شب داشت به سرعت پیش می رفت. سرعتش هر لحظه بیشتر می شد تا به مرحله خطرناکی رسید. تکبال مونده بود چجوری میشه با این سرعت جنون آمیز توی هوا حرکت کرد. حتی کرکس هم نمی تونست همچین کاری کنه! خواست حرف بزنه و این رو بگه ولی شدت برخورد هوا چنان زیاد بود که صداش رو دوباره به داخل حنجرهش پس زد. شهپر در کنارش بود. انگار فکرش رو خوند.
-کرکس فقط می تونه بره بالا. اون هم نه اینطوری. این مدلی رو من می برمت.
تکبال خواست بگه زیاد تند میریم. وقتی به مقصد برسیم نمی تونیم توقف کنیم و1بلایی سرمون میاد. سعی کرد حرف بزنه ولی باز هم موفق نشد. شهپر بلند خندید.
-بیا!همراه من بیا! جنگل سرو1کابوس بی محتوا بود. داریم میریم. تا آخر مرز پرواز.
تکبال خواست بگه اینجا که گفتی کجاست ولی1دفعه کلمه آخر شهپر توی ذهنش انگار ترکید و1000تا انعکاس پیدا کرد و تمام وجودش رو از1یادآوری ترسناک پر کرد.
-من که پروازی نیستم! پس چجوری این بالام!
به محض فهمیدن این مطلب، ناگهان از بالا رها شد و با سرعتی وحشتناک به طرف زمین سقوط کرد. فضای اطرافش انگار با سکوت و تیرگی کاملا جامد پر شده بود. تکبال به سرعت سقوط می کرد. شهپر نبود. تکبال جیغ کشید:
-شهپر!شهپر! کمک! دارم می افتم! شهپر! کمکم کن!
ولی شهپر نبود. هیچ کسی نبود. تکبال بود و فضایی به سکوت و سیاهی عدم. تکبال مطمئن بود که وارد قلمرو مرگ شده. چون از روی شنیده هاش حس می کرد جهان نیستی باید همین اندازه ساکت و سیاه باشه. بی نهایت ساکت تر و تاریک تر از شب های معمولی.
-شهپر!شهپر! بیا نجاتم بده! تو رو خدا! شهپر! …
احساس تکون هایی غیر قابل انکار از جهان بیداری. دست هایی که تکونش می دادن. صدایی که صداش می زد.
-فسقلی!فسقلی بیدار شو! فسقلی! داری خواب می بینی بلند شو! پاشو! فسقلی! نترس چیزی نیست. من اینجام.
تکبال با وحشتی بی توصیف از خواب پرید. شب، سکویا، کرکس.
-وای! وای شهپر! دارم می افتم.
کرکس بغلش کرد و به پر هاش دست کشید.
-نترس نمی افتی. تو از جایی نمی افتی تا همراه خودمی. چیزی نیست. همه چیز درسته. تو جات امنه. من پیشتم. نترس کفترک بی مغز خودم. توی خواب هم عاقل نیستی. بخواب و به سقوط فکر نکن. تا اینجا هستی دست هیچ دردی نمی رسه بهت. مطمئن باش.
تکبال گوش نمی کرد. توی بغل کرکس مچاله شده بود و به گاف وحشتناکی که داده بود فکر می کرد و مطمئن بود که تأثیر این اسمی که در اون موقعیت عوضی صدا زد، از کابوسی که می دید خیلی خیلی وحشتناک تره. اما در اون لحظه، تکبال توی بغل کرکس بود. کرکس مهربون بود. حالتش غیر قابل درک بود ولی ظاهرا خیال جنگ نداشت. تکبال مطمئن بود که کرکس شنیده ولی نه خودش جرأت کرد حرفی بزنه نه کرکس چیزی در این مورد گفت. اون لحظه کرکس داشت نوازشش می کرد و بهش اطمینان می داد که هیچ خطری نیست. نه سقوطی، نه دشمنی، نه غیری. تکبال لای پر های کرکس، لای دست هاش و لای آرامشی که حصار آهنی و بلندش از تمام جهان با تمام تلخی ها و شیرینی هاش جداش می کرد، با آهی عمیق آروم گرفت و با نگاه خیس و اشک هایی بدون صدا و بدون هقهق، به خواب رفت.
افرا.
افرایی ها که تقریبا دیگه جوجه نبودن، شاد و شلوغ می پریدن. هوا چنان سرد بود که تکبال به ناچار هر چند لحظه1بار توی جاش می جنبید که پر و بالش یخ نزنه. فاخته به اصرار بقیه اون وسط می چرخید. شونه های کوچیک پرپری رو گرفته بود و یادش می داد چجوری وسط زمین و هوا خودش رو مثل ماهی توی آب پیچ و تاب بده و بهش خوش بگذره. پرپری از شادی جیغ می کشید و خوب هم یاد می گرفت. تکبال جایی نشسته بود که بتونه همه رو ببینه. فاخته مثل ستاره وسطشون می درخشید. تکبال خواست بلند تشویقش کنه ولی به تلخی به خاطر آورد که تشویقش هم مثل دلواپسی هاش دیگه برای فاخته فایده نداره. شاید هم اوضاعش رو بیشتر به هم بریزه. این روز ها فاخته از هر چیز و هر چیز تکبال عصبانی می شد. تکبال سعی می کرد تا جای ممکن بهانه دستش نده چون دیگه زمان هایی که حرص داشت تکبال نمی تونست دلداریش بده. فاخته دیگه دلداری هاش رو نمی خواست. دیگه هیچی ازش نمی خواست. نه محبت، نه معذرت، نه حضور. تکبال پرده اشک رو زد کنار تا بهتر ببینه. افرایی ها همهشون بدون استثنا در رویای بهار، با تمام وجود از پرواز توی اون هوای منجمد لذت می بردن. فاخته رویا های متفاوتی داشت. بهار فاخته1همراه هم براش داشت.
باز!.
تکبال از این فکر بی اختیار تمام جسمش منقبض شد. از یادآوری این اسم نفرت داشت. از شدت این حس آزار دهنده به خودش لرزید. کسی ندید. تکبال خوشحال شد. فاخته و بقیه از شادی موفقیت پرپری بالا پریدن. بقیه هورا کشیدن و فاخته فقط خندید. باز، همون اطراف، بین شاخه های در هم پیچیده، به تماشا و به انتظار نشسته بود!.
منطقه سکویا.
تکبال زیر تعلیمات سخت و بی توقف خورشید داشت له می شد. دیگه جرأت نمی کرد صداش در بیاد چون نمی خواست دردسر درست بشه. کرکس می دید، می فهمید ولی چیزی نمی شد که بگه. شهپر هم چیزی می گفت ولی نه از مدل گفته های کرکس.
-آهای خورشید! اینجایی؟ کرکس گفت سریع بری ببینیش باهات کار داره.
خورشید با تعجب به شهپر نگاه کرد.
-کرکس؟ نبودش!
شهپر بیخیال نگاهش کرد.
-خوب حالا هست. اومده و باهات کار داره. بجنب دیگه می خوایی باز بترکونیش که بترکوندت؟
خورشید شونه بالا انداخت.
-کرکس غلط کرده با تو! بگو ببینم الان کجاست؟
شهپر به خورشید نگاه می کرد که1لحظه انگار تعادلش رو از دست داد و شاخه رو گرفت که کج نشه. توی نگاه خورشید چیزی بود شبیه دردی که به زورِ خرج کردنِ توان خیلی زیاد تحمل می شد. شهپر با حیرت نگاهش می کرد و خورشید1لحظه متوجه این حیرتش شد.
-ببینم تو چی شدی؟ شهپر! چی شده لعنتی؟
شهپر از حالت حیرت بیرون اومد ولی نگاهش به شدت پرسش گر و نگران بود.
-من چیزی نشدم ولی، خورشید! تو مطمئنی که خوبی؟ یعنی چیزیت نیست؟ خورشید! داری می افتی چته؟ تو درد داری! مگه زده به سرت خوب حرف بزن بگو این چه مدل دردیه؟
خورشید شونه بالا انداخت ولی نتونست حرف بزنه. انگار تمام توانش رو واسه کنترل چیزی شبیه تشنج لازم داشت که پیش نیاد و شروع نشه. شهپر مات تماشاش می کرد. خورشید انگار داشت از کنترل خودش در می رفت. نفس هاش تند تر می شدن ولی هنوز می تونست سعی کنه که به خودش مسلط باشه. شهپر دست گذاشت روی شونهش. خورشید به شدت از جا پرید و کنارش زد.
-خورشید!فکر نمی کنی باید به یکی بگی چته؟
خورشید عصبانی پرخاش کرد.
-نه. خیال نمی کنم. موجود فضول! این فکر مسخره رو نمی کنم فهمیدی؟ آهای تکی! خستگیت رو بگیر من که اومدم ولو نباشی!.
خورشید این رو گفت و مثل تیر پرواز کرد و رفت. شهپر به مسیر رفتنش خیره موند.
-ببینم تکبال این1دفعه چش شد؟
تکبال با خستگی چشم های بستهش رو باز کرد.
-این1دفعه چیزیش نشد از خیلی پیش حالش بد بود. داشت می لرزید. بدتر هم داشت می شد.
شهپر دلواپس نگاهش کرد.
-یعنی تمام مدت این طوری بود؟
تکبال به علامت نفی سر تکون داد.
-نه. تمام مدت زیاد خوب نبود. اینهمه بد هم نبود. الان مثل اینکه خیلی بد شد.
تکبال چشم هاش رو بست ولی بلافاصله از جا پرید.
-شهپر!خورشید کجا رفت؟ تو که هنوز بهش نگفته بودی کرکس کجا منتظرشه!
شهپر بدون اینکه نگاه متفکر و نگرانش خط برداره جوابش رو داد.
-خورشید نرفت پیش کرکس. کرکس هیچ کجا منتظرش نیست. من این رو گفتم که بفرستمش بره تا تو خستگی در کنی.
تکبال1لحظه با وحشت نگاهش کرد ولی اونقدر خسته بود که نگاهش لرزید و وحشت در خستگی چشم های نیمه بازش محو شد.
-وقتی برگرده می کشدت به خاطر کلکی که بهش زدی.
شهپر نخندید ولی مثل همیشه آروم بود و آرامش دهنده.
-ولی اون الان نرفته کرکس رو ببینه.
تکبال خستگی از یادش رفت.
-پس رفت کجا؟ شهپر! طوریش نشه؟
شهپر سری به علامت نفی بالا کرد.
-طوریش نمیشه. بر می گرده. کاش اینهمه بزرگ نبودم بلکه می شد تعقیبش کنم!.
تکبال لحظه ای با نگاه دلواپس بهش خیره موند و بعد، خوابی که حاصل ناتوانی شدید بود با خودش بردش.
دژ تکمار.
تاریکی جهنمی حاکم بر فضای بزرگ زیرزمینی سنگین تر از شب های تاریک و بی ستاره زمستون، روی کسی که اهل این فضا و اون هوا نبود سنگینی می کرد. افراد حاضر همگی اهلش بودن پس مشکلی نبود. تکمار خسته و عصبانی با زخم های در حال التیام روی تخت بزرگی از پر و استخون پرنده ها چنبره زده و با خشم رو به پایین و مار های پیچیده در پایین تخت فشفش می کرد. مار ها، پایین کوه پر و استخون به خودشون و به هم می پیچیدن، از سر و کول هم بالا می رفتن، توی هم می لولیدن و هیس هیس می کردن. با هر فش تکمار، صدای هیس ها بلند، کشدار، کوتاه، خشمگین یا به طور ناگهانی و به طرز وحشتناکی قطع می شد و فضا در سکوت کامل فرو می رفت.
-شما ها1مشت بی ارزه باطله هستید! چطور نتونستید از پس1مشت پرنده و1کبوتر بدون پرواز بر بیایید. نمی خوام هیچ صدایی بشنوم. در حال حاضر اون کبوتر باید اینجا باشه و نیست. این نشون میده که شما ها، همه شما ها، آشغال های زیرزمینی اطراف من، به هیچ دردی نمی خورید. اون خورشید لعنتی، همراه اون هیولای بی شاخ و دم، و باقی خورده ریز های پراکنده روی درخت های اون منطقه بی سر و ته، تونستن اینطور شرم آور افراد منو بترسونن، تار و مار کنن، تلفات ازشون بگیرن. در حمله آخری چنان بی کفایت بودید که اون کرکس مردار خوار به خودش اجازه داد عده ایتون رو دستگیر و زنده زنده دفن کنه و شما ها هیچ غلطی نکردید! من الان، همینجا، فرمانده اون حمله شرم آور رو به مجازات بی کفایتیش می رسونم تا عبرت شما ها بشه. من دیگه این خفت رو بیشتر از این تحمل نمی کنم. حمله های بعدی ما، اگر باز هم اینطوری و به این پایان خفتبار ختم بشه، تلفات شما آشغال ها فقط در میدون جنگ با کرکس هیولا نخواهد بود. اینجا هم باید تلفات بدید. امشب اولیش رو شاهد هستید تا یادتون بمونه که من، دیگه بی کفایتی و سستی و باخت های چرند رو تحمل نمی کنم.
تکمار زیر نگاه سراسر وحشت و التهاب و در عین حال کنجکاو بقیه از جاش جنبید و به طرف چپ متمایل شد. زخم های پهنی که از افتادن توی اون آتیش شعله ور در اون جنگ خطرناک برداشته بود مثل پوشش براق و زشتی قسمت هایی از بدنش رو پوشونده و عجیب با تیرگی باقی پوستش ناهماهنگ بودن. تکمار آروم و با تنبلی و خشم، چنبرهش رو کمی باز تر کرد تا بتونه بیشتر به طرف چپ بره. ماری بسیار بزرگ کمی اون طرف تر روی سکوی ناهمواری ساخته شده از استخون های درشت، با بند های کلفتی از کنف خیس بسته شده و می لرزید. تکمار آهسته بهش نزدیک شد در حالی که از درد و از خشم و از ناکامی فشفش می کرد. مار هیس کشید.
-تکمار!من بی تقصیرم. خفاش های منطقه سکویا قاعده طبیعت رو شکستن. نمی دونم چجوری توی روز می تونن بجنگن. من نمی دونستم اون ها بیدارن. اون ها زیادی آماده بودن. من اطلاع نداشتم. تقصیر موش ها بود که درست اطلاع ندادن.
تکمار زیر لب، سنگین و خصمانه فشفش کرد.
-خدمت موش ها هم می رسم. ولی الان نوبت توِ.
دیگه بیشتر از این طولش نداد. در برابر نگاه بقیه، تکمار خیزی برداشت که زمین رو لرزوند. مار به شدت هیس می کشید و تقلا می کرد ولی هیچ کاری بین اونهمه استخون نتونست انجام بده. تکمار روی سکوی سست افتاد که در نتیجه سکو ریخت و استخون ها به هر طرف پرتاب شدن. یکی از مارها با برخورد1استخون درشت به سرش خودش رو برد بالا و کوبید زمین. چند لحظه روی زمین به حالتی شبیه تشنج به خودش پیچید و بین هیس هیس ها و لولیدن های بقیه بی حرکت روی زمین افتاد. تکمار بیخیال هنگامه اطرافش، مشغول تناول یکی از افراد زندهش بود که به شدت هیس می کشید و تقلا می کرد و بین استخون های پاشیده سکوی اعدام خودش برای حفظ نیمه جونی که از کام تکمار بیرون مونده بود دست و پا می زد و موفق نبود. تکمار لحظه ای بعد کار بلعیدن عنصر خطاکار دستهش رو به پایان رسوند و به آشفته بازار مقابلش نظر انداخت. با دیدن ماری که استخون توی سرش خورده و از حرکت افتاده بود فشی کرد و خودش رو با تنبلی به اون طرف سر داد.
-این یکی هم دیگه به درد نمی خوره.
هیسی خفه از بین اونهمه حرکت و صدا.
-قربان!شاید به هوش بیاد.
تکمار با خشم فشفش کرد.
-عنصری که با1ضربه از حرکت بی افته زندهش به درد من نمی خوره. ولی مزهش قابل تحمله. برای تحلیل اشتها بد نیست.
مار بی حرکت، درست در وسط اون صحنه مرگ، آهسته آهسته به کام تکمار رفت و همه شاهد این صحنه بودن. تکمار می تونست با1حرکت اون رو، همچنین مار زنده قبلی رو به کام بکشه ولی عمدا آهسته و با تأخیر این کار رو انجام می داد. از قرار معلوم، داشت میان وعده هاش رو با میل و تأمل مزه مزه می کرد. میان وعده هایی که از جنس خودش بودن. مار ها همچنان در هم می لولیدن، ولی با ایجاد کمترین صدا. هیچ کدومشون دلش نمی خواست ادامه میان وعده تکمار باشه. شب ابدی فضای زیرزمین، روی قصر سیاه تکمار سنگینی می کرد و امیدی هم به رسیدن صبح در اون فضای تسخیر شده به دست شب وجود نداشت.
منطقه سکویا.
خورشید اصلا یادش نبود که شهپر کجا می خواست بفرستدش. کرکس هم با دیدنش چیزی نگفت چون اصلا احضارش نکرده بود. مشکی درد می کشید ولی خورشید راحتش نمی ذاشت. مشکی باید رو به راه می شد. درمان های خورشید عالی بودن و سریع جواب می دادن. با وجود جراحت های وحشتناک مشکی زمان بهبود تند پیش می رفت. مشکی حالا هرچند با درد شدید و زحمت زیاد، اما می تونست اون یکی دستش رو هم کمی حرکت بده البته فقط در امتداد بدنش و روی شاخه ها. به هیچ وجه قادر به بالا آوردن دستش و جدا کردنش از شاخه هایی که بسترش شده بودن نبود. این هرچند خیلی ناچیز بود ولی برای دستی که له شده بود پیروزی بزرگی به شمار می رفت. خورشید این رو به مشکی گوشزد کرد و بهش اطمینان داد که تا چند وقت دیگه باید سعی کنه دستش رو از بستر ببره بالا تر و بیخیال درد. مشکی فقط با چشم هایی که نه از گریه، بلکه از شدت درد خیس شده بودن نگاهش کرد و بی حال خندید.
منطقه سکویا تونسته بود در فاصله بین شبیخون های تکماری ها که اتفاقا طولانی هم شده بود، آرامش نسبیش رو به دست بیاره و در حالی که هر لحظه به طور کامل در حالت آماده باش به سر می برد، به اوضاع مسلط تر بشه. این رو سکویایی ها به فال نیک گرفتن. سکویایی ها اصولا تا جایی که می تونستن همه چیز رو به فال نیک می گرفتن جز اموری که نمی شد براشون گریه نکرد. در هر زمان که جنگی نبود، خطری هم نبود و دردی و دلواپسی برای از دست دادنی در کار نبود، می شد1دستهشون رو دید که1گوشه جمع شدن و مشغول شیطنت و خنده و گاهاً خرابکاری های مجاز منطقه هستن. این صحنه ها یادآور شیرینی بود بر زمان هایی که نه تکماری بود و نه جنگ و نه آماده باشی. زمان هایی که برای همه و همه افراد منطقه سکویا، از کلاغ ها و خفاش ها گرفته تا کرکس، بسیار بسیار دور و غریب به نظر می رسید. اون زمان ها هرچند دور بود ولی از خاطر ها و خاطره ها محو نشد و همه امیدوار بودن که روزی دوباره به اون دوران شاد و بیخیال برگردن. کسی نمی دونست اون روز می رسه یا نه و اگر هم میاد، کی می رسه. ولی سکویایی ها از وقتی به خاطر داشتن، همیشه دم رو قنیمت می شمردن و از هر لحظه ای که موانع بهشون اجازه می داد، فرصت ها رو کش می رفتن و مشغول کار هایی می شدن که طبیعت و غریزه بهشون حکم می کرد.
-آهای شما2تا! جای دیگه نبود که اینجا به هم چسبیدین؟ برید1جایی که کسی نبیندتون تا کوفتتون نشه!
-مگه جای تو رو گرفتیم؟
-راست میگه! تو نبین! اگر بریم جای دیگه جوک بازی های این تکروی بی مخ از دستمون می پره. تماشاش کن. رفته پشت سر تیزرو می خواد با شیره خشکیده تاک کثیفش کنه! تیزرو چه خنگی داریم بهت میگیم مواظب باش دیگه!
تیزرو1لحظه ماتش برد که تیزپرواز چی بهش میگه و1دفعه به خودش اومد ولی دیگه حسابی دیر شده بود. تکرو با خنده ای بلند و پیروزمندانه فرار کرد و تیزرو که تمام سر و صورتش آلوده شده و چیزی نمی دید، فقط خنده های بلند و تمسخر اطراف رو می شنید و قاه قاه تکروی شاد رو که در می رفت. تیزرو خیلی زود چشم هاش رو از اون ماده چسبناک اعصاب خورد کن خلاص کرد و به طرف تکرو شیرجه زد.
-لعنتی! نامردم اگر به گندت نکشم. اگر بدونی این کجا هام رو چسبکی کرد! برای شروع هم الان میام بغلت می کنم تا افتضاح بشی و بعد هم میریم سراغ بقیهش.
تکرو فرار کرد و بقیه از خنده ریسه رفتن. قیامتی بود که بیا و ببین. تکرو فرار می کرد و تیزرو وسط جمع و وسط شاخه ها در تعقیبش بود. بقیه هم کم کم وارد ماجرا شدن. تکرو به گفته خودش به ناخواه ولی همه می دونستن که کاملا آگاهانه، در چندین باری که تیزرو بهش رسیده و داشت می گرفتش، اون رو سر چندین نفر از تماشاگر ها انداخت و چنان ماهرانه عمل کرد که نفرات بعدی هم حسابی کثیف شدن و اول با تیزرو در افتادن که ببین چیکار کردی و بعد که حسابی شرمنده کثیف کاری های تیزرو شدن، با قیافه هایی از شدت آلودگی ناشناس و قهقهه هایی که بند نمی اومد، دنبال تکرو گذاشتن تا ازش انتقام بگیرن. این وسط خیرخواه هایی هم بودن که سعی می کردن تکروی فراری رو بگیرن و تحویل تعقیب گر های کثیف بدن که موفق نمی شدن و تکرو چندتاشون رو توی بغل کثیف ها انداخت و افتضاحشون کرد و خلاصه ماجرایی بود!
-چیکار می کنید! هی! هی! یواش تر! مواظب باش ببین چی شد!
-وای شهپر! ببخشید من فقط خواستم فرار کنم از دست…
-آهای شهپر بگیرش! همونجا نگهش دار اومدیم!
-ولی آخه من پشت سرم…
-بچه ها خورشید!
-هان؟ چی؟
-وای! آخ!
-زهر مار!معلومه چه غلطی می کنید؟
با برخورد1زمان چندتا کلاغ با هم و با شهپر و پرتاب شهپر توی بغل خورشید و هوار خورشید صحنه1دفعه ثابت شد. البته نه از اون ثبات های ترسناک. همه بدون استثنا از خنده های خاموش می لرزیدن.
-سلام خورشید! ببخشید شهپر رو دادیم بغلت! شرمنده!
-راست میگه نمی خواستیم همچین بلایی سرش بیاریم خدا بیامرزدش تو هم ببخش دیگه حلالش کن!
پیش از اینکه خورشید بفهمه چی شنیده شلیک خنده بود که رفت هوا. خورشید نسبتا مات بود. بقیه قاه قاه می خندیدن و خورشید باقی شوخی هایی که پرتاب می شد رو می شنید و نمی شنید. شهپر نگاهش کرد.
-خورشید!تو خوبی؟ مطمئنی؟
خورشید بی حوصله کنارش زد.
-بله که مطمئنم. برو بازیت رو کن بچه! مسخره ها!
بقیه دوباره زدن زیر خنده. شهپر به خورشید نظر انداخت. به تیرگی نگاهش که از تلخی نبود. خورشید شبیه کسی بود که بی خوابی کشیده یا بیماری داشته باشه.
خورشید به نگاهش اخم کرد.
-چته؟ بکش عقب بابا بذار رد بشم دیوونه!
شوخی های یواشکی و نیمه تموم بین خنده ها.
-کجا میری بهتر از اینجا خورشید؟
-راست میگه بهتر از اینجا جا گیرت نمیاد بودی حالا!
-آره بمون قول میدیم باز بندازیمش توی بغلت این دفعه محکم پرتش می کنیم بچسبه دیگه ور نیاد.
فضا از خنده ترکید. خورشید انگار درکش نصف شده بود. هیچی نگفت. اونجا بود و نبود. شهپر نگاهش کرد و لبخند زد.
-خورشید!کاملا شبیه گرفتار های اثاره ترکیبی چندگیاه و خشخاش تکماری ها شدی.
-خفه شو!
فریاد خورشید چنان خشن و چنان محکم و بلند بود که همه صدا ها بلافاصله برید. خورشید1لحظه با خشمی بی توصیف به شهپر خیره شد، بعد عقب کشید، نگاه تندی به شهپر متحیر پاشید و با نفس های سنگین2قدم رفت عقب. لحظه ای همونجا مردد ایستاد و بعد با خشمی از جنس چیزی شبیه تلخ کامی، گرفتگی و شاید درموندگی پرواز کرد و رفت. شهپر مات رفتنش رو تماشا کرد. دستی به شونهش خورد. تکرو بود که از بین بقیه جرأت کرده، جلو رفته و سکوت رو شکسته بود.
-شهپر!حالت خوبه؟ از دست خورشید دلگیر نشو! اون با همه همین طوریه.
بقیه هم جرأت به خرج دادن، از اون حال و هوای حیرت در اومدن و هر کدوم گوشه ای از یخ سنگین اون سکوت سرد رو شکستن.
-تکرو درست میگه شهپر. خورشید رو که دیگه باید شناخته باشی.
-راست میگن. خورشید مدلش همینه. ناراحت نشو!
-هی شهپر!ولش کن بیا بازی!
-راست میگه شهپر بیخیال مدل متینت بشو بیا قاطی ما!
-اه بابا تو که هنوز گرفته ای! بیخیال دیگه!
شهپر بهشون نظر انداخت.
-بچه ها من گرفته نیستم. فقط…آخه من که حرف بدی بهش نزدم. من فقط شوخی کردم. برای چی از این شوخی من اینهمه عصبانی شد؟
تیزرو خیلی عادی انگار معمولی ترین کار دنیا رو انجام میده، دستش رو با شونه تکرو پاک کرد و در جواب از جا پریدن و نگاه هشدار دهنده تکرو اصلا به روی خودش نیاورد. رفت طرف شهپر، زد روی شونهش و با لحنی دلجویانه سکوت مجدد رو شکست.
-شهپر!ببین خورشید این روز ها حالش خوب نیست. اعصابش خورده. شاید الان حوصله شوخی نداشته ریخته سر تو. بیخیال! باشه؟
شهپر نگاه متفکرش رو دوخت به تیزرو که چهرهش مثل همیشه شاد، شیطون، معصوم و برای دلجویی از شهپر، دلجو و مهربون تر از همیشه بود.
-تیزرو جان من ناراحت نیستم. من فقط متحیرم. آخه من واقعا چیزی نگفتم که اینهمه بد باشه. خورشید بد از جا در رفت. من حیرت کردم از این حال و هواش. درضمن نگرانشم. دارم فکر می کنم چرا باید اینهمه عصبانی بشه به خاطر1جمله معمولی که همه ممکنه به هم بگیم و ایرادی هم داخلش نیست.
تیزرو لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد چهرهش دوباره باز و بشاش شد.
-خوب من نمی دونم. ولی ببین خورشید رو هر کاریش کنی هیچی بهت نمیگه. پس فعلا عشق رو عشقه!ببین تکرو کثیفم کرد. بیا بازی!
بقیه هم1دفعه انگار یاد ادامه شیطنت هاشون افتادن. جو1دفعه چنان عوض شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
-آره آره بیا!
-هی شهپر می خوایی کثیفت کنیم تا بیایی توی جبهه ما؟
-شهپر بیا خیلی خوش می گذره!

چهره شهپر از حالت تفکر خارج شد. با محبت به همه نگاه کرد و خندید.
-خیلی دلم می خواست امتحان کنم ولی باید کرکس رو ببینمش. اگر شد حتما دفعات دیگه میام بازی. کثیف هم میشم.
همه زدن زیر خنده و صدای سوت و تشویق بود که رفت هوا. تیزپرک با تردید به شهپر نظر انداخت.
-با کرکس چیکار داری شهپر؟ نکنه اتفاقی افتاده! جریان چیه؟ جنگه؟
شهپر با اطمینان لبخند زد.
-نه نه. خاطر جمع باشید. می خوام در مورد مشکی باهاش حرف بزنم. شما ها هم راحت باشید تا خورشید دوباره نیومده بخوردتون.
دوباره فضا پر از صدای خنده شد. شهپر راست نگفته بود. حرفش، نگاهش، لبخندش، همه ظاهری بودن تا بقیه آروم باشن. شاید کسی فهمید ولی اوضاع طوری بود که ترجیح به شادی و نفهمیدن بود و شهپر چه خوشحال بود از همچین چیزی. شهپر، با آرامش و لبخند و اطمینانی که به همه پاشید ازشون جدا شد و با ظاهری آروم اما با دلی نگران از درد ناشناس خورشید، پرواز کرد و به جستجوی کرکس رفت.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 19:17
سلام پریسا جان ممنونم عزیز
همه چی عالی بود ممنونم از سرعت عملت
امیدوارم زیاد خودت رو خسته نکرده باشی گرچه میدونم بی خسته گی نمیشه
دوست عزیز سلامت و شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریا جان.
آخ خدای من!
نه چیزیم نیست. درستم آریا! من درستم. من خوبم.
ممنونم آریا که هستی.
ممنونم!
ایام به کامت عزیز.
آریا
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 21:45
سلامت باشی پریسا جان سلامت,
پریسا جان من باید بگم ممنونم من باید ازت تشکر کنم ممنونم پریسا جان یه دنیا ممنونم بابت همه چی ممنونم
شاد کام باشی عزیز

پاسخ:
برای چی عزیز؟ من که کاری نمی کنم فقط می نویسم. سلامت مال کسیه که خوشبخته و خوشبخت کسیه که در هر شرایطی که باشه خوشبختی رو احساس کنه. برات1دنیا سلامت و خوشبختی بی همتا و ابدی آرزو می کنم دوست عزیز من.
پیروز باشی.
ک.عباسی
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 22:08
با سلام بر دوست گرامی و نویسنده ارجمند.
من بعد از ظهر قسمت جدید را خواندم ولی کار پیش آمد نتوانستم کامنت تقدیر و تشکر از زحماتتان بگذارم ولی حالا آمده ام هم از زحمات شما تشکسی)مخلوطی از تشکر و مرسی(کنم و هم ستایشم را تقدیم قلم توانای شما کنم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
به جان خودم دارم میمیرم از خجالت. من نویسنده نیستم دوست عزیز. من فقط همین طوری واسه خاطر دلم1چیز هایی می نویسم. ممنونم که اینهمه مثبت می بینیدشون.
همچنین ممنونم از حضور عزیز شما.
شادکام باشید
ک.عباسی
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 01:27
سلام مجدد در این نیمه شب بارانی
من با این داستان همزاد پنداری می کنم انگار قسمتهایی از این داستان زندگینامه خودم هست گفتم زندگی با تمام پستی بلندی هایش در این داستان یا به قول شما دل نوشته ساری و جاری است واقعا از ته دلم می گم من به عشق خواندن قسمتهای جدید داستان تقریبا هر ساعت به وب لاگت سر میزنم حداقل من خودم را از آیینه این داستان حماسی میبینم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
به خدا شرمنده شما شدم دوست من. سعی می کنم بجنبم سریع تر بنویسم تا کمتر شرمنده تون بشم.
ممنونم آقای عباسی از حضور بی نهایت پر ارزش شما.
سربلند باشید
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 11:29
سلام پریسای عزیز. دوست خوبه من
امیدوارم سلامت باشی
آمدم اعلام حضور کنم و بگم هستم همیشه هستم هطا اگر هیچوقت اینجا آپدیت نشه
شاد باشی از حال تا همیشه
خدانگهدار

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم عزیز از اعلام حضورت. من هستم آریا فقط کمی یواشم. درست میشه. درست میشم. خوشحالم هستی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 16:18
ممنونم پریسا جان.
ممنونم که هستی باش هرطور دوستاری باش
خودت رو زیاد خسته نکن
آرزو مند آرزوهایتم دوست عزیز و خوبم
سلامت باشی

پاسخ:
آریا می خواستم در جواب چندتا بیت واسهت بنویسم ولی دیدم هرچی بنویسم ادامه دار میشه و نمی تونم به2بیتی ختمش کنم. پس دفتر های ناتمامم رو بستم تا فقط بهت بگم ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 19:41
باور کن پریسا اگر مینوشتی خوشحالم میکردی. به خدا راست میگم هرچی بنویسی با کمال میل میخونمش و لذت میبرم چه یک حرف باشه چه هزار پاراگراف
راحت باش عزیز بلاگ خودته خخخ
شاد باشی

پاسخ:
لطف داری عزیز. می دونی؟ همین که دارم می نویسم رو به نظرم حسابی دیوانه ام که می نویسمش. بیخیال! همه که عاقل نمیشن.
برم بعدیش رو بذارم.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:08
یادت باشه دوباره گفتیش هاا
فکر نکن حواسم نیست

پاسخ:
حقیقت رو باید گفت.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 11:47
سلام. بله درسته نتیجه ی این قسمت رو میگم.
عشق هایی که سریع و آتشین به وجود بیان سریع هم از بین میرن چه در داستان ها باشه و چه در دنیای واقعی.
باید در همه جا تعادل رو حفظ کرد.
این قسمت گرچه حقیقت بود اما تلخیش رو هم می شد حس کرد که به خاطر سبک نوشتن شماست.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تلخی ها هرچند تلخ هستن ولی به کار میان. فایدهشون اینه که از شیرینی ها بیشتر در یاد ها می مونن تا اگر اهل عبرت گرفتن باشیم دیگه هرگز اشتباهات منتهی به اون تلخی ها رو تکرار نکنیم.
این تکبال از من می شنوید حقشه. تا این باشه حواس پرتش رو جمع تر کنه که کمتر بلا سرش بیاد.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال69

-مشکی!
نجوایی که بود و نبود رو مشکی شنید. آروم چشم باز کرد و به نگاه بارونی تکبال نظر انداخت.
-سلام…فسقلیِ کرکس!
همین کافی بود. بغض تکبال ترکید و اشک بود که مثل سیل جاری شد، بارید و دست سالم مشکی رو خیس کرد. مشکی به زور خندید.
-چی شده فسقلیِ کرکس؟ دیگه…هوار نداری بزنی؟
تکبال بدون اینکه از پس خودش بر بیاد زد به هقهق.
-بسه دیگه مشکی. مگه نمی بینی نفسش بالا نمیاد؟ داشت دق می کرد واست. اذیتش نکن!.
مشکی به شهپر که پشت سر تکبال ایستاده بود نگاه کرد، به زور نفس بلندی کشید تا بتونه بخنده ولی درد مانع شد.
-اذیت واسه چی؟ من و این…حسابی با هم داستان داریم. بذار از اینجا بلند شم تا…قشنگ1دل سیر همدیگه رو بزنیم.
مشکی به هر زحمتی بود خندید. دستش رو برد بالا و اشک های تکبال رو پاک کرد.
-گریه نکن فسقلی. گاهی1چیز هایی…پیش میاد که…خیلی20نیستن…ولی میشه بیخیال شد. تو هم…اینطوری گریه نکن. من…نمی خوام.
تکبال خواست حرف بزنه ولی هقهق مانع می شد. مشکی نمی تونست حرکت کنه. به زحمت شونه تکبال رو گرفت و کشید پایین. تکبال سر گذاشت به شونه مشکی و زار زد. مشکی آروم به سرش دست می کشید و باهاش حرف می زد.
-فسقلی!دیگه بسه. می خوایی که اینجا هم…اون قسم نباید رو بدمت؟ گریه نکن…خیس شدم.
تکبال از شدت هقهق و مشکی از شدت سختی تنفس نمی تونستن حرف بزنن. شهپر عقب تر کشید و از دور تر مواظبشون شد که راحت تر باشن.
گذشت تا کرکس در حالی که تقریبا به زور خورشید رو همراهش می کشید وارد شدن. نه مشکی نه تکبال از جا نپریدن. همه می دونستن کرکس به نزدیکی تکبال و مشکی هیچ اعتراضی نداشت. کسی دلیلش رو نفهمید ولی در اون وضعیت و بعد از اون همه مدت دیگه کسی هم دنبال دلیل نبود.
-فسقلی!اون رو با فوت سر هم نگهش داشتن. فشارش نده از هم وا میره. چطوری مشکی؟
مشکی به قیافه کرکس نظر انداخت و به زحمت براش شکلک درآورد.
-خودت رو با فوت سر هم کردن…هیکل! ببینش! همهش…قواره هست!.
کرکس زد زیر خنده.
-دروغ که نگفتم. اگر دستت بزنم می پاشی. حسودیت میشه به سفتی من و شلی خودت؟
مشکی سعی کرد بخنده ولی موفق نشد و نتیجه فقط نفس صدادار بلندی بود که کشید و وسطش درد مانع کامل کردنش شد.
-دعا کن که من…از اینجا پا نشم وگرنه…حسابی مورد دارم…واسه اینکه بهت بخندم.
کرکس با رضایت نگاهش کرد.
-می بینیم. فعلا رو عشقه عشقی! در حال حاضر این دردسر رو تحویل بگیر تا نوبتت برسه.
کرکس خورشید که تقریبا زیر دستش مهار شده بود رو برد بالای سر مشکی و همونجا نگهش داشت. خورشید و مشکی به هم خیره شدن. مشکی تلخ لبخند زد.
-سلام…خورشید. به نظرم…آوردنت دیدن من. درسته؟
خورشید هیچی نگفت. کاملا مشخص بود که نمی تونه حرف بزنه. مشکی دستش رو به زحمت زیاد برد بالا.
-خورشید!من دیگه…قابل دیدن شدم برای تو. به من…نگاه کن! حالا…تو بالای سرم هستی. پس…به چشم هام نگاه کن! من باید…باهات حرف بزنم و الان…اینجا…به نظرم دیگه بشه. مگه نه؟
خورشید انگار به زور نفس می کشید. نگاه تیرهش رو دوخت به نگاه خسته و درد کشیده مشکی ولی حرف نزد. مشکی اصرار کرد.
-نکنه هنوز هم…شدنی نیست؟ بهم بگو…من چقدر باید از این که هستم…داقون تر بشم تا تو…بتونی بشنوی؟
خورشید انگار با صدایی که وجود نداشت نجوا کرد:
-مشکی!برای چی؟ برای چی پریدی مشکی؟
اشک برنده شد. اشک های واقعی که همه می دیدن. خورشید اگر هم دلش می خواست، دیگه نمی تونست مانعشون بشه. مشکی نگاهش کرد.
-عه!خورشید! نمی خوام بباری. خواهش می کنم خورشید! من نمی تونم…بلند شم و مانع بشم. باور کن که…اذیت میشم. خواهش می کنم!.
خورشید صدا نداشت فقط به شدت، در سکوت مطلق می بارید. شونه هاش آشکارا می لرزیدن و برگ هایی که مشکی بینشون بسته شده بود آهسته آهسته نمناک می شدن. کرکس شونه های خورشید رو با ملایمت فشار داد پایین.
-با صدای آروم راحت تر می تونه حرف بزنه و وقفه هاش کمتره. سرت رو ببر پایین تر تا مجبور نباشه صداش رو بیاره بالا و ساده تر صحبت کنید.
خورشید خواه ناخواه سرش رو پایین گرفت و اون2تا چشم در چشم شدن. کرکس درست می گفت. مشکی در حالت زمزمه راحت تر و روون تر صحبت می کرد. صدای مشکی فقط کمی بالا تر از زمزمه بود ولی همه اطرافیان می شنیدن. سکوت مطلق فضای اطراف رو گرفته بود. همه جواب سوالشون رو می خواستن و واسه گرفتنش حاضر بودن نفس هم نکشن بلکه بهتر بشنون. و مشکی دیگه خیالش نبود که کسی جز خورشید بشنوه یا نه. خورشید خیلی زود فهمید که از زیر دست های کرکس در رو نداره و بخواد یا نخواد، کرکس اجازه نمیده از بالای سر مشکی جم بخوره تا زمانی که گفتنی هاش رو نشنیده. فشار دست های کرکس بهش می گفتن باید تا ته این ماجرا بره و فقط در این صورت مرخصه. دست از تلاش نامحسوسش برداشت، به نگاه بی حال و بی حالت مشکی خیره شد و در سکوت منتظر موند. کرکس خطاب به مشکی گفت:
-فقط آروم. خیلی آروم و خیلی خونسرد. می خوام وقفه هات هرچی کمتر باشن تا هم خودت ساده تر سبک بشی هم خورشید کمتر اذیت بشه.
مشکی خواست با حرکت سر تعیید کنه ولی درد نفسش رو برید. خورشید بی حرف2دستی شونه هاش رو چسبید و خیلی آروم و با ملاحظه اوضاعش رو رو به راه کرد. مشکی نفس صدادار بریده و بلندی رو به زحمت زیاد کشید داخل و به خورشید نظر انداخت.
-ممنونم خورشید. تا پشیمون نشدی…بهتر بگم تا موفق نشدی در بری، بذار من قصه خودم رو شروع کنم. مشکی مکثی کرد که بدون نگاه مشخص بود داره در زمان می بردش عقب. مشکی داشت می رفت تا هرچی که میگه رو درست و واضح ببینه.
-خورشید!من1خفاش تقریبا نابالغ بودم که برای اولین بار وارد دژ تکمار شدم. من فقط اومده بودم واسه تفریح و واسه ارضای حس کنجکاویم مثل خیلی های دیگه. به خیالم این مدلی بزرگ می شدم. عجایب اونجا خیلی زیاد بودن. چیز هایی که ازشون سر در نمی آوردم. اون زمان نمی فهمیدم و زمانی هم که فهمیدم خیلی دیر شده بود. وقتی بعد از1شب ترسناک به خودم اومدم و فهمیدم در عالم بی خودی و بی خبری چه کار هایی همراه بقیه شکاری ها کردم داشتم از ناباوری و وحشت دیوونه می شدم. هیچی یادم نمی اومد ولی شاهد ها به من و یکی2تای دیگه گفتن که چیکار ها کردیم. چنان حالی داشتم که روانم ریخت به هم.
کسی نمی دونست که مشکی چی می بینه. مشکی جهنم رو می دید. شبی رو که انگار تمام دنیا رفته بود توی سرش و تمام جهان توی سرش پر از صدا بود. صدا هایی که می پیچیدن و منعکس می شدن و به دیوار های ذهن از خود بی خودش می کوبیدن و بر می گشتن و دوباره1000بار منعکس می شدن. صدا هایی مرکب از جیغ های مرگ، گریه های وحشت، ناله های دردی بیرون از تحمل زنده هایی که لحظه های آخر زندگیشون رو شکنجه می شدن،
تصویر مجسم جهنم!.
مشکی می دید و بقیه فقط می شنیدن. خورشید شاید تنها کسی بود که می تونست با تلخی ترسناک اون همه سیاهی با مشکی شریک باشه. خورشید این چیز ها رو خیلی خوب می شناخت. خورشید وسط اون جمع لحظه به لحظه جهنم مشکی رو می دید. و البته کرکس، که ترجیح داده بود سکوت کنه به حدی که دیده نشه.
مشکی به زحمت نفسی کشید و ادامه داد.
-وقتی به خودم اومدم و فهمیدم وارد چه کابوسی شدم، فقط1چیز توی سرم بود. باید خودم رو نجات می دادم. باید پیش از غرق شدن در اونهمه سیاهی خودم رو نجات می دادم. خواستم از اون جهنم ترسناک برای همیشه دور بشم ولی خیلی زود فهمیدم اوضاع به اون شب و اون ماجرا ختم نمیشه. حالم بد بود و نمی فهمیدم چرا. بلاخره فهمیدم. یعنی بهم فهموندن. وقتی از شدت دردی که نمی دونستم از کجا اومده و داشت استخون هام رو می ترکوند بدون اختیار خودم بی هوا پیش می رفتم، زمانی که نفهمیدم کی ها نیمه جون و بی خود از خود به دژ تکمار بردنم، لحظه های جهنمی که از شدت درد در برابر تخت ساخته شده از استخون تکمار روی زمین به خودم می پیچیدم و التماس می کردم، و لحظه ای رو که به فرمان تکمار درمون دردم رو بهم رسوندن و آروم گرفتم،
مشکی می دید لحظه هایی رو که آرزو می کرد بمیره و دیگه مجبور به مرورشون نباشه. صدای هوار درد خودش رو می شنید و همین طور فشفش وحشی و وحشتناک تکمار رو که پشت سرش1000ها هیس بلند و کشدار توی سرش می پیچید. مشکی حس می کرد دردی رو که می رفت تا تمام اعصابش رو از هم بپاشه و تمومی نداشت. فقط بی اراده و بی پایان فریاد می زد، فریاد می زد و باز هم فریاد می زد.
-بعد از اون خواب سنگین پشت سر اون درد وحشتناک، وقتی بیدار شدم، تازه فهمیدم که چه بلایی سرم اومده. بهم گفتن من دیگه مبتلا شدم و از این ترکیب لعنتی اگر کسی بخواد رها بشه می میره. من احمق هم باورم شد. از مردن ترسیدم. تحمل درد کشیدن رو نداشتم. گیر کردم. چند بار خواستم فرار کنم. یادمه1دفعه خودم رو پرت کردم توی رودخونه که پیش از شروع شکنجه قبل از مردن بمیرم ولی زنده موندم. تکمار به این سادگی نیرو های منتخبش رو از دست نمی داد. من قوی و بزرگ بودم. یعنی از نظر جثه. و دیگه نمی دونم چی ها درم دیده بود که خیال نداشت از دستم بده. و نداد. خیلی زود فهمیدم گرفتار شدم. به معنای واقعی گرفتار. ولی هر بار تا هر جا که می شد نافرمانی می کردم، مجازات می شدم، درد می کشیدم و اونی نمی شدم که تکمار می خواست. زیر کسر درمون دردم ضجه می زدم، التماس می کردم. عربده می کشیدم ولی باز بعد از درست شدن اوضاع، به قول تکمار، همون چموشی بودم که درست شدنی نبود.
هوهوی باد که لای شاخه ها می پیچید، تزئین سکوت سنگین فضا بود. مشکی چیزی از حال حس نمی کرد چون در گذشته شناور بود. در تاریکی زیرزمین درد می کشید، مجازات می شد، می لرزید، بین مارها زجر کش می شد،
می مرد!.
-تا اینکه من بلاخره به مهارت های لازم رسیدم. مهارت هایی که دیگه داشتم ولی برخلاف فرمان و خواست تکمار حاضر نمی شدم ازشون استفاده کنم. تکمار تصمیم مستقیم گرفت کاری کنه که دیگه راه بازگشتی برام نباشه. و عجب همه چیز جور بود اون زمان برای کثیف تر کردنم!باید دستم به خون آلوده می شد. باید جنایت می کردم. باید کثیف می شدم تا دیگه نتونم برگردم. و این کثیف شدن باید طوری می شد که دیگه به هیچ عنوان پاک شدنی نباشه. کشتن چندتا پرنده بالغ و له کردن1مشت جوجه، برای تکمار اطمینان و برای من کثافت ابدی همراه نداشت. من باید1جرم بزرگ تر مرتکب می شدم. و زمینه این جرم بزرگ تر رو ابلیس2دستی گذاشت وسط صحنه سیاه کاری های تکمار.
مشکی می دید که مار ها در چند حمله شکست خورده بودن، تلفات داده بودن، ناکام شده بودن. تکمار به خودش می پیچید و تا مرز شعله ور شدن از خشم می سوخت. مشکی مکث نمی کرد چون می ترسید اگر ساکت بشه دیگه قدرت ادامه رو در خودش نبینه. پس تمام زورش رو جمع کرد و ادامه داد.
-عشق تکمار نافرمانی زیاد کرده بود. این اواخر هم دیگه خطا هاش قابل بخشش نبود. در محاکمهش هم حتی واسه مصلحت حاضر به ابراز پشیمونی نشد که تکمار بتونه کمکش کنه. باید اعدام می شد. در حضور همه و به روشی که همه ببینن، بفهمن، و عبرت بگیرن. و این کار رو باید1مامور خاص انجام می داد. من انتخاب شدم. باید اعدامت می کردم خورشید!.
مشکی به اینجاش که رسید لرزید. بقیه هم لرزیدن. مشکی توانش رو دوباره جمع کرد و سکوت مرگبار فضا رو شکست.
–دیگه به اندازه ای بزرگ و بالغ شده بودم که بفهمم چیز هایی توی جهان هست که ارزششون از زنده موندن بیشتره و به هر قیمتی نباید زنده موند. گفتم انجامش نمیدم. هر کاری که ازشون بر می اومد کردن ولی گفتم انجامش نمیدم. حتی اگر بند بندم رو جدا کنن انجامش نمیدم. این توان رو در خودم می دیدم که تا پای مرگ بگم نه. ولی گاهی چیز هایی هست که از جونت بیشتر می خواییشون. تکمار این رو می دونست. خورشید! من1خواهر کوچولو دارم. اون زمان خیلی کوچیک تر بود. وای که چقدر عزیز بود برام! تکمار در زمانی به یادش بود که من فراموشش کرده بودم. اون ها خواهرم رو نشون کرده بودن. همه چیز خونوادم رو می دونستن و حالا تمام عزیز های من بی اون که بدونن، زیر شمشیر تکماری ها بودن و خواهر کوچولوی من قرار بود در حضور خودم، زنده زنده به وسیله شخص تکمار به سرنوشت تلخ جوجه هایی دچار بشه که چیزی جز خورده استخون و پر های خونی ازشون باقی نموند و نمی مونه. تکمار راست می گفت. نشونم داد که کاملا درست میگه. دیگه نه عمرم رو می خواستم نه خیالم بود بعدش چجوری زنده می مونم و نه تو در نظرم بودی.
مشکی می دید. اون پایین، تاریکی، سکوت، سنگینی، وحشت، جمعیت ساکن و ساکت، چشم های درخشان از شرارت، نگاه های شرور و منتظر، سکویی که درست در وسط اون صحنه سیاه قرار گرفته بود، خورشید که محکم و مطمئن از سکو بالا رفت، واسه تکمار دست تکون داد، پر هاش رو مرتب کرد و مثل ملکه ها روی تخت سنگی وسط سکو ولو شد.
-من بالای سرت حاضر شدم. اقدام کردم. اعدامت کردم. کرکس به نجاتم اومد. گفت باهام می مونه و هر جا بهم گفت سریع باید اعلام کنم تموم شدی و دیگه مردی تا بتونه ببردت. بیشتر از این زمان نداشت واسهم توضیح بده. ما هر2زیر نظر شدید بودیم و کرکس همین اندازه رو به قیمت ریسک سر جونش تونست بهم تفهیم کنه. من فرمان تکمار رو بردم. خونوادهم چیزی از ماجرا نفهمیدن. خواهرم نجات پیدا کرد. من ولی روانم به هم ریخت. از اون زمان زیاد چیزی یادم نیست جز کابوس در های بسته و هوار های بی انتهای خودم و ضربه هایی که بی اراده و بی اختیار از برخورد جسمم به در و دیوار بر می داشتم.
مشکی می دید که در زندان تکمار، کسی با صدای خودش، صدایی از حنجره خودش، حنجره ای از گوشت و خون خودش، بی انتها و با تمام وجود عربده می کشید. از شدت درد جسم و وحشت روح عربده می کشید. خودش رو به در و دیوار می کوبید و عربده می کشید. عربده می کشید و تا مرز پاره شدن حنجرهش و شکافتن سینهش عربده می کشید!.
باید حرف می زد. باید ادامه می داد. باید می گفت تا به آخرش می رسید!.
صدای مشکی دیگه صدای خودش نبود. لهیب بود، زجر بود، درد بود!.
-شهپر بلافاصله آگاه شد. یعنی آگاهش کردن که باید از خیر من بگذره و باقی رو نجات بده. شهپر افراد خونوادهم رو از اونجا برد و ناپدید شدن. تکمار که دید من باز هم به فرمانش نیستم، گشت تا پیداشون کنه و باز هم این اصلحه رو به کار بگیره ولی اون ها به همراه شهپر آب شده بودن و رفته بودن توی زمین. کرکس سر فرصت تونست از اونجا نجاتم بده. منو فرار داد و خودش موند بلکه بتونه داقون هایی مثل من رو نجات بده و درضمن، تو رو هم از اونجا بیاردت بیرون. تکمار برای گیر انداختنم تا اینجا هم اومد و کرکس از همونجا هوام رو داشت که گرفتار نشم. خیالم از خونوادهم جمع بود و خودم رو با درد هام، زخم ها و خستگی هام سپردم به کرکس. کرکس سر فرصت موفق شد خودش و بعد هم تو رو نجات بده. تکمار در تعقیبم و تعقیب کرکس تا اینجا هم اومد و همون طور که می بینی الان بیخ گوش اینجا و داخل این جنگله. خورشید! خواهرم اون زمان خیلی کوچیک بود. چیزی از زندگی نمی دونست. هنوز زندگی رو، مردن رو و تفاوت تاریک بین این2تا رو اصلا نمی شناخت. حالا دیگه حتما بزرگ شده. اگر بدونی چه شیرینه!باید1دفعه ببینیش تا بفهمی من چی میگم. باید ببینیش.
مشکی آه بریده و دردناکی از جنس حسرت کشید و چشم های خیره و خستهش پر از اشک شد. دلتنگیش رو چه ساده می شد خوند از شفافی اشک های بی صداش!.
-خورشید! اون زمان که من بالای سرت حاضر شدم چیزی برای از دست دادن بود که باید حفظش می کردم. عزیز دلم گرفتار تکمار بود. نمی تونستم رهاش کنم تا اون طوری تموم بشه. ولی حالا، بهت اطمینان میدم که هیچ پشیمون نیستم از پریدنم. ازم پرسیدی چرا پریدم. مطمئن باش اگر1000بار دیگه این صحنه تکرار بشه و هر بار من بدونم چی سرم میاد، باز هم می پرم و نجاتت میدم. دوباره درمون میشم و دوباره می پرم. به شرط اینکه خواهر کوچولوم گرفتار تکمار نباشه. خوب خورشید! همون طور که اولش گفتم، حالا تو بالای سرم هستی. هر کاری که کمکت می کنه از این کابوس خلاص بشی انجام بده. تلافی کن. اعدامم کن. خلاصم کن. ماه ها سعی کردم این ها رو بهت بگم ولی تو نخواستی بشنوی. خوب، نتونستی. حالا من هستم و حکم تو. خورشید! تو حالت خوبه؟
خورشید حرف نمی زد. هقهق بی توقف و خفقان آورش رو پشت سد2تا دست هاش مهار کرده بود و با این حال، سیل خروشان، توقف ناپذیر و داغ اشک، لرزش، صدای هق های فرو خورده و کشدار که تنها راه نفس کشیدن بود، وجود داشت و می رفت که روح خورشید رو مثل1بغل خاک سرد و نرم از هم بپاشه. مشکی آروم دست خورشید رو گرفت توی دستش. خواست حرفی بزنه ولی نفسش دیگه بالا نیومد. چشم های خیسش بسته شدن و به خواب عمیقی فرو رفت.
-بیا از اینجا بریم خورشید!
شهپر به اشاره کرکس دست انداخت دور شونه های خورشید و آروم کشیدش عقب.
-خورشید! من می تونم توضیحات مشکی رو کامل کنم. مشکی رو گم کرده بودم. ولی این بیرون رو من بهتر می دونم. مشکی نبود. می خوایی واسهت بگم؟
خورشید خواست بگه نه ولی واقعا نمی تونست. داشت خفه می شد. واقعا داشت خفه می شد. شهپر فهمید.
-خورشید!خورشید آروم باش اصلا مجبور نیستی ازم چیزی بشنوی. گفتم شاید دلت بخواد. اصلا نمی خوام بهت تحمیلش کنم. خورشید! فراموش کنیم. باشه؟ دستت رو بردار آزاد کن خودت رو ایرادی که نداره! …
شهپر در حالی که1بند باهاش حرف می زد از اونجا بردش. کرکس حواسش به مشکی بود. مشکی خواب بود. کسی تکبال رو ندید که شنیده هاش رو در خاطرش هک می کرد و مثل ابر بهار، شدید اما بی صدا می بارید.
دیدگاه های پیشین: (3)
ک.عباسی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 20:51
سلام بر خانم پریسا توصیفات زیبا و به جا به زیبایی داستان می افزاید استفاده به موقع از کنایات داستان را شنیدنیتر کرده بود کلا این قسمت از داستان معایب کمتری داشت باز هم از این قلم توانا تشکر می کنم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
خوشحالم که همچنان با ما هستید. با آنسویشب. با من و آریا و حسین و مینا و یکی. امیدوارم احساس رضایت کنید خیلی زیاد و با ما بمونید واسه همیشه.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 22:23
سلام پریسا جان
خوبی عزیز
امیدوارم سلامت و شاد باشی عزیز
غافل گیرم کردی
اصلا انتظار نداشتم امروز قسمت 69 رو بزاری بی نحایت ممنونتم دوست مهربونم
خسته نباشی عزیز
نمیدونم چطور ازت تشکر کنمم همه چی عالی بود
پریسا جان دوست و آبجیه عزیزم از سمیمه دل برات بهترین هارو آرزو مندم
سلامت و دل شاد باشی عزیز

به خدا میسپرمت

پاسخ:
سلام آریا جان.
خودم هم انتظار نداشتم. آریا گاهی فکر می کنم چرا این نباید تموم بشه؟ بعدش با خودم میگم ول کن بذار کش بیاد بعدش کی حال شروع1داستان دیگه داره؟ آخه من از اون دسته موجوداتی هستم که باید حرف بزنم وگرنه مشکل پیدا می کنم. این تموم بشه باید1چیزی واسه گفتن گیر بیارم وگرنه حالم ناخوشه.
یعنی چی الان همه چپکی نگاه می کنید زیر جلدی می خندید؟ وبلاگ خودمه! عه!
ممنونم آراا از حضور عزیزت.
همیشه شاد باشی و شادکام.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 23:06
سلام. وای که چی ها داره میشه؟
انگار ماجرای این سکویایی ها و تکبال تمومی نداره!!!
به زودی شاهد قسمت دویست تکبال خواهیم بود.
خسته نباشید.
پردازش این قسمت خوب و بجا بود و چفت و بسط محکمی هم داشت از طرفی ابهامات زیادی رو هم به خوبی رفع می کرد و یک ابهام جدید یعنی گفته های شهپر رو افزود که این هم از نقاط قوت نوشته شماست.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
وای200؟ یعنی به نظر شما به اونجا هم می رسه؟ شما دومین نفری هستید که این پیشبینی خطرناک رو می کنید و من چقدر می ترسم که درست در بیاد. واقعا امیدوارم اینطوری نشه! اگر هم شد، شد دیگه! تا من باشم قبل از شروع1ماجرای اینطوری فکر کنم!.
ممنونم از لطف همیشگی شما دوست من. راستی من همینجا از پشت تریبون پاسخ به کامنت حسین اعلام می کنم که ببینید2تا قسمت پشت سر هم رو در کمتر از24ساعت زدم که یکیش خیلی طولانی بود. پیشاپیش تأخیرم برای دفعه آینده موجهه.
آخیش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال68

-هی! هی بیدار شو! بیدار شو دیگه! پاشو بابا تو هم!
تکبال چنان شدید از جا پرید که چلچله توی خواب با نارضایتی جا به جا شد. فاخته داشت با کنار بالش به شونهش ضربه می زد.
-پاشو چرا هوار می زنی بلند شو!
تکبال1لحظه نفهمید کجاست. کابوسش خیلی واقعی بود ولی1چیز هاییش با عالم بیداری مشترک می زد. تاریکی، سکوت، سرما.
فاخته وقتی مطمئن شد تکبال دیگه خیال داد زدن نداره بال هاش رو جمع کرد و نفس بلندی کشید.
-اه!
تکبال نگاهش کرد. فاخته ندید.
-معذرت می خوام.
فاخته شونه بالا انداخت. سرش رو کرد زیر پر هاش و خوابش برد. تکبال به بقیه نظر انداخت. خواب بودن. ترس و سرما داشت نفسش رو می برید. این ها به اضافه1حس درد ناشناس که داشت فشارش می داد. تمام جونش رو داشت تا مرز له شدن فشار می داد. دیگه جرات نکرد بخوابه. یواش بلند شد و زد بیرون. هوا چنان سرد بود که حس کرد اگر2دقیقه بی حرکت بمونه خونش منجمد میشه.
-خوب بشه!چی میشه مگه؟
نمی فهمید چرا این روز ها همهش دلش گریه می خواست. چنان دلش گرفته بود که حتی ترس از نا امنی بیرون هم نتونست به داخل لونه برش گردونه. توی لونه روی افرا، هوا نبود. انگار اونجا از این بیرون سرد تر بود. چنان سرد که تکبال حس می کرد می تونه هوای یخ زده رو بگیره توی دست هاش و بچپونه توی حلقش ولی نمی شد تنفسش کنه. همون بیرون به در تکیه زد. جرات نشستن نداشت. می ترسید یخ بزنه و بلند نشه. شب درست مثل کابوسی که می دید تاریک بود. فاخته اگر بیدارش نمی کرد… فاخته بیدارش نکرد. فقط دلگیر شد که از هوارش بیدار شده. تکبال حس می کرد دیگه نای گریه کردن نداره. این روز ها چنان خسته و چنان گرفتار بود که گاهی مطمئن می شد زنده نمی مونه. سرش رو تکیه داد به دیوار لونه و چشم هاش رو بست. بلافاصله حس کرد داره کرخت میشه. چرا باید می جنبید؟ چرا؟ با خودش فکر کرد اگر همینجا یخ بزنه صبح فردا افرایی ها چی میگن؟ چلچله تعجب می کرد. پرپری شاید گریه می کرد. سیاه پر ماتش می برد و می گفت آخه چرا؟ اون بیرون رفته بود برای چی آخه؟ بقیه می رفتن توی هم که حالا چی؟ فاخته…
-احتمالا معترض می شد که این مجسمه یخی اینجا راه رو بسته یکی برش داره!
گریه و خندهش قاطی شد.
-خدایا!خدایا! خدایا!
نتونست ادامه بده. سرما و خستگی و اون درد ناشناس بی توصیف دوباره ترکوندش. شب بی صدا و بیخیال شاهد ماجرا بود. شاهد باریدن اشک هایی که به پایین نرسیده یخ می زدن.
حدود1هفته از اون جنگ وحشتناک می گذشت. خبر زخمی شدن تکمار با وجود پیشگیری شدید مارها و موش ها و شاهین ها همه جا پیچید و سکویایی ها رو حسابی خوشحال کرد. مشکی همچنان بی هوش بود. نفس کشیدنش قوی تر و کمی منظم تر شده بود ولی هیچ حس و حرکتی درش دیده نمی شد. کرکس تا زمان پیدا می کرد می رفت بالای سرش. هیچی نمی گفت فقط تماشاش می کرد. اگر هم کسی اون اطراف نبود، دست سالمش که تنها بخش سالم از جسم خورد شده مشکی بود رو می گرفت توی دستش ولی بیشتر از این جرات نمی کرد انجام بده. مشکی تقریبا استخون سالمی نداشت. کرکس نمی تونست بهش دست بزنه. خورشید و هدهد و شهپر حسابی واسه زنده نگه داشتنش به دردسر افتاده بودن و حالا مشکی رو نمی شد لمس کرد مگر اینکه مهارت خورشید کمک می کرد بدونی دستت رو کجا می ذاری. این خطرناک بود. و مشکی بی خبر از اینهمه همچنان بی هوش بود. بدون ناله، بدون حرکت، بدون آگاهی.
سکویایی ها بیشتر از پیش مشغول بالا بردن آمادگیشون بودن. شهپر و خورشید زمان هایی که براشون امکان داشت بهشون حرکات جنگی بیشتری از دنیای شکاری های بزرگ رو یاد می دادن که موقع درگیری به کارشون بیاد. خفاش ها و کلاغ ها هرچند از جنس اون ها نبودن ولی خوب یاد می گرفتن. جنگ انگار بعد از رویارویی با تکمار جدی تر و سنگین تر شده بود. برای افراد منطقه سکویا که اینطور بود و دیگه انگار منطقه سکویا هر لحظه از شبانه روز آماده درگیری بود. فرقی نمی کرد که این درگیری1حمله فوری باشه یا دفع و ضد حمله. در هر حال اون ها آماده بودن. گشت ها بیشتر، درگیری ها شدید تر، استطار ها جدی تر و خطر ها بزرگ تر شده بودن. کار ها پیش می رفت ولی با سختی. افراد منطقه سکویا مشکی رو عملا از دست داده بودن و این حسابی کار رو مشکل کرده بود. مشکی دست راست کرکس بود و علاوه بر کارایی بالاش، کرکس بهش بستگی شدیدی داشت که از هیچ نظری پوشیده نبود. جای خالی مشکی چه در انجام و پیش برد کار ها و چه در کنار کرکس به شدت احساس می شد و برای پر کردن این خلأ تلخ، هیچ راهی وجود نداشت. مشکی با وجود تلاش هایی که بالای سرش می شد به هوش نمی اومد و کرکس مثل مار زخمی به خودش می پیچید. بیچاره هدهد که صبورانه خشم اولش بی صدا و بعد از مدتی خطرناک کرکس رو تحمل می کرد و باز هم تحمل می کرد!.
شهپر حسابی درگیر ماجرا بود. در بخش مربوط به افراد سکویا و جنگشون تا جایی که از دستش بر می اومد کمک می کرد، تا حد امکان وظایف مشکی رو به عهده می گرفت، از مدت ها پیش به یکی از ستون های محکم و قابل اتکا بین سکویایی ها تبدیل شده بود و الحق که کمک بزرگی هم به حساب می اومد. ولی برای کرکس مشکی نمی شد. شهپر و کرکس هرچند در ماجرا ها کنار هم بودن و اتفاقا خیلی هم هماهنگ عمل می کردن، اما چشم باریکبین لازم نبود تا ببینه اون2تا شکاری هرگز واقعا در کنار هم نیستن و هر اتفاقی هم که بی افته، اون2تا فقط2دشمن هم زیست هستن که بدون اینکه بخوان به هم بسته شده و با حسی بدون توضیح و ترجمه به هم کمک می کردن. چیزی اون ها رو به هم پیوند می داد. چیزی که کسی نمی دونست چیه. شاید خودشون هم نمی دونستن. شاید دلواپسی، شاید نفرت، شاید هم1حس مشترک آزار دهنده به عنصری بیرون از خودشون. ولی جفتشون، هم شهپر و هم کرکس، مثل تمام افراد منطقه سکویا، حساب درگیری های شخصیشون از حساب اهداف مشترکشون کاملا جدا بود. پیش اومده بود لحظه هایی که اون2تا علنا رو در روی هم ایستاده و هر لحظه خطر بروز1جنگ جدی بینشون حتمی بود ولی در همون لحظه1اتفاق، 1شبیخون ناگهانی، 1خبر فوری در مورد دشمن یا زخم خورده های ناشناس از دست دشمن، یا هر اتفاق این مدلی به سرعت هر2تا رو از جا پرونده بود و اون ها چنان شونه به شونه هم به جنگ عامل منفی رفته بودن که انگار تا همین1لحظه پیش بقیه آماده به خاک سپاری یکیشون نبودن. و دیگه در منطقه سکویا کسی نبود که دلیل و عامل این درگیری بین اون2تا قدرت رو نشناسه و داستان رو ندونه. بقیه می دونستن ولی جرات آشکار کردن آگاهیشون رو نداشتن. گاهی براشون ترسناک بود و گاهی وسیله ای برای ارضای حس کنجکاوی و شاید در اعماق ضمیرشون و کاملا مخفیانه، ارضای حس ماجراجویی که:
-آخرش چی میشه؟ کرکس چه بلایی سر این خواهان پر روی زیاده خواه میاره؟ این ماجرا چجوری تموم میشه؟
کرکس بی توجه به نگاه، به آگاهی و به حس و حال بقیه نسبت به این موضوع، به شدت از دست شهپر عصبانی بود و بار ها شد که اگر همون لحظه اتفاقی پیش نمی اومد خدا می دونست که چه فاجعه ای درست می شد. کرکس اصولا این روز ها عصبانی بود. از همه چیز عصبانی بود. غیبت مشکی، حال افتضاح و بی تغییرش، خستگی ها و گریه های گاه و بی گاه تکبال، فشار شهپر، همه و همه، کرکس رو به1موجود همیشه حرصی خشن تبدیل کرده بودن. تکبال سعی می کرد به توصیه باقی خفاش ها عمل کنه و برای کرکس کمک باشه ولی حال خودش چنان بد بود که چندان موفق نمی شد. تقریبا هیچ وقت جز در مواقعی که خودش اصلا مایل به تجربهشون نبود. نیمه شب ها، روی اون بستر پر. کرکس وحشی و سیری ناپذیر، نه تشنه محبت کردن و مهر دیدن، بلکه تشنه تسلط، تشنه جنگ، تشنه جبر و تشنه پیروزی در کامیابی های سراسر جبر، بی هوا و بی توقف جولان می داد و تکبال با وجود اینکه هر بار با خودش قرار می ذاشت که این بار دیگه نجنگه بلکه این کابوس به پایان برسه، ولی هر بار و هر بار تحملش می برید و بی اراده و بی پایان و بی ثمر، می جنگید و می جنگید و می جنگید و می باخت. زجر می کشید و می جنگید. درد می کشید و می جنگید. تا مرز جنون از اونچه که لحظاتی بعد پیش می اومد و دیگه از حفظ شده بود و از ناتوانی کامل خودش در دفع این پیشآمد های زجرآور وحشت می کرد، می لرزید، متنفر می شد و بی اختیار برای دفعشون می جنگید در حالی که اطمینان داشت آخر سر می بازه و این اطمینان چنان زجرش می داد که ترجیح می داد زیر دست های محکم کرکس بمیره ولی نبازه و اون لحظه های ترسناک نرسن و اون چیز ها پیش نیاد، ولی تکبال نمی مرد. می باخت!. اون لحظه ها و اون پیشآمد ها هم به قدرت خودشون باقی بودن. کرکس همیشه همین طور بود. از همون شب اولی که بغلش کرد و بردش به لونه بالای سکویا. ولی تکبال حس می کرد این اواخر کرکس وحشی تر شده و خودش خسته تر. کرکس خواهان تسلطی بود که تکبال نمی خواست بهش بده. تسلط بر تمام دلش، حسش، روحش.
-فسقلی!کبوتر همیشه بازنده خودم! دیگه تمومش کن. به جای اینهمه تقلای بی برد و بی خود به من توجه کن! تو موفق نمیشی. وقتی افتضاحی بهت میگم من اینجام. الان هم که ضربه دست خودمی باز هم بهت میگم من اینجام. اون زمان به خاطر دل تو نیست که هستم، حالا هم همین طور. من اینجام فسقلی چون خودم می خوام. برای خودم. به خاطر دل خودم. من اینجام چون من دلم می خواد. چه تو بخوایی، چه تو نخوایی. تو باید این رو بفهمی و چیزی باشی که من می خوام. من اینجام و می خوام که باشم. فقط خودم. فقط کرکس. من می خوام که این شهپر آشغال، هیچ جای ضمیرت نباشه. من می خوام که دیگه هیچ نشونی از اون بچه تمساح نصفه بپر عوضی توی هیچ جای موجودیتت نباشه. تو انجامش میدی چون من دلم می خواد. تو انجامش میدی فقط1خورده سخت می فهمی. و من امشب حسابی درس بهت میدم تا ساده تر بفهمی. کوچولوی لعنتی. تو از زیر دست من هیچ جهنمی نمیری. پس اینهمه خودت رو خسته نکن و محض خاطر خود نفهمت هم شده سریع تر بفهم تا کمتر اذیت بشی. حالا آروم بگیر. می خوام تمام امشب رو لحظه به لحظه به خاطرت بسپاری تا شاید واسه دفعه دیگه درس و مشق هات سبک تر باشه! ضربت تعلیمم هم زیاده چون تو گیرنده خیلی سر به هوایی هستی عزیز دلم! چنان درسی بهت بدم که دیگه خواب چیزی که من نمی خوام رو هم جرات نکنی ببینی.
صدای فریاد تکبال همراه پرپر زدن های دیوانه وار و بی سر انجامش، زیر دست های بدون لرزش کرکس خفه و مهار شد.
اون بیرون، منطقه سکویا در آماده باش و سکوت کامل، توی بغل شب سرد و سنگین زمستون در انتظار فردا و ماجرا هاش بود.
شهپر اما آگاه و بیخیال، راه خودش رو می رفت و با اینکه بار ها از دست کرکس ماجرا دیده، تهدید شنیده و حتی ضرب شصت خورده بود، خیال دست برداشتن نداشت. در منطقه سکویا می چرخید، وظایف خودش و مشکی و اگر لازم می شد بقیه رو به عنوان1جنگاور تمام عیار انجام می داد، به گرفتاری های متفرقه اطرافیان به بهترین وجهی که ازش بر می اومد رسیدگی می کرد، به خشم های دیوانه وار کرکس و هوار های گه گاهش که همه رو فراری می داد نگاه های عاقل اندر صفیح مینداخت، و از هر فرصتی برای تغییر بینش تکبال استفاده می کرد و ظاهرا موفق نبود. بینش تکبال به ظاهر همچنان تاریک و بی تغییر به قوت خودش باقی بود. به زندگی، به کرکس، به شهپر.
-تو دیوونه ای شهپر! ببین! من نمی خوامت! فهمیدی؟
-نباید ها رو نباید بخواییم تکی. فهمیدی؟ شهپر تو اینجا چه غلطی می کنی؟ این بالا دم در لونه کرکس! بپر برو ببین مشکی در چه وضعیه هیچ خوشم نمیاد ببینم از این بالا خورده استخون می باره پایین.
-خورشید!من واقعا…
-بهت میگم برو به جهنم واقعا بخوره توی سرت اینجا نمون خوب؟ پلیدک! تو هم ببر صدات رو اشکت رو جمع کن آشغال بی خاصیت شل و ول! خفه شو تا خفهت نکردم فهمیدی؟
خورشید همیشه همین طور بود. هر زمان که انتظارش نمی رفت در جایی که اصلا انتظارش نمی رفت سر می رسید و از نظر عده ای کاملا به موقع و از نگاه دسته مقابل بسیار بی موقع می رسید و خودش هیچ خیالش به نظر بقیه نبود. خورشید بود و با تمام تلخی و نامهربونیش، گره ها رو باز می کرد، مشکل ها رو حل می کرد، از خطر ها پیشگیری می کرد، اوضاع رو درست می کرد، خورشید بود. تلخ، خسته، نامهربون، و این اواخر کمی در خود، تکیده و حتی بیمار، ولی بود. خورشید از بعد بازگشتش1طوری شده بود. اول تصور می شد گیر سر مشکیِ ولی اینطور نبود و همه خیلی زود این رو فهمیدن. خورشید1چیزیش بود که کسی نمی دونست چیه. همیشه انگار1چیزی شبیه1خستگی عجیب و ادامه دار توی نگاهش موج می زد. نگاهش سنگین و خمار شده بود. گاهی درد داشت. نمی گفت ولی از حرصش، از لرزش دست هاش و اگر طول می کشید تمام جسمش و از پریدگی رنگش مشخص بود به شدت درد داره. اگر ازش می پرسیدن چشه به شدت از جا در می رفت و منکر می شد. گاهی غیبش می زد و1مدت کوتاهی نبود و باز پیدا می شد و واسه این غیبت هاش هیچ توضیحی نداشت. خورشید در خود و خسته و بیمار نشون می داد. تلخیش جای خود داشت ولی این حالت هاش رو نمی شد ندید گرفت. تکبال همه رو می دید به اضافه چیز های دیگه. خورشید از بعد اون ماجرا، بی رحم و خشن، وحشی و بی توقف، بی شفقت و فشرده و در1کلام، سخت مشغول تعلیمش بود. گاهی چنان سخت می گرفت که تکبال حس می کرد دیگه واقعا نمی تونه و با فریاد از کرکس کمک می خواست ولی تجربه نشون داده بود که از دست کرکس کاری در این مورد بر نمی اومد. خورشید با فرمان و اگر لازم می شد با زور عقبش می زد و تکبال دیگه ترجیح می داد بین اون2تا درگیری درست نکنه چون خورشید انگار روح شیطون به جلدش رفته باشه، دیگه هیچی به نظرش نمی اومد. روز و شب ها می گذشتن. خورشید با توحشی جهنمی تکبال رو در راه تکامل و شناخت خودش پیش می برد و تکبال نمی فهمید اونهمه تحمل رو از کجا میاره که نمیمیره.
-بلند شو پردار بی خاصیت پاشو!
-خورشید!تو رو خدا! دارم میمیرم.
-خفه شو تکی فقط بلند شو وایستا! مرده هم باشی باش فقط پاشو!
-خورشید!نمی تونم! دیگه نمی تونم!
ضربه خورشید چنان محکم فرود اومد که جهان توی نگاه تکبال چرخید.
-پاشو تا باز هم نزدم!
تکبال حس کرد توی خواب از جا پرید. مثل این بود که یکی دیگه بلندش کرد. زیاد طول نکشید که دوباره خورد زمین. دیگه درست نمی شنید ولی حس می کرد. درد ضربه هایی که مثل شلاق روی هر جاییش که می رسید فرود می اومد رو حس کرد و بیدار شد. صدایی درست از بالای سرش.
-خورشید!چیکار می کنی؟ اون دشمن نیست. تو هم نیستی. داری می کشیش!
-بکش عقب شهپر!
-خورشید!بس کن!
-بهت گفتم بکش عقب شهپر!
-ولی تو نباید بزنیش!
-بسیار خوب! پس تو رو به جاش می زنم!
تکبال نا نداشت سر بالا کنه ببینه چی شد. در کمال تعجب فهمید که اصلا خیالش نیست کی با کی درگیره و فقط از این وقفه خوشحاله. حسی وحشی و خودخواه بهش چیره شده بود. حسی که فقط می خواست این جسم دردناک و خسته رو راحت بذارن و فرقی براش نمی کرد به چه قیمتی. خیالش نبود خورشید و شهپر هم رو بکشن. خیالش نبود چی بشه. فقط می خواست دست از سرش بردارن. چند لحظه گذشت. 1دفعه به خودش اومد. انگار ضمیرش بیدار شد. این چه حس وحشتناکی بود؟ این درست نبود. نباید اینطوری باشه! به زور سر بالا کرد. درگیری در کار نبود. شهپر جای برخورد شدیدش با شاخه کناری روی شونهش رو می مالید و خورشید با خشم تماشاش می کرد. نگاه شهپر خالی از حس انتقام و نیت تلافی بود.
-خورشید!این چه کاریه؟ متوجه هستی؟
خورشید از جا در رفت که هرچند دیگه همیشگی بود ولی هرگز عادی نمی شد و همیشه واسه بیننده ها ترسناک بود.
-بله موجود فضول من متوجه هستم ولی تو چی؟ تو متوجه هستی؟ تو اونجا بودی و دیدی مگه نه؟ هیبت اون تکمار رو دیدی مگه نه؟ محض اطلاعت اون جونور جهنمی این تکی رو می خوادش، یادت که نرفته مگه نه؟ خیال کردی اگر اتفاقی بی افته و این2تا دوباره با هم رو در رو بشن و این وسطش بگه خسته شدم1لحظه مهلت بده اون بهش میده؟ واقعا خیال کردی همیشه ما هستیم که ازش دفاع کنیم؟ لعنت به همهتون! بفهمید اونی که ما و الان بیشتر از شما ها این کبوتر بی شعور باهاش طرفه تکماره. من دشمن نیستم ولی اون هست. تکی اصلا نباید جایی واسه باختن داشته باشه و با اجازه شما بزرگوار های نفهم عوضی دیگه چندان زمان نیست. تکمار زخم خورد و خیلی عصبانیه. اگر بزنه به سرش و قید مخفی موندن رو بزنه و بخواد به قیمت نابود کردن تمام جنگل به هدفش برسه اون وقت تو نکبت کجایی به این کبوتر به درد نخور مروت کنی هان؟ تو چی سرت میشه از اتفاقی که ممکنه پیش بیاد برای این هان؟ تو چی می دونی از اون پایین هان؟ تو چه می فهمی اگر این گرفتار بشه باقی عمرش چه جوری باید سپری بشه هان؟ تو اصلا به چه حقی اومدی به من میگی چه غلطی کنم هان؟ هان؟ هان؟ هان؟ هان؟
شهپر محکم بین خورشید و تکبال ایستاد. کاملا مشخص بود که خیال عقب رفتن نداره.
-با اینهمه تو الان نباید ادامه بدی. من اجازه نمیدم بزنیش.
خورشید با خونسردی خطرناک و وحشی نگاهش کرد.
-بسیار خوب! به نظرم استخون هات شل شدن لازمه واسهت درستش کنم که سفت بشن.
مثل برق اتفاق افتاد. دست خورشید که رفت بالا، شهپر که پیش از عقب کشیدن با1ضربه ناگهانی پرت شد عقب و بدون اینکه بی افته خورد به شاخه کلفت پشت سرش، خورشید که درست1ثانیه پیش از خورد شدن2تا شاخه زیر پاشون و بالای سرشون مات به اطراف نظر انداخت، صدایی شبیه انفجار که چندتا شاخه گره دار رو خورد کرد و در1لحظه شهپر و خورشید1زمان به خودشون اومدن و اول همدیگه رو گرفتن که نیفتن و بعد وسط زمین و هوا بال هاشون رو باز کردن و روی شاخه های امن فرود اومدن. هر2متحیر به هم خیره شدن. تکبال گیج و وحشتزده به مقابل چشم دوخته بود. توی نگاهش وحشت و حیرت و خشمی عجیب و آشکار موج می زد.
-بس کنید!هر جفتتون! شهپر! من مدافع لازم ندارم. خورشید! اون تعلیم گیرندهت نیست. تو مجاز نیستی دست روی سرش بلند کنی.
لحظه ای سکوت و1دفعه صدای تشویق بلند و محکم خورشید که شهپر و تکبال رو از جا پروند و حیرت و سکوت صحنه رو گرفت.
-بچه ابلیس! من دقیقا همین رو می خوام. حتما باید من1کسی رو بزنم تا تو این غلط رو کنی؟
شهپر زد زیر خنده. خورشید نخندید ولی به نشان رضایت نگاه تلخش رو دوخت به شهپر و زمزمه کرد:
-زهر مار!
شهپر بلند تر خندید.
درگیری خورشید و شهپر تموم شد ولی تکبال هنوز گیج و وحشتزده به خودش و به اون2تا ماتش برده بود. حس خیلی بدی داشت. حس مجرمی که در حال ارتکاب جرم گرفته باشنش.
-این چه کاری بود کردم؟!
واقعا نمی فهمید. اصلا نفهمیده بود کی از جا پرید و کی انجامش داد. انگار غریزه ای کور و بیگانه1دفعه بهش فرمان دفاع و حمله داد. دفاع از چی؟ از چه چیزی اون طور سفت و بی پروا دفاع کرده بود؟ چرا باید با وجود اونهمه خستگی1دفعه از جا می پرید و دفاع می کرد؟ با اینکه می دونست خورشید دشمن نیست و به شهپر آسیب جدی نمی زنه. با وجود اینکه بارها تمرین های خشن اون2تا رو دیده بود که برای بالا بردن تحمل و مهارت جفتشون تا مرز زخمی کردن همدیگه پیش می رفت ولی اتفاق بدی نمی افتاد. پس چرا؟ چرا تکبال باید1دفعه بدون فرمان اراده و فقط به پیروی از چیزی که نمی شناختش اون طوری از جا بپره و چنین دفاع خشنی کنه؟
-خدایا!خودم رو به خودت سپردم! خودت کمک کن!
-تکی!تکی! ببینم تو واقعا حکم داری از حرص دیوونهم کنی؟ می دونی چند دفعه صدات کردم؟ معلومه کجایی؟ تکی! چی شده؟
تکبال به خورشید خیره شد ولی خیلی زود نگاهش رو دزدید. انگار چیزی توی نگاهش بود که می خواست از خورشید پنهانش کنه. ولی دیر بود. خورشید زیادی عمیق بود. شاید هم تکبال زیادی بی تجربه.
-تکی!شهپر مجبور شد که بره. کرکس احضارش کرد. به نظرم بشه به خودت اجازه بدی سر بالا کنی.
تکبال لای پر های خودش مچاله شد. خورشید لحظه ای سکوت کرد. شاید داشت فکر می کرد سکوتش رو بشکنه یا نه.
-به نظرم دیگه خسته ای! پیشرفت امروزت هم جایزه می خواد. گاهی توقف لازمه. زمانی مثل الان.
خورشید درست می گفت. تکبال خسته بود. خیلی خسته تر از زمانی که بی حال ولو شد روی شاخه و به خورشید التماس می کرد که دست از سرش برداره. روز کدری بود. مثل تمام اون روز ها که زیر پرچم شب، آهسته و سرد عبور می کردن و می گذشتن.
افرا.
روزی بود مثل همیشه سرد و تیره ولی طبق معمول شلوغ. چلچله و فاخته2طرف تکبال نشسته بودن. بقیه داشتن می پریدن و خوش بودن. تکبال بهشون خیره شده بود و داشت فکر می کرد اون ها تقریبا دیگه چندان لازمش ندارن. شاید هم داشت خودش رو توجیه می کرد. آخه دیگه حواسش بهشون نبود. به خودش که رجوع کرد دید مدت هاست ازشون غافل شده. اون ها در واقع خودشون پیش می رفتن و تکبال اصلا نبود. احساسی شبیه شرمی سرد وجودش رو گرفت ولی خیلی زود از بین رفت. چلچله مرتب شیطونی می کرد و حرف می زد و تکبال این بار خوشحال بود که شلوغ کاری های چلچله بهش اجازه تمرکز نمی داد. فاخته خیلی آروم و عادی به چلچله جواب می داد. به تکبال هم اگر سوالی یا حرفی وسط بود جواب می داد ولی تکبال ترجیح می داد هیچی نگه. جواب های فاخته، کوتاه، بی تفاوت و سرد بودن. تکبال خواهان این نبود پس سکوت کرد. چلچله اما توی خط این چیز ها نبود. تا جا داشت شلوغ می کرد و از همونجا که نشسته بود سر به سر بقیه می ذاشت و آخرش هم نتونست1جا بمونه.
-من میرم1چرخی بزنم اذیتشون کنم بر می گردم.
تکبال آروم بهش گفت:
-دور نرو!
چلچله خندید.
-مطمئن باش. فقط تا بیخ آفتاب میرم.
تکبال سعی کرد بخنده.
-آفتاب که نیست.
چلچله در حالی که پرواز می کرد و دور می شد قهقهه زد.
-میرم بیارمش.
چلچله رفت. فاخته و تکبال تنها شدن. سکوتی به سردی یخ بینشون حاکم شد. مدتی بود که دیگه مستقیم و زیاد با هم حرف نمی زدن. فاخته به شدت بهش معترض بود که همیشه با کنایه اذیتش می کنه و تکبال به شدت انکار می کرد ولی نمی تونست قانعش کنه. تکبال سعی کرد حرفی برای گفتن پیدا کنه ولی نکرد. می ترسید باز چیزی بگه که بعدا مجبور باشه توضیح بده که به خدا من خیال کنایه زدن نداشتم و تو بد فهمیدی فاخته. پس هیچی نگفت. تکبال هیچی نگفت و فاخته هم با رضایت کامل از این سکوت استقبال کرد. نگاهش رو داد به اون طرف شاخه های گره دار که با وزش باد آروم می جنبیدن. تکبال بهش خیره شد. لازم نبود توی چشم های شفاف فاخته خیره بشه تا بفهمه فاخته الان کجاست. توی رویا های اون طرف شاخه، با نگاهی به سبک بالی پروانه های بهار که وسط جنبش های نامحسوس شاخه های بی برگ و در هم پیچیده، دنبال حضور مخفی باز می گشت و در جهان رنگارنگ خیال، در کنارش تجربه های بهاری از بهشت و عشق و پرواز داشت. تکبال حس کرد از شدت وحشت و حسرت کم مونده هوار بزنه. حضور باز رو نمی تونست تحمل کنه. حتی در رویا های فاخته. باز خطرناک و مخرب بود و تکبال به هیچ عنوان نمی تونست با این بینش کنار بیاد.
-ای خدا یعنی بین اینهمه جوجه که حالا بزرگ و آماده جنگ با نکبت زندگی شدن تو باید همین یکی رو مبتلا به این جنون لعنتی می کردی؟ آخه مگه من در حق تو و خداییت چیکار کردم؟
این فریاد توی دل تکبال پیچید و منعکس شد و1000بار پیچید ولی بیرون نیومد. عوضش بغض سنگینی شد که اونجا جای ترکیدنش نبود. سرش رو بالا کرد تا به بهانه نگاه به آسمون از ریزش اشک هاش پیشگیری کنه. لازم نشد. فاخته خیالش به دیدن تکبال نبود. صدای فریاد چلچله تکبال رو از جا پروند.
-آهای!سلام!
وقتی فهمید خطری نیست و این فریاد شادی بوده نفس عمیقی کشید و دوباره نشست. فاخته که از پریدن تکبال رشته آرامشش پاره شده بود نتونست و نخواست جلوی خشمش رو بگیره.
-میشه ادای روانی های همیشه نگران رو در نیاری؟ اعصابم رو تکون میدی هر دفعه با پریدن بی محتوات!
تکبال نگاهش کرد. فاخته نگاهش نمی کرد.
-معذرت می خوام. آخه چلچله…
-چلچله هیچیش نیست. ببین هیچ کسی هیچیش نیست تو هم هیچیت نباشه تا ما هم اینهمه از1دفعه پریدنت تشویش نگیریم. اه!
تکبال دیگه نگاهش نکرد. می دونست فاخته نمی بیندش.
-معذرت می خوام.
فاخته شونه بالا انداخت. فریاد مجدد چلچله تکبال رو خواه ناخواه متوجه خودش و فاخته رو خوشحال کرد.
-میگم سلام. حواس ها کو؟
تکبال نگاه چرخوند و پیش از دیدن چلچله، خوش پرواز و دوست هاش رو دید که تازه متوجه چلچله شده بودن و براش پر و بال تکون می دادن. تکبال با حیرتی خوشآیند فکر کرد:
-زمان چه تاثیرات با مزه ای می ذاره! این خوشپرواز رو دفعه پیش که دیدمش هر مدل نگاه می کردم1جوجه کبوتر بود و الان داره تبدیل به1پرنده نوبالغ میشه. هرچند هنوز هم زیاد جوونه ولی نمیشه منکر شد که بزرگ شده.
خوشپرواز تکبال رو دید و دستی براش تکون داد.
-سلام!دیگه مخفی نمیشی؟ نشو! بلد نیستی.
تکبال فقط بهش لبخند زد. خوشپرواز چرخی زد و همراه همراه هاش دور شد. تکبال چلچله رو دید که پرید و رفت وسط بقیه افرایی ها. نگاه تکبال با احساس تنهایی غریبی که بهش دست داده بود به سرعت به طرف محل حضور فاخته در کنارش چرخید. فاخته نبود. تکبال نفهمید چرا حس کرد سرمای هوا2برابر شد و نفهمید چرا1دفعه از جا پرید.
-فاخته!کجا هستی؟ فاخته!
-اینجام بابا باز که زد به سرت!
تکبال به گوشه ای دور از نظر نگاه کرد. فاخته محو دور دست ها به شاخه کوچیکی تکیه زده بود. طوری ایستاده بود که اگر دقیق نمی شدن دیده نمی شد. نگاهی خسته به تکبال انداخت.
-تو واقعا اعصاب خورد کنی تکی!
تکبال خواست بگه معذرت می خوام ولی فاخته چشم هاش رو بسته و به رویا هایی فرو رفته بود که قشنگ مشخص بود از پاره شدن رشتهش به وسیله تکبال حسابی دلگیره. تکبال سکوت کرد و اجازه داد فاخته ندیدش بگیره تا زیر شاخه های پنهان از نظر، وسط رویا هایی که برای تکبال ناگفته و ناشناس بودن، بهش خوش بگذره.
منطقه سکویا.
پریشونی در تمام منطقه موج می زد. مشکی حالش بد بود و بقیه هیچ کاری نتونسته بودن براش انجام بدن. کرکس به خودش می پیچید و می پیچید و جز تماشا کاری از دستش ساخته نبود. هیچ کسی به خاطر نداشت در هیچ موقعیتی کرکس رو اینطوری دیده باشه. دستی آروم دست های چفت شده و سردش رو لمس کرد. کرکس به شدت از جا پرید.
-کرکس! تو همیشه1راهی واسه همه چی پیدا می کنی! نجاتش بده! نذار از دست بره!
کرکس بی اراده تکبال رو بغل کرد. انگار از سر غریزه این کار رو کرده بود. کاملا مشخص بود که در اون لحظه تکبال هیچ کجای ذهن کرکس نیست و دست های کرکس بدون فرمان ضمیر هشیارش و از سر عادت دارن عمل می کنن. تکبال1دفعه به خودش اومد و احساس کرد چقدر کوچیکه. تمام جسمش توی دست های کرکس جا شده بود و اگر زمانی کرکس دلش نخواد، اون واقعا اصلا در نظر نمیاد از بس کوچیکه. الان که کرکس حواسش بهش نبود، باید مثل مورچه از پر و بالش بالا می رفت تا بتونه باهاش حرف بزنه. کرکس با نگاهی محو، مه گرفته و تاریک از شدت ناکامی به مشکی خیره شده بود و تلاش های خورشید و شهپر و هدهد رو تماشا می کرد ولی نمی دید. کرکس اون لحظه جز مشکی هیچی نمی دید. تکبال سعی کرد از اون حال جنون نجاتش بده ولی دستش به جایی نرسید. خواست تکونش بده ولی موفق نشد. حس کرد چقدر در برابر کرکس ناتوانه. بی خود نبود که روی بستر پر همیشه و همیشه می باخت. حالا زمان فکر کردن به این چیز ها نبود. تکبال با صدای خسته و آروم خورشید، از اون صدا هایی که بالای سر محتضر از گلو ها در میاد به خودش اومد.
-کرکس! تو نباید اینجا باشی. اینجا نمون. تکی رو هم با خودت ببر.
کرکس انگار نشنید. خورشید دوباره تکرار کرد.
-شنیدی کرکس؟ تو باید الان از اینجا بری. بجنب.
کرکس نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. شهپر رسید. خورشید رو فرستاد کمک هدهد و خودش جاش ایستاد.
-کرکس!خورشید درست میگه. تو نباید الان اینجا باشی.
کرکس حتی نگاه کدر همیشگی رو هم بهش ندوخت. انگار جز مشکی چیزی نمی دید. شهپر دست گذاشت روی شونهش.
-اینجا موندنت هم خودت رو زجر میده هم بقیه رو ضعیف می کنه. تو داقونی کرکس. باقی نباید اینطوری ببیننت. اینجا نمون.
کرکس عقب نکشید. انگار شهپر اصلا نبود. انگار جز مشکیِ محتضر هیچ کسی در اطرافش نبود. حتی تکبال. شهپر شونه هاش رو محکم تر چسبید تا از اونجا ببردش. کرکس مثل خوابزده ها، آروم ولی سفت کنارش زد و دوباره به مقابل خیره شد. شهپر دستش رو چسبید.
-بیا کرکس. همراه من بیا. بیا بریم از اینجا.
کرکس دستش رو کشید عقب. حرکاتش تند نبود. خیلی آروم بود و خیلی سفت و سخت. کاملا مشخص بود که نه خیال بحث داره نه خیال رفتن. شهپر دست بردار نبود. با وجود درد تاریکی که توی نگاهش موج می زد و خستگی شونه هاش و تشویش دردناک دلش رو نشون می داد، باز هم بود و سعی می کرد که بقیه از این تشویش لحظه به لحظه برکنار بمونن. حتی کرکس.
-کرکس! تو واقعا باید اینجا نباشی. باهام بیا از اینجا بریم. کبوترت رو هم بیار تا اینجا نباشه. حالش رو دیدی؟
کرکس مثل سنگ بی حرکت باقی موند. شهپر دوباره و این دفعه محکم شونه هاش رو چسبید. دست هاش خشن نبودن ولی اونقدر سفت بودن که کرکس دیگه نتونه کنارشون بزنه.
-کرکس! من هم مثل تو و مثل خورشید استفاده از شیره هوشبر رو بلد شدم. خوب البته زورم بهت نمی رسه ولی راهش سخت نیست. فقط اینکه به چندتا از قوی تر ها بگم که تو در خطری و لازمه خواب باشی حتی بدون رضایت خودت و اگر اینطور نشه واسهت خطرناکه. می دونی؟ افراد تو به من گوش میدن. من بلدم قانعشون کنم. طول هم نمی کشه. می بینی؟ راه های سریع تری هم هست. حالا دیگه بیا. به من گوش کن و بیا از اینجا بریم. تو که نمی خوایی بدون رضایتت از حس و حال بری و از اوضاع بی اطلاع بمونی، می خوایی؟ این اصلا درست هم نیست. بقیه هم دلشون نمی خواد توی همچین حرکت ناحسابی باهام همکاری کنن. خودم هم نمی خوام. مثل تو. پس بیا. همراه من بیا. بیا از اینجا بریم. باشه؟
کرکس نای عصبانی شدن نداشت. اگر زمان دیگه ای بود شهپر رو می کشت که تهدیدش کرده. ولی اون لحظه فقط نگاهش کرد. درکش هنوز اون اندازه کار می کرد که بفهمه شهپر درست میگه.شهپر می تونست افرادش رو با زبون منطق آرومش قانع کنه که هر کاری میگه انجام بدن. حتی اگر اون کار این باشه که به زور هم شده کرکس رو با شیره هوشبر از هوش ببرن. کرکس قوی بود ولی این رو هم می فهمید که از پس شهپر و خورشید و بقیه1زمان بر نمیاد.
-کرکس!کرکس من اینجام. این پایین.
کرکس با احساس کشیده شدن پر هاش به پایین، به تکبال نظر انداخت. بدون اینکه بخواد و بفهمه پر و بالش رو نوازش می کرد و با نگاهی خالی از آگاهی به هیچ خیره مونده بود.
-کرکس!بیا از اینجا بریم.
شهپر به تکبال وحشتزده خیره شد.
-اون درست میگه کرکس. از اینجا ببرش. بیا. همراه من بیا.
شهپر شونه های کرکس رو چسبید و کشیدش عقب. کرکس مات و ناچار، در حالی که نگاهش به مشکی بود، همراه شهپر پرید و رفت. مشکی لحظه به لحظه بدتر می شد. منطقه سکویا پریشون، ناآروم و تاریک بود.
شب چنان سرد و بی صدا رسید که کسی اومدنش رو نفهمید. شاید به این خاطر که چندان تفاوتی با روز های تاریک نداشت. مشکی هنوز زنده ولی هنوز در کما بود. کمایی سرد، به سردی مرگ، که انگار خروجی نداشت. تکبال بی صدا بالای سرش نشسته بود. کرکس نبود. شهپر تونسته بود با جلب رضایت خورشید با خودش همراهش کنه و بعد از دور کردن تکبال از صحنه و سپردنش به خورشید، با خوشبین و چندین تای دیگه کرکس بی نهایت بد حال رو با مایع شفافی که به کدر می زد به خوابی عمیق ببره. زیاد طول نکشید. کرکس گیج بود و خسته. حوصله نداشت از جا بپره و بجنگه. خیلی سریع به دست های قویِ شهپر که اینهمه توان بی انعطاف به نگاه آروم صاحبشون نمی اومد باخت و خوشبین تونست در کمترین زمان ممکن تمام محتویات اون برگ گود رو تا قطره آخر به خوردش بده.
-طوری نیست کرکس. فقط می خوام تو بخوابی. خستگی در کن. زهر که بهت نمیدم. فقط شیرین نیست ببخش. فقط بخورش و بخواب. دلواپس چیزی نباش. من مواظبم. بیدار که بشی همه چیز تموم شده. نمی دونم چجوری ولی مهم اینه که تموم میشه. آروم باش کرکس. چیزی نیست. چندتا نفس عمیق بکش که حالت جا بیاد و بعدش هم فقط بخواب.
کرکس خواه ناخواه به توصیه شهپر گوش داد و بعد از کنار رفتن دست های خوشبین چندتا نفس عمیق کشید تا نفسش جا بیاد. سعی کرد به شهپر و بقیه بگه پدرشون رو در میاره ولی شهپر همراه باقی همراه هاش آروم روی بستر فشارش داد و همونجا نگهش داشت تا چشم هاش بسته شدن، از تک و تای بی حال و بی حاصلش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.
-بسه دیگه تموم شد ولش کنید.
با فرمان آروم شهپر، دست های باز دارنده کنار رفتن و کرکس روی بستر علفی رها شد ولی هیچ حرکتی نکرد. خواب بود. خوشبین مثل جنایتکار های پشیمون از جنایتش به دست هاش خیره مونده بود. شهپر خوشبین و باقی رو آروم کرد.
-نگران نباشید. واقعا رضایتش لازم نبود در شرایطی که سلامتش تهدید می شد. تو هم این قیافه تیره رو به خودت نگیر خوشبین. چیزی که نشد. بیایید از اینجا بریم تا کرکس بیدار نشه. برای اطمینان یکی از شما ها بالای سرش بمونه اگر دلش می خواد.
شهپر این جمله آخر رو بلافاصله و بدون تغییر لحن اضافه کرد چون نگاه مردد و مشکوک بقیه رو دیده بود. درگیری های کرکس و شهپر رو دیگه کسی نبود که ندونه و شهپر از اون نگاه ها خیلی واضح خونده بود که بقیه در تنها گذاشتن کرکس بی دفاع و بی هوش با شهپر توانا و با سیاست تردید دارن. تیز پرواز گفت:
-من می مونم. بقیه برای گشت و نگهبانی و احتمالا درگیری لازمن. تا بیدار شدن کرکس هر ساعت1بار نوبت رو عوض می کنیم تا اگر کرکس بیدار شد کسی بالای سرش باشه.
شهپر تأیید کرد و همه رفتن. شهپر هم رفت تا ببینه هم لونه قدیمش هنوز زنده هست یا نه. تکبال از اینهمه هیچی نفهمید. ساعت ها بالای سر مشکی نشسته بود و تماشاش می کرد. مشکی با چشم های بسته بی حرکت افتاده بود. تکبال توی اون چهره تکیده1عالمه خاطره می دید. چه روز ها و چه شب هایی که نداشتن. مشکی رفیق عزیزی بود براش. چقدر با هم حرف زده بودن. چقدر تکبال توی بغل مشکی از خشم و خشونت های کرکس گله کرده و اشک ریخته بود. چقدر مشکی اشک هاش رو پاک کرده و براش حرف زده و دلداریش داده بود. چقدر با توصیه هاش، با حرف هاش، با دلداری هاش و با سرگرمی هاش در زمان های گرفتگی و خستگی آروم شده بود. چه زمان هایی که مشکی تونسته بود کاری کنه که تکبال بعد از1گریه مفصل و حال افتضاح، بلند و بیخیال بخنده و با قهقهه های کشدار همراه مشکی، فراموش کنه که چند لحظه پیش چه حال بدی داشته! زمان هایی رو به یاد آورد که مشکی مثل کرکس، بغلش می کرد و باهاش حرف می زد و واسهش قصه می گفت. هرچند اون هم شبیه کرکس با تکبال طوری رفتار می کرد که انگار1جوجه نابالغه ولی در هر حال، تکبال در کنار مشکی1عالمه خاطره، 1عالمه لحظه های آرام و مثبت و1عالمه خنده و آرامش به یاد داشت. و حالا اون دست ها، اون نگاه، اون شونه ها، بدون حس و بدون حرکت روی بستر افتاده و فقط کافی بود نفسی که کند و نامنظم می اومد و می رفت قطع بشه تا خاکش کنن. تکبال آروم، خیلی خیلی آروم دست مشکی رو لمس کرد. چه بد از هم جدا شده بودن!چرا فرصت نشد دعوای آخر رو با پایان خوش تمومش کنن! مشکی در برابر توهین های تکبال هیچی نگفته و حالا بدون اینکه تکبال بتونه چیزی رو درست کنه، مشکی داشت می رفت. داشت برای همیشه می رفت و تکبال رو در زجر بی انتهای این داستان تلخ و ناتموم جا می ذاشت. تکبال حس کرد دیگه واقعا تحمل نداره. تحمل افکار آزار دهنده ای رو که توی سرش می چرخیدن و روی مغزش سنگینی می کردن. پیش از این هر زمان این طوری می شد، مشکی بود. حتی وسط شلوغی و پریشونی های ترسناک و بی پایان هم مشکی بود و کمک می کرد تا این سنگینی های سیاه کمتر به وجود تکبال فشار بیارن. ولی حالا مشکی نبود. مشکی، ساکت و بی حرکت روی اون بستر لعنتی افتاده و به زور نفس می کشید. تکبال حس کرد عجیب دلش فریاد می خواد. فریاد، خواب، مرگ. درد ها داشتن روحش رو له می کردن. فکر از دست رفتن مشکی، فکر خواهندگی شدید تکمار، فکر فشار سنگین جبر فرمان ها و خواهندگی های وحشی کرکس که به جسمش و به وجودش هر روز بیشتر و بیشتر وارد می شد و انتها نداشت. فکر از دست رفتن فاخته، یادش اومد که همین دیروز با فاخته دعوای سختی داشت. فاخته مثل همیشه بود. موقع خشم هوار نمی زد. فقط سرد بود. سرد و سرد و سرد!.
-ببین تکی! دیگه از دستت خسته شدم. درست نگاهم کن و لطفا به خاطرت بسپار که من دیگه1جوجه بی پر کُرکی نیستم. من1پرنده بالغم و این پرنده بالغ دیگه حوصله امر و نهی ها و کنایه ها و ژست های دلواپست رو نداره. از این وضعیت متنفرم تکبال! بفهم و تمومش کن!.
تکبال فقط گفته بود:
-باشه. باشه فهمیدم. معذرت می خوام.
فاخته بیخیال رفته و تکبال چقدر خسته و سنگین رفتنش رو تماشا کرده بود! چقدر دلش می خواست مشکی مثل همیشه بود تا باهاش حرف بزنه. به کسی نمی تونست بگه. حتی به کرکس. دلش مشکی رو می خواست. دلش دست ها، صدا، شونه های رفیقش رو می خواست. همون مشکیِ آشنا که هرچند به فرمان کرکس، ولی به هر حال همه جوره هواش رو داشت. هوای حس و حالش، هوای گریه ها و خنده هاش، هوای دلش.
-مشکی!مشکی صدام رو می شنوی؟ مشکی به خاطر خدا بیدار شو! دارم دق می کنم مشکی. پاشو مشکی تا من نیفتادم. تو رو به خدا بلند شو!
با دستی که به شونهش خورد به خودش اومد. سر بالا نکرد فقط فهمید که دست سالم تر مشکی رو بغل کرده، سر گذاشته روش و مثل سیل داره می باره. به نظرش رسید الانه که قفسه سینهش زیر بار هقهق شدیدی که باید صداش رو خفه می کرد تا بالا نیاد خورد میشه. خیالش نبود کی دست گذاشته روی شونه هاش. فقط می خواست بذارن بباره.
-تکبال!اون صدات رو نمی شنوه. با گریه کردنت فقط شونهش رو خیس می کنی. تحمل داشته باش!.
تکبال سر بالا نکرد. در برابر دست های شهپر هم مقاومت نکرد زمانی که از مشکی جداش کرد، بغلش کرد و محکم به سینهش فشارش داد. تکبال کاری نکرد زمانی که تمام جسمش در آغوش سفت و تسکین بخش شهپر جا گرفت. تکبال هیچ کاری نکرد جز گریه ای تلخ و بی پایان که در جواب نوازش های بی جبر و بی جنگ شهپر، توی پر های سینهش رها کرد و ناله ای که از سر درد و درموندگی توی سینه شهپر سر داد.
-شهپر!شهپر دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم خداجان دیگه نمی تونم!.
شهپر سفت بغلش کرده بود و آروم تابش می داد. تکبال ضربان تند نبض شهپر رو نمی فهمید. چنان حالی داشت که جز ضجه های خودش هیچی نمی فهمید. شهپر تمام وجودش رو به خودش می فشرد و آروم تابش می داد.
-تکبال!آروم باش! همه چیز درست میشه. سخت درست میشه ولی میشه. تو قوی هستی. تو توانایی. تو این گذار تلخ رو رد می کنی. ازش می گذری. تاب بیار تکبال! تحمل کن. همه چیز درست میشه. مطمئنم که میشه. چون قهرمان این داستان تویی. سختی ها تموم میشن. من می دونم که میشن. فقط تحمل کن. فقط نباز!.
تکبال تمام دردش رو از ته دل توی سینه شهپر زار می زد.
-شهپر نمی تونم. دیگه نمی تونم. خدا! خدا دیگه نمی تونم. خداجان نجاتم بده دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم نمی تونم!.
شهپر جسم متشنج تکبال که در حصار هقهقی تلخ به شدت می لرزید رو چنان سفت و سخت توی بغلش گرفته بود که در اون لحظه هیچ نیرویی قادر نبود پسش بگیره. هرچند خود تکبال هیچ مقاومتی برای شکستن حصار محکم و مهربان دست های شهپر نمی کرد. تکبال بی نهایت خسته و دست ها و شونه های شهپر بی نهایت مهربون، مطمئن و پناه دهنده بودن. نه از جنس پناه دهندگی عامرانه و فرمان دهنده کرکس. نه از جنس اون اقتدار ترسناکی که می شد در پناهش از همه چیز در امان بمونه، حتی از عقل و منطق و تحلیل و موجودیت خودش. اقتدار و محبت دست های شهپر از نوع دیگه ای بودن. محکم، مهربان، مقتدر، ولی آرام. آرامشی که اجازه نمی داد فراموش کنی خودت هستی. زنده ای که مجازه آرامش گرفتنش رو احساس کنه و به میل و رضایت خودش قیمت این آرامش گرفتن رو به آرامش دهنده بپردازه. تکبال تسلیم و از نفس افتاده توی سینه شهپر ضجه می زد و شهپر به سرش، به پر هاش، به اشک هاش دست نوازش می کشید و باهاش حرف می زد و حرف می زد.
-کبوتر من! عزیز من! جان من! تو خسته ای. تو بریدی. حق داری. کبوتر خسته من! تکبال عزیز من! کبوتر عزیز من! عزیز من! عزیز من! عزیز من!
تکبال نمی فهمید. اگر می فهمید می تونست درک کنه که شهپر چه حال و هوایی داشت ولی تکبال نمی فهمید. جز هقهق هیچی نمی فهمید.
-شهپر!آهای شهپر ازش جدا شو اگر کسی بیاد ببینه هیچ خوب نیست. کرکس همین طوریش هم این روز ها حال درستی نداره. دردسر درست نکن.
شهپر از جا نپرید ولی آروم سر بلند کرد و به تیزپرواز خیره شد. تکبال دیگه خیالش نبود. شاید هم بدش نمی اومد کرکس سر برسه و اون صحنه رو ببینه بلکه از بین ببره و خلاصش کنه. از همه چیز خلاصش کنه. شهپر به تیزپرواز نظر انداخت.
-تیزپرواز!کرکس چطوره؟
تیزپرواز نگاه غمگینش رو دوخت به مشکی.
-کرکس خوابه. ولی آروم نیست. همهش توی خواب انگار پرپر می زنه که بیدار بشه ولی نمیشه. نتونستیم آرومش کنیم. خوشبین بالای سرشه.
شهپر آه کشید.
-چیزیش نمیشه بذارید بجنگه. خسته میشه خواه ناخواه آروم می گیره. تو خودت چطوری تیزپرواز؟
تیزپرواز پرده اشک رو از چشم هاش کنار زد و هیچی نگفت.
-تیزپرواز!شما ها الان باید پشتیبان دل های هم باشید. آروم باش درست میشه. ولی این تکبال، دقیقا چی داره اذیتش می کنه؟ تو می دونی تیزپرواز؟
تیزپرواز لحظه ای تردید کرد.
-خیلی چیز ها ولی به نظرم یکی از بزرگ هاش ماجرای اون افراییه فاخته باشه. تکبال حالش افتضاح بود. به مفهوم واقعی افتضاح.
-کرکس اومد!
این خبر از بیرون مثل ترقه توی اون فضای سنگین صدا کرد و تیزپرواز و شهپر رو از جا پروند. تکبال سر گذاشته بود به شونه شهپر و زار می زد. کرکس گیج و خسته ولی محکم وارد شد. شهپر آماده بود که تا حد مرگ باهاش درگیر بشه ولی کرکس فقط نگاه گرفتهش رو دوخت بهشون. برای1لحظه توی نگاهش وحشتی عمیق و بی مهار موج زد. نگاهش از تکبال به مشکی و از مشکی به شهپر و دوباره به تکبال چرخید و تصویر ترسی جنون آمیز توی چشم های بی حالتش درخشید. شهپر بلافاصله ماجرا رو فهمید.
-آروم باش کرکس مشکی زنده هست.
توضیح بسیار به موقع بود. کرکس آروم تر شد. نگاه پرسش گری به تکبال، شهپر و تیزپرواز انداخت. تیزپرواز در جواب نگاهش فقط سر تکون داد. دستش رو گذاشت روی قلبش و با دست دیگه به تکبال اشاره کرد، بعد با همون دست سرش رو چسبید و با تاسف به سمتی که به افرا می رفت نظر انداخت. کرکس با خشم نگاهش رو از اون راه مستقیم برداشت، رفت و تکبال رو از شهپر جدا کرد. تکبال فقط بی پروا و بیخیال اطرافش ضجه می زد. کرکس نگاه دردناکش رو به مشکی دوخت در حالی که تکبال رو نوازش می کرد.
-آروم فسقلی آروم! کوچولوی خودم! چیزی نیست. طوری نیست. بیا همراهم بریم.
کرکس منتظر رضایت تکبال نشد. سفت بغلش کرد و شهپر دید که این بغل کردن بیشتر مهار کردن بود تا مانع تقلا و پرپر زدن برای موندنش بشه. بعد بیخیال ضجه های نفس بریده تکبال پرواز کرد و با خودش بردش. تیزپرواز نگاه سراسر وحشت و سرزنشش رو پاشید به شهپر.
-بهت نگفتم مواظب باش؟ الان زجر کشش می کنه. تازه اولش رو ندید که اون طوری بغلش کرده بودی.
شهپر هنوز به مسیر پرواز کرکس خیره شده بود.
-احتمالا می ذاره واسه شب.
تیزپرواز پوزخند زد.
-واسه اون که شب و روز نداره. هر زمان دلش بخواد هر کاری دلش بخواد می کنه. کیه که ندونه!
شهپر هیچی نگفت. خورشید وارد شد و بی حرف به مشکی نظر انداخت. نفس های مشکی داشت شمرده تر می شد.
1هفته دیگه هم گذشت. غیبت مشکی همچنان در همه جا کاملا احساس می شد و همه مونده بودن اگر مشکی از دست بره این خلأ دایم رو چجوری باید پر کنن. افراد دسته تکمار با شنیدن خبر پریشونی کرکس چندین بار به قصد برد، حمله های مدل به مدل کردن و هر بار باختن. بار آخر، کرکس به تلافی خشمی که از همه جا و همه کس داشت، به تلافی بی هوشی مشکی که طولانی شده بود، به تلافی شهپر که دست از جفتش بر نمی داشت، به تلافی تکبال که از فاخته نمی برید، و آخر سر، به فرمان دل خودش که خواهان جنگ و خون و پیروزی بود، دستور داد تا مردن نفر آخر حمله کننده ها تعقیبشون کنن و اون هایی که زنده گیر می افتن رو زنده زنده وسط منطقه سکویا دفن کنن. وحشتناک بود. کرکس ولی اصلا وحشت نکرد. از حمله آخری کسی زنده به دژ تکمار بر نگشت. همین باعث شد اون ها حساب کارشون رو کنن چون فهمیدن که کرکس به طرز دیوانه کننده ای عصبانیه. حتی تکمار هم دیگه حساب کار دستش اومده بود و به تجربه از این مدل خشم کرکس پرهیز می کرد چون می دونست فاجعه ای که کرکس می تونه درست کنه خیلی بزرگ تر از دفن زنده های دسته تکماره. روز ها می گذشت. مشکی بی خبر از تمام این ها روی اون بستر لعنتی افتاده بود و آروم نفس می کشید. کرکس حواسش به همه چیز بود ولی به وضوح مشخص بود که همه و همه از عصبانی کردنش پرهیز داشتن و سعی می کردن واسه خودشون دردسر درست نکنن. ولی این گاهی واقعا شدنی نبود.
-کرکس! به خدا…
-خفه خون بگیر! من بهت گفتم خورشید رو پیداش کن ببین کجاست. خورشید باید الان اینجا باشه. الان. و تو چه غلطی کردی؟ رفتی و اینهمه دیر برگشتی و بهم میگی کرکس به خدا. همین حالا آتیشت می زنم.
-کرکس غلط کردم! بذار توضیح بدم. به خدا خورشید هیچ کجا نیستش. من همه جا رو گشتم نبود. من نمی دونم کجا رفته. تو رو به خدا رحم کن. کرکس من غلط کردم. خورشید نبود. من هر جا که تو بگی رفتم خورشید غیب شده! کرکس! رحم کن! من…
-کرکس!
صدای هشدار دهنده شهپر مثل ترمز خطر کرکس رو عقب نگه داشت.
-دستت رو بیار پایین! اون درست میگه. خورشید از زمانی که از گیر تکمار در رفته عوض شده. غیب شدن های گاه و بی گاهش هم زیاد تکرار میشه. این که تقصیری نداره. ولش کن بره!
شهپر دست کرکس رو چسبید و کشیدش عقب. کرکس هیچی نگفت. کلاغ ترسیده روی شاخه ولو شده بود و می لرزید. شهپر با مهربونی نگاهش کرد.
-معطل نکن. بلند شو! بلند شو برو!.
کلاغ مثل برق پرید و غیب شد. کرکس نفس های سنگین می زد. شهپر به شاخه تکیهش داد.
-خورشید الان دیگه پیداش میشه. تیزپرک داره میاد. به نظرم پیداش کرده. از مدل پروازش معلومه. وگرنه جرات نداشت اینقدر سریع بیاد این طرف.
شهپر درست می گفت. تیزپرک مثل باد اومد و چون روز بود به همون سرعت به شاخه بین خودش و کرکس برخورد کرد و در حالی که وسط شاخه ها ولو می شد بلند گفت:
-کرکس پیداش کردم. نمی دونم کجا رفته بود ولی بهش گفتم تو کارش داری زود بیادش.
تیزپرک این رو گفت و از شدت ضربه بی حال افتاد روی شاخه ها. کرکس آهسته به طرفش رفت، زیر بغلش رو گرفت و با احتیاط بلندش کرد.
-پاشو ببینمت! پاشو! همین اندازه که وسط روز پرواز می کنی خودش بیرون از قاعده هست. اینهمه سریع که نباید بپری! بذار ببینم چی شدی.
کرکس بال تیزپرک رو لمس کرد و تیزپرک بی اختیار کشید عقب و فریاد زد. شهپر آماده بود که اگر کرکس از جا در رفت بپره تیزپرک رو نجات بده ولی کرکس از جا در نرفت. آروم و صبور تیزپرک رو بغل کرد به طوری که نمی تونست هیچ حرکتی کنه. بعدش بیخیال دست و پا زدن ها و التماس های خفاش بیچاره، مشغول وارسی و جا انداختن بال آسیب دیدهش شد. انگار هیچی از تیزپرک نمی شنید. شهپر تماشا می کرد که کرکس با حوصله و ظرافت به بال دردناک ماده خفاش رسیدگی می کرد، جا مینداختش و آخر سر هم با1نوار پهن از برگ پیچیدش و تیزپرک که از درد و زور زدن بی حال شده بود رو خیلی با احتیاط گذاشتش روی1شاخه پهن و در حالی که مواظب بود جاش راحت باشه اشک های دردش رو آروم پاک کرد.
-چیزی نشد. یکی2روز دیگه درست میشه. دفعه دیگه بیشتر مواظب باش!.
شهپر با حیرت به این موجود دایم حرصی که با این حوصله و مهربونی به زخم یکی از پایین دستی هاش می رسید و بدون اینکه از جا در بره جیغ ها و پیچ و تاب خوردن هاش رو تحمل کرد خیره مونده بود. کرکس نگاهش کرد و با اینکه فهمیده بود چشه، بی توجه و بی حوصله به مسیر اومدن خورشید خیره شد. خورشید رسید در حالی که مثل تمام مدت در این اواخر، خسته و بیمار به نظر می اومد.
-سلام کرکس.
کرکس برخلاف چند لحظه پیش1دفعه از جا در رفت.
-سلام و مرض! معلومه کدوم جهنمی هستی؟ می دونی از کی اینجا می خوامت؟
خورشید برخلاف انتظار شهپر و تیزپرک هوار نزد. تکیه زد به شاخه کنارش و سرش رو به بالای همون شاخه تکیه داد و با نگاهی کدر و گرفته به کرکس خیره شد. کرکس به جاش عربده کشید.
-به من جواب بده لعنتی! تو این روز ها چه دردته؟ یا خودت حرف می زنی یا من ازت…
خورشید فقط به شاخه چسبید و از چیزی که نه ترس بود و نه سرما لرزید. چنان مشخص و محسوس که کرکس با وجود خشمش نتونست نبینه.
-شهپر!اینجا وا نرو! بلند شو تیزپرک رو برسون به لونهش! اگر تیزبین رو دیدی ماجرا رو واسهش بگو اگر هم ندیدی همون اطراف بمون تا این چیزیش نشه و بسپرش دست جفتش. بجنب سریع.
شهپر که منظور کرکس رو فهمیده بود از جا پرید، تیزپرک رو بغل زد و با سرعت از اونجا دور شد. رفت تا کرکس و خورشید بتونن حرف بزنن بلکه خورشید بتونه به کرکس بگه چی داره اینهمه آزارش میده.
کرکس به اطراف نظر انداخت. تکبال روی افرا بود. مشکی نبود. بقیه هم سر پست هاشون بودن. خورشید به اشاره کرکس همراهش رفت توی لونه بالای سکویا. کرکس در رو پشت سرشون بست و رو به روی خورشید ایستاد. لحظه ای در سکوت گذشت. خورشید تکیه زده بود به دیوار و با همون نگاه کدر تماشا می کرد. کرکس رفت طرفش. دست گذاشت روی شونهش و نگاه کاوش گرش رو پاشید بهش.
خورشید!چی شده؟ تو1چیزیت هست و این1چیزی هرچی که هست به نظرت خیلی بزرگه و خیلی آزار دهنده و خیلی ناگفتنی. بگو ببینم چی شده؟ بگو خورشید! به من بگو!
خورشید خواست ژست تلخ و بیخیال همیشگیش رو تحویلش بده و خلاص بشه ولی کرکس سفت شونه هاش رو فشار داد.
-خورشید بخوایی منو بچرخونی نفست رو می برم. به من مسخرگی تحویل نده که اگر بخوام به زور زنجیر و شلاق هم شده ازت حرف می کشم. پس عاقل باش و منو به مسخره نگیر وگرنه من می دونم و تو.
خورشید عقب کشید و سکوت کرد. کرکس دوباره مهربون شد.
-خورشید!از زمانی که اومدی چی درت عوض شده؟ ببین! من مطمئنم که هرچی باشه می تونم درستش کنم. مطمئنم. به من بگو! چی اذیتت می کنه؟ تو در اون1شب اون پایین چی بهت گذشت که حالت اینهمه افتضاحه؟
خورشید آروم وا رفت.
-کرکس!
نجوایی بود از جنس دردی ناگفتنی به بزرگی مرگ که کرکس شنید و نشنید. خورشید انگار توانش تموم می شد. کرکس به موقع گرفتش که ولو نشه. خورشید هیچی نمی گفت فقط خودش رو رها کرد. توی بغل کرکس رها شد. جسمش رو، دردش رو، احساس بیچارگیش رو که کرکس نمی فهمید از چه جنسیه روی شونه کرکس رها کرد. کرکس دلش نخواست بیشتر از این بهش فشار بیاره تا حرف بزنه. فقط محکم بغلش کرد و اجازه داد خورشید خستگی های ناشناسش رو توی بغلش رها کنه. کرکس سکوت کرد و به خودش فرمان داد که در اولین فرصت به هر قیمتی شده از این کابوس خورشید سر در بیاره و حلش کنه. نفهمیدن چقدر گذشت.
-کرکس!کرکس بیا! مشکی! می خوادت! کرکس! راست میگم! بیا!
خورشید و کرکس چنان از جا پریدن که انگار این پرواز به ادامه زندگیشون بستگی داشت. هر2خودشون رو در1زمان از دری که هنوز کامل باز نشده بود پرت کردن بیرون و به طرف خوابگاه مشکی شیرجه زدن. کرکس نفهمید چجوری رسید و فقط بعد ها از بقیه شاهد های ماجرا شنید که سرعتش خطرناک بود و چندین بار هم به درخت ها خورد که بعدا خورشید مجبور شد زخم هاش رو درمون کنه. در چشم به هم زدنی بالای سر مشکی حاضر بود. مشکی با نفس های صداداری که به شدت براشون تقلا می کرد، بریده و با تمام توان زور زد تا بتونه بگه
-کر…کس!مطمئن…نیستم…ولی…زنده ام…مثل اینکه!.
کرکس با لرزش کاملا آشکار در صداش خندید.
-سلام مشکی. معلومه که زنده ای! تو مگه جرات می کنی زنده نباشی؟ ای بدجنس عوضی! می دونی چی آوردی توی این2هفته به سر من؟ بلند که شدی به حسابت می رسم. فقط زود تر جفت و جور شو تا بیچارهت کنم.
مشکی به زور نفسِ بریده و بلندی کشید و چیزی شبیه خنده ازش دیده شد.
-بهم گفتن…تمام استخون هام نفله شدن…و تو فعلا…باید واسه اذیت کردنم…صمغ خشک بمکی. درضمن…واسه خاطر تفریح من…باید این کار رو…اینجا پیش چشم من…انجام بدی…تا دلم باز بشه.
کرکس خیالش نبود چند نفر تماشاش می کنن. خودش نبود. بیخیال اونهمه نگاه از پشت پرده مه به مشکی نظر انداخت. توی نگاهش محبتی بی انتها بود. با صدایی که به شدت می لرزید زمزمه کرد:
-انجام میدم. همینجا بالای سرت انجام میدم. تو فقط بخواه.
مشکی1لحظه با حیرت نگاهش کرد.
-عه!…کرکس!…این…چه قیافه ایه که… گرفتی! من که هنوز…نمردم. خیال مردن هم…ندارم. من باید ترکیدن اون…تکمار خمره رو ببینم. تو هم…این شکلی نشو که…اصلا…بهت نمیاد.
کرکس دیگه نمی تونست حرف بزنه. دستش رو گرفت به پیشونیش و چشم هاش رو بست. مشکی زد زیر خنده. شهپر خیلی آروم علف های دور بستر رو مرتب کرد.
-مشکی!زیاد حرف نزن. تو روز های بدی رو گذروندی. روز های سختی هم در پیش داری. باید استراحت کنی تا سریع تر به سلامت برسی.
مشکی با نفس هایی که سخت بالا می اومدن زمزمه کرد:
-من که…چیزیم نیست. فقط…لهیدم. برید هوای این کرکس رو داشته باشید که…داره جونش بالا میاد.
شهپر خندید.
-هوای اون رو هم داریم. خیالت جمع باشه. تو بخواب.
مشکی باز زمزمه کرد:
-شهپر!…خورشید کجاست؟ طوریش که…نشده!
شهپر با احتیاط دستی به سرش کشید که مشکی از شدت درد مچاله شد و نالید. شهپر به سرعت کشید عقب.
-معذرت می خوام مشکی باور کن نمی خواستم. خورشید هیچیش نشد. تو نجاتش دادی. اون پرش ترسناکت جونش رو نجات داد.
مشکی نفس بریده و عمیقی کشید و به زحمت لبخند زد.
-این بهترین خبر…تمام عمرم بود…که شنیدم…شهپر!… می خوام ببینمش. می خوام…خورشید رو ببینمش. الان دیگه…باید بتونه به من گوش بده. آخه من دیگه…حتی1دستم رو هم نمی تونم…بالا ببرم.
شهپر دست سالم تر مشکی رو لمس کرد.
-می بینیش. خورشید هم میاد دیدنت. تمام این روز ها که تو بی هوش بودی خورشید بالای سرت پرپر می زد. امشب نه. فردا میاد می بیندت. مطمئن باش که میاد. حالا بخواب و به هیچی فکر نکن. اون طوری ناباور هم تماشام نکن. بهت راست گفتم. خورشید سالمه. به جان خودت که سالمه. فردا میارم ببینیش. الان فقط بخواب. فقط بخواب. بخواب هم لونه قدیم من! بخواب.
مشکی بین خواب و بیداری کلمه ای رو جوید.
-کرکس.مواظبش…
شهپر دستش رو آروم فشار داد.
-کرکس هیچیش نمیشه. ما هستیم. مواظبشیم. خیلی خاطرت رو می خواد ها! تو بخواب تا من به کرکس برسم. بخواب مشکی. هیچی نمی تونست اینهمه عالی باشه. تو زنده ای. این از هر اتفاقی که می شد بی افته بهتره. بخواب. شبت به خیر تا فردا.
مشکی به خواب رفت. شهپر کرکس رو عملا بغل کرد و از اونجا برد. تکبال که از افرا برگشت از شادی خبر به هوش اومدن مشکی زد زیر گریه. اون شب نتونست بره دیدنش چون مشکی خواب بود.
کرکس بعد از مدت ها اون شب آروم به خواب رفت. تکبال بیدار بود و چهره خسته کرکس رو تماشا می کرد. فکرش دیوانه وار می چرخید و می چرخید و چه چیز ها که درش پیدا و پنهان نمی شد. ولی اون شب زمان فکر کردن به هیچی نبود. مشکی به هوش اومده بود. این یعنی دیگه مردنی نبود. کرکس خواب بود. منطقه سکویا، کرکس و تکبال، مشکی رو از دست نمی دادن. طول می کشید تا دوباره سلامت بشه ولی بود. تکبال می تونست بره ببیندش. می تونست باهاش حرف بزنه. می تونست توضیح بده. می تونست معذرت بخواد. می تونست جبران کنه. و این برای تکبال1اتفاق عالی بود. اتفاقی عالی از جنس بهشت. فردا و فردا ها با تمام خوب و بد هاشون خواه ناخواه می رسیدن. اون شب زمان فکر کردن به فردا ها نبود. به موقعش به تمام اونچه که در راه بود می رسیدن و باهاش رو در رو می شدن.
شب می گذشت و تکبال بی توجه به سرما، سنگینی و سیاهیش، در انتظار فردا بود.
دیدگاه های پیشین: (4)
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 22:50
سلام پریسا جان
نمیدونم چطور ازت تشکر کنم
واقعا خسته نباشی عزیز
همه چی عالی بود
میدونم خیلی اذیت شدی
خسته نباشی دوست عزیزم
سلامت و شاد باشی دوست گلم
در پناه هق

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست من. چیزی نیست. درستم. ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی از حال تا همیشه.
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:28
امیدوارم همین طور که میگی باشه پریسا جان
مواظب خودت باش عزیز
شاد باشی

پاسخ:
ممنونم آریای عزیز. بلاخره صبح هم میاد. واقعا نمی دونم کی میاد ولی می دونم میاد چون خدا هست. اون هست پس بلاخره جواب میده. ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی!.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:43
سلام. خسته نباشید.
خوب بود.
کاش مثل این قسمت آخرش هم با اتفاقات خوب تموم بشه.
واقعاً ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخرش دست خودشونه. دست تکبال، دست سکویایی ها، دست تمام قهرمان هایی که کم یا زیاد در ساختنش نقش دارن. من هم امیدوارم پایانش خوش باشه! واقعا امیدوارم.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
ک.عباسی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 03:08
سلام بر نگارنده داستان زندگی با تمام بیم و امیدش در این داستان نسبتا تلخ جریان دارد تشبیه و استعارات زیبایی در اثرت به وضوح دیده می شود استفاده به جا از کنایه مجاز و دیگر صنایع ادبی داستانت را زیبا کرده و به زیبایی آن می افزاید در مجموع از نظر جذابیت داستان در فرم بالایی قرار دارد ولی باز هم ایرادات شکلی به وضوح اما در حال نقصان دیده می شود به امید روزی که داستانت از هر عیب رهیده شود.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
ممنونم دوست من. آخ که چقدر دلم می خواد از دست این ایراد ها خلاص بشم! امیدوارم زمانی برسه که دانشش رو پیدا کنم.
ممنونم از حضور عزیز شما دوست عزیز.
پیروز باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال67

اون شب توی تمام منطقه سکویا هیچ چشمی خواب رو به خودش ندید. همه در نهایت پریشونی به سر می بردن. کرکس با نهیب شهپر به خودش اومده و ظاهرا به خودش و بعد به اوضاع مسلط تر می شد. مشکی رو از بقیه جدا کرده بود تا مبادا اتفاقی پیش بیاد که نشه جبرانش کرد و چه کار درستی! برای چاره جویی تقریبا دیر بود ولی باید تلاششون رو می کردن. همه روی تاک بزرگ در اطراف کرکس جمع بودن. شاید انصاف نبود تکبال اونجا باشه و بشنوه چه پیشنهاداتی رد و بدل می شد ولی تکبال بود و می شنید. مثل همیشه که بود و می شنید و کسی بودنش رو در وسط بحث های جدی نمی دید. و اون شب، کسی حتی روی حضور خودش هم چندان تمرکز نداشت، چه برسه به تکبال.
بحث، کند و ناخوشآیند پیش می رفت. هر کسی چیزی می گفت. کرکس ساکت و متفکر تکبال وحشتزده رو بغل کرده و نوازش می کرد. بقیه قاعده و احتیاط و پرهیز رو فراموش کرده و هرچی به ذهن پریشونشون می رسید می گفتن بلکه به جایی برسن.
-شاید بشه کلک بزنیم. یعنی فسقلی رو طعمه بذاریم و بعد…
-به نظرت تکمار اینقدر احمقه که بشه بعدش فسقلی رو نجاتش داد؟
-اگر واقعا خورشید رو بهمون تحویل بده، …
-و تو خیال می کنی که میده؟ واقعا که ایراد داری اگر همچین خیالی کنی.
-بچه ها1چیزی رو می دونید؟ بیایید واقعبین باشیم! من اصلا فکر نمی کنم خورشید الان زنده باشه. تکمار این حقه رو سوار کرده تا دستش به فسقلی برسه. خورشید رو اسم برد که ما باورش کنیم. وگرنه به نظر من همون اول کار خورشید رو از بین برده و فسقلی رو هم لازمش داره.
-من با تیزبین موافقم. این از تکمار بر میاد. شما ها خیال کردید به همین سادگی این رو تحویل می گیره خورشید رو تحویل میده؟ چه خوش خیال!
-پس با این حساب هر کاری که ما کنیم بی فایده هست.
-به نظر من، بله. هر کاری جز اینکه قید اونچه از دست دادیم رو بزنیم. اینطوری نقشهش باطل میشه.
-ولی حتی اگر1درصد هم احتمال بره که خورشید زنده باشه، اگر بشه اینطوری تحویلش گرفت، …
-نمیشه تکرو. مطمئن باش که نمیشه. گیریم هم که بشه. خورشید که خورشیده نتونست با تکمار و حیله ها و فشار هاش طرف بشه. به نظرت فسقلی بره اونجا چقدر شانس داره که از پسش بر بیاد؟ از این گذشته، مگه حواستون نیست که تکمار این کبوتر رو برای چی می خوادش؟ هیچ تصور کردید اگر تکمار به هر وسیله ای بتونه توانایی هاش رو در اختیار بگیره و اون شکلی که خودش می خواد بسازه و تعلیمش بده چه دردسری برای ما درست میشه؟ فکرش رو کردید چه مدلی میشه با1همچین چیزی طرف شد؟ نگاه به خورشید نکنید که تا دم آخر ارادهش رو حفظ کرد. فسقلی در رویارویی با کرکس نشون داده که در اختیار گرفتنش واسه کسی که به قدرت تکمار باشه چندان هم سخت نیست. اون عوضی با قدرت چشم مار و دیگه نمی دونم چه قدرت های مزخرف دیگه ای که مخصوص مار هاست هر کاری می کنه. به نظرت به فرمان گرفتن ذهن1کبوتر بی تجربه چقدر براش سخته؟ من که موافق عاقبتش نیستم.
-خوشبین درست میگه. خورشید خیلی تواناست ولی قبول کنید هیچ کدوم از ما نمی دونیم اون توی وجود فسقلی چی دیده که معتقده فسقلی می تونه روی دستش بلند شه البته اگر تعلیم درست و حسابی ببینه. و تکمار بلده چجوری تعلیم بده که از تمام زور1موجود بهره بگیره. به نظر من این کار خطرناکه. شاید از دید شما ظالمانه باشه ولی اگر نظر من رو بخوایید، حتی با از دست دادن خورشید هم نباید همچین معامله ای رو بپذیریم. به خصوص اینکه همه می دونیم خورشید با تحویل دادن فسقلی به دست ما نمی رسه.
-اصلا شما ها چی میگید؟ مثل اینکه یادتون رفته. فسقلی جفت کرکسه. می خوام بدونم کدوم یکی از شما ها جرات می کنه برای تحویلش اقدام کنه.
-دیدی که مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد.
این جمله آخر مثل انبار باروط وسط جمع ترکید.
-مشکی؟ بله مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد چون ما هیچ کدوم نمی دونستیم.
-راست میگه. اگر می دونستیم امکان نداشت جرات کنه و شروع بشه.
-درست میگه حالا هم دیر نیست.
-من موافقم.
-به اکثریت آرای گفته و نگفته، من میگم دارش بزنیم!.
-بله درسته.
-آره موافقم.
-چرا آرای نگفته؟ ما همه داریم رأی میدیم دیگه! من که رأیم مثبته.
-من هم همین طور.
-آره آره من هم.
… … …
لحن قاطع کرکس چنان سریع سکوت رو به جمع حکمفرما کرد که انگار دستی صدای صحنه رو قطع کرده بود.
-نه!
هر کسی در هر حالتی که بود باقی موند. اون هایی که به نشانه خشم و نفرت نیم خیز شده بودن، اون هایی که دستشون رو برای نشون دادن اعتراض بالا گرفته بودن و اون هایی که بالا و پایین می پریدن و هوار می زدن. سکوت به سرعت همه صدا ها رو ضربه کرد.
-مشکی شروعش نکرد. گفته های اون موش فقط1جنگ روانی مزخرفه. مشکی همون اندازه تکماریه که من هستم. من الان هیچ توضیحی ندارم ولی مطمئنم که مشکی بی گناهه.
-ولی کرکس! فقط گفته های اون موش نبوده. فسقلی هم…
کرکس دستش رو به نشانه فرمان سکوت بالا برد و تیزپرک بلافاصله ساکت شد.
-واسه رسیدگی به جرم احتمالی مشکی الان زمان مناسبی نیست. الان باید واسه نجات خورشید1فکری کنیم. چیزی به صبح نمونده. تکمار گفت در روشنایی روز و روی زمین اعدامش می کنه. و چه درست گفته باشه و چه نقشه داشته باشه، من فردا اونجام. هر کسی می خواد میاد و من هیچ تضمینی برای زنده موندن همراه هام نمیدم. تکمار هر نقشه ای ممکنه داشته باشه.
سکوت1دفعه شکست و صدا ها که انگار فقط منتظر پایان حرف کرکس بودن، 1دفعه از حنجره ها پریدن بیرون.
-من میام.
-من هستم.
-کرکس! من باهاتم.
-من همراهت میام.
-من باید باشم. بی من مگه میشه؟
-هرچی می خواد بشه من که میام.
… … …
کرکس نگاهشون کرد و هیچی نگفت. از اون جمع، حتی1نفر هم از همراهی کرکس در ماجرای فردا انصراف نداد.
-کرکس! من جات میرم. اگر هم اصرار داری خودت باشی من باید مثل همیشه شونه به شونهت باشم.
صدای آروم مشکی تمام فریاد ها رو خاموش کرد. تکبال سر بالا کرد و نگاهی نفرتبار بهش انداخت. لازم نبود کسی چیزی بگه. کرکس به سرعت راه رو به هر ناگفتنی بست.
-مشکی!شاید لازم باشه تو اینجا بمونی. تعداد ما به اندازه کافی زیاده.
مشکی با نگاه1پاکباخته بهش نظر انداخت. نگاه بی شفقت و مردد بقیه به خودش رو دید و ندید گرفت.
-کرکس! من باید اونجا باشم. خیالی نیست شما ها چی در موردم فکر می کنید. من باید باشم. خورشید احتمالا با همون حیله ای گرفتار شد که من شدم. اگر میگید دنبال من می گشته پس بهش گفتن من اونجا گیر کردم و اون رفته که نجاتم بده. من نمی تونم1عمر بهش بدهکار زندگی کنم و اجازه هم بدم که این بدهی2برابر بشه. کرکس! من باید همراهت بیام. اگر نبریم زنده نمی مونم.
تکبال هوار زد:
-بی خود میگه. این تکماری می خواد که اونجا همهمون رو بده به فنا. برای چی باورش می کنید؟
مشکی هیچی نگفت. انگار تکبال رو نه می دید، نه می شنید. کرکس پرخاش نکرد. تکبال همچنان هوار می زد و اگر کرکس رهاش می کرد به طرف مشکی حمله می برد و خدا می دونست می خواست چیکارش کنه. کرکس بدون خشم ولی سفت جلوی دهنش رو چسبید و عقب نگهش داشت. شهپر لحظه ای تماشا کرد و بعد به کمک اومد.
-از اینجا ببرش کرکس. بقیه با من. اومدنی ها رو آمادهشون می کنم. پیش از طلوع صبح حرکت می کنیم تا اطراف تپه مستقر بشیم.
خفاش ها در هم لولیدن ولی به خاطر نارضایتی کرکس دیگه چیزی به مشکی نگفتن.
-ولی ما با نور روز چیکار کنیم؟ این تکمار لعنتی عمدا ماجرا رو گذاشته واسه روز که ما درست نبینیم.
-تکرو درست میگه. هرچند این روز ها تاریکه ولی تپه سیاه لعنتی1فضای بی درخته که ما هر طرفش باشیم نور درست توی چشم هامونه.
-راست میگه. تکمار کارش رو بلده. حالا چیکار کنیم؟
کرکس همچنان درگیر تکبال بود که با تمام خشمش سعی می کرد خودش رو آزاد کنه و به مشکی آسیب برسونه. مشکی انگار که نمی دید، ایستاده بود و ماتزده تکبال و بقیه رو تماشا می کرد ولی واقعا مشخص نبود می بیندشون یا نه. شهپر نگاهی به خفاش های مردد انداخت.
-واسه چشم های شما1فکری می کنم. نگران نباشید. تکمار از پس ما بر نمیاد. تا زمان حرکت برسه هر طور شده1کمی استراحت کنید.
کرکس بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-این شب ها آسمون ستاره نداره. زمان پیش از طلوع صبح رو من بدون ستاره ها نمی تونم بفهمم.
شهپر خیلی عادی گفت:
-من می فهمم. به همهتون اطلاع میدم. این کبوترت رو از اینجا ببر تا از حرص دق نکرده. باقیش رو تا زمان حرکت بذار به عهده من.
کرکس بی اون که حرفی بزنه به مشکی اشاره کرد که همراهش بره، تکبال به شدت متشنج رو محکم بغل کرد و پرید. اون شب برای همه انگار سنگین ترین شب در تمام عمرشون بود.
-کرکس! تو رو به خدا! خورشید رو نجاتش بده!
روی لونه بالای سکویا، تکبال در حالی که سیل اشک امانش رو بریده و گریه ای که تمومی نداشت کم مونده بود واقعا خفهش کنه، توی بغل کرکس پرپر می زد.
-فسقلی!کبوتر خودم! طوری نیست. خورشید اینطوری نمی خوادت. تو هم1خورده آروم بگیر بلکه خوابت ببره.
تکبال کاملا عقل باخته به نظر می رسید. از خوابیدن وحشت داشت و در عین حال بی نهایت خسته بود. دست کرکس رو چسبیده بود و پراکنده می گفت. چیزی فراتر از ترس داشت دیوانهش می کرد. کرکس هرچی دلداریش می داد به جایی نمی رسید. مشکی بود که خیلی آروم زمزمه کرد:
-کرکس!باید اطمینانی رو که نداره بهش بدی وگرنه تا صبح فردا چیزی از عقلش باقی نمی مونه.
کرکس در حالی که از شدت نگرانی برای خورشید داشت به مرز هوار زدن می رسید آروم گفت:
-آخه من الان خورشید رو از کجا واسهش بیارم؟
مشکی نجوا کرد:
-اون مشکلش از غیبت خورشید بیشتره. بحث تحویلش به تکماره. مگه یادت رفته؟ این داره از ترس میمیره. واسه همین جرات خوابیدن نداره. حس می کنه شاید شما ها به این نتیجه برسید که بدیدش بره.
کرکس قهقههش رو نیومده قورت داد. تکبال بغضش به شدت ترکید. دست کرکس رو محکم بغل کرده بود و بی اختیار و بریده می گفت:
-کرکس! تو رو خدا! کرکس! تو رو به خدا! کرکس! تو رو خدا! …
کرکس1لحظه ناباور بهش خیره موند و بعد خیلی سفت بغلش کرد. تکبال وسط ضجه های نامشخصش خورشید رو می خواست.
-کرکس!من، تکمار، کرکس! وای تو رو به خدا کرکس!
کرکس برای1لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بیدار بشه و ببینه تمام اون شب تا اینجاش چیزی نبوده جز1کابوس تلخ و وحشتناک و بی تعبیر. ولی حال وحشتناک تکبال که حقیقتا داشت توی بغلش جون می داد بهش می گفت که این1کابوس بیداریه و بیدار شدنی هم در کار نیست.
-فسقلی!آخه تو مگه زده به سرت؟ خیال کردی من اجازه میدم تحویل تکمار بشی؟ می دونی اگر خودت هم بخوایی این به هیچ قیمتی شدنی نیست. چون من دلم نمی خواد. فسقلی! بیا واقعبین باشیم. خورشید یا الان زنده هست یا نیست. در هر حال تحویل تو هیچ کمکی بهش نمی کنه. اگر هم می کرد من همچین کاری نمی کردم. خورشید از توی قبر هم اگر بفهمه من همچین دیوونگی کردم بیچارهم می کنه. از این یکی مطمئن باش. واسه خورشید هم این حال افتضاح تو چه فایده ای داره؟ گریه که کمک نمی کنه. باید منتظر بشیم ببینیم چه میشه کرد. اگر راهی باشه مطمئن باش نرفته نمی ذاریمش.
-کرکس!مشکی تکماریه. فردا همهمون رو تحویل میده. نذار همراهیت کنه. من نمی خوام گرفتار بشی. کرکس! تو اگر بری من دیگه زنده نیستم. به خدا نیستم. من نمی تونم تصور کنم که همهتون رو1جا از دست بدم. دارم از دلواپسی تموم میشم. کرکس! بهش اعتماد نکن. تو رو به خدا. تو رو خدا تو رو خدا.
مشکی بی صدا کنج دیوار تماشا می کرد. تکبال درد نگاهش رو نمی دید. چنان حال پریشونی داشت که هیچی نمی دید. کرکس دستی به سرش کشید و دلداریش داد.
-فسقلی!عزیز من! مشکی تکماری نیست. مشکی خودیه.
-کرکس!اون مامور تکمار بوده. اون مامور شد خورشید رو اعدامش کنه. تو هم می دونستی. حالا هم می دونی ولی بهش اعتماد می کنی. آخه برای چی؟
کرکس سیل اشک های تکبال رو پاک کرد که بلافاصله سری جدید جای قبلی ها رو گرفت.
-فسقلی!تو درست میگی. من می دونستم. ولی هیچ با خودت فکر کردی با وجود این دونستنم، واسه چی مشکی الان بین ماست و من حتی در این موقعیت هم سفت میگم که بهش اعتماد دارم و مطمئنم که مشکی خودیه؟ فکر نمی کنی اگر مشکی خودی نبود، من با توجه به چیز هایی که می دونم، اولین کسی بودم که می فهمیدم و به حسابش می رسیدم؟ مشکی گناهی نداره فسقلی. مشکی1زمانی، از سر بی تجربگی، در جایی بوده که نباید می بود. بعدش هم گرفتار شد. چنان گرفتار شد که دیگه زورش نرسید خودش رو آزاد کنه. نمی تونست خلاص بشه. زمانی هم که خواست خلاص بشه تکمار راه رو بر خلاصیش بست تا واسه همیشه گرفتار باقی بمونه. بعدش هم، خوب بعدش یکی کمکش کرد و مشکی الان اینجاست.
تکبال با وجود آشفتگی ذهنش، حرف های کرکس رو به سرعت گرفت و تحلیل کرد.
-اون یکی کی بود؟ اون خود تو نبودی؟ تویی که خورشید رو از مردن نجاتش دادی و اینطوری هم خورشید رو زنده نگهداشتی تا سر فرصت فراریش بدی و هم مشکی رو از ثبت شدن این جرم به نامش حفظ کردی؟
کرکس خندید.
-می بینم که زیادی تحلیل گر شدی فسقلی! این هیچ لازم نیست. هیچی نباش فسقلی جز کفترک بی اطلاع و احمق من. بیشتر از این نمی خوام که باشی و بشی.
تکبال نگاهی از جنسی متفاوت بهش کرد.
-من بیشتر از1کبوتر احمق هستم کرکس. لازمه واقعا به خاطرت بمونه که من بیشتر از این هستم.
کرکس دوباره خندید.
-باشه!باشه! هرچی تو بگی. بعدا درستت می کنم. دیگه بسه.
تکبال این آخری رو نشنید و اگر هم شنید چنان حالی داشت که چیزی ازش نفهمید.
-کرکس!خورشید، اگر طوریش بشه، …
کرکس برای بار چندم و چندم و چندم، اشک های جاری تکبال رو پاک کرد و باز هم بی فایده بود.
-ببین فسقلی! خورشید اگر هم طوریش بشه تو با مردنت نمی تونی برش گردونی. پس سعی کن آروم باشی و امیدوار به اینکه اتفاقی براش نیفتاده باشه. ما در حال جنگ هستیم فسقلی. خورشید هم می دونسته توی چه داستانیه. مطمئن باش اگر زنده باشه، الان از تو خونسرد تره چون آگاهه که توی درگیری اون هم با جونوری مثل تکمار چی ها ممکنه که پیش بیاد. خورشید هیچ از گریه زاری خوشش نمیاد. خودت که می دونی. پس1خورده آروم تر باش تا من هم بتونم متمرکز تر باشم. فردا به توانم احتیاج دارم فسقلی. می فهمی که!
تکبال سعی می کرد بفهمه. ذهنش از وحشت و نگرانی کرخت شده بود و حالا داشت سعی می کرد یخش رو باز کنه بلکه کمی بفهمه.
مشکی آهسته به طرف دریچه رفت، بازش کرد و به تاریکی بیرون نظر انداخت. تکبال که انگار مشکی رو از یاد برده بود، با احساس حرکتی از پشت سر به شدت از جا پرید. کرکس تمام جسم مچاله شده از ترس کبوترش رو توی پر هاش پنهان کرد و به سر و پر هاش دست کشید.
-نترس کفترک خودم! چیزی نیست. مشکیِ خودمونه.
تکبال با خشم از لای پر های کرکس پرید بیرون.
-اون خودی نیست! کرکس به خدا اون خودی نیست! چرا کسی نمی فهمه؟
کرکس با آرامش و اطمینان دوباره فرستادش وسط پر هاش.
-فسقلی!فسقلیِ عصبانی و عزیز من! مشکی خودیه. مطمئن باش که خودیه.
تکبال سعی کرد دوباره بیاد بیرون و شلوغ کنه ولی دست های کرکس مانع شدن.
-از کجا می دونی؟ چرا دلیل اینهمه اطمینانت رو نمیگی؟
کرکس همون طور که همچنان لای پر هاش نگهش داشته بود مهربون خندید:
-الان زمان قصه گفتن نیست فسقلی. باشه واسه1زمان دیگه.
تکبال پرپر زد که خلاص بشه ولی نشد.
-تو داری تفره میری. من دیگه جوجه نیستم و تو مثل جوجه ها باهام رفتار می کنی. من می خوام که بدونم.
-جوجه بی مغز من! باشه واسه دفعه دیگه.
-ولی کرکس!الان شرایط اضطراریه.
-بله کفترکم اضطراریه. ولی آگاهی از گذشته مشکی کمکی نمی کنه. تو هم اینهمه گریه نکن ببین با پر های خودت و تمام پر های من چیکار کردی؟
تکبال خواست حرفی بزنه ولی مهلتش رو پیدا نکرد. می دونست چی در انتظارشه. کرکس می خواست که تکبال بیدار نباشه و تکبال دیگه دستش اومده بود که جنگیدن بی فایده هست. اول همون حال و هوای عجیب و آشنا و بعد سنگینی و سرگیجه و بعد، خوابی که خواه ناخواه می اومد.
-بخواب کفترک خودم! بخواب! من اینجام! بخواب.
تکبال نفهمید چقدر گذشت. 1ثانیه، 1لحظه، 1ساعت.
-کرکس!باید بریم. صبح تا کمتر از1ساعت دیگه طلوع می کنه.
کرکس، تکبال و مشکی هر3با ندای آروم و نجواگونه شهپر از جا پریدن و در نهایت سرعت و سکوت از لونه بالای سکویا خارج شدن. اون بیرون، هوا تاریک و سرد و سنگین بود. به محض خروجشون، شهپر به شدت سر و دستش رو به نشانه فرمان سکوت تکون داد.
-امکان نداره اون ها ما رو به حال خودمون رها کرده باشن. سعی کنیم تا می تونیم صدامون در نیاد تا هرچی کمتر ازمون بدونن.
شهپر درست می گفت. کرکس با حرکت رضایتآمیز سر تأییدش کرد و چندتا شاخه پایین تر خزید. سکوت منطقه سکویا انگار همه جهان رو قورت داده بود. کرکس نگاهی مردد به اطراف انداخت و وقتی کسی رو ندید، برای1لحظه فکری ناخوشآیند از سرش گذشت.
-یعنی ممکنه شهپر توی این ماجرا دست داشته باشه و برای نابودی کرکس و هر دلیل مزخرف دیگه ای که توی ذهنش داشته اول خورشید رو بعدش بقیه رو1طوری پاشونده و حالا…
-کرکس!حواست کجاست؟ داری کبوترت رو خفه می کنی!.
کرکس با ندای آروم شهپر به خودش اومد و دید به شاخه پشت سرش تکیه زده، حالت دفاع گرفته و تکبال رو با تمام وجود بغل کرده که حفظش کنه. نمی دونست شهپر فکرش رو خوند یا نه. شهپر آروم شونهش رو لمس کرد.
-کرکس!بقیه در اطراف ما هستن ولی تو نمی بینیشون. دارن این در گوشیمون رو می شنون از بس بهمون نزدیکن.
در همین لحظه صدایی آروم ولی واضح درست از سمت راست کرکس شنیده شد.
-کرکس! ما اینجاییم. من و بقیه.
کرکس به طرف صدا برگشت و اولش کسی رو ندید ولی بعد که1برگ پهن تکون خورد و2تا چشم هشیار از پشتش پیدا شد خندش گرفت.
-خوشبین!شبیه1دسته برگ پهن گل برگ انجیری شدی!
خوشبین خندهش رو نجوا کرد.
-همه همینطور شدیم. اینطوری روز هم که بشه ما در پناه سایه برگ های روی سرمون با نور مشکل کمتری داریم.
کرکس به اطراف نظر انداخت و برگ های زیادی رو دید که آهسته می جنبیدن. تازه به خودش اومد و حیرت کرد که چرا وقتی از لونه زد بیرون به فکرش نرسید که وسط زمستون اونهمه برگ اون هم ظرف1شب چجوری روی شاخه های خشک زمستونزده سبز شده. شهپر رشته افکارش رو برید.
-به نظر خودم که بدک نشد. اگر ایرادی به نقشه من وارد می دونی و می خوایی اصلاحش کنی یا کار بهتری انجام بدیم باید بجنبی و بجنبیم چون واقعا داره دیر میشه. ما باید پیش از رسیدن روز اونجا جاگیر شده باشیم تا تکماری ها حرکتمون رو نبینن. کرکس نگاهش کرد و خندید.
-ایراد؟ تا اینجاش که نقص نداره. باقیش هم مطمئنم که همینطوره. توی راه کاملش رو برام توضیح بده تا در جریان باشم. ولی با من و خودت چیکار می کنی؟
شهپر لبخند زد.
-می بخشی کرکس ولی واقعا اگر بخوام برگ پوشت کنم شبیه1درخت متحرک میشی و بیشتر به چشم میایی. تو قابل استطار نیستی کرکس. تو زیادی بزرگی. خودم هم همینطور. البته مشکلم اندازه تو هاد نیست ولی به اندازه ای که دردسر درست کنه جدیه.
کرکس به لبخند شهپر خیره موند و لحظه ای بعد با لبخندی تیره از دلواپسی در سکوت جوابش رو داد. شهپر آروم زد روی شونهش.
-کرکس!گیر کردن خورشید تقصیر تو نبود. وقتی پسش گرفتیم تلافی می کنی. همه چیز درست میشه.
کرکس نفس عمیقش رو قورت داد که آه نشه. درست پیش از حرکت تردیدی کاملا واضح از نگاهش گذشت.
-باهات چیکار کنم فسقلی؟
تکبال از جا پرید و اگر هشدار سریع شهپر و دست کرکس نبود فریادش سکوت منطقه رو می شکست و همه چیز به هم می ریخت.
-بی صدا فسقلی! ببین بی تردید اون عوضی ها مواظب هستن ببینن ما چیکار می کنیم. ما باید شانس فهمیدن رو ازشون بگیریم. مگه خورشید رو زنده نمی خوایی؟ هیس! فقط ساکت.
تکبال صداش رو آورد پایین ولی از التهابش چیزی کم نشد.
-تو نمی تونی اینجا جام بذاری. من اینجا نمی مونم. من نمی مونم نمی مونم.
کرکس دستش رو به نشان پایان بحث بالا برد.
-تو کاری رو می کنی که من بهت میگم. هیچ دلم نمی خواد اونجا باشی.
تکبال کم مونده بود دوباره جیغ بکشه. شهپر به داد جفتشون رسید.
-کرکس!دیگه تموم کن! اولا دیره، دوما این رو کجا می خوایی بذاری؟ اینجا که نمیشه بمونه. در لونهت رو هر مدلی که ببندی اون ها فرصت کافی برای باز کردنش دارن. دیوونگیه اگر اینجا تنهاش بذاری. اولا خطر هر اندازه بزرگ باشه اون جاش کنار تو و کنار بقیه ما امن تره، دوما منطقی باش. شاید به توانش احتیاج بشه.
کرکس از جا در رفت و می خواست با حرارت و البته بدون فریاد به شهپر اطمینان بده که امکان نداره حاضر بشه از جفتش در همچین ماجرای خطرناکی استفاده کنه ولی مشکی حرفش رو شروع نشده برید.
-شهپر درست میگه کرکس. فسقلی اینجا بمونه احتمال خطر براش خیلی بیشتره. اونجا اگر ریسکش50-50باشه اینجا90-10هست و این هیچ خوب نیست. خیلی خطرناکه ولی باید ببریمش.
کرکس لحظه ای تردید کرد ولی خیلی زود فهمید که جای تردید نیست. اون ها درست می گفتن.
-به خاطر خدا کرکس بجنب فرمان حرکت رو بده زمان داره از دست میره!
هشدار شهپر کرکس رو به خودش آورد. آهسته و بدون صدا به طرف بالاترین نقطه سکویا خزید، برای پروازی سریع و بی صدا خودش رو بالا کشید، به جای سفیر کشیدن، علامتی کوتاه به شهپر و مشکی که در2طرفش و از همه بهش نزدیک تر بودن فرستاد که خیلی زود به بقیه منتقل شد و بلافاصله بدون نگاه به پشت سر پرواز کرد.
کسی در لحظه اتصال بین شب و صبح ندید که پرنده های منطقه سکویا، با آرایش احتیاط و در حالت استطار کامل، در1زمان و در چند صف مشخص و منظم، از محل هایی که مستقر شده بودن بلند شدن و با همون آرایشی که بلند شده بودن، مثل1سیل بی صدا به راه افتادن و در ارتفاع پایین و از لا به لای شاخه ها به طرف منطقه خطر پرواز کردن. کرکس جلو، شهپر عقب، و مشکی شونه به شونه کرکس در پرواز بود.
صبح هنوز نرسیده بود که سکویایی ها در نقطه به نقطه اطراف منطقه مستقر شده بودن. کرکس و شهپر و مشکی در3طرف دور از هم و کمی بالا تر از بقیه پنهان شدن تا هم اشراف بهتری به بقیه و به منطقه داشته باشن و بدونن در چه زمانی چه فرمانی باید بدن، هم همدیگه رو خوب ببینن تا با علامت با هم تبادل نظر کنن و هماهنگ بشن، و هم جایی باشن که دیگران قادر به دیدن علامت ها و فرمان هاشون باشن و به موقع برای اجرای اون ها اقدام کنن. همه چیز کاملا حساب شده بود. همه در آمادگی و هماهنگی کامل به سر می بردن. با این حال، وقتی نگاه ها درست و حسابی فرصت چرخیدن پیدا کرد، همه از دیدن صحنه پیش رو لرزیدن. در پیشدرآمد شروع صبح، وسط فضای بی درختی که سکویایی ها در اطرافش بین شاخه ها پناه گرفته بودن، صحنه عجیبی دیده می شد. گودالی پر از آب، دسته بزرگی پر و پوست که زیرش چوب خشک جمع کرده و کاملا مشخص بود که قراره آتیش بزرگی ازشون درست بشه، و در وسط این2تا، چیزی شبیه1داربست که از تخته و الوار درست شده و با دریایی از صمغ و شیره و شاخه و برگ محکم شده بود. این چی می تونست باشه؟ هیچ ذهنی از هجوم این پرسش در امان نموند و هیچ کس هم به هیچ جوابی نرسید. از اونجایی که ارتباط با هم حتی در حد علامت، جز در مواقع ضروری خطرناک و ممنوع بود، کسی از کسی چیزی در این مورد نپرسید اما کرکس برای خاطر جمعی به بقیه علامت سکوت و تحمل داد. هوا چنان سرد بود که بال ها از شدت سرما بی حس می شدن اگر صاحب هاشون اونهمه التهاب نداشتن. سکویایی ها بدون اینکه بدونن شاهد چه چیزی باید باشن، ساکت و منتظر، در مخفی گاه هاشون به انتظار نشسته بودن. مشکی از همونجا که بود، کرکس رو می دید که آروم تکبال رو نوازش می کنه و از اون فاصله دور هم ضربان وحشت تکبال رو حس می کرد که داشت قلبش رو می ترکوند.
صبح آهسته آهسته طلوع می کرد. صبحی سرد و مثل باقی صبح های زمستون اون سال، تاریک. این تاریکی در اون لحظه باعث خوشحالی خفاش ها بود ولی همراه خودش التهابی رو به دل هاشون می پاشید که همه باور داشتن تا اون روز نظیر نداشت. نگاه ها به اون داربست عجیب و به آب و هیزم2طرفش دوخته شده بود. نفهمیدن چقدر گذشت که جواب پرسش ناگفتهشون رسید و چه حیرت ناخوشآیندی رو با خودش آورد.
در1چشم به هم زدن، خاک زیر تپه انگار مثل غبار رفت هوا و از دریچه تاریکی که باز شده بود، اول دسته بزرگ شاهین ها و بعد، سیل مار ها و موش ها بودن که ریختن بیرون. شاهین ها پرواز کردن و روی همون درخت هایی که پناه سکویایی ها شده بودن نشستن. درست در کنار، پشت سر، جلوی رو و وسط پرنده های سکویا که برگ پوش و بی حرکت لای شاخه ها منتظر و سراپا نگاه و البته آماده بودن. مار ها به اطراف پخش شدن، به تنه درخت ها پیچیدن و خودشون رو کمی بالا کشیدن تا بهتر ببینن یا اینکه در صورت بروز اتفاق، بتونن راحت تر خیز بردارن. موش ها هم بلافاصله به طرف هیزم ها دویدن. سکویایی ها با وحشتی دردناک دیدن که اون ها چیزی رو حمل می کردن. اول مشخص نبود چیه. در تاریکی اون سوراخ سیاه مثل شبح تیره و نامشخص مرگ به چشم می اومد ولی وقتی از سوراخ خارجش کردن و در نور تاریک صبح زمستون پیش بردنش همه مجبور شدن به شدت خودشون رو کنترل کنن تا حرکتی یا صدایی نکنن که برای بقیه دردسر بشه.
چیزی شبیه1تخت روون خیلی بزرگ، ولی بیشتر شبیه تابوت، در حالی که خورشید زنده رو با نوار های پهنی از جنس پوست خشک شده و صمغ محکم بهش بسته بودن. تمام جسم خورشید چنان سفت به تخته بسته شده بود که انگار قرار نبود هرگز جدا بشه. سکویایی ها با چشم هایی گشاد از شدت تمرکز و وحشت به این صحنه نگاه می کردن و خیلی زود فهمیدن که در واقع قرار هم نیست خورشید از اون تخته جدا بشه.
تخته رو بردن، 1طرفش رو بالای اون داربست عجیب چفت و محکم کردن به صورتی که هرچند با صرف زور زیاد، ولی می شد از پشت داربست گرفت و مثل اهرم متحرک به چپ و راست و پایین و بالا حرکتش داد. تخته طوری قرار گرفته بود که سر آزادش همراه خورشید درست بین گودال آب و هیزم آتیش بود و می شد از پشت داربست با فشار به طرف هر کدوم از این2تا بردش. لحظه ای بعد، موش ها دست به کار شدن و در1چشم به هم زدن آتیش بزرگی از هیزم ها به هوا بلند شد. خورشید روی تخته وسط آب و آتیش بود و تخته هم به اندازه کافی دراز بود که به هر طرف که بچرخه، بشه تا نیمه داخل هر کدوم از اون ها فرو بره. دود نفرت انگیزی همراه بوی سوختن پوست و پر هایی که زمانی متعلق به پرنده های زنده بودن، مو بر تن زنده های ناظر این صحنه راست می کرد. بین تماشا گر های مخفی این صحنه هیچ کسی نبود که حال و روانش به هم نریخته باشه.
-بعدش چی؟
این پرسش مثل ناقوس مرگ توی تمام ذهن ها می چرخید. هر کسی در حالی پریشون و انتظاری تبدار و وحشت آلود، در سکوت کامل مشغول تماشا و مشغول حفظ تسلط خودش بود.
خورشید با چشم هایی کاملا باز به هیچ خیره بود. توی نگاهش نه ترس بود نه التماس. توی نگاهش فقط خستگی بود و خشمی که انتها نداشت. کرکس خشمش رو می فهمید ولی نمی تونست درک کنه این خستگی مال چیه. از جنس ترس نبود. از جنس دلواپسی هم نبود. خستگی بود. مثل نگاه1بیمار بی حال و خسته.
علامت خیلی محتاط شهپر از گوشه دیگه بهش رسید. مثل اینکه درگیری ذهنش رو خونده و فهمیده بود.
-اثاره خشخاش.
کرکس فهمید و مشکی و بقیه ای که دیده بودن هم فهمیدن. تکمار با وجود اسارت کامل خورشید، با وجود اون بند های سفت که اونهمه محکم بسته بودنش، با وجود اونهمه فاصله که از2سر تخته ای که خورشید بهش بسته شده بود تا خودش وجود داشت، باز هم چنان ازش می ترسید که با اون ماده کذایی توان رو ازش گرفته بود. کرکس در آخرین لحظه فهمید چی داره میشه و فقط تونست2تا کار کنه. یکی اینکه هوارش رو قورت بده تا بالا تر از گلوش نیاد و دردسر درست نکنه، دوم اینکه به بهانه نوازش تکبال، پر و بالش رو روی سر و چشم هاش بذاره تا کمتر ببینه. تکمار با هیبتی جهنمی در حالی که کاملا مشخص بود از تابش تیره نور صبح عصبانی و از حضورش در هوای آزاد و از نافرمانی خورشید و از همه چیز به شدت کفریه از سیاهی بین اون دریچه جهنم ظاهر شد. خورشید نگاه خسته و نفرتزدهش رو بهش پاشید و ازش رو برگردوند. تکمار با خشم هیسی کشید که زمین لرزید. تکبال هم لرزید. از لای پر های کرکس می دید که اون واقعا بزرگه! این هیبت در هیچ کجای تصورش جا نمی شد. حس کرد قلبش از وحشتی بی انتها خالی شد. بقیه هم کم و بیش همچین حسی داشتن. تکمار رفت و در مقابل داربست متوقف شد. زبونش رو کسی نمی فهمید جز خورشید و جز تکبال. بقیه فقط شنیدن که تکمار هیس بلند و کشیده ای سر داد که تمام منطقه رو انگار لرزوند. خورشید می فهمید. تکبال هم همینطور.
-خوب خورشید. تصمیم داشتم یا غرقت کنم، یا آتیشت بزنم. انتخابش با خودت. ولی انتخاب این امتیاز رو در صورتی بهت می دادم که اون کبوتر لعنتیت الان اینجا بود که نیست. بنا بر این، و بنا بر سابقه افتضاحت، بنا بر اینکه1دفعه از چنگ من و دستور اعدامت زنده فرار کردی، و همچنین بنا بر از دست دادن آخرین فرصت نجات خودت در شبی که گذشت اون هم به چه اطمینانی، و بنا بر اینکه دلم می خواد، امتیاز بی امتیاز. بذار بهت بگم می خوام چیکارت کنم. می خوام زجر کشت کنم. به این ترتیب که1دقیقه تخته رو بچرخونم به راست و تو تا بالای سرت بری توی آب. بعد از1دقیقه که نفس کشیدن هنوز یادته ولی خوب آب خوردی، تخته رو بچرخونم به چپ و تو لعنتی احمق رو به مدت1دقیقه تمام بفرستمت توی آتیش. وقتی اونجا خوب خشک شدی و خوب سرخ شدی و بعد از پایان1دقیقه، باز تخته رو به طرف راست بچرخونم و بری توی آب و1دقیقه دیگه اونجا اینقدر آب نوش جان کنی که جونت بالا بیاد. بعدش اگر هنوز زنده بودی دوباره تخته رو بچرخونم تا به مدت1دقیقه دیگه بری توی آتیش. و اینقدر این چرخش به چپ و چرخش به راست رو ادامه بدم تا در یکی از این2تا عنصر جون لعنتیت در بره و بمیری. یا می سوزی، یا غرق میشی. ولی چون تو خورشید منی، بهت این امتیاز رو میدم که اولیش رو خودت انتخاب کنی لعنتی. فقط زود باش که وقتم کمه. حالا بگو. آب یا آتیش. اول کدومش رو می خوایی؟ به کدوم طرف بچرخونم؟ راست یا چپ؟
خورشید تا جایی که محدودیت بند های مهار کنندهش بهش اجازه می دادن، سرش رو بالا گرفت و صاف توی چشم های اهریمنی افعی خیره شد.
-زیر خاکی کثافت! به هر طرف که می خوایی بچرخون. این خیال رو هم از سر بی مغزت بیرون کن که با این مزخرفاتت بهم حس ترس میدی. زجر این کار تو هرچی هم که باشه اندازه شکنجه ای نیست که توی چنبره های نفرت انگیزت دیدم. واسه خلاص شدن از تو و تعفن وجود کثیفت، حاضرم هرچه سریع تر به ته جهنم پرتابم کنی. آب یا آتیش، فرقی نمی کنه. هر جایی که ننگ تو نباشه برام بهشته. من میرم. با آب یا با آتیش. ولی چه من باشم و چه نباشم، این رو ازم به یادگاری توی خاطر متعفنت نگهدار که تو1موجود کثیف و متعفن و نفرت انگیز و لزج و بی قابلیت و زیر خاکی و آشغالی. خوب دیگه بسه نگاهم و وجودم و همه چیزم کثیف شد از حضورت. بجنب شروع کن که می خوام با آب یا آتیش یا هر چیز دیگه ای که در دسترسم باشه خودم رو از این تعفن جهنمی پاک کنم. هر نکبتی که باشه از تو تمیز تره. بجنب! من رفتم تکمار. بایبای!
خورشید این آخری رو با چنان تمسخر پیروزمندانه ای گفت که تکمار دیگه نتونست به خودش مسلط باقی بمونه. تا اون لحظه حرف های خورشید رو می شنید و توی خودش می پیچید ولی دیگه تحملش تموم شد و با هیسی از سر خشمی جنونآمیز، به طرف سر دیگه تخته خیز برداشت. درست در همون لحظه اتفاق افتاد. چنان سریع که اولش کسی نفهمید چی شد. چشم های خشمگین و بی حال خورشید برای1لحظه به نقطه ای در بالای یکی از درخت های پشت سر تکمار خیره موند، بعدش متمرکز شد، بعدش از چیزی شبیه حیرت و وحشت گشاد شد و با چنان ترسی به اون نقطه خیره موند که اگر فرصت می شد تکمار حتما بر می گشت که ببینه خورشید چی دیده. ولی اتفاق خیلی سریع بود و مهلت درک برای کسی پیش نیومد. اولین فریادی که سکوت رو شکست فریاد حیرت خورشید بود که معلوم بود کاملا بی اختیار از گلوش بیرون پرید.
-مشکی!
تکمار حرکتی به خودش داد ولی نفهمید باید کدوم طرف بچرخه. خورشید لحظه ای متحیر باقی موند و1دفعه برق تلخی از آغاز1ادراک بسیار وحشتناک در نگاهش درخشید و1دفعه با تمام قدرتش جیغ کشید:
-مشکی!مشکی نه! مشکییی! نه! مشکیییی! مشکی تو رو خدااا! نهههه!
فقط در کسری از ثانیه همه سکویایی ها، مار ها و شاهین ها دیدن که درختی در فاصله تقریبا نزدیک تکون شدیدی خورد، چیزی که مشخص نشد چی بود از لای شاخه ها چنان به شدت بیرون پرید که انگار دستی قوی به ضرب وسط صحنه پرتابش کرد، با سرعتی عجیب به طرف سر آزاد تخته در پشت داربست پرتاب شد و درست پیش از رسیدن تکمار به سر تخته، به شدت هرچه تمام تر پایین اومد و به ضرب به سر تخته برخورد کرد. ضربه چنان شدید بود که تخته از داربست جدا شد و سر آزادش رفت هوا، چرخی زد و همراه خورشید به عقب پرتاب شد. خورشید همچنان به تخته بسته بود ولی با تمام جونش تلاش می کرد که خودش رو خلاص کنه و با تمام توان جیغ می کشید. انگار اصلا نفهمیده بود به اون شدت خورده زمین.
-مشکییی!مشکی نههه! مشکی! مشکی! مشکی! ای خداااا! مشکییی! خدایا خدا مشکییی!
دیگه جای تامل نبود. به فرمان هم زمان کرکس و شهپر جنگی وحشتناک شروع شد. کلاغ های سکویا مثل برق دست به کار شدن. از غفلت دشمن و غافلگیریش استفاده کردن، مثل تیر بلا فرود اومدن، موش ها رو یکی یکی و چندتا چندتا می گرفتن و توی آتیش شعله ور پرتاب می کردن. بعضی هاشون هم که از آتیش دور تر بودن، هر کسی که دستشون می رسید رو داخل گودال آب پرت می کردن. کسی زمان نداشت تماشا کنه وگرنه می دید که توی آتیش پر شده بود از شعله هایی که مثل جرقه های جوندار می جهیدن و جیغ می کشیدن و جزغاله می شدن و توی گودال آب جا نبود از بس موش های زنده در حال غرق شدن توی هم می لولیدن و دست و پا می زدن و لای دست و پا زدن های هم گیر می کردن و جون می دادن. از بین مار ها و شاهین ها کسی به فکر نجاتشون نبود. خورشید بی فایده زور می زد خودش رو از تخته ای که بهش بسته شده بود خلاص کنه و مشکی یا چیزی که از مشکی باقی مونده بود، زیر تخته سنگین به خاک فشرده می شد. جنگ چنان شدید و جهنمی شروع شد و ادامه داشت که هیچ حسی جز حس جهنم رو تداعی نمی کرد. تکمار وسط اون هیاهوی مرگ به طرف خورشید خیز برداشت.
-این ها همهش سر زنده بودن توِ. الان همه رو از این موضوع پوچ آزادشون می کنم. آب و آتیش لازم نیست. برای زجر کش کردن تو راه بهتری پیدا کردم. می خوام خودم شخصا لهت کنم.
تکمار به سرعت تخته رو با1حرکت شدید دمش بلند کرد. در نتیجه این کار جسم بی حرکت مشکی از زیر تخته خلاص شد ولی تکمار بلافاصله دور تخته و خورشید چنبره زد. درست در لحظه ای که می رفت با تمام قدرتش به تخته و خورشید فشار بیاره و هر2تا رو با هم له کنه، سفیر کرکس شهپر رو متوجه خودش کرد و هر2در1آن شیرجه زدن. بقیه همه درگیر بودن و خورشید هنوز انگار هیچ درکی از صحنه ای که در جریان بود نداشت، فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. انگار همچنان در چند لحظه پیش باقی مونده و در گذشته گیر کرده بود. کرکس و شهپر با تمام توان می جنگیدن. ضربه شدید دم قدرتمند تکمار شهپر رو به شدت دور تر پرتاب کرد و به تنه درختی که مشکی از بالاش خودش رو پرت کرده بود کوبید. کرکس بی توجه به این اتفاق می جنگید. شهپر دوباره حمله کرد. تکمار دوباره ضربه زد. کرکس به موقع پرید، به بال شهپر چنگ انداخت و کشیدش کنار. شهپر بی توجه به خونی که از جای پنجه کرکس از زیر بالش جاری شد با حرکت خیلی کوتاه سر ازش تشکر کرد و حمله برد. صدایی که اون2تا نشنیدن رو تکمار شنید و با خشمی دیوانه بهش فشفش کرد.
-کبوتر لعنتی!
تکبال از شدت وحشتی بی مهار جیغ می کشید و با اینهمه از روی درختی که کرکس زمینش گذاشته بود فرود می اومد. کرکس هوار زد:
-فسقلی!نه!
تکبال بی توجه و نافرمان پریده بود. خورشید همچنان ناآروم و پریشون جیغ می کشید. تکبال روی تخته پرتاب شد. تکمار برای گرفتنش شیرجه زد. کرکس با تمام قدرت بهش پنجه کشید. تکبال خودش رو عقب کشید و با هرچی توان توی جسم متشنج از ترسش باقی مونده بود شونه های خورشید رو چنگ زد و از اعماق وجودش جیغ کشید:
-خورشید!خورشید حالا!
کسی نفهمید چی شد. تکمار و شهپر و کرکس به موقع عقب کشیدن. تخته ای که اطرافش می جنگیدن با صدایی شبیه انفجار خورد شد و خورشید و تکبال به1طرف پرتاب شدن. شدت ضربه چنان بود که بدون پر و بال زدن رفتن بالا و درست در کنار شعله ها خوردن زمین. کرکس از وحشت عربده کشید. شهپر مثل فشنگ از جا در رفت و تکبال رو کشید عقب. کرکس هوار زد:
-شهپر! از اینجا ببرشون.
ولی این شدنی نبود. خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود بدون مشکی بره. کرکس و شهپر فقط اون2تا رو بغل گرفتن و با نهایت سرعت پریدن تا از خیز تکمار در امان باشن و چه به موقع فرار کردن. تکمار که با قدرت پریده بود نتونست خودش رو کنترل کنه و وسط بدن تنومندش درست بین شعله ها فرود اومد. هیس وحشتناکش مثل لهیب جهنم به منطقه پاشید. با1حرکت سریع خودش رو از آتیش خلاص کرد و مایع تاسف سکویایی ها شد. جنگ ادامه داشت ولی کاملا مشخص بود که غافلگیری اول کار رو افراد تکمار نتونسته بودن جبران کنن. خفاش های برگ پوش خلاص از نور روز حمله می کردن و هر لحظه چنگال های تیز بود که توی چشم های شاهین ها و مار ها فرو می رفت و دست هایی که اون ها رو وسط آب یا آتیش پرتاب می کرد و هر آن موش هایی که دسته دسته هیزم شعله های سرکش می شدن و یا به داخل گودال آب که به گنداب اجساد تبدیل شده بود سرازیر می شدن. کرکس در1لحظه خون جلوی چشم هاش که نمی دونست مال خودشه یا مال کس دیگه رو کنار زد و با دیدن6تا کلاغ بزرگ که1شاهین متوسط رو پایین کشیده و توی گودال آب فرو کرده و نگهش داشته بودن تا خفه بشه خندش گرفت. شاهین که به کوشش کلاغ ها سرش زیر اآب بود به شدت پرپر می زد و اونقدر دست و پا زده بود که پر های ریختهش روی آب رو پر کرده بودن ولی کلاغ ها انگار هیچ کاری دیگه توی این جنگ نداشتن جز اینکه تا خفه کردن این موجود دست از سرش برندارن. کرکس چند لحظه با رضایت این جنگ زجر آور رو تماشا کرد و بعد پرید تا به داد شهپر که با2تا شاهین درگیر شده بود برسه. به فرمان کرکس شهپر خورشید رو برداشت و پرواز کرد. خورشید فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. کرکس مثل تیر شیرجه زد. یکی از مار ها داشت به مشکی نزدیک می شد. کرکس2تا موش رو دید که جسم بی حرکت مشکی رو وارسی می کردن و آماده دریدن می شدن. کرکس درست بالای سرشون رسیده بود که موش ها روی جسم خورد شده مشکی پریدن. درست پیش از فرو رفتن دندون ها کرکس سفیر زد و فرود اومد. ثانیه ای بعد، از مار و از اون2تا موش هیچی باقی نبود و اون جسم داقون و بی حرکت توی بغل کرکس بود. دسته تکمار مدتی بعد از خودش، عقب نشینی کردن. کرکس فرمان داد برای تعقیبشون وارد اون سوراخ جهنمی نشن و هرچه سریع تر به طرف منطقه سکویا پرواز کنن. دیگه ادامه جنگ لازم نبود. کرکس مشکی و خورشید رو پس گرفته بود و حالا باید بر می گشتن. شهپر همون هوالی با خورشید درگیر بود. کرکس با حرص نگاهش کرد و هوار زد:
-احمق درمونده واسه چی اینجایی؟ نگفتی شاهین ها اگر برسن چی پیش میاد؟ ما هم که اون جلو بودیم و شما2تا رو راحت پاره می کردن.
شهپر بی توجه به هوار کرکس آروم جوابش رو داد.
-نمی شد کرکس. خورشید همراهی نمی کرد و من واقعا نمی تونم تنهایی از پسش بر بیام.
خورشید1لحظه هم آروم نمی شد. کرکس شهپر رو کنار زد و خورشید متشنج رو بغل کرد.
-خورشید!خورشید به من گوش بده. مشکی رو جا نذاشتیم. داریم می بریمش. خورشید! من مشکی رو به هیچ قیمتی اونجا جا نمی ذاشتم. آروم باش باید بریم. باید از اینجا بریم. باید از این جهنم بریم!.
لرزش کرکس رو همه دیدن. گریه همدیگه رو هم همین طور. چشمی نبود که خیس نباشه. کرکس چنان پریشون مشکی و تقلا های آشفته خورشید بود که تکبال رو از یاد برد. شهپر ولی یادش بود. بغلش کرد و پرید. بقیه هم پریدن. مشکی توی بغل خوشبین بود که از شدت اشک های جاریش مقابل رو درست نمی دید. روز کاملا بالا اومده بود. زخمی های افراد سکویا زیاد بودن. خورشید بینشون بود. زنده. هرچند بی نهایت پریشون. چنان پریشون که مجبور شدن با شیره هوشبر بهش آرامش بدن. شهپر بلافاصله مشغول جمع کردن بقیه و سر و سامون دادن به اوضاع و رسیدگی به زخمی ها شد و البته پیش و بیش از هر چیز، روحیه هایی که خسته و داقون بود و شهپر سعی می کرد کمک کنه آباد تر بشن.
-خوشبین!مگه نمی بینی؟ پاشو کمک کن دیگه! تو هم همینطور تیزبین. تیزپرک! گریه زاری رو ول کن بیا اینجا. ماده ها از پرستاری باید1چیز هایی بدونید. اگر هم نمی دونید بیایید روی این ها که زخمی شدن تلافی حرص هایی که از دستشون خوردید رو در بیارید. آهان مرحبا! بجنبید! به سلامتی خودمون که تکمار رو آتیش زدیم. ایندفعه فقط آتیشش زدیم ولی دفعه بعد حتما کامل می پزیمش. بگید به زودی! …
اوضاع توی منطقه سکویا20نشد ولی بد هم پیش نرفت. سکویایی ها هرچند با چشم های خیس ولی بلند شدن و به کمک شهپر رفتن. کرکس افتضاح بود. بقیه هم همینطور. مشکی رو بردن و بالای1درخت هلو گذاشتن. خورشید که حال عادی نداشت. کرکس هم که همه داشتن حالش رو می دیدن. کرکس مشکی رو دوست داشت و کسی نبود که این رو ندونه. شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-کرکس!بقیه تکیهشون تویی. آروم باش!
کرکس فقط نگاهش کرد. از پشت پرده مهی که برای کسی پوشیده نمونده بود نگاهش کرد. پیش رفت و کنار مشکی نشست.
-مشکی! هی مشکی! دارم صدات می کنم مشکی!
آروم دست روی شونه هاش گذاشت. دستش رو گرفت. جسمش رو نوازش کرد. تکبال بی صدا و به پهنای صورت اشک می ریخت. مثل همه. و لحظه ای بعد،
-کرکس!سردی جسم مشکی سردی1جسم مرده نیست. من حس می کنم خیلی ضعیف نفس می کشه.
این جمله خیلی آروم و عادی از زبون شهپر شنیده شد و کرکس مونده بود این موجود چطوری می تونه حتی در چنین لحظه ای هم آرامشش رو حفظ کنه. شهپری که کرکس در حین این جنگ و جنگ های پیش از این دیده بود1جهان با اینی که در اون لحظه کنارش بود تفاوت داشت.
-کرکس!شنیدی چی بهت گفتم؟
کرکس آروم سر بالا کرد. هیچی نگفت ولی با نگاهش1جهان حرف بهش زد. ناباوری، تقاضا، خستگی،
درد، درد، درد.
شهپر خم شد و خیلی با احتیاط نبض مشکی رو گرفت. لحظه ای بعد، سر بلند کرد و با همون نگاه آروم به کرکس و به بقیه خیره شد.
-هنوز زنده هست ولی واقعا نمی دونم تا کی می مونه. بله زنده هست ولی1زنده خیلی خیلی بد حال. کرکس! هر مدل که ازت بر میاد خورشید رو رو به راهش کن بیارش اینجا و هر مدل به نظرت میاد1درمان گر بیار بالای سرش. ببین نمیشه بردش جایی چون استخون های شکستهش احتمالا از سالم هاش بیشتره پس حرکتش نده. فقط هر کاری می کنی بجنب.
کرکس1لحظه مات به شهپر نگاه کرد. بقیه هم همینطور. کرکس با تکون آروم شهپر حرکتی به خودش داد و مثل مسخ شده ها بلند شد ولی1دفعه از جا پرید و به طرف بالای سکویا پرواز کرد تا خورشید رو رو به راه کنه. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-این دیگه کیه؟! خوبه بهش گفتم1فکری برای درمونگر کنه. گذاشت رفت.
شهپر دوباره شونه بالا انداخت و رفت تا بدون کمک کرکس به اوضاع رسیدگی کنه.
خورشید لحظاتی بعد، مات، داقون ولی هشیار بالای سر مشکی حاضر بود. تیزپرواز، یکی از سریع ترین خفاش های سکویا، در حالی که لا به لای برگ های شهپر نگاهش رو از نور کدر روز حفظ می کرد، به توصیه و تأکید شهپر با تمام سرعتی که از بال های بلندش بر می اومد برای پیدا کردن هدهد پرواز کرد و رفت. کرکس بی حرف نگاه شهپر رو گرفت و مشغول برگردوندن تسلط از دست رفته بقیه افراد سکویا و تامین آرامش و اطمینانشون شد. خورشید با نگاهی کاملا خیس ولی هشیار و با دست هایی خسته ولی بدون لرزش به رو به راه کردن استخون های شکسته مشکی پرداخته بود. شهپر کنار خورشید موند تا کمکش کنه. بقیه با دیدن زنده بودن مشکی و تسلط نسبی کرکس آروم تر و آروم تر می شدن. تکبال متحیر و گیج از خستگی و از وحشت به صحنه های کابوس وار خیره مونده بود. و روز تیره زمستون، همچنان1نواخت و غمناک پیش می رفت.
دیدگاه های پیشین: (25)
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 00:28
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
خیلی ممنونم از زحمتات عزیز
ممنونم که خورشید رو نجات دادی لطفا مشکی هم نجات بده خواهشا مرسی
هرچی بگم ممنونم بازم کم گفتم عزیز ممنونم از وبلاگ عزیزت از همه چی ممنونم. ممنونم که هستی ممنونم که مینویسی
امیدوارم به هرچی میخوای برسی عزیز
سلامت و دل شاد باشی
خداوند یار و نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان. ایام به کامه دوست من؟ خواهش می کنم عزیز قابلی نداشت. مشکی هم درمونگر هاش قابلن حالا اگر خودش هم قوی باشه از این گیر در میره.
حال دلت چطوره عزیز؟ کاش هواش آفتابی باشه!
چیزی که من می خوام، شاید لازم باشه نخوام. شاید تقدیر واقعا این باشه. هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. فقط توکل به خودش.
ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 10:37
ممنونم عزیز
خدارو شکر هوای دلم خوبه ممنونم پریسا جان.
امیدوارم به همیم زودیا همه چی درست بشه دیگه غمگین و نا آروم نبینمت..
پریسا جان خیلی برای رسیدن به آرامشت به اون چی که از خدا میخوای دعا و لحظه شماری میکنم به خدا راست میگم خیلی برام عزیزی همیشه منتظر شادیت هستم عزیز
خیلی خوشحالم از داشتن دوستی به عزیزی یه شما پریسا جان
امیدوارم همیشه سلامت باشی

پاسخ:
دوباره به مرز خجالت کشیدن در حد فجیع نزدیک میشم آریا. به خدا جدی میگم شما ها رو خیلی دوستتون دارم. شما هایی که هستید. همراهم، در کنارم، لای خط های نوشتارم. باور کنید بچه ها چندین و چندین بار خواستم انصراف بدم، 1پست عذرخواهی بزنم و بگم دیگه نمی تونم باقیش رو بنویسم. بلد نیستم. معذرت. ولی هر دفعه که نوشتم پاکش کردم چون دیدم شما هایی هستید که نمی تونم به این سادگی بهتون بگم معذرت می خوام و بیخیال بشم. منظورم از حضور فقط این نیست که ازم تعریف کنید. به خدا حتی اگر فقط بیایید ایراد هام رو هم بگیرید باز همین اندازه عزیز هستید. باز هم کامنت هاتون رو حرف به حرف چندین بار می خونم و باز هم جزو افرادی هستید که نمی تونم بهتون بگم معذرت می خوام و دیگه ننویسم. تو آریا، حسین عزیز، مینای دوست داشتنی و نخودی مهربون که احتمالا میاد و می خونه. همهتون رو دوست دارم. راستی اوخ اوخ جناب یکی رو یادم رفت خوب شد یادم افتاد وگرنه واااییی!
خلاصه اینکه ممنونم از حضور عزیز همه شما.
خوشحالم که هوای دلت خوبه آریا. با تمام وجودم از خدا ممنونم اگر گیر آسمون دلت تموم شده و اگر هم هنوز1کمیش باقیه باز هم از خدا ممنون میشم که برش داره و سبکت کنه.
ایام به کامت.
مینا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 11:45
سلام صحنه وحشتناکی بود.
توصیفتون از لحظه های خطرناک همیشه عالی هست.
خوبه به نظرم مشکی دینشو به خورشید ادا کرد. شاید حالا بهتر باشه کمی با هم و با تکبال صحبت کنن.
رابطه کرکس و شهپر هم داره بهتر میشه. امیدوارم که شهپر هم جبران کنه کاریرو که با کرکس کرد.
امیدوارم که حالتون هر روز بهتر از دیروز بشه
براتون بهترینهارو از خدا می خوام.

پاسخ:
سلام مینای عزیز من!
چجوریایی عزیز؟ کاش20باشی! 20کامل.
بذار مشکی به هوش بیاد حتما صحبت هم می کنن. این تکبال دیوونه هم کاش1خورده عاقل تر می شد تا اینهمه ماجراش طول نمی کشید. خداییش اگر این کبوتره دیوونه نبود من67قسمت از ماجراش رو اینجا نمی ذاشتم و هنوز هم حکایت باقی باشه! شهپر هم موجودیه واسه خودش. چی بگم؟ باقیش رو توی کامنت آریا نوشتم که مال همه شماست. ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 12:47
سلام.
این هیجان انگیز ترین، ترسناکترین، جنگآور ترین صحنه و از همه مهم تر به نظر من قوی ترین صحنه در داستان هایی که از شما خوندم بود.
به نظر من جالب ترین قسمتش جایی بود که تکبال و خورشید هماهنگ شدن و تخته رو خورد کردن هیچ کس نفهمید چه طور این کارو کردن هیچ کس نفهمید اصلاً چی کار کردن که این اتفاق افتاد و به نظر من همین خیلی عالیه؛ یه جوری نوشتیدش که هر کس که بخونه خودش یه جوری می تونه صحنه رو بسازه انگار که خودتون هم نمی دونستید چی کار کردن و فقط راوی بودید! انگار که فقط هماهنگیشون کار دل بود و بس.
خلاصه که خیلی خیلی عاااااالی بود.
امیدوارم آخرش هم به خیر تموم بشه و فقط تکمار که این بار حسرت نابودیش برای خوانندگان موند از بین بره.
خیلی دوست دارم یک بار مبارزه مستقیم تکمار و تکبال رو ببینم؛ باید خیلی جالب باشه؛ البته بعد از تعلیم دیدن به صورت کامل توسط خورشید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دقیقا همین طوره. من فقط راوی بودم. کار اون2تا، خورشید و تکبال کار دل بود. من نفهمیدم چیکار کردن و به کسی هم نگفتن. تکمار و تکبال هم خواه ناخواه1جایی باید به هم برسن. فعلا که تکبال هنوز تعلیم می گیره. پایانش هم هرچی باشه، پایانیه واسه خودش. کاش خوب باشه! کاش!.
تکمار هم این دفعه زخمی شد دفعه دیگه خدا بخواد نفله بشه تا هم این جنگله از دستش خلاص بشه هم من از نوشتنش. عجب دردسری شدن این ها!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 15:16
ممنونم عزیز

گیره هوای دلم وقتی باز میشه وقتی آلی میشه که خدا ی مهربون هوای دل دوست عزیزم پریسای مهربون رو آلی کنه
پریسای عزیزم دوست گلم شادیت شادیه همه ی ماهاست
پس به امیده روشنایی ی دل عزیزت دوست عزیزم
سلامت و دل شاد باشی

پاسخ:
دیگه چی بگم جز ممنون که قشنگ تر از این ممنون باشه؟ من بلد نیستم خودت بگو.
ممنونم چه این گیر ها باز بشه چه باز نشه. در هر حال هرچی خدا بخواد همون میشه ولی من ازت بی نهایت ممنونم آریا.
شاد باشی از حال تا همیشه.
نخودی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 23:09
سلام بر پریسا خانمی عزیز
این قسمت خوب متمایل به عالی بود ….
قضیه برگ ها و خفاشها یاد نقاب انداختم البته قبلش با خودم گفتم احتمالاً براشون یه جورایی عینک آفتابی اختراع می‌کنی خخخ
می‌گم دقت کردی تو داستان تو بیشترین تلفات رو موشها دارند آیا؟
و ببین می‌خوام فقط یه هزارم هزارم هزارم درصد بار دیگه به فکر ننوشتن و معذرت و این حرفا بیفتی می‌گیرم یکی یکی موهات رو می‌کنم تا کچل بشی دلم خنک بشه یعنی منو کچل کردی حس می کنم ده سالی هست این داستان رو دارم می خونم تموم نمی‌شه بعدی وسط راه بمونم به آخرش نرسم …. یعنی جدی یه هکر گیر میارم کل آن سوی شبت رو بفرسته هوا بعدش اگه بازم دلم خنک نشد یه فکر اساسی دیگه ای می کنم …. شایدم زدم اومدم طرفای شما بعد حضوری مجبورت کردم بشینی برام قصه بگی … پس بنابر این دیگه خود دانی “مواظب خشم نخودی ما باش باشد که رستگار شوی”
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
وای خدا جون خوبه امشب اینجا کسی نیست اگر بدونی مثل دیوونه ها زدم زیر خنده هر جمله ای از نوشتهت رو می خوندم خندهم بلند تر می شد هنوز هم تموم نشده. یعنی اگر کسی اینجا خواب بود من الان وسط خیابون پرتاب شده بودم.
هنوز که تا انصرافم ره باقیست ولی خداییش کاش می شد بهتر از این بنویسمش. دلم می خواست تکبال رو زمانی می نوشتم که خیلی عالی بنویسم. خیلی عالی تر از این. ولی ترسیدم هیچ وقت به اون زمان نرسم گفتم فعلا بنویسم تا بعدا اگر به اونجا هم کارم رسید1فکری کنم.
خیلی عزیزی عزیز.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 13:03
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
آمدم یه سلامی بدم و برم
مواظب خودت باش دوست عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست عزیز من! ببخش اینترنت در دسترسم نبود دیر رسیدم! ممنونم دوست من! خوشحالم که هستی. خوشحالم که هستید. دسته جمعیتون رو خیلی دوست دارم.
ایام به کامت.
مینا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 17:11
سلام پریسا جون من از طرف جناب یکی اومدم بگم پس قسمت 68 رو کی میذارین؟
زودتر بذارینش دیگهههههههههههههه. ما منتظریم خوب

پاسخ:
سلام مینا جان!
وای جناب یکی نه! شکلک دست روی سرم در حال لرزیدن. من گناه دارم به خدا.
به روی چشم! باید بنویسمش. جناب یکی رو صدا نکن هرچی شما بگی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 22:58
سلامی مجدد تقدیم پریسای عزیز و دوست داشتنی
آمدم بگم چراااا آخه چرااا پریساا چرااا آخه
تکبال 68 رو نمیزااری
بعد جوابت رو به کامنت مینا خانوم دیدم دلم سوخت
هر وقت دوست داشتی بزارش عزیز
سلامتیت برامون مهمه دوست ندارم اذیت بشی
امیدوارم همیشه سلامت باشی پریسا جان
دوست عزیزم هیچ وقت خودت رو اذیت نکن این یه خواهش از طرف آریا
خداوند عزیز نگهدار دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
بابا رحم کنید به جان خودم من رسما مُردَم! آره به خدا دلسوزی هم دارم دیگه!
باید روی68کار کنم و پیش از اون باید1کوچولو روی قوای از دست رفته خودم کار کنم. این جنگ آخریشون همه زور مخم رو کشید. جدی تموم که شد حس کردم مغزم خالی شده. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم.
ممنونم آریا جان از دعا های عزیزت! هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. سپردم به خودش. فقط به خودش.
ممنونم آریا که هستی.
ایام به کامت.
یکی
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 23:42
یکی از تفریحات سالم من در حالات وبگردی گشتن توی کامنتاست. اینجا ی چیزایی دیدم که همچین با نمای اعصابم نخوند. پریسا میخوام بدونم بعد الان کی اون خیالت شجاعت حضور مجدد داره تا خودم تکنفری حلش کنم. ببین یا نباید شروعش میکردی که خوب کردی شروعش کردی یا حق انصراف نداری شد؟ تو باید ادامه بدی پریسا؛ دیگه هم از این چیزا ازت اینجا بخونم وضعیت سیاه میشه بهت گفتم که بدونی بعد نگی یکی بیمعرفت بود نگفت. هی ی چیز دیگه که هی میومدم بگم یادم میرفت؛ این جنابو از بغلدست اسمم فرتش کن بره. راستشو بگم تا قبل از تکبال 55 باهاش مشکل نداشتم ولی از اونجا ببعد دیگه دارم. دیگه بهم نگی جنابا؛ همون یکی خالی بگی کار راه میفته. ببین زود باش منتظرم. بنویس ببینیم چی شد آخرش. زود باشیا؛ بجنبیا؛ میام شلوغ میکنما؛ بجنب فقط بجنب از اون خیالا هم بسرت نزنه که من اینجام. فعلی بای.

پاسخ:
سلام یکی.
وای چه عصبانی! ببین فشار خون می گیری شما این چه وضعشه؟ راستی الان شما واسه من چندتا نکته مبهم رو روشن کن. اول اینکه وضعیت سیاه یعنی چی؟ من تا یادمه وضعیت قرمز داشتیم و وضعیت سفید. این سیاه یعنی چجوری؟
دوم اینکه مشکلت با این جناب کنار اسمت چیه؟ توی تکبال55چی بود که به موجبش شما با این کلمه مشکل پیدا کردی؟ ببین لطفا بگو من حالش رو ندارم برم اونجا رو خط به خط بگردم باور کن واسهم سخته.
سوم اینکه یادم رفت سومیش چی بود. حالا شما این2تا رو حلش کن تا سومیش یادم بیاد.
عصبانی هم نباش انصراف نمیدم. راستی ببین آخه من این جناب رو نگم خودت تصور کن چجوری میشه؟ مثلا بیام بگم سلام یکی. یکی می گفت این یکی کیه؟
بابا یا این جناب رو بذار باشه یا شما تخلصت رو عوض کن آخه. یکی بیاد قضاوت کنه، آخه یکی هم شد اسم؟ آهای منظورم از یکی بیاد این یکی نبود منظورم از یکی یکیه. وای الان کل وب داره می چرخه دور سرم! خداییش1کاریش کن دیگه یکی. باور کن این طوری1طوریه. حالا من.
زود باشی ها! درستش کنی ها! جناب کنار اسمت می ذارم ها!
آخیش دلم خنک شد همیشه شما1بار هم من.
ایام به کامت.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 00:35
سلام بر خانم پریسا خوبید?امشب با خودم گفتم برم ببینم این تک بال جریانش چیه که با قلم توانای شما مواجه شدم خیلی زیبا می نویسید یا شایدم من این احساس رو داشته باشم البته باید فرصتی را برای خواندن داستان سیری ناپذیر تک بال اختصاص دهم تا تمام قسمتهای تک بال را بخوانم از اینکه با وبلاگ شما آشنا شدم خوشحالم و بر خود می بالم که دوستان خوبی چون شما دارم.
من شاید داستانهای نسبتا کمی خوانده باشم ولی با شیوه های نویسندگی کم و بیش آشنا هستم تخیل شما آنچنان قوی است که من خودم را تصویر می کنم که انگار واقعا یکی از آنها شده ام به هر حال مرسی

پاسخ:
وای خدا ببین کی اینجاست!
سلام آقای عباسی! خیلی خوش اومدید! جدی عجب غافلگیر شدم! ممنونم به خاطر تعریفتون آقای عباسی. من اون قدر ها هم توانا نیستم. شما از سر لطف به نوشتنم نگاه کردید و اینطوری دیدینش. گفتید با شیوه های نوشتن آشنا هستید. آخجون دیگه باید هر دفعه بیایید ایراد هام رو بگیرید. از شما تعریف پذیرفته نیست باید حتما انتقاد کنید. جدی گیر هام رو بهم بگید. دلم می خواد درستش کنم.
خیلی خوشحالم اینجا دیدمتون دوست عزیز. امیدوارم فضای اینجا طوری باشه که دفعات بعد هم دلتون بخواد که باشید و باز هم اینجا ببینیمتون!
ایام به کام.
یک دوست
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 07:28
سلام بر پری سپیده دم* اساسا جنگ و صحنه های خشن ناک رو دوست ندارم ولی آنقدر این روایت زیبا تعریف و توصیف میشه که نمیشه به راهتی از کنارش گذشت میگم کاش این راویان جنگ هم مثل این پری صحنه های نبرد و کارزار رو روایت میکردند. البته که این توصیفات بسیار زیبا و در عین حال بسیار پویاست فکر کنم این داستان پیشنهاد خوبی برای یک انیمیشن جذاب برای سنین بزرگسال باشه پس واجب عینی شد که به چاپشون فکر کنی… و چقدر این آرمان دیرینه پیروزی سپیده دم بر تاریکی و پلیدی داستانهای ما رو در ذهن خواننده ای که به دنبال صلح و دوستی میگرده صلحی از جنس کهکشون یا شایدم یک اقیانوس ژرف، زیبا میکنه، مثل صدای همین گنجشکی مه الان از روی سم کابل برق پشت پنجره اتاقم به گوش میرسه که منم سرمست از زیباییش ببین چقدر سر صبحی تحریر کردم. خلاصه سپاس که هستی سپاس که مینویسی و بازهم سپاس که آرمان ما رو به یادمون میاری. ایامتم به کام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز!
ممنونم از تحریر با ارزشی که برام کردید دوست من!.
عاشق آواز گنجشکم. کاش بیاد واسه من هم بخونه! دلم تنگ شده واسه صداشون. جنگ سفید و سیاه. هر کسی به1نوعی از1پنجره ای نگاهش به جاده انتظاره تا صبح کی برسه. کاش صبح برای همه به هر رنگی که دلشون می خواد هرچه زودتر بیاد و این جنگ با پیروزی صبح به پایان برسه!
ممنونم از اینهمه لطفی که بهم دارید. راستش نه به خاطر اینکه حس کرده باشم نوشتنم به چاپ شدن می ارزه، بلکه فقط به خاطر اینکه1کار جدید دلم می خواد و بدم نمیاد آزمایش کنم، گاهی به چاپ یکی از نوشته هام فکر می کنم. البته نه این یکی. مثلا آدم برفی و پروانه. یادتون میاد؟ یادته باباجان؟
یادش به خیر! آدم برفی رو خیلی دوست داشتم. دلم تنگ شده واسهش. کاش دیگه هرگز به زمین بر نگرده! کاش پروانهش رو فراموش کنه! اون بالا واسهش خیلی بهتره. باز من هوایی شدم!
ولی چاپ. دلم1کمی اطلاعات می خواد. نمی دونم از کجا باید شروع کنم. خوب چیه مگه نمیشه آدم بی اطلاع باشه؟ الان کجاش خنده داره خوب نمی دونم مراحل چاپ1نوشته چیه دیگه!
ای بابا!
چقدر دراز شد جواب من!
ممنونم دوست عزیز که هستید. کاش بتونم همیشه بنویسم و طوری بنویسم که بهتون احساس رضایت بده. هرچی بیشتر بهتر.
ایام به کام.
پرواز
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 20:05
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پرپر پر پریساااااااااااااااااااا !!!ببین کی اینجاس ….آره منم پروااااااااااز ..اوه یه جوری میگم انگار رییس جمهورم خخخخخخخخخخخخخخ /.یادش بخعر اولین کامنتی ک دادم فک کنم برا گوشی خریدنم بوددددددددددددددد
..ممنونم از لطفت همین.
و الان اومدم آخرین کامنتو بذارم .هععععععی
راستش این کدای امنیتی آزار دهنده بودن و تو مدت بودنم خیلی نمیشد بکامنتم ولی معمولا سر میزدم ..
هععععععععععععععی موفق باشییییییییی پریساااااااااااااااااا …همین

پاسخ:
سلام پرواز. حالت چطوره؟ به خدا خیلی بدی پرواز من واقعا دل خداحافظی ندارم هی می خوام یادم بره تو هی یادم میندازی! من تصور می کنم خودت دلت تنگ میشه و حد اکثر بعد از یکی2ماه به این نتیجه می رسی که باید1طوری زمان واسه محله باز کنی و باشی وگرنه شب خواب های چپکی می بینی.
جدی دلم گرفت از این کامنتت پرواز راست میگم. امیدوارم رفتنت کامل نباشه ولی اگر واقعا لازم دیدی و کامل رفتی، از خدا می خوام هر جا که هستی ایام به کامت باشه و هم موفق باشی و هم شاد و شاد و شاد.
دیگه واقعا نمی تونم بنویسم می ترسم جدی گریهم بگیره. داره می گیره اگر به کسی نگی.
راستی پرواز! پخ!
همیشه شاد باشی از ته دل دوست عزیز من!.
آریا
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 23:13
سلامی مجدد بر پریسا ی عزیز و دوست داشتنی
چرا امروز تو گوشکن نبودی پریسا
به بلاگتم با تخیر سر زدی
نمیدونم عزیز فقت امیدوارم حالت خوب باشه
وتعخیرت خیر باشه
امیدوارم هیچ غم و دردی ترفت نیاد دوست عزیز
راستی پریسا بیا پایین یه چی تو گوشِت یواش بگم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به نظرت چی میخوام بگم .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم .
.
.
.
.
.
فقط یه قل باید بدی .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باید قل بدی ناراحت نشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم.
.
.
.
.
.
.
متمعن باشم ناراحت نمیشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باشه میگم
.

.
.

.
.
.
نمیدونم چطور بهت بگم پریساا هعیی
نمیدونم چطور بگم پخخخخخخخخخخخخخخخخخ پریسااااا
یعنی ال فرااار یعنی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کجااا دنبااالممیاای ووواااای

پاسخ:
سلام آریا جان. من خوبم دوست عزیز. جز دلم که نباید تنگ باشه ولی هست. کاش1نفر پیدا می شد راه خلاصی از این حس کهنه و دردناک رو یادم می داد! ترکیدم از بس به کسی توضیحش ندادم و فقط هر زمان با خدا تنها میشم اعتراف کردم که خدایا1طوری نجاتم بده دارم تموم میشم خودت تمومش کن از سرم بره!
بیخیال.
خلاصه اینکه در مجموع من هنوز هستم.
در مورد اون مطلب آخرت هم همونجا وایستا الان قصد انصراف چند وقت پیشم رو میندازم تقصیر تو و تحویلت میدم به یکی تا بخوردت.
وای خداجون یکی که بدون جناب خیلی مضحک میشه آهای یکی سر جدت بیا این اسمت رو عوض کن! ای بابا مشغول این شدم آریا جیم شد آریاااا وایستا می خوام بکشمت!
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 08:23
سلام پریسا جان
همه چی درست میشه دوست من به خودت سخت نگیر
همیشه باش سعی کن هر وقت دل تنگی اذیتت میکنه بیای تو بلاگت. /
بیای تو s….. من همیشه هستم سعی خودم رو میکنم غم و دل تنگی عزیزم رو ازش دور کنم
پریسا جان یه پیام خصوصی براتفرستادم خوش حال میشم بهش عمل کنی من منتظرت هستم
شاد باشی تا همیشه

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست و برادر مهربون من!
پیغام پر از محبتت رو گرفتم عزیز. فقط به خاطر داشتن اینکه تو هستی کلی مایه سبکی خاطره برای من. باور کن راست میگم. ممنونم عزیز. شاید درست بگی. شاید همه چیز درست بشه. شاید واقعا بشه. ولی به خدا من در آغاز ویرانیش نقشی نداشتم. هر مدلی که بلد بودم سعی کردم. حتی ستون ها رو2دستی بغل زدم و اجازه دادم سقفی که حالا نیست باشه روی شونه های من، ولی آخرش1روز…شاید من نابلد بودم. شاید هم ویران گر ها بیشتر از من بلد بودن. بذار هر کسی هرچی می خواد خیال کنه و بگه. ولی من تا زنده ام از این ویرانی دردم میاد آریا. دلم می خواست آجر به آجر آبادش کنم بره بالا و اگر مثل گذشته هم نشد، ویران نباشه. ولی دستی قوی تر از خودم مانع شد. دست های من بسته بود و نمی تونستم توضیح بدم که برای چی مثل مجسمه های سنگی تماشا می کنم و هیچی نمیگم. آریا! این ها رو خیالم نیست مخفی بگم پس همینجا دارم میگم. نمی دونم چه مدل افتضاحیه که من توی این وبلاگ هرچی نباید میگم. از پست هاش تا کامنت دونیش برام انگار مرز آزاده با اینکه می دونم خیلی ها میان و می خونن ولی باز میگم.
آره دلم گرفته. دلم تنگه خیلی هم زیاد. دلم که مال خودمه. واسه تنگ شدن و واسه گرفتن رضایت نمی خواد. بخواد هم من از پسش بر نمیام. اینهمه مدت شونه بالا انداختم و گذشتم تا هم بقیه ندونن هم مجبور نباشم چیزی رو توضیح بدم که فایده نداشت. ولی خودم که می دونم. من و خدا. آریا! من نمی بخشم. دستی رو که این ویرانی رو به بار آورد رو نمی بخشم. همین طور دستی رو که دستم رو بست برای آباد کردن. نفرین نمی کنم چون دل ندارم تکیه زده ها به اون شونه ها رو شکسته ببینم. ولی سپردمشون به خدا. این شب ها که تحملم می بره همهش میگم خدایا من حسابم ضعیفه. تو خودت این حساب رو درست کن. تا حالا نمی گفتم. به خدا که نمی گفتم ولی این شب ها دارم میگم. بذار باشه تا دست خدا خودش حساب کنه.
آره درسته دلم پدرم رو در آورده ولی نه اون اندازه که نباشم. این شب ها، وقتی تمام جهان اطرافم خوابه، من هستم و خاطره ها. ما هستیم و خدا. خدا. خدا. هست آریا. توی این شب های من هست. می دونم که هست. می بینمش که هست و داره بهم میگه تقصیر خودت بود که گرفتار شدی ولی من هستم بنده گرفتار و اشتباهی و سر به هوای من. من هستم. هستم.
دلم گرفته ولی هنوز زنده هست. من هم زنده ام. می برم، می افتم، سر می ذارم روی کوه خاطره ها و خیسشون می کنم، خسته میشم، کابوس می بینم، بیدار میشم، خدا رو صدا می زنم، بارونی میشم، داقون میشم، ولی هستم. دوباره صبح پا میشم راه می افتم و می زنم به جاده. گاهی چنان زخمی و خسته ام که لازم میشه1کوچولو متوقف بشم تا خستگیم در بره ولی هستم. هنوز هستم. دعام کن آریا. دعا کن خدا هرچه سریع تر مصلحت به برداشتن این بار از شونه هام ببینه و اگر هم مصلحت ندونست، هرچی خودش بخواد. هر طور خودش بخواد. سپردم به خودش. توکل بر خودش.
خدایا داری می خونی دیگه مگه نه؟ شکرت! خدایا شکرت خدایا شکرت! همین اندازه که هستی شکرت! باش! خدایا همراهم باش تا باشم.
وای آریا تماشا کن این طولانی ترین جوابیه که من توی این وبلاگ به1کامنت دادم. میگم موافقی کنمش پست بذارمش اینجا؟
ممنونم آریا که هستی. شاید1زمانی از این نوشتن هام پشیمون بشم ولی اون زمان این لحظه نیست. اگر هم خیلی پشیمون بشم از قدرت مدیریتم استفاده می کنم میام توش دست می برم. می بینی؟ یعنی1همچین موجود صادقی هستم من.
ممنونم از حضور بی نهایت عزیزت آریای عزیز.
در پناه خدا.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 13:43
عزیز همه چی درست میشه باور داشته باش
عزیزه من تو که تمامه سعی خودت رو کردی این خودش دل گرمیه
پریسا جان از خدا میخوام کمکت کنه که هرچه زود تر این دوره رو بگذرونی و به آنچه میخوای برسی عزیز
آمین
همینطور که گفتم من هستم همیشه هستم دعا گویت هستم عزیز
هر کار که میدونی باعث آرامشت میشه انجامش بده
از فظاهایی . و حرفایی و و و هرچی که آذارت میدن دوری کن
پریسا جان من هستم همیشه منتظر شادی هایت منتظر آرامشت هستم متمعن باش خدا دوست نداره بندگانش انتظار بکشن دعامون رو مستجاب میکنه
عزیزه من شاد و سلامت باشی

پاسخ:
ماه هاست که منتظرم. ماه هاست که به درگاه خدا دارم دعا می کنم. ماه هاست که ازش می خوام این دل غافلم رو عاقل کنه تا اینهمه…ماه هاست آریا. هنوز نشده. هرچی خدا بخواد. می دونی آریا؟ تا پیش از این اوضاع بد نبود. انگار بعد از اینهمه مدت که گذشت، باورم شده بود که وقتی چیزی نیست، یعنی نیست. می شد به خودم، به دلم، بگم نیست بابا جان نیست. اینقدر اذیتم نکن نیست. تموم شده. دیگه نیست. سهم تو هم آه گاه و بی گاهت. برام عادی نشده بود آریا ولی عادت کرده بودم. نمی دونم می فهمی یا نه. عادت کرده بودم که پیش بقیه بگم من که خیالم نیست. من که طوریم نیست. من که نمی خوام. ولی این… نمی دونم چند ماه دیگه باید با خودم بجنگم تا دوباره عادت کنم به چیزی که هرگز واسهم عادی نشده بود و هرگز هم نمیشه. آریا! برام دعا کن. به نظرم این1قلم راهی نداره جز اینکه خدا بخواد. آخه من عاقل نیستم. اگر عاقل بودم راه داشت ولی نداره چون من عاقل نیستم. من هستم. باز هم به همه میگم بیخیال. باز هم شونه بالا میندازم و میگم به من چه. باز هم رد میشم و میگم من که ندیدم. من که دلم نخواست. من که خیالم نیست. ولی هست آریا. من خیالم هست. دعا کن که واقعا دلم نخواد. واقعا رد بشم بدون اینکه پشت سر خودم جا بمونم. دعا کن برام که دیگه واقعا خیالم نباشه.
ممنونم آریا که هستی. به نظرم اگر ادامه بدم اوضاع اینجا خیت میشه. واااییی من دیگه رسما گناه دارم الان جمعش کنم.
شکلک خنده و شکلک سرگرمت کردم آب زرشک هام رو قایم کنم. شکلک می ترسم پیداشون کنی.
راستی این حرف ها رو ول کن چرا آخر قهوه خونه پرواز دیگه دلت نخواست آب زرشک هام رو کش بری؟ جدی توی خونه هر وقت آب زرشک واقعی می خورم یاد تو می افتم کلی می خندم. اصلا آب زرشک بدون کری های ما2تا دیگه بهم مزه نمیده.
ممنونم آریا از حضورت. ممنونم. ممنون هام تکراریه ولی ممنونم.
شادکام باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 21:57
درست میشه عزیز
کاری از دست ما بر نمیاد جوز دعا کردن
همیشه دعا گویت هستم خواهر عزیزم
/.//.
خخخخخ آبزرشکارو نگو از بس سره آب زرشکا کلکل کردم گفتم اگه یه بار دیگه بگم پریسا کلمو میکنهه خخخ
منم هرسری یاد آب زرشک میفتم کلی میخندم
فقط از خدا میخوام سلامت باشی پریساا سلامت جسمی و روحیی
مواظب خودت باش خیلیی مواظب خودت باش
سلامت و دل شاااد باشی
پخ

پاسخ:
واقعا درست میشه؟ یعنی من دلم رو از دست این یادگار های سیاه میشه پس بگیرم؟ به خدا خسته ام از این جنگی که تمومی نداره. به خدا به خدا به خدا خسته ام. ولش کن بیخیال. هرچی خدا بخواد همون میشه. اگر مصلحت ببینه هرچی هست و نیست رو از دلم دلیت می کنه تا بشه نفس بکشم و اگر مصلحت نبینه من باید تحمل کنم. شاید هنوز مصلحت نمی بینه و می خواد من مجازات بشم. مجازات راهی رو که به اشتباه رفتم. مجازات دل هایی رو که شکستم. مجازات پند هایی رو که نشنیدم. مجازات لحظه هایی که فراموشش کردم.
برام دعا کن آریا. خیلی دست خدا رو این شب ها لازم دارم. برام دعا کن!.
آب زرشک. آخجون آب زرشک! نیستی بزمی دارم با آب زرشک هام!
به جان خودم واسه این پخ هات به حساب پرواز می رسم. این دود از کنده پرواز بلند شده. مگه دستم بهش نرسه! بدجنس اون دفعه اومد با کامنتش گریهم رو در آورد. ایشالا درس هاش سخت باشه شب ها مجبور بشه بیدار بمونه من دلم خنک بشه بخندم!
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:00
خخخ
تا وقتی من باشم نمیزارم با آبزرشکات بزم بر گزار کنی بزمت رو به هم میزنم میام آب زرشکاتو میخورم یه لواشک روش خخخخ
سلامت باشی پریسای عزیز
خداوند عزیز نگهدار خواهر عزیزم
پپپپپپپپپپپخخخخخخخخخ ؟پخخخخخ

پاسخ:
یعنی هیچ راهی نداره که من این آریا رو نکشم! اینجا که نمیشه ولی توی قهوه خونه بعدی حتما وسط اون شلوغی پخپخ! این پخپخ با اون پخ فرق داره ها اشتباه نگیریدش!
آب زرشک هام رو می برم توی سرداب تکمار قایم می کنم ببینم کی جرات داره بره طرفش.
هرچی زور زدم امشب به تکمیل68نرسیدم و پدرم هم در اومد. باشه واسه بعد الان دیگه نمی کشم.
شاد باشی دوست عزیز من!.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:58
آخه دختر خوب تو اگر آب زرشکارو تو سرداب تک مار قایم کنی
بعد خودت هم میترسی اونجا بری بعد هیف ومیل میشه
بده خودم بخورم خیال هر دومون راهت بشه خخخ
تو شیکمه منو سیر کن انگار یه زیارت حج رفتی خخخخ
//.
خسته نباشییی دوست عزیز برو استراحت کن قرار شد خودت رو اذیت نکنی هااا
پس استراحت کن نزاار نفرین کنمت که داستان تکبال دویست قسمتی بشهه خخخ
خودت رو اذیت نکن پریسا جان
خدا نگهدارت عزیز
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نوچ پخ نمیکنم
سلامت باشیی

پاسخ:
وای ترکیدم از خنده سر صبحی. داره دیرم میشه ولی دلم نیومد بی جواب برم تا ظهر. سرداب تکمار رو خوب اومدی من چجوری برم اونجا؟ باید عضو دستهش بشم یا جاسوس بفرستم و…وای همهش واسه خاطر آب زرشک؟ نه بابا نمی خوام بیا مال خودت نخواستیم.
وای200قسمت؟ جدی نشه بیچاره میشم یا خدا! ممنونم از حضورت مثل همیشه.
وای دیرم شد دیرم شد من رفتم ایام به کام.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 09:48
اگه امشب تکبال 68 رو گذاشتین که هیچ.
نذاشتین خودم میرم توی سرداب تکمار قایمش میکنم.
هاها.
تازه یکیرم صدا می کنم. دوتایی به هم میریزیم اینجارو. حالا انتخاب با خودتون. خخخ

پاسخ:
سلام.
بابا1کمی بشینید خسته اید اینطوری که نمیشه آخه! چه خشن!
وای نه به جان هرچی ماره یکی رو صدا نکن من می خوام زنده باشم. آخه این68باید درست بشه یا نه. الان میرم سرش یکی رو فاکتور بگیر ممنون میشم.
یکی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 11:07
من اینجام مینا حاضرم برای انجام هر عملیات تنبیهی. دستبسته میبریمش وسط جنگل و همونجا باقیشو باشه همونجا بهت میگم چیکارش میکنیم. پریسا شنیدی یا نه؟ این ی تهدید جدیه از طرف من مینا بیگناهه من گفتم. پریسا خسته بودم و نمیشد و تو مخم خالی بود و شبا گریه ناله داشتم خداخدا میکردم و این چیزارو در جواب کامنت من نمیگی. من باقیشو میخوام. بنویس بیار خسته شدم از منتظر بودن. تا امشب که اینجا میبینمت بای.

پاسخ:
یکی! هستیم در خدمتتون! بابا آخه تحمل داشته باش دیگه! به خدا دارم می نویسم صبر کن. ببین این اصلا انصاف نیست وسط جنگل الان خطرناکه ببریدم اونجا تازه دست بسته! مروتت کجا غیب شد آخه؟ دارم می نویسم. ببینم به کجا می رسونمش!
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 12:50
خخخخ
مینا خانوم و یکی منم هستم باهاتون خخخ
پریسااا تکبال 68 رو آمادهه کن تا نبردیمت دژ تکمار
یعنی همچین آدم خبیسیم من
خخخ
میبریمت جنگل بعد من میام با خیال راحت آب زرشکات رو میخورم که نه میبلعم خخخ

پاسخ:
عجب آدم خبیسی هستی آریا! یعنی موندم توی اینهمه خباست! واسه خاطر آب زرشک می خوایی با این2تا دست به یکی کنی ببریم دژ تکمار؟ جای دیگه هم نه دژ تکمار؟ به خاطر آب زرشک!؟ شکلک وحشت. شکلک عجز. شکلک دارم می لرزم وسط این3تا! برم1درختی چیزی پیدا کنم لای شاخه هاش پناه بگیرم تا نرسیدید.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 14:45
سلام. منم که می دونید از قبلاً در دسته ی یکی بودم.
پریسا خانم کجایییییییییییید؟
ادامه اش کوووووووووووووووووووووووووووو؟
پیش به سوی عملیات آمادههههههههههههههههه؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
واواواواوا چچچچچقققدره شششما ها خخخخشنیددددد بببه خخخخدا مممن فففققققط…شکلک زبونم گرفت. دیگه شکلک بلد نیستم دست هام رو بردم بالا در حالت هق هق تسلیمم.
بببه خخخخاططططر خخخدددا بببه ممممنننن رررحححم کککککنننیییددد!
حالا برید تا فردا صبح این نوشتهم رو رمز گشایی کنید تا68رو بنویسم بذارمش اینجا. بکشید عقب ذهره ترک شدم اینطوری که حواسم به آماده باش شما هاست بالای سرم صف بستید نفسم بالا نمیاد چه برسه به اینکه بشه بنویسم.
بلکه1نفر هم پیدا بشه به دادم برسه!
به روی چشم. سعی می کنم. آخه اگر فقط بجنبم که خوب از کار در نمیاد که! سعی می کنم بیشتر زمان بذارم سرش. تا خدا چی بخواد.
دوستتون دارم هر4تاییتون رو. شکلک یواشکی براتون خط و نشون می کشم که دارم براتون. بذار تکبال تموم بشه تمام سکویایی ها رو می ریزم سرتون.
جدی خیلی واسهم عزیز هستید. حس می کنم جریان خونم گرم تر میشه توی رگ های یخ بستهم وقتی می بینم باهام هستید.
ایام به کامتون.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 17:42
شکلک مینا در حال مذاکره با کرکس یکیرم فرستادم که با کمک جاسوسا با تکمار مذاکره کنه. اگه تا امشب تکبال 68 رو حاضر نکنیدددددددددددددددددددددددددددددددد, شکلک از این آهنگای وحشتناک تکمارو از اون ور میفرستیم کرکس و دار و دستشرو هم از اونور تازه تکبال و خورشیدرو رو هم در نظر بگیرین. اینو گفتم که یادتون باشه چه جنگ وحشتناکی در میگیره اگه نیاین. بابا ما اصلا هیچچی این بیچاره ها گناه دارن. باید بالاخره زندگیشون مشخص بشه. بیچاره ها پا در هوا موندن

پاسخ:
تا این دسته ها مشغول هم دیگه میشن من این وسط در میرم و خلاص. بد نمیشه ها! دفعه دیگه من جیم بشم شما ها این کار رو کنید خودشون این ماجرا رو تموم کنن بیان اینقدر هم رو بزنن تا همه نفله بشن من راحت بشم آخجون!
نوشتم بابا نفرست اون رو پیش تکمار می پره می خوردش بی یکی میشیم. نمی دونم این قسمتش چجوری شد. کال شد یا شفته نفهمیدم. گفتم سریع تر بذارمش تا بیشتر از این اوضاعم خطرناک نشده.
ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی.
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 18:13
خوب من دو باره آمدم
امیدوارم سلامت باشی
یه خسته نباشید ویییژه تقدیمت
بفرما یه لیوان آب زرشک خنک بخور که خستگیت باره سفر ببندهه
چرا این طور نگا میکنی خخخ مگه به من نمیاد مهربون باشم
هععی
شاد باشی

پاسخ:
شکلک وحشت آمیخته به تعجب فجیع. شکلک2دستی لیوان رو گرفتم ولی دستم مثل بید توی باد داره می لرزه از بس بهم استرس وارد شد از تهدید دسته جمعی شما4تا و تعجب بابت این مهربونی بعد از اون خشمت.
به جان خودم گذاشتم68رو کوتاه بیایید من از تکمار چندشم میشه.
سلامت باشی دوست عزیز من. اگر این یکی درست درمون نشد تقصیر شما هاست از بس شمشیر بالای سرم گرفتید مجبور شدم همین طوری کشکی نوشتم تحویل دادم.
ممنونم از حضور عزیزت. ممنونم که هستی.
ایام به کامت از حال تا همیییییشه!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال66

شب داشت فراگیر می شد. خورشید به فرمان کرکس می رفت تا از طرفش گشتی یواشکی در اطراف جنگل بزنه ببینه شایعه گشت نیمه شب های موش ها توی جنگل چیه. از چند روز پیش به این طرف، حس عجیبی داشت. حس تحت نظر بودن. روز های اول به حسابش نمیاورد و روز های بعد می زد به بیخیالی ولی دیگه داشت حوصلهش سر می رفت. و در اون غروب به نظرش این حس از همیشه قویتر و محسوس تر بود. مثل اینکه تعقیب کنندهش هر کسی که بود، این بار بدش نمی اومد که دیده بشه. خورشید هیچ خوشش نیومد. سعی کرد بفهمه ولی چیزی نفهمید. تند و کند پرید، به1باره چرخید بلکه تعقیب کننده نامرئی رو غافلگیر کنه، سعی کرد با پرواز ها و تغییر مسیر های ناگهانی از اطرافش سر در بیاره ولی موفق نشد. زیاد هم اصرار نداشت. حوصله نداشت واقعا کاری کنه. فکرش مشغول بود. روحش سنگینی می کرد. باید با مشکی حرف می زد. باید بهش توضیح می داد در موردش به تکبال هیچی نگفته. ولی تکبال، تکبال چرا به مشکی گفته بود تکماری؟ از کجا شنیده بود که مشکی…تکبال از مشکی چی و چقدر می دونست و مهم تر از اون، از کجا می دونست؟ باید پیش از اینکه اتفاقی می افتاد این وضع رو درستش می کرد. پیش از اینکه تکبال با خودش کنار بیاد و کار جبران ناپذیری کنه.
-خورشیدِ تکمار!
خورشید تقریبا از روی غریزه و بدون اختیار اراده برگشت و مشغول دفاعی سخت شد. شاهین واقعا بزرگ و وارد بود. بال ها و چنگال های مرگبارشون رو مثل شمشیر بلا به هر جای همدیگه که می شد می زدن. خورشید متوجه نبود که شاهین در واقع فقط دفاع می کنه و عقب میره. کمی بعد، خورشید ملتفت شد و کشید عقب. شاهین کمی دور تر کشید و منتظر شد. خورشید با خشمی نفرت آلود بهش نظر انداخت.
-خاکی عوضی! چه حسی داری از اینکه خودت رو به زیر خاکی ها فروختی؟ حیف آسمون که تو ازش سهم می بری. من اگر جای آسمون بودم از این ننگ زمین می خوردم.
خورشید تمام نفرتش رو با این کلام پاشید به شاهین. شاهین نگاهش کرد.
-تو خوب می جنگی خورشیدِ تکمار! ولی اگر تعریف از خودم نباشه، شاید من به این سادگی ازت نمی خوردم اگر قصدم جنگیدن بود. من فقط دفاع کردم. و تو نمی پرسی چرا؟
خورشید با نفرتی تحقیر آمیز نگاهش کرد.
-نه. نمی پرسم. تو در هر حال ارزش نداری باهات هم کلام باشم. چه خوب بجنگی چه نجنگی.
شاهین عصبانی نشد.
-خوب البته شاید از نگاه تو این درست باشه ولی من اینجا نیستم که باهات بحث کنم. من فقط اومدم بهت1پیغام بدم و برم. نه جنگی و نه بحثی.
خورشید نتونست حیرتش رو مخفی کنه.
-پیغام؟ به من؟ از کی؟
شاهین بال هاش رو تکون داد تا از پایین رفتنش جلوگیری کنه. قشنگ معلوم بود برای اینکه هم سطح خورشید بمونه داشت زور می زد.
-از تکمار. بهت سلام رسوند و گفت شاید دلت بخواد با رفیق شفیق کرکس1ملاقاتی داشته باشی. گفت بهت بگم دنبالش نگردی چون توی مهمون سرای تکماره. اگر می خوایی ببینیش بیا اونجا.
خورشید هیچی نفهمید جز اینکه اتفاق خیلی بدی داره می افته. حس کرد چیزی شبیه1چوب گره دار خیلی محکم به اعصابش ضربه زد.
-تو داری چی میگی خاکی؟ ملاقات با کی؟ تکمار باز چه غلطی کرده؟ من چه کسی رو باید بخوام که ببینم؟
شاهین ته لبخندی زد.
-خوب البته شاید هم نخوایی. ولی تکمار از اونجایی که واسه احساساتت احترام زیادی قائله خواست بدونی که بعد مردنش شرمندهت نشه.
خورشید اختیارش رو از دست داد. شاهین در آخرین لحظه جا خالی داد وگرنه خورشید مغزش رو متلاشی می کرد.
-چیکار می کنی؟ من باهات سر جنگ ندارم. فقط پیغام آوردم.
خورشید هوار زد:
-کثافت لعنتی بگو چی شده؟
شاهین عقب کشید و از دسترس خورشید دور شد.
-باشه. حالا که می خوایی حرف آخر رو اول بدونی بهت میگم. . مشکی الان پیش تکماره. تکمار بهت سلام مخصوص رسوند و گفت بیا نجاتش بده وگرنه اون خفاش نیمه شب امشب رو نمی بینه. همین و بس. نه تخفیف داره و نه تمدید. دیگه خودت می دونی. تکمار گفت از کشتن مامورش خوشش نمیاد. براتِ آزادیِ مشکی حضور توِ خورشیدِ تکمار. من پیغامم رو دادم. اگر عمر مشکی باقی باشه، اونجا می بینمت خورشید. تا بعد.
شاهین این رو گفت و پرید. خورشید چنان متحیر و مات بود که احتمال می رفت سقوط کنه.
-مشکی! در اسارت تکمار! وای! خدا!
خورشید حس می کرد داره عقلش رو از دست میده. چیزی شبیه ضربان1آونگ بزرگ که به دیوار های مغزش می خورد، داشت کلافهش می کرد. قدرت فکر کردن نداشت. قدرت پرواز کردن نداشت. قدرت هیچ کاری رو نداشت. خواست برگرده و به کرکس اطلاع بده. ولی چه فایده ای داشت؟ باید می جنبید و کاری می کرد. اما چه کاری؟ باید می رفت و خودش رو تسلیم می کرد تا مشکی رو نجات بده. ولی این به هیچ وجه عاقلانه نبود. خورشید می دونست که تکمار بی نهایت حیله گره. باید سر از این کار در می آورد. از کجا معلوم که این راست باشه؟ شاید مشکی الان در منطقه سکویا و همراه کرکس بیخیال مشغول گشت زدن بود. خورشید باید می فهمید. باید مطمئن می شد. به سرعت باد چرخی زد و در حالی که از شدت خشم و نگرانی احساس سر گیجه داشت و در حالی که حالش به شدتی غیر قابل توصیف بد بود، به طرف منطقه سکویا پرواز کرد در حالی که از ته دل دعا می کرد این راست نباشه.
-اُهُ!ببینم از بین شما ها کسی مشکی رو ندیده؟
کلاغ ها که سرشون جمع معلوم نبود چه کاری بود بدون اینکه سر بالا کنن ببینن کی ازشون چیز پرسیده جواب دادن که ندیدن. خورشید منتظر نشد. رفت تا از بقیه بپرسه. کلاغ ها اگر فقط1نظر گذرا بهش مینداختن می فهمیدن که خورشید افتضاحه. افتضاح تر از اون که بشه اسمش رو پریشون گذاشت. خورشید مثل کسی بود که با تمام وجود و در نهایت درموندگی دنبال حکم برائت از اعدامش می گشت و کسی نفهمید.
-تیزبین!تو مشکی رو ندیدی؟
-مشکی؟ نه. ندیدمش. شاید تیزرو…خورشید! کجا میری؟
-خوشبین نمی دونی مشکی کوش؟
-من ندیدمش خورشید شاید بقیه…خورشید! وایستا!
-تکرو نمی دونی مشکی کجاست؟ ندیدیش؟
-من ندیدم تیزرو هم ندیده چون تازه از هم جدا شدیم. آخه ما2تا…آی خورشید دارم حرف می زنم کجا رفتی؟
-شهپر!شهپر به خاطر خدا مشکی کو؟
شهپر تنها کسی بود که با وجود عجله وحشتناک خورشید، تونست اول لرزش صداش و بعد درموندگی و ترس توی نگاهش رو بخونه.
-چی شده خورشید؟!
خورشید چنان حالی داشت که هر لحظه ممکن بود قلبش از حرکت وایسته.
-شهپر!مشکی. مشکی رو کجا ببینمش؟ بگو که دیدیش. بگو1جایی می تونم ببینمش. هر جایی که بشه رفت.
شهپر متعجب به خورشید خیره شد.
-خورشید من مشکی رو ندیدمش خیال کردم رفته فرمون کرکس ولی تو حالت خوبه؟
خورشید همونجا وا رفت. شهپر وسط آسمون گرفتش که سقوط نکنه.
-خورشید!طوری شده؟ خورشید! خورشید میشه حرف بزنی؟ چیزی نیست. هرچی هم باشه با هم حلش می کنیم. بگو ببینم چی شده؟
خورشید مکث کرد. انگار واقعا حرف زدن یادش رفته بود. شهپر با آرامش همیشگیش شونه هاش رو فشار داد ولی کار خورشید از این حرف ها گذشته بود.
-شهپر!مشکی رو از کی ندیدی؟
شهپر در حالی که سعی می کرد با نگاه، با دست و با کلام خورشید رو آروم کنه فکری کرد و جواب داد:
-خیلی وقته. مشکی این طرف ها نیست خورشید. احتمالا رفته جایی که کرکس گفته بره.
خورشید چنان احساس درموندگی می کرد که هرگز توی تمام عمرش تجربهش نکرده بود. حتی پشت در اون سرداب که با مرگ تقریبا هم نفس شده بود. اون زمان مطمئن بود که کرکس برای نجاتش میاد چون کرکس گفته بود که میاد. ولی این بار دیگه قرار نبود کسی نجاتش بده. حتی کرکس.
-خورشید!طوری نیست. درستش می کنیم. چیزی نیست. بگو چه اتفاقی افتاده؟
خورشید انگار که توی خواب، به شهپر نگاه کرد.
-شهپر!مشکی هیچ کجا نرفته چون کرکس بهش هیچ فرمونی نداد. کرکس به من فرمون داد و مشکی رو گذاشت آزاد باشه تا خودش رو پیدا کنه.
خورشید بدون اینکه ربط بین کلماتش رو پیدا کنه حرف می زد و فقط حرف می زد. شهپر بهش خیره مونده بود. خورشید انگار نفسش با کلامش تموم شد. شهپر تشویقش کرد که ادامه بده. نه برای اینکه بیشتر بفهمه. در هر حال بیشتر از این چیزی از هذیون های خورشید نمی شد فهمید. شهپر می خواست خورشید حرف بزنه پیش از اینکه نفس کشیدن یادش بره.
-خورشید!باقیش رو بگو. بگو!
خورشید مات و محو زمزمه کرد:
-امروز صبح کرکس بهم گفت مشکی لازم داره1مدت کوتاه کمتر وظیفه روی شونه هاش باشه. واسه همین امروز هیچ فرمونی بهش نداد و قرار هم نبود که بده.
شهپر آرامش نگاهش رو از دست نداد.
-تو چی می دونی خورشید؟
خورشید حس می کرد دیگه قادر نیست راحت نفس بکشه.
-خورشید!چیزی نیست. آروم باش! درست میشه! بگو تو چته؟
خورشید با چنان حالتی به شهپر نگاه می کرد که انگار برای آخرین بار پیش از مردن می بیندش. شهپر برای اولین بار بعد از شروع این بحث، احساس کرد ته دلش لرزید. توی نگاه خورشید چیزی بود که شهپر رو اذیت می کرد. چیزی مثل1ادراک تلخ، 1هوای تاریک، 1نقشه دردناک.
-شهپر!مشکی رو پیدا کن. محض رضای خدا من چیزیم نیست فقط مشکی رو پیدا کن!.
شهپر خواست حرفی بزنه ولی خورشید پرید و رفت. خواست تعقیبش کنه و مانع رفتنش بشه اما بهتر دید مشکی رو پیدا کنه شاید اون چیزی بدونه و شاید بشه با پیدا کردن مشکی از اتفاقی که شهپر نمی دونست چیه ولی مطمئن بود به طرز وحشتناکی سیاهه پیشگیری کنه.
خورشید رفت. شهپر زمان رو از دست نداد. مثل تیر به طرف سکویا پرواز کرد تا کرکس رو ببینه. خورشید هم دیگه متوقف نشد. باید کاری می کرد. باید مشکی رو نجاتش می داد. اگر می موند تردید می کرد و این به نفع مشکی نبود. دلش می خواست به کسی بگه. دلش می خواست کرکس بدونه و بهش اجازه رفتن نده. دلش می خواست1کمان با1تیر بلند خلاصش کنه تا مجبور به رفتن نباشه. ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها پیش نیومد. خورشید باید می رفت چون به هیچ عنوان نمی تونست بمونه و تمام عمرش به خاطر بیاره که می تونست با تسلیم خودش1جون رو نجات بده و این کار رو نکرد. تکمار رو اون قدر می شناخت که مطمئن باشه سر حرفش می مونه و وقتی میگه تخفیف و تمدیدی در کار نیست، یعنی نیست. باید می جنبید. دیگه زمان تردید نبود. کاش1بار دیگه کرکس رو می دید. لونهش رو. تکبال رو. زمان نبود. اگر بر می گشت سست می شد. نه زمان برگشت بود نه جاش. باید می رفت.
خورشید مکث نکرد. نگاهی هم به پشت سر نکرد. بدون اینکه سرش رو برگردونه با هرچی که پشت سرش جا می ذاشت خداحافظی کرد، آهی از سر درد کشید و به طرف قعر تیرگی پرواز کرد.
نیمه شب.
منطقه سکویا حسابی پریشون و آشفته بود. کرکس مثل مار زخمی به خودش می پیچید. زمانی که شهپر خودش رو بهش رسونده و داستان رو براش تعریف کرده بود، کرکس بدون فوت وقت بهش فرمان داد هرچه سریع تر بره و خورشید رو هر جا که هست پیدا کنه و ببره1جای امن و حتی شده به زور زنجیر همونجا نگهش داره و بعد بلافاصله سفیر اعلام خطر زد و به همه گفت مشکی رو خیلی سریع پیدا کنن. در1لحظه تمام منطقه سکویا برای پیدا کردن مشکی دست به کار شدن. برگ به برگ منطقه رو گشتن ولی مشکی نبود. خفاش ها و کلاغ ها به فرمان کرکس تا نفر آخر توی جنگل پخش شدن و ماموریت داشتن که فقط مشکی رو پیداش کنن و فقط سریع، هرچه سریع تر، در سریع ترین زمان ممکن ببرنش پیش کرکس. شب آهسته آهسته می گذشت و مشکی هیچ کجا نبود. در این میون، خورشید و غیبتش فراموش شد. البته کرکس به خاطر داشت و شهپر هم همین طور. کرکس از دستش عصبانی بود و اطمینان داد که بعد از این ماجرا به حساب خورشید که در همچین زمانی غیبش زده می رسه و زمانی که شهپر اومد و بهش گفت خورشید رو پیدا نکرده، کرکس از شدت خشم عربده ای کشید که زمین لرزید.
-شهپر!خورشید رو پیداش کن فهمیدی؟ این احمق دیوونه روانی رو پیداش کن فهمیدی؟ شهپر بدون خورشید اینجا نبینمت فهمیدی؟
شهپر رفت تا بیشتر بگرده. شاید لازم بود از میون بقیه هم چند نفری جز شهپر دنبال خورشید بگردن ولی ناپدید شدن مشکی و پریشونی خورشید و فرمان صریح کرکس، دیگه جایی واسه هیچ احتمال دیگه ای برای کسی باقی نگذاشت. مشکی باید پیدا می شد.
شب به نیمه نرسیده بود که آسمون و زمین جنگل سرو رو گشته بودن بلکه اثری از مشکی پیدا کنن. فایده ای نداشت. نه شهپر تونست خورشید رو پیدا کنه، نه بقیه موفق شدن مشکی رو پیدا کنن. همه گیج و گنگ روی تاک بزرگ جمع شده بودن و منتظر بودن بلکه جوابی واسه این اوضاع عجیب از غیب برسه، چون خودشون هرچی بیشتر گشته بودن، نتیجه کمتری حاصل شده بود.
ساعتی از نیمه شب گذشته بود که مشکی از طرف مرداب تاریک برگشت. خسته و مات بود.
-مشکی!کجا بودی؟ این چه قیافه ایه؟ خورشید در به در دنبالت می گشت!
مشکی1دفعه از جا در رفت.
-خورشید؟ کرکس به خدا این خورشید حسابی روانیه. من داشتم دنبال خورشید می گشتم. این دیوونه معلوم نیست داره چه غلطی می کنه. 1شاهین مسخره نزدیک بود پدرم رو در بیاره و وقتی گیرش انداختم بهم گفت خورشید رو توی مرداب تاریک بی هوشش کرده و داره میره به تکمار اطلاع بده تا بیان ببرنش. من رفتم تمام مرداب رو گشتم. زیر و رو و همه جا. خورشید هیچ کجای مرداب نبود. این…کرکس! چی شده؟ شما ها چرا ماتتون برده؟ واسه چی این طوری شدید؟
کسی حرفی نزد. کرکس، شهپر، خوشبین، و تمام اون هایی که کم و بیش از ماجرا آگاه شده بودن، گیج و وحشتزده به مشکی خیره موندن. مشکی متحیر بهشون نگاه کرد بلکه چیزی بفهمه. تصویر همه، ترسیم کامل وحشت بود.
-مشکی!اون شاهین رو تو گیرش انداختی و اون هم به همین سادگی واسهت اعتراف کرد؟
مشکی مات به کرکس نظر انداخت.
-آره خوب. من، خوب، تو چی می خوایی بگی؟
کرکس مثل کمان خورده ها کشید عقب و تکیه زد به شاخه های پشت سرش. مشکی چنان حیرت کرده و ترسیده بود که دیگه قدرت پرسیدن نداشت. شهپر سکوت رو شکست.
-اون شاهین از کجا اومد مشکی؟
مشکی گیج بهش خیره شد.
-خوب، خوب نمی دونم. راستش من چند روزی بود که همیشه حس می کردم انگار1کسی تعقیبم می کنه و مواظبمه. هرچی کردم نفهمیدم داستان چیه. تصور می کردم خیالاتی شدم ولی این حس باقی بود و امروز1دفعه پیداش کردم. یعنی اون انگار1اشتباهی کرد و لو رفت و ما درگیر شدیم و اون1دفعه نتونست از یکی از ضربه هام جاخالی بده و من زدمش. یعنی گرفتمش و بعد…
مشکی با دیدن نگاه هایی که از شدت ترس رنگ جنون می گرفتن حرفش رو خورد. شهپر دوباره سکوت رو شکست.
-بعدش چی شد مشکی! اون برات اعتراف کرد که داره میره خورشید بی هوش رو تحویل بده و بعدش تو چیکارش کردی؟
مشکی نمی دونست چرا، ولی حس می کرد دیگه رمق توی جسمش نیست.
-بعدش، نفهمیدم. یعنی اون1دفعه انگار قوی شد. نه قوی نشد غافلگیرم کرد. از دستم فرار کرد ولی انگار ضربهم کاری بود چون دیدمش که انگار نتونست پرواز کنه و لای شاخه های اون طرف پیچک های آخر جنگل سقوط کرد و دیگه پیداش نکردم. راستش خیلی هم نگشتم. ترجیح دادم خورشید رو سریع تر پیدا کنم آخه زمان واسه ریسک نبود. شاید هم اون جونور ادای سقوط رو درآورد که بتونه در بره و من باید می جنبیدم تا دستم سریع تر از اون ها به خورشید می رسید ولی هرچی گشتم خورشید هیچ کجای مرداب لعنتی نبود. اه شما ها چی به سرتون اومده؟ آخه بگید چی شده؟
انگار نفس از قفس سینه ها پریده بود. چهره های اطراف مشکی به شکل مجسمه های وحشت در اومده بودن. مشکی احساس می کرد قلبش داره از سینه می زنه بیرون ولی دیگه نای پرسیدن نداشت. و برای چندمین بار، این شهپر بود که سکوت سرد و مرگبار رو شکست تا توضیح بده. برای مشکی و برای بقیه که در وحشت گنگ ناباوری گیج می خوردن، موضوع رو توضیح داد. شاید هم برای خودش که از شوک ترسناک ماجرا در بیاد.
-اون شاهین خودش رو زده به گرفتار شدن مشکی. رو دست خوردی. تو و خورشید و همه ما. احتمالا1چیزی هم از تو به خورشید رسید که اون طوری آشفته داشت می گشت تا پیدات کنه. اون شاهین با حیله فرستادت جایی که دم دست خورشید نباشی و…
مشکی که آشکارا می لرزید هوار زد:
-خورشید الان کجاست؟
شهپر آروم و شمرده جوابش رو داد. جواب سوالی رو که مشکی پرسید و جواب پرسشی رو که به صورت رنگ مات وحشت از نگاه ها می بارید.
-خورشید احتمالا الان توی دژ تکماره. اگر هنوز زنده باشه. نمی دونم چجوری، ولی هرچی که بود کشیدنش اونجا. خورشید الان هیچ جایی جز اونجا نیست.
سکوتی به سنگینی مرگ جمع رو گرفت. هقهقی تلخ همه رو از جا پروند. همه به امید صدایی، هر صدایی، هر اتفاقی که این هوای تلخ رو از روی منطقه برداره، متوجه تکبال شدن که توی بغل کرکس ضجه می زد.
-وای خدا!بی خود میگه! گوش بهش ندید. این مشکی راست نمیگه. این تکماریه. مشکی1تکماریه. خورشید رو تحویلش داد! به تکمار فروختش. تحویلش داد! کرکس! کرکس من باید زودتر می گفتم. باید می گفتم. این مامور تکمار خورشید رو فروختش. دادش به اون عوضی های اون پایین!
کرکس چنان حالی داشت که انگار با طلسم مرگ اسیرش کرده بودن. نه به مشکی نگاه می کرد نه به تکبال آرامش می داد. شهپر به موقع جنبید و بین مشکی و تیر های زهری نگاه های اطرافیان حایل شد. کرکس چیزی نمی دید جز1حقیقت تلخ. واقعیتی سیاه که سایه ترسناکش روی شونه هاش سنگینی می کرد. خورشید گرفتار تکمار بود. خورشید دیگه بینشون نبود. خورشیدی که کرکس همیشه بهش اطمینان داده بود که تا هست اجازه نمیده گرفتار سیاهی اون پایین بشه، حالا دیگه اونجا نبود. خورشید رفته بود و کرکس نبود تا کمکش کنه. بدون آگاهی، بدون کمک، بدون هیچ کمکی، خورشید رفته بود. خورشید رفته بود و دست کرکس دیگه بهش نمی رسید.
چیزی به شدت همه رو و حتی کرکس رو از جا پروند. چنان ناگهانی و چنان شدید که همه بی اختیار حالت حمله گرفتن.
-صبر کنید. با کشتن من به جایی نمی رسید. لازمه بشنوید.
به اشاره شهپر همه عقب کشیدن. موشی چنان بزرگ که خفاش ها رو به حیرت انداخت، سر از خاک بیرون آورده و در حالی که حسابی مواظب بود کسی بیش از حد بهش نزدیک نشه و همچنین مواظب بود که قسمت های بیشتری از بدنش بیرون از خاک نباشه، با حالتی بی نهایت مراقب و آماده فرار نگاهشون می کرد. کرکس همچنان مات بود. مشکی و بقیه هم که معلوم نبود در چه هوایی سیر می کردن. شهپر خواست بره جلو ولی موش اخطار داد.
-اگر1قدم نزدیک بشی من میرم زیر زمین و دیگه پیدام نمی کنی. ولی تو حسابی ضرر میدی. چون من تنها کسی هستم که امشب گفته هاش به کار شما ها میاد. درضمن، نه نسخه تکراری دارم نه بیشتر از1بار تکرار می کنم. پس خوب گوش بدید! خورشیدِ شما پیش تکماره. هنوز زنده هست ولی زیاد به سلامتش امیدوار نباشید چون سلامت نیست. تکمار با1درجه تخفیف حاضر شده بهتون پسش بده. ولی باید1چیزی بپردازید. تکمار در عوض این بخشش کبوتر بی پروازتون رو می خواد. زنده و سالم. اگر دادید که هیچ. اگر ندادید خورشید خانم فردا در نور روز اعدام میشه. با آب یا با آتیش. به گفته تکمار، انتخاب با خود خورشیده. تکمار گفت با اینکه از روشنایی این بالا خوشش نمیاد ولی به احترام اطمینان شما ها حاضره این کار رو روی زمین انجام بده بلکه دلتون بخواد جنازهش رو ببینید. خوب البته میشه اینطوری نشه. اون پرنده نما رو تسلیم کنید تا خورشید برگرده. بهش فکر کنید. اگر موافق بودید کبوتره رو ببریدش روی تپه سیاه پشت جنگل و خودتون برید. راستی، تمام جسم کبوتره، از سر تا پاش باید با برگ های گل گندم که با صمغ درخت انجیر پرورده شده محکم بسته شده باشه. با طلوع اولین اشعه روز مهلت شما تموم میشه. اگر می خوایید به تپه سیاه برسید همین الان شروع کنید و محموله تکمار رو براش آماده کنید که صبح نشده سر جاش باشه. درضمن حسابی بجنبید چون چیزی از شب نمونده. اگر عاقل باشید، روی تپه می بینمتون. یعنی شما رو که نه. کبوتره رو می بینمش. راستی، محموله تکمار رو بدید مشکی واسهش ببره روی تپه. خودش هم اگر بخواد می تونه بمونه و همراه امانت تکمار برگرده خونهش در اون پایین. تکمار گفت خوشحال میشه ببیندش. این هم به نشان تشکر بابت خدمتش. خوب دیگه. من رفتم.
موش موقع گفتن جملات آخر، خنده کریهی تمام چهره زشت و ترسیدهش رو پوشونده بود. به محض تموم شدن جملهش به سرعت ناپدید شد. کاملا معلوم بود که بی نهایت می ترسید. ولی کسی در تعقیبش نبود. همه ماتشون برده بود. اگر تکمار دقیقا همون لحظه بهشون شبیخون می زد، خدا می دونست که چی پیش می اومد. تکبال هقهق رو فراموش کرده و با نگاهی که چیزی نبود جز وحشتی در حد جنون مطلق، 2دستی دست کرکس رو چسبیده بود و به شدتی غیر قابل باور می لرزید. صحنه1لحظه ثابت موند و بعد،
-کرکس!کرکس دارم صدات می زنم. جفتت رو درستش کن تا پس نیفتاده.
کرکس با صدا و دست شهپر که شونه هاش رو تکون می داد حرکتی بی نهایت کند به خودش داد و تکبال رو بغل کرد. انگار حال و هوای تکبال آروم آروم کرکس رو به خودش می آورد. بقیه رو هم همینطور. اون ها به خودشون می اومدن و آهسته آهسته، مثل جریان آروم1زهر مهلک توی خون، می فهمیدن که چه بلایی به سرشون اومده. منطقه سکویا انگار از همه دنیا تاریک تر بود. هوا بوی مرگ می داد. مشکی با حالتی گذشته از جنون، به هیچ خیره مونده بود. بقیه با نگاه هایی مسخ، مات زده و گنگ، انگار برای همیشه سنگ شده بودن. کرکس بی اختیار با دست هایی بی حس و سنگین، سر و پر تکبال بی خود از خود که حتی دیگه گریه هم ازش شنیده نمی شد رو نوازش می کرد.
شب، تاریک، سنگین و ترسناک بود.
دیدگاه های پیشین: (6)
مینا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 19:55
سلام وای چه قدر وحشتناک بود این قسمتش.
از الآن یه چیزیرو بگما خورشید اگه طوریش بشه حساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی از دستتون ناراحت میشم.
خورشید گناه داره. واقعا یکی از شخصیتهای داستانه که خیلی دوسشدارم.
تورو خدا بلایی سرش نیارین

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
می دونی؟ خورشید رو من هم خیلی دوستش دارم. البته نباید این رو اینجا بگم. آخه من باید بی طرف باشم ولی…خورشید یکی از عزیز ترین قهرمان های منه. خیلی دوستش دارم خیلی. امیدوارم بتونم نجاتش بدم! واقعا امیدوارم.
ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی.
آریا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 22:09
سلام بر پریسای عزیز
ممنونم ازت دوست عزیزم
میگماا خورشیدو نجات بدی باشهه
بابت همه چی ممنونتم عزی
سلامت باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
اولا ممنونم که هستی دوست من. دوما داره حسودیم میشه. این خورشید چقدر طرفدار داره! می ترسم اگر1بلایی سرش بیاد هوادار های خورشید اینجا پدرم رو در بیارن. بجنبم باقیش رو بنویسم که اگر طول بکشه کار به تهدید با سلاح سرد می کشه.
شاد باشی از حال تا همیشه.
حسین آگاهی
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 22:49
سلام. میگم ها خورشید رو باید نجاد بدین باااااااید.
قرار نیست همه ی خوب ها از بین برن.
خورشید اون قدر بدی دیده و عزیز از دست داده که ارزششو داشته باشه از این به بعد فقط خوبی ببینه.
به شدت منتظر ادامه ی داستان هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دارم سعی می کنم بلکه بشه نجاتش بدم. چقدر دلم می خواد بتونم و بشه!
متاسفانه مثبت ها به خاطر مثبت بودنشون روی این خاک کمتر دووم میارن. خورشید اگر می گفت بیخیال مشکی بذار هرچی میشه بشه، الان توی چنگ اون تکمار نبود. می بینید؟ باید کمی ناخالصی باشه تا بشه زنده موند و در این هوای ناخالص نفس کشید. خورشید این لازمه رو نداشت و گرفتار شد. دارم سعی می کنم نجاتش بدم. درست میگید. باید بشه. باید بشه.
ایام به کام.
ننخودی
سه‌شنبه 30 دی 1393 ساعت 17:11
سلام بر پریسای عزیزم
خب با اجازه به نظر من این قسمت نسبت به سایر قسمت ها خیلی ضعیفتر نوشته شده
روند داستان و اتفاقات یه طورایی فیلم هندی و کپی کاری هست….
بنظر من اگر مقصود گیر افتادن خورشید در دست تکمار هست بهتره این اتفاق یه طور بدیع و جدید بیفته …..
البته صلاح داستان خویش نویسندگان دانند ولی من می‌گم بیا یه طور دیگه بنویسش هیجان کار رو بیشتر ببر بالا ….
در کل که کماکان می‌خوانیمتان و منتظر بعدیشیم…..
ایامت همیشه به کام خانمی
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
خدا خیرت بده به جان خودم داشتم دیگه یواش یواش به خودم تردید می کردم که چرا کسی ازم ایراد نمی گیره. جدی میگم بدون انتقاد هم آدم یخ یخش میشه. نخند دارم راست میگم. فعلا که خورشید گیر کرد. این دفعه اگر در بره دفعه دیگه باید درست درمون تر گرفتارش کنم.
بریم توی مایه جدی!.
ممنونم عزیز از حضور عزیزت. خوشحالم که همراه ضعیف هام و1خورده قوی تر هام هستی.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 19:53
با سلام
قسمت 66را هم تقریبا کامل خواندم داستانت زیبا و گیراست جذبه دارد آدم وقتی شروع به خواندنش می کند دیگر احساس سیری نمی کند فقط می خواهد تا انتها بخواند و پایانش را ببیند که حدسی که زده و گمانی که برده درست بوده یا نه کلا داستانت از نظر محتوایی و تصویر سازی و منحرف نشدن از خط و خطوط اصلی داستان خوب است فقط کمی از نظر شکلی البته به نظر من ایرادهای کوچکی دارد ولی در کل اگر بخواهم من با دیدگاه ناقص خودم رأی دهم من که داستانت را پسندیدم شیوه بیان تقریبا حماسیت من را جذب کرد فقط یک سؤال چرا این داستان را در گوش کن منتشر نمی کنی که دوستان بیشتری از آن لذت ببرند.
البته ببخش که زیاد حرف زدم فعلا خداحافظ تا بقیه را هم بخوانم و لذت ببرم موف

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
چه خوشحالم دوباره هستید! این یعنی اینکه می تونم امیدوار باشم که1نفر دیگه از دوستانم اینجا بهش خوش گذشته! این خیلی خوبه خیلی!
از نظر شکلی یعنی چی؟ من نفهمیدم. میشه بیشتر توضیح بدید تا اگر بتونم این ایراد رو رفعش کنم؟ ممنونم میشم خیییییلی زیاد.
توی گوش کن چند باری سیاهه منتشر کردم ولی راستش سیاهه های من زیادی سیاهن و به درد محله نمی خورن. اینجا خلوت تره و رفت و آمدش کمتره و کمتر کسی خیتی هام رو می بینه و کمتر ضایع میشم و…
ممنونم از حضور عزیز شما آقای عباسی. راستی یادتون نره برام این ضعف شکلی رو توضیح بدید ممنون میشم.
باز هم بیایید این طرف ها.
ایام به کام.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 22:02
سلام بر شما مجددا از نقطه نظر شکلی که من عرض کردم یعنی رعایت چهارچوبهای نگارشی ویرایشی تصحیح اغلاط املائی گذاشتن علائم نگارشی و ………. البته محتوای داستان شما آنقدر گیرائی و جذبه دارد که اینها خیلی چشم نواز نیستند ولی اگر داستان حاوی این ریزه کاریها باشد گیرائی و جذبه اش هم بیشتر می شود و هم خواننده حرفه ای اعتماد بیشتری به نوشته های شما می کند البته باز هم پوزش می خواهم.

پاسخ:
دوباره سلام آقای عباسی.
میمیرم که بیشتر بلد باشم ولی…راستش خیلی دلم می خواد مراعات کنم ولی واقعا وارد نیستم. درست میگید از این مدل ایراد ها زیاده و من باید بتونم برطرفش کنم. چه خوبه که شما این ها رو می بینید و بهم میگید. کاش بشه درست تر بنویسم. ممنونم که هستید آقای عباسی.
شادکام باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال65

زمستون چنان فاتحانه می تاخت که اگر کسی گردش ایام رو نمی شناخت مطمئن می شد تمام دنیا تا ابد همین طور سرد و منجمد باقی می مونه. تکبال خیالش به زمستون و گردش ایام نبود. کسی نمی دونست چی به جلدش رفته که انگار کاملا به جنون رسیده بود. شهپر می گفت می گذشته که گرفتار چندتا کفتار روی زمین دیدش و آوردش به منطقه سکویا. تکبال هیچی نمی گفت. اون روز وحشتناک رو کسی نمی دونست اصلا یادشه یا نه. تکبال یادش نبود. نفهمید که شهپر تمام راه باهاش حرف می زد. نفهمید کرکس وقتی جفتش رو توی بغل شهپر دید اول چنان عصبانی شد که اگر کمک خورشید و بقیه نبود شهپر هرگز مهلت توضیح پیدا نمی کرد. یادش نبود که کرکس چندین بار در مورد کفتار ها و اینکه آیا اذیتش کردن یا نه ازش پرسید و هر کاری کرد تا تکبال جواب درست و حسابی بده ولی فایده نداشت. یادش نبود که با دیدن خورشید بغضش چنان ترکید که خورشید عصبانی شدن رو یادش رفت و اصلا اونجا نموند. فقط یادش بود که با دیدن مشکی فقط جیغ می کشید و جیغ می کشید و فقط می گفت نه، نه، نه، نه، نه.
مشکی مات تماشاش می کرد و مونده بود چه خطایی کرده که تکبال با دیدنش اینطوری میشه. کرکس سعی کرد اوضاع رو درست کنه ولی نشد. شهپر هیچ حرفی نمی زد. فقط تماشا می کرد. مشکی درمونده سعی کرد تکبال بشناسدش ولی تکبال فقط جیغ می کشید و ازش می کشید عقب. طفلک مشکی! حالش دیدنی بود.
-فسقلی!منم، مشکی! فسقلی! تو رو خدا! به خدا من مشکی ام.
کرکس به مشکی نظر انداخت.
-مشکی!میشه بری1سری جفنگ از اون ها که بعد از خوردنش روان آروم میشه از خورشید بگیری؟
مشکی با دلی آشکارا گرفته پرید و رفت. تکبال مثل بید می لرزید. مشکی که می دونست کرکس چیزی لازم نداره همون کاری رو کرد که کرکس می خواست و نگفت یعنی فقط از اونجا رفت.
اون شب تکبال تا خود صبح افتضاح بود. صبح فردا هیچی از دیشبش نگفت. در جواب کرکس که ازش شرح ماوقع رو پرسید هیچی نگفت. با دیدن مشکی یکه خورد و کشید عقب. دست خورشید رو دیگه نگرفت فقط به طرز وحشتناکی به هقهق افتاد. و کسی نفهمید توی دلش چه قیامتیه. باورش نمی شد. مشکی، مگه می شد؟ مشکی رو بین اون دسته بعد از کرکس و بعد از خورشید از همه بیشتر دوستش داشت. باهاش1عالمه خاطره داشت. بار ها همراه مشکی همه جا رفته بود. باهاش خندیده بود، توی بغلش گریه کرده بود، از دست درد هاش، دلتنگی هاش، حتی از دست کرکس سر روی شونه مشکی اشک ریخته و شکایت کرده و ساعت ها باهاش درد و دل کرده بود. چطور ممکن بود این مشکی چیزی بوده باشه که اون کفتار ها می گفتن؟ تکبال حس می کرد بین محبت و وحشت و خشم و ناباوری و همه چیز مونده. از طرفی مشکی براش1رفیق عزیز بود و از طرف دیگه نمی تونست مشکیِ تکمار که زمانی برای گرفتن زندگی خورشید بالای سرش حاضر شده بود رو بپذیره و باور کنه و از طرف دیگه قدرت این رد کردن رو در عاطفه خودش نمی دید. با دیدن مشکی دلش می خواست بپره توی بغلش و زار بزنه ولی نمی تونست. مشکیِ تکمار رو نمی خواست و نمی تونست که بخواد. و در همون حال از نگاه کردن به نگاه متحیر و گرفته مشکی دردش می اومد و از تصور اینکه دیگه مشکی براش تموم بشه نگاهش رو می دزدید و اشک بود که مثل بارون می ریخت روی پر هاش.
چندین روز اینطوری گذشت. تکبال خسته و افسرده به روال زندگی می چرخید ولی ویران بود. به مفهوم واقعی ویران.
-تکبال!می دونی گاهی توی زندگی داستان ها زیادی واقعی میشن، واقعیت ها زیادی سیاه میشن، سیاهی ها زیادی سنگین میشن، و چقدر تحمل می خواد گذشتن از بالا و پایین های پشت سر هم در حالی که این بار روی دوشمونه؟ گاهی باید متوقف بشیم، بشینیم، کوله بارمون رو باز کنیم و اگر کسی دلش خواست بذاریم باهامون شریک بشه. با هم بهتر میشه بردش. بد نیست حرف بزنی. چی اذیتت می کنه؟
تکبال به شهپر خیره شد و حرفی نزد. فقط در جواب نگاه منتظرش آهی چنان عمیق کشید که شهپر سکوت رو ترجیح داد. کرکس رسید و به شهپر اخمی کرد که شهپر ندید گرفت.
-فسقلی!واسه چی اینجا نشستی؟
تکبال سر بالا نکرد.
-باید برم به افرا.
مشکی گفت:
-من می برمت.
تکبال به شدت کشید عقب.
-نه. خودم میرم.
مشکی خسته از این حال و هوای مسموم این چند روزه تحملش تموم شد.
-فسقلی میشه بگی تو چه دردته؟ میشه بگی من چیکارت کردم؟ میشه بگی چه غلطی کردم که تو این مدلی تا می کنی باهام؟ آخه حرف بزن!
تکبال دست مشکی که به شونه هاش چنگ زده بود رو به شدت زد کنار.
-تو هیچ غلطی باهام نکردی فقط من نمی خوام همراهت بیام افرا. ولم کن!
کرکس خواست حرفی بزنه ولی مهلتش نبود.
-کرکس!بیا! تیزپرک و چندتا دیگه1مار گرفتن. گفتن نمی تونن بیارنش این بالا باید خودت بیایی پایین تا قبل از اینکه به حسابش برسن ازش چیز بپرسی.
کرکس در حالی که به سرعت از شاخه بلند می شد خطاب به مشکی گفت:
-ببرش به افرا و خودت سریع بیا اینجا.
کرکس رفت و شهپر رو هم با خودش برد. تکبال ابدا نمی خواست با مشکی همراهی کنه و مشکی ابدا خیال نداشت فرمان کرکس رو نبره. به طرف کبوتر رفت و دستش رو دراز کرد.
-بلند شو!بلند شو بریم! پاشو دیگه!
تکبال کشید عقب.
-دست بهم بزنی خودم رو پرت می کنم پایین.
مشکی لحظه ای همونجا نشست.
-فسقلی!آخه چی شده؟ تو داری گریه می کنی؟! آخه واسه چی؟ فسقلی! واسه چی گریه می کنی؟ بگو چته؟
تکبال که به هقهق افتاده بود بدون اینکه سر بالا کنه بریده بریده گفت:
-مشکی!اینجا نمون. تو رو به خدا اینجا نمون. برو من نبینمت. فقط برو فقط برو فقط برو!
مشکی به تکبال نگاه کرد. خواست اشک هاش رو پاک کنه ولی تکبال کشید عقب. مشکی دیگه تحمل نداشت. تمام این چند روز رو در فشار سپری کرده بود و الان دیگه واقعا ظرفیتش نمی کشید. با حرصی که دیگه از دستش در رفته بود به شونه های تکبال چنگ زد.
-دیوونه!به جهنم! بلند شو! کرکس گفته هر جهنمی که میری ببرمت. خیال ندارم واسه خاطر این مسخره بازی های مسخرهت ول معطل باشم و حرف کرکس اجرا نشده بمونه. باقی گریه هات رو بذار واسه توی راه. حالا پاشو!
مشکی شونه هاش رو چسبید کشیدش بالا. تکبال جیغ کشید.
-ولم کن من همراهت جایی نمیام عوضی!
مشکی در حالی که با حرص می کشیدش تا به لب شاخه برسن گفت:
-تو بی خود می کنی! بیا. فقط بیا!
تکبال خواست بزندش ولی موفق نشد.
-گم شو! تکماری!
دست مشکی1دفعه از شونه های تکبال شل شد. تکبال که سر تا پا می لرزید ولو شد روی شاخه ها. مشکی با حیرتی تلخ نگاهش کرد.
-تو چی گفتی فسقلی؟
مشکی خطرناک شده بود ولی تکبال حس کرد برای عقبنشینی دیگه خیلی دیر شده.
-گفتم تکماری. تکماری! لعنتی تکماری! گفتم که گفتم. حالا که چی؟ می خوایی چیکارم کنی؟ زجر کشم کنی مثل اون پایین؟ شبیه خورشید؟ هر غلطی می خوایی کن فقط نمی خوام دست بهم بزنی برو گم شو!
قیافه مشکی طوری شده بود که انگار می خواست تکبال رو بزنه. ولی بعد از چند لحظه نفس گیر، مشکی نفس حبس شدهش رو آزاد کرد، دستش که بی اختیار منقبض شده و بالا رفته بود رو آهسته آورد پایین و به تکبال خیره شد. بعد از مکثی کوتاه، آروم پیش رفت و دستش رو به طرفش دراز کرد
-بلند شو فسقلی. دیرت میشه. روز بالا میاد من دیگه نمی تونم بپرم. پاشو بریم! پاشو!
ولی تکبال دستش رو پس زد و کشید کنار.
-مشکی! به خدا این قدر جیغ می زنم تا خفه بشم اگر نزدیک تر بشی.
مشکی1لحظه همونجا ایستاد و بعد1دفعه مثل تیر از جا پرید و تا تکبال اومد به خودش بجنبه توی بغل مشکی گیر کرده بود. با جسمی کاملا مهار و بی حرکت در فشار دست های قوی مشکی و دستی که سفت و بدون لرزش راه رو به فریاد زدنش بسته بود.
-خوب دیگه بسه خفه شو اینهمه هم خودت رو بی خودی خسته نکن. من پرورده کرکسم پس از دستم خلاص نمیشی تا خودم نخوام. کرکس بهم گفته ببرمت افرا و من می برمت افرا چه خودت بخوایی و چه نخوایی. اگر می خوایی کمتر اذیت بشی زور اضافی نزن تا کمتر فشار ببینی. سعی می کنم سریع پرواز کنم تا سریع تر برسی. به افرا که رسیدیم آزادت می کنم بری.
مشکی این ها رو گفت و بدون توجه به تلاش دیوانه وار ولی کاملا ناموفق تکبال پرواز کرد. تکبال چنان می جنگید که انگار جونش داشت تهدید می شد. ولی هرچی می کرد حتی1بالش رو هم نمی شد که حرکت بده. داشت ذهره ترک می شد. به ذهنش رسید که عاقلانه عمل نکرده. حالا که مشکی فهمیده بود تکبال شناختدش، آیا ممکن بود1راست ببره سر به نیستش کنه؟ یا بدتر از اون، به تکمار تحویلش بده؟ وسط آسمون بودن و تکبال بیخیال اینکه اگر مشکی ولش کنه از اون بالا پرت میشه پایین و چیزی ازش باقی نمی مونه، با هرچی توان توی جسمش بود تلاش می کرد که خودش رو از بین دست های سفت مشکی پرت کنه پایین ولی به هیچ صورتی هیچ موفقیتی نداشت. با تمام وجودش می خواست کرکس رو صدا بزنه و کمک بخواد ولی هیچ صدایی از سد دست مشکی رد نشد و سکوت همچنان در منطقه سکویا حکمفرما باقی موند. مشکی درست می گفت. تکبال هیچ مشکلی نتونست واسش درست کنه. مشکی بی دردسر و بی تلاش اضافی پرواز می کرد در حالی که تکبال توی بغلش با تمام وجود زور می زد که خودش رو نجات بده. فایده نداشت. تکبال بلاخره این رو فهمید و دست از جنگ بی فایدهش برداشت. به سرش زد که از اون بلا های مدل خورشیدی سرش بیاره ولی دلش نیومد. مشکی رفیقش بود، رفیقش. گریه دوباره اومد ولی دست های مشکی شل نشد. اشک های تکبال می چکیدن روی دست مشکی و می سریدن پایین ولی مشکی انگار نمی دید. توی راه تکبال نه بد ازش دید نه خوب. نه در مقابل آروم شدن و گریه های شدید و بی صداش شفقتی بروز داد نه به تلافی بد رفتاریش باهاش بد تا کرد. مشکی ساکت و بی حرف بردش به افرا. وقتی رسیدن، آروم گذاشتش زمین و تا وقتی مطمئن نشد می تونه سر پا بمونه ولش نکرد. بعدش هم بی هیچ حرفی پرواز کرد و رفت. تکبال رفتنش رو از پشت پرده زخیم اشک تماشا کرد. مشکی به پشت سرش نگاه نکرد. ماموریتش رو انجام داده بود. حالا داشت می رفت. تکبال خواست صداش بزنه ولی مشکی رفته بود. از داخل لونه روی افرا صدایی نمی اومد. همه خواب بودن. تکبال سرش رو به دیوار کاهی تکیه داد و گریه کرد. دلش نمی خواست وارد بشه. لونه بدون صمیمیت نگاه و بدون گرمای دست های فاخته رو نمی تونست تحمل کنه. کاش می شد دیگه نمی اومد تا دیگه نبینه. برای اولین بار حس کرد که روی افرا کاملا بیگانه هست. بیگانه ای که اصلا دلش نمی خواد اونجا حضور داشته باشه. به نظرش افرا سرد و ساکت و غمگین رسید. دلش خیلی گرفته بود! خیلی!. گریه هاش انگار خیال نداشتن تموم بشن. هرچی می بارید سبک نمی شد. دعا کرد بقیه دیر تر بیدار بشن تا بیشتر بتونه اونجا در سکوت و سر به دیوار بباره.
روز داشت بالا می اومد. روزی سرد، تیره، تاریک.
مشکی مثل خواب گرد ها به منطقه سکویا رسید، بی توقف و مستقیم رفت، از بالای سر کرکس و بقیه گذشت و به جای اینکه طبق فرمان کرکس فرود بیاد همین طور مستقیم به راهش ادامه داد تا رسید به درخت نارنج و باز مستقیم رفت تا مثل توپ خورد به در لونه خورشید. خورشید با شنیدن صدای برخورد چیزی با اون شدت به در، به اطمینان اینکه1دردسر بزرگی پیش اومده، مثل تیر خودش رو به در رسوند و بدون رعایت احتیاط همیشگی بازش کرد.
-وای!مشکی! این چه وضعیه؟! چی شده؟ تو! …
-من باید باهات حرف بزنم خورشید!
خورشید به چشم های جنون زده مشکی نظر انداخت و کشید عقب.
-کرکس می خوادت مشکی. باید بری.
مشکی پاک عقلش رو باخته بود.
-بهت گفتم باید حرف بزنیم.
خورشید نگاهش کرد.
-حرف بزن!
مشکی با صدایی که صدای خودش نبود زمزمه کرد:
-اینجا نه.
خورشید کشید عقب.
-حرفت رو بزن! چی می خوایی؟
مشکی تماشاش می کرد. توی نگاهش خشم و جنونی سرخ دیده می شد. خورشید واقعا ترجیح می داد باهاش طرف نباشه. انگار اون نگاه می بردش عقب، خیلی عقب، به زمانی در سیاهی سرد و ساکت، روی1سکو، جایی که خورشید بی حرکت ولو شده و اون نگاه و اون دست ها بالای سرش حاضر بودن تا لحظه لحظه نفس کشیدن رو از خاطرش ببرن. خورشید هرگز اون نگاه بالای سرش که توی چشم هاش خیره موند رو فراموش نکرده بود و الان…
-خورشید! من باید باهات حرف بزنم. تو نمی خوایی؟ به جهنم نخواه. ولی باید بهم گوش بدی. نه در حضور بقیه. جایی که فقط ما2تا باشیم. خوب، میایی یا نه؟
خورشید رفت عقب. دیگه نمی خواست به اون چشم ها نگاه کنه. از اون لحظه ای که اون نگاه رو بالای سرش دیده بود هرگز نتونسته بود از کابوس هاش پاکش کنه و هرگز نتونسته بود مستقیم با مشکی طرف بشه و به چشم هاش نگاه کنه و اینکه مشکی هم از این رویارویی در می رفت برای خورشید کلی مثبت بود. و حالا مشکی با برق خطرناک نگاهش درست در برابرش ایستاده بود و می گفت همراهم میایی یا نه؟ خورشید واقعا نمی خواست به مشکی آسیب برسونه ولی به هیچ عنوان حاضر نبود همراهش به جایی بره که کسی جز خودشون2تا نباشه. هنوز هیبت اون نگاه بالای سرش رو در اون تاریکی محض و در اون لحظه های زجر فراموش نکرده بود.
-خورشید!بهت گفتم همراهم میایی یا نه؟
خورشید به در باز تکیه داد.
-نه!
مشکی با صدایی که به طرز وحشتناکی بی حالت و خطرناک شده بود، مثل اینکه با خودش حرف می زد نه با خورشید، خنده تلخ و ترسناکی رو زمزمه کرد.
-به قول خودت بسیار خوب! مثل اینکه باید همهش رو خودم تنها انجام بدم. باشه. انجام میدم.
خورشید به مشکی نگاه نمی کرد بنا بر این دستش رو ندید که مثل برق رفت بالا و چیزی رو درست و بی خطا به صورتش پاشید. خورشید که نفهمیده بود چی شده یکه ای خورد و خواست مشکی رو پرتش کنه عقب ولی مشکی در کمال آرامش ولی به سرعت هر2تا دستش رو سفت چسبید و طوری ایستاد که از بیرون چیزی دیده نشه. اگر کسی خیلی توجه می کرد فقط مشکی رو می دید که اتفاقا خیلی هم خونسرد نشون می داد. از اون فاصله که می شد کسی ببیندشون، نمی شد تشخیص داد که خونسردی مشکی از جنس خونسردی وحشی کرکس در زمان های خشم های بی شفقتشه. خورشید سعی کرد دست هاش رو آزاد کنه ولی موفق نشد. مشکی همون طور انگار با خودش، آروم و بی حالت زمزمه کرد:
-بسه دیگه! خسته میشی. مثل من که خسته شدم.
خورشید حس کرد داره بی حس میشه. تازه فهمیده بود مشکی چی بهش پاشیده. ترکیب خطرناکی که از مخلوط کردن چند نوع گرد متفاوت با نسبت های مشخص به دست می اومد و فقط تنفسش برای مدتی حس و حرکت رو از جسم می گرفت. خورشید با تمام توان سعی کرد خودش رو نجات بده پیش از اون که کاملا از حس بیفته ولی مشکی از ضعفش استفاده کرد، دست آزادش رو با خونسردی برد بالا و سفت و بی حرکت نگهش داشت. در همون حال با کنار شونه، در نیمه باز رو هول داد که کاملا باز شد، خودش و خورشید رو سر داد داخل و در رو سریع بست. خورشید با نفس هایی که معلوم نبود از خستگی یا از حرص یا از وحشتی از جنس گذشته به شماره افتاده بودن، بی حس و بی توان باهاش می جنگید ولی کاری از پیش نمی برد. مشکی با ملاحظه کشیدش طرف دیوار و طوری که دردش نیاد یا اذیت نشه همونجا به کنج دیوار چسبوندش و امکان هر حرکتی رو ازش گرفت. بعد سر بالا کرد و توی چشم هاش خیره شد. خورشید از شدت تلاش برای کنار زدنش داشت نفسش می گرفت و مشکی آروم و بی حالت تماشاش می کرد و هر لحظه ساده تر مانع موفقیتش می شد. خورشید آهسته آهسته باخت و بین دست های مشکی از حرکت افتاد. مشکی در حالی که خیلی مواظب بود اذیتش نکنه، خوابوندش روی1دسته علف. خورشید مثل دونده ها نفس نفس می زد و فقط همین نشون می داد که چه توانی برای حرکت کردن صرف می کرد و البته به خاطر اثر اون ماده عجیب موفق نبود. مشکی چند لحظه دیگه تماشاش کرد و بعد با همون زمزمه بی حالت و هشدار دهنده که انگار مخاطبی نداشت، سکوت رو شکست.
-بهت گفتم بسه دیگه! خورشید! من باید باهات حرف بزنم. باید! و تو باید بشنوی. باید! تو الان، همین الان به من گوش میدی و واسهم توضیح میدی و می شنوی که واسهت توضیح میدم. ماه هاست که می خوام باهات حرف بزنم و تو گوش نمیدی لعنتی! ازت تقاضا کردم، بهت التماس کردم، بیچاره شدم، از حس تهی بودن خودم رو از خاک کف دژ کثیف اون تکمار پایین تر دیدم از بس تمنات رو کردم تا اجازه بدی باهات حرف بزنم و اجازه بدی برات توضیح بدم و تو گوش نکردی. باید از همون اولش همین طوری پیش می بردم. این قدر تقلا نکن لعنتی چیزی نمیشی فقط از حس میری تا بشه باهات طرف شد. خورشید! تو باید به من گوش بدی. من بهت اجازه نمیدم مثل این ماه ها1طرفه برآوردم کنی و بهم گوش هم ندی و تازه ذهن بقیه رو هم پر کنی از جفنگ و توی نگاه ها سیاهم کنی و وقتی می خوام باهات حرف بزنم باز هم بگی نه!. تو آروم می گیری و مثل1موجود کاملا مثبت بهم گوش می کنی. بعدش هم بدهیت رو بهم می پردازی. تو باید به من توضیح بدی که واسه چی در مورد من ذهن فسقلی رو از مزخرف پر کردی. خورشید! تو الان اینجایی و من الان درست بالای سرتم. و تو، تو لعنتی الان هیچ غلطی نمی تونی کنی. درست بهم توجه کن چون فقط همین یکی الان ازت بر میاد. اون کبوتر به من میگه تکماری. این فقط از تو بر میاد چون کسی دیگه آگاه نبوده جز خودم، تو و کرکس. خودم که احمق نیستم که بهش گفته باشم، کرکس هم که همچین کاری نکرده و نمی کنه، پس تویی. من از این وضع متنفرم خورشید! حالا هم یا گفته هات بهش رو پس می گیری و این افتضاح رو درستش می کنی، یا من عمل ناتمومم رو که اون زمان نصفه گذاشتم تمومش می کنم و این دفعه دیگه واقعا می فرستمت به عدم. زهر لازم ندارم واسه تلافی این مسخرگی که سرم درآوردی. تو الان کاملا بی حسی و من اگر بخوام می تونم1دستی خفهت کنم. خورشید! من از این لفظ تکماری متنفرم. اون قدر عصبانی و اون قدر نکبت هستم که الان منطق نداشته باشم. باور کن نفس بُرِت می کنم. منو ببین و مطمئن باش که درست میگم. حرف هام رو درست فهمیدی؟ فهمیدی؟ بهت گفتم فهمیدی؟
خورشید سعی کرد بگه من هیچی بهش نگفتم ولی موفق به گفتن نشد. فقط تونست به زور بگه آآآآآ!
مشکی با حرصی که رنگ جنون گرفته بود شونه هاش رو فشار می داد.
-می خوایی بگی تو حرفی بهش نزدی؟ می خوایی بگی تو هیچی بهش نگفتی؟ می خوایی بگی تو هیچی توی سر اون کبوتر فرو نکردی؟
صدای مشکی لحظه به لحظه خشن تر، خطرناک تر و بلند تر می شد. خورشید با نفسی بریده و بلند، به زحمت ناله کرد:
-اوهوم!
مشکی قهقهه ای زد که خورشید ترجیح داد گریه بشه بلکه خطرش کمتر باشه. با تمام توانش سعی کرد حرف بزنه و به مشکی توضیح بده که هیچی به هیچ کسی در مورد مشکی نگفته ولی موفق نشد. مشکی با خشمی که هر لحظه بیشتر می شد هر لحظه سفت تر شونه هاش رو فشار می داد.
-خورشید!به من گوش بده! فقط گوش بده! حرکت اضافی نمی کنی تا خودم بهت بگم. من تمام حواست رو لازم دارم. پس بِبُر و گوش کن ببین چی میگم بهت. زمانی که من اونجا بودم، زمانی که توی اون تاریکی لعنتی می چرخیدم و فرمان می بردم، زمانی که من بالای سرت حاضر شدم، هرگز فرصتش پیش نیومد که واسهت توضیح بدم اونجا چه غلطی می کنم و واسه چی برای گرفتن جونت بالای سرت حاضر شدم. بعدش هم که تو بهم مهلت گفتن ندادی. و حالا، اینجا، بخوایی یا نخوایی، من این مهلت رو ازت گرفتم. خودت ندادی به زور ازت گرفتم. شده با همین زور حواست رو هم مثل جسمت از حس و حرکت میندازم تا منو بفهمی.
در لونه خورشید با صدای بلندی شبیه انفجار کنار رفت و کرکس و تیزبین و چندتای دیگه به سرعت وارد شدن. چنان سریع اتفاق افتاد که تقریبا دیده نشد. کرکس مثل برق جنبید و بقیه فقط برق پنجه ای رو دیدن که رفت بالا و مشکی رو که آخی گفت و ولو شد روی زمین. لحظه ای همه در بهت تماشا کردن و بعد، کرکس اولین کسی بود که حرکت کرد.
-چیزی نیست، مشکی فقط از هوش رفته. خدای من خورشید! چیزیت که نشد؟ تو رو به راهی؟ خوب خوب فهمیدم نمی تونی. خورشید گوش بده طوری نیست الان درست میشی تو فقط گرد اسم مزخرفش چی بود خوردی حالت جا میاد. نگران نباش خودت رو هم اذیت نکن اینطوری فایده نداره.
کرکس دست زیر شونه های خورشید گذاشت، بلندش کرد و به خودش تکیهش داد و در حالی که1نفس باهاش حرف می زد و پر هاش رو نوازش می کرد تا از پریشونی و تلاش بی مورد واسه حرکت کردن منصرفش کنه، خطاب به بقیه گفت که مشکی رو از اونجا ببرن و حالش رو درست کنن.
-مواظب باشید اذیتش نکنید که بیچارهتون می کنم. به هوش که اومد هواش رو داشته باشید تا خودم بیام دیدنش.
خورشید با تسکین های کرکس و درمون های شهپر، کمی بعد حس و حرکت و آرامش نسبیش رو به دست آورد، ولی مثل تشنجی ها به شدت می لرزید و در جواب کرکس که ازش می خواست حرف بزنه و بگه الان چشه فقط می گفت سردمه!.
مشکی رو به هوش نیاوردن تا زمانی که خود کرکس رفت دیدنش و چه خوب کردن. مشکی درست بعد از اینکه چشم باز کرد چنان از دست همه و حتی از دست کرکس عصبانی بود که چند لحظه اول کرکس فقط سفت روی بستر علفیش نگهش داشت و بهش گفت اول هرچی هوار و فحش می خوایی بفرست تا بعدش ببینم چی میگی. مشکی هم الحق سنگ تموم گذاشت و حسابی خودش رو سبک کرد. کرکس هیچی نگفت و به کسی هم اجازه نداد در جوابش چیزی بگه و مانعش هم نشد و فقط اجازه نمی داد از جاش بلند بشه. مشکی داشت از حرص دیوانه می شد. سر کرکس هوار می زد که واسه چی بی هوشش کرد و اجازه نداد بعد از اونهمه زمان که اینهمه زجر کشیده بود در برابر بینش خورشید از خودش دفاع کنه. مشکی خیالش نبود چند نفر اونجان. نه گوش های بازشون و نه نگاه های کنجکاو و متعجبشون، هیچ کدوم نمی تونستن متوقفش کنن. دیگه تحمل نداشت. دیگه واقعا تحمل نداشت. خودش هم دقیقا همین رو می گفت.
-دیگه تحملش رو ندارم. کرکس! کرکس دیگه تحملش رو ندارم! کرکس دیگه تحمل ندارم کرکس! دیگه نمی خوام تحمل کنم! دیگه نمی تونم! دیگه نمی تونم نمی خوام نمی تونم! …
کرکس با اشاره دست همه رو فرستاد بیرون و شهپر رو مامور این جمعآوری و مواظبت از اوضاع بیرون کرد. شهپر بی اعتراض انجامش داد. بقیه رو با آرامش و در سکوت فقط با اشاره دست و نگاه قانع می کرد که اونجا رو ترک کنن.
شهپر موجود عجیبی بود. تقریبا همه قبولش داشتن. امکان نداشت با کسی در موردی وارد بحث بشه و به نتیجه نرسن. یا قانع می شد و یا قانع می کرد. به چندتا چیز خیلی معتقد بود. قدرت زبون، قدرت عقل، قدرت دل. شهپر رو هرچند نسبت به اون های دیگه تازه وارد محسوب می شد، همه به عنوان1عاقل صاحب منطق می شناختنش و کسی ندیده بود که خشمش اختیار منطقش رو ازش بگیره. فقط همه این اواخر می دیدن که شهپر کمی شاید عوض شده بود. اگر پای جون و خون وسط بود حاضر نمی شد به طرف مرداب تاریک بره، نه در روز و نه در شب. یکی از شب ها هم که مجبور شدن در سکوت و استطار کامل و با رعایت احتیاط خیلی زیاد تا نزدیکی نیزار های اطراف مرداب پرواز کنن، شهپر1دفعه چنان منقلب شد که کم مونده بود همه به دردسر بی افتن. خوشبختانه کرکس همراهشون بود. کسی نفهمید چرا ولی کرکس به سرعت بقیه رو دور زد، در کمال سکوت ولی با نهایت سرعت خودش رو از پشت سر بقیه به شهپر رسوند. دست روی شونه هاش گذاشت و آروم زمزمه کرد:
-شهپر! من اینجا هستم. درست بغلدستت. بهت چسبیدم. فقط این رو خاطرت باشه و اجازه نده صدات در بیاد تا سریع از اینجا بریم.
اون شب، خطر از بیخ گوششون گذشت. اونجا1لشکر شاهین جمع شده بودن و اگر می فهمیدن امکان نداشت افراد کرکس بدون تلفات بتونن در برن. شهپر بعد از بازگشت، به شدت آشفته بود و کسی نفهمید چرا. کرکس کنارش موند و بهش خندید ولی شهپر از دیدنش خاطر جمع شد و باز هم کسی نفهمید چرا. این ماجرا فراموش نشد ولی از اون معما هایی شد که همه خیلی زود فهمیدن گشتن دنبال جوابش هیچ فایده ای نداره پس دیگه نگشتن.
گاهی این اواخر، شهپر شب ها به شدت از خواب می پرید یا گاهی1دفعه انگار کابوس بیداری می دید و کسی نمی فهمید داستان چیه ولی وحشت شهپر در اون لحظه ها چنان شدید بود که منطق و آرامش و هیچی نمی پوشوندش. این وسط کرکس اگر می تونست خیلی سریع خودش رو بهش می رسوند و با تعکید بهش یادآور می شد که:
-شهپر من اینجا هستم! این طرف! ببین!
کسی نمی فهمید این چه رمز عجیبی بین اون2تا دشمن هم زیسته که هیچ کدوم افشاش نمی کنن ولی جز این، شهپر رو همه قبولش داشتن.
در اون لحظه هم شهپر تونست در کمترین زمان ممکن، کرکس و مشکی رو تنها کنه و خودش هم با فرمان ساکت کرکس رفت و در رو پشت سرش بست. مشکی مثل بمب ترکید و هوار زد:
-کرکس!تو،
کرکس آروم شونه هاش رو فشار داد تا مانع بلند شدنش بشه.
-مشکی!توجه کن! واقعا نمی تونستم اجازه بدم بلایی سرش بیاری. واسه چی متوجه نیستی؟ داشتی می کشتیش! من واقعا هیچ چاره ای نداشتم.
مشکی خسته وا رفت.
-من فقط می خواستم براش بگم. می خواستم بهش توضیح بدم. کاری که از همون روز لعنتی سعی کردم انجام بدم و خورشید هرگز مهلت و اجازهش رو بهم نداد.
مشکی دیگه نتونست ادامه بده. کرکس هم اصرار نکرد. فقط بدون اینکه نگاهش کنه بغلش کرد و اجازه داد مشکی دردش رو لا به لای پر های بلندش مخفی کنه. اون بیرون هوا تاریک و سرد بود. دل آسمون تیره روز زمستون همچنان گرفته بود. گرفته و تیره و غم انگیز.
2شب بعد، روی تاک بزرگ منطقه سکویا خفاش های کرکس همراه خود کرکس جمع شده بودن و در مورد اعترافات ماری که تیزپرک و باقی ماده ها دستگیر کرده بودن صحبت می کردن. مار رو تا رو به راه شدن حال خورشید نگه داشته بودن و خورشید تونست ازش بفهمه که تکمار خیال داره حتی به قیمت نابودی تمام منطقه سکویا هم شده دستش به زنده تکبال برسه و در این راه2تا مانع بزرگ سر راهش می بینه. یکی خورشید و یکی کرکس. مار گفت که تکمار خیال داره هر طور شده این2تا مانع رو از سر راهش برداره و خیالش نیست به چه قیمتی. مشکی نبود. وقتی اومد کم مونده بود با خورشید برخورد کنه. هر2تا1دفعه با دیدن هم کشیدن عقب. مشکی کم مونده بود بی افته ولی خورشید سفت ایستاد، نگاهش کرد و به همون تلخی همیشگی گفت:
-سلام!
مشکی توی خودش جمع شد.
-سلام خورشید!
کرکس سریع سنگینی جو رو گرفت.
-مشکی حسابی دیر رسیدی! بخش بزن بزنش از دستت رفت هرچند گفتاری بود ولی تو بهت خوش می گذشت.
همه زدن زیر خنده. مشکی هیچی نگفت. کرکس دست بردار نبود.
-جریمهت اینه که بشینی تا گوش هات جا داره بحث صلح و آرامش گوش بدی تا دیگه دیر نکنی.
دوباره همه و این دفعه بلند تر زدن زیر خنده. این دفعه خود مشکی هم خندید. تکبال نمی خندید. بدون اینکه سر بالا کنه آهسته کشید عقب و راه داد که مشکی بره. مشکی بعد از اون روز، مثل گذشته به فرمان کرکس با تکبال طرف می شد و اگر لازم بود هر جا که باید می بردش ولی هیچی بهش نمی گفت. تکبال هم که فهمیده بود جنگ با مشکی فایده نداره دیگه نمی جنگید. فقط خسته از این سکوت نفرین شده گاهی گریه می کرد که مشکی انگار نمی دید. بقیه هم ظاهرا انگار نمی دیدن یا می دیدن و ندید می گرفتن. دلواپسی اینکه تکمار دوباره چه دردسری واسهشون تدارک دیده همه رو تقریبا از تجسس در حال تکبال و مشکی و خورشید منحرف کرده بود و کسی زیاد زمان نداشت به این چیز ها توجه کنه. حتی کرکس.
اون شب همه تا دیر وقت روی تاک موندن و حرف زدن و حرف زدن. آخر شب، همه آهسته آهسته پراکنده شدن. کرکس تکبال نیمه بیدار رو بغل کرد، پرید و روی نوک سکویا وارد لونهش شد و در رو پشت سرش بست. خورشید مثل روح، آروم و بی صدا رفت ولی درست وسط راه صدای مشکی متوقفش کرد.
-خورشید!
خورشید یکه ای خورد و بی اختیار حالت دفاعی گرفت.
-نه! نه خورشید نزدیکت نمیشم. من اینجام. ببین؟
خورشید خیلی با احتیاط برگشت و مشکی رو در حدود1متر دور تر از خودش در سمت چپ روی1شاخه کج سیب دید که تماشاش می کرد. خورشید متوقف شد و بالای دور ترین شاخه درخت گردو فرود اومد. هیچی نگفت فقط به مشکی خیره شد. مشکی با صدایی گرفته، خسته و داقون سکوت رو شکست.
-خورشید!به خاطر اتفاقی که افتاد ازت معذرت می خوام. فسقلی متهمم کرد و من زد به سرم. من نمی دونم تو روی چه حسابی این معامله رو توی ذهن اون کبوتر باهام کردی ولی دیگه اصراری ندارم ازت بخوام بهم بگی. اصراری هم ندارم که خودم برات چیزی رو توضیح بدم چون در هر حال تو نمی خوایی بشنوی. ولی اگر حالش رو داری چند ثانیه همونجا بمون و به این چند جملهم گوش بده. خورشید! پشت سر توضیحاتی که تو ازم نشنیدی من خواستم بهت اطمینان بدم که یادمه. خاطرم هست که بدهکارتم. اون لحظه ها رو، اون خاطره تلخ رو و اون صحنه های نفس گیر رو بهت بدهکارم. و حتی1درصد هم تردید نکن که اگر فقط1لحظه از عمرم باقی مونده باشه، بدهیم رو بهت می پردازم. دیگه نمی خوام ازم بشنوی اون زمان و قبلش و بعدش چی به سر من اومد. فقط می خوام این یادت باشه که من بدهیم رو بهت می پردازم، اما به خاطر این کاری که توی سرِ کبوترِ کرکس باهام کردی هیچ وقت نمی بخشمت. حالا می تونی پرواز کنی بری. اگر هم مطمئن نیستی بمون تا اول من پرواز کنم بعدش که رفتم تو بپر.
مشکی این رو گفت و پرید و رفت. منتظر نشد که زمزمه خورشید رو بشنوه.
-مشکی! به خدا من به تکی هیچی نگفتم! من فقط ترجیح می دادم تو بهم نزدیک نشی. من نمی دونم داستان متهم کردنت به وسیله تکی چی بوده.
مشکی رفته و خورشید همونجا روی شاخه درخت گردو ماتش برده بود.
-تکی، مشکی، من، تکی، تکی، گریه هاش، وحشتش، دردش، وای! وای خدا!
افرا.
دیگه لازم نبود تکبال به خودش فشار بیاره تا باورش بشه فقط کافیه لای شاخه ها بشینه و توی رویا های خودش فرو بره و افرایی ها واسه خودشون پرواز کنن و سهم خودشون از آسمون رو بگیرن. اون ها هرچند خیلی بالا نمی رفتن، ولی پرواز می کردن. هر کدوم اندازه پر و بال خودشون. کمی بالا تر، کمی پایین تر، ولی همهشون می پریدن و موفق هم بودن. اون لحظه هم همگی مشغول بودن و چه عشقی می کردن از این مشغولیتشون! تمام منطقه رو گرفته بودن روی سرشون از بس سر و صدا داشتن. تکبال لبخند زد.
-کی باورش میشه توی این فصل سال، اون هم توی دل زمستون به این سنگینی، این گوشه جنگل پر باشه از صدای پرنده های بهار؟ مثل بهشت هستن!
تکبال با رضایت تماشاشون می کرد. دیگه زیاد نمونده بود تا برای رسیدن بهار کاملا آماده بشن. ولی بهار کجا بود؟!
کجا؟!
روز ها بی توقف می گذشتن. منطقه سکویا، افرادش، تکبال، همچنان درگیر داستان پر پیچ و خمی بودن که هیچ کدوم زمان نداشتن لحظه ای متوقف بشن و فکر کنن ببینن به کجا ممکنه برسه. خورشید و مشکی دیگه تقریبا هم رو نمی دیدن. مشکی به شدت از ملاقات های اتفاقیشون پرهیز می کرد. خورشید در زمان های بین چرخیدن هاش، هر لحظه که مشکی رو به خاطر می آورد، به خودش یادآوری می کرد که باید براش توضیح بده که ذهن تکبال رو نسبت بهش خراب نکرده و این تقصیر مال یکی دیگه هست. تکبال از چیزی که می دونست با کسی حرفی نزد. حتی با کرکس. زمانش رو پیدا نکرد. کرکس به شدت گرفتار بود. مشکی بی صدا می رفت و می اومد و فرمان می برد و مثل همیشه نقص نداشت. فقط خورشید رو دیگه نمی دید چون نمی خواست که ببینه. اون روز عصر هم بی هیچ حرفی تکبال رو از افرا به منطقه سکویا رسوند و روی1شاخه راحت گذاشتش زمین. خورشید درست از بالای سرشون پرواز کرد و در1زمان هم رو دیدن. مشکی ندید گرفت. خورشید صداش زد.
-مشکی!
مشکی نشنیده گرفت.
-مشکی!بذار واسهت توضیح بدم.
مشکی آماده پریدن شد. تیزبین مثل تیر رسید.
-خورشید اینجایی؟ سریع بیا! کرکس می خوادت. نمی دونم چیکارت داره ولی خیلی فوری بود یعنی هست.
خورشید در اون لحظه هیچی جز حرف زدن با مشکی نمی خواست. مشکی انگار هیچ اتفاقی و هیچ حضوری در اطرافش نبود. از استحکام تکبال بعد از پرواز سریع و فرودش مطمئن شد و رهاش کرد. تکبال بی اختیار دستش رو گرفت.
-مشکی!
مشکی نگاهش نکرد. مکث هم نکرد. انگار نشنید. مثل اینکه دستش به شاخه ای چیزی گیر کرده بود، آروم دستش رو آزاد کرد و پرید. تکبال نگاهش کرد و اشک هاش رو کنار زد تا بهتر ببینه. مشکی رفت و در تیرگی غروب گم شد. تیزبین که از شدت عجله هیچی ندیده بود گوشه پر خورشید رو گرفت و آروم تکون داد.
-خورشید!بیا دیگه! بجنب! کرکس می کشدم! بیا بریم!
خورشید خواه ناخواه، بی حرف همراهش پرید و رفت.
تکبال تنها نموند. شهپر بلافاصله رسید و در حالی که سعی می کرد مطمئنش کنه که کرکس اون طرف ها نیست، تشویقش می کرد که همراهش بشه تا پرواز واقعی رو براش مجسم کنه. تکبال هنوز نگاهش به مسیر مشکی بود.
2تا شاهین بدون اینکه هیچ اثری از حضورشون به جا بذارن، خیلی محتاط، خیلی مراقب، خیلی نامحسوس، با هم از جایی اون طرف شاخه های نارون که دید خوبی داشت ولی دیده نمی شد بیرون اومدن، بی صدا پرواز کردن و عمودی رفتن بالا. وقتی به اندازه کافی بالا رفتن به هم نظر انداختن، خنده زشتی کردن و از هم جدا شدن. هر کدوم به1مسیر رفت. یکی به مسیری که مشکی رفته بود، یکی به راه خورشید.
غروب، هر لحظه تیره تر و سرد تر می شد. شب سنگینی در پیش بود!.
دیدگاه های پیشین: (4)
آریا
یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 22:50
سلااام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم از داستان آلیت
همه چی آلیه
من چقدر خوشحالم خخخ
واییی چه جایی تمام شد چرااااا این جا تمامش کردی نمییخوام خخخ
منتظر قسمت بعدی هستم عزیز
-تکبال! می دونی گاهی توی زندگی داستان ها زیادی واقعی میشن، واقعیت ها زیادی سیاه میشن، سیاهی ها زیادی سنگین میشن، و چقدر تحمل می خواد گذشتن از بالا و پایین
های پشت سر هم در حالی که این بار روی دوشمونه؟ گاهی باید متوقف بشیم، بشینیم، کوله بارمون رو باز کنیم و اگر کسی دلش خواست بذاریم باهامون شریک بشه.
خیلی این قسمت عجیب به دلم نشست
ممنونم از همه چی
پخخخ
نه یعنی چیزه ال فرااار
شاد باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست و همراه خوب من!.
خیلی خوشحالم که خوشحالی عزیز! جدی میگم. به جان خودم واسه خاطر این پخ به حساب پرواز می رسم. باقیش هم در دست تحریره. اگر خدا بخواد امروز فردا می نویسم می ذارم
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 13:39
ممنونم پریساجان بابت همه چی ممنونم
امیدوارم شادیت رو ببینم اون آرامشی که میخوایی رو بهش برسی. از خدا میخوام غم و دل تنگی راه دلت رو گم کنه
آمین

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه دوست من.
اگر به آرامشی که دعاش رو می کنم برسم، امکان نداره نیام اینجا و به شما ها نگم. اینجا1طور هایی مکان امن اعترافاتمه. البته منکر نمیشم که چند وقتی بود داشت واسهم…ولی با تمام این ها، اگر صبحی باشه، میام اینجا با هم لذت روشناییش رو ببریم.
شاد باشی دوست من.
حسین آگاهی
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 17:20
سلام. خیلی خیلی هیجان انگیز بود؛ به شدت منتظر بقیه اش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بقیهش رو دارم می نویسم. کاش از پسش درست و حسابی بر بیام!
ممنونم از حضور پر ارزش شما.
ایام به کام.
ک.عباسی
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 01:40
مجددا سلام بر مؤلف داستان زیبای تک بال
زیبایی این داستان من رو تا این موقع از شب بیدار نگه داشته و انگار الان صبح شده و با انرژی به مطالعه ادامه می دهم و از شنیدن داستانت سیر نمی شوم حماسه نبرد بین خیر و شر از اساطیر آغاز شده است و هنوز هم ادامه دارد و چه زیباست این نبرد همیشگی بین نور و تاریکی اولین کسی که تقریبا نبرد خیر و شر را تفسیر کرد ابوالقاسم فردوسی بود که اثر زیبایش شاهنامه هنوز دهان به دهان می گردد و هر کسی بنا بر عقیده اش برداشتی از آن می کند تا
……….
اولین اثری که این نبرد را از زبان حیوانات به رشته تحریر در آورد کلیله و دمنه بود یکی از آثار کهن هند به زبان سانسکریت
پیشنهاد می کنم اگر در دسترست بود برای تکمیل فنون نویسندگیت حتما آن را بخوان من در دانشگاه این اثر زیبا را خوانده ام.
در کل زیبا می نویسی تا حدی که مرا به دوران دانشجوییم برده ای که عاشق این گونه آثار بودم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال64

بارون بلاخره بعد از1هفته تاریک و طولانی و البته توفانی رضایت داد که متوقف بشه ولی آسمون روز همچنان سیاه بود. خورشید بعد از اون عصر غم انگیز و بعد از اون که کرکس تمام اون شب رو باهاش حرف زد و حرف زد و متقاعدش کرد که برای گرفتن انتقام تک پر و خونوادهش بهش شدیدا احتیاجه، به میان زندگی و میان ماجرا و میان جمع برگشت ولی مدلش عوض نشد. مشکی هنوز خودش رو برای اون داستان نبخشیده بود یا اینکه تکبال اینطور تصور می کرد. خورشید و مشکی از زمانی که تکبال به خاطر داشت همیشه از برخورد با هم پرهیز می کردن ولی این پرهیز بعد از اون روز پر اضطراب و تلخ شدید تر شد. هر2از دیدن هم غافلگیر می شدن و به شدت از هم کنار می کشیدن مگر در مواقعی که واقعا مجبور باشن. خورشید با همه تلخ بود و فقط از مشکی کمی بیشتر می کشید عقب ولی مشکی کاملا مشهود و مشخص و به شدت، به خودش می پیچید و این بعد از گم شدن و پیدا شدن خورشید چنان آشکار شد که همه می دیدن و می فهمیدن و متعجب می شدن. اگر زمانی به دست می آوردن دلیلش رو می پرسیدن و از اونجایی که جوابی نمی گرفتن سعی می کردن خودشون بگردن و پیدا کنن و اوضاع رو به هم می ریختن. کرکس در تمام این مدت سعی می کرد ذهن ها رو از این پرسش ها و پرسش ها رو از خورشید و مشکی منحرف کنه. البته معمولا موفق نمی شد ولی سعیش رو می کرد. خورشید خیالش نبود. چنان تند و تلخ تا می کرد که خیلی راحت جوینده ها رو مثل1مشت حشره پرت می کرد عقب و با جواب های تند و خشن اوضاعش رو سر و سامون می داد ولی بیچاره مشکی که این وسط واقعا اوضاعش بد بود و در مواقع فشار بدتر هم می شد. تکبال بی نهایت دلش می خواست بفهمه این داستان چیه و چند بار هم سعی کرده بود به همون روش های آشنا و البته منفی حتی از نظر خودش، از مشکی جریان رو بفهمه ولی مشکی برخلاف دفعات گذشته به شدت مقاومت می کرد و علاوه بر اینکه هیچی بروز نمی داد، چنان افتضاح می شد که تکبال بعد از چند بار تلاش ناموفق دلش سوخت و ترجیح داد دیگه اذیتش نکنه و دنبال1راه دیگه واسه رسیدن به جواب هاش باشه. از کرکس هم که مطلقا چیزی در نمی اومد. ولی تکبال هرچی کمتر به جواب می رسید، بیشتر مصمم می شد که راه رسیدن و فهمیدن رو پیدا کنه و برسه و بفهمه. با اینکه تجربه دفعات پیش بهش گفته بود هرچی بیشتر بفهمه بیشتر اذیت میشه ولی هرچی می کرد از پس میل شدیدش به دونستن نمی تونست بر بیاد. از طرفی هم اوضاع خودش واقعا بد بود. صحنه های اعدام خورشید چنان حالی ازش گرفت که تا چند روز مثل دیوونه ها شده بود و تا چند شب بدون استثنا با جیغ های کشدار بی توقف از خواب می پرید و تا چند لحظه بعد بیداری از کابوس هاش هم توی بغل کرکس جفنگ های بی سر و ته می گفت و کرکس رو به حیرت مینداخت. بعدش هم اون قدر هقهق می زد که دوباره خوابش می برد و این سیر آزار دهنده هر شب بار ها و بار ها تکرار می شد. کرکس خیلی سعی کرد ازش بفهمه چی اذیتش می کنه ولی تکبال شاید برای اولین بار، در برابر تمام اقدامات درست و نادرست کرکس برای فهمیدن هیچی بروز نداد و کرکس هیچی نفهمید. کرکس ناکام از دونستن، به نزدیک ترین، مشخص ترین و ساده ترین جوابی که دم دستش بود چسبید و به غلط تمام تقصیر ها رو به دوش فاخته افرا انداخت و توی دلش به خودش و بعد هم به فاخته افرا اطمینان داد که بلاخره1زمانی واسه این حضور سفت و سخت و اعصاب خورد کنش درست و حسابی به حسابش برسه و پدرش رو در بیاره. تکبال بی اطلاع از اینهمه، سرش به کار و به درد و به کنجکاوی های خودش بود. و خورشید هم بی اطلاع از اینهمه، مشغول ساختن و سفت کردن چهارچوب وجود خام تکبال بود و در این راه چنان سخت می گرفت که گاهی بقیه رو حسابی به اعتراض و التماس مینداخت تا متوقفش کنن.
خورشید نمی دید که تکبال وقتی کنارشه واقعا حالش عجیبه. وقتی دستش توی دستشه بی اختیار اشک از چشم های غمگینش میاد پایین و در حالی که دستش رو فشار میده بی اختیار هقهقش میره بالا و به چنان حال پریشونی می افته که خورشید چند لحظه با حیرت تماشاش می کنه پیش از اون که حسابی از جا در بره.
-اه تکی!واسه، چی، خفه نمیشی؟ بگو چه دردته و درست شو موجود جفنگ من درستت رو لازم دارم نفهم دیوونه! می فهمی؟ می فهمی؟ بفهم عوضی اعصاب خورد کن خیس بجنب هرچه سریع تر بفهم و عاقل شو تا من به آخر خریت نرسیدم و نزدم نفلهت کنم.
-خورشید! دست بردار از سر جفتتون! اینطوری دیگه لازم نمیشه نفلهش کنی. خودش میمیره از دستت. بس کن دیگه!
خورشید به سرعت از جا پرید و چرخی زد تا در مقابل شهپر بایسته و حسابی ادبش کنه ولی شهپر سریع تر جنبید و سفت ولی نه عصبانی دستش رو چسبید.
-خورشید!ما با هم نمی جنگیم. تو هم نباید بجنگی. نه با ما نه با خودت. این کار درست نیست. نکن!
خورشید نفسی از سر حرص کشید.
-بسه دیگه شهپر نمردی اینهمه نقش حضرت منطق اومدی؟ آخه مگه نمی بینی این ابلیس چجوریه؟ من زبون اشک و آه این موجود بوق رو نمی فهمم بیا خودت ببین اگر می فهمی بهم بگو وگرنه امشب1دردسری…
شهپر همون طور دستش رو نگه داشت و خیلی آروم تکونش داد.
-نه خورشید! تو امشب هیچ دردسری واسه هیچ کسی درست نمی کنی. واسه خودت هم همینطور. اینهمه حرص واقعا لازم نیست. ببین! این هر توانایی بی اسمی هم داشته باشه فراموش نکن که فقط1کبوتره. الان هم به هر دلیلی که ما نمی دونیم حالش درست نیست. با این مدل خطرناک تو هم نه اون درست میشه نه تو می فهمی چشه. بس کن! فقط جنگ رو بس کن.
خورشید هوار زد:
-من با این نمی جنگم.
شهپر همون طور با همون آرامشی که انگار خط بردار نبود نگاهش کرد.
-تو با خودت می جنگی. نکن! با خودت جنگ نکن.
خورشید خواست باز هم هوار بزنه ولی دست و نگاه شهپر انگار ترمزش رو کشید.
-ببین شهپر! تکمار این رو می خوادش. الان واقعا زمان نداریم من باهاش خوش زبونی کنم بلکه بفهمم دلش از چی گرفته. این باید بجنبه. به خاطر خودش و به خاطر همه ما. مهارتش لازمه برای خودش و برای همهمون. حالا این مثل خوابزده ها بهم خیره میشه و پخی می زنه زیر گریه.
شهپر دستش رو گذاشت روی شونه خورشید که کمی آروم تر شده بود.
-خورشید!گریه این به هر دلیلی که باشه نشون میده که داره بهش فشار میاد. وگرنه شما در زمان تمرین به شدت متمرکزید و در زمان تمرکز گاهی اصلا هیچی نمی فهمید. این هرچی که هست قوی تر از تمرکزه که داره به شدت اذیتش می کنه. بهش نگاه کن و به خاطر بیار که این تو نیستی خورشید. تکبال از تو ضعیف تره. جوون تره، بی تجربه تره، و شکننده تره. الان هم خیلی از تو خسته تره و البته وحشتزده از این حرص وحشتناکت و اون دلیل ناشناس که حسابی حالش رو گرفته. تمام این ها فقط با1نگاه بدون خشم دیده میشه. فقط ببین و به خاطر بیارشون هر لحظه ای که عصبانی هستی.
خورشید به شهپر و به تکبال نظر انداخت. تکبال داشت گریه می کرد و بی نهایت خسته بود. خورشید سری به نشون درموندگی تکون داد و بعد شونه بالا انداخت. رفت شونه هاش رو چسبید و تکیهش داد به شاخه به شدت کجی که می شد تقریبا روش دراز کشید از بس مایل بود.
-همینجا ولو شو! کرکس نیستش گفت تنها نمونی حتی توی لونه. اینجا هم خوابه هم تابه. بخواب.
تکبال دست خورشید رو گرفت توی دستش و اشک هاش بی صدا ولی به شدت اومدن پایین. خورشید چشم هاش رو بست و چندتا نفس عمیق برای کنترل حرصش کشید.
-تکی! تکی ببین! من هیچی از این فشار که به دستم میدی نمی فهمم. تو خسته شدی. من هم شدم. بقیه هم شدن. با گریه کردن هیچی عوض نمیشه. می تونی در موردش حرف بزنی؟
گریه تکبال بیشتر شد و در همون حال با سر جواب منفی داد.
-بسیار خوب! اصلا ولش کن. این چند روزه از بس دستم رو فشار دادی همهش احساس می کنم داره سنگینی می کنه. طوری نیست. الان که همه چیز حله. البته جز مخ تو و دست من. فعلا بخواب تا1راهی واسه پایان روانی بازی هات پیدا کنم.
خورشید اشک های تکبال رو با پر هاش پاک کرد. تکبال تماشاش می کرد. خورشید پر و بال به هم ریختهش رو ناز کرد تا مرتب تر شدن. تکبال چشم هاش رو بست، چند لحظه بعد به شدت از جا پرید ولی با دست های خورشید که آروم به شونه هاش فشار می آوردن دوباره روی شاخه افتاد و خوابش برد. شهپر داشت تماشا می کرد. خورشید نگاهش کرد و شونه بالا انداخت. شهپر خندید.
-حالا دیدی؟ اینطوری خیلی بهتر شد.
خورشید اخم کرد.
-برو بابا!
شهپر نباخت.
-ببین خورشید! تو هم توانایی هم توانایی هم توانایی هم خوبی ولی بی ایراد نیستی. تو واقعا بد رفتار، بد زبون، بد خشم و خلاصه تو1فاجعه مصیبت باری. ببین نمی خوام اذیتت کنم ولی تو واقعا افتضاحی خورشید.
خورشید1دفعه عصبانی شد و از جا پرید. شهپر همون طور ایستاد و نگاهش کرد. لحن شهپر، حالتش، نگاهش، چنان بی خشم، حقیقی، معمولی، صادقانه و عادی بود که خورشید متوقف شد. برای1لحظه همون طور نیم خیز باقی موند و نگاهش کرد و1دفعه هر2تا با هم زدن زیر خنده. تکبال از جا پرید و با وحشت بهشون خیره شد ولی با دیدن خنده هایی که رفت بالا و قهقهه شد آروم گرفت. لبخند آرومی زد و دوباره خوابش برد.
افرا.
سرمای هوا و سیاهی روز هرچی زور زده بود نتونسته بود شور افرایی ها رو منجمد کنه. همین اندازه که بارون نمی بارید کافی بود تا بریزن بیرون و شروع کنن به چرخ زدن. شاید اونجا در اون لحظه از تمام مکان های جنگل سرو شاد تر و شلوغ تر بود. تکبال بالا تر از افرا، روی نوک1سپیدار خیلی بلند نشسته بود و از لا به لای سر شاخه های نازک افرایی ها رو تماشا می کرد. اون ها دیگه تقریبا کامل شده بودن. خیلی هاشون بی نقص می پریدن و فقط خیلی زود خسته می شدن. بال های ظریفشون هنوز تاب سنگینی هوای پرواز رو نداشت. با اینهمه شور و شوقشون کمک بزرگی بود. تکبال تماشاشون می کرد و توی افکار خودش می چرخید.
-این ها هر کدومشون فقط توی سر هاشون عشق پروازه و کی می دونه چه سرنوشتی توی راه زندگی منتظرشونه! کاش بد نباشه! خدایا کاش بد نباشه!
چلچله توی هوا سر خورد و پرپری که واسه خودش چرخک می زد و کیف می کرد رو ترسوند، بلند خندید و همون طور که می رفت سر کوچولوی پرپری رو به نشونه دلجویی ناز کرد و گذشت. بقیه هم وسط پرواز گاهی سر به سر هم می ذاشتن. فاخته از همه بهتر می پرید. تکبال فکر کرد چه وحشتناک میشه اگر این وجود کوچیک و ظریف که اینهمه براش عزیزه آخرش به کام باز ختم بشه! با دستی که شونهش رو لمس کرد به خودش اومد و تازه فهمید که باز پر هاش خیس اشک شدن. بر نگشت ببینه کی دست روی شونه هاش گذاشت. اون دست مال فاخته نبود. باقیش دیگه فرقی براش نمی کرد.
-تکبال!تو چی شدی؟ اینجا قایم میشی به خیالت که ما نمی بینیمت؟ ببین من اون قدر ها هم کوچیک نیستم. اگر تو بگی من می فهمم. سعی که میشه کنم بلکه نصفش رو فهمیدم. تو از چی اینقدر گرفته ای؟ تکبال! آخه اینهمه اشک از کجا میاد؟ تو رو خدا حرف بزن چته؟
تکبال فقط نگاه کرد. چلچله کنارش نشست.
-حواست هست من از اون پایین با پرواز بی کمک رسیدم اینجا؟ تشویقم نمی کنی؟ البته نه. من که فاخته نیستم تشویقم کنی. اون همیشه واسه تو1چیز دیگه بود. تکبال! فاخته با تصور های تو1کمی فرق داره. من که همون اول بهت گفتم تو نفهمیدی. الان هم خوب اون پرنده عجیبه اومده و تو دیگه باید بزنی به بیخیالی.
تکبال سر بلند کرد و به چلچله خیره شد.
-کدوم پرنده عجیبه؟
چلچله شونه بالا انداخت.
-میشه احمق فرضم نکنی؟ من دیگه بزرگ شدم. اون باز رو من بار ها دیدم که میاد لب دریچه. فاخته تقریبا همیشه منتظرشه. حتی شب ها هم خیالش به خیالش بسته. تو نمی بینی و نمی دونی. من می دونم.
تکبال دستش رو به نشانه سکوت برد بالا.
-چلچله!دیگه از این حرف ها نزن. این رو نباید بگی.
چلچله عصبانی شد.
-من چیزی رو که می بینم میگم. تو هنوز هم نمی خوایی بشنوی؟ فاخته چیزی نیست که تو خیال می کنی. باور کن تا بیشتر از این داقون نشدی. اون الان همه چیزش بازه. تو نمی خوایی بفهمی.
تکبال شونه های چلچله رو لمس کرد.
-دیگه بسه. بپر زیادی نشستی.
چلچله داشت از شدت حرص گریهش می گرفت.
-تکبال! حرف هام رو باور کن. اون خیالش نیست. اون به هیچیت خیالش نیست. تو بی خودی گیری.
تکبال واقعا نمی خواست این ها رو بشنوه.
-چلچله!بپر! همین الان!
چلچله که پرید، تکبال چندتا سر شاخه پایین تر رفت تا دیده نشه. سرش رو زیر پر هاش فرو برد، چشم هاش رو بست و بغضش به شدت ولی بی صدا ترکید.
منطقه سکویا.
ظاهرا همه چیز عادی بود ولی انگار توی هوا1چیزی موج می زد. چیزی شبیه هشداری که معلوم نبود از چه جنسی و برای کیه. کرکس کلاغی رو تماشا می کرد که با تمام سرعت به طرفش می اومد و وقتی رسید به خاطر سرعت زیادش نتونست توقف کنه و اگر کرکس نمی گرفتش با مخ می رفت توی شاخه ها.
-چی شده؟
-کرکس!خبر دادن که افراد تکمار، نمی دونم مار ها یا شاهین ها یا چی ها توی مرداب تاریک جمع میشن تا باز1شری درست کنن. شهپر گفت بهت بگم با چندتا دیگه که قدرت استطار خوبی دارن میره اونجا.
کرکس خیلی آهسته سر بالا کرد و به آسمون نظر انداخت. داشت غروب می شد.
-عجب خریه این شهپر! تا1کاری دست خودش نده خاطر جمع نیست.
فکرش رو به زبون نیاورد. کلاغ هنوز نفسش جا نیومده بود.
-شهپر باید بیشتر از این ها مواظب باشه. این می تونه راست نباشه و درضمن اون ها می تونن اونجا گرفتارش کنن و این اصلا خوب نیست.
-بله. خورشید هم بهش گفت ولی شهپر گفت کاری که ازش مطمئن نباشه رو انجام نمیده. کرکس! حالا چیکار کنیم؟
کرکس وقتی دید کلاغ تقریبا به زحمت حرف می زنه به خودش اومد و فهمید هنوز نگهش داشته. آروم روی1شاخه مطمئن گذاشتش زمین. کلاغ بیچاره لحظه کوتاهی تلو تلو خورد تا تونست خودش رو جمع و جور کنه. کرکس نگاهش نکرد تا اذیتش نکرده باشه. کلاغ با خودش فکر کرد:
-کبوترش باید برخلاف ظاهرش استخون های سفتی داشته باشه. واقعا از عجایبه! اگر با چشم خودم نمی دیدم امکان نداشت باور کنم.
صدای کرکس از جا پروندش.
-خورشید الان کجاست؟
کلاغ نگاهش رو دزدید مبادا چیز هایی که می گفتن و به خصوص تکبال بهشون باور داشت درست باشه و کرکس بتونه از افکارش سر در بیاره.
-نمی دونم. ندیدمش. ولی شهپر دیده بودش. به من در مورد خورشید هیچی نگفت فقط بهم گفت داره میره مرداب تاریک و گفت بهت بگم.
کرکس در حالی که بال هاش رو حرکت می داد تا بپره بهش گفت:
-اگر خورشید رو دیدی بهش بگو رفتم طرف مرداب تاریک. به مشکی هم بسپار مواظب همه چیز باشه. خودت هم با چندتا دیگه آماده باشید اگر چیزی شد سریع بیایید اطلاع بدید.
کرکس منتظر جواب کلاغ نشد. بال های بزرگش رو حرکتی داد و پرید. غروب با سرعت داشت به طرف شب می رفت.
مرداب تاریک مثل همیشه ترسناک و جهنمی بود. با اینکه پرنده های منطقه سکویا پر پرواز داشتن و مرداب به خودی خود خطری براشون نداشت، ولی از زمانی که خاطرشون بوده سعی داشتن نزدیکش نشن. حتی خود کرکس. شهپر و بقیه رو پیدا نکرد و از این بابت خوشحال شد چون این به اون معنی بود که قدرت استطار اون ها عالیه و حتی پرنده بزرگی مثل شهپر قوش هم این کار رو به خوبی انجامش میده. کرکس از سر رضایت لبخندی زد و مشغول گشت یواشکیش شد. خبر درست بود. مار های آبی و باطلاقی درست در وسط مرداب جمع شده بودن. کرکس نفرینی فرستاد که کسی نشنید. از زبون مار ها سر درنمیآورد! چقدر خورشید اینجا لازم بود. سعی کرد از حرکاتشون بفهمه ماجرا چیه ولی موفق نشد. با خودش فکر کرد آیا شهپر و بقیه هم این رو دیدن یا هنوز دارن می گردن. مار ها بیشتر و بیشتر می شدن. کرکس چنان توجهش به اون ها رفته بود که رسیدن شب رو نفهمید. همینطور سیاه تر شدن آسمون و شدت گرفتن باد سرد مرداب و تند تر شدن حرکت نی های بلند نیزار و بلاخره پیشدرآمد شروع توفان رو. مار ها هیس هیس کردن و بالا و پایین رفتن و در هم پی چیدن و به هم خزیدن و … توفان مرداب، تاریک و سریع رسید. کرکس با ضربه ای نه چندان آروم که از پهلو بهش خورد به خودش اومد و تازه فهمید به چه دردسری افتاده. به سمتی که ضربه از اونجا اومده بود نظر انداخت. 1نی بلند و کلفت که از ریشه در اومده بود و همراه باد پیش می رفت. کرکس شونهش رو مالید و به پایین نظر انداخت. مار ها رو دیگه نمی دید. یا رفته بودن یا دیده نمی شدن. درخت های مردابی زیر ضربه ها و فشار فزاینده توفان می لرزیدن. توفان مرداب واقعا وحشتناک بود. کرکس تا امشب هرگز توفان مرداب تاریک رو ندیده بود. اونجا در حالت عادی هم بوی مرگ می داد. خواست برگرده ولی دید که این شدنی نیست. توی اون موج تندباد که از هر طرف شلاق کش تاخت می زد و در حالی که راه از بی راه مشخص نبود، پرواز آخرین کاری بود که1پرنده عاقل می تونست بهش فکر کنه. توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد. کرکس سایه سیاه موج های مرداب رو می دید که با حرکت نیزار ها و درخت های مردابی ایجاد می شدن. این عجیب ترین و در عین حال ترسناک ترین چیزی بود که توی تمام عمرش می دید. موج های سیاهی از لجن تیره که هرچی بهشون نزدیک می شد رو به سرعت می بلعیدن. نی ها، مار ها و حتی درخت های مردابی که از ریشه در می اومدن. صحنه ترسناکی بود. مرداب ها همیشه ساکنن. به خصوص این مرداب که کرکس هرگز موجی روی لجن های تاریکش ندیده بود و امشب انگار بیدار شده بود تا هرچی در فضای اطرافش هست و نیست رو به کام بکشه و باد هم همراهش بود.
با احساس حرکتی شدید و ناخوشایند به خودش اومد. لحظه ای سر از بین شاخه هایی که پناه گاهش شده بودن بیرون آورد و نگاه کرد بلکه چیزی ببینه. اول هیچی نفهمید جز اینکه باد انگار جهان رو از جا کند. بعدش حس کرد حرکت می کنه. اول خیلی کم، بعدش کمی بیشتر، بعدش شدید، کاملا محسوس و کاملا واقعی. این حرکتی تردید ناپذیر به سمت پایین بود. پایین! کرکس با درک این حقیقت ترسناک احتیاط رو فراموش کرد، به شدت از جا پرید و دقیق شد ببینه چی شده و…
-وای خدای من! وای! وای خدای من!
درختی که کرکس لای شاخه هاش بود داشت به طرف پایین خم می شد و مثل این بود که داره آهسته آهسته میره که به کام تیرگی تحویلش بده. سرعتش لحظه به لحظه بیشتر می شد. دیگه جای تردید نبود. باید می زد به باد. اگر مکث می کرد تا چند ثانیه دیگه به کام مرداب کشیده می شد و چه پروازش بلند بود و چه نبود، ته لجن های تاریک برای همیشه دفن می شد. پر و بالی زد و…
-واه! چی شد؟!
درختی که شاخه هاش تا اون لحظه از دیده شدن و از توفان پناهش داده بودن، حالا به زنجیری تبدیل شده بود که کرکس داخلش گیر کرده و به طرف نیستی می رفت. توفان و کج شدن درخت و اشتباه کرکس در پریدن باعث شده بود وسط اون شاخه های گره دار که توی باد آروم نمی گرفتن گیر کنه. درخت به طرف پایین می بردش و کرکس لا به لای شاخه ها گرفتار شده بود.
-این مدل مردن خیلی جفنگه! من نمی خوام.
با تمام توان جسمش تلاش کرد ولی هرچی بیشتر سعی می کرد بیشتر گرفتار می شد. نوک شاخه های پایینی داشت به لجن های تیره می رسید. کرکس تمام زورش رو داد به بال هاش بلکه آزاد بشه. باد به شاخه ها کمک می کرد و زور می آورد. کرکس گیر کرده بود. داشت فرو می رفت. داشت دفن می شد. داشت می رفت که زنده به کام مرداب تاریک بره!.
-کرکس!کرکس اونجایی؟ ببین کجا خودت رو گیر انداختی؟
سر بالا کرد. شهپر بالای سرش بود. روی شاخه های کناری که الان با کج شدن درخت دیگه به طرف بالا بودن ایستاده بود و با وجود توفان، گرفتار شاخه ها نبود.
-کرکس! از اونجا بیا بیرون داری فرو میری! بیا بالا و بپر!. می تونی؟
نمی تونست.
-نه. گیر کردم. نمیشه.
توفان انگار عجله داشت.
درخت1دفعه تقریبا روی مرداب خوابید و شاخه هایی که طرف پایین بودن تا نیمه توی لجن تیره و موج دار فرو رفتن. کرکس به سادگی می تونست تیرگی مرداب رو در چند قدمی خودش ببینه.
-شهپر! من نمی تونم.
لحظه ای مکث.
-دستت رو بده بیا بالا. اون شاخه رو ول کن و دستت رو بده.
اگر شاخه رو رها می کرد تنها تکیه گاهش دستی بود که شهپر به طرفش گرفت تا نجاتش بده. دست کرکس از شاخه ای که نگهش داشته بود شل شد تا در1لحظه رهاش کنه و دست شهپر رو بگیره. آسمون برق شدیدی زد که نورش برای کسری از ثانیه مرداب رو روشن کرد. همون1دم کوتاه کافی بود برای دیدن و برای دریافت. کرکس دید و فهمید. چیزی شبیه برقی خونرنگ، خشمی وحشی، نفرتی در نهایت توحش و جنون. از اون مدل هایی که خود کرکس به وضوح تراوشش رو از وجود خودش حس کرده بود زمانی که از بالا با تمام سرعت به طرف اون فاخته شیرجه می زد و با تمام وجود می خواست که بگیردش، بدردش، نابودش کنه. میلی خطرناک، ویران گر، سرکش، میل نابود کردن. میل از بین بردن. میل به کشتن. درست همونجا بود. بالای سرش. در نگاه چشم هایی که صاحبش دست کمک به طرفش گرفته بود. رعد پشت سر برق اومد. چنان بلند و چنان وحشتناک که انگار دنیا از صداش لرزید.
-کرکس!داری دفن میشی. دستت رو بدهش من.
کرکس نگاهش کرد. شهپر توی تاریکی بود. ولی لحنش با چیزی که ثانیه ای پیش دیده بود کاملا هماهنگی داشت.
-دستت!بدهش من!
برق و پشت سرش رعد دوباره می زد و می زد. اون لحظه بود که کرکس حس کرد واقعا گرفتار شده.
-نه! نه!.
شهپر خندید.
-نه؟ نمی خوایی؟
کرکس تقریبا زمزمه کرد:
-نه. نمی خوام. نمی خوام!.
شهپر کمی به طرفش خم شد.
-می خوام نجاتت بدم. دستت رو بده!
لحن و صدای شهپر برخلاف شدت توفان و خطری که هر ثانیه بیشتر و نزدیک تر می شد، آروم، شمرده و خطرناک بود.
-تو داری زنده میری پایین. می خوام کمکت کنم. می خوام آزادت کنم. دستت رو بده! بدهش من!
برق و تقریبا هم زمان باهاش رعدی مهیب، چنان شدید زدن که کرکس با وجود نزدیکی و تمرکز دیگه نشنید شهپر چی میگه. لازم هم نبود بشنوه. نگاه سرخش همه چیز رو می گفت.
-آه خدای من کمک کن!
شهپر کج شد تا بهش نزدیک تر بشه.
-اینجا جز خودم و خودت کسی نیست. مطمئن باش که حتی خدای تو هم وسط این قیامت از آسمون جدا نمیشه بیاد نجاتت. دستت رو بدهش من! اگر پایین تر بری دیگه نمی تونم کاری کنم.
کرکس در آخرین لحظه نگاه زشتی بهش کرد.
-ناکس پلشت! اون زمان دیگه تو لازم نیست کاری کنی. فقط اینکه نگی چیزی دیدی برای پاک کردنت بسه.
شهپر آروم دستش رو عقب کشید و خندید.
-باشه. پس به کسی نمیگم اینجا دیدمت. اون پایین، موفق باشی!.
شهپر این رو گفت و درختی که دیگه تقریبا کامل روی مرداب خوابیده بود رو به شدت تکونش داد. درخت کاملا افقی شد و بیشترش وسط لجن ها فرو رفت. بارون شروع شد و مثل شلاق باریدن گرفت. کرکس سردی مرگبار لجن های تاریک مرداب رو درست در مجاورت پر هاش حس می کرد.
-خدایا!خدای من کمکم کن!آخ خدای من کمکم کن!.
شهپر تماشا کرد و فرو رفتن درخت رو دید. تا آخرش نموند. شاید تحملش رو نداشت. پرواز کرد و رفت. کرکس تلاش می کرد خودش رو نجات بده در حالی که می دونست فایده نداره. وحشتی عظیم تمام جونش رو گرفت. شهپر حالا می رفت و تکبال دیوونه از وحشت و ناباوری رو تسلی می داد و فردا یا چند روز بعد، کرکس از سر درموندگی چنان پر و بال زد که شکستن پر هاش رو احساس کرد. داشت فرو می رفت. پر های پایین تر جسمش پوشیده از تیرگی مرگبار، سنگین شده بودن. دیگه هیچ امیدی نبود. از سر خشم و وحشت و حرص نعره کشید و لحظه ای بعد انگار همه چیز در تاریکی فزاینده و نفرت انگیزی محو شد.
منطقه سکویا.
توفان اونجا به شدت مرداب نبود ولی همه رو در پناه گاه فرو کرده و حسابی اوضاع رو به هم ریخته بود. افراد منطقه سکویا کاری نمی تونستن کنن جز صبر و انتظار. و زمانی که شهپر جدا از بقیه، دیر تر از بقیه و کاملا خیس از طرف مرداب تاریک برگشت همه کمی راحت شدن و خیلی متعجب.
-شهپر!کرکس گفت میاد اون طرف ها ولی هیچ کسی ندیدش. گفتیم شاید همراه هم هستید. تو ندیدیش؟ شهپر! تو حالت خوبه؟
شهپر گیج بود. انگار از توی بغل مرگ در اومده.
-کرکس همراه من نبود.
مشکی در حالی که از دلواپسی داشت دیوونه می شد شونهش رو چسبید.
-تو اصلا ندیدیش؟ مگه میشه توی اون مرداب لعنتی اصلا هم رو ندیده باشید؟
شهپر عقب کشید. انگار دست مشکی آتیش داشت.
-من ندیدمش. توفان شد. من پناه گرفتم. درخت های مردابی از جا در می اومدن و پرت می شدن توی مرداب. از لای شاخه هایی که مخفی شده بودم دیدم که درخت داره می افته پرواز کردم و در رفتم. کرکس رو ندیدمش.
مشکی به شدت شونه های شهپر رو گرفت و با تمام قدرت تکونش داد.
-ولی تو این قدر اونجا بودی که اینهمه خیس بشی. بقیه خیلی پیش تر از تو رسیدن. بارون اونجا بعد از بازگشت اون ها شروع شد. تو تا الان اونجا بودی و افتضاح خیسی. چطور ندیدیش؟ کرکس هنوز نرسیده و اون قدر سرش میشه که توی این هوا اونجا نمونه. و تو ندیدیش؟ اینهمه مدت اونجا پلکیدی و ندیدیش؟
خورشید مشکی رو کشید کنار.
-بسه دیگه ولش کن میگه ندیده ندیده دیگه.
شهپر بی توجه به مشکی و خورشید و همه اطرافش پرواز کرد و رفت به طرف درخت های هلو. خورشید آشفتگی جمع رو آروم تر کرد و پشت سرش پرواز کرد. شهپر وسط درخت های هلو ناپدید می شد که خورشید بهش رسید.
-اُهُ!
شهپر متوقف نشد. خورشید درست در مقابلش ایستاد.
-چته شهپر؟ توفان مثل اینکه خیلی سنگین بود نه؟
شهپر لرزید.
-بله خیلی. مرداب تاریک1جهنم واقعیه.
خورشید نگاه سنگینش رو بهش پاشید و شهپر احساس کرد از شدت سنگینی اون نگاه داره میره که توی زمین فرو بره.
-شما ها رفته بودید از نقشه مار ها سر در بیارید. یادت که نرفته؟
-نقشه مار ها؟ آهان نه یادمه.
-خوب،
-خوب چی؟
-سر در آوردی؟
-از چی؟
-از نقشه مار ها.
-نه.
خورشید با چنان سنگینی تاریکی بهش خیره بود که شهپر تحمل نکرد و نگاهش رو دزدید. خورشید از گیجی آشکار شهپر از جا در نرفت. حتی حیرت هم نکرد. شهپر چقدر دلش می خواست که خورشید حیرت کنه یا عصبانی بشه یا هر چیزی. هر چیزی جز این نگاه نافذ و آگاه و بی نهایت سنگین.
-شاید الان یادت نیست. فردا صبح بیشتر یادت میاد.
شهپر به جای خورشید کلافه شد.
-تو چی می خوایی خورشید؟ من که مار زبون نیستم. شاید هم بعد از آروم شدن این هوای لعنتی بیشتر یادم بیاد.
خورشید سری به نشان تعیید تکون داد.
-و همین طور هوای خودت.
شهپر بهتزده نگاهش کرد.
-چی می خوایی بگی؟
نگاه خورشید، تلخ، خشن و سنگین بود.
-من هیچی. هیچی جز اینکه همیشه مواظب باش کاری نکنی که حتی بعد از مردنت روی شونه هات سنگینی کنه. بعضی ورود ممنوع ها رو باید بهش توجه کرد حتی به قیمت جون.
شهپر حس کرد وسط1مرداب لجن تاریک زنده دفن شده و نمی تونه نفس بکشه.
-خورشید!من نمی فهمم.
خورشید بهش خیره شد.
-امیدوارم لازم نشه که بیشتر از این بفهمی!. حالت که جا اومد بیا واسهم بگو مار ها چه غلطی اونجا می کردن بلکه من بیشتر از تو سرم بشه.
خورشید رفت و شهپر با وهم و توفان و تاریکی تنها موند.
نیمه شب بود. شدت توفان کمتر شده و داشت فروکش می کرد. تکبال روانی از وحشت و دلواپسی رو با شیره هوشبر به خوابی ناآروم فرو برده بودن. تکبال فقط کرکس رو می خواست. کرکسی که کسی نمی دونست کجا غیبش زده ولی همه احتمال می دادن هرچی که هست مربوط به اون مرداب تاریکه. تکبال خواب بود و مثل تب گرفته ها هذیون می گفت و بقیه نصف خواب و نصف بیدار به انتظار رسیدن صبح نشسته بودن تا پریشونی هوا دست برداره و برن ببینن کرکس کجا گیر کرده. شب، همه رو در حاله ای از خواب گرفت و خستگی، توان ها رو مثل برف توی آفتاب، ذره ذره آب کرد. پلک ها کم کم سنگین شدن و خوابی سبک و ناراحت همه رو برد. حتی شهپر.
-آهای!آهای شهپر! دیوونه لجن مال بلند شو! بلند شو الان پرت میشی پایین. داری می افتی بی خاصیت کوفتی پاشو!
شهپر با تکون های شدید2تا دست قوی به شدت از خوابی بسیار پریشون پرید و فهمید که چیزی نمونده از لب شاخه پرت بشه پایین و…وحشتش چنان بود که در1آن مطمئن شد سکته کرده. موجودی خیلی بزرگ، سیاه و عجیب، درست بالای سرش بود. دستش رو گذاشته بود روی شونه هاش و مانع سقوطش می شد. منظرهش چنان مهیب بود که شهپر بی اختیار عقب کشید و فریادش رفت هوا.
-واه!مرض! واسه چی عربده می کشی؟ تماشاش کن! بلاخره هم افتاد! خاک بر اون سرت!
شهپر در چند قدمی زمین خودش رو جمع و جور کرد و پرید بالا. بقیه هم بیدار شدن. همه خیال کرده بودن دوباره باید بجنگن و چیزی نمونده بود همه چیز به طرز مسخره ای به هم بریزه.
-آهای شما ها! بسه دیگه آروم باشید خطری نیست.
در1لحظه سکوتی سنگین جمع رو گرفت و پیش از اینکه همه از شدت وحشت به حال شهپر بی افتن خورشید و تکبال سکوت رو تقریبا هم زمان شکستن.
-کرکس!این تویی؟!
تکبال بی توجه به ظاهر افتضاح و ترسناک کرکس پرید توی بغلش. کرکس خواست مانع بشه ولی تکبال داشت از حال می رفت.
-کرکس!کرکس این تویی؟ تو زنده ای؟ کرکس! کرکسِ من! این خودتی؟ این خودِ تویی؟
-فسقلی!بله که خودمم. مگه قرار بود زنده نباشم؟ ببین فسقلی سر تا پات لجنی میشه اگر…فسقلی! خوب خوب باشه. بیا اینجا. بیا پیش خودم. گریه می کنی؟ واسه چی؟ من که طوریم نشد. فقط کثیف شدم. فسقلی احمق خودم! ببین چی شدی؟ گریه نکن من اینجام.
خورشید با آرامش و بقیه با حیرت به چیزی که اصلا شبیه کرکس نبود خیره مونده بودن. خورشید سکوت رو شکست.
-این چه قیافه ایه کرکس؟ تو چی به سرت اومده؟ برای چی اینهمه افتضاح شدی؟
کرکس خندید.
-آره خوب1خورده گلی شدم.
خورشید پوزخند زد.
-گفتی1خورده؟ تو عملا داخل اون مرداب لعنتی شنا کردی کرکس!
کرکس دوباره خندید. کاملا مشخص بود که بی نهایت خسته هست ولی می تونست بخنده.
-شنا؟ بله خوب1خورده شنا هم کردم.
خورشید عصبانی بود ولی فریاد نمی زد.
-شنای حسابی! زیر آبی هم رفتی. چون از فرق سرت تا نوک پا هات رو انگار از نکبت ساختن. با این پر و بال چجوری پرواز کردی؟
کرکس در حالی که پر های تکبال رو با دست کثیف نوازش می کرد و دیگه خیالش به کثیف تر شدن کبوتر پریشون نبود جوابش رو داد.
-چیزی نیست. رفته بودم ببینم داخل مرداب چی داره میشه که1دفعه هوا این مدلی شد. روی درخت نشستم ولی درخت از جا در اومد و من وسطش گیر کردم و همراهش رفتم طرف مرداب.
کرکس سکوت کرد و بقیه نفسشون از وحشت حبس شد. خورشید صبورانه و آروم بهش خیره شد.
-خوب بعدش چی شد؟ مثل اینکه به مرداب و لجن هاش هم رسیدی. پر هات هم احتمالا به دست قدرتمند باد شکستن بله؟
کرکس با نارضایتی که کسی ندید و اگر هم می دید نمی فهمید دلیلش چیه نگاهش کرد.
-بله به لجن ها هم رسیدم و این مدلی کثیف شدم. چندتا لاکپشت خیلی بزرگ از اون مهلکه نجاتم دادن و در آخرین لحظه به کمکشون تونستم عمرم رو تمدید کنم. راستی من اصلا نمی دونستم توی مرداب موجودات به این بزرگی هم می تونن وجود داشته باشن. اون هم لاکپشت. اون ها غول های مرداب تاریکن. باید1بار واسه تشکر برم دیدنشون. نفس کشیدن الانم رو بهشون مدیونم.
خورشید دست بردار نبود.
-بچه های ما اونجا بودن. ندیدیشون؟
کرکس نگاهش رو داد به تکبال که بی صدا هقهق می زد و می لرزید.
-نه کسی رو اونجا ندیدم. مگه توی اون جهنم می شد کسی رو پیدا کرد؟ از این گذشته مگه دیوونه بودید که وسط اون افتضاح اون طرف ها بپلکید؟ من خودم گیر کرده بودم وگرنه امکان نداشت اونجا بمونم. از شما ها مگه کسی هم اونجا مونده بود؟
خوشبین نگاهش کرد.
-نه. ما توفان که شروع شد سریع در رفتیم. شهپر گفت موندن خطرناکه و باید بریم ما هم رفتیم و چه خوب کردیم بهش گوش دادیم. ولی بعدش خود شهپر رو دیگه ندیدیم. راستی شهپر تو چی شدی که دیگه پیدات نشد؟ گفتی میری ببینی کسی جا نمونده باشه و…شهپر؟! کجاست؟
کرکس به اطراف نظر انداخت. نگاهش با نگاه سنگین خورشید گره خورد.
-جایی نیست. قیافهم این مدلی بود بیدارش کردم ازم ترسید داشت می افتاد بقیه دیدن حوصله نداشت خیالتون که جمع شد یادتون بی افته و بهش بخندید. رفته که2دقیقه نبینیدش.
همه اون هایی که صحنه رو دیده بودن با یادآوریش زدن زیر خنده. حالا که همه چیز درست بود راحت می شد خندید. اون هایی هم که ندیده بودن از بقیه پرسیدن و شنیدن و می خندیدن. همه جز خورشید که همچنان سنگین و سخت به کرکس خیره مونده بود. کرکس سرش پایین بود و مشغول آروم کردن تکبال بود که با گریه از دست خورشید و بقیه بهش شکایت می کرد که شیره هوشبر به خوردش داده و اذیتش کرده بودن.
-عزیز دلم! عشقم! کفترک خودم! به حسابشون می رسم. پدر همهشون رو در میارم. بسه دیگه تموم شد. الان پیش خودمی. هیچی نمیشه. گریه نکن فسقلی خود خودم. خاطرت جمع من اینجام. ببین چه کثیف شدی؟ بهت گفتم کنار بمون الان شدی لجن خالص که1خورده هم فسقلی قاطیشه. عه! فسقلی چیکار می کنی؟ واسه چی خودت رو کردی لای نکبت پر های من؟ اه دیوونه عزیز خودم! خیلی می خوامت خیلی. باشه کثیف شو! گریه نکن همونجا باش! کثیف شو طوری نیست کثیف شو عزیز دلم هرچی دلت می خواد لای پر هام کثیف شو! فقط گریه نکن هر غلطی می خوایی اون زیر کن.
خورشید با پرخاش صداشون کرد.
-بسه دیگه! تکی! تموم کن این خریت رو! از قدش خجالت نمی کشه! مزخرف! کرکس! تو هم به نظرم حسابی لجن خورده باشی. باید پاکسازی بشی. هم بیرونت هم درونت. این کبوتر نفهم رو هم بیشتر از این به کثافت نکش توی این سرما آب رودخونه افتضاحه میمیره از سرماش.
کرکس آروم خندید.
-خورشید!آروم باش! همه چیز درسته.
خورشید عصبانی بود.
-بله می بینم که درسته. تو زنده ای و این مثبته. ممکن بود نباشی. راستی گفتی چی شد که گرفتار شدی؟
نگاه خورشید طوری بود که کرکس خودش رو جمع کرد و گناه کارانه بهش لبخند زد. حالت خورشید شبیه کسی بود که مجرم گرفته باشه و نگاه و لبخند کرکس مثل متهمی بود که گرفتار شده.
-خورشید! ببین!دردسر درست نکن! چیزی که نشده. به خیر گذشته دیگه! بسه. باشه؟
خورشید داشت از جا در می رفت.
-کرکس!برای چی؟
کرکس دیگه نخندید. دستش رو تا جایی که می شد با برگ های خشک شاخه کناری پاک کرد و آروم گذاشتش روی شونه خورشید که از حرصی خاموش می لرزید.
-برای اینکه این طوری درست تره. دیگه بسه. باشه؟ به کرکس گوش بده خورشید. می خواد که تمومش کنی. ببین منو! بس کن. باشه؟
خورشید توی چشم های کرکس خیره شد و خواست جواب تندی بده ولی در عوض مکث کرد، توی اون نگاه خیره موند و وا داد. سکوت کرد، شونه هاش که به حالت ستیز بالا پریده بودن افتاد و آروم عقب کشید. کرکس خندید.
-این شد!آفرین خورشیدی!
خورشید عصبانی شد.
-زهر مار!به من نگو خورشیدی لجنی آشغال!
کرکس زد زیر خنده و بلند قهقهه زد.
-چه افتضاح شدم! چجوری پاک بشم خورشید؟ تا صبح برسه من از نفرت پس می افتم.
خورشید مثل اینکه تازه به خاطر آورده باشه دوباره نگاهش کرد.
-کرکس!وحشتناک کثیفی!
کرکس لحظه ای مکث کرد و بعد آروم و عادی مثل کسی که واقعا از قیافهش بی اطلاعه به خودش نظر انداخت. حیرتی واقعی، معصومانه و خنده دار چهرهش رو گرفت، سر بلند کرد و با همون حالت به خورشید ساکت خیره شد.
-واه!خورشید! این غیر قابل تحمله. خورشید! به دادم برس!
خورشید لحظه ای در سکوت بهش خیره شد. بعد1دفعه ترکید و مثل بقیه زد زیر خنده.
شب داشت به1صبح تاریک دیگه پیوند می خورد. کرکس همراه بقیه می خندید. خسته و زخمی و سنگین از اونهمه لجن تیره می خندید و بقیه هم خاطر جمع از اینکه این دفعه هم به خیر گذشته می خندیدن. کرکس می خندید در حالی که به1چیز یقین داشت. شهپر دیگه هرگز به سبک بالی گذشتهش نمی تونست بپره. کرکس با این اطمینان، نگاه مهربونی به خورشید که خنده هاش به شدت عصبی بودن انداخت و با حرکت سر بهش اطمینان و آرامش داد.
اطمینان کرکس اشتباه نبود. این خاطره ترسناک برای همیشه روی شونه های شهپر موند. موند تا یادگار تلخی باشه از1شب سیاه، تلخ و توفانی.
افرا.
صبح خیلی زود بود که تکبال از شدت سرمایی آزار دهنده از خواب پرید. همه خواب بودن. تکبال بلند شد تا ببینه این سرما از کجا میاد. با دیدن دریچه کناری که کمی باز شده و هر چند لحظه1بار آروم کمی باز و دوباره بسته می شد، حیرتی آمیخته به ترس وجودش رو گرفت.
-این دیگه چیه؟ یعنی داستان ارواح جنگل راسته؟ چجوری ممکنه این خودش حرکت کنه؟
تکبال آهسته به طرف دریچه رفت و وقتی مطمئن شد خیال نمی کنه و درست می بینه، خیلی یواش خودش رو به دریچه رسوند و1دفعه بازش کرد. باز یکه ای خورد و عقب کشید. تکبال1لحظه خیلی کوتاه ایستاد و نگاهش کرد. باز همونجا بی حرکت مونده بود. تکبال بدون اینکه دریچه رو ببنده برگشت، دست روی شونه های فاخته گذاشت و تکونش داد. فاخته چشم باز کرد و با دیدن تکبال که بالای سرش بی حرف تکونش می داد متعجب بهش خیره شد.
-مگه مریضی تکی؟ این چه کاریه؟ چرا سر صبح اینطوری…
تکبال با حرکت دست حرفش رو برید و در حالی که به دریچه اشاره می کرد فقط گفت:
-اونجا می خوانت.
بعد بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه فاخته رو رها کرد و به طرف در رفت. بازش کرد و زد بیرون. فاخته نه به در نظر کرد و نه به تکبال. بلند شد و با آرامش به طرف دریچه رفت. تکبال ندید. از لونه زد بیرون و بی هوا به راه افتاد. فقط می خواست دور بشه. فقط می خواست از اون فضای سنگین و آزار دهنده دور بشه. حس می کرد نفسش بالا نمیاد. دلش گریه می خواست. دلش جیغ می خواست. دلش شونه ای می خواست که بشه روش گریه کرد بدون اینکه دلواپس عواقبش باشه. نمی فهمید به چه سرعتی می رفت و اصلا نمی دونست کجا می رفت. حسابی دور شده بود. حواسش نبود. باید مسیر شاخه های قابل عبور رو حفظ می شد تا اشتباهی روی نازک تر ها و شکسته های توفان ها نپره که1وقت نیفته. همیشه مواظب بود. ولی این دفعه حواسش به هیچ چیز نبود. اشک و خشم و خستگی و پریشونی و همه چیز چشم های حواسش رو انگار بسته بودن. نفهمید به کجا رسید. نفهمید کی به جای1شاخه کلفت و سفت و مطمئن، روی1شاخه خیلی نازک پرید. نفهمید کی زیر پاش خالی شد و نفهمید چطور شد که وسط زمین و هوا بود. تنها کاری که تونست کنه این بود که حالت فرود بگیره و از برخورد بی هوا و خطرناکش با زمین پیشگیری کنه ولی این خطرات ناشی از فرود در مکان نامناسب رو از بین نمی برد. تکبال از بالای شاخه ها به زمین سقوط کرد و درست وسط1دسته خار و بدتر از اون، درست وسط1دسته کفتار فرود اومد. با صدای قهقهه های وحشیانه شون این رو فهمید. سر بالا کرد و دیدشون. از10تا بیشتر بودن. بزرگ و وحشی و خندان از مایه عیشی که از آسمون، درست وسطشون فرود اومده بود.
-بَه!ببین کی اینجاست!
-این دیگه چیه؟
-نمی دونم. ولی به نظرم کبوتر باشه.
-کبوتر؟ نه بابا! کبوتر؟ فکر نکنم.
-آره بابا راست میگه اینکه کبوتر نیست.
-پس چیه؟
-خوب نمی دونم. این1چیزی شبیه1پدیده عجیبه. ولی چه فرقی می کنه چی باشه؟ ازش معلومه که خوشمزه هست.
شلیک خنده های ترسناک بود که می رفت هوا.
-خوب پردار! خودت بگو چی هستی ما امشب توی مهمونی تعریف کنیم چی از آسمون واسهمون بارید خوردیمش؟
-آره راست میگه بگو ببینیم اصلا قابلی که اسمت رو ببریم؟
خنده های وحشی و وحشتناک. تکبال حس کرد که دیگه عمرش تموم شده. هیچ براش جالب نبود که زنده زنده زیر اونهمه دندون له بشه. با اینهمه خودش رو نباخت.
-رفیقت درست گفته. من کبوترم.
کفتار ها دوباره زدن زیر خنده.
-ولی تو هیچیت شبیه کبوتر ها نیست. تو چجور جونوری هستی؟
تکبال حس کرد تمام جونش می لرزه.
-من کبوترم موجود خاکی بی مصرف!
کفتار بزرگی که این حرف خطاب بهش بود با خشمی جنون آمیز نگاهش کرد.
-ببین پردار بی ارزه تو اگر کبوتر بودی الان اینجا گیر نمی کردی. خودم دیدم مثل1تیکه گِل خشک از اون بالا افتادی پایین. کبوتر ها تا جایی که ما می دونیم پرواز می کنن و اینطوری نمی افتن. حالا فهمیدی؟
دوباره خنده های مستانه ای که تکبال حس می کرد دل آسمون هم از هیبت ترسناکشون می لرزه.
-من1کبوتر بی پروازم. من نمی تونم پرواز کنم ولی می تونم بزنم. می خوایی آزمایش کنی؟
خنده ها1دفعه بند اومد.
-کبوتر بی پرواز؟ تو فسقلی کرکسی؟
تکبال با بیخیالی ظاهری جواب داد:
-محض اطمینان شما بله. امری بود؟
کفتار ها آشکارا عقب کشیدن ولی فقط اون اندازه که تکبال حس کرد در خوردنش کمی تردید دارن.
-پس که اینطور! تو مال سکویایی. مال کرکس. خوب بگو ببینیم اونجا چجوریه؟ کرکس باهات مهربونه. توی بغلش بهت خوش می گذره؟
-راستی چطوری با هم معامله می کنید؟ اون کرکسه و تو میگی که کبوتری. از پسش بر میایی؟
-آره راست میگن بهمون بگو تجربه های طبیعیمون زیاد بشه!
-راستی مشکیِ ما چطوره؟ هنوز گیج می زنه؟ دلمون تنگ شده واسه خراب کاری هاش.-آره بگو بگو چطوره حالش؟
-ببینم مشکی هنوز با مزه هست یا دیگه تربیت شده؟ کاش نشده باشه. اون پایین باهاش بهمون خیلی خوش می گذشت. راستش به خود تکمار هم باهاش خوش می گذشت. تکمار بعد از خورشید واسه از دست دادن این مامور با نمکش خیلی کفری شد.
کفتار ها زدن زیر خنده و تکبال چشم هاش از شدت حیرت گرد شد.
-شما ها چی دارید میگید؟
کفتار بزرگی که از همه بزرگ تر بود جلو اومد و در حالی که نگاه زشتش که از طمع سرخ شده بود رو به سر تا پای تکبال می پاشید گفت:
-مشکی. همون خفاشک با حال. مگه تو نمی دونی؟
تکبال چنان متحیر شد که ترسش رو فراموش کرد. یادش رفت کجاست و یادش رفت به چه دردسر بزرگی افتاده. به کفتار خیره شد.
-تو مشکی رو از کجا می شناسی؟ ازش چی می دونی؟
کفتار ها دوباره قهقهه زدن.
-این مثل اینکه پرته!
-نه بابا گذاشتدمون سر کار.
-فکر نمی کنم مگه قیافهش رو نمی بینی؟ به نظرم بهش نگفتن کجا رفته و با کی ها قاطیه.
تکبال دیگه هیچی نگفت فقط بهشون نگاه کرد. کفتار ها بعد از اینکه سیر خندیدن بهش خیره شدن.
-ببین فسقلی کرکس! تو یا واقعا پرتی یا ما رو پرت می کنی. شاید اولیش باشه. بله خوب، من هم بودم نمی گفتم. این مشکی شما1زمانی مامورک به درد خور تکمار بود. اون پایین خیلی هم به کار می اومد. حسابی عزیز شده بود و برای موفقیت در امتحان صعود به مرحله بالا تر اوضاعش ریخت به هم. یعنی انجامش داد ولی خوب مثل اینکه بعدش1جور هایی مخش پاک شد.
-راست میگه مرحله آخرش سخت بود حق داشت طفلکی! ما هم بودیم اینطوری می شدیم.
تکبال به قهقهه های جنون آمیزشون مات مونده بود. کفتار ها چنان می خندیدن که انگار یاد شیرین ترین خاطره هاشون افتاده بودن.
-آره بیچاره مشکی! خورشیدک دیگه واسهش زیادی سنگین بود. دل می خواست اعدامش. مشکی گناه داشت طفلک! ولی خوب از پسش بر اومد. اگر حقه کرکس نبود خورشیدک الان به دست با کفایت مشکی خفاشه پخ پخ!
خنده های وحشی کفتار ها توی سر تکبال می چرخید و منعکس می شد.
-شما ها چی میگید عوضی ها!؟
تکبال نفهمید این فریاد کی از حنجرهش پرید بیرون. کفتار ها بیشتر و بلند تر خندیدن.
-پس می خوایی بگی واقعا نمی دونی. خورشید و مشکی رو جفتی می شناسی دیگه. این مشکی اون پایین مامور اعدام خورشید بود. کارش رو هم خوب انجام داد. فقط کرکس به داد خورشیده رسید و در بردش. مشکی هم سر فرصت به کمک کرکس جیم شد و الان نمی دونم چطوریه که شما ها و خورشید و مشکی و کرکس و همگی قاطی همید. حالا فهمیدی ما چی میگیم؟
قهقهه ها انگار تمامشون شده بود انعکاس و تکبال دیگه جز این صدا های ترسناک هیچی نمی شنید.
-نه! نه، نه، نه، نه، نه، نههههه!
تکبال دیگه نفهمید چی شد. نفهمید کفتار ها از کجا ضربه خوردن. نفهمید با چی درگیر شدن. نفهمید از چی فرار کردن. نفهمید شهپر کی از زمین برش داشت و بردش وسط آسمون.
-تکبال!تکبال حرف بزن! چی شده؟ تکبال! حالت خوبه؟ از اون ها ترسیدی؟ اون ها تموم شدن. تکبال! چه بلایی سرت اومده؟ حرف بزن تکبال! تکبال! …
تکبال گنگ و مات به نجات دهندهش خیره مونده بود. تمام دنیا دور سرش می چرخید. جوابی که اونهمه دنبالش گشته بود حالا در لحظه ای که اصلا انتظارش رو نداشت، از جایی که اصلا انتظارش رو نداشت، به شکلی که اصلا انتظارش رو نداشت، و درست به هیبت سیاهی که اصلا انتظارش رو نداشت، بدون هیچ آمادگی قبلی1دفعه مثل پتک توی سرش فرود اومده بود. حالا می فهمید. دلیل سکوت مشکی، اونهمه آگاهیش از اتفاق های اون پایین، پرهیزش از خورشید، و حال و هوای عجیب خورشید در زمانی که مجبور می شد با مشکی طرف بشه، تکبال حس کرد سرش داره از اینهمه آگاهی ترسناک و ناخوشآیند منفجر میشه. می شنید که کسی با صدای خودش چندتا جیغ بلند کشید و حس کرد که شهپر بدون پریشونی شونه هاش رو چسبید و گذاشت که تا دلش می خواد جیغ بکشه.
-ایرادی نداره. خودت رو سبک کن. درست میشی.
تکبال می لرزید و جیغ می کشید. چنان شدید و چنان بلند که حس می کرد حنجرهش داره می ترکه. کاش اینطور می شد تا دیگه خلاص بشه ولی نشد. لحظه ای بعد، خسته و ناتوان از جنگ با پریشونی وحشتناکش، احساس کرد چیزی سرد از گلوی ملتهبش پایین رفت و2تا دست که وسط زمین و هوا نگهش داشته بودن در تسریع این پایین رفتن کمک می کردن.
-بخور! تا آخرش بخور! درست میشه. همه چیز درست میشه تکبال.
تکبال حس کرد اثر اون مایع هرچی که بود خیلی فوری شروع شد. توان جسمش رو به سرعت از دست می داد. نفهمید از اثر اونی که خورد بود یا از اثر اون هایی که فهمیده بود. هرچی که بود، احساس کرختی و سر گیجه شدیدی بهش غلبه کرد و چند لحظه بعد، چیزی شبیه خواب بود که تکبال آشفته رو در خودش گرفت و از جهان واقعی جداش کرد. آخرین چیزی که فهمید، دست ها، پر ها و شونه های شهپر بود که تکیه گاهش شده بودن و صدای آروم و آشنایی که بدون اینکه چیزی ازش بپرسه دلداریش می داد.
دیدگاه های پیشین: (12)
آریا
پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت 18:56
سلاام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی دوست عزیزم

ممنونم مثل همیشه آلی بود مرسی
یه دنیا ممنونم
سلامت و دل شااد باشی عزیز
خدای مهربان نگهدار دوست مهربانم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
لطفت چنان زیاه که جدی هیچی بلد نیستم بگم در جوابش. پس فقط ممنونم از حضور عزیزت و ممنونم از لطفت و ایام به کامت
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت 19:12
سلام. این قسمت خیلی ترسناک و دلهره آور بود.
خیلی خوب نوشته بودید خیلیییییی.
هر لحظه دنبال نابود شدن فیزیکی یک پرنده در این قسمت بودم ولی درسته که بدن کسی نابود نشد ولی به هر صورت حال و فکر و روح خیلی ها در این قسمت ویران شد.
امیدوارم آخرش خوب تموم بشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم. بعضی ویرانی ها عجیب ماندگار هستن. خدا به داد اون هایی برسه که دچارش میشن!
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
مینا
جمعه 26 دی 1393 ساعت 00:44
سلام با نظر آقای آگاهی موافقم.
کاشکی این شهپر زودتر نابود بشه.
و چه قدر عجیییییییییییییییب این بهترین داستانی بود که میتونستین درباره مشکی بگین.
دنیا عجیبه عجیب.
به خاطر این داستان زیبا باز هم ممنون

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
چطوری عزیز من؟ بله دنیای عجیبیه. مشکی هم باید از پس دیروزش بر بیاد. کاش بتونه!
شهپر هم…نمی دونم در موردش چی بگم. این مورد رو که فهمیدم توی شوک بودم. آفریده های خدا چندین لایه هستن. سخته شناختنشون. کار از توصیف من گذشته اینجا واقعا نظری ندارم.
ایام به کامت.
مینا
جمعه 26 دی 1393 ساعت 11:33
سلام راستی یه سوال دیگه به ذهنم رسید. تا جایی که یادمه مشکی تقریبا از اول داستان بودش. و قاعدتا باید جاسوس دو طرفه باشه هم برای کرکس و هم برای تکمار درسته؟ چون اگه بخواد غیر از این باشه مشکی نمیتونه انقدر با کرکس صمیمی باشه و همراهش باشه.
درسته؟

پاسخ:
شاید هم ماجرا طور دیگه ای بوده. خیلی احتمال ها میشه داد. مشکی باید بتونه توضیح بده و حتما حالا که ماجرا رو شده باید برای دفاع از خودش توضیح داشته باشه! باید دید.
شاد باشی.
آریا
جمعه 26 دی 1393 ساعت 23:53
سلام دوست عزیزم
آمدم یه سری زدم دلم نیومد کامنت نزارم
شاد و موفق باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم که بهم سر می زنی حتی زمان هایی که اینجا به روز نمیشه.
خوشحالم از کامنت هات و از حضورت و از لطفت.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 27 دی 1393 ساعت 15:21
یه سوال ببخشید اگر سوالم بیربط هست
آیا تو آبزرشکای بلاگتم فلفل یافت میشه آخه من یه بطری دیدم قایمش نکرده بودی
الان دو دلم بخورم یا نخورم دلم میگه بخور منطقم میگه نخور پریسا تله گذاشته
خخخخ

پاسخ:
فلفل! امکانش هست. یعنی ممکنه تله باشه که گذاشتم بخوری بترکونمت بری هوا! دیگه با خودت.
نه بابا دلم سوخت سالمش رو می ذارم دم دست بخور دیگه نرو سردابم رو پیدا کنی.
خخخ!
آریا
شنبه 27 دی 1393 ساعت 22:33
سلاام پریسا جان
مرسییی بابط بطری خالی
خخخ خالی نبود خالی کردمش من سردابت رو میخاام خخخ الکی
همینم از سرم زیاده ممنونم از محبتت
وایی خیلی خستم من برم استراحت
از باشگاه میام
مواظب خودت باش دوست عزیزم
سلامت و دل شاد باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خوردی؟ تمامش رو؟ الان بیماری تنفر از آب زرشک می گیری من و سردابم رو به راه میشیم. آخ جون. مال خودت اصلا تمامش مال خودت. 50تا سرداب آب زرشک فدای لبخند دوست!.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 27 دی 1393 ساعت 23:20
ممنونم عزیز واقعا ممنونم
جانم فدای دوس
سلامت و پایدار باشی

پاسخ:
شاد باشی آریا! امیدوارم هرچه زودتر به شادی و آرامش برسی! حتی خودم هم نمی دونم چجور چیزی دارم واسهت می خوام. خودت می دونی و خدا که جنس این آرامش و شادیت چیه. از خدا می خوام هرچه زود تر به صبح برسی!
پاینده باشی!
یک دوست
یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 00:08
سلام بر پری دریاهای دل انگیز و بی کران*توصیفاتت از صحنه های بحران و خطر بسیار زیبا بود فکر کنم شخصیتهای داستانت باز دره اضافه میشه البته بنظرم خوبه درگیری شخصیتهای متعدد و متنوع برای خوانندگانت جذابیت داستان رو بیشتر میکنه یکی از رازهای پرمخاطب بودن فیلمنامه های موفق داستانی هالیوود هم همینه. راستی چرا کسی از جناب یکی نمیپرسه که ایشون کجا هستند اومدن که حتما میاند ولی کاش سطری هم برامون تحریر کنند دلمون براشون تنگ گشته. شبت بخیر ایامتم به کام.*عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
دارم سعی می کنم شخصیت هام از این بیشتر نشن چون حسابش داره از دستم در میره و آخر کار که همه به سر انجام رسیدن ممکنه یکی2تاشون از بسیاری تعداد بلاتکلیف باقی بمونن و مجبور به نوشتن سری دوم بشم.
واااییی! خدا نکنه!
شوخی کردم. ممنونم که هستید دوست من!.
جناب یکی هم هستن همین هوالی. بذار بخوابن این طوری امنیتش بیشتره.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 07:11
من اینجام دوستجون فقط صدام درنمیاد تا اگه پریسا خوابش برد صدام خشمش نداشته باشه دادوبیداد کنم. دونه دونه خطمطارو دارم میخونم ببینم این جنگلیا آخرش بکجا میرسن. مث اینکه تعقیبگرای اینجا دارن زیاد میشن خوبه بشن ما هم ی دسته بشیم بحساب پریسا رسیدگی کنیم اگه خواست از زیر بقیش ج شه. هی پریسا نیستیا داری دیر میکنی. هستما؛ دادوبیداد میکنما؛ شلوغ میکنما؛ بدو بدو بیا ببینم این مشکی آبی چی شد آخرش.

پاسخ:
بَه بَه سلام جناب یکی! حال شما؟ ببخشید بیدار شدید شما راحت باشید بخوابید موردی برای پریشانی نیست.
حالا خوابی جناب یکی؟ شکلک دستگیر کردن جناب یکی توی خواب.
خوب جناب یکی. گرفتمت! به حساب من می خواستی رسیدگی کنی؟ می خوایی شیره پیچت کنم به خورد تکمار بدمت؟ تا شما باشی دیگه تهدیدم نکنی.
به قول جناب یکی، جدی می شویم.
میگم جناب یکی سریال های آماده رو هم هفته ای1بار پخش می کنن شما2روز اینجا به روز نمیشه چرا میایی تبر می کشی؟ بابا صبر کن بذار من نفسم جا بیاد ببینم چند چندم آخه!
نوشتم بابا یکی دیگه نوشتم فعلا شما مشغولش باش تا باقیش بیاد.
محض رضای خدا جناب یکی باور کن زورم1جا هایی تموم میشه مهلت بده دیگه!
ایام به کام.
ک.عباسی
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 03:57
سلام مجدد در این نیمه شب دوشنبه که خواب با من قهر کرده و هنوز هم باهام آشتی نکرده بر مولف داستان تک بال
نمی دونم چرا اینجا جا لایکی نداره یعنی اگه من بخوام پستهای شما رو لایک کنم جایی به این منظور در نظر گرفته نشده باز هم نمی تونم شیفتگی خودم را از خوندن داستان تخیلی و زیبای شما پنهان کنم من امروز سورپرایز شدم و همونطور که از ساعت کامنتم متوجه می شوید هنوز هم نخوابیدم چون جذبه داستان شما خواب را از چشمانم ربوده.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
خدا ببخشدم شما تا اون ساعت از دیشب بیدار موندید؟ نمی دونم چی بگم. هم ممنونم، هم معذرت می خوام، هم خوشحالم. ممنونم که اینهمه حوصله کردید و بهم لطف دارید، معذرت می خوام که تمام ساعت های شبِ شما رو به نام جنگل سرو و قهرمان های پرنده داستانم زدم، و خوشحالم که ابراز رضایت شما رو می بینم. هر کدوم از این رضایت ها1قدم به پیشه برای من. باور کنید برای من خیلی با ارزشه. در مورد لایک هم به روی چشم میرم ببینم در بخش مربوط به تنظیمات اگر این قابلیت باشه فعالش می کنم تا رضایت شما و باقی عزیزان بیشتر و باز هم بیشتر جلب بشه.
ممنونم که هستید آقای عباسی. ممنونم و بسیار بسیار بسیاااآاااآااار خوشحال.
ایام به کام.
شهبال
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 08:14
تو از کی میدونستی پریسا؟

پاسخ:
سلام شهبال.
دیر فهمیدم. خیلی دیر. از شروع تابستون پارسال تا امسال ظاهرا قراره سال آگاهی باشه واسهم. خدا آگاهی های بعدی رو به خیر کنه. خدا می دونه تا تابستونی که میاد چه ها که نباید بفهمم. واقعا می ترسم از بعدیش که چی باشه! کاش به سنگینی این هایی که تا الان فهمیدم نباشه! کاش!
به کسی تردید نکن. بهم نگفت. به هیچ کسی نگفت. حالا می فهمم چه زجری داشته زمانی که گرفتار…
خدا ببخشدم! نمی دونستم چه زجر وحشتناکی میدم. بگو دارم مجازاتش رو می پردازم و چه سنگین.
ایام به کام

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال63

تاریکی روز همه رو به تنگ آورده بود. البته جز خفاش ها و بدبختانه مار ها. تکبال کنار لونه کرکس نشسته و نگاه خسته و دلواپسش رو دوخته بود به دور ها بلکه بتونه چیزی رو ببینه که همه از صبح دنبالش بودن که ببینن و نمی دیدن. خورشید هیچ کجا نبود. تمام جنگل رو وجب به وجب برای پیدا کردنش گشته بودن ولی خورشید نبود که نبود. مشکی خسته و دلواپس، در سکوت به خودش می پیچید. آخه اگر1کمی مواظب تر می شد شاید این اتفاق نمی افتاد.
-تقصیر تو نیست مشکی. خورشید مدت ها بود که حال درستی نداشت.
این رو خیلی ها بهش گفتن و مشکی در جواب تمامشون سکوت کرده بود. اون روز کرکس به کسی نگفته بود که برای چی رفته و قرار بود تا شب نشده برگرده. بقیه نصف خواب و نصف بیدار و نصف دنبال انجام وظایفی که بهشون محول شده بود، در هوای خودشون بودن. با رسیدن خبر یخ بستن دوباره رودخونه همه بلافاصله بلند شدن و به طرف رودخونه پرواز کردن. چندتایی هم که گشت در منطقه سکویا نوبتشون بود موندن تا اگر اتفاقی افتاد بقیه رو خبر کنن. مشکی یکی از اون چندتا بود. خورشید کمی بعد از اولین طلوع تاریک روز ابری از چرخیدن برگشت ولی روی درخت نارنج متوقف نشد. کسی ندید که راه رودخونه رو گرفت و پرواز کرد. هیچ کسی جز مشکی.
-کجا میری خورشید؟ کرکس گفت با اومدن روز دیگه ترجیحا ظاهر نباش. و تو حالا میری به طرف میدون دید؟
خورشید نگاهی بیخیال به مشکی انداخت و انگار چیزی ندیده به راهش ادامه داد. مشکی خسته و عصبانی بود از تمام اونچه که این اواخر از سرشون گذشت. از ماجرای تک پر و لالا گرفته تا فشار جنگ های ناگهانی و پشت سر هم و هر چیزی که تکبال و بقیه نمی دونستن چیه.
-خورشید!نشنیدی؟ دست بردار از این مسخره بازیت! تو واقعا نباید بری!
خورشید به مشکی نظر انداخت که با حرص و سماجت سر راهش رو گرفت.
-بکش عقب خفاشک! من بلدم مواظب خودم باشم.
مشکی حس کرد میلی تحمل ناپذیر به سبک کردن خودش داره و خیلی سریع تسلیم این میل تحمل ناپذیر شد.
-بله تو بر میایی. ولی افرادی که همراهت میشن بر نمیان. اون ها مثل آب خوردن میمیرن و تموم میشن. پس به اطرافیانشون لطف کن و دیگه ادامه نده. من1تک پر دیگه دلم نمی خواد.
مشکی هوار می زد. تکبال تماشا می کرد. خورشید هوار نزد ولی بعد از تموم شدن جمله آخر مشکی تکبال دید که دست خورشید با چنان سرعتی حرکت کرد که تشخیصش امکان نداشت و مشکی بلافاصله به1طرف پرت شد، خورد به نوک چندتا شاخه نازک بی خطر و ولو شد وسط شاخه ها.
-مشکی!
تکبال هم زمان با این فریادی که کشید به طرف مشکی خیز برداشت و خودش رو رسوند بهش. زیاد طول نکشید تا حال مشکی جا اومد ولی خورشید دیگه نبود. مشکی و تکبال و بقیه خیال می کردن رفته به رودخونه برای کمک ولی وقتی همه از رودخونه برگشتن و گفتن خورشید هیچ کجا باهاشون نبود، وقتی روی درخت نارنج و اطراف رودخونه و لای شاخه ها و توتستان و کاجستان و حتی اطراف مرداب تاریک رو گشتن و پیداش نکردن، وقتی تمام جنگل رو زیر و رو کردن و از دارکوب ها و فنچ ها و از هر کسی که می شناختشون پرسیدن و هیچ خبری از خورشید نشد، دلواپسی سایه سنگینش رو به منطقه سکویا انداخت و همونجا جاگیر شد. خفاش ها و کلاغ ها و همه و همه گشتن و گشتن ولی خورشید هیچ کجا نبود.
داشت شب می شد. خفاش ها دور هم جمع شدن بلکه بفهمن چیکار میشه کرد.
-ما همه جا رو گشتیم و خورشید نبود.
-آره. دیگه جایی نمونده که نرفته باشیم.
-شاید لازمه صبر کنیم کرکس برگرده.
-خوب چه فرقی می کنه؟
-فرقش اینه که کرکس جا هایی رو بلده که ما به فکرمون هم نمی رسه. شاید خورشید رفته باشه به یکی از این سوراخ سنبه هایی که فقط کرکس می دونه کجاست.
-ولی احتمال های دیگه رو هم بدید.
-مثل چی؟
-مثل گرفتار شدنش. من میگم باید بریم اطراف مخفی گاه مار ها رو هم بگردیم و1سر و گوشی آب بدیم شاید گیر کرده باشه.
-تیزبین دیوونه شدی؟
-نمی دونم شاید شده باشم ولی احتمالا باید1سر به تپه سیاه بزنیم.
سکوتی به سنگینی کوه جمع رو گرفت. انگار همون لحظه روی تمام منطقه تخم وحشت پاشیدن. وحشتی عمیق، فراگیر، سنگین.
-کرکس اومد!
این صدا در لحظه ای که هیچ کس انتظارش رو نداشت چنان همه رو ترسوند و از جا پروند که کم مونده بود حادثه درست کنه. کرکس رسید و با دیدن ترس و نگرانی حاکم بر جمع ساکت و پریشون و همچنین با دیدن غیبت خورشید، لحظه ای مکث کرد و با نگاهی سراسر پرسش و تردید به بقیه نظر انداخت. نپرسید. کسی هم چیزی نگفت. سکوت بود و سکوت. سکوتی که بلاخره باید می شکست. شهپر پیش قدم شد.
-کرکس!خورشید هیچ کجا نیست. از صبح غیبش زده و ما برای پیدا کردنش همه جا رو گشتیم. الان تیزبین داشت می گفت که شاید لازم باشه به هوالی دژ تکمار1سرکی بکشیم نکنه خورشید گرفتار شده باشه.
کرکس با نگاهی بی حالت به شهپر خیره بود. لازم نبود کسی دقیق بشه تا خشم و پریشونی رو از نگاهش بخونه. شهپر آروم پیش رفت، دست روی شونهش گذاشت و با همون لحن آروم دوباره سکوت رو شکست.
-من تصور نمی کنم گرفته باشنش. می دونی؟ به نظر من باید1دفعه دیگه بریم مرداب تاریک رو ببینیم. ما فقط اطرافش رو گشتیم و زیاد نزدیک نشدیم چون زیادی خطرناک بود. ولی حالا که تو هستی دیگه خطر کمتره و می تونیم بریم اونجا رو بگردیم. خورشید شاید رفته باشه اونجا که دست ما بهش نرسه تا1خورده راحت باشه. آخه امروز1کمی عصبانی شد. حالا پاشو! زمان از دست ندیم. بلند شو بریم طرف مرداب و باقیش رو توی راه بهت میگم. من مطمئنم که شب نشده پیداش می کنیم. بلند شو دیگه!
گاهی1حضور،1لحن، 1 دست، شاید از1راه مطمئن و نتیجه بخش بیشتر کمک می کنه. فرقی نمی کنه که پیش از ماجرا با صاحب اون لحن، اون حضور، اون دست، چه محاسباتی داشته باشیم. دوست باشیم یا دشمن. آشنا باشیم یا بیگانه. و شهپر در اون لحظه درست همین کار رو کرد. کمک کرد تا کرکس بتونه به خودش مسلط بشه و وحشت اولیه رو پشت سر بذاره. پریشونیش رو مهار کنه و به دست منطقش بسپاره و اجازه نده بقیه از دیدن آشفتگیش خودشون رو ببازن. شهپر با لحنی مطمئن و امیدبخش حرف می زد و تقریبا از جا کندش. کرکس خواه ناخواه بلند شد و به بقیه فرمان حرکت داد. نصف بیشتر خفاش ها به طرف مرداب تاریک رفتن تا اون بالا پخش بشن و تمامش رو بگردن. بقیه هم به فرمان کرکس که اون لحظه از شهپر فرمان می گرفت البته غیر مستقیم و خیلی نامحسوس، موندن و پخش شدن تا مواظب منطقه باشن. به طور حتم تکمار از ماجرا با خبر شده و این فرصت رو از دست نمی داد. تکبال موند و اون بالا مواظب اطراف شد که اگر چیزی دید یا خطری بود به بقیه اطلاع بده.
و حالا تکبال اون بالا تمام وجودش شده بود چشم و تماشا می کرد. سعی می کرد حواسش رو به تمام چیز هایی که می بایست می دید متمرکز کنه ولی هر بار که به خودش می اومد، می دید که نگاهش دنبال هیچی نیست جز درخشش پر هایی که فقط مال خورشید بودن. تکبال نگاه می کرد و نگاه می کرد ولی هیچی نمی دید. شهپر برگشت و مشکی رو فرستاد. به دستور کرکس هرچند1بار باید بر می گشت و چرخی دور منطقه می زد تا خطر رو هرچه بیشتر دفع کنه. مشکی در سکوت به حرف های امیدبخش شهپر گوش داد و بعد پرواز کرد و به طرف مرداب تاریک رفت. تکبال مثل سنگ بی حرکت نشسته بود.
-تکبال!اینقدر نگران نباش. چیزیش نشده. پیداش میشه.
تکبال از جا نپرید. اوضاعش بدتر از اون بود که بترسه. فقط نگاهش کرد. شهپر کنارش نشست.
-خورشید در حرصی ترین حالتش هم عاقله. امکان نداره گرفتار بشه. بر می گرده. من مطمئنم که طوریش نمیشه. تکبال! گریه می کنی؟ ببین گریه اصلا بد نیست. وجود رو از سنگینی ها سبک می کنه. ولی الان وقتش نیست. تو باید نگاهت رو شفاف نگه داری. تو در حال انجام1وظیفه هستی اون هم در حالت اضطراری. خورشید هم میاد. من شک ندارم که سالمه.
شهپر چنان آروم، مطمئن و اطمینان بخش حرف می زد که تکبال خواه ناخواه مجبور شد باور کنه که کمی امیدوار تره. به زحمت از لا به لای هقهق فرو خوردهش تونست بگه:
-تو از کجا می دونی؟
شهپر مهربون تر از همیشه جواب داد:
-من می دونم.
تکبال بهش نگاه کرد. نگاهش کمی، فقط کمی شاید آروم تر شده بود.
شهپر که رفت، تکبال دوباره نگاهش رو پرواز داد به دور ها. خورشید هیچ کجا نبود. داشت شب می شد. هوا دوباره آماده بود که بباره. تکبال نگاه می کرد و نگاه می کرد و…خورشید نبود ولی1سیاهی، بی تردید چیزی جز خفاش و کلاغ و دارکوب و شاهین داشت با پروازی آروم و سبک به طرف منطقه سکویا می اومد. تکبال خواست باقی رو خبر کنه ولی…
-چی می تونه باشه؟ بذار برسه. از این بدتر که نمیشه.
سیاهی آهسته آهسته اومد و رسید.
-سلام کبوتر. منتظر من که نبودی ولی من هم از اونی که منتظرشی بی خبر نیستم.
-سلام. تو چی هستی؟
-من بوتیمار. اومدم بهت بگم گم شدهتون رو باید از قاصدک ها بخوایید. از همه پرسیدید جز اون آشنا های روز های درد. بجنبید برید پیداش کنید پیش از اون که بیگانه ها از شما جلو بی افتن.
بوتیمار این ها رو گفت، برگشت و پرواز کرد.
-صبر کن!به خاطر خدا1دقیقه صبر کن. برام بگو چه جوری میشه از قاصدک ها نشونی پرسید؟ الان هیچ قاصدکی نیست. ما وسط زمستونیم. تا بهار هنوز کلی راهه و قاصدک ها الان… صبر کن!
بوتیمار رفته بود. تکبال معطلش نکرد. باید این پیام نامفهوم رو به کرکس می رسوند. باید هرچه سریع تر به مرداب تاریک می رسید. از جا پرید و بلند و1نفس سوت کشید.
کرکس و شهپر خسته از جستجوی بی نتیجه روی1درخت مردابی نشسته بودن.
-بلند شو کرکس! باید باز هم بگردیم. حتما پیدا میشه.
-بس کن دیگه شهپر. اگر اینجا بود تا به حال می دیدیمش. نیست. شاید لازمه واقعا به پیشنهاد تیزبین فکر کنیم. خدا کنه دیر نشده باشه!.
-اونجا رو ببین! از طرف منطقه سکویا1کسی داره میاد این طرف! صبر کن ببینم! اون1کسی نیست2تا هستن. یکی روی شونه های یکی دیگه سواره.
کرکس دقیق تر نگاه کرد.
-فسقلی!
کرکس از جا پرید و همراه شهپر به طرف تکبال و کلاغی که تکبال روی شونهش بود پرواز کرد. شهپر در حالی که با تمام سرعت دنبالش می رفت تقریبا فریاد کشید:
-وایسا!اول من دیدمشون!.
کرکس در حال پرواز خندید. این اولین باری بود که وسط اونهمه اضطراب می تونست بخنده. تکبال هنوز به کرکس نرسیده از روی شونه های کلاغ پرید و خودش رو به طرف کرکس پرتاب کرد که در نتیجه کم مونده بود از بالا به وسط مرداب پرت بشه. شهپر به موقع جنبید و گرفتش.
-کرکس!باید از قاصدک ها بپرسیم. نمی دونم این یعنی چی ولی قاصدک ها می دونن خورشید کجاست. این آشنا های روز های درد. پیام این بود. درست همین طوری. باید بجنبیم پیش از اینکه بیگانه ها برنده بشن و گم شدهمون رو پیدا کنن.
تکبال از وحشت و هیجان داشت پس می افتاد. کرکس و مشکی و چندتای دیگه مات و وحشتزده تماشا می کردن. شهپر اولین کسی بود که به خودش مسلط شد. تکبال وحشتزده که هنوز وسط زمین و هوا نگهش داشته بود رو کامل بغل کرد. دستی به پر هاش کشید و اشک های هیجانش رو پاک کرد.
-تکبال!آروم باش. طوری نیست. ما پیداش می کنیم. ولی بگو ببینم این پیام رو از کجا آوردی؟
تکبال که به شدت می لرزید از آرامش شهپر کمی، فقط کمی آرامش گرفت. اون قدر که بتونه فکر کنه و جواب بده.
-من از هیچ کجا نیاوردم1بوتیماری اومد این ها رو بهم گفت و رفت.
شهپر به کرکس متحیر نظر انداخت و بلافاصله فهمید که باید خودش تنهایی فکر کنه.
قاصدک ها، قاصدک ها، قاصدک، قاصدک، آشنا های روز های درد، روز های درد!!!
-کرکس!ماتت نبره! خورشید رفته سر خاک تک پر و لالا. اون الان زیر بوته های قاصدکه و اوضاعش هم با رسیدن شب افتضاح خطرناک میشه. بجنبید باید بریم!.
شهپر منتظر نشد کرکس و بقیه به خودشون بیان. تکبال که چیزی نمونده بود از ترس دیوونه بشه رو محکم بغل کرد، شونه کرکس رو چسبید و تقریبا پرتش کرد بالا که بپره، بعدش هم با حرکت شدید دست به بقیه فرمان حرکت داد.
-هرچه سریع تر به تمام اون هایی که اطراف مرداب تاریک پخش هستن اطلاع بدید خودشون رو بهمون برسونن. به سریع ترین شکل ممکن این کار رو انجام بدید. توقف هم نمی کنیم. حرکت! میریم به طرف بوته های قاصدک و هرچه سریع تر هم میریم! هر کسی زود تر برسه!
شهپر پرواز کرد و کرکس رو هم با خودش بالا کشید و لحظه ای بعد، همه افراد منطقه سکویا مثل سیلی خروشان از همه جای مرداب تاریک جمع می شدن و با تمام سرعت به طرف نقطه پایان تک پر و خونوادهش پرواز کردن. غروب مرداب ترسناک و تاریک داشت به شب پیوند می خورد. تکبال سرش رو تکیه داده به شونه شهپر که نمی لرزیدن و گوش به نفس هایی که التهاب صاحبش رو منعکس نمی کردن، چشم هاش رو بست که سیاهی زمین و آسمون اون جهنم ساکن و اون تصویر مجسم مرگ رو نبینه.
خاک، سرد و سیاه، زیر بوته های قاصدک انگار خوابیده بود. خورشید مثل سنگ بالای قبر خونواده خوشبخت منطقه سکویا خشکش زده بود. سرش پایین بود. انگار تمام جهانش جز اون قبر های کوچیک و سرد نبودن. جویندگانش عقب تر فرود اومدن. کرکس اشاره ای کرد و همه متوقف موندن. کرکس آروم و بی صدا نزدیک شد. خورشید نفهمید. کرکس بهش رسید. خورشید ندید. کرکس درست پشت سرش بود. خورشید حس نکرد. کرکس کنارش ایستاد. خورشید سر بالا نکرد. کرکس آروم کنارش نشست. خورشید یکه نخورد. کرکس آهسته بال بزرگش رو حلقه کرد دور شونه های خورشید که معلوم نبود از سرما یا از خستگی یا از چیزی فراتر از این ها توی خودش جمع شده بود. خورشید هیچی نگفت. کرکس حلقه بال هاش رو محکم تر کرد. خورشید لرزید.
کرکس بهش خیره شد. خورشید آهسته، غمناک و پر از درد، بیشتر توی خودش جمع شد. لازم نبود سر بالا کنه تا بدونه کی اینطوری بغلش کرده. کرکس هیچی نگفت. خورشید هم سکوت رو نشکست. طول کشید. قبر تک پر و لالا همراه بچه ای که هرگز زاده نشد، شاهد خورد شدن خورشید بودن. قطره های دلش بدون صدا چکیدن. خورشید بدون هقهق، بدون فریاد، بدون لرزش شونه هاش، بدون حتی ضجه های بی صدایی که موقع گریه های بی صدا نفس رو به شماره میندازن، بدون هیچ علامتی از باریدن، قطره قطره بارید.
-بهش گفتم بمون. گفت باید منو همراهت ببری. بهش گفتم نیا. گفت تو بری نمی مونم. بهش گفتم به دردم نمی خوری بلکه بهش بر بخوره و بره. نرفت. می خندید. سریع پریدم و جاش گذاشتم که خسته و حرصی بشه بگه به جهنم و بره خونه پیش جفتش. نفس نفس می زد ولی داشت می اومد. از خستگی بیچاره شده بود و همون طور داشت می اومد. مجبور شدم صبر کنم برسه. می خندید. برام حرف می زد که یادم بره از بی دعوت همراه شدنش حرصی شدم. برام از لالا می گفت. از بچهش. از سفرشون. از آهنگ هایی که واسه بچه تمرین کرده بود تا بزنه. از لالا که می خواست ببردش سفر. برام از شادی هاش می گفت. کلی رویا داشت. بار سفرشون رو بسته بود که خونوادهش رو ببره سفر. داشت پدر می شد. مثل جوجه هایی که1مشت دونه خوشمزه پیدا کرده باشن ذوق می کرد. وقتی برام تعریف می کرد توی آسمون بالا پایین می پرید از ذوقش.
من باید جاش می ذاشتم. باید کتکش می زدم. باید بیخیال می شدم تا از خستگی پشت سرم وا بره تا بی افته و دیگه نیاد. می گفت این غروب به چشمش متفاوته. فرصت نکرد بگه برای چی. من حالا می دونم. برای اینکه آخرین غروبی بود که می دید. من باید جاش می ذاشتم. کاش همراهم نمی بردمش! کاش نمی بردمش!
خورشید این ها رو آروم، شمرده و بی نهایت غمگین گفت بدون اینکه حتی صداش از شدت بغضی که مثل سیل شده بود اشک و می بارید بلرزه. صداش، شونه هاش، نفس هاش، بدون لرزش و سفت بودن. سفت ولی بی نهایت خسته. خورشید گریه نمی کرد، می بارید. و چه شدید!
-من نباید می بردمش. کرکس! نباید می بردمش.
کرکس تا جایی که ممکن بود سفت بغلش کرد. تا جایی که جایز بود سکوت کرد و اجازه داد خورشید بدون هیچ نشونه ای از گریه توی صداش و توی نفس هاش و توی لرزش شونه هاش، اضافه بار دردش رو مثل بارون سر خاک اون قبر های آشنا بباره. و بعد، تا جایی که توی تمام عمرش می شد لحنش و صداش و کلامش مهربون باشه، خطاب به خورشیدِ به مفهوم واقعی داقون به حرف اومد.
-خورشید!چه خوب شد هیچ کدوم از اون کار ها رو نکردی. تک پر رو اون غروب اگر می کشتیش باز هم پا می شد همراهت می اومد. بهت می رسید و می خندید تا دلت رو به دست بیاره ولی می اومد. و اگر تو باهاش بد تا می کردی الان خیلی بیشتر اذیت می شدی. خورشید! این اتفاق بدی بود. خیلی بد. ولی در نظر داشته باش این می شد که واسه هر کسی از ما پیش بیاد. تک پر رفت و لالا رو هم با خودش برد. ولی خیلی راحت می شد که اون از دست رفته تو باشی. ما در حال جنگیم خورشید. توی جنگ تباهی زیاده. و اصلا بگیریم که این اتفاق تقصیر تو بوده. خورشید! این اتفاق خیلی بدی بود ولی دیگه نمیشه کاریش کرد. تو با اینجا موندنت، با اینجا مردنت، با اینجا گرفتار شدن و ما رو هم گرفتار کردنت، نمی تونی اون ها رو زندهشون کنی. اون ها رفتن. دیگه هم بر نمی گردن. باید بلند شی و سفت و سخت پای جبرانش بمونی. همون طوری که لالا بهت گفت. اون ها زیر این خاک نخوابیدن که تو بیایی اینجا بست بشینی و ما رو هم بکشونی روی زمین و منتظر بشی که بیان گرفتارمون کنن. ما نباید این طوری تموم بشیم. تو حتی اگر تقصیر کار باشی، باید1کاری کنی که به این تقصیرت پهلو بزنه. باید1مدلی با این تقصیرت بی حساب بشی. و کاری که الان داری می کنی اون عملی نیست که باید انجام بدی. من دردت رو می فهمم خورشید. ولی چه فایده ای داره که این طوری از خودت انتقام بگیری؟ تک پر اگر زنده بود امکان نداشت اجازه بده تو اینجا بمونی تا شب بشه و مارهایی که مطمئنا الان فهمیدن چه خبره بیان و گیرت بیارن. تک پر اگر بود حاضر می شد دوباره بمیره ولی اینجا هم همراهت می شد و تنها جات نمی ذاشت. و تو باید به احساسش احترام بذاری اگر واسهت ارزش داره. به احساس بقیه هم همین طور. پشت سر ما2تا الان1لشکره که باید هر جا باشه جز روی زمین. تقریبا تمام منطقه ما الان روی خاکه. اگر بهمون حمله کنن تا بیاییم بجنبیم دسته کم10تایی تک پر دیگه رو باید اینجا خاکشون کنیم. خورشید! این جماعت می دونن چه خطری داره بالای سرشون می چرخه و با آگاهی کامل فرود اومدن و منتظرن که تو به هر شکلی همراهشون بشی تا برگردیم خونه. بدون تو هم پرواز نمی کنن. تو که نمی خوایی تک پر و لالا هم سفر های جدید داشته باشن، می خوایی؟ مطمئنم که نه. دیگه بس کن! آروم باش هیچی نمیشه. ما باید پیش از رسیدن شب از اینجا بریم. بلند شو! بلند شو همراه بقیه بریم. تو باید باشی. به خاطر جنگی که تازه داره بالا می گیره، به خاطر تک پر و لالا و بچهشون، به خاطر امنیت بقیه، به خاطر دل هاشون که دلواپسته، به خاطر فسقلی که انگار ظرف همین1روز کلی ضعیف شده از نگرانی واسه تو، به خاطر من، اگر اتفاقی واسهت می افتاد من حسابی به هم می ریختم خورشید. دیگه هیچ وقت ناپدید نشو! مشکی هم حالش هیچ خوب نیست. حس می کنه تقصیر خودش بود که تو گم شدی. می دونی اگر طوری می شدی مشکی چی به سرش می اومد؟ دیگه بسه! پاشو! پاشو بریم. تو سردته. خسته ای. داری منجمد میشی. باقیش رو میریم1جای امن. دیگه بلند شو! شب رسید بهمون. پاشو تا تاریک تر و نا امن تر نشده.
کرکس پر های خیس و یخ زده خورشید رو با تمام محبتی که ازش بر می اومد و چقدر هم زیاد بود، آروم آروم نوازش می کرد و باهاش حرف می زد، حرف می زد و حرف می زد تا بلاخره با زور کلام و با زور دست هاش از زمین کندش.
-آفرین!مطمئن بودم که تو عاقلی و به حرف کرکس گوش میدی.
کرکس بدون اینکه خورشید در حال انجماد رو رها کنه به پشت سر و به طرف اون دسته منتظر اشاره ای کرد و خودش همراه خورشید پرید و بقیه هم1جا همراهش پرواز کردن. شب داشت روی جنگل پهن می شد. دل آسمون بد گرفته بود. شاید نه اندازه دل خورشید. افراد منطقه سکویا با رعایت احتیاط پشت سر کرکس و خورشید، با نگهبانی شهپر و مشکی و چندتا از بزرگ جثه های دیگه در اطرافشون، به طرف منطقه سکویا پرواز کردن. بارون دوباره باریدن گرفته بود. آسمون بغضش رو رها می کرد. قبر های سرد اونجا تنها موندن. و آسمون تنها شاهد این پایان تلخ و ابدی بود. آسمونی که به نشان هم دردی با مرگ رویا ها، به حسرت سفری که انجام نشد، به خاطر تمام آهنگ هایی که هرگز برای هیچ گوش معصومی نواخته نشدن، بغض شفاف و غمناکش رو به قبر های تنها می داد و سر بر شونه شب، دردش رو می بارید و می بارید.
دیدگاه های پیشین: (8)
حسین آگاهی
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 22:06
سلام. چه خوب که خورشید قبل این که دیر بشه پیدا شد.
نمی دونم باید چی بگم؟
آخر این قسمت رو عالی نوشته بودید.
خیلی سنگین و غمگین تموم شد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. بله خوب شد زود پیداش کردن وگرنه غمگین تر هم می شد. ممنونم از لطف و از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 23:17
سلام پریسای عزیز
این قسمتم مثل همه ی نوشته هایت آلی بود
پریسا جان ممنونم اذت بابت همه چی ممنونم
خسته نباشی عزیز
بد جور حالم گرفته ی خیلی سخته به خاطر کاری که نکردی به خاطر هیچ پوچ حساب پس بدی خیلی سخته کسی نفهمتت خیلی سخته
هعی من باز نتونستم جلو خودم رو بگیرم پریسا جان دلم از همه گرفته هوای دلم از بارونی رد کرده رسیده به سیلاب
موفق باشی دوست من
همیشه شاد باشی
خداوند نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم به خاطر همه چیز. چی شده عزیز؟ آریا اگر از دست من بر میاد که سبک ترت کنم فقط بگو. هر طور که سبک تر میشی. کمترینش با شنیدن. گوش که می تونم بدم.
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 23:42
روزگاری بیدی را شکستند

به نامردی تبر بر ریشه اش بستند

ولی افسوس همانهایی شکستند

که روزی زیر سایه اش می نشستند…

پاسخ:
معمولا همین طوره. تبردار ها سایه نشین ها هستن!
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 05:05
سلام پریسا جان
نه عزیز فقط از دست خدا بر میاد
پریسا جان قدرت درک ها خیلی اومده پایین خیلی
کاش انسان ها خودشون رو جای طرف مقابل میزاشتن بعد قضاوت میکردن
کاش از دل هم خبر داشتیم بعد کسی رو محکوم میکردیمکاش ….
ببخش پریسا جان دوست مهربونم ببخش متاسفم
بعزی از انسان ها چنان میشکننت که وقتی خورده ریزاتو به هم میچسبونی یه انسان دیگه ساخته میشه
هعییی کسایی که نمیزاشتم خم به ابروشون بیاد امروز شکستنم رو دیدن اما مهکومم کردن حرفام رو شنیدن اما درکم نکردن ای کاش از دلم خبر داشتن شاید این قدر بی رهمانه قضاوت نمیکردن
ببخش پریسا جان ببخش دوسته عزیزم ببخش عزیزم ببخش

پاسخ:
سلام آریا جان.
1چیزی بهت بگم؟ چقدر حال امروزت شبیه حال این روز های منه! دقیقا دیشب که گفتی چیز هایی شبیه این رو برات نوشتم ولی پاک کردم. تو هم از همون دستی خوردی که من خوردم. دلم می خواد داد بزنم. اون قدر بلند داد بزنم که همه دنیا بشنوه چقدر داره دردم میاد. ولی می دونی؟ من سکوت کردم و خیال می کنن بدهکارم. اون ها جای من داد می زنن و طلب کار هم هستن. گاهی به خودم میگم کاش خدا توان بهم بده سکوت رو بشکنم و پیش از اینکه به هر چیز نباید متهمم کنن و توی دل هاشون بهم بخندن من هوار بزنم. ولی باز دردم میاد از…آخ از دست این دل! خیالی نیست آریا. سیاهی ها هستن و حالا تو و من بیشتر شناختیمشون. زورمون نمی رسه سفیدشون کنیم. بیا فقط سیاه نباشیم. دلم دعا می خواد. دلم شکایت می خواد. دلم خدا می خواد که بیاد پایین دستش رو بذاره روی سرم1طوری که بشنوم بهم بگه من اینجام.
از خورده های من باید یکی دیگه ساخته بشه آریا. کاش بشه! از مال تو هم همینطور. و میشه. صبح شده آریا. باید1راهی واسه پشت سر گذاشتن اونهمه سیاهی پیدا کنیم. باید پاک بشیم ازش. باید سفید بشیم آریا. خودمون، دلمون، خاطره هامون.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 10:40
ببخش پریسا جان
دوست نداشتم اذیتت کنم
ببخش که با کامنتم اذیتت کردم باید مثل همیشه خاموش میبودم
سلامت و دل شاد باشی دوسته من

پاسخ:
اذیت نشدم از کامنتت عزیز. دردت اذیتم کرد نه کامنتت. درد حق نداره بیشتر از این دوست هام رو آزار بده چون دردم میاد از دردشون.
هر زمان دلت خواست هرچی دلت خواست بیا اینجا بگو دوست من. اینجا همه خودی هستیم. دیدی که من هم گفتم. خاموشی راهش نیست. بگو این قدر بگو تا سبک بشی. ولی جدی خدا خیلی بزرگه بسپاریم بهش بلکه حل بشه.
شاد باشی.
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 16:14
پریسا جان نمیدونم چی بگم
کاش از ممنونم کلمه ای بالاتر بود که تقدیمت کنم
ممنونم بابت همه چی ممنونم یه دنیا ممنونتم
شاد باشی دوست عزیزم

پاسخ:
ممنون نباش دوست من. فقط شاد باشی واسه من بسه. می گذره عزیز. این توفان واسه ما هم می گذره. تموم میشه. فقط الان باید1جایی رو بچسبیم که نیفتیم. دست خدا همینجاست درست روی شونه هامون. بگیریمش. نمی افتیم. مطمئن باش.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 00:05
سلاام بر پریسای عزیز و مهربون
امیدوارم سلامت باشی دوسته گلم
میگم امشب تو پستم اول شدی من بیشتر از تو خوشحال شدم
وقتی دیدم نفر اولی چنان شاد شدم کلی انرژی گرفتم
خخخ
اونجا نمیشد اما آمدم
پیشت یه ممنونم ویژه بگم برم
سلامت باشی خیلی سلامت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ببخشید خیلی دیر کردم امروز دستم به اینترنت نمی رسید. ممنونم دوست عزیز. امیدوارم به همین زودی1شادی خیلی عمیق از اون هایی که از شدتش آدم توی وجودش به شدت احساس گزگز می کنه بهت دست بده. نخند باور کن همچین چیزی وجود داره. حالا خدا بخواد برات بشه تا ببینی.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 21:25
من از شادیه دوستان عزیزم شاد میشم
پس امیدوارم یه شادی ی لذت بخش نسیبت بش
تا خواسته ات مستجاب بشه
شاد باش دوست عزیزم
سلامت باشی

پاسخ:
ای کاش! … … … خدا! … … …
هرچی خدا بخواد. هرچی خودش بخواد. هرچی خدا بخواد.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال62

بارون بلاخره ایستاد ولی دل آسمون باز نشد. روز ها چنان تیره بودن که خفاش ها تقریبا بدون دردسر می تونستن رفت و آمد کنن. گره دل آسمون انگار با این باریدن ها باز شدنی نبود. تکبال حس می کرد تمام دنیا به خوابی پریشون تبدیل شده. خورشید در غیبت های کرکس که طولانی نبودن، حسابی مواظبش بود. زیر پر می گرفتش و اجازه نمی داد شهپر نزدیکش بشه. مثل سایه ای عصبانی همراهش بود و شهپر رو از جا در می برد. تکبال خسته و ناباور به اطرافش نظر می کرد و انگار که می دید و نمی دید. باز بیشتر از پیش در کنار دریچه حاضر بود و با بیشتر شدن حضور باز، فاخته آروم آروم، از تکبال و از دست هاش و از آغوشش و از نگاهش دور و دور تر می شد. تکبال سعی می کرد بهش بفهمونه که باز خطرناکه و باید ازش پرهیز کنه ولی فاخته آهسته آهسته سرد و ساکت می شد. انگار دیگه نمی شنیدش. نمی دیدش. نمی خواست که باور کنه.
با قوی تر شدن حضور باز، تکبال آهسته آهسته کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد و بی صدا و به سرعت به طرف محو شدن پیش می رفت. تکبال این رو می دید. نگران بود. خسته بود. دلتنگ بود.
-تو می دونی تکبال چشه فاخته؟ ما چیزی سر در نیاوردیم گفتم شاید تو بدونی.
-فاخته به چشم های رنگی چلچله نظر انداخت.
-مگه چیزیشه؟
چلچله شونه بالا انداخت و ناباور نگاهش کرد.
-نمی خوایی که بگی نمی دونی، شما2تا از حال هم بی خبر نمی مونید. حالا تو میگی اصلا نفهمیدی چیزیشه؟ یعنی نمی بینی که این روز ها دیگه اصلا خودش نیست؟
فاخته نگاهی به آسمون گرفته کرد و از دیدن اونهمه ابر تیره اخم هاش رفت توی هم.
-چه مسخره شده این هوا! دیگه شورش رو درآورده! پس این بهار کی می رسه؟
چلچله اخم کرد. فاخته دید ولی خیالش نبود.
-فاخته!دارم باهات حرف می زنم میگم تکبال چشه؟
فاخته شونه بالا انداخت.
-نمی دونم.
چلچله آشکارا پوزخند زد. فاخته ندیده گرفت.
-عجیب نیست که تو هیچی ازش نمی دونی؟ پیش از این هم وقتی در موردش ازت می پرسیدم می گفتی نمی دونم.
فاخته خندید.
-خوب نمی دونستم.
چلچله داشت کلافه می شد.
-ببین فاخته دارم بهت میگم اون حالش خوش نیست. اگر می دونی بگو ما هم بدونیم.
فاخته هنوز حواسش به آسمون بود. از قرار زمین دیگه در نظرش قابل این نبود که زمانش رو واسهش تلف کنه.
-میگم چلچله! تو که با بالا پایین های لحظه به لحظهش مشکل داشتی. به نظرم می گفتی می خواد من با محبت تر تصورش کنم.
چلچله اصلا عقب نکشید.
-بله گفتم که گفته باشم. خوب اگر اینطوری هم باشه واسه این بوده که دلش می خواست تو بهتر ببینیش چون واسهش بیشتر از همه ما عزیز بودی. دلیل نمیشه الان که این شکلی می بینمش خوشم بشه. حالا میگی چشه یا نه؟
نگاه فاخته تا دل آسمون می رفت و گم می شد.
-نه. چون نمی دونم.
چلچله نگاهش کرد که حرفی بزنه ولی منصرف شد. فاخته سوار نگاهش، سوار خیال، تا اون طرف آسمون رفته و اونجا نبود. نه تکبال رو می دید، نه چلچله رو و نه زمین رو. چلچله به تکبال نظر انداخت که دور تر، خودش رو لای شاخه های نازک سپیدار مخفی کرده و محو هیچ شده بود. فاخته رو بی هیچ حرف دیگه ای در رویا هاش رها کرد و به طرف مخفیگاه تکبال پرید. نرسیده به تکبال محو و مات1دفعه ایستاد. صدایی ناآشنا چلچله رو و پیش از اون تکبال رو متوجه خودش کرد. تکبال به طرف صدا چشم چرخوند و نگاه کرد. چندتا کبوتر از جنس خودش. آشنا نبودن ولی عجیب به نگاه تکبال آشنا می زدن. کبوتر هایی شاد و شیطون و نوبالغ، با پرواز های ناوارد ولی پر حرارت. چلچله کشید زیر شاخه گلابی و محو تماشا شد. کبوتر ها بین زمین و هوا سر به سر هم می ذاشتن و آخرش هم چندتایی با هم ولو شدن روی شاخه ها و زدن به خنده. چلچله نتونست نخنده و شاید همین خندهش بود که باعث شد کبوتر ها ببیننش. تقریبا توی حال و هوای خود چلچله بودن. تازه پرواز، پر شور، کم تجربه.
-اینجا رو ببین! این توی زمستون اینجا چیکار می کنه؟
چلچله خندید.
-سلام. شما ها کبوترید؟
-مثل اینکه بله.
-مثل اینکه؟
-نه بابا ما واقعا کبوتریم این رنگین پر داره شوخی می کنه.
-اون درست میگه ما کبوتریم ولی تو وسط زمستون اینجا چیکار می کنی؟
چلچله لحظه ای آه کوتاهی کشید ولی خیلی زود لبخند همیشگیش برگشت.
-من نمی دونم. از بهار جا موندم. پروازم ممکن نشد. هنوز هم درست و حسابی ممکن نیست.
یکی از کبوتر ها که پر های بلندی داشت خودش رو بالا کشید و گفت:
-بد هم نیستی. من موقع پرواز کردن دیدمت تو خوب می پری ولی تمرین لازم داری. درست مثل خود ما.
چلچله دوباره خندید.
-آره خوب شما ها هم همچین بی نقص نمی پرید. هی من شما ها رو قبلا هم دیدم. اون زمان خیلی خیلی کوچیک بودین. روی شونه های اون هدهده که می بردتون بالا و یادتون می داد بپرین.
یکی از کبوتر ها که از نظر چلچله زیادی هوای پر های رنگ وارنگش رو داشت با خنده گفت:
-راست میگه خوشپرواز من1چیز هایی از هدهد یادمه. چه پدری ازش در اومد تا ما پریدیم!راستی الان اینجاست؟
چلچله در حالی که توی گذشته های خیلی دور غرق شده بود جوابش رو داد.
-نه، خیلی وقته رفته. الان یکی دیگه اینجاست. اون هم کبوتره. اوناهاش! عه! کوش کجا رفت؟
چلچله تکبال رو ندید ولی خوشپرواز با پر های بلندش اشاره ای به انتهای یکی از شاخه های سپیدار کرد و خندید.
-اونجاست!وای رنگین پر ببین! چقدر شکل ماست!
رنگین پر نگاه کرد.
-اینکه شکل ما نیستش که!
چلچله دخالت کرد.
-هست دیگه! آخه اون هم کبوتره. ولی پرواز نمی کنه.
کبوتر های نوبالغ تعجب کردن.
-اصلا نمی پره؟ یعنی اصلا؟
چلچله شونه بالا انداخت.
-گفتم که، اصلا.
رنگین پر متفکر نگاهش رو به لای شاخه ها دنبال تکبال سر داد.
-تو مطمئنی اون کبوتره؟ آخه انگار شبیه کبوتر ها نیست!
خوشپرواز با اطمینان گفت:
-چرا هست. اون کبوتره. راست میگی شبیه ما نیست ولی نمی دونم چرا. اون1کمی عجیبه.
خوشپرواز این رو گفت و بدون اخطار پرید و رفت لای شاخه هایی که تکبال وسطشون مخفی شده بود. چلچله خواست مانعش بشه ولی دیر شده بود. همراه باقی کبوتر ها پریدن و رفتن دنبال خوشپرواز که دیگه به تکبال رسیده بود.
-سلام. تو چه عجیبی! تو چه جور کبوتری هستی؟
تکبال انگار از جهانی جدا و دور بیرون اومده باشه نگاهش کرد.
-چه قشنگه!
این فکر بلافاصله از سرش گذشت و بلافاصله با چیدن یکی از پر های زیر بالش به جای کرکس غایب خودش رو مجازات کرد.
-من خوشپروازم. آقای خوشپرواز مهربون و فضول که اومده بهت بگه اینجا که قایم شدی اصلا امن نیست چون از اون گوشه که ما فرود اومده بودیم راحت دیده میشی در حالی که تو اونجا رو نمی بینی.
تکبال به اون کبوتر با پر های بلندش خیره شد. مونده بود بهش چی بگه. خوشپرواز خودش سکوت رو شکست.
-داری فکر می کنی بهم چی بگی؟ هیچی نگو فقط دفعه دیگه بلد بشو و درست انجامش بده اگر خواستی دوباره قایم بشی.
خوشپرواز این رو گفت و خندید. تکبال هم لبخند زد. خوشپرواز آماده شد که بپره و بره. تکبال با خنده ای از جنس آشنایی گفت:
-ممنونم آقای خوشپرواز. یادم می مونه.
خوشپرواز پر های بلندش رو تاب داد و پرید.
-رنگین پر بیا!
اون ها در1چشم به هم زدن پرواز کردن، دستی برای چلچله تکون دادن و رفتن. تکبال بهشون خیره شده بود که بی هوا و شاد و سبکبال می رفتن. اون ها دیروز خودش بودن. چقدر دلش می خواست می شد به زمان بیخیالی خودش برگرده! نمی شد. طنینی تلخ از جنس حقیقت که توی وجودش پیچید.
-تا ابد اینطوری باقی نمی مونن. همون طور که تو نموندی! نوبت خیال اون ها هم می رسه.
تکبال هیچ از این فکر خوشش نیومد. در حالی که از ته دل دعا می کرد اینطوری نباشه، به طرف صدای فرود چلچله برگشت. چلچله به جای فاخته در کنارش نشسته بود. تکبال بغضش رو خورد و نگاه خیسش رو از چلچله دزدید.
روز ها دیگه شبیه روز نبودن. تکبال هم خیالش نبود که چه رنگی باشن. برای تکبال همه چیز داشت آهسته آهسته به طرف تاریکی می رفت. از کرکس می ترسید، از شهپر می ترسید، از لحظه های بعد می ترسید، برای فاخته می ترسید، از خشم خورشید می ترسید، از تکمار که این روز ها مثل تیر بلا نقشه های مدل به مدل سرشون می ریخت و به شدت برای گرفتنش زور می زد می ترسید، از خودش و از سرمای زمستون که انگار خیال داشت ابدی بشه می ترسید، از زندگی می ترسید!
پایان وحشتناک محبت بین فاخته و باز چنان وحشتی بهش می داد که گاهی شب ها کابوس می دید و از اونجایی که نمی تونست چیزی رو از کرکس مخفی نگه داره و اون خواه ناخواه می فهمید، پریشونی های خواب و بیداریش کرکس رو حسابی عصبانی می کرد. فشار های کرکس بیشتر و بیشتر می شد. شهپر و فاخته و خود تکبال با حال و هوای آشفتهش بدون اینکه بدونن در بیشتر شدن این فشار ها حسابی نقش داشتن. این وسط، شهپر خیلی طوریش نمی شد. هر زمان با کرکس درگیر می شدن از پس خودش بر می اومد و گاهی حتی می تونست به روشی که کسی نمی فهمید چیه تکبال رو هم تا حدی از دردسر نجات بده. فاخته هم که نبود تا چیزی متوجهش باشه. می موند تکبال که انگار هرچی بیشتر فشار می دید، دیوونه تر می شد. کرکس که زورش به شهپر نرسیده بود تمام حرصش رو سر حضور فاخته می ریخت و حسابی با این حضور غایب درگیر بود و تکبال هم که دیگه حوصله مصلحت رو نداشت، حسابی درگیر می شد و حسابی ضربه می دید. تکبال دیگه به ضربه عادت کرده بود. با ماجرا های تکمار هم کاری نمی تونست کنه. فعلا که بین بقیه و زیر پرچم تعلیمات وحشیانه خورشید که گاهی واقعا دردسری بودن جاش نسبتا امن بود. و فاخته. تکبال حس می کرد از درد این فشار له میشه. به توصیه خورشید و شهپر بار ها سعی کرده بود پرسشی که اون ها ازش می پرسیدن رو از خودش بپرسه.
-چی می خوام؟ از این پرنده غیر بومی چی می خوام؟ مگه نه اینکه اون مال اینجا نبود و نیست؟ مگه من نمی دونستم؟ مگه نمی دونستم که اون دیر یا زود باید بره؟ اصلا چرا با خشم و حرف هام اذیتش می کنم؟ تقصیر اون چیه که من مدل جدیدش رو تأیید نمی کنم؟ اون که ازم نخواسته بود من مثل دیوونه ها دلبستهش بشم. حالا اصلا حرف حسابم چیه؟ اون دیگه1پروازی نیمه کامل شده. بهار که بیاد باید بپره و بره. من باید کلی هم دلم بخواد پروازش رو ببینم.
-تکی! چی شده؟ اینهمه اشک رو از کجا میاری؟ تکی! بسه اینطوری گریه نکن! باز فکرت کجا رفته کبوتر مسخره!
تکبال با شنیدن صدای خورشید از جا نپرید. دیگه عادت کرده بود. خورشید ازش نپرسید به چی فکر می کرد. خودش می دونست. صاف رفت سر اصل مطلب.
-تو چته تکی؟ مگه زده به سرت؟ آخه الان مشکلت چیه؟ واقعا چه انتظاری داری؟ اینکه بیخیال زندگی آسمونیش بشه و کنار تو بشینه تا عمرش سر بیاد؟ اون دیگه بزرگ شده و زیر پر تو جاش نمیشه تکی! این رو می فهمی؟ اصلا مگه تو برای اون افرایی ها جز این دلت می خواست؟ خوشبختی1پرنده به پریدنشه. یعنی تو پروازش رو نمی خوایی؟ اه! تکی! چقدر متنفرم از این مدلت عوضی1حرفی بزن!
تکبال نمی تونست بگه. توی دلش پر بود از فریاد تمام حرف هایی که اشک اجازه نمی داد بگه.
-باز. اون باز خطرناکه. من می خوام بپره. فاخته من باید بپره. پرواز کنه و وسط آسمون خوشبخت بشه. باز پرپرش می کنه. داقونش می کنه. نابودش می کنه. اون باز خطرناکه. این قصه پایانش خیلی تاریکه. من نمی خوام. من نمی تونم. من تحملش رو ندارم. من میمیرم.
خورشید به سیل اشک های تکبال که با ترکیدن بغضش دیگه آزاد شده بودن و همچنین با ادامه سکوتش به شدت از جا در رفت.
-اُهُ!احمق روانی! خفه شو! قیافه نکبتش رو ببین! موجود به درد نخور آشغالی تو خجالت نمی کشی؟ درست گوش بده دیوونه مسخره ببین چی بهت میگم! اون موجود حالا دیگه1پرنده بالغه و خیلی مسخره هست اگر خیال کنی خیال داره به مدل پسند تو زندگی کنه. تو بخوایی یا نخوایی اون باید بره دنبال تجربه و دنبال سرنوشت و دنبال مسیر زندگیش. تو هم دندت نرم می خواستی دلت رو آویزونش نکنی.
شهپر رسید و تمومش کرد.
-خورشید!داری چیکار می کنی! مگه نمی بینی الانه که دق کنه؟ بسه دیگه دست بردار.
خورشید بی مکث از جا پرید و با همون خشم هوار زد:
-تو یکی دیگه خفه شو! خیال کردی خیلی قهرمانی؟ می دونی چیکار کردی نکبت؟ کرکس تمام تلافی حرص از تو رو ریخت سر این! حالا هم تهدید کرده اگر تو نزدیکش بشی جفتتون رو نفله کنه. تو نفهم دیوونه از همه این ها احمق تری.
شهپر صبورانه گوش داد.
-باشه. باشه هرچی تو میگی درسته. حالا دیگه بلند شو این بیچاره رو ول کن پدرش رو درآوردی!
خورشید خنده زشتی تحویلش داد.
-بلند شم تو بشینی؟ پر روی مغز علفی؟
شهپر با همون صبوری جوابش رو داد:
-نه. من جای تو نمیشینم. هر کسی جای خودش. بلند شو بریم پیش کرکس. انتهای توتستان منتظره که بهش ملحق بشیم. این فسقلیش رو هم ببریم. البته گفت تو ببری.
خورشید بلافاصله انگار یکی دیگه شد. توی اون دسته عجیب1قانون مثبت خیلی سفت اجرا می شد. هر ماجرایی جای خودش رو داشت. اون لحظه که کرکس در نقطه ای منتظر رسیدن خورشید و شهپر بود ماجرای تکمار وسط بود و باید از محدوده خشم ماجرای قبلی می زدن بیرون. خورشید و بقیه این قانون ناگفته رو خیلی خوب اجراش می کردن. روی همین حساب بود که خورشید اون لحظه انگار هیچ حرفی پیش از این در بین نبود و شهپر انگار که تازه رسیده بود.
-اونجا واسه چی؟ اتفاقی افتاده؟
شهپر همچنان آروم و صبور نگاهش می کرد.
-توضیح نداد. فقط گفت بریم اونجا و1چیز هایی در مورد مخفیگاه موش ها تحویلم داد که زیاد نفهمیدم. کبوتر رو هم واسه این گفت ببریم که مشکی هم همراه ماست و کرکس دلش نمی خواد اینجا بذاردش.
خورشید متفکر بهش خیره شد.
-ولی اگر مشکلی پیش بیاد که…
شهپر سری به علامت نفی تکون داد.
-قرار نیست بجنگیم. ظاهرا خطری نیست. حالا بجنب تا سریع تر برسیم وگرنه کرکس خیال می کنه من دیر جنبیدم.
درگیری های منطقه سکویا با دسته مار ها داشت خطرناک می شد. لحظه ای نبود که خفاش ها و کلاغ های منطقه سکویا منطظر وقوع1اتفاق عجیب نباشن و زمانی نبود که با آرامش چشم هاشون رو کاملا ببندن. تکبال دیگه داشت واقعا می برید. بقیه اما انگار با این مدل ماجرا ها زاده شده بودن، عین خیالشون نبود. خورشید همچنان تاریک بود. تاریک، تلخ، تنها، اما هشیار.
-خورشید!
نجوایی بسیار نامفهوم و نامحسوس بود ولی برای بیدار کردن خورشید از خوابی سبک همین اندازه کفایت می کرد. از4شب پیش که خبر قصد شبیخون افراد تکمار به منطقه سکویا برای دسترسی به اون کبوتر بی پرواز رسیده بود، تمام خفاش ها به همراه خورشید و شهپر و کرکس و تکبال شب رو در کنار هم صبح می کردن. قرار نبود حمله ای که کسی نمی دونست کی می خواد اتفاق بی افته سر و صدایی داشته باشه و این اوضاع رو بدتر می کرد.
تکبال بعد از چندتا ماجرای پشت سر هم که تمامشون به خیر گذشته بود دیگه اصلا تنهایی نداشت. این در اون شرایط بی نهایت اذیتش می کرد ولی چاره ای نبود. اگر هم بود تکبال نه توان اعتراض رو در خودش می دید نه حوصلهش رو داشت. در مدت این4شب هم که اوضاع حسابی خطرناک شده بود و منطقه سکویا در حالت آماده باش کامل به سر می برد. تکبال حس می کرد در این امر مقصره. اگر توی اون درگیری آخری لو نمی رفت الان اوضاع این نبود. تکمار دیوانه وار از هر طرف دردسر روی سرشون می ریخت و فقط می خواست تا اون کبوتر به مرحله خورشید نرسیده دستش بهش برسه. کسی هرگز به تقصیر تکبال اشاره نکرد. تکبال ولی از این احساس تاریک حسابی اذیت می شد به خصوص زمان هایی که می دید بقیه برای حفظش به چه دردسری افتادن.
اون شب، تکبال بین کرکس و خورشید به خوابی ناآرام و سیاه از کابوس های مدل به مدل فرو رفته بود و نفهمید چقدر گذشت که اول نجوای بی صدای کرکس و بعد تکون خیلی آروم دست خورشید از کابوس هاش بیرونش کشیدن. خورشید چابک از جا پرید و در سکوت کامل بهش فهموند که هیچی نگه. تکبال بی صدا و از پشت پلک های نیمه بستهش به اطراف نظر انداخت. همه بیدار بودن و داشتن خیلی دزدانه آماده می شدن و بقیه رو هم اگر خواب بودن بیدار می کردن. تکبال مونده بود با وجود این سکوت نیمه شب که با باقی نیمه شب ها هیچ فرقی نمی کرد، بقیه از چی اینهمه احتیاط می کنن؟ ولی این چندان براش طولانی نشد. لحظه ای با دیدن چیزی شبیه سایه1شاخه خشک که باد حرکتش می داد به نقطه ای کمی پایین تر از شاخه های زیر پا هاشون دقیق شد و دست خورشید چه به موقع از خروج فریاد وحشتش پیشگیری کرد! مار هایی به درازی طول درخت های کاج اون طرف جنگل، خیلی آروم و بی صدا از درختی که اون3تا بالاش سنگر گرفته بودن بالا کشیده و تقریبا فاصله ای با شاخه های بالایی که تکبال و خورشید روشون نیمخیز بودن نداشتن. تکبال سر برگردوند که به کرکس پناه ببره. کرکس نبود. کی رفته بود؟ تکبال با نگاهی پر از وحشت دنبالش گشت ولی کرکس هیچ کجا نبود. خورشید بی حرف شونه هاش رو فشار داد تا بهش احساس امنیت بده و در ضمن بهش یادآور بشه که تحت هیچ شرایطی نه صدایی ازش در بیاد نه حرکت اضافی کنه. مارها درست پایین پا هاشون بودن و تنها1حرکت اضافی لازم بود تا با1خیز سریع و البته صد درصد موفق، به هدفشون برسن و دیگه هیچ کاری نشه کرد. تکبال بهت زده به پایین، همونجایی که مارهای کابوس وار آهسته و بی صدا با حرکات کند بالا می اومدن و بهش نزدیک و نزدیک تر می شدن خیره مونده بود و اگر هم می خواست قدرت حرکت نداشت. تمام دنیا انگار در سکوتی جهنمی فرو رفته و زمان انگار برای همیشه سنگ شده و از حرکت ایستاده بود. فقط چند لحظه این وضع ادامه داشت. چند لحظه ای که تکبال نفهمید چقدر بوده ولی اندازه سال ها براش گذشت. در1لحظه انگار دستی به ضرب هرچه تمام تر صدا و حرکت زمان و جهان رو بهش برگردوند. تکبال فقط نور کدری رو دید که در1لحظه از تمام اطراف درخشید و هم زمان سوتی که در1زمان از محل درخشش نور کدر بلند شد و بلافاصله هر2خاموش شدن ولی در کمتر از کسری از ثانیه بعد از اون دنیا انگار منفجر شد. جنگ با چنان سرعتی شروع شد و شدت گرفت که تکبال نتونست اول ماجرا رو ببینه.
هم زمان با این شروع علامت سرخ رنگی از ناکجا دیده شد و خورشید مثل فشنگی که از تفنگش در رفته باشه تکبال رو برداشت و پرواز کرد. اتفاق چنان سریع بود که تکبال چند ثانیه بعد فهمید که وسط آسمون شب همراه خورشید به سرعت هرچه تمام تر داره از مهلکه دور میشه. خواست داد بزنه و بگه مارها که نمی تونن پرواز کنن چرا اینهمه سریع میریم ولی سرعت پرواز خورشید چنان زیاد بود که باد با شدتی جنون آمیز انگار می زد که هوا رو توی شش های تکبال بترکونه. تکبال به زور نفسی کشید ولی توانی برای حرف زدن نداشت. خیلی زود جوابش رو گرفت. شاهین ها مثل بلای آسمونی از هر طرف، اطراف، زیر پا و بالای سر حمله کردن. ظاهرا تکمار دست خورشید رو خونده بود ولی مثل اینکه برای سرعت زیادش نتونسته بود هیچ فکری کنه. خورشید نه می جنگید نه دفاع می کرد. فقط مثل تیر می رفت. شاهین ها چنان زیاد و چنان نزدیک بودن که تکبال می تونست ضربه های بال هاشون که برای سریع تر و بالا تر پریدن به تنه های سنگینشون می خورد رو احساس کنه. شواهد می گفتن که شاهین ها نمی خوان یا نمی تونن اون شب دست خالی برگردن چون با تمام توان سعی می کردن برسن و موفق بشن. تکبال می دید که چندتاشون شونه به شونه خورشید پرواز می کردن و در1لحظه2تاشون از2طرف به شونه های خورشید چنگ انداختن و بر اثر چرخش های دیوانه وار خورشید آویزون شدن ولی رهاش نکردن. مثل کرم شروع کردن به بالا اومدن و پیش رفتن. تکبال با تمام قدرتش همه ترسش رو آزاد کرد. صدای جیغ بلند و کشداری که از حنجرهش خارج شد و تکبال نمی شناخت و چیزی شبیه انفجاری مهیب که انگار آسمون منطقه رو لرزوند. تکبال با شنیدن فریاد خورشید چشم باز کرد و از وحشتی مضاعف دوباره جیغ کشید. چیزی که می دید شبیه به آتیش بازی های آسمونی بود. چندین نقطه شعله ور که جیغ می کشیدن و دور خودشون می چرخیدن و توی آسمون پیچ و تاب می خوردن، چندین شاهین که بی باک و بیخیال هر اتفاقی بین نور شعله های متحرک و بین دود متعفن و نفرت انگیزی که از هر طرف بلند شده بود به طرفشون شیرجه می زدن، و بدتر از همه پر های خورشید که آتیش گرفته بودن. تکبال لحظه ای مات از وحشت به مقابل خیره شد و بعد انگار عقلش رو باخته باشه چشم هاش رو بست و با تمام زورش جیغ کشید. هر آن منتظر بود که آتیش پر های خورشید بهش برسه و آتیشش بزنه یا اینکه چنگال قدرتمند شاهینی بهش چنگ بندازه. در هر2حالت، پایان بدی بود. تکبال بی اختیار و با تمام توان فقط جیغ می کشید و چنان ترسیده بود که از فرود سقوط مانند خورشید هیچی نفهمید و فقط زمانی متوجه اوضاع شد که با سرعتی وحشتناک همراه خورشید به یخ های نازک روی رودخونه خورد، با صدای جرق جرق کشدار و بلندی اون ها رو خورد کرد و داخل آب های منجمد رودخونه فرو رفت. نفهمید چقدر گذشت ولی تمام وجودش یخ زده بود. تکبال زیر آب بود. نمی تونست نفس بکشه. نمی تونست بالا بیاد. نمی تونست حرکتی کنه. فقط داشت می مرد. از سرما، از کمبود هوا، از ترس. تکبال در دل نیمه شب، زیر آب های سیاه و شبزده رودخونه، درست در حصار شاهین هایی که بالای سرشون می چرخیدن و منتظر بالا اومدنشون بودن، در چنگال مرگی حتمی گرفتار شده و خورشید هم در کنارش بود.
-عجب تو نفهمی تکی! چیزی نمونده بود هر جفتمون رو بفرستی جهنم! آخه این چه غلطی بود کردی؟
تکبال با شنیدن این صدای عصبانی ولی آشنا چشم های سنگین و دردناکش رو باز کرد. خورشید رو اولش نشناخت.
-خورشید!چه افتضاح شدی! این چه قیافه ایه؟
خورشید با نگاهی خسته که حرص درش موج می زد بهش چشم غره رفت.
-زهر مار!تو احمق ترین موجودی هستی که من توی تمام عمرم دیدم. تازه میگی این چه قیافه ایه؟ خوب تو اینطوریم کردی نکبت!
تکبال چنان حیرت کرد که دردش یادش رفت. خواست از جا بپره ولی دست های خورشید مانعش شدن.
-همینجا بی افت نکبت بی خاصیت. چند لحظه همینجا بمون تا قشنگ بیدار بشی.
تکبال1دفعه یادش اومد چی شده.
-خورشید!شاهین ها، آتیش، آب، خورشید!
خورشید با حرص روی برگ های یخزده فشارش داد.
-بهت میگم حرکت نکن موجود کوفتی دیوونه! اون عوضی ها اینجا نیستن. ولی دیر یا زود اینجا خواهند بود. ما باید بریم ولی با این مدلی که تو ایکبیری بوق واسهم درست کردی پرواز کردن واسه من به این سادگی ممکن نیست.
تکبال حالا با حواس جمع تر به خورشید نگاه کرد. تمام پر های درخشانش سوخته بودن. خورشید دیگه شبیه خودش نبود.
-ولی ما افتادیم توی رودخونه!
-بله بی مغز البته نیفتادیم، پریدیم توی رودخونه. چون جناب حالو لطف کردی و آتیشمون زدی. تکی! تو جدی فکر هم می کنی؟ یعنی هیچ زمانی واسهت پیش اومده که برای انجام غلطی که می خوایی کنی فکرت رو خسته کنی ببینی عقلت چی میگه؟
تکبال نفهمید کی اشک هاش جاری شدن. اون واقعا از شاهین هایی که به خورشید چسبیده بودن ترسیده و خواست نجاتش بده و حالا این حقش نبود. تازه، خودش هم خیس شده بود و گذشته از اینکه تا پای مرگ ترسیده و خسته بود، به ضرب تمام به اون یخ های سرد برخورد کرده و چیزی نمونده بود قلبش زیر آب های سرد از سرما و از ترس بایسته یا اون پایین غرق بشه. الان هم خورشید می گفت که اون1مقصر نفهمه.
تکبال هقهق سرمازده، ترسیده و گرفتهش رو آزاد کرد. خورشید با حرص ضربه ای به1دسته برگ خشک که اطراف1شاخه نازک چسبیده بودن هواله کرد که1دفعه شاخه شکست و برگ ها پخش شدن، به سر و روشون پاشیدن و جفتشون رو حسابی ترسوندن. تکبال گریهش بیشتر شد. خورشید لحظه ای نگاهش کرد و بعد نفس عمیقی از سر درموندگی کشید و ضربه دومش رو گرفت.
-بسیار خوب! دیگه خفه شو! دفعه بعد تا از نتیجه کاری که می کنی مطمئن نشدی اقدام های اینطوری نکن. اگر روی رودخونه نبودیم هر2تا وسط آسمون خاکستر می شدیم. درست مثل اون پرنده های مزخرف.
صدایی از دور فورا هر2تا رو متمرکز کرد. گریه تکبال و حرص خورشید انگار که اصلا نبودن. لحظه ای گوش کردن و بعد،
-تکی!دارن میان! باید بریم.
تکبال که ظاهرا تازه داشت عمق فاجعه رو می فهمید، با وحشت به خورشید نگاه کرد.
-ولی خورشید!تو نمی تونی بپری.
خورشید خودش رو کشید بالا و حالت پرواز به جسمش داد.
-این مهم نیست. فقط باید بریم.
خورشید تکبال خیس و خسته رو برداشت و پرید. در پرش اول پیش از ارتفاع گرفتن سقوط کردن و خدا رحم کرد که خیلی بالا نرفته بودن. در پرش دوم هم همینطور. صدا داشت نزدیک تر می شد. خورشید شونه های تکبال رو چسبید و کمی از زمزمه بلند تر گفت:
-تکی بپر!
تکبال متحیر نگاهش کرد.
-ولی خورشید آخه من…
خورشید احتیاط رو بیخیال شد. لازم هم نبود. شاهین ها در چند متری اون ها بودن و داشتن می دیدنشون.
-خفه شو تکی فقط بپر! چشم هات رو ببند و بپر!
صدای بلند خورشید انگار وحشت نیمه خوابیده تکبال رو کاملا بیدار کرد.
-خورشید!خورشید من بی پروازم!
خورشید مثل کسی که دیگه هیچی واسه از دست دادن نداره، بی پروا هوار زد:
-تکی! بهت گفتم بپر!
تکبال چشم هاش رو بست. مژه هاش رو از شدت ترس به هم فشرد و به خورشید چسبید. شاهین ها رسیدن. تکبال با آمیزه ای از خشم و وحشت عربده ای بی شباهت به فریاد خودش کشید و با تمام قدرت بالا پرید. هم زمان دست های خورشید رو حس می کرد که به شونه هاش چنگ زده و بال های بی حسش رو به سرعت حرکت می دادن. تکبال فقط می دونست که هیچ کجا نیست. نه روی زمین نه روی درخت. فضای خالی در اطرافش بود و خورشید همراهش توی هیچ شنا می کرد و شاهین ها پشت سرشون بودن.
-فسقلی!
کرکس.
تکبال حس کرد قشنگ ترین رویای عمرش رو می بینه. چشم باز کرد و کرکس رو بالای سرش دید.
-سلام فسقلی. می بینم که خورشید رو حسابی کز دادی! جونور پدرسوخته بلای من! تو حرف نداری! باز هم از این بلا ها سرش بیار. به جای من هم آتیشش بزن.
-کرکس!خورشید چی شد؟ مار ها، شاهین ها، ما کجا هستیم؟
کرکس دستی به سرش کشید.
-چیزی نیست فسقلی. خورشید حالش خوبه. شاهین ها و مار ها بیچاره شدن. تو هم الان پیش خودمی. جات امنه. جای خورشید هم همینطور.
تکبال به زور پلک های سنگینش رو باز نگه داشت.
-کرکس!اون ها بر می گردن.
کرکس خندید و با نوک پر هاش پلک های تکبال رو بست.
-نه الان. حالا صبحه. اون ها توی روز نمیان. همه چیز درسته فسقلی. من اینجام. بخواب. راحت بخواب.
تکبال به زحمت تکون دادن1کوه تونست نجوا کنه:
-کرکس! ما چه جوری اومدیم اینجا؟
و شنید که کرکس فقط خندید و پلک های بستهش رو نوازش کرد که بسته بمونن.
-بخواب فسقلی. همه چیز درسته. بخواب.
تکبال حس کرد تمام جهان اندازه دست های کرکس کوچیک شد و اون در محدوده امنیتی بی خلل فرو رفت. پیش از اون که فرصت لذت بردن داشته باشه، به خوابی عمیق فرو رفت.
افرا.
-چه صبح بی ریختی!
فاخته با نگاهی آشکارا غمگین این رو خطاب به هیچ کسی گفت. باز لبخند گرمی تحویلش داد.
-نه اینهمه. از اونجا که تو تماشا می کنی معلومه قشنگ نیست. بیا بیرون از اینجا ببین نظرت عوض میشه.
فاخته بی حوصله شونه بالا انداخت.
-صبح زمستون که اینجا اونجا نداره. از هر جهنمی ببینی بی ریخته.
باز با همدردی نگاهش کرد.
-چی شده فاخته؟ کسی سر به سرت گذاشته؟
فاخته چشم هاش رو بست. باز نزدیک تر خزید.
-فاخته!باز اون مسخره اذیتت کرده؟
فاخته سرش رو تکیه داد به دریچه و هیچی نگفت. باز اطراف رو با نگاه گشت. دنبال هیچی نبود فقط دلش می خواست تکبال رو الان اونجا نبینه. ندید. نفهمید که تکبال اون طرف شاخه های کلفت سیب خودش رو مخفی کرد. چیزی از گفته هاشون نمی شنید و نمی خواست هم که بشنوه. فاخته رو نمی تونست ببینه ولی دعا می کرد خوشحال تر از چند روز آخریش باشه. حضور باز این طرف دریچه شاید شادش می کرد و تکبال خیال نداشت این رو ازش بگیره. پس پشت شاخه های سیب باقی موند تا زمان برای اون2تا طولانی تر بشه. فاخته ندید چون چشم هاش بسته بود. باز هم ندید چون تکبال به موقع عقب کشید.
-فاخته!بگو چی شده؟ بابا بیا بیرون ببینم تو در چه حالی آخه؟
فاخته کلافه ولی بی فریاد کشید عقب.
-اه! تو هم فقط بگو بیا بیرون. نمی فهمم بیچاره تر از خودم کجا میشه ببینم؟ این از تو که فقط می خوایی از اینجا در بیام و هی میگی خوش می گذره، اون هم از اون که…
باز آروم دستی به نشان تسلیم بالا کرد.
-باشه باشه اگر تو نمی خوایی اصلا دیگه نمیگم باشه؟ حالا بخند. بخند دیگه! آفرین حالا بهتر شد. حالا بگو ببینم اون از اون که چی؟ منظورت از اون همون کبوتر نماست؟
فاخته این دفعه بی تردید سر تکون داد. باز زد به بیخیالی ولی آروم کشید طرف دریچه.
-به من بگو ببینم مگه چیکارت کرده؟
فاخته آهی کشید.
-نمی دونم. خسته شدم از دستش! اعصابم رو خورد کرده. انگار از خودم برای خودم نگران تره. به من که می رسه حس تجربه اضافی می زنه به سرش. نکن! نرو! احتیاط کن! مواظب باش!اشتباه می کنی! درست نیست! اون بیرون نا امنه! اون باز خطرناکه! اه! حالم به هم می خوره از همه چیز اینجا!
باز نفرتش رو به زور قورت داد.
-اون خیال می کنه خیلی می فهمه؟ چون من اسمم بازه پس خطرناکم؟ من که تا الان کاری برای اذیت کردنت انجام ندادم ولی اون ظاهرا انجام داده. از قیافهت مشخصه. الان گیر سر خطرناک بودن منه؟
فاخته چشم باز کرد و به باز خیره شد.
-نه. این بهانه هست. گیر سر خودمه.
باز پوزخندش رو خورد.
-و تو اینهمه براش عزیزی؟
فاخته چشم هاش رو تنگ کرد.
-نه. من لازمم.
باز نتونست حیرتش رو مخفی کنه.
-تو لازمی؟ لازم برای چی؟ به چه کارش میایی؟ اون که شکاری نیست!
فاخته نگاهش کرد.
-لازمم که بشنوم.
باز تقریبا داد زد:
-بشنوی؟ چی رو باید بشنوی که اینهمه لازمه؟
فاخته به دریچه تکیه داد و با نگاهی که چیزی از داخلش مشخص نبود به باز و شاید هم فقط به مقابل خیره شد.
-قصه بشنوم. من خوب می شنوم.
باز دستی تکون داد.
-به من بگو ماجرای این قصه ها چی هستن؟ تو که هیچ وقت نگفتی.
فاخته حتی مژه نزد.
-اون میگه، اون میگه، باز! اون میگه جفت1کرکسه!
باز چنان از جا پرید که کم مونده بود عقبی از روی شاخه پرت بشه پایین.
-چی؟! جفت کرکس؟ اون هم1کبوتر؟ اون هم این کبوترنما؟! چه حرف چرندی! تو تا حالا کرکس دیدی فاخته؟ می دونی اون ها چطوری هستن؟ به تفاوت های1کبوتر و1کرکس آگاهی داری؟
فاخته با نفرت تقریبا زمزمه کرد:
-اگر کرکس ها رو می دیدم هم فرقی نمی کرد. چون کرکس این کبوترنما1کرکس معمولی نیست. این موجودی که توصیفش کرده1هیولای وحشتناکه.
باز با چیزی شبیه ترس بهش خیره شد.
-اون گفت و تو هم باور کردی؟
فاخته1لحظه به فکر فرو رفت.
-باور؟ نمی دونم. راستش خیلی به نظرم درست نرسید ولی… نه باور نکردم. یعنی، نمی شد که باور کنم.
باز با نگاهی عجیب بهش خیره مونده بود.
-نمی شد؟ یعنی چی نمی شد؟
فاخته حوصله نداشت نگاه باز رو ترجمه کنه.
-خوب آخه من حتی1بار هم هیچی ندیدم که بفهمم درست میگه.
باز بلند خندید.
-یعنی تو واقعا منتظر بودی1کرکس هیولا ببینی که جفت اون کبوتر اسمیه؟ خوب بهش می گفتی می بردت نشونت می داد.
باز دیگه قهقهه می زد. فاخته نمی خندید و به خنده باز هم معترض نبود.
-بهش گفتم. چند باری گفتم ولی اون گفت کرکس ترجیح میده خفاش هاش با من رو به رو نشیم.
باز هنوز انگار آماده بود که از جا بپره.
-پس چرا تا حالا شنوندهش بودی؟ تو حتی1بار هم به سرت نزد که اون مسخره به مسخره گرفتدت؟ تو واقعا گذاشتی اینطوری خیال کنه و الان هم توی فکر مسخرهش صاحب حِسِت باشه که تا هر زمان بخواد با این مزخرف ها بچرخوندش تا خودش تفریح کنه؟ فاخته این رفیقت عقل توی سرش نیست! از بس بی پرواز مونده و دیده نشده خل شده. اینطوری تلافی در آورده و حالا اگر تو دیگه نباشی باید1تفریح دیگه پیدا کنه برای خودش و اون این رو نمی خواد و تو هم مثل1دسته پر همچین اجازه ای بهش دادی. آخه برای چی؟
باز با دیدن سکوت فاخته بهش نگاه کرد.
-فاخته!گریه می کنی؟ چرا؟ من اصلا نمی خواستم ناراحتت کنم. گریه نکن خوب؟ ببخشید. دیگه اصلا هیچی نمیگم گریه نکن خوب؟ فاخته! ببین! به خاطر من. …
فاخته که آروم تر شد، باز با صدایی که سعی می کرد هشدار دهنده نباشه پرسید:
-اون دیگه چی ها میگه؟
فاخته نفس عمیقی کشید.
-میگه با خفاش ها توی1منطقه هستن. اون ها زیردست های کرکسه هستن. میگه ماجرا های ترسناکی براشون پیش میاد. میگه با مار ها طرف میشن و ازشون می برن. میگه1عقابی بینشون هست که برق می زنه و ازش بر میاد بدون هیچی آتیش درست کنه و…
باز لحظه ای به فاخته خیره موند و بعد آهسته عقب رفت و به شاخه پشت سرش تکیه داد. سرش رو عقب انداخت و لحظه ای همون طور بی حرکت باقی موند.
-فاخته! اون موجود به درد نخور به تلافی ناکامی های خودِ به درد نخورش مسخرهت کرده. تو اصلا نباید به همچین چیزی ادامه بدی.
فاخته1دفعه چشم باز کرد و با خشم بهش خیره شد.
-بله نباید ادامه بدم. و حتما هم باید بپرم بیام بیرون توی بغل تو آره؟
باز که دقیقا می خواست همین رو بگه با این هشداری که گرفت فورا حرفش رو عوض کرد.
-نه نه!اصلا! البته من خیلی خوشحال میشم اگر تو همچین کاری کنی ولی واقعا این رو نمی خوام بگم. من خیلی دوستت دارم فاخته ولی دلم نمی خواد بهت فشار بیاد. همونجا که هستی بمون تا زمستون دست برداره و اوضاعت امن بشه و هر وقت دلت خواست بیا بیرون ولی به این مسخره بازی ادامه نده! اون موجود بهت کلک زده و تو دیگه عاقل شدی. همین و بس.
فاخته هیچی نگفت. باز دستش رو گذاشت روی لبه دریچه و خودش رو تا حد امکان کشید به طرف داخل. فاخته گفت:
-سلام تکی!
باز عقب کشید و بی عجله پرواز کرد و رفت. فاخته از دریچه کشید کنار، آروم بستش و تکیه داد به دیوار. تکبال بی صدا وارد لونه شد، پیش رفت و دستش رو گرفت.
-سلام فاخته! به خاطر اون متنفرم که دفعه پیش گفتم معذرت می خوام. تو اون باز رو دوستش داری و ابراز نفرت من ازش اصلا درست نبود. سعی می کنم این رو دیگه هرگز نگم.
فاخته سر بالا کرد ولی توی نگاهش لبخند نبود. تکبال هم همین طور. هر2تا انگار کدر بودن. کدر و تاریک و سرد. مثل زمستون!.
دیدگاه های پیشین: (4)
آریا
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 20:02
سلام بر پریسای عزیز
ممنونم دوسته عزیزم
خسته نباشی
خیلی وقت ها از کارایی که تکی میکنه حرسی میشم خخخ
یه خسته نباشی ی ویژه تقدیمت دوسته عزیز چون میدونم نوشتنش داره سخت میشه
سلامت و شاد کام باشی عزیز
ایزد خیلی نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست خوب من.
از دست این کبوتره حرصی شدید؟ اگر عاقل بود که الان وسط این گرفتاری ها گیر نمی کرد که!
درست میگی آریا. داره سخت میشه. نوشتنش داره خیلی سخت میشه آریا! ممنونم! ولی تو از کجا؟؟؟
ممنونم آریا. ممنونم آریا.
شاد باشی! خیلی شاد! خیلی زیاد!.
حسین آگاهی
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 21:30
سلام. خیلی مهیج و ترسناک بود این قسمت.
خدا بقیه اش رو به خیر بگذرونه.
راستی من که نفهمیدم بالاخره تکبال پرواز کرد یا نه؟
چی شد؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خدا به خیر کنه! واقعا لازمه که خود خدا به خیر کنه وگرنه این دیوونه ها که اهل خیر نیستن.
خود تکبال هم نفهمید آخرش پرید یا نپرید و اون کرکس…هم هیچی نگفت. بلاخره این عقل و تحلیل نداشته این کبوتر باید1جایی به کارش بیاد که فعلا نمیاد.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 23:02
خواهش میکنم عزیز
این چه حرفیه دوسته گلم
من ازت یه دنیااا ممنونم پریسای عزیز
الاهی خدا کمکت کنه عزیز که تمامش کنی و یه ذره اذیت نشی
آمین
خیلی ممنونتم پریسا جان
موفق باشی آبجیه گلم

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه. کاش چیزی رو بخواد که من هم دلم بخواد و اگر جز این باشه هم من معترض نیستم. اون خداست و بیشتر می دونه. فقط کاش سنگین نخواد بیش از این برام.
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 12:48
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
دوست عزیزم خوشحالم میکنی اگر از دلنوشته و اشعارت برامون بزاری
امیدوارم لطف و کرم خدا در هر شرایطی شامل حالت بشه
آمین
موفق و شاد کام باشی دوست ماهم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم از لطف دایمی که بهم داری. لطف و کرم خدا همیشه شامل حال همه ما هست ولی گاهی ما چنان توی کلاف های بی محتوا می پیچیم که راه رسیدن دست لطف خدا بهمون1خورده…خدا ببخشدم! خدا ببخشدم!
به نظرم درست میگی دوست عزیز. بهتره چند وقت1بار چیزی جز این داستان پردردسر اینجا بذارم بلکه نفسم بالا بیاد.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ازت ممنونم نگین!

سلام به همگی.
چیه بابا خودم اومدم توی دستم داستان قایم نکردم چرا می زنید؟
گفته بودم که من ویرم می گیره اینجا حرف بزنم. این کار رو دوست دارم. تا زمانی که اینجام. فعلا هم که کامنت هام اینجا گیر کردن و به خاطر گیر کامنت هام خودم هم اینجا گیر کردم و فعلا که هستم شاید راهی پیدا بشه.
بگذریم.
این پستم هیچی توش نیست جز حرف و حرف و حرف.
2هفته سختی بود. هنوز هم که دارم می نویسم خوش نمی گذره ولی…
آخر هفته پیش بود. همین5شنبه که حس کردم دیگه بریدم. از اون بریدن هایی که دلت می خواد بخوابی و پا نشی. پا شدم چون باید پا می شدم.
عادت.
تمام2هفته ای که بهم گذشته بود آوار بود روی سرم. خسته بودم. بریده بودم. اینطوری نمی شد. بلند شدم رفتم زیر دوش. اونقدر موندم که حس کردم اگر بیشتر از این بمونم دیگه نای بیرون رفتن ندارم. زدم بیرون. رفیقم سیستممه. روشنش کردم. یادم نیست چه فایلی رو باز کردم که بخونه چون تحمل سکوت رو نداشتم. بعد از2هفته فشار وحشتناکی که اجازه ندادم کسی ببیندش، دیگه ضربه شدم. روی مبل، کنار سیستم روشن، رفتم. از هشیاری جدا شدم و رفتم. اسکایپ سیستمم با بالا اومدن ویندوز خودش فعال می شد که الان درستش کردم. اون روز این مدلی بود.
صدای اعلام ورود پیام های اسکایپی.
باید می دیدم اگر جوابی لازم بود می دادم. خدایا چه جوری؟!
توی اسکایپ شلوغ بود. می دونید اسکایپ رو دوست دارم آخه داخلش پر آدمه ولی کسی حال و هوات رو نمی بینه. در حالی که به شدت گریه می کنم می تونم به یکی اون طرف خط اسکایپی با نوشتار بگم که زندگی چقدر قشنگه و باید شاد باشه مثل من.
بله درسته زیاد صادق نیستم. معذرت.
اون صبح5شنبه هم دقیقا همین طور شد. یکی از آشنا های دور رو اونجا بر حسب اتفاق پیدا کردم. مدت ها بود دلم می خواست باهاش حرف بزنم و ازش بخوام سکوتش رو بشکنه و دوباره مثل گذشته هاش باشه. حالم افتضاح بود ولی آشنای من که نمی دید. با هم حرف زدیم و زدیم و زدیم. گیج بودم از خستگی که با خواب درمون نمی شد. حس می کردم دنیا داره محو میشه.
خواب.
چه پناه گاه امنی بود دنیای کابوس هام!
اه! زنگ تلفن عجب مزاحمه! چرا قطع نمیشه. بلند شدم برداشتم.
نگین.
نگین از بچه های امام رضا بود که حالا بزرگ شده و خانمیه واسه خودش. حالا این نگین پشت خط من بود و عصبانی از اینکه چرا جواب اونهمه تلفن ها و پیام های از صبح تا اون لحظهش رو ندادم.
-بسه دیگه می خوام بخوابم! خدایا یکی بفهمه! من می خوام بخوابم. از اون خواب های ابدی.
این رو توی ذهنم گفتم ولی حال نداشتم به زبون بگم. نگین هنوز پشت خط بود.
-پریسا!الو پریسا! دیوونه! دلواپس شدم جواب چرا نمیدی؟ چته پریسا؟
سعی کردم بهش بفهمونم چیزی نیست ولی چیزی رو که خودم دیگه اون لحظه درک نمی کردم چجوری باید بهش می فهموندم؟
-نگین من فقط خواب بودم الان هم می خوام بخوابم.
نگین دست بردار نبود.
-خواب؟ ببین اونجا کسی پیشت نیست؟ چرا تنها موندی؟
کلافه از خستگی فقط می گفتم نه، نه، نه. نگین1لحظه خیلی کوتاه مکث کرد.
-پریسا!گوش میدی؟ ببین من دفتر کانونم بلند شو بیا اینجا باهات کار دارم.
خندم گرفت. توی این حال من نگین چی خیال کرده؟ الان اینجا آتیش بگیره من جایی نمیرم.
-برو بابا برو!
به نظرم این رو گفتم و نگفتم. نگین دیگه مکث نکرد.
-ببین پریسا من1مشکلی دارم اینجا بلند شو بیا خیلی مهمه. تو باید بیایی پیشم1اتفاقی برام افتاده که نمی تونم پشت تلفن بگم. فقط پاشو زود بیا. ببین! تاکسی بگیر بیا لپتابت رو هم بیار با تاکسی هم بیا.
چشم هام باز شدن. نگین چه مشکلی داشت؟
-چی شده نگین؟
نگین خیلی عادی حرف می زد و حرف می زد.
-اگر می شد اینجا بگم که نمی گفتم بیا. فقط زود بیا. هرچی می تونی تند خودت رو برسون اینجا. نگران نشو چیزی نیست فقط تو باید بیایی.
دیگه کامل بیدار بودم.
-باش اومدم.
نگین رو همیشه همون بچه امام رضا می بینم. بین خودمون باشه. به دل این بچه بدهکارم. زمانی که1کوچولو گرمای خارج از وظیفه از دست هام می خواست من بهش ندادم چون جای دیگه لازمش داشتم. کسی ازم نخواسته بود همه رو صرف جای دیگه کنم. تقصیر خودم بود. خودخواهی خودم بود. دل خودم می خواست. نگین فقط1خورده بیشتر از وظیفهم ازم می خواست. اندازه1دوست. کمی بیشتر از گرمای دست1مربی.
بهش ندادم!.
-الو!پریسا! کجایی بهت گفتم زود بیا هنوز نیومدی که! زود باش بیا دیگه!
نگین بود که باز اومده بود پشت خطم و داشت سکوت اطرافم رو مثل1تیکه بزرگ یخ با سر و صدا ریز می کرد. سیستمم رو انداختم روی دوشم و پریدم توی آژانس.
وقتی بهش رسیدم هنوز گیج بودم. گیج خواب، گیج خستگی، گیج مردنی در عین زنده بودن جسم.
یکی2نفر دیگه هم اونجا بودن. چند دقیقه بعد، عادل هم رسید. نگین مثل همیشه باهام حرف می زد و می خندید و برخلاف بقیه ازم نپرسید چرا به زور حرف می زنم. چرا گیجم. چرا نمی تونم درست بایستم و چرا جواب ها رو عوضی میدم. انگار هیچ کدوم از این ها رو نمی دید.
-پریسا گوشی من1مشکلی داره ببین می تونی درستش کنی؟ خوب الان کجا هاش رفتی بهم بگو ببینم شاید من رفته باشم. …
رفتیم کنار بخاری چون نگین گفته بود سردشه. سردم بود و نگین به دادم رسید. اونجا روی زمین نشستیم. کاری واسه گوشیش نتونستم کنم چون اصلا نمی فهمیدم گوشی رو چجوری گرفتم. نگین تعجب نکرد. انگار نمی دید.
نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم، ساندویچ سفارش دادیم خوردیم. سیر که شدم تازه فهمیدم گرسنه بودن یعنی چی. من هنوز توی هوای1مشت سیبزمینی روز پیش بودم که به زور پایین داده و نداده بودمش. حس کردم وزوز گوش هام کمتر شدن. نفسم بالا اومد. صدام سفت تر شد. داشت می شد شبیه صدای خودم ولی هنوز کلی راه داشت. نگین انگار نمی دید.
دم عصر بارون گرفت. چه بارونی! وقتی همه خواستیم بریم بچه ها روی آژانس گرفتن یا پیاده روی اختلاف نظر داشتن. من هنوز گیج گرفتگی هام بودم. نگین گفت پریسا بریم بیرون1دوری بزنیم من اعصابم خورده.
این چه حالی داره! گردش توی این بارون! من که به زور سر پا نشستم. این بچه امروز چشه؟
-نگین داره بارون میاد کجا بریم آخه؟
نگین بیخیال گفت:
-بارون بیاد. چی میشیم مگه؟ خیسه دیگه. بریم1دور می زنیم میریم خونه دیگه حوصلهم سر رفته.
بهش نه نگفتم. رفتیم. بقیه رفتن ولی نگین موند و گفت بریم دور بزنیم.
رفتیم.
حرف می زد و می خندید و شوخی و جدی رو تحویل مغز نیمه هشیارم می داد و مجبورم می کرد تحلیل کنم تا بهش جواب های درست بدم.
-راستی پریسا تو عطر و از این چیز ها می خواستی!
می خواستم ولی مدت ها بود دیگه دلم نمی خواست بلند شم برم بیرون واسه خریدنشون. ولی حالا بیرون بودیم. بارون می بارید و ما2تا زیر بارون می چرخیدیم و خیس می شدیم و می خندیدیم. از روسریم و از مو هام آب می چکید و ما2تا هرچی بیشتر خیس می شدیم بیشتر می خندیدیم و من هرچی بیشتر خیس می شدم و بیشتر می خندیدم بیشتر حس می کردم دارم بیدار و بیدار تر میشم. من خرید رو دوست دارم به خصوص اگر عطر باشه. نگین گفت بریم1داروخانه که آشناست اسپری بخریم و بریم1عطر فروشی که معتمده عطر بخریم و بریم من واسه نمی دونم چی قاب بخرم و بریم…
رفتیم.
غروب که شد، من بلند می خندیدم و با لباس های حسابی خیس و ذهنی کاملا بیدار زیر بارون همراه نگین خیس تر می شدم و چه کیفی داشت!
تاکسی گرفتیم. نگین اون شب مهمون بود و باید می رفت. دیر می شد! چطور من حواسم نبود؟
-دیرت شد که نگین!
نگین خندید.
-نه بابا نشد. بگو ببینم تو الان دیگه زنده شدی؟
شده بودم. کاملا. خندیدم.
-آره به نظرم. الان زنده ام.
-خوب خدا رو شکر. دیوونه دلواپست شده بودم دیگه اون طوری نشو!
-ول کن نگین بیا دیرت میشه.
-دیر نمیشه تو زنده بشو بقیهش حل میشه.
دربست گرفتیم. اول منو رسوند. نگین به بهانه اینکه توی آب نزنم و خیس نشم پیاده شد رسوندم به چند قدمی در خونه و خداحافظی کرد، سوار تاکسی شد و رفت.
وقتی رسیدم توی خونه، به جایی که سکوت بود و خشک بود و امن بود، …
نگین، مشکلش، گردش امروز، اعصاب خوردیش، بهانه بی حوصلگیش، …!
نگین نه مشکلی داشت که من حلش کنم، نه توی اون بارون گردش لازمش بود، نه اعصابش خورد بود، نه خرید داشت که به خاطرش اونهمه خیس بشه.
-تو زنده بشو باقیش حل میشه.
تمامش توی این1جملهش بود و من تازه توی خونه، وقتی کاملا حواسم سر جا اومده بود این رو فهمیدم. تمام اون چیز هایی رو که خیال می کردم نمی بینه می دید. و حالا من زنده بودم. زنده ای که بی نهایت خسته و کدر بود ولی زنده بود. با حواس جمع و چشم های باز.
تلفن از جا پروندم.
نگین.
-الو پریسا سالمی؟ رسیدی بالا؟ الان خوبی؟
سالم بودم. خوب هم بودم. خیلی بهتر از زمانی که توی حالت نیمه بیداری برای حل مشکلی که وجود نداشت از خونه زده بودم بیرون.
فقط بهش گفتم ممنون. ممنون نگین. خندید و هیچی نگفت.
نگین خیلی اهل وب گردی نیست. اینجا هم نمیاد. ولی شما ها میایید و می بینید.
ممنونم نگین. بچه دیروز امام رضا. خانم امروزی! ممنون به خاطر دیدن چیز هایی که وقتی خودت در نوجوونیت اونهمه لازم داشتی من ببینم عمدا ندیدمشون. ممنون به خاطر اینکه خیس شدی تا زنده بشم. ممنون به خاطر اینکه به بهانه توی آب کنار خیابون نرفتنم، پیاده شدی و خودت زدی به آب تا برسونیم دم در و مطمئن بشی اوضاع رو به راهه. ممنون به خاطر مشکلی که نداشتی. ممنون به خاطر اعصابی که ازت خورد نبود. ممنون نگین!
دلم می خواست زمان دست من بود. دلم می خواست افسار این مرکب دیوانه بی بازگشت رو فقط برای1ساعت به دست من می سپردن تا سوارش بشم و مثل باد برگردم عقب. چند سالی. 10،12،13سال. دلم می خواست برگردم به زمانی که پروانه های امام رضا همهشون بودن. اونقدر نزدیک که فقط کافی بود دستم رو دراز کنم تا همهشون توی بغلم جا بشن. دلم می خواست می شد این سال ها رو دوباره بخونم و امتحان بدم. این دفعه دیگه1ضرب قبول می شدم.
اگر می شد، می نشستم تا یکی یکی شما ها درسم بدید. تو نگین! تو نرگسی! هرچند اون زمان خیلی کوچیک بودی. تو سمیرا! تو اعظم باریکبین دلگیر! تو معصومه عزیز، مهربون و با معرفت ولی همیشه فراموش شده درست در کنار شونه های من! تو کلثوم ظاهرا بیخیال ولی دلنازک! تو هدیه سر به هوا ولی شاید کمی آزرده! تو رقیه ساکت و همیشه منتظر! تو مرضیه کوچیکه عزیز همیشه خندون!
اگر می شد که برگردیم، من می نشستم روی همون تخت فلزی تا تک تک شما بهم درس معرفت بدید. کاش می شد! کاش می تونستم!
بچه های امام رضا! کجا هستید؟ دلم تنگ شده واسه بچگی کردن های یکی یکیتون! تشنه ام! تشنه دست های تشنهتون!
دلم خیلی گرفته! دلم خیلی تنگه! اندازه تمام این سال ها که گذشت و رفت و تموم شد.
از تو که گذشت نگین. دیگه توی بغل من جا نمیشی. بقیه هم همینطور. ولی به خدا دیگه هرگز این تکرار نمیشه. در هیچ کجای زندگیم همچین اشتباه های تاریکی مرتکب نمیشم. مطمئن باش نگین. مطمئن باش این5شنبه مثل اون سال ها که رفتن، توی خاطرم باقی می مونه. مثل تمام اون لحظه های تاریکی که بعد از زمین خوردن وحشتناکم، زمانی که دیگه بودن فراموشم شده بود، چشم باز می کردم و می دیدم تو و یکی2تای دیگه توی سیاهی بی انتهای من همچنان هستید و هستید و هستید.
الان من زنده ام. شاید خیلی خسته، شاید خیلی گرفته، شاید کمی زخمی از سنگینی2هفته ای که گذشت. ولی هستم و هرچند نمی دونم تا کی، ولی هستم و تا هستم درس های امام رضا فراموشم نمیشه. دیگه بسه خیلی گفتم. اگر ادامه بدم این یکی سیستمم رو هم مثل قبلی که2سال پیش خیس شد و به فنا رفت نفلهش می کنم.
برام دعا کن نگین. دعا کن از این بند سیاه خلاص بشم. برام دعا کن. اگر این دفعه مردودیم رو خدا بهم ببخشه، به بزرگی خودش قسم که دیگه هرگز از این مدل خطا ها نمی زنم. می دونم که بی اشتباه نیستم و بعد از این هم نخواهم بود ولی دیگه هیچ وقت لکه ای از این جنس تاریک توی پروندهم ثبت نمی کنم. به خدا، به بچه های غایب امام رضا، و به تو قول میدم نگین.
کاش زندگی هم مثل جاده های پهن، بولوار و دور برگردون داشت تا بعضی جا ها که می بینیم اشتباه رفتیم، دور بزنیم و مسیر درست رو پیش بگیریم و همه چیز از اول!
نمیشه! چه بد!
ولی من هنوز هستم، خدا هم با مهربونی بی پایانش هست. پس امید هم باید باشه. به نظرم درستش اینه. نظر تو چیه نگین؟ موافقی؟
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
شنبه 20 دی 1393 ساعت 21:40
سلام. خیلی این دوست ها می ارزن خیلی خیلی . هر قدر هم که بنویسم خیلی کمه.
یاد این شعر افتادم و چه زیبا گفته:
دلم یک دوست می خواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن، بگو من کِی؟ کجا باشم؟
……..
خدا این دختر رو حفظ کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شعر ها گاهی گفتنی های قشنگی دارن توی بیت ها و کلمه هاشون. در این لحظه دلم فقط آرامش می خواهد و بس. خدایا شکرت. ولی منتظرم که این رو کی بهم مرحمتش می کنی. برای همه این رو بخواه و اگر شد و مصلحت بود، بعدش برای من.
آمین!
ایام به کام.
آریا
شنبه 20 دی 1393 ساعت 22:53
سلام دوست عزیزم
امیدوارم سلامت باشی
واقعا ممنون نگین
همچین دوست هایی به سادگی پیدا نمیشه خدا برات نگهش داره
دوسته گلم زندگیمون دور برگردون نداره اما باید هنرش رو داشته باشیم که از ختامون درس بگیریم
دوست گلم از خدا میخوام کمکت کنه و دستی که به طرفش دراز میکنی خالی نفرسته خدایا همیشه همراه دوست گلم باش
آمین

پریسا جان امیدوارم همیشه شاد ببینمت نه اون شادی ظاهری شادی ی باطنی
آرزو مند آرزوهایتم
دل شاد باشی دوست من
خداوند پشت و پناهت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
درسته عبرت گرفتن هنر بزرگیه. به نظرم دسته کم اینجا این هنر رو داشته باشم. تا زمانی که زنده هستم اجازه نمیدم هیچ طوری این مدلیش برام تکرار بشه.
هرچی خدا بخواد همون میشه. ازش می خوام خیلی سخت برام نخواد. نه بیشتر از این.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 16:31
سلام بر پریسای عزیز
وایی پریسا نمیدونی چه اشتباهی کردم
خییلیی اثبی هستم
یه کتاب گذاشتم تو گوشکن چون این کتابو خیلی وقت پیش خونده بودم دیگه چک نکردمش
گذاشتم.نگو این کتابه چاهارتا از ترک هاش خراب شده
اگر قبل از گذاشتنش دقت میکردم چکش میکردم این اتفاق نمیفتاد
خیلی شرمنده ی دوستام شدم
هر کاری هم کردم بازیابی کنمش یا ترمیمش کنم نشد
از دیشبیه در به در دارم دنبال راهی میگردم
ببخش که این جا اومدم شرمنده خیلی اعسابم متشنج شده مکانی و شخصی سمیمیتر از شما و بلاگتون پیدا نکردم دوسته من
بازم ببخشید که بلاگت رو این روزا بهم میریزم
موفق باشی دوسته عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
خدا نکنه عزیز! چیزی که نشده! از این چیز ها پیش میاد. چندتا تراک خراب که این حرف ها رو نداره دوست من. هر کاری1راهی داره. اگر بازیابی پست امکان پذیر باشه که هیچ. اگر نباشه و نشه اصلاحش کرد میشه فعلا حذف بشه تا اصلش برسه. اگر هم هیچ کدوم از این راه ها ممکن نشد در نهایت میشه1پست زد و برای بقیه گفت جریان چیه. خودت رو اذیت نکن دوست من اوضاع اون قدر ها هم بد نیست. ببین اگر برای اصلاحش دسترسی بهش نداری حذفش کن تا کتاب اصلاح شده برسه و اگر نشد یا با مدیر ها هماهنگ شو یا نهایتش1پست بزن و به بقیه بگو چی شده. نگران شدم وقتی اولش رو دیدم. اصلا عصبی نباش و درضمن وبلاگ من با حضور شما اصلا به هم نمی ریزه. بد عادت شدم و اگر چند وقت اینجا نبینمت انگار1ایرادی توی در و دیوار اینجا هست. پس از این فکر ها نکن و هر زمان دلت خواست هر مدل دلت خواست بیا.
شاد باشی.