دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال85

تاریکی توی انجیرستان انگار غلیظ تر بود. باد آهسته می وزید و صدای نالهش انگار ده ها ناله بریده شده رو با خودش می آورد. سکویایی ها به راهنمایی شهپر و به فرماندهی کرکس، آروم و بی صدا به طرف محل اعدام دسته جمعی تکماری ها پیش می رفتن. هوا تاریک، سرد و سنگین بود. از مرغ های انجیر خوار اثری نبود. شاید به خاطر اون ماجرای فجیع از اون محل فرار کرده بودن. شاید هم توی لونه ها، بین شاخه ها، لا به لای سوراخ تنه درخت ها و هر جا که دیده نشن مخفی شده و از وحشت این فاجعه های پشت سر هم به خودشون می لرزیدن. تکماری ها و کرکس هر کدوم به نوعی می تونستن برای اون ها خطرناک باشن و مرغ های انجیر خوار ترجیح می دادن مثل تمام پرنده های کوچیک در برابر هیچ کدومشون آفتابی نشن. و این اعدام، توی دل شب، صدا ها، ناله ها، ضجه ها، جون دادن ها، …مرغ های انجیر خوار هیچ کجا نبودن.
-انجیر خوار ها رو نبینید و اگر هم دیدید ندید بگیرید مگر اینکه کمک لازم داشته باشن! اون ها در منطقه خودشون احساس امنیت و آرامش نسبی لازم دارن.
فرمان کرکس پذیرفته شد ولی لازم نشد جایی اجرا بشه. حتی1مرغ انجیر خوار هم در هیچ کجای انجیرستان دیده نمی شد.
سکویایی ها مثل اشباح سرگردان، دل شب تاریک رو می شکافتن و پیش می رفتن.
-پس کجاست این محل شهپر؟ واسه چی هرچی میریم بهش نمی رسیم؟
کرکس این رو نجوا کرد و شهپر که شونه به شونهش در پرواز بود تقریبا بدون صدا جوابش رو داد.
-می تونم از1خط مستقیم ببرمتون ولی باید بیخیال استطار بشید. اگر می خوایی بگو.
کرکس سری به نشانه نفی تکون داد و باز هم شب بود و سکوت و ناله های باد.
-کرکس!من، من، من1صدایی،
کرکس با آرامش و خونسردی که در اون موقعیت کمی ترسناک به نظر می رسید به تکرو نظر انداخت.
-چی شده تکرو! صدایی شنیدی؟
تکرو به وضوح لرزید.
-آره کرکس. صدای بدی بود. انگار که، انگار صدای، انگار از همه جا می اومد. مثل این بود که…
کرکس خیلی به موقع دست روی شونه تکرو گذاشت که داشت اختیار اعصابش رو از دست می داد.
-خوب، خوب ، چیزی نیست تکرو. شجاع باش! این صدای باده. می پیچه وسط شاخه ها و جنازه هایی که داریم بهشون می رسیم. اتفاقی نمی افته. مطمئن باش.
تکرو فرمان برانه گفت:
-چشم کرکس!
زمان کند و منجمد می گذشت.
-اوناهاش!اونجا! باید بریم به چپ، بعد منظره درست مقابلمونه.
به اشاره شهپر جمعیت سیاه و نیمه پدیدار آهسته و با حفظ نظم چرخی زد و به طرف چپ منطقه پرواز کرد. درست در برابرشون، بین1سری شاخه های انبوه، منظره مرگ تمام قد ایستاده و بهشون می خندید.
سکویایی ها چند لحظه بین زمین و آسمون به تماشایی حیرتزده ایستادن. همه می دونستن برای دیدن چی دارن میان ولی انگار آگاهی هم طلسم سیاه صحنه رو نشکست. صحنه وحشتناکی بود. شهپر با خودش فکر کرد این منظره در روز دیدنی تره. شهپر حق داشت. باد تند کرده بود و جسد ها رو به چپ و راست می کشید و ناله شاخه ها و صدای حاصل از تکون ها و برخورد های جسد ها به هم رو در می آورد. کرکس انجماد سیاه صحنه رو شکست.
-معطل چی هستید؟ فرود!
فرودی بی صدا و کاملا محتاط شروع شد.
سکویایی ها آهسته فرود اومدن، چند لحظه با تردیدی ناخوشآیند به صحنه ای که درست در چند قدمیشون قد کشیده و گسترده شده بود خیره موندن، بعد به فرمان کرکس آهسته پیش رفتن تا اون جسم های سرد و خشک رو از شاخه ها جدا کنن. و درست در همین زمان بود که انگار تمام دنیا در1لحظه منفجر شد. چیزی شبیه برق1لحظه تمام انجیرستان رو روشن کرد و بعد تاریکی بود و صدا، چه صدایی!
سکویایی ها برای کسری از ثانیه مات موندن و همین برای غافلگیری و گرفتار شدنشون کافی بود. برق از آسمون میاد و این نور آزار دهنده زمینی بود و این صدا و این، هجومی که معلوم نبود از کجا شروع شده و جریانش از کدوم طرف بود. کرکس سفیر زد:
-پشت سر!
بلافاصله تمام سکویایی ها از حیرت و بی خودی بیرون اومدن، پشت ها به جنازه ها و رو به میدون جنگی که برق آسا شروع شده و به سرعتی باور نکردنی اوج می گرفت. غفلت و مکثشون به1لحظه هم نکشید ولی همون اندازه کافی بود تا حسابی عقب بیفتن. سکویایی ها بدون اینکه بتونن بفهمن چی شده فقط دفاع می کردن تا ببینن بعدش چی میشه. اتفاق چنان سریع افتاده بود که برای1لحظه همه خیال کرده بودن این اجساد هستن که از جا پریدن و بهشون حمله کردن. شهپر شونه به شونه کرکس می جنگید. کرکس در1لحظه خطرناک شهپر رو دید که برای دفع ضربه ای که از پشت سر به طرفش اومد کم مونده بود سرش متلاشی بشه. در حال دفاع شدیدی که نمی شد متوقفش کنه سر شهپر عربده زد:
-تو چه غلطی می کنی احمق؟
شهپر داد زد تا صداش به کرکس برسه.
-جونت رو نجات میدم.
کرکس نعره کشید:
-خاک بر سرت نزدیک بود مغزت رو بپاشه توی هوا!
شهپر با صدای بلند ولی در آرامش جواب داد:
-می دونم.
دیگه جای حرف نبود. فقط جنگ بود و نعره و خون.
سکویایی ها تعلیم دیده بودن و با این حال حسابی فشار تحمل می کردن. کوچیکی جثه به کمکشون اومد. اون ها به خاطر جثه کوچیکشون چابک تر و سریع تر از شکاری ها عمل می کردن و این در اون شرایط بهشون کمک می کرد که راحت تر جاخالی بدن.
اوضاع بد بود و نمی شد همینطوری پیش بره. راه عقبنشینی بسته شده و سکویایی ها گرفتار شده بودن. قدرت دفاع هم بلاخره تموم می شد و اینطوری اگر پیش می رفت صبح فردا تکمار بزرگ ترین پیروزی این جنگ رو به دست آورده بود. باید1چیزی این اوضاع رو عوض می کرد. چیزی که کسی مهلت نداشت فکر کنه چیه.
شهپر از کرکس جدا نمی شد. چندین بار از ضربه خوردن نجاتش داد و کرکس چنان گرفتار بود که فرصت نکرد برگرده و سرش داد بزنه. سکویایی ها داشتن خسته می شدن. کرکس1لحظه برق سرخ رنگی رو دید که مثل خیال، به سرعت1چشم به هم زدن از مقابلش رد شد و گذشت. فقط برای لحظه ای بود و دیگه نبود. فرصت نشد بهش فکر کنه. نعره های وحشی حواسش رو به1دسته قوش هم تیره شهپر کشید که با منقار های کف آلود و چنگال های به هوا جسته برای نابود کردن شهپر به طرفش هجوم بردن. شهپر به سرعت جاخالی داد و عقب کشید. کرکس بال های بزرگش رو باز کرد تا به کمکش بره ولی درست در همین زمان1دسته شاهین راهش رو بستن. کرکس بی هیچ حرفی درگیر شد. خون بود که می پاشید. شهپر صحنه رو از پشت پرده خونی که چشم هاش رو تار کرده بود دید. سفیری از سر خشمی بی مهار زد، به سرعت بالا پرید و از حلقه قوش ها بیرون اومد. قوش ها دوباره حمله کردن. شهپر بیخیال دفاع، خودش رو وسط معرکه کرکس و شاهین ها انداخت. قیامتی بود که توصیف نداشت. از خورشید هیچ اثری نبود!.
مشکی و خوشبین به زحمت خودشون رو از حلقه1دسته شکاری تشنه به خون نجات دادن و پشت1شاخه کلفت سنگر گرفتن. تیزرو به کمکشون اومد و همراه تکرو از بالای سر شکاری ها خودش رو وسطشون پرت کرد و تا شکاری ها اومدن به خودشون بجنبن ببینن چی بهشون حمله کرده تیزرو و تکرو در رفته و مشکی و خوشبین رو هم فراری داده بودن. کسی نفهمید چقدر گذشت. زمان هم مثل همه چیز های دیگه اونجا بی مفهوم بود. در اون لحظه فقط خون بود و جون که مفهوم داشت و دیگه هیچ.
صدای بلند و عجیبی که در1لحظه هر2طرف جنگ رو متحیر و سر در گم کرد، برق سرخی که1دفعه مثل آتیش شعله کشید و رفت بالا و پخش شد، طنین چیزی شبیه نعره که در1زمان از2طرف میدون شنیده شد و مو به تن تمام جنگنده ها راست کرد و2تا درخت خشک که1دفعه شعله ور شدن، با صدای مهیب انفجاری انگار1000تیکه شدن، مثل ستاره های دنباله دار همون طور شعله ور به همه جا پرتاب شدن و به هرچی رسیدن آتیشش زدن. سکویایی ها که با این صحنه ها بیگانه نبودن به سرعت عقب کشیدن و پشت جنازه های به دار آویخته پناه گرفتن ولی شکاری ها که نفهمیده بودن جریان چیه حسابی به دردسر افتادن. سکویایی ها همه اول توی دل و بعد با صدای بلند خورشید رو تشویق کردن. ولی،
-خورشید یکیه. این اتفاق ها از2سر منطقه داره می افته!
از2طرف میدون آتیش بود که سوار خورده چوب های شعله ور می اومد و مثل موشک می خورد به هدف. سکویایی ها مثل برق در رفتن و از وسط صحنه کشیدن کنار. به خاطر خطر مار ها نمی شد فرود بیان وگرنه زمین نسبتا امن تر بود. ستاره های سوزان فضای بین زمین و آسمون میدون جنگ رو نورانی کرده بودن. سکویایی ها حالا دیگه فقط باید خودشون رو نجات می دادن. شکاری های تکمار اولش سعی کردن جنگ رو ادامه بدن ولی با چوب های شعله وری که چشم هاشون رو هدف می گرفت و می اومد و صاف وسط هدف می نشست این کار غیر ممکن بود. کرکس به2سر آتیش بار نظر انداخت. یکیشون کاملا دقیق می زد به هدف و هیچ خطا نمی رفت. کرکس آهسته زمزمه کرد.
-خورشیده.
شهپر درست در کنارش بود.
-ببین کرکس! به نظرم شکاری ها هم این رو فهمیدن. دارن2دسته میشن هر دسته برن1طرف. باید مانعشون بشیم.
کرکس از جا پرید.
-پس ما هم2دسته میشیم.
شهپر دستش رو چسبید.
-کرکس!دسته قوی تر رو بفرست طرفی که هدف گیری هاش خطا هم میره. تکبال اونجاست.
کرکس به شدت یکه خورد و فریاد زد:
-چی؟
شهپر کشیدش عقب و از برخورد یکی از تیر های آتیشی به سرش حفظش کرد.
-بجنب کرکس! خورشید قوی تره از پس خودش بر میاد. تکبال رو دریاب. درضمن اینطوری اگر بریم تلفات میدیم. بهشون بگو منطقه رو دور بزنن و از پشت جنازه های آویزون برسن به اون سر میدون.
کرکس منگ وحشت به شهپر خیره مونده بود. شهپر به شدت تکونش داد.
-کرکس!بجنب!
کرکس از جا پرید. شهپر1لحظه ازش جدا نمی شد. خیلی طول نکشید که همه چیز همون طوری شد که باید می شد. سکویایی ها ظاهرا عقب نشستن و در پناه سایه ها مخفی شدن. شکاری ها تا وسط سایه ها تعقیبشون کردن ولی سکویایی ها گاهی بالا می پریدن، گاهی فرود می اومدن، نرسیده به زمین افقی می رفتن و جا هایی که از نور آتیش های وسط میدون خبری نبود به وضوح نسبت به شکاری های روزبین تکمار برتری داشتن. تیر های آتیشی خیال متوقف شدن نداشتن. سکویایی ها با کمی تأخیر تونستن درست از پشت سر2قطب آتیش انداز سر در بیارن.
-سلام خورشید.
خورشید نه یکه خورد نه به طرف تکرو برگشت. همچنان مشغول آتیش بازیش بود.
-شما کی رسیدید آجر پاره ها؟
-خورشید!بگو از دست ما چی بر میاد؟
-شما ها باید اون طرف باشید. تکی اون طرفه!
-خیالت راحت باشه فسقلی تنها نیست مشکی و1دسته بزرگ ترمون اون طرف هستن، کرکس هم داره میره که بهش برسه.
خورشید بلند خندید.
-بسیار خوب! پس همینجا بمونید لازم میشید.
-خورشید!بگو چیکار کنیم؟
-آتیش خوشبین. هیزم برسونید تا من زمان صرف جمع کردن و خورد کردنشون نکنم.
منطقه در1چشم به هم زدن از سکویایی ها خالی شد و شکاری های گیج و سردرگم حالا دیگه فقط دنبال راهی برای خلاصی از تیر های آتیشی بودن و پیدا نمی کردن. هر طرف که می رفتن هدف های خوبی برای آتیش بار2طرف میدون بودن. دسته ای از شکاری ها1دفعه به قلب سایه ها زدن و می رفتن که ناپدید بشن، اما1دفعه تمام انجیرستان از صدای نعره های دردشون پر شد. نعره هایی که از دل سایه ها بیرون می اومد و کابوس اشباح رو تداعی می کرد. همه، حتی خورشید و تکبال از حیرت در جا خشکشون زد و همه چیز حتی آتیش بازی مرگبار2سر میدون برای چند لحظه متوقف موند. این فکر در آن واحد به تمام ذهن ها رسید که جنازه ها برای انتقام از هم دست های دیروزشون بلند شده و در حال نابود کردنشون هستن ولی این طور نبود. کسی چیزی نمی دید چون نعره ها از دل تاریکی بیرون می اومد. کرکس مات و پرسش گر به اطراف نظر انداخت.
-چی ممکنه شده باشه؟ بچه های ما که نیستن!
شهپر متعجب زمزمه کرد:
-نه. مطمئنم که نیستن. پس این…
شکاری هایی که از دل سایه ها بیرون زدن و خودشون رو بی هوا به وسط میدون و توی مسیر آتیش بار ها انداختن همه رو از جا پروندن. حیرت و وحشت تمام نگاه ها رو گرفته بود. شکاری هایی که از دل تاریکی بیرون زده بودن، تقریبا پوست درست و حسابی نداشتن. فقط خون بودن و زخم و استخون. انگار1دسته کفتار زنده زنده توی هوا پاره پارهشون کرده و اون ها نیمه جونشون رو برداشته و در رفته بودن تا جایی جز زیر دندون های کفتار ها بمیرن.
-شهپر!این واقعا…این چی می تونه باشه؟!
شهپر چنان غرق حیرتی وحشت آلود بود که در جواب کرکس نتونست حرفی بزنه.
-آهای با شمام! چی می تونه شکاری های به این بزرگی رو زنده در حال پرواز این طور سوراخ سوراخ و پوست کنده بفرسته وسط زمین و هوا؟
مشکی با نگاهی غرق وحشت و غرق انتظار به شهپر و کرکس خیره مونده بود. جوابش سکوت بود و بس.
خورشید اول از همه به خودش اومد و آتیش بار اون سر میدون دوباره به کار افتاد. بقیه هم کم کم رو به راه شدن و تیر بارون دشمن دوباره شروع شد. شکاری ها همچنان از آتیش بار ها به دل سایه ها فرار می کردن، نعره می کشیدن و نیمه جون و خونآلود و با تیکه های آویزون جسمشون به مسیر آتیشبار پرتاب می شدن و با تیر های آتیش یا از شدت جراحت هاشون می افتادن و تموم می شدن. لحظه هایی بعد صدا ها از دل سایه ها بیشتر و بیشتر شنیده شد. صدا هایی که جز نعره های درد شکاری های زخم خورده، هوار های ظریف زخم زننده ها رو هم به همراه داشت. کرکس به گوشه تاریکی از منطقه اشاره کرد.
-شهپر!اونجا! ببین! اون سایه های ریز متحرک به نظرت چی هستن؟
شهپر لحظه ای به مسیر اشاره کرکس خیره شد و همین1لحظه غفلت برای دریافت1ضربه کاری از طرف1شکاری بزرگ کافی بود. ضربه اومد و درست فرق سرش رو هدف گرفت. کرکس در لحظه آخر برق اون چنگال تیز رو دید و جنبید. اون پنجه اگر فرود می اومد فرقی نمی کرد چی جلوی راهش باشه. کرکس یا شهپر یا1تنه کلفت درخت. هرچی که بود امکان نداشت سالم بمونه. کرکس از شدت خشم و احتمال ناکامی عربده ای زد و با تمام سرعتی که در خودش سراغ داشت شیرجه زد. چنگال تیز درست همزمان با برخورد به پر های سر شهپر از بازوی صاحبش جدا شد و خون به شدت فواره زد، پاشید، مثل آبشاری گرم و لزج از بالا روی سرش جاری شد و تمام پر های شهپر رو قرمز و لزج کرد. شهپر با احساس چنگالی که به شدت به پر های سرش چنگ انداخت سر بالا کرد و فوران خونی رو دید که درست از بالای سرش جریان داشت. در سایه تاریک و از پشت پرده کلفت خون که جلوی چشم هاش رو می گرفت سایه کرکس رو دید که بازوی نیمه رو بالا گرفت. شهپر به تصور اینکه این فوران خون کرکسه از وحشت هوار زد. کرکس پیش از اینکه قلب شهپر از التهاب از زدن بمونه به دادش رسید.
-شهپر!آروم باش! من اینجام.
-کرکس تو سالمی؟ چیزیت نشده؟
کرکس خندید.
-حتی1پر ازم نیفتاده.
شهپر نفسی عمیق اما بریده کشید.
-آخ خدا!
-شهپر!
شهپر به موقع جاخالی داد و لحظه ای بعد مهاجم به2نیم شده بود. نیمیش رو کرکس به دل تاریکی پرتاب کرد و نیم دیگهش رو شهپر از همون بالا ول کرد تا بی افته پایین.
-کرکس تو داشتی1چیزی نشونم می دادی.
کرکس بلند گفت:
-بله ولی دیگه لازم نیست. خودشون دارن تشریف فرما میشن الان همه می بینیمشون.
شهپر فرصت نکرد از کرکس توضیح بیشتری بخواد. پشت سر شکاری های فراری از دل تاریکی، سیل بزرگی از مرغ های انجیر خوار دسته دسته ریختن وسط میدون. آتیش بار2طرف میدون بلافاصله متوقف شد. مرغ های انجیر خوار مثل بارون مصیبت روی سر شکاری ها فرود اومدن و طولی نکشید که زمین گیرشون کردن. از شکاری های تکمار چندتایی که باقی مونده بودن، نیمه جون های زخمیشون رو برداشتن و در رفتن. مرغ های انجیر خوار نموندن تا همراه سکویایی ها کار رو کاملا تموم کنن و شاهد فرارشون باشن. به محض شروع عقب نشینی شکاری ها، مرغ های انجیر خوار با همون سرعتی که اومده بودن رفتن و دوباره در دل تاریکی شب انجیرستان گم شدن. کرکس و باقی سکویایی ها کمی بعد تونستن تمام شکاری های زنده و نیمه زنده رو فراری بدن.
-این کوچولو ها چرا در رفتن؟ لازم بود ازشون تشکر کنیم. کرکس! تو می دونی الان کجا میشه پیداشون کرد؟
کرکس متفکر به تیزبین نظر انداخت.
-بهتره پیداشون نکنیم. اون ها این رو نمی خوان. اون ها از منطقهشون دفاع کردن و رفتن. ترجیح میدن سر و کارشون به ما هم نیفته.
تیزبین با حیرتی ناخوشآیند به اطراف نگاه کرد.
-ولی ما اومدیم کمکشون!
کرکس دلجویانه گفت:
-می دونم. اون ها هم می دونن. ولی در نظر بگیر که اون ها فقط1دسته مرغک انجیر خوارن. و شما ها توی دستهتون کی ها رو دارید؟ 1قوش بی سر و ته، 1کرکس غولآسا، و از همه بدتر1ماده عقاب وحشی که کاش شبیهش نصیب هیچ تنابنده ای نشه! آخ!
ضربه خورشید کرکس رو به شدت از جا پروند و بقیه رو به قهقهه انداخت.
-از همه بدتر که کاش نصیب هیچ کسی نشه خودتی ایکبیری! خیال کردی اینجا دستم بالا نمیره بزنمت؟
کرکس وسط خنده بقیه دستش رو گرفت به سرش و با خنده گفت:
-نه بابا می شناسم چه جنس مزخرفی داری. خیال کردم نکبتت رو هنوز نیاوردی این طرف نشنیدی.
ضربه دوم که اومد کرکس حواسش جمع بود.
-اون اولی رو هم به خاطر دلت اجازه دادم بزنی. اصلا تصور نکن که به دومی می رسه. باشه؟
خورشید به خودش پیچید و سعی کرد صداش در نیاد ولی دستش از درد داشت فلج می شد.
کرکس می خندید ولی فشار دستش دور مچ خورشید داشت بیشتر می شد.
-جوابت رو نشنیدم. باشه؟
خورشید عقب کشید.
-ول کن دستم رو!
کرکس محکم تر فشار داد.
-باشه خورشید؟
-آآآخ!
بقیه می خندیدن. خود کرکس هم می خندید. شهپر آروم دست روی شونهش زد.
-ولش کن دردش میاد.
کرکس دست خورشید رو رها کرد. خورشید به نشان تهدید واسهش دست تکون داد.
-باز می زنم.
کرکس خندید.
-باز فشار میدم.
خورشید به شاخه کنارش تکیه داد و دستش رو مالید. کرکس رفت طرفش، با محبتی کاملا واضح بهش نظر انداخت و دستش رو گرفت.
-ببینم چی شد! درد می کنه؟ خیلی؟
خورشید به چشم های مهربون کرکس خیره شد، آهی بسیار عمیق کشید و با تأثری آشکار به علامت نفی سر تکون داد. کرکس آهسته دستش رو مالش داد. خورشید نگاهش کرد. همه به وضوح می دیدن. توی نگاه خورشید، درد، خستگی و تقاضایی در حد التماس بود.
-آهای کرکس! ما برای پاکسازی اومده بودیم که این عوضی ها بیشتر کثافت کاری راه انداختن.
حالت مشکی و مدل گفتار گله مندش چنان معصومانه و در عین حال معترض و خاص بود که همه بی اختیار زدن زیر خنده. مشکی که حسابی کوفته شده و چندین بار هم خطر مرگ از سرش گذشته و حالش رو گرفته بود، با نارضایتی که بقیه رو بیشتر به خنده انداخت به سکویایی ها و به جنازه های آویزون و به جنازه های لهیده و نیم سوخته و داقون روی زمین نظری ناخوشنود انداخت و اخم کرد.
-مرض! به چی می خندید؟ راست میگم دیگه! ما اومده بودیم فقط1مشت جسد از بالای درخت بیاریم پایین خاک کنیم بریم. ببین الان چی شد؟ تمیز کردن زمین و زمان از اینهمه نکبت هم موند رو دستمون. ببینم شما ها به چی می خندید روانی ها؟
سکویایی ها به مشکی نگاه می کردن و قاه قاه می خندیدن. مشکی هم هر لحظه شاکی تر و خنده ها هم هر لحظه بلند تر می شد. صدای خنده های سکویایی های خسته اما پیروز دل آسمون رو می شکافت و مشکی با اعتراضی که همه رو به خنده مینداخت صدا ها رو بالا و بالا تر می برد.
-بسه دیگه! باید بجنبیم. صبح که بشه قشنگ نیست ما اینجا باشیم. مرغ های انجیر خوار صبح فردا باید بتونن از مخفی گاه هاشون بیان بیرون.
با این یادآوری خورشید، کرکس دست از خندیدن برداشت و بقیه هم کم و بیش رفته رفته به خودشون اومدن.
-خورشید درست میگه. باید بجنبیم. درضمن یادمون باشه که به این ریزه ها بدهکاریم. هرچند واسه خاطر خودشون، ولی حسابی امشب کمکمون کردن. باید حسابی واسهشون سنگ تموم بذاریم. خوب، داره دیر میشه. بریم اینجا رو رو به راه کنیم!
فرمان کرکس همه رو از جا کند. حتی مشکی معترض و خسته رو.
کار بیشتر از تصور طول کشید. جنگی که شروع و تموم شده بود حسابی ویرانی به بار آورده و پاک کردن منطقه از این ویرانی زمان می برد. خوشبختانه سکویایی ها زیاد بودن و دم صبح اوضاع رو به راه بود. جنازه ها رو از منطقه مرغ های انجیر خوار خارج کرده و دور از محل زندگیشون خاک کردن. صبح داشت طلوع می کرد. سکویایی ها همه غرق خون و خاک و خستگی می رفتن که دست از کار بکشن.
-کرکس!آهای کرکس! وای خدا کرکس!
پیش از تموم شدن طنین صدای مشکی کرکس در کنارش بود و تکبال ملتهب رو از دستش می گرفت. تکبال با تمام وجود سعی می کرد دردش رو فرو بده ولی دیگه موفق نبود و همه می دیدن که آشکارا به خودش پیچید، تعادلش رو از دست داد و بین دست های کرکس رها شد.
-کرکس!دارم میمیرم. میمیرم!.
کرکس اصلا تعجب نکرد. خیلی خونسرد و خیلی سفت بغلش کرد و به بال های بزرگش برای شروع پروازی سریع حرکتی آهسته داد.
-نترس کبوترکم! نمیمیری. الان درست میشی.
تکبال توی خودش، توی دست های کرکس، توی درد مچاله می شد. کرکس در حال پریدن خیلی عادی گفت:
-به طرف منطقه سکویا!
کرکس بی معطلی پرید و بقیه هم با حفظ همون آرایش جنگی که در پوششش اومده بودن، از زمین بلند شدن و پرواز کردن. قویدست لحظه ای به مسیر حرکت سریع کرکس خیره موند.
-فسقلی چشه؟ حالش واقعا بد بود.
تیزپنجه تکمیلش کرد.
-از خیلی پیش اینطوری بود ولی می تونست تحمل کنه. انگار دردش1دفعه خیلی شدید شد.
تکرو متفکر بود.
-درد داشت! درد جسمی واقعی! ولی کرکس انگار تعجب نکرد. فقط بردش! چی می تونه باشه؟!
شهپر به خورشید نظر انداخت و تلخ خندید.
-تکبال رو ول کنید هرچی می خواد بشه. آخه خودش اینطور دلش می خواد. بجنبید. صبح شده. باید بریم.
خورشید کنایه آشکار رو گرفت و بی صدا قورتش داد. مشکی دستی تکون داد.
-کرکس رفت، بپریم!
مرغ های انجیر خوار از روزنه های مخفی گاه هاشون لشکر سکویا رو می دیدن که با هیبت ترسناکشون اوج گرفتن و به طرف منطقه خودشون پرواز کردن. کرکس و تکبال جلو تر و بالاتر از همه در پرواز بودن.
چند روز دیگه هم گذشت. تندباد ها واقعا داشتن کمتر می شدن. هوا هنوز سرد بود ولی دیگه کمتر شب ها توفان های شدید می اومد. موجودات جنگل سرو امیدوار بودن این نشانه نزدیک شدن بهاری باشه که دیر کرده بود. سکویایی ها مشغول زندگی پر ماجرای خودشون بودن. تکبال بین خواب و بیداری عمرش رو در پناه کرکس سپری می کرد و در انتظار پایان بود. شهپر به دنبال فهمیدن به آب و آتیش می زد. خورشید درد می کشید و بی صدا به طرف آستانه جنون می رفت.
-خورشید!اگر به خودت اومدی کرکس احضارت کرده.
خورشید خسته به شهپر نظر انداخت.
-چی؟
شهپر سری به نشان تأسف تکون داد.
-کرکس. کرکس می خوادت. بجنب!
شهپر دیگه نموند. پرید و رفت. خورشید لحظه ای به شاخه پشت سرش تکیه زد و رفتن شهپر رو تماشا کرد. بعد آهسته و بی عجله تکونی به خودش داد، بال های درخشانش رو باز کرد و پرید.
-کرکس!شهپر می گفت صدام زدی.
-شهپر درست گفته. خورشید! به چیزی که میگم درست توجه کن. می خوام بری سفر و شاید این سفرت کمی طولانی باشه. خطر تکمار دشت رو تهدید می کنه و همچنین تو رو. ازت می خوام بری اوضاع اونجا رو از طرف من درستش کنی، چند وقتی بمونی و مواظبشون باشی تا تکمار مطمئن بشه اونجا نمی تونه هیچ غلطی کنه و زمانی که خاطر جمع شدی همه چیز اونجا درسته برگردی اینجا. درست فهمیدی؟
خورشید با وحشت به کرکس خیره مونده بود.
-فهمیدم ولی…برای چی خودت نمیری؟
کرکس خونسرد بود. همون خونسردی مطمئن همیشگی.
-برای اینکه من باید اینجا باشم. مثل اینکه یادت رفته تکمار اینجا مستقره.
خورشید با تردیدی تیز و ناخوشآیند به نگاه خونسرد کرکس خیره مونده بود.
-شهپر رو بفرست.
کرکس تلخ نگاهش کرد.
-شهپر اندازه تو کارآیی نداره. درضمن تو اینجا در خطری نه شهپر.
خورشید تلخ تر از کرکس جوابش رو داد.
-من بلدم مواظب خودم باشم. لازم نکرده دلواپس من باشی. شهپر هم به اندازه ای که باید بدونه می دونه. کرکس! نفرستم سفر.
کرکس بی شفقت نگاهش کرد.
-تمومش کن خورشید!
تکبال خواب بود. خورشید بهش نظر انداخت.
-از دیروز به این طرف بیدار ندیدمش.
کرکس بی تفاوت به نظر می رسید.
-ولی من بیدار دیدمش و این کافیه.
خورشید نتونست سکوت کنه.
-من اینطور خیال نمی کنم. در این مورد و در خیلی از موارد دیگه مثل تو خیال نمی کنم و درست به همین خاطره که می خوایی تا جمع شدن خاطرت این طرف ها نباشم. درست میگم مگه نه؟ کرکس! تکی هیچ وقت اون اندازه که تو دلت می خواست فرمانت رو نبرد. به ظاهر برد ولی هرگز تمام دلش فرمان برت نشد. و تو آخرین راه رو رفتی و چه بد هم رفتی. به نظرم زیاده روی کردی کرکس! توی کله بی مغزت هم جرقه نزد که شاید مقدار کمترش هم بتونه کارت رو راه بندازه و اونقدری بهت وابستهش کنه که نتونه ازت جدا بمونه و نتونه فرمانت رو نبره. واقعا اینهمه پیشروی لازم نبود. خیلی کمتر می خواست خیلی.
برق سرخ نگاه کرکس مثل شمشیر توی چشم های خورشید فرود اومد.
-خورشید! صبح فردا عازم میشی. فهمیدی یا نه؟
خورشید لحظه ای آماده جنگ شد ولی تهدید نگاه کرکس و ناله ضعیف تکبال بهش فرمان سکوت دادن. خورشید به کرکس نگاه کرد و تمام توانش رو به یاری طلبید.
-کرکس! به خاطر خدا، این کار رو نکن! ازت تقاضا می کنم.
کرکس مثل سنگ نگاهش کرد.
-ازت می خوام الان از اینجا بری و فردا پیش از طلوع صبح عازم دشت باشی. دیگه هم نمی خوام چیزی بگی.
خورشید به تکبال نظر انداخت که مثل سنگ بی حرکت توی بغل کرکس ولو شده و به نظر می رسید که از نشانه های حیات فقط نفس های عمیق رو داره.
-کرکس!
-دیگه بسه خورشید! گفتم هیچ حرفی. تمام!
تمام.
دیگه جای هیچ حرفی نبود. تکبال حتی لای پلک هاش رو هم باز نکرد. خواب بود. خوابی چنان سنگین که انگار بیداری نداشت!.
اون شب با تمام تیرگیش بلاخره به صبح می رسید. خورشید واقعا دلش می خواست شب ابدی بشه. هیچ شبی اینقدر حالش بد نبود. حتی شبی که فرداش قرار بود توی دژ تاریک تکمار اعدامش کنن. پلک های بسته تکبال اذیتش می کردن. صبح فردا باید می رفت. باید می رفت تا مزاحم کرکس نباشه. تکبال می موند تا در خواب و بی خودی غرق بشه و به ناکجا برسه. خورشید حس کرد نفس کشیدن براش مشکله. پرواز کرد و بالای منطقه مشغول چرخ زدن شد. سکویایی ها خورشید رو می دیدن که بی هدف می چرخید و می چرخید. نه پایین می اومد، نه حرفی می زد، نه متوقف می شد. فقط می چرخید. شهپر خورشید رو دید و ندیده گرفت. خورشید بی اعتنا به تمام جهان فقط در دل تاریک شب، مثل شبحی سرگردان چرخ می زد. بی هدف و بدون اینکه بخواد و شاید بدون اینکه بفهمه خط مستقیمی رو گرفت و رفت. خسته بود. داقون بود. داغ بود از شدت خشم و ناکامی که آتیشش می زد. حس کرد تمام جونش از تشنگی آتیش گرفته. روی درخت کنار رودخونه فرود اومد. به آب جاری و سرد خیره شد. عکس شب توی صافی آب انگار بهش می خندید. خورشید حس می کرد تمام عمرش رو به سکوت و به شب و به هیچ باخته و این باخت داره میره که برای همیشه کامل بشه. تحمل شب، تحمل سکوت، تحمل صبحی که داشت نزدیک تر می شد، تحمل این راز تاریک، تحمل اینهمه تردید، تحمل خودش، تحمل بیداری، تحمل، تحمل، تحمل! چقدر خسته بود از اینهمه تحمل!
صبح نزدیک می شد و خورشید به هیچ صورتی نمی تونست زمان رو نگه داره. بی اون که بخواد زمان می رفت و خورشید رو به ناخواهش با خودش به طرف فردایی می برد که به هیچ وجه شاد و روشن به نظر نمی رسید.
-خورشید! خورشید!مواظب باش! خورشید داری چیکار می کنی دیوانه!؟
این شهپر بود که درست سر بزنگاه سر رسید و حالا داشت سعی می کرد خورشید ناهشیار و دیوانه از خشم و خستگی و فشار رو در دل تاریک شب از رودخونه نجات بده.
-خورشید!خواهش می کنم. این کار درست نیست. تو نباید اینطور رفتار کنی. خورشید! لطفا. می شنوی؟ خواهش می کنم خورشید! این واقعا درست نیست. درست نیست!.
خورشید واقعا نمی فهمید. نمی شنید. نمی دونست. درست و نادرست چی بودن. الان فقط می خواست رها بشه. درد تموم بشه. خستگی تموم بشه. تردید و فشار و این زجر آزار دهنده تموم بشه. فقط تموم بشه! پس با تمام وجود خشمش رو آزاد کرد و تنها مانع سر راهش رو هدف گرفت. شهپر چابک و فرض بود وگرنه چیزی ازش باقی نمی موند. درست به موقع خودش رو از مسیر خشم خورشید کشید عقب و گرد و خاک وحشتناکی که بلند شد رو ندیده گرفت، دوباره پرید و پیش از اینکه اتفاق دیگه ای بی افته شونه های خورشید رو گرفت و از وسط رودخونه خروشان کشیدش بیرون.
-خورشید!خورشید ازت خواهش می کنم! آروم باش خورشید! آروم! چیزی نیست. ببین! ببین با خودت و این اطراف و من چیکار کردی؟ خورشید بس کن! لطفا، لطفا بس کن. چند لحظه آروم باش بعدش اگر دلت خواست بری خودت رو از این داقون تر کنی من هیچی نمیگم. فقط چند لحظه عقبش بنداز. چند لحظه اینجا پیش من بمون. آفرین! بذار ببینم چی شدی. بد خیس شدی که! عیبی نداره. فقط اگر اینجا بمونیم یخ می زنی. چیزی نیست بذار الان خشک میشی. خورشید!همه چیز درست میشه. من بهت قول میدم. همه چیز رو به راه میشه. حتی بهتر از اولش. من مطمئنم. تو هم اگر مطمئن نیستی دسته کم احتمالش رو بده و سعی کن کمی آروم تر باشی. عیبی نداره اگر سبک میشی منو بزن ولی مواظب باش خاکسترم نکنی. خورشید! آروم باش! لطفا، اینطوری که چیزی رو عوض نمی کنی. چند لحظه هیچ کاری نکن، هیچی هم نگو، بذار نفست جا بیاد. آره! آره همین طوری. ممنون، همین طوری. …
شهپر مطمئن و پناه دهنده، خورشید خیس و خسته رو زیر پر گرفت و باهاش حرف زد. اینقدر گفت و گفت تا خورشید از شدت خستگیِ حاصل از تحمل، از درموندگی و از ناکامی، توان از دست داده و بی حال بین دست های شهپر رها شد. خشمی دیوانه و ناکام از وجودش فوران می کرد و خورشید جز عربده زدن راهی برای خلاصی از این درد فراتر از تحمل نمی شناخت. شهپر بغلش کرد و اجازه داد خورشید این بار اضافه بر تحملش رو لای پر هاش سبک کنه. حرفی نزد و کاری هم نکرد. فقط بغلش کرد و محکم در جا باقی موند و اجازه نداد خورشید بی افته. هیچ کدوم نفهمیدن چقدر گذشت. شهپر بود که سکوت و رکود تلخ دم صبح زمستون رو شکست.
-خورشید!دیگه بسه. لطفا سعی کن به خودت مسلط باشی. چرا اینهمه خودت رو زجر میدی اون هم برای مشکلی که راه حل داره؟ خورشید! با من حرف بزن. خواهش می کنم. ببین! اگر نشه هیچ کاری برای باز کردن این در بسته انجام بدیم، هر2با هم پشت این در می مونیم و از بسته موندنش درد می کشیم. من و تو2تایی. 2تا شونه راحت تر بار های سنگین رو می برن خورشید. تو داری میری سفر. شاید تا مدت ها فرصت گفتن و شنیدن برای من و تو پیش نیاد. بهم بگو. خواهش می کنم.
خورشید مثل بید می لرزید. حالش به واقع بد بود. مثل تکبال در زمان های درموندگیش.
-شهپر!تکی، از دست میره. داره از دست میره. شهپر! اون کبوتر احمق نمی فهمه. نمی فهمه!داره از دست میره.
شهپر از جا در نرفت. خونسردیش رو هم از دست نداد. لحنش همون طور آروم، خونسرد و مطمئن باقی موند. برخلاف خورشید که داشت دوباره مهار اعصابش رو می باخت.
-نه. کسی از دست نمیره. مطمئن باش خورشید. من نمی ذارم اتفاقی بیفته. تو فقط به من بگو. فقط بگو چی شده تا من بدونم از کجا باید شروع کنم.
خورشید بریده نجوا کرد.
-نمی تونم. کرکس، تو، می کشیش. این نباید بشه.
شهپر محکم تر و پناه دهنده تر به خودش فشردش.
-خورشید!گوش کن! من بهت قول میدم هر اتفاقی هم که پیش اومده باشه، و هر اتفاقی هم که پیش بیاد، من برای از بین بردن کرکس هیچ اقدامی نمی کنم. بهت قول میدم. به عنوان1پروازی آسمونی، به عنوان1پرنده شکاری برات قسم می خورم. این راهش نیست و من بهت قول میدم که در هر شرایطی این رو فراموش نکنم. حالا لطفا سعی کن آروم باشی، چندتا نفس عمیق و آروم بکش و باهام حرف بزن.
و خورشید خسته، نفس بریده و بی توان اطاعت کرد. توی چشم های آروم شهپر خیره شد، خودش رو به دست های محکم و مطمئنش سپرد و زمزمه کرد. تمام اون شب تلخ رو زمزمه کرد. خورشید گفت که کرکس خیلی عصبانی بود. گفت که کرکس می خواست بره جایی به هدف از میون برداشتن کسی. گفت که تکبال مانع شد. خورشید گفت که کرکس اصرار داشت. خورشید گفت که تکبال نمی خواست. خورشید گفت که کرکس بی شفقت می زد و تکبال کنار نمی رفت. خورشید گفت که تکبال تهدید کرد،
-ازت متنفر میشم کرکس. اگر بری چه موفق بشی چه موفق نشی دیگه هرگز نمی خوام ببینمت. حتی اگر بکشیم دیگه نگاهم رو نمی بینی.
خورشید گفت که کرکس لحظه ای مکث کرد، از رفتن باز موند، به تکبال خیره نگاه کرد و قهقهه زد.
-من نمی کشمت کبوترم! کاری می کنم که نتونی منو نبینی. کاریت می کنم که اگر چند ساعت منو نبینی واسه دیدنم پرپر بزنی. تو باید بفهمی. اینهمه باهات راه اومدم که بفهمی و نفهمیدی. حالا بهت می فهمونم که جفت من چجوری باید باشه. فرمان بر محض. فرمان بریت نقص داره کبوترکم. امشب این نقص رو واسه همیشه اصلاح می کنم.
خورشید گفت که تکبال با تمام توانش جنگید، جنگید، باخت، تسلیم نشد، باز جنگید، مقاومت کرد، پهن زمین شد، التماس کرد، ضجه زد، کرکس انگار نشنید، خورشید گفت که تکبال زیر فشار دست های کرکس نفسش برید. خورشید گفت که تکبال ولو شد روی زمین و تقاضا می کرد، تمنا می کرد، التماس می کرد. خورشید گفت که اینهمه فایده نداشت. خورشید گفت که تکبال عاقبت باخت. به دست های کرکس، به اون فشار که خیلی بیشتر از توانش بود. به اون برگ بزرگ با محتویات سیاه داخلش. به اکسیر تلخ و تاریک تکمار!
خورشید دیگه نتونست تحمل کنه. بین دست های شهپر خودش رو، درموندگی و بی تابیش رو و وحشتش رو رها کرد. شهپر، درتصرف حیرتی وحشتآلود، بی حس و بی حرکت، به افق ماتش برده بود. صبح تیره از میان تاریکی آهسته آهسته طلوع می کرد.
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ساعت 13:59
بیپدر

پاسخ:
مختصر و مفید.
از دست تو یکی!
ایام به کامت.
niloofar
پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ساعت 16:44
سال نو پیشاپیش مبـــــــــــــــــــــــــــــارک
امیدوارم در سال 94 به همه ی آرزوهاتون برسین!
http://1persianblog.s2a.ir
پاسخ:
برای شما هم همین طور!
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ساعت 22:33
سلام. این قدر این قسمت وحشتناک بود که هر لحظه منتظر پایانش بودم.
خیلی ترسناک بود.
کرکس نمی دونم چی باید بگم.
خیلی خیلی …..
من اگه جای تکبال بودم یه خورده از توانایی خاصم استفاده می کردم تا کرکس جای خودش رو بفهمه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله خودم هم ترسیدم ترجیح دادم روز بنویسمش. ولی خودمونیم شب1هوای دیگه داشت واسه همین ویرایشش رو شب انجام دادم.
تکبال هم، کاش1خورده می جنبید تا اوضاع خودش و اتفاق های بعدی شاید بهتر پیش می رفت! از دست این تکبال و ماجرا هاش که شب عیدی سر کار گذاشتمون!
راستی این ها طعتیلات عید ندارن برن عید دیدنی ما از دستشون1نفسی بکشیم؟ بذار ببینم می تونم بفرستمشون مرخصی؟
ایام به کام.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 00:35
سلاام عزیز
امیدوارم شااد و سلاامت باشی
داستانت مثل همیشه عالی بود و لذت بردم
عیدت پیشاپیش تبریک و امید وارم تو این سال جدید به همه ی خواسته هایت برسی عزیز
شاادی و موفقیتت رو ببینیم
پریسا جان میدونم عاشق بهاری از خدا میخوام این بهار برات یکی از بهترین بهار های زندگیت باشه و ایامت همیشه بهاری باشه
راستی فکر کنم به تولد وبلاگ عزیزت هم داریم نزدیک میشیم پس تولد آنسوی شب هم تبرییک ویژه
شااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
مثل همیشه به من لطف داری چقدر هم! وای آره بهار و قشنگی هاش! دوستش دارم خیلی! کاش می شد این بهار متفاوت باشه! هنوز که نشده. ولی خدا هنوز هست و امید هم هنوز هست هرچند گاهی من به زحمت زنده نگهش می دارم. مثل شمعی که توی توفان باید حفظ بشه. ولی هنوز هست. من منتظرم. هنوز1روز تا عید مونده. باز هم منتظرم. اگر تا امشب نشد باز هم منتظرم.
هرچی خدا بخواد. توکل به خودش.
تولد اینجا رو یادم رفته بود. ممنونم بابت تمام تبریک هات و بابت یادآوری هات و بابت حضورت.
شادکام باشی!.
مینا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 10:39
سلام پریسا جون از صمیم قلب عیدرو بهتون تبریک میگم. دیشب این مطلبو خوندم ولی نشد پیام بذارم از دست این وب ویسااااااااام. پیشبینی میکردم کرکس یه همچین کاری بکنه ولی فکر نمیکردم در این حد ….. در هر حال دیشب که اینو خوندم از ته دل میخواستم کرکسو پیدا کنم و از وسط به چندین نیمه نامساوی تقسیمش کنم. راستی پریسا جون یه خواهش تورو خدا موقع سال تحویل منو یادتون نره باشه؟ مطمین باشید که منم بهیاد شما هستم. ول یخواهش می کنم برای من دعا کنید. هم شما و هم هر کس دیگه ای که داره ایننوشترو میخونه.

پاسخ:
سلام مینا جان.
از دست این وبویسام که عجیب سر کار می ذاردمون! این هم فهمیده گرفتارشیم گاهی ناز کردنش میاد.
کرکس، از دست این کرکس! گاهی از جاده اصلی منحرف میشیم. کرکس هم منحرف شد و به نام خاهندگی به وحشی گری زد.
دعا که به روی چشم. تا خدا چی بخواد.
پروردگارا! ساعت های آخر امساله. سال داره نو میشه. به هر کسی هر مدل خیری از همون جنس که خودش دلش می خواد بده. اولیش مینا، دومیش آریا، سومیش…چهارمیش…و خلاصه همه. اون آخر هم اگر فرصت بود1نگاهی هم به ته صف بنداز من اونجام.
آمین!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال84

تاریکی.
چنان سیاه و چنان سنگین که قعر جهنم رو تداعی می کرد. تکمار با تمام نفس و تمام توان هیس می کشید. چنان بلند و چنان خشمگین که دیوار های دژ تاریکش آشکارا می لرزیدن. هیچ زنده ای جرأت نداشت نزدیک بشه. در اطرافش کسی نبود و غبار حاصل از ضربه های سنگینی که تکمار به هر طرف می پروند و در و دیوار رو به لرزه در می آورد لحظه به لحظه در فضای اطراف بیشتر و بیشتر می شد. انگار مه سیاهی بود که داشت تمام اون فضای تیره رو می گرفت.
تاریکی، غبار، وحشت، وحشت، وحشت!.
هوا سرد ولی آروم بود. آسمون گرفته بود ولی نمی بارید. زمستون انگار هوای رفتن داشت ولی نمی رفت. تکبال روی خاک منجمد مشغول بود.
-سلام تکبال. باز هم که داری خاک بازی می کنی! آخه چرا؟ چرا این کار رو می کنی تکبال؟
تکبال سر بالا نکرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز آهسته نزدیک شد، دستش رو خیلی آروم گرفت و سعی کرد متوقفش کنه. تکبال اعتنا نکرد. انگار هیچ دستی مانع خاک بازیش نشده بود. خوشپرواز فشار دستش رو کمی بیشتر کرد ولی تکبال باز هم خیالش نبود.
-این کار رو نکن تکبال. این درست نیست. نکن!
تکبال انگار نه می دید نه می شنید. خوشپرواز هنوز دستش رو رها نکرده بود ولی تکبال برای خودش مشغول بود.
-اوضاعت رو به راهه تکبال؟ خوش می گذره؟
تکبال با حرکت سر تعیید کرد و زیر لب شاید به نجوا گفت:
-اوهوم.
خوشپرواز خیال نداشت به این سادگی میدون رو خالی کنه.
-تو هم از دست زمستون خسته شدی؟
تکبال همچنان سرش پایین بود. نگاهش به خاک بود. داشت بازی می کرد.
-زمستون؟ نمی دونم. بذار باشه.
خوشپرواز آروم حرف می زد. شمرده. مهربون.
-یعنی خیالت نیست زمستون بمونه یا بره و بهار بیاد؟
تکبال با همون آهنگ1نواخت صداش گفت:
-نه.
خوشپرواز سعی کرد به چشم هاش نگاه کنه ولی تکبال سر بالا نمی کرد.
-خیلی ها باهات موافق نیستن تکبال می دونی؟ افرایی ها منتظر بهارن. خیلی هم دلشون می خواد بهار زود تر برسه.
تکبال حرفی نزد. انگار چیزی نشنید. خوشپرواز دست بردار نبود.
-فاخته ازت خیلی گله داشت. یعنی داره. می گفت تو بی معرفتی کردی در حقش. حالش هم خیلی رو به راه نیست. از دستت عصبانیه. از دست زمستون و سرماش هم همین طور. می گفت حاضر نشدی باهاش حرف بزنی. می گفت باید حرف بزنید.
تکبال برای کسری از لحظه شاید متوقف شد. دست های خاکیش از حرکت ایستادن و شونه هاش شاید کمی جمع تر شد. مثل اینکه1لحظه سرمایی گزنده و تیز توی استخون هاش پیچید، به شدت آزارش داد و گذشت. خوشپرواز مطمئن نبود درست دیده باشه.
-ما حرف نمی زنیم. بی معرفت خودشه. اون گفت دیگه نمی خواد ببیندم. حالا هم من نمی خوام ببینمش. تا ابد.
خوشپرواز سعی کرد نگاه تکبال رو ببینه ولی موفق نشد.
-ولی شاید لازم باشه شما2تا حرف بزنید. دسته کم برای1بار.
تکبال سرش رو پایین تر گرفت. انگار داشت هر لحظه آب می شد و توی خاک فرو می رفت. انگار هر لحظه داشت با خاک نزدیک تر و یکی تر می شد.
-من نمی خوام باهاش حرف بزنم. حتی واسه1دفعه. هیچ وقت. ما حرف نمی زنیم. من نمی خوام ببینمش. بهش بگو نمی خوام اطرافم باشه.
خوشپرواز دست های تکبال رو می دید که با سرعت بیشتری با خاک بازی می کردن. این دیگه خطای دید نبود.
-اون نمی تونه اطراف تو باشه تکبال. بال هاش دارن ضعیف تر میشن. سرما داره کار خودش رو می کنه.
تکبال این بار به وضوح یکه خورد. سر بالا کرد و خوشپرواز چهره خیسش رو دید که ظاهرا از لحظاتی پیش شروع کرده بود به خیس شدن.
-چی گفتی؟ واسه چی؟
خوشپرواز به نگاه بارونی ولی بی حالت تکبال خیره شد.
-بال های فاخته رو که یادته. سرما بهشون زده بود، خاطرت هست؟ سرمازدگی واسه بال1پرنده اون هم در زمانی که جوجه بوده هیچ مثبت نیست. فاخته به تدریج از پرواز می افته اگر راهی واسه متوقف کردن پیشرفت این سرمازدگی نباشه. تو خوبی تکبال؟
تکبال انگار با خودش حرف می زد، آروم و خسته زمزمه کرد:
-خوب پس چرا متوقفش نمی کنن؟ باید1راهی باشه مگه نه؟
خوشپرواز با همون لحن آروم اما کمی بیشتر تسلی بخش جوابش رو داد.
-نه تکبال. ظاهرا چندان راهی نیست. شاید نشه خیلی کاریش کرد. تکبال! تو مطمئنی که حالت خوبه؟
خوشپرواز به اشک هایی نگاه می کرد که مثل قطره های مروارید از چشم های نیمه باز تکبال می چکید پایین. تکبال حرفی نمی زد. گریه هم نمی کرد. هیچ حالتی نداشت فقط چشم هاش می باریدن. توی مشت هاش خاک داشت. توی چشم هاش پر اشک بود. خوشپرواز نه به سفتی کرکس، ولی محکم دستش رو گرفت و با حالت عصبی از خاک کشیدش عقب.
-تکبال!این چه کاریه می کنی؟ نکن! این کار رو نکن!نکن!
تکبال از این تکون شدید و هشدار صریح انگار یکه خورد. نگاهش شبیه کسی بود که از1اتفاق ناگهانی ترسید. بغضش ترکید و زد زیر گریه. گریه هاش گریه های کبوتر بالغ نبود. هقهق جوجه های وحشتزده و بیمار بود. شاید هم خوشپرواز اینطور می دیدش.
-تکبال!تو رو خدا خاک رو ول کن! تو نباید این کار رو کنی. ببین با پر هات چیکار کردی؟ پر های تو قشنگن تکبال. واقعا قشنگن. حیف نیست اینطوری کثیفشون کردی؟
تکبال هقهق رو نجوا کرد.
-من خاکم. خاکم. خاک!
خوشپرواز شنید. به طرفش خم شد. اون قدر که شونهش به شونه تکبال چسبید.
-تو خاکی؟ نه، اینطور نیست. تو خاک نیستی تکبال. تو با خاک یکی نیستی تکبال. چرا؟ چرا اینطوری فکر می کنی؟ چرا خودت رو اینهمه پایین می بینی؟ چی شده؟
نجوای تکبال صدا نداشت. فقط هقهق بود. خشمی بی صدا بود از وجودی بیمار که انگار نای خشمگین شدن رو نداشت.
-کثافت!کثافت! لعنتی! کثافت! آخ کثافت!
خوشپرواز مهلت پیدا نکرد حرفی بزنه. تکبال چنان به هقهق افتاد که دیگه نتونست راست بشینه. توی خودش مچاله شد و خم شد و کم مونده بود ولو بشه روی خاک. خوشپرواز آروم شونه هاش رو گرفت کشید عقب. تکبال سرش رو کرد زیر پر و بال خاکیش و هقهقش رو رها کرد. بیخیال حضور خوشپرواز. بیخیال همه دنیا.
-کثافت!کثافت! آخ! آخ کثافت! کثافت!
خوشپرواز لحظه ای بهش خیره شد. تکبال دیگه حرفی نزد. فحش هم نداد. سرش رو هم از زیر بال هاش بیرون نیاورد. فقط بی صدا ضجه زد. خوشپرواز دیگه نموند. تحملش رو نداشت. بلند شد، پرواز کرد و رفت. تکبال نفهمید. خودش بود و اشک هاش. خورشید بی هیچ حرفی اومد، بغلش کرد و از روی خاک بردش بالا. تکبال توی بغل خورشید زار زد. خورشید هیچی نگفت. نپرسید. اصرار نکرد. حرفی نزد. فقط آه کشید. آهی از جنس درد، بنبست، خشم!
یکی2روز دیگه هم اومد و رفت. اوضاع در منطقه سکویا آرام و ملایم بود. تکمار با ضربه ای که خورده بود ظاهرا نه حال خرابکاری داشت نه توانش رو. حدود نصف افرادش رو اون شب در منطقه سکویا به همت خورشید از دست داده بود و الان هیچی نمی خواست جز تلافی. ولی این تلافی به ضربه بعدی سکویایی ها نمی ارزید. ظاهر امر اینطور نشون می داد که تکمار در خودش نمی دید فعلا باهاشون در بیفته. پس موقتا سکوت کرد تا نفس بگیره. سکویایی ها هم این سکوت رو به فال نیک گرفتن و به درمون درد هاشون مشغول شدن. همه چیز به سرعت رو به راه می شد. تیزپرک که با مرگ فاصله چندانی نداشت، بلاخره در یکی از نیمه شب های سرد ولی بی توفان و بی بارون به زحمت چشم باز کرد و اولین چیزی که دید کرکس و تیزبین بودن که درست بالای سرش، با نگاه هایی کاملا بیدار و هشیار بهش خیره شده بودن. تیزپرک لبخندی به تیزبین زد و به کرکس نظر انداخت.
-اطاعت میشه! زنده ام و آماده!
کرکس از ته دل خندید و به سر تیزپرک نیمه هشیار که دوباره به خواب می رفت دست نوازش کشید.
تیزپرک کم کم به زندگی بر می گشت و جز دست راستش که زیاد حس و حرکت نداشت، حالش خوب بود. تیزپرک ظاهرا چندان خیالش به دستش نبود. داشت تمرین می کرد کج بپره و موفق هم بود. تیزبین هم سفت و سخت کنارش بود و کمکش می کرد. شهپر در مورد زخم هاش به کسی توضیح نداد. برای تکبال نگفت که وقتی کرکس رو از دسترس ماده ها دور نگه داشته بود ضربه هاشون چندتا زخم کاری بهش وارد کرد. بهش نگفت برای خاطر التهاب کرکس با اون وحشی ها جنگید و کم مونده بود جونش رو سر این کار بذاره. به هیچ کس نگفت که به خاطر تعهد اون عصر روی بلوط بلند داشت زندگیش رو از دست می داد. شهپر نگفت و تکبال هم نفهمید. تکبال سرش به کار خودش بود.
خاک!.
-تو چه بلایی سرت اومده تکبال؟!
شهپر بار ها و بار ها این رو از تکبال پرسیده بود تا شاید1جایی تکبال کلافه بشه و جواب این سوال از زبونش بپره بلکه شهپر بفهمه چی شده. تکبال ولی مثل سنگ ساکت و بی صدا مشغول خاک بازیش می شد. حال و هوای عجیبی داشت تکبال. خسته بود. بی حال و کدر. بیشتر وقت ها اگر ولش می کردن دلش می خواست بخوابه. نگاهش خمار و خسته به نظر می رسید. چشم هاش انگار همیشه نیمه باز بودن و آماده بسته شدن. گاهی هم اگر کرکس دیر بهش می رسید حالش واقعا بد می شد. اول همه خیال می کردن این1مدل پریشونی روحیه مثلا به خاطر دلواپسی برای کرکس که دیر می کنه ولی خیلی زود مشخص شد که این درده. دردی کاملا مشخص و واقعی. درد جسم. تکبال درد می کشید. واقعا درد می کشید و جز حضور کرکس هیچ حضور دیگه ای قادر به پایان دادن این درد در اون لحظه نبود. بقیه اول بی توجه بودن ولی بعد حیرت کردن و بعد فراموش کردن. شهپر اما فراموش نکرد. خورشید، ساکت و غمگین به این داستان مرموز نگاه می کرد و کاری انجام نمی داد جز تماشا. شهپر تکبال رو می دید که چرت می زد، خاک بازی می کرد، ماتش می برد و درد می کشید. خورشید رو می دید که در خودش ویران می شد و مثل پرنده ای که با1مشت پر راه فریاد زدنش رو بسته و بعد آتیشش زده باشن، به خودش می پیچید و صداش در نمی اومد. کرکس رو می دید که خیالش نبود. انگار هیچ اتفاق سیاهی در اطرافش، درست توی بغلش، در موجودیت جفت کبوترش در حال وقوع نبود. شهپر هیچی جز آگاه شدن نمی خواست.
-تو باید حرف بزنی خورشید. تکبال هیچی نمیگه تو باید بِگی! تو باید به من بِگی! باید به من بِگی!
خورشید خسته تر از همیشه از هر توضیحی، هر حرفی، هر دفاعی می کشید عقب.
-دست بردار از سرم شهپر.
-بر نمی دارم. تو باید حرف بزنی. من باید بفهمم. خورشید! این وحشی روانی سیرک لازم1بلایی سر تکبال آورده و تو می دونی چی بوده. نمی فهمم چرا هیچی نمیگی. خورشید! به خاطر خدا حرف بزن. به من بگو! بگو چی شده؟
خورشید از جا در رفت و بدون هوار پرخاش کرد.
-خسته شدم از وزوز همیشگیت موجود فضول! اگر من بگم نمی دونم تو ول می کنی؟
شهپر صاف توی چشم های خسته و خشمگین خورشید خیره شد.
-نمی دونم خورشید. تو بگو نمی دونی ببینم جرأت می کنی همچین دروغی بگی؟ اگر تونستی و گفتی من هم سعی می کنم باور کنم و دست از سرت بردارم و تو باش و دلت. ببینم رضایت میدی مردنش رو تماشا کنی؟ تو بگو نمی دونی تا من بشینم تماشات کنم خورشید.
خورشید حسابی از جا در رفت و این بار هوار کشید.
-شهپر!فقط، خفه، شو!
شهپر صداش رو برد بالا ولی هوار نکشید. لازم نبود. لحنش اینقدر گویا بود که لازم نباشه هوار بزنه.
-من خفه شم تو احساس رضایت می کنی؟ یعنی فقط مشکل اینه که من هنوز خفه نشدم خورشید؟ اگر من خفه شم تو شب ها راحت خوابت می بره در حالی که خودت هم می دونی باید بلاخره1کاری واسه نجات تکبال بکنی و نمی کنی؟ اگر با خفه شدن من کار درست میشه باشه من خفه میشم. ببینم تو می تونی تحمل کنی؟ ببین خورشید من بلاخره سر در میارم این لعنتی چیکار کرده. ولی تا اون زمان خیلی دلم می خواد بدونم تو لحظه هات رو چطور سپری می کنی وقتی با خودت تنهایی و می دونی که تکبال الان در چه وضعیه.
-خورشید درمونده تر از هر زمانی توی تمام عمرش هوار زد:
-شهپر!بفهم! تکی جفت کرکسه. خودش خواست جفتش باشه. به اراده و اختیار خودش. الان هم خودش می خواد که ادامه بده. به اختیار و اراده خود لعنتیش. تو، من، هیچ موجود عوضی دیگه ای هم نمی تونه تا خودش نخواد بهش کمکی کنه. حتی اگر تو کرکس رو بکشی باز تکی با تکیه بهش خودش رو تباه می کنه. تکی خودش این رو می خواد شهپر! اون اینطوری می خواد. همینطوری. درست همینطوری. می خواد همینطوری بمونه. می خواد این زخم رو دستکاریش نکنی. می خواد تا دم مردنش به این غلطی که کرده وفادار باقی بمونه. تا دم آخر. تا نفس آخر.
خورشید دیگه نتونست تحمل کنه. شهپر فهمید.
-آروم باش خورشید! خواهش می کنم. تکبال نمیمیره. تکبال اینطوری نمی خواد. فقط قدرت این تغییر مسیر رو در خودش نمی بینه. من مطمئنم همه چیز درست میشه. تکبال هم درست میشه. عیبی نداره بذار هر وقت تونستی و توان گفتن داشتی برام بگو. وقتی از پس کلمه کردن دیده ها و دونسته هات بر بیایی من همین جام. میشینیم1دل سیر2تایی حرف می زنیم. خودت رو اذیت نکن. هیچ طوری نمیشه. لازم هم نیست من کرکس رو بکشم. بهت قول میدم. من بهت قول میدم ماجرا هرچی که باشه هر کاری کنم جز اینکه تو ازش می ترسی. درست میگی. کشتن کرکس تکبال رو نجاتش نمیده، بلکه بدتر ازش توی ذهن این کبوتر افسانه می سازه و دیگه نمیشه هیچ طوری درستش کرد. من بهت اطمینان میدم که در هیچ صورتی برای از بین بردن این وحشی عوضی اقدام نمی کنم، هرچند اگر نظر من رو بخوایی حقشه که1نفر از سر لطف زمین و زمان رو از حضور مزخرفش سبک کنه.
خورشید تقریبا نجوا کرد:
-تکی متنفر میشه ازت اگر بفهمه چی گفتی. از خودت و از نظرت برای همیشه متنفره.
شهپر به خودش مسلط شد. لحنش و نگاهش دوباره آرامش همیشگیش رو پیدا کرده بود.
-تکبال نمی فهمه. قرار نیست این رو بهش بگم. تو هم که نمیگی. پس موردی برای نفرتش نیست. تو هم اینهمه خودت رو زجر نده. هر وقت خواستی و تونستی بهم کمک کن تا زودتر بفهمم چی داره سر این کبوتر میاد بلکه تا دیرتر از این نشده بتونم ساده تر به دادش برسم. فعلا حرفش رو نزنیم تا تو حال و هوات جا بیاد. زمان واسه صحبت زیاده. اصلا ولش کن!کرکس گفته باید به انجیرستان1سرکی بزنیم ببینیم حال درخت ها و پرنده های اونجا چطوره. انجیرستان بزرگه. من تنهایی نمی تونم تمامش رو ظرف1مدت کوتاه پوشش بدم. بلند شو! بلند شو2تایی بریم!
تکبال جدا از تمام این التهاب ها، زیر پر و بال کرکس، روی خاک، در خودش، محو در هیچ، از جهان اطرافش دور و دور تر می شد و اعتراضی هم نداشت.
افرا.
سکوت همه جا رو گرفته بود. افرایی ها بیخیال و خسته خواب بودن. داشتن خواب بهار رو می دیدن. خواب پرواز و خواب شکوفه هایی رو که به پر و بال هاشون می زدن و می رفتن تا دل آسمون. فاخته بیدار بود. بال های خستهش رو جمع کرده بود بلکه کمتر سردش باشه. به بال های ظریفش دقیق شد. داشت فکر می کرد آیا بال هاش همیشه اینهمه بی حس بودن یا واقعا پرواز این اواخر واسهش مشکل تر شده. سعی کرد خودش رو قانع کنه که این فقط1خیال تلخه و داره تصورش می کنه. اوایل این شدنی بود ولی این اواخر دیگه فریب کمک نمی کرد. فاخته به وضوح احساس می کرد از توان بال هاش داره کم میشه. بار ها به خودش گفت که این به خاطر سرما و خستگیه و درست میشه. ولی چیزی در ناخودآگاهش، از اعماق آگاهی های پنهان ذهنش زمزمه ناخوشآیندی رو مرتب تکرار می کرد.
-این حقیقت نیست. نیست. نیست!
فاخته دیگه نمی تونست خودش رو فریب بده. ضعف و بی حسی چنان در پر و بال هاش واضح شده بودن که دیگه جای انکار واسهش نمی ذاشت. فاخته به زمانی فکر کرد که فقط تصور بی پرواز شدن اشک رو به چشم هاش می آورد و مطمئن بود هرگز این اتفاق براش نمی افته چون تحملش رو نداشت حتی1لحظه بهش فکر کنه. لرزشی آزار دهنده در تمام جونش پیچید. سرما داشت کار خودش رو می کرد و دیگه نمی شد این حقیقت رو ندید. حتی برای فاخته.
-تکبال!آخ تکبال! آرزو می کنم بمیری! آرزو می کنم صید1چیزی بشی که زجر کشت کنه! آرزو می کنم دردت بیاد، خیلی زیاد دردت بیاد، له بشی، داقون بشی، نابود بشی، نیست بشی، هرچی بد تره همون بشی! تقصیر توِ! تمامش تقصیر توِ! اگر وسط این سرما جام نمی ذاشتی من این بلا سرم نمی اومد. ازت متنفرم تکبال! چقدر ازت متنفرم تکبال! جونور بی مصرف نحس متقلب از بیخ باطل حقه باز کثیف!
گفتن هیچ کدوم از این ها فاخته رو آروم نکرد. تکبال اونجا نبود و فاخته با فحش دادن بهش حس و حرکت بال هاش رو به دست نمی آورد. خسته و خسته و خسته1گوشه ولو شد، توی خودش مچاله شد و زد زیر گریه. صدای تق تق ضعیفی که از دریچه بسته شنید از جا پروندش. این تنها چیزی بود که به نظرش مثبت می رسید و دیگه هیچ.
انجیرستان، بزرگ و خاموش.
خورشید و شهپر بی حرف از هم جدا شدن و هر کدوم به1طرف رفتن تا ببینن اوضاع اونجا چه جوریه. شهپر دیگه چیزی نگفت و خورشید هم حرفی نزد. شهپر ضربه هاش رو زده بود و دیگه لازم نبود سر رشته رو بیش از حد بکشه. چهره خورشید به بیمار می زد. شهپر اعتنا نکرد. رفت و مشغول گشت زدن شد. هر2سعی می کردن قانون استطار رو رعایت کنن. اینجا از اونجا هایی بود که هر شکاری بزرگی دلش می خواست کوچیک تر باشه تا راحت تر بتونه از پسش بر بیاد، ولی خورشید و شهپر کوچیک نبودن و در نتیجه باید بیشتر مواظب می شدن. دیگه همه سکویایی ها در این مراعات ها کم و بیش استاد شده بودن. خورشید و شهپر که جای خود داشتن.
شهپر به محل درخت های افتاده نظر انداخت. با خودش فکر کرد، چقدر طول می کشه جای خالی اون درخت های بلند و زنده دوباره با درخت های بلند و زنده پر بشه. آهی از سر حسرت کشید. این زمان درازی لازم داشت. کاش اینطور نبود! شهپر با این کاش، نگاه از جا های خالی برداشت و بین درخت های ایستاده رو زیر نظر گرفت. جنبشی نبود. نه حرکتی، نه خطری، نه تردیدی.
-مثل اینکه امنه!
شهپر فرصت نکرد این نجوا رو تمومش کنه. علامت تردید ناپذیری از منطقه گشت خورشید به سرعت از جا پروندش. شهپر بی حتی1ثانیه مکث بالا پرید و حتی پیش از اینکه بال هاش رو کاملا باز کنه به طرف محل هشدار توی راه بود.
-خورشید!چی شده؟
به محض دیدن نقطه ای که نمایان گر خورشید بود از دور این رو فریاد زد. خورشید حرکتی نکرد. به1نقطه خیره مونده بود. شهپر مثل تیر به طرفش رفت و در کوتاه ترین زمان ممکن بهش رسید.
-خورشید!تو سالمی؟
خورشید بی حرف به نشان تأیید سر تکون داد. شهپر نفسی تازه کرد.
-تو هشدار فرستادی مگه نه؟
خورشید دوباره سر تکون داد. شهپر پرسش گر نگاهش کرد.
-ولی داری میگی مشکلی نداری، پس چی…
در1لحظه شهپر ناخودآگاه مسیر نگاه خورشید رو دنبال کرد و دید.
-وااای!
صحنه وحشتناکی بود! دسته بزرگی شکاری و1دسته بزرگ مار. همه مرده! از مار ها به جای طناب استفاده کرده و شکاری ها رو باهاشون به درخت ها دار زده بودن. بال های شکاری ها با همون چسب لعنتی به بدنشون سفت چسبیده بود. باد می وزید و جنازه ها رو به اطراف حرکت می داد. صدای زوزه کند و بی حال باد در فضای ساکت، بین پر های به هم چسبیده، منقار های باز مونده و جسم های بی حرکت می پیچید.
نگاه خورشید به نیش درازی بود که از دهن کاملا باز1مار بزرگ که برای2تا شکاری طناب دار شده بود و با وزش باد انگار مختصری به این طرف و اون طرف متمایل می شد. هم مار ها و هم شکاری ها با چشم های از حدقه بیرون زده انگار می خواستن تمام منظره جهان رو برای آخرین تماشا ببلعن.
-این چه معنی میده؟
شهپر آهسته زمزمه کرد. خورشید همچنان نگاهش به صحنه اعدام بود.
-این معنی رو که تکمار از عدم موفقیت افرادش بی نهایت عصبانیه. اون ها باید موفق می شدن و نشدن و در نتیجه اینطوری مجازات شدن.
شهپر با همون زمزمه کاملش کرد.
-عبرت اون ها و ذهر چشم به ما.
خورشید لبخند تلخی زد.
-چقدر هم که ما می ترسیم!
شهپر خندید. جو سنگینِ وحشت و حیرت اولیه شکست. خورشید و شهپر نگاه از صحنه برداشتن، به هم خیره شدن و لبخند زدن. لبخندی هرچند تلخ، ولی دلگرم کننده و آرامش بخش.
-باید تا شب نشده از اینجا بریم. شاید برای بردن جنازه ها برگردن. ترجیحا بهتره اینجا نباشیم.
خورشید شهپر رو تعیید کرد و لحظه ای بعد، هر2در آسمون نیمه تاریک غروب به طرف منطقه سکویا پرواز می کردن.
-اون ها واسه بردن هیچ جنازه ای نمیان. به نظرم این پاکسازی کار ماست.
این نظر کرکس بود که تأثیرش روی سکویایی ها متفاوت و البته نامشخص نشون می داد. کرکس نظرش رو گفته بود. بلند و محکم مثل همیشه. کاری هم به اثراتش نداشت، مثل همیشه.
-کرکس!دردسر اضافه نخواه! شاید تله باشه. اون ها احتمال میدن ما همچین کاری کنیم.
کرکس مکث نکرد تا شهپر ادامه بده.
-ببین شهپر احتمال بدن یا ندن اگر اون منطقه پاکسازی نشه مرغ های انجیر خوار چند روز بعد میان از سر و کولم بالا میرن و من باید چندتا داوطلب از جان گذشته ببرم واسه پاک کردن تعفن اونجا. از این گذشته مطمئنا انجیر خوار ها هیچ دلشون نمی خواد اون ها چه واسه بردن جنازه ها چه واسه نفله کردن زنده ها دیگه هیچ وقت اون طرف ها پیداشون بشه. در هر حال اگر الان اقدام نکنم این دردسر مال خودمه. و من واقعا دردسر اضافه نمی خوام. پس اجازه بده تا به اونجا نرسیده خودم از دردسر فردا هام کسر کنم.
مشکی با رضایتی آشکار خندید.
-کرکس درست میگه شهپر! تازه، اگر ببینن ما جنازه هاشون رو هم کش رفتیم کلی روانشون پاک میشه از دستمون.
شهپر از سر ناچاری نفس عمیقی کشید.
-آخه مشکی تو1چیزی میگی، این ها همهش…
کرکس صبورانه حرفش رو برید.
-فرضیه و احتماله. ولی واسه من همیشه در نظر گرفتن این مدل احتمال ها سبکی همراه داشته. پس این دفعه هم بیخیالش نمیشم.
نتیجه از همون اول مشخص بود. بحث تموم شد.
-امشب برای پاکسازی انجیرستان میریم. بیرون انجیرستان خاکشون می کنیم و صبح نشده اینجاییم. در استطار، سریع و آماده دفاع!.
بقیه موافق و شهپر ساکت بود. خورشید، ساکت و خسته به تکبال خیره مونده بود که لای دست های کرکس آروم گرفته و با چشم هایی که آشکارا خمار بودن، بقیه رو می دید و نمی دید.
-به خاطر خدا کرکس! من نمی خوام تو بری. اونجا هر اتفاقی میشه که پیش بیاد.
-فسقلی!جوجه بی مغز خودم! آخه چه اتفاقی؟ از این ها که دیدیم بدتر که نمیشه باشه، میشه؟ اینهمه من و خودت رو اذیت نکن!
-من نمی خوام کرکس! تو رو خدا، تو رو خدا تو رو خدا!
-دیگه تمومش کن فسقلی!
-نه نمی کنم نمی کنم نمی کنم. تو رو خدا نرو! تو رو خدا امشب بقیه رو بفرست خودت نرو! تو رو خدا تو رو خدا!
-فسقلی!بس کن!
-نه بس نمی کنم بس نمی کنم تو رو خدا کرکس تو رو خدا کرکس تو رو خدا تو رو خدا! …
کرکس هوار نمی زد. با حوصله ای غیر معمول سعی می کرد تکبال ملتهب رو قانع کنه و موفق نمی شد. اما برخلاف انتظاری که ازش می رفت، نه خسته می شد نه عصبانی. باز هم می خندید و باز هم سعی می کرد و باز هم و باز هم. و تکبال مثل جوجه های کُرکی نق می زد و کرکس عین جوجه ها سعی می کرد مشغولش کنه. همیشه همین طور بود. تکبال برای کرکس و برای بقیه اطرافیان کرکس همچنان1جوجه کُرکی نابالغ بود. مثل اسمش. فسقلی. توی اون جمع کسی قد و قوارهش رو انگار نمی دید. تکبال واقعا فسقلیِ کرکس و فسقلیِ جمع سکویایی ها بود و ظاهرا کسی هم به این موضوع معترض نبود. حتی خود تکبال که بعد از اینهمه مدت این امر براش کاملا عادی به حساب می اومد و اعتراضی بهش نداشت. نه تکبال، نه کرکس، نه هیچ کس دیگه. هیچ کس جز شهپر و خورشید که این اواخر فقط در سکوتی غمگین تماشا می کرد و چیزی نمی گفت.
-کرکس! من حالم بده. نمی دونم1چیزیم هست. زمان هایی که تو میری و دیر می کنی من حالم بد میشه. خورشید باور نمی کنه ولی من واقعا1چیزیم میشه. تو رو به خدا نرو.
کرکس خندید و کبوترش رو محکم بغل کرد.
-خورشید غلط می کنه فسقلیِ عزیز من رو باور نمی کنه. من خودم باور می کنم. بگو ببینم چیت میشه؟
تکبال زد زیر گریه.
-نمی دونم. درد دارم. همه استخون هام شروع می کنن انگار ورم کردن و اعصابم انگار توی هیچ کجام جا نمیشه. می خواد از همه جام بزنه بیرون. هرچی طول می کشه بدتر میشه. تا تو بیایی همینطوریه. بعدش…بعدش نمی دونم.
کرکس دوباره خندید.
-خوب این واسه اینه که دلت واسهم تنگ میشه.
تکبال به نشان اعتراض به خنده های کرکس از حرص بی حال پرپر زد.
-مسخرهم نکن میگم همه جونم از درد آتیش می گیره.
کرکس بلند تر خندید.
-خوب واسه اینکه دلت خیلی واسهم تنگ میشه. تا مغز استخونت دلتنگم میشی و تا دستم بهت نرسه درست نمیشی.
تکبال خواست باز هم پر و بال بزنه و ترکیب کرکس رو به هم بریزه ولی نه خودش چندان حال و نفس داشت نه کرکس دیگه این اجازه رو بهش داد. مثل آب خوردن با1دست جفت بال هاش رو بست و زد زیر خنده.
-بسه دیگه فسقلی. تو که از من نمی تونی ببری. بیخیال. راستی بگو ببینم این آقا خوشپر این دفعه اینهمه اومده بود بیخ گوش تو چی می گفت؟
تکبال دست از جنگیدن بی بردش برداشت.
-اسمش خوشپروازه. چرا یاد نمی گیری؟
کرکس همچنان می خندید.
-خوب همون خوش بپر که تو گفتی. حالا چی می گفت توی گوش کبوترک من؟
تکبال تقریبا داد زد:
-اسمش خوشپروازه.
کرکس بلند خندید.
-خوب خوب فهمیدم. حالا چی می گفت توی گوش تو این آقای خوشپرپر؟
تکبال با حرص به کرکس نوک زد. کرکس قاه قاه خندید.
-هیچی نمی گفت داشت اسمش رو توضیح می داد می گفت به این کرکس نابلد اسمم رو اینقدر بگو تا یاد بگیره.
کرکس قهقهه زد.
-خوب پدرسوخته، بعدش،
تکبال زیر پر های کرکس مچاله شد و از همونجا با صدایی که خفه به گوش می رسید نق زد:
-بعدش می گفت من نباید اینهمه به خاک بچسبم درست نیست.
کرکس دستش رو برد لای پر هاش و کبوترش رو ناز کرد.
-فسقلیِ خاکیِ کثیفِ خودم! تو هر نکبتی که باشی فسقلیِ خودمی. مخ که نداری و اون آقای خوشپر نمی دونه. من می دونم و ازت هیچ انتظاری ندارم جز اینکه فسقلیِ خودم باشی.
تکبال در حالتی بین خواب و بیداری نجوا کرد:
-اسمش خوشپروازه.
کرکس آهسته خندید.
-باشه فسقلی. باشه. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی.
تکبال دیگه نشنید. خواب بود. دست های کرکس همیشه برای تکبال به همینجا ختم می شدن.
خواب!.
با اینهمه، شب بلاخره می رسید و کرکس و همراه هاش برای پاکسازی انجیرستان از اون صحنه فجیع آماده می شدن. تکبال از شدت نگرانی، مثل تمام این روز هاش خاموش و بی صدا، داشت به طرف جنون می رفت.
-اینهمه نگران نباش تکبال! اتفاقی نمی افته.
شهپر با مطمئن ترین لحنش این رو گفت و تکبال باور نکرد.
-از تکمار عصبانی هرچی بگی بر میاد. من واسه کرکس خیلی می ترسم.
شهپر نگاهش کرد. چهره تکبال این روز ها ترکیبی بود از نگرانی، خستگی، وحشت، حالتی شبیه بیماری و چیزی ناشناس و تاریک، شاید شبیه نفرت.
-تکبال!حال و هوات رو نمی فهمم. درکت برام این روز ها مشکله. اسم کرکس رو با حرصی می بری که توجیح نمیشه. ولی نگرانشی.
تکبال اجازه نداد شهپر ادامه بده.
-نگران کرکس نیستم نگران خودم هستم.
شهپر پرسش گر بهش خیره شد ولی چیزی نگفت. تکبال هم اصراری به شکستن سکوت نداشت.
-تکبال!اون اشک ها رو پاک کن. کرکس هیچیش نمیشه. فقط جنازه خاک می کنیم. ای بابا پاکشون کن گفتم طوری نمیشه.
تکبال نه حرفی می زد نه حرکتی می کرد. فقط چندتا قطره اشک از چشم هاش چکید روی پر های خاکیش. این روز ها چشم هاش رو بی اشک نمی شد دید. شهپر آه کشید.
-خوب، مثل اینکه چاره ای نیست. باید کَرکَسِت رو تحمل کنم. نترس من مواظبشم. نمی ذارم چیزیش بشه. مطمئن باش امشب هم سالم می رسونمش دستت.
تکبال به شهپر نگاه کرد. می دونست شهپر پای حرفش می مونه. مهم نبود چقدر از کرکس بدش می اومد. اگر گفته سالم می رسوندش پس حتما این کار رو می کنه. این چیزی بود که در ذهن تکبال چرخید و در چهرهش منعکس شد. شهپر به نگاه خسته تکبال لبخندی مهربون زد. لبخندی محو چهره تکیده تکبال رو کمی روشن تر کرده بود.
دیدگاه های پیشین: (8)
Sepanta
چهارشنبه 27 اسفند 1393 ساعت 01:37
سلام صابخونه ؛ حالت چطوره ؟ خوب دلم تنگ شد که واسه اینجا

پاسخ:
ببین کی اینجاست! سلام آشنا! این طرف ها!
گفتم دیگه فراموشم کردید!
خوشحالم می بینمتون. اگر گذرتون این طرف ها افتاد بیشتر به ما سر بزنید خوشحال میشیم.
ممنونم از حضور آشنای شما.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
چهارشنبه 27 اسفند 1393 ساعت 10:34
سلام. تکبال رو نجات بدین وگرنه از خاک هم رد میشه و میره پایین تر و به قعر نابودی فرو میره.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم این طور نشه! واقعا امیدوارم.
ایام به کام.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 00:21
سلام پریسای عزیز
ممنونم از داستان زیبایت
مثل همیشه عالی نوشتی
امیدوارم شاااد باشی
ببخش عزیز که این روزا کم میام الان یزدم گرفتاریام زیاده عزیز ببخشید
راستیی یادته گفتی دعا میکنم اندرویدی بشی یکم بخندم خخخخ
امروز اندرویدی شدم بالاخره بعد از امروز و فردا کردن امروز رفتم خریدم
شاااد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
از یزد و خواهر و گرفتاری ها چه خبر؟ امیدوارم خوش خبر باشی!
آخجون اندرویدی شدی! دلم خنک شد! حالا سرت بلا میاره تلافی آب زرشک های من در میاد می خندم.
تبریک بابت اندرویدی شدنت. باهاش خوش می گذره هرچند کیبورد نداره. امتحان کن خوشت میاد. امیدوارم تا سال تحویل شونه هات از بار تمام دلواپسی ها و گیر ها سبک و دل مهربونت آزاد شده باشه.
ایام به کامت.
Sepanta
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 09:56
ع !! مگه میشه دوست جونمو فراموشش کنم !!؟؟ میبینم بعضی وقتا به بعضی از ایمیل های گروه هم جواب میدی . فقط سرم خیلی شلوغه ؛ ولی به روی چشم ؛ حتما اینجا رو بیشتر سر میزنم

پاسخ:
شما هر زمان بیایید حضورتون باعث شادیه آشنا.
امیدوارم شلوغی از جنس خیر باشه! برای شما و برای همه و همه و همه!
ایام به کام.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 12:44
ای خدارو شکر خخیلی خوبه نحوه درمانش داره به خوبی طی میشه
فعلا دلم رو به هر روز ساعت 3 که برم از پشت شیشه ملاقاتش کنم خوش کردم
تا ببینیم کی مرخص میشه
خخخخ الان گرفتارم واستا سرم خلوت بشه همه ی آب زرشکات رو یه جا میبلعم خخخ
آندروید هم بعد نیست داره باهام راه میاد بیچاره
ممنونم عزیز
شاد و لبت ودلت خندان باشه

خانه


پاسخ:
خدا رو شکر. آهسته آهسته درست میشه آریا. خدا بخواد زود تر مرخص بشه و بدون مانع ببینیش.
وای تا سرش شلوغه ببرم آب زرشک هام رو1جایی مخفی کنم کجا ببرم پیدا نکنه وای الان گریهم می گیره!
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 22:31
خخخخ تا بری قایم کنی من یکی دو تا برای امشبم کش میرم
شاد باشی عزیز
عیدت هم پیشاپیش مبارک باشه
برات دم عید آرزوی بهترین هارو دارم
موفق و دل آروم باشی

خانه


پاسخ:
شکلک شیشه خالی گذاشتم به جاش این آریا گول بخوره. شکلک دعا کردن که نقشهم بگیره. شکلک استرس.
سال نو مبارک آریای عزیز.
شاد باشی و شادکام.
آریا
شنبه 1 فروردین 1394 ساعت 22:31
سلاااااااعاااام پریساااا
امیدواارم شاااد باشی
عیدت مبارک
بهترین هارو برات آرزو مندم امیدوارم همیشه شاااد کام باشی
آمدم عیدت رو تبریک بگم برم
یه جعبه آب زرشک هم کش رفتم تا تو باشی بلاگت رو به امون خدا رها نکنی بری
شاااد باشییی

خانه


پاسخ:
سلاااام آریاااااا.
عیدت مبارک حسابی.
شکلک آخجون یواشکی.
آب زرشک بردی؟ ببر نوش جونت.
شکلک ذوق کردن بی صدا.
خوردی؟ هیچی نشدی؟ مطمئنی؟
وای آخجون از دست تمام اکسیر های تکمارنشان خلاص شدم این آریا تمامش رو خورد! حالا1جعبه آب زرشک میدم به هر کسی که بتونه این بنده خدا رو درمونش کنه.
ایام به کااااااام.
آریا
یکشنبه 2 فروردین 1394 ساعت 12:20
سلاام پریسا جان
خخخخخ اکسیر نبود
فکر کنم اشتبا گذاشته بودی چون آب زرشک هفت سال مونده خوردم الانم رو ابرااام
خخخخخ شاااد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریااااا!
وای پس اونی که من خودم خوردم چی بود؟ آب زرشک ها رو تو خوردی یعنی اکسیر ها رو من خوردم؟ شکلک وحشت. شکلک وا رفتن. شکلک گیجی. شکلک حالا یکی بیاد من اکسیر خورده رو درمون کنه!
ایاااآاااآاام به کاااآاااآااامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال83

کاملا شب شده بود که کرکس و شهپر به نزدیک محل تعیین شده رسیدن. منطقه ای در مرز بین درختستان های صندل و آبنوس. هنوز خیلی تا رسیدن فاصله داشتن ولی عطر آبنوس و صندل و اود تا حد سردرد به مشام می رسید.
-کرکس! می شنوی؟ صدای شیاطینه! چرا اینطوری می کنن؟
کرکس خندید.
-مگه دفعه اوَلِتِ جوجه؟ این تازه اول کاره. این صدا ها که چیزی نیست.
شهپر به نقطه ای دور در مقابلشون اشاره کرد و گفت:
-این چی؟ این هم اول کاره؟ عجیب هم نیست برای تو؟
کرکس به دور دست خیره شد و ماتش برد.
-این دیگه چیه؟!
شهپر و کرکس برای1لحظه از پرواز موندن و با حرکت بال هاشون توی هوا معلق ایستادن. هر2به مقابل خیره شدن و سعی کردن به خودشون مسلط باشن. اون رو به رو، تمام فضا رو انگار با چیزی شبیه1عالمه نور های کوچیک سرخ شناور روشن کرده بودن. اطراف اون نور های کوچیک1سری رشته های براق نورانی هم بود. دقیق تر که نگاه کردن، درست بالای تاق بلندی که از شاخه درست شده بود، در نقطه ای بالا تر و در اطراف نور های کوچیک، سایه های ریز و متحرکی دیده می شد که بی توقف و با نهایت سرعت حرکت می کردن. کرکس دقیق تر نگاه کرد و فهمید که اون نور ها حرکت می کنن، کم میشن، خاموش میشن و دوباره روشن میشن. شهپر متحیر به این صحنه خیره شده بود.
-یعنی چی می تونه باشه؟ شبیه1سری ستاره های چشمک زن می مونه!
شهپر چشم هاش رو تنگ کرد تا بهتر ببینه. کرکس درست می گفت.
-ولی اون ها که نمی تونن ستاره ها رو چیده باشن آورده باشن پایین، می تونن؟
کرکس جواب نداد، همون طور به رو به رو خیره موند و1دفعه با حالتی شبیه اشمئزاز به طرف شهپر برگشت.
-شهپر!اون ها پروانه های شبتابن. اون رشته های براق اطرافشون هم تار عنکبوت هستن. نور هاشون کافی نبوده آتیششون می زنن. اون ها می سوزن و تموم میشن و باز یکی دیگه جاشون روشن می کنن و عنکبوت ها تار می بافن که پروانه ها رو داخلشون نگه دارن و از اونجا که تار ها هم می سوزن، عنکبوت ها اون بالا دائما تار های نو می بافن تا باز هم بسوزن و همین طور این سیر تکرار میشه.
شهپر آشکارا لرزید.
-کرکس!چیکار باید بکنیم؟
کرکس بعد از چند لحظه تونست به خودش مسلط بشه و به همون حالت همیشگیش برگرده.
-فعلا هیچی. کاری نمی تونیم کنیم. باید بریم وسط معرکه ببینیم چی منتظرمونه.
شهپر پریشون و منقلب تقریبا فریاد کشید:
-یعنی تو هیچی نمی خوایی بگی؟
کرکس نگاهش کرد.
-آروم باش شهپر! می خوایی من چی بگم؟ از دست ما کاری بر نمیاد نمی فهمی؟ بیا! باید بریم.
شهپر خواست حرفی بزنه ولی دیگه مهلتش نبود.
-ببین کی ها اینجان! بهمون افتخار دادی کرکس سکویا! چرا اینهمه دور؟ بیایید دیگه!
کرکس1لحظه با حیرت به شهپر خیره شد.
-از این فاصله چجوری دیدنمون؟! اون هم توی اون همهمه جهنمی!؟
شهپر دزدانه نگاهی هشدار دهنده بهش فرستاد.
-زده به سرت؟ اون ها منتظرت بودن. درضمن از همین فاصله افتضاح زیر نظری. خودت رو بپا و بپر بریم!
شهپر درست می گفت. کرکس فورا نگاه حیرتزده و پرسشگرش رو دزدید، با حالتی بی تفاوت به طرف نور های شناور پرواز کرد و شهپر با کمی فاصله از سمت راست همراهش بود.
نزدیک انبوه درخت های پیچیده به هم، جایی که تجمع توحش کامل بود، کرکس کند کرد.
-واه متنفرم! اینجا منطقه درخت های عطریه!
شهپر آشکارا خندید.
-این ترکیب عطر صندل و آبنوس و اوده.
کرکس با نفرت نفسش رو بیرون فرستاد.
-بله می دونم. واه!
شهپر به وضوح تمسخر آمیز خندید.
-نکنه با تعفن مرداب تاریک بیشتر حال می کنی!
کرکس با لحنی که نفرت درش به عنصری جدا نشدنی تبدیل شده بود جوابش رو داد.
-نه نمی کنم ولی این عطر الان و اینجا زیادی تنده. اود و چوب های عطری که آتیش زدن حس گیجی درست می کنه.
شهپر موافق بود ولی این موافقت رو اعلام نکرد.
-به نظرم عمدا این کار رو می کنن. احتمالا آخرش همه باید گیج باشیم مگه نه؟
کرکس هم موافق بود ولی این موافقت رو اعلام کرد.
-بله درست میگی. ولی این فرا تر از گیجیه. این عوضی ها اون پایین روی زمین بوته های خشخاش هم آتیش زدن و دیگه شورش رو درآوردن. دودش از همینجا کلافهم کرده!
شهپر به زمین نگاه کرد. آتیش های نسبتا بزرگی دور از درخت ها شعله ور بودن و دود سیاه و تندی که ازشون بلند می شد با بوی عجیبش هر زنده ای رو منگ می کرد.
-آهای کرکس! بیا! معطل نکن! امشب رو حتی1لحظهش اگر از دست بره باختی!
کرکس با تردیدی آشکار و ناخوشآیند به شاهین نر بزرگی که با لبخند گشاده عجیبش باهاش حرف می زد نظر انداخت.
-بله. مشخصه. اگر نجنبم می بازم.
شاهین قهقهه زد و به طرف کرکس پرواز کرد.
-بیخیال کرکس! امشب و اینجا ما نمی جنگیم. اصلا تو چه بدبینی! همه شاهین ها که دشمن نیستن. اگر هم باشن اینجا جای عشقه نه مکان جنگ. اصلا خودت بگو، این وسط، بین اینهمه چوب و تشکیلات و از همه مهم تر، پیش نگاه اینهمه ماده پرپر محترم مگه میشه جنگی هم باشه؟ از قبیح هم اون طرف تره!
چندتا پرنده دیگه هم دورشون جمع شدن و شاهین رو تعیید کردن. 1دسته ماده شاهین قوی هیکل و آراسته به سرعت و با جیغ و ویغ و سر و صدا خودشون رو رسوندن.
-اینجا رو! این کیمیای جنگل سرو بلاخره کشف شد!
-اوه!سلام! تو کجا هایی کرکس؟
-احتمالا رفته دنبال اکسیر جاودانگی. راستی پیدا کردی یا نه
-من فکر کنم پیدا کرده چون حال اومده! ؟باور کن کرکس از سال پیش تا الان کلی جوون تر شدی!
-میگم ما رو که خاطرت نیست مگه نه؟ ولی من که خوب تو رو یادمه. اصلا ول کن بیا وسط بقیه هم ببینن اومدی!
شهپر خواست همراه کرکس بمونه ولی این به صلاح نبود. اون ها نباید خیلی به چشم می اومدن. پس با حالتی بی اعتنا و نگاهی ساده لوح به جمعیتی که داشت در اطراف کرکس بیشتر می شد خیره موند.
-کرکس!معرفی نمی کنی؟
کرکس بی قید خندید.
-مگه خودتون چشم و زبون ندارید؟ هر2طرف هر جفتش رو حسابی صاحبید. با اینهمه بهتون لطف می کنم. حضرات اراذل! این شهپره. فضول و مزاحم و اعصاب خورد کنه ولی به نظرم بشه1شب تحملش کرد. شهپر این ها…مسخره ها! من چندتا تون رو معرفی کنم؟ خودتون بنالید اصلا به من چه؟
شاهین ها به خصوص ماده های جمع چنان بلند زیر خنده زدن که به وضوح غیر عادی بود. ظاهرا جز کرکس و شهپر هیچ کدومشون حال و هوای طبیعی نداشتن. شهپر آهسته و نامحسوس به برگ های بزرگ روی سکو های شاخه های پایینی اشاره کرد.
-اکسیر های مدل به مدل. این ها هنر مار ها نیستن؟
کرکس هم نامحسوس به نشان تأیید سر تکون داد. 1پرنده شکاری خیلی بزرگ تأیید کرکس رو دید. روی شونهش زد و خنده وحشتناکی رو نعره کشید.
-کرکس! تو خطا نمی زنی. عجیب چشم هات مثل همه چیزت تیزه. سخت نگیر رفیق! اینجا امشب هیچ ماری نیست. قرار هم نیست که باشه. ما فقط باهاشون معامله کردیم. عیبی نداره! خوش باش!
بقیه با سر و صدا و قهقهه های جنون آمیز تعیید کردن. اون ها درست می گفتن. هیچ نشانی از حضور هیچ ماری اونجا نبود. دستی به شونه های شهپر چنگ زد و عقب کشیدش.
-این همراه تو و رفیق جدید ما نمی خواد ازت دل بکنه کرکس؟ بیا پسر! بیا بریم بهت یاد بدیم چجوری خوشبخت باشی! بیا!
شهپر خودش رو نباخت. با خونسردی و سبکباری ظاهری برای کرکس دستی تکون داد.
-کرکس! من همین طرف هام. هر وقت یاد گرفتم خوشبخت باشم میام یادت میدم.
کرکس خندید.
-برو به جهنم. دلم می خواد از زور خوشبختی سکته کنی من دیگه زنده نبینمت!
بقیه از خنده منفجر شدن.
-نگران نباش! تو برو ما خودمون حسابی یادش میدیم. برو خوش باش! بهت قول میدم امشب رو هرگز یادت نمیره و بعد از این دیگه جز انتظار کشیدن واسه رسیدن این شب ها هیچ کاری توی عمرت نمی کنی.
شهپر تعزیمی کرد، چرخید و همراه2تا ماده اطواری رفت که گشتی بزنه. کرکس در لحظه آخر هشدار نگاه زیر چشمی شهپر رو دریافت کرد که اول به کرکس، بعد به سکو های روی شاخه ها و دوباره به کرکس دوخته شد و گذشت. فضا لحظه به لحظه شلوغ تر می شد. حرکات لحظه به لحظه تند تر می شدن. کرکس1نفس همراه بقیه می چرخید و سعی می کرد حتی1لحظه هشیاری و تمرکزش رو از دست نده. با تمام حواسش همه چیز رو زیر نظر داشت که مبادا گوشه ای از ماجرا رو از دست بده.
-تو مردی از تشنگی! بیا بخور از دست من به سلامتی خودت! سلامتی ما که هرچی دادیم نخوردی!خودت رو دریاب!
کرکس یکه ای پنهان خورد و تقریبا به شدت کشید عقب.
-من تشنه نیستم. سلامت هم به قدر کافی هستم.
شیطون ماده اصرار کرد.
-باور کن نمیشه. ماده ها امشب اینجا زیاد خواهان سلامتیت هستن. اگر این یکی رو خوردی که خوردی. اگر نخوردی جدی به خوردت میدیم.
شلیک خنده های ماده شاهین ها رفت هوا. کرکس1لحظه حس کرد اگر پر یکی از اون موجودات به پرش بگیره دیگه نفسش بالا نمیاد. با اونهمه موجود روانی چجوری باید طرف می شد؟ اون ها می خندیدن و ظاهرا جدی می خواستن تهدیدشون رو عملی کنن. کرکس قهقهه ای زد و در حالی که به نقطه ای در مقابل خودش و پشت سر شاهین اشاره می کرد بلند هوار زد:
-وااای شهپر! الانه که رسما بمیری! چه کنم که تعهد کردم زنده ببرمت خونهت جوجه! ببینش!
و بعد1دفعه مثل اینکه برگ توی چنگال ماده شاهین مقابلش رو فراموش کرده باشه، همون طور که بلند می خندید بهش تنه زد و مثل باد از کنارش گذشت. با نهایت سرعتی که به چشم نیاد بال هاش رو باز کرد، عمودی پرید، از بالای سر ماده های در حال حمله گذشت و به قلب جمعیت وسط فضای بین درخت ها زد و بین شلوغی غیب شد. البته خیلی نمی تونست مخفی بمونه ولی از اون دام در رفته بود. شهپر بین3تا شکاری ناشناس ظاهرا با سر خوشی تاب می خورد. کرکس به سرعت از کنارش گذشت و روی شونهش زد.
-احوال شما؟
شهپر برگشت و کرکس سریع با حرکت چشم ماده های تعقیب گر و برگ های روی سکو ها و خودش رو به شهپر نشون داد. شهپر سر تکون داد و به نشان هشدار چندین بار سر و شونه هاش رو بالا کشید. درست در لحظه ای که تعقیب گر های خندان می رسیدن، شهپر طوری که انگار متوجه اوضاع نیست1دفعه چرخی زد و رو در روی اون ها ایستاد. شونه های یکیشون که از همه جلو تر بود رو چسبید و بلند هوار کشید:
-این جام توی دستت رو ول کن بیا ببینم نخرده چقدر پایه چرخی!
برگ رها شد و جمع به هم ریخت و در1لحظه رقصی جنون زده شروع شد. شهپر از وسط میدون خیلی سریع و خیلی نامشخص به کرکس نگاه کرد. کرکس نامحسوس سری تکون داد و گذشت. شب اینطوری پیش می رفت.
منطقه سکویا در سکوتی تاریک فرو رفته بود. حرکتی آهسته و مخفی، ضربه ای بسیار آهسته که صداش با وجود نامحسوس بودن انگار در تمام سکوت منطقه پیچید، و2تا سایه که بی صدا به هم رسیدن و به اعماق تاریکی زیر شاخه ها خزیدن.
-خورشید! اون برگ کوچیک زیر برگ دعوت کرکس مال فسقلی بود.
-می دونم مشکی. کرکس هم می دونست. تکی نفهمید. فایده ای هم نداشت که بفهمه. کرکس به دردسر افتاده یا داره می افته مشکی.
-خورشید!تو که این رو می دونستی چرا هیچی نگفتی؟ فکر نمی کنی الان برای گفتن دیر باشه؟
-من نمی دونستم مشکی. تازه فهمیدم. چه خوب شد تکی همراه کرکس نیست.
-ولی خورشید اگر می فهمیدیم کرکس هم الان اونجا نبود.
-چرا مشکی بود. امشب اون عوضی ها1نکبتی توی جنگل بالا میارن و کرکس حتما واسه خوابوندن این شر می رفت.
-حالا چیکار کنیم خورشید؟
-آروم باش مشکی. بذار فکر کنم.
-خورشید!ببین! هوای اینجا و هوای فسقلی رو می تونی داشته باشی؟
-بله که می تونم. تا من اینجام اوضاع اینجا کامل ردیفه.
-مطمئن؟ کاملا؟
-بله مشکی. کامل کامل مطمئن باش!
-پس اینجا با تو. بعد می بینمت.
-موفق باشی!.
مشکی بی حرف دیگه ای پرید و رفت و در سکوت کامل از نظر گم شد. خورشید هم از زیر شاخه ها پرواز کرد و به جهت مخالف مشکی رفت. سکوت و سکون منطقه رو گرفته بود. مثل اینکه از اولش هیچ حرکتی وجود نداشت.
شب بلند زمستون داشت به طرف نیمه هاش می رفت. کرکس داشت حس می کرد که شب رو بی خود باخته و بی مورد اونجا چرخیده. چون هنوز هیچ اتفاق عجیبی پیش نیومده و جز اینکه چندین بار چندین ماده به هر طریقی سعی کرده بودن چیزی به خوردش بدن ماجرای دیگه ای نداشت.
-عجب مسخره هست! می شد توی لونه خودم می موندم و الان داشت حسابی بهم خوش می گذشت. اینجا خیلی…واه! آخ!
کرکس فرصت نکرد سر بالا کنه ببینه دقیقا چی شد. لحظه ای متحیر وسط زمین و آسمون بر جا موند و به سر و پر های خیسش که تا شونه خیس بودن نظر انداخت.
-لعنت!این دیگه چی بود؟
ماده غول پیکری از ته دل قهقهه سر داد.
-دیدیم نخوردی گفتیم سلامتیت رو این مدلی تضمین کنیم. چیزی نیست فقط از اینکه بودی شیرین تر شدی. حالا میایی با هم1چرخی بزنیم؟
کرکس به قیافه اون جونور نگاه کرد و در حالی که به خاطر می سپردش و به خودش تعهد می داد که سر فرصت از بیخ گلو تا انتهای دمش رو جر بده خنده بلندی سر داد و جلو تر از ماده پرواز کرد.
-همراهت که نمیام. ولی بهت افتخار میدم پشت سرم باشی!
ماده بدون ناراحتی هوار زد:
-این عالیه! بزن بریم!
کرکس کمی تعجب کرد ولی برنگشت پشت سرش رو نگاه کنه. زیاد طول نکشید که1حس خستگی شیرین بهش دست داد. به نظرش می رسید که فضای نورانی اطرافش داره کم کم رویایی دیده میشه. محو و به مدل رویا. سعی کرد اعتنا نکنه ولی داشت سخت تر می شد.
-تو مشکلی داری کرکس؟
کرکس به ماده شکاری با اون نگاه مات و مهربون نظر انداخت. حس می کرد از پشت مهی شفاف می بیندش.
-نه. نه من فقط1خورده خسته شدم.
ماده خندید.
-معلومه که خسته میشی. از سر شب نه فرود اومدی نه چیزی خوردی. بیا1کمی خستگی در کن.
کرکس با نگاه خسته ولی کاملا هشیار بهش نظر انداخت، لبخند معنی داری بهش زد و شونه بالا انداخت.
-هاه ها!نه ممنونم! شما بفرما!
ماده آروم لبخند زد.
-مجبور نیستی منو کنارت تحمل کنی. بهت قول میدم. فقط می برمت1جایی که چند لحظه آروم بگیری. اگر نخوایی من حتی نزدیک هم نمیشم.
کرکس با تردید نگاهش کرد. ماده آروم لبخند زد.
-بیا! اگر زیر حرفم زدم هرچی تو بگی.
ماده اون قدر ها بزرگ و قوی نبود. کرکس مطمئن بود اگر پای درگیری وسط باشه جنازه خودش هم از پس اون ماده شکاری بر میاد. خستگی فشار می آورد. شهپر غیبش زده بود. کرکس با حرکت آروم بال های ماده همراهش پرواز کرد. از زیر نور های شناور متحرک گذشت و از راهروی باریک و نیمه تاریکی که از بین شاخه های خوش عطر آبنوس و صندل رد می شد عبور کرد. ماده شکاری کنار دهنه راهرو متوقف شد.
-همینجا. می خوایی همراهت بیام؟
کرکس بی مکث و صریح گفت:
-نه.
ماده آروم عقب کشید.
-پس بفرمایید!
کرکس آهسته از کنار ماده شکاری گذشت و وارد فضای عطرآگین تاریکی شد. اولش با تردید به اطراف نظر انداخت. کسی نبود. ماده پرنده کنار دهنه ایستاده بود. کرکس خیلی گشت تا مطمئن شد کسی اونجا نیست. عجب خسته بود! به طرف1فرو رفتگی در گوشه شاخه ها رفت.
-عجب!
نعنویی از چوب های خوشبو و پر و دیگه مشخص نبود چی، هموار و نرم و…براق! بین شاخه های عطری. اون چیز وسوسه انگیز واقعا برق می زد! واقعا می درخشید! ولی چجوری؟! چه فرقی می کرد! کرکس حس کرد خستگیش2برابر شد. اون تصویر و اون بو ها عجیب به خواب دعوتش می کردن. کرکس به اطراف نظر انداخت. ماده پرنده نبود. کرکس آهسته روی نعنو فرود اومد و وسطش فرو رفت. حرکتی ملایم، تاب خوردنی آروم، عطر چوب، عطر شاخه های صندل، عطر آبنوس جنگل سرو که انگار با تمام آبنوس های تمام جهان فرق داشت، نعنوی متحرک نرم که انگار بغلش کرده بود. چقدر خسته بود. این خستگی عادی نبود! به جهنم که نبود. اینجا که کسی نبود. خطری نبود. ولی چرا اینهمه…اینهمه…اینهمه عجیب! انگار همه جاش بعد از فرو رفتن توی نعنو بهش چسبید. انگار اون گهواره عجیب واقعا سفت بغلش کرده بود و کرکس حس کرد دیگه به این سادگی نمی تونه از وسطش بلند شه و بیاد بیرون. خوب از خستگی بود! حتما اینطور بود. حتما. چند لحظه دیگه امتحان می کرد. فقط چند لحظه. فقط…
-شب به خیر کرکس! بخواب! خوب بخواب! شب به خیر!
کرکس در آخرین لحظه های بیداری صدای آروم ماده پرنده رو شنید و دیگه چیزی نفهمید.
در دل سیاهی بی پایان شب، از منطقه سکویا، سیلی سیاه، منظم، بزرگ و کاملا بی صدا، مثل دودی غلیز از لا به لای شاخه های شبح وار بلند شد، در فضای بالای منطقه پخش شد و به قلب تاریک شب سیاه زد.
شهپر وسط شلوغی جهنمی شکاری ها با نگاهی دزدانه کرکس رو جستجو می کرد. کرکس هیچ کجا دیده نمی شد. شب داشت به نیمه می رسید و دیگه کسی به کسی نبود. شهپر با تمام وجود سعی می کرد هشیاریش رو، یا اونچه از هشیاریش باقی بود رو برای خودش نگه داره. بو ها، صدا ها، نور ها، حال و هوا، همه چیز بر علیه هشیاریش بودن. از شدت دود تاریک حاصل از سوختن اونهمه تار و پروانه چشم هاش می سوخت. همراه تار عنکبوت ها و پر و جون پروانه ها، عطر سر گیجه آور اود شهپر رو گیج می کرد. دستی به شونهش خورد. شکاری نر1دست خاکستری1برگ بزرگ به طرفش گرفت.
-به سلامتی و دوام امشب برو بالا.
شهپر تردید کرد.
-من واقعا دیگه بالا رفتنم نمیاد.
شکاری نر قهقهه ای جنون آمیز سر داد.
-چرا میاد. اصلش هنوز مونده. برنامه تازه می خواد شروع بشه و تو میگی نمیاد؟
شهپر به خودش اومد. به محتوای داخل برگ بزرگ نظر انداخت. مثل شب سیاه بود. انگار قیر.
-برنامه؟ چه برنامه ای؟ برنامه که خیلی وقته شروع شده.
و به انبوه شکاری هایی که وسط زمین و آسمون، روی شاخه ها، زیر سکو ها، اطراف نور های شناور در هم می لولیدن و مشغول چرخ زدن و جفتگیری های بی هنگام و بی حساب و بی قاعده و نوشیدن و ویران کردن بودن اشاره کرد. شکاری خاکستری چنان خنده ای رو عربده زد که شاخه های پشت سرش لرزیدن.
-جوجه تو مثل اینکه دفعه اَوَلِتِ. خوب عیبی نداره. تجربه می کنی. قسمت خوشمزهش در پیشه. راستی تو چرا این وسط هنوز تک موندی؟ بیا اینجا ببینم! بیا!
شهپر خواست حرفی بزنه ولی شکاری خاکستری با1دست مثل پر کاه بلندش کرد، با قدرتی عجیب بردش بالا و به شدت پرتش کرد وسط1دسته بزرگ ماده که معلوم نبود چه عشق وحشتناکی از لولیدن توی هم داشتن می کردن. شهپر حس کرد در تمام عمرش اینهمه مشمئز نشد. بی اختیار از شدت انزجار فریاد کوتاهی زد و سعی کرد خودش رو عقب بکشه ولی دیر شده بود. شهپر به قدرت ضرب شکاری باخت، مثل1دسته علف به ضرب تمام اومد پایین و با سر وسط ماده های وحشی فرود اومد.
-وای جوجه ها اینجا رو؟ از آسمون موهبت بارید وسطمون!
-هورا!
-سلام عشق! از سر شب تا حالا نازت رو کشیدم در رفتی که!
-ای بلا! نگه داشته بودی واسه الان؟ خوب کردی! بیا که جات اینجاست! همینجا!
-آره خوب اومدی بیا بیااا!
… … …
شهپر حس کرد الانه که عقل از سرش بپره.
-وای! وای خدا! این ها دیگه چه جونور هایی هستن؟!
کسی نشنید. شهپر سریع سرپا شد. اولین شونه ای که دستش رسید رو چنگ زد، خنده زشتی کرد و گفت:
-عاشق رجزم. من مفت حال نمیدم. پس هر کی بیشتر از خودم چرخید و سرش گیج نرفت مال خودمه تا خود صبح!
ماده ها از ته دل جیغ های تأیید کشیدن و مشغول شدن. شهپر با حرارت می چرخید و بقیه رو هم به چرخیدن تشویق می کرد. ماده ها جیغ می کشیدن و جیغ می کشیدن. کرکس، دور از اینهمه غرق خواب بود!.
-این کیمیا خوابه!
-باید هم خواب باشه! من کارم رو بلدم. بهتون که گفتم.
-دیگه تحمل ندارم.
-صبر کن!کبوترش همراهش نیست. اگر امشب گیرش نیاریم باید عمرمون رو بدیم عشق که جای خود داره.
-راست میگه. حالا چیکار کنیم؟
-عروسکش همیشه زیر پر و بال هاشه. ببینیم هست یا نیست.
-نیست.
-ببینیم!
کرکس با احساس نزدیک شدن دستی به پر هاش از خواب پرید. انگار1هشدار ناگهانی از ناخودآگاهش دریافت کرد. ذهنش خیلی سریع بیدار شد، تحلیل کرد و فهمید. خواست از داخل اون گهواره عجیب بیرون بپره ولی دید واقعا نمی تونه.
-وای خدای من!
شیره های چسبناکی که از ترکیب تار عنکبوت با صمغ خشک درست شده بودن کار خودشون رو کردن. حالا علت اون درخشش و برق عجیب روی پر ها و چوب های بسترش رو می فهمید! کرکس سفت به بسترش چسبیده بود. اینطوری نمیشد. در کمتر از ثانیه ای باید کاری می کرد. خودش رو نباخت. با حالت کسی که در خوابی آروم از حرکت و صدا های اطرافش اذیت شده باشه تلاشی ناچیز کرد و پلک هاش رو کمی حرکت داد. پنجه ای لطیف سرش رو ناز کرد.
-بخواب جونم! چیزی نیست! بخواب!
کرکس به ظاهر در عالم خواب و بیداری کلمات رو جوید.
-هان!نمیریم؟
ماده بالای سرش ریز خندید.
-چرا عزیزم میریم. هنوز زوده. فعلا بخواب تا خودم بیدارت کنم.
کرکس آه رضایتمندانه ای کشید و دوباره به خواب رفت. این چیزی بود که ماده ها می دیدن.
-از بس ور زدین داشت بیدار می شد.
-خوب بشه. اینکه نمی تونه هیچ غلطی کنه. الان حسابی چسبیده.
-از کجا معلوم زورش نگیره خلاص بشه. می دونی اگر بشه چی سر ما میاد؟
-پس چه غلطی می خوایی بکنی؟
-صبر کن تا نیمه شب بشه. هم تأثیر چسب بیشتر میشه هم تأثیر خواب. تاریک هم میشه و درضمن بقیه هم حواسشون بیشتر میره و قدرتشون بیشتر میاد. این ها رو بفهمید دیگه!
-ولی دارم بهتون میگم این کبوتره زیر پر هاش نیست.
-خوب نباشه. این2تا که گیر باشن گرفتن اون کاری نداره. مطمئن باشید یا خودش برای نجات جفتش میاد این اطراف یا بقیه خودی هاش میان و اون اونجا جا می مونه که مار ها باقیش رو انجام میدن. در هر حال کار بعد از کرکس راحته.
-مار ها؟ یعنی الان اونجان؟
-احتمالا احمق! نباشن هم بلاخره می رسن. به ما مربوط نیست. ما فقط دست کرکس رو از اونجا کوتاه کردیم باقیش با خودشون. تکمار کبوتره رو می خواد و ما راهش رو باز کردیم. دیگه به عهده کفایت خودش و افرادش.
-وای این نیمه شب کی میاد لعنتی ها! نمیشه زود تر بجنبید؟
-تو واقعا بی جنبه ای! صبر داشته باش!
-من جنبه سرم نمیشه صبر هم ندارم.
-بس کنید دوباره دارید بیدارش می کنید. بیایید از اینجا بریم!.
صدا ها رفتن. کرکس لای پلک هاش رو آهسته باز کرد. کسی در اطرافش نبود. ماده ای بزرگ، تیره و قوی کنار ورودی کشیک می داد که حواسش به شلوغی و تصویر های اون طرف راهرو رفته بود و چشم های باز کرکس رو ندید. تمام ذهن کرکس از1حقیقت پر شد. به دردسر افتاده بود. باید حرکتی می کرد ولی فقط مهلت همون1حرکت رو داشت. اگر می جنبید و موفق نمی شد از اون طله جدا بشه نگهبان ورودی با1هشدار بقیه که اتفاقا منتظر هشدار بودن رو خبر می کرد و دیگه هیچ راه نجاتی نبود. کرکس حس کرد از تصور گرفتار شدن در بین اون موجودات داره سکته می کنه. باید در همون1حرکت اول خودش رو آزاد می کرد ولی آیا واقعا این شدنی بود؟ ریسک خطرناکی بود. کرکس باید ریسک می کرد. ذهنش کاملا بیدار ولی جسمش عجیب کرخت و خسته بود. حس می کرد می تونه ساعت ها بخوابه ولی اون لحظه زمان خواب نبود. ماده بزرگ رو از لای پلک هاش دزدانه زیر نظر گرفت. خیلی بزرگ بود. زمان داشت از دست می رفت. نیمه شب نزدیک می شد. از تصور اونچه شنیده بود به خودش می لرزید. کرکس اونجا توی طله ماده ها گیر کرده و تکبال به دست مار ها گرفتار می شد! باید می جنبید ولی چی از دستش بر می اومد که احتمال موفق شدنش رو بیشتر کنه؟ باید می جنبید. تکبال گرفتار تکمار می شد. تکبال. تکبال. جفت کرکس. تکبال. فکری مثل برق از سرش گذشت. وقت تحلیل و سبک سنگین کردن نبود. تا همین لحظه هم دیر شده و داشت دیر تر هم می شد.
کرکس جرأتش رو جمع کرد.
یا حالا یا هرگز!.
ناله آهسته ای رو به حالت زمزمه نامشخص و خواهنده جوید.
-می…خوا…مت…الان…
نقشهش فورا جواب داد. ماده شکاری مثل برق بالای سرش حاضر بود. چشم های کرکس بسته بودن و آهسته ناله خواهندهش رو زمزمه می کرد.
-آآآآآآخ!می…خوامت…الان…
-چی می خوایی عشق؟ به من بگو!
کرکس در خودش لرزید. تمام توانش رو جمع کرد که این لرزش به چشم ماده شکاری حواس جمع نیاد.
-آآآ…وااا…
-چی؟ چی گفتی؟
ماده به طرفش خم شد. کرکس تلاش بی حالی کرد ولی پلک هاش باز نشدن.
-بییی،یااا!
همین اندازه کافی بود. کرکس لرزش جسم بزرگ ماده شکاری رو درست بالای سرش احساس کرد که اختیار از دست داده خندید، وظیفهش رو بیخیال شد. تمام داستان فراموشش شد. حرکتی کرد و با کرکس یکی شد. به لحظه نکشید. کرکس با چنان سرعتی که به چشم نیومد با تمام زورش به اطراف بستر چسبندهش فشار آورد و بالا پرید. ماده نفهمید این پریدن از سر جفت خواهی نیست. کشیدش بالا. لازم نشد. کرکس از ثبات جسم بزرگ ماده شکاری که بیرون بستر چسبنده بود استفاده کرد. ازش کمک گرفت و با1تلاش شدید از دام آزاد شد و بی مکث، در فاصله ای کمتر از1پلک زدن، ماده شکاری بزرگ رو2دستی چسبید و به ضرب وسط بستر چسبنده کوبیدش زمین. ماده فرصت نکرد فریاد بزنه. 1دسته از پر هاش با1ضربه کنده و به مواد چسبنده اطراف بستر آغشته شده و در حلقش فرو رفتن. کرکس با سرعتی که سعی می کرد هرچی بیشتر باشه ماده شکاری رو کامل وسط دام فرو کرد، با1حرکت تند و شدید با تمام قد خودش رو روی دشمن پرت کرد و تمام جسمش رو به بستر فشار داد تا مطمئن شد همه جاش کامل به دام چسبید و اون موجود متحیر و گیج کامل گرفتار شده. بعد بدون توجه به پشت سر و بدون1ثانیه تأمل شاخه های پشت بستر رو کنار زد و به هر زحمتی بود از اون جهنم تاریک زد بیرون. وحشت تمام جونش رو مور مور می کرد. نمی تونست درست پرواز کنه. هم گیج و خسته بود و هم پر و بالش به شدت چسبناک شده بودن و واقعا نمی تونست بره بالا. چیزی به نیمه شب نمونده بود. ماده ها برای تسخیرش بر می گشتن و این یکی از کمترین خطر هایی بود که اون شب پیش می اومد.
شب، در اطراف اون فضای محصور و جادو شده از طلسم سیاه حکمفرمایی می کرد. سایه هایی محو و ناپیدا، به ناپدیدی سراب و خیال، آهسته آهسته در هوالی اون جهنم وحشی پخش می شدن و دورش رو می گرفتن. هیچ حرکتی دیده نمی شد. برای اون ها که از وجود سایه های ناشناس بی خبر بودن، گاهی، فقط گاهی، شاخه ای یا برگی بر اثر وزش باد کمی می جنبید، خشخش بی حال و خیال گونه ای می کرد و دوباره تمام دنیای بیرون از جشن وحشی شکاری ها، در سکوتی به سنگینی هیچ فرو می رفت.
درست سر نیمه شب1دفعه تمام نور ها خاموش شدن. تیرگی مطلق همه جا رو گرفت ولی صدا ها1دفعه انگار چندین برابر رفتن بالا. دیگه کسی کسی رو نمی دید. شهپر دیگه اختفا و احتیاط رو بیخیال شد، اطرافیانش که اصلا خیال خسته شدن نداشتن رو با خشونت به گوشه و کنار پرت کرد و هوار زد:
-کرکس!کدوم جهنمی رفتی؟ کرکس!
دستی با قدرت کشیدش عقب و شهپر تقریبا به حالت دراز کش روی یکی از شاخه های عطری ولو شد.
-رفیقت جاش امنه عشق! نگرانش نباش. تو به خودت برس!
چندتا دست حریص و1سیل پر های نرم و خوشبو انگار تمام وجودش رو گرفتن. شهپر حرکتی به خودش داد و پرید بالا، اوج گرفت و توی تاریکی محکم به شاخه های اطراف خورد ولی بی اعتنا رفت بالا تر تا از شاخه ها گذشت و نفسی توی هوای تازه کشید. چند بار چرخید و چشم هاش رو باز و بسته کرد تا بتونه به تاریکی عادت کنه و ببینه چی داره میشه. صدا هایی که از بلندی ترسناک شده بودن توی سرش منعکس می شدن و آزارش می دادن. کرکس هیچ کجا نبود. شهپر تا جایی که نگاه روزبینش بهش اجازه می داد دقیق نگاه کرد. شکاری ها، وحشی و بی مهار از فضای محصور با درخت های عطری بیرون زدن و مثل سیل جهنم به طرف منطقه سکویا به حرکت در اومدن.
1دسته ماده دیوانه با جیغ هایی از اعماق وجود از راهرو گذشتن و در حالی که هم رو تا مرز دریدن عقب می روندن به طرف بستر کرکس خیز برداشتن. صحنه وحشتناکی بود. کرکس از دور تر تماشا می کرد و واقعا می لرزید. تا چند لحظه بعد ماده های وحشی نفهمیدن به جای کرکس با1هم جنس گرفتار خودشون طرف هستن. کرکس نموند ببینه چی به سر اون نگهبان بیچاره و گرفتار آوردن. پرواز سر و صدا داشت و کرکس با اون نیمه پریدنش محال بود بتونه خلاص بشه. بدون اینکه بفهمه اون طرف راهرو و خارج از میدان دیدش چی داره میشه بدون پرواز و با پرش های کوتاه از شاخه ای به شاخه دیگه پرید و با تمام توانش سعی کرد از اون دردسر وحشتناک هرچی دور تر بشه. به اندازه کافی که دور شد، تمام توانش رو جمع کرد و با فشاری بیشتر از تحمل وجودش به بال هاش فشار آورد تا باز بشن. اول نشد و بعد کمی، کمی دیگه، باز هم بیشتر، بال هاش باز شدن ولی نه به خوبی همیشه. همین قدر که کرکس بتونه از شاخه ها جدا بشه و بره بالا. صدایی از پشت سرش. نعره بود. عربده بود. توحش بود.
–اونجا. بگیریدش!
هوار های پشت سر کرکس براش ندای مرگ بودن. در تمام عمرش اینطوری نخواسته بود از چیزی فرار کنه و اینطوری ناتوان نشده بود. خستگی پلک هاش رو می بست و مانع دیدنش می شد و بال هاش گرفتار چسبندگی دامی که ازش رها شده بود ازش فرمان نمی بردن. کرکس قدرتش رو، تمام قدرتش رو به یاری طلبید.
-وای خدای من! وای خدای…خدای من!
کرکس با تمام نفسش زور می زد که هرچی سریع تر و بالا تر بپره. داشتن بهش می رسیدن.
-خدایا!نه!
می رسیدن.
-نه! برای خاطر خدا! نه!
رسیدن!
کرکس نمی تونست بره بالا. مثل برق پر هاش رو بست و خودش رو پرت کرد پایین. سقوطی واقعی.
ماده ها1لحظه در تاریکی سر در گم شدن.
-پس کو؟ همین الان2قدمیش بودم! فقط2تا بال دیگه دستم می رسید بهش! کجا غیبش زد؟!
-من هم نمی دونم. الان اینجا بود همینجا!
-شما ها1مشت جفت خواه کور به درد نخورید. ببینید حتما رفته بالا. زود باشید پیداش کنید من می خوامش!
ماده وحشی این رو با صدایی ترسناک جیغ کشید و بی اختیار1مشت از پرهای روی سینهش رو با حرصی جنون آمیز با پنجه های قوی کند و پاشید هوا. کرکس در چند متری زمین بال های چسبناکش رو باز کرد و افقی در ارتفاعی پایین تر از شاخه های بلند چنار ها به پرواز در اومد. سرش گیج می رفت و تقریبا جایی رو نمی دید. ماده ها رسیده بودن بالای سرش. کرکس تمام زورش رو داد به بال هاش و با تمام سرعت رفت. دیگه چشم هاش باز نبودن یا اگر هم باز بودن چیزی نمی دید. کرکس بدون دیدن مقابلش مثل تیر رفت و رفت و رفت و1دفعه انگار به هیچ خورده باشه، به ضرب تمام به1چیز عجیب و نامأنوس برخورد کرد، به شدت به عقب پرتاب شد ولی از اون چیز عجیب جدا نشد. بی اختیار و بی تعادل چند بار به جلو و عقب رفت و متوقف شد. به شدت نفس نفس می زد. از شدت تلاش و از شدت وحشت. وسط چیزی شبیه1تور کلفت، محکم و چسبنده با شبکه های بسیار ریز و نفوذ ناپذیر گرفتار شده بود. حکمت اونهمه تار عنکبوت و اونهمه شیره رو حالا کاملا می فهمید.
اون طرف شاخه های بین کرکس و فضای جهنم، جنگی وحشی و بی رحم در جریان بود.
منطقه سکویا در آرامشی ترسناک شب رو سپری می کرد. خورشید از شدت بی تابی به زحمت اختیار اعصابش رو نگه می داشت. از دور دست ها، محو و منعکس، صدا هایی گنگ و جهنمی به گوش می رسید. انگار بادی از اعماق جهنم می وزید و مرگ رو عربده می زد. سایه هایی ناپدید و منظم در اطراف منطقه سکویا می چرخیدن. نگاه جستجو گر و کاملا هشیار خورشید هیچ چیزی رو جا نمی ذاشت. اون طرف منطقه، روی درخت گردوی بلند، تکبال کاملا پنهان و کاملا آماده، در انتظار حادثه بود.
جنگ در اطراف جهنم گسترش پیدا می کرد. تمام اتفاق ها چنان سریع می افتادن که انگار دستی دور حوادث رو تند کرده بود. شکاری های بی خود از خود، وحشی، خواهنده و تشنه به خون، بی اون که بدونن با چه چیزی و چه جوری درگیر شدن، فقط می خواستن مانع رو کنار بزنن و پیش برن تا برسن به جایی که بشه کشت، درید، خون ریخت و ویران کرد. سکویایی ها زیر فرمان مشکی آماده و چابک با چنگال های تیز و دست های مسلح راه رو بهشون بسته بودن. کرکس درست زیر پای ماده های سرمست و دیوانه بی صدا پرپر می زد مگر خلاص بشه ولی هرچی بیشتر تلاش می کرد گرفتار تر می شد. جنگ به این طرف شاخه ها می رسید. کرکس کم کم می فهمید. ماده ها فاصله ای تا فرود نداشتن. اگر پایین می اومدن درست روی سر کرکس نازل می شدن. کرکس فهمید که اینطوری از اون تور لعنتی خلاصی نداره. دست از تقلای بی فایدش برداشت و آماده شد که در صورت لزوم تا سر حد کشتن و داقون شدن با اون موجودات ترسناک بجنگه. صدایی درست از پشت سرش.
-وای!کرکس! این تویی؟
کرکس به شدت یکه خورد. چنان شدید که اون تور مثل فنر به اطراف تکون خورد و تکونش داد.
-شهپر!بیا از اینجا نجاتم بده!
شهپر چرخید و از طرف راست به کنار کرکس و تورش رسید.
-خوب خوب خوب! عجب جایی خودت رو گیر انداختی! ببینم! تو از اون پشت فرار کردی! اونجا خوابگاه و خلوت ماده هاست. تو اونجا بودی!؟ برای چی؟
کرکس کلافه تلاشی کرد ولی نتیجهش فقط این بود که همراه تور شناور بین زمین و هوا مثل1بادکنک بزرگ تاب خورد.
-بودم که بودم عوضی! این به تو مربوط نیست. بیا از این چیز مسخره خلاصم کن!.
شهپر نگاهش کرد.
-یعنی چی؟ به تکبال میگم!
کرکس از شدت تقلا دوباره به نفس نفس افتاده بود.
-شهپر! به جان فسقلی اگر پر اون ماده ها بهم بخوره تا نکشمت نمیمیرم.
شهپر به اطراف نگاه کرد و تازه فهمید چی داره میشه. خندهش رو پشت دستش پنهان کرد و گفت:
-عجب!
کرکس با حالتی بین فرمان و تقاضا شعله کشید.
-شهپر از اینجا نجاتم بده!
صدای نعره های پیروزمندانه و بی مهاری از بالای سرشون بلند شد.
-اونجا!اون پایین!
شهپر دیگه معطل نکرد. ماده ها کرکس رو دیده بودن.
-اینقدر تقلا نکن بیشتر گیر می افتی. تحمل کن الان نجاتت میدم.
کرکس تحمل نداشت. سرش بالا بود و خواه ناخواه فرودی وحشتناک، بی تاب و جنون زده همراه با نعره های دیوانه وار رو می دید و می شنید.
-شهپر!بجنب! محض خاطر خدا! بجنب!
شهپر دیگه نمی خندید.
-آروم باش کرکس! الان درستش می کنم.
-شهپر! به خاطر خدا!
-دیوونه تو از چی می خوایی در بری؟ اون ها فقط1مشت ماده هستن. بهت میگم1دقیقه صبر کن!
-شهپر!فقط بجنب! فقط بجنب!
کرکس دیگه تلاش نمی کرد ولی شهپر می دید که نفسش به شدت به شماره افتاده.
-کرکس! با خودت اینطوری نکن! اگر لازم باشه درگیر میشم. دستشون بهت نمی رسه. کرکس! می شنوی؟ تو1بار کمان خوردی. الان نباید اینهمه ملتهب باشی واسهت خطرناکه. کرکس! می فهمی چی میگم؟
-شهپر!فقط بجنب! از اینجا نجاتم بده!
فرود ها به سرعت برق داشت کامل می شد. ماده ها رسیدن. شهپر با تمام توان تور رو می کشید و می درید و این خطر بود که خودش هم گیر بی افته. برای شهپر مثل روز روشن بود چی میشه اگر گرفتار می شد. اون ها کرکس رو زنده می خواستن. فقط کرکس رو. اگر موفق نمی شد، کرکس گرفتار و خودش کشته می شدن. چی پیش می اومد اگر در می رفت و کرکس رو گرفتار رها می کرد؟ شهپر1ثانیه هم به این فکر مجال نداد. با تمام توانش با تور می جنگید. کرکس به شدت ملتهب بود.
-کرکس!باید کمک کنی. آماده ای؟ دست هات رو آزاد کن، آفرین همینطوری. حالا بدهش به من!چیکار می کنی دیوانه دستت رو بده!
ولی کرکس خودش رو کشید عقب. لحظه ای محو به شهپر خیره شد. تصویر مرداب تاریک و توفانی به وضوح در برابر نگاهش جون گرفت. قیامتی تاریک که کرکس لحظه های پایان خودش رو در نگاه شهپر که بالای سرش ایستاده بود تماشا می کرد.
-نه! نه!
شهپر تقریبا داد زد:
-کرکس!الان می رسن! بدهش من دستت رو!
کرکس کشید عقب.
-نه! نه!
دیگه وقتی نبود. شهپر التماس رو هوار کشید.
-کرکس به خدا می خوام نجاتت بدم. به جان تکبال می خوام نجاتت بدم لعنتی! تو رو به خدا باور کن دیر شد! دستت! دستت رو بده! دست های عوضیت رو بده روانی!
-نه! نه!
زمان تقریبا کامل از دست رفته بود. شهپر بیخیال احتیاط شد. خودش رو روی تور چسبنده پرتاب کرد و دست های کرکس رو به زور گرفت و کشید. کرکس مهلت مقاومت نداشت. شهپر تیز نگاهش کرد.
-خفه! هر غلطی گفتم می کنی. به جای اینکه با من بجنگی همراهم میشی و2تایی با این طله می جنگیم. من دست هات رو گرفتم. آهسته شونه هات رو از تکیه اون چیز لعنتی خلاص کن و زورت رو بفرست طرف دست هات. بجنب! حالا هر وقت گفتم خودت رو سفت بگیر، با جفت پا هات فشار بده به پشت سرت و پرت شو طرف من. کرکس! حواست به منه؟ آماده ای؟
قهقهه جهنمی و نعره های جنگ تمام وجود زمین رو انگار گرفته بود. شهپر می دونست که دیگه فرصتی نیست. با تمام توان دست های کرکس رو سفت چسبید. کرکس اصلا شبیه خودش نبود. شهپر مهلت نداشت به این چیز ها توجه کنه. اگر نجاتش نمی داد تکبال نمی بخشیدش. به خاطر می آورد تعهدی رو که یواشکی، خیلی یواشکی، لای شاخه های بلوط بلندی که لونهش بالاش بود به تکبال داد.
-شهپر! من نگرانم. مواظبش باش. کرکس زیاد به خودش مطمئنه. اون ها هم زیاد خطرناکن. من زنده می خوامش. اگر طوریش بشه من دیگه نیستم.
و شهپر آروم و مهربون، خیلی خیلی مهربون، به پر های خاکیش دست کشیده بود، اشک های همیشگیش رو پاک کرده بود، دلداریش داده بود و بهش اطمینان داده بود که امکان نداره اجازه بده حتی1پر از کرکسش بی افته و کاملا سلامت براش پس میاردش.
-کجا می خوایی بری کیمیا؟ مال خودمونی!
کرکس خواست کاری، حرکتی کنه ولی نتونست. مهلتش پیش نیومد. شهپر مثل تیر بین کرکس گرفتار و ماده های حمله ور حائل شد و جنگ مثل آتیشی که به هیزم خشک برسه1دفعه شعله کشید. شهپر1نفس این طرف و اون طرف می پرید و اجازه نمی داد حتی1پر از مهاجمین به کرکس بگیره و در همون حال1لحظه کوتاه رو غنیمت شمرد، برگشت، جفت دست های کرکس رو گرفت و از بین تور نیمه ویران بیرونش کشید. کرکس تقلای شدیدی کرد که در نتیجه کشیدن های شهپر و پرپر زدن های وحشی خودش تور1دفعه وا داد و پاره شد و هر2همراه هم از بالای سر ماده ها به عقب پرتاب شدن. مهاجمین لحظه ای به خودشون اومدن که شهپر همون طور که دست های کرکس توی دست هاش بود پرید و با تمام توانش خودش و همراه بی حالش رو کشید بالا.
-کرکس! به خاطر خدا1حرکتی کن من زورم نمی رسه!
جنگ شدید، مرگبار و بسیار سریع بود. کرکس چند لحظه گذرا گیج بود و بعد،
-شهپر!بهم بگو چی داره میشه؟ خیال می کردم فقط باید از دست مسخره بازی ماده ها خلاص بشم.
شهپر خندید.
-این فقط موزیک متنشه. این جونور ها می خوان پخش بشن توی جنگل و کشتار کنن و بچه های ما مانع شدن.
کرکس1دفعه مثل آتیش گرفته ها از جا پرید.
-چی؟ بچه های ما مانع شدن؟ شهپر! این افتضاحه! واسه چی همچین اجازه ای دادی؟
شهپر هنوز دست کرکس رو رها نکرده بود.
-من اجازه ندادم. من نمی دونستم. ولی چرا نباید می دادم اگر هم می فهمیدم؟
کرکس هوار زد:
-شهپر!بچه های ما فقط1دسته خفاش و کلاغن. این ها1لشکر شکاری وحشی و از خود بی خودن. سکویایی ها همه نابود میشن.
شهپر دیگه معطل نشد. همراه کرکس در1زمان از جا کنده شدن. ماده های تعقیب گر پشت سرشون دیگه به حساب نمی اومدن. کرکس سریع تر از باد جهنم از بالای شاخه ها گذشت و خودش رو وسط معرکه انداخت ولی1دفعه با پنجه های شهپر عقب کشیده شد.
-کرکس!نه!
کرکس لحظه ای متحیر به مشکی که درست در مقابلش ظاهر شده بود خیره شد. عجیب بود. مشکی رو1لحظه انگار در حالتی نامشخص، انگار از پشت1سری شبکه هایی مثل تار عنکبوت دید که دست هاش رو با تمام قدرت بالا برده و انگار آماده انداختن چیزی درست روی سر نفر رو به روییش بود. هدف گیریش حرف نداشت اگر شهپر کرکس رو کنار نمی کشید. مشکی با دست هایی که سر رشته های باریک ولی محکم شبکه توی دستش رو تاب می داد خیلی عادی گفت:
-سلام کرکس!
و بعد چنان سریع غیبش زد که انگار اصلا نبود. کرکس متحیر به اطراف نظر انداخت. صحنه اطرافش چنان عجیب بود که کرکس برای1لحظه در جا خشکید. خفاش ها همه بدون استثنا مثل مشکی انگار از پشت شبکه های باریک دیده می شدن، همه دست هاشون بالا بود و به محض رسیدن به1شکاری آماده حمله، دست ها رو می بردن بالا، سر رو هدف می گرفتن و دست ها رو به ضرب تمام می آوردن پایین. سر و گردن شکاری مشبک دیده می شد، پرپر می زد و خفاش ها شبکه رو با تمام توان می کشیدن و چند لحظه بعد، شکاری های بی جون و بی حرکت بین زمین و آسمون رها می شدن و سقوطی به دل تاریکی پایان کارشون بود.
کرکس می دید که کلاغ ها هم همین برنامه رو با نهایت سرعت و قدرت دنبال می کردن ولی اون ها که مدل پنجه هاشون با مال خفاش ها فرق داشت، برای بهتر عمل کردن به سرعت برق توی هوا سر و ته می شدن، می چرخیدن و شبکه لای پنجه هاشون می رفت هوا و می چرخید و روی هدف فرود می اومد. سکویایی ها با دست، پا، منقار، پنجه و چنگال و اون شبکه های عجیب که کرکس دیگه فهمیده بود حاصل خطای دیدش نیستن و واقعا وجود دارن، شکاری ها رو حسابی زمین گیر کرده بودن. می دریدن، خفه می کردن، کور می کردن، متلاشی می کردن، خون بود که می پاشید و تر می کرد و می جوشید!
کرکس گیج تماشا می کرد. شهپر هم همینطور.
-این چی می تونه باشه؟ واه!
چیزی به شدت از پهلو با کرکس برخورد کرد.
-آخ ببخشید کرکس ندیدمت. خوب ما که شب بین نیستیم معذرت.
کلاغ ریز جثه این رو گفت و خواست بره که کرکس بیخ دمش رو چسبید.
-بیا اینجا ببینم!
-آخ کرکس من که معذرت خواستم!
-معذرت نخواه بگو داستان این نخ ها چیه؟
کلاغ که می خواست هرچه سریع تر بره تند و بی مکث جواب داد:
-این ها تار های کرم ابریشم هستن دیگه! چه خوب شد باهامون همکاری کردن و بهمون دادنشون وگرنه الان هیچ کدوممون زنده نبودیم! این ها از تار عنکبوت محکم ترن.
شهپر مات به کلاغ خیره شد.
-ولی کرم های ابریشم الان…
کلاغ بی صبرانه حرفش رو برید.
-بله خوب خودشون هم همین رو گفتن ولی راضی شدن دیگه!
کرکس دوباره بیخ دم بلند کلاغ در حال فرار رو چسبید.
-صبر کن! آخه چجوری؟ این نقشه کی بود؟ کی تونست کرم ها رو…
کلاغ این بار جهید و در حال دور شدن داد زد:
-خورشید.
کرکس نگاهش کرد و دید که کلاغ مثل1برگ کوچیک وسط باد به سرعت توی هوا پشتک زد، چرخید و شبکهش1شکاری خیلی بزرگ رو شکار کرد. شهپر به خودش اومد.
-کرکس!بجنب! باید کمک کنیم!
کمتر از1لحظه بعد، کرکس و شهپر وسط میدون در حال کمک رسانی به سکویایی ها بودن. غرشی از وسط جمعیت.
-کرکس اومد! کرکس و شهپر اینجان! بچه ها بزنید!
غرش هورای سکویایی ها که نفس گرفته بودن جنگل رو به لرزه انداخت. سکویایی ها با روحیه ای2برابر و کرکس و شهپر با توانی چند برابر مشغول شدن. جنگ خشن و بی توقف جاری بود.
خورشید بالای منطقه سکویا می چرخید. تکبال در انتهای منطقه سایهش رو می دید. همینطور سایه های گنگی رو که از پایین درخت سکویا انگار در جنبش بودن و نبودن. تکبال آهسته روی پا هاش بلند شد، شونه هاش رو بالا کشید و هشدار ضعیفی برای خورشید فرستاد. خورشید بلافاصله علامت رو گرفت و جهتش رو تشخیص داد. لحظه ای بعد، بی صدا و سریع به طرف محل جنبش های پنهانی پرواز کرد. تکبال اشتباه ندیده بود. مار ها، یکی یکی و در کمال سکوت، از سوراخی که معلوم بود تازه باز شده، بیرون می اومدن و به طرف سکویا می خزیدن، از تنه کلفتش بالا می کشیدن و راه لونه کرکس رو در پیش می گرفتن. جایی که تکبال به خیال مار ها باید اونجا می بود.
خورشید لحظه ای به تماشا ایستاد، بعد لبخند خطرناکی زد و بی صدا و شبح وار پرواز کرد و رفت.
جنگ وحشی و بی مهار پیش می رفت. کرکس1لحظه برق چنگالی رو دید که از فاصله دور رفت بالا و تیزپرک رو نشونه گرفت. برای هر کاری دیر بود. کرکس هیچ طوری نمی رسید.
-تیزپرک!
نعره کرکس تیزپرک رو آگاه کرد ولی کمی دیر. تیزپرک به سرعت جاخالی داد از ضربه ای که نمی دونست چیه و از کجا داره میاد. ضربه به تیر متلاشی کردن سر تیزپرک اومد ولی به خاطر چابکی تیزپرک به جای سرش به شونهش نشست. پیش از فرود اومدن ضربه، کرکس با اینکه مطمئن بود نمی رسه ولی به طرف تیزپرک و اون چنگال به هوا جسته شیرجه زد. ضربه زود تر از کرکس به تیزپرک رسید. به ضرب تمام اومد و چنان محکم به شونه راست تیزپرک نشست که همه خیال کردن تیزپرک رو از وسط نصف کرد. تیزبین فقط خونی رو دید که فواره زد و با عربده ای وحشی خودش رو وسط انداخت. شهپر زود تر رسید و شکاری بزرگ در1لحظه با گردنی خورد شده به دل تاریکی سقوط کرد. تیزبین عربده می زد. تیزپرک در آستانه سقوط توی دست های کرکس مثل فواره سرخ خون پس می داد.
-تیزپرک! بهت فرمان میدم زنده بمونی. می فهمی؟
تیزپرک از پشت پرده خون به کرکس نظری تقریبا خالی از هشیاری انداخت، لبخند گنگی زد و چشم هاش بسته شد. تیزبین کم مونده بود شکار بشه. مشکی رسید و کمینِ شکاری تیزبین رو گرفت و ناکارش کرد. کرکس مثل باد تیزپرکِ بی حرکت رو از میدون برد بیرون. تکرو اونجا منتظرش بود. کرکس بی حرف جسم بی حرکت تیزپرک رو سپرد به تکرو. تکرو گرفت و مثل تیر به طرف منطقه سکویا پرید. کرکس بی معطلی به معرکه برگشت. جنگ وحشی و نفس گیر در جریان بود. شکاری ها تا پای جون می جنگیدن. اگر پیروز نمی شدن تکمار زندهشون نمی ذاشت. شکاری ها برای ادامه حیات می جنگیدن.
تکرو غرق در خونِ تیزپرک پرواز می کرد تا هرچه سریع تر به منطقه سکویا و به خورشید برسه. از دور نشانه های تردید ناپذیر وجود درگیری در منطقه رو دید و شناخت. آتیشی که در وسط منطقه شعله می کشید و سایه هایی که مثل باد بالا می رفتن و فرود می اومدن. تکرو فقط امیدوار بود خورشید مهلت داشته باشه این فواره خون رو بند بیاره. تیزپرک داشت سبک تر می شد. تکرو بی مهابا رفت و به دل جنگ منطقه سکویا زد. مار ها همه جا بودن. روی تمام شاخه ها. روی زمین، روی تنه درخت ها، هر جایی که به عقل پرنده ها نمی رسید. تکرو بی توجه به قیامتی که درست در اطرافش جریان داشت نعره کشید:
-خورشید!خورشید! به داد تیزپرک برس!
تکرو بغضش ترکید. خورشید در مقابلش بود. نپرسید چی شده. هیچی نگفت. جسم خونآلود تیزپرک رو با نهایت سرعت از تکرو گرفت و پیش از هر سوالی پرواز کرد و به طرف درخت های هلو رفت. تکرو در تمام عمرش نسبت به هیچ کس اینهمه احساس سپاس و حقشناسی نکرده بود اون هم فقط به این خاطر که طرف با سوال کردن زمان رو از دست نداده. تکرو با چهره ای غرق خون و اشک دنبال خورشید رفت. خورشید بدون اینکه متوقف بشه و بدون اینکه برگرده به تکرو نگاه کنه با صدایی محکم و مطمئن گفت:
-خوب، که چی؟ ما در جنگ هستیم. تیزپرک هم می دونست. الان که زمان گریه نیست. بسه! اگر زنده موندنی باشه یا نباشه گریه های تو چیزی رو تغییر نمیده.
تکرو که جون گرفته بود داد زد:
-زنده هست؟
خورشید با تلخی و خونسردی همیشگی جوابش رو داد.
-زهر مار!بله زنده هست. حالا خفه شو و برو گم شو همونجایی که ازش اومدی!
تکرو بلافاصله پرواز کرد تا به کرکس و بقیه برسه، توی ادامه جنگ کمک کنه و بهشون بگه که در منطقه سکویا مار ها حمله کردن. صدای هیس هیس های کشدار و وحشتناک و صدای فریاد های سکویایی ها تمام منطقه رو می لرزوند. مار ها واقعا زیاد بودن، ولی عجیب بود!مار های روی درخت ها حرکت نمی کردن. یعنی حرکت می کردن ولی از جاشون نمی جنبیدن. فقط دیوانه وار هیس می کشیدن و تقلا می کردن و محل پیچ و تاب خوردنشون ثابت بود. تکرو لحظه ای متوقف موند و نگاه کرد. حیرتش زمانی بیشتر شد که دید مار ها هیزم های آتیش وسط منطقه هستن و کلاغ های منطقه سکویا با حرارت مار ها رو از درخت ها جدا می کنن و توی آتیش میندازن. مار ها تقلا می کردن، پیچ و تاب می خوردن، توی آتیش می افتادن، می سوختن و جزغاله می شدن. تکرو می دید که برای جدا کردن مار ها از درخت ها کمی زمان لازمه. می دید که سکویایی های زیر فرمان خورشید گاهی چند لحظه ای بالای سر1مار پرپر می زنن تا جداش کنن. اول تصور کرد خفهش می کنن. ولی چطور ممکن بود ماری در حال خفه شدن فقط چسبیده به تنه یا شاخه درختی تقلا کنه و حتی1دم به اطراف نزنه؟! تکرو مات به این صحنه خیره مونده بود و با ضربه خورشید که به شونهش کوبیده شد تازه یادش اومد کجاست.
-تو که هنوز اینجایی مگه بهت نگفتم گم شو؟
تکرو شونهش رو با دست های سرخ از خونِ تیزپرک مالش داد.
-دیدم اینجا هم جنگه گفتم کمک کنم.
خورشید آروم بود. خیلی آروم تر از کسی که وسط1لشکر به این بزرگی مار گیر کرده باشه.
-لازم نکرده. اینجا تو لازم نیستی. بجنب برو اونجایی که ازش اومدی لازم تری. کار اونجا که تموم شد بگو بقیه بیان اینجا آتیش بازی و گرما و خوردنی و همه چی.
تکرو با چشم های گشاد از حیرت به خورشید و به مار ها و به سکویایی های درگیر نظر انداخت و تازه ماجرا دستگیرش شد. خورشید فهمید و زد زیر خنده.
-تو چی خیال کردی؟ به نظرت فقط اون عنکبوت های چسبونکی کثیف بلدن تار ببافن و چسب درست کنن؟ به من میگن خورشید. تا هستم تکمار نباید خواب کامیابی رو هم ببینه!
تکرو از خوشی و سبکی، قهقهه زنان به طرف منطقه درگیری کرکس و بقیه پرواز کرد.
پیش از رسیدن صبح، سکویایی ها به منطقه برگشتن. شکاری های باقی مونده جونشون رو برداشتن و فرار کردن. کرکس و شهپر پیشاپیش بقیه پرواز می کردن. سالم تر ها زخمی ها رو می آوردن. تکبال با دیدن کرکس که تقریبا به شهپر تکیه زده بود، تا سقوط از بالای شاخه تاک فاصله ای نداشت. تکرو ماجرا رو برای کرکس و بقیه گفته بود و بقیه خسته و شاد در حال برگشت بودن. مار هایی که گرفتار طله خورشید نشده بودن، با نهایت سرعت به طرف سوراخی خزیدن که ازش اومده بودن ولی اون راه هم با همون چسب غلیز بسته شده بود و با گیر کردن2تا مار اولی، بقیه حساب کار دستشون اومد و مثل برق و باد به اطراف پراکنده شدن. بعضی ها تونستن فرار کنن و خیلی ها به دست تازه رسیده های تازه نفس گرفتار و هیزم آتیش وسط منطقه شدن. تکبال جیغ کشید:
-کرکس! چی شده؟ تو رو خدا!
کرکس که از خستگی نفسش بالا نمی اومد با دست های شهپر به تاک رسید. دیگه واقعا نمی تونست خودش رو سرپا نگه داره و حفظ کنه. شهپر چند بال آخر رو زد. کرکس در آستانه سقوط رو آشکارا بغل کرد و به تاک رسوند. دست بی حالش رو گذاشت توی دست تکبال، نگاهش کرد، بهش لبخند زد و پیش از اینکه کرکس ببینه و بفهمه دور شد.
-کرکس! تو رو به خدا حرف بزن!
کرکس خندید.
-چیزی نشده فسقلی! من فقط وحشتناک خسته شدم. ببین؟ حتی1پر هم ازم نیفتاده. شهپر شنید. در سکوت نفس عمیقی از سر آرامش کشید و به طرف آتیش پرواز کرد تا جسم دردناک و یخ زدهش رو گرم کنه. تکبال کرکس رو بغل کرد، به زیر پر هاش خزید و گریه و خندهش با هم یکی شد. تیزبین از شنیدن خبر زنده بودن تیزپرک از خوشحالی بلند زار می زد و خورشید فحشش می داد. زخمی ها با دیدن سور مفصلی که خورشید و باقی همراه هاش توی منطقه سکویا ترتیب داده بودن حسابی سر حال اومده بودن و از خوشی بالا و پایین می پریدن. کرکس برای تکبال نگفت که چی داشت می شد. براش نگفت چرا اینهمه عطرآگین و چسبناک شده. براش نگفت که شهپر نجاتش داد. شهپر روی شونه مشکی زد.
-تو حرف نداشتی. کرکس هم نفسش که بالا بیاد همین رو بهت میگه. من شک ندارم.
مشکی خندید.
-ممنونم شهپر!
سکویایی ها خسته ولی شاد و سبک، وسط منطقه جشن گرفته بودن. تا صبح هنوز زمان باقی بود.
شب بود و آتیش و سور و عشق و حال، تا صبحی که به این زودی ها نمی رسید.
دیدگاه های پیشین: (4)
مینا
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 21:44
سلام خواستم حسابی بغلتون کنم آ[ه اصلا فکر نمی کردم این قسمترو الآن بذارید حسابی حاااااااااااااال کردم هنوز نرفتم بخونمش مررررررررررررسییییییییییی من برم بخونم خدافظ شکلک دویدن ببینم چی شد کرکس چی میشه بالاخره؟

پاسخ:
سلام مینا جان.
خوب چرا معطلی؟ بپر بغل کن!
خودم هم فکرش رو نمی کردم بشه به این زودی این بخش رو بنویسم. زد و شد.
شاد باشی.
حسین آگاهی
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 22:17
سلام. فکرشو نمی کردم به این زودی این قسمت مهیج و عالی رو بذارید.
واقعاً خسته نباشید.
امیدوارم قبل از سال تحویل تموم بشه.
شش هفت ماه فکر کنم شده که داریم این داستان رو دنبال می کنیم.
قیافه تکمار دیدنی شده.
حتماً تو قسمت بعدی از تکمار و عصبانیتش بنویسید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خودم هم موندم چی شد که نوشتم. آخه به نظر خودم1هفته ای باید صرفش می کردم. اومد دیگه.
وای تکمار! من می ترسم الان از حالش. جرأت نمی کنم اون طرف ها آفتابی بشم ببینم درجه خشمش چنده. یکی شجاع تر رو بفرستید من نیستم.
کاش می شد تا سال تحویل تکبال هم به سر برسه. یعنی داستانش نه خودش! کاش مثل مشق جریمه می شد2تا دست بنویسنش تا زود تر تموم بشه! دلم می خواد از اینجا به بعدش رو بدم یکی دیگه بنویسه. جدی اگر بشه خوب میشه!
ایام به کام.
مینا
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 07:29
خیلی دوس دارم که این دفه کرکس یه چیزی میشد. خیلی یه طوریداره میشه کرکس. باید یه کم تنبیهش کنیم. :d کاش می شد تکبال هم یه کم یبیشتر درگیر میشد. یه کمی اگه میشه تکبالرو با تکمار رو به رو کنید که این نخوتش بره و خلاصه اونم یه کمی بجنگه خیلی جالب بود. خوب با این کار توقع مارو برای به روز شدن سریع بالاتر بردین پیش به سوی قسمت بعد

پاسخ:
شکلک دارم می زنم توی سرم.
نوبت تکبال هم می رسه. بلاخره باید با تکمار طرف بشه. تا ابد که نمی تونه زیر پر قوی تر ها و پناه دهنده ها بمونه. باید1زمانی بیاد بیرون و خودش پیش ببره. خدا کنه اون زمان به اندازه کافی آماده باشه!
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه!
آریا
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 18:43
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
عالی بود ممنونم عزیز
خخخ قیافه تکمار دیدنیه
ممنونم عزیز از انتشار داستان زیبایت مرسییی فراوون
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم از لطفت. بله به نظرم تکمار رو الان باید فقط تماشا کرد البته از دور چون از نزدیک خیلی خطرناکه.
ممنونم که هستی.
پاینده باشی!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال82

زمستون زیادی فاتح باقی مونده بود. بهار دیر کرده بود. ولی در منطقه سکویا و تقریبا در جنگل سرو، کسی مهلت نداشت چندان به انتظار بهار فکر کنه. تکمار دیگه چندان هم مخفی نبود. از ماجرای اون شب کنار رودخونه دیگه تحملش تموم شده و به آب و آتیش می زد. پرنده های جنگل سرو حالا دیگه کم و بیش داستان1دسته بزرگ از مار های خونخوار غیر طبیعی رو می دونستن که توی جنگل پخش میشن و زنده های ضعیف و بی پرواز رو زنده زنده له می کنن و به فجیع ترین وضع ممکن می کشن. دیگه بحث سر اینکه این داستان ها شایعه هست یا نیست نبود. احتمال شایعه بودن وجود تکمار و افرادش تقریبا به فراموشی سپرده شده و ترسی ناگفته و عمیق که روز به روز عمیق تر میشد تمام پروازی ها و بی پرواز های جنگل سرو رو گرفته بود. ولی تکمار این روز ها ظاهرا ترجیح داده بود جنگل سرو در انجمادی آروم باقی بمونه. از بین رفتن چندین تا جوجه در هر روز البته واقعیتی بود که وجود داشت و تکرار می شد ولی اثری از هیبت تکمار و نقشه هاش و جنگ هاش جایی پیدا نبود. تب تکبال کم کم پایین اومد و قطع شد ولی تکبال دیگه درست نشد. سر بالا نمی کرد، حرف نمی زد مگر خیلی کوتاه و در جواب پرسش هایی که واقعا جواب لازم داشتن. و از همه بدتر، به شدت با فاصله گرفتن از خاک مشکل داشت و هر لحظه حاضر بود بمیره ولی از امنیت سفت زمین و از تاریکی زیر پر و بال کرکس بیرون نیاد. روی خاک وا می رفت، پر و بال هاش رو خاکی می کرد، ماتش می برد و اشک بی صدا توی نگاه بی حالتش حلقه می زد. خورشید دیگه چیزی نمی پرسید. فقط در خودش می لرزید و انگار می سوخت و در سکوت دست روی شونه تکبال می ذاشت و هیچی نمی گفت. تکبال بی اعتنا به دست هایی که در سکوت شونه هاش رو می فشردن، سرش رو می کرد زیر بالش و مشغول خاک بازی می شد. شهپر می مرد که بفهمه و نمی فهمید.
تکبال بود و خاک!.
-آهای!سلام! ببینم تو چیکار داری می کنی؟! عجیب تر از این هیچ شکلی پیدا نکردی رفتار کنی؟!
تکبال آهسته سر بلند کرد و به خوشپرواز متحیر که در حال فرود روی خاک کنار تکبال بود نظری گذرا انداخت، بعد دوباره سرش رو انداخت پایین و مشغول خاک بازیش شد. خوشپرواز با حیرتی بی توصیف در کنارش فرود اومد.
-ببینم تکبال تو حالت خوبه؟
تکبال دیگه نگاهش نکرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز از شدت تعجب نمی تونست بال هاش رو بی حرکت نگه داره.
-تکبال!تو خودت رو دیدی؟ تمام جونت شده خاک! چرا اینجا نشستی؟ مگه نمی دونی پرنده ها نباید روی زمین بمونن؟ تو جات بالای شاخه هاست نه وسط خاک اون هم اینطور افتضاح و خاکی! تکبال؟ این ها اشکه؟
تکبال با نگاهی مسخ و محو به خوشپرواز خیره مونده بود و بدون هیچ تغییری در چهرهش، اشک بود که مثل سیل از چشم هاش اومد پایین. خوشپرواز گیج نگاهش می کرد.
-تکبال!میشه بگی چی شده؟ تو! اینهمه خاک! پر و بال همیشه صاف تو و اینهمه خاک! تو اصلا خاک رو به حساب نمی آوردی و حالا…تکبال! چی شده؟
تکبال هقهقش رو رها کرد. خیالش به نگه داشتنش نبود. اولش چیزی شبیه خنده بود و بعد تبدیل شد به سکسکه و آخر سر هقهقی شد که بند نمی اومد.
-خاک؟ خاک مگه چشه؟ من، من خود خاکم. ازش بالاتر نیستم. من مدت هاست با خاک یکی شدم و فقط خودم آگاه نبودم که الان آگاهم. خاک، خاک، خاک!.
خوشپرواز حس کرد الانه که از تأثر و حیرت از حال بره.
-تکبال!تو داری چی میگی؟ تو با خاک یکی نیستی. تو مال اون بالایی. مال آسمون، مال شاخه های اون بالا، تکبال! خودت رو افتضاح کردی! بیشتر از این وجودت رو خاکی نکن!تکبال! نمی فهمی؟
تکبال بی حالت و وسط هقهق های بی پایان فقط گفت:
-نه. نه. نه!
و در همون حال انگار بدون اختیار و بدون اراده و بدون درک، مشغول خاک بازیش شد. خوشپرواز چند لحظه بهش خیره موند. شونه های جمع شده تکبال به شدت از هقهقی خاموش می لرزید و تکبال بدون اینکه سر بالا کنه با خاک یخزده بازی می کرد. خوشپرواز اشک هایی رو می دید که روی خاک می چکیدن. تکبال دیگه سر بالا نکرد و دیگه حرفی نزد. خوشپرواز بهش نزدیک شد، دستش رو دراز کرد که متوقفش کنه و مانع ادامه کار عجیبش بشه که1دفعه سر جاش خشکش زد.
-این چیه!؟
تکبال دیگه بهش توجه نمی کرد. تکبال دیگه به هیچی جز گریه و خاک توجه نداشت. خوشپرواز با حیرتی آمیخته به ترسی ناشناس به تکبال خیره موند.
-تکبال!تو که نمی تونی پرواز کنی! پس چه جوری…تو با کسی درگیر شدی؟ یعنی چیزی مثلا1پرنده شکاری داشت صیدت می کرد؟ تو که پروازی نیستی چطور در رفتی!؟ و اینهمه یادگاری ازش روی همه جات با خودت آوردی!؟ این! جای پنجه! اثر پنجه های1کرکس!؟ ولی چطور همچین چیزی ممکنه!؟ این خیلی بزرگه! و خیلی عجیب! تکبال! دارم با تو حرف می زنم میشه دست برداری و جواب بدی؟
تکبال1دفعه گریهش بند اومد. دست از خاک بازی برداشت، سر بالا کرد، به خوشپرواز خیره شد و با صدایی بی حالت، بلند زد زیر خنده. تکبال می خندید و همچنان اشک سیلآسا از چشم های خستهش می ریخت روی پر هاش. خوشپرواز دیگه نتونست اونجا بمونه. به سرعت پرواز کرد، اوج گرفت و رفت. فقط می خواست بره. فقط می خواست از اون صحنه وحشتناک دور بشه تا نبینه. احساس کرد چیزی به قدرت1جفت چنگال بزرگ و تیز در حال از هم دریدن تمام اعصابشه. داشت دیوانه می شد. حیرت، وحشت، درد و چیزی شبیه ترحمی آزار دهنده تمام وجودش رو به شدت فشار می داد. خوشپرواز تا اون روز هرگز چنین احساس تلخی رو تجربه نکرده بود.
-هی خوشپرواز معلومه چته؟
خوشپرواز یکه خورد. رنگین پر خندید. خوشپرواز سکوت کرده بود. رنگین پر پرسش گر نگاهش کرد.
-جدی طوری شده؟ تو چیزی شدی؟ بگو ببینم جریان چیه؟
خوشپرواز انگار با چشم های بسته پرواز می کرد. در سکوت و انگار در خواب. رنگین پر بال به بالش داد و به طرف1چنار بلند منحرفش کرد.
-بیا1کمی اینجا بشینیم! اینطوری تو معلوم نیست سالم به مقصد برسی.
فرود و سکوتی که به درازا می کشید. رنگین پر انتظار رو بی فایده دید.
-خوشپرواز!نمی خوایی بگی چته؟ دارم نگران میشم1چیزی بگو!
خوشپرواز طوری به رنگین پر خیره شد که انگار برای بار اول می دیدش.
-رنگین پر! این کبوتره، تکبال، من1بار ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه و با کیه و از این چیز ها، اون بالای درخت ها اون دور به طرف اعماق جنگل رو نشون داد و گفت1جایی اون بالا ها با1سری پرنده ولی بیشتر از این چیزی نگفت. هر دفعه پرسیدم تفره رفت و توضیح نداد.
رنگین پر نفس راحتی کشید و دوباره خندید.
-آهان!آره بابا یادمه ترسوندیم! خوب که چی؟ البته یادمه که اون نگفت ولی اون فاخته روی افرا1چیز هایی می گفت. اینکه این کبوتر1قصه پرداز خیال ساز یا1همچین چیز هاییه. خوب حالا چی شده مگه؟
خوشپرواز در سکوت و به سرعت تمام ناگفته های تکبال و تمام گفته های فاخته رو توی ذهن پریشونش مرور کرد. سر بالا کرد، به رنگین پر نظر انداخت و نفس عمیقی کشید که بگه من نشونه های حضور اون موجود ناشناسی که فاخته می گفت رو توی زندگی تکبال دیدم، ولی مهلتش پیش نیومد. درست پیش از شروع جمله خوشپرواز، صدای وحشتناکی بلند شد و تمام دنیا انگار در1لحظه به حرکت در اومد و زمین و آسمون شروع کردن به وارونه شدن. رنگین پر با فریادی هشدار دهنده پرواز کرد و خوشپرواز رو خواه ناخواه همراه خودش بالا کشید. و درست در لحظه ای که اون2تا از درخت جدا شدن، درخت با صدای خشک مهیبی سقوط کرد و افتاد. خوشپرواز و رنگین پر1لحظه هم صبر نکردن. بلافاصله پریدن و با بیشترین سرعت از اونجا دور شدن بدون اینکه به پشت سرشون نگاه کنن.
2روز بعد، آرامش منطقه سکویا1دفعه مثل آبی که توش سنگ انداخته باشن لرزید. پرواز1ماده شاهین بزرگ و خوش پر و بال بالای منطقه سکویا که خیلی عادی وارد قلمرو سکویایی ها شد و شروع کرد به چرخ زدن همون سنگ موج ساز بود.
ماده شاهین در بالا ترین ارتفاعی که می شد پرواز کنه می چرخید و ظاهرا توجهی به اطرافش نداشت. به سوت هشدار قوی دست، خفاش نه چندان بزرگ ولی زورمند دسته سکویایی ها که روی نوک شاخه بالایی درخت گردو آویزون شده بود اعتنا نکرد و همینطور به حالت آماده باشی که در جواب به هشدار قوی دست توی منطقه سکویا ایجاد شد. ماده شاهین با آرامشی موزون و اطواری چرخ دیگه ای زد و بدون اینکه پایین تر بیاد، با حالتی برازنده ی مدل آراستن پر و بال و پرواز و حرکاتش به طرف سکویا پرواز کرد، دورش چرخید و از اونجایی که پرواز تا نوک سکویا براش مشکل بود، دنبال راهی گشت تا بتونه بی دردسر به اونجا برسه ولی این کار لازم نشد. کرکس معلوم نشد از کجا رسید و کمی پایین تر از پرواز ماده شاهین که داشت درمونده میشد، روی همون درخت گردوی قوی دست فرود اومد. فرصت نشد از کسی بپرسه چی شده و مهلت نبود کسی واسهش توضیح بده. ماده شاهین کرکس رو دید، به طرفش پرواز کرد، بالای سرش چرخی جفت خواهانه زد و1برگ سبز بزرگ دار وش رو از بالا روی سرش انداخت، بعد هم پرواز کرد و از همون راهی که اومده بود برگشت و رفت. کرکس برگ سبز رو گرفت و بهش خیره شد.
-دار وش!اینجا! الان! عجب!
خورشید و شهپر بلافاصله انگار که با طلسم ظاهر شده باشن رسیدن و2طرف کرکس فرود اومدن. بقیه هم کم کم جمع می شدن. خورشید برگ رو از کرکس گرفت و بهش خیره شد.
-عجیبه!مثل اینکه صبرشون تموم شده و امسال خیال ندارن منتظر بهار بمونن.
شهپر پرسش گر نگاه می کرد.
-خوب امسال بهار دیر کرده. ولی این برگ، چجوری ممکنه؟ از کجا آوردنش؟
کرکس برگ رو از خورشید پس گرفت و دقیق نگاهش کرد.
-مال اینجا نیست. توی این فصل دار وش ها هیچ طوری برگ سبز ندارن. از جای دیگه آوردن. از گرم سیر اون طرف کوهستان های7تایی.
مشکی به شدت حیرتزده شد.
-یعنی اینقدر مهم بوده؟ ولی چرا؟
تکبال سرش رو از زیر پر و بال کرکس بیرون آورد، به برگ سبز که دست به دست می شد اشاره کرد و نق زد:
-یکی واسه من توضیحش بده!
کرکس بحث رو رها کرد و واسهش توضیح داد.
-پرنده های شکاری بهار که میشه جشن های تفریح می گیرن. مهمونی های بزرگی که داخلشون هر چیزی میشه دید. از جفتگیری بگیر تا شکار های تفریحی و چرخ و رقص های پروازی و خلاصه جشن و تفریحشونه. خیلی هم مورد توجهه. نشونهش هم برگ سبز دار وشه که واسه هم می فرستن یا واسه اون هایی که دعوت میشن. و الان یکی از این جشن ها رو دارن توی زمستون می گیرن. اینقدر هم به نظرشون لازم بوده که رفتن از ناکجا برگ دار وش آوردن.
شهپر ادامهش داد.
-و خیلی هم براشون مهم بوده که تو حتما بری کرکس. ببین این برگ دعوتت چقدر بزرگه! مطمئنم واسه پیدا کردنش حسابی به دردسر افتادن.
خورشید با چهره ای متفکر و به شدت در هم تماشا می کرد. کسی نمی دید که اون پشت پرده تاریک نگاهش چی می بینه. خورشید می دید و می شنید. هیاهوی جهنمیِ بزم های تکمار رو و سرخی وحشتناکی رو که وسط سیاهی شب های تاریک، تمام1درختستان رو می گرفت. جیغ های مست و بی خود از خود، فریاد ها و نعره های وحشی، ضجه هایی که وسط توحش محو و ناپیدا ولی بلند بودن، خون، خون، خون!.
خورشید با تماس آروم دستی که شونهش رو لمس کرد به شدت یکه خورد.
-خورشید!همراه من باش! صحبت می کنیم.
خورشید آروم به کرکس نظر انداخت، آروم نگاه ازش برداشت و آروم با حرکت سر تأیید کرد.
-خوب، تحلیلت چیه کرکس؟
شهپر با این پرسش آرامش رو برگردوند. خورشید به زمان حاضر برگشت و صدا ها و سرخی و سیاهی رفتن.
-کرکس!این برگ تک نیست. به انتهاش برگ های کوچیک چسبیده. تو می تونی همراه داشته باشی.
کرکس لبخند زد.
-بله به نظرم بشه شما2تا رو، تو و شهپر رو زیر بال هام جا بدم ببرمتون.
مشکی متحیر و ناباور نگاهشون کرد.
-مگه می خوایی بری کرکس؟
پیش از کرکس خورشید جوابش رو داد.
-بله خوب. برای چی نباید بره؟ این تنها راهیه که بفهمیم حکمت این داستان چیه. از این گذشته، شاید لازم باشه کاری کنیم. جلوی1فاجعه جنگلی رو بگیریم یا از حادثه ای پیشگیری کنیم. و اگر کرکس به دعوتشون جواب نده هیچ راهی واسه فهمیدن نیست.
مشکی با حرصی که سعی می کرد قورتش بده غرید:
-ولی این جشن شاهین هاست. برگ سبز رو1شاهین آورده. شاهین ها مال تکمارن. این مسخره بازی پیش از بهار داره گرفته میشه. قشنگ مشخصه که1نقشه ای این وسط هست. دیگه فهمیدن نداره که!
خورشید به کرکس نظر انداخت که بیخیال تکبال رو نوازش می کرد.
-بله نقشه که حتما هست ولی تا اونجا نباشیم و باهاش رو به رو نشیم از ماهیتش سر در نمیاریم. نکنه ترجیح میدید بشینیم تا نقشهشون رو اجرا کنن و بعدش تشویقشون کنیم؟ از کجا معلوم که این بزم پوشش اجرای نقشه نباشه و اینطوری خواستن هیاهوی جنگل رو در اون شب توجیه کنن؟ از کجا معلوم که خواسته باشن کرکس و ما مجاب بشیم که فقط1تفریح معمولیه و اجازه بدیم کارشون رو کنن؟ اتفاقا ما باید باشیم و برای آگاهی از داخل ماجرا کرکس حتما باید بره.
مشکی خشمش که از جنس نگرانی بود رو آزاد کرد.
-چرا خودت نمیری؟ این بزم شکاری هاست. تو هم شکاری هستی. شهپر هم همینطور. تو که اصرار داری خودت برو. از پسش هم بر میایی.
خورشید عصبانی نشد. جنس خشم مشکی رو درک می کرد.
-اولا کرکس هم از پسش بر میاد. خیلی هم بهتر از من. دوما برگ دعوت رو واسه کرکس فرستادن نه واسه من. سوما من بعد از کشف ماهیت تکی دیگه واسه تکمار مهره سوخته هستم. حکم داده اگر افرادش هر جایی دستشون بهم رسید زنده نذارنم. من نمیشه اونجا باشم ولی کرکس این محدودیت رو نداره. مطمئن باش مشکی! اگر می شد و راهی برای حضور آشکار خودم در اونجا پیدا می کردم امکان نداشت کسی جز خودم رو پیشنهاد کنم چون می دونم چقدر ممکنه خطرناک باشه.
مشکی نگاهش رو دزدید و آروم عقب کشید. کرکس به داد جفتشون رسید.
-بسه دیگه تمومش کنید! خورشید درست میگه. یکی از طرف ما باید اونجا باشه و این گرفتاری به اسم من خورده. من باید اونجا باشم.
خوشبین از جا پرید.
-ولی کرکس! شاید این نقشه اصلا واسه تو باشه! شاید دقیقا می خوان که تو بری تا1داستانی سرت در بیارن.
خوشبین آشکارا از این تصمیم کرکس که داشت قطعی می شد پریشون بود. کرکس خوشبین پریشون رو صبورانه نگاهش کرد.
-تا اونجا نباشیم نمی فهمیم.
خوشبین نفس ناهماهنگش رو کشید داخل و لرزید. از خشم، از وحشت، از پریشونی. کرکس نگاهش کرد، آروم و مطمئن.
-خوشبین!خطر مدت هاست که واسه ما شروع شده. دفعه اولمون که نیست. تو که نمی خوایی من اینجا بمونم و بعد از اون شب تمام عمر خودم و همه شما ها با هم بگیم ای کاش اینهمه بیخیال نمی گذشتیم تا فلان اتفاق نمی افتاد؟ تقریبا راهی نیست. من باید اونجا باشم. کاش فقط1بزم ساده باشه که در اون صورت من بعد از اینهمه دردسر حسابی تفریح کردم و چیزی هم از دست ندادیم.
تیزپرک با بدبینی مطمئن و سفت گفت:
-به نظرم اینطوری نشه کرکس! شاهین ها سرسپرده های تکمارن و این مطمئنا1تفریح ساده نیست که توش بهت خوش بگذره.
کرکس به وسط جمعیت ساکت و به طرف صدای تیزپرک که از کنار شونه های پهن و محکم تیزبین به گوش می رسید نظر انداخت. لحظه ای مکث کرد و بعد خندید.
-تیزپرک!باهات موافقم. ولی هیچ چاره ای نیست جز اینکه وانمود به مثبت دیدن کنیم تا زمانش برسه.
مشکی به برگ سبز و به آسمون گرفته قروب نگاه کرد.
-زمانش واسه1هفته دیگه هست. همیشه همینطوره. درست7شب بعد از رسیدن برگ های سبز دار وش. کرکس! تو7شب دیگه باید در محل تعیین شده باشی و درضمن مُجازی1شکاری همراه هم با خودت ببری. خورشید که نمی تونه ظاهر بشه. پس می مونه شهپر.
همه نگاه ها به طرف شهپر چرخید. شاید انتظار می رفت شهپر خوشحال یا وحشتزده یا دسته کم متفاوت به نظر برسه و حتی جرقه ای بسیار کوتاه در نگاهش به چشم بیاد ولی شهپر خیلی عادی، چنان عادی و آروم که بیننده رو به حیرت وا می داشت، به کرکس نگاه کرد و در سکوت منتظر تعییدش موند. نگاه جستجو گر کرکس لحظه ای در بین مشکی، خورشید، شهپر، بقیه حاضر ها، و سر آخر دوباره شهپر چرخید. برای مدتی کوتاه روی شهپرِ آروم و منتظر ثابت موند و بعد به مقابل دوخته شد. شهپر همچنان خیره به کرکس در انتظار بود. کرکس خیلی آهسته سری به نشان تأیید تکون داد. شهپر هم با حرکت سر تأییدِ کرکس رو تأیید کرد. دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود. داشت شب می شد. جنگل سرو می رفت که1روز کوتاه و تاریک دیگه رو به شبی بلند و سیاه پیوند بزنه.
-کرکس!نه! تو رو به خدا نرو! من نمی خوام بری اونجا!
تکبال تمام شب رو ضجه زد. کرکس با حوصله ای عجیب دلداریش می داد و سعی می کرد قانعش کنه ولی تکبال به هیچ صورتی قانع نمی شد.
-من نمی خوام. کرکس! تو رو به خدا! یا نرو یا منو ببر. از زیر پر هات در نمیام. انگار که زنده نیستم. فقط بذار بیام.
کرکس مهربون خندید و به پر های خاکی کبوترش دست نوازش کشید.
-ای پدرسوخته کوچولوی عزیز خودم! تو دردت ماده شکاری ها هستن مگه نه؟ واه! تماشاش کن!اینهمه اشک رو از کجا میاری فسقلیِ عزیز نفهم خودِ خودم؟ ببین فسقلی! به من گوش بده! تو تمام ماجرا های مسخرهم رو می دونی. تمامش رو در طول این شب ها واسهت تعریف کردم. و این رو هم می دونی که از زمانی که تو اومدی دیگه به طرف تفریحات پیش از حضورت نرفتم. تو مانعم نبودی. نمی تونستی باشی. خودم نرفتم. دلم نخواست. همراهت به من به اندازه کافی خوش می گذشت و هنوز هم می گذره. حالا تو هر مدلی می خوایی باش. به من خوش می گذره. پس اگر بخوام کاری رو نکنم نمی کنم و اگر بخوام کاری رو کنم لازم نیست به بهانه کشف داستان های تکمار انجامش بدم. میام مثل آبخوردن بهت میگم فسقلی من می خوام تفریح کنم با ماده شکاری های بزم های بهار. می بینی؟ به همین سادگی. مطمئن باش تمامش رو واسهت میگم واسه اینکه تو، از پس من، بر نمیایی و من اگر دلم بخواد، مجازم هر کاری دلم می خواد کنم واسه اینکه دلم می خواد، و الان، از زمانی که تو اومدی تا همیشه که تو هستی، دلم نمی خواد. درست فهمیدی؟ اگر فهمیدی پس دیگه اینطوری گریه نکن. و اگر نفهمیدی بگو دوباره واسهت توضیح بدم تا بفهمی.
توی صدای کرکس نه خشم بود نه تهدید. اتفاقا چنان مهربون و با حوصله توضیح می داد که تکبال گریه یادش رفت و محو و منگ بهش گوش کرد. کرکس برخلاف زمان هایی که تکبال نافرمانی می کرد، در زمان های اینطوری عصبانی نمی شد و تکبال می دونست اگر100بار دیگه هم بخواد کرکس دوباره و دوباره با حوصله و تحملی اعصاب خورد کن اشک هاش رو پاک می کنه و این ها که گفت رو دوباره براش توضیح میده. کرکس تکبال خاکآلود رو با محبتی پناه دهنده بغل کرد و با دست هایی سفت ولی پر محبت اشک و خاک رو از چشم و سر و پر هاش تکوند. دست های کرکس برای تکبال به شکل دردناکی آشنا بودن. این دست ها همون دست هایی بودن که در مواقع کابوس های بیداری، در زمان هایی که تکبال در حصار کامجویی های وحشی خود کرکس گرفتار می شد و پناه دهندگی کرکس بر خلاف همیشه اینجا به دادش نمی رسید، برای مهار تلاش های غیر ارادیش، برای تسلیمش و برای برنده شدن در جنگی نابرابر، به جسم خسته و زخمیش چنگ می زدن. تکبال لرزید و به اعماق پر های کرکس فرو رفت. توی خودش و توی دست های کرکس مچاله شد و خسته از تمام احساسات آزار دهنده ای که دیگه حوصله شناختن و جدا کردنشون از هم رو نداشت، به خوابی بیمار گونه فرو رفت.
1هفته مثل برق و باد گذشت. عصر موعود رسید. مشکی در این مدت به اتفاق خوشبین و چندتای دیگه سعی کردن کرکس رو از رفتن منصرف کنن و کاری کنن که متقاعد بشه به راه بهتری فکر کنه ولی خورشید به شدت مخالف بود و اصرار داشت که هر راهی جز حضور کرکس باطله و به بنبست می خوره. کرکس با خورشید موافق بود. اگر هم نبود، دلایل خورشید اون قدر درست و محکم بودن که چاره ای جز تأیید برای کرکس و بقیه باقی نمی ذاشتن. در این1هفته هیچ اتفاقی نیفتاد. سکویایی ها تمام زورشون رو زدن بلکه بتونن چیزی از حکمت این بزم بی هنگام بهاری در دل زمستون بفهمن ولی هیچ چیز و به واقع هیچ چیز دستگیرشون نشد.
-کرکس! به خاطر خدا، منو با خودت ببر!
کرکس جفت دلواپسش رو سفت بغل کرد و خندید.
-نمی تونم ببرمت فسقلیِ فسقلی! تو همینجا منتظرم میشی تا برگردم. مطمئن باش من بر می گردم و صبح نشده کنارتم.
تکبال نمی تونست مطمئن باشه. خورشید مثل همیشه بود. تلخ و آروم و عمیق.
-بجنبید دیگه نکنه می خوایید واسه بدرقهشون برید؟
تکبال نگاهی خصمانه به خورشید پروند. خورشید اعتنا نکرد. مشکی و بقیه نگران بودن ولی حرفی از این نگرانی نمی زدن. کرکس و شهپر بنا به قرار قبلی، نه چندان چسبیده به هم، تقریبا جدا، مثل2تا همراه خیلی معمولی که چندان هم آشنا و نزدیک نبودن، به طرف محل تعیین شده پرواز کردن و لحظه ای بعد، در افق نیمه تاریک عصری که به شب پیوند می خورد از نظر ها گم شدن. تکبال به جفتشون نگاه کرد که کوچیک و کوچیک تر شدن و به2تا نقطه تبدیل شدن و خیال شدن و سراب شدن و هیچ شدن و نیست شدن و تمام. انگار اون2تا نقطه با روزی که به سرعت به طرف شب می رفت مسابقه سرعت گذاشته بودن. کدوم سریع تر به تیرگی و نیستی می رسید؟! روز یا اون خیال که هر لحظه محو تر می شد؟!تکبال لرزید. خورشید دست روی شونه هاش گذاشت.
-بیا! تو جز تماشای افق گرفتاری های بزرگ تری داری که باید بهشون برسی.
تکبال با نفرت خودش رو عقب کشید.
-اون جفت من بود که تو با اینهمه اصرار لعنتیت فرستادیش وسط1مشت نکبت پر و بال اکلیلی جفنگ خورشید! حواست هست؟
تکبال این رو که گفت دیگه تحملش تموم شد. بغضش به شدت ترکید و مهلت فریاد و فحش بهش نداد. گریهش از سر حرصی درمونده بود. حرص جفتی که نگران از دست دادن آخرین و تمامیت هستیشه. خورشید تلخ و خشن اما بدون فریاد بهش جواب داد.
-خوب که چی؟ انتظار داشتی اینجا بغل دستت بشینه و تمام شب رو باهات تفریح کنه و فردا صبح از حسرت و حرص مثل ماده های جوجه مرده دور خودش بچرخه؟ اون باید می رفت نمی فهمی؟ ما در جنگ هستیم. تو چی؟ تو حواست هست؟
تکبال وسط گریه هوار زد:
-لعنت به جنگ و به تکمار و به اون عوضی ها و به تو و به کرکس و به من! به من چه این جنگ؟ به من چه بقیه؟ به من چه جنگل لعنتی و موجودات لعنتیش؟ به من چه هان؟ به من چه؟ من جفتم رو می خوام که تو فرستادیش به اون نکبت بازار. بقیه خودشون خودشون رو جمع کنن. اصلا خودتون ناجی هم باشید. به من چه؟ اون که رفته قهرمان شما ها باشه جفت من بود. می فهمی؟ جفت من.
صدای خورشید هم رفت بالا. پرخاش گر و محکم.
-دیگه بسه تکی! مثل اینکه یادت رفته با کی جفت شدی. بذار یادت بیارم که خود تو هم الان جزو این جنگ، جزو این ماجرا، جزو این جنگل و جزو ما لعنتی ها که گفتی هستی. درضمن، به خاطر بیار که تکمار الان هیچی رو اندازه تو نمی خواد. حتی تمام جنگل رو. کرکسِ تو، جفتِ تو، و همه ما1طور هایی الان بخش بزرگی از وظیفهمون محافظت از توِ و حسابی بیچاره شدیم تا مواظب باشیم گرفتار نشی. پس به اعصاب خودت لطف کن و پیش از لعنت فرستادن1کمی عقلت رو به کار بنداز اگر هنوز عقل و فهمی برات باقی مونده.
تکبال حسابی از جا در رفت.
-من ازت نخواستم برای حفظم بیچاره بشی. می تونی بکشی عقب و فقط جفتم رو نفرستی جهنم واسم بسه.
مشکی دخالت کرد.
-شما2تا!بس کنید! خورشید! کوتاه بیا! حالش رو که می بینی! فسقلی! خورشید درست میگه. البته تلخ میگه ولی میشه با کلمات دیگه هم گفت و چاره ای نیست باید تأییدش کنیم. ما در جنگ هستیم فسقلی و تو هم جزو این جنگی. نگرانی تو قابل فهمه ولی چاره ای نیست. اگر ما نجنبیم تکمار می جنبه و اون زمان چه تو و ما بخواییم و چه نخواییم، اتفاق هایی می افته که دیگه قابل جبران نیستن. سعی کن آروم باشی و مثل همیشه روی انجام وظیفه هات تمرکز داشته باشی تا بتونی بیشتر کمک کنی. به خودت، به ما و به کرکس.
تکبال هنوز گریه می کرد. خورشید دوباره دست روی شونه هاش گذاشت و اشک هاش رو پاک کرد.
-بسه دیگه تکی! تا همین لحظه هم زیاد زمان از دست دادیم. ما2تا باید الان در منطقه زیر پوشش خودمون باشیم که اگر اتفاقی افتاد، به موقع خطر رو دفعش کنیم. به خصوص امشب که هر اتفاقی ممکنه بی افته.
تکبال از پشت پرده کلفت اشک به خورشید نظر انداخت. خورشید نه مهربون، ولی اآروم با نگاه به نگاهش جواب داد.
-من می ترسم خورشید! خیلی می ترسم!.
خورشید کلافه ولی نه از دست تکبال، بی اون که نگاهش رو بدزده محکم و بلند گفت:
-من هم می ترسم! می فهمی؟ می ترسم!
تکبال1لحظه به نگاه نامهربون و تلخ اما آروم خورشید خیره موند و بعد آروم شد. هنوز گریه می کرد ولی نگاهش دیگه نفرت بار و عصبانی نبود. خورشید آروم شونه هاش رو فشار داد.
-تکی! الان واقعا زمان نیست تو گریه کنی. زود باش قطعش کن باید بریم!
تکبال خواه ناخواه ادامه گریهش رو خورد، همراه خورشید پرید و از نظر ها ناپدید شد. تکبال رفت و نگرانیش رو هم با خودش برد. توی ذهن تکبال، خورشید و بقیه سکویایی ها1چیز می چرخید. شب متفاوتی در پیش بود. برای همه. برای خودشون، برای تکماری ها، برای جنگل سرو.
دیدگاه های پیشین: (5)
ک.عباسی
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 07:25
با سلام بر نویسنده ارجمند داستان تک بال شما زیبا مینویسی از آخرین باری که کامنت گذاشتم تمام قسمتهای جدید داستان را خوانده ام ولی نکته ای در مدح این همه زیبایی پیدا نکرده ام بعد از مشاهده انتشار قسمت جدید بی درنگ مشغول خواندنش میشوم من که هنوز موفق نشدم رشته افکار شما را دنبال کنم و بدانم پایان این داستان تلخ است یا شیرین من خواننده مثل بیننده بعضی از سریالها هر روز به انتظار انتشار قسمت جدید داستان سری به وبلاگ همسفر میزنم به امید بهار در جنگل سکویا
موفق باشید

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
لطف شما اینقدر زیاده که من کلام کم آوردم برای ابراز شرمندگی. به خدا نمی دونم چی بگم. فقط اینکه ممنونم از اینهمه محبت شما. کاش ارزش اینهمه لطف رو خودم و نوشتهم داشته باشیم. سعی می کنم سریع تر بنویسم و بیشتر سعی می کنم که بهتر باشم.
ایام شما تا همیشه ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 11:18
سلام. به شدت منتظر این شب متفاوت هستیم.
خیلی عالی نوشته بودید.
ایده استفاده از برگ برای دعوت به جشن هم خیلی منحصر به فرد بود؛ چه طور به ذهنتون رسید؟
راستی یک اشکال املایی اتفاری نه اطواری ناز و ادا و اطوار درسته.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اول آخریش. ممنون از املای اطوار. همین حالا میرم درستش می کنم که مثل نمی دونم چی جا نمونه. وای که واسه نوشتن این شب متفاوت چه دردسری واسه خودم درست کردم. یکی نیست بگه بیکار بودی عنکبوت آوردی توی معرکه؟ حالا شب متفاوت از کجا بیارم؟
شکلک درموندگی.
ممنونم از حضور با ارزشت دوست همیشگی من.
ایام به کام.
مینا
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 13:57
سلام حال تکبال دیگه واقعا داره بحرانی میشه.
نگرانشم.
هر روز که داره میگذره ا کرس بیشتر داره بدم میاد آخاین چه طور عشقیه؟ بدبختو داره ویران میکنه.
گرچه بیشترین تقصیررو خود تکبال داره. ول یخوب نمیدونم. کاش کی میشد بهتر بشه.
راستی یه خبریم از کبوتر خانوم و بالاپر اگه بدین خیلی خوب میشه.
همینطور از باز.

پاسخ:
سلام مینا جان.
حال دلت چطوره عزیز من؟
زندگی قواعدش زیاد دقیقه مینا جان. هر کسی اشتباه کنه باید طاوانش رو بپردازه. تکبال اشتباه کرد باید قیمتش رو بده. کرکس هم، اگر من بخوام تحلیلش کنم که نباید کنم، اگر بخوام نظری در موردش بدم که نباید بدم، از نگاه من کرکس همه چیزش بی نقصه و حرف نداره ولی در فاز خودش. فاز1پرنده شکاری که فرمانده1دسته از جنس خودشه. کرکس فرمانده و دوست و همراه و تکیه گاه خیلی بی نظیریه ولی جفت مناسبی نبود و نیست برای1کبوتر بی پرواز. برای تکبال. تکبال باید این رو می فهمید ولی نفهمید. پرواز خواهیش چنان کورش کرد که نفهمید به هر قیمتی نمیشه بالا پرید. و حالا چی شد! اینکه دیگه جرأت نداره حتی به آسمون نگاه کنه. اول اومد پایین، بعدش با آسمون بیگانه شد، بعدش از آسمون ترسید، بعدش از ارتفاع فاصله گرفت، حالا هم با خاک یکی شد. به نظرم تا نرفته زیر خاک باید1دستی نجاتش بده وگرنه میره پایین تر. اون1دست هم تا خود تکبال همت نکنه کاری ازش بر نمیاد. من نمی دونم. ولی امیدوارم1چیزی بشه. هر چیزی که این اوضاع رو عوض کنه.
کبوتر خانم و بالاپر رو هم این تکبال بی معرفت باید یادشون کنه که نمی کنه. باز هم حالش خوبه. داره پشت دریچه لونه روی افرا با فاخته و رویا ها و ذهنیت و همه چیزش عشق می کنه. نگرانش نباش بهش خوش می گذره.
تقلب کردم مینا جان. باید برم تحلیل و نوشتارم در مورد کرکس رو پاک کنم. من باید بی طرف و بی نظر باشم و چیزی نگم ولی…بیخیال گفتم دیگه. شما که می خونید ندید بگیرید که بینش من نگاهتون رو عوض نکنه من عذاب وجدان بگیرم.
چقدر من می نویسم!
شادکام باشی!.
آریا
پنج‌شنبه 21 اسفند 1393 ساعت 23:07
سلام پریسا جان
مثل همیشه عالی نوشتی
مرسییی
ممنونم عزیز
به شدت منتظر قسمت بعدی هستم
بازم میگم خیلی عالی مینویسی
شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. ممنونم عزیز. چه خبر از خودت؟
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی!.
آریا
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 15:07
ممنونم عزیز
خدارو شکر از لطف دوستان عزیز خوبم مرسی
شما خوبید
امیدوارم عالی باشی
میگم دقت کردی این روزا آخری میشم تو کامنت دونی خخخ
شاد باشی

خانه


پاسخ:
اول و آخر نداره. تو هر جا باشی عزیزی.
شاد باشی و شادکام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال81

-خورشید! پس تو چه غلطی می کنی؟ این تب عوضی تا حالا باید پایین اومده باشه!
-خفه شو کرکس برو بیرون نبینمت. به نظرت من چه غلطی می کنم؟ انتظار داری چه غلطی کنم با کثافت کاری که تو معلوم نیست چه جوری بالا آوردی؟
-بس کنید.
-بلاخره1زمانی به حساب خودت و اون زبون درازت می رسم خورشید!
-تا اون1زمانی برسه بهتره1جایی باشی که به چشم من نیایی غول عوضی! فعلا برو خودت رو جمع کن من نبینمت بعدش سر فرصت واسه خودت هرچی دلت خواست جزجز کن ولی نه اینجا. حوصله هیچیت رو ندارم.
-تو چی میگی؟ من بهش تب ندادم می فهمی؟
-بس کنید.
-تو لازم نکرده بهش تب بدی. این مسخره بازی رو بذار کنار حرف بزن ببینم چیکارش کردی که آخرش اینطوری شده؟
-من کاریش نکردم ماده نکبت نفهم.
-تو غلط کردی! این چند روزه که حالش افتضاحه خودش هم هیچی نمیگه تو هم می دونی چی شده و خفه خون گرفتی و هیچی نمیگی. کرکس! مثل سگ کتک خورده می ترسی از اوضاع این لحظهش. اگر طوریش بشه تو اسباب بازیت رو از دست میدی عوضی.
-خورشید دارم بهت اخطار می کنم.
-هر غلطی دلت می خواد کن. اخطارت رو هم بذار در برگ غنچه خرزهره آبش رو کوفت کن من از اخطار های تو جا نمیرم.
-تو،
-بس کنید!
فریاد شهپر هر2تا رو متوقف کرد. شهپر رو کسی نمی تونست در حال فریاد کشیدن تصور کنه. حتی خورشید و کرکس. تکبال از اینهمه هیچی نمی فهمید. مثل1تیکه سنگ داغ افتاده بود روی بستر پر. حتی ناله هم نمی کرد. فقط تب داشت. فقط می سوخت. انگار هذیون هم توی گلوش گیر کرده و جرأت بیرون اومدن نداشت. تب و ترس مثل2تا چنگال تیز به جونش فشار می آوردن و خورشید با تمام تلاشش موفق نمی شد کاری از پیش ببره. شهپر با نگاهی که برای اولین بار برق خشمی از جنس خشم های کرکس درش دیده می شد به هر2تاشون خیره شد.
-چرا شما2تا نمی خوایید تمومش کنید؟ چرا دست از سر هم بر نمی دارید؟ چرا بس نمی کنید؟ نمی بینید بالای سر بیمار هستید؟ نمی فهمید؟
تکبال1لحظه با چشم های باز ولی بی حالت به هر3تاشون نگاه می کرد. لحظه ای بعد دوباره چشم هاش بسته شدن و از هوش رفت.
2روز بود که اوضاع اینطوری پیش می رفت. تکبال به شدت تب داشت و هیچی تبش رو پایین نمی کشید. منطقه سکویا به روال قبلی می چرخید ولی تکبال در این چرخه انگار نبود. فقط تب داشت.
-آهای کرکس! بیا! به نظرم تو باید این رو بشنوی.
کرکس مجبور شد بره. شهپر نگاه دلواپسش رو پاشید به تکبال. خورشید پر های داغ کبوتر رو نوازش کرد و حرفی نزد. شهپر با فرمان احضار کرکس زد بیرون. بی حرف. خورشید بالای سر تکبال نشست، بغلش کرد، نازش کرد، تکبال نفهمید. شهپر چند لحظه بعد وارد شد. خورشید سر بالا نکرد. شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-مرغ های انجیرخوار چیز های عجیبی میگن.
خورشید نگاهش نکرد.
-لعنت به تو و کرکس و مرغ های انجیرخوار و همه و همه جهان.
خورشید در اون لحظه هیچی دلش نمی خواست جز اینکه بتونه این ذهنیت رو با صدای بلند به شهپر و به تمام دنیا بگه ولی فقط سکوت کرد. شهپر فهمید و نگفت. بعد از مکث کوتاهی صبورانه ادامه داد.
-به نظرم باید بهش توجه کنیم. درخت های انجیر حاشیه جنگل یکی یکی دارن خشک میشن و می افتن و همه پشت سر هم در1ردیف. مرغ های انجیرخوار میگن درخت ها انگار می سوزن. خورشید!شنیدی چی گفتم؟
خورشید سعی کرد صداش عادی باشه چون از پس نگاهش دیگه بر نمی اومد.
-آره شنیدم.
دست شهپر هنوز روی شونه خورشید بود.
-خورشید!اینهمه پریشونی حتما1دلیلی داره. چرا به من نمیگی؟ من مطمئنم که تو اون شب کذایی1چیز هایی فهمیدی. بگو ببینم این کرکس وحشی با تکبال چیکار کرده؟ تو می دونی و به همین خاطر حالت اینقدر افتضاحه. نمی دونم چرا سکوت کردی و حرفی نمی زنی. خورشید! به من بگو. شاید هنوز دیر نشده باشه.
خورشید سعی کرد بگه لعنت به همهتون! ولی صداش بالا نیومد. شهپر اصرار کرد.
-خورشید! من مطمئنم که تو می دونی. من مطمئنم که تو دیدی. و مطمئنم چیزی که تو دیدی بالاتر از وحشی گری های همیشگیش بود. حرف بزن! آخه چرا هیچی نمیگی؟ خورشید! تو چی دیدی؟
خورشید باید1طوری تمومش می کرد وگرنه واقعا خفه می شد.
-بس کن دیگه دیوونه! بهت1دفعه گفتم. من چیزی ندیدم چیزی هم نمی دونم. تو حرف نمی فهمی؟ شاید کتکش زده. شاید تفریح کرده. من نمی دونم. تو هم اینقدر روی اعصابم وزوز نکن موجود فضول. فهمیدی؟
شهپر بدون توجه به خشم و پرخاش شدید ولی بی فریاد خورشید آهسته به علامت نفی سر تکون داد.
-نه. نفهمیدم خورشید. تو باید به من بگی. واقعا باید بگی.
خورشید به شدت کنارش زد.
-برو گم شو تو هم عقل نداری سبکی!
شهپر نگاهش کرد. خورشید نگاهش رو دزدید و چشم هاش رو بست.
-خورشید!این مدل هات منحرفم نمی کنه. به شدت داری اذیت میشی. آخرش باید به من بگی. خوب الان بگو.
خورشید حوصله نداشت بلند شه هوار بزنه. رو از شهپر برگردوند و دیگه بهش اعتنا نکرد. کرکس وارد شد و به تکبال نظر انداخت. خورشید نگاه نفرتبارش رو بهش پاشید و سرش رو انداخت پایین. شهپر تیزی اون نگاه رو دید و پیام سردش رو به کرکس دریافت کرد.
-کرکس! تو خود نفرتی!
کرکس برخلاف شهپر شاید ندید، شاید نفهمید، شاید هم خیالش نبود. تکبال لحظه ای ناله ای نامفهوم رو زمزمه کرد.
-خاک. خاک. خاک. خاکم. من خاکم. خاک.
خورشید نفس عمیقی کشید که بی شباهت به هقهق فرو خورده نبود. شهپر دقیق شد ولی تکبال توی خودش جمع شد و کاملا مشخص بود که در کابوسی به شدت سیاه و به شدت ترسناک می چرخه. کرکس بی توجه به شهپر و خورشید پر های داغ تکبال رو ناز کرد. تکبال توی خودش مچاله شد و نالهش برید.
-کرکس!تحلیلت از گفته های مرغ های انجیرخوار چیه؟
کرکس به شهپر نگاه نکرد. نگاهش به تکبال بود که نگاه و حواس از جهان انگار بریده بود.
-باید رفت و دید.
آسمون ابری بود ولی نه توفانی در پیش بود نه بارشی. کرکس و شهپر بالای حاشیه جنگل پرواز می کردن و می دیدن که اوضاع اون پایین چجوریه. کرکس متفکر و شهپر حیرت زده بود. ردیف درخت های انجیر تقریبا تنک و خالی به چشم می اومد. کرکس کمی پایین تر رفت و شهپر هم دنبالش.
-کرکس!شاید لازم باشه مواظب باشیم.
کرکس بر نگشت.
-هستیم. بیا!
شهپر حالا شونه به شونه کرکس در حال چرخ زدن و فرودی خیلی آهسته و با احتیاط بود.
-درخت های انجیر این وقت سال آثار حیات ندارن.
نگاه کرکس به پایین بود.
-بله درسته. ولی می ایستن. نمی افتن.
شهپر تعیید کرد.
-اون ها می شکنن. از1جایی کمی بالا تر از بیخ. آخه چی می تونه دلیلش باشه؟ این…کرکس!
کرکس1دفعه سرعت گرفت و مثل تیر به طرف پایین شیرجه زد. بدون اینکه متوقف بشه با سرعت دور1درخت تنومند کج که هر لحظه آماده سقوط بود گشت، از زوایای مختلف نگاهش کرد، پایین و پایین تر رفت، روی زمین فرود اومد و به شهپر و اطرافش خاک پاشید، آهسته متوقف شد، چند قدم کوتاه برداشت و نزدیک درخت ایستاد و به پایین تنه کجش خیره موند.
-کرکس!مواظب باش! هر لحظه امکان داره بیفته!
کرکس انگار نشنید. یکی2قدم دیگه هم برداشت و نزدیک تر رفت. شهپر خودش رو رسوند.
-مگه زده به سرت؟ بیا کنار! اگر بیفته داقونت می کنه!
کرکس باز هم نزدیک تر رفت. آهسته قوز کرد و1دفعه ضربه محکمی با یکی از بال های بزرگش به درخت کوبید. درخت جرق تهدید آمیزی کرد و کمی بیشتر کج شد. شهپر بی اختیار از جا پرید و پرید عقب. کرکس نگاهش کرد و با تمسخری آشکار، بلند خندید. شهپر مثل اینکه چیزی ندید و نشنید، با آرامش دست کرکس رو گرفت و کشیدش عقب.
-بیا کنار! اگر روی سرت سقوط کنه سالم نمی مونی.
کرکس1قدم به عقب برداشت ولی1دفعه نگاهش به نقطه ای روی پایین تنه درخت متمرکز شد.
-چی شده؟ چیزی دیدی؟
کرکس لحظه ای به اون نقطه خیره موند، بعد آهسته و با احتیاط رفت جلو، جلو تر، و باز هم جلوتر، شهپر با دلواپسی تماشاش می کرد و آماده بود که اگر درخت افتاد، با بیشترین سرعت شونه هاش رو بگیره و بکشدش عقب. کرکس پیش رفت و پیش رفت و درست مقابل درخت ایستاد. آروم خم شد و منقار بزرگش رو در سوراخ بزرگی در پایین تنه درخت فرو کرد. شهپر نگاهش می کرد و هر لحظه منتظر بروز1فاجعه بود. مثلا اینکه1مار داخل سوراخ باشه و کرکس بی اطلاع رو نیشش بزنه یا1فوج از حشرات ریز درختی حمله کنن و خفهش کنن. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. منقار کرکس تا بیخ توی سوراخ فرو رفت و از تلاش کرکس مشخص بود که هنوز به انتهای سوراخ نرسیده. شهپر گوشه بال کرکس رو گرفت و آروم به طرف عقب کشید.
-بسه دیگه! بیا کنار تا خودت رو نفله نکردی.
کرکس با همون احتیاط کشید عقب. در برابر نگاه خیره شهپر به منقارش پنجه کشید و به پنجهش نظر انداخت.
-شهپر!تمام شیره و صمغ این درخت رو تا قطره آخرش کشیدن!. نمی فهمم چجوری و برای چی ولی این اتفاقیه که برای این درخت و درخت های دیگه می افته. اون ها شیره هاشون رو از دست میدن و در حالی که هنوز سر پا هستن می خشکن، شکننده میشن و می افتن. اون ها پیش از سقوط میمیرن!.
شهپر مات و متحیر به کرکس خیره مونده بود.
-یعنی چی داره این کار رو می کنه!؟
کرکس به نشانه نا آگاهی سرش رو به2طرف حرکت داد. شهپر به اطراف درخت نظر انداخت. 1قارچ خیلی بزرگ در چند قدمی درخت در اومده و1مورچه که در برابر بزرگی قارچ انگار ریز تر از اندازه عادیش به نظر می رسید داشت سعی می کرد جایی برای جویدن پایه قارچ و انداختنش پیدا کنه. کرکس مسیر نگاه شهپر رو دنبال کرد و مورچه رو دید. اول خندش گرفت، بعد نگاهش متمرکز شد، بعد برقی شوم از نگاهش جستن کرد و در1لحظه گذرا مورچه روی ناخن تیز چنگال کرکس گرفتار بود. شهپر از وحشت نفسش بند اومد ولی پیش از اینکه بتونه کاری کنه مورچه سکوت رو شکست.
-سلام کرکس سکویا!
کرکس دستش رو وسط زمین و هوا نگه داشته بود.
-تو چجوری شناختیم زیر زمینی؟
صدای ضعیف مورچه صاف بود و نمی لرزید.
-کیه که نشناسدت؟ تو رو همه می شناسن. حتی اون هایی که گذرشون به آسمون نمی افته. مثل من. تو شأنت نمی کشه بیایی پایین یا از اون بالا سرت رو پایین بگیری و خاک و خاکی ها رو ببینی، ولی ما همیشه سرمون بالاست. نه برای دیدن تو. برای اینکه به خاک تعزیم نکرده باشیم. از این گذشته، تنها تو نیستی که گذارت توی آسمونه. پردار های کوچیک تر از تو هم توی این آسمون سهم دارن. پروانه ها، سنجاقک ها، مورچه های بالدار، و اون ها اندازه تو با ما بیگانه نیستن. پس عجیب نیست که من بشناسمت. ولی اینکه تو اینجایی و در حال تلف کردن وقتت با من، این کمی عجیبه! شاید هم کمی ترسناک البته برای کسی غیر از من.
کرکس سعی کرد به مورچه دقیق نگاه کنه ولی مورچه اینقدر ریز بود که این کار برای کرکس غیر ممکن به نظر می رسید.
-و تو می خوایی بگی که نمی ترسی؟
مورچه کمی روی چنگال کرکس جا به جا شد. با آرامش و بدون ترس.
-من نمی خوام بگم. من نمی ترسم. این گفتن لازم نداره. اگر بگم یعنی اینکه می ترسم.
کرکس آهسته شونه ای تکون داد.
-و تو نمی ترسی. ولی گفتی بقیه می ترسن. یعنی تو از اون ها شجاع تری؟
مورچه با همون آرامش محجوبانه جوابش رو داد.
-نه من از بقیه شجاع تر نیستم. تو از اون که تصور می کنی اینجا آشنا تری. تو1وحشی جنگ خواهی. برخلاف باقی کرکس ها و برخلاف طبیعتت ترجیح میدی زنده صید کنی چون دلت جنگ می خواد. جنگی که مطمئن باشی برندهش خودتی. عشق می کنی که صیدت زیر دستت واسه خاطر جونش با مردن بجنگه. اول زجرش میدی بعد پارهش می کنی. و من از چی باید بترسم در حالی که نه میشه زجرم بدی نه برای تو خوردنی هستم؟ داری می بینی که من روی1ناخنت جا گرفتم و چند برابر من هم اینجا جا هست. منی که با1ضربه ناخنت نیست میشم به جنگیدن نمی خورم. خوردنم هم برای تو شدنی نیست چون از بس کوچیکم حتی به نگاهت نمیام چه برسه به اینکه بخوایی پارهم کنی و بخوری. حالا تو1دلیل بهم بده که ازت بترسم.
کرکس با نارضایتی ولی با صدای آروم گفت:
-اینکه زبونت زیاد درازه و من می تونم به تلافیش بیخیال جنگیدنت و سیر شدن خودم بزنم لهت کنم. این هم دلیل.
مورچه آروم خندید. خندهش هم مثل حرف زدنش بی ترس و بی جسارت و کاملا آرام و عادی بود.
-دلیلت رو می پذیرم. ولی باز هم ازت نمی ترسم. تو اگر می خواستی نیستم کنی اینهمه زمان خرجم نمی کردی. تو با نابود کردنم آروم نمیشی و اگر واقعا از زبون درازیم عصبانی شده باشی1کار بهتری می کنی که حرصت بره و خاطرت جمع بشه که از زبونم نباختی. تو اینی کرکس سکویا.
کرکس با حرکت سر رضایتمندانه و متحیر تعیید کرد.
-واقعا من اینهمه شناسم؟
مورچه دوباره خندید.
-تو1افسانه ترسناک هستی کرکس سکویا! افسانه ای سیاه، کابوس وار، ترسناک و از دور قابل ستایش. خوب. حالا میشه بذاریم زمین؟ آخه من هم گرفتاری هایی دارم که باید بهشون برسم.
کرکس دوباره اخم کرد ولی این بار از فشار تفکر و تمرکز.
-چه اعتماد به نفسی داری! از کجا معلوم که دلم نخواد واسه تفریح داقونت کنم؟ یعنی تو مطمئنی که بیخیالت میشم؟
مورچه با اطمینانی محبت آمیز گفت:
-بله، بله مطمئنم. چون اولا داقون کردن من بهت حس تفریح نمیده، دوما تو هنوز نگفتی چی ازم می خوایی و تا به مقصودت نرسی من در پناهت جام امنه حتی از خطر خود تو. بعدش هم که تو اونقدر گرفتاری که من حتی در نظرت نمیام چه برسه به اینکه به یاد بیاری قابل کشتن بودم یا نبودم.
کرکس به مورچه خیره مونده بود.
-زبونت خیلی بیشتر از قد و قوارته! واقعا انتظار نداشتم. خوب بذار ببینم عقلت هم اندازه زبونت به کار میاد یا نه. از کجا می دونی من چیزی می خوام که شاید بشه از تو بخوامش؟
مورچه آروم روی چنگال کرکس نشست و نفسی تازه کرد.
-فهمیدنش حتی فکر هم لازم نداره. تو و خاک!؟ این پایین دنبال چی می گردی؟ مطمئنم که دنبال من نیومدی.
کرکس دستش رو کمی بالاتر گرفت تا بهتر مورچه رو ببینه.
-ببین مورچه من دارم خسته میشم.
مورچه با همون آرامش روی چنگال کرکس ولو موند.
-پس هرچه زود تر تمومش کن تا هم تو به خواستهت برسی هم من به گرفتاری هام.
کرکس نگاهی به مورچه و نگاهی به سوراخ بزرگ روی تنه درخت انداخت. دستش رو بالا برد و به طرف سوراخ درخت رفت. در برابر تنه خشکیده متوقف شد و چنگالش رو آورد پایین به طوری که مورچه درست در مقابل سوراخ قرار گرفت.
-چی داره این کار رو می کنه؟ و واسه چی؟ از این داستان هرچی می دونی بگو!
مورچه به کنار ناخن کرکس تکیه زد، پا هاش رو جا به جا کرد و نفسی از سر رضایت کشید.
-بله، بله این، بی راه نمی گفتم. تو واسه کشفش بلاخره می اومدی و چه درست گفتم! این کار موریانه هاست. اون ها این درخت و خیلی از درخت های دیگه رو اینطور سوراخ کردن و می کنن. عنکبوت ها این رو ازشون خواستن. پیش از موریانه ها از ما خواستن ولی حتی1مورچه نه در برابر وعده های هوس انگیز و نه در مقابل تهدید های وحشتناکشون حاضر نشد باهاشون همکاری کنه. پس رفتن سراغ موریانه ها و تونستن رضایتشون رو جلب کنن. برای اون ها هم مثل ما توضیح ندادن این کار چه حکمتی داره. ما پرسیدیم و جواب نگرفتیم، موریانه ها نپرسیدن و جواب نگرفتن. اون ها درخت ها رو به طرزی مشخص سوراخ می کنن و عنکبوت ها شیره های درخت ها رو می کشن. اونقدر ادامه میدن تا دیگه چیزی از صمغ و شیره توی تمام درخت باقی نباشه. بعدش نوبت درخت بعدیه. پیش از ما و موریانه ها عنکبوت ها سعی کرده بودن از موش ها استفاده کنن ولی موش ها واسه ایجاد سوراخ هایی که به درد این کار بخوره زیادی بزرگ بودن و به درد نخوردن. الان هم کار به عهده موریانه هاست. اینکه عنکبوت ها چرا این کار رو می کنن و صمغ خشک درخت های زمستون زده که باید جون بکنن تا از خشکی در بیاد و چسبناکی و جریانش رو کمی پیدا کنه، به چه دردشون می خوره رو نمی دونم. باقیش رو باید از محل بهتری بفهمی کرکس سکویا.
مورچه نفس بلندی کشید. کرکس داشت تماشاش می کرد. شهپر گفته های مورچه رو به خاطر سپرده و ذهنش با سرعت مشغول تحلیل بود.
-ببینم مورچه! واسه چی شما همکاری با عنکبوت ها رو قبول نکردید؟ اینطور که گفتی شما نمی دونستید اون ها می خوان چیکار کنن.
مورچه آهسته خندید.
-بله درسته ما نمی دونستیم و هنوز هم نمی دونیم. ولی بعضی نادرست ها هست که ذاتا نادرسته. گرفتن حیات از زنده ای که در انتظار رسیدن بهار و زنده شدن دوباره و تولد شکوفه هاش به خواب زمستونی رفته به هر دلیلی که باشه یکی از اون نادرست هاست. و هیچ مورچه ای حاضر نمیشه در مقابل هیچ چیزی چه منفی و چه مثبت تن به همکاری در انجام همچین نادرستی بده.
کرکس چاره ای جز تأیید نداشت. صدای ریز مورچه رشته افکارش رو پاره کرد.
-من دیگه حرفی برای گفتن ندارم که شنیدنش برای تو به مکث کردن بی ارزه. پس لطفا اجازه بده تموم بشه. اگر خیال داری آزادم کنی، فقط کافیه دستت رو ببری پایین. وگرنه با خودته که با دستت چیکار کنی. در جنگ با تکمار موفق باشی کرکس سکویا!.
کرکس لحظه ای به مورچه که همچنان آروم و بیخیال روی چنگالش نشسته، پا هاش رو رها کرده و به کنار ناخنش تکیه زده و منتظر بود خیره شد، بعد آهسته دستش رو آورد پایین تا به زمین رسید و چنگالش رو خیلی آهسته روی خاک یخ زده گذاشت. مورچه بلند شد و آروم از چنگال کرکس روی خاک رفت. خودش رو بالا کشید، به طرف قارچ رفت و دوباره مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده، مشغول ور رفتن با قارچ غول پیکر شد. کرکس لحظه ای متفکر بهش خیره موند، بعد در1چشم به هم زدن دستش رو برد بالا و ثانیه ای بعد، قارچ بزرگ به ده ها تکه کوچیک تقسیم شده و روی خاک ریخته بود. کرکس بعد از اون دیگه منتظر نشد. بلافاصله حرکت کرد. اول آهسته عقب کشید و بعد در حالی که مواظب بود تندباد حاصل از حرکتش به مورچه آسیب نزنه بلند شد، آهسته کمی بالا رفت و به محض اینکه خطرش از سر مورچه گذشت با خاطر جمعی و به سرعت اوج گرفت و عمودی رفت بالا. مورچه به غبار به جا مونده از کرکس نظر انداخت و آهسته زمزمه کرد:
-ممنونم کرکس!
مورچه فریاد نزد چون مطمئن بود که کرکس صداش رو نمی شنوه. تصورش درست بود. کرکس از اون بالا1لحظه نگاهی گذرا به پایین انداخت. فوجی از مورچه ها خاک رو سیاه کرده و در حال بردن تکه های قارچ بزرگ به لونه بودن. کرکس با احساس رضایت لبخند زد، ارتفاع گرفت و از بالای منطقه گذشت. طول کشید تا همراهی شهپر رو به خاطر آورد. شهپر هم طول کشید تا آرامشش رو به دست بیاره. مطمئن بود مورچه به دست کرکس نابود میشه و حسابی نگران شده و بهش فشار اومده و حالا در آرامشی عجیب پشت سر کرکس پرواز می کرد. آسمون جنگل سرو، همچنان ابری، تار و گرفته بود.
دیدگاه های پیشین: (5)
مینا
یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت 23:35
چه قدر عجیب!
واقعا که گره افکنیهاتون حرف نداره.
به شدت منتظر بقیشم.
داستانهاتون فکررو حتی بعد ازخوندن خیل یمشغول میکنه لا اقل برا یمن که اینطوره.
به هر حال این قسمت خیلی جالب بود.

پاسخ:
ممنونم مینا جان. به نظرم درست بگی من متخصص گره افکنی هستم ولی نمی فهمم چی میشه که توی باز کردنش گیر می کنم! شوخی کردم. دسته کم اینجا توی این نوشته ها همه چیز کامل دست خودمه. آخجون.
ممنونم از حضور با ارزشت.
پیروز باشی!.
حسین آگاهی
دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 09:35
سلام. این بار جای من و مینا خانم با هم عوض میشه؛ چون من تمام حرف های ایشون رو لایک می کنم و موافق هستم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از هر2تای شما. هم مینا جان و هم شما.
ایام همگی به کام.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 00:22
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی نوشتی ممنونم
از هنر عزیزت لذت میبرم
ممنونم که هستی و مینویسی
شادکام باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم از لطف همیشگیت. ممنونم که هستی. ممنونم که هستی! امیدوارم از این حضور نا امید و پشیمونت نکنم. مثل کاری که شاید با خیلی از حاضر های جهان حقیقی کردم و می کنم هرچند واسه اینکه حرف گفتهشون رو پس نگرفته باشن منکرش هستن.
به هر حال، تا زمانی که هستی ازت ممنونم و اگر زمانی دلت خواست که نباشی باز هم به خاطر زمان های حضورت ازت ممنونم و خلاصه اینکه همیشه ازت ممنونم. راستی آریا! می خوام برم توی کار جمع کردن هزینه واسه زمان پایان تکبال تا شاید زد و شد.
برام دعا کن آریا. من دیگه تقریبا چیزی جز این…
بیخیال.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 18:28
درست میشه عزیز
چشم حتما دعا میکنم
کار خوبی میکنی
بسپر بخدا کمکت میکنه
شاد باشیی عزیز

خانه


پاسخ:
هرچی خدا بخواد. هرچی خودش بخواد. توکل به خودش.
ایام به کام.
خورشید
چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت 16:02
سلام پریسا خانوم. میخواستم بینم شما میدونی این تکی چشه؟ من یه چیزایی دیدم, ولی حقیقتش نفهمیدم این کرکس عوضی باهاش چی کار کرده. اگه بگی راحت تر شاید بتونم درمونش کنم یا لا اقل کمکش کنم خود شکه چیزی نمیگه حالش خیلی بده تورو خدا اگه میدونی به منم بگو

پاسخ:
سلام.
تو خورشید واقعی نیستی. تکبال و کرکس توی کامنت دونی بدل های واقعی تری بودن.
بیخیال. به هر حال، من نمی تونم کمک کنم. تو هم نمی تونی.
راستی جلد خورشید بهت نمیاد! از داخلش در بیا.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال80

چند روز دیگه هم گذشت. عنکبوت ها1روز همون طور که اومده بودن رفتن و ناپدید شدن. خیلی ساده و بی توضیح، 1روز صبح دیگه هیچ اثری ازشون توی هیچ کجای جنگل سرو دیده نشد. انگار که هرگز نبودن، با اون سرعت و شدت تار نبافته و تمام جنگل رو به حیرت ننداخته بودن. عنکبوت ها ناپدید و خیلی زود فراموش شدن و مدتی بعد، اون ها و رفتار عجیبشون از خاطر ها رفتن.
منطقه سکویا و جنگل سرو آروم به زندگی منجمد زمستون زدهش ادامه می داد. اوضاع ظاهرا آروم بود. اینقدر آروم که تردید کرکس رو بر می انگیخت و همین طور تردید شهپر و خورشید رو. اون3تا در این مورد چند بار با هم حرف زدن ولی به نتیجه ای نرسیدن. هیچ مدرکی برای اثبات اینکه این آرامش قبل از توفانه به دست نمی اومد و با این حساب، حرفی برای گفتن نبود. تکبال این وسط، کاملا در خود و بیخیال تمام هستی زیر پر و بال کرکس از بودن هرچه دور تر می شد و با دونه های شیرینی که نمی دونست اسمشون چیه و کرکس خوردنش رو براش ممنوع نکرده بود خودش رو خفه می کرد.
-تکی! مگه زده به سرت؟ برای چی این قدر می خوری؟!
تکبال سر بالا کرد و با چیزی شبیه لبخندی تهی و ابلهانه به خورشید خیره شد. لحظه ای همون طور باقی موند و بعد دوباره مشغول خوردن شد.
-تکی!داری چیکار می کنی؟ اینهمه خوردن هیچ خوب نیست. مگه می خوایی خودکشی کنی؟ هی تکی!مگه نمی فهمی چی بهت میگم؟
تکبال با تکون دست های خشن خورشید سر بالا کرد. توی چشم هاش1لحظه بهت و بعد یکی2تا قطره اشک دیده شد ولی حالت نگاهش همچنان تهی و همچنان ابلهانه بود. خورشید برای اولین بار به شدت ترسید و به شدت از خشونت رفتارش پشیمون شد. چیزی که در مقابل خودش می دید سزاوار خشونت نبود. خورشید احساس کرد حسی شبیه ترحمی دردناک از عمق سینهش بالا اومد و به شدت آزارش داد. تکبال همچنان تهی و ترسیده بهش خیره مونده و نگاهش خیس بود. خورشید آروم به سرش دست کشید.
-تکی! من دلواپستم. درسته که تو نمی پری ولی دلیل نداره با این مدل خوردن خودت رو سنگین کنی. این کار رو نکن تکی. تو این زمان ها واقعا زیاد می خوری. متوجه هستی چی میگم؟
نگاه تکبال کمی آروم تر شد.
-چی؟ متوجه هستم؟ آره هستم. میگی من زیاد می خورم. من زیاد می خورم؟
خورشید حس کرد نفسش بالا نمیاد.
-تکی! محض خاطر خدا تو چی به سرت اومده؟ می خوایی بریم2تایی بپریم؟
واکنش تکبال کاملا دور از انتظار خورشید. بود. تکبال چنان وحشتزده از جا پرید که نزدیک بود از شاخه پرت بشه پایین.
-نه، نه نه نه نه نمی خوام. نمی خوام من نمی خوام نمی خوام. کرکس! وای کرکس! من نمی خوام. کرکس!
صدای کرکس مثل جادوی سکوت تکبال رو1دفعه آروم کرد.
-آهای!شما2تا باز کجای جهان رو دارید به ویرانی می کشید؟ ببینم! باز چی شده؟
تکبال دیوانه وار می لرزید. کرکس بغلش کرد و تکبال شاید بدون اینکه بفهمه چیکار داره می کنه لای پر های کرکس مخفی شد، به اعماقش رفت و همونجا موند. کرکس خندید.
-چی شده فسقلی؟ چی رو نمی خوایی؟
صدایی خفیف و زمزمه وار از لای پر های کرکس شنیده شد.
-پریدن رو. نمی خوام.
کرکس بلند خندید.
-خوب نخواه. تو لازم نیست بپری. هر زمان لازم باشه خودم می برمت هر جا که لازمه. همین مدلی که الان هستی. آه پدرسوخته باز شروع کردی ترکیبم رو به هم بریزی. موجود نکبت!نکبت عزیز! جوجه جفنگ خودم!
خورشید با چیزی فرا تر از خشم و آمیخته به کنجکاوی و تردید به کرکس خیره شده بود چون تکبال دیگه دیده نمی شد. کرکس بی توجه به نگاه خورشید لای پر های خودش رو نوازش می کرد.
-کرکس! من داشتم، من واسه خودم داشتم، …
-خوب داشتی می خوردی. این که بغض کردن نداره. خودم بهت داده بودم بخوری.
-آخه تمامش…
-نصفش رو که خوردی باقیش هم همینجاست. همهش مال تو. الان خاطر جمع شدی؟
-آره.
کرکس قهقهه زد. تکبال لای پر های کرکس باز مشغول خوردن دونه های شیرینش شد و خورشید خسته از سنگینی فشار خشم و وحشت و پرسش به شاخه کناری تکیه زد.
2-3روز دیگه هم گذشت. تکبال روی پایین ترین شاخه درخت همیشگی لب رودخونه نشسته و سرش رو کرده بود زیر بالش. نفهمید چقدر1وری روی1پاش نشست و به صورت مایل خودش رو روی یکی از شاخه های کلفت کناری ول کرد. فقط وقتی به خودش اومد که حس کرد پاش بی حس شده. با لبخندی تلخ و تهی هشدار خورشید رو به خاطر آورد.
-دارم سنگین میشم. خوب بشم. چی میشه مگه؟
آهسته تکونی به خودش داد تا پا هاش رو جا به جا کنه ولی اتفاق عجیبی افتاد. به نظرش رسید تکونش حرکتی بیشتر از حد معمول ایجاد کرد. اولش تصور کرد خیالاتی شده و چون زیاد کج نشسته و سر زیر بالش گذاشته حالا این حس رو داره ولی خیال نبود. تکبال دیگه حرکت نمی کرد ولی حرکت همچنان ادامه داشت و انگار در حال بیشتر شدن هم بود! تکبال با نگاه پرسش گر به اطرافش نظر انداخت و1دفعه چشم هاش از حیرت و بعدش وحشت گرد شد. اون حرکت واقعی بود ولی فرا تر از حد انتظار. کل درخت داشت حرکت می کرد و آهسته از جا می جنبید. تکبال با نگاهی پر از تعجب دید که زمین زیر پاش آروم داره بهش نزدیک میشه و تا اومد به خودش بجنبه و بفهمه که چی شده، درخت به1طرف کج شد، با1صدای جرق خشک و بلند شکست و با سر و صدا به طرف زمین سقوط کرد و ثانیه ای بعد، درخت و تکبال با هم ولو شدن روی زمین. تکبال چنان حیرت کرده بود که ترسش یادش رفت. پر و بالی زد ولی لای شاخه ها گیر کرد.
-آی! آی کرکس!
-هی تکی!برای چی وا رفتی؟ خوب بیا بیرون دیگه!
تکبال بی توجه به صدای خورشید که از بالای سرش و از بیرون شاخه ها می اومد هوار زد:
-آآآی!کرکس!
خورشید پرخاش کرد.
-کرکس و زهر مار! مگه خودت پر و پا نداری؟ منتظری یکی دیگه بیاد جمعت کنه؟ افلیج که نیستی بیا بیرون!
تکبال چند لحظه با پا و منقار و بال با شاخه ها درگیر شد تا تونست خودش رو آزاد کنه. فحشی فرستاد و از لای چوب های خورد شده پرید بیرون. خورشید در تمام این مدت، با نگاهی خشک و تلخ تماشاش می کرد.
-چیزیت که نشد! الان خوبی؟
تکبال با لحنی نیشدار جواب داد:
-بله ممنون. از اعتبار کمک رسانی تو حرف ندارم.
خورشید به همون تلخی و بی تفاوتی نگاهش کرد.
-چه غلط ها! یعنی تو اینهمه تن لشی که از پس بیرون کشیدن خودت از وسط1مشت چوب خشک بر نمیایی کمک می خوایی؟ توان زبونت رو بده به تنت حل میشه.
تکبال که حوصله بحث و جنگ نداشت سکوت کرد و خراش های بال هاش رو از خورده چوب تکوند. به درخت افتاده نظر انداخت و انگار تازه هشیار شد. حیرت مثل خونی که از1زخم کوچیک بیرون بزنه، آهسته آهسته نگاهش رو پر کرد. خورشید هم بی حرف به مسیر نگاه تکبال خیره شد و متفکر به درخت نگاه کرد.
-خورشید!این چه معنی میده؟ نمی خوایی که بگی من اون قدر سنگین شدم که تحملم نکرده، می خوایی؟
خورشید همچنان متفکر سرش رو به علامت نفی تکون داد. تکبال دقیق تر به درخت نگاه کرد. درختی که دیگه هیچ شباهتی به درخت نداشت. روی زمین ولو شده بود با شاخه هایی که نشکسته بودن، خورد شده بودن. مثل چوب های مرده و کاملا خشک.
-خورشید!این درخت پیش از افتادن مرده بود. اون قدر خشک شد که شکست. ببین؟
تکبال درست می گفت. درخت کاملا خشک بود. انگار حیاط رو تا قطره آخر از تنهش کشیده بودن.
-این خیلی عجیبه! یعنی چطور همچین اتفاقی افتاده!؟ درسته که درخت ها زمستون خشک میشن ولی این…این خشکی غیر عادیه! این خواب زمستونی نیست! این مرگه! مرگی پیش از سقوط!دلیلش چی ممکنه باشه!؟
تکبال به خورشید نگاه می کرد که مخاطب خاصی نداشت و انگار با صدای بلند با خودش فکر می کرد. خورشید درست می گفت. این مرگ بود. مرگی پیش از سقوط. مرگی خاموش برای درخت بلندی که تا همین1هفته پیش اونقدر زنده بود که تکبال اطمینان داشت بهار که برسه اولین درخت سبز لب رودخونه میشه.
-آهای خورشید! این صدای چی بود؟ بقیه هم الان می رسن.
شهپر این ها رو در حال پروازی با نهایت سرعت از دور گفت و کمی نزدیک تر که رسید، باقی حرفش رو خورد. سرعتش رو کم کرد و با حیرت و آروم فرود اومد. کنار خورشید ایستاد و به درخت افتاده که با1تیکه چوب خشک بزرگ هیچ فرقی نداشت خیره شد.
-چی به سرش اومده؟!
خورشید از جهان حیرت انفرادیش بیرون اومد.
-ما هم نمی دونیم. تکی اون بالا بود که1دفعه…
شهپر از جا پرید. شونه های تکبال رو چسبید و نگاهش کرد.
-تو که چیزیت نشد. طوری شدی؟ کاملا سالمی؟
تکبال بی حرف خودش رو کشید عقب. خورشید دخالت کرد.
-اون چیزیش نشده شهپر. ولی این درخته کارش تموم شد و باید بفهمیم برای چی.
کرکس مثل تیر رسید، بی توجه به درخت و خورشید و شهپر چنان شیرجه زد که زمین لرزید و باد حاصل از فرود سریع و تهاجمیش خورشید و شهپر رو چند قدم عقب تر انداخت. تکبال در1چشم به هم زدن بین دست های کرکس بود. درست مثل اینکه صیدی باشه برای دریده شدن. شهپر تماشا می کرد و در این فکر بود که کرکس این مدلی صید می کنه. خورشید هنوز نگاهش به درخت بود بی توجه به اینکه کرکس داشت پرتش می کرد توی رودخونه. تکبال دست و پایی زد و از وسط پنجه های فشرده کرکس به لای پر هاش خزید و اونجا از نظر ناپدید شد.
-فسقلی! تو حالت خوبه؟ سلامتی؟
صدای خفه ای از لای پر های کرکس جوابش رو داد.
-بله کرکس.
کرکس دستش رو لای پر هاش برد و کاملا مشخص بود که در حال بررسی تمام زوایای جسم تکباله که مطمئن بشه چیزیش نشده. خورشید به شهپر نظری تحقیر آمیز و هشدار دهنده انداخت و کمی بلند کرکس رو مخاطب قرار داد.
-کرکس!اگر به خودت اومدی، هر زمان که از سلامت اسباب بازیت مطمئن شدی1نگاهی این طرف کن ببین چی شده.
کرکس در حالی که همچنان مشغول کار خودش بود با خونسردی گفت:
-باشه. 1زمانی هم واسه این کار می ذارم.
خورشید تحملش تموم شد.
-عجب!نکبت پریشان بهت میگم ول کن بیا ببین چی داره میشه بلکه مغز پوکت جوابی داشته باشه براش!
کرکس بیخیال خشم خورشید با همون خونسردی دست از اذیت کردن تکبال برداشت و به درخت افتاده نگاه کرد.
-خوب دیدم. که چی؟
خورشید تقریبا داد زد.
-یعنی چی که چی! مگه نمی بینی؟ این درخت اول خشکید بعدش بی هیچ دلیلی شکست و افتاد و به زمین نرسیده تمام شاخه هاش خورد شد. به نظرت این عادیه؟
کرکس لحظه ای به خورشید و بعد به درخت خیره موند و بی تفاوتی آهسته آهسته از نگاهش رفت و پرسش و کمی هم حیرت جاش رو گرفت.
-نه. واقعا عادی نیست. اگر درخت دیگه ای بود1خورده عادی تر می شد ولی این یکی نه. این هم محکم بود و هم قوی و هم نزدیک رودخونه. نمی فهمم. چطور ممکنه همچین اتفاقی واسش بیفته؟
خورشید آروم تر شد.
-ما هم توی همینش موندیم. تو چیزی به نظرت نمی رسه؟
نگاه و حالت کرکس عمیق تر و دقیق تر شد.
-نه. نه واقعا. تا به حال همچین چیزی ندیده بودم. تابستون چرا ولی زمستون هرگز. یادمه1دفعه کم آبی بود و هوا افتضاح داغ. دیدم که1درخت کویری از تشنگی خشک شد. ولی فقط خشک شد. شبیه این نشد. من اونجا نموندم که ببینم وقتی گرما تموم شد و بارون بارید چی به سرش اومد اما تا زمانی که ازش اطلاع داشتم نیفتاده بود. ولی این…
-آهای کرکس اونجا چی شده؟
مشکی مثل برق رسید و بقیه هم پشت سرش با چنگال ها و منقار های بالا گرفته و بال های کاملا باز مثل بلای آسمونی نازل شدن.
-آروم باشید چیزی نیست خطر رفع شد.
توضیح کوتاه کرکس همه چیز رو بلافاصله آروم کرد. خطری نبود. همین کافی بود که سکویایی ها آروم باشن. همه آهسته پیش رفتن و به درخت خیره شدن. حیرت و پرسش توی نگاه همه موج می زد. تکبال از کنار بال کرکس بیرون اومد، به طرف درخت افتاده رفت، به شاخه های خورد شدهش بال کشید و خورده چوب های خشک رو ناز کرد. دلش از مردن درخت گرفته بود. دلش از همه چیز های عجیب گرفته بود. دلش گرفته بود و خودش نمی فهمید از چی. فقط می دونست که دلش گرفته بود!.
اون شب، در منطقه سکویا انگار می شد صدای طنین و انعکاس این پرسش رو توی همه ذهن ها شنید.
-اون درخت چرا خشک شد؟
پرسش بی جوابی که کسی اون شب نمی دونست روز های بعد در مورد درخت های دیگه هم تکرار میشه.
تا آخر اون هفته چند تا درخت دیگه هم همینطور خشک شد و افتاد. سکویایی ها تشنه پیدا کردن جواب بودن ولی جوابی در کار نبود. گشت ها شدید تر و دقیق تر و بیشتر شدن ولی جوابی نبود. در گوشه و کنار جنگل سرو درخت ها بی هیچ توضیحی خشک می شدن. اون قدر خشک که با1ضربه یا1تکون و گاهی هم بی هیچ ضربه ای می شکستن و می افتادن. سکویایی ها دیگه یاد گرفته بودن پیش از فرود روی هر شاخه ای اول مطمئن بشن که1دفعه همراه درخت سقوط نمی کنن و لای شاخه های در حال خورد شدن گرفتار و زخمی نمیشن. از عنکبوت ها دیگه هیچ خبر و اثری نبود.
زمان می گذشت و می گذشت و تنها چیزی که بهش توجه نمی شد همین گذشت زمان بود. سکویایی ها باز هم لب رودخونه رفتن و باز هم درخت بود که روی اون فرود بیان و باز هم جایی بود که نزدیک زمین باشه و تکبال بشینه تاب بخوره و وسط شاخه های پیچیدهش مخفی بمونه. آروم و پنهان از نگاه همه جهان. حتی خوشپرواز جوون که مدتی بود دیده نمی شد. عصر دلگیری بود و تکبال توجهی بهش نداشت. آسمون رو که اصلا نمی دید چون سر بالا نمی کرد که ببینه، زمین رو هم که خیالش نبود. خودش بود و اون شاخه ها و انتظار اومدن کرکس که بیاد لای پر هاش جاش بده و ببردش.
نفهمید چقدر گذشت. حس می کرد خواب می بینه ولی خواب نبود. سر و صدا های آشنا رو در بیداری کامل، در نزدیکی خودش، در چند قدمیش می شنید. صدای جیک جیک، همهمه، پرواز، از ارتفاعی نزدیک مخفیگاه تکبال، از کنارش، از بغل شونه های جمع شدهش،
افرایی ها!.
داشتن می رفتن طرف رودخونه. تکبال در حالی که نفسش رو با احتیاط بیرون می داد تا شنیده نشه از لای شاخه ها نگاه کرد. افرایی ها در صفی که هر لحظه به هم می ریخت، به طرف رودخونه رفتن، ناشیانه فرود اومدن و بعد از آب خوردن مشغول خاک بازی و قدم زدن شدن. سر به سر هم می ذاشتن، به هم آب می پاشیدن، زمین می خوردن و بلند می شدن، دنبال هم می کردن و واسه تعقیب و گریز های پر سر و صداشون کمی از زمین فاصله می گرفتن، به هم می رسیدن، هم رو می گرفتن و پخش زمین می شدن و صدای جیک جیک های شاد و خنده های بلندشون می رفت تا آسمون. تکبال پرپری رو می دید که به نسبت قد و قواره کوچیکش حسابی بالا می پرید و با اینهمه باز جا می موند و زود می خورد زمین و دادش در می اومد که چرا بزرگ تر ها مراعاتش رو نمی کنن. پرپری کوچیک ترین عضو افرا و شیرین ترینشون بود. تکبال مونده بود چطور تا اون زمان، در تمام مدتی که روی افرا با این موجودات زمان می گذروند، هیچ نفهمیده بود که چقدر اون جیک جیک ها رو، اون خنده ها رو، اون کوچولوی پر سر و صدا پرپری رو اینهمه می خواد! چلچله و سیاهپر واسه گرفتن پرپری شیطون که در1زمان جفتشون رو خیس کرده بود پریدن هوا ولی پرپری ریزه بود و از بینشون در رفت و اون2تا محکم خوردن به هم و جیک جیک بلند و شاد پرپری تمام فضا رو پر کرد.
تکبال حس کرد چیزی توی قلبش فشرده شد و با دیدن بال های ظریف فاخته آشنا و عزیزش اون چیز فشرده از توی قفسه سینهش انگار رها شد، یخ زد و افتاد پایین.
فاخته کنار رودخونه نشست و توی آب صاف و شفاف به عکس خودش خیره شد. سر و پرش رو تاب داد و پر های بالش رو با نوک ظریفش مرتب کرد. دوباره توی آب به خودش خیره شد، با رضایت سر تکون داد و لبخند زد. سیاهپر و چلچله خواستن نزدیک بشن ولی فاخته بهشون آب پاشید و با همون خنده همیشگیش که فقط مال خودش بود، به نشونه تهدید سر و شونهش رو تکون داد.
-برید جای دیگه رو خراب کنید. اینجا مال منه. هر کسی بیاد جلو خیسش می کنم. یادتون هم باشه که هوا خیلی سرده و بال ها اگر خیلی خیس باشن پرواز غیر ممکنه. دیگه با خودتون.
چلچله با اعتراض هوار زد:
-مسخره بازی در نیار فاخته! رودخونه که ملک تو نیست. اونجا زمینش صاف تره آبش هم کم موج تره. بذار بیاییم دیگه!
فاخته بی توجه به حرارت چلچله که بوی اعتراضی آشکار داشت به علامت نفی سر تکون داد.
-نه، نه، نه.
چلچله با لحنی مکدر و خشک فریاد زد:
-واقعا که شورش رو در میاری! می خوام خودم رو ببینم. خیسم نکن خوشم نمیاد.
فاخته دست توی آب کرد و آماده پاشیدن شد. حالتش مثل همیشه بود. لبخندی بیخیالِ حرص چلچله داشت و نگاهش آروم و بیخیال بود.
-باشه. خودت می دونی. من گفتم که نگی نگفتی. اگر می خوایی بیا ولی نگی نگفتم ها!
چلچله با حرص جیغ کشید:
-فاخته!میگم می خوام1دقیقه خودم رو ببینم پر هام رو صاف کنم بد به هم ریختن. نمی فهمی؟
فاخته خندید.
-برو جای دیگه خودت رو تمیز کن. همین که گفتم. اینجا مال منه.
چلچله خواست حرفی بزنه ولی چنان عصبانی بود که نزدیک بود از حرص گریهش بگیره. سیاهپر1جای دیگه پیدا کرد و بقیه رو صدا زد که برن و بال و پر های به هم ریختهشون رو درست کنن.
فاخته بیخیال حرصی که از چلچله در آورده بود، به تماشای خودش ادامه داد. باد سردی وزید و فاخته خودش رو جمع کرد. بال و پر هاش رو پوش داد و لرزید. چیزی توی وجود تکبال هوار زد:
-لعنت به این سرما! نباشم سرمازده ببینمت عزیز!
فاخته همونجا بود. فقط1فرود از اون ها که خورشید یاد تکبال داده بود می خواست که تکبال بهش برسه. تکبال چشم هاش رو بست ولی از شدت سوزش نتونست بسته نگهشون داره. دوباره بازشون کرد به امید اینکه دیده های چند لحظه پیشش سراب بوده و رفته باشه. نگاه کرد. فاخته هنوز اونجا بود. ملموس و کاملا واقعی. تکبال تمام وجودش شده بود چشم و تماشاش می کرد. چقدر دلش تنگ شده بود! چقدر دلش می خواست بره بغلش کنه، لمسش کنه، حسش کنه! چقدر دیر فهمید که باد شاخه بالای سرش رو تکون داد و عکسش توی آب پیدا شد. فاخته اول تعجب کرد، بعدش گیج شد، بعدش هشیار شد.
-تکی! هی تکی! تکی تو اونجایی؟
تکبال1دفعه از جا پرید. شاخه ها پیچ و تاب خوردن و تکبال کامل آشکار شد. فاخته از جا پرید.
-تکی!دیوونه مسخره معلومه چیکار می کنی؟
تکبال فقط1نظر ظاهر و بعد غایب بود. فاخته با تعجب نگاه کرد. مطمئن بود که درست دیده و مطمئن بود که تکبال1جایی بین شاخه ها مخفی شده و مطمئن بود که داره می بیندش و می شنودش.
-تکی! کجا غیب شدی؟ تکی بیا بیرون می خوام باهات حرف بزنم! اه! عجب مضحک مزخرفی هستی بهت میگم بیا بیرون! تکی! لعنتی! پس کجا رفتی؟ تکی! به من جواب نمیدی؟
تکبال حس می کرد قلبش داره از زدن می ایسته. تمام وجودش، تمام سلول های وجودش با ضربانی تند و داغ فریاد می کشید و فریاد می کشید. تمام وجودش خواهان فریاد زدن بود. خواهان اعلام حضور. خواهان جواب دادن، پریدن و رسیدن.
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، اگر1دفعه دیگه…
تکبال جرأت نمی کرد دستش رو بالا ببره و سیل اشک هاش رو پاک کنه مبادا صدایی از شاخه های خشکیده در بیاد. فاخته گشت و گشت. از روی زمین به بالا نگاه کرد. آهسته پر و بالی زد و چند جای مختلف روی زمین فرود اومد و از زاویه های متفاوت نگاه کرد. پرید و از بالا نگاه کرد. دور شاخه هایی که تکبال رو اونجا دیده بود چرخید و حسابی دقیق شد. تکبال نبود. انگار اصلا اونجا حضور نداشت. فاخته باز هم گشت. باز هم گشت. خسته شد. کلافه شد.
-تکی!کجایی؟
هیچ صدایی نبود. هیچ حرکتی نبود.
-لعنت به تو تکی! نکنه مردی! بیا بیرون نفهم روانی!.
تکبال حس کرد دیگه نمی تونه نفس بکشه. هقهق شدیدی که به زور قورتش می داد مانع نفس کشیدنش می شد. چه ایرادی داشت اگر بیرون می اومد و…
-پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! پاره پارهش می کنم! مطمئن باش که پاره پارهش می کنم!. مطمئن باش که پاره پارهش می کنم! مطمئن باش…
شاخه ها از لرزشی خاموش لرزش خفیفی کردن. تکبال توقف ضربان نبضش رو احساس کرد. دردی از قفسه سینهش شروع شد و تمام وجودش رو گرفت.
-تکی!لعنتی! پر هام درد گرفتن دیگه نمی تونم این بالا شناور بمونم الان می افتم پس کجایی؟
-اگر1دفعه دیگه همراهش ببینمت، مطمئن باش که پاره پارهش می کنم! مطمئن باش که پاره پارهش می کنم! مطمئن باش!.
-باور نمی کنم. این سکوت آشغالت رو باور نمی کنم تکی. می فهمی؟ من باور نمی کنم تکی. بیا بیرون خودت بهم بگو دیگه تموم شده شاید باور کنم. من این سکوتت رو باور نمی کنم. تو اینهمه سرد نیستی. اینهمه سردیت رو باور نمی کنم.
لرزش صدای فاخته تمام وجود تکبال رو لرزوند. هیچ کدومشون سیاه شدن آسمون و باد شدیدی که انگار1دفعه از سمت جهنم وزید رو نفهمیدن. شاید فاخته فهمید. شاید هم نفهمید و فقط رفت چون دلش نخواست وسط هوار زدنش خشمش رو گریه کنه.
تکبال دیگه هیچ خیالش نبود هقهق هاش چه لرزش آشکاری به شاخه های پناه گاهش میدن. فاخته ندید. سرما و حرص و سکوت چنان به همش ریخته بود که چیزی نمی دید. دیگه منتظر جواب نشد. گریهش رو برداشت، پرواز کرد و رفت. تکبال از پشت پرده زخیم اشک نگاهش کرد.
-قشنگ می پری عزیز دلم! یعنی واقعا سرما این بال ها رو از حرکت میندازدشون؟ خدایا! خدایا بهت التماس می کنم. این کار رو نکن!.
فاخته رفته بود. افرایی ها هم نبودن. تکبال آسوده خودش رو، ضجه هاش رو و نفرتش رو رها کرد.
-کرکس! آخ کرکس! کاش هرگز ندیده بودمت!
خیالش نبود کسی بشنوه. خیالش نبود دست کرکس رو که به شونهش خورد. خیالش نبود پر های کرکس رو که پوشوندنش و مخفیش کردن.
-حالا اینجا گریه کن.
تکبال خودش رو توی بغل کرکس جمع کرد، تا جایی که زور پنجه های بی حسش اجازه می داد محکم بغلش کرد و بهش چسبید، تا حد امکان لای دست هاش و بین پر های بلندش فرو رفت و در همون حال که با تمام وجودش به تنها تکیه گاهش چسبیده بود، لای پر های کرکس هوار زد:
-متنفرم!ازت متنفرم! کرکس! ازت متنفرم! تا ابد ازت متنفرم!.
کرکس نوازشش کرد.
-باشه. باشه متنفر باش. ازم متنفر باش. من می خوامت. همین واسه جفتمون بسه.
تکبال تمام خشمش رو لای پر های کرکس رها می کرد. هوار می زد و باز هم هوار می زد.
-کرکس!ازت متنفرم! کرکس! ازت متنفرم! متنفرم. ازت متنفرم. ازت متنفرم. تا ابد ازت متنفرم.
کرکس همچنان جسم متشنج تکبال رو نوازش می کرد.
-این گفتهت رو پس می گیری کبوتر عزیز من! همین امشب. معامله ای باهات کنم که گفته و نگفتهت رو1جا پس بگیری. تقاضا کنی، التماس کنی، خاک بشی و پسش بگیری. اون موجود مزاحم از دلت میره بیرون. واقعا میره نه به ظاهر. تو امشب محبتش رو برای همیشه فراموش می کنی. من، کرکس، این رو بهت تعهد میدم کوچولوی سرکش نافرمان خودم.
خورشید، خاطر جمع از دیده نشدنش، با نگاهی سرشار از درد و خشم و نگرانی و نفرت، پنهان از نظر کرکس و تکبال، بی صدا می دید و می شنید.
دیدگاه های پیشین: (11)
حسین آگاهی
جمعه 15 اسفند 1393 ساعت 23:30
سلام. خب بقیه اش چی؟؟؟
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. به بقیهش هم می رسیم.
شاد باشید و شادکام.
تکبال
شنبه 16 اسفند 1393 ساعت 09:57
سلام! دیگه از همه چیز خسته شدم.
آخه چرا باید کرکس تصور نه که میتونه به تمامی زوایا وجود من فرمانروایی کنه؟
آخه چراااااااااااااااااا؟
من نمی خوام نمی خوام فاخته عزیزمو فراموش کنم.
من دیگه خسته شدم از همه چیز این دنیا.
از کرکس و احساسات تسلطجویانش
از شهپر و محبت های کثیفش.
از خورشید و بد اخلاقی هاش.
حتی از خودم.
ازت متنفرم کرکس.

پاسخ:
تحمل داشته باش! تحمل! تموم میشه. ولی1چیزی رو از خاطر نبر. اون چیز هایی که باید فراموش بشن رو فراموش کن. بله فراموش کن هرچند دردناک و سخته. اگر فراموششون نکنی اون ها تاریک میشن و زیبایی حضور خاطرات رو توی وجودت کدر می کنن و تو اون زمان دیگه هیچی نداری که از اون دیروز های عزیز یادگاری نگه داری.
مواظب خودت باش.
کرکس
شنبه 16 اسفند 1393 ساعت 10:03
عجب بازم اینجا.
ببین پریسا خانوم به من میگن کرکس. نه برگ چغندر.
داستان های جفت من به خودمون مربوطه.
تو با این کارا داری بهش فهمیدن میدی که من هیچ خوشم نمیاد.
هیچ دلم نمی خواد همچین وبلاگی باشه. میفهمی؟
زندگی ما پرنده ها به خودمون مربوطه.
حساب اون فسقلی رم بعدا می رسم.
اصلا به چه حقی میاد اینجا و کامنت می ده.
به هر حال فرصت داری به سرعت در این وبلاگو تخته کنی وگرنه ……………….. هوم بهتره فعلا بهت نگم و بهت فرصت بدم تا خودت تعطیلش کنی
مشکی مشی مگه با تو نیستم بیا ببینم
-بله کرکس چیزی شده؟
اگه چیزی نشده بود قطعا تو خفاشک احمق رو صدا نمی کردم.
-بله درسته. چی شده؟
اون وبلاگ رو که برات تعریف کردم یادته؟
-بله کرکس.

شکلک پچ پچ کردن مشکی و کرکس

پاسخ:
اوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاااااااا هاهاهاهاها!
یکی
شنبه 16 اسفند 1393 ساعت 13:26
تو داری این کارو میکنی؟ هی این بازی بینمکه.

پاسخ:
سلام یکی.
نه به خدا من نیستم. من اصلی هاش رو دارم بدل لازمم نیست! مثل اینکه یادت رفته تکبال و کرکس رو خود من دارم می نویسم.
نه من نیستم مطمئن باش.
مینا
یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت 00:16
سلام پریسا جون بازم مثل همیشه زیبا بود. امیدوارم کرک دست از سر این کبوتر بدبخت برداره و توی قسمت بعد خیلی اذیتش نکنه.

پاسخ:
سلام مینا جان.
ممنونم.
همه چیز درست میشه. بلاخره1زمانی همه چیز درست میشه.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت 14:52
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل این که آخری شدم
اما بازم خوبه که با این شرایت تونستم پا لبتاپم بیام
مثل همیشه عالی نوشتی
تکبال و کرکس از کجا اومدن
سلامت باشی عزیزم
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان چطوری عزیز؟ خواهر چطورن؟ شما اینجایی و این یعنی خبر خوش. امیدوارم خواهر محترم هرچه زودتر به سلامت کامل برسه و حال ایشون و حال دل تمام خونواده رو به راه بشه!
ممنونم از حضور عزیزت که بهم گفت اوضاعت بهتره و شکر خدا بهتر هم میشه.
شاد باشی و شادکام.
آریا
دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 00:43
ممنونم عزیز
والا دقیق نمیدونم من نرفتم یزد
بهم میگن خوبه اما نمیدونم هقیقته یا نه…..
من نمیشه برم چون همه رفتن کسی اینجا نیستش من باید شرکت بابامو بچرخونم بهم خبر ندادن که چی شده وقتی رفتن یزد گفتن که چه اتفاقی افتاده من فکر کردم رفتن تفریه
خیلی حس بدیه پریسا جان تنها هستم خبر بدی که شنیدم اگر دورو ورم شلوغ بود میتونستم غمم رو تغسیم کنم هیچ کس نیست اینجا نمیشه شرکت و خونه اینارو بزارم برم یی گربه خونه گی هم داریم که اگر برم کسی نیست ازش نگهداری کنه
هعی پریسا جان بهم میگن بهوش آمده غذا میخوره و راهت حرف میزنه امیدوارم هقیقت داشته باشه چون خیلی وابسته این آبجیمم همه ی موفقیت هامو مدیونه ساپورت های مالی و احساسی ی این آبجیمم
میگن خوبه اما 45 درصد سوختگی چیز کمی نیست که بخای ساده بگیریش
بازم خدارو شکر خدارو شکر که اتفاق بد تری نیفتاد خدارو شکر که هستش خدارو هزار مرتبه شکر…….
من هر شرایتی داشته باشم آبجی عزیزم رو تنها نمیزارم و همیشه به بلاگت سر میزنم
من هستم هیچ وقت تنهایت نمیزارم عزیز
داستان تک بال رو همون شبش خوندم اما چون بارونی بودم نتونستم کامنت بزارم
الان اومدم
وای چه پر حرفی کردم. ببخش عزیز
امیدوارم همیشه سلامت باشی عزیز
بدرود و ایزد نگهدارت

خانه


پاسخ:
خدا نخواد دیگه بارونی باشی عزیز! کاش از دستم جز دعا کاری بر می اومد آریا! ببین خودت آخر نوشتهت جواب خودت رو دادی. خدا رو شکر که عزیزت هستش! شکر شکر1000ها1000بار شکر! درسته45درصد سوختگی زیاده و اصلا سوختگی سخته. ولی شکر که از این بدتر نشد.
نگران نباش عزیز حتما بهت درست میگن. دلیلی نداره جز این باشه. اگر خدای نکرده ایشون هنوز بی هوش بود که نمی گفتن به هوش اومده. حالا بهتر که شدن میشه با تلفن صدای عزیزش رو بشنوی و هم مطمئن تر بشی و هم آروم تر. من مطمئنم درست میشه آریا. یقین دارم بهت درست گفتن. اسم اب الفضل رد خور نداره آریا. نمی دونی!
آخ آریا نمی دونی!.
اتفاق خیلی بدی بود ولی درست میشه. خواهر رو به راه میشه، خونه و خونواده این اتفاق رو پشت سر می ذارید، آرامش دوباره بر می گرده، من مطمئنم. تا زندگی هست رنگین کمان بعد از بارون هم هست. صبح بعد از شب هم هست. بیداری بعد از کابوس هم هست.
وای! گربه! من گربه ها رو خیلی دوست دارم آریا! اصلا حیوون دوست دارم و گربه ها1طور هایی خیلی با حالن! جای من هم نوازشش کن حسابی! امیدوارم امشب شیطنتش بگیره و حسابی بچرخوندت به تلافی تمام آب زرشک هایی که ازم خوردی!
دلگیر نشو یادم نرفته که در چه حالی هستی. گفتم بلکه بخندی. حتی1لبخند محو هم در این مواقع کمی زنگ تفریح روان و اعصابه که فشار هاش رو1ثانیه ای بذاره زمین.
خاطر جمع باش آریا به خدا همه چیز درسته و درست تر هم میشه. اگر خدا بخواد به همین زودی با خواهر تلفنی حرف می زنی و آرامش می گیری. شاید هم تا الان حرف زده باشی که امیدوارم اینطور بوده باشه!
بی اطلاعمون نذار. ما اینجا می خواییم بدونیم و خیالمون از خودت و خواهرت و دلت جمع بشه.
شاد باشی و شادکام.
یکی
دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 21:04
هی آریا پریسا درست میگه بیا همینجا بگو چیا شد مام بدونیم. من زیاد نفهمیدم فقط دستم اومد ک خواهرت دچار سوختگی شد. هی مرد خیالت تخت خواهرت خوب میشه. هروقت باهاش حرفیدی بیا بمام بگو.

پاسخ:
سلام یکی. ممنون از هم دلیت. درد آدم ها رو به هم نزدیک می کنه. شاید حتی بیشتر از شادی. این زمان ها شاید1حضور حتی ناشناس، حتی بی کلام، اندازه1کوه به دل اطمینان میده. واسه من که اینطوریه تو و آریا و بقیه رو نمی دونم.
ممنون یکی که هستی.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 00:16
ممنونم پریسا جان
امروز باهاش تلفنی حرف زدم هم خوش حال شدم هم ناراهت
خوش حال که میتونه حرف بزنه و هستش
ناراحت برای گرفتگی صداش
ممنونم پریسا و ممنونم یکی ی عزیز از همتون ممنونم
امروز داداشم از یزد اومده بهش میگم بمون مواظب شرکت باش من برم میگه نری بهتره میگه اگر بری نمیتونی از نزدیک ببینیش از پشت شیشه باید ببینی مردا اجازه ملاقات ندارن فقط خانوم میتونه بره بالا سرش
میگه اگر بری ببینتت گریه میکنه براش خوب نیست هعی پریسا منتظرم بیان
امروز مامانم زنگ زد میگه خیلی بهتره به احتمال زیاد تا یه هفته یا ده روز دیگه مرخصش میکنن
امروز از بخش مراقبت های ویژه به بخش سوختگی انتقالش
دادن
ممنونم پریسا جان
گربه نگو از این گربه تنبل پشمالو هاست
خیلی نازه الانم آمده کنارم دراز کشیده تا نازش کنم بخوابه خخخ
آبجیمم از این گربه ها داره خدارو شکر وقتی خونش آتیش گرفته گربه اش مشکل جدی ندیده فقط موهاش سوخته الانم تو دام پزشکی تهرانه منتظریم درمان بشه
خخخ اسم گربه ما تامی چاهار ماهه و اسم گربه آبجیم نیشا دو ماهه خیلی قشنگن پریسا
ممنونم عزیز بابت همه چی ممنونم پریسا جان
شاد و سلامت باشی

خانه


پاسخ:
پس باهاش حرف زدی! خدا رو شکر! درد عزیز ها درد آدمه ناراحتیت رو می فهمم ولی قسمت سفیدش رو ببین. خواهرت تا10روز دیگه از بیمارستان میاد بیرون و بر می گرده پیش شما ها. خوب البته تا درمون کامل باید کمی بیشتر صبر کنید ولی باور کن همین صدای گرفته بیشتر از اندازه توصیف می ارزه. خوشحالم آریا. به خدا خیلی خوشحالم که صداش رو شنیدی. که به همین زودی مرخصش می کنن. که خواهرت هست و خدا هست و دست نجات خدا هست و…خوشحالم آریا!
وای گربه! جدی انگشت هام داره قیلی ویلی میره واسه ناز کردنش! حسابی قلقلکش بده! اون یکی گربه الان در چه وضعیه؟ امیدوارم سریع تر رو به راه بشه و بیاد بیرون!
امیدوارم همه چیز خیلی زود برای خودت و خونواده عزیزت رو به راه بشه حتی بهتر از اولش. از خدا می خوام امسال با وجود این توفان که پشت سر گذاشتید و دارید می ذارید، یکی از شاد ترین شب عید هاتون رو داشته باشید. چنان شاد که هیچ کدومتون باورتون نشه!
خدایا! چیزی به آخر سال قدیمی و طلوع1سال جدید باقی نمونده. ازت می خوام، بدون قسم های اون چنانی که از سنگینیشون حسابی خسته ام، بدون مقدمه و بدون تفضیل، فقط ازت می خوام این روز ها دست مهر و اجابتت رو از روی شونه های هیچ کدوم از بنده هات بر نداری و این وسط اگر مصلحت دیدی، 1نگاه کوچولو هم به من کنی. ببین شاید زمانش شده باشه که اجابتم کنی. باز هم هرچی مصلحت خودته!
آریا جان امیدوارم دفعه دیگه که صدای خواهرت رو شنیدی باز تر و شاد تر باشه تا خودت هم سبک بار تر و شاد تر باشی.
آمین!
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ساعت 18:20
ممنونم عزیز بابط لطفت بابت محبتت ممنونم پریسا جان
امروز زنگ زدم به زن داداشم یزد آخه تو همون بیمارستانی که آبجیم بستریه عروسمون پرستاره
ازش پرسیدم حال خاهرمو میگه خیلی بهتر شده میگفت پری روز خیلی درد و سوزش داشت اما امروز خیلی بهتره با همه میگه و میخنده
بهم گفت حال روهی و روانیش خوبه به احتمال زیاد تو همین هفته یه عمل داره بعد از عمل حدود یه هفته ای بستری هستش تا زخم های بدنش خوب بشه که عفونت نکنه به احتمال زیاد تا نزدیک های سال تحویل بستری باشه بعد که مرخص بشه باید بره تهران که عمل زیبایی بکنه
منم نزدیک های عید میرم یزد
ممنونم پریسا جان
امیدوارم همیشه سلامت باشی و دعاهایت به همین زودی ها مستجاب بشه که لباتو خندون ببینیم
آمین
شاد باشی

خانه


پاسخ:
خدا رو بار ها و بار ها شکر. عمل ها هم تموم میشه. ایشون خیلی زود رو به راه میشه و بر می گرده سر زندگی عادیش. من مطمئنم. واسه دلداری نمیگم آریا. واقعا مطمئنم.
چقدر خوب میشه بتونی یعنی اجازه بدن اونجا بری ببینیش. اگر هم قرار شد کمی دیر تر باشه خیالی نیست. مهم اینه که ایشون می تونه بخنده و این یعنی آرامش برای همه خونواده و برای دل صاف و عزیزت.
نمی دونم چی بگم جز اینکه خوشحالم به خیر گذشته.
راستی تامی تنبله چطوره؟ بفرستش توی جنگل سرو موش بگیره بهش خوش می گذره.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.
آریا
چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت 09:54
ممنونم عزیز ممنونم بابت همه چی
خخخ تامی داره با توپش بازی میکنه
نه تامی تا بخواد بجنبه طعمه شده خخخ
شاد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
توپ بازی هم می کنه؟ وایی نازی! از موش های این دوران گربه خوردن هیچ بعید نیست! هواش رو داشته باش! از جهان اطرافش جز توپش چیزی نمی دونه. مواظبش باش!
شاد باشی!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال79

عصر. مثل تمام عصر های زمستون اون سال که همه مونده بودن چرا تموم نمیشه. تکبال نزدیک رودخونه روی شاخه ای که می شد تاب خورد نشسته بود تا کرکس برگرده ولی دیگه تاب نمی خورد. حوصله هیچی رو نداشت. حرکتی خفیف در سمت چپ شاخه بالای سرش توجهش رو جلب کرد. عنکبوتی نه چندان کوچیک به سرعت مشغول تنیدن تار بود. تکبال1لحظه بهش خیره شد. تار تنیدن این عنکبوت عادی به نظرش نمی رسید. خیلی تند بود و خیلی فشرده و خیلی… متفاوت! انگار داشت تار های بافتهش رو باز به هم می بافت و باز هم می بافت تا هرچی کلفت تر بشن. تکبال با حیرت به عنکبوت خیره مونده بود.
-آهای! به چی نگاه می کنی؟ من خوردنی نیستم ها!
صدای ریز و تیز عنکبوت تکبال رو از جا پروند. نفهمید چرا این صدا در نظرش خوشایند نیومد. مثل1تیکه یخ تیز و سرد که کشیده بشه روی اعصابش.
-سلام. معذرت می خوام. ولی به نظرم عجیب اومد. این مدل تار تنیدن رو تا به حال ندیده بودم.
عنکبوت بلند خندید.
-پس خوب تماشا کن چون از حالا به بعد هم نمی بینی.
عنکبوت خنده های جیغ مانند و ریزش رو چند لحظه ادامه داد و بعد مشغول کار خودش شد. تکبال چیزی سر در نیاورد. چند لحظه مات به تار تنیدن های دیوانه وار عنکبوت خیره موند و بعد با صدای بلندی که از بیرون مخفی گاهش شنید از جا پرید.
-سلام کبوتر یواشکی. باز هم که قایم شدی و باز هم که من کشفت کردم!
تکبال خندید.
-سلام آقای خوشپرواز. چیز بهتر گیر نیاوردی کشف کنی اومدی به کشف من؟
خوشپرواز با چابکی لا به لای شاخه ها جاگیر شد.
-نیومدم به کشف تو. همینطوری کشفت کردم. بهت که گفتم، تو مخفی شدن بلد نیستی.
تکبال همچنان می خندید.
-ولی جز شما کسی نمی تونه پیدام کنه.
خوشپرواز با رضایت لبخند زد.
-پس من خیلی در کشف کردن هام واردم.
تکبال فقط لبخند زد و هیچی نگفت. خوشپرواز کمی جدی تر نگاهش کرد.
-ولی هنوز هم معتقدم مخفی شدن فقط برای مواقع اضطراری خوبه و در مواقع عادی اصلا خوب نیست. به نظرم تو باید تجدید نظر کنی. شاید در خیلی چیز ها.
تکبال عذرخواهانه لبخند زد.
-من اینطوری ترجیح میدم.
خوشپرواز بهش خیره شد. به چهره خستهش که تکبال سعی داشت خندان و حتی عادی به نظر برسه ولی نمی رسید.
-واقعا؟ اینطوری ترجیح میدی؟ مطمئنی؟
تکبال به علامت تعیید سر تکون داد.
-آهای خوشپرواز! اونجا جا خوش کردی؟ بیا بیرون یا راه باز کن من بیام داخل.
تکبال با شنیدن صدای رنگین پر به ورودی بین شاخه ها نظر انداخت و خندید. خوشپرواز با لبخند از جا بلند شد، شاخه ها رو به هم زد و رفت بیرون.
-بریم بابا بریم. بعد می بینمت کبوتر یواشکی. تو هم به تجدید نظر فکر کن. فعلا تا بعد.
رنگین پر و خوشپرواز پر زدن و رفتن. تکبال به دور شدنشون نگاه کرد تا کوچیک شدن و نقطه شدن و ناپدید شدن. تکبال1دفعه به یاد عنکبوت افتاد. سر بلند کرد و با نگاه جستجوگر داخل شاخه های بالای سرش رو گشت ولی اثری از عنکبوت و تار های عجیبش نبود. انگار خیال بود و دیگه وجود نداشت.
خوشپرواز و رنگین پر در پهنه آسمون پرواز می کردن و پیش می رفتن.
-خوشپرواز!داستان این کبوتره چیه؟ رفیقه؟ اگر رفیقه راه بده ما هم رفاقت کنیم.
خوشپرواز به نگاه شفاف رنگین پر نظر انداخت و خندید.
-تو موجود جالبی هستی رنگین پر. عجیب ترین مقاصدت رو به قشنگ ترین شکل بیان می کنی و نمیشه در هیچ صورتی متهمت کرد.
خوشپرواز درست می گفت. این دقیقا توصیف کاملی بود از رنگین پر و حال و هواش. رنگین پر زد زیر خنده. خوشپرواز باهاش هم صدا شد.
-این کبوتره داستانش نمی دونم چیه ولی به نظرم با داستان های باقی ماده کبوتر های عادی فرق می کنه. یکی از تفاوت هاش بی پرواز بودنشه. باقی تفاوت هاش رو نمی دونم.
رنگین پر همچنان می خندید و توی هوا تاب می خورد.
-یکی دیگه هم یواشکی بودنشه. همیشه مخفیه.
خوشپرواز تعیید کرد.
-بله مخفیه. و این رو من نمی فهمم. می خوام بفهمم. واقعا می خوام بفهمم.
رنگین پر هنوز می خندید.
-حالا بعدا می فهمی. بیا بریم. باید تا شب نشده برگردیم لونه هامون. آسمون و زمین جنگل شب ها امن نیست. نمی دونم چرا ولی شایع شده که امن نیست.
خوشپرواز متفکر به رنگین پر خیره مونده بود ولی قشنگ معلوم بود که هواسش به گفته های اون نیست. رنگین پر شاید نفهمید. تماشاش می کرد و می خندید.
-ماتت نبره. بیا بریم. بیا.
رنگین پر پرید و خوشپرواز هم پشت سرش پرواز کرد در حالی که همچنان متفکر بود.
-بلاخره می فهمم. باید بفهمم!.
تکبال همچنان لا به لای شاخه ها نشسته و عنکبوت و خوشپرواز و همه چیز از فکرش بیرون رفته بودن. حالا تنها چیزی که توی فکرش می چرخید این بود که چطور می تونه هرچه بهتر مخفی بشه که مخفی بمونه، حتی از نگاه شاد و مهربون خوشپرواز جوون.
-آهای فسقلی! به چی ماتت برده؟ اون ها رفتن.
تکبال به شدت از جا پرید. کرکس در حالی که می خندید توی هوا گرفتش که نیفته.
-چیزی نیست جوجه بی مغز و عزیز خودم. چشم هات رو ببند که باید بپریم.
تکبال از این قسمتش بی نهایت متنفر بود. از پرواز می ترسید. مدت ها بود که دیگه به آسمون نگاه نمی کرد. آسمون براش مثل1چاه سیاه و ناشناس، بیگانه و ترسناک و آزار دهنده شده بود. دیگه هیچ کجا جز زیر بال های کرکس احساس آرامش نمی کرد. نمی دونست این آرامشه یا چیز دیگه. ولی هرچی که بود، تکبال به بقیه جا ها و زمان ها و هوا ها ترجیحش می داد. اونجا زیر دست های پناه دهنده کرکس، لا به لای پر های بلندش تکبال می تونست مخفی بشه. از آسمون، از نوری که دیگه چشم هاش رو می زد و تکبال از مدت ها پیش دوست نداشت ببیندش، از نظر ها و نگاه هایی که پیداش می کردن، از خودش، از اطرافش، از زندگی و از همه چیز. اونجا جایی بود که تکبال اطمینان داشت کسی نمی بیندش، حتی خوشپرواز. اونجا جایی بود که دست کسی بهش نمی رسید حتی شهپر و خورشید. اونجا جایی بود که تکبال می تونست راحت گریه کنه، بخوابه، نباشه. هیچ کجا نباشه. تکبال این نبودن رو خیلی می خواست و این در نظرش آرامش مطلق بود. پس خودش رو جمع کرد و بین دست های کرکس مچاله شد. مثل1جوجه کوچیک بی پر به اعماق پر های کرکس فرو رفت و همونجا آروم گرفت. کرکس قهقهه بلندی زد و پرواز کرد. ارتفاع که می گرفت، تکبال لرزید. کرکس با هر2دست نوازشش می کرد.
-نترس فسقلی. کبوتر من. کبوتر خود من! تا من نخوام تو از این بالا نمی افتی. تا من نخوام هیچ اتفاقی واسه تو نمی افته. و من الان نمی خوام. پس تو در امنیت کامل هستی. همونجا که هستی بمون و بخواب و خواب بهشت ببین. زمانی که رسیدیم خودم بیدارت می کنم.
تکبال با خودش فکر کرد بهشت تنها چیزیه که توی این وضعیت خوابش رو هم نمی بینه. لای پر های کرکس، بین دست های تواناش، تکبال جاش امن بود. چشم هاش رو بست و به عالم بی خودی رفت.
هوا دیگه مدت ها بود که توفانی نمی شد ولی سرما عجیب حکمفرمایی می کرد. افراد منطقه سکویا دیگه یاد گرفته بودن چطور خودشون رو از سرما حفظ کنن. رودخونه جنگل سرو به همت سکویایی ها در تمام زمستون طولانی و سرد اون سال، همیشه آب جاری داشت. یخ هاش کلفت نشدن و موجودات جنگل رو به دردسر ننداختن. کرکس خودش مواظب همه چیز بود و افرادش با نظم کامل همه چیز رو زیر نظر داشتن. کرکس در پیشبرد اوضاع جنگل سرو و منطقه سکویا نقص نداشت. کرکس هیچ چیزش نقص نداشت جز،
-فسقلی! دیروز خورشید واسه خاطر تو حسابی عصبانی شد و الان هم بدش نمیاد جفت چشم هام رو از جاش بکشه بیرون.
تکبال با همون نگاه تهی و غمگین نگاهش کرد.
-بی خود. خورشید اصولا عصبانیه. جدی نگیر.
قهقهه کرکس رفت هوا.
-بله خوب. تو درست میگی. ولی خوب می دونی فسقلی؟ من معمولا جدی می گیرم. اگر هم نگیرم1خورده روی نیمه جدی ها و حتی غیر جدی ها متمرکز میشم ببینم چقدر می ارزن که جدی گرفته بشن یا نشن.
تکبال سری به علامت نا آگاهی به2طرف تکون داد.
-من که نفهمیدم چی شد.
کرکس باز هم خندید.
-آفرین فسقلیِ خودم! خوب کردی. تو لازم نیست بفهمی. هرچی لازمه خودم جات می فهمم و اگر لازم باشه خودم بهت می فهمونم.
تکبال لرزید. کرکس بلند تر خندید و بغلش کرد. لرزش تکبال به تشنج نزدیک می شد. کرکس همچنان می خندید.
-خوب فسقلی! دفعه آخر که رفته بودیم لب رودخونه لای شاخه ها هم صحبت داشتی. پیش از اون هم چند دفعه ای پیش اومده بود که این جناب رو اطرافت می دیدم یعنی می شنیدم. ببینم این جوونک کیه؟ من میشناسمش؟
کرکس با محبتی خطرناک تکبال رو نوازش می کرد و تکبال ضربان قلبش که داشت تند تر می شد رو به خوبی می فهمید.
-اون فقط1کبوتره. اسمش خوشپروازه. گاهی می بینمش. یعنی اون می بیندم. سر در نمیارم چجوریه که هر مدل مخفی میشم اون پیدام می کنه.
کرکس پر و بال کبوترش رو با حوصله ای غیر معمول که تکبال خوب می شناختش مرتب کرد.
-خوب، چی میگه؟
تکبال بیشتر مچاله شد ولی از دست های کرکس نتونست فرار کنه.
-هیچی. فقط تعجب می کنه که من چرا مخفی میشم. بهش گفتم اینطوری ترجیح میدم بیشتر تعجب کرد.
کرکس با لحنی که هرچی مهربون تر می شد تکبال بیشتر خودش رو جمع می کرد خندید.
-دیگه چی ها میگید؟
تکبال حس کرد اعصابش مثل فنری که زیاد کشیده شده باشه الانه که از وحشت در بره و اختیارش رو از دست بده.
-هیچی نمیگیم. اون خیلی جوونه. خیلی جوون تر از من. اون خوشپرواز1کبوتر نوبالغ تازه پروازه. ما فقط حرف می زنیم. فقط دوستیم. گاهی هم رو می بینیم. اون میاد می چرخه حرف می زنیم و میره…
کرکس با حرکت آروم دستش باقی تلاش تکبال رو برید.
-خوب خوب دیگه بسه. ببینم این جناب خوشپر جوون این دفعه تا لای شاخه ها اومده بود درسته؟
تکبال نامفهوم، از اون مدل ها که فقط کرکس می فهمیدشون جواب داد:
-آره. می خواست بگه اینجا هم پیدام کرده. اسمش خوشپروازه نه خوشپر.
کرکس خندید.
-خوب بابا خوشبپر.
تکبال نفس بلندی کشید و انگار هوا کم آورده بود بی اراده پر و بالش رو حرکت داد.
-خوشبپر نه! خوشپرواز. اسمش خوشپروازه.
کرکس بلند خندید.
-من نمی دونم. خوشبپر، خوشپر، بپر، نپر، پرپر،
تکبال کلافه نق زد:
-خوشپروازه. اسمش خوشپروازه.
کرکس بلند تر خندید.
-خوب بابا همون پرپرک که تو میگی. اصلا هرچی تو میگی.
تکبال فرصت نکرد حرف دیگه ای بزنه.
-آهای کرکس! کجایی؟ بیا ببین این کلاغ پریشون چی میگه!
کرکس مثل فشنگ از جا در رفت. تکمار از مدت ها پیش دردسر تازه ای درست نکرده بود و این برای کرکس عجیب، مشکوک و منفی به حساب می اومد. کرکس و باقی افراد منطقه سکویا به هیچ عنوان سکوت تکمار رو به فال نیک نگرفته و هر لحظه در انتظار1انفجار بودن و به فرمان کرکس در توافقی ناگفته از هر نظر در آماده باش کامل به سر می بردن. ولی مدت ها بود که اتفاقی نمی افتاد. کرکس همچنان گشت منطقه و گشت جنگل رو برقرار نگه داشته، تعلیمات سکویایی ها و باقی شرایط آماده باش جنگی در منطقه سکویا رو کاملا حفظ کرده و افراد منطقه سکویا بی هیچ تردیدی موافقش بودن. و در اون لحظه که تیزپنجه، یکی از خشن ترین خفاش های منطقه سکویا صداش کرد و گفت یکی از کلاغ های گشت زن حرفی واسه گفتن داره، کرکس با بیشترین سرعت ممکن از جا پرید و بقیه ای که صدای تیزپنجه رو شنیدن بلافاصله و تقریبا بی اراده به آرایش جنگی در اومدن.
-چی شده؟
کلاغ جوون و ریزه ای تقریبا بین پنجه های همیشه سرخ تیزپنجه، معلوم نبود به خاطر سرعت پرواز یا از ترس، نفس های تند می زد. تیزپنجه حرکتی به چنگال های درازش داد و کلاغ رو سر داد طرف کرکس.
-سلام کرکس. ما مشغول گشت زدن بودیم. از هم جدا شدیم و هر کدوم رفتیم به مسیر خودمون. در زمان مشخص در جای معین هم رو دیدیم واسه تبادل اطلاعات که من بیارم بهت بدم. همه کلاغ های گشت امروز همون چیزی رو دیده بودن که من امروز دیدم. کرکس! این خیلی عجیبه! خیلی!.
کرکس دستش رو به نشانه سکوت بالا برد. کلاغ ساکت شد.
-اینطوری من هیچی نمی فهمم. آروم باش و بگو تو و بقیه گشتی های امروز دقیقا چی دیدین.
کلاغ نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم و شمرده حرف بزنه.
-کرکس!عنکبوت. انگار همه عنکبوت های همه دنیا توی جنگل سرو جمع شدن. همهشون انگار مسابقه تار بافتن میدن. تا حد مردن تند و شدید دارن کار می کنن. تار می بافن و بافته هاشون رو باز به هم می بافن و باز این ترکیب رو با ترکیب های دیگه ای که درست می کنن به هم می بافن. همهشون همین کار رو می کنن. از هر نوعی که بگی هستن. فقط اینکه بتونن تار ببافن برای حضورشون کافیه. از بزرگ ها و سمی هاش بگیر تا ریز هاشون. همینطور1نفس می بافن. فقط می بافن و اصلا هم نمی خوان دیده بشن. ولی ما دیدیم. من و بقیه کلاغ ها. اون ها همه جای جنگل مخفی هستن. دیده نمیشن ولی خیلی زیادن خیلی.
بقیه متعجب و کرکس متفکر به کلاغ که دوباره آرامشش رو از دست می داد گوش می دادن.
-بقیه هم گشت ها گفتن جای من هم چرخ می زنن تا من بیام زودی بهت اطلاع بدم. قرار بود من1ساعت دیگه بیام ولی ما گفتیم شاید این مهم باشه پس با اجازت من زود تر اومدم بهت بگم و بپرسم دستور چیه. کرکس! این عادی نیست. اصلا عادی نیست. عنکبوت ها توی این فصل ظاهر نمیشن و اگر هم بشن اینطوری کار نمی کنن. این عجیبه! عجیبه!
کرکس آهسته دست روی شونه کلاغ گذاشت. کلاغ بلافاصله از پر و بال تکون دادن دست برداشت و آروم گرفت.
-خوب. فهمیدم. اگر تونستید بدون اینکه خودتون رو به دردسر بندازید سر از کارشون در بیارید و اگر نشد مهم نیست. فقط به شدت احتیاط کنید، از فرود تا حد امکان بپرهیزید، به عنکبوت ها بی گدار نزدیک نشید، ترجیحا دیده شدن و زیر نظر بودنشون رو ازشون مخفی نگه دارید، و در آخر، همگی در پایان نوبت گشتتون سلامت و زنده برگردید!این1فرمانه و اجراش به خودت و باقی هم گشت هات لازمه. درست فهمیدی؟
کلاغ سرش رو پایین انداخت و با صدایی حقشناس و آروم زمزمه کرد:
-بله کرکس. ممنونم. ممنونیم.
کرکس آروم زد روی شونهش.
-حالا بپر برو و هرچی گفتم رو به بقیه بگو. بعد از تموم شدن گشتت هم مثل تیر برگرد که جفتت نگران تر از اینی که الان هست نشه.
کلاغ چشمی آهسته گفت و پرید.
افراد منطقه سکویا چند لحظه به پرواز کلاغ خیره موندن تا رفت و از نظر ها گم شد. کرکس سکوت رو شکست.
-عنکبوت. تار. شاید این1رفتار معمولی باشه. امسال زمستون غیر عادیه. زیاد سرد و خیلی طولانی. شاید این1واکنش غیر عادی در جواب به1فرایند غیر معمول طبیعی باشه که ما ازش بی اطلاعیم.
خورشید سرش رو به علامت نفی تکون داد.
-کرکس!اینطور نیست. عنکبوت ها در هیچ شرایطی اینطوری عمل نمی کنن. سرما و بلندی زمستون و وضعیت طبیعی امسال ربطی به این پدیده نداره.
شهپر با خورشید موافق بود.
-خورشید درست میگه کرکس. من فکر می کنم1چیز دیگه ای پشت این داستانه. نمی دونم چی ولی هرچی هست خیلی مثبت به نظر نمیاد.
کرکس عمیق و متفکر بهش نظر انداخت. در نگاه و چهره هیچ کدومشون هیچ اثری از دشمنی که هر لحظه بینشون بیشتر و بیشتر و آشکار تر می شد نبود. ظاهر سازی نمی کردن. در اون لحظه و در مسیر این بحث، هیچ کدومشون با هم هیچ دشمنی نداشتن. این از نظر همه قابل ستایش بود.
-شهپر! تو و خورشید و بقیه! از طبیعت عنکبوت ها چقدر می دونید؟ من خودم چندان نمی دونم. هر کسی هر چقدر ازشون می دونه بذاره وسط بلکه بشه از مجموع دونسته هامون1دلیل واسه این رفتارشون پیدا کنیم. دلیلی که بهمون بگه این عمل عنکبوت ها به جریانات ما مربوط نیست و باعث بشه بی خودی توان و تمرکزمون رو صرف این داستان نکنیم.
کرکس درست می گفت. اول شهپر، بعد خورشید، بعد هر کسی که هر نکته ای از عنکبوت ها و قواعدشون می دونست گذاشت وسط. کرکس یکی2تا از کلاغ های سریع رو فرستاد تا در مورد عنکبوت ها و مدل زندگیشون هرچه بیشتر اطلاعات جمع کنن. تکبال به یاد عنکبوتی افتاد که لای شاخه ها دیده بود. اون عنکبوت هم در حال تار بافتن بود. درست به همون روشی که کلاغ گفته بود. سریع و زیاد و به شدت کلفت و محکم. ولی تکبال اون رو تنها دیده بود. فقط یکی. آیا ممکن بود عنکبوت های دیگه ای هم در اطرافش بودن و تکبال اون ها رو ندید؟ آیا این رفتار عنکبوت ها عادی بود؟ تکبال نمی دونست. هیچ کسی نمی دونست. همه به شدت می خواستن بدونن و برای بیشتر دونستن چنان مشغول تبادل اطلاعات بودن که چیزی از گذشت زمان نفهمیدن.
اون روز در منطقه سکویا هیچ کس از رفتن روز و رسیدن شب آگاه نشد. همه دیوانه وار دنبال اطلاعات بودن. کرکس گفته بود چندان نمی دونه ولی در مجموع از تمام سکویایی ها بیشتر اطلاعات داشت و بقیه فقط کاملش می کردن. البته جز خورشید و شهپر.
-میگم کرکس! تو دفعه های بعد در این طور مواقع اصلا از ندونستن حرف نزن چون آخر کار خودت رو مسخره می کنی!
شب که شد، سکویایی ها هر کدوم به1دانشمند محقق کل زیست عنکبوت ها تبدیل شده بودن.
-کرکس!اطلاعات من بهم دلیلی که می خواستم رو نداد. عنکبوت ها در هیچ شرایطی همچین کاری نمی کنن.
-راست میگه من هم به همینجا رسیدم.
-اون ها درست میگن کرکس. هدهد هم هیچ موقعیتی رو نمی شناخت که همچین واکنشی رو از طرف عنکبوت ها طلب کنه.
-من امیدوار بودم تو و بقیه به1جایی برسید کرکس چون خودم هیچی گیرم نیومد.
… … …
کرکس همچنان متفکر، تمام توجهش رو داده بود به جمع و بهشون گوش می کرد.
-خوب.
تمام صدا ها بلافاصله خاموش شدن.
-ظاهرا این داستان عنکبوت ها طبیعی نیست. پس باید احتمال بدیم که1بازی جدید باشه از طرف تکمار عزیزمون.
لحن و حالت کرکس طوری بود که همه زدن زیر خنده. کرکس نخندید ولی از خنده ها که اوج نمی گرفت اما طولانی می شد ناراضی نبود.
-به همین خاطر باید بیشتر مواظب باشیم و البته در انتظار رسیدن1داستان تازه از ابراز وجود این تکمار زیر خاکی، تا ببینیم این جرم اضافی داخل زمین باز چه نقشه ای واسه تفریح ما کشیده.
خنده ها بلند تر شدن و هرچند باز هم تا اوج گرفتن خیلی فاصله داشتن ولی به درازا کشیدن.
-همینطور که می خندید به من گوش بدید. تکمار حسابی از دستمون خورد. نوش جونش! و الان حسابی از دستمون حرصیه و داره خون می خوره. اون هم نوش جونش! این یعنی اینکه باید بیشتر مواظب باشیم که حالش از زدنمون جا نیاد و همینطور در احوالات عوضیش باقی بمونه. نتیجه اینکه:
صدای بلند و ناهماهنگ سکویایی ها فضا رو شکافت و رفت آسمون.
-حواس ها جمع، چشم ها باز، گوش ها شنوا، هشیاری ها تکمیل، آمادگی کامل،
صدای کرکس روی تمام صدا ها پوشش انداخت.
-و خلاصه اینکه:
صدا ها بلند تر و قوی تر رفت آسمون.
-مواظب و آماده باشیم!
کرکس بلند و محکم تعیید کرد و سکویایی ها از هیجان این تعیید هوار کشیدن. کرکس هم داد زد ولی فقط واسه اینکه همه بشنون.
-پس بریم و پیدا کنیم جواب هایی رو که اون زیر خاکی درمونده نمی خواد ما بدونیمشون!
سکویایی ها تقریبا با نعره های بلند پرواز کردن و هر کدوم دنبال انجام وظیفه خودشون رفتن. کرکس بهشون نظر انداخت و لبخندی هرچند تیره زد. به همین سادگی موفق شده بود صدا ها رو به اوج برسونه و وجود ها رو از هیجان داغ کنه. اون صدا ها هرچند صدای خنده نبودن، ولی دیگه سرد و خسته هم نبودن.
شهپر مات و متحیر به کرکس خیره مونده بود که لبخند فراگیر و چهره روشن و همیشگیش بعد از رفتن سکویایی ها آهسته آهسته تغییر می کرد و به همون چهره متفکر چند لحظه پیش تبدیل می شد.
-کرکس! تو خوبی؟
کرکس تکون مختصری خورد، سر بالا کرد و به شهپر خیره شد.
-هان؟ آره بد نیستم.
شهپر کاملا صادقانه نگاهش کرد.
-ولی به خوبی چند لحظه پیشت هم نیستی. تو الان در حضور بقیه مدل دیگه ای بودی. چیزی هست که تو می دونی و بقیه نمی دونن یا نباید بدونن؟
کرکس لحظه ای مکث کرد، بعد خیلی آروم به علامت تأیید سر تکون داد و با صدایی آرام ولی رثا زمزمه کرد.
-آره. چیزی هست. اینکه این موجودات دلشون گرفته. باید دلیل واسه خندیدن و هوار کشیدن داشته باشن تا راحت تر زندگی کنن. زندگی که تکمار واسه همهشون تلخش کرده رو باید بتونن با1خورده شیرینی سپری کنن. تکمار بهشون تجربه های سنگینی از جدایی، از دست دادن و دلتنگی های نگفته داد و این ها واقعا حقشون نبود اینهمه دردشون بیاد. من این ها رو می دونم و این ها خودشون نمی دونن.
شهپر با همون نگاه صاف و صادق بهش خیره مونده بود. کرکس نگاهش می کرد ولی حواسش بهش نبود. شهپر سکوتی که با صدای همهمه های بلند و هیجان زده سکویایی های پراکنده تزئین شده بود رو به صدایی آروم شکست.
-کرکس! به قول خورشید، و طبق آگاهی همهمون، ما در حال جنگ هستیم. بقیه هم این رو فراموش نکردن. اون ها قوی هستن. از پس احساساتشون بر میان. درسته که با شیرینی تلخی ها راحت تر سپری میشن. ولی به این معنی نیست که اگر شیرینی نباشه بقیه توی سپری کردن تلخی ها می مونن. اون ها می دونن و می تونن. همهشون. تو هم باید باورشون کنی.
کرکس به آسمون تیره شب و به شهپر نظر انداخت.
-باور من1چیزه حال این ها1چیز دیگه. مطمئنم که می دونن، می تونن، می کنن. ولی دلم واقعا می خواست که لازم نباشه اینهمه توانایی هاشون رو بذارن وسط واسه بردن باری که جزو قاعده طبیعی زندگی هیچ کدومشون نیست.
شهپر لحظه ای در سکوت به نگاه کرکس خیره شد.
-کرکس!احساس می کنی در به وجود آوردن این فشار که تحمل می کنن تقصیر داشتی؟ یعنی به نظرت می شد که اینطوری نباشه اگر تو مواظب بودی؟
کرکس با نگاهی که تا آسمون می رفت و بی هدف باز هم می رفت جواب شهپر رو زمزمه کرد.
-شاید. واقعا دلم این رو نمی خواست. ترجیح می دادم بتونم عقب نگهشون دارم و الان…
شهپر آهسته روی شونهش زد.
-کرکس!اینطوری نیست. درسته که این جنگ تو با تکمار بوده و هست. ولی تو کسی رو وارد این ماجرا نکردی. به قصه این موجودات دقیق شو! این ها هر کدوم خودشون اومدن. اینها هم توی ماجرا سهم دارن. این ها هر کدومشون گوشه ای از داستان بودن و هستن. هر یکیشون داستانی دارن که سیاهی حضور تکمار روی1بخشیش سایه انداخته و اگر نبودی که نجاتشون بدی کسی نمی دونه الان اصلا بودن یا نه. اون ها فراموش نکردن و نمی کنن. تیزبین رو تماشا کن که چجوری با جفتش سبک می پره؟ اگر به دادش نمی رسیدی الان کجا بود؟ تا پیش از اینکه دستش رو بگیری ترکیبی بود از اکسیر تکمار، از خود بی خودی، خون خواری و شهوت. تمامش هم در جهانی بی قاعده و بی خبر از همه جا. اگر در این عوالم از دست می رفت هم خودش نمی فهمید. و حالا کجاست؟ بالای سر1زندگی شیرین با1جفت عاشق. حالا گیریم در حالت آماده باش و شرایط جنگی. درگیر بودن تیزبین تقصیر تو نیست. تقصیر تکماره. خوشبین رو تماشا کن! اگر نبودی صید خوبی بود واسه تکمار. به دردش می خورد باور کن. بعد از اینکه خونوادهش از دست رفتن پیش از اینکه از زندگی چیزی بدونه، اگر نمی رسیدی الان توی دسته تکمار بود و احتمالا نیمه هوشیار از اکسیر های مدل به مدل داشت لونه ها رو ویران و جوجه ها رو پرپر می کرد. خورشید رو ببین! به نظرم از این یکی چیزی نباید بگم چون تو خودت1طرف داستانش بودی. همین مشکی خودم. یادت که نرفته تا کجا ها رفت و تو کشیدیش بیرون. هرچند ازم کشش رفتی و با اینکه جاش رو می دونستی و پیش تو بود واسه پیدا کردنش نصف دنیا چرخوندیم و اعصابم رو خراب کردی ولی نمی تونم نبینم که بودنش رو مدیونته. تکرو و تیزرو هم که حالشون معلومه. این2تا اگر دست نجاتت نبود تا نیمه راه می رفتن و به آخرش نمی رسیدن. مطمئنم اگر نبودی این2تا جوجه های بزرگ الان زنده نبودن. این ها تحمل نمی کردن و خوب شد که تو به موقع رسیدی. می بینی؟ می تونم اسم تک تکشون رو با قصه هاشون بگم و توضیح بدم که فشار الان روی شونه هاشون تقصیر تو نیست. ببینم کرکس تو چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ مگه مثل این شب های من روح دیدی؟
کرکس برخلاف چند لحظه پیش، با حواس کاملا جمع و حیرتی که از چشم هاش انگار فوران می زد بیرون به شهپر خیره شده بود.
-کرکس! چی شده؟ نکنه ماری چیزی پشت سرم هست و خودم نمی دونم؟
کرکس بدون اعتنا به تردید شهپر بهش خیره موند.
-تو، تو اینهمه چیز از موجودات اینجا رو چجوری می دونی؟ من هیچی از هیچ کسی بهت نگفتم. مشکی هم مطمئنم که نگفته. پس تو،
شهپر نفس راحتی کشید و با همون آرامش همیشگی خندید.
-نگرانم کردی. بله تو نگفتی. ولی این رو در نظر بگیر که جز خودت موجودات دیگه ای هم می تونن به بقیه نزدیک بشن و گاهی بشینن پای درد دل هاشون. موجودات به قول خورشید فضولی که بدشون نمیاد بفهمن این کرکس وحشی برای چی اینهمه توی منطقه سکویا عزیز شده و در نتیجه یواش یواش میشن هم صحبت و اگر راه و رسم هم صحبتی رو خوب بلد باشن میشن همراه و اگر بهتر بلد باشن میشن هم دل. اون ها خودشون قصه هاشون رو برای من تعریف کردن. همهشون هم اونقدر بهت احساس دین می کنن که حاضرن بی هیچ حرفی برای خودت و فرمان هات بمیرن. البته از نظر من هرچند این محبتشون زیادی زیاده و شاید خیلی منطقی نباشه، ولی از اونجایی که طرفشون تویی چندان بازنده هم نیستن. تو فرمانده خوبی هستی کرکس. باور کن دارم بهت راست میگم. تو برای اطرافیانت زمان صرف می کنی، باهاشون همراهی می کنی، اگر کاری کنن که رضایتت رو جلب کنه مثل1دوست هم سطح باهاشون رفتار می کنی، توی تشکر هات و دلجویی هات و توجه هات حسابی راضیشون می کنی، در ضمنِ سنگین بودن مجازات هات محبت هات هم زیاده، واسه شادی هاشون ارزش قائلی، برای درد هاشون متوقف میشی و زمان می ذاری، توی لحظه های خوششون مجلس رو گرم می کنی، واسه از دست رفته هاشون قبر می کنی، و خلاصه با وجود اینکه به وضوح از همهشون بالاتری همه جوره باهاشون هستی. کرکس! فشار امشب و این زمان افراد منطقه سکویا تقصیر تو نیست. اون ها خودشون اینطور می خوان. باید هم بخوان. چون نمیشه کنار بمونن تا تو انتقام چیز هایی که به وسیله تکمار از دست دادن رو براشون بگیری و الان هم از خشم و طمع تکمار حفظشون کنی. کرکس! من و تو خارج از داستان این هدف و این جنگ مشترک رو در روی هم هستیم و این رو همه می دونن ولی این دلیل نمیشه من مثبت هات رو نبینم و نگم. تو فرمانده خوبی هستی. بیشتر از خوب. تو برای افرادت که هرگز به عنوان افراد زیر دستت نگاهشون نمی کنی و از نظرت اون ها اطرافیانت هستن نه افرادت، فرماندهی هستی که شبیهت رو هیچ کجا نمی تونن پیدا کنن. این رو از1دشمن بپذیر و مطمئن باش که این دشمن درست میگه.
کرکس آروم تر از لحظه های پیش به شهپر نظر انداخت.
-واسه چی این ها رو میگی دشمن؟
شهپر لبخند زد.
-واسه اینکه این ها حقیقت هستن. حقیقت هایی که لازم دیدم در این شرایط بهت یادآوریشون کنم تا بیشتر از اینی که روی دوشت هست فشار تحمل نکنی. من اهل دلداری نیستم. به نظرم در این مدت دیگه باید این رو فهمیده باشی. پس هرچی بهت گفتم درسته.
کرکس نفس عمیقی کشید و نگاه از آسمون برداشت.
-شهپر!اون لکلک هایی که بزرگتون کردن، همون هایی که تو و مشکی بعد از اون آتیشسوزی توی لونهشون بزرگ شدید،
شهپر خیلی عادی گفت:
-خونوادم رو میگی؟
کرکس تأکید شهپر رو گرفت.
-بله. اون ها الان کجان؟ جاشون امنه؟ تکمار حالا دیگه می دونه تو و مشکی اینجایید. توی جنگ های آخری افرادش دیدنت. مشکی هم که خیلی وقته معرف حضور تکمار هست و می دونه همراه من شده. اگر1زمانی به وسیله اون ها بخواد از شما2تا انتقام بگیره، اون ها نمی تونن مثل تو و مشکی از خودشون دفاع کنن شهپر!
شهپر صمیمانه خندید.
-می فهمم چی می خوایی بگی. نه اون ها ابدا نمی تونن از خودشون دفاع کنن. داقون میشن. اتفاقا تکمار خیلی مشتاقه که دستش بهشون برسه. ولی خطری نیست. جای اون ها امنه. تک تکشون در امنیت کامل هستن. من مطمئنم و به همین خاطره که می بینی خیالم نیست.
کرکس با نگاهی این بار تیره از دلواپسی به شهپر نظر انداخت.
-ولی شهپر! شاید لازم باشه منتقلشون کنی اینجا تا بین پرنده های این منطقه حفظ بشن.
شهپر همون خنده صمیمی رو ادامه داد.
-اینجا جنگه. اون ها در جای امن تر و آرام تری هستن. تکمار به هیچ عنوان بهشون دسترسی نداره. کرکس! حتما درک می کنی که روی حساب چه حسی نمی تونم و نمی خوام در مورد مکانشون بهت اطلاعات بدم. درسته؟
کرکس فوری جواب داد:
-البته که درک می کنم. کار درستی می کنی. اصلا صحبت کردن در موردش صلاح نیست. الان توی دل شب از کجا بدونیم که موشی یا عنکبوتی این طرف ها نیست. اگر جاشون واقعا امنه پس چه الان و چه در روز چیزی در مورد مکانشون نگو.
شهپر به کرکس نگاه کرد. نگاهش طوری بود که کرکس بلافاصله فهمید حرفی برای گفتن داره.
-کرکس!مشکی اون زمان خیلی کوچیک بود. من و لکلک ها هر کاری از دستمون بر اومد کردیم که اون محفوظ باشه. ظاهرا چندان موفق نبودیم ولی خیلی هم بازنده نبودیم. ممنون میشم اگر در حضورش چیزی از تفاوت های بین ما و والدینمون…
کرکس نگاه اطمینانبخشش رو به چهره شهپر پاشید.
-مطمئن باش. مشکی می دونه که با هم متفاوتید و دیدم که در حضورش از گذشته هاتون صحبت کردید ولی بیشتر از این نه کسی درست سر در آورده نه حرفی شده. از طرف من هم خاطرت جمع باشه. کاملا می فهمم.
شهپر به گرمای بی کدورت نگاه کرکس خیره شد و با شفاف ترین لحن ممکن زمزمه کرد:
-ممنونم!.
کرکس فقط لبخند زد.
چند روز دیگه هم در سکوت و انتظاری خاموش برای سکویایی ها گذشت. عنکبوت ها باز هم دیده شدن و هر بار در همون حال و هوا. جز این، هیچ اتفاق عجیبی توی جنگل سرو نیفتاد. نه شاهین ها، نه مار ها، نه حتی1موش که از سر آزار یا دیوانگی بخواد ادای دردسر درست کردن رو دربیاره. همه چیز کاملا عادی، آرام و ظاهرا امن بود. همه چیز جز عنکبوت ها که انگار هر لحظه هیجان و سرعتشون برای بافتن و بافتن بیشتر و بیشتر می شد. در منطقه سکویا حتی1عنکبوت هم نبود ولی جز اونجا، در تمام جنگل، روی تمام شاخه ها، بین تمام بوته ها، در شکاف تمام تنه های بزرگ و کوچیک درخت ها، حتی روی خاک یخزده و سرد زمین، عنکبوت ها رو می شد پیدا کرد و چقدر هم مشغول و پر کار. فقط کافی بود1جایی فرود بیان و کمی، فقط کمی جستجو کنن تا فوجی از عنکبوت رو در حال بافتن و طنیدن بافته هاشون به هم ببینن.
-این رو چطور می بینی کرکس؟
-شهپر!مطمئن نیستم ولی به نظرم اوضاع این ریزه ها داره خراب تر میشه. تا چند روز پیش تک تک می دیدمشون که فقط می بافن ولی این روز ها دارم می بینم که دسته های کوچیکشون دارن بافته هاشون رو به هم پیوند می زنن و باز هم دارم می بینم که این دسته ها دارن بزرگ تر و بزرگ تر میشن. البته شاید من فقط تصور کرده باشم.
شهپر قاطع به علامت نفی سر تکون داد.
-نه. تصور نکردی. این که دیدی و گفتی کاملا درسته. چی می تونه باشه!؟
کرکس فکری کرد و لبخندی از سر بی حوصلگی زد. مثل کسی که در جریان بافتن1خیال محال و بی مزه از سر بی حالی بخنده.
-مسلما داستان این نیست که خیال دارن تمام جنگل رو تارپوش کنن تا ما در جریان یکی از فرود هامون توی تار هاشون گیر بیفتیم.
شهپر به قد و قواره کرکس نگاه کرد و1دفعه ترکید، زد زیر خنده و قاه قاه خندید. کرکس هم اول لبخند زد، بعد آهسته خندید و رفته رفته صدای خندهش بلند و بلند تر شد و چند لحظه ای نگذشت که همراه شهپر، قهقههش با بلند ترین صدا می رفت تا به انتهای آسمون برسه. کرکس و شهپر بلند و بلند خندیدن و باز هم خندیدن. زمان می رفت، عنکبوت ها می بافتن و شهپر و کرکس همچنان بلند و پر صدا می خندیدن.
دیدگاه های پیشین: (6)
حسین آگاهی
دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 16:58
سلام.
واااااااااااااای بازم یه داستان جدید این بار مبارزه با عنکبوت ها در راهه.
یاد مرد عنکبوتی افتادم.
امیدوارم این هم به خیر تموم بشه.
موفق باشید و البته سعی کنید خوب تموم بشه.
حواستون هم به این باشه که امروز یازدهم اسفنده و هجده روز دیگه از سال مونده.
سعی کنید زمستون جنگل سرو رو با زمستون خودمون تموم کنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
عنکبوت ها. این موجودات ریز و تارتاری اعصاب خراب کن که خدا می دونه چه دردسری می خوان درست کنن. من هم امیدوارم به خیر بگذره! بله موافقم. زمستون جنگل سرو دیگه باید1تکونی به خودش بده، بجنبه و بره.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 11 اسفند 1393 ساعت 21:39
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی بود
از داستانت لذت بردم ممنونم
هرچی جلو تر میری و بیشتر از کارات میخونم بیشتر به تواناییت یقین میارم
من متمعن هستم که اگر دنبال نشر رو بگیری موفق میشی
لطفا کم کاری نکن
خیلی قلمت توانا هستش پریسا جان
کارات عالیه دنبال نشر رو بگیر حتما لطفا
شادو سلامت باشی عزیز
شادی روز افزون

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
دیگه کلمه بلد نیستم از لطفت تشکر کنم. به من لطف داری ممنونم خیلی زیاد. نشر. تا جایی که من در جستجو هام فهمیدم دردسر زیاد داره. تا1جایی رفتم. تا جایی که بفهمم دردسر داره. نمی دونم شاید زمانی از باقی دردسر هام خلاص شدم دنبال این دردسر رفتم. البته نه به خاطر اینکه خوب می نویسم. چون خیلی دلم می خواد کتاب بشه.
باز هم ممنونم از لطف خیلی زیادت.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 15:27
سلام پریسا جان
اگر دنبالش رو نگیری هنرت هیف میشه

امیدوارم دنبالش رو بگیری
کارت عالیه
به خدا راست میگم لذت میبرم از نوشته هایت
شادو موفق باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز. همراه مهربون من!
راستش دردسر این کار همه جوره سنگینه. هم مدل پیش بردنش هم بخش مادیش که حس می کنم واسه نوشته های من خرج اضافیه. اگر چیزی بود که فایده داشت یعنی ارزشش رو داشت می شد انجامش داد ولی فقط اینکه من دلم می خواد نوشتهم کتاب بشه به نام خودم ثبت بشه بخوام انجامش بدم1کمی…فعلا دارم می نویسم می ذارم اینجا تا بعد خدا چی بخواد. توکل به خودش! هرچی خدا بخواد همون میشه آریا. هرچی خودش بخواد. در همه موارد سپردم به خودش. کاری که شاید تا پیش از این در بعضی موارد دلم نمی اومد انجامش بدم. این اواخر حس کردم دیگه زمانش رسیده که فرمون رو بدم دستش و بشینم به تماشا. کاش مصلحتش باشه به1کمی تند تر رفتن! اگر هم نباشه من منتظر می مونم. منتظر جوابی که ایمان دارم دیر یا زود میاد. همین حالاش هم اومده و من منتظر باقیشم.
وای از دست من!
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 23:03
ممنونم عزیز
خودت بهتر میدونی بهتر از مایی که تماشا چی هستیم
هیچ کس از دل دیگری خبر نداره هطا اگر نزدیک ترین کست باشه
کاره خوبی کردی پریسا جان بسپر به خودش متمعن باش پشیمون نمیشی
خدا رحمانو رحیمه
هیچ کس جوز خدا نمیتونه درکمون کنه عزیز
بسپر به خودش منم کاری جوز دعا کردن ازم بر نمیاد متمعن باش دریق نمیکنم
منتظر استجابت هستیم خدا منتظرمون نمیزاره
شاد باشی عزیز

خانه


پاسخ:
همین دعا رو عشقه! روی سر می برمش آریا. ممنونم ازت. خدا. بله کارش خیلی درسته. اونقدر درسته که گاهی خودم میگم خدایا دیگه پول خوردش رو حساب نکن لطفا بسه دیگه خواهش می کنم!
بله آگاه دل ها فقط خداست و بس. خودش هم می دونه چه دردی رو با چه مرهمی درمونش کنه. به امید لطف و حکمتش.
ایام به کام.
تکبال
جمعه 15 اسفند 1393 ساعت 15:41
سلام. خسته شدم دیگه ای بابااااااااا زندگی منو نمیخواین تموم کنین بالاخره؟
اگه نمیخواین زندگیمو برای بازدید کننده های این بولاگ تعریف کنید, بگین خودم دست به کار بشم.
ای وای کرکس اومد. من برم بفهمه اینجا اومدم پدرمو در میاره. گفته به هیچ وجه این جا نیام می خواست که اینجارو تعطیل کنه.
یعنی یه کاری کنه که شما تعطیلش کنید.
اومدم بگم نذارید تعطیلش کنه ها!
-داری چی کار می کنی فسقلی؟
من من هیچ چی کرکس.
-با کسی حرف می زدی؟
-نه بابا
-نکنه دوباره رفتی سراغ اون وبلاگ؟
-نه به جان خودم.
که یه دفه خورشید میاد و کرکسو صدا می زنه.
هیهی شکلک من در حال بالا و پایین پریدن چون این بار از زیر تنبیه کرکس در رفتم.

پاسخ:
بَه بَه! سلااام تکبال! چطوری کبوتر؟ حالت رو به راهه؟ اصلا انتظار نداشتم از زیر پر کرکس در بری بشه بیایی اینجا! جدی غافلگیر شدم. بچه ها کوشید حالا که خودش اینجاست بیایید ازش هرچی می خوایید بپرسید دیگه!
تا نیومدن بذار اول خودم بپرسم ولی کبوتری کن بیا جواب بده سر کارم نذار باشه؟
میگم تکبال جانِ کرکس بگو این ماجرا ها که اینجا به نامت خورده تمامش راسته؟ آخرش اینطوری نشه که مثلا1دفعه تو از خواب بپری و ببینی روی همون سرو نشستی داری رویا می بافی! خدا شاهده اینطوری بشه من یکی افسردگی می گیرم.
بعدش هم باز بپرسم یا نه؟
خداییش این کرکس چی داشت خودت رو گرفتارش کردی؟
باز بپرسم؟
قبول داری1سریِ خیلی بزرگی از بلا هایی که سرت میاد تقصیر خودته؟
خوب فعلا همین3تا رو اگر اومدی گفتی باز می پرسم. ولی انصافا خوب همه ما رو با داستان هات گذاشتی سر کار! بیشتر از همه هم من بیچاره رو که واسه خاطر تو میان سرم داد می زنن.
کرکس هم، بهش نگی ها! ولی به حسابش می رسم. واسه بستن اینجا کاری از دستش بر نمیاد. ولی تو چطور جرأت می کنی خلاف نظرش بخوایی من موندم توش. ظاهرا این دفعه رو که در رفتی. همین خورشید بد اخلاق رو داشته باش باقیش حله.
بیشتر مواظب خودت باش تکبال. مواظب عنکبوت ها هم باش این ها مشکوکن!
باز هم بیا این طرف ها. جالبه حضورت. موفق باشی!.
تکبال
جمعه 15 اسفند 1393 ساعت 21:25
سلااام یدوباره!
ای باباااااااااااااا این همه سوااااااااال.
من گناه دارم.
خوب دیگه گاهی کرکس رو هم یمشه پیچوند.
ظاهرا توی قسمت های قبل دیدین که میشه.
نه بابا رویا چی چیه؟
همه این بدبختی ها راسته.
نکنه شما به عنوان نویسنده داستان من بیاین و بگینهمش رویاست که کلا به کرکس میگم حسابی حسابتونرو برسه.
این یکیرو دیگه نیستما.
قرار نشد با کرکس چپ بیفتین.
کرکس همه چیز منه.
من اجازه ندارم ازش بد بگم یا حتی دربارش کوچک ترین فکر بدی بکنم.
در مورد این که کرکس چی داشت واقعا نمی دوونم.
شاید پناهدهندگی داشت.
من اون موقع شرایط بدی داشتم خودتون می دونید که!
اینجا می تونم موجودیت داشته باشم. هرچند که موجودیتم هم بیشتر به اراده کرکس مربطه. هیییییییییییییییییییی ولش کنین میریم سراغ سوال بعدی.
قطعا اکثر چیزایی که سرم میاد تقصیر خودمه.
و تقصیر این بال های لعنتی.
شما خودتون گیر دادین به زندگی من.
من سر کارتون نذاشتم که!
اصلا آدمارو چ به زندگی پرنده ها؟
چی شده؟ میخواین با کرکس چیکار کنید؟
تورو خدا هواشو داشته باشین.
من بدون کرکس نمی تونم.
اصلا فکر کردین که اگه کرکس نباشه تکمار با ما و پرنده های دیگه چی کار می کنه؟
چشم مواظب خودم هستم ولی بیشتر شما مواظب من باشید.
من هر چی هم که باشم یه کبوتر بی پرواز بیشتر نیستم.
مواظب کرکس هم باشین.
اوه اوه کرکس داره میاد خدافظ خدافظ وااااااااااااااااااااااای

پاسخ:
سلام تکبال.
نه بابا مثل اینکه جدی خودتی. این مدل نوشتن و نظرات فقط مال خودت میشه که باشه.
خدا بگم چیکارت کنه یعنی بی پرواز بودن اینقدر بد بود که تو واسه خاطر بالا پریدن بری جفت کرکس بشی؟ کبوتر قحطی بود رفتی خودت و ما رو اینطوری فرستادی توی بغل دردسر؟
ولش کن شد دیگه.
بله درست میگی. اون پناه دهندگی داشت ولی خودمونیم بهای سنگینی واسه پناه دادن هاش گرفت. تویی که تمام روحت آسمون بود الان دیگه می ترسی سر بالا کنی و ببینیش.
این رو هم ولش کن بیخیال.
به روی چشم سعی می کنم هواش رو هم داشته باشم. یعنی بیشتر از حالا. واسه خاطر دل تو. ولی به نظرم این وسط تو بیشتر هواداری لازمته.
مواظب خودت هم باز هم به روی چشم هستم ولی پیشرو این ماجرا فقط خودتی کبوتر. این داستان توِ و خودت باید تمومش کنی. نگران تکمار هم نباش. یا می بره، یا می بازه. کرکس هم نباشه بلاخره این تکمار هستش که بقیه پرنده ها لازم ببینن کاریش کنن. فعلا که کرکس هست و داره بیچارهت می کنه. در لحظه باش و حسابی…چی بهت بگم آخه!.
ولی یادت باشه، همیشه یادت باشه، هر اتفاقی که افتاد، به هر جا که رسیدی، هرچی دیدی، هر طور که تموم شد، هرگز کبوتر بودنت رو فراموش نکن. الان که فراموش کردی ولی کاش آخر ماجرا یادت بیاد! چقدر دلم می خواد تو باز خودت بشی! کبوتری هرچند بی پرواز ولی کبوتر با همون نگاه و دل و خنده ها و حتی گریه های کبوترانهش! کاش بشه! کاش بشه!
ایامت آرام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال78

تدفین.
سنگین و دردناک!. برا همه عجیب بود که چه جوری اون2تا کلاغ که در زمان بودنشون گاهی اصلا احساس نمی شدن، حالا دم رفتن اینهمه اشک به چشم ها آورده بودن. خیلی از اون هایی که می باریدن از خودشون تعجب می کردن. انگار اون2تا موجود معصوم با اون هیکل های بزرگ و خنده ها و قار قار های بلند، عنصر هایی عادی بودن که جزئی از زندگی منطقه سکویا به حساب می اومدن. اونقدر عادی که اصلا گمان نبودنشون نمی رفت. انگار هیچ کسی در هیچ کجای تصورش نبود که شاید زمانی برسه که اون2تا توی این ماجرا آسیبی ببینن، زخمی بشن و دیگه نباشن. براشون غیر قابل تصور بود. مثل اینکه1دفعه بشنون زمین زیر درخت های منطقه سکویا دیگه نیست. مگه می شد؟ مگه می شد اون2تا کلاغ با اون هیکل های زمخت و قار قار های بلند و گوش خراش و خنده های بی انتهاشون دیگه توی منطقه نباشن، سکوت رو نشکنن، آرامش رو به هم نریزن و سر همه رو با سر و صدا هاشون در نبرن و در جواب فریاد های اعتراض بقیه خنده های یواشکی که کم کم دوباره بلند می شد تحویل ندن؟! این امکان نداشت. نه! امکان نداشت!.
جنازه های سراسر زخم رو با احترام و احتیاط روی برگ های بابا آدم گذاشتن، دسته جمعی برشون داشتن و کنار بوته های قاصدک بردن. خاک یخزده و خشک بود و پنجه های بی حس از خستگی جنگ نفس گیر دیشب و سست از غم رفتن2تا عزیز که هنوز توی هیچ باوری جا نمی شد، قدرت کنار زدن خاک های منجمد رو نداشت. خاک مثل سنگ سرد و سفت بود. کرکس خودش دست به کار شد. رفت و بدون اینکه سر بالا کنه با پنجه هاش خاک رو به اندازه2تا خوابگاه همیشگی کند. کسی حالش رو نمی دونست چون نگاهش به داخل سیاهی گور ها بود و شونه هاش نمی لرزیدن. بلاخره پر و بال های خاکیش رو تکوند و فقط گفت:
-تموم شد.
کرکس رفت کنار. پشت سر خورشید که دست روی شونه تکبال گذاشته بود. انگار با آماده شدن گور ها دیگه بهانه ای برای نگه داشتن اون2تا مهمان آشنا و عزیز نداشتن. انگار تازه باورشون شده بود که باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کنن. بغض ها یکی یکی ترکیدن. صدا ها یکی یکی بلند شدن. اون2تا کلاغ بر عکس همیشه، حالا آروم روی برگ های بابا آدم خوابیده بودن. کسی به یاد نداشت که در جواب هیچ گریه و هیچ خنده ای اون ها رو اینطور ساکت دیده باشه. با خنده ها بلند تر از همه می خندیدن و با گریه ها نگاهشون خیس می شد و هر کاری می کردن تا اون اشک ها بند بیاد. هر کاری. اون2تا از اون دسته موجوداتی بودن که همیشه با همه ولی همیشه تنهان و تا هستن بودنشون از بس عادی و از بس ضروریه دیده نمیشه و امان از زمانی که دیگه نیستن!
کرکس ترجیح می داد بذارن بی حرف و بی نگاه بقیه فقط باشه و تماشا کنه. تکبال به پهنای چهره می بارید. تیزرو و تکرو توی بغل هم زار می زدن. تیزپرک ضجهش رو روی شونه تیزبین ول کرده بود. تیزبین دست به سرش می کشید و با دست دیگه سیل اشک های خودش رو پاک می کرد و نمی تونست از لرزش آشکار شونه هاش جلوگیری کنه. اصراری هم نداشت. خوشبین تحملش تموم شد، سرش رو گرفت وسط دست هاش و نالهش رو آزاد کرد. مشکی عربده دردش رو می خورد و موفق نمی شد. کسی دل نداشت پیش بره و اون2تا برگ بابا آدم رو توی خاک بذاره. شهپر آهسته رفت و انجامش داد. حالا اون2تا کلاغ، بی خنده های همیشگیشون، آروم وسط گور منتظر بودن تا دست همراه هاشون برای همیشه زیر پرده سرد و تاریک خاک، از نظر پنهانشون کنن. شهپر1نظر به اون2تا چهره خسته و معصوم و همیشه شاد انداخت و1نظر گذرا به اونهمه نگاه حسرت زده، خیس، ملتمس. انگار با نگاه هاشون به شهپر التماس می کردن. انگار شهپر بود که داشت اون2تا رو برای همیشه به اون سفر بی بازگشت می فرستاد. انگار اگر شهپر خاک نمی ریخت، شاید چیزی عوض می شد. شهپر سست شد. لحظه ای تردید کرد و بعد، کشید عقب.
-من خسته شدم. یکی دیگه بیاد کاملش کنه.
لازم نبود توضیح بده. همه دیدن که شهپر نگاهش رو دزدید و رو برگردوند تا کسی نبینه. فریاد بود که رفت آسمون. کرکس حرکتی کند به خودش داد. پیش رفت و بالای گور ها ایستاد. تیزپرواز که تا اون لحظه بی صدا ولی به شدت می بارید دیگه نتونست تاب بیاره. ضجه بلندی کشید و خودش رو روی برگ های بابا آدم رها کرد. با دست های باز افتاد، هر2جسم رو بغل گرفت و از ته دل های های ناله کرد. بقیه دیگه نتونستن سر پا بمونن. اون کلاغ ها آروم وسط این قیامت غمناک خواب بودن. چقدر سخت بود باورش. این شدنی نبود. این حقیقت نداشت. درد داشت منطقه سکویا رو له می کرد. تکبال دیگه خودش نبود. روحش داشت از اینهمه فشار خورد می شد و در اون لحظه نه می خواست و نه می تونست کاری برای پیشگیری از شکستنش کنه.
-عموجون!تو رو خدا عمو! عمو کلاغ ها! من باورم نمیشه عمو! دارم دق می کنم آخه1چیزی بگید!عمو کلاغ های من! منم فسقلی! ببینید دارم گریه می کنم. دل نداشتید که! پاشید بخندید تو رو خدا! نمیشه شما ها برید توی خاک آخه! این دنیا رو بدون خنده های شما چجوری تحمل کنم آخه! قصه ای که داشتی واسهم می گفتی ناتموم موند عموجون! همون پرنده که می خواست بره ستاره پیدا کنه. پاشو عموجون! جان فسقلی بلند شو بقیهش رو بگو تمومش کن عمو! پاشو بهم بگو من تا کی باید شاهد رفتن ها باشم؟ عموجون ها پاشید ببریدم من دیگه نمی خوام بمونم! به خدا دیگه نمی خوام بمونم. بیایید با خودتون ببریدم ستاره هم نمی خوام. هیچی نمی خوام فقط می خوام دیگه نمونم عموجون!عمو کلاغ های من! بشنوید شما رو به خدا دیگه نفسم بالا نمیاد! …
تیزپرواز بی خود از خود دردی فرا تر از ظرفیت سینهش رو با های های بلندش می داد بیرون و حاضر نبود از اون جسم های خاموش جدا بشه. عاقبت هم کرکس پیش رفت، آروم کنارش روی خاک ها نشست، بین ناله ها و ضجه های بقیه بدون اینکه حرفی بزنه دست روی شونه هاش گذاشت و آهسته شروع کرد به فشردن.
-اگر اون ها توی این حال و هوا می دیدنت حتما ناراحت می شدن. خیلی هم زیاد.
واسه تبدیل کردن های های گریه های تیزپرواز به نعره های درد همین کافی بود. دیگه نای مقاومت نداشت و کرکس تونست خیلی آسون و البته آروم و بدون جبر، دست هاش رو مالش بده تا باز بشن و برگ ها رو رها کنن. کرکس خفاش داقون رو بغل کرد و کشید کنار. تیزپرواز داشت سینهش از شدت هقهق گریه خورد می شد. شهپر سریع رفت تا روی گور ها رو بپوشونه ولی حال تیزپرواز و بقیه به مفهوم واقعی بد بود. به اشاره کرکس، شهپر متوقف شد. تیزپرواز توی بغل کرکس داشت می مرد. کرکس شونه هاش رو فشار می داد و هیچی نمی گفت. نگاه منتظر و ظاهرا بی حالتش به شهپر بود که1دفعه برق تاریک ادراک در نگاهش درخشید و به سرعت رفت، چند لحظه بعد با برگی پر از مایع شفاف رسید و کنار شونه کرکس ایستاد. همه شیره هوشبر رو می شناختن. کاش می شد همهشون می خوردن و برای همیشه بی هوش می شدن. این در اون لحظه خواست خیلی هاشون بود. تیزپرواز دیگه نفس نداشت. بدون هیچ مقاومتی بین دست های کرکس ولو شد و اجازه داد اون2تا شکاری تمام محتویات شفاف اون برگ رو به خوردش بدن. تیزپرواز زخمی بود و خودش هیچ به درد زخم هاش توجه نداشت. زیاد طول نکشید که بی حس و بی حرکت و بی صدا روی دست های2تا کلاغ با نگاه های بارونی از اونجا رفت. ناله ها قطع نمی شدن. شهپر به جمعیت نظر انداخت. کرکس دیگه منتظر نشد. بالای گور ها ایستاد و پنجه هاش رو توی خاک فرو کرد. تکبال دیگه نتونست سر پا بمونه و روی خاک ولو شد. دست شهپر که برای کمک بهش دراز شد رو رد کرد و بلافاصله دست خورشید از زمین برش داشت.
-تکی! تحمل داشته باش!.
تکبال توی بغل خورشید خودش رو، دردش رو، صداش رو و ضجه هاش رو رها کرد تا بره آسمون.
خورشید سرش رو بالا گرفت و رو به آسمون چشم هاش رو بست. برای نگاه هایی که پیش از این به خورشید دقیق می شدن این حالت بیگانه نبود. اشک ها این طوری دیگه جاری نمی شدن. ولی خورشید کسی نبود که بشه راحت توی نگاهش دقیق شد و اون لحظه هم برای هیچ کسی لحظه دقت به هیچ نگاهی نبود. پس کسی ندید. مثل همیشه، کسی درد خورشید رو ندید.
کلاغ ها در برابر نگاه بارونی و حسرت زده سکویایی ها، به دست کرکس داشتن برای همیشه زیر خاک می رفتن. تکبال لای پر های خورشید هوار می زد. خورشید آروم شونه هاش رو تکون داد.
-آروم باش تکی! تکمار دیشب از دستت بد خورد! حسابی انتقام پس داد. تو کمک بزرگی بودی. حسابی حساب این کارش رو کشیدی ازش. اون2تا اگر بودن الان حسابی کیف می کردن از دیشبت.
آسمون گرفته داشت آماده باریدن می شد. بارون می گرفت! خاک آهسته آهسته از اشک آسمون خیس می شد!.
عمو کلاغ های تکبال و منطقه سکویا رو در اون صبح گرفته زمستون، زیر بوته های قاصدک کنار تک پر و لالا و باقی از دست رفته ها به خاک سپردن. لونه همیشه شاد و شلوغشون با پر های سیاه تزئین و درش برای همیشه بسته شد. همیشه برای تزئین لونه های عزازده، اون2تا بودن که با چشم های معصوم و خیس پر هاشون رو می دادن. و امروز دیگه اون نگاه های معصوم و خیس نبودن و این بقیه بودن که با نگاه هایی که مثل سیل می بارید، برای تزئین اون لونه عزیز غمگین پر هاشون رو، اشک هاشون رو و دل هاشون رو هدیه می کردن.
لونه با2تا از پر های بلند کرکس تزئین شد و درش رو برای همیشه بستن. سکوت منطقه سکویا به طرز وحشتناکی دردناک بود. بدون اون خنده ها، بدون اون قار قار های زمخت ولی آشنا و مهربون، سکوت واقعا نفس گیر بود و چه دردی داره پذیرفتن حقیقتی که هیچ درمون و هیچ تسکینی براش نیست!
منطقه سکویا در سکوتی غمناک، اون روز رو به شب رسوند. روز های دیگه رو هم همینطور. و از اونجایی که هر دردی زیر غبار نادیدنی زمان آهسته آهسته پوشیده میشه، این زخم رفته رفته کهنه می شد ولی همچنان درد داشت. خیلی هم داشت. افراد منطقه سکویا در روز های بعد، در سکوت از کنار منظره لونه خاموش اون2تا کلاغ رد می شدن و بیش از پیش مشغول تمرین و تعلیم های شکاری ها بودن تا هرچی بیشتر و هرچی بهتر یاد بگیرن. تکبال اجازه نداشت طرف اون لونه عزازده بره. کرکس به شدت ممنوع کرده بود. ولی برای اون هایی که تکبال رو درست می شناختن، واقعیتی آشکار بود که هرچند بر خلاف میل کرکس ولی وجود داشت. تکبال هرگز اون مدلی که کرکس دلش می خواست، فرمان بر مطلقش نشد. حتی در اون زمان که بقیه می دیدن بدون اجازه کرکس آب نمی خوره. به همین دلیل بود که1روز سرد و گرفته، از غیبت کرکس و بقیه استفاده کرد و در امتداد شاخه های به هم پیوسته به راه افتاد. رفت و به اون لونه غم گرفته در بسته رسید. قلبش فشرده شد. باورش نمی شد که عمو کلاغ هاش دیگه اونجا نباشن. به در چسبید و گوش داد. هیچ صدایی نمی اومد. داخل لونه ساکت بود. تکبال حس کرد بغضی به سنگینی غم رفتن اون2تا عزیز داره تمام وجودش رو فشار میده. دلش گرفته بود. دلش تنگ بود. از همه چیز دلش تنگ بود. خواست به همون روشی که وارد لونه تک پر و لالا شده بود، در رو باز کنه و وارد بشه. دست به در گذاشت ولی دستش لرزید و اشک هاش همراه دستش پایین اومدن. دلش رو نداشت. دلش رو نداشت که بعد از باز شدن اون در بسته، توی لونه رو نگاه کنه و جای خالی اون2تا رو ببینه. سکوت و سرمای غمناک لونه عمو کلاغ ها از پشت در اینهمه دردناک بود. تکبال نمی تونست این مانع رو از سر راه برداره و وارد اون فضای انباشته از درد بشه. چطور ممکن بود عمو کلاغ ها اجازه بدن تکبال درست پشت در لونهشون اینطوری بباره؟! اگر بودن امکان نداشت این اتفاق بی افته. تکبال بغضش رو رها کرد. سرش رو به در بسته گذاشت و سیل اشک بود که از نگاه تاریکش اومد پایین. دلش می خواست اون در باز بشه، عزیز های آشناش ظاهر بشن و این کابوس و باقی کابوس هاش همون لحظه تموم بشن. ولی این شدنی نبود. حس می کرد عمو های شاد و مهربونش رفتن. با تمام وجود حس می کرد که رفتن و با تمام دلش از این رفتن درد می کشید. به نظرش می رسید که اون ها الان چقدر ازش دورن و خودش چقدر گرفتار، تاریک و تنهاست. کاش بودن! کاش بودن تا در پناه خنده های بلندشون1لحظه خودش رو، گرفتاری هاش رو و ماجرا هاش رو فراموش می کرد. چیزی ازشون نمی خواست جز حضور معصومی که آرامش رو در دلش کمی پایبند می کرد. ولی اون ها نبودن. رفته بودن. دور بودن. خیلی دور. اون ها هم رفته بودن و تکبال باز هم جا مونده بود!.
-تکی! تو نباید اینجا باشی. کی اومدی؟ سر گذاشتی روی این در گریه می کنی که چی بشه؟ بیا از اینجا بریم!.
تکبال با احساس دست خورشید روی شونه هاش صداش رو هم مثل بغضش رها کرد. لحن و صدای خورشید مثل همیشه بود. سرد، عمیق، خشن و بی حس و در عین حال، گرفته و سفت از فشاری که مدت ها و مدت ها با روح صاحبش یکی شده بود. خورشید مثل زغال سنگ از بس فشار دیده بود سفت شده و دیگه حالت نمی گرفت. دسته کم در نگاه بقیه این طوری بود. و تکبال در اون لحظه خیالش به حال و هوای به ظاهر بی احساس خورشید نبود. خورشید اونجا بود. خورشیدی که با وجود تلخی، سردی و خشونت همیشگیش، همیشه هر جا لازمش داشتن بود. خورشیدی که قوی بود. خیلی قوی تر از درد های تکبال. اون قدر قوی که تکبال می تونست مثل آب خوردن خودش رو با تمام سنگینی بار شونه هاش و دلش و روحش، به شونه های خورشید تکیه بده بدون اینکه از شکستنش بترسه. بدون اینکه لازم باشه برای این تکیه کردنش بهایی بپردازه از اون جنس قیمت های وحشتناکی که به کرکس می پرداخت. بدون اینکه از مجازات های خطرناک خورشید در جواب اشتباهاتش، تا حد مرگ وحشت داشته باشه. خورشید هم مجازات می کرد، فریاد می زد و سیلی می زد. ولی تکبال در تمام اون ها چیزی رو احساس می کرد که اجازه نمی داد از خورشید ببره. خورشیدی که تکبال هرگز نفهمید و هنوز هم نمی فهمید چرا و چه جوری اونهمه دوستش داشت. و این خورشید حالا اونجا بود. دستش روی شونه تکبال بود و داشت بهش می گفت که نباید سر بذاره روی اون در بسته و گریه کنه. خورشید بود! چقدر عالی!
تکبال با خیالی راحت از اینکه یکی محکم تر از خودش در اون لحظه پشت سرش ایستاده، خودش رو رها کرد. جسمش رو نه. تمام روحش رو رها کرد. تمام دلش رو با تمام دلتنگی ها و خستگی هاش و تمام احساسش رو از رفتن اون2تا کلاغ ریخت توی صداش و توی اشک هاش که بباردشون!.
خورشید بغلش کرد و با پر های درخشانش پرده ای بین نگاه بارونی تکبال و اون در بسته ساخت.
-تکی! اون ها این رو نمی خوان. تو که بهتر می دونی!.
تکبال توی بغل خورشید زار زد.
-خورشید!خورشید من دیگه تحملش رو ندارم. دیگه نمی تونم خورشید. نفر بعدی می تونه هر کسی باشه. شاید کرکس باشه. شاید تو باشی. شاید مشکی باشه یا…
خورشید کاملا احساس کرد که تکبال به وضوح وسط ضجه هاش1دفعه انگار برید. توی خودش انگار پرید و جمع شد و فریادش رو قورت داد و لحظه ای بعد، دوباره زد به گریه.
-خورشید!من دیگه تحمل این از دست دادن ها رو ندارم. دیگه نمی خوام ببینم که عزیز هام خاک میشن. خورشید! این2تا رفته بودن مواظب رودخونه باشن تا زمانشون تموم بشه و آخر شب دوباره برگردن لونهشون. خورشید! اون ها رفته بودن که آخر شب برگردن. ولی اون ها رفتن و دیگه بر نگشتن. خورشید! اون ها واسه همیشه رفتن. جسمشون بدون زندگی برگشت و ما کردیمشون توی خاک. خورشید! دیگه نیومدن به لونهشون. رفتن توی خاک خورشید! اون ها دیگه هیچ وقت نمیان خورشید! اون ها دیگه رفتن! خورشید! من دیگه نمی تونم تحمل کنم. دیگه نمی تونم تحمل کنم. دیگه نمی خوام تحمل کنم!.
خورشید سرش رو به طرف آسمون بالا نگرفت. تکبال بد حال تر از اون بود که غم خیس نگاه خورشید رو تشخیص بده. تکبال نگاه حسرت زده خورشید رو ندید که به در بسته اون لونه متروک خیره موند. تکبال پرده نازک و شفافی که آهسته آهسته بین نگاه خورشید و اون در بسته حائل می شد رو نمی دید. تکبال فقط توی بغل خورشید می بارید و می بارید.
-تکی!دیگه بس کن! هنوز خیلی راه در پیشه. وظیفه تو، وظیفه من، وظیفه همه ما حسابی سنگینه تکی! اون2تا هم اگر بودن همین رو می گفتن. دیدی که تا آخرشون سر این وظیفه باقی موندن. تو هم باید همینطور باشی. پس قوی باش! تکمار جواب اون2تا رو بد پس داد. باز هم باید پس بده. جواب تمام زندگی هایی که گرفته رو باید پس بده. از اینکه هست بیچاره تر می کنیمش. به ما، به تو، می بازه تکی! باید اینطوری بشه. این روی دوشته. دست کسی هم نیست. تو که نمی خوایی وا بدی. خون این ها که توی گور می خوابن که نمی خوایی تلف بشه، می خوایی؟ سفت باش تکی! سخته ولی محال نیست. تحمل کن! تو باید قوی باشی تا دیگه پروازی ها به دست تکماری ها توی خاک نخوابن. به جای گریه کردن محکم تر شو تا زود تر تموم بشه!
تکبال ضجه کشید:
-من نمی خوام هیچی باشم. من فقط می خوام دیگه نباشم. عمو کلاغ های من رفتن خورشید! بعدش هر کسی ممکنه بره خورشید! من دیگه تحمل ندارم خورشید! جرأت ندارم تصور کنمش خورشید!تو رو به خدا! تو رو به خدا خورشید!.
خورشید1دفعه شونه های تکبال رو گرفت و به شدت تکونش داد.
-هی تکی!دیگه تمومش کن فهمیدی؟ فهمیدی؟ تو حق نداری فهمیدی؟ اجازه نداری ببازی فهمیدی یا نه؟ دیگه نشنوم از این مزخرف ها بگی وگرنه من می دونم و تو. درست فهمیدی هان؟ حالا دیگه خفه شو! چند لحظه زور بزن و صدات رو ببر! دیگه بسه!
تکبال با وجود حال افتضاحش فرمان خورشید رو، تکون های شدیدش رو و فریاد خشنش رو درک کرد. از چند لحظه مهلتی که خورشید بهش داده بود استفاده کرد و تا جایی که امکان داشت هوارش رو خورد ولی هیچ طوری از پس هقهق هاش بر نمی اومد. انگار به دست اونهمه اشک تسخیر شده بود. خورشید درک کرد. فشار دست هاش روی شونه های تکبال ملایم تر و لحنش آروم تر شد.
-تکی!خاطرت هست اون شبی که با هم در مورد تو حرف زدیم من چی بهت گفتم؟ خاطرت هست هر بار که در مورد تو و تکمار و این داستان ها و راهی که خواه ناخواه واردش شدی و نقشی که درش داری حرف زدیم من چی بهت گفتم؟ اون زمان که به این سختی و به این سنگینی و به این دردناکی نبود، گفته هام خاطرت هست؟ تکی! تو نمی تونی خسته باشی. زمانش نیست. مهلتش نیست. برای تو و من مهلت نیست که سر بذاریم روی در بسته لونه خالی مونده عزیز هامون و ناله کنیم. تکی من هم خسته شدم. من هم از دست رفتن ها رو دیدم. خیلی هم دیدم. من هم بار ها دلم خواسته1دری بود تا بهش بچسبم و خودم رو سبک کنم. ولی نشد. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه اولا من اینطوری سبک نمیشم. اگر این سد بشکنه تمام جهان اطرافم میشه هیچ. دوما گیریم که من سبک شدم، بعدش چی؟ این از دست رفتن ها و از دست دادن ها تموم میشن؟ تکی! ما2تا مجاز نیستیم بِبُریم. تو زمان نداری واسه خسته شدن. باید تحمل کنی. اگر می خوایی تموم بشه باید بیشتر باشی تا سریع تر به آخرش برسیم. تکی! این تنها تو نیستی که دلت می خواد اون2تا موجود الان زنده بودن. باز هم توی لونهشون و باز هم مثل همیشه پر سر و صدا و اعصاب خورد کن ولی بودن. خیلی ها دلشون می خواد. اولیش خودم. ولی رفته ها دیگه بر نمی گردن تکی! باید راه این رفتن ها رو ببندیم. باید تکمار رو تمومش کنیم. پرنده های منطقه سکویا نمی تونن الان وا بدن. مخصوصا ما2تا. تو و من. اون کلاغ ها، تک پر، لالا، و خیلی های دیگه. اون ها این رو می دونستن. پس موندن تا دم آخرشون. اون ها مونده بودن تا این سیر سیاه رو متوقف کنن. اون ها زندگیشون رو واسه انجامش دادن. ما نمی تونیم متوقف بشیم تکی. اون ها عزیز تر از اونی بودن که بشه تحمل کنیم و ببینیم تباه کننده هاشون دارن باز هم تباه می کنن. دیگه بسه! سعی کن هر جای این درد که تونستی به خودت مسلط بشو تا ادامه بدی.
خورشید گفت و گفت تا هوار های تکبال ناله شدن، ناله هاش ضجه شدن، ضجه هاش هقهق شدن و هقهق هاش بی صدا شدن و آخر سر، فقط اشک بود که می بارید. خورشید با گوشه بال هاش چهره کاملا خیس تکبال رو پاک می کرد، باهاش حرف می زد و از ته دلش آرزو می کرد که ای کاش می شد هیچی نگه تا تکبال همون طور هوار بزنه تا از حال بره. این بی صدا شدن تکبال، از سر سبکی نبود. این سکوت برای خورشید چقدر درد داشت! خیلی دردناک تر از هواری که شاید، شاید صاحبش رو کمی سبک تر می کرد. تکبال صداش رو، بغضش رو و دردش رو خورد. بدون صدا آهی عمیق از ته دل کشید و ندید که خورشید انگار از درد اون آه آتیش گرفت.
-بیا از اینجا بریم تکی. کرکس عصبانی میشه اگر ببینه برخلاف دستورش عمل کردی. تا نفهمیده باید بریم و تو اینجا نباشی.
تکبال فرصت نکرد سر بالا کنه.
-دیر جنبیدید! فهمیده!
تکبال به وضوح لرزید و به شدت خودش رو توی بغل خورشید جمع کرد. دیگه از پنهان کردن گذشته بود. جواب نافرمانی از کرکس خارج از توانش بود. اون قدر که دیگه نمی تونست در حضور بقیه وحشتش رو پنهان کنه. خورشید1لحظه مات از درموندگی که کرکس و تکبال ندیدن، به کرکس نظر انداخت. صدای آروم، فاتح ولی عاری از شفقت کرکس سکوت رو شکست.
-عجب عجب!پس تا کرکس نفهمیده برید! بله خورشید؟ فسقلی! بهت گفته بودم ابدا نمی خوام این طرف ها باشی. خورشید! خیال می کردم عاقل تر از این هایی. آوردیش اینجا که چه غلطی کنه اون هم زمانی که من گفتم نه؟
خورشید خسته تر از اون بود که بخواد با کرکس بجنگه. از همه چیز خسته بود. خیلی خسته. ولی این خستگی مانع جواب دادنش نشد هرچند می دونست کرکس هیچ از این مدل جوابش خوشش نمیاد.
-بس کن کرکس. من واسه چی باید بیارمش اینجا؟ خودش اومد. من فقط اومدم پیداش کردم. تو هم اینهمه گیر نده. گفتی این طرف ها نیاد که چی بشه؟ خودت هم می دونی که الان واسه خاطر اومدنش حرصی نیستی. خیالی نیست که این بیاد اینجا گریه کنه. دردت میاد که فرمونت رو نبرده.
کرکس برخلاف انتظار خورشید بلافاصله تعیید کرد.
-دقیقا همین طوره. خورشید! فرقی نمی کنه من چی بهش بگم. با ارزش یا بی ارزش. من گفتم نه. و این کبوتر نفهم الان اینجاست. جایی که من گفتم نباید باشه. و تو، تو به جای اینکه حلش کنی داری بهش میگی که بجنبه تا من نفهمیدم!
خورشید لحظه ای سکوت کرد.
-کرکس! داری برام ناآشنا میشی! دیگه نمی فهممت. تو به سرت زده؟ از زمانی که اون فاخته از زندگی تکی رفته بیرون تو واقعا شورش رو در آوردی. این موجود واسه چی باید در هر امر بی ارزشی از تو فرمان بگیره؟ به نظرت توی این مدتی که زیر دستته، نمیگم جفتته چون جفت ها این مدلی نیستن. اون زیر دستته. به نظرت این مدت که این زیر دستته برای اثبات اقتدارت کافی نبود؟ به اندازه ای که دلت می خواست پیش نرفتی؟ موفق نبودی که حالا این مدل عوضی تر از پیش رو در پیش گرفتی؟
کرکس سفت سر تکون داد. وقتی به حرف اومد لحن و صداش هم مثل سر تکون دادنش خشن و قاطع بود.
-نه. به اندازه ای که دلم می خواد موفق نبودم. اگر بودم الان این کفترک بی مغز اینجا نبود. من گفتم نباشه و اون نبود. خورشید! من خیالم نیست تو چی میگی. خیالم نیست که الان داری مزخرفات اون شهپر آشغال که تحویل مغزت داده رو تحویلم میدی. برام هم تفاوتی نداره که به نگاه تو آشنا باشم یا نباشم. در موارد دیگه چرا ولی در این مورد نه. به هیچ عنوان. جفت من، جفت منه. مهم نیست تو چجوری می بینیش. مهم اینه که من چه جوری ببینمش، چه جوری بخوامش و چه جوری درستش کنم. این ها رو بفهم و به اون شهپر هم بگو تا دیگه کمتر جفنگ به مغزت کنه و اذیت نشی از اینهمه تضاد بین گفته های اون و رفتار من.
خورشید با اعتراض حرفش رو برید.
-شهپر؟ من از شهپر…
کرکس با همون لحن که داشت خطرناک تر می شد ادامه اعتراضش رو برید.
-تو از شهپر تأثیر نگرفتی. خوب. باشه. دیگه بسه. من زمان ندارم باهات بحث کنم. تو درست میگی. شهپر هم همین طور. ولی من هیچ مایل نیستم در رفتارم با جفتم به درست های شما عمل کنم. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه درست های شما رو دلم نمی خواد. غلط هایی که خودم می کنم رو ترجیح میدم چون دلم می خواد. الان هم دلم می خواد تو دیگه ادامه ندی تا مجبور نشم مدل دیگه ای بهت تفهیم کنم دلم چی می خواد. بجنب کفترک سر به هوای من! باید بریم1جایی بدون مزاحم1خورده2تایی صحبت کنیم.
تکبال به حد تشنج می لرزید. خورشید محکم بغلش کرد و از دسترس کرکس کشیدش عقب.
-کرکس! به خاطر خدا اذیتش نکن. باور کن این اصلا رو به راه نیست. من نمی فهمم چشه ولی1چیزیش هست و خیلی هم بد چیزیشه. به جای اذیت کردنش درست ببینش بلکه بشه درستش کنی.
کرکس با لحنی کلافه و بی حوصله حرفش رو برید.
-ببینم خورشید تو مثل اینکه زبون حساب نمی فهمی. واسه چی نمی بُری؟ تمومش کن فهمیدی؟
خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود تکبال رو در اون وضعیت به کرکس بسپاره. خواست حرفی بزنه ولی مهلتش پیش نیومد.
-کرکس!آهای کرکس اینجایی؟ جواب سوال دیشبت رو پیدا کردم. خوب راستش می دونی؟ اونی که در موردش اطلاعات می خواستی فقط1…
کرکس دستش رو به نشان سکوت بالا برد و با آرامش تمام گفت:
-خفه شو مشکی.
مشکی بلافاصله سکوت کرد و انگار اصلا هیچ حرفی نیمه رها نشده بود.
-عه! سلام خورشید. فسقلی چش شده کرکس؟
کرکس هم با کمال رضایت این نقش مشکی رو ادامه داد.
-چیزیش نشده. فقط فراموشی گرفته. از مغزش پرید که بهش گفتم نمی خوام اینجا بیاد. باید1خورده باهاش حرف بزنم.
مشکی بیخیال به خورشید و تکبال و بعدش به کرکس نظر انداخت.
-خوب باشه بعدا حرف بزن. الان بیا بریم من باهات حرف بزنم.
کرکس موافق بود.
-بریم!فسقلی! میری بالای سکویا داخل لونه منتظرم می مونی. فسقلی! فقط همونجا منتظرم می مونی نه جای دیگه. همین الان. بدون تأخیر. بدون همراه. می خوام تنها اونجا ببینمت!.
کرکس پرواز کرد و همراه مشکی رفت. خورشید به تکبال که تا سکته فاصله ای نداشت خیره شد در حالی که مشخص بود اون رو نمی بینه.
-مشکی در مورد چی براش اطلاعات آورده بود!؟ چی می خواست بگه که کرکس موافق نبود اینجا در حضور ما گفته بشه!؟ این عوضی باز چه داستانی می خواد درست کنه!؟
خورشید انگار که با خودش، نه چندان آروم این ها رو زمزمه کرد. تکبال نفهمید. چنان حالی داشت که خیالش به این چیز ها نبود. نه به گفته های نیمه تموم مشکی، نه به زمزمه های بلند خورشید. شب سختی رو در پیش داشت و خودش این رو می دونست!.
از اون تدفین دردناک چند روزی بود که می گذشت. خاطره اون خداحافظی تلخ مثل زخم کهنه ای که درمون نداشته باشه، آروم آروم بسته می شد و افراد منطقه سکویا یاد می گرفتن که با درد این زخم هم مثل باقی زخم هاشون کنار بیان و بی صدا تحملش کنن و پیش برن تا بهتر پیش ببرن. تمرین ها، سخت و جدی ادامه داشت. تکبال ساکت و غمگین مشغول بود. عجیب شده بود ولی مشغول بود. بی صدا و غیر قابل درک شده بود ولی مشغول بود. دیگه خودش نبود ولی مشغول بود. از دنیای اطرافش آشکارا دور و دور تر می شد، از همه ارکان زندگی عادی فاصله می گرفت، مثل عروسک دست کرکس بدون فرمانش کار های ساده رو هم نمی کرد، انگار مغزش از فکر، وجودش از منطق و جسمش از حیاط خالی شده بود ولی همچنان مشغول بود. تمرین می کرد و اشتباه می کرد و یاد می گرفت. تا زمانی که کرکس بهش فرمان توقف نمی داد از خورشید فرمان می برد و بعدش دیگه هیچی نمی تونست مجبورش کنه برخلاف فرمان کرکس ادامه بده. حتی خورشید. نه بحث می کرد، نه معترض می شد، نه نق خستگی رو می زد، نه حتی از درد زخم هایی که بر می داشت آه می کشید. فقط مشغول بود. خورشید بار ها سعی کرده بود به حرفش بیاره بلکه به جهان عادی برش گردونه ولی تکبال مثل سنگ سرد و بی صدا باقی مونده و فقط در جواب خشم خورشید بدون صدا گریه کرده بود و دیگه هیچ. شهپر در کمال حرص و حیرت می دید که تکبال آشکارا ازش کنار می کشید، بهش جواب نمی داد، باهاش حرف نمی زد، ازش هیچی نمی شنید و در هیچ لحظه ای حضورش رو، گفتارش رو و حتی کمکش رو نمی پذیرفت و در جواب نگاه پرسش گرش فقط بود. مثل سنگ. سرد و ساکت و بی روح. فقط بود. کسی نمی دونست چی بهش گذشته و می گذره. حتی مشکی. تکبال دیگه حرف نمی زد حتی با مشکی. در مواقع عادی هم مثل سرمازده ها خودش رو جمع می کرد، زیر پر و بال کرکس پناه می گرفت و خورشید رو از جا در می برد ولی کرکس فقط می خندید و اجازه نمی داد دست خورشید بهش برسه. تکبال برخلاف گذشته، به درگیری های لفظی اون2تا که گاهی به شدت بالا می گرفت خیره نگاه می کرد بدون اینکه حرفی بزنه. شهپر به شدت نگران و این اواخر وحشتزده بود. خورشید هرچی بیشتر تلاش می کرد کمتر می فهمید. تکبال جز از کرکس از کسی نه فرمان می برد، نه حرف می شنید، نه حرف می زد، نه اصلا برای کسی زنده بود. مثل نگاهش، تهی و بی روح به وظایفش عمل می کرد و کاملا در فرمان کرکس بود. در همه چیز و همه چیز و همه چیز.
-تکی!معلومه چه غلطی می کنی؟ برای چی مواظب نیستی؟ چیزی نمونده بود خودت رو…تکی!ببینم تو حالت خوبه؟ تکی! اُهُ! خوابگرد روانی بس کن دیگه ول کن اون شاخه داقون رو هیچی نذاشتی ازش! احمق لعنتی!
قهقهه کرکس خورشید رو از حرص دیوانه کرد.
-زهر مار!این ها تمامش تقصیر توِ کرکس. تماشا کن ببین ازش چی ساختی؟
تکبال در جواب عربده های خورشید فقط تماشا کرد. کرکس معترض شونه بالا انداخت.
-به من چه؟ تو خواستی راه بیفته اون هم راه افتاد و فقط ایرادش اینه که از بس بهش گیر دادی دیگه ترمزش برید و نمیشه نگهش داری. واسه همین شاخه رو به جای کنار زدن تبدیل کرد به گرد چوب. این کجاش تقصیر منه؟
خورشید از حرص نفس نفس می زد.
-برو خودت رو مسخره کن عوضی!. چطور جرأت می کنی بزنی به جاده نفهمی و بهم بخندی؟
کرکس بلند خندید.
-اینطور که می بینی.
خورشید نظری به تکبال انداخت تا ازش خاطر جمع بشه و بعدش به کرکس حمله کنه ولی1دفعه با وحشت در جا خشکش زد و آهسته جلو رفت. تکبال بی حرکت نشسته و به شاخه تکیه زده بود. چشم هاش بسته بودن و سرش روی شونهش خم شده بود. خورشید بالای سرش ایستاد. کرکس هم اومد کنارش و هر2به تکبال نگاه کردن. کرکس1دفعه نفس بلندی از سر آسایش خیال کشید و زد زیر خنده. خورشید مات به کرکس و بعد به تکبال نظر انداخت. تکبال حرکتی نکرد. خواب بود!. کرکس همچنان می خندید و خورشید با حیرتی بی نهایت تأثر انگیز به تکبال خیره مونده بود.
افرا.
افرایی ها دسته جمعی از رودخونه بر می گشتن. شاد و سر خوش و نه چندان مراقب. می پریدن و می نشستن و کج و راست می شدن و همدیگه رو می گرفتن که نیفتن و از خنده ریسه می رفتن و باز پرواز می کردن. -آهای شما ها! حسابی می پرید ها!
چلچله پیش از بقیه با دیدن خوش پرواز از شادی جیغ کشید.
-سلام خوش پرواز! اون رنگین پر رو ببین که پشت سرت جا موند از بس مواظب پر هاشه! هی رنگینک!ول کن اون ترکیبت رو. هرچی کنی از این بهتر نمیشی.
رنگین پر خندهش رو رها کرد و بلند گفت:
-این چلچله هیچ وقت آداب صحبت کردن یاد نمی گیره.
چلچله معترض هوار زد:
-مزخرف نگو! من هرچی لازمه بلدم. تو برو به سر و پر های داقونت برس که هر بلایی سرشون بیاری مثل پشم خیس خورده می مونن.
خوش پرواز زد زیر خنده و قاطی افرایی ها همراه رنگین پر حرکت کرد.
-سلام فاخته. چرا رو به راه نیستی؟
فاخته سعی کرد بخنده.
-این سرما مگه می ذاره؟
خوش پرواز نگاهش کرد.
-راست میگی سرده. ولی بقیه از تو راحت تر می خندن.
فاخته شونه بالا انداخت.
-شاید چون از من قوی ترن. شاید هم چون جثه هاشون بزرگ تره.
رنگین پر حرفی نزد. خوش پرواز تعیید کرد. چلچله با خودش فکر کرد:
-شاید هم چون پیش از این1جایی از دست سرما در می رفتی که از همه ما راحت تر ندیدش می گرفتی و سرما هم دستش نمی رسید بهت.
فاخته کلافه از سرمایی که داشت دیوونهش می کرد بال های خستهش رو بالا کشید تا بالا تر بره. سرما آزارش می داد. به افرا رسیدن. افرایی ها با شور و هیجان همیشگیشون شروع کردن لا به لای شاخه های اطراف لونه پر و بال زدن. فاخته با خستگی روی افرا فرود اومد. دلش می خواست از حرص و از سرما جیغ بکشه.
-تو هم با اون ها بپر. اینطوری سرما کمتر اذیتت می کنه.
فاخته انگار تازه حضور خوشپرواز رو به خاطر آورده باشه سر بالا کرد و بهش نظر انداخت.
-خسته شدم. از اینجا تا رودخونه1سره رفتم. این ها وسط راه استراحت می کردن.
خوشپرواز دقیق تر نگاهش کرد.
-تکبالِ کبوتر دیگه نیومد به افرا؟ یعنی واقعا دیگه نمیاد؟
فاخته حرصش رو قورت داد. این مهارت رو اگر پیش از این نداشت، حالا دیگه از باز یاد گرفته بود.
-نه نیومد. ظاهرا دیگه هم نمیاد. مسخره!
خوشپرواز کمی دور تر روی شاخه نازکی نشست.
-یعنی همین طوری بی مقدمه؟ مگه میشه؟
فاخته چشم هاش رو تنگ کرد تا خوش پرواز نگاه تحقیر آمیزش رو نبینه. خوشپرواز ندید.
-خیلی هم بی مقدمه نبود. راستش این اواخر خیلی سر به سرم می ذاشت. سر همه چیز اذیتم می کرد. تحملم تموم شد و1بار که حوصلهم سر جا نبود، بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمش. اون هم بهش بر خورد و رفت که رفت. بعدش من1جایی توی جنگل دیدمش و خواستم باهاش حرف بزنم ولی اون نخواست. گذاشت و رفت.
خوشپرواز چند لحظه در سکوت فکر کرد.
-خوب، اون چجوری سر به سرت می ذاشت؟
فاخته این بار نتونست حرصش رو قورت بده. اصراری هم نداشت.
-فقط جفنگ تحویلم می داد. مسخرهم می کرد. می خواست باورم بشه همیشه من اشتباه می کنم و خودش درست میگه. کنایه بارونم می کرد. من عصبانی شدم و بهش گفتم دیگه تحمل ندارم. اون هم زیادی جدی گرفت. تکبال همیشه بر عکس عمل می کنه. هرچی رو که باید جدی بگیره نمی گیره و به هرچی دلش بخواد عمل کنه عمل می کنه بدون اینکه تصور کنه داره درست میره یا نه. لازم هم نمی بینه به این تصور دقیق بشه. آخه همیشه مطمئنه خودش درست میره، خودش بی اشتباهه، خودش از همه بیشتر می فهمه، خودش تنها مالک و آشنای احساسات شفافه، خلاصه همه چیز فقط خودشه و بس.
خوشپرواز به چشم های فاخته که از شدت خشم نه دلتنگی، خیس شده بودن خیره شد. دقیق شد ولی جنس اشک هایی که توی اون چشم های خوش حالت نشسته بودن رو نفهمید.
-این ها رو خودش بهت گفته؟
فاخته تقریبا داد زد:
-لازم نیست خودش بگه. اگر1روز همراهیش کنی می بینی که گفتن لازم نیست. من فقط بهش گفتم دیگه از این مدلش خسته شدم و اون هم از خدا خواسته رفت. انگار فقط منتظر این جمله از طرف من بود. شاید واسه تبرئه خودش.
خوشپرواز فوری به نشان نفی سر تکون داد.
-نه. من موافق نیستم. شاید تو درست بگی ولی نه تمامش رو. 1جا هاییش رو هم داری اشتباه می کنی.
فاخته به نگاه خوشپرواز خیره شد و فهمید زیادی خودش رو، بینشش رو و احساسش رو آشکار کرده.
-نمی دونم شاید. ولی من سعی کردم باهاش حرف بزنم و اون اصلا حاضر نشد بشنوه.
خوشپرواز با صدای رنگین پر از جا پرید.
-خوشپرواز!می دونم که اینجا زیاد خوش می گذره ولی بلند شو بریم. سرخ سر اگر پیدامون نکنه میره وسط جنگل گم میشه، افسرده میشه و لب رودخونه با عکسش شروع می کنه درد دل کردن و مثل دفعه پیش، می افته توی آب و باید بریم بگیریمش.
رنگین پر این ها رو گفت و زد زیر خنده. خوشپرواز نخندید ولی بلند شد.
-باشه بریم. حوصله خیس شدن رو ندارم اون هم وسط این سرما. سرخ سر هم مخش تاب داره مثل مال تو که به همه چیز می خندی.
رنگین پر بیشتر و بلند تر خندید. لحظه ای بعد، هر2پرواز کردن و در پهنه آسمون از نظر افرایی های شاد و شلوغ گم شدن. فاخته از شدت سرما توی خودش مچاله شد. به آسمون که دوباره از ابر های فشرده سیاه می شد نگاه کرد و از حرص لرزید.
زمان می رفت و تکبال دیگه خیالش نبود. مثل روز های زمستون تلخ و تیره و تبدار شده بود و به طرز غم انگیزی آروم به نظر می رسید. گاهی هم اصلا به نظر نمی رسید. با اینهمه برای کرکس تکبال وجود داشت، فرمان می برد و چیزی بود که کرکس می خواست.
-فسقلی!اینجا بمون!.
تکبال گفت باشه و روی شاخه پایینی درختی که کرکس جاش داده بود نشست. کرکس پرید و به طرف رودخونه رفت. خیال نداشت به هیچ قیمتی به تکمار و افرادش اجازه بده نقشه بکشن و با شنیدن احتمال اقدام مار ها به کشیدن هر مدل نقشه ای، همیشه خودش تنها یا همراه چندتای دیگه یا با فرستادن چندتا از افراد منطقه سکویا، به اطراف مرداب، در اطراف رودخونه، در هوالی منطقه های مختلف جنگل سرو و خلاصه همه جا و همه جا، حتی در اطراف و بالای سر دژ تاریک تکمار، مثل بلای آسمونی می چرخید و زندگی رو بهشون حروم می کرد. این بار نوبت رودخونه بود. تکبال روی پایین ترین شاخه درخت به فرمان کرکس نشست و مخفی شد. حوصله تاب خوردن نداشت پس فقط نشست و همونجا موند. همون طور که کرکس گفته بود.
-آهای کبوتر یواشکی! باز هم که قایم شدی! می دونی؟ یا تو مخفی شدن بلد نیستی یا من خیلی واردم و پیدات می کنم. اصلا تو چرا همیشه می خوایی مخفی بشی؟
تکبال سر بلند کرد و به خوشپرواز که به طرفش می اومد لبخند زد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز در حال پروازش واسه تکبال پر و بال تکون داد و بلند هوار زد:
-سلام کبوتر یواشکی! چطوری؟ هنوز قایم شدنت بهتر نشده؟ مثل اینکه نشده.
تکبال فقط خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز دست بردار نبود.
-نگفتی تو چرا همیشه مخفی میشی؟ این چه مدل بیماریه؟ هی جدی تو بیماری؟
تکبال فقط لبخند می زد و هیچی نمی گفت. خوش پرواز اومد و روی شاخه رو به روی تکبال نشست.
-حرف زدن هم پرید؟ تو چه عجیبی کبوتر یواشکی! خوب حالا1چیزی بگو دیگه!
تکبال خواه ناخواه باید سکوتش رو می شکست.
-چرا این دفعه تنهایی آقای خوشپرواز؟ یادم نمیاد تنها دیده باشمت!
خوشپرواز خندید.
-ما که به هم چسبیده نیستیم. رنگین پر و بقیه همیشه که همراهم نیستن. اون ها نبودن من خودم پریدم. تشنه بودم اومدم این طرف ها ببینم اوضاع اینجا چجوریه. اگر یخزده بگم بچه ها بیان یخ بازی! ولی می بینم که انجماد در کار نیست. راستی به نظرت چجوری با وجود سرمای افتضاح امسال رودخونه یخ نمی زنه؟ ما خیلی نگران یخ زدنش بودیم ولی مثل اینکه این دلواپسیمون باطله. تو نمی دونی چجوری ممکنه؟
تکبال لبخند کوچیکی زد و به علامت نفی سر تکون داد. خوش پرواز نگاهش کرد.
-نگفتی. داستان این یواشکی بودنت چیه؟ چرا تو همیشه قایم میشی؟
تکبال خندید.
-من، خوب، نمی دونم.
خوش پرواز پر و بالش رو جمع کرد و جا به جا شد تا راحت تر بشینه.
-مگه میشه ندونی؟ یعنی تو خودت دلیل رفتار خودت رو نمی دونی؟ این چطور ممکنه؟
تکبال توی پر هاش فرو رفت.
-من، خوب من، من نمی دونم.
خوش پرواز با تعجب بهش خیره شد.
-ولی این تویی که همیشه مخفی میشی. چی فکر می کنی که این کار رو انجام میدی؟ همون فکرت میشه دلیل رفتارت. اون دلیل چیه؟
تکبال توی خودش مچاله شد. دلش می خواست محو بشه و خوش پرواز دیگه نبیندش. می خواست از اون نگاه آروم، مهربون ولی بی نهایت جستجو گر و متحیر فرار کنه ولی این شدنی نبود. خوش پرواز همون طور نگاهش می کرد و منتظر جواب بود.
-داری فکر می کنی؟ خوب باشه فکر کن و بگو. ببین! اینجا هیچ دردسری نیست که تو ازش مخفی بشی ولی من هر بار دیدمت قایم شده بودی. چی باعث میشه تو اینطوری باشی؟ تو1کمیش رو توضیح بدی باقیش رو من می فهمم چجوریه. خوب بگو.
تکبال حس می کرد پنجه هاش درد گرفتن و زمانی که به خودش اومد فهمید که داره شاخه ای که روش نشسته رو به شدت فشار میده.
-خوب من، این مدلی راحتم. یعنی سکوت، خوب قشنگه. دلم می خواد همیشه تنها باشم.
خوشپرواز با حیرت و ناباوری نگاهش می کرد.
-واقعا؟ دلت می خواد همیشه تنها باشی؟ ولی این خوب نیست. تنهایی رو میگم. تو نباید مخفی بشی. سکوت و تنهایی اگر همیشگی باشن رفیق های خوبی نیستن. تو اشتباه می کنی.
تکبال فقط لبخند زد. خوش پرواز دید که تکبال نگاهش رو می دزدید.
-راستی!تو واقعا دیگه به افرا نمیری؟ من اون ها رو دیدم. باز هم می بینمشون. همه رو به راهن و دلشون تنگ شده واسه تو. به خصوص یکیشون که حسابی کلافه بود از نمی دونم چی. شاید دلتنگی برای تو.
تکبال سر بالا نکرد.
-اون یکی که دیدی احتمالا با بازش قهر کرده کلافه شده نه از دلتنگی من. نه. من دیگه به افرا نمیرم. اون یکی رو هم بیخیالشم چون خودش دلش اینطوری خواست. گفت ازم می خواد کاری کنم که دیگه نبیندم چون دیگه نمی خواد ببیندم. من هم انجام دادم براش. حالا هم من دلم نمی خواد دیگه ببینمش. دیگه هم نمی خوام در موردش حرف بزنم.
خوش پرواز سعی کرد به چشم های تکبال نگاه کنه ولی موفق نشد. تکبال سرش پایین بود و داشت پر و بال هاش رو مرتب می کرد. اگر سر بالا می کرد خوش پرواز اشک هاش رو می دید که یواشکی می چکیدن روی پر هاش. تکبال سر بالا نکرد و خوشپرواز هیچی ندید.
-یعنی دیگه هیچ محبتی بهش نداری؟
تکبال سعی کرد نفس بکشه و نصفه نیمه موفق شد.
-نه. هیچ محبتی.
خوشپرواز صدای گرفته ای رو از زیر پر های تکبال شنید که صاحبش سعی می کرد خیلی محکم و مطمئن باشه ولی نبود. خسته بود و گرفته بود و غمگین. خوشپرواز دیگه حرفی نزد.
-راستی من اومده بودم آب بخورم. تو رو که دیدم هوس کردم بیام بهت بگم باز هم نشد از چشم من مخفی بمونی و پیدات کردم. بعدش هم اینجا نشستم آب خوردن یادم رفت. ولی تو، یواشکی نباش. این هیچ خوب نیست. وای آب! من رفتم. باز می بینمت. اگر باز قایم شده باشی باز میام پیدات می کنم. فعلا روزت به خیر.
تکبال با صدایی کمی عادی تر جوابش رو داد.
-موفق باشی آقای خوشپرواز.
خوشپرواز پرید و رفت. تکبال سرش رو کرد زیر پر هاش، تا جایی که براش امکان داشت خزید زیر شاخه ها و چشم های خیسش رو بست.
نفهمید چقدر گذشت که حس کرد چیزی داره اتفاق می افته. صدایی، حرکتی و فریادی.
-تکبال!مواظب باش!
در کسری از ثانیه چشم باز کرد و دید و فهمید.
اون صدا مال خورد شدن شاخه نشیمنگاه خودش بود. درک کرد که از زمان حضور خوشپرواز شاخه رو به شدت فشار می داده و الان که شاخه تکه تکه شده بود، هنوز هم پنجه هاش به تکه های چوب باقی مونده فشار می آوردن. اون فریاد هم هشدار شهپر بود که با آخرین سرعت به طرفش پرواز می کرد تا بگیردش پیش از اون که آخرین بستگی های نازک شاخه از تنه درخت جدا بشه و تکبال بی پرواز بی افته.
-چرا ماتت برده؟ بپر!
تکبال به جای حرکت فقط چیزی که از شاخه باقی بود رو چسبید و با نگاهی ترسیده ولی تهی به شهپر خیره شد.
-بهت میگم بپر برو روی شاخه بغلی!
تکبال زمزمه کرد:
-کرکس گفت بمون.
شهپر درست1ثانیه بعد از جدا شدن شاخه و تعلیق تکبال بین زمین و هوا بهش رسید و در حال سقوط گرفتش.
-وای تکبال زده به سرت؟! چیزی که نشدی، شدی؟ جاییت که زخمی نشد! حالت خوبه؟
تکبال فقط نگاهش کرد و هیچی نگفت. شهپر با خشمی که تکبال تا به حال در مواقع عادی ازش ندیده بود به شدت تکونش داد و هوار زد:
-تکبال!اون بهت گفت روی شاخه بمونی و تو موندی؟ شاخه خورد شد داشتی پرت می شدی ولی موندی چون کرکس گفته بود همونجا بمونی؟ الان هم حرف نمی زنی چون اون بهت گفت به من جواب ندی؟ تو واقعا نمی خوایی بیشتر از1مجسمه احمق باشی؟ لعنتی1چیزی بگو!
تکبال نه حرفی زد نه حرکتی کرد. شهپر روی شاخه کلفت و امن بغلی تقریبا کوبیدش زمین.
-عروسک مضحک! حرف بزن!
سکوت.
-بهت میگم1چیزی بگو! داشتی پرت می شدی! اگر نگرفته بودمت الان ولو بودی روی خاک معلوم نبود چی سرت می اومد. بهت میگم بپر روی شاخه بغلی میگی کرکس گفت بمون. تو واقعا چی تصور می کنی؟ بهت میگم1حرفی بزن!
تکبال هیچی نگفت. شهپر از جا در رفت. صداش بالا نرفت ولی خشمی شدید که تکبال نمی تونست بفهمه جنسش چیه به طرز خطرناکی توی صداش موج می زد.
-اون لحظه عزیزی که کرکس داشت زیر فشار مار هایی که گرفته بودنش نفس کشیدن یادش می رفت به فرمانش در برابر من سکوت نکردی. خیلی هم صدات بلند بود. خاطرت هست؟
شهپر فرصت نکرد جملهش رو کامل تموم کنه. هم زمان با فرمان خشک و تهدید آمیزی که با صدایی خشن و ناآشنا ابلاغ شد،
-دیگه در مورد اون اتفاق حرف نمی زنی. فهمیدی؟
چیزی مثل1مشت غبار تیره که بعد مشخص شد1دسته خیلی بزرگ برگ های خشک لهیده هست به شدت اومد که داقونش کنه و اگر شهپر نجنبیده بود پرتش می کرد پایین. شهپر بلافاصله از جا پرید، ضربه رو با مهارتی باور نکردنی گرفت و دسته برگ ها پیش از پخش شدن منحرف شد و به ضرب تمام به شاخه کنار دستیش پاشید. شهپر خواست کاری در جواب این حمله کنه ولی با دیدن حیرت شدید تکبال و نگاه متعجبش که از وحشتی غیر قابل توصیف لبریز بود در جا خشکید.
-تکبال!چی شده! نکنه انتظار داشتی بمونم تماشا کنم تا داقونم کنی!
تکبال وحشتزده تماشاش می کرد.
-تو، تو، چه جوری؟ نکنه تو هم، تو هم، تو چه جوری تونستی؟!
شهپر لحظه ای متحیر نگاهش کرد. تکبال داشت ذهره ترک می شد. چند لحظه مات به هم خیره شدن و بعد،
-نه!تکبال! خواهش می کنم. می افتی داقون میشی!
تکبال جیغی کشید و پرید عقب تا دست شهپر بهش نرسه. شهپر مثل تیر خیز برداشت که بگیردش. تکبال با چیزی شبیه وحشت یا نفرت کشید عقب و هوار زد:
-نه! نمی خوام.
شهپر به نگاه خیرهش نظر انداخت و تازه فهمید.
-تکبال!باشه باشه برات توضیح میدم. تو اشتباه می کنی! فقط مواظب باش نیفتی.
شهپر در آخرین لحظه موفق شد به شونه های تکبال متشنج چنگ بزنه و از پرت شدن نجاتش بده.
-تکبال!به خاطر خدا گوش کن! من شبیه تو و خورشید نیستم. من فقط، من فقط می دونم. یعنی خیلی چیز ها در مورد شما ها می دونم. من فقط بلدم چطور تا کنم. مثل الان که ضربهت رو گرفتم. من فقط بلدم. فقط مطلعم. بیشتر از بقیه. مطمئن باش دارم بهت راست میگم.
شهپر نفهمید تکبال چقدرش رو درک کرد.
-آهای فسقلی! داری چیکار می کنی؟ اینجا که جای این کار ها نیست! اون موجودی که باهاش درگیر شدی1جونور نکبته ولی متأسفانه اسمش جزو خودی هاست. سخته ولی باید بپذیری و دست از سرش برداری.
کرکس این رو گفت و زد زیر خنده. لحظه ای بعد، تکبال توی بغل کرکس آروم گرفته و شهپر با چنان خشمی درگیر بود که خودش هم از خودش انتظار نداشت.
-بیا شهپر! همراهم بیا از اینجا بریم. باید دسته جمعی برگردیم به منطقه سکویا. ما اول می پریم.
خورشید منتظر جواب شهپر نشد. شونه هاش رو چسبید و کشیدش بالا. شهپر آشکارا به خودش می پیچید. مثل شکاری هایی که زخمی میشن. خورشید همراهش پرواز می کرد و حرفی نمی زد. کرکس و بقیه هم در آرایشی مثل همیشه منظم، به طرف منطقه سکویا پرواز می کردن. تکبال مثل1بسته علف، توی بغل کرکس آروم گرفته، چشم هاش رو بسته بود و از ترس ارتفاع به خودش می لرزید. کرکس به ملاحظهش احتیاط می کرد، مواظب ارتفاع گرفتنش بود، باهاش حرف می زد و سعی می کرد تکبال چیزی نبینه. شهپر همراه خورشید پرواز می کرد و همه می دیدن که خورشید مواظبشه. این اولین باری بود که شهپر اینطوری دیده می شد!.
افرا.
صبح زود به تیرگی شبی که گذشته بود، روی جهان نشسته و لونه روی افرا هم مثل باقی جهان تاریک بود. سرما انگار تمام فضا رو به1تکه یخ تبدیل کرده و داشت خون داخل رگ های فاخته رو منجمد می کرد. صدای تق تق دریچه از جا پروندش.
-سلام عشقم! این چه قیافه ایه! چی شده فاخته!؟
فاخته با نگاهی خسته به باز خیره شد.
-باز!سلام. چیزی نشده. به نظرم سرما خوردم.
باز این بار با حیرتی واقعی نگاهش کرد.
-سرما خوردی؟ اینقدر شدیده که از بردن اسمش هم چشم هات خیس میشن؟ این چطور سرما خوردگیه؟ چته فاخته؟ چرا گریه می کنی؟
فاخته با حرص اشک هاش رو پاک کرد ولی نتونست جلوی ادامهش رو بگیره.
-من سردمه باز! من دارم از این سرما دیوونه میشم. این عوضی ها انگار خیالشون نیست و نمی دونم چطور تحمل می کنن ولی من سردمه. تو بعد3روز که معلوم نیست کدوم جهنمی بودی میایی میگی چی شده. من سردمه. لعنت به همهتون! از تو مسخره الکی خوش گرفته تا اون تکبال پست آشغال! من سردمه و شما ها نمی فهمین. این از تو که همهش چرند به خورد مخم میدی و تا حرفش میشه میگی بیا بیرون تا همه درد هات رو درست درمون کنم این از بقیه افرایی ها که مثل چوب بی حس و حالتن و اصلا انگار سرما گرما هالیشون نیست از بس نفهمن، اون هم از اون پردار درختی بی معرفت لعنتی عوضی لجن که تا هوای خریت هاش رو داشتم عزیزش بودم و وقتی دیگه به درد نمی خوردم چون دیگه به دلش نرفتم ولم کرد. بیخیالم شد و رفت جهنم. کاش بره بمیره و دیگه اصلا وجود نداشته باشه! من سردمه دارم میمیرم از این سرما و شما ها همهتون1مشت آشغال نفهمید و هرچی میگم سردمه هیچی نمی فهمید!.
فاخته با حرص این ها رو گفت و با حرص زد به گریه. باز نگاهش کرد. از فحش هایی که خورده بود عصبانی بود ولی پیش از اینکه جوابی بده یا کاری کنه که دلش خنک بشه متوقف شد. لبخندش رو خورد و با نگاهی متأثر به فاخته در حال گریه کردن خیره شد.
-فاخته!عزیز دلم! آخه تو بگو من چی بهت بگم؟ خوب چه ایرادی داره اگر من بهت بگم بیا این طرف دریچه پیش من تا از این سرما نجاتت بدم؟ این نشونه اینه که من دوستت دارم. اون پردار رو هم بله درست فهمیدی. من خیلی متأسفم ولی درسته. وقتی دیگه به کارش نیومدی ول کردت رفت. زمستون و محبت و همهش بهانه بود که تو باور کنی و تو از بس پاک و ساده بودی باورت شد. وگرنه زمستون هنوز تموم نشده. تو سردته و زمستون همچنان سنگینه. و اون جناب دل که به ادعای خودش اینهمه براش می ارزیدی الان کجاست؟ بذار من بهت بگم. رفته جای دیگه داره یکی دیگه مثل تو رو به کار می گیره تا بهش بیشتر خوش بگذره. ولی احتمالا موفق نمیشه. آخه هیچ کس اندازه تو مهربون و معصوم نیست که با این مسخره بازی هاش باورش کنه و مثل تو باهاش راه بیاد. اشتباه کرد از دستت داد. البته بد نشد برای تو. تا کی می خواستی تحملش کنی؟ درست میگی بره گم شه! تو هم دیگه گریه نکن. تجربه کردی که از حالا به دل هر موجود بی خود و بی محتوایی راه نیایی. حالا دیگه می دونی دنیا به اون سفیدی که تصور می کردی نیست. سعی کن کمتر از فکر بلایی که اون پردار بی پرواز سرت آورده اذیت بشی. به خاطر خودت میگم. اون که عشقش رو کرد و رفت، من نمی خوام تو اذیت بشی. فاخته! بسه دیگه گریه نکن.
فاخته کلافه و سرمازده به دریچه تکیه زد، با نگاهی خیس و خسته به باز نظر انداخت و نگاهش سخت و سرد شد.
-مدلش بخوره توی اون سرش. ولی اون هنوز نتونسته ازم بگذره. هنوز می خوادم.
باز خشمش رو به زحمت خورد. فاخته ندید.
-می خوادت؟ فاخته! تو هنوز محبت لعنتیش رو باور داری؟ فاخته اون بهت دروغ گفته. در مورد همه چیز. حتی در مورد مهرش. اون نمی خوادت. اون لازمت داره اگر هم بخوادت. خواستنش از جنس محبت نیست. از جنس نیازه. آخه کدوم موجود عاقلی با این راه میاد؟ جز تو هیچ کس. اون اگر هم بخوادت به خاطر خودشه نه برای تو. خواستن حقیقی اینجاست. ببین؟ اینهمه توحین بهم کردی تکون نخوردم. چیزی هم بهم ندادی. حتی1بار تا الان حاضر نشدی باهام بپری. ولی من هنوز هستم. خیال هم ندارم برم. محبت حقیقی اینه. نه اون چرتی که اون موجود کرده توی سرت. من دوستت دارم فاخته. خیلی هم دوستت دارم. بهار که بشه حسابی با هم می پریم. خوش می گذره. شک نکن. اون قورباغه درختی پردار رو هم فراموش کن. پیش اومد دیگه. از حالا دیگه نذار پیش بیاد. خواستنش رو هم باور نکن. همهش چرنده.
فاخته خسته و گرفته به دریچه تکیه داد و چشم هاش رو بست. دلش می خواست این سرمای لعنتی تموم بشه. دلش می خواست گرم بشه، آروم بگیره و بخوابه. دور از دسترس سرمای مزاحم و سنگین، دور از انتظار تلخ بهاری که کسی نمی دونست چرا اون سال اینهمه دیر کرده بود، دور از سیاهی آزار دهنده تصوراتی که باز توی سرش و توی باورش جا داده بود و اذیتش می کرد، در پناهی امن و مطمئن، تا هر زمان که دلش می خواد بخوابه! چه رویای دلنشینی!
درست در لحظه آخر با احساس به هم خوردن هوا در نزدیک چهرهش به سرعت چشم باز کرد و از دسترس باز عقب کشید. باز دستپاچه نگاهش کرد.
-اوه فاخته من معذرت می خوام ببخشید. من فقط خواستم نوازشت کنم. باور کن که من…
فاخته خسته و بریده دریچه رو بست تا دیگه نبینه و نشنوه. باز رو دوست داشت ولی در اون لحظه از شنیدن و دیدن هر چیزی خسته بود. اونقدر خسته بود که دلش می خواست دستش می رسید تا زمستون رو، سرما رو و آسمون گرفته و ابری رو و تکبال رو1000تکه کنه.
زیرزمین، دژ تکمار.
تاریکی بود و1کابوس فراگیر و ترسناک سرشار از سیاهی و صدای هیس هیس های وحشتناک. تکمار دیوانه وار هیس می کشید و به خودش می پیچید. دم کلفت و قدرتمندش رو که به دیوار کوبید زمین لرزید.
-بی خاصیت های آشغال! از پس1مشت پروازی شب بین روز کور بر نمیایید! دیگه تحملتون نمی کنم!اون کرکس نکبت، اون غول بی خاصیت تن لش، همراه اون ماده عقاب لعنتی، با1مشت خفاش کور، همهتون رو حسابی گذاشتن سر کار. شما ها به هیچ دردی نمی خورید آشغال های بی مصرف! شما ها رو هیزم آتیشم می کنم بی خاصیت های مزاحم! مطمئن باشید که این کار رو می کنم اگر تا1هفته دیگه، اون کبوتر بی پرواز عوضی رو اینجا برام نیاریدش! من اون کبوتر رو می خوام. زنده. من جنازه اون خورشید لعنتی، و زنده اون کبوتر بی پرواز رو می خوامش. اون کرکس عوضی تن لش هم بدم نمیاد اینجا باشه. می خوام زمانی که کبوتر لعنتیش مال من میشه پرپر زدن هاش رو ببینم. باید بفهمه در افتادن با تکمار یعنی چی. همه باید بفهمن که در افتادن با تکمار یعنی چی. این جونور خیال کرده سر من کلاه گذاشته و در رفته و تمام؟ چنان درسی بهش میدم که دیگه هیچ وقت کسی هوس حقه زدن به تکمار رو در هیچ کجای تخیلش راه نده. حالا دیگه با خودتون. هر غلطی می خوایید بکنید و از هر راهی که می تونید اون کبوتر رو بگیریدش. می خوام به همین زودی اینجا پایین تخت من حاضر باشه.
مارها توی خودشون چمبره زدن و در جواب هیس بلند و خشمگین تکمار که دیوار ها رو به لرزه انداخت سر بالا کردن و فضا از هیس های مرگبار پر شد.
-تکمار!اجازه ملاقات بده! ماده شاهین ها می خوان باهات حرف بزنن.
نگاه سنگین و مرگبار تکمار بالا اومد. چشم هاش می درخشید. درخششی به رنگ وحشت مرگ.
-چی می خوان؟
مار بزرگ آشکارا از نگاه تکمار پرهیز کرد و عقب کشید.
-نمی دونم. به من چیزی نگفتن.
هیس کشیده تکمار فضا رو لرزوند.
-بگو بیان.
سنگینی فضا چنان بود که حتی مارها هم مشکل داشتن تحملش می کردن.
دری از جنس1تخته سنگ خیلی بزرگ، با سر و صدا کنار رفت و1دسته شاهین وارد شدن. آروم فرود اومدن، در چند قدمی تخت استخونی تکمار متوقف شدن، روی نوک پا ایستادن، آهسته و هم زمان سرشون رو پایین آوردن و مثل گنجشک هایی که دونه می چینن، پشت خم کردن و تا نزدیک زمین پایین رفتن. تکمار هیسی از سر خشم کشید که به وضوح تن شاهین ها رو لرزوند. تکمار به شدت عصبانی بود. از ناکامی در به دست آوردن تکبال، از نامرادی در نابود کردن کرکس و خورشید، از مشکلی که بعد از خورشید برای فهمیدن حرف های شاهین ها و فهموندن فرمان های خودش به اون ها داشت.
-چی می خوایید؟
شاهین ها نفهمیدن تکمار چی پرسید. ولی از مدل خشم نگاهش، از حالت انتظارش و از فرمانی که به صورت اشاره ای کوتاه و خشمگین صادر کرد، فهمیدن که باید حرف بزنن.
-تکمار!ما می دونیم تو چی می خوایی. ما می تونیم حلش کنیم. ما می تونیم کاری کنیم که اون کبوتر رو به دست بیاری و اون موجودات مزاحم از سر راهت برداشته بشن.
تکمار مسخ از خشمی از جنس خشم اژدها تماشا می کرد و منتظر بود که بفهمه اون ماده شاهین با پر های بلند و مرتب چی داره میگه. 1مار بزرگ در حالی که به شدت متمرکز شده بود بلکه بیشتر بفهمه، هیکل سنگینش رو جلو کشید و در حالی که به چشم های ترسناک تکمار نگاه نمی کرد، به فرمان تکمار مشغول ترجمه نصفه نیمه شد. تکمار شنید و هیس خشمگین و بلندی کشید که تا عمق وجود تمام اطراف و اطرافیانش رو لرزوند.
-زودتر بگید. چطوری و کی؟
ماده شاهین پر و بالش رو جمع کرد و نگاهش رو از برق ترسناک چشم های تکمار دزدید.
-انسجام اون ها به وجود کرکسه. اگر کرکس نباشه اون ها می پاشن. اون کبوتره بدون کرکس موجودیت مستقل نداره. ما می تونیم حصار های دفاعیش رو از بین ببریم تا تو بتونی به دستش بیاری. ولی1شرط داریم. ما1چیزی در عوض کاری که انجام میدیم می خواییم.
تکمار بعد از فهم ترجمه هایی که با اشاره انجام می شد، لحظه ای چشم هاش از خشم برق زد ولی خیلی زود این برق تاریک شد و نگاه مهیب و سنگین تکمار، تیره و مشکوک به مقابل و روی شاهین ماده پاشید و کم مونده بود از وحشت داخل زمین محوش کنه.
-خوب. چی می خوایید؟ بگید ببینم اون چیه که جرأت می کنید هنوز کاری نکرده از من بخواییدش؟
ماده شاهین دیگه آشکارا می لرزید. تکمار و شاهین هر2با اشاره حرف می زدن و اون مار بزرگ وسطشون بود و اشاره ها رو ترجمه می کرد و با این حال، فهمیدن ها از2طرف خیلی سخت و با تأخیر پیش می رفت.
-اون ماده کبوتر برای همیشه مال تو. در عوضش کرکس رو به ما بده. می خواییم به ما بسپاریش. دسته کم برای1شب.
تکمار به محض فهمیدن مقصود شاهین ها لحظه ای مکث کرد، با اون چشم های وحشتناک و درخشانش بهشون خیره شد و در میان سکوت ترسناک فضای تاریک زد زیر خنده. چنان قهقهه می زد که تمام هیکل مهیب و سنگینش به شدت می لرزید.
-باشه. مال شما. مال شما. اون غول بی خاصیت تن لش مال شما. اون کبوتر رو برام بیارید و برید با جفت کرکسش هرچی دلتون می خواد بکنید. اونقدر به خودتون حال بدید که نفسش رو برای همیشه بگیرید. می خوام فردای اون شب، کرکس از خستگی در آستانه مردن باشه. حالا برید! برید و اون جونور بی قواره رو بردارید واسه خودتون و کبوتر من رو برام بیارید! هرچه زودتر! زود!.
تکمار این ها رو گفت بدون اینکه باکش باشه شاهین ها می فهمن یا نه. تکمار از ته دل می خندید و هیس می کشید و مار های دیگه هم که از قهقهه های مهیب تکمار هم ترسیده و هم جرأت پیدا کرده بودن، به پیروی از تکمار هیس می کشیدن و تمام فضای تاریک، از طنین ضرب آهنگ مرگی که با هیس هیس ها و انعکاس حرکت مار ها نواخته می شد می لرزید.
دیدگاه های پیشین: (10)
یکی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 10:10
آماده داشتی یا جلدی نوشتی ک بحث ببره? من شلش نمیکنم. هی باور کن این ریختی بد پرس میشی. تو خوشت نمیاد ولی من ول کن نیستم. ی بار دیگه هم بود ک گفتمت دیگه خاطره هاتو از گورش نکش بیرون ول کن برو گوش نکردی. چسبیدی به هیچ ک چی. من نمیدونم دوروبرت کسی نمیبینه یا میبینن و حالش نیست. تماشاچیا تماشاچین پریسا. هرچی باشه تماشا میکنن. خودتو دریاب. نبین چی میگن. ببین چی میکنن. فقط تو میتونی خودتو جمع کنی پس جمع کن. ب خیال اون عزیز شدنم ک نقلش رفت نباش. ببخشیدا ولی نمیشی. اینطور ک من فهمیدم نبودی ک بشی. پس کوتاه بیا بذار ختم شه قبل این ک خودت ختم شی. گرفتی چی میگم? قشنگ میدونم قشنگ گرفتی. پس ول کن خودتو اینقد سیخونک ب اعصابت نکن. بقیه داستانتم بنویس. هی زود باش تمام اینا واسه من داستان نمیشه. بنویس منتظرم بنویس بعدش چی شد. واسه کرکس چه نقشه ای میخوان بزنن. جیز داده شدم از بس میخوام بدونم. ببین منتظرم نذار زود بنویس. فعلا بای.

پاسخ:
سلام یکی.
آخرش من نتونستم کاری کنم که سلام اولش یادت بمونه. جیز داده شدی؟ آخجان دلم خنک شد!
راست میگی. تماشاچی ها تماشاچی هستن. این حقیقت تلخیه ولی مثل اینکه باید باورش کنم. مثل خیلی حقایق دیگه که باورش کردم. من دیگه عادت کردم به باور واقعیت های تلخ یکی. دردم میاد ولی یکه نمی خورم. این روز ها انتظار هر چیزی رو دارم. فقط خدا کنه دیگه چیزی برای آگاه تر شدنم نباشه و دیگه تموم شده باشه که دیگه حسابی خسته ام. تماشاچی ها هم، ازشون ممنونم. گاهی این طرف گاهی اون طرف ولی انصافا زمان های این طرفیشون حسابی مثبت بودن. همیشه براشون دعا می کنم. با اینهمه درست که گفتی، یکی! گاهی گذروندن و رد کردن بعضی لحظه ها خیلی سخت میشه. سعی کن همیشه این احتمال رو بدی و هوارت رو نگه داری.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 12:28
سلام پریسا جان
ممنونم مثل همیشه عالی بود
جای حساسی تمام شد و این نشان گر قلم زیباته که با این کار خواننده داستانتو تشنه و مشتاق قسمت بعدی میکنی
عالی بود عزیز
خسته نباشی
سلامت و دل شاد باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان. تو در هر شرایطی به من لطف داری. ممنونم از لطفت و از حضورت.
شاد باشی و شادکام دوست عزیز من.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 14:06
سلام. این قسمت هم خوب بود.
مثل این که ماجرا هایی در راهه.
من درست منظور آقای یکی رو متوجه نشدم ولی اعتراف می کنم که باهاشون موافقم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
از دست این ماجرا ها که تمومی ندارن! جدی زمانی که این داستان تموم بشه من اول1نفس راحت می کشم بعدش هم میرم دچار احساس پوچی میشم و افسردگی می گیرم.
شوخی کردم بذار تموم بشه باقیش حله.
که با یکی موافقید! الان میرم هرچی جنگلیه می فرستم به پرشین بلاگ تا حسابی اونجا رو شلوغ کنن!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 18:32
درست بهمین خاطر من هوار کشیدم پریسای آنسویشب. این سربالاییا باید پشتسر بمونن. اگه بمونی موندی. من تا الان خیلی اینترنتگردی کردم بازم میکنم ولی اینجا و داستاناش عجیب گیر دادن ب مخم. پریسا دیگه بسه. تو 2 سال پیش عزاداریاتو کردی. همینجا بود توی کامنتای همینجا بود ک گفتمت دیگه بلند شو این قبرو جا بذار برو. با چند خط مرحمت دوباره از سر عزا نگیر. خیال کن خواب دیدی خیال کن شبح بود و تموم شد. من ی تماشاچی بیطرفم چون اونجا نبودم. من فقط ی ولگرد اینترنتیم. پس بهم نمیخوره اینطرف و اونطرف باشم. پاشو برگرد عقب پاک کن دوباره بیا ادامه بده. اگه یادگاری نگهمیداری تو بخش زباله وبم میشه یادگاریارو نگهداشت. دفن کن مثل اصلش. یادته فوتیرو اعلام کردی و چه روزایی بودن. این ریختی ختمش کن و بیا بقیشو برو. هیچکی هم نباشه من یکی هستم تشویقت میکنم. من یکیم مگه یادت نیست? بذار بگن ترسید و زورش بود و هرچی. پاک کن اون لکای اعصابو. بخودتم گیر نده. اوکی بده بپایانش و بیخیال شو. میدونم بیخیالی طی کردن خیلی درد داره مث دراوردن ی تیر از تو ی زخم. ولی بکش بیرون تیرو بعدشم دیگه پشتسرو نگاه نکن. دفعه بعدم اگه باز از این چیزا داشتی من جات باشم هیچی نمیگم انگاری ندیدم. همین دفعه هم باید همین کارو میکردی. نکردی بیخیال. دفعه های دیگه هم هست. شاید دیر ولی هست. تا هرجای عمرت اگه دیدی بگو ندیدم و رد شو. هی برو بقیشو بنویس این ریختی سرمو گرم کرده بلالایی خوندن خودش رفته نخودسیا بچینه. زود باش باقیشو بنویس وگرنه میام مختو هک میکنم باقیشو میکشم بیرون. هی بنویسیا, زود باشیا, دوباره میام اینجا میل میچرخونم نفسکش میطلبما, بجنب منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
یکی! درست میگی ولی…ممنونم که هستی.
ممنونم که هستی!.
یکی
پنج‌شنبه 7 اسفند 1393 ساعت 23:19
دیگه ولی نداره. بیخیال ولی. بطرفدار بیطرفت گوش کن برو حلش کن. اگه نیت بینش و قضاوت و منظور درستی بودم تا الان همه دیدیم و خوندیم و بقیه هم دیدن و خوندن و هرکی تو باغ نبود الان دیگه داره میوه میخوره. دیگه بسه. برو حلش کن. تو هر ریختی تا کنی بدی. پس خودتو بیشتر اذیت نکن. بذار بد باشی بیخیال باش. اینو دیگه نمیشه عوض کنی ولی خودتو میتونی دریابی. من میرم ببینم گوشم کردی یا نه. گوشم میدی میدونم. آخه من یکیم. بمن گوش دادن حال میده. تست کن ببین. امشبو شاید اینجا نیای نخونی ولی فردا میرم ببینم چه کردی. هی اینارو ول کن بقیشو بنویس. از بس میخوام بدونم دارم با کله شیرجه میپرم توی وبت. بنویسیا, بجنبیا, ببین منو نکاری بدم میادا, هی یادت نره فردا کشکی منو این همه راه نفرستی عقب. راستوریستش کن بذار راستوریست شم. زودتر بقیشو بنویس. بنویس زود بنویس زود زود زود زود زود زود زود بنویس. منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
ممنونم یکی. ممنونم!
یکی
جمعه 8 اسفند 1393 ساعت 11:37
مر30 با ی کامیون 0. سخت بود میدونم ولی یادت میره خوب میشی. بازم مر30. راستکی خوشحال شدم. هی حالا برو بقیشو بنویس منتظرم بد. زود باشیا, ببین منتظرما, ببین دیر نکن حالم خیت میشه بدم میادا, فعلا بای.

پاسخ:
از دست تو یکی! نمی دونم شاید کارم درست بوده شاید هم نبوده. من واقعا نمی دونم یکی. فقط می دونم که عجیب از تمام این بازی ها خسته شدم. دلم می خواد دیگه تموم بشن. دلم می خواد بیشتر از این چیزی نباشه که ازش آگاه بشم. دلم می خواد به حرفت گوش کنم، بلند شم بذارم پشت سر و بگذرم هرچند اندازه مردن برام دردناکه. کاش بتونم! کاش بشه. کاش دیگه چیزی سر راهم نیاد که مجبور بشم1قبر تازه بکنم و دفنش کنم و بگذرم. وحشتناک خاکی و خسته ام یکی. به نظرم برای من تا همینجا دیگه بس باشه. واسه تمام عمرم و اگر به درازا می کشید و می شد به اندازه عمر1نسل عبرت گرفتم. عبرت هایی که اندازه تمام زندگیم سنگین هستن. ولی به تحمل سنگینیش می ارزه بردنشون.
ممنونم یکی. از تو و از همه اون هایی که ترجیح میدم اسم نبرم اینجا.
باشه بابا می نویسم مهلت بده!
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 9 اسفند 1393 ساعت 22:10
سلام پریسا جان
امیدوارم عالی باشی
وب بیسون سیستمم داقون شده بود همین الان درستش کردم
آمدم پیشت ببینم تکبال رو آبدیت نکردی دیدم نه
منتظر قسمت بعدی هستم اما مجبورت نمیکنم که زود بزاری. بزارش اگر موقعیتت خوبه زود بزار و اما اگر نمیتونی هر طور که راحتی قبلا هم گفتم سلامتی و آرامشت مهم تره
ممنونم که هستی و مینویسی
ممنونم عزیز که مارو دعوت قلم زیبایت میکنی
بابت همه چی ممنونم پریسا
بهترین هارو برات آرزو مندم
خدا نگهدارت

خانه


پاسخ:
سلام آریای عزیز.
این افزونه هم فهمیده چقدر لازمش داریم هر از چندی سر ما ها ناز می کنه!
تکبال هم راستش نوشتم خواستم بذارم ولی گفتم صبر کنم ادامهش رو پشتش بنویسم بلکه طولانی تر بشه و درضمن قسمت هاش کمتر بشن داره به100می رسه و اطرافیانم می خندن بهم که چرا اینهمه طول کشید و تا قسمت چند می خواد بره و کوتاهش کن و از این چیز ها.
ممنونم آریا. من هم هستم. شکر خدا هنوز هستم. بد هم نیستم. راستی موضوع قهوه خونه عمو رو دیدی؟ این بحث زیادی جدیه و مهم اما آخه چجوری میشه با نوشتار اینترنتی در موردش توضیح داد و چیز یاد گرفت؟ یعنی این هفته شیطونی نداریم؟ چه بد!
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت 12:14
ممنونم عزیز
میگم جریان قهوه خونه عمو چیه ندیدمش
خبر ندارم

خانه


پاسخ:
لطف داری آریا جان. جریان قهوه خونه هم اینه که قهوه خونه این هفته اگر مشکلی پیش نیاد قراره با عمو حسین باشه و موضوعش هم مدل کار هایی مثل غذا خوردن افراد نابینا هستش. مثلا اینکه توضیح بدیم مرغ رو چجوری می خوریم یا کباب رو. این چیزی بود که من فهمیدم. راستش از اون موقع دارم فکر می کنم چجوری باید این رو توضیحش بدم. پیش از این هم صحبت در این موارد به ظاهر کوچیک ولی در واقع مهم بوده ولی چجوری میشه از طریق نوشتار این ها رو یاد گرفت! شاید هم بشه و من نمی تونم تصورش کنم. به هر حال به نظرم قهوه خونه جالب و خوندنی میشه. کاش عمو برقرارش کنه! من هستم البته فقط قسمت خوردنش رو.
شوخی کردم. باید جالب باشه. تا به حال در جایی مثل قهوه خونه بحثش نشده. باید حتما بخونمش.
شادکام باشی!
یکی
یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت 13:14
اطرافیای تو میتونن بر فراز آشیانه فاخته پرواز کنن و آواز بشنون. هرچی قسمت میخوای بنویس من میخونم. فقط بنویس بنویس زودزود بنویس فقط برا منم شده بنویس میخوام بخونم. هی زود باش. بذار همینقدی ک نوشتیرو بذار بعد باز بنویس. هی بجنبیا, ببین من خیلی منتظرما, زود باش زود. فعلا بای.

پاسخ:
اینهمه خشم یکی؟ آخه واسه چی؟ به بقیه سخت نگیر یکی. اون ها شاهد های بی تقصیر هستن. اگر دلشون آواز شنیدن هم بخواد از نظر من گناه نکردن. شما هم آروم باش یکی. آروم! به محض اینکه آماده شد می ذارمش که دیگه منتظر نباشی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت 23:55
وایی چه سخت گرفته عمو
قهوه خونش خوندنی میشه
منتظرم برسه
ممنونم عزیز
شاد کام باشی

خانه


پاسخ:
موافقم باید جالب باشه. ولی به نظرم نشه اونجا شیطونی کرد! چه حیف! من که جز شلوغ کاری هیچی توی قهوه خونه ها بلد نیستم. باید صبر کرد و دید.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال77

عصر دلگیری بود. هنوز اتفاقی نیفتاده بود ولی سکویایی ها حس بدی داشتن. عصری سنگین، سرد و گرفته. تکبال حسابی منتظر1اتفاق بود و اون اتفاق بلاخره افتاد. صدایی که شاید خیلی بلند نبود ولی کرکس رو و بقیه رو از جا پروند. کی می دونست؟ شاید اون ها هم در خلوت خودشون، بی اون که به کسی بگن منتظر1اتفاق بودن.
با صدایی شبیه برخورد1جسم نه چندان بزرگ ولی زنده به تنه سکویا، کرکس مثل فشنگ از جا در رفت و از لونه زد بیرون. کلاغی که فاصله ای تا زمین نداشت رو به سرعت گرفت و مانع سقوطش شد. تکبال از همون فاصله دور از بالای سکویا هم به سادگی تونست تشخیص بده که واسه کلاغ دیگه چندان تفاوتی نداره. کلاغ نفس های آخرش رو می کشید. تکبال روی شونه های مشکی که به موقع بهش رسید، خودش رو به کرکس و به کلاغی که توی بغلش نفس می زد رسوند. نگاه نگرانش برقی زد و تقریبا داد زد:
-عمو کلاغ!
خاطرات دفعه اولی که با اون کلاغ و رفیقش به لونه کرکس منتقل شد مثل فیلم از نظرش گذشتن. از اون زمان به بعد، اون2تا کلاغ هر زمان و در هر حالتی که بودن، با دیدن تکبال بهش می خندیدن و سر به سرش می ذاشتن. تکبال جفت کرکس شد، بزرگ و بالغ شد و دیگه جوجه نبود ولی اون2تا کلاغ هنوز براش عمو کلاغ ها بودن و اون2تا عمو هم با شادی کودکانه ای این عمو بودنشون رو پذیرفته و بهش افتخار هم می کردن. توجهی نداشتن که تکبال دیگه1جوجه بی جفت و نابالغ و بی تجربه نیست. هنوز مثل همون روز باهاش شوخی می کردن و سر به سرش می ذاشتن. حتی توی خستگی های نفس گیر. حتی توی جنگ. حتی در این لحظه دردناک.
-سلام فسقلی. خوبی عموجان؟ هنوز تو نمی پری عمو؟
تکبال از وحشت می لرزید.
-چی شده عموجون؟ پس کو اون یکی عمو کلاغه؟
نگاه درد کشیده کلاغ تیره شد و سایه لبخند و نشاطی که معمولا زمان حرف زدن با جوجه های کوچیک توی چهره بزرگ تر ها نقش می شد، همون سایه ای که همیشه زمان صحبت و شوخی با تکبال توی نگاه اون2تا کلاغ موج می زد، از چهرهش رفت. دردی تاریک توی چشم هاش نشست.
-اون عمو کلاغ رفت عموجان. رفت تا واسهت ستاره پیدا کنه عمو. من هم فقط اومدم به کرکس1چیزی بگم و بعدش میرم که ازش جا نمونم عموجان.
نفس تکبال گرفت. کرکس صبورانه پر های خون آلود کلاغ رو نوازش کرد.
-چی شده؟ شما2تا اطراف رودخونه بودید. اونجا چه اتفاقی افتاد؟
کلاغ به زحمت و بریده نفس بلندی کشید و به زور از لای نفس های صداداری که از میون استخون های شکسته سینهش بیرون می اومد خس خس کرد:
-کرکس! به رودخونه حمله شد. ما آب می خوردیم که حمله کردن. منتظر بودن. ما چرخیدیم و نشستیم که آب بخوریم. کرکس! اون ها رودخونه رو گرفتن. اونجا دیگه امن نیست. برای هیچ جنبنده ای امن نیست. تکمار دیگه خیالش نیست مخفی بمونه یا نمونه. افرادش اطراف رودخونه مخفی شدن و تشنه ها رو شکار می کنن. منتظرن. منتظر فسقلی، خورشید، تو. من باید می اومدم بهت می گفتم. ببخش کرکس! دیگه از اینجا بیشتر نمی تونم بیام. باقیش با خودت. موفق باشی.
کرکس با مهر و احتیاطی که ازش بعید بود کلاغ رو به سینه فشرد. تکبال از پشت پرده اشک نگاهش کرد. -عمو کلاغ! عمو! عموجون!
کلاغ از پشت پرده خون پلک هاش دیدش.
-گریه نکن عمو! گریه نکن عزیز عمو کلاغ ها! عموها میرن آسمون. فقط اون قدر سیاهن که چشم های قشنگ تو پیداشون نمی کنه. ولی عموها پیدات می کنن. تو1چیزی هستی واسه خودت. گل بکار عموجان. من و اون یکی عمو کلاغت واسهت کف می زنیم از اون بالا چه کفی! تکمار خوابش رو ببینه که تو به فرمونش بشی. وقتی ازش بردی جای ما2تا هم بهش حسابی بخند. خوب دیگه بسه عموجان. من که نمی تونم به اون یکی عمو بگم دم آخری چشم های فسقلی ما اینهمه خیس بود. ازم عصبانی میشه و سرم رو می بره با قار قار نکبتش. آوازش مثل مال من که قشنگ نیست عموجان! می دونی که!
کلاغ این رو گفت و سعی کرد به نگاه اشک بار تکبال بخنده ولی درد مانع شد. تکبال از ته دل می بارید. کرکس هیچی نمی گفت. تکبال آروم کلاغ در حال مردن رو بغل کرد. چقدر دلش می خواست بتونه نگهش داره! حتی با مردن خودش.
-عمو! عمو کلاغ تو رو به خدا! تو رو به خدا نه.
کلاغ آهی از سر درد کشید، به زور لبخندی به چهره خیس تکبال زد، چشمکی بی حال بهش زد و پلک هاش روی هم افتاد. تکبال نالهش رو ول کرد. کرکس بال های آویزون کلاغ رو با دقت و احتیاط توی بغلش مرتب کرد. تکبال توی بغل خورشید زار می زد. کلاغ مرده بود. بقیه بعضی پریشون، بعضی مات، بعضی متأثر و بعضی با چشم های خیس به تماشای پایان1عزیز دیگه خیره مونده بودن. کرکس جسم بی جون کلاغ رو آهسته توی بغلش جا به جا کرد. انگار1چیز با ارزشه یا1زخمیِ هشیار که درد رو حس می کنه. بقیه حرفی نمی زدن. دست کرکس نمی لرزید. صداش هم همین طور.
-گریه هاتون رو اگر دارید بذارید باشه سر دفن2تاشون! الان زمانش نیست. خیلی سریع برید2تا برگ از بابا آدم بگیرید و برگردید! برای دفنشون باید بجنبیم.
شهپر با احتیاط سکوت دردناک غروب منطقه سکویا رو شکست.
-کرکس!این که یکی بیشتر نیست. چرا2تا برگ بابا آدم می خوایی؟
کرکس نگاهش نکرد. نگاهش به همه بود و خطابش هم همین طور.
-برگ ها که رسید باید بریم اون یکی جنازه رو هم از تکماری ها پس بگیریم. جفتشون مثل تمام از دست رفته هامون دفن میشن. همونجا مثل بقیه، لای برگ بابا آدم مثل بقیه، با همون احترام مثل بقیه.
شهپر دوباره به حرف اومد.
-ولی کرکس! پس گرفتن اون شاید دیگه شدنی نباشه. جنازه ها رو می برن به سرداب تکمار. شاید هم تا الان خورده باشدش.
کرکس بلاخره به شهپر نگاه کرد. نگاهش به شهپر بود و خطابش همچنان به همه. صداش چنان بلند و فرمانش چنان محکم بود که انگار دیوار سکوت رو توی تمام منطقه شکست و منعکس شد.
-من اون جنازه رو می خوام! حتی اگر در قعر جهنم جاش داده باشن! همین امشب! تمام!
دیگه جای بحث نبود. کسی هم خیالش رو نداشت. کرکس خیال داشت بره جنازه کلاغ رو پس بگیره و لازم نبود فرمان بده تا بقیه به زور همراهیش کنن. افراد منطقه سکویا بلافاصله، خسته و بارونی و بی حس، اما سریع، به حرکت در اومدن تا آماده پرواز و آماده جنگ بشن.
برگ های بابا آدم خیلی سریع آماده شدن. جنازه ای که کرکس همچنان روی دست نگهش داشته بود رو روی یکی از برگ ها گذاشتن. کرکس چنان با دقت و مراقب توی بغلش نگهش داشته بود که انگار هنوز درد رو احساس می کرد و تا رسیدن برگ بابا آدم حاضر نشده بود اون رو روی خاک بذاره. برگِ دیگه خالی موند تا جنازه دومی هم برسه.
شفق آسمون رو به رنگ خون در آورده و داشت افق رو به شب تحویل می داد. شب منطقه سکویا انگار از باقی جهان سیاه تر بود.
هنوز تیرگی کامل روز رو ضربه نکرده بود که سکویایی ها به طرف رودخونه پرواز کردن. به فرمان کرکس باید هر طور بود جنازه کلاغ رو از مار ها پس می گرفتن، حتی اگر اون جنازه حالا توی شکم تکمار رفته باشه. شهپر موافق نبود.
-کرکس!این خطرناکه. اون دیگه زنده نیست ولی این ها زنده هستن. زنده ها رو برای پس گرفتن هیچ از دست نده!
کرکس با نگاهی به انجماد یخ و به سختی سنگ بهش خیره شد.
-اون هیچ نیست شهپر. اون یکی از ماست. یکی از من. اون به فرمان من رفته بود کنار رودخونه. به هیچ قیمتی اجازه نمیدم یکی از افراد من توی دسته تکمار باشه. حتی جنازهش.
شهپر اصرار کرد.
-ولی کرکس! اون الان دیگه براش فرقی نمی کنه کجا باشه. مثل1تیکه سنگ.
نگاه کرکس از اونچه بود تیره تر شد.
-اولاً، برای من فرق می کنه اون کجا باشه. دوماً، اون1تیکه سنگ نیست. جسمیه که تا آخرین نفس زنده بودنش رو واسه خاطر بردن فرمان من گذاشت وسط و باخت. سوماً، می بینی که من کسی رو دست بسته همراه خودم نکردم. حتی پیشنهاد همراهی هم ندادم. حتی واسه پس گرفتن رودخونه. بقیه خودشون همراهم بلند شدن و ارتفاع گرفتن. هیچ کسی مجبور نیست همراهی کنه واسه پس گرفتن اون جسم. اولیش هم خودت. اگر به نظرت این طوری درست تره همینجا بمون و هوای اینجا رو داشته باش تا زمانی که بر می گردیم اون ها اینجا منتظرمون نباشن.
کرکس دیگه منتظر ادامه بحث نشد. پرواز کرد و شهپر رو جا گذاشت. شهپر به هیچ قیمتی حاضر نبود اونجا بمونه. مثل تیر پرواز کرد تا از بقیه عقب نیفته.
-واقعا که! بذارید بهتون برسم!
شب داشت می رسید. تکبال با نگاهی که چیزی جز اشک، وحشت و اطمینان به کاری که در پیش داشتن درش نبود، زیر پر و بال کرکس مخفی شده بود تا نبینه چقدر بالا رفتن و این بار بدون مخالفت کرکس برای همراهی در جنگی شبانه بیرون از منطقه سکویا و برای پس گرفتن جسمی که درست نمی دونستن الان کجاست پیش می رفت. دلواپسی داشت نفسش رو می گرفت. بعد از ساعتی که پشت سر گذاشته بود تازه به خودش اومده و فهمیده بود چه فاجعه ای در حال به بار اومدنه. رودخونه جای مهم و پر رفت و آمدی بود. هر کسی گذرش به اونجا می افتاد. هر کسی!. تمام پرنده های جنگل سرو هر روز برای آب خوردن اونجا فرود می اومدن.
تکمار دقیق نشونه گیری کرده بود. هر لحظه می تونست برای پرنده های جنگل سرو سرنوشت ساز باشه و کرکس و سکویایی ها باید می جنبیدن. هر1ثانیه جون1فوج از پروازی های جنگل در خطر جدی بود و تکبال با فکر کردن به این موضوع کم مونده بود جیغ بکشه. کرکس لرزشش رو احساس کرد. در حال پرواز دست به زیر پر برد و به سر و پر هاش دست نوازش کشید. تکبال از وحشت وقوع فاجعه ای خارج از تصور بی اختیار به پر های کرکس چنگ می زد، آشکارا خودش رو جمع کرده بود و می لرزید. ظاهرا کرکس هم با تکبال هم فکر بود چون به سرعتش اضافه کرد و برای سریع تر کردنِ پروازِ جمعیتِ پشت سر و اطرافش بلند سفیر کشید. سکویایی ها انگار1دفعه از جا کنده شدن، هماهنگ و1زمان اوج گرفتن و با تمام سرعت به طرف رودخونه پرواز کردن.
وقتی رسیدن شب بود. تاریکی به همه جا سایه انداخته و از اون بالا چیزی دیده نمی شد. نه حرکتی، نه سایه ای، نه جنازه ای. به فرمان کرکس دور تر از رودخونه همه توقف کردن و با کمترین صدا1گوشه جمع شدن. صدا ها از نجوا بالا تر نمی رفت.
وضعیت رودخونه و اطرافش خوب نیست. ما نمی دونیم اون ها در چه وضعیتی هستن و این به ضررمونه. ممکنه غافلگیرمون کنن و این چیزیه که ما نمی خواییم.
مشکی از کنار دست کرکس خودش رو بالا کشید تا همه متوجه نجواش بشن.
-کرکس!اگر ارتفاع بگیریم زمینی هاشون نمی تونن تشخیصمون بدن. ما می تونیم خیلی بریم بالا و خیلی بی صدا پیش بریم. تازه دسته جمعی هم نباشیم و از همینجا پخش بشیم. وقتی موقعیتشون دستمون اومد بهشون حمله کنیم. اون وقت ماییم که غافلگیرشون می کنیم.
شهپر به حرف اومد.
-مشکی درست میگه ولی اون ها احتمالا بدون پروازی هاشون نیومدن. زمینی هاشون در ارتفاع تشخیصمون نمیدن ولی باید1فکری هم برای پروازی هاشون کنیم. شاهین های تکمار زیر زمین تعلیم دیدن که در تاریکی هم ببینن.
تیزبین با صدایی گرفته از شدت گریه های بی صدا به حرف اومد.
-کرکس!اول باید بفهمیم جنازه هنوز اونجا هست یا نه. اگر نباشه باید بفهمیم کجاست و از کجا باید شروع کنیم.
تکرو از کنار تیزرو صداش در اومد.
-جنازه رو نمی دونم. ولی رودخونه مطمئنا همونجاست و هر لحظه که ما دیر کنیم احتمال داره یکی یا چندتا از زنده های جنگل دیگه زنده نباشن. چه جنازه ای در کار باشه و چه نباشه، ما امشب باید1درگیری اینجا داشته باشیم. اگر جنازه اینجا باشه که چه بهتر، وگرنه امشب2تا درگیری داریم. شما که نمی خوایید بذارید رودخونه در حصار تکماری ها باقی بمونه، می خوایید؟
کسی حرفی نزد. تکرو با دلواپسی به کرکس نگاه کرد. کرکس با نگاهی دقیق همه رو زیر نظر داشت ولی چیزی نمی گفت. تکرو تحملش تموم شد.
-کرکس!
کرکس نگاهش کرد.
-تکرو درست میگه. رودخونه باید از حصار در بیاد. امیدوارم جنازه کلاغ ما اینجا باشه تا کارمون2تا نشه.
خیال تکرو راحت شد و تیزرو هم نفس راحتی کشید. هقهق فرو خورده ای از وسط جمع، تأثر نهفته توی دل ها رو عمیق تر کرد. ولی اون لحظه زمان هقهق و شکستن نبود. خورشید این رو درک کرد و با روش ضربتی همیشگیش این درک رو به بقیه هم انتقال داد.
-جنگی ها زمان جنگیدن ضجه نمی زنن تکی! تو هیچی از من یاد نگرفتی! صدات رو ببر! الان زمان سفت اومدنه.
خورشید درست می گفت. تکبال به زور ادامه بغضش رو خورد. کرکس نوازشش می کرد. خورشید از جا در رفت و بدون صدا هوار زد.
-ولش کن کرکس! بسه دیگه! بذار دسته کم اینجا از شعورش استفاده کنه و بالغ باشه.
خورشید با خشونت به شونه های تکبال چنگ زد و از زیر دست های کرکس کشیدش بیرون. کرکس خواست مانع بشه ولی تکبال کنار شونه خورشید بود و در اون شرایط جر و بحث بی محتوا ترین کاری بود که می شد کنن. خورشید نگاهی خشن و تهدید آمیز هواله کرکس کرد و کرکس با فشار دست مشکی به شونهش عقب کشید. تکبال بی صدا لرزید. خورشید با نگاه آتیش بارونش کرد.
-ببین تکی من کرکس نیستم. اگر بخوایی گریه کنی می زنمت. خیالم هم نیست کرکس در حال تماشا باشه یا نباشه. پس خفه شو!.
خورشید در حالی این ها رو خطاب به تکبال نجوا می کرد که لحنش و نگاهش مثل همیشه تلخ و خشن ولی دستش آروم پنجه های سرد و کوچیک تکبال رو گرفته، نگه داشته بود و فشار می داد. تکبال بلافاصله صداش برید. کرکس مهلت اعتراض پیدا نکرد. شهپر در حالی که نگاهی سرشار از رضایت از دل تاریکی به خورشید هواله می کرد، دوباره بحث رو به جاده اصلی کشید.
-به نظر من اول باید از وضعیت اطراف رودخونه، بودن یا نبودن جنازه و اوضاع حضور تکماری ها سر در بیاریم و این کار دسته جمعی شدنی نیست. من میگم باید بدون اینکه نزدیک بشیم، سعی کنیم از دور بفهمیم اونجا چه خبره. درضمن به نظر من نه خیلی ارتفاع بگیریم، چون اون ها با این تصور که ما برای دیده نشدن از روی زمین خیلی بالا میریم شاهین ها رو بالا می فرستن، و نه خیلی پایین بریم که زمینی ها ببیننمون. ولی با اینهمه احتمال دیده شدن و آمادگی حمله ناگهانی رو باید بدیم و آماده باشیم. این ها نظر منه. کرکس! اگر موافق نیستی، بگو تا کار بهتری کنیم.
کرکس با حرکت سر شهپر رو تعیید کرد.
-حرف شهپر درسته. ولی چجوری میشه بدون اینکه نزدیک بشیم چیزی بفهمیم؟ الان تاریکه. از این فاصله نمیشه چیزی فهمید.
خورشید هنوز دست تکبال توی دستش بود.
-ببینید!در هر حال ما امشب اینجا می جنگیم. به خاطر رودخونه. ولی خیلی مهمه که بفهمیم اون ها با جنازه ای که می خواییم پسش بگیریم چیکار کردن. دونستنش بی نهایت مهم و لازمه. بیایید اول بفهمیم جنازه اونجا هست یا نه.
کرکس پرسش گر بهش خیره شد.
-میشه بگی این چی رو عوض می کنه خورشید؟
خورشید آهسته جلو تر خزید تا بتونه صداش رو از اون هم پایین تر بیاره و کرکس هم همین کار رو کرد.
-ببین کرکس! اگر جنازه اونجا باشه یعنی اون ها اونجا منتظر ما هستن و اون جسد رو به عنوان طعمه گذاشتن. اون ها ممکنه احتمال بدن که تو می خوایی پسش بگیری و از اونجایی که تکمار مطمئنه که تو بقیه رو بدون خودت برای انجام همچین کار خطرناکی نمی فرستی، پس می دونه که تو برای بردنش میایی. پس اگر جنازه اونجا باشه یعنی اون ها آماده حمله ما و به احتمال بسیار قوی با1نقشه درست و حسابی منتظرمون هستن.
سکوت سنگینی جمع رو گرفت. کرکس بعد از مدتی سکوت رو شکست. و الحق که شکستن این مدل سکوت ها فقط از عهده خود کرکس بر می اومد.
-خورشید درست میگه. شهپر هم همینطور. باید اول بفهمیم با چه جور چیزی طرفیم و البته اون ها نباید بفهمن که ما اینجاییم.
تیزپرواز چشم های خیسش رو پاک کرد. اون2تا کلاغ و تیزپرواز خیلی رفیق بودن. چنان رفیق که تفاوت تیره هاشون و تفاوت طبیعت هاشون عجیب بینشون فراموش شده بود.
-حالا باید چیکار کنیم؟
کرکس دلجویانه نگاهش کرد.
-تیزپرواز!اون ها همین امشب جواب این کارشون رو پس میدن. مطمئن باش.
بغض تیزپرواز بی صدا ترکید.
شب سنگین شده بود. سکویایی ها با اشاره بی صدای کرکس، آروم و با کمترین صدای ممکن پخش شدن و در حالی که سعی می کردن هرچه دور تر از زمین و هرچه محتاط تر پرواز کنن، شروع کردن به گشت زدن و جستجو. دسته ای که از پیش تأیین شده بودن دور بقیه در فاصله های مشخص می چرخیدن و مواظب آسمون بودن که اگر شاهین ها ناغافل شبیخون زدن به جستجو گر های زمین که حواسشون به آسمون نبود اطلاع بدن. اطراف رودخونه از اون فاصله کاملا عادی به نظر می رسید. تیزپرواز به پشتیبانی چندتای دیگه، همراه تیزبین در فاصله ای معین از زمین، با کمترین صدا و بیشترین سرعت و در نهایت احتیاط پرواز کردن و خودشون رو به درخت های اطراف رودخونه که تیزپرک و2تای دیگه امنیتشون رو تضمین کرده بودن رسوندن و خیلی سریع بین شاخه های درهم پیچیدهشون پنهان شدن. در حالی که سعی می کردن حتی نفس بلند هم نکشن، از بین شاخه ها می خزیدن و هرچی بیشتر به رودخونه نزدیک شدن. تمام وجودشون شده بود چشم بلکه چیزی ببینن. گاهی مجبور می شدن برای رسیدن به1دسته شاخه دیگه که کمی دور تر و با فاصله از باقی شاخه ها در مسیر گشتشون بود، از پناه گاهشون بیرون بیان و خیلی سریع و خیلی بی صدا و خیلی مراقب پرواز کنن که در اون لحظه ها واقعا مطمئن نبودن زنده به دسته شاخه بعدی برسن. اینطوری دور رودخونه رو می گشتن بلکه چیزی پیدا کنن. اطراف رودخونه انگار از همیشه ساکت تر و متروک تر بود. مثل این بود که حیاط در اون هوالی خودش رو جمع و جور کرده و به سکون مرگ می زد. در یکی از اون پرواز های سریع و خطرناک، تیزبین در1لحظه دست تیزپرواز رو کشید و هر2وسط آسمون سر خوردن. تیزپرواز بدون اینکه چشم از مقابل برداره آهسته برای تیزبین دست تکون داد که یعنی بگو می شنوم. تیزبین خودش رو کمی جلو تر کشید، آروم شونه های تیزپرواز رو لمس کرد و خیلی آهسته به طرف راست فشار داد. تیزپرواز بلافاصله چرخید. تیزبین با دیدن حرکتی از سمت چپ فورا خودش رو وسط دسته های شاخه هایی که درست رو به رو و در واقع مقصد بعدیشون بود پرت کرد و تیزپرواز رو با خودش کشید. هر2خیلی زود مخفی شدن. چند لحظه به جهت حرکتی که دیده بودن نگاه کردن ولی چیزی دیده نمی شد. با اینهمه تیزبین مطمئن بود که اشتباه ندیده. ولی وسط اون شاخه ها، تا زمانی که حرکت اشتباهی ازشون سر نمی زد در امان بودن. تیزپرواز به سمتی که تیزبین می خواست نشونش بده خیره موند. تیزبین با حرکت آهسته دست نقطه ای رو روی زمین و نزدیک رودخونه بهش نشون داد. تیزپرواز اول چیزی نمی دید ولی وقتی تیزبین آروم2دستی سرش رو گرفت و مثل دوربین عکاسی در زاویه درست تنظیم کرد و با دست مسیر درست نگاه کردن رو نشونش داد، تیزپرواز هم تونست ببینه. نقطه ای سیاه، آشنا و بی حرکت رو که فارغ از تمام این تنش ها، روی خاک نم خورده کنار رودخونه ثابت مونده بود. تیزپرواز بدون صدا بارید. تیزبین1لحظه سرش رو روی شونه خودش گذاشت و اجازه داد تیزپرواز اضافه ظرفیت دردش رو بباره تا بتونه موقتا باقیش رو تحمل کنه. زیاد طول نکشید. تیزپرواز عاقل بود. لحظه ای بعد، سر بلند کرد و در حالی که دست تیزبین رو به نشان تشکر می فشرد، با حرکت سر و دست بهش فهموند که باید از کوتاه ترین و امن ترین مسیر پیش کرکس برگردن و بهش اطلاع بدن. خوشبختانه این کار هرچند با اضطراب و سختی بی توصیف، ولی با موفقیت انجام شد.
خیلی زود تمام سکویایی ها از حضور جنازه کلاغ آگاه شدن. حالا وقت عمل بود. همه سکویایی ها بدون استثنا در اون لحظه توی دلشون1خوشحالی بزرگ داشتن.
-چه خوبه که الان شبِ و کمتر کسی این زمان واسه آب خوردن میاد و مهلت بیشتری برای رفع خطر هست!.
این حرف دل همه بود هرچند هیچ کسی به زبون نیاوردش. شب بود ولی زمان رو بیشتر از این نباید از دست می دادن. هر آن ممکن بود تکماری ها وجودشون رو بفهمن یا دردسر تازه ای درست بشه. سکویایی ها باز هم در اون هوالی گشت زدن و برای آخرین بار شانس فهمیدنشون رو امتحان کردن. فایده ای نداشت. هیچ نشونه ای نبود!.
شب به سنگینی طلسمی سیاه روی جهان نشسته بود. حتی باد هم نمی زد. کرکس با اشاره خورشید بی صدا به طرفش رفت و روی1سپیدار خیلی بلند متوقف شد. خورشید تقریبا صدا نداشت.
-کرکس!اینطوری به جایی نمی رسیم.
کرکس هم در همون سکوت و با همون کلام بی طنین بهش جواب داد.
-می دونم. باید بریم پایین. البته نه همه.
چشم های خورشید از حیرت گشاد شد.
-یعنی میگی یکی باید طعمه بشه؟
کرکس به نشان تأیید سر تکون داد.
-اون ها تا چیزی از ما نبینن آشکار نمیشن و ما از موقعیتشون هیچی نمی دونیم. اون ها شروع نمی کنن چون نمی دونن ما اینجاییم. ما باید ریسک کنیم و شروع کننده باشیم.
خورشید بهش خیره شد.
-ولی این خیلی خطرناکه. ما باید بدونیم دشمن در چه وضعیتیه. اگر بدون آگاهی آرایش گرفتنمون طوری باشه که دستی دستی بریم توی حصارشون چی؟
کرکس با نگاهی هشیار ولی سنگین و متفکر بهش نظر انداخت.
-تو راه بهتری بلدی؟
خورشید تردید کرد.
-خوب من، واقعیتش، آره من بلدم. اون ها با هر طعمه ای دستشون رو واسه ما رو نمی کنن. باید این طعمه چیزی باشه که نشه ازش گذشت. باید خیلی تحریک کننده باشه تا خودشون رو ببازن. باید غافلگیرشون کرد. باید توان تصمیم رو ازشون بگیریم تا از مخفی گاه هاشون بیرون بیان و بتونیم موقعیتشون رو بفهمیم و از اون بهتر، موقعیتشون رو با این تحریک ناغافل به هم بریزیم. اینطوری شانس بردمون خیلی بیشتره. همچنین شانس اینکه اون طعمه رو از دست ندیم.
کرکس با نگاهی مشکوک زیر نظر گرفتش.
-خورشید!حرف بزن!
خورشید خودش رو بالا کشید.
-ببین کرکس! الان زمان جنگه. تکی هم1جنگیه مثل همه. مطمئنم که نمی خواد کنارش بذاری به خصوص اینکه تکی مستقیم درگیره. تکمار می خوادش و تو بخوایی یا نخوایی باید اجازه بدی کمک باشه.
کرکس با نگاه بهش آتیش پاشید. خورشید از میدون در نرفت.
-کرکس!تکی مارزبونه. توانایی هاش هم اگر کامل پرورش نگرفته باشه خیلی خیلی پیش رفته و الان حسابی به کار میاد. اگر بخواییم بی دردسر تر موفق بشیم تکی باید1جای مهم داستان امشب باشه.
کرکس لرزید. نگاهش نکبت بار شده بود.
-خورشید!تو هم مارزبونی. توانایی هات هم حسابی پخته شدن. درضمن، تو با تجربه تری. اون پایین هم که زیاد بودی و تکمار رو مثل کف دستت می شناسی. واسه چی خودت1جای مهم داستان امشب نمیشی؟ زمانی که فسقلی میره واسه قهرمانی امشب تو کجا میری؟ تو کدوم بخش داستان امشب میشی؟
خورشید انگار زهر و بُرَندِگی و بار منفیِ لحن و نگاه و کلماتِ کرکس رو نفهمید. درک می کرد پس دلیلی نداشت تلافی کنه و نکرد.
-من هم1بخش مهم دیگه از داستان امشب میشم. تو هم میشی. کرکس! من، شهپر و تو، 3تا شکاری های این دسته هستیم. باید هر کدوم1طرف حصاری باشیم که دور رودخونه درست می کنیم تا بتونیم بقیه رو هدایت و محافظت کنیم. تازه شکاری بزرگ خیلی کم داریم و ای کاش بیشتر داشتیم تا بهتر پوشش می دادیم! اون ها به من جواب نمیدن کرکس. من طعمه بدی نیستم ولی به اندازه ای که باید اینجا کاربرد ندارم. تکی در حال حاضر بیشتر از هر چیز دیگه برای تکمار و افرادش وسوسه انگیزه. اونقدر که منطقشون رو به هم می ریزه.
کرکس هنوز سرد و خشن نگاهش می کرد. خورشید به نرمی دست روی شونهش گذاشت.
-تکی برای من خیلی ارزش داره کرکس. بیشتر از باقی عمرم. من دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم جز این یکی. یادت که نرفته!
کرکس به وضوح می لرزید. خورشید1لحظه بال هاش رو دور شونه های کرکس حلقه کرد.
-من می فهمم. ولی تو هم بپذیر که این جنگ، جنگ اون هم هست. خیلی وظیفه ها داریم که باید بهشون عمل کنیم. باید اون جنازه رو پس بگیریم. باید رودخونه رو از حصار آزاد کنیم. باید از تکی در برابر نقشه های ناشناس تکمار دفاع کنیم. باید برنده باشیم وگرنه بهای باختمون خیلی سنگینه.
کرکس چاره ای جز تأیید نداشت.
-چیکار باید کنیم؟
شب هنوز به نیمه نرسیده بود. سکویایی ها و تکماری ها هیچ کدوم پیداشون نبود. سکوت مرگباری اطراف رودخونه رو گرفته بود. در1لحظه سکوت سنگین خیلی ناگهانی، خیلی ضربتی و خیلی بلند، با صدایی که نه صدای مار بود و نه صدای پرنده، شکست و خورد شد. فشفشی که از جنس فشفش مار ها ولی کاملا بیگانه بود. صدایی عجیب و ترسناک، آشنا و در عین حال ناشناس، که1دفعه از وسط شاخه های1زیزفون تنومند بلند شد، توی سکوت منطقه پیچید و خوردش کرد، مو بر اندام سکویایی ها راست کرد و منطقه رو1دفعه انگار ترکوند. سکویایی ها هیچی از اون فشفش بلند و ترسناک نفهمیدن. لازم هم نبود که بفهمن. نتیجه بلافاصله آشکار شد و همه منطقه رو به حرکت انداخت.
-آهای!اینجا کسی هست که حرف هام رو بفهمه؟ من برای بردن اون جسم سیاه کنار رودخونه و تباه کردن همه شما ها اومدم و مطمئن باشید در هر جفتش موفق میشم.
نتیجه فوری بود. در کمتر از1چشم به هم زدن تمام اطراف رودخونه انگار به جهنم تبدیل شد. تکماری ها بدون اینکه بفهمن چیکار می کنن، با شنیدن اون فشفش ترسناک و شوم از مخفی گاه هاشون بیرون ریختن و از زمین و آسمون به طرف صدا حمله کردن. تکبال و1دسته بزرگ از مدافع های تعلیم دیده خورشید و شهپر که بی صدا و چندتا چندتا خودشون رو به وسط و اطراف شاخه های زیزفون رسونده بودن، حالا کاملا مسلط به حمله کننده ها از خودشون دفاع می کردن. دشمن که هیچ حرکتی رو در اون هوالی ندیده بود و خیال نمی کرد تمام سکویایی ها اونجا با1نقشه حساب شده در انتظارش باشن، با شنیدن اون صدا و تصور اینکه تکبالِ کبوتر اگر هم تنها نباشه، با اینهمه نفرات هم نیست، به سرعتی باور نکردنی مواضع یواشکیش رو رها کرد و برای حمله ای به خیال خودش سریع و حساب شده اقدام کرد ولی هیچ کاری از پیش نبرد جز اینکه دستش رو کامل برای سکویایی ها رو کرد و حسابی گرفتار شد. افراد منطقه سکویا که با کمک خورشید، تکبال، تیزپرواز و تیزبین منطقه رو کاملا شناسایی کرده و هر کدوم وظیفه خودشون رو کاملا از حفظ بودن، با دیدن این گافِ دشمن هورایی کشیدن و1دفعه مثل بلای آسمونی به تکماری ها حمله کردن.
جنگ چنان سریع بالا گرفت که هیچ کدوم از2طرف فرصت نکرد بفهمه چی شد. همه بلافاصله وارد متن درگیری شدن و چه درگیری شدیدی هم بود. هر2طرف برای کشتن و پیروزی اومده بودن و خیال باخت هم نداشتن. تکبال پشت شاخه های کلفت و پیچیده سنگر گرفته بود و با فشفش های عجیب و متفاوتش که مشخص بود مار ها می فهمن، اون ها رو گمراه می کرد و اون هایی که به سنگرش بیش از حد نزدیک می شدن رو با خورده چوب و با ضرب شصت های نامشخصی که جز خورشید کسی جنسشون رو نمی دونست از بین می برد. تکماری ها می خواستن هر طور شده به درخت برسن و اون مارزبون که مطمئن بودن خورشید نیست رو دستگیرش کنن. توی این جهنم تاریکی و صدا و خون، تیزپرواز و2تا از خفاش های دیگه مثل تیر شیرجه رفتن و جنازه رو برداشتن. ولی ظاهرا بلند شدن براشون به راحتی فرود اومدن نبود. اون جنازه چندتا نگهبان مخفی داشت و این چیزی بود که تیزپرواز یادش رفت بهش توجه کنه. در1لحظه تیزپرواز و همراه هاش در چمبره سنگین چند مار به هم پیچیده گرفتار شدن. ضربه های اون ها تقریبا هیچ کمکی در برابر اون طناب به هم پیچیده و کلفت بهشون نمی کرد. مشکی با شنیدن فریاد تیزپرواز سوتی کشید و همراهچندتا کلاغ که بلافاصله بهش پیوستن، به طرف پایین و به کمک تیزپرواز و بقیه شیرجه زد. کرکس1لحظه مشکی رو دید که سوت کشان و با سرعت هرچه تمام تر به طرف زمین شیرجه می زد. همچنین1مار خیلی بزرگ رو هم دید که درست در لحظه فرود مشکی از پشت سر خیز برداشت و بالای سر مشکی وسط زمین و هوا با خورشید درگیر شد. کرکس مثل بلای جهنم به سر مار فرود اومد. خورشید هوار زد:
-کرکس!
کرکس بی توجه فرمان داد:
-مشکی و بقیه رو ببر!
خورشید بلافاصله انجامش داد. مشکی و2تای دیگه رو تونست فراری بده ولی تیزپرواز تقریبا داشت در فشار2تا مار له می شد. خورشید عربده زد:
-ولش کنید زیر خاکی ها وگرنه تبدیل به خاکسترتون می کنم.
کرکس چیزی از فشفش های خورشید نفهمید ولی ظاهرا مار ها فهمیدن اما فرصت فرار پیدا نکردن. اتفاقی که بعدش افتاد1انفجار کثیف و واقعی بود. کرکس لیزابه لزج و نفرت انگیز رو از چهرهش پاک کرد و با خشم به خورشید نظر انداخت.
-تو واقعا1احمق بی مغزی خورشید. تیزپرواز اون وسط بود. ببین چیزی ازش باقی مونده یا نه.
خورشید پر و بال هاش رو به شدت تکوند و کرکس رو دوباره بیشتر از پیش کثیف کرد.
-بله باقی مونده ولی نمی دونم چقدرش. انتظار داشتی چیکار کنم داشتن زنده زنده لهش می کردن می خوردنش.
تیزپرواز هنوز جنازه رو بغل کرده و خون از سر و شونه هاش سرازیر بود.
-من زنده ام. کرکس پشت سرت!
کرکس فقط تونست به خورشید فرمان بده.
-زخمی رو ببر!
بعد بدون اینکه بتونه برگرده با1دسته مار زهری کلفت درگیر شد. خورشید خواست بمونه و کمک کنه ولی دید که2تا مار همراه1دسته موش به تیزپرواز حمله کردن و اگر فقط1چشم به هم زدن دیر تر جنبیده بود پارهش کرده بودن. دید که اون بالا نزدیک درختِ تکبال شاهین ها تجمع کردن، 1دسته بزرگ مار ها در حال بالا کشیدن از درخت هستن و تکبال و بقیه به شدت مشغول شاهین ها شدن و از تنه درخت که تقریبا با مار ها پوشیده شده بود بی اطلاعن. دید که لشکر کوچیکی از موش ها دارن با نهایت سرعت بیخ تنه درخت رو می جون و تقریبا دورش رو تا نیمه خورده بودن و هر آن ممکن بود درخت بی افته و تکبال بی پرواز بود. خورشید با2ضربه که در نظر بیننده ها شبیه2تا جرقه رعد زمینی به چشم می اومد به حساب مار ها و موش های مهاجم تیزپرواز و جنازه رسید و در کسری از ثانیه از اون ها جز لیزابه نفرت انگیزی که خورده استخون همراه با تکه گوشت های سیاه روش شناور بود باقی نموند. بعد تیزپرواز رو همراه با جنازه کلاغ از زمین برداشت و پرید. کرکس به شدت درگیر بود. حمله ای به این شدت، روی زمین و از پشت سر، این واقعا بد بود!
کرکس هنوز موفق نشده بود به طرف مهاجمینش بچرخه. مار ها سنگینیشون رو داده بودن روی شونه هاش و بهش اجازه چرخیدن نمی دادن. یکیشون خیز برداشت، درست روی سرش فرود اومد و با تنه کلفتش مقابل دیدش رو گرفت. کرکس دیگه هیچی نمی دید. سعی کرد از زمین بلند شه ولی مار ها به سرعت به بال ها و شونه هاش پیچیدن و داشتن هرچه بیشتر می پیچیدن و در نتیجه، کرکس با وجود تلاش زیادش موفق نشد. کمی از زمین فاصله گرفت ولی چمبره مار ها تنگ تر و سفت تر می شد و در نتیجه پروازی در کار نبود. یکی از مار ها به سرعت خودش رو بالا کشید و چیزی نمونده بود به گردنش برسه. کرکس نمی دید. فقط احساس می کرد جسمی برای گرفتن نفسش چمبره بستهش رو دور شونه ها و سینهش تنگ می کنه و در همون حال هم روی بدنش می غلته و بالا میاد. خواست کنارش بزنه ولی در طناب مار ها بسته شده بود. تکبال با شنیدن فشفش های غیر معمول که نشان درگیری بسیار شدید در1نقطه بود برای لحظه ای از جنگیدن و دفاع کردن باز موند و به اون طرف نگاه کرد. حس کرد تمام اعصابش از وحشت منجمد شد.
-کرکس!نه! کرکس! کرکَََََََس!
درست در لحظه ای که می رفت تا خودش رو از بالا به پایین پرتاب کنه، شهپر معلوم نشد از کجا رسید و پرتش کرد عقب.
-داری چیکار می کنی؟
تکبال جیغ کشید:
-کمکش کن!تو رو به خدا نجاتش بده!
شهپر مکث نکرد. مثل فشنگ از جا در رفت و به طرف محل درگیری کرکس و مار ها پرواز کرد و درست در همون لحظه، کار موش ها تموم شد، درختی که تکبال و بقیه مدافع ها لای شاخه هاش سنگر گرفته بودن، با صدای خشکی از بیخ شکست، کج شد و سقوط کرد.
شهپر1لحظه مردد موند. درخت سقوط می کرد و تکبال بی پرواز بود. مار داشت چمبرهش رو دور گردن کرکس سفت می کرد. بقیه مار ها هم فشرده تر می شدن و حرکت برای کرکس غیر ممکن می شد.
شهپر خورشید رو دید که به طرف درخت و تکبال شیرجه زد. دیگه منتظر نشد. پرواز کرد و خودش رو به کرکس و مار ها رسوند. مار ها چنان مشغول کرکس بودن که حمله شهپر رو نفهمیدن مگر زمانی که ضربه های سنگین قوش شکاری از هر طرف روی سرشون می بارید. شهپر بدون اینکه روی زمین فرود بیاد، مثل برق بالا می رفت و پایین می اومد و هر بار ضربه های مرگباری به مار ها می زد و بلافاصله دوباره بالا می رفت به حدی که خیز بلند مار ها بهش نمی رسید، ولی هنوز مار هایی که خیز بر می داشتن کاملا فرود نیومده بودن که شهپر دوباره پایین می اومد و ضربه می زد. شهپر خیلی سریع از بالا هدف می گرفت و خیلی سنگین و دقیق به هدف می زد. یکی از مار ها در1لحظه چمبرهش رو باز کرد و با نیش بیرون اومده به طرف شهپر خیز برداشت. پنجه کرکس که بعد از باز شدن چمبره مار آزاد تر شده بود، با قدرت بالا اومد و توی هوا گلوش رو گرفت. مار به شدت پیچ و تاب می خورد. بقیه مار ها فشار می آوردن، کرکس با1دست گلوی مار رو فشار می داد و با پنجه دیگه به چمبره مار کلفتی که روی سینهش رو فشار می داد چنگ می زد. شهپر با قدرت و سرعت می رفت و می اومد و می زد. پنجه قوی کرکس و ضربه های مرگ بار شهپر مار روی سینه کرکس رو مجبور به عقبنشینی کرد ولی دیگه واسهش دیر شده بود. با باز شدن چمبره مار، کرکس نفس بلندی کشید و آزاد تر شد و در نتیجه کار باقی مار ها ساخته بود. مار خواست خودش رو نجات بده و فرار کنه ولی کرکس از فرصت استفاده کرد و به چنگ گرفتش. در1لحظه2تا ماری که بین2تا پنجه هاش داشت رو به هم پیچید و چنان فشار داد که فقط1مشت گوشت لهیده خون چکان از لای پنجه هاش بیرون زد و نیمه های بدن مار ها روی زمین افتاد. باقی مار ها دیوانه وار فشفش می کردن و به اون2تا شکاری می پیچیدن ولی دیگه کاری از پیش نبردن. لحظه ای بعد شهپر و کرکس هر2غرق خون و لیزابه و گوشت های لهیده، به1دسته موش که به سرعت مشغول جویدن تنه درختی که سنگر جدید تکبال و باقی مدافع ها شده بود حمله کردن. شهپر با چابکی از زمین جدا شد ولی کرکس نتونست. چنگی به سینهش زد و وسط زمین و هوا تعادلش رو از دست داد. شهپر بلافاصله شیرجه زد، دستش رو گرفت و کشیدش بالا.
-بیا!نباید بی افتی. ما واسه افتادن زیادی بزرگیم. اگر زمین بخوریم محاله بدون زخمی شدن بتونیم پا شیم.
کرکس کنارش زد.
-برو خودت رو جمع کن زمین نیفتی.
شهپر خندید.
-من فقط کمک کردم.
کرکس عصبانی بود.
-کمک تو رو لازم نداشتم. خودم از پسش بر می اومدم.
شهپر دوباره خندید ولی این دفعه خندیدنش هوای تمسخری خشمگین داشت.
-اولا که بله دیدم بر می اومدی. داشتن رسما خفهت می کردن. بد هم نمی شد تماشا می کردم تا آخرش. درضمن، گفتم کمک کردم نگفتم کمک به تو. به اون کمک کردم. داشت خودش رو پرت می کرد پایین از بس واسهت ترسیده بود.
شهپر تکبال رو با اشاره بال نشون داد و پرید.
-بیشتر مواظب باش کوچولو!.
کرکس از شدت خشم حس می کرد اعصابش آتیش گرفتن. خواست پشت سرش بره و چندتا ضربه کاری مهمونش کنه ولی با فریاد خورشید بلافاصله نظرش عوض شد.
-کرکس! این طرف!
کرکس مثل برق ارتفاع گرفت. تکبال در حصار3تا شاهین گیر کرده بود و خورشید داشت با5تا مار1زمان می جنگید و نمی تونست بهش نزدیک بشه. کرکس سفیری زد و حمله کرد. تکبال در همون لحظه دستش رو بالا گرفت و هواری کشید که کرکس تا به حال ازش نشنیده بود. صدا صدای کبوتر خودش نبود. اصلا صدای کبوتر نبود. شاهین وسط زمین و هوا جیغ کشداری زد و صدای خورد شدن استخون هاش شنیده شد. صدای شکستن چوب هم با این صدا همراه شد. درخت به همت دندون های تیز موش ها شکست و تکبال وسط زمین و هوا به طرف شاهین ها پرتاب شد. درست در ثانیه ای که2تا شاهین می رفتن تا پنجه هاشون پر های تکبال رو لمس کنه کرکس رسید. تقریبا زمانی نگذشت. تکبال دید که شاهین ها هیچ کدوم سر نداشتن. از گردن یکیشون چیز بی شکل و لهیده ای آویزون بود و همراه پرپر زدن های شاهین موقع سقوطش توی هوا تاب می خورد و از گردن دومی فقط خون بود که فواره می زد و همراه پر و بال زدن صاحبش بیشتر به همه جا، به کرکس، به تکبال و به هوا می پاشید. کرکس مغز شاهین اولی رو از پنجه هاش تکوند و تکبال رو توی هوا گرفت. تکبال داغ بود مثل آتیش. فرصت حرف زدن نبود. مشکی همراه خوشبین و تیزپرک به سرعتی برق آسا به طرف خورشید و مار های مهاجم شیرجه زدن. در1چشم به هم زدن چنگال های تیزپرک در سر یکی از مار ها، درست در محل2تا چشم هاش ناپدید شدن. تیزپرک چنگال هاش رو هرچه بیشتر فرو می برد و هیچ احساس بدی هم توی نگاه وحشی و خون گرفتهش دیده نمی شد. کرکس دید که چنگال های تیزپرک از جایی پایین تر از گردن مار بیرون اومدن. تیزپرک با کمک پا هاش، دست هاش رو از داخل جسد مار بیرون کشید، مار مرده رو به زمین پرتاب کرد و بلافاصله به کمک مشکی و همراهش رفت. تمام این ها در1لحظه کوتاه اتفاق افتاد. مار تا لحظه آخر برای زدن تیزپرک یا از سر درد، نیش درازش رو تا آخرین حد ممکن بیرون داده بود. مشکی و خوشبین به سرعت و با چابکی عجیبی یکی از اون ها رو برداشتن و به طرف رودخونه پرواز کردن. لحظه ای بعد، مار توی رودخونه پیچ و تاب می خورد. خورشید به راحتی خدمت3تا مار دیگه رسید و به سرعت برای کمک به1دسته کلاغ که با چندتا شاهین درگیر شده بودن پرواز کرد.
شب داشت به نیمه می رسید. تیزپرواز زخمی رو همراه جنازه کلاغ از منطقه برده بودن ولی کار تموم نشده بود.
-بجنبید پروازی های سکویا! باید رودخونه رو پس بگیریم!.
سفیر کرکس هر2طرف رو به شدت از جا کند و درگیری رو1دفعه مثل آتیشی که بهش هیزم خشک رسیده باشه به شدت شعله ور کرد. سکویایی ها برای حمله و تکماری ها دیگه فقط برای دفاع از جا پریدن. جنگی خشن، بی پایان و جهنمی در جریان بود!. موش ها بودن که چندتا چندتا به وسیله کلاغ ها و خفاش ها به وسط رودخونه پرتاب می شدن. مار ها که1دفعه آتیش می گرفتن و مثل شعله های متحرک به خودشون می پیچیدن، بی اراده به طرف رودخونه خیز بر می داشتن و خودشون رو به آب سرد رودخونه می سپردن. شاهین هایی که لهیده، بی سر، بی شکل و گاهی هم فقط به شکل توده هایی خون چکان از بالا به زمین سقوط می کردن. خفاش ها و کلاغ های منطقه سکویا از قاعده های طبیعیشون گذشته و به چنان وحشی هایی تبدیل شده بودن که هیچ قاعده ای در هیچ کجای طبیعت تا به حال همچین چیزی در چهارچوب خودش ندیده بود. تعلیم های خورشید، شهپر و کرکس، شکاری هایی از3تیره متفاوت، با خونخواری خفاش ها و کلاغ ها ترکیب شده و نتیجه ترسناکی از این ترکیب در وجود پرنده های منطقه سکویا به وجود آورده بود که اون شب، مارها، شاهین ها و حتی خود تکمار برای اولین بار ویران گری و شقاوتش رو حس کردن.
کرکس کلاغی رو دید که برای استراحت لب رودخونه فرود اومد. زمانی که با تعجب دقیق تر شد تا ببینه چرا در لحظه ای که همه به شدت درگیرن این موجود به این سادگی نشسته و کاری نمی کنه، موش بزرگی رو دید که لای پنجه های کلاغ توی آب رودخونه به شدت دست و پا می زد و کلاغ با لذتی وصف ناپذیر سرگرم خفه کردنش توی آب سرد رودخونه بود. کرکس با1نظر موفق شد اون موش بزرگ رو بشناسه. شبی که خورشید دوباره گرفتار تکمار شده بود رو خوب به خاطر داشت و همچنین طنین آزار دهنده صدای پیروز مند و غرق تمسخر اون موش رو که تکبال رو می خواست تا شاید سکویایی ها خورشید رو صبح فردا زنده ببینن. کلاغ با آرامش و بدون عجله مشغول بود. کرکس که خودش هم بی نهایت عاشق این مدل لذت ها بود، لبخندی زد و تا جایی که درگیری ها بهش اجازه می دادن، به تماشای این تفریح کلاغ ادامه داد.
-کرکس!واقعا که وحشی کثیفی هستی! این تماشا داره؟ بجنب بیا دیگه!
با صدای شهپر کرکس مثل کسی که از دیدن1صحنه مفرح در1روز عادی برای انجام1وظیفه کسالت آور صداش کرده باشن، قیافهش در هم رفت. چشم از جون دادن موش برداشت و به درگیری ها ملحق شد.
اوضاع لحظه به لحظه بد تر می شد. کرکس دیگه تکبال رو نمی دید. در واقع دیگه کسی کسی رو نمی دید. سکویایی ها فقط همین اندازه تشخیص می دادن که کی خودی هست و کی نیست و همین اندازه که بدونن ضربه هاشون رو به کدوم طرفی ها می زنن در اون شرایط براشون کافی بود. کرکس از وسط نقطه های تیره ای که با نهایت سرعت از جلوی نظرش می گذشتن، 1لحظه برق سرخ رنگی رو دید که به سرعت درست از مقابلش گذشت و خودش رو به میان شاخه های بید بلندی که لب رودخونه بود پرتاب کرد و لحظه ای نگذشت که صدای فشفش ها و بعد جرقه های سرخ از لای شاخه زد بیرون و درخت در1لحظه آتیش گرفت و شعله کشید. کرکس انبوه مار ها رو می دید که وسط شعله ها به خودشون می پیچیدن و از وسط شاخه های درخت شعله ور خودشون رو به داخل رودخونه پرت می کردن. برق سرخ رنگ دوباره از بین شعله ها پیداش شد در حالی که جسمی کوچیک تر رو با خودش می برد. اون ها رفتن و در1چشم به هم زدن از نظر کرکس گم شدن. آب رودخونه از خون سرخ و از لیزابه و جسد های لهیده تیره شده بود. تیزبین برای لحظه ای به چشم کرکس خورد که در چنگال1شاهین بزرگ از پشت سر گرفتار شد. شاهین با اعتماد به نفسی نفرت انگیز از پشت حمله کرد و گردن تیزبین رو به چنگال گرفت. کرکس خواست برای کمک بره ولی5تا شاهینی که باهاش درگیر بودن مهلت کمک به کسی دیگه رو بهش نمی دادن. لحظه ای گذشت. جیغ مرگباری شنیده شد، حرکتی سریع دیده شد و ضجه شاهین بزرگ آسمون شب رو شکافت. کرکس از بین درگیری و شاهین ها و خون و جسد دید که لکه ای سیاه به طرف تیزبین و مهاجمش رفت، برق چنگال هایی که به سرعت نور رفتن بالا و به شدت هرچه تمام تر در2طرف سر شاهین ناپدید شده و در وسط جمجمهش به هم قفل شدن. کرکس در حال خفه کردن یکی از شاهین ها و ضربه زدن به دومی لبخند زد.
-تیزپرک!مرحبا. مخش رو از سوراخ های چشم هاش ترکوند!.
تیزبین گردنش رو مالید، دستی به شونه تیزپرک کوبید و به طرف موش های جونده پای1درخت کاج پرواز کرد. کرکس سنگر جدید تکبال رو پیدا کرده بود و می دونست با وجود موش ها این سنگر بلافاصله تغییر می کنه. بیشتر از این مهلت تماشا نداشت. شاهین های باقی مونده خطرناک بودن. کرکس نگاه از ازدحام موش ها و تیزبین و درخت کاج برداشت و به دفع حمله دشمن مشغول شد.
مشکی در حالی که1مار شعله ور توی چنگال هاش تاب می خورد به سرعت از کنارش گذشت.
-چطوری کرکس؟
کرکس خندید.
-حرف ندارم.
مشکی قهقهه ای زد و مار شعله ور رو درست روی سر1دسته موش که داشتن به طرف درخت دیگه ای می رفتن پرتاب کرد. مشکی همیشه هدف گیری هاش عالی بود. مار درست روی موش ها فرود اومد و در1لحظه زمین از شعله های کوچیک که به هر طرف می دویدن و1نفس آخر زندگیشون رو جیغ می کشیدن نورانی شد. کرکس بلند خندید.
-تو هم حرف نداری مشکی!
مشکی عربده زد.
-ممنونم کرکس!
با هوار شهپر مشکی برگشت و دید این ممکن بود آخرین خنده عمرش باشه. شاهینی بزرگ توی چنگال شهپر برای نفس کشیدن تقلا می کرد و موفق نبود. شهپر مثل اینکه1دسته علف توی مشتش گرفته سر مشکی داد کشید:
-زده به سرت؟ چرا مواظب نیستی؟
مشکی فقط خندید.
-نزدیک بود ها! ممنون شهپر!
مشکی رفت و شهپر بدون لذتی از جنس کامجویی های کرکس، شاهین رو خفه کرد، از اون بالا ولش کرد تا بیفته روی سر1دسته مار که برای فرار از دست خورشید توی هم گیر کرده بودن و خودش به سرعت پرواز کرد و برای کمک به خوشبین که مانع رسیدن1مار بزرگ به سنگر تکبال شده بود رفت.
اطراف رودخونه1پارچه گوشت و خون بود. تکماری ها حالا دیگه فقط دنبال راه فرار بودن ولی کرکس دست بردار نبود.
-فقط بکشید! بکشید! تا هر جا نفس دارید بکشید! فردا و همیشه، رودخونه باید امن باشه. کاری کنید که برای آب خوردن هم با ترس این طرف ها آفتابی بشن! این ها جایی نمیرن تا واسه داستان امشبشون تنبیه نشدن. حسابی تنبیهشون کنیم!
کرکس این ها رو عربده کشید و شیرجه زد. در1چشم به هم زدن3تا مار لای پنجه هاش توی هم له شده بودن و کرکس با نفرت جسم لهیدهشون رو به طرف موش های وحشتزده و پراکنده پرتاب کرد. سکویایی ها با سفیر بلند و کشدار کرکس انگار نفسِ تازه گرفتن. برای حمله، برای کشتن، برای خون.
خون!.
وحشتناک بود!.
چیزی به صبح نمونده بود که جنگ، بسیار سخت و سنگین و طولانی به آخرش رسید و با عقبنشینی و فرار دسته پراکنده تکماری ها که دیگه زیاد هم نبودن تموم شد. کرکس خواست فرمان تعقیب بده و بگه تا نفر آخرشون رو تیکه تیکه کنن. سکویایی ها هم آماده انجامش بودن ولی…
-کرکس!دیگه بس کن! باید برگردیم! داره صبح میشه و بقیه با رسیدن سپیده برای آب خوردن میان لب رودخونه.
این یادآوری شهپر کاری بود. کرکس بلافاصله متوقف شد، فرمان توقف تعقیب رو داد و تکماری هایی که باقی مونده بودن تونستن از مهلکه نیمه جون های سالمشون رو در ببرن. شهپر درست می گفت. باید می جنبیدن. به فرمان کرکس همه جنگی هایی که سالم مونده و زخمی نبودن، بدون تأخیر دست به کار شدن. جنازه ها و بقایای لزج رو از اطراف رودخونه پاک کردن. اون هایی که هنوز روی آب شناور بودن رو هم از آب گرفتن. دسته ای به سرعت مشغول کندن گودال شدن و خیلی سریع بقایای تکماری ها رو داخل گودال عمیقی که حفر شده بود ریختن و روی اون ها رو با خاک پوشوندن. آب رودخونه همچنان تیره و لجنآلود، کند و کم فشار، انگار که به زور، می رفت. کرکس با کنجکاوی آمیخته به نارضایتی به لجن تیره ای که در بستر رودخونه پیش می رفت خیره شد. شهپر فکرش رو انگار شنید.
-درخت هایی که افتادن رو طوری می جویدن که بیفتن روی مسیر آب و بندش بیارن. الان هم اون طرف1سد کوچیک از درخت های افتاده درست شده که پشتش هم کوهی از جنازه و در حقیقت خورده جسده.
کرکس چهرهش رو در هم کشید.
-هیچ خوشم نمیاد!.
خورشید مثل همیشه سفت و بی اون که اثری از خستگی بعد از جنگ توی هیچ چیزش دیده بشه، پر و بال های کثیف و لزجش رو مرتب کرد.
-کرکس!برداشتن اون آشغال ها که کاری نداره. ما خیلی زیادیم. این ظرف چند لحظه شدنیه.
کرکس مثل اینکه چیزی رو1دفعه به خاطر آورده باشه وحشتزده به خورشید نظر انداخت. تکبال آروم در کنار خورشید ایستاده بود. دست خورشید روی شونهش بود و تکبال با چشم هایی کاملا باز و هشیار به آب رودخونه خیره شده بود. خورشید سری به نشان تأیید و رضایت تکون داد.
-کرکس! من تکی رو فراموش نکردم. خیال کردی اینجا می ایستادم بی اون که ازش مطمئن باشم؟
کرکس فقط نگاهش کرد و خندید.
-بجنبید!وقت نداریم. عجله کنیم.
شهپر درست می گفت. داشت دیر می شد.
کرکس سکویایی های خسته ولی همچنان آماده و توانا رو به کمک گرفت و درخت های شکسته ای که راه آب رو بند آورده بودن خیلی زود کنار رفت. آب1دفعه مثل سیل جاری شد و با فشار و شدت می رفت تا سیاهی اون جنگ تاریک رو از دل شفافش پاک کنه. کرکس لحظه ای در میان افراد منطقه سکویا ایستاد و به جریان سریع و پر فشار آب رودخونه که لحظه به لحظه روشن تر و پاک تر می شد چشم دوخت. بعد با رضایت پر و بالی تکون داد و نفس عمیقی کشید.
-تقریبا صبح شده. خودتون رو از نکبت پاک کنید. باید برگردیم. درضمن همینجا نفس بگیرید. شاید اون ها توی منطقه سکویا منتظرمون باشن.
سکویایی ها همه افتضاح کثیف بودن. کسی نبود که سر تا پاش خونی و لزج نشده باشه. روش های افراد منطقه سکویا برای قتل عام دشمن وحشتناک بود!.
به فرمان کرکس همه به طرف آب رودخونه رفتن و مشغول شدن. آب رودخونه دوباره تیره و کثیف شد ولی دیگه خیالی نبود. فشار آب زیاد و جریانش تند بود. تا روز بالا بیاد، آثار این تیرگی کاملا پاک می شد. سکویایی ها خیلی سریع به اوضاعشون سر و سامون دادن و به همراه کرکس از زمین مرطوب از خون اطراف رودخونه جدا شدن، ارتفاع گرفتن و به طرف منطقه سکویا پرواز کردن.
توی منطقه سکویا هیچ دشمنی منتظر اون ها نبود. کرکس و افرادش چنان ذهره چشمی ازشون گرفته بودن که از اون روز، تا مدت ها جنگی اتفاق نیفتاد.
روز در جنگل سرو داشت بالا می اومد. رودخونه دوباره امن و آروم بود. موجودات جنگل سرو مثل همیشه برای آب خوردن کنار رودخونه می اومدن بدون اینکه بدونن شب گذشته چه جهنمی در کنار رودخونه به پا بود. افراد منطقه سکویا می رفتن تا1صبح دیگه رو شروع کنن. صبحی که با تدفین شروع می شد. تدفین2تا عزیز که همه سکویایی ها، در کمال ناباوری خودشون، می دیدن که چشم هاشون از رفتنشون خیس می شد.
اما زمان همچنان پیش می رفت و روز بی توجه به لونه هایی که با پر های سیاه تزئین می شدن، بیخیال اونهمه چشم خیس، بیخیال اونهمه نفس های آه نشان و بیخیال شونه های خسته و دل های گرفته، در حال بالا اومدن بود.
دیدگاه های پیشین: (12)
حسین آگاهی
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 20:27
سلام. این قسمت یکی از زیبا ترین ماجرا هایی بود که تا حالا از هر نویسنده ای خوندم نه فقط به خاطر این که خوب و طوری که می خواستم تموم شد بلکه به خاطر پستی و بلندی های درگیری ها، واژه های بجا و توصیف های محشر شما.
اول و آخر این قسمت هم بسیار غمآلود نوشته شده بود که واقعاً جز این اگر می بود به این قشنگی در نمی اومد.
خلاصه که حسابی لذت بردم.
این چند روز خیلی حالم گرفته است اما با خوندن این قسمت جدی انرژی گرفتم. خیلی خیلی ممنون.
خسته نباشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم گرفتگی هرچه زود تر از هوای دل شما بره! از هوای دل همه بره. شما و من و همه. وقتی داشتم می نوشتمش اشک امان نمی داد. اون2تا کلاغ رو خیلی دوست داشتم. توی صحنه نبودن ولی دلم می خواست اینطوری نشن. خوب چه میشه کرد! جنگه دیگه.
شما هم گرفته نباشید دوست من. زندگی هم1طور هایی جنگه دیگه. نوبت حال خوش هم می رسه. به امید خدا.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 22:09
سلام پریسا جان نویسنده ی عزیزه داستان تکبال
یعنی اگر بگم عالی بود کم گفتم محشر بود پریسا گل کاشتی
عجیب دلم داستان میخواست آمدم تا دیدم گذاشتی خیلی خوشحال شدم
ممنونم عزیز باور کن کارت عالیه
هرچی بگم کم گفتم
ایول
ممنونم پریسا بابت همه چی ممنونتم عزیز
شاااد و سلامت باشی دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز. من واقعا اینهمه عالی ننوشتم. این لطف شما هاست که عالی می بینید. ممنونم مثل همیشه. از حضورت، از لطفت، از بینش مثبتت.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 00:04
راستی پریسا
پخ پخخ پخخخخ
الفرااار
rorororororororororororrororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororrororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororororo

پاسخ:
یکی این رو بگیره با موتورش! بذار توی محله دستم برسه چنان پخ کنمت که این موتوره هم بپره از جا.
پیروز باشی.
ک.عباسی
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 02:59
سلام بر شما گفتنی ها رو دوستان بهتر از من گفتند من تمام جملاتم رو در یک لایک خلاصه می کنم با اجازه

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
ممنونم از لطف شما.
ممنونم!
شادباشید.
مینا
سه‌شنبه 28 بهمن 1393 ساعت 13:58
خیلی زیبا بود. ممنون. خیلی منتظر ادامش هستم.

پاسخ:
سلام مینا جان. ممنونم از لطفت. سعی می کنم. حسابی سعی می کنم.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 17:20
سلاام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشیییی
آمدم اعلام حضور کنم و سلامی ارز کنم برم
خسته نباشی عزیز
شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
اعلام حضورت رو عشقه! ممنونم از حضور و از اعلام حضورت.
ایام به کام.
آریا
جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 20:14
سلام
چرا نیستی
نبودن خوب نیست زود بیاا
بیا
امیدوارم نبودت خیر باشه
سلامت باشی

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
سفر بودم. سفر فوری، کوتاه، ناگهانی، و عجیبی بود!
من هستم آریا.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 13:30
سلام پریسا جان
امیدوارم خیر باشه
امیدوارم خوش گذشته باشه بهت عزیز
بهترین هارو برات آرزو مندم
شادی و سلامتی روز افزون

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست من. بله مثبت بود و…لازم و شاید مؤثر. تا خدا چی بخواد.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 15:12
سلام پریسا جان
امیدوارم خوبو سلامت باشی
تکبال 78 آماده نشده آیا
اگر امروز نزاریش باید تکبال 78 79 80 رو باهم یکجا بزاری
یعنی همچین آدم منصفی هستم من خخخخ
شاد کام باشی عزیز

خانه


پاسخ:
سلام آریا جان.
میگم1زمانی سخت نگیری! انصافت ترک بر می داره خدای نکرده خوب نیست! بابا مروت هم خوب چیزیه. به خدا توی یکیش موندم تو3تا1جا می خوایی؟ دستم به این کبوتر برسه می ذارمش لای پلو خیالم جمع بشه. اَییی! حالم بد شد نمی دونم چرا. این با شکاری ها گشته خوردن نداره.
ول کن بیخیال. این ها واسه انحراف از جاده اصلی بد نیست.
من هستم. بدون تکبال78ولی هستم.
شاد باشی و شادکام.
آریا
دوشنبه 4 اسفند 1393 ساعت 21:24
خخخ
باش بودنت رو عشقه
بیخیال داستانو .
باش سلامت باش شاد باش داستانو هر وقت تونستی بنویس بازم میگم بودنت مهمه سلامتیت رو عشقه

خانه


پاسخ:
همین خخخ رو عشقه! اون جنگلی ها هم بذار توی سر و کول هم بلولن.
من هستم. کمی گرفتار کمی نیمه کمی…ولی هستم.
شاد باشی.
یکی
سه‌شنبه 5 اسفند 1393 ساعت 21:42
معلوم هست کوشی؟ چیزی نگفتم ببینم چیکار میکنی. نکنه امربر شدی. انتظار همه مارو ب چند خط باطله امشی زدی رفت ب روی خودتم نمیاری. خیال کردی کسی نمیفهمه. من هواسم هست. برو پاکشون کن بیا بقیشو بنویس. بازی هم درنیار. خیالت تخت اینطوری عزیزتر از اینکه هستی نمیشی واسش. بیخودی هم در جوابم لطیفه ردیف نکن که همشو خودم از برم. از نظرم خوشت نیومد ک نیومده باشه. بجنب منتظر ادامشم. من باقیشو میخوام. خیلی زودم میخوام.

پاسخ:
سلام یکی.
اینطور نیست. من فقط گرفتارم. خیلی زیاد گرفتارم. ممنونم که هستی ولی ممنون تر میشم اگر دونسته های خودم رو بهم یادآور نشی. هیچ لازم ندارم واسه هیچ کسی عزیز بشم به خصوص افرادی که گاهی واسه امتحان میان که ببینن هنوز مثل گذشته هام احمق هستم یا نیستم. اگر هستم به حماقت هام بخندن و خاطر جمع بشن و اگر نیستم نفرین هوالهم کنن. اگر متوقف شدم به خاطر درگیری هایی بود و هست که به شدت درگیرشون شدم و خیال ندارم ازشون ببازم. نه امربر شدم نه خیال دارم با سکوتم عزیز بشم که مدت هاست دیگه خوب می دونم هیچ وقت نبودم، نیستم و نمیشم.
درست گفتی محتوای کامنتت رو دوست نداشتم و ندارم ولی خوشحالم که هستی.
ایام به کامت.
یکی
چهارشنبه 6 اسفند 1393 ساعت 17:45
ببین پریسا تکلیفتو با خودت زودتر مشخص کن. اگه راست میگی و جدی نمیخوای پس این دستپایین گرفتنو بس کن ک هیچ جای شمایلش ب بزرگمنشی نمیخوره. اگه هم میخوای پس این نقش نمیخوام و نیستم و نیستی و نمیبینمت و خیالم نیستو بذار کنار ک حوصلمو سر میبری. لازم نیست بقیه بفهمن چی گفتم. خودت بفهمی بسه و میدونم فهمیدی. تمومش کن بسه دیگه. تو خودت خسته نشدی? حالت عوض نمیشه با اینهمه 2 ضرب ک واسه خودت و واسه بقیه از خودت میزنی? یا اینطرف باش یا اونطرف فقط هر طرفی کامل و درست باش و اینقد در نقش پیچ نخور ک دیدنی نیستش. حالام بجنب جای این چپوراست زدنا بنویس ببینم باقی قصه چی شد. هی من اینهمه نخوندم ک الان بگی درگیرم و بری ک بری. من باقیشو میخوام گرفتی؟

پاسخ:
به خاطر خدا دیگه بس کن یکی. چی بهت بگم اآخه؟ خوب بابا صبر کن می نویسم دیگه! شلوغش نکن طوری نیست.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال76

روز ها و شب ها تیره و بی صدا می گذشتن. درگیری های سکویایی ها با افراد تکمار داشت بیشتر و خطرناک تر می شد. تکمار مثل دیوانه ها بی تاب بود. واسه رسیدن به اونچه می خواست به هر دری می زد. دیگه فاصله های بین درگیری ها، شبیخون ها و حمله ها و دردسر های2طرف خیلی کم شده بود. گاهی پیش می اومد که چند روز پشت سر هم هر روز یا هر شب درگیر می شدن. این وسط سکویایی ها حسابی خسته می شدن و تکماری ها حسابی تلفات می دادن. تکبال قوی تر و قوی تر می شد و در چند مبارزه آخر عملا نقش داشت. کرکس دیگه نمی تونست موافق نباشه چون این اواخر خود تکبال مستقیم در خطر گرفتار شدن بود و کرکس با وجود تلاشش موفق نمی شد کاملا مدافعش باشه و آخرش هم خودش بود که خودش و کرکس رو نجات می داد. تکبال قوی بود ولی فقط در جنگ. خورشید سکوت و در خود رفتگی شدیدش رو می دید و دیوانه وار تلاش می کرد بلکه بتونه بفهمه چی اینطوریش کرده ولی به جایی نمی رسید. مشکی حسابی راه افتاده بود. تکبال با دیدنش لبخند زد.
-خوشحالم بلند شدی مشکی!
مشکی دلواپس نگاهش کرد.
-ولی من نگرانتم فسقلی. تو چی شدی؟ رو به راهی؟
تکبال با صدایی بی حالت جواب داد.
-کاملا.
خورشید آه کشید. مشکی مجبور شد خیلی سریع بره چون کرکس صداش زد و بعدش لازم شد که دسته جمعی برای دفع1نقشه از طرف تکماری ها به اطراف مرداب تاریک پرواز کنن و حمله موش های جونده که قرار بود نیمه های شب صورت بگیره رو با قتل عام موش ها دفع کنن. تکبال همراهشون رفت ولی لازم نشد نزدیک بشه. به فرمان کرکس روی یکی از پایین ترین شاخه ها که می شد در صورت لزوم مخفی بمونه نشست و شروع کرد به تاب خوردن. کرکس بهش گفت هرچی که شد کاری نکنه تا خودش بیاد و بهش بگه و تکبال انجام داد. نفهمید چقدر گذشت. همون طور تاب می خورد.
-آهای کبوتر یواشکی! تکبال! تاب می خوری؟
تکبال سر بلند کرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز نگاهش کرد. اومد و نزدیکش وسط زمین و هوا معلق موند.
-چرا این شکلی شدی؟ من دیروز روی افرا بودم. ندیدمت. اون ها گفتن دیگه اونجا نمیری. راست میگن؟ دیگه نمیری به افرا؟ دیگه نمیری به افرا؟
خوشپرواز این ها رو با آواز می گفت و در حالی که با شیطنت و به صورت موزون توی هوا بالا و پایین می رفت می گفت و می خندید. تکبال بهش نگاه کرد و لبخندی گنگ زد.
-نه. دیگه نمیرم به افرا.
خوشپرواز1لحظه با حیرت بهش خیره موند. بعد خودش رو جمع و جور کرد و خندید.
-چرا نمیری به افرا؟ چرا نمیری به افرا؟
تکبال به بالا پایین رفتنش نگاه کرد، به آواز خوندنش خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز لحظه ای ادامه داد و بعد، آهسته و کمی متفکر اومد و کمی نزدیک تر روی شاخه نشست.
-تو چه عوض شدی! از دور که دیدمت نفهمیدم تویی. چرا این پایین نشستی. انگار مرغ خونگی هستی که بال هات زیاد بلند شدن پریدی اومدی روی شاخه. قدیم که می دیدمت هرچی بالا تر می رفتی هرچند بدون پرواز.
تکبال فقط نگاهش کرد. خوشپرواز ول کن نبود.
-نمی خوایی بری بالا؟
تکبال1دفعه عقب کشید.
-نه! نه نمی خوام.
خوشپرواز تعجب کرد.
-خوب باشه نخواه! همینجا بشین تاب بخور. افرایی ها خوب بودن. تو نپرسیدی ولی خوب بودن. پرواز می کردن. یکی هم اونجا بود که مثل اینکه کمی بینتون ماجرا پیش اومد و می خواست بدونه کجا میشه پیدات کنه. به نظرم می خواد ببیندت. تو چی؟
تکبال چنان عادی و بی حالت نگاهش می کرد که انگار هرگز در گذشته هم رو ندیده بودن و انگار هیچ وقت مدل دیگه ای بهش نگاه نکرده، باهاش حرف نزده و نخندیده بود.
-من میگم که نمی خوام اون1نفر رو ببینم.
خوشپرواز بهش خیره شد.
-ولی تو فاخته رو دوستش داری مگه نه؟ بینتون حرف شده، به نظرم اون می خواد که شما2تا با هم حرف بزنید. تو هم که خاطرش رو می خوایی. یعنی دیگه نمی خوایی؟
تکبال انگار به عادی ترین پرسش دنیا جواب می داد، بی حالت و بیخیال، نه شاد و نه غمگین گفت:
-نه.
خوشپرواز دیگه نه آواز یادش بود نه شیطنت.
-یعنی دیگه خاطرش رو نمی خوایی؟ اصلا؟
تکبال به هیچ خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. اصلا. حرف هم نمی زنیم. ما هم رو نمی بینیم. من نمی خوام ببینمش. اون هم نباید بخواد ببیندم. من حرف باهاش نمی زنم. اون هم حرفی نداره بهم بزنه.
خوشپرواز لحظه ای به نگاه تهی تکبال نظر انداخت.
-ولی اون دوستته مگه نه؟
تکبال با صدایی مثل نگاهش تهی جواب داد:
-نه.
صدای رنگین پر خوشپرواز رو به خودش آورد.
-بیا از اینجا بریم خوشپرواز. از این فضا خوشم نمیاد. زیادی مرطوبه. ببین با پر هام چیکار کرد!
خوشپرواز آروم بلند شد، نگاهی به تکبال انداخت و دید که تکبال دوباره مشغول تاب خوردن شده. انگار که اون ها اونجا نبودن.
-تکبال! خداحافظ.
تکبال بدون اینکه نگاهش کنه با همون صدای تهی گفت:
-خداحافظ.
خوشپرواز دم رفتن نفهمید چی شد که صدای خودش رو شنید.
-باز هم می بینمت. حتما. فعلا.
تکبال گنگ لبخند زد. خوشپرواز مطمئن بود که تکبال بدون آگاهی از اینکه به چی لبخند می زنه خندیده بود. دور شده بودن و خوشپرواز متفکر پرواز می کرد. از شیطنت و سر زندگی ساعتی پیش اثری درش نبود. رنگین پر بهش رسید و شونه به شونهش پرواز کرد.
-چی شده خوشپرواز! چرا توی فکری؟
خوشپرواز نگاهش کرد.
-این کبوتره1چیزیش بود رنگین پر. من نمی دونم اطرافش کسی هست یا نه. اگر هست حتما باید تا حالا فهمیده باشه. حالش اصلا عادی نیست.
رنگین پر بیخیال خندید.
-چرا این رو میگی؟
خوشپرواز لحظه ای به فکر فرو رفت.
-این کبوتره حالش بد بود رنگین پر. کور هم اگر بودم می فهمیدم. این1طوریش شده و خیلی هم بد شده. نمی دونی چقدر دلم می خواد بفهمم.
رنگین پر لحظه ای سکوت کرد، بعد از جا پرید و نقطه ای رو نشون داد.
-اونجا رو! سرخ سر داره مثل همیشه توی آسمون گیج می زنه. جدی خوشپرواز تا به حال کبوتر به این گیجی دیده بودی؟ میمیرم واسه اذیت کردنش. بیا بریم.
خوشپرواز سوتی کشید.
-آهای سرخ سر! سرخ سر ما اینجاییم. اینجا. کبوتر بوق! این طرف.
رنگین پر به گیج خوردن کبوتر جوونی با پر های قرمز روی سرش نگاه کرد و پقی زد زیر خنده. خوشپرواز بال هاش رو تکون داد و در حالی که همراه رنگین پر می خندید به طرف سرخ سر پرواز کرد. تکبال و حال عجیبش ظاهرا فراموش شد.
اون ها رفتن و ندیدن. خوشپرواز ندید که درست در لحظه ناپدید شدنش از نظر تکبال، اون لبخند گنگ آهسته محو شد، نگاه تکبال به مسیر افرا خیره موند و آروم، خیلی آروم، پرده نازکی از اشک روی نگاهش رو پوشوند. اشک هایی که انگار برای چکیدن تردید و وحشت داشتن. تکبال بغضش رو می خورد ولی اشک ها به زور توی صفی باریک و پشت سر هم راه باز می کردن و عاقبت دونه دونه جاری شدن و چکیدن. سکوت اطراف رو هیچ صدایی نمی شکست. تکبال دیگه تاب نمی خورد. سرش رو کرد زیر پر هاش و بی صدا اشک هاش رو توی پر های خودش رها کرد.
-تکی! هی تکی! تو داری چیکار… تکی! برای چی گریه می کردی؟
تکبال انگار نشنید. خورشید سرش رو از زیر پر هاش کشید بیرون و به نگاه گنگ و خیسش خیره شد. تکبال مقاومت نکرد ولی هیچی نگفت.
-تکی! حرف بزن! خاطرت نیست؟ خودمم. خورشید. چی شده تکی؟
تکبال بی حرف و بی صدا فقط چشم هاش باریدن. خورشید بغلش کرد و تکبال بی گریه بارید. خورشید نوازشش کرد و تکبال بارید. خورشید هیچی نگفت و فقط اشک هاش رو، پر های خیسش رو، شونه های جمع شدهش رو نوازش کرد و تکبال فقط بارید و بارید. شهپر رسید و فقط تماشا کرد. خورشید رو که با چشم های بسته و سری که به طرف آسمون بود، کبوتر کرکس رو محکم بغل کرده و نوازش می کرد. خواست بره نزدیک و دست بذاره روی شونه خورشید ولی منصرف شد. خورشید رو در این مدت اونقدر شناخته بود که بدونه الان هیچ دلش نمی خواد تماشاچی داشته باشه. دلش نمی خواد چشم باز کنه. دلش نمی خواد سرش رو بیاره پایین و شهپر یا هر کس دیگه ای ببینه که چقدر برای عقب نگه داشتن اونچه تکبال به راحتی وسط پر های خورشید آزادش می کرد، تلاش می کنه. شهپر با آگاهی به این نخواستن ها، لحظه ای متفکر به تماشا ایستاد و بعد، بی صدا پرواز کرد و رفت.
-خورشید!اینجا وا رفتی که چی؟
خورشید به سرعت از جا پرید ولی خودش رو نباخت. با چابکی آثار مبارزه بی صداش رو پاک کرد و به کرکس که از دور می رسید نظر انداخت. تکبال توی بغلش مچاله شد و به وضوح لرزید.
-وا رفته خودتی! مگه نگفتی بیام مواظب باشم؟
کرکس خندید.
-گفتم مواظب باش و تو ظاهرا در طلب ستاره گم شدهت داشتی آسمون رو با نگاه پاره می کردی.
خورشید با حرصی از جنس چیزی شبیه نفرت شونه بالا انداخت.
-خفه شو!
کرکس رسید.
-چیزی گفتی؟
خورشید بی حوصله به علامت نفی سر تکون داد.
-گفتم خفه شو.
کرکس خندید.
-ببینم فسقلیِ من چشه؟
خورشید فوری و همچنان بی حوصله جوابش رو داد.
-خوابش برده.
کرکس تعجب کرد.
-خواب؟ توی بغل تو؟ اینجا؟
خورشید نگاهش نمی کرد.
-آره. شب ها که تو واسهش زمان استراحت نمی ذاری. از بس که نکبتی.
کرکس بلند خندید.
-خوب باشم. این به تو چه مربوطه؟
خورشید هیچی نگفت و در عوض به بقیه که ریز می خندیدن چشم غره رفت.
-زهر مار!جون به جونتون کنن1مشت علف بیشتر نیستید.
کرکس قهقهه زد.
-بذار ببینم! فسقلی! ببینمت! واسه چی اینجا خوابیدی؟ اینجا که جای خواب نیست. اگر طوری می شد چی؟ پاشو ببینم! پاشو! بیا اینجا! نترس بالا نمی پرم. از چی می ترسی؟ من اینجام. اصلا بیخیال شو! بخواب. توی بغلم بخواب. هر زمان لازم شد خودم بیدارت می کنم. بخواب و مطمئن باش چیزی از ارتفاع گرفتنم حس نمی کنی.
تکبال توی بغل کرکس به خواب رفت و کرکس بیخیال نگاه خشمگین خورشید پرواز کرد و به طرف منطقه سکویا رفت. شهپر شونه به شونه خورشید می پرید.
-باهاش مثل1مجسمه گلی یا با تخفیف مثل1جوجه نابالغ رفتار می کنه درسته؟
خورشید با نفرت پر و بال تکون داد.
-چیزی نمونده عقل از سرم بره شهپر. دیگه واقعا نمی تونم تحمل کنم. این وسط1چیزی هست که من نمی فهمم. باید بفهممش. باید هر طور شده بفهممش.
شهپر به خورشید نظر انداخت که گفتارش مخاطب نداشت. انگار وجود شهپر رو حس نمی کرد. شهپر لحظه ای بهش خیره موند ولی خورشید سرش به کار خودش بود. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-عجب! همه روان ها پاک شدن!
خورشید بی اراده پرسید:
-چی گفتی؟
شهپر نگاهش کرد. خورشید اصلا حواسش بهش نبود. شهپر تستش کرد.
-گفتم روانت پاک شده.
خورشید با حواس پرتی سر تکون داد.
-هان؟ آهان! آره!.
شهپر با چشم های گشاد شده از تعجب بهش خیره موند.
ضربه ای شدید از پهلو، صدای1آخ و برخورد شدید شهپر با خورشید تعادل همهشون رو به هم زد. خورشید که انگار تازه حواسش جمع شده بود با حرص بهش نگاه کرد.
-شهپر!مگه کوری؟ این چه جور پرواز کردنه؟
شهپر در جواب حرص خورشید برگشت و به کلاغ بزرگی که بهش برخورد کرده و این دردسر رو به وجود آورده بود نگاه کرد. سرزنش آمیز ولی نه عصبانی مخاطب قرارش داد.
-این چه مدلشه؟ چرا اینطوری می پری؟ من با این قد و قواره رو ندیدی؟
کلاغ با شرمندگی به خورشید عصبانی و به شهپر نگاه کرد.
-ببخشید شهپر ولی تقصیر خودت شد. من مونده بودم تو چرا کنار نمیری. خواستم تغییر مسیر بدم که تو هم منحرف شدی و من نتونستم متوقف بشم. خوب تو چرا به پهلو پرواز می کنی و نگاهت به مسیرت نیست؟
خورشید با حرص برگشت و پرواز کرد. شهپر لحظه ای به خورشید و بعد به کلاغ منتظر و به خودش نظر انداخت.
-ولش کن چیزی نشد. بیا! باید بریم.
کلاغ پرواز کرد و شهپر هم پرید تا از بقیه جا نمونه.
افرا.
دیگه نه ابر بود و نه بارون. آسمون صاف ولی بی خورشید و تیره بالای سر جنگل سرو بود. افرایی ها با وجود سوز گزنده هوا پرواز می کردن. اوضاع روی افرا بد نبود. سرما چیزی بود که افرایی ها کم و بیش بهش عادت داشتن و باهاش کنار می اومدن. فاخته تماشا می کرد. سردش بود. با این سرمای بی مهار نمی تونست کنار بیاد. به مسیری که تکبال همیشه از اونجا می اومد نظری گذرا انداخت. تکبال نبود. مسیر خالی و خلوت بود. فاخته حس می کرد از دست تکبال دیوانه وار عصبانیه. هرچی سرما بیشتر اذیتش می کرد عصبانی تر می شد.
-موجود عوضی! کثافت! فقط1دفعه دیگه من دستم بهت برسه، اگر گیرت بیارم، کاریت کنم که عبرت همه دیوونه ها بشی. حالا باش تا بهت بگم.
چند روز دیگه هم اومد و رفت. منطقه سکویا حالا دیگه رسما منطقه جنگی به حساب می اومد. تکمار با قوی تر شدن تکبال برای گرفتنش حریص تر می شد و تکبال بیخیال همه چیز، سرش به تمرین و تعلیم و هیچ گرم بود. تکبال انگار توی خواب زندگی می کرد. مثل روحی سرگردان، مثل جسمی خوابزده، به وظایفش می رسید، انجامشون می داد و دیگه هیچ. با کرکس دیگه نمی جنگید. نه در شب و نه در روز. این کرکس رو عصبانی تر می کرد. کرکس جنگخواه بود. کامجویی هاش بدون درگیری براش کامل نمی شدن. تکبال دیگه خیالش نبود ولی کرکس هیچ خوشش نمی اومد. تکبال، بی صدا، تسلیم، مات، منتظر می موند تا کرکس هر مدلی که دلش می خواست باهاش تا کنه و زمانی که فرمان کرکس تموم می شد، توی خودش مچاله می شد و خسته از لرزیدن و زجر کشیدن هاش به خواب می رفت. خواب هاش هم عادی نبودن. انگار می ترسید از خوابیدن. شاید از خواب دیدن. پریشون از خواب می پرید و مثل کسی که کابوس مرگ دیده باشه ضجه می زد.
-به خدا دست خودم، دست خودم، دست خودم نبود، به خدا، دست من نیست، تقصیر من نیست، به خدا…
کرکس سعی می کرد آرومش کنه.
-فسقلی!چی دست تو نیست؟ اتفاقی که نیفتاده. تو خواب بودی. ببینم خواب دیدی؟
تکبال آشکارا تا مرز سکته واقعی می ترسید.
-خواب؟ نه. نه. ندیدم. ندیدم هیچی ندیدم هیچی ندیدم هیچی هیچی ندیدم…
کرکس بغلش می کرد و تکبال مثل تمام این مدت، مثل تمام زمان های نوبالغی و جوونیش، خواه ناخواه دوباره به خواب می رفت.
زمان آروم، اندیشمند و خاموش به تماشای اینهمه نشسته بود.
-آهای!کرکس! رودخونه دوباره یخ زده!
این صدا در1عصر سرد منطقه سکویا رو از جا پروند. کرکس از بالای سکویا فرود اومد و عصبانی به آورنده خبر نظر انداخت.
-پس شما ها چه غلطی می کردید؟ مگه نگفتم پیش از یخ زدنش بهم اطلاع بدید؟
کلاغ به خودش لرزید و بی اختیار وسط آسمون خودش رو کمی عقب کشید.
-کرکس باور کن نمی شد. آخه ما هم نفهمیدیم. می دونی؟ از صبح امروز ما ماجرا داشتیم. دم صبح بود یعنی صبح تازه درست و حسابی بالا اومده بود. ما تازه جامون رو با قبلی ها عوض کرده و جاگیر شده بودیم که داستان شروع شد. اونجا1پلیکانی بهمون گفت که باید بریم کمک افراد1لونه. گفت مثل اینکه یکی2تا مار دارن به لونه1جغد حمله می کنن. ما نفهمیدیم اون جغده داستانش چی بود ولی مثل اینکه تکمار از حرصش می خواست خدمتش برسه. نمی دونیم جغده چیکارش کرده بود ولی به هر حال پلیکانه می گفت این جغده موجود با ارزشیه. راه دور بود و باید می جنبیدیم. دیگه فرصت نشد بیاییم بهت بگیم. همه با هم پشت سر پلیکان پریدیم رفتیم تا رسیدیم به لونه جغده طرف های1درخت سرو خیلی بلند دیدیم اوضاع خیته. مار ها از درخت کشیده بودن بالا خیلی هم بزرگ بودن. جغده نیمه خواب نیمه بیدار نیمه کور می جنگید و یکی از مار ها رسیده بود بهش و3تای دیگه هم چندتا خزیدنِ دیگه می خواست تا بهش برسن. حمله کردیم و درگیر شدیم. خیلی طول کشید. حسابی زدیم و خوردیم و آخرش داشتیم نفله می شدیم که پلیکان ناقافل جیغ کشید1دفعه1دسته بزرگ زنبور نفهمیدیم از کجا سبز شدن هم مار ها رو حسابی مهمون کردن هم ما رو. مار ها نفله شدن ما هم همینطور. پلیکان بهمون رسید تا تونستیم خودمون رو برسونیم نزدیک رودخونه و اوضاعمون اینقدر بد بود که مجبور شدیم تا رودخونه روی زمین با پا هامون راه بریم. وقتی رسیدیم دیگه کلی از روز گذشته بود و دیدیم اوضاع رودخونه اینطوریه. خواستیم زود تر برسیم اینجا ولی زنبور ها حسابی نفلهمون کرده بودن. پلیکان حسابی درمونمون کرد تا من تونستم به هر زحمتی بود بلند شم و به زور پرواز کنم و بیام اینجا. توی راه هم اینقدر حالم بی ریخت شد که مجبور شدم چندین جا روی درخت ها بشینم تا بشه پرواز کنم و اینطوری شد که الان…
کرکس با وجود خشمش، بر عکس حالتش که بیننده رو مطمئن می کرد الانه که کلاغ رو تیکه پاره کنه، منتظر ایستاد و صبورانه گوش کرد و تا آخرش رو شنید. کلاغ تند تند می گفت مبادا1دفعه عمرش توی پنجه های صاحب اون نگاه عصبانی به آخر برسه و فرصت توضیح و دفاع نداشته باشه ولی کرکس تمامش رو تا کلام آخر شنید.
-خوب دیگه بسه فهمیدم. بگو ببینم! باقی رفیق هات چی شدن؟
کلاغ که کمی آروم تر شده بود به کرکس نگاه کرد و بال های دردناکش رو تکون داد که نیفته ولی فایده نداشت. کرکس در آخرین لحظه با احتیاط گرفتش و در حالی که مواظب بود ورم دردناک بال ها و پهلو هاش رو فشار نده، آهسته گذاشتش روی1شاخه کلفت و امن و به2تا شاخه نازک تر تکیهش داد. کلاغ نفسی از سر آرامش کشید.
-ممنونم کرکس. اون ها هم مثل من زخمی شدن ولی اوضاعشون خطری نیست. پلیکان به موقع جنبید و اینطور که می گفت، اون ها فقط الان نمی تونن پرواز کنن چون همه جاشون خیلی درد می کنه و ورم کرده.
کلاغ بعد از این مکث کوتاهی کرد و خیلی آروم، به آرومی نجوا زیر لب نالید:
-مثل من.
کرکس آهسته دستی به پر های پریشون و بال زخمی کلاغ کشید. اینقدر آروم و مهربون که انگار اون دست ها مال کرکس نبودن.
-چیزی نیست. درست میشی. شما ها حرف نداشتید! جغده چی شد؟ حالش خوبه؟
کلاغ از خوشی چشم هاش رو بست.
-بله کرکس. جغده هیچیش نشد. زنبور ها بعد از کور کردن و نفله کردن مار ها و رسیدن به خدمت ما، جغده رو بلند کردن با خودشون بردنش. نفهمیدیم کجا. ولی بردنش و پلیکان می گفت جای جغده دیگه امنه.
کرکس از سر رضایت دوباره کلاغ رو نوازش کرد. کلاغ از خستگی داشت می افتاد. چشم هاش بسته شدن و تقریبا بی هوش شد.
کرکس بلافاصله خورشید، شهپر و مشکی رو احضار کرد. به خورشید فرمان داد هرچه سریع تر اون کلاغ رو سر و سامون بده، بهش برسه و فورا برگرده. مشکی رو برای اطلاع رسانی و جمع سریع نفرات برای شکستن یخ رودخونه فرستاد و شهپر رو گذاشت تا مواظب منطقه سکویا باشه. خودش هم مثل فشنگ از جا در رفت و لحظه ای بعد در حالی که کبوترش رو زیر پر گرفته بود، همراه مشکی و خورشید و بقیه به طرف رودخونه پرواز کرد.
-تکی رو بذار بمونه کرکس.
کرکس بدون اینکه به خورشید معترض نگاه کنه خندید.
-در این صورت به شهپر عوضی زیادی خوش می گذره. فسقلی جایی هست که من هستم.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی نگاه هشدار دهنده کرکس منصرفش کرد.
-سرت به کار خودت باشه خورشید! این روز ها اصلا حوصله ندارم دقیق بشم ببینم مجازات هام چند درصد قابل جبران هستن.
خورشید با دیدن چشم های گشاد از وحشت تکبال سکوت کرد و ماجرا تموم شد.
با سرعتی که داشتن، خیلی زود به رودخونه رسیدن. پلیکان اونجا نبود. خورشید بلافاصله کلاغ های زخمی رو پیدا کرد و به فرمان کرکس مشغول درمون اون ها شد. مشکی، تیزرو و تکرو مأمور شدن کلاغ ها رو یکی یکی به منطقه سکویا برسونن و به شهپر بسپارن. کرکس همراه بقیه که کم هم نبودن، مشغول جنگ با یخ ها شد. به دلیل غیبت شهپر و موندنش در منطقه برای حفظ امنیت اونجا، و به دلیل گرفتار بودن خورشید بالای سر زخمی ها، کرکس مجبور بود از هر2تا پنجه هاش استفاده کنه. این یعنی تکبال مهلت داشت از زیر پر و بالش بیرون بخزه، روی یخ ها راه بره، از سرما بلرزه و1چرخی در جهان بیرون از بغل کرکس بزنه بلکه یادش بیاد چیز هایی رو که از مدت ها پیش فراموشش شده بود.
تکبال کمی ایستاد و تماشا کرد. بعد از اونجایی که کرکس بهش فرمان بی حرکت بمون نداده بود، چون احتمالا یادش رفته بود که بده، حرکت کرد و به طرف درخت های کنار رودخونه رفت. نفهمید چقدر رفت و نفهمید کی از رودخونه دور و دور تر شد. آروم روی زمین می رفت و واسه خودش دونه می چید. سرش پایین بود و برای خودش می رفت.
-آخ سرم!
با برخورد به چیز سفتی پرت شد عقب. سر دردناکش رو مالید و به مقابل نگاه کرد. تنه کلفت1درخت توت بزرگ راهش رو سد کرده بود. بلند شد و خاک پر هاش رو تکوند. همه جاش حسابی درد گرفته بود. گریهش گرفت. به درخت نظر انداخت. سر بالا کرد و ارتفاعش رو دید. سرش گیج رفت. از تصور اینکه اون بالا باشه حالش بد شد. خواست برگرده ولی دید که خیلی دور شده. وقتی مطمئن شد راه برگشت رو بلده بیخیال از درخت توت رد شد و باز هم پیش رفت. روی زمین پر بود از علف های جنگلی که با وجود زمستون به اون سردی، باز هم وجود داشتن. تکبال تفاوت بین دسته های علف رو تماشا می کرد، از هر کدوم1تار می چید و می خورد و فرق بین مزه هاشون رو می سنجید، گل های کوچولوشون رو نوک می زد و می چشید و اگر خوشش می اومد ازشون می خورد و خلاصه بهش بد نمی گذشت. نفهمید چقدر راه رفته. پا هاش خسته شدن. وسط1دسته بوته کوچیک رنگی نشست. اطرافش رو علف ها و بوته ها گرفته بودن. تکبال لا به لای اون ها جا شد و با خودش خندید. بوی خاک، بوی علف های بارون خورده، بوی هوای آزاد و درخت ها و…پرواز، شاخه های بالا، آسمون!
تکبال حس کرد چیزی شبیه سر گیجه آمیخته با ترس و حسرت با هم، اشتیاق و نفرت با هم، خواهندگی و ناکامی با هم، به سینهش و به ذهنش و به روحش چنگ زد. تار علفی که لحظه ای پیش داشت از خوردنش لذت می برد رو رها کرد و با گوشه بال هاش اشک هاش رو گرفت.
صدایی درست از بالای سرش! خیال کرد خواب می بینه. چنان یکه ای خورد که انگار اعصابش1دفعه جرقه زدن.
-تکی! هی تکی! من اینجام! این بالا! بیا باهات کار دارم.
فاخته!
تکبال در جا خشکید. انگار مرد. فاخته پر زد و تا جایی که ممکن بود اومد پایین.
-تکی!ببین! نگاهم کن کارت دارم. تکی! دیوونه می خوام باهات حرف بزنم. مسخره! کجا میری وایسا! بهت میگم وایسا بی مغز روانی وایسا دیگه!
تکبال بدون اینکه سر بالا کنه، آروم و مثل علفی که روی آب بی اراده پیش بره، توی راه برگشت پیش می رفت. فاخته با حرص پر زد، پایین پرید و مقابلش ایستاد.
-مسخرگی نکن تکی. تو که نمی خوایی بگی واقعا تموم شدیم می خوایی؟ ببین! بیا بریم اون بالا اینجا رو من دوست ندارم. اینهمه دیوونه نباش. بیا برگردیم، خوب؟
تکبال آروم خودش رو کشید عقب تا دست فاخته به شونهش نرسه. فاخته نفرتش رو قورت داد ولی تکبال اون سایه کدر رو توی نگاهش دید. نگاه تکبال به سردی یخ به چشم های شفاف و زیبای فاخته خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. خاطرم هست که بهم گفتی دیگه نمی خوایی ببینیم. پس نبین! من رفتم تا دیگه نبینیم. دیگه هم نمی خوام برگردم. دیگه نمی خوام تو منو ببینی. دیگه نمی خوام ببینمت.
تکبال صدای خشک و بیگانه ای که از حنجره خودش بیرون می اومد رو شنید و نشناخت. بعد بدون اینکه سر بالا کنه از کنار فاخته عصبانی گذشت و با قدم های آروم و خسته از اونجا دور شد. تکبال بر نگشت که ببینه. نگاه خشمگین و تحقیر آمیز فاخته رو ندید که به پشت سرش دوخته شده بود.
-خاکی لعنتی! ببین به کجا رسیدم که شدم ناز کش این! برو به جهنم! لیاقتت همون خاکه که توش بلولی عوضی. مرده شورت ببرن. مرده شور این بهار رو ببرن که نمیاد و این سرمای نکبت من رو کرده منت کش این! این! این بی خاصیت خاکی آشغال بی مصرف روانی سیرکی نفهم بوق! اه!
تکبال نشنید چون فاخته نگفت. فاخته هم ندید. اشک هایی که از چشم های غمگین تکبال روی خاک می چکید رو ندید. هقهق فرو خورده تکبال رو موقع رفتن نشنید. حسرت بر گشتن و نگاه کردن به پشت سرش رو که سینهش رو میسوزوند و آتیشش می زد رو فاخته احساس نکرد. خشمی که تکبال برای اولین بار به کرکس حس کرد رو فاخته نفهمید. تکبال با تمام وجودش گوش می داد. صدای پر زدن فاخته رو نشنید. فاخته هنوز اونجا بود. روی زمین. پشت سر تکبال. چقدر دلش می خواست برگرده، بغلش کنه، لمسش کنه و بهش بگه بیخیال. اصلا تمامش بیخیال. اون صبح عصبانی بودم. به دلت توهین کردم. واسه خاطر دل خودم. واسه خاطر خودم. معذرت می خوام عزیز! بیا حرف بزنیم. بیا اونقدر حرف بزنیم که هر2تامون قانع و آروم بشیم. بعدش هم دست هم رو بگیریم بریم بالای شاخه ها و همه چیز از اول. از اولِ اولِ اول.
ولی تصویر وحشتی بی نهایت از1شب توفانی در ارتفاعی بیرون از حد تصور، زوزه های وحشی باد، صدایی که بی شفقت و جنون زده تهدید می کرد،
-اگر همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم.
تکبال حس کرد قلبش از حرکت ایستاد. اشک برنده شد و پهنای صورتش رو خیس کرد. تکبال بر نگشت. اونقدر رفتنش رو طول داد که صدای پر های ظریف فاخته رو شنید که پر زد و بالای شاخه های امن رفت. تکبال بیخیال کرکس و بیخیال تمام جهان، بغضش ترکید و هقهق گریهش دل سکوت سرد جنگل رو شکافت.
-تکی!تکییی! کجا هستی تکی؟
خورشید که از دور صداش زد تکبال جواب نداد. دیگه نمی تونست بره. پا هاش دیگه حس رفتن نداشتن. ایستاد، نشست، ولو شد، سرش رو به درخت توتی که موقع اومدن بهش خورده بود تکیه داد و زار زد.
-خدا! خدا جان خدا! ای خدا!
خورشید بلاخره پیداش کرد.
-تکی!اینجایی؟ برای چی هرچی صدات می زنم جواب نمیدی؟ تکی! چیزی شده؟ وای تکی برای چی اینطوری گریه می کنی؟ آخه تو چته؟ چرا نمیگی؟ تکی! با من حرف بزن. باور کن من می تونم کمکت کنم. هرچی که باشه من از پس حلش بر میام. بر هم نیام می تونم کاری کنم که اینطوری اذیت نشی. تکی! محض رضای خدا بگو! به من بگو!
چقدر دلش می خواست همون طور که توی بغل خورشید، سر روی شونهش داشت می بارید، زبون باز کنه و این راز ترسناک رو از اول تا آخر براش بگه. می گفت، اگر اون تهدید های تاریک1لحظه از خاطرش می رفتن.
-اگر به کسی بگی از این بالا پرتت می کنم پایین. و پیش از اون، زبون خودت و گوش هر کسی که این رو شنید رو می برم. مطمئن باش!.
تکبال به شدت می لرزید و گریه می کرد. خورشید با مهربونی1فرشته بغلش کرده بود و نوازشش می کرد. تکبال چنان درگیر درد خودش بود که حیرت نکرد. اگر زمان دیگه ای بود حتما متعجب می شد. خورشیدی که بقیه می شناختن، خورشیدی که خودش می شناخت، مگه بلد بود اینهمه مهربون باشه؟! توی ذهن تکبال در اون لحظه این سوال نبود. توی ذهن تکبال در اون لحظه هیچی نبود به جز تصویر فاخته عزیزش. عزیزی که بی اعتنا و سرد، پشت سر خودش جاش گذاشته و رفته بود. تکبال در اون لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بتونه برگرده، دست های سرد فاخته رو بگیره، بغلش کنه و از این سرمای جهنمی نجاتش بده. برای خاطر دل خودش. قلبش یخ زده بود. به گرمای حضور اون موجود کوچیک و ظریف مثل تشنه محتضری که آب بخواد احتیاج داشت. خورشید بی حرف محکم توی بغلش به سینه فشارش می داد، سرش رو به شونه خودش تکیه داده و با تمام وجود نوازشش می کرد و هیچی نمی گفت. تکبال چنان بد حال بود که هیچی از خورشید و حال و هواش نمی فهمید. اگر می تونست بفهمه، حتما لرزش شونه هاش رو می فهمید. پرده شفافی رو که بین نگاهش و آسمون حائل شد رو می دید. آه عمیقش رو می شنید. تکبال نه دید، نه شنید، نه فهمید.
آسمون، آروم، صاف و صبور، تماشا می کرد. فقط تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 18:26
سلاااام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی بود ممنونم یه دنیا ممنونم
سلامت و شاد کام باشیی عزیز

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست عزیز.
وسط دعا هات دعا کن این زود تر تموم بشه همه هم رو بخورن من خلاص بشم از جفت و جور کردنش.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 08:55
به روی چشم
انشا الله تمام میشه
خسته نباشی عزیز میدونم خیلی سخت شده اما اینم میدونم که قلم توانا ات از پسش بر میاد
شاد کام باشی عزیز

پاسخ:
ممنونم آریا. قلم گاهی می تونه بره به شرط اینکه دست توانایی باشه واسه بردنش. کاش خدا هرچه سریع تر مصلحت به رسیدن صبح ببینه! هرچی خودش بخواد همون میشه. من فقط دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم.
ایام به کام.
آریا
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 01:16
دعا کن عزیز منم تو این کار هم راهیت میکنم
به خودت سخت نگیر پریسا برای اون چه که میخوای تلاشه خودت رو بکن هیچ وقت نا امید نشو میدونم سخته همه این چیزا رو میدونم اما سعی کن امید خودت رو از دست ندی
صبح عزیزت هم میرسه پریسا جان باور کن میرسه غصه نخور.
درست میشه. همه چی درست میشه. شاد باش زندگی کن برای خودت دوست ندارم شعار بدم اما به خدا به حرفایی که میزنم ایمان دارم
شاد و سر زنده باشی دوست عزیزم

پاسخ:
ممنونم آریا. ممنونم به خاطر همه چیز. هرچی خدا بخواد.
شاد باشی.
ک.عباسی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 03:34
با سلام بر خانم جهانشاهی نویسنده ارجمند داستان زیبای تک بال
این قسمت از داستان را هم 2بار خواندم توصیفهای زیبا و تصویر سازیهای کاملا گویا به داستان زیبایی دو چندان می بخشد حداقل من این قلم شیوا و روان را می پسندم و امیدوارم حتی بعد از اتمام این داستان شما باز هم بنویسید و باز هم دنیای کلمات را نقاشی کنید.

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اینقدر ممنونم از لطف شما که قادر نیستم به توصیفش. ای کاش بتونم بهتر و هرچی بهتر بنویسم. آخه من که نویسنده نیستم. همین طوری واسه خاطر دلم می نویسم می ذارم اینجا. خوشحالم از حضور پر ارزش شما.
کاش بهتر بشم. در نوشتن، در فهمیدن، در زندگی کردن.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 12:43
سلام. کاش این فاخته رو می دادید یه کفتاری چیزی بخوردش تا هم خیال تکبال راحت بشه و هم کرکس و بقیه.
احساس می کنم جنگ سختی در راهه.
یه جنگ سرنوشت ساز.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
فاخته چه تقصیری داره این تکبال هنوز سر عقل نیومده؟ تنبیه مال اینه نه مال اون.
ولی جدی فاخته رو بذارید باشه. راستش رو بخوایید به نظرم فاخته و اون جناب باز جفت های خوبی هستن برای هم. تا1هفته پیش شاید موافق نبودم این طوری فکر کنم ولی اگر بخوام1خورده عاقل و البته واقع بین باشم به اینجا می رسم که اتفاقا انتخاب فاخته هیچ اشتباه نبوده. این2تا اتفاقا با هم جور در میان. یکی1دریچه رو از بیرون چفت می کنه تا به هدفش برسه و درضمن موانع سر راهش رو ضایع کنه، اون یکی هم تمام زمستون رو در هیبت1همراه موافق و عزیز در میاد و…خدایا! ای خدای من!
با اینهمه من تنبیهی رو متوجه باز و فاخته نمی بینم. مجازات از طرف من فقط برای این کبوتر نفهمه که هنوز هم نفهمیده و اگر تهدید کرکس نبود، دوباره اشتباه می کرد و خدا می دونه دفعه بعد چی می شد. وای این ها رو نباید می گفتم. آخه من خیر سرم نویسنده داستانم باید بی طرفی و بی نظریم رو حفظ می کردم و هیچی نمی گفتم. به نظرم الان دیگه زمانش رسیده که در برم تا1چیزی از ناکجا نیومده نخورده توی سرم.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 14:29
سلام منم می خواستم نظر آقای آگاهیرو بدم ولی نمی دونستم چه جوری بگم.
امیدوارم که این جنگ آخرش خوب تموم بشه

پاسخ:
سلام مینا جان.
ای شیطون موافق پیدا کردی داری پنبه فاخته بنده خدا رو می زنی؟ بذار باز بفهمه میاد باهات صحبت می کنه.
شوخی کردم. من هم امیدوارم این جنگ آخرش خوب تموم بشه. هرچند پایان های مثبت مجانی به دست نمیان و تا از دست ندیم به دست نمیاریمشون. کاش اونچه این وسط از دست میره ارزشش بیشتر از چیزی که به دست میاد نباشه!
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:12
سلام هم سفر
امیدوارم سلامت باشی
آمدم سلامی ارز کنم و بگم من هستم
بگم سکوتم از رضایت نیست
یه کامیون آب زرشک پیدا کردم سرم با همونا گرمه خخخ
شبیه دبه آب زرشک شدم خخخ
شاد باشی عزیز

پاسخ:
سلام آریا.
سفر خوش گذشت؟
تو1کامیون آب زرشک پیدا کردی و سکوتت از رضایت نیست؟! بابا عجبی ها! چی؟ تو1کامیون آب زرشک های من…
آآآییی به داد برسید بیچارهم کرد! به جان خودم خودش رو هم بیچارهش کرد بیایید من و این و آب زرشک و همه ارکان3گانه این داستان رو نجات بدید باباااااآاااااآاااااا!
ایام به کامت.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:20
دوباره سلام میگم که نمیخواین ادامه داستانرو بذارین؟

بابا ما همش منتظریم.
تا همین امشب وقت دارین ادامه داتسانرو بذارینو. در صورت ندیدن هیچگونه بخش جدیدی از داستان با جناب نه ببخشید با یکی متحدمی شم و در اون صورت …………………………. به هر حال هشدار میدم که بهتره که امشب ادامه داستانرو بذارید. در غیر این صورت هیچ مسوولیتی متوجه ما نیست.

پاسخ:
سلام مینا جان. بابا1کمی شفقت داشته باشید این قسمتش سخته خوب بذارید بنویسم دیگه! خداییش تمدید کنید به جان خودم مغزم دیگه هیچی توش نیست از بس فشرده شد! صبر کن ببینم اصلا شما چرا اینهمه روی مودت حرصی بودی؟ شکلک احتضار از شدت فضولی. دیدی؟ من هم بلدم به چه قشنگی. آخ جون.
جان هرچی دشمنه با یکی طرفم نکن اصلا دلم مردن نمی خواد.
راستی این طرف ها نمی دونم سوراخ موش پیدا میشه یا نه. برم بگردم بلکه1دونه پیدا کنم. ایام به کاااآاااآااام.
آریا
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 00:44
ممنونم پریساجان
هنوز در سفرم بر نگشتم تا به حال خوب بوده خدارو شکر
امروزم رفتم محمد رضا خوشی رو دیدم خوش گذشت
میگم من یه سوراخ موش سراغ دارم دوبلکس استخر و جکوزی هم داره
کلا برات بگم اکاذیون عالیی
ماله خانوم دکتری بوده که همش متبش بوده وقت نمیکرده بیاد سوراخ موشش دست نخورده خخخ
سلامت باشی عزیز

پاسخ:
آخجون عجب جاییه! کو کجاست؟ می خوامش. وای چه با حال1گوش کنی1گوش کنی دیگه رو دید! امیدوارم همیشه خوش باشید. خودت و محمد رضا و همه اهل محل.
ایام به کامت.