دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال75

کرکس و خورشید و چندین تای دیگه که رفته بودن، صبح فردا برگشتن. خسته، خیس ولی موفق. باید خیلی سریع می رفتن. فرصت نبود. مار ها توفان رو غنیمت شمرده، چند دسته شده و در حال پیشروی پنهانی به طرف سار ها بودن. کرکس و خورشید مثل برق اومدن، شرح ماوقع رو دادن و آماده شدن که دوباره پرواز کنن. باید جای افرادشون رو با تازه نفس ها عوض می کردن و می رفتن. تکبال خیالش به این رفت و آمد ها نبود، ولی کرکس خیالش به همه چیز بود. نه فراموش کرده و نه چیزی از نگاه تیز و خطرناکش مخفی شده بود. کرکس به خاطر داشت که تکبال الان باید روی افرا باشه و نبود. کرکس با وجود تمام گرفتاری هاش می تونست در آن واحد که به سازماندهی بقیه برای ورود به1درگیری بزرگ و خطرناک مشغول بود، این رو هم به خاطر داشته باشه که تکبال دیشب رو، تمام دیشب رو همراه شهپر در منطقه سکویا صبح کرده و درست در همون لحظه که کرکس رسید، به دست شهپر، به آرومی از بغلش جدا شد.
-خوب فسقلی! دیشب خوش گذشت؟ می بینم که از اون افرای مزخرفت دل کندی اون هم زود تر از زمانش. شاید اینجا بیشتر عشقه! بله؟
خورشید بلافاصله مداخله کرد.
-کرکس!میشه بس کنی؟ آخه الان زمان این حرف هاست؟
کرکس چنان نگاه خطرناکی بهش کرد که خورشید عقب کشید.
-بله خورشید! الان زمانشه. مار ها، سار ها، تمام جهان باید منتظرم بمونن. خوب فسقلی می گفتی!
تکبال هیچی نگفت. با نگاهی تهی از هر حالتی جز وحشتی گنگ به کرکس خیره موند. شهپر به کمکش اومد.
-اون حالش مثبت نبود کرکس. هنوز هم مثبت نیست. ولش کن!
کرکس بدون اینکه به شهپر توجه کنه صاف توی عمق نگاه مات تکبال خیره شد.
-فسقلی!جفت عزیز من! تو رو به راه نبودی رفتی توی بغل اون؟
شهپر1قدم بلند پیش رفت.
-دست از سرش بردار کرکس. بیا با من صحبت کن جوابت رو بدم.
برق سرخی مثل شمشیر از نگاه کرکس گذشت و توی چشم های شهپر فرود اومد.
-تو جای خودت جواب بده! الان نوبت اینه.
شهپر عقب نکشید.
-کرکس!مجبورم نکن به خاطرت بیارم که کجا واسه دفعه اول هم رو دیدیم.
کرکس از پشت پرده سرخ خشم بهش خیره شد.
-انجامش بده! ولی پیش از اون مواظب چنگال هات باش. خیال نمی کنم دلت بخواد باقی عمر کثیفت رو شبح ببینی. البته فسقلیِ سر به هوای من می تونه درمونت کنه اگر بهش بگم تو چه دردته. می خوایی؟
خورشید مثل برق به میان اون2تا جهید.
-اُهُ!شما2تا! خجالت نمی کشید؟ یعنی اینقدر پست شدید که اینطوری در برابر هم پیش ببرید؟ بسه دیگه! اگر فراموش کردید به خاطر بیارید که1دسته ضعیف تر به خاطر دشمنی ما با مار ها دارن فدا میشن. کرکس! جنگ مار ها با تو بوده و الان تمام جنگل زیر رجز خونی شما2طرف داره له میشه. سار ها مثل آب خوردن قربانی میشن اگر تو نجنبی. پس لطف کن و بذار واسه1زمان دیگه!
در کمال حیرت شهپر و خورشید، کرکس لحظه ای شونه های تکبال رو فشرد، توی چشم هاش خشم پاشید و1دفعه کشید عقب. آروم شونه هاش رو رها کرد و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده گفت:
-باشه.
خورشید و شهپر چنان متحیر شده بودن که1لحظه هیچ حرکتی نکردن. کرکس بهشون نظر انداخت و خندید.
-جفتتون به هیچ دردی نمی خورید. کجا هستید؟ خورشید! نمی خوایی بپری؟ شهپر! تو هم به جای اینکه اینجا با جفت من حال کنی بلند شو بیا باهات کار دارم. لازمه بری1سری به دارکوب ها بزنی ببینی مشکلی اون اطراف نباشه.
شهپر و خورشید وحشتزده خشک شده بودن. کرکس شونه های هر2تا رو در1زمان گرفت و آروم تکون داد.
-می جنبید یا بجنبونمتون؟ باید بریم! آماده باشید من با2شماره اینجام.
بعد بی هیچ حرفی تکبال رو زد زیر بغلش، به طرف لونه نوک سکویا پرواز کرد، وارد شد و در رو بست. خورشید و شهپر به نوک سکویا خیره مونده بودن. کرکس به پشت سرش نگاه نکرد. اون بالا، پشت در بسته رو کسی نمی دید. تکبال به دیوار چسبید و هیچی نگفت. کرکس سرش رو بالا گرفت و به نگاه تاریکش خیره شد.
-می دونی فسقلی؟ ما2تا باید حرف بزنیم. فقط خودمون2تا. ولی من الان زمان ندارم. به محض اینکه اومدم حلش می کنیم. ولی الان، الان تا زمان اومدنم خیال دارم از طرفت مطمئن بشم. خیلی مطمئن. دردسرت ندم. می خوام زندانیت کنم. اینجا می مونی. بی صدا، بی حرکت، انگار که زنده نیستی. به هیچ صدایی جواب نمیدی جز صدای خودم. به هیچ صدایی کفترک نفهم خودم. من بر می گردم و حسابی با هم صحبت می کنیم. پس تا بعد.
کرکس در لونه رو بست، دستی به علامت حرکت برای خورشید و شهپر تکون داد و پرواز کرد. لحظه ای بعد، توی دل توفان اوج می گرفت. شهپر خواست به طرف نوک سکویا پرواز کنه ولی خورشید به موقع مانعش شد.
-نه!همینجا بمون! بیشتر از این دردسر درست نکن.
شهپر دلواپس و کلافه نگاهش کرد.
-خورشید! به نظرت مدل کرکس عادی بود؟
خورشید سری به علامت نفی تکون داد.
-به هیچ وجه. آرامشش خطرناک بود. واسه تکی خیلی دلواپسم.
شهپر در حالی که سعی می کرد حیرت، پرسش و نگرانی رو از چهره خودش پاک کنه به مسیر پرواز کرکس خیره شد.
-ظاهرا که…
خورشید با نارضایتی سر تکون داد.
-از این مدلش خوشم نمیاد شهپر! از این آرامشش هیچ خوشم نمیاد شهپر! خاک بر سر جفتتون آخه شما2تا مگه از جونتون سیر شدید؟ این چه…
شهپر نه با فریاد، ولی حرفش رو برید.
-خواهش می کنم خورشید! تو هیچی نمی دونی. تا1جایی راهمون یکیه. بیا تا برات بگم چی شده بود.
شهپر و خورشید پشت سر کرکس پرواز کردن و لحظه ای بعد، توی توفانی که خیال انتها نداشت گم شدن.
افرا.
توفان به شدت می زد و افرا و لونه بالای افرا رو مثل1تیکه چوب خشک به هر طرف تاب می داد. سرما کشنده بود. با اینکه تمام درز ها و روزنه ها رو بسته بودن ولی سرمای گزنده و عجیبی که معلوم نبود از کجا می زد تو، افرایی ها رو لای بال و پر هم می فرستاد. فاخته گیج از این جهنم سرد، غیبت تکبال رو باور نداشت.
-عجب احمقیه! یعنی جدی نمی خواد بیاد؟ نکنه منتظره بپرم برم کولش کنم بیارمش؟ فقط منتظر بهانه بود انگار. به گوشه بال های بی خاصیتش بر خورد! مگه چی بهش گفتم؟ گناه که نکردم اینجا گرفتار شدم. دلم نخواست شبیه خودش دیوونهم کنه ایشون خوشش نیومد! به درک که نیومد! اصلا بره گم شه!
ولی سرما شدید و هوا واقعا بد بود. فاخته توی پر های خودش جمع شد و سعی کرد سرما و تکون های شدید لونه رو ندید بگیره ولی این به هیچ عنوان شدنی نبود.
-پردار درختی عوضی! کدوم گوری هستی؟ بیا دیگه!
کسی نمی شنید فاخته توی ذهنش چی میگه. افرایی ها جز صدای زوزه های باد هیچی نمی شنیدن. حتی زمزمه های آهسته ای رو که کنار گوش همدیگه، به بهانه آرامش دادن به هم و در واقع واسه آروم کردن خودشون سر می دادن.
توفان1هفته تمام بود که طول کشیده بود. انگار خیال داشت تا نابودی تمام جهان رو کامل نکرده دست بر نداره. در این مدت آسمون1بند می غرید و می بارید و می بارید و باز هم می بارید. تکمار به گفته خورشید توی این1هفته دیگه حسابی شورش رو در آورده بود.
-این تکمار عوضی انگار خیال داره برای تعمیر اعتماد به نفس از دست رفتهش هم که شده، 1جایی1حالی از1دسته ای بگیره.
کرکس دستی به علامت تحقیر تکون داد.
-خیالی نیست خورشید. این پدرسوخته به نظرم دیگه از کش دادن داستان زندگی کثیفش خسته شده و می خواد من لطف کنم و حالش رو و جونش رو با هم بگیرم.
خورشید نگاهش کرد.
-عجیب شدی کرکس! این روز ها زیادی خونسردی. چی شده؟
کرکس خندید.
-چیزی نشده عزیزِ تکی! بپر خستگی در کن. من هم سکوت لازم دارم. این تکمار هر لحظه ممکنه1بازی جدید سرمون در بیاره. باید حالِ بازی داشته باشیم.
خورشید با دلواپسی نگاهش کرد. کرکس به طرف لونه بالای سکویا می رفت. خورشید پرید و راهش رو بست.
-کرکس!محض رضای خدا! ببین!
کرکس بهش خیره شد، خندید، با مهربونی که اصلا بویی از شفقت عادی نبرده بود کنارش زد و گذشت. خورشید خشمی ناگفته و جنون آمیز رو در همه چیز کرکس احساس کرد. از فشار دست هاش که آهسته کنار زدش گرفته تا خنده بلند و نگاه بی خشم و لحن آرومش، همه چیزش نشونه های خطرناکی از شقاوتی می داد که خورشید توانایی براورد نتیجهش رو در خودش نمی دید. کرکس رفت و در لونه رو پشت سرش بست. تکبال بعد از اون شب، تمام مدت داخل لونه بالای سکویا زندانی بود. کسی به طرف اون لونه نمی رفت. توفان، ارتفاع، کرکس، مانع می شدن. کرکس که وارد شد تکبال تقریبا چیزی نفهمید. کرکس آهسته به طرفش رفت، مثل پر کاه از زمین بلندش کرد و صداش زد.
-فسقلی!می شنوی؟
تکبال بی حال چشم باز کرد.
-تشنه
کرکس بی حرف بهش آب داد. اینقدر خورد تا سیراب شد. نفس بلندی کشید و از حال رفت. کرکس باز هم بی حرف روی بستر پر خوابوندش و کنارش ولو شد. شب سردی بود!. سرد و سنگین و سیاه!.
صبح فردا خورشید نگران توی منطقه می چرخید بلکه اثری از تکبال و کرکس پیدا کنه. شهپر هم چیزی ندیده بود. هیچ کسی هیچی ندیده بود. کرکس و تکبال غیب شده بودن و خورشید در مرض دیوانه شدن بود.
ولی کرکس که خیالش به دیوانگی خورشید نبود. کرکس خیالش به هیچ چیز نبود جز چیزی که خودش می دید، خودش می خواست و خودش می کرد. کرکس و تکبال در اون لحظه وسط آسمون بودن. اونقدر بالا که هرگز در تصور هیچ جنبنده ای نمی گنجید.
تکبال پیش از رسیدن صبح با تکون های آروم دست های کرکس چشم باز کرد. تب تشنگی رفته بود ولی تکبال همچنان بی نفس و بی حس روی دست کرکس که بلندش می کرد ولو شد.
-بلند شو فسقلی! می خوام ببرمت جایی که هرگز نرفتی.
تکبال خواست بپرسه کجا میریم ولی با دیدن تاریکی مطلقی که اون بیرون حاکم بود ترجیح داد هیچی نپرسه چون فهمید که جوابی در کار نیست. کرکس برش داشت و از لونه زد بیرون. اون بیرون جز شب و سرما و کابوس هیچی نبود.
تکبال بی اراده توی بغل کرکس مچاله شد. کرکس بغلش کرد و خندید ولی باهاش حرف نزد. تکبال به اون خنده که از جنس خنده های همیشگی کرکس نبود گوش داد و با چشم های نیمه باز و وحشتزده دید که کرکس بی توجه به توفان و سیاهی و سرما و بارون و همه چیز، مسیر مرداب تاریک رو در پیش گرفت و با سرعتی سرسام آور به طرف اون جهنم کابوس های سیاه پرواز کرد.
خیلی زود به مرداب تاریک رسیدن. انگار اونجا سرچشمه توفان بود. چنان شدید و وحشتناک می زد که تکبال حس کرد از ترس در مرض سکته هست. خواست از کرکس بخواد که برگردن ولی چیزی در وجود کرکس، در فشار دست هاش که سفت نگهش داشته بود، در سرمای سکوتش، در سرعت پروازش و در خشم نفس هاش بهش می گفتن که برگشتی در کار نیست و ماجرای بسیار وحشتناکی پیش رو داره. کرکس بی حرف این باورش رو تعیید کرد. درست بالای مرداب، مثل تیر اوج گرفت و عمودی رفت بالا. تکبال داشت از شدت وحشت و شدت وزش باد و شدت سرما قلبش از کار می ایستاد. کرکس انگار می خواست تا آخر دنیا عمودی بره بالا. اون بالا توفان انگار شدید تر بود. کرکس می رفت بالا و به خاطر شدت وحشتناک باد به اطراف متمایل می شد. ارتفاعشون چنان زیاد شد که تکبال حس کرد دیگه واقعا نمی تونه نفس بکشه. با تمام توانی که داشت نفس عمیق و بریده ای کشید و هوار زد:
-کرکس! تو رو به خدا!
ولی صداش انگار به کرکس نمی رسید. باد صداش رو در خودش محو می کرد یا کرکس نمی خواست که بشنوه. همچنان می رفتن بالا و تکبال مطمئن بود دیگه آخر کارشه. درست شبیه ترسناک ترین کابوس هاش بود. بدتر. این واقعی بود و کرکسی در جهان بیداری نبود که بیدارش کنه و نجاتش بده.
-کرکس! به خاطر خدا! دیگه نمی تونم.
کرکس وسط شلاق های وحشی باد، وحشیانه قهقهه زد و رفت بالا. تکبال حس کرد دیگه واقعا نمی تونه نفس بکشه. دیگه هیچی نمی گفت. تمام زورش رو برای نفس کشیدن لازم داشت. و بلاخره کرکس وسط آسمون، جایی که تکبال هیچ تصوری از ارتفاعش نداشت متوقف شد. توفان دیوانه وار بهشون می کوبید ولی تکبال می تونست خیلی راحت و واضح صدایی که از شدت خشم رنگ جنون گرفته بود رو بشنوه.
-خوب فسقلیِ پدرسوخته من! ما2تا الان جایی هستیم که هیچ زنده ای تا به حال بهش نرسیده. اونقدر بلنده که اگر از اینجا بی افتی زندهت به زمین نمی رسه که قبل از مردن سقوطت رو کامل ببینی. می فهمی که! بله که می فهمی. تو همیشه اصرار داشتی که به من بگی بیشتر از تصور من می فهمی. پس این رو هم می فهمی و در این لحظه چقدر من از این فهمیدنت رضایت دارم! من نمی تونم خیلی این بالا بمونم فسقلی پس بذار سریع حل بشه. باید حلش کنیم. الان و اینجا. برای همیشه. من خسته شدم فسقلی. کبوتر احمق لعنتی!می خوام تمومش کنم. می خوام از این بالا پرتت کنم پایین. مدل بی دردسر تری هم بود ولی من اینطوری دلم می خواد چون تو آشغال کوچولو بد عصبانیم کردی. هر غلطی بهت گفتم نمی خوام کنی کردی، با هر نکبتی گفتم نمی خوام بپری پریدی، هر کثافتی رو که گفتم ازش متنفرم به اعصابم زدی. به نظرم دیگه بسه نمی خوام بگم. حالا می خوام چنان مجازاتت کنم که در ناخودآگاه تمام زنده های جهان ثبت بشه تا دیگه هیچ زنده ای خیال تکرار غلط هایی که تو کردی به ضمیرش نرسه. تو خیلی شجاعی عزیز دلم و باید پاداشش رو بگیری. مجرمی مثل تو باید وسط آسمون بره به جهنم. خوب، همراهت بهم خوش گذشت جوجه اشتباهی نفهم. کاش اینقدر احمق نبودی وگرنه همچنان خوش می گذشت! دیگه بسه می خوام سریع تر برگردم پایین. پرواز خوش بگذره! بای بای.
تکبال با وحشتی که تمام وجودش رو ذره به ذره به شدت می لرزوند، بدون اینکه درکی از حرکاتش داشته باشه با دست هایی بی حس از ترس و سرما به کرکس چسبیده بود و جیغ می کشید:
-نه!کرکس! تو رو به خدا! نه! کرکس! نمی خوام! به خاطر خدا! برای خاطر خدا! تو رو خدا! …
کرکس با خشمی که فقط در همون نقطه جهان می تونست آزادش کنه عربده زد. نعره ای دیوانه که انگار آسمون رو شکافت. تکبال می دید که دست هاش با فشار دست های محکم کرکس از تنها پناهگاهش در وسط هیچ رها میشن و چیزی نمونده که به میان عدم پرتاب بشه. کرکس جدی می گفت. واقعا خیال داشت تمومش کنه. تکبال زمان برای ناباوری نداشت. دست هایی که در لحظه های بی پناهی و ترس و خستگی و درد و همه چیز پناه و نجات دهندهش بودن حالا می خواستن از اون بالا پرتش کنن به میان مرگی که انتهای کابوس بود. چیزی نمونده بود. فقط دست هاش توی دست های کرکس باقی بود و تنها لازم بود که کرکس پنجه هاش رو باز کنه تا همه چیز تموم بشه. زوزه های بادی که انگار نفس مرگ بود و می چرخید برای گرفتن جونش، دست هایی که هیچ امیدی بهشون نداشت، اون ارتفاع وحشتناک که از بلندی توصیف نمی شد، تنهایی محض با مرگ در انتهای هیچ، شب، سرما، خشمی که می خواست به بدترین مدل توی تاریکی و تنهایی وسط فضای لایتناهی به دست مرگ بسپاردش،
وحشت، وحشت، وحشت.
-کرکس!کرکس کمک! کرکس بیا نجاتم بده! کرکس! کمکم کن! نجاتم بده! کرکس! نجاتم بده!
پنجه های کرکس آهسته آهسته داشتن باز می شدن. این تنها نگهدارنده های تکبال وسط هیچ داشتن رهاش می کردن.
-کرکس! تو رو به خدا! کرکس! کمک! کمکم کن! کرکس! دارم می افتم! نجاتم بده! کرکس! تو رو به خدا نجاتم بده!
پنجه ها سفت نشدن ولی از باز شدن متوقف موندن. کرکس بلند تر از صدای باد عربده زد:
-کمک می خوایی؟ از من؟ اون پایین توی بغل شهپر عزیزت این مدلی نبودی مگه نه؟ با اون نصفه بپر کثافتت چی؟ اسم من در خاطرت بود؟ لعنتی! حالا یکیشون رو صدا کن! ازشون بخواه!شهپرت تا اینجا نمی رسه بیچاره! اون جوجه نکبتت هم همینطور. اون پایین هیچی ازت بهشون نمی رسه جز1مشت خورده یخ بی محتوا. بی محتوا شبیه زنده کثیفت. دیگه بسه. دیگه باید بری! پرواز خوش فسقلیِ من!
دست های کرکس باز شدن ولی تکبال در ثانیه آخر تونست یکیشون رو2دستی بچسبه. با آخرین توان تمام جسمش جیغ می کشید.
-کرکس!کرکس تو رو خدا! تو رو خدا کمکم کن! کرکس! می افتم. نجاتم بده! تو رو خدا، تو رو خدا، کرکس کمک! نجاتم بده! تو رو خدا! غلط کردم! کرکس به خدا غلط کردم! تو رو خدا!کرکس! به خدا غلط کردم! دارم می افتم! نجاتم بده! غلط کردم! به خدا، به خدا، به خدا کرکس غلط کردم نجاتم بده!…
دستی از وسط کابوس، از وسط هیچ، پنجه های مشت شدهش رو چسبید. تکبال به هیچ قیمتی حاضر نبود تنها عنصر نگهدارندهش رو رها کنه. به دستی که دستش رو گرفته بود اعتماد نداشت. دستی که2دستی چسبیده بود، تنها بستگیش به جهان بیداری از این کابوس ترسناک بود و تکبال نمی تونست ولش کنه. هرچند دست دیگه ای که دستش رو گرفته بود، دست دیگه همون صاحب دست اولی باشه.
-مشتت رو باز کن احمق اینطوری که نمیشه نجاتت بدم.
ولی تکبال بی اراده و بی انتها فقط2دستی اون دست رو چسبیده بود و جیغ می کشید و جیغ می کشید. باد چنان شدید بود که هر2وسط هیچ چرخ می خوردن. کرکس به زور دست های تکبال رو از دستش باز کرد ولی برخلاف اطمینان تکبال، رهاش نکرد. کشیدش بالا و در مرض بین هستی و عدم نگهش داشت.
-بسه دیگه خفه شو و گوش کن!
تکبال واقعا نمی تونست جیغ هاش رو مهار کنه. دست های نگه دارنده دوباره داشتن شل می شدن. جیغ ها بی اختیار تکبال شدت گرفتن. کرکس عربده زد:
-خفه خون بگیر عوضی. به من گوش بده! می خوایی از این بالا رهات کنم بری یا نه؟ فقط بله یا نه؟
تکبال جیغ کشید:
-نه. نه. نه. کرکس تو رو خدا نه!
باد شلاق می زد. کرکس عربده کشید:
-خفه! خفه شو! به جان خودت وِلِت می کنم بی افتی. خفه خون بگیر!
تکبال با تمام ذرات باقی مونده درک و ارادهش به خودش فرمان سکوت داد و خفه شد. کرکس دست هاش رو وسط عدم چسبیده بود و هر آن ممکن بود که بخواد و این تنها بستگی تکبال به هستی رو قطع کنه. به سادگی باز کردن پنجه هاش. توفان تعادلشون رو به هم می زد و کرکس چند بار توی فضا از فشار باد به شدت به اطراف متمایل شد. تکبال نفسش رو می خورد که بالا نیاد چون محال بود بتونه بدون جیغ کشیدن نفس بکشه. صدای محکم و بی شفقت کرکس باد رو شکافت.
-فسقلی!کبوتر نفهم سر به هوای عوضی نافرمان خودسر وحشی! به من گوش بده واسه اینکه دیگه هرگز تکرار نمی کنم. اگر می خوایی زنده برگردی پایین چیزی میشی که من می خوام. دیگه هرگز به اون افرای نکبت نمیری. با اون شهپر کثافت دیگه نمی بینمت. اسم اون بچه تمساح جهنم رو هم دیگه نمی بری. به کسی هم نمیگی واسه چی این تصمیم ها رو گرفتی. وگرنه به جان خودت1نصفه شبی مثل الان، از این بالا پرتت می کنم پایین. و مطمئن باش پیش از اون، اول زبون تو و بعد گوش هر کسی که ماجرای امشب رو ازت شنیده رو می برم. درضمن، دیگه در هیچ کجای عمرت، هیچ کجای جهان، تحت هیچ شرایطی، به هیچ دلیلی، در هیچ موردی، هرگز با اون سوسمارک پردار مردنی طرف نمیشی وگرنه من می دونم و اون. تو دیگه زنده نیستی ازش دفاع کنی و خودم می مونم و خودش. بدون1لحظه تردید پاره پارهش می کنم اگر1دفعه دیگه حتی توی خواب هات همراهش ببینمت. فهمیدی؟
توفان تنها رشته بین حیاط و نیستی تکبال رو به این طرف و اون طرف می کشید. کرکس وسط عدم ثابت نبود و تاب می خورد. تکبال تقلای قلب خودش برای زدن رو احساس می کرد. می فهمید که قلب خسته از تلاشش داره می بازه. عربده جنون کرکس دوباره به خودش آوردش. اگر می خواست زنده بمونه باید به خودش فرمان می داد از سرما و از ترس زندگی رو به مرگ نبازه.
-شنیدی؟ فهمیدی؟ من جواب می خوام عوضی! بجنب خسته شدم. گفتم فهمیدی؟
-ب.ب.بله کرکس.
-انجام میدی؟
-بله کرکس! به خدا، به خدا به خدا به خدا به خدا به خدا…
-خوب دیگه خفه خون! ولی من باورم نمیشه. ترجیح میدم بذارم بری پایین.
تکبال دیگه نای جیغ کشیدن نداشت. ترس بود که حس رو از جسم سرمازدهش می گرفت.
-بعدش هم نوبت اون جوجه نکبته. بهت متعهد میشم که بیارمش درست همینجا تا اگر چیزی ازش باقی موند، صاف بیفته روی باقی مونده های خودت ته لجن های مرداب. اگر چیزی ازش بمونه. اون زمان جفتتون تا ابد با همید. واسه اطلاعت باید بهت بگم ما الان روی مرداب تاریکیم. خورده هات می رسه به مرداب عوضی. فاخته جانت هم فردا شب کنارته.
تکبال دیگه جیغ نمی کشید. ناله بود. دست هاش نه به سرما، بلکه به ترس می باختن و آهسته آهسته از حس می افتادن.
-کرکس!بیا نجاتم بده! کرکس کمکم کن! دارم میمیرم. کرکس! کرکس کجا هستی بیا نجاتم بده!کرکس! غلط کردم! رحم کن! به خدا غلط کردم! کرکس! به دادم برس! نجاتم بده! من نمی خوام! بیا نجاتم بده! …
پنجه های دور دست هاش سفت شدن.
-که غلط کردی! بله که غلط کردی. تا امشب هیچ عوضی جرأت نکرده بود این مدلی غلط کنه و اینطوری از جا در ببردم. تو غلط کردی لعنتی! خیلی هم غلط کردی. واسه همین مردنت باید متفاوت باشه. خوب، عزیز شجاع من! باز هم از این غلط ها می کنی؟
-نه. نه. نه. به خدا. به خدا. نه.
دست های نگهدارنده بالا کشیدنش. سرما کشنده بود ولی تکبال دیگه جز ترس هیچی نمی فهمید. با حالتی شبیه هذیون ناله های نامفهومی رو زمزمه می کرد.
-کرکس!نجاتم بده! کرکس! غلط کردم! کرکس! غلط کردم نجاتم بده! …
صدایی آشنا و آروم که با وجود زمزمه بودن، از وسط زوزه های جهنمی باد شنیده می شد.
-دیگه صدات رو ببر. فسقلی! تو امشب رو هرگز فراموش نمی کنی. تا زمانی که من زنده بالای سرتم چیز هایی رو که اینجا بهت گفتم رو انجام نمیدی. وگرنه مطمئن باش این دفعه دیگه همراهم بر نمی گردی پایین. اون عزیز دلت هم درست پشت سرت میاد.
کرکس1دفعه عربده کشید:
-فهمیدی؟
تکبال گیج و تسلیم وحشتی تاریک همچنان زمزمه می کرد:
-کرکس!غلط کردم. نجاتم بده!
کرکس به شدتی دیوانه وار تکونش داد.
-بهت گفتم فهمیدی؟ موجود زبون نفهم عوضی خودم! فهمیدی؟
وحشت داشت تمام وجود تکبال رو از هم می پاشید ولی درکش هنوز کاملا نمرده بود. باید جواب می داد تا زنده بمونه.
-بله کرکس.
-و انجامش میدی.
-بله کرکس.
-مطمئنی؟
-ب.ب.بله ک.ک.کر…
توانش تموم شد. درک و حس و همه چیز رفتن. می شنید که باد عربده می کشید و خشمگین از ناکامی بلعیدن قربانی نیمه شبش، می رفت تا از دست های کرکس جداش کنه. می فهمید که دست های نگهدارنده، تنها ارتباطش با جهان هستی، محکم شدن، بغلش کردن و حس کرد که میان2تا دست پناه دهنده و1کوه پَرِ آشنا اما یخ زده از سرمای ارتفاع، از شر شلاق های باد مخفی شد. ضمیر پاشیدهش از اعماق تیرگیِ از خود بی خودی بهش می گفت که داره توی اون آغوش محکم و مطمئن از اون ارتفاع جهنمی آهسته میره به طرف پایین. حتی در اون حالت هم پایین رفتن از همچین ارتفاعی بی نهایت براش ترسناک بود. چیزی نمی دید ولی وحشت داشت آخرین نفس هاش رو هم می گرفت. وجود منجمد از وحشت و از سرماش باقی توانش رو صرف کرد.
-کرکس!کرکس! نجاتم بده! دارم می افتم! نجاتم بده!
نجوای بی صدای تکبال رو کرکس چجوری وسط اون هیاهوی مرگ شنید! تکبال هرگز نفهمید و براش دغدغه هم نشد.
-من اینجام فسقلی. تا زمانی که تو فسقلیِ سر به راه من باشی جات امنه. از همه چیز می تونم نجاتت بدم جز از مجازات خودم. پس هرگز خودت رو گرفتارش نکن! تو در امنیت هستی. داریم میریم پایین. می برمت به جای امن.
تکبال با تمام وجود به اون دست ها، اون پر ها و اون صدای آشنا چسبید.
-آروم باش فسقلی. من اینجام.
کرکس اونجا بود. پس دیگه لازم نبود بترسه. کرکس مهربونش برگشته و نجاتش داده بود. تکبال با این حس آرامشبخش به ناهشیاری باخت و دیگه چیزی نفهمید.
-اوناهاش کرکس اومد. از طرف مرداب تاریک میاد ولی… چرا اینطوری میاد؟ انگار از بالا کجکی میاد پایین!
با فریاد تیزبین بقیه از اطراف جمع شدن و به فرود کرکس به طرف منطقه سکویا خیره موندن. خورشید با نگاهی تیره از نگرانی به کرکس خیره شد و هنوز درست و حسابی بهشون نرسیده بود که هوارش رفت آسمون.
-کرکس!دیوونه عوضی معلومه کدوم جهنمی رفته بودی؟ تکی غیبش زده و تو هم نبودی و ما همه جا رو… این همراه تو بود؟! این جونور کوچولوی عوضی همراه تو بود و ما تمام منطقه رو گشتیم؟ کرکس! معلومه تو چه غلطی می کنی؟ نصفه شب همراه این کبوتره کجا غیب شدی؟ نمیگی1اطلاعی بدی؟ دیگه داشتیم آماده می شدیم بزنیم به دژ اون تکمار بلکه بشه زنده پَسِتون بگیریم.
کرکس در جواب خشم خورشید و حرص و حیرت بی صدای شهپر و آرامش بقیه که از دیدن خودش و تکبال حاصل شده بود، فقط آروم خندید.
-خورشید!اینهمه حرص واسه چی؟ من و جفتم رفته بودیم1خورده بگردیم. تفریح. گردش. واسه رفع خستگی ها. لازمه مگه نه؟
خورشید ترکید.
-مسخرهم می کنی غول روانی؟
کرکس مهربون نگاهش کرد.
-نه خورشید. واقعا نه. ما واقعا رفته بودیم بچرخیم. فسقلی هم همراهم بود. می تونی ازش بپرسی. ما فقط چرخیدیم. مگه نه عزیز دلم؟
کرکس شونه های تکبال که توی بغلش می لرزید رو خیلی آهسته تکون داد ولی تکبال چنان به شدت از جا پرید که اگر کرکس نمی گرفتش از بغلش پرت می شد پایین. کرکس نوازشش کرد و لبخند زد.
-طفلکم خیلی خسته شده. خورشید! بسه دیگه! اگر اجازه بدی می برمش واسه استراحت.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی نگاه شهپر منصرفش کرد. کرکس پرواز کرد، رفت بالا و پشت در لونهش از نظر ها گم شد. بقیه که اصلا نفهمیده بودن چی شد، با شادی از اینکه همه چیز به خیر گذشته مشغول خودشون شدن. کرکس وارد لونه شد و در رو پشت سرش بست. تکبال توی بغلش بی صدا می لرزید. کرکس همراه اون جسم تهی و لرزون به بستر پر خزید.
-آروم باش فسقلی. دیگه نترس. من اینجام. همه چیز درسته. اینجا امنه. امن تر از هر جای دیگه در تمام جهان. به شرطی که کلید امنیتت رو فراموش نکنی. می دونم که نمی کنی. پس ترس رو فراموش کن و راحت بخواب.
تکبال حس می کرد چیزی شبیه سرما وجودش رو از هم می دره. سرمایی که رفته رفته با نوازش های کرکس عقبنشینی می کرد و آرامش قدم به قدم توی وجودش پیش می رفت. مثل گرمایی که از1وان آب گرم به1جسم سرمازده رسوخ کنه. آرامشی که وقتی قابل درک شد بی نهایت دردناک به نظر رسید و هرچی قابل درک تر می شد، دردناک تر به نظر می رسید. درست مثل گرمایی که سرمای1جسم سرمازده رو آب می کرد و تازه مشخص می شد این سرمازدگی چه دردی داره. درست پیش از اینکه تکبال به جهان خوابی بدون رویا و امن بره، قانون هایی ناگفته مثل ناقوس پایان جهان در ضمیرش تکرار شد.
-من دیگه هرگز به افرا نمیرم!.
من دیگه هرگز با شهپر نمی پرم!.
من دیگه هرگز به ارتفاع نمیرم!.
من دیگه هرگز نمی خوام فاخته رو ببینم!.
تکبال از وحشتی بی مهار لرزید، خودش رو زیر دست های کرکس که وحشتش رو بلافاصله درک کرده و دورش محکم تر شده بودن مچاله کرد و به خوابی عمیق و بلافاصله از اونجا به جهان بی خودی و بی هوشی وارد شد.
افرا.
سرما بیداد می کرد. باد انگار هوار می کشید. آسمون1لحظه از غریدن، برق زدن و باریدن متوقف نمی شد. افرایی ها سر در پر های هم، از وحشت و سرما می لرزیدن. فاخته نمی تونست خیلی قاطیشون باشه. افرایی ها تا امروز در کنار هم آرامش گرفته بودن، با بد و خوب هم ساخته بودن، بال های کوچیک و پر های کوتاهشون رو پناه همدیگه کرده و زیر بال و پر های ضعیف هم پناه گرفته بودن. عادت داشتن به این مدل با هم بودن ها. ولی فاخته متفاوت بود. جای فاخته همیشه زیر پر و بال تکبال بود. بال هایی که هرچند پروازی نبودن، بد پناه نمی دادن. فاخته تا پیش از این تصور نمی کرد رعد و برق ها همچین قدرت وحشتناکی داشته باشن. ناباوری شدت توفانی که متوقف نمی شد، ناباوری از غیبت و سکوت طولانی تکبال که فاخته اصلا تصورش رو نمی کرد، سرمای فلج کننده و بارون بی پایان و سیل آسا، اطراف فاخته رو به جهنمی از وحشت و حیرت تبدیل کرده بود. افرایی ها توی هم رفته و انگار یکی شده بودن. با اینهمه، وحشت و سرما برای شکست دادن اون نیروی کوچیک و شکننده هرچی در توانش داشت گذاشته بود و تا حالا موفق نبود.
-بچه ها پس تکبال چرا دیگه نیومد؟ الان4شب شده که نیومده. نکنه توفان زده باشدش؟
-نه بابا چیزیش نمیشه. شاید گیر کرده نمی تونه بهمون برسه.
-اینطوری نیست. تکبال پیش از این هیچ طوری گیر نمی کرد. به هر حال می رسید. نمی دونم این دفعه چی شده.
-من می ترسم. کاش تکبال اینجا بود!
-نترس پرپری. ما همه اینجا باهاتیم. ترس نداره که!
-ولی من خیلی می ترسم. افرا داره تاب می خوره. اگر بشکنه همه میمیریم. تازه، سردم هم هست. وای! من خیلی می ترسم.
سیاهپر تا جایی که می تونست بال هاش رو باز کرد بلکه پرپری مچاله از سرما زیرش جا بشه ولی نشد. پرپری از غرش1رعد خیلی بلند زد به گریه. سیاهپر بغلش کرد و سعی کرد سرمازدگی جسم خودش رو فراموش کنه. افرایی ها دور سیاهپر و پرپری حلقه رو تنگ کردن. باد شدت گرفت و افرا به1طرف کج شد. پرپری از وحشت زار زد.
-من تکبال رو می خوام!
چلچله اشک های یواشکیش رو پاک کرد، بلند شد رفت کمک سیاهپر. بال هاش رو باز کرد و قسمت هایی از جسم پرپری که سیاهپر نتونسته بود زیر بال های کوچیکش جا بده رو پوشوند. پرپری هنوز گریه می کرد. چلچله با صدایی که از ترس و از حرص می لرزید خندید.
-بابا طوری نشده که! توفانه دیگه. حالا تکبال اگر بود مگه چیزی عوض می شد. افرا هیچیش نمیشه. بیایید واسه هم قصه بگیم. قصه بهار. از همون ها که تکبال می گفت.
-ولی ما که بلد نیستیم.
-چرا نیستیم؟ هرچی از خودش شنیدیم رو واسه هم بگیم تا توفان تموم بشه.
-چلچله! این توفان4شبِ که تموم نشده. به نظرت چندتا قصه بگیم تموم میشه؟
-خوب اگر هم تموم نشه ما خسته میشیم و می خوابیم توفان هم بلاخره تموم میشه.
-من موندم این تکبال کجا مونده که الان پیش ما نیست.
-من نمی دونم. بلاخره میادش. حسابش رو می رسیم.
سیاهپر سر بالا کرد و به فاخته خیره شد.
-آهای فاخته! تو باید بدونی. آخرین بار تو دیدیش. صبح آخری که می رفت. بهت حرفی نزد؟
فاخته از شدت سرما به دیوار علفی چسبیده بود بلکه یخ نزنه.
-من از کجا بدونم؟
سیاهپر زهر کلامش رو پاشید بهش.
-از همونجا که همه چیزش رو می دونستی. تا ما خاطرمون هست شب های این مدلی جای تو وسط بغلش بود و سر های جفتتون توی گوش و توی دل هم. حالا میگی نمی دونی؟ درضمن این مدل گفتنت هم مدل هواداری نیست. از هم بریدین و تکبال غیب شده. اگر دیگه نمیاد بگو تکلیف خودمون رو بدونیم.
فاخته کلافه از سرما و از وحشت افتادن افرا و از همه چیز به سیاهپر نگاه کرد.
-من نمی دونم. بعید نیست نیاد. شما ها با این قد و قواره هنوز به1کبوتر بسته اید؟ خودتون مواظب خودتون باشید دیگه!
چلچله تحملش تموم شد.
-چطور تو با این قد و قواره تا دیروز از زیر پر و بالش در نمی اومدی. حالا به ما که رسید آسمون تپید؟
فاخته توی دلش فحشی به تکبال فرستاد و شونه بالا انداخت.
-گفتم بهتون روحیه بدم. باشه اگر نمی خوایید مواظب نباشید. بشینید گریه کنید تا چی پیش بیاد.
چلچله با خشم نگاهش کرد.
-واقعا که روت زیاده.
فاخته چشم هاش رو بست و سرش رو به دیوار که زیر ضربه های بارون و توفان می لرزید تکیه داد.
-جدی این کبوتر نفهم چی شد؟ عجب موجود آشغالیه! جدی جدی رفت! اینهمه روانیه! باورم نمیشه واقعا رفته باشه! بی قواره بی پرواز عاجز احمق! جدی زد به سرش! خاک بر اون سرش!حالا باز باید منت بکشم که خر شو بیا قهر نکن تا بهار کی برسه. وای کبوتر نما چقدر من ازت بدم میاد!
صدایی شبیه انفجار همه رو از جا پروند. رعد چنان شدید بود که افرایی ها هر کدوم به1طرف پرت شدن. پرپری از وحشت جیغ می کشید. بقیه در حالی که تقریبا همه بی صدا و با صدا گریه می کردن، از جا پریدن و برای آرامش خودشون و آرامش بقیه هم رو پیدا و بغل کردن و گوشه لونه توی پر و بال هم کز کردن. فاخته بر اثر تکون شدید افرا به1طرف پرت شد و سرش محکم به ستون چوبی لونه خورد. با حرص سرش رو مالید و همونجا کنار ستون پناه گرفت.
-آخ تکبال!وای درختی بی ریخت عوضی چقدر ازت متنفرم! وای ازت متنفرم ازت متنفرم ازت خیلی زیاد متنفرم ازت حسابی متنفرم متنفرم متنفرم. بذار فقط1بار دیگه دستم بهت برسه تا بیچارهت کنم. سر من قهر می کنی و خیال کردی میام گریه و التماس؟ بلایی سرت بیارم که بری خودت رو توی باطلاق آخر جنگل که توصیفش رو شنیدم غرق کنی موجود بی مصرف کثافت. حالا باش تا بهت بگم!
کسی فریاد ذهن فاخته رو نمی شنید. اگر به زبون هم می آورد، صدای رعد و باد و بارون چنان زیاد بود که زمزمه های خشم فاخته رو هیچ گوشی نمی شنید. چندتا از افرایی ها کمی بی صداتر، با پرپری هم صدا شدن. گریه ها بیشتر می شد. از سرما، از ترس، از خستگی. تکبال در کنارشون نبود. هیچ کسی در کنارشون نبود. افرایی ها، زیر بال های سیاه وحشت، جز همدیگه کسی رو نداشتن. آسمون با تمام قدرت می بارید. توی لونه روی افرا هم همینطور. زیر اون سقف خیس، افرایی ها، سرمازده و ترسیده و تنها، همراه آسمون می باریدن.
توفان بلاخره عقب نشست. آسمون بعد از اونهمه پریشونی، گرفته اما آروم، بی بارش، بی رعد و برق، بی توفان، بر فراز جنگل سرو گسترده شده بود.
افراد منطقه سکویا1هفته پر از جنگ و خطرناک رو توی دل توفانی که انتها نداشت گذرونده و حسابی خسته بودن. تکبال خیالش به هیچی نبود. تکبال بعد از اون گردش عجیب که همراه کرکس رفت1روز کامل خوابید، 1شب کامل به شدت تب کرد، و صبح فردا که بیدار شد در سکوتی فرو رفت که از هیچ نگاهی پنهان نموند. بیخیال برای خودش می رفت و می اومد و جز فرمان بردن از کرکس کاری نمی کرد. با کسی حرف نمی زد، به سوالی جواب نمی داد، حرکتی نمی کرد، مگر با موافقت کرکس. از حرف زدن پرهیز می کرد، از تنها بودن بدون کرکس پرهیز می کرد، از ارتفاع به شدت می ترسید، حتی زمان هایی که با خود کرکس از شاخه ها جدا می شد چنان وحشتی می گرفتش که کرکس مجبور می شد2دستی نگهش داره تا از تشنج حاصل از وحشت و پرت شدنش پیشگیری کنه. در اون حال هم چشم هاش رو سفت می بست و چنان به کرکس می چسبید که انگار حیاطش به هیچ بنده. خلاصه شده بود چیزی که فقط دیدنش کافی بود تا شهپر از حیرت و خورشید از حرص دیوانه بشه ولی تکبال دیگه خیالش نبود. بقیه، به خصوص شهپر بار ها سعی کردن سر صحبت رو باهاش باز کنن بلکه سر در بیارن تکبال چشه ولی تکبال هیچ جوابی به هیچ کسی نمی داد. با شهپر که اصلا حرف نمی زد مگر در مواقع خیلی لازم اون هم در حد بله، نه، نمی دونم. به ادامه تعلیمات و تمرین هاش با خورشید می رسید اون هم زمانی که کرکس گفت می تونه ادامه بده. فقط در اونجا بود که شاید کمی ظاهر می شد ولی اون زمان هم چیزی بود شبیه عروسکی که برای ادامه کار کوکش کرده باشن. خورشید به هر زبونی که می تونست سعی می کرد به جهان خاموش درون تکبال راه باز کنه بلکه چیزی بفهمه ولی این شدنی نبود. این جهان انگار هیچ دری نداشت. تمامش حصار بود. حصاری که هیچی کنارش نمی زد. خشم، تهدید، هوار، ضربه، محبت، نوازش، حرف، حتی از طرف خورشید.
کرکس فقط به حرص خورشید و حیرت شهپر می خندید، کبوترش رو بغل می کرد و از اونجا می بردش به جایی که کسی جز خودشون2تا نباشن.
زندگی در منطقه سکویا بعد از توفان و ویرانی هاش آهسته به طرف عادی تر شدن پیش می رفت. جنگل سرو رو توفان حسابی به هم ریخته بود و کرکس گاهی مجبور می شد تعدادی از افراد بی خطرش رو برای کمک به بقیه پرنده های جنگل به منطقه های مختلف بفرسته ولی هیچ وقت خودش در روز و در برابر دید همه همراهشون نمی رفت چون همه از طبیعتش می ترسیدن. با اینهمه، از جایی غافل نبود. اگر ازش می پرسیدن می گفت باقی جنگل به من چه؟ ولی در عمل به هیچ عنوان این قاعدهش رو رعایت نمی کرد و اتفاقا حسابی مواظب همه جای جنگل بود. نه تنها در برابر مار ها، بلکه در برابر حمله عقرب ها، هجوم کفتار ها، و حالا هم اثرات این توفان شدید و طولانی که حسابی فراگیر شده بود. جنگل سرو رفته رفته رو به راه می شد، عقرب ها، موش ها، مار ها و کفتار های تکمار که با کمک توفان هم چندان کاری از پیش نبرده بودن، خسته و پاشیده به دژ تاریکشون فرار کردن تا دوباره با1نقشه سیاه دیگه برگردن. مشکی از شر چوب های نگه دارندهش خلاص می شد و دیگه می تونست کم و بیش بپره. همه چیز خوب بود جز…
-کرکس با این ابلیس چه غلطی کردی؟
کرکس خندید.
-اینهمه خشم خطرناکه خورشیدی. آتیش می گیری ها! اصلا تو به کبوتر من چیکار داری؟ ولش کن!
خورشید لرزید.
-به من نگو خورشیدی عوضی! ولش کنم؟ که تو هر غلطی می خوایی کنی؟
کرکس دوباره خندید.
-خودش که اعتراضی نداره. تو معترضی؟
خورشید هوار زد
-بله من معترضم. خودش هم معترضه.
کرکس با اطمینان زد روی شونه تکبال که در نتیجه به شدت از جا پرید. این روز ها تکبال از هر صدا و هر ضربه ای از جا می پرید.
-فسقلی!این خورشیدی حرف توی سرش نمیره. چیزی هست که تو بهش معترض باشی عزیز دلم؟ به من بگو!
تکبال آهسته به نشونه تأیید سر تکون داد. خورشید دلش خنک شد و کرکس با همون محبت شونه های کبوترش رو نوازش کرد.
-خوب، به چی معترضی؟ بگو ببینم! بگو!
تکبال آهسته سر بالا کرد، به مقابل خیره شد و با حرکت کند دست خورشید رو نشون داد. خورشید چنان حیرت کرد که کم مونده بود از روی شاخه بیفته. کرکس قهقهه زد.
-واسه چی به خورشیدی معترضی فسقلی؟ چی شده مگه؟ کفترک من! حرف بزن! درست بگو تا بدونیم!
تکبال با صدایی بی حالت و کند به حرف اومد.
-می خواد بهت گوش ندم.
خورشید دیگه تحمل نکرد. چشم هاش رو بست و به شاخه پشت سرش تکیه زد. کرکس نگاهش کرد.
-خورشید!جدی تو این رو ازش می خوایی؟
خورشید از حرص گذشته بود. حیرتی شدید جای حرص رو گرفت.
-نه. من فقط سعی کردم بهش بگم اگر از چیزی داره اذیت میشه باید بگه تا تو…وای! تکی!
تکبال آروم و بی تفاوت تماشاش می کرد و چند لحظه بعد سرش رو کرد زیر پر هاش. کرکس دستی به سرش کشید.
-فسقلیِ من! تو فقط به من گوش بده! بذار خورشیدی معترض باشه. من خودم درستش می کنم.
تکبال بی اون که سر بالا کنه با همون صدا گفت:
-باشه.
خورشید از جا در رفت.
-کرکس! چی به سرش آوردی لعنتی؟ این حالش درست نیست و تو نمی فهمی.
کرکس خندید.
-از نظر من که کاملا درسته. تا جایی که به من مربوطه کبوتر من هیچیش نیست. باقیش رو تو می بینی که اولا اشتباه می بینی، دوما به تو مربوط نیست. حالا دیگه تمومش کن و اگر1دفعه دیگه ببینم کبوترم بهت معترض باشه، من می دونم و تو.
کرکس این ها رو خیلی عادی و آروم گفت ولی توی لحنش تهدیدی موج می زد که خورشید دریافتش کرد. تکبال هم، کی می دونست تکبال توی ذهنش در چه عالمی سیر می کنه؟ این چیزی بود که بعد از اون نیمه شب توفانی دیگه کسی نفهمیدش.
افرا.
صبحی چنان سرد که انگار جز انجماد هیچ اصلی بر جهان حاکم نبود. افرایی ها توی پر و بال هم به خواب رفته بودن. فاخته با چشم های نیمه باز به سقف تاریک لونه خیره مونده و از دست سرمای فلج کننده و از دست تکبال غایب حرص می خورد. صدای تق تق ضعیفی از طرف دریچه فاخته نیمه بیدار و سرمازده رو به شدت از جا پروند.
-باز!اومدی؟
باز خندید.
-سلام عشقم! دلم تنگ شده بود.
فاخته با حرص چشم تنگ کرد.
-بله مشخص بود از حضور لحظه به لحظهت.
باز عذرخواهانه نگاهش کرد.
-خوب راستش الان هم که اومدم خیال نمی کردم تحویلم بگیری. آخه اون روز که در رو باز نکردی گفتم حتما ترجیح میدی نبینیم و تصمیم داشتم دیگه نیام ولی دلم اینقدر تنگت شد که تحمل نکردم و…
فاخته حرفش رو برید.
-بسه دیگه! واقعا که! جای تو بودم خفه می شدم اصلا حرف نمی زدم که اوضاع خراب تر از این نشه. ممکن بود دیگه اینجا نباشم. ممکن بود توی توفان این هفته از سرما و از باد و از همه چیز مرده باشم. و تو هیچ وقت نمی فهمیدی.
باز با نگاهی وحشتزده بهش خیره شد.
-آه بسه دیگه فاخته! لطفا نگو! من واقعا دلم تنگ شده بود و…ببینم تو چی گفتی؟ چرا باید طوری بشی؟ کبوتر نمات اجازه نمیده از سرما تلف بشی. آخه لازمت داره.
نگاه فاخته از حالت خشم بیرون اومد و کدر شد.
-اون دیگه نمیاد. از آخرین باری که رفته خیلی گذشته و دیگه نیومد. به نظرم دیگه بر نمی گرده.
باز خوشحالیش رو خورد. فاخته ندید.
-نمیاد؟ چرا؟ نکنه گوشی جذاب تر از گوش های تو واسه مزخرفاتش پیدا کرده!
فاخته کلافه دستش رو روی دریچه گذاشت که ببندتش.
-باز!حوصله چرندیات تو رو هم ندارم. برو هر جهنمی که این مدت بودی.
چهره باز این دفعه واقعا وحشتزده شد.
-خوب خوب معذرت می خوام. باور کن نمی دونستم دوستش داری. باشه ببخشید.
فاخته همچنان دست به دریچه باقی موند ولی نبستش.
-دوستش ندارم ولی حوصله ندارم پشت سر هم بهم چرند بگی و تأکید کنی که من فقط واسه یکی دیگه1گوش بودم که باهام تفریح می کرده. حالم از همهتون به هم می خوره.
باز دستش رو جلو برد تا اشک های فاخته رو پاک کنه. فاخته کشید عقب. باز دستش رو کنار کشید و با نگاهی که سعی می کرد هرچی مهربون تر باشه بهش خیره شد.
-فاخته من! گریه نکن. من معذرت می خوام باشه؟ خوب آخه نمی تونم تحمل کنم یکی اینطوری ازت استفاده های مسخره کنه. خوب باشه دیگه نمیگم ببخشید. دستت رو از روی اون دریچه بردار. تو که دلت نمیاد به روی من ببندیش مگه نه؟ حالا دیگه گریه نکن. اصلا چرا گریه می کنی؟ من که عذر خواستم. بگو ببینم اون چرا دیگه نیومد؟ مگه محافظ افرا نیست. توی همچین توفانی شما ها رو تنها ول کرد؟
فاخته با نگاهی تیره بهش نظر انداخت.
-خودم هم باورم نمی شد ولی واقعا رفت. 1روز صبح حسابی اعصابم رو به هم ریخت. نمی دونم سر چی بود. به نظرم سر تو. از دست تو و غیبتت و اون دیوونه و زمستون و همه چیز اعصابم خورد بود و اون که اذیتم کرد حسابی تحملم ته کشید. عصبانی شدم و بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمش. اون هم گفت باشه و رفت. دیگه از اون زمان نیومد به افرا.
باز لبخندش رو به زحمت قورت داد.
-خوب، که اینطور. ببین تو تقصیری نداشتی. اون بزرگ تره و خیر سرش مثلا میگه تجربه داره. نباید که سر به سرت می ذاشت. بعدش هم، تو عصبانی بودی. بعدش هم، ایشون که اینهمه ادعای عشق و محبتش میشه، چطور دلش اومد با1کلمه حرف ول کنه بره؟ من رو پشت در بسته گذاشتی و نتونستم دلتنگیت رو تحمل کنم و با اینکه فکر می کردم یعنی مطمئن بودم تو من رو نمی خوایی، باز الان اینجام به خاطر دلم. و اون موجود که می گفت اونهمه براش عزیز هستی با1کلمه تو گفت باشه و رفت؟ ببین فاخته تقصیر تو نبود. اون منتظر1بهانه بود که تو بهش دادی. دیگه حوصله موندن نداشت. آخه تو دیگه عاقل شدی و به کارش نمیایی. عاقل که شدی برای اون دیگه باطل شدی. باید می رفت تا یکی دیگه رو سر کار می ذاشت. با تو دیگه بهش خوش نمی گذشت. تو گفتی بره و اون هم از خدا خواسته رفت و حالا هر کسی بگه یا ازش بپرسه، براش توضیح میده که من خیلی خواهانش بودم، فاخته دلش نخواست. فاخته! این اشک ها برای چیه؟
فاخته زمزمه کرد:
-سردمه لعنتی! من سردمه. موجود نفهم عوضی من سردمه اینهمه چرت نگو دارم یخ می زنم.
باز با نگاهی که رنگ محبت و همدردی داشت بهش خیره شد.
-می فهمم. تو که2تا قدم نزدیک تر نمیشی. بیا خودم سرما رو فراری میدم. یعنی من اندازه1کبوتر نمای درختی بی پرواز هم نمیشم برای تو؟ بیا این طرف دریچه تا بهت بگم گرما یعنی چی. بیا دیگه!
فاخته نگاهش کرد و بی حال و خسته به دریچه تکیه داد. لحظه ای با نگاهی آشکارا منتظر از کنار شونه باز به بیرون نظر انداخت. تکبال توی مسیر نبود. تکبال هیچ کجا نبود. صدای باز به خودش آوردش.
-هنوز منتظرشی که بیاد خامت کنه؟
فاخته بی حوصله نگاه از بیرون برداشت.
-بس کن باز.
باز نفرتش رو خورد. فاخته ندید.
-چرا منتظرشی؟ دلت براش تنگ شده؟
فاخته فکری کرد.
-نمی دونم. دلم، شاید. وقتی اینجا بود من زیاد صدای توفان و سرماش رو نمی فهمیدم. آخه این زمان ها گوشم به جفنگیاتش از بهاری بود که هیچ وقت ندید و چیز های بی سر و ته دیگه ای که نمی دونم از کجای ذهن ناقصش در می آورد تحویلم می داد ولی به هر حال قصه شنیدن از سرما و توفان و رعد و برق بهتره.
باز توی دلش از صداقت فاخته خندهش گرفت.
-دسته کم راست میگه.
فاخته نشنید.
-یعنی تو حاضری ادای فریب خورده ها رو برای اون موجود در بیاری فقط برای این که باشه؟
فاخته بی مکث گفت:
-آره خوب. چه ایرادی داره؟ به جایی که بر نمی خوره. اون دلش خوش میشه که من بوق شدم، من هم از این سرمای جهنمی خلاصم تا بهار بشه. به نظرم برنامه اون روز صبح رو کمی زود اجرا کردم. باید تا بهار تحملش می کردم و نکردم و حالا دارم از این سرمای عوضی و از این توفان ها و از دست تو کلافه میشم.
فاخته این ها رو گفت و زد زیر گریه. باز نفرتش رو به زور پشت نقاب همدردی پنهان کرد. فاخته ندید.
-به نظر من که تو خیلی هم خوب کردی. این پردار هرچی که بود اصلا واسه ذهن های بسته پاک خطرناکه. نباید با کسی باشه. به خصوص با تازه پرواز های عزیزی مثل تو. فاخته! عشق من! گریه نکن! تو واسه رسیدن به بهار اصلا به اون موجود جفنگ پرداز نیاز نداری. اگر بخوایی، فقط اگر تو بخوایی من خودم روی شونه هام تا بهار می برمت. اگر هم نخوایی همین طوری کنار دریچه تا خود بهار پا به پات میام. این سرما هم میره. تو دیگه جوجه نیستی. شدی1پری خانم کامل ناز. آسمون فقط تو رو کم داره. باور کن. این بهار هم معمولا تا حالا پیداش می شد. نمی دونم چرا دیر کرده. هیچ کس نمی دونه امسال زمستون چرا اینقدر طول کشیده ولی میره. بلاخره میره. اگر از من بپرسن میگم بهار منتظر طلوع تو نشسته که توی آسمون ببیندت و بعد به افتخارت برسه. جدی میگم فاخته! من خیلی دوستت دارم. بهار هم می دونه چه جواهری هستی. آسمون منتظرته. من هم توی آسمون منتظرتم. تو فقط بخواه تا بهار رو بذارم توی بغلت. بخند ولی باور کن راست میگم. من این کار رو می کنم. فقط کافیه تو1قدم باهام راه بیایی. پات رو که از این در بذاری بیرون تو هستی و من. خوب چی میگی؟
فاخته محو به باز خیره مونده بود. گریه از یادش رفته و مثل جادو شده ها گوش می داد. به دریچه تکیه زده و می شنید و با چشم های باز به رویا رفته بود ولی در همون لحظه ها، در اوج رویا هم به خاطر داشت که از دریچه و از دسترس باز دور بمونه.
صبح داشت بالا می اومد. بادی نه به تندی توفانی که تموم شده بود وزید و افرا و لونه و فاخته رو تکون داد. باز منتظر جواب بود. فاخته چشم باز کرد، توی چشم های منتظر باز که این بار حس انتظارش کاملا حقیقی و حسابی هم بی تاب بودن خیره شد و آروم به نشانه نفی سر تکون داد.
-نه.
زمزمه فاخته خیلی آهسته بود ولی باز به راحتی شنید. سخت می تونست نگاهش رو بعد از شنیدن اون زمزمه همچنان رویایی نگه داره. پس به بهانه پیشگیری از آزار باد، دستش رو به شاخه بالای سرش گرفت و نگاهش رو از چشم های فاخته، پشت دستش پنهان کرد.
بیرون از لونه روی افرا، آسمون صبح زمستون، بی خورشید ولی صاف و1دست، روی زمین خم شده بود و تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (5)
حسین آگاهی
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 13:27
سلام. این قسمت هم قشنگ بود.
من از کلمه های عاقل و باطل که نزدیک هم اومده بودند خوشم اومد.
توصیف اوج پرواز هم عاااالی بود.
در مورد فاخته هم خب بدین این باز بخوردش دیگه.
بدین تیکه تیکه اش کنه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اتفاقا باز هم از این ترکیب خوشش اومد و گفتش تا روی فاخته تأثیر بیشتری بذاره هرچند لازم نبود. فاخته تأثیرش رو گرفت و بیشتر از این دیگه لازم نداره.
در مورد فاخته، باشه. ولی اگر من بدمش به کام باز، جواب دل تکبال رو شما و مینا و یکی به جای من حاضرید بدید؟ من از پس دل زبون نفهم این تکبال بر نمیام. هر کسی بر میاد اعلام آمادگی کنه.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 16:07
سلام پریسای عزیز
مثل همه یه نوشته هایت عالی بود لذت بردم مرسی
خسته نباشی عزیز ممنونتم شدییید
سلامت و دل شاد باشی
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم عزیز. خیلی ممنونم. ببین آریا1چیزی. اگر1شیشه بزرگ آب زرشک بهت بدم حاضری بگردی ایراد هام رو بگی؟ هر ایراد1شیشه. از اون سر نیزه بزرگ ها که مادر بزرگ هامون داخلش آبغوره می ریختن.
من واقعا دنبال رفع ایراد هام هستم. شاید زد و بعد از پوسیدن اسکلتم در خاک یکی خواست اثرم رو بخونه باشد که مثل زمان حال که زنده ام فحشم نده.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 02:56
نه پریسا به خدا عزیز من ایرادی نمیبینم باور کن
از دوستان کمک بگیر من نمیتونم تو این مثعله کمکت کنم
من شخصیتم طوریه که هیچ وقت نمیتونم یه چی رو نقد کنم مخسوسن کار عزیزام رو
متاسفانه ایراد های کوچیک به چشم من نمیاد ببخشید
اما باور کن لذت بردم پریسا قلمت رو دوست دارم زیبا مینویسی
متمعن باش عالی مینویسی
شاد باشی

پاسخ:
حالا که اینطوره، الان میشینم رو به روت1بند آب زرشک می خورم بهت هم نمیدم. اینقدر مظلومی آریا جدی دردم میاد بخوام اذیتت کنم. بیا بابا تمام شیشهش مال تو من واسه خودم یکی دیگه باز می کنم.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 10:53
لطف داری عزیز
مظلومی از خودته خخخ
ممنونم از محبتت عزیز
شاااد باشی

پاسخ:
جدی گناه داری دیگه اذیتت نکنم دلم سوخت رسما.
شادکام باشی تا همیشه.
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 15:15
نههه من اصلا اذیت نمیشم متمعن باش عزیز
راحت باش
اگر احساس کنم عوض شدی یا به قل خودت اذیتم نمیکنی ناراحت میشم میام کل سردابت رو آتیش میزنم خخخ
نه من راحتم عزیز باور کن اذیت نمیشم
سلامت باشی. سلامته سلاااامت

پاسخ:
آتیش بزن تا تکمار بیاد قورتت بده. تمام خوردنی هاش اونجان می دونی چیکارت می کنه؟ آخجون اصلا برو خراب کاری کن این ماره باهات طرف بشه این پرنده ها جیم بشن تو بمون و این ماره من هم دیگه نوشتنم تموم میشه بعدش ماره می خوردت من می خندم.
ماره غلط کرده! چه خوش سلیقه!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال74

اون شب یکی از سنگین ترین و طولانی ترین شب های تمام عمر تکبال بود. مات و محو روی شاخه ولو شده و انگار با چشم های باز به خواب مرگ رفته بود. خورشید و کرکس نبودن. رفته بودن به وضعیت دارکوب ها برسن. تکبال غیبتشون رو نفهمید. تکبال هیچی نفهمید. نه غیبت اون ها رو، نه حضور شهپر رو که دستش رو گرفته بود توی دستش و1نفس باهاش حرف می زد، نه رعد و برق شدیدی که حدود نیمه های شب شروع شد و بلافاصله پشت سرش چنان بارونی گرفت که نظیرش رو کمتر دیده بودن. تکبال هیچی نفهمید. همون طور نشسته و به هیچ ماتش برده بود.
-تکبال!ببین! این طوری نابود میشی. و نابود شدن هیچی رو عوض نمی کنه. با فاخته یا بدون اون تو باید ادامه بدی. عشق ورزیدن و رفاقت کردن با اون پرنده تنها وظیفه ای نبود که توی جهان داشتی. تو باید به باقی وظایفت برسی.
شهپر می گفت و می گفت و تکبال اصلا نمی شنید. تکبال انگار در جهانی خالی بین هیچ شناور بود.
-تکبال!آخه حرف بزن! دارم دلواپست میشم. ببین! تو که چندین بار بهم می گفتی انتظارش رو داری. خوب پس نباید غافلگیر شده باشی. تکبال! فاخته باید دیر یا زود راهش رو پیدا می کرد. اینکه تو نمی پسندی دلیل اشتباه بودنش نیست. اون1موجود زنده هست و باید تا هست از زندگیش لذت ببره. حالا گیریم که لذت این موجود، همراهی با1باز باشه که تو باهاش موافق نیستی. مثل خودت که نه تنها قاعده طبیعت، بلکه قاعده عقل رو هم ندید گرفتی و شدی جفت این کرکس روانی سیرک لازم. فاخته حق انتخاب داشت و انتخابش رو کرد تکبال. البته در مورد تو شاید خیلی مثبت عمل نکرده باشه ولی این دلیل نمیشه که تو اینطوری بشی. تکبال! میشه1چیزی بگی؟ من از سر شب تا حالا همینطور1نفس حرف زدم و تو هیچی نمیگی. دسته کم1کلمه بگو تا مطمئن بشم هنوز می تونی حرف بزنی.
تکبال حتی نگاهش نمی کرد. همون طور مات به مقابل خیره مونده بود. کاش می تونست گریه کنه! نمی تونست. نمی شد. شهپر نگاهش رو دنبال کرد. نگاه مات تکبال فقط می رفت و می رفت، از هر چیز که سر راهش بود می گذشت و می رفت، تا جایی که نگاه شهپر قادر به تعقیبش بود می رفت و باز می رفت. و تکبال چقدر دلش می خواست می شد مثل نگاهش بره تا ناکجا!اونقدر بره تا هوای رفتن و وحشت توقف همه از سرش بپرن. تکبال دلش می خواست هیچ بشه. مثل انتهای مسیر نگاهش، مثل آخر ماجرای خودش و فاخته، مثل عدم.
-خواهش می کنم تکبال! تو باید خیلی قوی تر از این ها باشی! تکبال! تو با این حالت نه به خودت هیچ کمکی می کنی نه به فاخته. لطفا از این حال در بیا!.
هیچ فایده ای نداشت. شهپر تمام شب حرف زد. دست سرد تکبال توی دستش بود و همین طور حرف می زد. تکبال ساکت و مات فقط بود. نه حرف می زد، نه می شنید، نه می فهمید، فقط بود.
فقط بود!.
شهپر لحظه ای سکوت کرد. به تکبال نظر انداخت و شاید فهمید که اینطوری نمیشه. برای اولین بار بعد از اونهمه مدت بود که احساس کرد شاید لازم باشه این دفتر واقعا بسته بشه. شاید لازم باشه داستان این مهر ناتموم و نافرجام باقی بمونه چون ادامهش شاید از این سنگین تر می شد و اگر این اتفاق می افتاد شهپر خودش رو نمی بخشید از این بابت که فقط نشست و تماشا کرد. لحظه ای متفکر به تکبالِ مات خیره موند، نفس عمیقی کشید و آروم شونه های جمع شده تکبال رو تکون داد.
-تکبال!دیگه بسه عزیز! می فهممت ولی لطفا به خودت بیا! تو باید ادامه بدی!
بارون چنان می بارید که انگار تمام آسمون خیال داشت ویران بشه و همراه قطره های درشت و سیلآسا روی زمین فرود بیاد و آوار بشه. انگار آسمون خسته از زمین و سیاهی هاش، خسته از هرچی که از اون بالا می دید، خسته از افراشته بودنش روی سر اینهمه تیرگی، می رفت تا به خاک بی افته و نابود بشه و نابود کنه تا دیگه نبینه.
-چه بارونی میاد!
این جمله شهپر انگار سکون فضا رو برای تکبال شکست.
-شهپر!
صدای گرفته تکبال برای خودش کاملا بیگانه و برای شهپر از شدت گرفتگی و بی حالتی وحشتناک بود.
-جانم!
-شهپر!داره بارون میاد مگه نه؟
-آره عزیز من! داره بارون میاد.
-شهپر!این بارون الان روی همه جنگل ما داره می باره مگه نه؟
-آره عزیز من! الان تمام جنگل خیسه و سرد و توفانی. ولی نگران نباش. کرکس و خورشید سفتن. از پس خودشون بر میان. چیزی نمیشن. مطمئن باش!. خیلی زود بر می گردن. الان هم در امان هستن.
تکبال با نگاهی کاملا تهی و مات، همچنان به مقابل و به هیچ خیره مونده بود.
-شهپر!افرا.
شهپر برای1لحظه خیلی کوتاه نتونست حیرتش رو مخفی کنه. تکبال اصلا غیبت کرکس و خورشید رو نفهمیده بود. بر عکس همیشه که در این موارد دلواپسی اولش کرکس بود و خورشید. و امشب، تکبال حتی اسمشون رو نمی شنید. شهپر با نگاهی متحیر بهش خیره شد. تکبال ندید. تکبال هیچی نمی دید. شهپر نگاهش می کرد. و تازه درست و حسابی می فهمید که چه بلایی سر تکبال اومده.
-آره عزیز من! افرا هم الان زیر بارونه. ولی اون لونه رو من دیدم. حسابی سفته. چیزیش نمیشه.
تکبال با صدایی که صدای خودش نبود، انگار از جایی خیلی دور تر از شهپر و از زمان و مکان و از جهان حاضر، گرفته و زمزمه وار به حرف اومد.
-شهپر!خیلی سرده. اون بالا الان سرده. فاخته من الان سردشه. من باید اونجا باشم. از صدا های بلند می ترسه. الان تنهاست. من نیستم.
شهپر نگاهش کرد. تکبال چنان بی خود از خود بود که شهپر به طرز دردناکی حس کرد ای کاش فقط در این1مورد به کرکس گوش می داد. بال هاش رو دور شونه های خسته کبوتر حلقه کرد و به خودش فشردش.
-تکبال!عزیز من! فاخته دیگه بزرگ شده. دیگه نمی ترسه. دیگه سردش نیست. اینهمه نگرانش نباش.
ولی تکبال1دفعه از جا پرید. حرکتش شدید نبود. کند بود و لخت. خسته و بی حال. ولی حرکت بود. از اون حرکت هایی که بیشتر به احتضار شباهت داشت تا به اقدام برای حرکت.
-شهپر! تو رو خدا ببرم به افرا. من باید پیشش باشم.
شهپر خسته و تاریک نگاهش کرد. برای اولین بار حس کرد چقدر در حق این کبوتر کوتاهی کرده! باید کمکش می کرد. باید کاری می کرد که این محبت بی قاعده پیش از اینکه اوضاع اینطوری بشه از دلش می رفت بیرون یا کمتر می شد. ولی هیچ کاری نکرد. چرا؟ آخه چرا شهپر تا الان فقط تماشا کرد و اجازه داد این ماجرا این مدلی پیش بره؟ شهپر واسه بیداری و آگاه شدن تکبال نسبت به کرکس و رفتارش اونهمه تلاش کرده بود، با تکبال حرف زده بود، منطقش رو به جدل طلبیده و در هر زمانی که تونسته بود به عقلش تلنگر زده و بلاخره به ناخواه خود تکبال، تونسته بود بیدارش کنه. پس چرا در این مورد هیچ کاری نکرده بود؟ آیا آگاه کردن تکبال از پوچی محبتش به فاخته از آگاه کردنش نسبت به مدل اشتباهی ادامه دادنش با کرکس مشکل تر بود؟ نه! نبود! پس چرا شهپر اینهمه ساکت و اونهمه بیخیال از کنار این فاجعه که الان داشت تماشاش می کرد گذشت؟ آیا از حرص کرکس نبود؟ آیا به خاطر این نبود که کرکس فاخته رو دوست نداشت و شهپر برای مخالفت با کرکس به عکس نظرش سکوت کرد و اجازه داد تکبال همچنان اون پرنده رو اینطور دیوانه وار بخوادش؟
خشمی داغ در وجود شهپر جوشید. خشمی نسبت به خودش که مثل آتیش سوزنده بود. صدا و دست های سرد تکبال به خودش آوردش. صدایی که اصلا صدا نبود و دست هایی که خیلی آروم، خیلی خسته، خیلی بی حس و خیلی سرد، گوشه بال شهپر رو گرفته بود و آهسته تکونش می داد.
-شهپر!ببرم به افرا. من باید پیشش باشم. تو رو خدا.
شهپر به تکبال که مثل خواب گرد ها شده بود نظر انداخت. باید کاری می کرد. باید هرچی از دستش بر می اومد می کرد.
-تکبال!چند لحظه به من گوش کن! تو دوستش داری مگه نه؟ خاطرش رو می خوایی مگه نه؟ ببین!عشق سخته. خیلی هم سخته. اگر مدعیش شدی باید بتونی تا آخرش بری. اگر واقعا خاطرش و رضایتش برات ارزش داره باید اونچه رو که می خواد انجام بدی. اون ازت خواسته دیگه نخواییش. پس نخواه. شاید برای اون فاخته دیگه نتونی، ولی به خودت عشقت رو ثابت کن. دیگه اون رو نخواه تا احساس رضایت کنه. اینه عشق. اگر تونستی پس چیزی هستی بیشتر از1مدعی. می دونم ساده نیست. ولی تو باید انجامش بدی. براش دعا کن. دعا کن که همیشه شاد باشه و دفتر این مهر رو برای همیشه ببند. طوری ببندش که دیگه حتی خودت هم نتونی بازش کنی. و هر زمان دلت تنگ شد، به خاطر بیار کاری رو کردی که عزیزت ازت خواست. برای رضایتش. دعا کن که بعد از رفتنت رضایت داشته باشه. دعا کن که از زندگیش لذت ببره. دعا کن که دست هیچ بازی بهش نرسه. براش دعا کن ولی دیگه نخواه که ببیندت. زمان هایی که دلت دیوونهت کرد، به دلت بگو به خاطر دلش بود که ازش بریدی. تکبال! میشه به من گوش بدی؟ میشه در جواب اینهمه که گفتم1کمی گریه کنی؟ تکبال!خواهش می کنم. خواهش می کنم گریه کن! تکبال! چند لحظه گریه کن! بذار سبک بشی.
تکبال چیزی نفهمید جز اینکه برای درستی ادعای عشقش باید فاخته رو فراموش کنه. دلش گریه می خواست ولی نای گریه کردن نداشت. مات بود، خسته بود، ویران بود، نمی تونست گریه کنه. نمی تونست آه بکشه. نمی تونست فریاد بزنه. نمی تونست نفس بکشه. شهپر حرف می زد و حرف می زد و باز هم حرف می زد و تکبال همچنان محو و مات، به هیچ خیره مونده بود.
-تکبال!عزیز من! تو دیگه لازم نیست پیشش باشی. اون دیگه نمی خوادت. از پس خودش بر میاد. بلاخره بر میاد. ولی بدون تو. اون دیگه نمی خواد تو پیشش باشی. همینجا بمون و براش دعا کن.
تکبال توی بغل شهپر مچاله شده بود و می لرزید. از سرمایی جدا از سرمای زمستون می لرزید.
-شهپر!دعای من کمک می کنه؟
-شهپر با محبتی بی انتها، خیلی محکم بغلش کرد، نازش کرد، به سینه فشارش داد.
-بله که کمک می کنه. دعای تو حسابی هم کمک می کنه. کی بهتر از تو؟ دعایی که از دل تو واسهش بره آسمون امکان نداره برآورده نشه. آخه دل تو تمامش عشقه واسهش. دعات بهش می رسه. مطمئن باش!
تکبال با صدایی شبیه نگاهش، مات و از جنس هیچ، نجوا کرد:
-شهپر!دعای من از شر باز هم نجاتش میده؟ از سرمای امشب چی؟ از این صدا ها چی؟ ترسش رو می بره؟ کمک می کنه تا راحت بخوابه؟
شهپر حس کرد کمتر زمانی توی تمام عمرش اینطوری متأثر شده. دلش می خواست می تونست این داستان رو به هر وسیله ممکن از ذهن تکبال پاک کنه ولی…
-آره عزیز من! آره عشق من! آره کمک می کنه. کمک می کنه عزیز من! دعای تو کمکش می کنه. مطمئن باش که می کنه. خودش هیچ وقت نمی فهمه ولی دعای تو حتما و همیشه، در همه جای زندگیش همراهشه.
تکبال با صدای غرش رعد و شدت گرفتن بارون از جا نپرید. آروم سر بالا کرد و به چشم های شهپر خیره شد. لحظه ای نگاهش کرد و بعد، آروم، خیلی آروم، بدون صدا، بدون هقهق، بدون لرزش، اشک هاش جاری شدن. شهپر بی هیچ حرفی سفت بغلش کرد. تکبال دلش رو توی پر های شهپر می بارید. چنان می بارید که شهپر کاملا خیس شدن پر هاش رو احساس می کرد. تکبال می بارید، بارون شدت می گرفت، آسمون می غرید و شهپر همچنان نظاره گر خاموش این درد بی توصیف بود.
اون بیرون، همراه توفان و رعد و برق و بارون، صبح، هرچند تیره، هرچند سرد، هرچند توفانی، داشت از میان سینه شب می دمید.
دیدگاه های پیشین: (2)
آریا
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 00:28
سلام پریسا جان
امیدوارم عالی باشی
خسته نباشی ممنونم عزیز که این قسمت هم نوشتی
ممنونم پریسا ممنونم.
سلامت باشی عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم دوست من. هرچی خدا بخواد همون میشه. هیچ وقت دستش رو رها نکن چون اون هرگز دست ما رو رها نمی کنه.
شاد باشی.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 23:08
سلام. خسته نباشید.
اما طبق معمول چون این قسمت بسیار بسیار کم بود خیلی خیلی زود قسمت بعدی رو بنویسید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دارم مرتبش می کنم. نمی دونم چجوریه که هر مدل می نویسمش1کمی قاطیه. کاش زود تر آماده بشه تا زود تر از روی دوشم بردارم و بذارمش اینجا.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال73

پیشبینی کرکس درست بود. خورشید بعد از بازگشتش حسابی نفس تکبال رو گرفت. تکبال بی حرف و بی شکایت و بی ناله انجام می داد، جا می موند، مثل دشمن های اسیر شده کتک می خورد، از خستگی می افتاد و بلند می شد و دوباره انجام می داد و… خورشید چنان سخت می گرفت که گاهی تکبال حس می کرد واقعا نفس های آخرشه. ولی دیگه معترض نبود. حوصله اعتراض نداشت. وحشت از خطر گرفتار شدنش به وسیله تکمار، فشار های کرکس که داشت بیشتر می شد، ماجرای فاخته، شهپر و حضورش، خستگی شدید از تمرین ها و از جنگ ها و از التهاب دایمی و از وحشت از دست دادن ها و از همه چیز این داستان سیاه که توش گیر کرده بود، همه و همه این فشار ها باعث شده بودن که تکبال به1مدل کرختی دردناک برسه. انگار احساساتش از شدت فشار داشتن فلج می شدن. معمولا دیده می شد که در زمان های بیکاریش که زیاد هم نبود، بی حرف و بی حرکت1گوشه می نشست و خیره به ناکجا اونقدر باقی می موند که عاملی باعث تکون خوردن و بلند شدنش بشه. مثل خورشید یا کرکس یا1ماجرای ناگهانی، حمله ای، دردسری یا اتفاق غیر منتظره ای.
-تکی! بد پیش نمیری. ولی دقیق نیستی. هدف گیریت ایراد داره. تصور کن وسط1جنگ شدید بخوایی1مهاجم رو هدف بگیری که پرتش کنی عقب، اما احتمالش میره که فاجعه درست کنی. اون وسط دوست و دشمن توی هم می چرخن و فاصله ها زیاد نیست. باید دقیق تر باشی تا به جای مهاجم مدافع رو نفله نکنی. تکی! شنیدی؟
تکبال آهسته سر تکون داد. خورشید خوشش نیومد.
-مگه زبون نداری؟ حرف بزن.
تکبال مثل خوابزده ها گفت:
-بله شنیدم.
خورشید بهش نگاه کرد. تکبال به مفهوم حقیقی داقون بود. داقون! خورشید لحظه ای بهش خیره موند. چیزی شبیه شفقت در نگاهش سایه زد که تکبال ندید.
-تکی! می دونی کرکس رو کجا میشه ببینم؟
تکبال نگاهش نکرد.
-نه.
خورشید مکث کرد.
-تکی کرکس حالت رو می بینه؟
تکبال بی حالت و بلافاصله جواب داد.
-نه.
خورشید از حرص شکلک درآورد. تکبال ندید.
-مشخصه که نمی بینه. شب ها که در استراحت هستید اون بالا چیکار می کنید؟ یعنی کرکس چیکار می کنه؟
تکبال انگار توی خواب حرف می زد.
-عشق می کنه.
خورشید پنجه هاش رو به هم فشرد.
-چه جوری عشق می کنه؟
تکبال آه کشید و خودش رو جمع کرد. خورشید بهش نظر انداخت.
-تو چی؟
تکبال توی خودش مچاله شد. خورشید بال هاش رو باز کرد و انداخت روی شونه های تکبال.
-تکی! چی شده؟
تکبال سرش رو کرد لای پر هاش.
-سردمه.
خورشید محکم زیر پر و بال گرفتش.
-تکی! من باید کرکس رو ببینمش. تو هیچ خوب نیستی.
تکبال از لای پر های خودش و از زیر پر های خورشید زمزمه کرد:
-باشه. برو ببینش.
لحن تکبال چنان بود که گویا تر از اون نمی شد.
-هیچ فایده ای نداره.-
این چیزی بود که خورشید دریافت کرد و بدبختانه خودش هم بهش باور داشت.
-تکی! اون رفیقت، فاخته، هنوز گرد و خاک بینتون نخوابیده؟
تکبال جواب نداد. در عوض خورشید لرزش ضعیفی رو زیر بال هاش حس کرد که لحظه به لحظه بیشتر شد و آخرش به هقهق دردناکی تبدیل شد که خورشید بیشتر از چند لحظه نتونست تحملش کنه.
-تکی! تو واقعا باید این حس رو درستش کنی. اون پرنده1موجود مستقل و جدا از توِ. تو باید احتمال رفتنش رو بپذیری. فاخته ها بومی این منطقه نیستن تکی. تو باید از همون اول منتظر امروز می شدی. ببین! جوجه هایی که زیر پر های پرنده های مادر از تخم در میان و همونجا بزرگ میشن هم برای همیشه زیر پر و بال مادر هاشون نمی مونن. بزرگ میشن، پرواز می کنن و میرن. اینکه1پرنده غیر بومیه. خودت رو اینهمه سر1قاعده طبیعی تغییر ناپذیر اذیت می کنی! تکی! اون جوجه دیروزی حالا دیگه بزرگ شده. تو نمی تونی انتظار داشته باشی که باهات بمونه. معلومه که باید بره. مثل خود تو. راهی که عزیز های ما میرن رو شاید ما نپسندیم. ولی اون ها هرچی هم برای ما عزیز باشن، باز هم وجودی جدا از ما هستن. اون ها به راهی میرن که خودشون می خوان. مثل تو. افرادی که تو براشون اونهمه عزیز بودی موافق نبودن که تو الان اینجا باشی ولی تو الان اینجایی. تو پرورده بال و پرشون بودی. اون فاخته که جای خود داره. نه پرورده پر هاته و نه اصلا مال این منطقه. هر کسی باید به جایی بره که بهش تعلق داره. اون هم دیر یا زود باید بپره و بره. تکی! می شنوی؟
تکبال می شنید. می خواست فریاد بزنه. می خواست بگه فاخته عزیزش حق نداره متعلق به کام باز باشه. می خواست جیغ بکشه، گریه کنه، پر هاش رو بریزه و حنجرهش رو از فریاد جر بده و بگه فاخته ها بومی این منطقه نیستن ولی این1فاخته بومیِ دلِ تکباله و هیچ بازی حق نداره برای صیدش نقشه های عوضی طرح کنه. تکبال می خواست ضجه بزنه و بخواد، از تمام جهان بخواد که یکی بیاد بهش بگه چجوری به فاخته بفهمونه که داره اشتباه میره. تکبال خیلی چیز ها می خواست بگه ولی نگفت. فقط توی پر های خودش، زیر بال خورشید زار زد و هیچی نگفت. خورشید باهاش حرف زد و حرف زد. نوازشش کرد و حرف زد، سیل اشک هاش رو پاک کرد و حرف زد، بغلش کرد و حرف زد و باز هم حرف زد. تکبال شنید، فهمید ولی عمل نکرد.
غروب منطقه سکویا، سرد، تاریک و مثل تمام عصر های زمستون، غمگین بود.
-خورشید!چی شده؟
خورشید با شنیدن صدای کرکس آهسته سر بالا کرد.
-چیزی نشده.
کرکس به تمسخری نه چندان موافق خندید.
-چیزی نشده؟ کبوتر من توی پر های تو داره گریه می کنه. واسه چی؟
خورشید بی حوصله نگاهش کرد.
-ببین کرکس! دست از مسخره بازی بردار که اصلا خوشم نمیاد. من نه شهپرم که بخوام به نفع خودم از راه به درش کنم نه فاخته ام که تو بتونی به نفع خودت از میدون به درم کنی. پس به خودت لطف کن و خفه شو! الان هم اینجا نمون چون ترکیبت توی چشمم می زنه و خوشم نمیاد.
کرکس زد زیر خنده.
-عجب عجب!پس تمام قصه رو می دونی. خوب ببینم! الان فسقلیِ من واسه کدوم بخشش داره اشک حروم می کنه؟ واسه بخش اولش؟ دومش؟ یا شاید هم سومی داره که من بی اطلاعم. بگو ببینم!
خورشید با حرص بهش نظر انداخت.
-کرکس!میشه بس کنی؟ تا کی می خوایی ادامه بدی؟ واقعا خسته نشدی؟ به نظرت وقتش نشده به این نتیجه برسی که همه چیز با جنگ پیش نمیره و باید راه رسیدن هات رو1کمی عوض کنی؟ آخه موجود ناحسابی! با دل که اینطوری طرف نمیشن. تو با زور و تهدید موفق نمیشی بقیه رو از دل جفتت بفرستی بیرون. محض رضای خدا ببین چی به سرش آوردی؟ بسه دیگه!تمومش کن لعنتی!
کرکس دوباره خندید ولی این دفعه خنده هاش خطرناک بودن.
-خورشید!می بینم که حسابی مدافع دلی. پس اجازه بده واسهت توضیح بدم که این دل، گاهی جفنگیات خطرناکی می پرونه که اگر صاحبش بخواد بهش گوش بده اتفاق هایی که می افته قشنگ نیست. دل من از این گاهی ها زیاد داره. یکیش اینکه همیشه بهم میگه افرادی که می خوان بهم بگن در حریم خودم، با جفت خودم چه رفتاری کنم حسابی مجازات لازم دارن. به نظرت باید به دلم گوش بدم؟
خورشید از جا پرید و بهش خیره شد. برق خشم توی نگاهش مثل آذرخش شب های زمستون درخشید.
-لعنت به تو کرکس! برای چی نمی فهمی؟ این موجود دیگه بیشتر از این تحمل نداره وجودش رو فشارش بدی. نکبت سیرکی! دارم بهت میگم، این افتضاحه. بفهم!
کرکس مهلت پیدا نکرد حرفی بزنه. حتی نتونست به حالت ستیزه جوی خورشید جواب بده.
-آهای کرکس! چندتا شاهین در حالی که1دسته مار روی شونه هاشون گرفتن از لا به لای نیزار های مرداب تاریک پریدن بیرون و به خیال خودشون از راه مخفی بین شاخه ها دارن میان این طرف. شهپر گفت بهت بگم و برم خورشید رو هم پیدا کنم و بهش اطلاع بدم.
کرکس و خورشید بلافاصله مثل فنر از جا پریدن. خورشید در حال اوج گرفتن بلند گفت:
-لازم نیست جایی بری تیزپرواز من خودم اینجام. برو به کلاغ ها و اگر بیدار هستن خفاش ها آماده باش بده و منتظر باشید!
خورشید بلافاصله وسط زمین و آسمون به کرکس نگاه کرد. کرکس فورا با حرکت سر تعییدش کرد و بعد، با فریاد خطاب به تیزپرواز که دور می شد داد زد:
-به شهپر بگو همینجا بمونه و مراقب منطقه باشه. اگر لازم شد خودت رو بفرسته تا بهمون اطلاع بدی!.
تیزپرواز همه رو شنید و دور شد. کرکس و خورشید در1چشم به هم زدن اوج گرفتن و از نظر ناپدید شدن. تکبال تنها لای شاخه هایی که کرکس دم رفتن به سرعت ولی ماهرانه مخفیش کرده بود باقی موند. با نگاه کاملا هشیار و جستجو گر از اون بالا اطراف رو زیر نظر گرفت. تکاپوی پنهان اما سریع افراد منطقه سکویا رو می دید که به سرعت آماده می شدن تا اگر اتفاقی افتاد غافلگیر نشن. تکبال تماشا می کرد و فرصت داشت به شنیده هاش فکر کنه. تمام جسمش درد می کرد. دیگه به تنگ اومده بود. شب ها از دست کرکس و روز ها از فشار تمرین هاش دیگه جای سالم در هیچ کجای جسمش نمی شناخت. چقدر دلش می خواست از تمام این ها خلاص بشه! چقدر دلش می خواست جنگی در کار نبود، خودش توانایی های عجیب و غیر معمول نداشت تا به خاطرش هدف اول تکمار باشه، تمرین هم لازمش نمی شد، کرکس هم اینهمه کامجو و وحشی نبود، خورشید و باقی سکویایی ها هم خارج از هر مدل ماجرایی در اطرافش زندگی می کردن، توی سر و کول هم می زدن، جفت گیری می کردن، بچه دار می شدن و زندگی به روال آرام و بی ماجرا برای خودش و اطرافیانش ادامه داشت! آخ که چقدر دلش می خواست می شد که اینطور بود! شهپر از دور پرواز کرد، اومد و اومد و در1دایره بزرگ درست از کنار درختی که تکبال بین شاخه هاش مخفی شده بود چرخید و باز هم چرخید و وقتی تمام اون اطراف رو کامل و دقیق از نظر گذروند، پرواز کرد و رفت. تکبال بی حرکت و بی صدا تماشاش کرد. حتی پروازش با کرکس فرق داشت. آروم، ملایم و مراقب. شهپر رو تکبال بارها در صحنه های خشن دیده بود. زمان هایی که تأخیر فاجعه به بار می آورد. شهپر در اون موقعیت ها اصلا مهربان نبود. نه مهربان و نه آرام. شهپر در اون موقعیت ها1شکاری وحشی بود که همه به حق از مقابلش فرار می کردن و امکان نداشت موجودی رو نشون کنه و اون موجود، مار یا شاهین یا هر دشمن دیگه ای، بتونه سالم از دستش در بره. ولی این فقط در صحنه های درگیری و در برابر دشمن ها و مهاجم ها اتفاق می افتاد و دیگه هیچ. تکبال رفتنش رو تماشا می کرد. شهپر چنان در آرامش پرواز می کرد که انگار برای تفریح اومده وسط آسمون. لحظه ای بعد، تکبال در حالی به خودش اومد که…
-وای! وای خدای من! عجب احمقی هستم! این2تا با هم متفاوتن. شهپر و کرکس با هم تفاوت دارن. هر کسی مثل خودشه. این مزخرفات واسه چی زده به سر من؟!
تکبال آهسته خودش رو عقب کشید و از ادامه تماشا دست برداشت. شهپر رو دیگه نمی دید ولی تصویر واضحی ازش درست وسط پرده ذهنش نقش بسته بود. سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد. به شدت سر تکون داد تا از افکار مزاحم خلاص بشه ولی…
-من خل شدم! کرکس موافق نیست اینهمه مثبت ببینمش. کرکس. ولی کرکس با خیلی چیز ها موافق نیست. خیلی چیز ها که واقعا لازمه باهاشون موافق باشه. کرکس موافق نیست من زیاد بفهمم. کرکس موافق نیست من بدون حضور خودش بتونم ادامه بدم. به هیچ چیز. به حرکت، به درک، به زندگی. کرکس بارها به وضوح بهم گفته مایل نیست بیشتر از اونچه خودش می خواد بفهمم. لازم نیست خیلی بفهمی. اصلا لازم نیست تو بفهمی. من خودم به جای تو می فهمم. تو فقط کبوتر من باش! فقط فسقلیِ احمق من باش!
تکبال از خشمی خاموش به خودش لرزید.
-ولی من نمی خوام فقط کبوتر احمق1کرکس باشم. هرچند که اون کرکس جفت من باشه. من خیلی بیشتر از این هستم و می تونم بیشتر هم باشم. هرچند بدون پرواز. من بیشتر از1آلت ساده مسخره برای ارضای کامجویی های وحشی1کرکس جنگخواه بیمارم.
تکبال حس کرد به هیچ عنوان نمی تونه از پس هجوم این افکار آزار دهنده که ذهنش رو پر می کردن بر بیاد. وحشت تمام وجودش رو گرفت.
-خدایا!خدایا کمک کن! این چیز ها از کجا اومده توی سر من؟! خدایا کمک کن این ها از سرم بره!
شهپر دوباره از دور پیدا شد. پروازش آروم، ملایم و محتاط بود. اومد و باز چرخید و رفت و دور شد. تکبال زمانی به خودش اومد که محو شدنش رو تماشا می کرد. خودش رو چنان به شدت عقب کشید که کم مونده بود از پشت سر پرت بشه پایین. دلش می خواست خودش رو مجازات کنه. از دست شهپر عصبانی بود. از دست خودش عصبانی بود. از دست کرکس عصبانی بود.
-این2تا چقدر با هم متفاوتن! یعنی شهپر در تمام مواردش همین مدلیه که ما می بینیم؟ یعنی اونی که در کنارشه واقعا در کنارشه؟ با احساس حضور داشتن و موجود بودن؟ یا زیر سایهشه در حالی که حس می کنه هیچی نیست جز1سایه که به مرور اون هم محو میشه و دیگه اصلا نیست؟ مثل من در زیر سایه کرکس!.
تکبال حس کرد دلش می خواد از شدت درموندگی و نفرت سرش رو بکوبه به شاخه و خلاص بشه ولی به جای این کار، به گریه ای بی صدا و تلخ بسنده کرد.
-لعنت به تو کرکس! لعنت به تو شهپر! لعنت به خودم!
نفهمید چقدر گذشت.
-تکبال!باز هم که گریه می کنی! آخه تو کی می خوایی دست از زجر دادن خودت برداری؟
تکبال از جا در رفت و تمام خشمش از همه چیز و همه چیز رو پاشید سر شهپر.
-تو واسه چی خفه نمیشی؟ تو واسه چی دست از سر من بر نمی داری؟ تو واسه چی هر لحظه که من تنها میشم هستی؟ تو واسه چی نمیری به جهنم؟ لعنتی! لعنت به تو! لعنتی لعنتی لعنتی!همهش تقصیر توِ لعنتی! تمامش تقصیر توِ تمامش تمامش تقصیر توِ قوش عوضی! می خوام بری. می خوام دیگه نبینمت. می خوام بری گم شی من دیگه نبینمت عوضی فقط می خوام تو بری جایی که من دیگه نبینمت.
تکبال از شدت حرص به خودش می پیچید و حس می کرد هرچی جیغ می کشه و به شهپر فحش میده آروم نمیشه. آخرش هم زد به گریه. گریه نبود. ضجه هایی بود که مهلت نفس کشیدن نمی دادن. شهپر در تمام این مدت نگاهش کرده و گوش داده بود و وقتی سیل اشک راه باز کرد، شهپر بی حرف بغلش کرد و آروم آروم شونه هاش رو مالش می داد.
-تکبال!ازت ممنونم. به جان خودت من الان می تونم تا آخر آسمون پرواز کنم از بس سبک شدم. تو اصلا خوشت نمیاد ولی من دارم می بینم چیزی رو که دلم می خواست ببینم. تو از دست من عصبانی هستی چون مطمئنی دیدم درسته. این حرصت از خودته. تو با خودت درگیری تکبال. تو باهام موافقی و نمی خوایی که باشی. داری به خودت می بازی. داری عاقل تر میشی و خیال می کنی این خطاست ولی نیست. تکبال! تو جنایتکار نیستی اگر به فرمان عقلت گوش کنی. کرکس نابودت می کنه. تو باید بفهمی. این بستگی کوری که بهش داری باطله. تو هم دیگه این رو می دونی. ولی نمی خوایی باورش کنی و از دست خودت و کرکس و از دست من که به عقل خواب رفتهت سیخونک زدم عصبانی هستی. هرچی دلت می خواد فحشم بده. من جایی نمیرم. مطمئن باش!.
شهپر این ها رو به زبون نیاورد و تکبال نه شنید و نه فهمید. حال آشفته خودش براش کافی بود و دیگه جایی برای خوندن حرف دل یکی دیگه نداشت. تکبال توی پر های شهپر زار می زد و با خودش فکر می کرد که چی می شد اگر1دفعه عمرش تموم بشه و دیگه ادامهش رو نبینه!این تصور در اون زمان سیاه براش رویایی شیرین بود. رویایی شیرین و دست نیافتنی و در عین شیرینی، ترسناک، ناشناس، تلخ.
افرا.
افرایی ها در پوشش مه گرفته صبح زمستون خواب بودن. تکبال خیلی آهسته بلند شد و زد بیرون. هنوز شب کاملا پردهش رو از چهره تاریک صبح برنداشته بود. تکبال نگاهی به اطراف کرد و همونجا کنار لونه نشست. سرمای آزار دهنده نمی خواست جنگل سرو رو رها کنه. تکبال دیگه عادت کرده بود، مثل همه افراد جنگل سرو.
مه عجیبی روی جنگل نشسته بود. تکبال به لونه نظر انداخت. افرایی ها داخلش خواب بودن و کی می دونست هر کدوم چه رویایی می بینن؟ تکبال به خاطر آورد که فاخته دم صبح از سرما توی خودش جمع شده بود. چشم هاش خیس شدن. به طرف دریچه نظر انداخت. چنان سفت بسته شده بود که افرایی ها نتونسته بودن هیچ مدلی بازش کنن. بلند شد و رفت طرف دریچه. مثل سنگ سفت و سخت ایستاده بود. تکبال شونه و هر2پنجه هاش رو بهش تکیه داد و با تمام قدرت فشار آورد. دریچه از جاش حرکت نکرد. تکبال هرچی زور داشت داد به شونه هاش، چشم هاش رو بست و فشار آورد، فشار آورد، باز هم فشار آورد. دریچه باز نشد که نشد. تکبال از شدت فشار به نفس نفس افتاد. سرما از یادش رفته و تمام وجودش داغ شده بود. باز هم تلاش کرد ولی دریچه از جاش تکون نخورد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-بازِ کثافت! کثافت! کثافت!
خشمی تیز و آزار دهنده توی وجودش جوشید. دریچه همچنان بسته بود. چرا باید بسته می موند؟ به یاد حرف های شهپر افتاد. حالا که فکرش رو می کرد، شهپر درست می گفت. این ها تمامش نقش و نقشه بودن. با توجه به گفته های شهپر، تکبال می دونست که قهر باز نمایشیه و دیر یا زود بر می گرده. این رو هم می دونست که باز می خواد این دریچه بسته بمونه تا فاخته در لونه رو به روش باز کنه و اون وقت…تکبال از این فکر به خودش لرزید. باید به هر طریق ممکن دریچه رو کنار می زد تا نقشه خطرناک باز باطل می شد. غیبت باز طول کشیده و هر لحظه، هر روز، هر صبح ممکن بود که بشکنه و هیچ بعید نبود که فاخته تسلیم دلتنگیش بپره بره در رو باز کنه و…
-نه!
تکبال با صدای خودش از جا پرید. به دریچه حمله برد و باز فشار آورد. دریچه حرکت نکرد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-لعنتی!من کنارت می زنم.
حس می کرد اختیارش رو از دست میده. چنان خواهان باز شدن دریچه بود که حس می کرد این خواستن داره مثل شعله از وجودش می زنه بیرون. باید عجله می کرد. افرایی ها هر لحظه ممکن بود از خواب بیدار بشن. تا روشن شدن هوا هنوز زمان باقی بود ولی فاخته شاید به امید دیدن باز زود تر بیدار می شد و از لونه می زد بیرون و اون وقت چه بسا که باز…
-نه! نه!کثافت لعنتی! نه!
تکبال با نگاهی خطرناک به دریچه بسته نظر انداخت. دستش رو آهسته بالا برد و روی دریچه گذاشت. ولی این کار درست نبود. خورشید تأکید کرده بود که هرگز نباید این کار رو در زندگی عادی انجام بده. تکبال لحظه ای متوقف موند. زندگی عادی تکبال تا کجا بود؟!کجا بود مرز بین زندگی عادی و موقعیت هایی که تکبال مجاز بود غیر عادی رفتار کنه و از توانایی های عجیب و غیر معمولش کمک بگیره؟! آیا نجات فاخته که اونهمه براش می ارزید یکی از اون موقعیت ها نبود؟ از نظر خورشید نه. ولی خورشید الان اونجا نبود. اونجا کسی جز تکبال نبود. تکبال و1دریچه بسته و آگاهی از1نیت شوم و هوای تاریک و مه گرفته دم صبح سرد زمستون.
تکبال به شاخه نازک سمت چپ تکیه زد، پنجه دیگهش رو هم بالا برد و روی دریچه گذاشت، چشم هاش رو بست و آهسته به طرف دریچه متمایل شد.
کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد. در1لحظه صدای وحشتناکی بلند شد، دریچه به همراه تکه بزرگی از دیوار لونه روی افرا با صدایی شبیه1انفجار بلند به شکل گرد و غبار چوب و کاه و علف در اومد، شاخه نازکی که تکبال بهش تکیه زده بود مثل1مشت خاک خشک خورد شد و تکبال انگار دستی قوی به عقب پرتش کرده باشه، به ضرب تمام به عقب پرتاب شد و از بالای افرا به زمین سقوط کرد. چنان ناگهانی پیش اومد و چنان خسته و بی رمق بود که اصلا نفهمید چی داره میشه. در حال سقوط1لحظه سوراخ بزرگ روی دیوار رو دید و چیزی شبیه احساس پیروزی دلش رو گرم کرد. مثل باد به زمین رسید و درست پیش از برخورد جسم درهم شکستهش با خاک، 2تا دست که تقریبا از خاک گرفتنش. 2تا دست ناشناس و صدای آه عمیقی که تکبال شنید و نشنید.
-آه! با خودت چیکار کردی کبوتر؟ آه کبوتر! راهت خیلی سخته! دلت می کشدت! طفلک بیچاره!کبوتر بیچاره! آه گرفتار بیچاره!
تکبال دیگه چیزی نفهمید.
چشم که باز کرد چنان خسته بود که جسمش رو احساس نمی کرد.
-سلام فسقلی.
به زحمت خواست به خودش حرکتی بده و به طرف کرکس نگاه کنه ولی چنان دردی توی دنده هاش پیچید که نفسش بند اومد.
-آروم باش فسقلی. حرکت نکن. من اینجام. چیزی نیست. مثل باد درست میشی. من خودم پیشتم. کفترک عزیز خودم! طوری نشده. سقوط کردی. اون افرای لعنتی! در اولین فرصت حلش می کنم. واسه همیشه حلش می کنم. الان همه چیز درسته. من کنارتم. بخواب. خیلی خسته ای!بخواب کبوترم! بخواب.
تکبال سعی کرد در جهان بیداری و هشیاری باقی بمونه ولی خیلی زود باخت. چشم هاش بسته شدن و به خوابی بسیار عمیق فرو رفت.
دفعه بعد که تونست صدا هایی از جهان بیداری بشنوه نمی دونست چه زمانیه. پلک هاش چنان سنگین بودن که انگار با صمغ مژه هاش رو به هم چسبونده بودن. طول کشید تا بتونه مفهوم کلماتی که می شنید رو درک کنه.
-دیگه تحملش رو ندارم خورشید. دیگه بسه! هرچی پیش رفتی و پیش بردیش دیگه بسه! من خودم در برابر تکمار یا هر عوضی دیگه ای می تونم مواظبش باشم. اصلا چی باید بپردازم که جفت من دیگه عجیب نباشه؟ من کبوتر خودم رو می خوام. من می خوام فقط کبوتر بوق من باشه. همینطور که همه می بیننش. بی پرواز و بی فهم و بوق. می فهمی؟
-کرکس!اینهمه جفنگ گفتی که به اینجا برسی؟ ببین! بفهم! من کاری نکردم پرت بشه پایین. این موجود بی شعور توی اون کله پوکش نمی دونم چی پرورده بود که بالای افرا هوس قدرتنمایی زد به سرش و اتفاقا چنان آتیشی بود که نه تنظیم فاصلهش درست بوده، نه هدف گرفتنش دقیق بوده و نه تنظیم ضربه ای که می خواست بزنه. هرچی زورش رسید ول کرد و ویرانی به بار آورد. نتیجهش هم شد اون افتضاح بالای افرا که بچه ها بیچاره شدن تا بتونن سر و تهش رو هم بیارن و چندتا از دنده های داقون خودش. در مورد سوالت هم باید بهت بگم که تو لازم نکرده هیچی بپردازی چون این شدنی نیست. تکی رو من اینطوریش نکردم که حالا من معمولیش کنم. درضمن، تکی بوق نیست. تو بلایی سرش آوردی که مدلش اینطوری دیده بشه حتی در باور خودش. کرکس! دیگه تمومش کن!
تکبال به زحمت پلک هاش رو از هم باز کرد. چشم هاش می سوخت. خواست حرف بزنه ولی صداش در نیومد. خواست بیشتر تلاش کنه ولی دردی فراگیر از پهلو هاش شروع شد و تمام جسمش رو گرفت.
-بس کنید دیگه! بیدارش کردید. برید جای دیگه عربده بزنید!
در1لحظه3تا سایه سیاه بزرگ بین نگاه تبدار تکبال و نور تیره و آزار دهنده روز زمستونی حائل شدن و خوشحالش کردن.
-سلام فسقلیِ خودم. ببین چیکار با خودت می کنی؟ نزدیک بود خودت رو نفله کنی. البته اگر اسم این که به سرت اومد نفله شدن نباشه.
خورشید با خشم و نفرت چشم تنگ کرد.
-واقعا موجود نفهمی هستی تکی! عاقل تر از این ها تصورت می کردم. این چه غلطی بود کردی؟ می دونی چی ممکن بود سرت بیاد؟ تکی! تو! تو!
صدای آروم شهپر متوقفش کرد.
-خورشید!تو عصبانی هستی. حق هم داری. ولی به نظرت الان این حرص و این توبیخ هات کمکی می کنه؟ نمی کنه. نه به خودت، نه به تکبال. آروم باش! این که به خیر گذشته عالیه. برای توبیخ زمان هست.
خورشید بی توجه به حال تکبال نیمه هشیار تقریبا داد زد:
-شهپر!گاهی برای هیچ جبرانی زمان نیست. گاهی فرصت ها مهلت آخرن. و اتفاقا خیلی هم کوتاهن. ممکن بود الان زنده نباشه می فهمی؟
خورشید به شدت پریشون بود زمانی که این جمله ها رو، به خصوص جمله آخری رو می گفت. دیدن چهرهش لازم نبود برای فهمیدن اینکه تکبال چقدر واسهش عزیزه. شهپر تسلی بخش دست روی شونه هاش گذاشت و تعییدش کرد.
-می فهمم. تو درست میگی. ولی این دفعه از اون دفعه هایی که میگی نبوده. و چقدر عالی که اینطور نبوده. اشتباه خطرناکی بود ولی خوشبختانه زمان برای توبیخ در این مورد هست. چون تکبال زنده هست و به محض خوب شدن دنده های داقونش می تونی در این مورد حسابی باهاش صحبت کنی. چندتا دنده شکسته هم چیزی نیست که درست نشه. به خصوص واسه تو که دستت روونه و بلد کار هستی. حالا آروم باش و مثبت هاش رو ببین. اینهمه مثبت فقط در برابر چندتا دنده شکسته. بد نیست خورشید! اینطوری خودت رو اذیت نکن! همه چیز درسته. تکبال هم درست تر میشه. با وجود تو امکان نداره جز این باشه.
کرکس مشغول تکبال بود. شهپر موفق شد خورشید رو هرچند به ظاهر، ولی آرومش کنه. تکبال توان نداشت بپرسه چی به سرش اومده ولی از لا به لای شنیده هاش کم و بیش می فهمید.
از بالای افرا سقوط کرده بود. نیرویی که برای کنار زدن دریچه صرف کرد خیلی بیشتر از اندازه لازم و کاملا بدون مهار رها شده و علاوه بر ویرانی که به بار آورده بود، خود تکبال رو به ضرب پرتاب کرده و باعث سقوطش شده بود. ضربه چنان شدید بود که3تا از دنده های تکبال شکست و حالا خورشید و بقیه منتظر و در تلاش درمونش بودن. تکبال این رو فهمید و دیگه نتونست بیشتر بفهمه. توانش ته کشید، چشم هاش دوباره بسته شدن و دوباره به خواب رفت.
1هفته طول کشید تا اوضاع تکبال دوباره رو به راه بشه. تکبال درست شد و تونست بلند شه ولی کرکس نه. حرفی نمی زد اما از سکوتش هم می شد به سادگی فهمید که توی سرش هیچی نیست جز انتظار برای1فرصت. کرکس می خواست هر طور شده داستان افرا برای تکبال تموم بشه و دیگه خیالش نبود که چطوری.
-کرکس!کجا به سلامتی؟
-ببینم شهپر تو سرشتت تمیز نمیشه؟ همیشه باید جایی دیده بشی که نباید باشی؟
-دقیقا. مثلا الان باید اینجا دیده بشم و ببینمت که یواشکی می خوایی بری جایی که نباید بری.
-احمق درمون ناپذیر من جایی نمیرم.
-خوب البته شاید من اشتباه کرده باشم. تو که نمی خوایی بری طرف افرا تا باز ماجرا درست کنی مگه نه کرکس؟
-نه. لازم نیست من ماجرا درست کنم. اینطور که شنیدم1باز شکاری نوبالغ میره که ماجرا درست کنه. اون هم از مدلی که من عاشقشم.
-کرکس!نباید اینطوری بگی. تکبال داره دق می کنه.
-تکبال بی خود می کنه. اصولا من به باز جماعت عشق می ورزم. البته نه از خیلی پیش. از زمانی که این داستان رو شنیدم. فقط دلم می خواد این جوونک بجنبه و خیالم رو از بیخ راحت کنه.
-واقعا که جونوری هستی تو کرکس.
-خیلی ممنونم قوش مزاحم. تعریف به جایی بود. ازت به یادگار نگه می دارم.
-اُهُ!شما2تا! دست از سر هم بردارید و بجنبید! مار ها در هوالی منطقه دارکوب های جنگل دیده شدن. هنوز چیزی نشده ولی رفت و آمد های پنهانیِ موش ها بعدش هم حضور چندتا مار رو اونجا اطلاع دادن.
دعوای بین کرکس و شهپر بلافاصله تموم شد و هر2بی مکث و بی تردید همراه خورشید برای اقدام به پیشگیری از نقشه احتمالی مارها به طرف وسط منطقه سکویا پرواز کردن.
افرا.
تکبال بعد از چند روز در حالی که درست نمی تونست وایسته خودش رو به افرا رسوند. فاخته با دیدن مدل راه رفتنش چشم تنگ کرد.
-حالا می خواد بگه من1ماجرای ترسناک جدید داشتم که حتما داخلش1چیزیم شد یا1جفنگی شبیه این. خیال کرده. احمق وراج! کشته خودش رو که بپرسم چی شده تا بعد از کلی ادای تفره رفتن و ناز کردن و نقش معصوم ناآگاه زدن، با اشک و آه و مثلا در خلصه اندوه یا هر نکبت دیگه، منت سرم بذاره و واسهم جفنگ بگه. بره بمیره! هیچ حوصلهش رو ندارم. بی خاصیت روانی!.
کسی از ذهنیات فاخته خبردار نشد. مثل همیشه. تکبال هم چیزی نفهمید. سرش به کار خودش بود. تماشای افرایی ها، تلاش برای اینکه حقیقت غمگین و بیمارش رو نبینن، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلتنگه، تلاش برای اینکه ندونن دنده های تازه جوش خوردهش چه دردی داره، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلواپسه برای فاخته ای که زمانی تا تکبال می رسید، جاش توی بغلش بود.
-تکبال!این اشکه؟ از کجا میاد اینهمه!
تکبال پرپری رو بغل کرد و به نگاه متحیرش خندید.
دریچه روی دیوار لونه تعمیر شده بود. حالا دیگه باز می شد و افرایی ها هنوز گه گاهی در مورد اون روز که دریچه ترکید حرف می زدن و هیچ کدوم نمی تونستن درست و حسابی بگن که چی شد. دیگه خیالشون هم نبود. این ماجرا گذشته بود و معمولا از چیزی که نمیشه درست کشفش کرد ساده تر میشه گذشت، به خصوص در زمان هایی که چیز های جالب تر و قابل فهم تری در اطرافمون باشن. افرایی ها پرواز رو داشتن و آسمونی رو که با وجود تیرگی، بعد از مدت ها نمی بارید و می شد زیرش پرواز کرد.
افرایی ها روز گذشته تا خود شب پرواز و شیطنت کرده و حالا که داشت صبح می شد، چنان خسته بودن که انگار با طلسم خوابشون برده بود. هیچ نشانی از بیداری نداشتن. تکبال کنار در لونه نشسته و شاید در نهان برای پیشگیری از نزدیک شدن باز، اونجا منتظر بود. کمی بعد، باید به طرف منطقه سکویا می رفت و چقدر دلواپس بود از اینکه بعد رفتنش باز سر برسه!.
پرواز افرایی ها با گذشت زمان داشت بی نقص تر می شد. فاخته برخلاف بقیه نمی پرید. چند روزی بود که حوصله پرواز نداشت. تکبال سایهش رو دید که به دریچه نزدیک شد، بازش کرد و با دیدن فضای خالی و لحظه ای بعد، با دیدن تکبال در کنار لونه، با حرص بستش. تکبال در رو باز کرد و به فاخته که اون طرف در، داخل لونه به دیوار تکیه زده بود نظر انداخت.
-سلام فاخته! صبح به خیر!
فاخته فقط سر تکون داد بدون اینکه نگاهش کنه. تکبال اصرار نکرد.
-عجب پروازی کردن دیروز این وروجک ها! ولی بدون تو! معطل چی هستی فاخته؟ تو نمی خوایی بپری؟
فاخته به تکبال نگاه نکرد.
-نه.
تکبال از رو نرفت.
-برای چی؟ تو پرنده ای؟ آسمونی هایی که می تونن پرواز کنن درست نیست درخت نشین باقی بمونن.
فاخته با نفرتی آشکار شونه بالا انداخت.
-درست نباشه. من حوصله پریدن ندارم.
تکبال نگاهش کرد. فاخته نگاهش رو ندید.
-پرواز همه چیز پروازی هاست. تو باید ادامه بدی.
فاخته اعتنا نکرد. تکبال دست بردار نبود.
-اینجا نشستن حالت رو جا نمیاره. بلند شو!
فاخته کشید عقب تا دست تکبال به شونهش نرسه.
-حالا نه. حالش رو ندارم. باشه واسه بعد.
تکبال خشمش رو خورد.
-اون پروازی که منتظرشی همین طرف هاست. واسه تشنه تر کردن توِ که فعلا نمیاد. خاطرت جمع باشه که پیداش میشه.
فاخته از جا در رفت. مثل همیشه با خشمی بی هوار
-ببینم!تو چرا اینهمه سمجی؟ چرا ول کن نیستی؟ گفتم دلم نمی خواد ولم کن دیگه!
تکبال با صدایی که نمی لرزید ولی شاد هم نبود جوابش رو داد.
-آخه در قواعد کبوتری نیست که پروازی های بی حوصله روی درخت ها رها بشن. حتی اگر اون پروازی ها به خاطر1شکاری عوضی نخوان دیگه ببیننت.
فاخته از حرص لرزید.
-زبونت چرا اینهمه مرض داره. اون هم مال قواعد کبوتریه؟
تکبال با همون لحن جوابش رو داد.
-نه. اون مال دل نفهممه که به هیچ زبونی نمی تونم قانعش کنم که دست از سرم برداره و بذاره تو خودت رو بدی به کام اون موجود آشغال.
فاخته صاف نگاهش کرد. بعد از مدت ها این بار اول بود. نگاهی سرد مثل یخ! ولی تکبال همون نگاه سرد رو تماشا کرد. دلش تنگ شده بود.
-ببین کبوتره! قواعدت و دلت و همه چیزت به جهنم. دیگه از دستت خسته شدم می فهمی؟
تکبال هنوز محو نگاه یخزده فاخته بود.
-از دست من خسته باش ولی بپر. با پر های خودت جنگیدن به جایی نمی بردت.
فاخته با نفرت دستی تکون داد.
-الان که خیالش رو ندارم. باشه بعدا.
تکبال نتونست نگه.
-اگر من جای تو بودم، حساب پرواز هام رو از رویای هم پرواز هام جدا می کردم. اینطوری بیشتر نتیجه میده.
تکبال این رو گفت و راه افتاد که بره. یادش نبود چند قدم رفت. چندتا قدم، چندتا شاخه، چندتا درخت.
-تکبال!آهای تکبال!
فاخته.
تکبال متوقف شد. حس می کرد اونقدر خسته هست که توان نداره برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه. فاخته پرید، بهش رسید و رو به روی نگاه بی فروغش ایستاد.
-تکبال!اگر ازت1چیزی بخوام حاضری برام انجامش بدی؟
تکبال لبخند نزد. هیچ حالتی توی نگاهش و توی لحنش و توی جوابش نبود. شاد نبود، غمگین نبود، وحشت نداشت، فقط بی حس بود. مثل عضوی که بعد از تحمل1ضربه خیلی سنگین کرخت شده باشه، قلبش سنگین و بی حس بود. مثل1تیکه سنگ!.
-بله انجام میدم. هرچی که باشه. فقط بگو.
فاخته مکث نکرد. توی نگاهش جز انجماد هیچی نبود.
-تکبال!دیگه نمی خوام ببینمت. تمام ابعاد حضور منو از تمام ابعاد وجودت پاک کن!
تکبال تردید نکرد.
-باشه. خداحافظ.
تکبال بدون حتی ثانیه ای مکث، بعد از اون خداحافظی بی حالت، دوباره به راه افتاد. باید ادامه می داد!. باید می رفت!. فاخته پرید و به سرعت به افرا برگشت. تکبال سر بالا نکرد که تماشاش کنه. مکث هم نکرد تا از سکوت سنگین اطراف دردش بیاد. دوباره به راه افتاد و به طرف منطقه سکویا پیش رفت. از خودش متحیر بود. چرا هیچی جز سنگینی آشکاری که داشت پرتش می کرد پایین حس نمی کرد. به خودش که دقیق شد، فهمید این چیزی بود که از مدت ها پیش انتظارش رو می کشید. تکبال از خیلی پیش می دونست این اتفاق می افته. شاید از همون زمانی که برای اولین بار، باز رو اون طرف دریچه لونه روی افرا در حال صحبت کردن با فاخته دیده بود. تکبال آروم و بی اشک به طرف منطقه سکویا می رفت و از افرا دور و دور تر می شد، در حالی که حتی به سرش نزد برای1لحظه برگرده و لونه روی افرا رو برای بار آخر ببینه.
روشنایی گرفته و کم رنگی در افق به آرومی پخش می شد. 1صبح تیره زمستونیِ دیگه در حال دمیدن بود!.
دیدگاه های پیشین: (3)
آریا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 23:16
سلام پریسا جان
ممنونم از زحمتت عالی نوشتی
خسته نباشی دوست عزیز
از انسان هایی که زحمات و الاقه دیگران براشون مهم نیست و بهشون توجه نمیکنن دلم میگیره مثل شخصیت فاخته
سلامت باشی دوسته من
خداوند نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
فاخته ها رو نباید متهم کرد. باید عبرت گرفت. باید مواظب شد. تقصیر فاخته نیست اگر تکبال در نظرش مثبت نمیاد. این کبوتر نا آگاه باید مواظب دلش می شد که به قول خورشید آویزون فاخته نشه.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 11:24
سلام. این قسمت رو هم خیلی عالی نوشته بودید.
اما یک مسأله زمستون خیلی طول کشیده و این باعث میشه داستانتون با ضعف روبرو بشه چون تا حالا همه چیزش واقعی بوده و زمستون غیر طبیعی باعث غیر طبیعی شدن داستان میشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم زمستون دیگه یواش یواش باید بره. ولی نمی فهمم چرا نمیره. کاش بهار سریع تر برسه بلکه دردسر ها توی روشنایی روز های آفتابی بهتر حل بشن!.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 14:52
سلام. به نظر من نمیشه گفت فاخته ها بی تقصیرن. اگه فاخته به دروغ کاری نمی کرد که تکبال فکر کنه فاخته هم بهش علاقه داره و این حس دو طرفست, تکبال هیچ وقت انقدر دل نمی بست.
انقدر اذیت نمیشد.
امیدوارم یه روز فاخته ها یا بهتره بگم انسان های فاخته صفت بفهمن, بازی با احساس بد ترین نوع بازی هست, که آدم می تونه با کسی بکنه.
خیلی متشکرم از داستان زیباتون

پاسخ:
سلام مینا جان.
بله موافقم این بلای بدیه که میشه سر کسی بیاد. ولی فاخته،
مینا جان! فاخته1جوجه نابالغ بی پرواز بود وقتی این کبوتر بهش رسید. فاخته گفت من همراهم و تکبال همراهش شد. چرا باید اینطوری می شد؟ این کبوتر بزرگ تر بود. خیر سرش ادعای تجربهش می شد. رفته بود که مواظبشون باشه نه اینکه از بینشون همراه پیدا کنه. چرا این کبوتر بالغ باید اجازه می داد خودش و اون جوجه فاخته به اینجا برسن؟ فاخته ها همیشه هستن. پس خود ما چی؟ عقل و منطق ما باید کمک کنه یا نه؟ تکبال اشتباه کرد مینا جان. اشتباه! این رودست سنگین رو تکبال از دل خودش خورد نه از فاخته. فاخته ها گناهی ندارن زمانی که ما به این سادگی درِ باور هامون رو به روی هر کسی که میگه من1همراه متفاوت هستم باز می کنیم. این ها تجربه هستن عزیز من. این فاخته کاری خلاف طبیعتش نکرده. ولی کبوتر بالغ ما باید فهمش رو بیشتر از این به کار می گرفت که نگرفت و نتیجهش هم شد این. اذیت شدنش هم نتیجه غفلتیه که در حق خودش کرد. حتی اگر هیچ دلیلی هم برای احتیاط خودش در برابر فاخته نمی دید، اونهمه هشدار که بهش رسید باید کمی تکونش می داد که نداد و حالا با عرض معذرت اذیت شدن هاش تازه شروع شده و اگر این اندازه که خودش تصور می کنه اهل دل باشه، تمام عمرش رو باید اذیت بشه از این باری که روی دلش و روی شونهش می بره و هیچ دستی هم قادر نیست کمکش کنه. کاش هیچ شونه ای متحمل همچین بار وحشتناکی نشه که واقعا حملش سخته!.
ممنونم که هستی عزیز. از دست فاخته کوچیک من هم عصبانی نباش. گناه روی شونه هاش نذار مینا! تکبال دل نداره فاختهش متهم بشه. نخند! راست میگم. باور کن.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال72

شب ها و روز ها با کندی وحشتناکشون می اومدن و می رفتن. سکویایی ها گاهی بدشون نمی اومد می شد زمان رو خیلی تند هول بدن، یا مثل تکبال بذارنش روی شونه هاشون و به طرف جلو پرواز کنن بلکه سریع تر این روز های تاریک بگذرن. غیبت خورشید حسابی وظیفه ها رو سنگین کرده بود. تکمار و دار و دستهش که معلوم نمی شد از کجا و چجوری اخبار منطقه سکویا رو می گرفتن، با طولانی شدن غیبت خورشید به خودشون اجازه می دادن که خیال هایی کنن و خوشحال بشن. افراد منطقه سکویا هر کاری از دستشون بر می اومد برای مخفی نگه داشتن اخبار منطقهشون می کردن و نتیجه بد نبود. تکمار چندین روز بعد از سفر اسرار آمیز خورشید پی به غیبتش برد و این تأخیر در آگاهیش حسابی خوب بود. با اینهمه، امنیت در منطقه کم بود و تکبال بیشتر از هر زمان دیگه ای تهدید می شد. تکبال بیخیال تکاپوی منطقه برای حفظش، روی شاخه می نشست و خسته و داقون با نگاه خیس به هیچ خیره می شد.
-تکبال!از خودت چی می خوایی؟ با خودت چیکار می کنی؟
تکبال سر بالا نکرد تا به شهپر نگاه کنه. حس می کرد دیگه توان جنگیدن با هیچ چیز رو نداره. حتی با خودش.
-دست از سرم بردار شهپر. باور کن اصلا حوصله ندارم دوباره واسهت توضیح بدم که بهم جفنگ نگی.
آرامش و مهربونی لحن شهپر حتی خش هم بر نداشت. مثل همیشه.
-می دونم. دارم می بینم. جفنگ نمیگم. تو بگو من گوش بدم.
تکبال بی خود و بی اختیار از خشمی از جنس1جور ناکامی ناشناس که براش به طرز ترسناکی بیگانه و عجیب بود تقریبا داد زد:
-چی بگم؟ چی بگم آخه؟ تو می خوایی من چی بگم؟
شهپر مثل همیشه آروم و مهربون بود. درست نقطه مقابل کرکس در این روز ها و حتی روز های پیش از این. و این درست همون چیزی بود که تکبال رو به شدت عصبانی می کرد. تکبال در برابر محبت های طبیعی و قابل فهم شهپر که درست عکس مهر کامجویانه و بی توضیح کرکس بود، از شدت خشم به خودش می لرزید و نمی فهمید چرا.
-بگو چی شده اینهمه داقونی؟
تکبال لحظه ای در سکوت بهش خیره شد. اگر مشکی جای شهپر بود تکبال چه راحت تمام ماجرای خودش و فاخته و اون دریچه بسته رو براش تعریف می کرد! مشکی از مدت ها پیش بیمار و بی حرکت توی بستر افتاده بود و تکبال هرچند می رفت و می دیدش، ولی هیچی از خودش بهش نمی گفت. چقدر دلش تنگ شده بود برای زمانی که این روز ها رو به خواب هم نمی دید. خودش بود و منطقه سکویا و مشکیِ سفت و سالم که می نشستن و با هم حرف می زدن و حرف می زدن!
-تکبال!آخه اینهمه اشک رو از کجا میاری؟ بس کن دیگه! حرف بزن بگو چی شده!
تکبال1لحظه از پشت پرده کلفت اشک در سکوت بهش خیره شد و بعد، … به خودش که اومد همه چیز رو گفته بود. از اول تا آخر. فاخته، خودش، محبتش، تمام خاطراتش، دلواپسی هاش، زمان هایی که لحظه به لحظهش رو می خواست تا توی خاطرش هک کنه، گذشت ایام، باز، عشق فاخته، انکار مسخرهش که تکبال هرگز باورش نکرد، نزدیکی اون2تا به هم، دلواپسی خودش، سردی فاخته، حیله گری باز، احساس خطری که داشت دیوونهش می کرد، ناباوری فاخته، اون دریچه بسته که تکبال مطمئن بود برای مجرم جلوه دادنش به فاخته بسته شده و جزو نقشه باز بود، و درد وحشتناکی رو که روی تمام وجودش سنگینی می کرد. درد از دست دادن گرمای دست های فاخته، درد نگرانی برای فرداش، درد ناتوانی توضیح خطر باز و توجیه فاخته و درد دل دیوونه خودش که1لحظه رهاش نمی کرد و از تمام این ها بدتر، کرکس که این روز ها وحشتناک بهش فشار می آورد برای همه چیز و همه چیز. برای پیروزی در جنگ با خاطرات فاخته، برای حضور شهپر، برای توقف روند آگاهی تکبال به اینکه کرکس داره باهاش چیکار می کنه.
تکبال گفت و گفت و گفت تا جایی که احساس کرد دیگه نفسش بالا نمیاد که حرف بزنه. شهپر بال هاش رو گذاشته بود دور شونه های جمع شده کبوتر خسته و دلگیر و می شنید. تمامش رو شنید. از اول تا آخر. تکبال حس کرد جز باریدن هیچی نمی خواد. شهپر بعد از لحظاتی سکوت رو شکست.
-تکبال!فاخته چندان تقصیر نداره. منو ببخش ولی تقصیر مال توِ.
تکبال تقریبا از جا پرید.
-تقصیر من؟ اون باز کثافت عمدا دریچه رو از بیرون بست تا من توی نظر فاخته منفی بشم و شدم.
شهپر صبورانه نگاهش کرد.
-اشتباه می کنی. حد اقل درصدیش اشتباهه. برای باز در حال حاضر مهم نیست که فاخته بخوادت یا نخوادت. باز زمانی که داشت دریچه رو می بست اصلا در فکر تو نبود. اون دریچه رو بست تا فاخته بره در رو باز کنه. بعدش دیگه هیچ فرقی نمی کرد نظر فاخته در مورد تو چی باشه. چون اگر اون در باز می شد دیگه الان فاخته ای وجود نداشت.
تکبال بی اختیار هوار زد.
-شهپر! تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن تو رو خدا بس کن!بس کن دیگه نمی خوام بگی دیگه نمی خوام هیچی از این اگر ها بگی. شهپر اگر این طوری بشه من چیکار باید کنم؟ شهپر من تحملش رو ندارم. من نمی تونم. من نمی خوام. اگر1زمانی اون در باز بشه اگر اون کثافت صیدش کنه شهپر من نمی تونم تحمل کنم. …
شهپر سکوت کرد. فقط تکبال که به شدت می لرزید و هوار می زد و مثل ابر بهار می بارید رو بغل کرد و اجازه داد هرچی توان داره و دلش می خواد هوار بزنه و بباره.
-تکبال!گوش بده! گاهی واقعیت ها به طرز وحشتناکی سیاهن. این هم یکی از اون گاه هاست. درسته که تو اون پرنده رو خیلی دوستش داری. ولی باید بپذیری که اون دیگه1جوجه کوچولو نیست که زیر بال و پر های تو جا بشه. اون زمان تو می تونستی از خطر حفظش کنی ولی حالا دیگه روش های گذشتهت جواب نمیدن. چون اون پرنده دیگه بزرگ شده. دیگه نمیشه اینطوری از صید شدن ها نجاتش بدی. باید از راه های دیگه تلاش کنی اگر واقعا برات مهمه.
تکبال بریده و از ته دل زار زد:
-من هر کاری تونستم کردم ولی شدم نقش منفی داستان. چیکار باید می کردم که نکردم؟ این فاخته دیوونه عقلش رو به باز باخته!
شهپر پر های خیس تکبال رو با1دسته از پر های بلندش نوازش کرد تا کمی خشک تر بشن.
-بله. چون فاخته نوبالغه. باز بالا می پره. قشنگ اوج می گیره. خوش پر و باله. معلومه که فاخته دلش رو، عقلش رو، محبتش رو بهش می بازه. و تو هم برای حل این ماجرا بدترین راه رو انتخاب کردی. این آخرین کاریه که باید به فکر انجامش می افتادی. به شدت نهیش کردی. فقط گفتی نه. تا اومد واسهت حرف بزنه سفت از جا پریدی و بین اون و تصور باز حائل شدی. حتی1بار تأییدش نکردی. فاخته از تو چیز هایی بیشتر از دلواپسی و نهی و ایراد دائم می خواست. نه اینکه همهش از سیاهی های زندگی پرهیزش بدی و از باز نهیش کنی. الان هم عصبانیه چون با توجه به رفتاری که پیش از این ازت دید، خیال می کنه اون دریچه رو تو بستی تا باز رو نبینه و قهر باز رو از چشم تو دیده. تو باید توجیهش می کردی.
تکبال با حرص داد زد:
-اون به خاطر باز منو متهم کرد به کاری که نکرده بودم.
شهپر با آرامشی خلاف پریشونی تکبال جواب داد:
-تو هم برای تلافی به رفیقش فحش دادی و توهین کردی.
تکبال این دفعه درست و حسابی از جا در رفت. به شدت بال های شهپر رو از دورش کنار زد و از جا پرید. با نفس های به شماره افتاده حالت ستیز گرفت و جیغ کشید:
-اون باز رفیقش نیست. اون شکاری کثافت رفیق فاخته من نیست. اون رفیق نیست رفیق نیست رفیق نیست نیست نیست نیست نیست. باز رفیقش نیست. باز صیاده. به خدا اون فقط صیاده. اون باز عوضی رفیق فاخته من نیست. من نمی خوام این رو بگی. من نمی خوام این رو کسی بگه. من نمی خوام نمی خوام نمی خوام!
بیشتر از این نتونست ادامه بده. حس می کرد جز جیغ کشیدن هیچی آرومش نمی کنه. شهپر دوباره بغلش کرد و اجازه داد توی سینهش جیغ بکشه و گریه کنه.
-تکبال!عزیز بیچاره من! با خودت چیکار کردی؟ اینهمه تعصب اون هم به پرنده ای که بومی این جنگل نیست! اینطوری موفق نمیشی تکبال! فاخته الان توی حال و هوای تو نیست. تو حتی نمی خوایی اسم این2تا رو کنار هم بشنوی. داری اشتباه میری و این اشتباه رفتنت به هیچ کسی جز خودت آسیب نمی زنه. کاش بفهمی و منصرف بشی هرچند حسابی گرفتار شدی. گرفتار دلت. آخ از دست این دلت!
-ببینم تو چه غلطی می کنی عوضی؟
صدای کرکس مثل ناقوس مرگ توی گوش تکبال پیچید ولی سر بالا نکرد. حالش چنان بد بود که براش فرقی نمی کرد آخرش چی بشه.
-من هیچی. فقط دلداریش میدم. آخه…
کرکس آرامش همیشگی شهپر رو نداشت.
-پس اینطور که دلداریش میدی. توی بغلت؟ دلداری به جفت من! خیلی ممنون باقیش با خودم.
تکبال از دست های قوی کرکس که مثل1تیکه شاخه شکسته کوچیک از شاخه جداش کردن نه استقبال کرد و نه پرهیز. فقط با اعصابی متشنج به شدت گریه می کرد. کرکس جفت متشنجش رو از نگاه شهپر پوشوند. شهپر نگاهش کرد.
-کرکس!تقصیر من بود. اذیتش نکن!
کرکس با نگاهی مرگبار بهش خیره شد.
-به حساب تو هم سر زمانش می رسم. مطمئن باش. حالا می خوام بری گم شی بالای سر مشکی همونجا بمونی تا خودم برسم.
شهپر تردید کرد. نگاه دلواپسش بین دست ها و چشم های آتیشبار کرکس می چرخید.
-کرکس!اون کبوتر داره ظرفیتش تموم میشه. حالش درست نیست. سر به سرش نذار.
کرکس مثل اژدهایی که آتیش از دهنش بپاشه از چشم هاش به شهپر آتیش می پاشید.
-فقط برو گم شو!
-شهپر نگاهش کرد.
-اینهمه وحشی نباش کرکس. عادلانه نیست. گناه داره. کاری نکن که بیشتر از این اذیت بشه.
کرکس تکبال بی خبر از صحنه و بی خود از خود رو مثل1دسته پر سبک دست به دست کرد و پنجه آزادش رو به ضرب تمام کوبید روی شونه شهپر.
-موجود کثافت! همین اندازه که زنده ای باید ممنون باشی. نه از من. از همین به قول تو کبوتر که با جفنگیات مسخرهت خودت رو فرو کردی توی دلش و خیال کردید من احمقم و نمی فهمم. مطمئن باش اگر به قول تو اذیت نمی شد، تو الان دیگه وجود نداشتی. درضمن، رفتار من با جفتم به خودم مربوطه. من هر غلطی دلم بخواد باهاش می کنم چون دلم می خواد. الان هم دلم می خواد باهاش صحبت کنم البته به زبون خودم، تا این بی شعور یاد بگیره دیگه توی بغل تو کفتار بالدار، لای پر های تو انگل آشغال دنبال دلداری نباشه. هرچی گفتم رو کامل به خاطر بسپار چون دیگه تکرارش نمی کنم. حالا هم بپر برو تا نظرم عوض نشده!
کرکس هوار نمی زد ولی لحنش چنان خطرناک شده بود که حتی شهپر هم بی اختیار عقب کشید. هیچ دلش نمی خواست در اون لحظه اون هم در حضور تکبال کرکس رو عصبانی تر از اونی که بود کنه. از طرفی جرأت نداشت تکبال رو تنها بسپاره بهش تا باز اذیتش کنه. چاره ای نبود. اگر بیشتر ادامه می داد، اگر کرکس حرصی تر می شد، تکبال بیشتر و بیشتر زیر آوار این خشم جریمه می پرداخت و این چیزی نبود که شهپر می خواست. پس هیچ چاره ای نداشت جز اینکه پرواز کنه و بره بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه. شهپر پرید و رفت. کرکس هم تکبال رو لای پر هاش مخفی کرد و مثل تیر به طرف نوک سکویا و اون لونه حصاری شده غیر قابل نفوذ پرواز کرد.
منطقه سکویا در سکوت عصرگاهی فرو رفته بود. شب داشت می رسید. باد می وزید. احتمال بروز توفان قوی تر و قوی تر می شد.
اون شب توفان شد و3شب تمام طول کشید. سکویایی ها که احتمال بروز حمله از طرف دشمن رو می دادن، همگی در1لونه چوبی صمغی خیلی بزرگ که پیش از این به پیشنهاد شهپر و با همکاری همه ساخته شده بود مستقر شدن و از دریچه های متعددش به بیرون اشراف داشتن. لونه چنان بزرگ بود که حتی کرکس هم راحت وسطش جا می شد. کرکس رفته بود تا1سرکی اون بیرون بکشه. کسی حرفی نزد ولی همه می دونستن کرکس راست نمیگه و گشت بهانه هست. این روز ها کرکس زیاد غیبش می زد. بقیه زمانی به این حدسشون مطمئن تر شدن که دیدن تکبال از طولانی شدن غیبت کرکس هیچ دلواپس نشد و بر عکس، پیش از رفتن کرکس حسابی نگران بود. کسی از تکبال نپرسید داستان چیه چون دیگه می دونستن تکبال چیزی نمیگه. شهپر آخر شب درست جلوی در به خواب رفت و بقیه هم در اطراف لونه ولو شدن. مشکی بعد از مدت ها تونسته بود به کمک چوب های نگه دارندهش و همراهی بقیه قاطی جمع باشه و حتی اگر هم نمی تونست باید هر طور بود میاوردنش بین خودشون چون نمی شد توی اون توفان وحشتناک اون بیرون روی درخت های هلو تنهاش بذارن. وقتی تکبال وحشتزده گفته بود مشکی رو اونجا جا نذارن بقیه زدن زیر خنده.
-فسقلی!کی گفته مشکی باید اونجا تنها بمونه؟ معلومه که باید بیاد اینجا! خوب البته1کمی دردش میاد اگر تکونش بدیم ولی به قیمت نصف شدنش هم باشه باید بیاریمش. اصلا نگران نباش. گریه هم نکن. به هیچ عنوان مشکی رو اون بیرون تنها نمی ذاریم. تکمار باید همچین چیزی رو به خواب هم نبینه.
نیمه شب بود. جز کرکس همه بودن. مشکی آروم کنار دست تکبال خواب بود. توفان لحظه به لحظه شدید تر می شد. سکویایی ها نیمه های شب که از شیطنت و قصه پروندن و اذیت کردن همدیگه خوب خسته شدن، تک تک از نفس افتادن و خوابشون برد.
-شهپر!آهای شهپر بلند شو بکش عقب بذار رد شم بی قواره!
شهپر با تکون های کرکس چنان از جا پرید و چنان وحشتزده نگاهش کرد که کرکس مطمئن شد کم مونده بود سکته کنه. کرکس کلافه نگاهش کرد و پیش از اون که فریاد شهپر دوباره دردسر درست کنه دست به کار پیشگیری شد.
-عجب موجود بدبختی هستی! یعنی تو هنوز تفاوت بین1موجود زنده و1توهم مسخره رو نمی فهمی؟ بابا من اینجام، اینجام، اینجام! خود خودمم. سالمم، زنده ام، اینجا مقابلت حاضرم. بسه دیگه تمومش کن تو هم!
بقیه خواه ناخواه بیدار شدن. شهپر هنوز از شوکی که بهش وارد شده بود نفس نفس می زد. تیزبین از اون طرف لونه با صدایی خواب گرفته نالید:
-کرکس!اومدی؟
کرکس بی حوصله ولی نه نامهربون جوابش رو داد.
-آره اومدم. همه چیز امنه بخوابید!
-خوشبین از گوشه دیگه ناله کرد:
-چی شده کرکس! چرا نصفه شبی پر داغ کردی؟
کرکس با حرص گفت:
-هیچی نشده. داشت1چیز های مزخرفی می شد که نشد. اه!
تکرو توی گوش تیزرو نجوا کرد:
-کرکس چشه؟ نکنه توی گشتش چیز خطرناکی دیده؟
تیزرو به همون آرومی جواب نجواش رو داد.
-نه. کرکس کلافه هست. غیبت خورشید نفسش رو گرفته.
تکرو دوباره نجوا کرد:
-درست مثل همه ما.
تیزرو تعییدش کرد و چندتای دیگه در اطراف هم تعییدش کردن. لحظاتی بعد، شب بود و توفان و سکوت.
خورشید10روز بعد برگشت. صبح سرد1روز تیره و ابری فریاد تیزپرک منطقه رو زنده کرد.
-آهای خورشید اومد! دارم می بینمش همراه کرکسه!
به چشم به هم زدنی اطراف تیزپرک پر شد از خفاش و از کلاغ هایی که1لحظه آروم نداشتن. پرپر می زدن، از سر و کول هم بالا می رفتن تا بالا تر بپرن بلکه ببینن ولی نمی دیدن از بس توی هم می لولیدن. هر کسی چیزی می گفت.
-تیزپرک! تو مطمئنی درست دیدی؟
-راست میگه آخه تو خفاشی و خفاش ها روزبین نیستن.
-آره درسته تیزپرک حالا کرکس اینقدر بزرگه که از پشت پلک های بسته هم به چشم میاد ولی خورشید رو تو واقعا دیدی؟
-من که میگم توهم گرفتی.
-راست میگه خورشید چرا باید با کرکس بیاد؟ یعنی کرکس از کجا پیداش کرده؟
… … …
صدای ریز و تیز تیز پرک رفت بالا.
-خفه شید بابا! اوناهاش چشم هاتون رو باز کنید می بینید. این روز ها هم شد روز که من توش نبینم؟ شما هم اگر جای زبون چشم هاتون رو به کار بگیرید می بینید.
شهپر همهمه رو شکست.
-درست میگه. خورشید همراه کرکسه. من دارم برق پر هاش رو می بینم!
بقیه هم از سر و کول هم بالا رفتن تا ببینن. کمی بعد خورشید و کرکس به دیدرس رسیدن و هورای بلند جمعیتِ پروازی های سکویا هوای گرفته صبح زمستون رو شکافت. خورشید در کنار کرکس و عملا زیر سایهش، به طرف منطقه سکویا پرواز می کرد. طولی نکشید که وسط هیاهوی غریب جمعیت سکویا به منطقه رسیدن.
-سلام خورشید!
-وای خورشید کجا بودی؟
-راست میگه چه بی خبر؟
-آره بگو ببینیم تو1دفعه کجا رفتی؟
-اصلا چجوری رفتی که ما نفهمیدیم؟
خورشید بهشون نظر انداخت. نگاهش بی نهایت خسته ولی آروم بود. درست مثل کسی بود که1بیماری بسیار سخت رو پشت سر گذاشته و حالا خیلی ضعیف ولی سلامت و خاطر جمع آماده قوی تر شدنه. سکویایی ها1بند سوال می کردن. خورشید1لحظه زیر چشمی به کرکس نظر انداخت. کرکس به دادش رسید.
-آروم باشید! خورشید تازه از سفر اومده خسته هست. ببینید! خورشید باید می رفت و رفت. الان هم برگشته و باید خستگی در کنه.
ولی بقیه دست بردار نبودن.
-آخه کجا رفته بود؟ تو که درست بهمون نگفتی بذار خودش بگه!
-راست میگه این چه جور سفر رفتن بود؟!
-خورشید!این کرکس2تا کلمه گفته نگفته گفت تمام. خودت بگو کجا رفتی؟
کرکس به جاش جواب داد:
-رفته بود به دشت.
سکویایی ها دوباره شلوغ کردن.
-دشت؟
-اونجا رفتی واسه چی خورشید؟
-راستی حال سبزه قبا ها چطور بود؟
-کاش می دونستیم اونجا میری تا براشون پیام می فرستادیم!
-راست میگه.
-خوب حالا کی رفتی که ندیدیمت؟
-آره. و چرا نگفتی؟
باز هم کرکس جواب داد:
-سبزه قبا ها رو به راهن. من به خورشید گفته بودم باید سریع و مخفی بره. شب بود که رفت. اگر شما ها می دیدید، خوب تکماری ها هم می دیدن دیگه! لازم شده بود که بره، من هم بهش گفتم1لحظه هم زمان از دست نده. باید همون نیمه شب بره. خورشید هم رفت و حالا برگشته.
سکویایی ها ول کن نبودن.
-کرکس! چه مشکلی بود که خورشید رو واسه حل کردنش فرستادی؟
-راست میگه الان چی؟ الان برطرف شده؟
-نمیشه به ما هم بگی؟
-آره بگو خیلی دلمون می خواد که بدونیم.
-بگو دیگه خورشید بگو!
باز هم کرکس طوری که همه بشنون جواب داد:
-مشکل طبق معمول تکمار بود که شنیده بودم دوباره داره واسه دشتی ها دردسر میشه. خورشید باید می رفت و می فهمید. رفت و فهمید که مشکلی نیست و این شایعه بوده. ببینم شما ها نمی خوایید بس کنید؟ دست از سر این بیچاره بردارید از نفس افتاد!
تکرو خندید.
-میگم نکنه خورشید زبونش رو توی دشت جا گذاشته؟ آخه تمام جواب هاش رو تو دادی کرکس! چرا حرف نمی زنه؟ بابا داریم دلواپس میشیم بگید چی شده دیگه؟
کرکس بهش لبخند زد.
-چیزی نشده. خورشید فقط خسته شده. مطمئن باشید.
خورشید سر بالا کرد و به بقیه دلواپس های سکویا نظر انداخت.
-آخه شما ها مگه مهلت حرف زدن هم میدید؟ سلام. من رفته بودم دشت. سبزه قبا ها20بودن. هرچی کرکس گفت رو تأیید می کنم. درضمن شما ها اصلا عوض نشدید. همهتون1مشت موجود جیغجیغی فضول بی تربیت هستید که بلد نیستید1دقیقه خفه بشید تا هوای خستگی از سر تازه رسیده ها بپره. برید گم شید با این مدل مزخرفتون!
خورشید چنان آروم این ها رو گفت که سکویایی ها مجبور شدن کاملا سکوت کنن تا همه بشنون. با اینکه در کلمات خورشید محبت نبود، مثل همیشه، ولی تمام سکویایی ها بلند هورا کشیدن و براش کف زدن.
-مرسی خورشید!
-آره سخنرانی کاملی بود برای معرفی مجدد خودت!
-راست میگه داشتم شک می کردم نکنه خودت نباشی که الان مطمئن شدم خود خودتی.
-آره بابا تو خورشید خودمونی. لطفا عوض نشو که بعد از سفر هات بشه بشناسیمت.
-درست میگن خورشید تو چنان داقون شدی، یعنی ببخشید چنان عوض شدی که از روی قیافه شناختنت1کوچولو سخت شده.
-آره آره1کمی فحش بده بفهمیم با کی طرفیم.
-آره راست میگه ولی حالا خسته ای هوار نمی خواد بزنی از همین هایی که گفتی خوبه.
…
سکویایی ها اینقدر گفتن و گفتن تا خورشید سر بالا کرد، با نگاهی بی فروغ از خستگی بهشون خیره شد و چیزی شبیه لبخند در چهره همیشه تلخش دیده شد.
-نکبت های مسخره! شما ها همه از بیخ نکبتید. ولی از اون…مثبت هاش.
هورای بلند سکویایی ها رفت آسمون. سر و صدا حسابی زیاد بود.
-آهای مشکی!
صدای آهسته از خستگی ولی بدون لرزش و مثل همیشه محکم خورشید رو همه شنیدن. برای1لحظه انگار دستی به سرعت1مشت بزرگ تشویش رو به جمع پاشید. مشکی که وسط چندتا چوب که به اطرافش بسته بودن تونسته بود سر پا بمونه و اون وسط ها خودش رو مخفی کرده بود، آشکارا سعی کرد بکشه عقب و انگار می خواست هرچی کمتر دیده بشه و در همون حال تقریبا زمزمه کرد:
-سلام خورشید!.
وضعیت مشکی دردناک بود. سلام ضعیفش وسط اونهمه صدا به وضوح شنیده شد. خورشید مستقیم توی چشم های مشکی نگاه کرد، کاری که از زمان ورودش به منطقه سکویا کسی ندیده بود که انجام بده.
-سلام مشکی! شبیه1مشت تیر و تخته متحرک می مونی! چطوری کج و کوله؟
سکوتی که بعد از سلام مشکی به جمع حاکم شده بود1دفعه با قهقهه بلند مشکی شکست و بقیه هم1صدا با مشکی بلند زدن زیر خنده. خنده هاشون چیزی بیشتر از1شادی معمولی ناشی از بازگشت1سفر کرده بود. خورشید بهشون نگاه کرد و در حالی که خودش هم تقریبا باهاشون می خندید بلند ولی بی مخاطب خاص گفت:
-زهر مار!
خنده ها بلند تر شد. خورشید آهسته به شونه مشکی ضربه زد، دستش رو گرفت و با نگاهی مستقیم بهش خیره شد.
-خیلی خوبه مشکی! مطمئنم خیلی سریع از دست چوب های اطرافت خلاص میشی و می تونی به جای تمام این زمانی که لای برگ ها ولو بودی، بلند شی و حسابی خر کاری کنی.
سکویایی ها از خنده نعره می زدن و مشکی با خنده هایی بلند و از ته دل، هم صدای بقیه بود. با چشم های بسته هم می شد فهمید که مشکی به وضوح از زجر سنگینیِ دردناکی که روی شونه هاش حس می کرد سبک شده. خورشید هم همینطور. بقیه افراد منطقه سکویا هم همینطور!.
خورشید تکبال رو دید که فقط لبخند می زد و بهش خیره شده بود.
-صبح به خیر تکی! ببینمت! تو هم که اندازه خودم زهوارت در رفته که!
تکبال به طرز عجیبی نگاهش کرد. خورشید بهش لبخند زد.
-چته؟ می خوایی بغلم کنی؟ خوب بجنب دیگه معطل چی هستی؟ زود باش بپر!
تکبال دیگه مکث نکرد. توی بغل خورشید بغضش رو خورد و خیلی آروم، انگار با خودش، نجوا کرد:
-دلم تنگ شده بود واسهت خورشید.
تکبال هیچ وقت نفهمید خورشید صدای به اون آرومی رو وسط اونهمه صدا شنید یا نه. ولی خورشید دستی به سر و پر های کبوتر کشید و خندید. چه فرقی می کرد که خورشید حرف دلش رو شنیده بود یا نه؟ مهم دستی بود که تکبال باز هم می تونست احساسش کنه و این براش بی نهایت ارزش داشت. تکبال می خواست اون دست، اون هوا، اون وجود باشه. گیریم که مهربون نباشه، گیریم که سفت بگیره، گیریم که همراهی باهاش واسه تکبال سخت باشه. تکبال فقط می خواست خورشید باشه. سلامت و آزاد و زنده. هرچند نامهربون. هرچند خشن. هرچند مثل همیشه تلخ.
-آهای خورشید! فسقلی رو بغل کردی و به ما فقط خودت رو با الفاظ مخصوصت معرفی کردی. این تبعیض آشکار رو ما نمی بخشیم.
-راست میگه. این عادلانه نیست.
-آره درسته! ما حقمون رو می خواییم!
-موافقم. کرکس!ما بهت شکایت می کنیم که موضوع رو بررسی و پیگیری کنی.
-آره درست میگن من هم معترضم.
… … …
خورشید با حالتی که انگار به1مشت برگ خشک نگاه می کنه همه رو از نظر گذروند و چشم هاش رو تنگ و گشاد کرد.
-بسیار خوب! اگر بخوایید می تونم همه شما ها چوب های بی مصرف رو تک تک بغل کنم ولی بعدش هرچی شد پای خودتون. آخه من زیاد بهتون محبت دارم و هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر فشار میدم. اول هم از این1مشت چوب متحرک شروع می کنم که حسابی دلم تنگ شده بود واسه فشردن و صاف کردن استخون هاش!
خورشید این رو گفت و رفت طرف مشکی. مشکی بی اختیار خودش رو پرت کرد طرف کرکس و با وحشتی آشکار هوار زد:
-آی کرکس!می خواد بکشدم! به دادم برس!
شلیک خنده بود که فضای پر همهمه رو شکافت. مشکی در حین فرار تعادلش رو از دست داد، چند بار تلو تلو خورد، عاقبت هم نتونست تعادلش رو به دست بیاره و بایسته، عقبی رفت و اگر کرکس نمی گرفتش محکم می خورد زمین. این بار خورشید هم نتونست خودش رو نگه داره. لحظه ای به اون صحنه مضحک خیره موند و بعد1دفعه ترکید و همراه بقیه و حتی خود مشکی، بلند زد زیر خنده. برای سکویایی ها همین کافی بود. حتی خیلی بیشتر از اندازه ای که منتظرش بودن. سکویایی ها شاد بودن. از بازگشت خورشید، از سلامتش، از نگاه مستقیمش به نگاه مشکی و از رفتار اون2تا با هم که عطر آشتی داشت، از شادی مشکی، از خنده خورشید، از بلند شدن مشکی هرچند به کمک چوب های اطرافش، و از اینکه هنوز می تونستن شاد باشن و بخندن.
بلاخره کرکس تونست خورشید رو از وسط جمع پر همهمه و ناآروم خلاص کنه. خورشید به همراهی کرکس به طرف نارنج بلند وسط منطقه رفت و وارد لونهش شد. اونجا آروم بود. سکویایی ها اون بیرون واسه خودشون شلوغ می کردن. کرکس با نارضایتی پر و بال تکون داد.
-اگر چیزی بهشون نگم همین طور دور و بر این درخت عربده می زنن. الان درستش می کنم!
خورشید مانع شد.
-ولشون کن! بذار شاد باشن. این ها حق دارن بخندن. برای هر کسی که بتونه بخنده این لازمه. اون ها می تونن. برای چی مانعشون بشی؟
کرکس متوقف شد.
-ولی تو باید خستگی در کنی.
خورشید نفس عمیقی کشید.
-شادی اون ها مزاحم خستگی در کردن من نمیشه. ول کن برام بگو این مدت که نبودم چی ها شد؟
کرکس به علامت نفی سر تکون داد.
-حالا نه. باشه واسه فردا. امروز تو همچنان در مرخصی هستی. از فردا دوباره وارد ماجرا شو!
خورشید ناراضی نگاهش کرد.
-مسخره بازی در نیار کرکس! مرخصیِ چی؟
کرکس خندید.
-استراحت بعد از بیماری.
خورشید با نارضایتی چشم تنگ کرد.
-من که بیمار نیستم.
کرکس دوباره خندید.
-خوب. استراحت بعد از سفر.
خورشید عصبانی شد.
-زهر مار!به چی می خندی؟
خنده کرکس بلند تر شد.
-به قیافه تو. تماشایی شدی خورشید! انگار پر هات واسهت زیادی زیادن. مثل1پوشش گشاد برای1جسم ضعیف.
خورشید حسابی کفری شد.
-ضعیف خودتی عوضی. از بس نفله ای با سلاح نصفه شب یواشکی میایی دزدی.
کرکس همچنان می خندید.
-من که چیزی ندزدیدم. اون شب اومده بودم خودت رو بدزدم که…
خورشید وسط حرفش رفت.
-که کم مونده بود من بدزدمت. حقت بود اینقدر می زدمت که جونت بالا بیاد تا دیگه نصفه شب اون طوری وارد لونه من نشی.
کرکس هنوز می خندید.
-تو که حال زدن نداشتی. خیال کردی ازت می خوردم؟ اون هم در لحظه داقونیت؟
خورشید با حرص از جا پرید.
-کرکس!الان اصلا داقون نیستم. با رضایت کامل حاضرم جای اون شب بزنمت.
کرکس دیگه نخندید. مهربون نگاهش کرد، آروم شونهش رو لمس کرد و بهش لبخند زد.
-آروم باش خورشید! مطمئن باش اون زمان هم تو می تونستی از خودت دفاع کنی. فقط دلت نخواست، واسه اینکه باهام موافق بودی و می دونستی این باید بشه. وگرنه تو از دست من ضربه نمیشی. من می دونم. من می دونم که تو در هر حالی که باشی باز خورشیدِ سکویایی.
خورشید به نگاه گرم و آرامش بخش کرکس خیره شد و شونه هاش افتاد.
-کرکس!ممنونم!
کرکس آروم خندید.
-واسه چی؟ واسه اینکه ازت تعریف کردم؟
خورشید نخندید. عصبانی هم نشد.
-واسه اینکه کمک کردی خلاص بشم. خیال می کردم دیگه شدنی نیست. آخه اون تکمار عوضی اندازهش رو حسابی…
کرکس اجازه نداد ادامه بده.
-بسه دیگه! تموم شد. دیدی که خلاص هم شدی. این منم که ازت ممنونم خورشید. ببین خورشید اون شب که اومدم به لونهت تصمیم داشتم از این گرفتاری مسخره خلاصت کنم حتی اگر تو خودت نخوایی. هم به خاطر خودت، هم به خاطر تمام منطقه سکویا و احتیاجی که تمام سکویایی ها در ادامه درگیری با تکمار بهت داشتن و دارن. من اومده بودم که به هر حال ببرمت و می دونستم چه زجری منتظرته و می دونستم که تو هم این رو می دونی و واقعا دلم نمی خواست تصور کنم که چجوری این رو به ناخواهت بهت تحمیل می کنم. تو حالت درست نبود و نفهمیدی که چقدر سبک شدم زمانی که دیدم خودت موافقی و باهام همراهی می کنی.
خورشید آروم لبخند محوی بهش زد.
-کرکس!داشتم دق می کردم. از سنگینی این فشار داشتم دق می کردم. مثل جوجه های تازه پرواز خوشحالم از آزادیم. ممنونم.
کرکس نگاهش کرد. خورشید حسابی خسته و حسابی ضعیف شده بود. کرکس1دفعه با صدای بلند زد زیر خنده.
-ولی این ها دلیل نمیشه من بهت راست گفته باشم. تمام تعریف هایی که چند لحظه پیش ازت کردم دروغ بود و درست بر عکسش درسته. دیدم داری از بسیاری تأثیر اون کوفتِ تکمار میمیری گفتم دم آخری شادت کنم و بعد مردنت بقیه به عنوان1کرکس جوانمرد بشناسنم که1موجود گرفتار اکسیر تکمار رو در لحظه های آخر زندگیش شاد کرده.
خورشید1دفعه با سرعتی که از آرامش لحظه پیش و خستگی نگاهش بعید بود از جا پرید و به شونه های کرکس چنگ انداخت.
-اُهُ!اگه به کسی بگی می کشمت فهمیدی؟
کرکس دست از خندیدن برداشت. نگاهش دوباره جدی، گرم و مهربون شد. بال هاش رو دور جسم خسته خورشید حلقه کرد و بهش لبخند زد.
-خاطر جمع باش! من به کسی نمیگم. تو به فرمان من1مدتی رفته بودی سفر و حالا برگشتی. این واقعیتیه که هرگز کسی خلافش رو ازم نمی شنوه. هرچند گرفتاری واسه هر کسی میشه که پیش بیاد ولی حالا که تو نمی خوایی، ماجرای غیبتت برای همیشه به صورت داستان1سفر ناگهانی باقی می مونه. تو همچنان قهرمان ما هستی خورشیدِ سکویا!
خورشید لای بال های کرکس مچاله شد، با رضایتی عمیق خودش رو جمع کرد و هنوز به بستر نرسیده بود که به خواب رفت.
اون روز خورشید تا صبح فردا توی لونهش خوابید. خوابی چنان سنگین و عمیق که وقتی چندتا از خفاش ها یواشکی رفتن بالای سرش بلکه چیزی سر در بیارن، خورشید بیدار نشد.
افرا.
افرایی ها دیگه حسابی خوش پر و بال شده بودن و زمان هایی که بارون نبود، آسمون حسابی ازشون پذیرایی می کرد البته در زمان های کوتاه. بال های ضعیف اون ها هنوز نتونسته بود جفای زمستون رو کامل فراموش کنه. فاخته از غیبت باز که داشت طولانی می شد به شدت دلگیر بود و هرچی دلگیر تر و دلتنگ تر می شد، نگاه هاش به تکبال تیره تر، سرد تر و خصمانه تر می شد. تکبال چند بار سعی کرد براش توضیح بده که بسته شدن اون دریچه واقعا کار خودش نبوده ولی فاخته هر بار1چیزی از وسط کلامش پیدا می کرد که عصبانی تر بشه و اوضاع بد تر و بد تر می شد. تکبال حس می کرد که چقدر از باز متنفره. تا اون زمان هرگز چنین احساس عجیبی رو تجربه نکرده بود. نمی شد زمانی بیکار باشه و1دفعه اشک هاش پر هاش رو خیس نکنن. کرکس از شدت حرص دیوانه می شد و بارها تکبال حسابی سر این داستان به دردسر افتاده بود ولی نه تلاش های کرکس، نه تنبیه هاش، نه مهربونی هاش، نه خشمش، نه پند های خورشید و نه توصیه های شهپر، هیچ کدوم نمی تونستن تکبال رو به این نتیجه برسونن که باید بینشش رو نسبت به فاخته و سرنوشتش عوض کنه. تکبال همچنان با حضور باز در دل فاخته می جنگید و هر زمان بهش فکر می کرد، می تونست کرکس رو درک کنه که چه نفرتی از حضور فاخته در وجود تکبال داشت! ولی آیا واقعا این2تا شبیه هم بودن؟ آیا حس کرکس به فاخته شبیه حس تکبال به باز بود؟ یعنی تکبال فاخته رو اون مدلی می خواست که کرکس تکبال رو؟
-نه! نه!نه، نه، نه، نه، نه خدای من نه!
-چی شده تکبال؟ چرا با خودت حرف می زنی؟! حرف که چی بگم؟! با خودت داد می زنی؟
تکبال چنان به چلچله خیره شد که انگار دفعه اولی بود که می دیدش. چلچله با خستگی نگاهش کرد.
-تکبال!تو رو به خدا دیگه بس کن! تو و این فاخته جفتتون دیوونه اید! تو که پاک زده به سرت اون هم که معلوم نیست سر چی ول معطله. راستی تکبال! میگم این فاخته و اون پرنده عجیبه…
تکبال دستش رو به نشان سکوت بالا برد.
-چلچله!این آسمون اگر شروع کنه به باریدن حالا حالا ها توقف نداره. بپر که بعدش دیگه معلوم نیست کی بتونی.
چلچله نگاهش کرد.
-به نظرت خیلی هواداری که هنوز نمی خوایی در موردش حرف زده بشه؟ ولی فاخته به تو اینطوری نگاه نمی کنه. می خوایی واسهت بگم چی ها در موردت به سیاهپر…
تکبال بلند و محکم فرمان داد:
-چلچله!بپر! الان!
چلچله با نگاهی ناشناس ولی منفی بهش نظر انداخت.
-به جهنم!حقت همون فاخته هست با جفنگیاتی که می پرونه در موردت.
تکبال مجبور به تکرار فرمانش نشد. چلچله بلافاصله پرید و رفت. تکبال حس کرد قلبش در حال انجماده. دلش فریاد می خواست. دلش جیغ می خواست. دلش پایان می خواست. پایان همه چیز. پایان این کابوس تاریک. پایان خودش.
دیدگاه های پیشین: (4)
حسین آگاهی
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 10:16
سلام. از اون جا که در این قسمت شاهد هیچ حادثه ای جز برگشت خورشید نبودیم هر چه سریع تر قسمت های بعدی را آماده کرده و قرار دهید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. این بیچاره ها نمیشه1چند صباحی بی حادثه سپری کنن؟ گناه دارن. حادثه هم میاد. البته کاش می شد نیاد ولی میاد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 10:38
سلام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم عزیز همه چی عالی بود خسته نباشی
بابت همه چی ممنونتم پریسا
سلامت و دل شاد باشی
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم از لطف تمام مدتت. امیدوارم به همین زودی همه چیز برات عالی بشه و باشه.
ایام به کامت.
مینا
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 17:32
سلام این قسمت خیلی قشنگ و درام بود. ممنون خوشحال دشم که خورشید برگشت.

پاسخ:
سلام میناجان.
خوشحالم از خوشحالیت.
همیشه شاد باشی.
آریا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 09:37
ممنونم پریسا جان
من بیشتر از همه چی منتظر یه چی هستم تا خوشحالیم کامل بشه خودت هم خوب میدونی عزیز که اون چیه
ممنونم از محبتت پریسا جان
آرزو میـــکنـــم خــــدا بـــی گِــــره ، بـــبافــــد طــــرح آرزوهــــایــــت را …
سلامت باشی دوست عزیز
ایزد نگهدارت

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه آریای عزیز. شاید بعضی چیز ها رو اصلا خدا نخواد. شاید ما هم باید نخواییمشون ولی…هرچی خدا بخواد. ازش می خوام به هرچی که می خوایی برسی و اگر مصلحت پروردگار رسیدن نیست، پس اون چیز رو هرچی که هست از دلت بگیره و جاش آرامش بذاره تا دیگه نخواییش که از نرسیدن بهش احساس ناکامی نکنی.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال71

شب سنگینی بود. منطقه سکویا ظاهرا در خواب به سر می برد ولی تجربه نشون داده بود که این ظاهر گول زنکه و تکماری ها نباید باورش می کردن. جنبنده ای دیده نمی شد. کسی سایه سیاه بزرگی که از پشت شاخه های هلو دور زد، بی صدا رفت پشت پیچک ها و راه وسط منطقه رو در پیش گرفت رو ندید. هیچ کسی ندید جز شهپر که معلوم نبود1دفعه از کجا سبز شد و با دیدن اون سایه سیاه چنان حالش عوض شد که وسط زمین و هوا تعادلش رو از دست داد، بی هوا عقب افتاد و در حالی که چیزی نمونده بود به ضرب روی شاخه های خشک1درختچه خواردار سقوط کنه بلند و بی اختیار داد کشید.
بلافاصله منطقه مثل بمب ترکید. سکویایی ها که این فریاد رو سفیر اعلام خطر تلقی کرده بودن، مثل باد ریختن وسط و کم مونده بود که فاجعه درست بشه.
-آهای شما ها! بسه! من بودم تمومش کنید!
هوار کرکس همه چیز رو درست کرد.
-کرکس! این چه کاری بود کردی؟ ممکن بود بزنیمت. چرا داد کشیدی؟
کرکس با نگاهی نکبتبار به شهپر خیره شد.
-من نبودم. داد رو این کشید. بی مخ روانی!
همه نگاه ها متوجه شهپر شد که هنوز نتونسته بود از گیجی در بیاد.
-شهپر! خل شدی؟ چیکار کردی؟ نصفه شبی ماجرا درست می کنی تو هم!
شهپر گنگ و گیج تماشا می کرد. کرکس دور از چشم بقیه واسهش چشم تنگ کرد. بقیه که خیالشون راحت شده بود متلک و شوخی پرت می کردن و به حال شهپر می خندیدن.
-بد خواب شدی شهپر؟
-البته حق داشتی! این کرکس بی صدا وسط نصفه شب حسابی ترسناکه! بهش نگی؟
-راست میگه، از بس خوشمزه ای براش1دفعه می خورَدِت بعدش گرفتار تهوع درختی میشه، چون توی دلش نمی مونی باید بیایی بیرون!
-جدی شهپر اصلا نصفه شبی تو این بیرون بودی که چی؟
-راست میگه. کرکس اگر بوده اومده بوده پیدات کنه یواشکی خدمتت برسه! تو زدی بیرون که چیکار کنی؟
…
شیطنت ها و خنده ها تمومی نداشتن. کرکس با حرص به شهپر نظر انداخت.
-شبپره نکبت! ببین! من اینجام. درست مقابل تو. دیگه شبح نبین وگرنه لازم میشه درمونت کنم! درمون هام رو تو نمی پسندی و اوضاعت شبیه خودت بی ریخت میشه.
بقیه زدن زیر خنده. کرکس نگاهشون کرد. نخندید ولی اخم هم نکرد و از قیافهش مشخص بود جز نارضایتی از شهپر که اوضاع رو به هم ریخته بود، از کسی نارضایتی نداشت.
-اگر هنوز خیال شبح دیدن داری بگو شروع کنم.
شهپر هیچی نگفت. بقیه می خندیدن. کرکس زد روی شونهش.
-شهپر! ببین منو! محض رضای خدا دیگه اینطوری کاسه کوزهم رو به هم نریز. الان هم خودت خراب کردی خودت هم درستش کن. این ها رو بفرست همونجایی که ازش اومدن من الان نمی خوام اینجا باشن.
بقیه نشنیدن. شهپر هنوز گیج بود. کرکس اصرار کرد. خیال داشت هر طور شده از اون هوا خلاصش کنه.
-پاشو دیگه! بهت میگم پاشو!
کرکس شونه های شهپر رو گرفت و به طرف جمعیت فشار داد. شهپر خواه ناخواه از اون حال و هوا در اومد، به خودش مسلط شد و سعی کرد بقیه رو پراکنده کنه. کرکس اون وسط با نگاه گشت تا خورشید رو پیدا کنه. خورشید دیر رسید، عقب ایستاد و با نگاه بی روح و خسته تماشاش می کرد. قشنگ مشخص بود دلش نمی خواد کسی ببیندش تا راحتش بذارن. کرکس ندیده گرفتش و توجه بقیه رو هم تا جایی که می تونست ازش منحرف کرد. خورشید وقتی خاطر جمع شد که حضورش لازم نیست، به همون بی صدایی که اومده بود رفت و در تاریکی گم شد. کرکس هم که شهپر رو مشغول بقیه و بقیه رو سرگرم شهپر کرده بود، به مسیر رفتنش خیره شد و به انتظار نشست تا جو آروم بشه. شهپر نه خیلی زود، ولی تونست اوضاع رو سر و سامون بده و سکویایی ها با خنده و شوخی دوباره رفتن تا به ادامه خواب سبکشون برسن. کرکس، وسط تاریکی شب، این بار بی صدا تر و مراقب تر از پیش، از پشت سکویا پایین خزید و از لای شاخه های کلفت تر به طرف لونه خورشید پرواز کرد. دلش می خواست شهپر نبیندش که باز دوباره شر درست نشه. کرکس، مراقب و محتاط پرید و رفت. پشت در لونه خورشید متوقف شد و به اطراف نظر انداخت. کسی نبود. کرکس خیلی آهسته، به در فشار آورد. در اول کمی مقاومت کرد و بعد، فرمان بر و بی صدا کنار رفت و باز شد.
صبح فردا منطقه سکویا با کابوس به پیشواز روز رفت.
-آهای! خورشید غیب شده!
ظرف مدتی کمتر از1دقیقه همه کاملا بیدار و آماده بودن.
-کرکس هم که نیست. یعنی جفتی رو با هم دزدیدن؟
-چی میگید؟ برای چی مزخرف میگید؟ مگه میشه؟
-راست میگه اینکه شدنی نیست.
-آخه چرا شدنی نیست؟
-چون اولا خورشید بوق نیست بردارن ببرنش هیچی نگه. دوما کرکس توی لونهش جاش امنه و اون قدر بالاست که دست کسی به این سادگی بهش نمی رسه.
-راست میگه. از این ها گذشته، ما با1پخ بیداریم. این کار هیچ طوری شدنی نیست.
-اصلا شما ها دارید چی میگید؟ فسقلی توی لونه صحیح و سالمه! اگر تکماری ها اومده باشن فسقلی رو می برن نه کرکس رو.
-راست میگه! اصلا فسقلی حتما می دونه! ازش بپرسیم ببینیم این2تا کجا رفتن!
شهپر با تحقیر شونه بالا انداخت.
-فسقلی! تا کی می خوایید این کبوتر رو این طور مسخره صداش بزنید؟ این1موجود کامل، بزرگ و بالغه. خودتون از این نامگذاری هیچ حس بدی نمی کنید وقتی به این میگید فسقلی؟
چند نفر مثل اینکه چیز تازه و عجیبی شنیده باشن لحظه ای تماشاش کردن و بعد دوباره همه چیز عادی شد.
-بابا بیایید بریم ببینیم فسقلی چی می دونه از غیب شدن این ها!
-راست میگه دیگه!
-آهای! کرکس اومد!
انگار رنگ و روی منطقه عوض شد. سیل پرنده های شب و روز بود که به طرف کرکس پرواز کرد.
-سلام کرکس.
-کرکس خورشید هیچ کجا نیستش!
-آره آره پیداش نکردیم.
-ما خیال کردیم شما2تا با هم هستید ولی…
-کرکس! حالا چیکار کنیم؟
… … …
اگر کرکس حرف نمی زد منطقه منفجر می شد از سوال هایی که لحظه به لحظه بیشتر، بلند تر و پریشون تر پرتاب می شدن.
-آروم باشید! خورشید جاش امنه!
انگار صدا ها1دفعه با دکمه خاموش شدن و لحظه ای بعد، دوباره همهمه ها شروع کردن به بالا گرفتن.
-جاش امنه؟
-یعنی می دونی کجاست؟
-کرکس! خورشید کجاست؟
-اتفاقی که نیفتاده مگه نه؟
-کرکس! همه چیز درسته؟
… … …
کرکس پیش از بالا گرفتن صدا ها موضوع رو حل کرد.
-به من گوش بدید! خورشید چند روزی نیست. رفته سفر. خیلی فوری پیش اومد و خورشید باید سریع می رفت. نگران نباشید. خطری نیست. مشکلی هم نیست. خورشید هم چند روز دیگه بر می گرده. تا اون زمان، باید حواس ها جمع باشه تا غیبتش کمتر دردسر درست کنه. دیگه بس کنید و برید سر باقی زندگی.
سکویایی ها چیزی نفهمیدن بنا بر این خاطرشون جمع نشد.
-کرکس! خورشید چرا باید می رفت؟
-راست میگه. لازم نبود چندتا از ما باهاش بریم؟
-کرکس! سفر خورشید به درگیری ما مربوطه؟
-کرکس! مطمئنی که خطری نیست؟
… … …
کرکس با اطمینان به همه آرامش خاطر داد و به سوال ها جواب داد.
-اول، نه لازم نبود کسی همراهش بره. خورشید باید خودش تنها می رفت. دوم، بله سفرش به درگیری های ما مربوطه. سوم، مطمئنم که خطری تهدیدش نمی کنه. بهتون تضمین میدم که جای خورشید در حال حاضر از مکان همه ما امن تره. و چهارم، دیگه نپرسید چون توضیح نداره. خورشید باید می رفت و رفت. زود هم بر می گرده. تمام.
تمام. با این فرمان کوتاه، ساده و صریح، بحث تموم شد. هرچند کسی چیزی نفهمید جز اینکه خطری نیست و اوضاع درسته ولی بیشتر از این، چیزی دستگیر کسی نشد. تکبال، در آرامشی غمگین به این بحث و جدل ها و گفتگو های پنهانی بعدش نظاره می کرد و در جواب اون هایی که مطمئن بودن تکبال1چیز هایی از این سفر عجیب خورشید می دونه و به کسی نمیگه فقط سکوت می کرد و تماشا.
یکی2روز دیگه هم گذشت. همه می دیدن که در این مدت کرکس1زمان هایی غیبش می زنه و تکبال برخلاف همیشه، به این غیبت های گاه و بی گاه و در بعضی مواقع طولانی اصلا معترض نیست. فقط با همون آرامش غمگین که کمی کدورت دلواپسی تهش خونده می شد، به انتظار کرکس می نشست تا برگرده. کرکس بیخیال و آروم به اذیت کردن تکمار و دار و دستهش مشغول بود و بقیه سکویایی ها با کمال میل همراهیش می کردن. شهپر در این مدت فقط فرمان می برد و تماشا می کرد. نه کنجکاو بود، نه اصرار می کرد، نه به تکبال برای آگاه تر شدن می پیچید، نه برخلاف نقشه خطرناک چندتا از خفاش ها به خیال تعقیب کرکس افتاد و نه به کرکس گفت که از غیبت خورشید متحیره. شهپر در کمال سکوت فقط تماشا می کرد و تماشا می کرد.
زمان کند و بیخیال از وسط غفلت پرنده های جنگل سرو رد می شد و می رفت. منطقه سکویا و افرادش بدون خورشید پیش می رفتن و پیش می بردن. درگیری ها به قوت خودش باقی بود. مشکی آهسته آهسته با به کار بستن توصیه ها و ادامه درمون های خورشید به طرف سلامتی می رفت، تکبال به تمرین هاش بدون خورشید ادامه می داد و شهپر همچنان در عین کارآمد بودن، تماشاگر ماجرا بود.
افرا.
صبح خیلی زود بود و هوا هنوز به تاریکی می زد. ضربه های خیلی آهسته ای که به دریچه می خورد، هرچند خیلی آروم بود ولی فاخته رو از جا پروند. در1لحظه پشت دریچه بود و کشیدش که باز بشه ولی با حیرت دید که دریچه مثل دیواری سخت سر جاش مونده و حرکت نمی کنه. ضربه های آهسته همچنان به دریچه می خوردن. فاخته کلافه و عصبانی دریچه رو با تمام زورش کشید.
-باز! باز تو اونجایی؟
صدای آهسته و زمزمه وار باز از پشت دریچه شنیده شد.
-آره منم. چرا باز نمی کنی؟
فاخته با حرص مشتی هواله دریچه کرد که هیچ فایده ای نداشت و دستش درد گرفت.
-این لعنتی باز نمیشه! نمی دونم چرا اینهمه سفت شده!.
صدای اون طرف دریچه زمزمه کرد:
-باز نمیشه؟ مگه ممکنه؟ تا دیروز صبح که باز می شد.
فاخته در حالی که دستش رو می مالید جواب داد:
-بله می شد ولی حالا نمیشه. به جای حرف زدن1کمکی کن بلکه بشه.
باز و فاخته باهم از2طرف هول دادن و کشیدن ولی دریچه باز نشد که نشد. فاخته با حیرتی آمیخته به خشم به دریچه نگاه کرد.
-این چی می تونه باشه؟ چرا باید باز نشه؟
باز بی حوصله از پشت دریچه بسته صدا زد:
-کسی اونجا نیست زورش برسه؟ اون کبوتره…
فاخته وسط حرفش پرید.
-نه بابا رفته. عجیب بود که امروز خیلی زود رفت!. نکنه…
فاخته با خشم به دریچه خیره شد و آروم دستش رو روی اون گذاشت. صدای باز از سکون درش آورد.
-ببین! این دریچه باز بشو نیست. بیا دم در!
فاخته1دفعه از جا پرید.
-نه! دم در نمیام.
باز خندید.
-عزیز دلم! قول میدم نزدیکت نشم. فقط بیا در رو باز کن با هم حرف بزنیم! من چند قدمی در میشینم. بیا دیگه!
فاخته تردید نکرد.
-گفتم نه!
باز سرش رو به شکاف باریک دریچه چسبوند و با مهربون ترین لحنی که می تونست خندید.
-فاخته ترسوی من! آخه خیال می کنی من چیکارت می کنم؟ بیا می خوام ببینمت! دلم تنگ شده بیا دیگه! بدجنس! تو دلت تنگ نشده برام؟
فاخته به دریچه تکیه داد. دلش تنگ شده بود. روحش پر می زد که بپره بره در رو باز کنه ولی…
-ببین! بیا باز هم تلاش کنیم بلکه این لعنتی باز بشه!
باز با لحنی گرفته زمزمه کرد:
-این اگر باز شدنی بود تا حالا باز می شد. اونی که بسته و در رفته کارش رو بلد بوده. ببین من الان میرم دم در منتظرت میشم. دلت میاد نیایی هم رو نبینیم؟ اگر دلت میاد که خوب هیچی دیگه. من رفتم پشت در.
فاخته گیج و عصبانی پشت دریچه بسته باقی موند. دریچه سفت و سخت بین اون و باز نشسته بود.
-اونی که بسته و در رفته کارش رو بلد بوده!-
این جمله باز مثل ناقوس جنون توی سر فاخته چرخید.
-تکبال! کثافت روانی عوضی احمق آشغال! به خیالت این طوری می تونی به حماقت های مزخرفت ادامه بدی! اون هم روی مغز من! تو آشغال ترین زنده تمام جهان هستی!.
باز آهسته چند ضربه به در زد. فاخته بی اراده خودش رو پشت در رسوند. دستش روی در بود. باز از پشت در براش زمزمه محبت می کرد.
-فاخته! باز کن! می خوام ببینمت! وای که الان چه قشنگ شدی! از صدای نفس هات معلومه عصبانی هستی! ولش کن بیخیال. باز کن در رو! دلم نمیاد اینطوری برم. من تا اینجا بیام و نبینمت؟ آخه مگه میشه؟ باز کن!دلم پر می زنه ببینمت. تو هم که همین طور. باز کن! فقط تا نیمه بازش کن! زود باش!.
لحن باز مهربون، شاد و تشویق کننده بود. فاخته دست به در داشت و از شدت حرص و درموندگی نفس های بلند می کشید. مدتی گذشت. صدای باز و ضربه های آرومش به در فاخته رو به خودش آورد.
-فاخته! عزیز دلم! کجایی؟ باز نمی کنی؟
فاخته صدای خودش رو شنید که گفت:
-نه!
لحظه ای از پشت در صدایی شنیده نشد. بعد باز با لحنی آزرده زمزمه کرد:
-خوب شاید تو اندازه من دلتنگ نباشی و من بی خودی به خودم وعده دادم. اصلا شاید دریچه رو هم خودت خواستی که باز نشه تا از سرت باز بشم. خوب اگر دلت نمی خواد دیگه منو ببینی این نقش ها لازم نبود! می تونستی راحت بهم بگی. باشه من میرم. ولی یادت باشه راهم دور بود و وسط تاریکی و سرما اومده بودم فقط به خاطر دیدن تو. خداحافظ بی معرفت!
فاخته تقریبا داد زد:
-باز! ولی هیچ صدایی بهش جواب نداد. دست فاخته برای1لحظه چفت علفی در رو کشید تا بازش کنه ولی در آخرین لحظه از این کار منصرف شد. گوشش رو به در چسبوند و گوش کرد. هیچ صدایی از بیرون شنیده نمی شد. فاخته سرش رو گذاشت روی در و زد زیر گریه. کسی بیدار نبود. اون روز، فاخته اصلا از لونه بیرون نرفت و تمام مدت در این رویای شیرین به سر برد که چه بلا های وحشتناکی می تونه سر تکبال بیاره که بیشتر از هر زمان و بیشتر از حد تصور زجرش بده.
منطقه سکویا.
غروب انگار مثل تکبال خسته و بی حال بود و می رفت که با خزیدن سنگینش به شب برسه و توی دل شب خودش رو گم و گور کنه. تکبال بهش حسودیش می شد.
-کاش می شد من هم وسط1چیزی گم می شدم!
-تو هم گم شو البته توی بغل من!
تکبال که نفهمیده بود کی آرزوش رو به زبون آورده از شنیدن صدای کرکس و2تا دست قوی که بلافاصله بغلش کردن به شدت یکه خورد.
-کرکس! کی اومدی؟
کرکس جسم مچاله شده تکبال رو محکم به خودش فشار داد.
-چند دقیقه ای میشه که اومدم و تو نفهمیدی. از بس فکر خورشید جانتی!
تکبال نشنیده گرفت. شاید هم واقعا نشنید یا نفهمید.
-تو رو به خدا کرکس1طوری درستش کن، این ها بیچارهم کردن از بس خواستن سر در بیارن من از سفر خورشید چی می دونم.
کرکس زد زیر خنده.
-کوچولوی من! تو که چیزی نمی دونی!می دونی؟
تکبال خسته و بی حوصله گفت:
-نه. نمی دونم. ولی کاش زود تر خورشید سفرش تموم بشه و برگرده!
کرکس نوازشش کرد.
-بر می گرده فسقلی. به همین زودی بر می گرده. چه عجله ای داری تو!
تکبال گریهش رو خورد و نجوا کرد:
-خسته شدم از دست پرسیدن هاشون.
کرکس قلقلکش داد. تکبال نخندید.
-ای پدرسوخته! راستش رو بگو! فقط چون خسته شدی از دست پرسش های بقیه؟
تکبال با سر جواب مثبت داد و اشک هاش جاری شد. کرکس خندید.
-کفترک احمق خودم! خورشید وحشیت میاد. نگران نباش. حسابی از این دوران آرامشت لذت ببر که وقتی برگرده می خواد غیبتش رو جبران کنه و تو باید پوست بندازی. فسقلی! آخه این خورشید دیوونه هم شد موجود که تو دلت تنگش شده؟ عجب سلیقه ای داری تو! میاد بابا میاد.
تکبال از لای پر های کرکس با صدای گرفته زمزمه کرد:
-حالش چطوره؟ خیلی افتضاحه؟
و دوباره ترکید. کرکس پر هاش رو ناز کرد و دوباره خندید.
-نه فسقلی باور کن نه. افتضاح نیست. مطمئن باش به اون افتضاحی که تصور می کنی نیست. فقط دلش می خواد تکمار رو با1000تا از زجرآور ترین روش های موجود بکشه. فسقلی! واسه خورشید اصلا نترس. چند روز دیگه بر می گرده تا نفلهت کنه. مطمئن باش!
غروب سنگین زمستون بلاخره موفق شد، خودش رو به دامن تاریک شب رسوند و آروم آروم توی سیاهی سردش محو شد. تکبال ساکت و بی حرف، باز هم بهش حسرت برد و در کمال اندوه فهمید که گاهی هیچ فرقی نمی کنه کجا باشی. هر جا که باشی نمی تونی از دست خودت و درد هایی که ذهنت رو، دلت رو و روحت رو می خراشن فرار کنی و در هیچ آغوشی گم و محو بشی. حتی اگر اونجایی که هستی، به گفتار کرکس، امن ترین جای جهان باشه.
افرا.
افرایی ها مثل همیشه1لحظه از شیطنت وا نمی موندن. همه جز فاخته که تکبال از زمان ورود اصلا ندیده بودش. زمانی که بعد از مدتی طولانی که پیداش نشد، رفت و از گوشه لونه پیداش کرد فاخته آشکارا ندیدش گرفت. تکبال حس کرد فاخته هرچند این اواخر سرد بود ولی امروز انگار سنگین تر می زد. تکبال زد به بیخیالی.
-سلام فاخته. تنها نشستی؟
فاخته سر بالا نکرد.
-سلام. می بینی که.
تکبال خندید.
-بله می بینم. ولی نمی فهمم برای چی. چرا با بقیه نیستی؟ تا جایی که من یادمه از تنها نشستن چندان رضایت نداشتی.
فاخته شونه بالا انداخت.
-تنهایی رو به همراهی ظاهر ساز های خوش نما ترجیح میدم. الان هم اینطوری راحتم.
تکبال به روی خودش نیاورد.
-خوب ظاهر ساز های خوشنما الان اینجا نیستن. هم لونه های خودت اینجان و من. به نظرم نمای همه ما رو هم تو تا به حال قشنگ دیدی و شناختی. همه نما هامون افتضاحه. بلند شو بیا پیش ما.
فاخته سر بالا نکرد ولی خشم کلامش رو تکبال فهمید و نشنیده گرفت.
-اتفاقا نشناخته بودم. حالا شناختم. به نظرم بهتر هم می شناسم. من راحتم. شما بفرما.
تکبال نگاهش کرد. فاخته ندید.
-چی شده فاخته؟ می خوایی به من بگی؟
فاخته محکم و بی مکث گفت:
-نه.
تکبال دست گذاشت روی شونهش. فاخته آروم ولی مطمئن کشید عقب. تکبال به سری که بالا نیومد تا نگاهش کنه نظر انداخت.
-به من بگو چی شده. شاید بتونم کمک کنم.
فاخته از شدت نفرت لرزید.
-خیلی ممنون. کمک کردی دیگه بسه.
تکبال تماشاش می کرد. جسم کوچیک و ظریفی که توی خودش جمع شده و نفرتی که در نگاهش بود رو از لحنش می شد خوند رو تماشا می کرد و به خاطر می آورد که این جسم کوچیک تا همین چند وقت پیش همیشه توی بغل خودش بود. اشکش رو فرستاد عقب.
-تو نمی خوایی هیچ توضیحی بدی؟
فاخته سر بالا نکرد.
-نه.
-تکبال! بیا! چندتا کبوتر اینجان.
تکبال تردید کرد. فاخته شونه بالا انداخت و سرش رو کرد زیر پر هاش. این یعنی بحث تمام. تکبال خواه ناخواه دست به دست پرپری به طرف در لونه کشیده شد. نگاهش همچنان به فاخته بود که سرش رو از زیر پر هاش بیرون نیاورد تا مطمئن شد تکبال رفته. افرایی ها بیرون لونه سر و صدا راه انداخته بودن. خوشپرواز و دوستانش روی شاخه های مقابل لونه نشسته و با چلچله و بقیه حرف می زدن و می خندیدن.
-عه! سلام کبوتر! اسمت چی بود؟ تکبال بودی دیگه! هنوز مخفی میشی؟
تکبال به خوشپرواز جوان لبخند زد.
-سلام آقای خوشپرواز. همین اسمت بود مگه نه؟
خوشپرواز خندید.
-تقریبا1چیزی توی همین مایه ها. ولی چرا بهت میگن تکبال؟ بال هات که2تا هستن. بلند هم هستن. پس چرا مدل اسمت اینجوریه؟
تکبال خندید.
-به همون دلیل که تو رو خوشپرواز صدا می کنن در حالی که اصلا خوشپرواز نیستی.
خوشپرواز بلند خندید.
-خوب این نشان آینده نگری نامگذار های منه. من در آینده نزدیک حسابی خوشپرواز میشم. آقای خوشپرواز.
تکبال لبخند گرمی به کبوتر جوان زد و از ته دل گفت:
-مطمئنم که میشی. امیدوارم این آینده هرچه زود تر برسه!
خوشپرواز به لبخندش با همون گرمی جواب داد.
-متشکرم! خوب دیگه بچه ها بریم!
خوشپرواز و همراه هاش تند و سبکبال از روی شاخه پرواز کردن و در حالی که واسه افرایی ها پر و بال تکون می دادن از اونجا دور شدن.
-تکبال! اون ها از جنس تو هستن مگه نه؟
-آره چلچله. اون ها هم کبوتر هستن.
-میگم دیدی اون یکی رو که پر هاش رنگی بود؟ من می شناسمش. وقتی خیلی ریز بود مثل الان آروم نمی نشست. الان مثل ماده کبوتر ها همهش به پر و بالش ور میره و مواظبه که ترکیبش به هم نریزه.
-رنگین پر رو میگی؟
-آره خودشه. جوجه که بود ما هیچ وقت با هم نمی ساختیم. این خوشپرواز اون موقع1جوجه کُرکی بود که نمی شد سر و دمش رو تشخیص داد از بس کوچیک بود. …
چلچله می گفت و می گفت و تکبال می شنید و می خندید و سعی می کرد بفهمه و دلش ته لونه پیش موجود ظریفی بود که غیبتش سرمای زمستون رو هرچه بیشتر به جون تکبال می کوبید.
-هی فاخته! اومدی؟ چه دیر کردی!
تکبال با شنیدن صدای سیاهپر سر بلند کرد و به فاخته نظر انداخت. فاخته به وضوح ندیدش گرفت.
-خواب بودم. تازه بیدار شدم.
چلچله خندید.
-چرا دروغ میگی؟ تو وسط شلوغی ما اون هم این وقت روز محاله بخوابی.
فاخته خودش رو سبک کرد.
-دروغ؟ دروغ چرا؟ دروغ مال اون هاییه که از حماقت و فریب کاری سیری ندارن. من لازم ندارم چرند ببافم تا بیشتر در نظر بیام.
چلچله دوباره خندید.
-وای چه حاضر جواب! فاخته! تو خواب نبودی. حالا هرچی می خوایی بگو.
فاخته هم خندید ولی خندهش از جنس خشم بود.
-خوب طبیعیه. مگه با صدای تو که همه جا هست میشه خوابید؟ نه خواب نبودم. حالا که چی؟ فریب هایی کثیف تر از این دروغ کوچیک من این اطراف ریخته. تو نشستی مچ من بیدار رو بگیری؟
چلچله نه نگاه سرد و عصبانی فاخته رو دید نه خستگی و حیرت غمگین تکبال رو. با صدای سیاهپر مثل تیر از جا پرید و رفت شیطونی. تکبال به فاخته خیره شده بود که با حرص به شاخه پشت سرش تکیه داده و به هر جا نظر مینداخت جز به تکبال. افرایی ها مشغول بودن و تکبال هیچ مشتاق نبود بدونه سرشون به چی گرم شده. رفت و کنار فاخته به شاخه تکیه زد.
-چیه فاخته؟ عجیب پُری! بگو چرا؟
فاخته برخلاف میلش چشم چرخوند و نگاهش کرد. توی نگاه فاخته چنان سردی و کدورتی بود که تکبال بی اختیار1قدم کشید عقب. فاخته با تمسخری خشمگین چشم هاش رو تنگ کرد.
-پشت سرت رو بپا! می افتی می شکنی!
تکبال کنایهش رو نشنیده گرفت.
-ظاهرا تو هم چندان بدت نمیاد.
فاخته با نفرت شونه بالا انداخت.
-من بدم میاد. خوشم نمیاد بهم بگن تنها شاهد سقوط1کبوتر بی پرواز بودم. ترجیح میدم شاهد چیز های بهتری باشم.
تکبال از جا در رفت. فریاد نزد ولی نتونست زهر زبونش و همچنین تحقیر نگاهش رو نگه داره.
-چیز های بهتر؟ بذار فکر کنم! مثلا اومدن1باز وحشی لعنتی بی مصرف حقه باز نکبت جهنمی از دور چطوره؟ دلت می خواد شاهد همچین چیزی باشی؟
فاخته از شدت خشم لرزید.
-از لطف عوضی هایی که خیال می کنن بقیه مغز و روانشون رو از روی خاک جمع کردن و با بستن در ها و فرار کردن مثل دزد ها خودشون رو ثابت می کنن، من دیگه شاهد همچین صحنه ای نمیشم. می تونی بری با خاطر جمعی کامل به ماجرا هات برسی.
تکبال متحیر نگاهش کرد. بیشتر از اینکه حرصی باشه حیرت توی نگاهش بود. فاخته فقط خشم رو می فهمید و دیگه هیچ.
-تو چی میگی فاخته؟! داستان بستن در ها چیه؟
فاخته از حرص به خودش می پیچید.
-آخ طفلک بی اطلاع! تو که هیچی نمی دونی مگه نه؟
تکبال با نگاهی که از شدت تعجب تغییر حالت داده بود بهش خیره شد.
-فاخته به خدا من نمی فهمم تو چی میگی. میشه تعریف کنی ببینم چی شده؟
فاخته دیگه تحملش تموم شد.
-نه. نمیشه. برو صمغ پشت چفت این دریچه آشغالی رو پاکش کن تا نصفه شب همه ما در غیبتت توی این خاکدونی خفه نشدیم. خاطرت جمع. اونی شد که دلت می خواست. باهام قهر کرد و دیگه نمیاد دیدنم.
تکبال داشت از حیرت دیوانه می شد. دست های سرد فاخته شاخه رو چنگ زده بود و بی اراده می پیچیدش. تکبال خواست دستش رو بگیره ولی فاخته به شدت کشید عقب. تکبال به نگاه خیس از خشمش خیره شد.
-فاخته! من نمی فهمم. باور کن!
فاخته با نفرتی بی مهار رو برگردوند ولی1دفعه از رفتن پشیمون شد. به شدت برگشت و مقابل تکبال ایستاد.
-درضمن، تمام اون بد و بی راه هایی که پرت کردی خودتی! دیگه هیچ وقت از این مزخرف ها بهش نگو. اگر توی سرت میره2کلام هم تو از من یاد بگیر. ما مجاز نیستیم به هر کسی که پسندش نمی کنیم چرت و پرت بگیم. اگر می فهمی که بفهم وگرنه این هم بره پیش تموم چیز هایی که هیچ وقت نفهمیدی و نمی فهمی.
تکبال متحیر به شاخه تکیه زده بود.
-من چی رو باید می فهمیدم که نفهمیدم؟
فاخته از شدت خشم نفس های تند می زد.
-لازم نکرده. همین آخری رو که الان بهت گفتم بفهم باقیش به درک!.
فاخته دیگه منتظر نشد. هم زمان با ترکیدن بغضش به تکبال پشت کرد و رفت. تکبال خواست دنبالش بره، دلداریش بده، اشک هاش رو پاک کنه، ازش واسه خاطر توهین هایی که به باز کرده بود معذرت بخواد و هر طور شده از دلش در بیاره ولی سر جاش متوقف موند.
-این داشت چی می گفت؟ صمغ ها رو از کجا پاک کنم؟ من چیکار کردم که فاخته اینهمه عصبانی بود از دستم؟ جز توهین الانم به باز، دیگه چه کاری کردم که نباید می کردم؟ من که اینجا نبودم! صمغ، صمغ، دریچه، صمغ، وای!
تکبال با حد اکثر سرعت خودش رو به طرف دریچه پرتاب کرد و در کوتاه ترین زمان بهش رسید. دریچه به سختی باقی دیوار لونه، سفت و محکم و نفوذ ناپذیر، سر جاش بی حرکت ایستاده بود. تکبال با حیرت به دریچه خیره شد. آروم، خیلی آروم، مثل اینکه توی خواب، دستش رو بلند کرد و روی دریچه گذاشت. دریچه تکون نمی خورد. تکبال بهش خیره شد. صمغ سیاه و غلیظی که تکبال نمی دونست مال چه درختیه چفت دریچه رو به دیوار چسبونده بود! تکبال کنار دریچه وا رفت.
-فاخته! به خدا من، …
فاخته اونجا نبود. تکبال هم می دونست. ولی نتونست از گفتن این چند کلمه خودداری کنه. حس کرد نفسش از حرص و نفرت داره بند میاد. حس کرد این قدرت رو داره که اون دست نابکار رو1000ها بار خورد کنه. حس کرد دلش می خواد با تمام توان جسمش فریاد بزنه. حس کرد عمیقا از بی عدالتی که در حقش شده دردش میاد.
-این عادلانه نیست! خدایا! این انصاف نیست. تو داشتی تماشا می کردی! مگه ندیدی؟ چرا اجازه دادی؟
فایده ای نداشت. سکوت بود و سکوت.
تکبال سرش رو به دریچه تکیه داد و چشم هاش رو بست. پلک های تبدارش رو که از شدت درد و سنگینی دیگه فرمان نمی بردن و باز نمی موندن. از پشت پلک های بستهش انگار دست های فرض و چابک رو می دید که بی صدا و به سرعت چفت دریچه رو به دیوار می دوختن و لبخندی رو که از تصور مجرم جلوه دادن هرچه بیشتر تکبال در نگاه فاخته، چهره صاحب دست ها رو پوشونده بود.
-خدایا! خدایا! خدایاااا!
هیچ صدایی نبود. حتی صدای نفس های تکبال. تکبال سرد و خسته از دردی تا حد جنون، با چشم های بسته به دیوار پشت لونه و سر بر دریچه بسته تکیه زده بود. انگار جوابش رو از اون دریچه بسته می خواست. ولی جوابی در کار نبود. هیچ جوابی نبود! هیچ روزنه ای نبود! دریچه بسته بود و تکبال پشت دریچه بسته، متحیر، زخمی و تنها به جا مونده بود.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:02
سلام پریسا جان
ممنونم ازت عالی بود
راستی یه یادآوری نشر رو فراموش نکنی دنبالش رو بگیری کم کاری نکنی
در مورد خورشید چند قسمتی هست یه حدس هایی میزنم هرچی قسمت جلو تر میرم یقینم به حدسم بیشتر میشه
ممنونم از قلم زیبایت پریسا
سلامت و شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست عزیز لطف داری به من.
خورشید هم درست میشه. تقصیر اون ماره بود. حل میشه.
شادکام باشی.
ک.عباسی
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:48
سلام بر خانم پریسا
این قسمت از داستان سیری ناپذیر تک بال را هم خواندم و لذت بردم من به انتظار انتشار قسمتهای بعدی این داستان به این سایت بازم سر می زنم ممنون از این قسمت

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
خوشحالم که رضایت دارید. ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 12:08
سلام. امیدوارم دوره ی ترک برای خورشید به سر انجام خوبی برسه.
گفتم که فاخته رو بدید کرکس بخوره ندادید این شد.
حالا زودتر بدینش باز با خودش ببردش.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خورشید باید قوی باشه. این هم جزئی از جنگشه. فاخته هم، اگر تکبال بدونه پدرم رو در میاره. آخه هنوز دردش رو نمی خواد. به کسی نگید ها! وای یا خدا جان من به کسی نگید آخ واخ آیوای اصلا به من چه تقصیر این کبوتر دیوونه شد عجب گیری کردم ها!
شکلک لبخند از مدل تلخش.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 11:36
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
آمدم یه سلامی ارز کنم خوبی آیا
امیدوارم احوالت عالی باشه
من هستم هاا از در بندازی از دریچه میام از دریچه بندازی دیوارو خراب میکنم میام خخخ
سلامت و شاد باشی
مواظب خودت باش دوست عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
شما بیا از هر جا دلت می خواد بیا. امیدوارم رو به راه باشی حسابی!.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
مینا
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 11:55
سلااااااااااااااااااااااااااام پریسا جون خوبین؟
کلی براتون دلم تنگ شده بود.
باورتون میشه که شاید بیشتر از یک هفتست که دارم سعی میکنم کامنت بذارم ولی نمیشه؟
آخه من یکی از تنظیمات فایرفاکسرو دستکاری کرده بودم که گرافیک هارو نشون نده. خیلیم خوشحال بودم که سرعتم بالا تر رفته.
ولی تازه فهمیدم که با دستکاری کردن این گزینه وب ویسام هم نمی تونه کد هارو بخونه.
خلاصه که امروز درستش کردم.
یه عالمه حرف داشتم که بزنم ولی یادم رفته. شکلک آه کشیدن.
اصلا عقده کامنت پیدا کرده بودم توی وبلاگتون.
چه قدر نامرده این تکمار.
از تصور کردن خورشید معتاد به خشخاش یه طوری میشم نمیدونم چه طوری در نگاه اول خنده دار به نظر میاد خورشید که اون همه جدی و قاطع هست معتاد بشه. و در نگاه بعد خیلی خیلی غمگین. خوشحالم که خورشید داره تلاش می کنه.
از کارای این باز هم حرصم میگیره! اه نگران فاخته هستم. یه جورایی فاخته و تکبال هر دو دارن یا شاید بهتره بگم فاخته داره اشتباه تکبال رو مرتکب میشه! حالا شاید به نوعی دیگه.
امیدوارم که موفق باشه.
خوشحالم که خورشید حرف های مشکیرو شنید.
گاهی وقت ها آدم ها باید بشنون حالا چه برای سبک تر شدن گوینده, چه برای حل شدن بعضی از مسایل بین شنونده و گوینده یا گوینده با قلبش.
دیگه درباره چی میخواستم نظر بدم؟
خوب فعلا همین.
ببخشید که کامنتم زیاد شد و برای این قسمت ها یه دفه با هم نظر دادم
با آرزوی بهترین هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
ایام به کامه؟
دل به دل راه داره دوست من.
این دستکاری ها آی حال میده! از این کار ها من هم زیاد می کنم. بعدش که اوضاع بی ریخت میشه میگم دیگه نمی کنم ولی باز می کنم.
خدا رو شکر که درست شد! بیخیال1تجربه.
خدا نکنه آه چرا؟ هرچی دلت می خواد بگو عزیز من اصلا کامنت خوندن دوست دارم بنویس راحت باش.
تکمار اگر نامرد نبود که تکمار نمی شد. اون اکسیر عجیبش هم بد دردسر شده! امیدوارم تا این داستان تموم نشده1کسی پیدا بشه این رو روی خودش به کار ببره تکمار دایم منگ باشه من بخندم!.
باز!
…… …… ……
ببخشید دست خودم نبود!.
فاخته هم، چی بگم! اینطوری دلش خواست. کاش اینطوری نمی شد! بیخیال! شد دیگه!.
من هم خوشحالم به خاطر شکستن حصار بین خورشید و مشکی. البته دلم نمی خواست توی این وضعیت با هم و با واقعیت رو در رو بشن ولی شاید گاهی توی زندگی1بنبست به توقف و حل تیرگی ها کمک کنه. در مورد این2تا هم دقیقا همینطور شد. ای کاش پیش از رسیدن به بنبست هایی که متوقفمون می کنن، بشه گاهی توقف کنیم و به اطرافمون1چشم و گوش بندازیم شاید چیزی واسه دیدن و صدایی واسه شنیدن باشه که ازش غافل موندیم.
خودم رو میگم.
کامنت شما اگر30برابر این هم بشه از نظر من زیاد نیست. مگه پر حرفی هام رو توی محله ندیدی؟
ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام.
نخودی
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 21:39
سلااام پریسا جونم
خدا رو شکر یکی به داد این خورشید رسید آخیییش خیالم ازش راحت شد ….. بعد هم هیچی بابا به من چه سر فاخته چی میاری اصلاً حقشه ….. و دیگه این که تا همیشه ایام به کامت باشه ولی منتظر دو قسمت پشت سر هم هستم گفتم که نگی یادش رفت خخخ …..
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
خورشید هم جهانیه واسه خودش. خوب تقصیر خودش بود می خواست زود تر حرف بزنه تا به دادش برسن. نگفت که!
فاخته هم، به من چه؟ من هیچی سرش نمیارم خودش بازخواه شد این وسط من چه تقصیری دارم؟
قسمت های پشت سر هم، وای خدا به داد برس یادشه! میگم نخودی اونجا رو! شکلک مشغول کردن نخودی شکلک فرار.
ایام به کامت از حال تا همیشه و همیشه و همییییشه.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 00:24
سلام. آیا وقت آن نرسیده است که پریسا خانم قسمتی دیگر از ماجرا تکبال را بنویسند؟
پاسخ مثبت این سؤال مثل روز روشن است.
امیدوارم شاد و موفق باشید و آرام به زندگی ادامه دهید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آیا وقت آن نرسیده که من1کوچولو از دست این موجودات پردار جنگلی درختی نفس تازه کنم؟
خدا به خیر کنه من در برم تا یکی نیومده اینجا شر درست کنه.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 19:24
سلام پریسا
امیدوارم شاد و دل خوش باشی
میگم چون تکبال رو آپدیت نکردی من با وانت آمدم همه ی آب زرشک هایت رو بردم الان بلاگت از آبزرشک پاکه پاکه همه ی سردابت رو خالی کردم
سلامت و دل شاد باشی
راستی پریسا پخ
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا. اونی که بردی اکسیر تکمار بود که الان گرفتارشی باید ببرنت ترک. اگر بدونی ترک کردنش چه سخته! شرمنده دیگه نبودم بهت بگم نخوری خوردی الان در حالت نیمه پرواز و نیمه فرود و نیمه نمی دونم چی به سر می بری.
باش تا اثرش از بین بره بیایی پایین.
ایام به کامت.
آریا
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 22:47
هعععییی پریسا
تو که اینقدر خبیس نبودی
بطری های آب زرشک رو به دستی پر اکسیر کردی که منو نابود کنی
خوب گناه دارم منو ببین چه مظلومم
هععی من رفتم
شاید از ترک زنده بر نگشتم بای بدرود

پاسخ:
آخه جوان مظلوم من چه تقصیری دارم خودت اومدی بردی خوردی به من بعدش اطلاع دادی چی بگم بهت آخه؟ نه بابا چیزی نمیشه فقط چون زیادی قوی بوده ممکنه1کمی سخت باشه. مثلا در حد کما.
خدا نکنه.
شاد باشی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال70

افرا.
-باز! تو از کی اینجایی؟
باز به نگاه دلواپس فاخته خندید.
-خیلی وقته. اون کفترنماتون رو دیدم داشت می زد بیرون. راستی چشه؟
فاخته با نفرت چشم هاش رو تنگ کرد.
-اون هم دیدت؟
باز بدون1لحظه تردید دروغ گفت.
-آره دید. ولی به نظرم از دستم زیاد عصبانیه. بدش نمی اومد پارهم کنه. من چیزی بهش نگفتم اون هم نرفت و موند تا از رو ببردم. دیدم عصبانی میشه گفتم گناه داره پرواز کردم رفتم نبیندم. اون هم خاطرش جمع شد رفت.
فاخته از خشم لرزید.
-عوضی روانی! نیومد بهم بگه اومدی! هیچی نگفت و تو توی این هوای سرد اینهمه منتظر موندی!
باز مهربون خندید.
-بیخیال. ولش کن. گفتم که، خیلی حرصی بود ازم.
فاخته شونه بالا انداخت.
-به جهنم ول کن. اون این روز ها همیشه حرصیه. زده به سرش.
نگاه باز دقیق تر شد.
-عه؟ چرا؟ مگه چی شده؟
فاخته دوباره شونه بالا انداخت.
-من از کجا بدونم؟ بیش از پیش خل شده لابد. اصلا مگه من درمانگرم که از پریشونی روان1بی پرواز دیوونه سر در بیارم؟
باز خندهش رو خورد.
-خوب البته حرصی بودنش عجیب هم نیست.
فاخته با ته رنگی از تعجب نگاهش کرد.
-یعنی تو چیزی می دونی؟
باز قیافه عاقل منصف به خودش گرفت.
-خوب، آره خوب. شاید1چیز هایی بدونم.
فاخته بی حوصله تماشاش می کرد.
-خوب بگو چه دردشه بلکه من هم بفهمم و این نفهم اعصابم رو کمتر ببافه.
قیافه باز پر از شفقتی ترحم آمیز شد.
-خوب راستش، اصلا ولش کن بیا فراموش کنیم. آخه من هیچ دلم نمی خواد عامل جنگ و نفرت بین شما2تا باشم. اون از همون اولش که منو دید باهام بد تا کرد ولی من که باهاش دشمن نیستم. بذار نگم خوب؟
فاخته عصبانی شد.
-اه شورش رو درآوردی بگو دیگه!
باز دستپاچه و همدرد نگاهش کرد.
-خوب خوب ببین عصبانی نشو. حیف اون چشم ها نیست که نگاه قشنگش تیره بشه؟ باشه هرچی تو بخوایی. بهت میگم. ببین این موجود بی پروازه. تو همراهش بودی و با وهمش همراهی می کردی و اون هم از تاثیری که روت داشت راضی بود. به تلافی ناکامی های خودش در نظر تو کامیاب جلوه می کرد و آتیشش کمتر اذیتش می کرد. و حالا تو، آگاه شدی. عاقل شدی. می فهمی. هوای پرواز هم که توی سرته. می خوایی ولش کنی بری. دیگه کی دیوونگی هاش رو باور می کنه؟ تو جهانش بودی و حالا دیگه نیستی. به نظرت تمام این ها برای حرصی بودنش کافی نیست؟
فاخته متفکر بهش خیره شد.
-غلط کرده! من از همون اولش هم عاقل بودم و می فهمیدم. از بس بیچاره بود بهش شفقت می کردم. من که عمرم رو بدهکارش نیستم. این مضحک حق نداره همچین حس چرندی داشته باشه!
چهره باز مهربون شد.
-خوب این وسط من هم تیر خورده حرصشم.
باز صاف زده بود به هدف. فاخته با خشم از جا پرید.
-تو برای چی؟ مگه چیکار کردی جز آگاه تر کردن من؟
باز خندید.
-خوب همین دیگه. من1طور هایی بزرگ ترین تفریحش رو ازش گرفتم. البته نمی خواستم اذیتش کنم ولی نمی تونستم بذارم تو غافل بمونی. اگر کس دیگه ای بود می گفتم بذار هیچی نگم تا اون طفلک هم خوش باشه ولی تو، تو حسابت فرق می کنه. تو فاخته منی! هر زمان که دلت خواست بهم اعتماد کنی و از اونجا بیایی بیرون، تا خود بهار هم که طول بکشه من منتظر می مونم. ببینم تو حواست به منه؟
فاخته با نگاهی گرم، شفاف و سراسر مهر بهش خیره مونده بود.-باز! اون پرنده نما حق نداره باهات بد رفتار کنه. به خاطر اذیتی که امروز صبح کردت بیچارهش می کنم.
باز با نگاه و لحنی بخشنده حرفش رو برید.
-نه. این کار رو نکن. نمی خوام بیشتر از این آزارش بدم. همین طوریش از من خوشش نمیاد.
فاخته تقریبا داد زد:
-به جهنم که خوشش نمیاد. من که1مشت ارزنش نیستم هر طور دلش بخواد باهام رفتار کنه. من از هر کی دلم بخواد طرفداری می کنم. از هر کی هم دلم بخواد بدم میاد. تو هم نگران نباش بذار ازت خوشش نیاد. اصلا بذار خوشش نیاد ببینم چی میشه؟
باز به زحمت خندهش رو خورد.
-عصبانی نشو! اون موجود رو هم اذیت نکن. هرچی باشه خاطرت رو1کمی که می خواد.
فاخته با خشم شونه بالا انداخت.
-بی خود می خواد. هیچم نمی خواد. خاطر منو خیالش نیست. اون1مایه تفریح می خواد که توی این مدت منِ احمق بودم براش. من دیگه بَسَمِ بره1بوق دیگه پیدا کنه.
باز فرصت نکرد حرفی بزنه لازم هم نشد. هرچی گفتنی داشت گفته بود. تاثیر فوریش رو هم خوب تماشا کرده بود. چلچله بیدار شد و معترض صدا زد:
-فاخته!دیوونه شدی؟ با کی داری دعوا می کنی؟
فاخته با خونسردی از همونجا بدون اینکه رو از باز برگردونه جواب داد:
-با1روح روانی پریشان نفرت انگیز که ازش خیلی خیلی بدم میاد.
چلچله که چیزی نفهمیده بود دوباره به خواب رفت ولی باز دیگه رفته بود. فاخته به مسیر حرکتش و به دستی که دم رفتن براش تکون داده بود خیره موند و باز در حالی که از شدت سبکباری روی هوا سر می خورد، با خودش فکر کرد چقدر دیگه طول می کشه تا این کوچولوی ظریفِ ناز بهش اعتماد کنه و از اون لونه همراهش بیاد بیرون. از این فکر که زیاد نمونده، بلندِ بلند اوج گرفت و بلند خندید.
منطقه سکویا.
اوضاع بین خورشید و مشکی خیلی رو به راه تر شده بود ولی اوضاع خود مشکی چندان مثبت به نظر نمی رسید. وقتی مشکی از لب پرتگاه مرگ کنار رفت و خطر گذشت، حالا نوبت درمون جراحاتش بود. استخون های شکستهش به این سادگی درست بشو نبودن. خورشید انگار از سنگ ساخته شده باشه، بی توجه به دردی که مشکی می کشید، بی توجه به اینکه از شدت درد هوار می زد، مثل اینکه چندتا قطعه سنگ رو کنار هم بچینه، استخون های مشکی رو صاف و مرتب می کرد. مشکی از شدت درد به هذیون می رفت و از ته دل هوار می زد و هوار می زد و خورشید انگار که نمی شنید، سرش به درمون دردناک مشکی گرم بود.
-محض رضای خدا خورشید داری می کشیش! واقعا هیچ راه دیگه ای نیست؟
-کرکس! تو خیال می کنی من می خوام زجرش بدم؟ باور کن هیچ راه دیگه ای نیست. اگر می خوایی و می خواد که در آینده بتونه بلند بشه و پرواز کنه باید این درد ها رو پشت سر بذاره.
کرکس دست گذاشت روی شونهش.
-معلومه که می خوام. ولی1خورده سعی کن، شاید1خورده بشه کمتر درد داشته باشه.
خورشید سر بالا کرد که حرفی بزنه ولی در نگاه کرکس چیزی بود که متوقفش کرد. خورشید به نگاه کرکس خیره موند و لبخند زد.
-البته که سعی می کنم. مشکی تحملش زیاده. چیزیش نمیشه. من هم سعی می کنم بیشتر مواظب باشم بلکه کمی کمتر دردش بیاد.
کرکس بی اختیار دستش رو فشار داد.
-ممنونم خورشید. ازت ممنونم!
هم خورشید و هم کرکس، هر2می دونستن که این وعده خورشید راست نیست. این درد رو مشکی باید تحمل می کرد و خورشید هم هیچ تلاشی واسه تخفیفش نمی تونست کنه. با این حال، لبخند و موافقت و تعیید خورشید به کرکس، و نگاه رضایتمند و آروم کرکس به خورشید، به هر2تاشون احساس رضایت و آرامش داد. مشکی اما بیگانه با هر مدل آرامشی، از شدت دردی که خیال تموم شدن نداشت، بی وقفه فریاد می کشید. تکبال از دردی که شاید می تونست تصورش کنه و برای تخفیفش کاری ازش ساخته نبود، بی صدا به خودش می پیچید و فقط گریه می کرد. درد مشکی و دل خودش رو بی صدا می بارید و می بارید.
-اینهمه درد رو برای چی توی وجودت جا میدی تکبال؟
تکبال سر بالا نکرد تا به شهپر نگاه کنه. جواب هم نداد. شهپر دست گذاشت روی شونهش. تکبال حرکت نکرد. شهپر آروم سر تکبال رو از زیر پر هاش بیرون آورد و گرفت بالا.
-ببینمت!این چه قیافه ایه؟ تکبال! با خودت داری چیکار می کنی؟ امروز دیدمت که داشتی یواشکی زیر قفسه سینهت رو مالش می دادی و1بالت رو هم بی حرکت گرفته بودی. اون سیرک لازم باز دیشب اذیتت کرد؟
تکبال مثل کسی که از خواب بیدار شده باشه1دفعه به خودش اومد، دست شهپر رو زد کنار و کشید عقب.
-شهپر دفعه آخرت باشه که به جفت من میگی سیرک لازم.
شهپر با آرامش همیشگی لبخند زد.
-معذرت می خوام. ولی آخه خودت بگو، فاعل همچین فعل های افتضاحی رو به چه اسمی صدا کنم؟
تکبال سرش رو دوباره کرد زیر پر هاش.
-تو لازم نیست اصلا صداش کنی. دست از سرش بردار!
شهپر کمی، فقط کمی محکم تر شونه های تکبال رو فشار داد.
-آخه چجوری دست از سرش بردارم در حالی که می دونم اون دست از سر تو بر نمی داره؟ تکبال!تو تا کی می خوایی نقش کیسه بکسش رو بازی کنی؟ این درمون لازم داره نه جفت. اون هم1جفتی مثل تو.
تکبال به شدت شونه هاش رو کشید عقب.
-رفتار جفت من باهام به خودمون2تا مربوطه. اینکه کرکس دست از سرم برداره یا برنداره به خودمون مربوطه. فقط خودم و خودش. اینهمه روی مخم ناخنک نزن شهپر!
شهپر برخلاف تکبال آروم بود.
-اشتباه می کنی. رفتار جفت تو باهات به خودش تنها مربوطه. تو هیچ نقشی این وسط نداری تکبال. هیچی جز کبوتری که اون خودش رو مجاز می بینه هر طور دلش می خواد باهات رفتار کنه و از نتیجه وحشی گری هاش آرامش بگیره. تکبال! تا کی می خوایی اجازه بدی که اون موجودیتت رو تباه و تلف کنه؟
تکبال1دفعه به شدت از جا در رفت.
-ببین شهپر! بذار خاطر جمعت کنم. من جفت کرکسم. کرکس هرچی هم باشه، تا من زنده ام، تا کرکس زنده هست، من جفت کرکسم. بذار این جفت بودن به همون اندازه که تو میگی برام بد باشه. با تمام چیز هایی که میگی، با تمام بلا هایی که میگی سرم آورده و سرم اومده و میاد، با تمام واقعیت هایی که تو اصرار داری توی سرم فرو کنی، حتی اگر تمامش هم درست درست درست باشه، اینجا1واقعیت هست که اون مدل منطقی مسخرهت هم نمی تونه مجبورم کنه که منکرش بشم. من جفت کرکسم. من جفتشم. جفتش. این رو می خوایی بفهم می خوایی نفهم. ولی من ترجیح میدم این در خاطرم بمونه. پس به من لطف کن و سعی نکن از خاطرم بیرونش کنی که حسابی اذیت میشم. اون اگر می کنه جفتمه. تو که اذیتم می کنی اولا هیچ کسیم نیستی، دوما تمام مدل این بینشی که می خوایی بهم منتقلش کنی سراسر سیاهیه. شهپر! من خیال ندارم مرتکب1همچین خطای خطرناک و کثیفی بشم. دیگه بسه! دیگه بس کن! بس کن بس کن بس کن دیگه دست بردار از سر من!.
تکبال این ها رو با قاطعیتی گفت که از خودش بعید می دید ولی بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش به چنان گریه ای افتاد که حس می کرد اگر جیغ نکشه حتما خفه میشه. شهپر خواست بغلش کنه و دلداریش بده ولی تکبال به شدت کنارش زد و گریهش شدید تر شد. شهپر چند لحظه تماشاش کرد و بعد صبور کنارش نشست.
-گریه نکن تکبال! طوری که نشده. فقط حرف زدیم. تو موافق من نبودی. خوب خیلی پیش میاد که2نفر با هم موافق نباشن. برای چی گریه می کنی؟
تکبال که خیال می کرد شهپر رفته با حیرت سر بالا کرد. شهپر به نگاه خیس و متحیرش لبخند زد.
-چی شد؟ نکنه خیال کردی با1اختلاف نظر معمولی من باید بلند شم بپرم برم و دفعه دیگه که دیدمت با چشم های خمار یواشکی تماشات کنم و رد بشم!
تکبال گریه کردن یادش رفت. به شهپر خیره نگاه کرد که داشت می خندید. تکبال چند لحظه بهش خیره موند. خنده شهپر بلند تر شد. تکبال تماشاش می کرد و آخرش خودش هم خندید.
افرا.
فاخته با نگاهی تیره از کنار شونه باز به بیرون خیره شده بود. باز دست پیش برد که پر هاش رو لمس کنه. فاخته کشید عقب. باز به سرعت خودش رو جمع و جور کرد و لبخند زد.
-ببخشید!فکر نمی کردم دوست نداری.
فاخته با نارضایتی نگاهش کرد.
-دوست ندارم. دفعه دیگه قبلش فکر کن.
باز دستش رو گذاشت روی چشم هاش.
-چشم.
نگاه فاخته مهربون تر شد. باز به تیرگی اون نگاه نظر انداخت.
-اون بیرون منتظر چی هستی فاخته؟ میشه به من بگی؟
فاخته بی حوصله شونه تکون داد.
-زیاد مهم نیست. این تکبال کمی دیر کرده موندم کجاست.
باز نفرتش رو خورد تا دیده نشه. دیده نشد. فاخته نفهمید.
-خوب اون که نمی تونه پرواز کنه. میاد حالا. ببینم نگرانشی؟
فاخته سرش رو به چپ و راست تکون داد.
-نه زیاد ولی خوب اگر1طوریش بشه خوب نیست دیگه. این که عقل توی سرش نیست خله می ترسم1بلایی سر خودش بیاره.
باز شونه بالا انداخت.
-خوب بیاره. به تو چه! مگه تو بهش گفتی بره خل بشه؟ اون با وضع مسخره خودش نتونست کنار بیاد و تلافیش رو ریخت سر عمر و بینش و تصورات پاک و قشنگ تو. اگر به من باشه همچین جونوری رو باید ممنوع الملاقاتش کرد چون واسه تمام زنده های اطرافش خطرناکه.
فاخته خندید.
-بسه دیگه تو هم! سلام تکبال.
باز به پشت سرش نگاه نکرد. تکبال جواب سلام فاخته رو تقریبا بدون صدا داد، از باز گذشت و از در وارد شد. باز خواست بره. فاخته به علامت نه سر تکون داد. باز قیافه معصوم به خودش گرفت.
-آخه درست نیست. اذیت میشه.
فاخته عصبانی شد.
-خوب بشه. به درک! من تا کی باید تقاس درختی بودن این رو پس بدم؟ بسه دیگه خسته شدم. همین اندازه عشق و حالی که بهش دادم کافیه. هم واسه اون هم واسه خودم. تو هم لازم نکرده بری. داشتیم حرف می زدیم.
باز با نگاه مهربون، تسلیم و ناچار بهش خیره شد.
-خوب خوب باشه. عصبانی نشو! تو حق داری. من می فهممت. خسته شدی. کلافه ای. من فقط خواستم1موجود زنده دلگیر از تقدیرش رو اذیت نکرده باشم. اگر تو می خوایی باشه.
فاخته سری به علامت تاسف تکون داد.
-من هم دلگیر از تقدیرم. این جهنمی که وسطش گیر کردم نه حق منه نه جای من.
نگاه همدرد و مهربون باز به چشم های فاخته دوخته شد.
-به این خیلی مطمئنم. اینجا جای تو نیست. جای تو اون بالاست. خال آسمون. تو لیاقتش رو داری. بهش هم می رسی. نگو که تا اون ارتفاع و اینهمه پروازی نیستی. خودم می برمت. نمی دونی چه خوش می گذره. فعلا که رضایت نمیدی بیایی بیرون. من صبر می کنم که تو بخوایی. فقط لازمهش اینه که تو بخوایی. فورا بهش می رسی. طوری نیست باز هم منتظر میشیم. اصلا صبر کنیم تا بهار بشه. شاید اون موقع تو هم راحت تر بهم اعتماد کردی و اون وقت من بهت میگم بهشت کجاست.
فاخته با چشم های نیمه بسته و نگاه خمار به در تکیه زده و به باز گوش می داد. نگاه مو شکاف و دقیق لازم نبود تا مشخص بشه که فاخته در رویایی عمیقا لذتبخش با تمام وجودش شناوره. باز از پشت سر فاخته به داخل لونه نظر انداخت. تکبال رو ندید. تکبال به محض ورودش بدون اینکه1لحظه متوقف بشه، به ته لونه و به وسط بقیه افرایی ها رفت که غرق خواب بودن و تکبال اون لحظه چه حسرتی می برد به این خواب سبک، آروم و بی خبرشون! باز از اینکه تکبال گفتگوی بین خودش و فاخته رو نشنید هیچ خوشش نیومد. ترجیح می داد که تکبال بشنوه تا اون2تا، تکبال و فاخته هرچه سریع تر پیش برن. به سوی سردی، خشم، جدایی.
سکویا، نیمه شب.
تکبال وسط آسمون شب داشت به سرعت پیش می رفت. سرعتش هر لحظه بیشتر می شد تا به مرحله خطرناکی رسید. تکبال مونده بود چجوری میشه با این سرعت جنون آمیز توی هوا حرکت کرد. حتی کرکس هم نمی تونست همچین کاری کنه! خواست حرف بزنه و این رو بگه ولی شدت برخورد هوا چنان زیاد بود که صداش رو دوباره به داخل حنجرهش پس زد. شهپر در کنارش بود. انگار فکرش رو خوند.
-کرکس فقط می تونه بره بالا. اون هم نه اینطوری. این مدلی رو من می برمت.
تکبال خواست بگه زیاد تند میریم. وقتی به مقصد برسیم نمی تونیم توقف کنیم و1بلایی سرمون میاد. سعی کرد حرف بزنه ولی باز هم موفق نشد. شهپر بلند خندید.
-بیا!همراه من بیا! جنگل سرو1کابوس بی محتوا بود. داریم میریم. تا آخر مرز پرواز.
تکبال خواست بگه اینجا که گفتی کجاست ولی1دفعه کلمه آخر شهپر توی ذهنش انگار ترکید و1000تا انعکاس پیدا کرد و تمام وجودش رو از1یادآوری ترسناک پر کرد.
-من که پروازی نیستم! پس چجوری این بالام!
به محض فهمیدن این مطلب، ناگهان از بالا رها شد و با سرعتی وحشتناک به طرف زمین سقوط کرد. فضای اطرافش انگار با سکوت و تیرگی کاملا جامد پر شده بود. تکبال به سرعت سقوط می کرد. شهپر نبود. تکبال جیغ کشید:
-شهپر!شهپر! کمک! دارم می افتم! شهپر! کمکم کن!
ولی شهپر نبود. هیچ کسی نبود. تکبال بود و فضایی به سکوت و سیاهی عدم. تکبال مطمئن بود که وارد قلمرو مرگ شده. چون از روی شنیده هاش حس می کرد جهان نیستی باید همین اندازه ساکت و سیاه باشه. بی نهایت ساکت تر و تاریک تر از شب های معمولی.
-شهپر!شهپر! بیا نجاتم بده! تو رو خدا! شهپر! …
احساس تکون هایی غیر قابل انکار از جهان بیداری. دست هایی که تکونش می دادن. صدایی که صداش می زد.
-فسقلی!فسقلی بیدار شو! فسقلی! داری خواب می بینی بلند شو! پاشو! فسقلی! نترس چیزی نیست. من اینجام.
تکبال با وحشتی بی توصیف از خواب پرید. شب، سکویا، کرکس.
-وای! وای شهپر! دارم می افتم.
کرکس بغلش کرد و به پر هاش دست کشید.
-نترس نمی افتی. تو از جایی نمی افتی تا همراه خودمی. چیزی نیست. همه چیز درسته. تو جات امنه. من پیشتم. نترس کفترک بی مغز خودم. توی خواب هم عاقل نیستی. بخواب و به سقوط فکر نکن. تا اینجا هستی دست هیچ دردی نمی رسه بهت. مطمئن باش.
تکبال گوش نمی کرد. توی بغل کرکس مچاله شده بود و به گاف وحشتناکی که داده بود فکر می کرد و مطمئن بود که تأثیر این اسمی که در اون موقعیت عوضی صدا زد، از کابوسی که می دید خیلی خیلی وحشتناک تره. اما در اون لحظه، تکبال توی بغل کرکس بود. کرکس مهربون بود. حالتش غیر قابل درک بود ولی ظاهرا خیال جنگ نداشت. تکبال مطمئن بود که کرکس شنیده ولی نه خودش جرأت کرد حرفی بزنه نه کرکس چیزی در این مورد گفت. اون لحظه کرکس داشت نوازشش می کرد و بهش اطمینان می داد که هیچ خطری نیست. نه سقوطی، نه دشمنی، نه غیری. تکبال لای پر های کرکس، لای دست هاش و لای آرامشی که حصار آهنی و بلندش از تمام جهان با تمام تلخی ها و شیرینی هاش جداش می کرد، با آهی عمیق آروم گرفت و با نگاه خیس و اشک هایی بدون صدا و بدون هقهق، به خواب رفت.
افرا.
افرایی ها که تقریبا دیگه جوجه نبودن، شاد و شلوغ می پریدن. هوا چنان سرد بود که تکبال به ناچار هر چند لحظه1بار توی جاش می جنبید که پر و بالش یخ نزنه. فاخته به اصرار بقیه اون وسط می چرخید. شونه های کوچیک پرپری رو گرفته بود و یادش می داد چجوری وسط زمین و هوا خودش رو مثل ماهی توی آب پیچ و تاب بده و بهش خوش بگذره. پرپری از شادی جیغ می کشید و خوب هم یاد می گرفت. تکبال جایی نشسته بود که بتونه همه رو ببینه. فاخته مثل ستاره وسطشون می درخشید. تکبال خواست بلند تشویقش کنه ولی به تلخی به خاطر آورد که تشویقش هم مثل دلواپسی هاش دیگه برای فاخته فایده نداره. شاید هم اوضاعش رو بیشتر به هم بریزه. این روز ها فاخته از هر چیز و هر چیز تکبال عصبانی می شد. تکبال سعی می کرد تا جای ممکن بهانه دستش نده چون دیگه زمان هایی که حرص داشت تکبال نمی تونست دلداریش بده. فاخته دیگه دلداری هاش رو نمی خواست. دیگه هیچی ازش نمی خواست. نه محبت، نه معذرت، نه حضور. تکبال پرده اشک رو زد کنار تا بهتر ببینه. افرایی ها همهشون بدون استثنا در رویای بهار، با تمام وجود از پرواز توی اون هوای منجمد لذت می بردن. فاخته رویا های متفاوتی داشت. بهار فاخته1همراه هم براش داشت.
باز!.
تکبال از این فکر بی اختیار تمام جسمش منقبض شد. از یادآوری این اسم نفرت داشت. از شدت این حس آزار دهنده به خودش لرزید. کسی ندید. تکبال خوشحال شد. فاخته و بقیه از شادی موفقیت پرپری بالا پریدن. بقیه هورا کشیدن و فاخته فقط خندید. باز، همون اطراف، بین شاخه های در هم پیچیده، به تماشا و به انتظار نشسته بود!.
منطقه سکویا.
تکبال زیر تعلیمات سخت و بی توقف خورشید داشت له می شد. دیگه جرأت نمی کرد صداش در بیاد چون نمی خواست دردسر درست بشه. کرکس می دید، می فهمید ولی چیزی نمی شد که بگه. شهپر هم چیزی می گفت ولی نه از مدل گفته های کرکس.
-آهای خورشید! اینجایی؟ کرکس گفت سریع بری ببینیش باهات کار داره.
خورشید با تعجب به شهپر نگاه کرد.
-کرکس؟ نبودش!
شهپر بیخیال نگاهش کرد.
-خوب حالا هست. اومده و باهات کار داره. بجنب دیگه می خوایی باز بترکونیش که بترکوندت؟
خورشید شونه بالا انداخت.
-کرکس غلط کرده با تو! بگو ببینم الان کجاست؟
شهپر به خورشید نگاه می کرد که1لحظه انگار تعادلش رو از دست داد و شاخه رو گرفت که کج نشه. توی نگاه خورشید چیزی بود شبیه دردی که به زورِ خرج کردنِ توان خیلی زیاد تحمل می شد. شهپر با حیرت نگاهش می کرد و خورشید1لحظه متوجه این حیرتش شد.
-ببینم تو چی شدی؟ شهپر! چی شده لعنتی؟
شهپر از حالت حیرت بیرون اومد ولی نگاهش به شدت پرسش گر و نگران بود.
-من چیزی نشدم ولی، خورشید! تو مطمئنی که خوبی؟ یعنی چیزیت نیست؟ خورشید! داری می افتی چته؟ تو درد داری! مگه زده به سرت خوب حرف بزن بگو این چه مدل دردیه؟
خورشید شونه بالا انداخت ولی نتونست حرف بزنه. انگار تمام توانش رو واسه کنترل چیزی شبیه تشنج لازم داشت که پیش نیاد و شروع نشه. شهپر مات تماشاش می کرد. خورشید انگار داشت از کنترل خودش در می رفت. نفس هاش تند تر می شدن ولی هنوز می تونست سعی کنه که به خودش مسلط باشه. شهپر دست گذاشت روی شونهش. خورشید به شدت از جا پرید و کنارش زد.
-خورشید!فکر نمی کنی باید به یکی بگی چته؟
خورشید عصبانی پرخاش کرد.
-نه. خیال نمی کنم. موجود فضول! این فکر مسخره رو نمی کنم فهمیدی؟ آهای تکی! خستگیت رو بگیر من که اومدم ولو نباشی!.
خورشید این رو گفت و مثل تیر پرواز کرد و رفت. شهپر به مسیر رفتنش خیره موند.
-ببینم تکبال این1دفعه چش شد؟
تکبال با خستگی چشم های بستهش رو باز کرد.
-این1دفعه چیزیش نشد از خیلی پیش حالش بد بود. داشت می لرزید. بدتر هم داشت می شد.
شهپر دلواپس نگاهش کرد.
-یعنی تمام مدت این طوری بود؟
تکبال به علامت نفی سر تکون داد.
-نه. تمام مدت زیاد خوب نبود. اینهمه بد هم نبود. الان مثل اینکه خیلی بد شد.
تکبال چشم هاش رو بست ولی بلافاصله از جا پرید.
-شهپر!خورشید کجا رفت؟ تو که هنوز بهش نگفته بودی کرکس کجا منتظرشه!
شهپر بدون اینکه نگاه متفکر و نگرانش خط برداره جوابش رو داد.
-خورشید نرفت پیش کرکس. کرکس هیچ کجا منتظرش نیست. من این رو گفتم که بفرستمش بره تا تو خستگی در کنی.
تکبال1لحظه با وحشت نگاهش کرد ولی اونقدر خسته بود که نگاهش لرزید و وحشت در خستگی چشم های نیمه بازش محو شد.
-وقتی برگرده می کشدت به خاطر کلکی که بهش زدی.
شهپر نخندید ولی مثل همیشه آروم بود و آرامش دهنده.
-ولی اون الان نرفته کرکس رو ببینه.
تکبال خستگی از یادش رفت.
-پس رفت کجا؟ شهپر! طوریش نشه؟
شهپر سری به علامت نفی بالا کرد.
-طوریش نمیشه. بر می گرده. کاش اینهمه بزرگ نبودم بلکه می شد تعقیبش کنم!.
تکبال لحظه ای با نگاه دلواپس بهش خیره موند و بعد، خوابی که حاصل ناتوانی شدید بود با خودش بردش.
دژ تکمار.
تاریکی جهنمی حاکم بر فضای بزرگ زیرزمینی سنگین تر از شب های تاریک و بی ستاره زمستون، روی کسی که اهل این فضا و اون هوا نبود سنگینی می کرد. افراد حاضر همگی اهلش بودن پس مشکلی نبود. تکمار خسته و عصبانی با زخم های در حال التیام روی تخت بزرگی از پر و استخون پرنده ها چنبره زده و با خشم رو به پایین و مار های پیچیده در پایین تخت فشفش می کرد. مار ها، پایین کوه پر و استخون به خودشون و به هم می پیچیدن، از سر و کول هم بالا می رفتن، توی هم می لولیدن و هیس هیس می کردن. با هر فش تکمار، صدای هیس ها بلند، کشدار، کوتاه، خشمگین یا به طور ناگهانی و به طرز وحشتناکی قطع می شد و فضا در سکوت کامل فرو می رفت.
-شما ها1مشت بی ارزه باطله هستید! چطور نتونستید از پس1مشت پرنده و1کبوتر بدون پرواز بر بیایید. نمی خوام هیچ صدایی بشنوم. در حال حاضر اون کبوتر باید اینجا باشه و نیست. این نشون میده که شما ها، همه شما ها، آشغال های زیرزمینی اطراف من، به هیچ دردی نمی خورید. اون خورشید لعنتی، همراه اون هیولای بی شاخ و دم، و باقی خورده ریز های پراکنده روی درخت های اون منطقه بی سر و ته، تونستن اینطور شرم آور افراد منو بترسونن، تار و مار کنن، تلفات ازشون بگیرن. در حمله آخری چنان بی کفایت بودید که اون کرکس مردار خوار به خودش اجازه داد عده ایتون رو دستگیر و زنده زنده دفن کنه و شما ها هیچ غلطی نکردید! من الان، همینجا، فرمانده اون حمله شرم آور رو به مجازات بی کفایتیش می رسونم تا عبرت شما ها بشه. من دیگه این خفت رو بیشتر از این تحمل نمی کنم. حمله های بعدی ما، اگر باز هم اینطوری و به این پایان خفتبار ختم بشه، تلفات شما آشغال ها فقط در میدون جنگ با کرکس هیولا نخواهد بود. اینجا هم باید تلفات بدید. امشب اولیش رو شاهد هستید تا یادتون بمونه که من، دیگه بی کفایتی و سستی و باخت های چرند رو تحمل نمی کنم.
تکمار زیر نگاه سراسر وحشت و التهاب و در عین حال کنجکاو بقیه از جاش جنبید و به طرف چپ متمایل شد. زخم های پهنی که از افتادن توی اون آتیش شعله ور در اون جنگ خطرناک برداشته بود مثل پوشش براق و زشتی قسمت هایی از بدنش رو پوشونده و عجیب با تیرگی باقی پوستش ناهماهنگ بودن. تکمار آروم و با تنبلی و خشم، چنبرهش رو کمی باز تر کرد تا بتونه بیشتر به طرف چپ بره. ماری بسیار بزرگ کمی اون طرف تر روی سکوی ناهمواری ساخته شده از استخون های درشت، با بند های کلفتی از کنف خیس بسته شده و می لرزید. تکمار آهسته بهش نزدیک شد در حالی که از درد و از خشم و از ناکامی فشفش می کرد. مار هیس کشید.
-تکمار!من بی تقصیرم. خفاش های منطقه سکویا قاعده طبیعت رو شکستن. نمی دونم چجوری توی روز می تونن بجنگن. من نمی دونستم اون ها بیدارن. اون ها زیادی آماده بودن. من اطلاع نداشتم. تقصیر موش ها بود که درست اطلاع ندادن.
تکمار زیر لب، سنگین و خصمانه فشفش کرد.
-خدمت موش ها هم می رسم. ولی الان نوبت توِ.
دیگه بیشتر از این طولش نداد. در برابر نگاه بقیه، تکمار خیزی برداشت که زمین رو لرزوند. مار به شدت هیس می کشید و تقلا می کرد ولی هیچ کاری بین اونهمه استخون نتونست انجام بده. تکمار روی سکوی سست افتاد که در نتیجه سکو ریخت و استخون ها به هر طرف پرتاب شدن. یکی از مارها با برخورد1استخون درشت به سرش خودش رو برد بالا و کوبید زمین. چند لحظه روی زمین به حالتی شبیه تشنج به خودش پیچید و بین هیس هیس ها و لولیدن های بقیه بی حرکت روی زمین افتاد. تکمار بیخیال هنگامه اطرافش، مشغول تناول یکی از افراد زندهش بود که به شدت هیس می کشید و تقلا می کرد و بین استخون های پاشیده سکوی اعدام خودش برای حفظ نیمه جونی که از کام تکمار بیرون مونده بود دست و پا می زد و موفق نبود. تکمار لحظه ای بعد کار بلعیدن عنصر خطاکار دستهش رو به پایان رسوند و به آشفته بازار مقابلش نظر انداخت. با دیدن ماری که استخون توی سرش خورده و از حرکت افتاده بود فشی کرد و خودش رو با تنبلی به اون طرف سر داد.
-این یکی هم دیگه به درد نمی خوره.
هیسی خفه از بین اونهمه حرکت و صدا.
-قربان!شاید به هوش بیاد.
تکمار با خشم فشفش کرد.
-عنصری که با1ضربه از حرکت بی افته زندهش به درد من نمی خوره. ولی مزهش قابل تحمله. برای تحلیل اشتها بد نیست.
مار بی حرکت، درست در وسط اون صحنه مرگ، آهسته آهسته به کام تکمار رفت و همه شاهد این صحنه بودن. تکمار می تونست با1حرکت اون رو، همچنین مار زنده قبلی رو به کام بکشه ولی عمدا آهسته و با تأخیر این کار رو انجام می داد. از قرار معلوم، داشت میان وعده هاش رو با میل و تأمل مزه مزه می کرد. میان وعده هایی که از جنس خودش بودن. مار ها همچنان در هم می لولیدن، ولی با ایجاد کمترین صدا. هیچ کدومشون دلش نمی خواست ادامه میان وعده تکمار باشه. شب ابدی فضای زیرزمین، روی قصر سیاه تکمار سنگینی می کرد و امیدی هم به رسیدن صبح در اون فضای تسخیر شده به دست شب وجود نداشت.
منطقه سکویا.
خورشید اصلا یادش نبود که شهپر کجا می خواست بفرستدش. کرکس هم با دیدنش چیزی نگفت چون اصلا احضارش نکرده بود. مشکی درد می کشید ولی خورشید راحتش نمی ذاشت. مشکی باید رو به راه می شد. درمان های خورشید عالی بودن و سریع جواب می دادن. با وجود جراحت های وحشتناک مشکی زمان بهبود تند پیش می رفت. مشکی حالا هرچند با درد شدید و زحمت زیاد، اما می تونست اون یکی دستش رو هم کمی حرکت بده البته فقط در امتداد بدنش و روی شاخه ها. به هیچ وجه قادر به بالا آوردن دستش و جدا کردنش از شاخه هایی که بسترش شده بودن نبود. این هرچند خیلی ناچیز بود ولی برای دستی که له شده بود پیروزی بزرگی به شمار می رفت. خورشید این رو به مشکی گوشزد کرد و بهش اطمینان داد که تا چند وقت دیگه باید سعی کنه دستش رو از بستر ببره بالا تر و بیخیال درد. مشکی فقط با چشم هایی که نه از گریه، بلکه از شدت درد خیس شده بودن نگاهش کرد و بی حال خندید.
منطقه سکویا تونسته بود در فاصله بین شبیخون های تکماری ها که اتفاقا طولانی هم شده بود، آرامش نسبیش رو به دست بیاره و در حالی که هر لحظه به طور کامل در حالت آماده باش به سر می برد، به اوضاع مسلط تر بشه. این رو سکویایی ها به فال نیک گرفتن. سکویایی ها اصولا تا جایی که می تونستن همه چیز رو به فال نیک می گرفتن جز اموری که نمی شد براشون گریه نکرد. در هر زمان که جنگی نبود، خطری هم نبود و دردی و دلواپسی برای از دست دادنی در کار نبود، می شد1دستهشون رو دید که1گوشه جمع شدن و مشغول شیطنت و خنده و گاهاً خرابکاری های مجاز منطقه هستن. این صحنه ها یادآور شیرینی بود بر زمان هایی که نه تکماری بود و نه جنگ و نه آماده باشی. زمان هایی که برای همه و همه افراد منطقه سکویا، از کلاغ ها و خفاش ها گرفته تا کرکس، بسیار بسیار دور و غریب به نظر می رسید. اون زمان ها هرچند دور بود ولی از خاطر ها و خاطره ها محو نشد و همه امیدوار بودن که روزی دوباره به اون دوران شاد و بیخیال برگردن. کسی نمی دونست اون روز می رسه یا نه و اگر هم میاد، کی می رسه. ولی سکویایی ها از وقتی به خاطر داشتن، همیشه دم رو قنیمت می شمردن و از هر لحظه ای که موانع بهشون اجازه می داد، فرصت ها رو کش می رفتن و مشغول کار هایی می شدن که طبیعت و غریزه بهشون حکم می کرد.
-آهای شما2تا! جای دیگه نبود که اینجا به هم چسبیدین؟ برید1جایی که کسی نبیندتون تا کوفتتون نشه!
-مگه جای تو رو گرفتیم؟
-راست میگه! تو نبین! اگر بریم جای دیگه جوک بازی های این تکروی بی مخ از دستمون می پره. تماشاش کن. رفته پشت سر تیزرو می خواد با شیره خشکیده تاک کثیفش کنه! تیزرو چه خنگی داریم بهت میگیم مواظب باش دیگه!
تیزرو1لحظه ماتش برد که تیزپرواز چی بهش میگه و1دفعه به خودش اومد ولی دیگه حسابی دیر شده بود. تکرو با خنده ای بلند و پیروزمندانه فرار کرد و تیزرو که تمام سر و صورتش آلوده شده و چیزی نمی دید، فقط خنده های بلند و تمسخر اطراف رو می شنید و قاه قاه تکروی شاد رو که در می رفت. تیزرو خیلی زود چشم هاش رو از اون ماده چسبناک اعصاب خورد کن خلاص کرد و به طرف تکرو شیرجه زد.
-لعنتی! نامردم اگر به گندت نکشم. اگر بدونی این کجا هام رو چسبکی کرد! برای شروع هم الان میام بغلت می کنم تا افتضاح بشی و بعد هم میریم سراغ بقیهش.
تکرو فرار کرد و بقیه از خنده ریسه رفتن. قیامتی بود که بیا و ببین. تکرو فرار می کرد و تیزرو وسط جمع و وسط شاخه ها در تعقیبش بود. بقیه هم کم کم وارد ماجرا شدن. تکرو به گفته خودش به ناخواه ولی همه می دونستن که کاملا آگاهانه، در چندین باری که تیزرو بهش رسیده و داشت می گرفتش، اون رو سر چندین نفر از تماشاگر ها انداخت و چنان ماهرانه عمل کرد که نفرات بعدی هم حسابی کثیف شدن و اول با تیزرو در افتادن که ببین چیکار کردی و بعد که حسابی شرمنده کثیف کاری های تیزرو شدن، با قیافه هایی از شدت آلودگی ناشناس و قهقهه هایی که بند نمی اومد، دنبال تکرو گذاشتن تا ازش انتقام بگیرن. این وسط خیرخواه هایی هم بودن که سعی می کردن تکروی فراری رو بگیرن و تحویل تعقیب گر های کثیف بدن که موفق نمی شدن و تکرو چندتاشون رو توی بغل کثیف ها انداخت و افتضاحشون کرد و خلاصه ماجرایی بود!
-چیکار می کنید! هی! هی! یواش تر! مواظب باش ببین چی شد!
-وای شهپر! ببخشید من فقط خواستم فرار کنم از دست…
-آهای شهپر بگیرش! همونجا نگهش دار اومدیم!
-ولی آخه من پشت سرم…
-بچه ها خورشید!
-هان؟ چی؟
-وای! آخ!
-زهر مار!معلومه چه غلطی می کنید؟
با برخورد1زمان چندتا کلاغ با هم و با شهپر و پرتاب شهپر توی بغل خورشید و هوار خورشید صحنه1دفعه ثابت شد. البته نه از اون ثبات های ترسناک. همه بدون استثنا از خنده های خاموش می لرزیدن.
-سلام خورشید! ببخشید شهپر رو دادیم بغلت! شرمنده!
-راست میگه نمی خواستیم همچین بلایی سرش بیاریم خدا بیامرزدش تو هم ببخش دیگه حلالش کن!
پیش از اینکه خورشید بفهمه چی شنیده شلیک خنده بود که رفت هوا. خورشید نسبتا مات بود. بقیه قاه قاه می خندیدن و خورشید باقی شوخی هایی که پرتاب می شد رو می شنید و نمی شنید. شهپر نگاهش کرد.
-خورشید!تو خوبی؟ مطمئنی؟
خورشید بی حوصله کنارش زد.
-بله که مطمئنم. برو بازیت رو کن بچه! مسخره ها!
بقیه دوباره زدن زیر خنده. شهپر به خورشید نظر انداخت. به تیرگی نگاهش که از تلخی نبود. خورشید شبیه کسی بود که بی خوابی کشیده یا بیماری داشته باشه.
خورشید به نگاهش اخم کرد.
-چته؟ بکش عقب بابا بذار رد بشم دیوونه!
شوخی های یواشکی و نیمه تموم بین خنده ها.
-کجا میری بهتر از اینجا خورشید؟
-راست میگه بهتر از اینجا جا گیرت نمیاد بودی حالا!
-آره بمون قول میدیم باز بندازیمش توی بغلت این دفعه محکم پرتش می کنیم بچسبه دیگه ور نیاد.
فضا از خنده ترکید. خورشید انگار درکش نصف شده بود. هیچی نگفت. اونجا بود و نبود. شهپر نگاهش کرد و لبخند زد.
-خورشید!کاملا شبیه گرفتار های اثاره ترکیبی چندگیاه و خشخاش تکماری ها شدی.
-خفه شو!
فریاد خورشید چنان خشن و چنان محکم و بلند بود که همه صدا ها بلافاصله برید. خورشید1لحظه با خشمی بی توصیف به شهپر خیره شد، بعد عقب کشید، نگاه تندی به شهپر متحیر پاشید و با نفس های سنگین2قدم رفت عقب. لحظه ای همونجا مردد ایستاد و بعد با خشمی از جنس چیزی شبیه تلخ کامی، گرفتگی و شاید درموندگی پرواز کرد و رفت. شهپر مات رفتنش رو تماشا کرد. دستی به شونهش خورد. تکرو بود که از بین بقیه جرأت کرده، جلو رفته و سکوت رو شکسته بود.
-شهپر!حالت خوبه؟ از دست خورشید دلگیر نشو! اون با همه همین طوریه.
بقیه هم جرأت به خرج دادن، از اون حال و هوای حیرت در اومدن و هر کدوم گوشه ای از یخ سنگین اون سکوت سرد رو شکستن.
-تکرو درست میگه شهپر. خورشید رو که دیگه باید شناخته باشی.
-راست میگن. خورشید مدلش همینه. ناراحت نشو!
-هی شهپر!ولش کن بیا بازی!
-راست میگه شهپر بیخیال مدل متینت بشو بیا قاطی ما!
-اه بابا تو که هنوز گرفته ای! بیخیال دیگه!
شهپر بهشون نظر انداخت.
-بچه ها من گرفته نیستم. فقط…آخه من که حرف بدی بهش نزدم. من فقط شوخی کردم. برای چی از این شوخی من اینهمه عصبانی شد؟
تیزرو خیلی عادی انگار معمولی ترین کار دنیا رو انجام میده، دستش رو با شونه تکرو پاک کرد و در جواب از جا پریدن و نگاه هشدار دهنده تکرو اصلا به روی خودش نیاورد. رفت طرف شهپر، زد روی شونهش و با لحنی دلجویانه سکوت مجدد رو شکست.
-شهپر!ببین خورشید این روز ها حالش خوب نیست. اعصابش خورده. شاید الان حوصله شوخی نداشته ریخته سر تو. بیخیال! باشه؟
شهپر نگاه متفکرش رو دوخت به تیزرو که چهرهش مثل همیشه شاد، شیطون، معصوم و برای دلجویی از شهپر، دلجو و مهربون تر از همیشه بود.
-تیزرو جان من ناراحت نیستم. من فقط متحیرم. آخه من واقعا چیزی نگفتم که اینهمه بد باشه. خورشید بد از جا در رفت. من حیرت کردم از این حال و هواش. درضمن نگرانشم. دارم فکر می کنم چرا باید اینهمه عصبانی بشه به خاطر1جمله معمولی که همه ممکنه به هم بگیم و ایرادی هم داخلش نیست.
تیزرو لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد چهرهش دوباره باز و بشاش شد.
-خوب من نمی دونم. ولی ببین خورشید رو هر کاریش کنی هیچی بهت نمیگه. پس فعلا عشق رو عشقه!ببین تکرو کثیفم کرد. بیا بازی!
بقیه هم1دفعه انگار یاد ادامه شیطنت هاشون افتادن. جو1دفعه چنان عوض شد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
-آره آره بیا!
-هی شهپر می خوایی کثیفت کنیم تا بیایی توی جبهه ما؟
-شهپر بیا خیلی خوش می گذره!
…
چهره شهپر از حالت تفکر خارج شد. با محبت به همه نگاه کرد و خندید.
-خیلی دلم می خواست امتحان کنم ولی باید کرکس رو ببینمش. اگر شد حتما دفعات دیگه میام بازی. کثیف هم میشم.
همه زدن زیر خنده و صدای سوت و تشویق بود که رفت هوا. تیزپرک با تردید به شهپر نظر انداخت.
-با کرکس چیکار داری شهپر؟ نکنه اتفاقی افتاده! جریان چیه؟ جنگه؟
شهپر با اطمینان لبخند زد.
-نه نه. خاطر جمع باشید. می خوام در مورد مشکی باهاش حرف بزنم. شما ها هم راحت باشید تا خورشید دوباره نیومده بخوردتون.
دوباره فضا پر از صدای خنده شد. شهپر راست نگفته بود. حرفش، نگاهش، لبخندش، همه ظاهری بودن تا بقیه آروم باشن. شاید کسی فهمید ولی اوضاع طوری بود که ترجیح به شادی و نفهمیدن بود و شهپر چه خوشحال بود از همچین چیزی. شهپر، با آرامش و لبخند و اطمینانی که به همه پاشید ازشون جدا شد و با ظاهری آروم اما با دلی نگران از درد ناشناس خورشید، پرواز کرد و به جستجوی کرکس رفت.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 19:17
سلام پریسا جان ممنونم عزیز
همه چی عالی بود ممنونم از سرعت عملت
امیدوارم زیاد خودت رو خسته نکرده باشی گرچه میدونم بی خسته گی نمیشه
دوست عزیز سلامت و شاد کام باشی

پاسخ:
سلام آریا جان.
آخ خدای من!
نه چیزیم نیست. درستم آریا! من درستم. من خوبم.
ممنونم آریا که هستی.
ممنونم!
ایام به کامت عزیز.
آریا
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 21:45
سلامت باشی پریسا جان سلامت,
پریسا جان من باید بگم ممنونم من باید ازت تشکر کنم ممنونم پریسا جان یه دنیا ممنونم بابت همه چی ممنونم
شاد کام باشی عزیز

پاسخ:
برای چی عزیز؟ من که کاری نمی کنم فقط می نویسم. سلامت مال کسیه که خوشبخته و خوشبخت کسیه که در هر شرایطی که باشه خوشبختی رو احساس کنه. برات1دنیا سلامت و خوشبختی بی همتا و ابدی آرزو می کنم دوست عزیز من.
پیروز باشی.
ک.عباسی
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393 ساعت 22:08
با سلام بر دوست گرامی و نویسنده ارجمند.
من بعد از ظهر قسمت جدید را خواندم ولی کار پیش آمد نتوانستم کامنت تقدیر و تشکر از زحماتتان بگذارم ولی حالا آمده ام هم از زحمات شما تشکسی)مخلوطی از تشکر و مرسی(کنم و هم ستایشم را تقدیم قلم توانای شما کنم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
به جان خودم دارم میمیرم از خجالت. من نویسنده نیستم دوست عزیز. من فقط همین طوری واسه خاطر دلم1چیز هایی می نویسم. ممنونم که اینهمه مثبت می بینیدشون.
همچنین ممنونم از حضور عزیز شما.
شادکام باشید
ک.عباسی
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 01:27
سلام مجدد در این نیمه شب بارانی
من با این داستان همزاد پنداری می کنم انگار قسمتهایی از این داستان زندگینامه خودم هست گفتم زندگی با تمام پستی بلندی هایش در این داستان یا به قول شما دل نوشته ساری و جاری است واقعا از ته دلم می گم من به عشق خواندن قسمتهای جدید داستان تقریبا هر ساعت به وب لاگت سر میزنم حداقل من خودم را از آیینه این داستان حماسی میبینم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
به خدا شرمنده شما شدم دوست من. سعی می کنم بجنبم سریع تر بنویسم تا کمتر شرمنده تون بشم.
ممنونم آقای عباسی از حضور بی نهایت پر ارزش شما.
سربلند باشید
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 11:29
سلام پریسای عزیز. دوست خوبه من
امیدوارم سلامت باشی
آمدم اعلام حضور کنم و بگم هستم همیشه هستم هطا اگر هیچوقت اینجا آپدیت نشه
شاد باشی از حال تا همیشه
خدانگهدار

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم عزیز از اعلام حضورت. من هستم آریا فقط کمی یواشم. درست میشه. درست میشم. خوشحالم هستی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 16:18
ممنونم پریسا جان.
ممنونم که هستی باش هرطور دوستاری باش
خودت رو زیاد خسته نکن
آرزو مند آرزوهایتم دوست عزیز و خوبم
سلامت باشی

پاسخ:
آریا می خواستم در جواب چندتا بیت واسهت بنویسم ولی دیدم هرچی بنویسم ادامه دار میشه و نمی تونم به2بیتی ختمش کنم. پس دفتر های ناتمامم رو بستم تا فقط بهت بگم ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 19:41
باور کن پریسا اگر مینوشتی خوشحالم میکردی. به خدا راست میگم هرچی بنویسی با کمال میل میخونمش و لذت میبرم چه یک حرف باشه چه هزار پاراگراف
راحت باش عزیز بلاگ خودته خخخ
شاد باشی

پاسخ:
لطف داری عزیز. می دونی؟ همین که دارم می نویسم رو به نظرم حسابی دیوانه ام که می نویسمش. بیخیال! همه که عاقل نمیشن.
برم بعدیش رو بذارم.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 22:08
یادت باشه دوباره گفتیش هاا
فکر نکن حواسم نیست

پاسخ:
حقیقت رو باید گفت.
حسین آگاهی
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 11:47
سلام. بله درسته نتیجه ی این قسمت رو میگم.
عشق هایی که سریع و آتشین به وجود بیان سریع هم از بین میرن چه در داستان ها باشه و چه در دنیای واقعی.
باید در همه جا تعادل رو حفظ کرد.
این قسمت گرچه حقیقت بود اما تلخیش رو هم می شد حس کرد که به خاطر سبک نوشتن شماست.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تلخی ها هرچند تلخ هستن ولی به کار میان. فایدهشون اینه که از شیرینی ها بیشتر در یاد ها می مونن تا اگر اهل عبرت گرفتن باشیم دیگه هرگز اشتباهات منتهی به اون تلخی ها رو تکرار نکنیم.
این تکبال از من می شنوید حقشه. تا این باشه حواس پرتش رو جمع تر کنه که کمتر بلا سرش بیاد.
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال69

-مشکی!
نجوایی که بود و نبود رو مشکی شنید. آروم چشم باز کرد و به نگاه بارونی تکبال نظر انداخت.
-سلام…فسقلیِ کرکس!
همین کافی بود. بغض تکبال ترکید و اشک بود که مثل سیل جاری شد، بارید و دست سالم مشکی رو خیس کرد. مشکی به زور خندید.
-چی شده فسقلیِ کرکس؟ دیگه…هوار نداری بزنی؟
تکبال بدون اینکه از پس خودش بر بیاد زد به هقهق.
-بسه دیگه مشکی. مگه نمی بینی نفسش بالا نمیاد؟ داشت دق می کرد واست. اذیتش نکن!.
مشکی به شهپر که پشت سر تکبال ایستاده بود نگاه کرد، به زور نفس بلندی کشید تا بتونه بخنده ولی درد مانع شد.
-اذیت واسه چی؟ من و این…حسابی با هم داستان داریم. بذار از اینجا بلند شم تا…قشنگ1دل سیر همدیگه رو بزنیم.
مشکی به هر زحمتی بود خندید. دستش رو برد بالا و اشک های تکبال رو پاک کرد.
-گریه نکن فسقلی. گاهی1چیز هایی…پیش میاد که…خیلی20نیستن…ولی میشه بیخیال شد. تو هم…اینطوری گریه نکن. من…نمی خوام.
تکبال خواست حرف بزنه ولی هقهق مانع می شد. مشکی نمی تونست حرکت کنه. به زحمت شونه تکبال رو گرفت و کشید پایین. تکبال سر گذاشت به شونه مشکی و زار زد. مشکی آروم به سرش دست می کشید و باهاش حرف می زد.
-فسقلی!دیگه بسه. می خوایی که اینجا هم…اون قسم نباید رو بدمت؟ گریه نکن…خیس شدم.
تکبال از شدت هقهق و مشکی از شدت سختی تنفس نمی تونستن حرف بزنن. شهپر عقب تر کشید و از دور تر مواظبشون شد که راحت تر باشن.
گذشت تا کرکس در حالی که تقریبا به زور خورشید رو همراهش می کشید وارد شدن. نه مشکی نه تکبال از جا نپریدن. همه می دونستن کرکس به نزدیکی تکبال و مشکی هیچ اعتراضی نداشت. کسی دلیلش رو نفهمید ولی در اون وضعیت و بعد از اون همه مدت دیگه کسی هم دنبال دلیل نبود.
-فسقلی!اون رو با فوت سر هم نگهش داشتن. فشارش نده از هم وا میره. چطوری مشکی؟
مشکی به قیافه کرکس نظر انداخت و به زحمت براش شکلک درآورد.
-خودت رو با فوت سر هم کردن…هیکل! ببینش! همهش…قواره هست!.
کرکس زد زیر خنده.
-دروغ که نگفتم. اگر دستت بزنم می پاشی. حسودیت میشه به سفتی من و شلی خودت؟
مشکی سعی کرد بخنده ولی موفق نشد و نتیجه فقط نفس صدادار بلندی بود که کشید و وسطش درد مانع کامل کردنش شد.
-دعا کن که من…از اینجا پا نشم وگرنه…حسابی مورد دارم…واسه اینکه بهت بخندم.
کرکس با رضایت نگاهش کرد.
-می بینیم. فعلا رو عشقه عشقی! در حال حاضر این دردسر رو تحویل بگیر تا نوبتت برسه.
کرکس خورشید که تقریبا زیر دستش مهار شده بود رو برد بالای سر مشکی و همونجا نگهش داشت. خورشید و مشکی به هم خیره شدن. مشکی تلخ لبخند زد.
-سلام…خورشید. به نظرم…آوردنت دیدن من. درسته؟
خورشید هیچی نگفت. کاملا مشخص بود که نمی تونه حرف بزنه. مشکی دستش رو به زحمت زیاد برد بالا.
-خورشید!من دیگه…قابل دیدن شدم برای تو. به من…نگاه کن! حالا…تو بالای سرم هستی. پس…به چشم هام نگاه کن! من باید…باهات حرف بزنم و الان…اینجا…به نظرم دیگه بشه. مگه نه؟
خورشید انگار به زور نفس می کشید. نگاه تیرهش رو دوخت به نگاه خسته و درد کشیده مشکی ولی حرف نزد. مشکی اصرار کرد.
-نکنه هنوز هم…شدنی نیست؟ بهم بگو…من چقدر باید از این که هستم…داقون تر بشم تا تو…بتونی بشنوی؟
خورشید انگار با صدایی که وجود نداشت نجوا کرد:
-مشکی!برای چی؟ برای چی پریدی مشکی؟
اشک برنده شد. اشک های واقعی که همه می دیدن. خورشید اگر هم دلش می خواست، دیگه نمی تونست مانعشون بشه. مشکی نگاهش کرد.
-عه!خورشید! نمی خوام بباری. خواهش می کنم خورشید! من نمی تونم…بلند شم و مانع بشم. باور کن که…اذیت میشم. خواهش می کنم!.
خورشید صدا نداشت فقط به شدت، در سکوت مطلق می بارید. شونه هاش آشکارا می لرزیدن و برگ هایی که مشکی بینشون بسته شده بود آهسته آهسته نمناک می شدن. کرکس شونه های خورشید رو با ملایمت فشار داد پایین.
-با صدای آروم راحت تر می تونه حرف بزنه و وقفه هاش کمتره. سرت رو ببر پایین تر تا مجبور نباشه صداش رو بیاره بالا و ساده تر صحبت کنید.
خورشید خواه ناخواه سرش رو پایین گرفت و اون2تا چشم در چشم شدن. کرکس درست می گفت. مشکی در حالت زمزمه راحت تر و روون تر صحبت می کرد. صدای مشکی فقط کمی بالا تر از زمزمه بود ولی همه اطرافیان می شنیدن. سکوت مطلق فضای اطراف رو گرفته بود. همه جواب سوالشون رو می خواستن و واسه گرفتنش حاضر بودن نفس هم نکشن بلکه بهتر بشنون. و مشکی دیگه خیالش نبود که کسی جز خورشید بشنوه یا نه. خورشید خیلی زود فهمید که از زیر دست های کرکس در رو نداره و بخواد یا نخواد، کرکس اجازه نمیده از بالای سر مشکی جم بخوره تا زمانی که گفتنی هاش رو نشنیده. فشار دست های کرکس بهش می گفتن باید تا ته این ماجرا بره و فقط در این صورت مرخصه. دست از تلاش نامحسوسش برداشت، به نگاه بی حال و بی حالت مشکی خیره شد و در سکوت منتظر موند. کرکس خطاب به مشکی گفت:
-فقط آروم. خیلی آروم و خیلی خونسرد. می خوام وقفه هات هرچی کمتر باشن تا هم خودت ساده تر سبک بشی هم خورشید کمتر اذیت بشه.
مشکی خواست با حرکت سر تعیید کنه ولی درد نفسش رو برید. خورشید بی حرف2دستی شونه هاش رو چسبید و خیلی آروم و با ملاحظه اوضاعش رو رو به راه کرد. مشکی نفس صدادار بریده و بلندی رو به زحمت زیاد کشید داخل و به خورشید نظر انداخت.
-ممنونم خورشید. تا پشیمون نشدی…بهتر بگم تا موفق نشدی در بری، بذار من قصه خودم رو شروع کنم. مشکی مکثی کرد که بدون نگاه مشخص بود داره در زمان می بردش عقب. مشکی داشت می رفت تا هرچی که میگه رو درست و واضح ببینه.
-خورشید!من1خفاش تقریبا نابالغ بودم که برای اولین بار وارد دژ تکمار شدم. من فقط اومده بودم واسه تفریح و واسه ارضای حس کنجکاویم مثل خیلی های دیگه. به خیالم این مدلی بزرگ می شدم. عجایب اونجا خیلی زیاد بودن. چیز هایی که ازشون سر در نمی آوردم. اون زمان نمی فهمیدم و زمانی هم که فهمیدم خیلی دیر شده بود. وقتی بعد از1شب ترسناک به خودم اومدم و فهمیدم در عالم بی خودی و بی خبری چه کار هایی همراه بقیه شکاری ها کردم داشتم از ناباوری و وحشت دیوونه می شدم. هیچی یادم نمی اومد ولی شاهد ها به من و یکی2تای دیگه گفتن که چیکار ها کردیم. چنان حالی داشتم که روانم ریخت به هم.
کسی نمی دونست که مشکی چی می بینه. مشکی جهنم رو می دید. شبی رو که انگار تمام دنیا رفته بود توی سرش و تمام جهان توی سرش پر از صدا بود. صدا هایی که می پیچیدن و منعکس می شدن و به دیوار های ذهن از خود بی خودش می کوبیدن و بر می گشتن و دوباره1000بار منعکس می شدن. صدا هایی مرکب از جیغ های مرگ، گریه های وحشت، ناله های دردی بیرون از تحمل زنده هایی که لحظه های آخر زندگیشون رو شکنجه می شدن،
تصویر مجسم جهنم!.
مشکی می دید و بقیه فقط می شنیدن. خورشید شاید تنها کسی بود که می تونست با تلخی ترسناک اون همه سیاهی با مشکی شریک باشه. خورشید این چیز ها رو خیلی خوب می شناخت. خورشید وسط اون جمع لحظه به لحظه جهنم مشکی رو می دید. و البته کرکس، که ترجیح داده بود سکوت کنه به حدی که دیده نشه.
مشکی به زحمت نفسی کشید و ادامه داد.
-وقتی به خودم اومدم و فهمیدم وارد چه کابوسی شدم، فقط1چیز توی سرم بود. باید خودم رو نجات می دادم. باید پیش از غرق شدن در اونهمه سیاهی خودم رو نجات می دادم. خواستم از اون جهنم ترسناک برای همیشه دور بشم ولی خیلی زود فهمیدم اوضاع به اون شب و اون ماجرا ختم نمیشه. حالم بد بود و نمی فهمیدم چرا. بلاخره فهمیدم. یعنی بهم فهموندن. وقتی از شدت دردی که نمی دونستم از کجا اومده و داشت استخون هام رو می ترکوند بدون اختیار خودم بی هوا پیش می رفتم، زمانی که نفهمیدم کی ها نیمه جون و بی خود از خود به دژ تکمار بردنم، لحظه های جهنمی که از شدت درد در برابر تخت ساخته شده از استخون تکمار روی زمین به خودم می پیچیدم و التماس می کردم، و لحظه ای رو که به فرمان تکمار درمون دردم رو بهم رسوندن و آروم گرفتم،
مشکی می دید لحظه هایی رو که آرزو می کرد بمیره و دیگه مجبور به مرورشون نباشه. صدای هوار درد خودش رو می شنید و همین طور فشفش وحشی و وحشتناک تکمار رو که پشت سرش1000ها هیس بلند و کشدار توی سرش می پیچید. مشکی حس می کرد دردی رو که می رفت تا تمام اعصابش رو از هم بپاشه و تمومی نداشت. فقط بی اراده و بی پایان فریاد می زد، فریاد می زد و باز هم فریاد می زد.
-بعد از اون خواب سنگین پشت سر اون درد وحشتناک، وقتی بیدار شدم، تازه فهمیدم که چه بلایی سرم اومده. بهم گفتن من دیگه مبتلا شدم و از این ترکیب لعنتی اگر کسی بخواد رها بشه می میره. من احمق هم باورم شد. از مردن ترسیدم. تحمل درد کشیدن رو نداشتم. گیر کردم. چند بار خواستم فرار کنم. یادمه1دفعه خودم رو پرت کردم توی رودخونه که پیش از شروع شکنجه قبل از مردن بمیرم ولی زنده موندم. تکمار به این سادگی نیرو های منتخبش رو از دست نمی داد. من قوی و بزرگ بودم. یعنی از نظر جثه. و دیگه نمی دونم چی ها درم دیده بود که خیال نداشت از دستم بده. و نداد. خیلی زود فهمیدم گرفتار شدم. به معنای واقعی گرفتار. ولی هر بار تا هر جا که می شد نافرمانی می کردم، مجازات می شدم، درد می کشیدم و اونی نمی شدم که تکمار می خواست. زیر کسر درمون دردم ضجه می زدم، التماس می کردم. عربده می کشیدم ولی باز بعد از درست شدن اوضاع، به قول تکمار، همون چموشی بودم که درست شدنی نبود.
هوهوی باد که لای شاخه ها می پیچید، تزئین سکوت سنگین فضا بود. مشکی چیزی از حال حس نمی کرد چون در گذشته شناور بود. در تاریکی زیرزمین درد می کشید، مجازات می شد، می لرزید، بین مارها زجر کش می شد،
می مرد!.
-تا اینکه من بلاخره به مهارت های لازم رسیدم. مهارت هایی که دیگه داشتم ولی برخلاف فرمان و خواست تکمار حاضر نمی شدم ازشون استفاده کنم. تکمار تصمیم مستقیم گرفت کاری کنه که دیگه راه بازگشتی برام نباشه. و عجب همه چیز جور بود اون زمان برای کثیف تر کردنم!باید دستم به خون آلوده می شد. باید جنایت می کردم. باید کثیف می شدم تا دیگه نتونم برگردم. و این کثیف شدن باید طوری می شد که دیگه به هیچ عنوان پاک شدنی نباشه. کشتن چندتا پرنده بالغ و له کردن1مشت جوجه، برای تکمار اطمینان و برای من کثافت ابدی همراه نداشت. من باید1جرم بزرگ تر مرتکب می شدم. و زمینه این جرم بزرگ تر رو ابلیس2دستی گذاشت وسط صحنه سیاه کاری های تکمار.
مشکی می دید که مار ها در چند حمله شکست خورده بودن، تلفات داده بودن، ناکام شده بودن. تکمار به خودش می پیچید و تا مرز شعله ور شدن از خشم می سوخت. مشکی مکث نمی کرد چون می ترسید اگر ساکت بشه دیگه قدرت ادامه رو در خودش نبینه. پس تمام زورش رو جمع کرد و ادامه داد.
-عشق تکمار نافرمانی زیاد کرده بود. این اواخر هم دیگه خطا هاش قابل بخشش نبود. در محاکمهش هم حتی واسه مصلحت حاضر به ابراز پشیمونی نشد که تکمار بتونه کمکش کنه. باید اعدام می شد. در حضور همه و به روشی که همه ببینن، بفهمن، و عبرت بگیرن. و این کار رو باید1مامور خاص انجام می داد. من انتخاب شدم. باید اعدامت می کردم خورشید!.
مشکی به اینجاش که رسید لرزید. بقیه هم لرزیدن. مشکی توانش رو دوباره جمع کرد و سکوت مرگبار فضا رو شکست.
–دیگه به اندازه ای بزرگ و بالغ شده بودم که بفهمم چیز هایی توی جهان هست که ارزششون از زنده موندن بیشتره و به هر قیمتی نباید زنده موند. گفتم انجامش نمیدم. هر کاری که ازشون بر می اومد کردن ولی گفتم انجامش نمیدم. حتی اگر بند بندم رو جدا کنن انجامش نمیدم. این توان رو در خودم می دیدم که تا پای مرگ بگم نه. ولی گاهی چیز هایی هست که از جونت بیشتر می خواییشون. تکمار این رو می دونست. خورشید! من1خواهر کوچولو دارم. اون زمان خیلی کوچیک تر بود. وای که چقدر عزیز بود برام! تکمار در زمانی به یادش بود که من فراموشش کرده بودم. اون ها خواهرم رو نشون کرده بودن. همه چیز خونوادم رو می دونستن و حالا تمام عزیز های من بی اون که بدونن، زیر شمشیر تکماری ها بودن و خواهر کوچولوی من قرار بود در حضور خودم، زنده زنده به وسیله شخص تکمار به سرنوشت تلخ جوجه هایی دچار بشه که چیزی جز خورده استخون و پر های خونی ازشون باقی نموند و نمی مونه. تکمار راست می گفت. نشونم داد که کاملا درست میگه. دیگه نه عمرم رو می خواستم نه خیالم بود بعدش چجوری زنده می مونم و نه تو در نظرم بودی.
مشکی می دید. اون پایین، تاریکی، سکوت، سنگینی، وحشت، جمعیت ساکن و ساکت، چشم های درخشان از شرارت، نگاه های شرور و منتظر، سکویی که درست در وسط اون صحنه سیاه قرار گرفته بود، خورشید که محکم و مطمئن از سکو بالا رفت، واسه تکمار دست تکون داد، پر هاش رو مرتب کرد و مثل ملکه ها روی تخت سنگی وسط سکو ولو شد.
-من بالای سرت حاضر شدم. اقدام کردم. اعدامت کردم. کرکس به نجاتم اومد. گفت باهام می مونه و هر جا بهم گفت سریع باید اعلام کنم تموم شدی و دیگه مردی تا بتونه ببردت. بیشتر از این زمان نداشت واسهم توضیح بده. ما هر2زیر نظر شدید بودیم و کرکس همین اندازه رو به قیمت ریسک سر جونش تونست بهم تفهیم کنه. من فرمان تکمار رو بردم. خونوادهم چیزی از ماجرا نفهمیدن. خواهرم نجات پیدا کرد. من ولی روانم به هم ریخت. از اون زمان زیاد چیزی یادم نیست جز کابوس در های بسته و هوار های بی انتهای خودم و ضربه هایی که بی اراده و بی اختیار از برخورد جسمم به در و دیوار بر می داشتم.
مشکی می دید که در زندان تکمار، کسی با صدای خودش، صدایی از حنجره خودش، حنجره ای از گوشت و خون خودش، بی انتها و با تمام وجود عربده می کشید. از شدت درد جسم و وحشت روح عربده می کشید. خودش رو به در و دیوار می کوبید و عربده می کشید. عربده می کشید و تا مرز پاره شدن حنجرهش و شکافتن سینهش عربده می کشید!.
باید حرف می زد. باید ادامه می داد. باید می گفت تا به آخرش می رسید!.
صدای مشکی دیگه صدای خودش نبود. لهیب بود، زجر بود، درد بود!.
-شهپر بلافاصله آگاه شد. یعنی آگاهش کردن که باید از خیر من بگذره و باقی رو نجات بده. شهپر افراد خونوادهم رو از اونجا برد و ناپدید شدن. تکمار که دید من باز هم به فرمانش نیستم، گشت تا پیداشون کنه و باز هم این اصلحه رو به کار بگیره ولی اون ها به همراه شهپر آب شده بودن و رفته بودن توی زمین. کرکس سر فرصت تونست از اونجا نجاتم بده. منو فرار داد و خودش موند بلکه بتونه داقون هایی مثل من رو نجات بده و درضمن، تو رو هم از اونجا بیاردت بیرون. تکمار برای گیر انداختنم تا اینجا هم اومد و کرکس از همونجا هوام رو داشت که گرفتار نشم. خیالم از خونوادهم جمع بود و خودم رو با درد هام، زخم ها و خستگی هام سپردم به کرکس. کرکس سر فرصت موفق شد خودش و بعد هم تو رو نجات بده. تکمار در تعقیبم و تعقیب کرکس تا اینجا هم اومد و همون طور که می بینی الان بیخ گوش اینجا و داخل این جنگله. خورشید! خواهرم اون زمان خیلی کوچیک بود. چیزی از زندگی نمی دونست. هنوز زندگی رو، مردن رو و تفاوت تاریک بین این2تا رو اصلا نمی شناخت. حالا دیگه حتما بزرگ شده. اگر بدونی چه شیرینه!باید1دفعه ببینیش تا بفهمی من چی میگم. باید ببینیش.
مشکی آه بریده و دردناکی از جنس حسرت کشید و چشم های خیره و خستهش پر از اشک شد. دلتنگیش رو چه ساده می شد خوند از شفافی اشک های بی صداش!.
-خورشید! اون زمان که من بالای سرت حاضر شدم چیزی برای از دست دادن بود که باید حفظش می کردم. عزیز دلم گرفتار تکمار بود. نمی تونستم رهاش کنم تا اون طوری تموم بشه. ولی حالا، بهت اطمینان میدم که هیچ پشیمون نیستم از پریدنم. ازم پرسیدی چرا پریدم. مطمئن باش اگر1000بار دیگه این صحنه تکرار بشه و هر بار من بدونم چی سرم میاد، باز هم می پرم و نجاتت میدم. دوباره درمون میشم و دوباره می پرم. به شرط اینکه خواهر کوچولوم گرفتار تکمار نباشه. خوب خورشید! همون طور که اولش گفتم، حالا تو بالای سرم هستی. هر کاری که کمکت می کنه از این کابوس خلاص بشی انجام بده. تلافی کن. اعدامم کن. خلاصم کن. ماه ها سعی کردم این ها رو بهت بگم ولی تو نخواستی بشنوی. خوب، نتونستی. حالا من هستم و حکم تو. خورشید! تو حالت خوبه؟
خورشید حرف نمی زد. هقهق بی توقف و خفقان آورش رو پشت سد2تا دست هاش مهار کرده بود و با این حال، سیل خروشان، توقف ناپذیر و داغ اشک، لرزش، صدای هق های فرو خورده و کشدار که تنها راه نفس کشیدن بود، وجود داشت و می رفت که روح خورشید رو مثل1بغل خاک سرد و نرم از هم بپاشه. مشکی آروم دست خورشید رو گرفت توی دستش. خواست حرفی بزنه ولی نفسش دیگه بالا نیومد. چشم های خیسش بسته شدن و به خواب عمیقی فرو رفت.
-بیا از اینجا بریم خورشید!
شهپر به اشاره کرکس دست انداخت دور شونه های خورشید و آروم کشیدش عقب.
-خورشید! من می تونم توضیحات مشکی رو کامل کنم. مشکی رو گم کرده بودم. ولی این بیرون رو من بهتر می دونم. مشکی نبود. می خوایی واسهت بگم؟
خورشید خواست بگه نه ولی واقعا نمی تونست. داشت خفه می شد. واقعا داشت خفه می شد. شهپر فهمید.
-خورشید!خورشید آروم باش اصلا مجبور نیستی ازم چیزی بشنوی. گفتم شاید دلت بخواد. اصلا نمی خوام بهت تحمیلش کنم. خورشید! فراموش کنیم. باشه؟ دستت رو بردار آزاد کن خودت رو ایرادی که نداره! …
شهپر در حالی که1بند باهاش حرف می زد از اونجا بردش. کرکس حواسش به مشکی بود. مشکی خواب بود. کسی تکبال رو ندید که شنیده هاش رو در خاطرش هک می کرد و مثل ابر بهار، شدید اما بی صدا می بارید.
دیدگاه های پیشین: (3)
ک.عباسی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 20:51
سلام بر خانم پریسا توصیفات زیبا و به جا به زیبایی داستان می افزاید استفاده به موقع از کنایات داستان را شنیدنیتر کرده بود کلا این قسمت از داستان معایب کمتری داشت باز هم از این قلم توانا تشکر می کنم.

پاسخ:
سلام آقای عباسی عزیز.
خوشحالم که همچنان با ما هستید. با آنسویشب. با من و آریا و حسین و مینا و یکی. امیدوارم احساس رضایت کنید خیلی زیاد و با ما بمونید واسه همیشه.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 22:23
سلام پریسا جان
خوبی عزیز
امیدوارم سلامت و شاد باشی عزیز
غافل گیرم کردی
اصلا انتظار نداشتم امروز قسمت 69 رو بزاری بی نحایت ممنونتم دوست مهربونم
خسته نباشی عزیز
نمیدونم چطور ازت تشکر کنمم همه چی عالی بود
پریسا جان دوست و آبجیه عزیزم از سمیمه دل برات بهترین هارو آرزو مندم
سلامت و دل شاد باشی عزیز

به خدا میسپرمت

پاسخ:
سلام آریا جان.
خودم هم انتظار نداشتم. آریا گاهی فکر می کنم چرا این نباید تموم بشه؟ بعدش با خودم میگم ول کن بذار کش بیاد بعدش کی حال شروع1داستان دیگه داره؟ آخه من از اون دسته موجوداتی هستم که باید حرف بزنم وگرنه مشکل پیدا می کنم. این تموم بشه باید1چیزی واسه گفتن گیر بیارم وگرنه حالم ناخوشه.
یعنی چی الان همه چپکی نگاه می کنید زیر جلدی می خندید؟ وبلاگ خودمه! عه!
ممنونم آراا از حضور عزیزت.
همیشه شاد باشی و شادکام.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 23:06
سلام. وای که چی ها داره میشه؟
انگار ماجرای این سکویایی ها و تکبال تمومی نداره!!!
به زودی شاهد قسمت دویست تکبال خواهیم بود.
خسته نباشید.
پردازش این قسمت خوب و بجا بود و چفت و بسط محکمی هم داشت از طرفی ابهامات زیادی رو هم به خوبی رفع می کرد و یک ابهام جدید یعنی گفته های شهپر رو افزود که این هم از نقاط قوت نوشته شماست.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
وای200؟ یعنی به نظر شما به اونجا هم می رسه؟ شما دومین نفری هستید که این پیشبینی خطرناک رو می کنید و من چقدر می ترسم که درست در بیاد. واقعا امیدوارم اینطوری نشه! اگر هم شد، شد دیگه! تا من باشم قبل از شروع1ماجرای اینطوری فکر کنم!.
ممنونم از لطف همیشگی شما دوست من. راستی من همینجا از پشت تریبون پاسخ به کامنت حسین اعلام می کنم که ببینید2تا قسمت پشت سر هم رو در کمتر از24ساعت زدم که یکیش خیلی طولانی بود. پیشاپیش تأخیرم برای دفعه آینده موجهه.
آخیش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال68

-هی! هی بیدار شو! بیدار شو دیگه! پاشو بابا تو هم!
تکبال چنان شدید از جا پرید که چلچله توی خواب با نارضایتی جا به جا شد. فاخته داشت با کنار بالش به شونهش ضربه می زد.
-پاشو چرا هوار می زنی بلند شو!
تکبال1لحظه نفهمید کجاست. کابوسش خیلی واقعی بود ولی1چیز هاییش با عالم بیداری مشترک می زد. تاریکی، سکوت، سرما.
فاخته وقتی مطمئن شد تکبال دیگه خیال داد زدن نداره بال هاش رو جمع کرد و نفس بلندی کشید.
-اه!
تکبال نگاهش کرد. فاخته ندید.
-معذرت می خوام.
فاخته شونه بالا انداخت. سرش رو کرد زیر پر هاش و خوابش برد. تکبال به بقیه نظر انداخت. خواب بودن. ترس و سرما داشت نفسش رو می برید. این ها به اضافه1حس درد ناشناس که داشت فشارش می داد. تمام جونش رو داشت تا مرز له شدن فشار می داد. دیگه جرات نکرد بخوابه. یواش بلند شد و زد بیرون. هوا چنان سرد بود که حس کرد اگر2دقیقه بی حرکت بمونه خونش منجمد میشه.
-خوب بشه!چی میشه مگه؟
نمی فهمید چرا این روز ها همهش دلش گریه می خواست. چنان دلش گرفته بود که حتی ترس از نا امنی بیرون هم نتونست به داخل لونه برش گردونه. توی لونه روی افرا، هوا نبود. انگار اونجا از این بیرون سرد تر بود. چنان سرد که تکبال حس می کرد می تونه هوای یخ زده رو بگیره توی دست هاش و بچپونه توی حلقش ولی نمی شد تنفسش کنه. همون بیرون به در تکیه زد. جرات نشستن نداشت. می ترسید یخ بزنه و بلند نشه. شب درست مثل کابوسی که می دید تاریک بود. فاخته اگر بیدارش نمی کرد… فاخته بیدارش نکرد. فقط دلگیر شد که از هوارش بیدار شده. تکبال حس می کرد دیگه نای گریه کردن نداره. این روز ها چنان خسته و چنان گرفتار بود که گاهی مطمئن می شد زنده نمی مونه. سرش رو تکیه داد به دیوار لونه و چشم هاش رو بست. بلافاصله حس کرد داره کرخت میشه. چرا باید می جنبید؟ چرا؟ با خودش فکر کرد اگر همینجا یخ بزنه صبح فردا افرایی ها چی میگن؟ چلچله تعجب می کرد. پرپری شاید گریه می کرد. سیاه پر ماتش می برد و می گفت آخه چرا؟ اون بیرون رفته بود برای چی آخه؟ بقیه می رفتن توی هم که حالا چی؟ فاخته…
-احتمالا معترض می شد که این مجسمه یخی اینجا راه رو بسته یکی برش داره!
گریه و خندهش قاطی شد.
-خدایا!خدایا! خدایا!
نتونست ادامه بده. سرما و خستگی و اون درد ناشناس بی توصیف دوباره ترکوندش. شب بی صدا و بیخیال شاهد ماجرا بود. شاهد باریدن اشک هایی که به پایین نرسیده یخ می زدن.
حدود1هفته از اون جنگ وحشتناک می گذشت. خبر زخمی شدن تکمار با وجود پیشگیری شدید مارها و موش ها و شاهین ها همه جا پیچید و سکویایی ها رو حسابی خوشحال کرد. مشکی همچنان بی هوش بود. نفس کشیدنش قوی تر و کمی منظم تر شده بود ولی هیچ حس و حرکتی درش دیده نمی شد. کرکس تا زمان پیدا می کرد می رفت بالای سرش. هیچی نمی گفت فقط تماشاش می کرد. اگر هم کسی اون اطراف نبود، دست سالمش که تنها بخش سالم از جسم خورد شده مشکی بود رو می گرفت توی دستش ولی بیشتر از این جرات نمی کرد انجام بده. مشکی تقریبا استخون سالمی نداشت. کرکس نمی تونست بهش دست بزنه. خورشید و هدهد و شهپر حسابی واسه زنده نگه داشتنش به دردسر افتاده بودن و حالا مشکی رو نمی شد لمس کرد مگر اینکه مهارت خورشید کمک می کرد بدونی دستت رو کجا می ذاری. این خطرناک بود. و مشکی بی خبر از اینهمه همچنان بی هوش بود. بدون ناله، بدون حرکت، بدون آگاهی.
سکویایی ها بیشتر از پیش مشغول بالا بردن آمادگیشون بودن. شهپر و خورشید زمان هایی که براشون امکان داشت بهشون حرکات جنگی بیشتری از دنیای شکاری های بزرگ رو یاد می دادن که موقع درگیری به کارشون بیاد. خفاش ها و کلاغ ها هرچند از جنس اون ها نبودن ولی خوب یاد می گرفتن. جنگ انگار بعد از رویارویی با تکمار جدی تر و سنگین تر شده بود. برای افراد منطقه سکویا که اینطور بود و دیگه انگار منطقه سکویا هر لحظه از شبانه روز آماده درگیری بود. فرقی نمی کرد که این درگیری1حمله فوری باشه یا دفع و ضد حمله. در هر حال اون ها آماده بودن. گشت ها بیشتر، درگیری ها شدید تر، استطار ها جدی تر و خطر ها بزرگ تر شده بودن. کار ها پیش می رفت ولی با سختی. افراد منطقه سکویا مشکی رو عملا از دست داده بودن و این حسابی کار رو مشکل کرده بود. مشکی دست راست کرکس بود و علاوه بر کارایی بالاش، کرکس بهش بستگی شدیدی داشت که از هیچ نظری پوشیده نبود. جای خالی مشکی چه در انجام و پیش برد کار ها و چه در کنار کرکس به شدت احساس می شد و برای پر کردن این خلأ تلخ، هیچ راهی وجود نداشت. مشکی با وجود تلاش هایی که بالای سرش می شد به هوش نمی اومد و کرکس مثل مار زخمی به خودش می پیچید. بیچاره هدهد که صبورانه خشم اولش بی صدا و بعد از مدتی خطرناک کرکس رو تحمل می کرد و باز هم تحمل می کرد!.
شهپر حسابی درگیر ماجرا بود. در بخش مربوط به افراد سکویا و جنگشون تا جایی که از دستش بر می اومد کمک می کرد، تا حد امکان وظایف مشکی رو به عهده می گرفت، از مدت ها پیش به یکی از ستون های محکم و قابل اتکا بین سکویایی ها تبدیل شده بود و الحق که کمک بزرگی هم به حساب می اومد. ولی برای کرکس مشکی نمی شد. شهپر و کرکس هرچند در ماجرا ها کنار هم بودن و اتفاقا خیلی هم هماهنگ عمل می کردن، اما چشم باریکبین لازم نبود تا ببینه اون2تا شکاری هرگز واقعا در کنار هم نیستن و هر اتفاقی هم که بی افته، اون2تا فقط2دشمن هم زیست هستن که بدون اینکه بخوان به هم بسته شده و با حسی بدون توضیح و ترجمه به هم کمک می کردن. چیزی اون ها رو به هم پیوند می داد. چیزی که کسی نمی دونست چیه. شاید خودشون هم نمی دونستن. شاید دلواپسی، شاید نفرت، شاید هم1حس مشترک آزار دهنده به عنصری بیرون از خودشون. ولی جفتشون، هم شهپر و هم کرکس، مثل تمام افراد منطقه سکویا، حساب درگیری های شخصیشون از حساب اهداف مشترکشون کاملا جدا بود. پیش اومده بود لحظه هایی که اون2تا علنا رو در روی هم ایستاده و هر لحظه خطر بروز1جنگ جدی بینشون حتمی بود ولی در همون لحظه1اتفاق، 1شبیخون ناگهانی، 1خبر فوری در مورد دشمن یا زخم خورده های ناشناس از دست دشمن، یا هر اتفاق این مدلی به سرعت هر2تا رو از جا پرونده بود و اون ها چنان شونه به شونه هم به جنگ عامل منفی رفته بودن که انگار تا همین1لحظه پیش بقیه آماده به خاک سپاری یکیشون نبودن. و دیگه در منطقه سکویا کسی نبود که دلیل و عامل این درگیری بین اون2تا قدرت رو نشناسه و داستان رو ندونه. بقیه می دونستن ولی جرات آشکار کردن آگاهیشون رو نداشتن. گاهی براشون ترسناک بود و گاهی وسیله ای برای ارضای حس کنجکاوی و شاید در اعماق ضمیرشون و کاملا مخفیانه، ارضای حس ماجراجویی که:
-آخرش چی میشه؟ کرکس چه بلایی سر این خواهان پر روی زیاده خواه میاره؟ این ماجرا چجوری تموم میشه؟
کرکس بی توجه به نگاه، به آگاهی و به حس و حال بقیه نسبت به این موضوع، به شدت از دست شهپر عصبانی بود و بار ها شد که اگر همون لحظه اتفاقی پیش نمی اومد خدا می دونست که چه فاجعه ای درست می شد. کرکس اصولا این روز ها عصبانی بود. از همه چیز عصبانی بود. غیبت مشکی، حال افتضاح و بی تغییرش، خستگی ها و گریه های گاه و بی گاه تکبال، فشار شهپر، همه و همه، کرکس رو به1موجود همیشه حرصی خشن تبدیل کرده بودن. تکبال سعی می کرد به توصیه باقی خفاش ها عمل کنه و برای کرکس کمک باشه ولی حال خودش چنان بد بود که چندان موفق نمی شد. تقریبا هیچ وقت جز در مواقعی که خودش اصلا مایل به تجربهشون نبود. نیمه شب ها، روی اون بستر پر. کرکس وحشی و سیری ناپذیر، نه تشنه محبت کردن و مهر دیدن، بلکه تشنه تسلط، تشنه جنگ، تشنه جبر و تشنه پیروزی در کامیابی های سراسر جبر، بی هوا و بی توقف جولان می داد و تکبال با وجود اینکه هر بار با خودش قرار می ذاشت که این بار دیگه نجنگه بلکه این کابوس به پایان برسه، ولی هر بار و هر بار تحملش می برید و بی اراده و بی پایان و بی ثمر، می جنگید و می جنگید و می جنگید و می باخت. زجر می کشید و می جنگید. درد می کشید و می جنگید. تا مرز جنون از اونچه که لحظاتی بعد پیش می اومد و دیگه از حفظ شده بود و از ناتوانی کامل خودش در دفع این پیشآمد های زجرآور وحشت می کرد، می لرزید، متنفر می شد و بی اختیار برای دفعشون می جنگید در حالی که اطمینان داشت آخر سر می بازه و این اطمینان چنان زجرش می داد که ترجیح می داد زیر دست های محکم کرکس بمیره ولی نبازه و اون لحظه های ترسناک نرسن و اون چیز ها پیش نیاد، ولی تکبال نمی مرد. می باخت!. اون لحظه ها و اون پیشآمد ها هم به قدرت خودشون باقی بودن. کرکس همیشه همین طور بود. از همون شب اولی که بغلش کرد و بردش به لونه بالای سکویا. ولی تکبال حس می کرد این اواخر کرکس وحشی تر شده و خودش خسته تر. کرکس خواهان تسلطی بود که تکبال نمی خواست بهش بده. تسلط بر تمام دلش، حسش، روحش.
-فسقلی!کبوتر همیشه بازنده خودم! دیگه تمومش کن. به جای اینهمه تقلای بی برد و بی خود به من توجه کن! تو موفق نمیشی. وقتی افتضاحی بهت میگم من اینجام. الان هم که ضربه دست خودمی باز هم بهت میگم من اینجام. اون زمان به خاطر دل تو نیست که هستم، حالا هم همین طور. من اینجام فسقلی چون خودم می خوام. برای خودم. به خاطر دل خودم. من اینجام چون من دلم می خواد. چه تو بخوایی، چه تو نخوایی. تو باید این رو بفهمی و چیزی باشی که من می خوام. من اینجام و می خوام که باشم. فقط خودم. فقط کرکس. من می خوام که این شهپر آشغال، هیچ جای ضمیرت نباشه. من می خوام که دیگه هیچ نشونی از اون بچه تمساح نصفه بپر عوضی توی هیچ جای موجودیتت نباشه. تو انجامش میدی چون من دلم می خواد. تو انجامش میدی فقط1خورده سخت می فهمی. و من امشب حسابی درس بهت میدم تا ساده تر بفهمی. کوچولوی لعنتی. تو از زیر دست من هیچ جهنمی نمیری. پس اینهمه خودت رو خسته نکن و محض خاطر خود نفهمت هم شده سریع تر بفهم تا کمتر اذیت بشی. حالا آروم بگیر. می خوام تمام امشب رو لحظه به لحظه به خاطرت بسپاری تا شاید واسه دفعه دیگه درس و مشق هات سبک تر باشه! ضربت تعلیمم هم زیاده چون تو گیرنده خیلی سر به هوایی هستی عزیز دلم! چنان درسی بهت بدم که دیگه خواب چیزی که من نمی خوام رو هم جرات نکنی ببینی.
صدای فریاد تکبال همراه پرپر زدن های دیوانه وار و بی سر انجامش، زیر دست های بدون لرزش کرکس خفه و مهار شد.
اون بیرون، منطقه سکویا در آماده باش و سکوت کامل، توی بغل شب سرد و سنگین زمستون در انتظار فردا و ماجرا هاش بود.
شهپر اما آگاه و بیخیال، راه خودش رو می رفت و با اینکه بار ها از دست کرکس ماجرا دیده، تهدید شنیده و حتی ضرب شصت خورده بود، خیال دست برداشتن نداشت. در منطقه سکویا می چرخید، وظایف خودش و مشکی و اگر لازم می شد بقیه رو به عنوان1جنگاور تمام عیار انجام می داد، به گرفتاری های متفرقه اطرافیان به بهترین وجهی که ازش بر می اومد رسیدگی می کرد، به خشم های دیوانه وار کرکس و هوار های گه گاهش که همه رو فراری می داد نگاه های عاقل اندر صفیح مینداخت، و از هر فرصتی برای تغییر بینش تکبال استفاده می کرد و ظاهرا موفق نبود. بینش تکبال به ظاهر همچنان تاریک و بی تغییر به قوت خودش باقی بود. به زندگی، به کرکس، به شهپر.
-تو دیوونه ای شهپر! ببین! من نمی خوامت! فهمیدی؟
-نباید ها رو نباید بخواییم تکی. فهمیدی؟ شهپر تو اینجا چه غلطی می کنی؟ این بالا دم در لونه کرکس! بپر برو ببین مشکی در چه وضعیه هیچ خوشم نمیاد ببینم از این بالا خورده استخون می باره پایین.
-خورشید!من واقعا…
-بهت میگم برو به جهنم واقعا بخوره توی سرت اینجا نمون خوب؟ پلیدک! تو هم ببر صدات رو اشکت رو جمع کن آشغال بی خاصیت شل و ول! خفه شو تا خفهت نکردم فهمیدی؟
خورشید همیشه همین طور بود. هر زمان که انتظارش نمی رفت در جایی که اصلا انتظارش نمی رفت سر می رسید و از نظر عده ای کاملا به موقع و از نگاه دسته مقابل بسیار بی موقع می رسید و خودش هیچ خیالش به نظر بقیه نبود. خورشید بود و با تمام تلخی و نامهربونیش، گره ها رو باز می کرد، مشکل ها رو حل می کرد، از خطر ها پیشگیری می کرد، اوضاع رو درست می کرد، خورشید بود. تلخ، خسته، نامهربون، و این اواخر کمی در خود، تکیده و حتی بیمار، ولی بود. خورشید از بعد بازگشتش1طوری شده بود. اول تصور می شد گیر سر مشکیِ ولی اینطور نبود و همه خیلی زود این رو فهمیدن. خورشید1چیزیش بود که کسی نمی دونست چیه. همیشه انگار1چیزی شبیه1خستگی عجیب و ادامه دار توی نگاهش موج می زد. نگاهش سنگین و خمار شده بود. گاهی درد داشت. نمی گفت ولی از حرصش، از لرزش دست هاش و اگر طول می کشید تمام جسمش و از پریدگی رنگش مشخص بود به شدت درد داره. اگر ازش می پرسیدن چشه به شدت از جا در می رفت و منکر می شد. گاهی غیبش می زد و1مدت کوتاهی نبود و باز پیدا می شد و واسه این غیبت هاش هیچ توضیحی نداشت. خورشید در خود و خسته و بیمار نشون می داد. تلخیش جای خود داشت ولی این حالت هاش رو نمی شد ندید گرفت. تکبال همه رو می دید به اضافه چیز های دیگه. خورشید از بعد اون ماجرا، بی رحم و خشن، وحشی و بی توقف، بی شفقت و فشرده و در1کلام، سخت مشغول تعلیمش بود. گاهی چنان سخت می گرفت که تکبال حس می کرد دیگه واقعا نمی تونه و با فریاد از کرکس کمک می خواست ولی تجربه نشون داده بود که از دست کرکس کاری در این مورد بر نمی اومد. خورشید با فرمان و اگر لازم می شد با زور عقبش می زد و تکبال دیگه ترجیح می داد بین اون2تا درگیری درست نکنه چون خورشید انگار روح شیطون به جلدش رفته باشه، دیگه هیچی به نظرش نمی اومد. روز و شب ها می گذشتن. خورشید با توحشی جهنمی تکبال رو در راه تکامل و شناخت خودش پیش می برد و تکبال نمی فهمید اونهمه تحمل رو از کجا میاره که نمیمیره.
-بلند شو پردار بی خاصیت پاشو!
-خورشید!تو رو خدا! دارم میمیرم.
-خفه شو تکی فقط بلند شو وایستا! مرده هم باشی باش فقط پاشو!
-خورشید!نمی تونم! دیگه نمی تونم!
ضربه خورشید چنان محکم فرود اومد که جهان توی نگاه تکبال چرخید.
-پاشو تا باز هم نزدم!
تکبال حس کرد توی خواب از جا پرید. مثل این بود که یکی دیگه بلندش کرد. زیاد طول نکشید که دوباره خورد زمین. دیگه درست نمی شنید ولی حس می کرد. درد ضربه هایی که مثل شلاق روی هر جاییش که می رسید فرود می اومد رو حس کرد و بیدار شد. صدایی درست از بالای سرش.
-خورشید!چیکار می کنی؟ اون دشمن نیست. تو هم نیستی. داری می کشیش!
-بکش عقب شهپر!
-خورشید!بس کن!
-بهت گفتم بکش عقب شهپر!
-ولی تو نباید بزنیش!
-بسیار خوب! پس تو رو به جاش می زنم!
تکبال نا نداشت سر بالا کنه ببینه چی شد. در کمال تعجب فهمید که اصلا خیالش نیست کی با کی درگیره و فقط از این وقفه خوشحاله. حسی وحشی و خودخواه بهش چیره شده بود. حسی که فقط می خواست این جسم دردناک و خسته رو راحت بذارن و فرقی براش نمی کرد به چه قیمتی. خیالش نبود خورشید و شهپر هم رو بکشن. خیالش نبود چی بشه. فقط می خواست دست از سرش بردارن. چند لحظه گذشت. 1دفعه به خودش اومد. انگار ضمیرش بیدار شد. این چه حس وحشتناکی بود؟ این درست نبود. نباید اینطوری باشه! به زور سر بالا کرد. درگیری در کار نبود. شهپر جای برخورد شدیدش با شاخه کناری روی شونهش رو می مالید و خورشید با خشم تماشاش می کرد. نگاه شهپر خالی از حس انتقام و نیت تلافی بود.
-خورشید!این چه کاریه؟ متوجه هستی؟
خورشید از جا در رفت که هرچند دیگه همیشگی بود ولی هرگز عادی نمی شد و همیشه واسه بیننده ها ترسناک بود.
-بله موجود فضول من متوجه هستم ولی تو چی؟ تو متوجه هستی؟ تو اونجا بودی و دیدی مگه نه؟ هیبت اون تکمار رو دیدی مگه نه؟ محض اطلاعت اون جونور جهنمی این تکی رو می خوادش، یادت که نرفته مگه نه؟ خیال کردی اگر اتفاقی بی افته و این2تا دوباره با هم رو در رو بشن و این وسطش بگه خسته شدم1لحظه مهلت بده اون بهش میده؟ واقعا خیال کردی همیشه ما هستیم که ازش دفاع کنیم؟ لعنت به همهتون! بفهمید اونی که ما و الان بیشتر از شما ها این کبوتر بی شعور باهاش طرفه تکماره. من دشمن نیستم ولی اون هست. تکی اصلا نباید جایی واسه باختن داشته باشه و با اجازه شما بزرگوار های نفهم عوضی دیگه چندان زمان نیست. تکمار زخم خورد و خیلی عصبانیه. اگر بزنه به سرش و قید مخفی موندن رو بزنه و بخواد به قیمت نابود کردن تمام جنگل به هدفش برسه اون وقت تو نکبت کجایی به این کبوتر به درد نخور مروت کنی هان؟ تو چی سرت میشه از اتفاقی که ممکنه پیش بیاد برای این هان؟ تو چی می دونی از اون پایین هان؟ تو چه می فهمی اگر این گرفتار بشه باقی عمرش چه جوری باید سپری بشه هان؟ تو اصلا به چه حقی اومدی به من میگی چه غلطی کنم هان؟ هان؟ هان؟ هان؟ هان؟
شهپر محکم بین خورشید و تکبال ایستاد. کاملا مشخص بود که خیال عقب رفتن نداره.
-با اینهمه تو الان نباید ادامه بدی. من اجازه نمیدم بزنیش.
خورشید با خونسردی خطرناک و وحشی نگاهش کرد.
-بسیار خوب! به نظرم استخون هات شل شدن لازمه واسهت درستش کنم که سفت بشن.
مثل برق اتفاق افتاد. دست خورشید که رفت بالا، شهپر که پیش از عقب کشیدن با1ضربه ناگهانی پرت شد عقب و بدون اینکه بی افته خورد به شاخه کلفت پشت سرش، خورشید که درست1ثانیه پیش از خورد شدن2تا شاخه زیر پاشون و بالای سرشون مات به اطراف نظر انداخت، صدایی شبیه انفجار که چندتا شاخه گره دار رو خورد کرد و در1لحظه شهپر و خورشید1زمان به خودشون اومدن و اول همدیگه رو گرفتن که نیفتن و بعد وسط زمین و هوا بال هاشون رو باز کردن و روی شاخه های امن فرود اومدن. هر2متحیر به هم خیره شدن. تکبال گیج و وحشتزده به مقابل چشم دوخته بود. توی نگاهش وحشت و حیرت و خشمی عجیب و آشکار موج می زد.
-بس کنید!هر جفتتون! شهپر! من مدافع لازم ندارم. خورشید! اون تعلیم گیرندهت نیست. تو مجاز نیستی دست روی سرش بلند کنی.
لحظه ای سکوت و1دفعه صدای تشویق بلند و محکم خورشید که شهپر و تکبال رو از جا پروند و حیرت و سکوت صحنه رو گرفت.
-بچه ابلیس! من دقیقا همین رو می خوام. حتما باید من1کسی رو بزنم تا تو این غلط رو کنی؟
شهپر زد زیر خنده. خورشید نخندید ولی به نشان رضایت نگاه تلخش رو دوخت به شهپر و زمزمه کرد:
-زهر مار!
شهپر بلند تر خندید.
درگیری خورشید و شهپر تموم شد ولی تکبال هنوز گیج و وحشتزده به خودش و به اون2تا ماتش برده بود. حس خیلی بدی داشت. حس مجرمی که در حال ارتکاب جرم گرفته باشنش.
-این چه کاری بود کردم؟!
واقعا نمی فهمید. اصلا نفهمیده بود کی از جا پرید و کی انجامش داد. انگار غریزه ای کور و بیگانه1دفعه بهش فرمان دفاع و حمله داد. دفاع از چی؟ از چه چیزی اون طور سفت و بی پروا دفاع کرده بود؟ چرا باید با وجود اونهمه خستگی1دفعه از جا می پرید و دفاع می کرد؟ با اینکه می دونست خورشید دشمن نیست و به شهپر آسیب جدی نمی زنه. با وجود اینکه بارها تمرین های خشن اون2تا رو دیده بود که برای بالا بردن تحمل و مهارت جفتشون تا مرز زخمی کردن همدیگه پیش می رفت ولی اتفاق بدی نمی افتاد. پس چرا؟ چرا تکبال باید1دفعه بدون فرمان اراده و فقط به پیروی از چیزی که نمی شناختش اون طوری از جا بپره و چنین دفاع خشنی کنه؟
-خدایا!خودم رو به خودت سپردم! خودت کمک کن!
-تکی!تکی! ببینم تو واقعا حکم داری از حرص دیوونهم کنی؟ می دونی چند دفعه صدات کردم؟ معلومه کجایی؟ تکی! چی شده؟
تکبال به خورشید خیره شد ولی خیلی زود نگاهش رو دزدید. انگار چیزی توی نگاهش بود که می خواست از خورشید پنهانش کنه. ولی دیر بود. خورشید زیادی عمیق بود. شاید هم تکبال زیادی بی تجربه.
-تکی!شهپر مجبور شد که بره. کرکس احضارش کرد. به نظرم بشه به خودت اجازه بدی سر بالا کنی.
تکبال لای پر های خودش مچاله شد. خورشید لحظه ای سکوت کرد. شاید داشت فکر می کرد سکوتش رو بشکنه یا نه.
-به نظرم دیگه خسته ای! پیشرفت امروزت هم جایزه می خواد. گاهی توقف لازمه. زمانی مثل الان.
خورشید درست می گفت. تکبال خسته بود. خیلی خسته تر از زمانی که بی حال ولو شد روی شاخه و به خورشید التماس می کرد که دست از سرش برداره. روز کدری بود. مثل تمام اون روز ها که زیر پرچم شب، آهسته و سرد عبور می کردن و می گذشتن.
افرا.
روزی بود مثل همیشه سرد و تیره ولی طبق معمول شلوغ. چلچله و فاخته2طرف تکبال نشسته بودن. بقیه داشتن می پریدن و خوش بودن. تکبال بهشون خیره شده بود و داشت فکر می کرد اون ها تقریبا دیگه چندان لازمش ندارن. شاید هم داشت خودش رو توجیه می کرد. آخه دیگه حواسش بهشون نبود. به خودش که رجوع کرد دید مدت هاست ازشون غافل شده. اون ها در واقع خودشون پیش می رفتن و تکبال اصلا نبود. احساسی شبیه شرمی سرد وجودش رو گرفت ولی خیلی زود از بین رفت. چلچله مرتب شیطونی می کرد و حرف می زد و تکبال این بار خوشحال بود که شلوغ کاری های چلچله بهش اجازه تمرکز نمی داد. فاخته خیلی آروم و عادی به چلچله جواب می داد. به تکبال هم اگر سوالی یا حرفی وسط بود جواب می داد ولی تکبال ترجیح می داد هیچی نگه. جواب های فاخته، کوتاه، بی تفاوت و سرد بودن. تکبال خواهان این نبود پس سکوت کرد. چلچله اما توی خط این چیز ها نبود. تا جا داشت شلوغ می کرد و از همونجا که نشسته بود سر به سر بقیه می ذاشت و آخرش هم نتونست1جا بمونه.
-من میرم1چرخی بزنم اذیتشون کنم بر می گردم.
تکبال آروم بهش گفت:
-دور نرو!
چلچله خندید.
-مطمئن باش. فقط تا بیخ آفتاب میرم.
تکبال سعی کرد بخنده.
-آفتاب که نیست.
چلچله در حالی که پرواز می کرد و دور می شد قهقهه زد.
-میرم بیارمش.
چلچله رفت. فاخته و تکبال تنها شدن. سکوتی به سردی یخ بینشون حاکم شد. مدتی بود که دیگه مستقیم و زیاد با هم حرف نمی زدن. فاخته به شدت بهش معترض بود که همیشه با کنایه اذیتش می کنه و تکبال به شدت انکار می کرد ولی نمی تونست قانعش کنه. تکبال سعی کرد حرفی برای گفتن پیدا کنه ولی نکرد. می ترسید باز چیزی بگه که بعدا مجبور باشه توضیح بده که به خدا من خیال کنایه زدن نداشتم و تو بد فهمیدی فاخته. پس هیچی نگفت. تکبال هیچی نگفت و فاخته هم با رضایت کامل از این سکوت استقبال کرد. نگاهش رو داد به اون طرف شاخه های گره دار که با وزش باد آروم می جنبیدن. تکبال بهش خیره شد. لازم نبود توی چشم های شفاف فاخته خیره بشه تا بفهمه فاخته الان کجاست. توی رویا های اون طرف شاخه، با نگاهی به سبک بالی پروانه های بهار که وسط جنبش های نامحسوس شاخه های بی برگ و در هم پیچیده، دنبال حضور مخفی باز می گشت و در جهان رنگارنگ خیال، در کنارش تجربه های بهاری از بهشت و عشق و پرواز داشت. تکبال حس کرد از شدت وحشت و حسرت کم مونده هوار بزنه. حضور باز رو نمی تونست تحمل کنه. حتی در رویا های فاخته. باز خطرناک و مخرب بود و تکبال به هیچ عنوان نمی تونست با این بینش کنار بیاد.
-ای خدا یعنی بین اینهمه جوجه که حالا بزرگ و آماده جنگ با نکبت زندگی شدن تو باید همین یکی رو مبتلا به این جنون لعنتی می کردی؟ آخه مگه من در حق تو و خداییت چیکار کردم؟
این فریاد توی دل تکبال پیچید و منعکس شد و1000بار پیچید ولی بیرون نیومد. عوضش بغض سنگینی شد که اونجا جای ترکیدنش نبود. سرش رو بالا کرد تا به بهانه نگاه به آسمون از ریزش اشک هاش پیشگیری کنه. لازم نشد. فاخته خیالش به دیدن تکبال نبود. صدای فریاد چلچله تکبال رو از جا پروند.
-آهای!سلام!
وقتی فهمید خطری نیست و این فریاد شادی بوده نفس عمیقی کشید و دوباره نشست. فاخته که از پریدن تکبال رشته آرامشش پاره شده بود نتونست و نخواست جلوی خشمش رو بگیره.
-میشه ادای روانی های همیشه نگران رو در نیاری؟ اعصابم رو تکون میدی هر دفعه با پریدن بی محتوات!
تکبال نگاهش کرد. فاخته نگاهش نمی کرد.
-معذرت می خوام. آخه چلچله…
-چلچله هیچیش نیست. ببین هیچ کسی هیچیش نیست تو هم هیچیت نباشه تا ما هم اینهمه از1دفعه پریدنت تشویش نگیریم. اه!
تکبال دیگه نگاهش نکرد. می دونست فاخته نمی بیندش.
-معذرت می خوام.
فاخته شونه بالا انداخت. فریاد مجدد چلچله تکبال رو خواه ناخواه متوجه خودش و فاخته رو خوشحال کرد.
-میگم سلام. حواس ها کو؟
تکبال نگاه چرخوند و پیش از دیدن چلچله، خوش پرواز و دوست هاش رو دید که تازه متوجه چلچله شده بودن و براش پر و بال تکون می دادن. تکبال با حیرتی خوشآیند فکر کرد:
-زمان چه تاثیرات با مزه ای می ذاره! این خوشپرواز رو دفعه پیش که دیدمش هر مدل نگاه می کردم1جوجه کبوتر بود و الان داره تبدیل به1پرنده نوبالغ میشه. هرچند هنوز هم زیاد جوونه ولی نمیشه منکر شد که بزرگ شده.
خوشپرواز تکبال رو دید و دستی براش تکون داد.
-سلام!دیگه مخفی نمیشی؟ نشو! بلد نیستی.
تکبال فقط بهش لبخند زد. خوشپرواز چرخی زد و همراه همراه هاش دور شد. تکبال چلچله رو دید که پرید و رفت وسط بقیه افرایی ها. نگاه تکبال با احساس تنهایی غریبی که بهش دست داده بود به سرعت به طرف محل حضور فاخته در کنارش چرخید. فاخته نبود. تکبال نفهمید چرا حس کرد سرمای هوا2برابر شد و نفهمید چرا1دفعه از جا پرید.
-فاخته!کجا هستی؟ فاخته!
-اینجام بابا باز که زد به سرت!
تکبال به گوشه ای دور از نظر نگاه کرد. فاخته محو دور دست ها به شاخه کوچیکی تکیه زده بود. طوری ایستاده بود که اگر دقیق نمی شدن دیده نمی شد. نگاهی خسته به تکبال انداخت.
-تو واقعا اعصاب خورد کنی تکی!
تکبال خواست بگه معذرت می خوام ولی فاخته چشم هاش رو بسته و به رویا هایی فرو رفته بود که قشنگ مشخص بود از پاره شدن رشتهش به وسیله تکبال حسابی دلگیره. تکبال سکوت کرد و اجازه داد فاخته ندیدش بگیره تا زیر شاخه های پنهان از نظر، وسط رویا هایی که برای تکبال ناگفته و ناشناس بودن، بهش خوش بگذره.
منطقه سکویا.
پریشونی در تمام منطقه موج می زد. مشکی حالش بد بود و بقیه هیچ کاری نتونسته بودن براش انجام بدن. کرکس به خودش می پیچید و می پیچید و جز تماشا کاری از دستش ساخته نبود. هیچ کسی به خاطر نداشت در هیچ موقعیتی کرکس رو اینطوری دیده باشه. دستی آروم دست های چفت شده و سردش رو لمس کرد. کرکس به شدت از جا پرید.
-کرکس! تو همیشه1راهی واسه همه چی پیدا می کنی! نجاتش بده! نذار از دست بره!
کرکس بی اراده تکبال رو بغل کرد. انگار از سر غریزه این کار رو کرده بود. کاملا مشخص بود که در اون لحظه تکبال هیچ کجای ذهن کرکس نیست و دست های کرکس بدون فرمان ضمیر هشیارش و از سر عادت دارن عمل می کنن. تکبال1دفعه به خودش اومد و احساس کرد چقدر کوچیکه. تمام جسمش توی دست های کرکس جا شده بود و اگر زمانی کرکس دلش نخواد، اون واقعا اصلا در نظر نمیاد از بس کوچیکه. الان که کرکس حواسش بهش نبود، باید مثل مورچه از پر و بالش بالا می رفت تا بتونه باهاش حرف بزنه. کرکس با نگاهی محو، مه گرفته و تاریک از شدت ناکامی به مشکی خیره شده بود و تلاش های خورشید و شهپر و هدهد رو تماشا می کرد ولی نمی دید. کرکس اون لحظه جز مشکی هیچی نمی دید. تکبال سعی کرد از اون حال جنون نجاتش بده ولی دستش به جایی نرسید. خواست تکونش بده ولی موفق نشد. حس کرد چقدر در برابر کرکس ناتوانه. بی خود نبود که روی بستر پر همیشه و همیشه می باخت. حالا زمان فکر کردن به این چیز ها نبود. تکبال با صدای خسته و آروم خورشید، از اون صدا هایی که بالای سر محتضر از گلو ها در میاد به خودش اومد.
-کرکس! تو نباید اینجا باشی. اینجا نمون. تکی رو هم با خودت ببر.
کرکس انگار نشنید. خورشید دوباره تکرار کرد.
-شنیدی کرکس؟ تو باید الان از اینجا بری. بجنب.
کرکس نه حرفی زد و نه حرکتی کرد. شهپر رسید. خورشید رو فرستاد کمک هدهد و خودش جاش ایستاد.
-کرکس!خورشید درست میگه. تو نباید الان اینجا باشی.
کرکس حتی نگاه کدر همیشگی رو هم بهش ندوخت. انگار جز مشکی چیزی نمی دید. شهپر دست گذاشت روی شونهش.
-اینجا موندنت هم خودت رو زجر میده هم بقیه رو ضعیف می کنه. تو داقونی کرکس. باقی نباید اینطوری ببیننت. اینجا نمون.
کرکس عقب نکشید. انگار شهپر اصلا نبود. انگار جز مشکیِ محتضر هیچ کسی در اطرافش نبود. حتی تکبال. شهپر شونه هاش رو محکم تر چسبید تا از اونجا ببردش. کرکس مثل خوابزده ها، آروم ولی سفت کنارش زد و دوباره به مقابل خیره شد. شهپر دستش رو چسبید.
-بیا کرکس. همراه من بیا. بیا بریم از اینجا.
کرکس دستش رو کشید عقب. حرکاتش تند نبود. خیلی آروم بود و خیلی سفت و سخت. کاملا مشخص بود که نه خیال بحث داره نه خیال رفتن. شهپر دست بردار نبود. با وجود درد تاریکی که توی نگاهش موج می زد و خستگی شونه هاش و تشویش دردناک دلش رو نشون می داد، باز هم بود و سعی می کرد که بقیه از این تشویش لحظه به لحظه برکنار بمونن. حتی کرکس.
-کرکس! تو واقعا باید اینجا نباشی. باهام بیا از اینجا بریم. کبوترت رو هم بیار تا اینجا نباشه. حالش رو دیدی؟
کرکس مثل سنگ بی حرکت باقی موند. شهپر دوباره و این دفعه محکم شونه هاش رو چسبید. دست هاش خشن نبودن ولی اونقدر سفت بودن که کرکس دیگه نتونه کنارشون بزنه.
-کرکس! من هم مثل تو و مثل خورشید استفاده از شیره هوشبر رو بلد شدم. خوب البته زورم بهت نمی رسه ولی راهش سخت نیست. فقط اینکه به چندتا از قوی تر ها بگم که تو در خطری و لازمه خواب باشی حتی بدون رضایت خودت و اگر اینطور نشه واسهت خطرناکه. می دونی؟ افراد تو به من گوش میدن. من بلدم قانعشون کنم. طول هم نمی کشه. می بینی؟ راه های سریع تری هم هست. حالا دیگه بیا. به من گوش کن و بیا از اینجا بریم. تو که نمی خوایی بدون رضایتت از حس و حال بری و از اوضاع بی اطلاع بمونی، می خوایی؟ این اصلا درست هم نیست. بقیه هم دلشون نمی خواد توی همچین حرکت ناحسابی باهام همکاری کنن. خودم هم نمی خوام. مثل تو. پس بیا. همراه من بیا. بیا از اینجا بریم. باشه؟
کرکس نای عصبانی شدن نداشت. اگر زمان دیگه ای بود شهپر رو می کشت که تهدیدش کرده. ولی اون لحظه فقط نگاهش کرد. درکش هنوز اون اندازه کار می کرد که بفهمه شهپر درست میگه.شهپر می تونست افرادش رو با زبون منطق آرومش قانع کنه که هر کاری میگه انجام بدن. حتی اگر اون کار این باشه که به زور هم شده کرکس رو با شیره هوشبر از هوش ببرن. کرکس قوی بود ولی این رو هم می فهمید که از پس شهپر و خورشید و بقیه1زمان بر نمیاد.
-کرکس!کرکس من اینجام. این پایین.
کرکس با احساس کشیده شدن پر هاش به پایین، به تکبال نظر انداخت. بدون اینکه بخواد و بفهمه پر و بالش رو نوازش می کرد و با نگاهی خالی از آگاهی به هیچ خیره مونده بود.
-کرکس!بیا از اینجا بریم.
شهپر به تکبال وحشتزده خیره شد.
-اون درست میگه کرکس. از اینجا ببرش. بیا. همراه من بیا.
شهپر شونه های کرکس رو چسبید و کشیدش عقب. کرکس مات و ناچار، در حالی که نگاهش به مشکی بود، همراه شهپر پرید و رفت. مشکی لحظه به لحظه بدتر می شد. منطقه سکویا پریشون، ناآروم و تاریک بود.
شب چنان سرد و بی صدا رسید که کسی اومدنش رو نفهمید. شاید به این خاطر که چندان تفاوتی با روز های تاریک نداشت. مشکی هنوز زنده ولی هنوز در کما بود. کمایی سرد، به سردی مرگ، که انگار خروجی نداشت. تکبال بی صدا بالای سرش نشسته بود. کرکس نبود. شهپر تونسته بود با جلب رضایت خورشید با خودش همراهش کنه و بعد از دور کردن تکبال از صحنه و سپردنش به خورشید، با خوشبین و چندین تای دیگه کرکس بی نهایت بد حال رو با مایع شفافی که به کدر می زد به خوابی عمیق ببره. زیاد طول نکشید. کرکس گیج بود و خسته. حوصله نداشت از جا بپره و بجنگه. خیلی سریع به دست های قویِ شهپر که اینهمه توان بی انعطاف به نگاه آروم صاحبشون نمی اومد باخت و خوشبین تونست در کمترین زمان ممکن تمام محتویات اون برگ گود رو تا قطره آخر به خوردش بده.
-طوری نیست کرکس. فقط می خوام تو بخوابی. خستگی در کن. زهر که بهت نمیدم. فقط شیرین نیست ببخش. فقط بخورش و بخواب. دلواپس چیزی نباش. من مواظبم. بیدار که بشی همه چیز تموم شده. نمی دونم چجوری ولی مهم اینه که تموم میشه. آروم باش کرکس. چیزی نیست. چندتا نفس عمیق بکش که حالت جا بیاد و بعدش هم فقط بخواب.
کرکس خواه ناخواه به توصیه شهپر گوش داد و بعد از کنار رفتن دست های خوشبین چندتا نفس عمیق کشید تا نفسش جا بیاد. سعی کرد به شهپر و بقیه بگه پدرشون رو در میاره ولی شهپر همراه باقی همراه هاش آروم روی بستر فشارش داد و همونجا نگهش داشت تا چشم هاش بسته شدن، از تک و تای بی حال و بی حاصلش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.
-بسه دیگه تموم شد ولش کنید.
با فرمان آروم شهپر، دست های باز دارنده کنار رفتن و کرکس روی بستر علفی رها شد ولی هیچ حرکتی نکرد. خواب بود. خوشبین مثل جنایتکار های پشیمون از جنایتش به دست هاش خیره مونده بود. شهپر خوشبین و باقی رو آروم کرد.
-نگران نباشید. واقعا رضایتش لازم نبود در شرایطی که سلامتش تهدید می شد. تو هم این قیافه تیره رو به خودت نگیر خوشبین. چیزی که نشد. بیایید از اینجا بریم تا کرکس بیدار نشه. برای اطمینان یکی از شما ها بالای سرش بمونه اگر دلش می خواد.
شهپر این جمله آخر رو بلافاصله و بدون تغییر لحن اضافه کرد چون نگاه مردد و مشکوک بقیه رو دیده بود. درگیری های کرکس و شهپر رو دیگه کسی نبود که ندونه و شهپر از اون نگاه ها خیلی واضح خونده بود که بقیه در تنها گذاشتن کرکس بی دفاع و بی هوش با شهپر توانا و با سیاست تردید دارن. تیز پرواز گفت:
-من می مونم. بقیه برای گشت و نگهبانی و احتمالا درگیری لازمن. تا بیدار شدن کرکس هر ساعت1بار نوبت رو عوض می کنیم تا اگر کرکس بیدار شد کسی بالای سرش باشه.
شهپر تأیید کرد و همه رفتن. شهپر هم رفت تا ببینه هم لونه قدیمش هنوز زنده هست یا نه. تکبال از اینهمه هیچی نفهمید. ساعت ها بالای سر مشکی نشسته بود و تماشاش می کرد. مشکی با چشم های بسته بی حرکت افتاده بود. تکبال توی اون چهره تکیده1عالمه خاطره می دید. چه روز ها و چه شب هایی که نداشتن. مشکی رفیق عزیزی بود براش. چقدر با هم حرف زده بودن. چقدر تکبال توی بغل مشکی از خشم و خشونت های کرکس گله کرده و اشک ریخته بود. چقدر مشکی اشک هاش رو پاک کرده و براش حرف زده و دلداریش داده بود. چقدر با توصیه هاش، با حرف هاش، با دلداری هاش و با سرگرمی هاش در زمان های گرفتگی و خستگی آروم شده بود. چه زمان هایی که مشکی تونسته بود کاری کنه که تکبال بعد از1گریه مفصل و حال افتضاح، بلند و بیخیال بخنده و با قهقهه های کشدار همراه مشکی، فراموش کنه که چند لحظه پیش چه حال بدی داشته! زمان هایی رو به یاد آورد که مشکی مثل کرکس، بغلش می کرد و باهاش حرف می زد و واسهش قصه می گفت. هرچند اون هم شبیه کرکس با تکبال طوری رفتار می کرد که انگار1جوجه نابالغه ولی در هر حال، تکبال در کنار مشکی1عالمه خاطره، 1عالمه لحظه های آرام و مثبت و1عالمه خنده و آرامش به یاد داشت. و حالا اون دست ها، اون نگاه، اون شونه ها، بدون حس و بدون حرکت روی بستر افتاده و فقط کافی بود نفسی که کند و نامنظم می اومد و می رفت قطع بشه تا خاکش کنن. تکبال آروم، خیلی خیلی آروم دست مشکی رو لمس کرد. چه بد از هم جدا شده بودن!چرا فرصت نشد دعوای آخر رو با پایان خوش تمومش کنن! مشکی در برابر توهین های تکبال هیچی نگفته و حالا بدون اینکه تکبال بتونه چیزی رو درست کنه، مشکی داشت می رفت. داشت برای همیشه می رفت و تکبال رو در زجر بی انتهای این داستان تلخ و ناتموم جا می ذاشت. تکبال حس کرد دیگه واقعا تحمل نداره. تحمل افکار آزار دهنده ای رو که توی سرش می چرخیدن و روی مغزش سنگینی می کردن. پیش از این هر زمان این طوری می شد، مشکی بود. حتی وسط شلوغی و پریشونی های ترسناک و بی پایان هم مشکی بود و کمک می کرد تا این سنگینی های سیاه کمتر به وجود تکبال فشار بیارن. ولی حالا مشکی نبود. مشکی، ساکت و بی حرکت روی اون بستر لعنتی افتاده و به زور نفس می کشید. تکبال حس کرد عجیب دلش فریاد می خواد. فریاد، خواب، مرگ. درد ها داشتن روحش رو له می کردن. فکر از دست رفتن مشکی، فکر خواهندگی شدید تکمار، فکر فشار سنگین جبر فرمان ها و خواهندگی های وحشی کرکس که به جسمش و به وجودش هر روز بیشتر و بیشتر وارد می شد و انتها نداشت. فکر از دست رفتن فاخته، یادش اومد که همین دیروز با فاخته دعوای سختی داشت. فاخته مثل همیشه بود. موقع خشم هوار نمی زد. فقط سرد بود. سرد و سرد و سرد!.
-ببین تکی! دیگه از دستت خسته شدم. درست نگاهم کن و لطفا به خاطرت بسپار که من دیگه1جوجه بی پر کُرکی نیستم. من1پرنده بالغم و این پرنده بالغ دیگه حوصله امر و نهی ها و کنایه ها و ژست های دلواپست رو نداره. از این وضعیت متنفرم تکبال! بفهم و تمومش کن!.
تکبال فقط گفته بود:
-باشه. باشه فهمیدم. معذرت می خوام.
فاخته بیخیال رفته و تکبال چقدر خسته و سنگین رفتنش رو تماشا کرده بود! چقدر دلش می خواست مشکی مثل همیشه بود تا باهاش حرف بزنه. به کسی نمی تونست بگه. حتی به کرکس. دلش مشکی رو می خواست. دلش دست ها، صدا، شونه های رفیقش رو می خواست. همون مشکیِ آشنا که هرچند به فرمان کرکس، ولی به هر حال همه جوره هواش رو داشت. هوای حس و حالش، هوای گریه ها و خنده هاش، هوای دلش.
-مشکی!مشکی صدام رو می شنوی؟ مشکی به خاطر خدا بیدار شو! دارم دق می کنم مشکی. پاشو مشکی تا من نیفتادم. تو رو به خدا بلند شو!
با دستی که به شونهش خورد به خودش اومد. سر بالا نکرد فقط فهمید که دست سالم تر مشکی رو بغل کرده، سر گذاشته روش و مثل سیل داره می باره. به نظرش رسید الانه که قفسه سینهش زیر بار هقهق شدیدی که باید صداش رو خفه می کرد تا بالا نیاد خورد میشه. خیالش نبود کی دست گذاشته روی شونه هاش. فقط می خواست بذارن بباره.
-تکبال!اون صدات رو نمی شنوه. با گریه کردنت فقط شونهش رو خیس می کنی. تحمل داشته باش!.
تکبال سر بالا نکرد. در برابر دست های شهپر هم مقاومت نکرد زمانی که از مشکی جداش کرد، بغلش کرد و محکم به سینهش فشارش داد. تکبال کاری نکرد زمانی که تمام جسمش در آغوش سفت و تسکین بخش شهپر جا گرفت. تکبال هیچ کاری نکرد جز گریه ای تلخ و بی پایان که در جواب نوازش های بی جبر و بی جنگ شهپر، توی پر های سینهش رها کرد و ناله ای که از سر درد و درموندگی توی سینه شهپر سر داد.
-شهپر!شهپر دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم خداجان دیگه نمی تونم!.
شهپر سفت بغلش کرده بود و آروم تابش می داد. تکبال ضربان تند نبض شهپر رو نمی فهمید. چنان حالی داشت که جز ضجه های خودش هیچی نمی فهمید. شهپر تمام وجودش رو به خودش می فشرد و آروم تابش می داد.
-تکبال!آروم باش! همه چیز درست میشه. سخت درست میشه ولی میشه. تو قوی هستی. تو توانایی. تو این گذار تلخ رو رد می کنی. ازش می گذری. تاب بیار تکبال! تحمل کن. همه چیز درست میشه. مطمئنم که میشه. چون قهرمان این داستان تویی. سختی ها تموم میشن. من می دونم که میشن. فقط تحمل کن. فقط نباز!.
تکبال تمام دردش رو از ته دل توی سینه شهپر زار می زد.
-شهپر نمی تونم. دیگه نمی تونم. خدا! خدا دیگه نمی تونم. خداجان نجاتم بده دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم نمی تونم!.
شهپر جسم متشنج تکبال که در حصار هقهقی تلخ به شدت می لرزید رو چنان سفت و سخت توی بغلش گرفته بود که در اون لحظه هیچ نیرویی قادر نبود پسش بگیره. هرچند خود تکبال هیچ مقاومتی برای شکستن حصار محکم و مهربان دست های شهپر نمی کرد. تکبال بی نهایت خسته و دست ها و شونه های شهپر بی نهایت مهربون، مطمئن و پناه دهنده بودن. نه از جنس پناه دهندگی عامرانه و فرمان دهنده کرکس. نه از جنس اون اقتدار ترسناکی که می شد در پناهش از همه چیز در امان بمونه، حتی از عقل و منطق و تحلیل و موجودیت خودش. اقتدار و محبت دست های شهپر از نوع دیگه ای بودن. محکم، مهربان، مقتدر، ولی آرام. آرامشی که اجازه نمی داد فراموش کنی خودت هستی. زنده ای که مجازه آرامش گرفتنش رو احساس کنه و به میل و رضایت خودش قیمت این آرامش گرفتن رو به آرامش دهنده بپردازه. تکبال تسلیم و از نفس افتاده توی سینه شهپر ضجه می زد و شهپر به سرش، به پر هاش، به اشک هاش دست نوازش می کشید و باهاش حرف می زد و حرف می زد.
-کبوتر من! عزیز من! جان من! تو خسته ای. تو بریدی. حق داری. کبوتر خسته من! تکبال عزیز من! کبوتر عزیز من! عزیز من! عزیز من! عزیز من!
تکبال نمی فهمید. اگر می فهمید می تونست درک کنه که شهپر چه حال و هوایی داشت ولی تکبال نمی فهمید. جز هقهق هیچی نمی فهمید.
-شهپر!آهای شهپر ازش جدا شو اگر کسی بیاد ببینه هیچ خوب نیست. کرکس همین طوریش هم این روز ها حال درستی نداره. دردسر درست نکن.
شهپر از جا نپرید ولی آروم سر بلند کرد و به تیزپرواز خیره شد. تکبال دیگه خیالش نبود. شاید هم بدش نمی اومد کرکس سر برسه و اون صحنه رو ببینه بلکه از بین ببره و خلاصش کنه. از همه چیز خلاصش کنه. شهپر به تیزپرواز نظر انداخت.
-تیزپرواز!کرکس چطوره؟
تیزپرواز نگاه غمگینش رو دوخت به مشکی.
-کرکس خوابه. ولی آروم نیست. همهش توی خواب انگار پرپر می زنه که بیدار بشه ولی نمیشه. نتونستیم آرومش کنیم. خوشبین بالای سرشه.
شهپر آه کشید.
-چیزیش نمیشه بذارید بجنگه. خسته میشه خواه ناخواه آروم می گیره. تو خودت چطوری تیزپرواز؟
تیزپرواز پرده اشک رو از چشم هاش کنار زد و هیچی نگفت.
-تیزپرواز!شما ها الان باید پشتیبان دل های هم باشید. آروم باش درست میشه. ولی این تکبال، دقیقا چی داره اذیتش می کنه؟ تو می دونی تیزپرواز؟
تیزپرواز لحظه ای تردید کرد.
-خیلی چیز ها ولی به نظرم یکی از بزرگ هاش ماجرای اون افراییه فاخته باشه. تکبال حالش افتضاح بود. به مفهوم واقعی افتضاح.
-کرکس اومد!
این خبر از بیرون مثل ترقه توی اون فضای سنگین صدا کرد و تیزپرواز و شهپر رو از جا پروند. تکبال سر گذاشته بود به شونه شهپر و زار می زد. کرکس گیج و خسته ولی محکم وارد شد. شهپر آماده بود که تا حد مرگ باهاش درگیر بشه ولی کرکس فقط نگاه گرفتهش رو دوخت بهشون. برای1لحظه توی نگاهش وحشتی عمیق و بی مهار موج زد. نگاهش از تکبال به مشکی و از مشکی به شهپر و دوباره به تکبال چرخید و تصویر ترسی جنون آمیز توی چشم های بی حالتش درخشید. شهپر بلافاصله ماجرا رو فهمید.
-آروم باش کرکس مشکی زنده هست.
توضیح بسیار به موقع بود. کرکس آروم تر شد. نگاه پرسش گری به تکبال، شهپر و تیزپرواز انداخت. تیزپرواز در جواب نگاهش فقط سر تکون داد. دستش رو گذاشت روی قلبش و با دست دیگه به تکبال اشاره کرد، بعد با همون دست سرش رو چسبید و با تاسف به سمتی که به افرا می رفت نظر انداخت. کرکس با خشم نگاهش رو از اون راه مستقیم برداشت، رفت و تکبال رو از شهپر جدا کرد. تکبال فقط بی پروا و بیخیال اطرافش ضجه می زد. کرکس نگاه دردناکش رو به مشکی دوخت در حالی که تکبال رو نوازش می کرد.
-آروم فسقلی آروم! کوچولوی خودم! چیزی نیست. طوری نیست. بیا همراهم بریم.
کرکس منتظر رضایت تکبال نشد. سفت بغلش کرد و شهپر دید که این بغل کردن بیشتر مهار کردن بود تا مانع تقلا و پرپر زدن برای موندنش بشه. بعد بیخیال ضجه های نفس بریده تکبال پرواز کرد و با خودش بردش. تیزپرواز نگاه سراسر وحشت و سرزنشش رو پاشید به شهپر.
-بهت نگفتم مواظب باش؟ الان زجر کشش می کنه. تازه اولش رو ندید که اون طوری بغلش کرده بودی.
شهپر هنوز به مسیر پرواز کرکس خیره شده بود.
-احتمالا می ذاره واسه شب.
تیزپرواز پوزخند زد.
-واسه اون که شب و روز نداره. هر زمان دلش بخواد هر کاری دلش بخواد می کنه. کیه که ندونه!
شهپر هیچی نگفت. خورشید وارد شد و بی حرف به مشکی نظر انداخت. نفس های مشکی داشت شمرده تر می شد.
1هفته دیگه هم گذشت. غیبت مشکی همچنان در همه جا کاملا احساس می شد و همه مونده بودن اگر مشکی از دست بره این خلأ دایم رو چجوری باید پر کنن. افراد دسته تکمار با شنیدن خبر پریشونی کرکس چندین بار به قصد برد، حمله های مدل به مدل کردن و هر بار باختن. بار آخر، کرکس به تلافی خشمی که از همه جا و همه کس داشت، به تلافی بی هوشی مشکی که طولانی شده بود، به تلافی شهپر که دست از جفتش بر نمی داشت، به تلافی تکبال که از فاخته نمی برید، و آخر سر، به فرمان دل خودش که خواهان جنگ و خون و پیروزی بود، دستور داد تا مردن نفر آخر حمله کننده ها تعقیبشون کنن و اون هایی که زنده گیر می افتن رو زنده زنده وسط منطقه سکویا دفن کنن. وحشتناک بود. کرکس ولی اصلا وحشت نکرد. از حمله آخری کسی زنده به دژ تکمار بر نگشت. همین باعث شد اون ها حساب کارشون رو کنن چون فهمیدن که کرکس به طرز دیوانه کننده ای عصبانیه. حتی تکمار هم دیگه حساب کار دستش اومده بود و به تجربه از این مدل خشم کرکس پرهیز می کرد چون می دونست فاجعه ای که کرکس می تونه درست کنه خیلی بزرگ تر از دفن زنده های دسته تکماره. روز ها می گذشت. مشکی بی خبر از تمام این ها روی اون بستر لعنتی افتاده بود و آروم نفس می کشید. کرکس حواسش به همه چیز بود ولی به وضوح مشخص بود که همه و همه از عصبانی کردنش پرهیز داشتن و سعی می کردن واسه خودشون دردسر درست نکنن. ولی این گاهی واقعا شدنی نبود.
-کرکس! به خدا…
-خفه خون بگیر! من بهت گفتم خورشید رو پیداش کن ببین کجاست. خورشید باید الان اینجا باشه. الان. و تو چه غلطی کردی؟ رفتی و اینهمه دیر برگشتی و بهم میگی کرکس به خدا. همین حالا آتیشت می زنم.
-کرکس غلط کردم! بذار توضیح بدم. به خدا خورشید هیچ کجا نیستش. من همه جا رو گشتم نبود. من نمی دونم کجا رفته. تو رو به خدا رحم کن. کرکس من غلط کردم. خورشید نبود. من هر جا که تو بگی رفتم خورشید غیب شده! کرکس! رحم کن! من…
-کرکس!
صدای هشدار دهنده شهپر مثل ترمز خطر کرکس رو عقب نگه داشت.
-دستت رو بیار پایین! اون درست میگه. خورشید از زمانی که از گیر تکمار در رفته عوض شده. غیب شدن های گاه و بی گاهش هم زیاد تکرار میشه. این که تقصیری نداره. ولش کن بره!
شهپر دست کرکس رو چسبید و کشیدش عقب. کرکس هیچی نگفت. کلاغ ترسیده روی شاخه ولو شده بود و می لرزید. شهپر با مهربونی نگاهش کرد.
-معطل نکن. بلند شو! بلند شو برو!.
کلاغ مثل برق پرید و غیب شد. کرکس نفس های سنگین می زد. شهپر به شاخه تکیهش داد.
-خورشید الان دیگه پیداش میشه. تیزپرک داره میاد. به نظرم پیداش کرده. از مدل پروازش معلومه. وگرنه جرات نداشت اینقدر سریع بیاد این طرف.
شهپر درست می گفت. تیزپرک مثل باد اومد و چون روز بود به همون سرعت به شاخه بین خودش و کرکس برخورد کرد و در حالی که وسط شاخه ها ولو می شد بلند گفت:
-کرکس پیداش کردم. نمی دونم کجا رفته بود ولی بهش گفتم تو کارش داری زود بیادش.
تیزپرک این رو گفت و از شدت ضربه بی حال افتاد روی شاخه ها. کرکس آهسته به طرفش رفت، زیر بغلش رو گرفت و با احتیاط بلندش کرد.
-پاشو ببینمت! پاشو! همین اندازه که وسط روز پرواز می کنی خودش بیرون از قاعده هست. اینهمه سریع که نباید بپری! بذار ببینم چی شدی.
کرکس بال تیزپرک رو لمس کرد و تیزپرک بی اختیار کشید عقب و فریاد زد. شهپر آماده بود که اگر کرکس از جا در رفت بپره تیزپرک رو نجات بده ولی کرکس از جا در نرفت. آروم و صبور تیزپرک رو بغل کرد به طوری که نمی تونست هیچ حرکتی کنه. بعدش بیخیال دست و پا زدن ها و التماس های خفاش بیچاره، مشغول وارسی و جا انداختن بال آسیب دیدهش شد. انگار هیچی از تیزپرک نمی شنید. شهپر تماشا می کرد که کرکس با حوصله و ظرافت به بال دردناک ماده خفاش رسیدگی می کرد، جا مینداختش و آخر سر هم با1نوار پهن از برگ پیچیدش و تیزپرک که از درد و زور زدن بی حال شده بود رو خیلی با احتیاط گذاشتش روی1شاخه پهن و در حالی که مواظب بود جاش راحت باشه اشک های دردش رو آروم پاک کرد.
-چیزی نشد. یکی2روز دیگه درست میشه. دفعه دیگه بیشتر مواظب باش!.
شهپر با حیرت به این موجود دایم حرصی که با این حوصله و مهربونی به زخم یکی از پایین دستی هاش می رسید و بدون اینکه از جا در بره جیغ ها و پیچ و تاب خوردن هاش رو تحمل کرد خیره مونده بود. کرکس نگاهش کرد و با اینکه فهمیده بود چشه، بی توجه و بی حوصله به مسیر اومدن خورشید خیره شد. خورشید رسید در حالی که مثل تمام مدت در این اواخر، خسته و بیمار به نظر می اومد.
-سلام کرکس.
کرکس برخلاف چند لحظه پیش1دفعه از جا در رفت.
-سلام و مرض! معلومه کدوم جهنمی هستی؟ می دونی از کی اینجا می خوامت؟
خورشید برخلاف انتظار شهپر و تیزپرک هوار نزد. تکیه زد به شاخه کنارش و سرش رو به بالای همون شاخه تکیه داد و با نگاهی کدر و گرفته به کرکس خیره شد. کرکس به جاش عربده کشید.
-به من جواب بده لعنتی! تو این روز ها چه دردته؟ یا خودت حرف می زنی یا من ازت…
خورشید فقط به شاخه چسبید و از چیزی که نه ترس بود و نه سرما لرزید. چنان مشخص و محسوس که کرکس با وجود خشمش نتونست نبینه.
-شهپر!اینجا وا نرو! بلند شو تیزپرک رو برسون به لونهش! اگر تیزبین رو دیدی ماجرا رو واسهش بگو اگر هم ندیدی همون اطراف بمون تا این چیزیش نشه و بسپرش دست جفتش. بجنب سریع.
شهپر که منظور کرکس رو فهمیده بود از جا پرید، تیزپرک رو بغل زد و با سرعت از اونجا دور شد. رفت تا کرکس و خورشید بتونن حرف بزنن بلکه خورشید بتونه به کرکس بگه چی داره اینهمه آزارش میده.
کرکس به اطراف نظر انداخت. تکبال روی افرا بود. مشکی نبود. بقیه هم سر پست هاشون بودن. خورشید به اشاره کرکس همراهش رفت توی لونه بالای سکویا. کرکس در رو پشت سرشون بست و رو به روی خورشید ایستاد. لحظه ای در سکوت گذشت. خورشید تکیه زده بود به دیوار و با همون نگاه کدر تماشا می کرد. کرکس رفت طرفش. دست گذاشت روی شونهش و نگاه کاوش گرش رو پاشید بهش.
خورشید!چی شده؟ تو1چیزیت هست و این1چیزی هرچی که هست به نظرت خیلی بزرگه و خیلی آزار دهنده و خیلی ناگفتنی. بگو ببینم چی شده؟ بگو خورشید! به من بگو!
خورشید خواست ژست تلخ و بیخیال همیشگیش رو تحویلش بده و خلاص بشه ولی کرکس سفت شونه هاش رو فشار داد.
-خورشید بخوایی منو بچرخونی نفست رو می برم. به من مسخرگی تحویل نده که اگر بخوام به زور زنجیر و شلاق هم شده ازت حرف می کشم. پس عاقل باش و منو به مسخره نگیر وگرنه من می دونم و تو.
خورشید عقب کشید و سکوت کرد. کرکس دوباره مهربون شد.
-خورشید!از زمانی که اومدی چی درت عوض شده؟ ببین! من مطمئنم که هرچی باشه می تونم درستش کنم. مطمئنم. به من بگو! چی اذیتت می کنه؟ تو در اون1شب اون پایین چی بهت گذشت که حالت اینهمه افتضاحه؟
خورشید آروم وا رفت.
-کرکس!
نجوایی بود از جنس دردی ناگفتنی به بزرگی مرگ که کرکس شنید و نشنید. خورشید انگار توانش تموم می شد. کرکس به موقع گرفتش که ولو نشه. خورشید هیچی نمی گفت فقط خودش رو رها کرد. توی بغل کرکس رها شد. جسمش رو، دردش رو، احساس بیچارگیش رو که کرکس نمی فهمید از چه جنسیه روی شونه کرکس رها کرد. کرکس دلش نخواست بیشتر از این بهش فشار بیاره تا حرف بزنه. فقط محکم بغلش کرد و اجازه داد خورشید خستگی های ناشناسش رو توی بغلش رها کنه. کرکس سکوت کرد و به خودش فرمان داد که در اولین فرصت به هر قیمتی شده از این کابوس خورشید سر در بیاره و حلش کنه. نفهمیدن چقدر گذشت.
-کرکس!کرکس بیا! مشکی! می خوادت! کرکس! راست میگم! بیا!
خورشید و کرکس چنان از جا پریدن که انگار این پرواز به ادامه زندگیشون بستگی داشت. هر2خودشون رو در1زمان از دری که هنوز کامل باز نشده بود پرت کردن بیرون و به طرف خوابگاه مشکی شیرجه زدن. کرکس نفهمید چجوری رسید و فقط بعد ها از بقیه شاهد های ماجرا شنید که سرعتش خطرناک بود و چندین بار هم به درخت ها خورد که بعدا خورشید مجبور شد زخم هاش رو درمون کنه. در چشم به هم زدنی بالای سر مشکی حاضر بود. مشکی با نفس های صداداری که به شدت براشون تقلا می کرد، بریده و با تمام توان زور زد تا بتونه بگه
-کر…کس!مطمئن…نیستم…ولی…زنده ام…مثل اینکه!.
کرکس با لرزش کاملا آشکار در صداش خندید.
-سلام مشکی. معلومه که زنده ای! تو مگه جرات می کنی زنده نباشی؟ ای بدجنس عوضی! می دونی چی آوردی توی این2هفته به سر من؟ بلند که شدی به حسابت می رسم. فقط زود تر جفت و جور شو تا بیچارهت کنم.
مشکی به زور نفسِ بریده و بلندی کشید و چیزی شبیه خنده ازش دیده شد.
-بهم گفتن…تمام استخون هام نفله شدن…و تو فعلا…باید واسه اذیت کردنم…صمغ خشک بمکی. درضمن…واسه خاطر تفریح من…باید این کار رو…اینجا پیش چشم من…انجام بدی…تا دلم باز بشه.
کرکس خیالش نبود چند نفر تماشاش می کنن. خودش نبود. بیخیال اونهمه نگاه از پشت پرده مه به مشکی نظر انداخت. توی نگاهش محبتی بی انتها بود. با صدایی که به شدت می لرزید زمزمه کرد:
-انجام میدم. همینجا بالای سرت انجام میدم. تو فقط بخواه.
مشکی1لحظه با حیرت نگاهش کرد.
-عه!…کرکس!…این…چه قیافه ایه که… گرفتی! من که هنوز…نمردم. خیال مردن هم…ندارم. من باید ترکیدن اون…تکمار خمره رو ببینم. تو هم…این شکلی نشو که…اصلا…بهت نمیاد.
کرکس دیگه نمی تونست حرف بزنه. دستش رو گرفت به پیشونیش و چشم هاش رو بست. مشکی زد زیر خنده. شهپر خیلی آروم علف های دور بستر رو مرتب کرد.
-مشکی!زیاد حرف نزن. تو روز های بدی رو گذروندی. روز های سختی هم در پیش داری. باید استراحت کنی تا سریع تر به سلامت برسی.
مشکی با نفس هایی که سخت بالا می اومدن زمزمه کرد:
-من که…چیزیم نیست. فقط…لهیدم. برید هوای این کرکس رو داشته باشید که…داره جونش بالا میاد.
شهپر خندید.
-هوای اون رو هم داریم. خیالت جمع باشه. تو بخواب.
مشکی باز زمزمه کرد:
-شهپر!…خورشید کجاست؟ طوریش که…نشده!
شهپر با احتیاط دستی به سرش کشید که مشکی از شدت درد مچاله شد و نالید. شهپر به سرعت کشید عقب.
-معذرت می خوام مشکی باور کن نمی خواستم. خورشید هیچیش نشد. تو نجاتش دادی. اون پرش ترسناکت جونش رو نجات داد.
مشکی نفس بریده و عمیقی کشید و به زحمت لبخند زد.
-این بهترین خبر…تمام عمرم بود…که شنیدم…شهپر!… می خوام ببینمش. می خوام…خورشید رو ببینمش. الان دیگه…باید بتونه به من گوش بده. آخه من دیگه…حتی1دستم رو هم نمی تونم…بالا ببرم.
شهپر دست سالم تر مشکی رو لمس کرد.
-می بینیش. خورشید هم میاد دیدنت. تمام این روز ها که تو بی هوش بودی خورشید بالای سرت پرپر می زد. امشب نه. فردا میاد می بیندت. مطمئن باش که میاد. حالا بخواب و به هیچی فکر نکن. اون طوری ناباور هم تماشام نکن. بهت راست گفتم. خورشید سالمه. به جان خودت که سالمه. فردا میارم ببینیش. الان فقط بخواب. فقط بخواب. بخواب هم لونه قدیم من! بخواب.
مشکی بین خواب و بیداری کلمه ای رو جوید.
-کرکس.مواظبش…
شهپر دستش رو آروم فشار داد.
-کرکس هیچیش نمیشه. ما هستیم. مواظبشیم. خیلی خاطرت رو می خواد ها! تو بخواب تا من به کرکس برسم. بخواب مشکی. هیچی نمی تونست اینهمه عالی باشه. تو زنده ای. این از هر اتفاقی که می شد بی افته بهتره. بخواب. شبت به خیر تا فردا.
مشکی به خواب رفت. شهپر کرکس رو عملا بغل کرد و از اونجا برد. تکبال که از افرا برگشت از شادی خبر به هوش اومدن مشکی زد زیر گریه. اون شب نتونست بره دیدنش چون مشکی خواب بود.
کرکس بعد از مدت ها اون شب آروم به خواب رفت. تکبال بیدار بود و چهره خسته کرکس رو تماشا می کرد. فکرش دیوانه وار می چرخید و می چرخید و چه چیز ها که درش پیدا و پنهان نمی شد. ولی اون شب زمان فکر کردن به هیچی نبود. مشکی به هوش اومده بود. این یعنی دیگه مردنی نبود. کرکس خواب بود. منطقه سکویا، کرکس و تکبال، مشکی رو از دست نمی دادن. طول می کشید تا دوباره سلامت بشه ولی بود. تکبال می تونست بره ببیندش. می تونست باهاش حرف بزنه. می تونست توضیح بده. می تونست معذرت بخواد. می تونست جبران کنه. و این برای تکبال1اتفاق عالی بود. اتفاقی عالی از جنس بهشت. فردا و فردا ها با تمام خوب و بد هاشون خواه ناخواه می رسیدن. اون شب زمان فکر کردن به فردا ها نبود. به موقعش به تمام اونچه که در راه بود می رسیدن و باهاش رو در رو می شدن.
شب می گذشت و تکبال بی توجه به سرما، سنگینی و سیاهیش، در انتظار فردا بود.
دیدگاه های پیشین: (4)
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 22:50
سلام پریسا جان
نمیدونم چطور ازت تشکر کنم
واقعا خسته نباشی عزیز
همه چی عالی بود
میدونم خیلی اذیت شدی
خسته نباشی دوست عزیزم
سلامت و شاد باشی دوست گلم
در پناه هق

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست من. چیزی نیست. درستم. ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی از حال تا همیشه.
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:28
امیدوارم همین طور که میگی باشه پریسا جان
مواظب خودت باش عزیز
شاد باشی

پاسخ:
ممنونم آریای عزیز. بلاخره صبح هم میاد. واقعا نمی دونم کی میاد ولی می دونم میاد چون خدا هست. اون هست پس بلاخره جواب میده. ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی!.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 23:43
سلام. خسته نباشید.
خوب بود.
کاش مثل این قسمت آخرش هم با اتفاقات خوب تموم بشه.
واقعاً ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
آخرش دست خودشونه. دست تکبال، دست سکویایی ها، دست تمام قهرمان هایی که کم یا زیاد در ساختنش نقش دارن. من هم امیدوارم پایانش خوش باشه! واقعا امیدوارم.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
ک.عباسی
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 03:08
سلام بر نگارنده داستان زندگی با تمام بیم و امیدش در این داستان نسبتا تلخ جریان دارد تشبیه و استعارات زیبایی در اثرت به وضوح دیده می شود استفاده به جا از کنایه مجاز و دیگر صنایع ادبی داستانت را زیبا کرده و به زیبایی آن می افزاید در مجموع از نظر جذابیت داستان در فرم بالایی قرار دارد ولی باز هم ایرادات شکلی به وضوح اما در حال نقصان دیده می شود به امید روزی که داستانت از هر عیب رهیده شود.

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
ممنونم دوست من. آخ که چقدر دلم می خواد از دست این ایراد ها خلاص بشم! امیدوارم زمانی برسه که دانشش رو پیدا کنم.
ممنونم از حضور عزیز شما دوست عزیز.
پیروز باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال67

اون شب توی تمام منطقه سکویا هیچ چشمی خواب رو به خودش ندید. همه در نهایت پریشونی به سر می بردن. کرکس با نهیب شهپر به خودش اومده و ظاهرا به خودش و بعد به اوضاع مسلط تر می شد. مشکی رو از بقیه جدا کرده بود تا مبادا اتفاقی پیش بیاد که نشه جبرانش کرد و چه کار درستی! برای چاره جویی تقریبا دیر بود ولی باید تلاششون رو می کردن. همه روی تاک بزرگ در اطراف کرکس جمع بودن. شاید انصاف نبود تکبال اونجا باشه و بشنوه چه پیشنهاداتی رد و بدل می شد ولی تکبال بود و می شنید. مثل همیشه که بود و می شنید و کسی بودنش رو در وسط بحث های جدی نمی دید. و اون شب، کسی حتی روی حضور خودش هم چندان تمرکز نداشت، چه برسه به تکبال.
بحث، کند و ناخوشآیند پیش می رفت. هر کسی چیزی می گفت. کرکس ساکت و متفکر تکبال وحشتزده رو بغل کرده و نوازش می کرد. بقیه قاعده و احتیاط و پرهیز رو فراموش کرده و هرچی به ذهن پریشونشون می رسید می گفتن بلکه به جایی برسن.
-شاید بشه کلک بزنیم. یعنی فسقلی رو طعمه بذاریم و بعد…
-به نظرت تکمار اینقدر احمقه که بشه بعدش فسقلی رو نجاتش داد؟
-اگر واقعا خورشید رو بهمون تحویل بده، …
-و تو خیال می کنی که میده؟ واقعا که ایراد داری اگر همچین خیالی کنی.
-بچه ها1چیزی رو می دونید؟ بیایید واقعبین باشیم! من اصلا فکر نمی کنم خورشید الان زنده باشه. تکمار این حقه رو سوار کرده تا دستش به فسقلی برسه. خورشید رو اسم برد که ما باورش کنیم. وگرنه به نظر من همون اول کار خورشید رو از بین برده و فسقلی رو هم لازمش داره.
-من با تیزبین موافقم. این از تکمار بر میاد. شما ها خیال کردید به همین سادگی این رو تحویل می گیره خورشید رو تحویل میده؟ چه خوش خیال!
-پس با این حساب هر کاری که ما کنیم بی فایده هست.
-به نظر من، بله. هر کاری جز اینکه قید اونچه از دست دادیم رو بزنیم. اینطوری نقشهش باطل میشه.
-ولی حتی اگر1درصد هم احتمال بره که خورشید زنده باشه، اگر بشه اینطوری تحویلش گرفت، …
-نمیشه تکرو. مطمئن باش که نمیشه. گیریم هم که بشه. خورشید که خورشیده نتونست با تکمار و حیله ها و فشار هاش طرف بشه. به نظرت فسقلی بره اونجا چقدر شانس داره که از پسش بر بیاد؟ از این گذشته، مگه حواستون نیست که تکمار این کبوتر رو برای چی می خوادش؟ هیچ تصور کردید اگر تکمار به هر وسیله ای بتونه توانایی هاش رو در اختیار بگیره و اون شکلی که خودش می خواد بسازه و تعلیمش بده چه دردسری برای ما درست میشه؟ فکرش رو کردید چه مدلی میشه با1همچین چیزی طرف شد؟ نگاه به خورشید نکنید که تا دم آخر ارادهش رو حفظ کرد. فسقلی در رویارویی با کرکس نشون داده که در اختیار گرفتنش واسه کسی که به قدرت تکمار باشه چندان هم سخت نیست. اون عوضی با قدرت چشم مار و دیگه نمی دونم چه قدرت های مزخرف دیگه ای که مخصوص مار هاست هر کاری می کنه. به نظرت به فرمان گرفتن ذهن1کبوتر بی تجربه چقدر براش سخته؟ من که موافق عاقبتش نیستم.
-خوشبین درست میگه. خورشید خیلی تواناست ولی قبول کنید هیچ کدوم از ما نمی دونیم اون توی وجود فسقلی چی دیده که معتقده فسقلی می تونه روی دستش بلند شه البته اگر تعلیم درست و حسابی ببینه. و تکمار بلده چجوری تعلیم بده که از تمام زور1موجود بهره بگیره. به نظر من این کار خطرناکه. شاید از دید شما ظالمانه باشه ولی اگر نظر من رو بخوایید، حتی با از دست دادن خورشید هم نباید همچین معامله ای رو بپذیریم. به خصوص اینکه همه می دونیم خورشید با تحویل دادن فسقلی به دست ما نمی رسه.
-اصلا شما ها چی میگید؟ مثل اینکه یادتون رفته. فسقلی جفت کرکسه. می خوام بدونم کدوم یکی از شما ها جرات می کنه برای تحویلش اقدام کنه.
-دیدی که مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد.
این جمله آخر مثل انبار باروط وسط جمع ترکید.
-مشکی؟ بله مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد چون ما هیچ کدوم نمی دونستیم.
-راست میگه. اگر می دونستیم امکان نداشت جرات کنه و شروع بشه.
-درست میگه حالا هم دیر نیست.
-من موافقم.
-به اکثریت آرای گفته و نگفته، من میگم دارش بزنیم!.
-بله درسته.
-آره موافقم.
-چرا آرای نگفته؟ ما همه داریم رأی میدیم دیگه! من که رأیم مثبته.
-من هم همین طور.
-آره آره من هم.
… … …
لحن قاطع کرکس چنان سریع سکوت رو به جمع حکمفرما کرد که انگار دستی صدای صحنه رو قطع کرده بود.
-نه!
هر کسی در هر حالتی که بود باقی موند. اون هایی که به نشانه خشم و نفرت نیم خیز شده بودن، اون هایی که دستشون رو برای نشون دادن اعتراض بالا گرفته بودن و اون هایی که بالا و پایین می پریدن و هوار می زدن. سکوت به سرعت همه صدا ها رو ضربه کرد.
-مشکی شروعش نکرد. گفته های اون موش فقط1جنگ روانی مزخرفه. مشکی همون اندازه تکماریه که من هستم. من الان هیچ توضیحی ندارم ولی مطمئنم که مشکی بی گناهه.
-ولی کرکس! فقط گفته های اون موش نبوده. فسقلی هم…
کرکس دستش رو به نشانه فرمان سکوت بالا برد و تیزپرک بلافاصله ساکت شد.
-واسه رسیدگی به جرم احتمالی مشکی الان زمان مناسبی نیست. الان باید واسه نجات خورشید1فکری کنیم. چیزی به صبح نمونده. تکمار گفت در روشنایی روز و روی زمین اعدامش می کنه. و چه درست گفته باشه و چه نقشه داشته باشه، من فردا اونجام. هر کسی می خواد میاد و من هیچ تضمینی برای زنده موندن همراه هام نمیدم. تکمار هر نقشه ای ممکنه داشته باشه.
سکوت1دفعه شکست و صدا ها که انگار فقط منتظر پایان حرف کرکس بودن، 1دفعه از حنجره ها پریدن بیرون.
-من میام.
-من هستم.
-کرکس! من باهاتم.
-من همراهت میام.
-من باید باشم. بی من مگه میشه؟
-هرچی می خواد بشه من که میام.
… … …
کرکس نگاهشون کرد و هیچی نگفت. از اون جمع، حتی1نفر هم از همراهی کرکس در ماجرای فردا انصراف نداد.
-کرکس! من جات میرم. اگر هم اصرار داری خودت باشی من باید مثل همیشه شونه به شونهت باشم.
صدای آروم مشکی تمام فریاد ها رو خاموش کرد. تکبال سر بالا کرد و نگاهی نفرتبار بهش انداخت. لازم نبود کسی چیزی بگه. کرکس به سرعت راه رو به هر ناگفتنی بست.
-مشکی!شاید لازم باشه تو اینجا بمونی. تعداد ما به اندازه کافی زیاده.
مشکی با نگاه1پاکباخته بهش نظر انداخت. نگاه بی شفقت و مردد بقیه به خودش رو دید و ندید گرفت.
-کرکس! من باید اونجا باشم. خیالی نیست شما ها چی در موردم فکر می کنید. من باید باشم. خورشید احتمالا با همون حیله ای گرفتار شد که من شدم. اگر میگید دنبال من می گشته پس بهش گفتن من اونجا گیر کردم و اون رفته که نجاتم بده. من نمی تونم1عمر بهش بدهکار زندگی کنم و اجازه هم بدم که این بدهی2برابر بشه. کرکس! من باید همراهت بیام. اگر نبریم زنده نمی مونم.
تکبال هوار زد:
-بی خود میگه. این تکماری می خواد که اونجا همهمون رو بده به فنا. برای چی باورش می کنید؟
مشکی هیچی نگفت. انگار تکبال رو نه می دید، نه می شنید. کرکس پرخاش نکرد. تکبال همچنان هوار می زد و اگر کرکس رهاش می کرد به طرف مشکی حمله می برد و خدا می دونست می خواست چیکارش کنه. کرکس بدون خشم ولی سفت جلوی دهنش رو چسبید و عقب نگهش داشت. شهپر لحظه ای تماشا کرد و بعد به کمک اومد.
-از اینجا ببرش کرکس. بقیه با من. اومدنی ها رو آمادهشون می کنم. پیش از طلوع صبح حرکت می کنیم تا اطراف تپه مستقر بشیم.
خفاش ها در هم لولیدن ولی به خاطر نارضایتی کرکس دیگه چیزی به مشکی نگفتن.
-ولی ما با نور روز چیکار کنیم؟ این تکمار لعنتی عمدا ماجرا رو گذاشته واسه روز که ما درست نبینیم.
-تکرو درست میگه. هرچند این روز ها تاریکه ولی تپه سیاه لعنتی1فضای بی درخته که ما هر طرفش باشیم نور درست توی چشم هامونه.
-راست میگه. تکمار کارش رو بلده. حالا چیکار کنیم؟
کرکس همچنان درگیر تکبال بود که با تمام خشمش سعی می کرد خودش رو آزاد کنه و به مشکی آسیب برسونه. مشکی انگار که نمی دید، ایستاده بود و ماتزده تکبال و بقیه رو تماشا می کرد ولی واقعا مشخص نبود می بیندشون یا نه. شهپر نگاهی به خفاش های مردد انداخت.
-واسه چشم های شما1فکری می کنم. نگران نباشید. تکمار از پس ما بر نمیاد. تا زمان حرکت برسه هر طور شده1کمی استراحت کنید.
کرکس بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-این شب ها آسمون ستاره نداره. زمان پیش از طلوع صبح رو من بدون ستاره ها نمی تونم بفهمم.
شهپر خیلی عادی گفت:
-من می فهمم. به همهتون اطلاع میدم. این کبوترت رو از اینجا ببر تا از حرص دق نکرده. باقیش رو تا زمان حرکت بذار به عهده من.
کرکس بی اون که حرفی بزنه به مشکی اشاره کرد که همراهش بره، تکبال به شدت متشنج رو محکم بغل کرد و پرید. اون شب برای همه انگار سنگین ترین شب در تمام عمرشون بود.
-کرکس! تو رو به خدا! خورشید رو نجاتش بده!
روی لونه بالای سکویا، تکبال در حالی که سیل اشک امانش رو بریده و گریه ای که تمومی نداشت کم مونده بود واقعا خفهش کنه، توی بغل کرکس پرپر می زد.
-فسقلی!کبوتر خودم! طوری نیست. خورشید اینطوری نمی خوادت. تو هم1خورده آروم بگیر بلکه خوابت ببره.
تکبال کاملا عقل باخته به نظر می رسید. از خوابیدن وحشت داشت و در عین حال بی نهایت خسته بود. دست کرکس رو چسبیده بود و پراکنده می گفت. چیزی فراتر از ترس داشت دیوانهش می کرد. کرکس هرچی دلداریش می داد به جایی نمی رسید. مشکی بود که خیلی آروم زمزمه کرد:
-کرکس!باید اطمینانی رو که نداره بهش بدی وگرنه تا صبح فردا چیزی از عقلش باقی نمی مونه.
کرکس در حالی که از شدت نگرانی برای خورشید داشت به مرز هوار زدن می رسید آروم گفت:
-آخه من الان خورشید رو از کجا واسهش بیارم؟
مشکی نجوا کرد:
-اون مشکلش از غیبت خورشید بیشتره. بحث تحویلش به تکماره. مگه یادت رفته؟ این داره از ترس میمیره. واسه همین جرات خوابیدن نداره. حس می کنه شاید شما ها به این نتیجه برسید که بدیدش بره.
کرکس قهقههش رو نیومده قورت داد. تکبال بغضش به شدت ترکید. دست کرکس رو محکم بغل کرده بود و بی اختیار و بریده می گفت:
-کرکس! تو رو خدا! کرکس! تو رو به خدا! کرکس! تو رو خدا! …
کرکس1لحظه ناباور بهش خیره موند و بعد خیلی سفت بغلش کرد. تکبال وسط ضجه های نامشخصش خورشید رو می خواست.
-کرکس!من، تکمار، کرکس! وای تو رو به خدا کرکس!
کرکس برای1لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بیدار بشه و ببینه تمام اون شب تا اینجاش چیزی نبوده جز1کابوس تلخ و وحشتناک و بی تعبیر. ولی حال وحشتناک تکبال که حقیقتا داشت توی بغلش جون می داد بهش می گفت که این1کابوس بیداریه و بیدار شدنی هم در کار نیست.
-فسقلی!آخه تو مگه زده به سرت؟ خیال کردی من اجازه میدم تحویل تکمار بشی؟ می دونی اگر خودت هم بخوایی این به هیچ قیمتی شدنی نیست. چون من دلم نمی خواد. فسقلی! بیا واقعبین باشیم. خورشید یا الان زنده هست یا نیست. در هر حال تحویل تو هیچ کمکی بهش نمی کنه. اگر هم می کرد من همچین کاری نمی کردم. خورشید از توی قبر هم اگر بفهمه من همچین دیوونگی کردم بیچارهم می کنه. از این یکی مطمئن باش. واسه خورشید هم این حال افتضاح تو چه فایده ای داره؟ گریه که کمک نمی کنه. باید منتظر بشیم ببینیم چه میشه کرد. اگر راهی باشه مطمئن باش نرفته نمی ذاریمش.
-کرکس!مشکی تکماریه. فردا همهمون رو تحویل میده. نذار همراهیت کنه. من نمی خوام گرفتار بشی. کرکس! تو اگر بری من دیگه زنده نیستم. به خدا نیستم. من نمی تونم تصور کنم که همهتون رو1جا از دست بدم. دارم از دلواپسی تموم میشم. کرکس! بهش اعتماد نکن. تو رو به خدا. تو رو خدا تو رو خدا.
مشکی بی صدا کنج دیوار تماشا می کرد. تکبال درد نگاهش رو نمی دید. چنان حال پریشونی داشت که هیچی نمی دید. کرکس دستی به سرش کشید و دلداریش داد.
-فسقلی!عزیز من! مشکی تکماری نیست. مشکی خودیه.
-کرکس!اون مامور تکمار بوده. اون مامور شد خورشید رو اعدامش کنه. تو هم می دونستی. حالا هم می دونی ولی بهش اعتماد می کنی. آخه برای چی؟
کرکس سیل اشک های تکبال رو پاک کرد که بلافاصله سری جدید جای قبلی ها رو گرفت.
-فسقلی!تو درست میگی. من می دونستم. ولی هیچ با خودت فکر کردی با وجود این دونستنم، واسه چی مشکی الان بین ماست و من حتی در این موقعیت هم سفت میگم که بهش اعتماد دارم و مطمئنم که مشکی خودیه؟ فکر نمی کنی اگر مشکی خودی نبود، من با توجه به چیز هایی که می دونم، اولین کسی بودم که می فهمیدم و به حسابش می رسیدم؟ مشکی گناهی نداره فسقلی. مشکی1زمانی، از سر بی تجربگی، در جایی بوده که نباید می بود. بعدش هم گرفتار شد. چنان گرفتار شد که دیگه زورش نرسید خودش رو آزاد کنه. نمی تونست خلاص بشه. زمانی هم که خواست خلاص بشه تکمار راه رو بر خلاصیش بست تا واسه همیشه گرفتار باقی بمونه. بعدش هم، خوب بعدش یکی کمکش کرد و مشکی الان اینجاست.
تکبال با وجود آشفتگی ذهنش، حرف های کرکس رو به سرعت گرفت و تحلیل کرد.
-اون یکی کی بود؟ اون خود تو نبودی؟ تویی که خورشید رو از مردن نجاتش دادی و اینطوری هم خورشید رو زنده نگهداشتی تا سر فرصت فراریش بدی و هم مشکی رو از ثبت شدن این جرم به نامش حفظ کردی؟
کرکس خندید.
-می بینم که زیادی تحلیل گر شدی فسقلی! این هیچ لازم نیست. هیچی نباش فسقلی جز کفترک بی اطلاع و احمق من. بیشتر از این نمی خوام که باشی و بشی.
تکبال نگاهی از جنسی متفاوت بهش کرد.
-من بیشتر از1کبوتر احمق هستم کرکس. لازمه واقعا به خاطرت بمونه که من بیشتر از این هستم.
کرکس دوباره خندید.
-باشه!باشه! هرچی تو بگی. بعدا درستت می کنم. دیگه بسه.
تکبال این آخری رو نشنید و اگر هم شنید چنان حالی داشت که چیزی ازش نفهمید.
-کرکس!خورشید، اگر طوریش بشه، …
کرکس برای بار چندم و چندم و چندم، اشک های جاری تکبال رو پاک کرد و باز هم بی فایده بود.
-ببین فسقلی! خورشید اگر هم طوریش بشه تو با مردنت نمی تونی برش گردونی. پس سعی کن آروم باشی و امیدوار به اینکه اتفاقی براش نیفتاده باشه. ما در حال جنگ هستیم فسقلی. خورشید هم می دونسته توی چه داستانیه. مطمئن باش اگر زنده باشه، الان از تو خونسرد تره چون آگاهه که توی درگیری اون هم با جونوری مثل تکمار چی ها ممکنه که پیش بیاد. خورشید هیچ از گریه زاری خوشش نمیاد. خودت که می دونی. پس1خورده آروم تر باش تا من هم بتونم متمرکز تر باشم. فردا به توانم احتیاج دارم فسقلی. می فهمی که!
تکبال سعی می کرد بفهمه. ذهنش از وحشت و نگرانی کرخت شده بود و حالا داشت سعی می کرد یخش رو باز کنه بلکه کمی بفهمه.
مشکی آهسته به طرف دریچه رفت، بازش کرد و به تاریکی بیرون نظر انداخت. تکبال که انگار مشکی رو از یاد برده بود، با احساس حرکتی از پشت سر به شدت از جا پرید. کرکس تمام جسم مچاله شده از ترس کبوترش رو توی پر هاش پنهان کرد و به سر و پر هاش دست کشید.
-نترس کفترک خودم! چیزی نیست. مشکیِ خودمونه.
تکبال با خشم از لای پر های کرکس پرید بیرون.
-اون خودی نیست! کرکس به خدا اون خودی نیست! چرا کسی نمی فهمه؟
کرکس با آرامش و اطمینان دوباره فرستادش وسط پر هاش.
-فسقلی!فسقلیِ عصبانی و عزیز من! مشکی خودیه. مطمئن باش که خودیه.
تکبال سعی کرد دوباره بیاد بیرون و شلوغ کنه ولی دست های کرکس مانع شدن.
-از کجا می دونی؟ چرا دلیل اینهمه اطمینانت رو نمیگی؟
کرکس همون طور که همچنان لای پر هاش نگهش داشته بود مهربون خندید:
-الان زمان قصه گفتن نیست فسقلی. باشه واسه1زمان دیگه.
تکبال پرپر زد که خلاص بشه ولی نشد.
-تو داری تفره میری. من دیگه جوجه نیستم و تو مثل جوجه ها باهام رفتار می کنی. من می خوام که بدونم.
-جوجه بی مغز من! باشه واسه دفعه دیگه.
-ولی کرکس!الان شرایط اضطراریه.
-بله کفترکم اضطراریه. ولی آگاهی از گذشته مشکی کمکی نمی کنه. تو هم اینهمه گریه نکن ببین با پر های خودت و تمام پر های من چیکار کردی؟
تکبال خواست حرفی بزنه ولی مهلتش رو پیدا نکرد. می دونست چی در انتظارشه. کرکس می خواست که تکبال بیدار نباشه و تکبال دیگه دستش اومده بود که جنگیدن بی فایده هست. اول همون حال و هوای عجیب و آشنا و بعد سنگینی و سرگیجه و بعد، خوابی که خواه ناخواه می اومد.
-بخواب کفترک خودم! بخواب! من اینجام! بخواب.
تکبال نفهمید چقدر گذشت. 1ثانیه، 1لحظه، 1ساعت.
-کرکس!باید بریم. صبح تا کمتر از1ساعت دیگه طلوع می کنه.
کرکس، تکبال و مشکی هر3با ندای آروم و نجواگونه شهپر از جا پریدن و در نهایت سرعت و سکوت از لونه بالای سکویا خارج شدن. اون بیرون، هوا تاریک و سرد و سنگین بود. به محض خروجشون، شهپر به شدت سر و دستش رو به نشانه فرمان سکوت تکون داد.
-امکان نداره اون ها ما رو به حال خودمون رها کرده باشن. سعی کنیم تا می تونیم صدامون در نیاد تا هرچی کمتر ازمون بدونن.
شهپر درست می گفت. کرکس با حرکت رضایتآمیز سر تأییدش کرد و چندتا شاخه پایین تر خزید. سکوت منطقه سکویا انگار همه جهان رو قورت داده بود. کرکس نگاهی مردد به اطراف انداخت و وقتی کسی رو ندید، برای1لحظه فکری ناخوشآیند از سرش گذشت.
-یعنی ممکنه شهپر توی این ماجرا دست داشته باشه و برای نابودی کرکس و هر دلیل مزخرف دیگه ای که توی ذهنش داشته اول خورشید رو بعدش بقیه رو1طوری پاشونده و حالا…
-کرکس!حواست کجاست؟ داری کبوترت رو خفه می کنی!.
کرکس با ندای آروم شهپر به خودش اومد و دید به شاخه پشت سرش تکیه زده، حالت دفاع گرفته و تکبال رو با تمام وجود بغل کرده که حفظش کنه. نمی دونست شهپر فکرش رو خوند یا نه. شهپر آروم شونهش رو لمس کرد.
-کرکس!بقیه در اطراف ما هستن ولی تو نمی بینیشون. دارن این در گوشیمون رو می شنون از بس بهمون نزدیکن.
در همین لحظه صدایی آروم ولی واضح درست از سمت راست کرکس شنیده شد.
-کرکس! ما اینجاییم. من و بقیه.
کرکس به طرف صدا برگشت و اولش کسی رو ندید ولی بعد که1برگ پهن تکون خورد و2تا چشم هشیار از پشتش پیدا شد خندش گرفت.
-خوشبین!شبیه1دسته برگ پهن گل برگ انجیری شدی!
خوشبین خندهش رو نجوا کرد.
-همه همینطور شدیم. اینطوری روز هم که بشه ما در پناه سایه برگ های روی سرمون با نور مشکل کمتری داریم.
کرکس به اطراف نظر انداخت و برگ های زیادی رو دید که آهسته می جنبیدن. تازه به خودش اومد و حیرت کرد که چرا وقتی از لونه زد بیرون به فکرش نرسید که وسط زمستون اونهمه برگ اون هم ظرف1شب چجوری روی شاخه های خشک زمستونزده سبز شده. شهپر رشته افکارش رو برید.
-به نظر خودم که بدک نشد. اگر ایرادی به نقشه من وارد می دونی و می خوایی اصلاحش کنی یا کار بهتری انجام بدیم باید بجنبی و بجنبیم چون واقعا داره دیر میشه. ما باید پیش از رسیدن روز اونجا جاگیر شده باشیم تا تکماری ها حرکتمون رو نبینن. کرکس نگاهش کرد و خندید.
-ایراد؟ تا اینجاش که نقص نداره. باقیش هم مطمئنم که همینطوره. توی راه کاملش رو برام توضیح بده تا در جریان باشم. ولی با من و خودت چیکار می کنی؟
شهپر لبخند زد.
-می بخشی کرکس ولی واقعا اگر بخوام برگ پوشت کنم شبیه1درخت متحرک میشی و بیشتر به چشم میایی. تو قابل استطار نیستی کرکس. تو زیادی بزرگی. خودم هم همینطور. البته مشکلم اندازه تو هاد نیست ولی به اندازه ای که دردسر درست کنه جدیه.
کرکس به لبخند شهپر خیره موند و لحظه ای بعد با لبخندی تیره از دلواپسی در سکوت جوابش رو داد. شهپر آروم زد روی شونهش.
-کرکس!گیر کردن خورشید تقصیر تو نبود. وقتی پسش گرفتیم تلافی می کنی. همه چیز درست میشه.
کرکس نفس عمیقش رو قورت داد که آه نشه. درست پیش از حرکت تردیدی کاملا واضح از نگاهش گذشت.
-باهات چیکار کنم فسقلی؟
تکبال از جا پرید و اگر هشدار سریع شهپر و دست کرکس نبود فریادش سکوت منطقه رو می شکست و همه چیز به هم می ریخت.
-بی صدا فسقلی! ببین بی تردید اون عوضی ها مواظب هستن ببینن ما چیکار می کنیم. ما باید شانس فهمیدن رو ازشون بگیریم. مگه خورشید رو زنده نمی خوایی؟ هیس! فقط ساکت.
تکبال صداش رو آورد پایین ولی از التهابش چیزی کم نشد.
-تو نمی تونی اینجا جام بذاری. من اینجا نمی مونم. من نمی مونم نمی مونم.
کرکس دستش رو به نشان پایان بحث بالا برد.
-تو کاری رو می کنی که من بهت میگم. هیچ دلم نمی خواد اونجا باشی.
تکبال کم مونده بود دوباره جیغ بکشه. شهپر به داد جفتشون رسید.
-کرکس!دیگه تموم کن! اولا دیره، دوما این رو کجا می خوایی بذاری؟ اینجا که نمیشه بمونه. در لونهت رو هر مدلی که ببندی اون ها فرصت کافی برای باز کردنش دارن. دیوونگیه اگر اینجا تنهاش بذاری. اولا خطر هر اندازه بزرگ باشه اون جاش کنار تو و کنار بقیه ما امن تره، دوما منطقی باش. شاید به توانش احتیاج بشه.
کرکس از جا در رفت و می خواست با حرارت و البته بدون فریاد به شهپر اطمینان بده که امکان نداره حاضر بشه از جفتش در همچین ماجرای خطرناکی استفاده کنه ولی مشکی حرفش رو شروع نشده برید.
-شهپر درست میگه کرکس. فسقلی اینجا بمونه احتمال خطر براش خیلی بیشتره. اونجا اگر ریسکش50-50باشه اینجا90-10هست و این هیچ خوب نیست. خیلی خطرناکه ولی باید ببریمش.
کرکس لحظه ای تردید کرد ولی خیلی زود فهمید که جای تردید نیست. اون ها درست می گفتن.
-به خاطر خدا کرکس بجنب فرمان حرکت رو بده زمان داره از دست میره!
هشدار شهپر کرکس رو به خودش آورد. آهسته و بدون صدا به طرف بالاترین نقطه سکویا خزید، برای پروازی سریع و بی صدا خودش رو بالا کشید، به جای سفیر کشیدن، علامتی کوتاه به شهپر و مشکی که در2طرفش و از همه بهش نزدیک تر بودن فرستاد که خیلی زود به بقیه منتقل شد و بلافاصله بدون نگاه به پشت سر پرواز کرد.
کسی در لحظه اتصال بین شب و صبح ندید که پرنده های منطقه سکویا، با آرایش احتیاط و در حالت استطار کامل، در1زمان و در چند صف مشخص و منظم، از محل هایی که مستقر شده بودن بلند شدن و با همون آرایشی که بلند شده بودن، مثل1سیل بی صدا به راه افتادن و در ارتفاع پایین و از لا به لای شاخه ها به طرف منطقه خطر پرواز کردن. کرکس جلو، شهپر عقب، و مشکی شونه به شونه کرکس در پرواز بود.
صبح هنوز نرسیده بود که سکویایی ها در نقطه به نقطه اطراف منطقه مستقر شده بودن. کرکس و شهپر و مشکی در3طرف دور از هم و کمی بالا تر از بقیه پنهان شدن تا هم اشراف بهتری به بقیه و به منطقه داشته باشن و بدونن در چه زمانی چه فرمانی باید بدن، هم همدیگه رو خوب ببینن تا با علامت با هم تبادل نظر کنن و هماهنگ بشن، و هم جایی باشن که دیگران قادر به دیدن علامت ها و فرمان هاشون باشن و به موقع برای اجرای اون ها اقدام کنن. همه چیز کاملا حساب شده بود. همه در آمادگی و هماهنگی کامل به سر می بردن. با این حال، وقتی نگاه ها درست و حسابی فرصت چرخیدن پیدا کرد، همه از دیدن صحنه پیش رو لرزیدن. در پیشدرآمد شروع صبح، وسط فضای بی درختی که سکویایی ها در اطرافش بین شاخه ها پناه گرفته بودن، صحنه عجیبی دیده می شد. گودالی پر از آب، دسته بزرگی پر و پوست که زیرش چوب خشک جمع کرده و کاملا مشخص بود که قراره آتیش بزرگی ازشون درست بشه، و در وسط این2تا، چیزی شبیه1داربست که از تخته و الوار درست شده و با دریایی از صمغ و شیره و شاخه و برگ محکم شده بود. این چی می تونست باشه؟ هیچ ذهنی از هجوم این پرسش در امان نموند و هیچ کس هم به هیچ جوابی نرسید. از اونجایی که ارتباط با هم حتی در حد علامت، جز در مواقع ضروری خطرناک و ممنوع بود، کسی از کسی چیزی در این مورد نپرسید اما کرکس برای خاطر جمعی به بقیه علامت سکوت و تحمل داد. هوا چنان سرد بود که بال ها از شدت سرما بی حس می شدن اگر صاحب هاشون اونهمه التهاب نداشتن. سکویایی ها بدون اینکه بدونن شاهد چه چیزی باید باشن، ساکت و منتظر، در مخفی گاه هاشون به انتظار نشسته بودن. مشکی از همونجا که بود، کرکس رو می دید که آروم تکبال رو نوازش می کنه و از اون فاصله دور هم ضربان وحشت تکبال رو حس می کرد که داشت قلبش رو می ترکوند.
صبح آهسته آهسته طلوع می کرد. صبحی سرد و مثل باقی صبح های زمستون اون سال، تاریک. این تاریکی در اون لحظه باعث خوشحالی خفاش ها بود ولی همراه خودش التهابی رو به دل هاشون می پاشید که همه باور داشتن تا اون روز نظیر نداشت. نگاه ها به اون داربست عجیب و به آب و هیزم2طرفش دوخته شده بود. نفهمیدن چقدر گذشت که جواب پرسش ناگفتهشون رسید و چه حیرت ناخوشآیندی رو با خودش آورد.
در1چشم به هم زدن، خاک زیر تپه انگار مثل غبار رفت هوا و از دریچه تاریکی که باز شده بود، اول دسته بزرگ شاهین ها و بعد، سیل مار ها و موش ها بودن که ریختن بیرون. شاهین ها پرواز کردن و روی همون درخت هایی که پناه سکویایی ها شده بودن نشستن. درست در کنار، پشت سر، جلوی رو و وسط پرنده های سکویا که برگ پوش و بی حرکت لای شاخه ها منتظر و سراپا نگاه و البته آماده بودن. مار ها به اطراف پخش شدن، به تنه درخت ها پیچیدن و خودشون رو کمی بالا کشیدن تا بهتر ببینن یا اینکه در صورت بروز اتفاق، بتونن راحت تر خیز بردارن. موش ها هم بلافاصله به طرف هیزم ها دویدن. سکویایی ها با وحشتی دردناک دیدن که اون ها چیزی رو حمل می کردن. اول مشخص نبود چیه. در تاریکی اون سوراخ سیاه مثل شبح تیره و نامشخص مرگ به چشم می اومد ولی وقتی از سوراخ خارجش کردن و در نور تاریک صبح زمستون پیش بردنش همه مجبور شدن به شدت خودشون رو کنترل کنن تا حرکتی یا صدایی نکنن که برای بقیه دردسر بشه.
چیزی شبیه1تخت روون خیلی بزرگ، ولی بیشتر شبیه تابوت، در حالی که خورشید زنده رو با نوار های پهنی از جنس پوست خشک شده و صمغ محکم بهش بسته بودن. تمام جسم خورشید چنان سفت به تخته بسته شده بود که انگار قرار نبود هرگز جدا بشه. سکویایی ها با چشم هایی گشاد از شدت تمرکز و وحشت به این صحنه نگاه می کردن و خیلی زود فهمیدن که در واقع قرار هم نیست خورشید از اون تخته جدا بشه.
تخته رو بردن، 1طرفش رو بالای اون داربست عجیب چفت و محکم کردن به صورتی که هرچند با صرف زور زیاد، ولی می شد از پشت داربست گرفت و مثل اهرم متحرک به چپ و راست و پایین و بالا حرکتش داد. تخته طوری قرار گرفته بود که سر آزادش همراه خورشید درست بین گودال آب و هیزم آتیش بود و می شد از پشت داربست با فشار به طرف هر کدوم از این2تا بردش. لحظه ای بعد، موش ها دست به کار شدن و در1چشم به هم زدن آتیش بزرگی از هیزم ها به هوا بلند شد. خورشید روی تخته وسط آب و آتیش بود و تخته هم به اندازه کافی دراز بود که به هر طرف که بچرخه، بشه تا نیمه داخل هر کدوم از اون ها فرو بره. دود نفرت انگیزی همراه بوی سوختن پوست و پر هایی که زمانی متعلق به پرنده های زنده بودن، مو بر تن زنده های ناظر این صحنه راست می کرد. بین تماشا گر های مخفی این صحنه هیچ کسی نبود که حال و روانش به هم نریخته باشه.
-بعدش چی؟
این پرسش مثل ناقوس مرگ توی تمام ذهن ها می چرخید. هر کسی در حالی پریشون و انتظاری تبدار و وحشت آلود، در سکوت کامل مشغول تماشا و مشغول حفظ تسلط خودش بود.
خورشید با چشم هایی کاملا باز به هیچ خیره بود. توی نگاهش نه ترس بود نه التماس. توی نگاهش فقط خستگی بود و خشمی که انتها نداشت. کرکس خشمش رو می فهمید ولی نمی تونست درک کنه این خستگی مال چیه. از جنس ترس نبود. از جنس دلواپسی هم نبود. خستگی بود. مثل نگاه1بیمار بی حال و خسته.
علامت خیلی محتاط شهپر از گوشه دیگه بهش رسید. مثل اینکه درگیری ذهنش رو خونده و فهمیده بود.
-اثاره خشخاش.
کرکس فهمید و مشکی و بقیه ای که دیده بودن هم فهمیدن. تکمار با وجود اسارت کامل خورشید، با وجود اون بند های سفت که اونهمه محکم بسته بودنش، با وجود اونهمه فاصله که از2سر تخته ای که خورشید بهش بسته شده بود تا خودش وجود داشت، باز هم چنان ازش می ترسید که با اون ماده کذایی توان رو ازش گرفته بود. کرکس در آخرین لحظه فهمید چی داره میشه و فقط تونست2تا کار کنه. یکی اینکه هوارش رو قورت بده تا بالا تر از گلوش نیاد و دردسر درست نکنه، دوم اینکه به بهانه نوازش تکبال، پر و بالش رو روی سر و چشم هاش بذاره تا کمتر ببینه. تکمار با هیبتی جهنمی در حالی که کاملا مشخص بود از تابش تیره نور صبح عصبانی و از حضورش در هوای آزاد و از نافرمانی خورشید و از همه چیز به شدت کفریه از سیاهی بین اون دریچه جهنم ظاهر شد. خورشید نگاه خسته و نفرتزدهش رو بهش پاشید و ازش رو برگردوند. تکمار با خشم هیسی کشید که زمین لرزید. تکبال هم لرزید. از لای پر های کرکس می دید که اون واقعا بزرگه! این هیبت در هیچ کجای تصورش جا نمی شد. حس کرد قلبش از وحشتی بی انتها خالی شد. بقیه هم کم و بیش همچین حسی داشتن. تکمار رفت و در مقابل داربست متوقف شد. زبونش رو کسی نمی فهمید جز خورشید و جز تکبال. بقیه فقط شنیدن که تکمار هیس بلند و کشیده ای سر داد که تمام منطقه رو انگار لرزوند. خورشید می فهمید. تکبال هم همینطور.
-خوب خورشید. تصمیم داشتم یا غرقت کنم، یا آتیشت بزنم. انتخابش با خودت. ولی انتخاب این امتیاز رو در صورتی بهت می دادم که اون کبوتر لعنتیت الان اینجا بود که نیست. بنا بر این، و بنا بر سابقه افتضاحت، بنا بر اینکه1دفعه از چنگ من و دستور اعدامت زنده فرار کردی، و همچنین بنا بر از دست دادن آخرین فرصت نجات خودت در شبی که گذشت اون هم به چه اطمینانی، و بنا بر اینکه دلم می خواد، امتیاز بی امتیاز. بذار بهت بگم می خوام چیکارت کنم. می خوام زجر کشت کنم. به این ترتیب که1دقیقه تخته رو بچرخونم به راست و تو تا بالای سرت بری توی آب. بعد از1دقیقه که نفس کشیدن هنوز یادته ولی خوب آب خوردی، تخته رو بچرخونم به چپ و تو لعنتی احمق رو به مدت1دقیقه تمام بفرستمت توی آتیش. وقتی اونجا خوب خشک شدی و خوب سرخ شدی و بعد از پایان1دقیقه، باز تخته رو به طرف راست بچرخونم و بری توی آب و1دقیقه دیگه اونجا اینقدر آب نوش جان کنی که جونت بالا بیاد. بعدش اگر هنوز زنده بودی دوباره تخته رو بچرخونم تا به مدت1دقیقه دیگه بری توی آتیش. و اینقدر این چرخش به چپ و چرخش به راست رو ادامه بدم تا در یکی از این2تا عنصر جون لعنتیت در بره و بمیری. یا می سوزی، یا غرق میشی. ولی چون تو خورشید منی، بهت این امتیاز رو میدم که اولیش رو خودت انتخاب کنی لعنتی. فقط زود باش که وقتم کمه. حالا بگو. آب یا آتیش. اول کدومش رو می خوایی؟ به کدوم طرف بچرخونم؟ راست یا چپ؟
خورشید تا جایی که محدودیت بند های مهار کنندهش بهش اجازه می دادن، سرش رو بالا گرفت و صاف توی چشم های اهریمنی افعی خیره شد.
-زیر خاکی کثافت! به هر طرف که می خوایی بچرخون. این خیال رو هم از سر بی مغزت بیرون کن که با این مزخرفاتت بهم حس ترس میدی. زجر این کار تو هرچی هم که باشه اندازه شکنجه ای نیست که توی چنبره های نفرت انگیزت دیدم. واسه خلاص شدن از تو و تعفن وجود کثیفت، حاضرم هرچه سریع تر به ته جهنم پرتابم کنی. آب یا آتیش، فرقی نمی کنه. هر جایی که ننگ تو نباشه برام بهشته. من میرم. با آب یا با آتیش. ولی چه من باشم و چه نباشم، این رو ازم به یادگاری توی خاطر متعفنت نگهدار که تو1موجود کثیف و متعفن و نفرت انگیز و لزج و بی قابلیت و زیر خاکی و آشغالی. خوب دیگه بسه نگاهم و وجودم و همه چیزم کثیف شد از حضورت. بجنب شروع کن که می خوام با آب یا آتیش یا هر چیز دیگه ای که در دسترسم باشه خودم رو از این تعفن جهنمی پاک کنم. هر نکبتی که باشه از تو تمیز تره. بجنب! من رفتم تکمار. بایبای!
خورشید این آخری رو با چنان تمسخر پیروزمندانه ای گفت که تکمار دیگه نتونست به خودش مسلط باقی بمونه. تا اون لحظه حرف های خورشید رو می شنید و توی خودش می پیچید ولی دیگه تحملش تموم شد و با هیسی از سر خشمی جنونآمیز، به طرف سر دیگه تخته خیز برداشت. درست در همون لحظه اتفاق افتاد. چنان سریع که اولش کسی نفهمید چی شد. چشم های خشمگین و بی حال خورشید برای1لحظه به نقطه ای در بالای یکی از درخت های پشت سر تکمار خیره موند، بعدش متمرکز شد، بعدش از چیزی شبیه حیرت و وحشت گشاد شد و با چنان ترسی به اون نقطه خیره موند که اگر فرصت می شد تکمار حتما بر می گشت که ببینه خورشید چی دیده. ولی اتفاق خیلی سریع بود و مهلت درک برای کسی پیش نیومد. اولین فریادی که سکوت رو شکست فریاد حیرت خورشید بود که معلوم بود کاملا بی اختیار از گلوش بیرون پرید.
-مشکی!
تکمار حرکتی به خودش داد ولی نفهمید باید کدوم طرف بچرخه. خورشید لحظه ای متحیر باقی موند و1دفعه برق تلخی از آغاز1ادراک بسیار وحشتناک در نگاهش درخشید و1دفعه با تمام قدرتش جیغ کشید:
-مشکی!مشکی نه! مشکییی! نه! مشکیییی! مشکی تو رو خدااا! نهههه!
فقط در کسری از ثانیه همه سکویایی ها، مار ها و شاهین ها دیدن که درختی در فاصله تقریبا نزدیک تکون شدیدی خورد، چیزی که مشخص نشد چی بود از لای شاخه ها چنان به شدت بیرون پرید که انگار دستی قوی به ضرب وسط صحنه پرتابش کرد، با سرعتی عجیب به طرف سر آزاد تخته در پشت داربست پرتاب شد و درست پیش از رسیدن تکمار به سر تخته، به شدت هرچه تمام تر پایین اومد و به ضرب به سر تخته برخورد کرد. ضربه چنان شدید بود که تخته از داربست جدا شد و سر آزادش رفت هوا، چرخی زد و همراه خورشید به عقب پرتاب شد. خورشید همچنان به تخته بسته بود ولی با تمام جونش تلاش می کرد که خودش رو خلاص کنه و با تمام توان جیغ می کشید. انگار اصلا نفهمیده بود به اون شدت خورده زمین.
-مشکییی!مشکی نههه! مشکی! مشکی! مشکی! ای خداااا! مشکییی! خدایا خدا مشکییی!
دیگه جای تامل نبود. به فرمان هم زمان کرکس و شهپر جنگی وحشتناک شروع شد. کلاغ های سکویا مثل برق دست به کار شدن. از غفلت دشمن و غافلگیریش استفاده کردن، مثل تیر بلا فرود اومدن، موش ها رو یکی یکی و چندتا چندتا می گرفتن و توی آتیش شعله ور پرتاب می کردن. بعضی هاشون هم که از آتیش دور تر بودن، هر کسی که دستشون می رسید رو داخل گودال آب پرت می کردن. کسی زمان نداشت تماشا کنه وگرنه می دید که توی آتیش پر شده بود از شعله هایی که مثل جرقه های جوندار می جهیدن و جیغ می کشیدن و جزغاله می شدن و توی گودال آب جا نبود از بس موش های زنده در حال غرق شدن توی هم می لولیدن و دست و پا می زدن و لای دست و پا زدن های هم گیر می کردن و جون می دادن. از بین مار ها و شاهین ها کسی به فکر نجاتشون نبود. خورشید بی فایده زور می زد خودش رو از تخته ای که بهش بسته شده بود خلاص کنه و مشکی یا چیزی که از مشکی باقی مونده بود، زیر تخته سنگین به خاک فشرده می شد. جنگ چنان شدید و جهنمی شروع شد و ادامه داشت که هیچ حسی جز حس جهنم رو تداعی نمی کرد. تکمار وسط اون هیاهوی مرگ به طرف خورشید خیز برداشت.
-این ها همهش سر زنده بودن توِ. الان همه رو از این موضوع پوچ آزادشون می کنم. آب و آتیش لازم نیست. برای زجر کش کردن تو راه بهتری پیدا کردم. می خوام خودم شخصا لهت کنم.
تکمار به سرعت تخته رو با1حرکت شدید دمش بلند کرد. در نتیجه این کار جسم بی حرکت مشکی از زیر تخته خلاص شد ولی تکمار بلافاصله دور تخته و خورشید چنبره زد. درست در لحظه ای که می رفت با تمام قدرتش به تخته و خورشید فشار بیاره و هر2تا رو با هم له کنه، سفیر کرکس شهپر رو متوجه خودش کرد و هر2در1آن شیرجه زدن. بقیه همه درگیر بودن و خورشید هنوز انگار هیچ درکی از صحنه ای که در جریان بود نداشت، فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. انگار همچنان در چند لحظه پیش باقی مونده و در گذشته گیر کرده بود. کرکس و شهپر با تمام توان می جنگیدن. ضربه شدید دم قدرتمند تکمار شهپر رو به شدت دور تر پرتاب کرد و به تنه درختی که مشکی از بالاش خودش رو پرت کرده بود کوبید. کرکس بی توجه به این اتفاق می جنگید. شهپر دوباره حمله کرد. تکمار دوباره ضربه زد. کرکس به موقع پرید، به بال شهپر چنگ انداخت و کشیدش کنار. شهپر بی توجه به خونی که از جای پنجه کرکس از زیر بالش جاری شد با حرکت خیلی کوتاه سر ازش تشکر کرد و حمله برد. صدایی که اون2تا نشنیدن رو تکمار شنید و با خشمی دیوانه بهش فشفش کرد.
-کبوتر لعنتی!
تکبال از شدت وحشتی بی مهار جیغ می کشید و با اینهمه از روی درختی که کرکس زمینش گذاشته بود فرود می اومد. کرکس هوار زد:
-فسقلی!نه!
تکبال بی توجه و نافرمان پریده بود. خورشید همچنان ناآروم و پریشون جیغ می کشید. تکبال روی تخته پرتاب شد. تکمار برای گرفتنش شیرجه زد. کرکس با تمام قدرت بهش پنجه کشید. تکبال خودش رو عقب کشید و با هرچی توان توی جسم متشنج از ترسش باقی مونده بود شونه های خورشید رو چنگ زد و از اعماق وجودش جیغ کشید:
-خورشید!خورشید حالا!
کسی نفهمید چی شد. تکمار و شهپر و کرکس به موقع عقب کشیدن. تخته ای که اطرافش می جنگیدن با صدایی شبیه انفجار خورد شد و خورشید و تکبال به1طرف پرتاب شدن. شدت ضربه چنان بود که بدون پر و بال زدن رفتن بالا و درست در کنار شعله ها خوردن زمین. کرکس از وحشت عربده کشید. شهپر مثل فشنگ از جا در رفت و تکبال رو کشید عقب. کرکس هوار زد:
-شهپر! از اینجا ببرشون.
ولی این شدنی نبود. خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود بدون مشکی بره. کرکس و شهپر فقط اون2تا رو بغل گرفتن و با نهایت سرعت پریدن تا از خیز تکمار در امان باشن و چه به موقع فرار کردن. تکمار که با قدرت پریده بود نتونست خودش رو کنترل کنه و وسط بدن تنومندش درست بین شعله ها فرود اومد. هیس وحشتناکش مثل لهیب جهنم به منطقه پاشید. با1حرکت سریع خودش رو از آتیش خلاص کرد و مایع تاسف سکویایی ها شد. جنگ ادامه داشت ولی کاملا مشخص بود که غافلگیری اول کار رو افراد تکمار نتونسته بودن جبران کنن. خفاش های برگ پوش خلاص از نور روز حمله می کردن و هر لحظه چنگال های تیز بود که توی چشم های شاهین ها و مار ها فرو می رفت و دست هایی که اون ها رو وسط آب یا آتیش پرتاب می کرد و هر آن موش هایی که دسته دسته هیزم شعله های سرکش می شدن و یا به داخل گودال آب که به گنداب اجساد تبدیل شده بود سرازیر می شدن. کرکس در1لحظه خون جلوی چشم هاش که نمی دونست مال خودشه یا مال کس دیگه رو کنار زد و با دیدن6تا کلاغ بزرگ که1شاهین متوسط رو پایین کشیده و توی گودال آب فرو کرده و نگهش داشته بودن تا خفه بشه خندش گرفت. شاهین که به کوشش کلاغ ها سرش زیر اآب بود به شدت پرپر می زد و اونقدر دست و پا زده بود که پر های ریختهش روی آب رو پر کرده بودن ولی کلاغ ها انگار هیچ کاری دیگه توی این جنگ نداشتن جز اینکه تا خفه کردن این موجود دست از سرش برندارن. کرکس چند لحظه با رضایت این جنگ زجر آور رو تماشا کرد و بعد پرید تا به داد شهپر که با2تا شاهین درگیر شده بود برسه. به فرمان کرکس شهپر خورشید رو برداشت و پرواز کرد. خورشید فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. کرکس مثل تیر شیرجه زد. یکی از مار ها داشت به مشکی نزدیک می شد. کرکس2تا موش رو دید که جسم بی حرکت مشکی رو وارسی می کردن و آماده دریدن می شدن. کرکس درست بالای سرشون رسیده بود که موش ها روی جسم خورد شده مشکی پریدن. درست پیش از فرو رفتن دندون ها کرکس سفیر زد و فرود اومد. ثانیه ای بعد، از مار و از اون2تا موش هیچی باقی نبود و اون جسم داقون و بی حرکت توی بغل کرکس بود. دسته تکمار مدتی بعد از خودش، عقب نشینی کردن. کرکس فرمان داد برای تعقیبشون وارد اون سوراخ جهنمی نشن و هرچه سریع تر به طرف منطقه سکویا پرواز کنن. دیگه ادامه جنگ لازم نبود. کرکس مشکی و خورشید رو پس گرفته بود و حالا باید بر می گشتن. شهپر همون هوالی با خورشید درگیر بود. کرکس با حرص نگاهش کرد و هوار زد:
-احمق درمونده واسه چی اینجایی؟ نگفتی شاهین ها اگر برسن چی پیش میاد؟ ما هم که اون جلو بودیم و شما2تا رو راحت پاره می کردن.
شهپر بی توجه به هوار کرکس آروم جوابش رو داد.
-نمی شد کرکس. خورشید همراهی نمی کرد و من واقعا نمی تونم تنهایی از پسش بر بیام.
خورشید1لحظه هم آروم نمی شد. کرکس شهپر رو کنار زد و خورشید متشنج رو بغل کرد.
-خورشید!خورشید به من گوش بده. مشکی رو جا نذاشتیم. داریم می بریمش. خورشید! من مشکی رو به هیچ قیمتی اونجا جا نمی ذاشتم. آروم باش باید بریم. باید از اینجا بریم. باید از این جهنم بریم!.
لرزش کرکس رو همه دیدن. گریه همدیگه رو هم همین طور. چشمی نبود که خیس نباشه. کرکس چنان پریشون مشکی و تقلا های آشفته خورشید بود که تکبال رو از یاد برد. شهپر ولی یادش بود. بغلش کرد و پرید. بقیه هم پریدن. مشکی توی بغل خوشبین بود که از شدت اشک های جاریش مقابل رو درست نمی دید. روز کاملا بالا اومده بود. زخمی های افراد سکویا زیاد بودن. خورشید بینشون بود. زنده. هرچند بی نهایت پریشون. چنان پریشون که مجبور شدن با شیره هوشبر بهش آرامش بدن. شهپر بلافاصله مشغول جمع کردن بقیه و سر و سامون دادن به اوضاع و رسیدگی به زخمی ها شد و البته پیش و بیش از هر چیز، روحیه هایی که خسته و داقون بود و شهپر سعی می کرد کمک کنه آباد تر بشن.
-خوشبین!مگه نمی بینی؟ پاشو کمک کن دیگه! تو هم همینطور تیزبین. تیزپرک! گریه زاری رو ول کن بیا اینجا. ماده ها از پرستاری باید1چیز هایی بدونید. اگر هم نمی دونید بیایید روی این ها که زخمی شدن تلافی حرص هایی که از دستشون خوردید رو در بیارید. آهان مرحبا! بجنبید! به سلامتی خودمون که تکمار رو آتیش زدیم. ایندفعه فقط آتیشش زدیم ولی دفعه بعد حتما کامل می پزیمش. بگید به زودی! …
اوضاع توی منطقه سکویا20نشد ولی بد هم پیش نرفت. سکویایی ها هرچند با چشم های خیس ولی بلند شدن و به کمک شهپر رفتن. کرکس افتضاح بود. بقیه هم همینطور. مشکی رو بردن و بالای1درخت هلو گذاشتن. خورشید که حال عادی نداشت. کرکس هم که همه داشتن حالش رو می دیدن. کرکس مشکی رو دوست داشت و کسی نبود که این رو ندونه. شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-کرکس!بقیه تکیهشون تویی. آروم باش!
کرکس فقط نگاهش کرد. از پشت پرده مهی که برای کسی پوشیده نمونده بود نگاهش کرد. پیش رفت و کنار مشکی نشست.
-مشکی! هی مشکی! دارم صدات می کنم مشکی!
آروم دست روی شونه هاش گذاشت. دستش رو گرفت. جسمش رو نوازش کرد. تکبال بی صدا و به پهنای صورت اشک می ریخت. مثل همه. و لحظه ای بعد،
-کرکس!سردی جسم مشکی سردی1جسم مرده نیست. من حس می کنم خیلی ضعیف نفس می کشه.
این جمله خیلی آروم و عادی از زبون شهپر شنیده شد و کرکس مونده بود این موجود چطوری می تونه حتی در چنین لحظه ای هم آرامشش رو حفظ کنه. شهپری که کرکس در حین این جنگ و جنگ های پیش از این دیده بود1جهان با اینی که در اون لحظه کنارش بود تفاوت داشت.
-کرکس!شنیدی چی بهت گفتم؟
کرکس آروم سر بالا کرد. هیچی نگفت ولی با نگاهش1جهان حرف بهش زد. ناباوری، تقاضا، خستگی،
درد، درد، درد.
شهپر خم شد و خیلی با احتیاط نبض مشکی رو گرفت. لحظه ای بعد، سر بلند کرد و با همون نگاه آروم به کرکس و به بقیه خیره شد.
-هنوز زنده هست ولی واقعا نمی دونم تا کی می مونه. بله زنده هست ولی1زنده خیلی خیلی بد حال. کرکس! هر مدل که ازت بر میاد خورشید رو رو به راهش کن بیارش اینجا و هر مدل به نظرت میاد1درمان گر بیار بالای سرش. ببین نمیشه بردش جایی چون استخون های شکستهش احتمالا از سالم هاش بیشتره پس حرکتش نده. فقط هر کاری می کنی بجنب.
کرکس1لحظه مات به شهپر نگاه کرد. بقیه هم همینطور. کرکس با تکون آروم شهپر حرکتی به خودش داد و مثل مسخ شده ها بلند شد ولی1دفعه از جا پرید و به طرف بالای سکویا پرواز کرد تا خورشید رو رو به راه کنه. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-این دیگه کیه؟! خوبه بهش گفتم1فکری برای درمونگر کنه. گذاشت رفت.
شهپر دوباره شونه بالا انداخت و رفت تا بدون کمک کرکس به اوضاع رسیدگی کنه.
خورشید لحظاتی بعد، مات، داقون ولی هشیار بالای سر مشکی حاضر بود. تیزپرواز، یکی از سریع ترین خفاش های سکویا، در حالی که لا به لای برگ های شهپر نگاهش رو از نور کدر روز حفظ می کرد، به توصیه و تأکید شهپر با تمام سرعتی که از بال های بلندش بر می اومد برای پیدا کردن هدهد پرواز کرد و رفت. کرکس بی حرف نگاه شهپر رو گرفت و مشغول برگردوندن تسلط از دست رفته بقیه افراد سکویا و تامین آرامش و اطمینانشون شد. خورشید با نگاهی کاملا خیس ولی هشیار و با دست هایی خسته ولی بدون لرزش به رو به راه کردن استخون های شکسته مشکی پرداخته بود. شهپر کنار خورشید موند تا کمکش کنه. بقیه با دیدن زنده بودن مشکی و تسلط نسبی کرکس آروم تر و آروم تر می شدن. تکبال متحیر و گیج از خستگی و از وحشت به صحنه های کابوس وار خیره مونده بود. و روز تیره زمستون، همچنان1نواخت و غمناک پیش می رفت.
دیدگاه های پیشین: (25)
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 00:28
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
خیلی ممنونم از زحمتات عزیز
ممنونم که خورشید رو نجات دادی لطفا مشکی هم نجات بده خواهشا مرسی
هرچی بگم ممنونم بازم کم گفتم عزیز ممنونم از وبلاگ عزیزت از همه چی ممنونم. ممنونم که هستی ممنونم که مینویسی
امیدوارم به هرچی میخوای برسی عزیز
سلامت و دل شاد باشی
خداوند یار و نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان. ایام به کامه دوست من؟ خواهش می کنم عزیز قابلی نداشت. مشکی هم درمونگر هاش قابلن حالا اگر خودش هم قوی باشه از این گیر در میره.
حال دلت چطوره عزیز؟ کاش هواش آفتابی باشه!
چیزی که من می خوام، شاید لازم باشه نخوام. شاید تقدیر واقعا این باشه. هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. فقط توکل به خودش.
ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 10:37
ممنونم عزیز
خدارو شکر هوای دلم خوبه ممنونم پریسا جان.
امیدوارم به همیم زودیا همه چی درست بشه دیگه غمگین و نا آروم نبینمت..
پریسا جان خیلی برای رسیدن به آرامشت به اون چی که از خدا میخوای دعا و لحظه شماری میکنم به خدا راست میگم خیلی برام عزیزی همیشه منتظر شادیت هستم عزیز
خیلی خوشحالم از داشتن دوستی به عزیزی یه شما پریسا جان
امیدوارم همیشه سلامت باشی

پاسخ:
دوباره به مرز خجالت کشیدن در حد فجیع نزدیک میشم آریا. به خدا جدی میگم شما ها رو خیلی دوستتون دارم. شما هایی که هستید. همراهم، در کنارم، لای خط های نوشتارم. باور کنید بچه ها چندین و چندین بار خواستم انصراف بدم، 1پست عذرخواهی بزنم و بگم دیگه نمی تونم باقیش رو بنویسم. بلد نیستم. معذرت. ولی هر دفعه که نوشتم پاکش کردم چون دیدم شما هایی هستید که نمی تونم به این سادگی بهتون بگم معذرت می خوام و بیخیال بشم. منظورم از حضور فقط این نیست که ازم تعریف کنید. به خدا حتی اگر فقط بیایید ایراد هام رو هم بگیرید باز همین اندازه عزیز هستید. باز هم کامنت هاتون رو حرف به حرف چندین بار می خونم و باز هم جزو افرادی هستید که نمی تونم بهتون بگم معذرت می خوام و دیگه ننویسم. تو آریا، حسین عزیز، مینای دوست داشتنی و نخودی مهربون که احتمالا میاد و می خونه. همهتون رو دوست دارم. راستی اوخ اوخ جناب یکی رو یادم رفت خوب شد یادم افتاد وگرنه واااییی!
خلاصه اینکه ممنونم از حضور عزیز همه شما.
خوشحالم که هوای دلت خوبه آریا. با تمام وجودم از خدا ممنونم اگر گیر آسمون دلت تموم شده و اگر هم هنوز1کمیش باقیه باز هم از خدا ممنون میشم که برش داره و سبکت کنه.
ایام به کامت.
مینا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 11:45
سلام صحنه وحشتناکی بود.
توصیفتون از لحظه های خطرناک همیشه عالی هست.
خوبه به نظرم مشکی دینشو به خورشید ادا کرد. شاید حالا بهتر باشه کمی با هم و با تکبال صحبت کنن.
رابطه کرکس و شهپر هم داره بهتر میشه. امیدوارم که شهپر هم جبران کنه کاریرو که با کرکس کرد.
امیدوارم که حالتون هر روز بهتر از دیروز بشه
براتون بهترینهارو از خدا می خوام.

پاسخ:
سلام مینای عزیز من!
چجوریایی عزیز؟ کاش20باشی! 20کامل.
بذار مشکی به هوش بیاد حتما صحبت هم می کنن. این تکبال دیوونه هم کاش1خورده عاقل تر می شد تا اینهمه ماجراش طول نمی کشید. خداییش اگر این کبوتره دیوونه نبود من67قسمت از ماجراش رو اینجا نمی ذاشتم و هنوز هم حکایت باقی باشه! شهپر هم موجودیه واسه خودش. چی بگم؟ باقیش رو توی کامنت آریا نوشتم که مال همه شماست. ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 12:47
سلام.
این هیجان انگیز ترین، ترسناکترین، جنگآور ترین صحنه و از همه مهم تر به نظر من قوی ترین صحنه در داستان هایی که از شما خوندم بود.
به نظر من جالب ترین قسمتش جایی بود که تکبال و خورشید هماهنگ شدن و تخته رو خورد کردن هیچ کس نفهمید چه طور این کارو کردن هیچ کس نفهمید اصلاً چی کار کردن که این اتفاق افتاد و به نظر من همین خیلی عالیه؛ یه جوری نوشتیدش که هر کس که بخونه خودش یه جوری می تونه صحنه رو بسازه انگار که خودتون هم نمی دونستید چی کار کردن و فقط راوی بودید! انگار که فقط هماهنگیشون کار دل بود و بس.
خلاصه که خیلی خیلی عاااااالی بود.
امیدوارم آخرش هم به خیر تموم بشه و فقط تکمار که این بار حسرت نابودیش برای خوانندگان موند از بین بره.
خیلی دوست دارم یک بار مبارزه مستقیم تکمار و تکبال رو ببینم؛ باید خیلی جالب باشه؛ البته بعد از تعلیم دیدن به صورت کامل توسط خورشید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دقیقا همین طوره. من فقط راوی بودم. کار اون2تا، خورشید و تکبال کار دل بود. من نفهمیدم چیکار کردن و به کسی هم نگفتن. تکمار و تکبال هم خواه ناخواه1جایی باید به هم برسن. فعلا که تکبال هنوز تعلیم می گیره. پایانش هم هرچی باشه، پایانیه واسه خودش. کاش خوب باشه! کاش!.
تکمار هم این دفعه زخمی شد دفعه دیگه خدا بخواد نفله بشه تا هم این جنگله از دستش خلاص بشه هم من از نوشتنش. عجب دردسری شدن این ها!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 15:16
ممنونم عزیز

گیره هوای دلم وقتی باز میشه وقتی آلی میشه که خدا ی مهربون هوای دل دوست عزیزم پریسای مهربون رو آلی کنه
پریسای عزیزم دوست گلم شادیت شادیه همه ی ماهاست
پس به امیده روشنایی ی دل عزیزت دوست عزیزم
سلامت و دل شاد باشی

پاسخ:
دیگه چی بگم جز ممنون که قشنگ تر از این ممنون باشه؟ من بلد نیستم خودت بگو.
ممنونم چه این گیر ها باز بشه چه باز نشه. در هر حال هرچی خدا بخواد همون میشه ولی من ازت بی نهایت ممنونم آریا.
شاد باشی از حال تا همیشه.
نخودی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 23:09
سلام بر پریسا خانمی عزیز
این قسمت خوب متمایل به عالی بود ….
قضیه برگ ها و خفاشها یاد نقاب انداختم البته قبلش با خودم گفتم احتمالاً براشون یه جورایی عینک آفتابی اختراع می‌کنی خخخ
می‌گم دقت کردی تو داستان تو بیشترین تلفات رو موشها دارند آیا؟
و ببین می‌خوام فقط یه هزارم هزارم هزارم درصد بار دیگه به فکر ننوشتن و معذرت و این حرفا بیفتی می‌گیرم یکی یکی موهات رو می‌کنم تا کچل بشی دلم خنک بشه یعنی منو کچل کردی حس می کنم ده سالی هست این داستان رو دارم می خونم تموم نمی‌شه بعدی وسط راه بمونم به آخرش نرسم …. یعنی جدی یه هکر گیر میارم کل آن سوی شبت رو بفرسته هوا بعدش اگه بازم دلم خنک نشد یه فکر اساسی دیگه ای می کنم …. شایدم زدم اومدم طرفای شما بعد حضوری مجبورت کردم بشینی برام قصه بگی … پس بنابر این دیگه خود دانی “مواظب خشم نخودی ما باش باشد که رستگار شوی”
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
وای خدا جون خوبه امشب اینجا کسی نیست اگر بدونی مثل دیوونه ها زدم زیر خنده هر جمله ای از نوشتهت رو می خوندم خندهم بلند تر می شد هنوز هم تموم نشده. یعنی اگر کسی اینجا خواب بود من الان وسط خیابون پرتاب شده بودم.
هنوز که تا انصرافم ره باقیست ولی خداییش کاش می شد بهتر از این بنویسمش. دلم می خواست تکبال رو زمانی می نوشتم که خیلی عالی بنویسم. خیلی عالی تر از این. ولی ترسیدم هیچ وقت به اون زمان نرسم گفتم فعلا بنویسم تا بعدا اگر به اونجا هم کارم رسید1فکری کنم.
خیلی عزیزی عزیز.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 13:03
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
آمدم یه سلامی بدم و برم
مواظب خودت باش دوست عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست عزیز من! ببخش اینترنت در دسترسم نبود دیر رسیدم! ممنونم دوست من! خوشحالم که هستی. خوشحالم که هستید. دسته جمعیتون رو خیلی دوست دارم.
ایام به کامت.
مینا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 17:11
سلام پریسا جون من از طرف جناب یکی اومدم بگم پس قسمت 68 رو کی میذارین؟
زودتر بذارینش دیگهههههههههههههه. ما منتظریم خوب

پاسخ:
سلام مینا جان!
وای جناب یکی نه! شکلک دست روی سرم در حال لرزیدن. من گناه دارم به خدا.
به روی چشم! باید بنویسمش. جناب یکی رو صدا نکن هرچی شما بگی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 22:58
سلامی مجدد تقدیم پریسای عزیز و دوست داشتنی
آمدم بگم چراااا آخه چرااا پریساا چرااا آخه
تکبال 68 رو نمیزااری
بعد جوابت رو به کامنت مینا خانوم دیدم دلم سوخت
هر وقت دوست داشتی بزارش عزیز
سلامتیت برامون مهمه دوست ندارم اذیت بشی
امیدوارم همیشه سلامت باشی پریسا جان
دوست عزیزم هیچ وقت خودت رو اذیت نکن این یه خواهش از طرف آریا
خداوند عزیز نگهدار دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
بابا رحم کنید به جان خودم من رسما مُردَم! آره به خدا دلسوزی هم دارم دیگه!
باید روی68کار کنم و پیش از اون باید1کوچولو روی قوای از دست رفته خودم کار کنم. این جنگ آخریشون همه زور مخم رو کشید. جدی تموم که شد حس کردم مغزم خالی شده. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم.
ممنونم آریا جان از دعا های عزیزت! هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. سپردم به خودش. فقط به خودش.
ممنونم آریا که هستی.
ایام به کامت.
یکی
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 23:42
یکی از تفریحات سالم من در حالات وبگردی گشتن توی کامنتاست. اینجا ی چیزایی دیدم که همچین با نمای اعصابم نخوند. پریسا میخوام بدونم بعد الان کی اون خیالت شجاعت حضور مجدد داره تا خودم تکنفری حلش کنم. ببین یا نباید شروعش میکردی که خوب کردی شروعش کردی یا حق انصراف نداری شد؟ تو باید ادامه بدی پریسا؛ دیگه هم از این چیزا ازت اینجا بخونم وضعیت سیاه میشه بهت گفتم که بدونی بعد نگی یکی بیمعرفت بود نگفت. هی ی چیز دیگه که هی میومدم بگم یادم میرفت؛ این جنابو از بغلدست اسمم فرتش کن بره. راستشو بگم تا قبل از تکبال 55 باهاش مشکل نداشتم ولی از اونجا ببعد دیگه دارم. دیگه بهم نگی جنابا؛ همون یکی خالی بگی کار راه میفته. ببین زود باش منتظرم. بنویس ببینیم چی شد آخرش. زود باشیا؛ بجنبیا؛ میام شلوغ میکنما؛ بجنب فقط بجنب از اون خیالا هم بسرت نزنه که من اینجام. فعلی بای.

پاسخ:
سلام یکی.
وای چه عصبانی! ببین فشار خون می گیری شما این چه وضعشه؟ راستی الان شما واسه من چندتا نکته مبهم رو روشن کن. اول اینکه وضعیت سیاه یعنی چی؟ من تا یادمه وضعیت قرمز داشتیم و وضعیت سفید. این سیاه یعنی چجوری؟
دوم اینکه مشکلت با این جناب کنار اسمت چیه؟ توی تکبال55چی بود که به موجبش شما با این کلمه مشکل پیدا کردی؟ ببین لطفا بگو من حالش رو ندارم برم اونجا رو خط به خط بگردم باور کن واسهم سخته.
سوم اینکه یادم رفت سومیش چی بود. حالا شما این2تا رو حلش کن تا سومیش یادم بیاد.
عصبانی هم نباش انصراف نمیدم. راستی ببین آخه من این جناب رو نگم خودت تصور کن چجوری میشه؟ مثلا بیام بگم سلام یکی. یکی می گفت این یکی کیه؟
بابا یا این جناب رو بذار باشه یا شما تخلصت رو عوض کن آخه. یکی بیاد قضاوت کنه، آخه یکی هم شد اسم؟ آهای منظورم از یکی بیاد این یکی نبود منظورم از یکی یکیه. وای الان کل وب داره می چرخه دور سرم! خداییش1کاریش کن دیگه یکی. باور کن این طوری1طوریه. حالا من.
زود باشی ها! درستش کنی ها! جناب کنار اسمت می ذارم ها!
آخیش دلم خنک شد همیشه شما1بار هم من.
ایام به کامت.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 00:35
سلام بر خانم پریسا خوبید?امشب با خودم گفتم برم ببینم این تک بال جریانش چیه که با قلم توانای شما مواجه شدم خیلی زیبا می نویسید یا شایدم من این احساس رو داشته باشم البته باید فرصتی را برای خواندن داستان سیری ناپذیر تک بال اختصاص دهم تا تمام قسمتهای تک بال را بخوانم از اینکه با وبلاگ شما آشنا شدم خوشحالم و بر خود می بالم که دوستان خوبی چون شما دارم.
من شاید داستانهای نسبتا کمی خوانده باشم ولی با شیوه های نویسندگی کم و بیش آشنا هستم تخیل شما آنچنان قوی است که من خودم را تصویر می کنم که انگار واقعا یکی از آنها شده ام به هر حال مرسی

پاسخ:
وای خدا ببین کی اینجاست!
سلام آقای عباسی! خیلی خوش اومدید! جدی عجب غافلگیر شدم! ممنونم به خاطر تعریفتون آقای عباسی. من اون قدر ها هم توانا نیستم. شما از سر لطف به نوشتنم نگاه کردید و اینطوری دیدینش. گفتید با شیوه های نوشتن آشنا هستید. آخجون دیگه باید هر دفعه بیایید ایراد هام رو بگیرید. از شما تعریف پذیرفته نیست باید حتما انتقاد کنید. جدی گیر هام رو بهم بگید. دلم می خواد درستش کنم.
خیلی خوشحالم اینجا دیدمتون دوست عزیز. امیدوارم فضای اینجا طوری باشه که دفعات بعد هم دلتون بخواد که باشید و باز هم اینجا ببینیمتون!
ایام به کام.
یک دوست
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 07:28
سلام بر پری سپیده دم* اساسا جنگ و صحنه های خشن ناک رو دوست ندارم ولی آنقدر این روایت زیبا تعریف و توصیف میشه که نمیشه به راهتی از کنارش گذشت میگم کاش این راویان جنگ هم مثل این پری صحنه های نبرد و کارزار رو روایت میکردند. البته که این توصیفات بسیار زیبا و در عین حال بسیار پویاست فکر کنم این داستان پیشنهاد خوبی برای یک انیمیشن جذاب برای سنین بزرگسال باشه پس واجب عینی شد که به چاپشون فکر کنی… و چقدر این آرمان دیرینه پیروزی سپیده دم بر تاریکی و پلیدی داستانهای ما رو در ذهن خواننده ای که به دنبال صلح و دوستی میگرده صلحی از جنس کهکشون یا شایدم یک اقیانوس ژرف، زیبا میکنه، مثل صدای همین گنجشکی مه الان از روی سم کابل برق پشت پنجره اتاقم به گوش میرسه که منم سرمست از زیباییش ببین چقدر سر صبحی تحریر کردم. خلاصه سپاس که هستی سپاس که مینویسی و بازهم سپاس که آرمان ما رو به یادمون میاری. ایامتم به کام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز!
ممنونم از تحریر با ارزشی که برام کردید دوست من!.
عاشق آواز گنجشکم. کاش بیاد واسه من هم بخونه! دلم تنگ شده واسه صداشون. جنگ سفید و سیاه. هر کسی به1نوعی از1پنجره ای نگاهش به جاده انتظاره تا صبح کی برسه. کاش صبح برای همه به هر رنگی که دلشون می خواد هرچه زودتر بیاد و این جنگ با پیروزی صبح به پایان برسه!
ممنونم از اینهمه لطفی که بهم دارید. راستش نه به خاطر اینکه حس کرده باشم نوشتنم به چاپ شدن می ارزه، بلکه فقط به خاطر اینکه1کار جدید دلم می خواد و بدم نمیاد آزمایش کنم، گاهی به چاپ یکی از نوشته هام فکر می کنم. البته نه این یکی. مثلا آدم برفی و پروانه. یادتون میاد؟ یادته باباجان؟
یادش به خیر! آدم برفی رو خیلی دوست داشتم. دلم تنگ شده واسهش. کاش دیگه هرگز به زمین بر نگرده! کاش پروانهش رو فراموش کنه! اون بالا واسهش خیلی بهتره. باز من هوایی شدم!
ولی چاپ. دلم1کمی اطلاعات می خواد. نمی دونم از کجا باید شروع کنم. خوب چیه مگه نمیشه آدم بی اطلاع باشه؟ الان کجاش خنده داره خوب نمی دونم مراحل چاپ1نوشته چیه دیگه!
ای بابا!
چقدر دراز شد جواب من!
ممنونم دوست عزیز که هستید. کاش بتونم همیشه بنویسم و طوری بنویسم که بهتون احساس رضایت بده. هرچی بیشتر بهتر.
ایام به کام.
پرواز
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 20:05
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پرپر پر پریساااااااااااااااااااا !!!ببین کی اینجاس ….آره منم پروااااااااااز ..اوه یه جوری میگم انگار رییس جمهورم خخخخخخخخخخخخخخ /.یادش بخعر اولین کامنتی ک دادم فک کنم برا گوشی خریدنم بوددددددددددددددد
..ممنونم از لطفت همین.
و الان اومدم آخرین کامنتو بذارم .هععععععی
راستش این کدای امنیتی آزار دهنده بودن و تو مدت بودنم خیلی نمیشد بکامنتم ولی معمولا سر میزدم ..
هععععععععععععععی موفق باشییییییییی پریساااااااااااااااااا …همین

پاسخ:
سلام پرواز. حالت چطوره؟ به خدا خیلی بدی پرواز من واقعا دل خداحافظی ندارم هی می خوام یادم بره تو هی یادم میندازی! من تصور می کنم خودت دلت تنگ میشه و حد اکثر بعد از یکی2ماه به این نتیجه می رسی که باید1طوری زمان واسه محله باز کنی و باشی وگرنه شب خواب های چپکی می بینی.
جدی دلم گرفت از این کامنتت پرواز راست میگم. امیدوارم رفتنت کامل نباشه ولی اگر واقعا لازم دیدی و کامل رفتی، از خدا می خوام هر جا که هستی ایام به کامت باشه و هم موفق باشی و هم شاد و شاد و شاد.
دیگه واقعا نمی تونم بنویسم می ترسم جدی گریهم بگیره. داره می گیره اگر به کسی نگی.
راستی پرواز! پخ!
همیشه شاد باشی از ته دل دوست عزیز من!.
آریا
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 23:13
سلامی مجدد بر پریسا ی عزیز و دوست داشتنی
چرا امروز تو گوشکن نبودی پریسا
به بلاگتم با تخیر سر زدی
نمیدونم عزیز فقت امیدوارم حالت خوب باشه
وتعخیرت خیر باشه
امیدوارم هیچ غم و دردی ترفت نیاد دوست عزیز
راستی پریسا بیا پایین یه چی تو گوشِت یواش بگم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به نظرت چی میخوام بگم .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم .
.
.
.
.
.
فقط یه قل باید بدی .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باید قل بدی ناراحت نشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم.
.
.
.
.
.
.
متمعن باشم ناراحت نمیشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باشه میگم
.

.
.

.
.
.
نمیدونم چطور بهت بگم پریساا هعیی
نمیدونم چطور بگم پخخخخخخخخخخخخخخخخخ پریسااااا
یعنی ال فرااار یعنی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کجااا دنبااالممیاای ووواااای

پاسخ:
سلام آریا جان. من خوبم دوست عزیز. جز دلم که نباید تنگ باشه ولی هست. کاش1نفر پیدا می شد راه خلاصی از این حس کهنه و دردناک رو یادم می داد! ترکیدم از بس به کسی توضیحش ندادم و فقط هر زمان با خدا تنها میشم اعتراف کردم که خدایا1طوری نجاتم بده دارم تموم میشم خودت تمومش کن از سرم بره!
بیخیال.
خلاصه اینکه در مجموع من هنوز هستم.
در مورد اون مطلب آخرت هم همونجا وایستا الان قصد انصراف چند وقت پیشم رو میندازم تقصیر تو و تحویلت میدم به یکی تا بخوردت.
وای خداجون یکی که بدون جناب خیلی مضحک میشه آهای یکی سر جدت بیا این اسمت رو عوض کن! ای بابا مشغول این شدم آریا جیم شد آریاااا وایستا می خوام بکشمت!
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 08:23
سلام پریسا جان
همه چی درست میشه دوست من به خودت سخت نگیر
همیشه باش سعی کن هر وقت دل تنگی اذیتت میکنه بیای تو بلاگت. /
بیای تو s….. من همیشه هستم سعی خودم رو میکنم غم و دل تنگی عزیزم رو ازش دور کنم
پریسا جان یه پیام خصوصی براتفرستادم خوش حال میشم بهش عمل کنی من منتظرت هستم
شاد باشی تا همیشه

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست و برادر مهربون من!
پیغام پر از محبتت رو گرفتم عزیز. فقط به خاطر داشتن اینکه تو هستی کلی مایه سبکی خاطره برای من. باور کن راست میگم. ممنونم عزیز. شاید درست بگی. شاید همه چیز درست بشه. شاید واقعا بشه. ولی به خدا من در آغاز ویرانیش نقشی نداشتم. هر مدلی که بلد بودم سعی کردم. حتی ستون ها رو2دستی بغل زدم و اجازه دادم سقفی که حالا نیست باشه روی شونه های من، ولی آخرش1روز…شاید من نابلد بودم. شاید هم ویران گر ها بیشتر از من بلد بودن. بذار هر کسی هرچی می خواد خیال کنه و بگه. ولی من تا زنده ام از این ویرانی دردم میاد آریا. دلم می خواست آجر به آجر آبادش کنم بره بالا و اگر مثل گذشته هم نشد، ویران نباشه. ولی دستی قوی تر از خودم مانع شد. دست های من بسته بود و نمی تونستم توضیح بدم که برای چی مثل مجسمه های سنگی تماشا می کنم و هیچی نمیگم. آریا! این ها رو خیالم نیست مخفی بگم پس همینجا دارم میگم. نمی دونم چه مدل افتضاحیه که من توی این وبلاگ هرچی نباید میگم. از پست هاش تا کامنت دونیش برام انگار مرز آزاده با اینکه می دونم خیلی ها میان و می خونن ولی باز میگم.
آره دلم گرفته. دلم تنگه خیلی هم زیاد. دلم که مال خودمه. واسه تنگ شدن و واسه گرفتن رضایت نمی خواد. بخواد هم من از پسش بر نمیام. اینهمه مدت شونه بالا انداختم و گذشتم تا هم بقیه ندونن هم مجبور نباشم چیزی رو توضیح بدم که فایده نداشت. ولی خودم که می دونم. من و خدا. آریا! من نمی بخشم. دستی رو که این ویرانی رو به بار آورد رو نمی بخشم. همین طور دستی رو که دستم رو بست برای آباد کردن. نفرین نمی کنم چون دل ندارم تکیه زده ها به اون شونه ها رو شکسته ببینم. ولی سپردمشون به خدا. این شب ها که تحملم می بره همهش میگم خدایا من حسابم ضعیفه. تو خودت این حساب رو درست کن. تا حالا نمی گفتم. به خدا که نمی گفتم ولی این شب ها دارم میگم. بذار باشه تا دست خدا خودش حساب کنه.
آره درسته دلم پدرم رو در آورده ولی نه اون اندازه که نباشم. این شب ها، وقتی تمام جهان اطرافم خوابه، من هستم و خاطره ها. ما هستیم و خدا. خدا. خدا. هست آریا. توی این شب های من هست. می دونم که هست. می بینمش که هست و داره بهم میگه تقصیر خودت بود که گرفتار شدی ولی من هستم بنده گرفتار و اشتباهی و سر به هوای من. من هستم. هستم.
دلم گرفته ولی هنوز زنده هست. من هم زنده ام. می برم، می افتم، سر می ذارم روی کوه خاطره ها و خیسشون می کنم، خسته میشم، کابوس می بینم، بیدار میشم، خدا رو صدا می زنم، بارونی میشم، داقون میشم، ولی هستم. دوباره صبح پا میشم راه می افتم و می زنم به جاده. گاهی چنان زخمی و خسته ام که لازم میشه1کوچولو متوقف بشم تا خستگیم در بره ولی هستم. هنوز هستم. دعام کن آریا. دعا کن خدا هرچه سریع تر مصلحت به برداشتن این بار از شونه هام ببینه و اگر هم مصلحت ندونست، هرچی خودش بخواد. هر طور خودش بخواد. سپردم به خودش. توکل بر خودش.
خدایا داری می خونی دیگه مگه نه؟ شکرت! خدایا شکرت خدایا شکرت! همین اندازه که هستی شکرت! باش! خدایا همراهم باش تا باشم.
وای آریا تماشا کن این طولانی ترین جوابیه که من توی این وبلاگ به1کامنت دادم. میگم موافقی کنمش پست بذارمش اینجا؟
ممنونم آریا که هستی. شاید1زمانی از این نوشتن هام پشیمون بشم ولی اون زمان این لحظه نیست. اگر هم خیلی پشیمون بشم از قدرت مدیریتم استفاده می کنم میام توش دست می برم. می بینی؟ یعنی1همچین موجود صادقی هستم من.
ممنونم از حضور بی نهایت عزیزت آریای عزیز.
در پناه خدا.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 13:43
عزیز همه چی درست میشه باور داشته باش
عزیزه من تو که تمامه سعی خودت رو کردی این خودش دل گرمیه
پریسا جان از خدا میخوام کمکت کنه که هرچه زود تر این دوره رو بگذرونی و به آنچه میخوای برسی عزیز
آمین
همینطور که گفتم من هستم همیشه هستم دعا گویت هستم عزیز
هر کار که میدونی باعث آرامشت میشه انجامش بده
از فظاهایی . و حرفایی و و و هرچی که آذارت میدن دوری کن
پریسا جان من هستم همیشه منتظر شادی هایت منتظر آرامشت هستم متمعن باش خدا دوست نداره بندگانش انتظار بکشن دعامون رو مستجاب میکنه
عزیزه من شاد و سلامت باشی

پاسخ:
ماه هاست که منتظرم. ماه هاست که به درگاه خدا دارم دعا می کنم. ماه هاست که ازش می خوام این دل غافلم رو عاقل کنه تا اینهمه…ماه هاست آریا. هنوز نشده. هرچی خدا بخواد. می دونی آریا؟ تا پیش از این اوضاع بد نبود. انگار بعد از اینهمه مدت که گذشت، باورم شده بود که وقتی چیزی نیست، یعنی نیست. می شد به خودم، به دلم، بگم نیست بابا جان نیست. اینقدر اذیتم نکن نیست. تموم شده. دیگه نیست. سهم تو هم آه گاه و بی گاهت. برام عادی نشده بود آریا ولی عادت کرده بودم. نمی دونم می فهمی یا نه. عادت کرده بودم که پیش بقیه بگم من که خیالم نیست. من که طوریم نیست. من که نمی خوام. ولی این… نمی دونم چند ماه دیگه باید با خودم بجنگم تا دوباره عادت کنم به چیزی که هرگز واسهم عادی نشده بود و هرگز هم نمیشه. آریا! برام دعا کن. به نظرم این1قلم راهی نداره جز اینکه خدا بخواد. آخه من عاقل نیستم. اگر عاقل بودم راه داشت ولی نداره چون من عاقل نیستم. من هستم. باز هم به همه میگم بیخیال. باز هم شونه بالا میندازم و میگم به من چه. باز هم رد میشم و میگم من که ندیدم. من که دلم نخواست. من که خیالم نیست. ولی هست آریا. من خیالم هست. دعا کن که واقعا دلم نخواد. واقعا رد بشم بدون اینکه پشت سر خودم جا بمونم. دعا کن برام که دیگه واقعا خیالم نباشه.
ممنونم آریا که هستی. به نظرم اگر ادامه بدم اوضاع اینجا خیت میشه. واااییی من دیگه رسما گناه دارم الان جمعش کنم.
شکلک خنده و شکلک سرگرمت کردم آب زرشک هام رو قایم کنم. شکلک می ترسم پیداشون کنی.
راستی این حرف ها رو ول کن چرا آخر قهوه خونه پرواز دیگه دلت نخواست آب زرشک هام رو کش بری؟ جدی توی خونه هر وقت آب زرشک واقعی می خورم یاد تو می افتم کلی می خندم. اصلا آب زرشک بدون کری های ما2تا دیگه بهم مزه نمیده.
ممنونم آریا از حضورت. ممنونم. ممنون هام تکراریه ولی ممنونم.
شادکام باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 21:57
درست میشه عزیز
کاری از دست ما بر نمیاد جوز دعا کردن
همیشه دعا گویت هستم خواهر عزیزم
/.//.
خخخخخ آبزرشکارو نگو از بس سره آب زرشکا کلکل کردم گفتم اگه یه بار دیگه بگم پریسا کلمو میکنهه خخخ
منم هرسری یاد آب زرشک میفتم کلی میخندم
فقط از خدا میخوام سلامت باشی پریساا سلامت جسمی و روحیی
مواظب خودت باش خیلیی مواظب خودت باش
سلامت و دل شاااد باشی
پخ

پاسخ:
واقعا درست میشه؟ یعنی من دلم رو از دست این یادگار های سیاه میشه پس بگیرم؟ به خدا خسته ام از این جنگی که تمومی نداره. به خدا به خدا به خدا خسته ام. ولش کن بیخیال. هرچی خدا بخواد همون میشه. اگر مصلحت ببینه هرچی هست و نیست رو از دلم دلیت می کنه تا بشه نفس بکشم و اگر مصلحت نبینه من باید تحمل کنم. شاید هنوز مصلحت نمی بینه و می خواد من مجازات بشم. مجازات راهی رو که به اشتباه رفتم. مجازات دل هایی رو که شکستم. مجازات پند هایی رو که نشنیدم. مجازات لحظه هایی که فراموشش کردم.
برام دعا کن آریا. خیلی دست خدا رو این شب ها لازم دارم. برام دعا کن!.
آب زرشک. آخجون آب زرشک! نیستی بزمی دارم با آب زرشک هام!
به جان خودم واسه این پخ هات به حساب پرواز می رسم. این دود از کنده پرواز بلند شده. مگه دستم بهش نرسه! بدجنس اون دفعه اومد با کامنتش گریهم رو در آورد. ایشالا درس هاش سخت باشه شب ها مجبور بشه بیدار بمونه من دلم خنک بشه بخندم!
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:00
خخخ
تا وقتی من باشم نمیزارم با آبزرشکات بزم بر گزار کنی بزمت رو به هم میزنم میام آب زرشکاتو میخورم یه لواشک روش خخخخ
سلامت باشی پریسای عزیز
خداوند عزیز نگهدار خواهر عزیزم
پپپپپپپپپپپخخخخخخخخخ ؟پخخخخخ

پاسخ:
یعنی هیچ راهی نداره که من این آریا رو نکشم! اینجا که نمیشه ولی توی قهوه خونه بعدی حتما وسط اون شلوغی پخپخ! این پخپخ با اون پخ فرق داره ها اشتباه نگیریدش!
آب زرشک هام رو می برم توی سرداب تکمار قایم می کنم ببینم کی جرات داره بره طرفش.
هرچی زور زدم امشب به تکمیل68نرسیدم و پدرم هم در اومد. باشه واسه بعد الان دیگه نمی کشم.
شاد باشی دوست عزیز من!.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:58
آخه دختر خوب تو اگر آب زرشکارو تو سرداب تک مار قایم کنی
بعد خودت هم میترسی اونجا بری بعد هیف ومیل میشه
بده خودم بخورم خیال هر دومون راهت بشه خخخ
تو شیکمه منو سیر کن انگار یه زیارت حج رفتی خخخخ
//.
خسته نباشییی دوست عزیز برو استراحت کن قرار شد خودت رو اذیت نکنی هااا
پس استراحت کن نزاار نفرین کنمت که داستان تکبال دویست قسمتی بشهه خخخ
خودت رو اذیت نکن پریسا جان
خدا نگهدارت عزیز
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نوچ پخ نمیکنم
سلامت باشیی

پاسخ:
وای ترکیدم از خنده سر صبحی. داره دیرم میشه ولی دلم نیومد بی جواب برم تا ظهر. سرداب تکمار رو خوب اومدی من چجوری برم اونجا؟ باید عضو دستهش بشم یا جاسوس بفرستم و…وای همهش واسه خاطر آب زرشک؟ نه بابا نمی خوام بیا مال خودت نخواستیم.
وای200قسمت؟ جدی نشه بیچاره میشم یا خدا! ممنونم از حضورت مثل همیشه.
وای دیرم شد دیرم شد من رفتم ایام به کام.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 09:48
اگه امشب تکبال 68 رو گذاشتین که هیچ.
نذاشتین خودم میرم توی سرداب تکمار قایمش میکنم.
هاها.
تازه یکیرم صدا می کنم. دوتایی به هم میریزیم اینجارو. حالا انتخاب با خودتون. خخخ

پاسخ:
سلام.
بابا1کمی بشینید خسته اید اینطوری که نمیشه آخه! چه خشن!
وای نه به جان هرچی ماره یکی رو صدا نکن من می خوام زنده باشم. آخه این68باید درست بشه یا نه. الان میرم سرش یکی رو فاکتور بگیر ممنون میشم.
یکی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 11:07
من اینجام مینا حاضرم برای انجام هر عملیات تنبیهی. دستبسته میبریمش وسط جنگل و همونجا باقیشو باشه همونجا بهت میگم چیکارش میکنیم. پریسا شنیدی یا نه؟ این ی تهدید جدیه از طرف من مینا بیگناهه من گفتم. پریسا خسته بودم و نمیشد و تو مخم خالی بود و شبا گریه ناله داشتم خداخدا میکردم و این چیزارو در جواب کامنت من نمیگی. من باقیشو میخوام. بنویس بیار خسته شدم از منتظر بودن. تا امشب که اینجا میبینمت بای.

پاسخ:
یکی! هستیم در خدمتتون! بابا آخه تحمل داشته باش دیگه! به خدا دارم می نویسم صبر کن. ببین این اصلا انصاف نیست وسط جنگل الان خطرناکه ببریدم اونجا تازه دست بسته! مروتت کجا غیب شد آخه؟ دارم می نویسم. ببینم به کجا می رسونمش!
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 12:50
خخخخ
مینا خانوم و یکی منم هستم باهاتون خخخ
پریسااا تکبال 68 رو آمادهه کن تا نبردیمت دژ تکمار
یعنی همچین آدم خبیسیم من
خخخ
میبریمت جنگل بعد من میام با خیال راحت آب زرشکات رو میخورم که نه میبلعم خخخ

پاسخ:
عجب آدم خبیسی هستی آریا! یعنی موندم توی اینهمه خباست! واسه خاطر آب زرشک می خوایی با این2تا دست به یکی کنی ببریم دژ تکمار؟ جای دیگه هم نه دژ تکمار؟ به خاطر آب زرشک!؟ شکلک وحشت. شکلک عجز. شکلک دارم می لرزم وسط این3تا! برم1درختی چیزی پیدا کنم لای شاخه هاش پناه بگیرم تا نرسیدید.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 14:45
سلام. منم که می دونید از قبلاً در دسته ی یکی بودم.
پریسا خانم کجایییییییییییید؟
ادامه اش کوووووووووووووووووووووووووووو؟
پیش به سوی عملیات آمادههههههههههههههههه؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
واواواواوا چچچچچقققدره شششما ها خخخخشنیددددد بببه خخخخدا مممن فففققققط…شکلک زبونم گرفت. دیگه شکلک بلد نیستم دست هام رو بردم بالا در حالت هق هق تسلیمم.
بببه خخخخاططططر خخخدددا بببه ممممنننن رررحححم کککککنننیییددد!
حالا برید تا فردا صبح این نوشتهم رو رمز گشایی کنید تا68رو بنویسم بذارمش اینجا. بکشید عقب ذهره ترک شدم اینطوری که حواسم به آماده باش شما هاست بالای سرم صف بستید نفسم بالا نمیاد چه برسه به اینکه بشه بنویسم.
بلکه1نفر هم پیدا بشه به دادم برسه!
به روی چشم. سعی می کنم. آخه اگر فقط بجنبم که خوب از کار در نمیاد که! سعی می کنم بیشتر زمان بذارم سرش. تا خدا چی بخواد.
دوستتون دارم هر4تاییتون رو. شکلک یواشکی براتون خط و نشون می کشم که دارم براتون. بذار تکبال تموم بشه تمام سکویایی ها رو می ریزم سرتون.
جدی خیلی واسهم عزیز هستید. حس می کنم جریان خونم گرم تر میشه توی رگ های یخ بستهم وقتی می بینم باهام هستید.
ایام به کامتون.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 17:42
شکلک مینا در حال مذاکره با کرکس یکیرم فرستادم که با کمک جاسوسا با تکمار مذاکره کنه. اگه تا امشب تکبال 68 رو حاضر نکنیدددددددددددددددددددددددددددددددد, شکلک از این آهنگای وحشتناک تکمارو از اون ور میفرستیم کرکس و دار و دستشرو هم از اونور تازه تکبال و خورشیدرو رو هم در نظر بگیرین. اینو گفتم که یادتون باشه چه جنگ وحشتناکی در میگیره اگه نیاین. بابا ما اصلا هیچچی این بیچاره ها گناه دارن. باید بالاخره زندگیشون مشخص بشه. بیچاره ها پا در هوا موندن

پاسخ:
تا این دسته ها مشغول هم دیگه میشن من این وسط در میرم و خلاص. بد نمیشه ها! دفعه دیگه من جیم بشم شما ها این کار رو کنید خودشون این ماجرا رو تموم کنن بیان اینقدر هم رو بزنن تا همه نفله بشن من راحت بشم آخجون!
نوشتم بابا نفرست اون رو پیش تکمار می پره می خوردش بی یکی میشیم. نمی دونم این قسمتش چجوری شد. کال شد یا شفته نفهمیدم. گفتم سریع تر بذارمش تا بیشتر از این اوضاعم خطرناک نشده.
ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی.
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 18:13
خوب من دو باره آمدم
امیدوارم سلامت باشی
یه خسته نباشید ویییژه تقدیمت
بفرما یه لیوان آب زرشک خنک بخور که خستگیت باره سفر ببندهه
چرا این طور نگا میکنی خخخ مگه به من نمیاد مهربون باشم
هععی
شاد باشی

پاسخ:
شکلک وحشت آمیخته به تعجب فجیع. شکلک2دستی لیوان رو گرفتم ولی دستم مثل بید توی باد داره می لرزه از بس بهم استرس وارد شد از تهدید دسته جمعی شما4تا و تعجب بابت این مهربونی بعد از اون خشمت.
به جان خودم گذاشتم68رو کوتاه بیایید من از تکمار چندشم میشه.
سلامت باشی دوست عزیز من. اگر این یکی درست درمون نشد تقصیر شما هاست از بس شمشیر بالای سرم گرفتید مجبور شدم همین طوری کشکی نوشتم تحویل دادم.
ممنونم از حضور عزیزت. ممنونم که هستی.
ایام به کامت از حال تا همیییییشه!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکبال66

شب داشت فراگیر می شد. خورشید به فرمان کرکس می رفت تا از طرفش گشتی یواشکی در اطراف جنگل بزنه ببینه شایعه گشت نیمه شب های موش ها توی جنگل چیه. از چند روز پیش به این طرف، حس عجیبی داشت. حس تحت نظر بودن. روز های اول به حسابش نمیاورد و روز های بعد می زد به بیخیالی ولی دیگه داشت حوصلهش سر می رفت. و در اون غروب به نظرش این حس از همیشه قویتر و محسوس تر بود. مثل اینکه تعقیب کنندهش هر کسی که بود، این بار بدش نمی اومد که دیده بشه. خورشید هیچ خوشش نیومد. سعی کرد بفهمه ولی چیزی نفهمید. تند و کند پرید، به1باره چرخید بلکه تعقیب کننده نامرئی رو غافلگیر کنه، سعی کرد با پرواز ها و تغییر مسیر های ناگهانی از اطرافش سر در بیاره ولی موفق نشد. زیاد هم اصرار نداشت. حوصله نداشت واقعا کاری کنه. فکرش مشغول بود. روحش سنگینی می کرد. باید با مشکی حرف می زد. باید بهش توضیح می داد در موردش به تکبال هیچی نگفته. ولی تکبال، تکبال چرا به مشکی گفته بود تکماری؟ از کجا شنیده بود که مشکی…تکبال از مشکی چی و چقدر می دونست و مهم تر از اون، از کجا می دونست؟ باید پیش از اینکه اتفاقی می افتاد این وضع رو درستش می کرد. پیش از اینکه تکبال با خودش کنار بیاد و کار جبران ناپذیری کنه.
-خورشیدِ تکمار!
خورشید تقریبا از روی غریزه و بدون اختیار اراده برگشت و مشغول دفاعی سخت شد. شاهین واقعا بزرگ و وارد بود. بال ها و چنگال های مرگبارشون رو مثل شمشیر بلا به هر جای همدیگه که می شد می زدن. خورشید متوجه نبود که شاهین در واقع فقط دفاع می کنه و عقب میره. کمی بعد، خورشید ملتفت شد و کشید عقب. شاهین کمی دور تر کشید و منتظر شد. خورشید با خشمی نفرت آلود بهش نظر انداخت.
-خاکی عوضی! چه حسی داری از اینکه خودت رو به زیر خاکی ها فروختی؟ حیف آسمون که تو ازش سهم می بری. من اگر جای آسمون بودم از این ننگ زمین می خوردم.
خورشید تمام نفرتش رو با این کلام پاشید به شاهین. شاهین نگاهش کرد.
-تو خوب می جنگی خورشیدِ تکمار! ولی اگر تعریف از خودم نباشه، شاید من به این سادگی ازت نمی خوردم اگر قصدم جنگیدن بود. من فقط دفاع کردم. و تو نمی پرسی چرا؟
خورشید با نفرتی تحقیر آمیز نگاهش کرد.
-نه. نمی پرسم. تو در هر حال ارزش نداری باهات هم کلام باشم. چه خوب بجنگی چه نجنگی.
شاهین عصبانی نشد.
-خوب البته شاید از نگاه تو این درست باشه ولی من اینجا نیستم که باهات بحث کنم. من فقط اومدم بهت1پیغام بدم و برم. نه جنگی و نه بحثی.
خورشید نتونست حیرتش رو مخفی کنه.
-پیغام؟ به من؟ از کی؟
شاهین بال هاش رو تکون داد تا از پایین رفتنش جلوگیری کنه. قشنگ معلوم بود برای اینکه هم سطح خورشید بمونه داشت زور می زد.
-از تکمار. بهت سلام رسوند و گفت شاید دلت بخواد با رفیق شفیق کرکس1ملاقاتی داشته باشی. گفت بهت بگم دنبالش نگردی چون توی مهمون سرای تکماره. اگر می خوایی ببینیش بیا اونجا.
خورشید هیچی نفهمید جز اینکه اتفاق خیلی بدی داره می افته. حس کرد چیزی شبیه1چوب گره دار خیلی محکم به اعصابش ضربه زد.
-تو داری چی میگی خاکی؟ ملاقات با کی؟ تکمار باز چه غلطی کرده؟ من چه کسی رو باید بخوام که ببینم؟
شاهین ته لبخندی زد.
-خوب البته شاید هم نخوایی. ولی تکمار از اونجایی که واسه احساساتت احترام زیادی قائله خواست بدونی که بعد مردنش شرمندهت نشه.
خورشید اختیارش رو از دست داد. شاهین در آخرین لحظه جا خالی داد وگرنه خورشید مغزش رو متلاشی می کرد.
-چیکار می کنی؟ من باهات سر جنگ ندارم. فقط پیغام آوردم.
خورشید هوار زد:
-کثافت لعنتی بگو چی شده؟
شاهین عقب کشید و از دسترس خورشید دور شد.
-باشه. حالا که می خوایی حرف آخر رو اول بدونی بهت میگم. . مشکی الان پیش تکماره. تکمار بهت سلام مخصوص رسوند و گفت بیا نجاتش بده وگرنه اون خفاش نیمه شب امشب رو نمی بینه. همین و بس. نه تخفیف داره و نه تمدید. دیگه خودت می دونی. تکمار گفت از کشتن مامورش خوشش نمیاد. براتِ آزادیِ مشکی حضور توِ خورشیدِ تکمار. من پیغامم رو دادم. اگر عمر مشکی باقی باشه، اونجا می بینمت خورشید. تا بعد.
شاهین این رو گفت و پرید. خورشید چنان متحیر و مات بود که احتمال می رفت سقوط کنه.
-مشکی! در اسارت تکمار! وای! خدا!
خورشید حس می کرد داره عقلش رو از دست میده. چیزی شبیه ضربان1آونگ بزرگ که به دیوار های مغزش می خورد، داشت کلافهش می کرد. قدرت فکر کردن نداشت. قدرت پرواز کردن نداشت. قدرت هیچ کاری رو نداشت. خواست برگرده و به کرکس اطلاع بده. ولی چه فایده ای داشت؟ باید می جنبید و کاری می کرد. اما چه کاری؟ باید می رفت و خودش رو تسلیم می کرد تا مشکی رو نجات بده. ولی این به هیچ وجه عاقلانه نبود. خورشید می دونست که تکمار بی نهایت حیله گره. باید سر از این کار در می آورد. از کجا معلوم که این راست باشه؟ شاید مشکی الان در منطقه سکویا و همراه کرکس بیخیال مشغول گشت زدن بود. خورشید باید می فهمید. باید مطمئن می شد. به سرعت باد چرخی زد و در حالی که از شدت خشم و نگرانی احساس سر گیجه داشت و در حالی که حالش به شدتی غیر قابل توصیف بد بود، به طرف منطقه سکویا پرواز کرد در حالی که از ته دل دعا می کرد این راست نباشه.
-اُهُ!ببینم از بین شما ها کسی مشکی رو ندیده؟
کلاغ ها که سرشون جمع معلوم نبود چه کاری بود بدون اینکه سر بالا کنن ببینن کی ازشون چیز پرسیده جواب دادن که ندیدن. خورشید منتظر نشد. رفت تا از بقیه بپرسه. کلاغ ها اگر فقط1نظر گذرا بهش مینداختن می فهمیدن که خورشید افتضاحه. افتضاح تر از اون که بشه اسمش رو پریشون گذاشت. خورشید مثل کسی بود که با تمام وجود و در نهایت درموندگی دنبال حکم برائت از اعدامش می گشت و کسی نفهمید.
-تیزبین!تو مشکی رو ندیدی؟
-مشکی؟ نه. ندیدمش. شاید تیزرو…خورشید! کجا میری؟
-خوشبین نمی دونی مشکی کوش؟
-من ندیدمش خورشید شاید بقیه…خورشید! وایستا!
-تکرو نمی دونی مشکی کجاست؟ ندیدیش؟
-من ندیدم تیزرو هم ندیده چون تازه از هم جدا شدیم. آخه ما2تا…آی خورشید دارم حرف می زنم کجا رفتی؟
-شهپر!شهپر به خاطر خدا مشکی کو؟
شهپر تنها کسی بود که با وجود عجله وحشتناک خورشید، تونست اول لرزش صداش و بعد درموندگی و ترس توی نگاهش رو بخونه.
-چی شده خورشید؟!
خورشید چنان حالی داشت که هر لحظه ممکن بود قلبش از حرکت وایسته.
-شهپر!مشکی. مشکی رو کجا ببینمش؟ بگو که دیدیش. بگو1جایی می تونم ببینمش. هر جایی که بشه رفت.
شهپر متعجب به خورشید خیره شد.
-خورشید من مشکی رو ندیدمش خیال کردم رفته فرمون کرکس ولی تو حالت خوبه؟
خورشید همونجا وا رفت. شهپر وسط آسمون گرفتش که سقوط نکنه.
-خورشید!طوری شده؟ خورشید! خورشید میشه حرف بزنی؟ چیزی نیست. هرچی هم باشه با هم حلش می کنیم. بگو ببینم چی شده؟
خورشید مکث کرد. انگار واقعا حرف زدن یادش رفته بود. شهپر با آرامش همیشگیش شونه هاش رو فشار داد ولی کار خورشید از این حرف ها گذشته بود.
-شهپر!مشکی رو از کی ندیدی؟
شهپر در حالی که سعی می کرد با نگاه، با دست و با کلام خورشید رو آروم کنه فکری کرد و جواب داد:
-خیلی وقته. مشکی این طرف ها نیست خورشید. احتمالا رفته جایی که کرکس گفته بره.
خورشید چنان احساس درموندگی می کرد که هرگز توی تمام عمرش تجربهش نکرده بود. حتی پشت در اون سرداب که با مرگ تقریبا هم نفس شده بود. اون زمان مطمئن بود که کرکس برای نجاتش میاد چون کرکس گفته بود که میاد. ولی این بار دیگه قرار نبود کسی نجاتش بده. حتی کرکس.
-خورشید!طوری نیست. درستش می کنیم. چیزی نیست. بگو چه اتفاقی افتاده؟
خورشید انگار که توی خواب، به شهپر نگاه کرد.
-شهپر!مشکی هیچ کجا نرفته چون کرکس بهش هیچ فرمونی نداد. کرکس به من فرمون داد و مشکی رو گذاشت آزاد باشه تا خودش رو پیدا کنه.
خورشید بدون اینکه ربط بین کلماتش رو پیدا کنه حرف می زد و فقط حرف می زد. شهپر بهش خیره مونده بود. خورشید انگار نفسش با کلامش تموم شد. شهپر تشویقش کرد که ادامه بده. نه برای اینکه بیشتر بفهمه. در هر حال بیشتر از این چیزی از هذیون های خورشید نمی شد فهمید. شهپر می خواست خورشید حرف بزنه پیش از اینکه نفس کشیدن یادش بره.
-خورشید!باقیش رو بگو. بگو!
خورشید مات و محو زمزمه کرد:
-امروز صبح کرکس بهم گفت مشکی لازم داره1مدت کوتاه کمتر وظیفه روی شونه هاش باشه. واسه همین امروز هیچ فرمونی بهش نداد و قرار هم نبود که بده.
شهپر آرامش نگاهش رو از دست نداد.
-تو چی می دونی خورشید؟
خورشید حس می کرد دیگه قادر نیست راحت نفس بکشه.
-خورشید!چیزی نیست. آروم باش! درست میشه! بگو تو چته؟
خورشید با چنان حالتی به شهپر نگاه می کرد که انگار برای آخرین بار پیش از مردن می بیندش. شهپر برای اولین بار بعد از شروع این بحث، احساس کرد ته دلش لرزید. توی نگاه خورشید چیزی بود که شهپر رو اذیت می کرد. چیزی مثل1ادراک تلخ، 1هوای تاریک، 1نقشه دردناک.
-شهپر!مشکی رو پیدا کن. محض رضای خدا من چیزیم نیست فقط مشکی رو پیدا کن!.
شهپر خواست حرفی بزنه ولی خورشید پرید و رفت. خواست تعقیبش کنه و مانع رفتنش بشه اما بهتر دید مشکی رو پیدا کنه شاید اون چیزی بدونه و شاید بشه با پیدا کردن مشکی از اتفاقی که شهپر نمی دونست چیه ولی مطمئن بود به طرز وحشتناکی سیاهه پیشگیری کنه.
خورشید رفت. شهپر زمان رو از دست نداد. مثل تیر به طرف سکویا پرواز کرد تا کرکس رو ببینه. خورشید هم دیگه متوقف نشد. باید کاری می کرد. باید مشکی رو نجاتش می داد. اگر می موند تردید می کرد و این به نفع مشکی نبود. دلش می خواست به کسی بگه. دلش می خواست کرکس بدونه و بهش اجازه رفتن نده. دلش می خواست1کمان با1تیر بلند خلاصش کنه تا مجبور به رفتن نباشه. ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها پیش نیومد. خورشید باید می رفت چون به هیچ عنوان نمی تونست بمونه و تمام عمرش به خاطر بیاره که می تونست با تسلیم خودش1جون رو نجات بده و این کار رو نکرد. تکمار رو اون قدر می شناخت که مطمئن باشه سر حرفش می مونه و وقتی میگه تخفیف و تمدیدی در کار نیست، یعنی نیست. باید می جنبید. دیگه زمان تردید نبود. کاش1بار دیگه کرکس رو می دید. لونهش رو. تکبال رو. زمان نبود. اگر بر می گشت سست می شد. نه زمان برگشت بود نه جاش. باید می رفت.
خورشید مکث نکرد. نگاهی هم به پشت سر نکرد. بدون اینکه سرش رو برگردونه با هرچی که پشت سرش جا می ذاشت خداحافظی کرد، آهی از سر درد کشید و به طرف قعر تیرگی پرواز کرد.
نیمه شب.
منطقه سکویا حسابی پریشون و آشفته بود. کرکس مثل مار زخمی به خودش می پیچید. زمانی که شهپر خودش رو بهش رسونده و داستان رو براش تعریف کرده بود، کرکس بدون فوت وقت بهش فرمان داد هرچه سریع تر بره و خورشید رو هر جا که هست پیدا کنه و ببره1جای امن و حتی شده به زور زنجیر همونجا نگهش داره و بعد بلافاصله سفیر اعلام خطر زد و به همه گفت مشکی رو خیلی سریع پیدا کنن. در1لحظه تمام منطقه سکویا برای پیدا کردن مشکی دست به کار شدن. برگ به برگ منطقه رو گشتن ولی مشکی نبود. خفاش ها و کلاغ ها به فرمان کرکس تا نفر آخر توی جنگل پخش شدن و ماموریت داشتن که فقط مشکی رو پیداش کنن و فقط سریع، هرچه سریع تر، در سریع ترین زمان ممکن ببرنش پیش کرکس. شب آهسته آهسته می گذشت و مشکی هیچ کجا نبود. در این میون، خورشید و غیبتش فراموش شد. البته کرکس به خاطر داشت و شهپر هم همین طور. کرکس از دستش عصبانی بود و اطمینان داد که بعد از این ماجرا به حساب خورشید که در همچین زمانی غیبش زده می رسه و زمانی که شهپر اومد و بهش گفت خورشید رو پیدا نکرده، کرکس از شدت خشم عربده ای کشید که زمین لرزید.
-شهپر!خورشید رو پیداش کن فهمیدی؟ این احمق دیوونه روانی رو پیداش کن فهمیدی؟ شهپر بدون خورشید اینجا نبینمت فهمیدی؟
شهپر رفت تا بیشتر بگرده. شاید لازم بود از میون بقیه هم چند نفری جز شهپر دنبال خورشید بگردن ولی ناپدید شدن مشکی و پریشونی خورشید و فرمان صریح کرکس، دیگه جایی واسه هیچ احتمال دیگه ای برای کسی باقی نگذاشت. مشکی باید پیدا می شد.
شب به نیمه نرسیده بود که آسمون و زمین جنگل سرو رو گشته بودن بلکه اثری از مشکی پیدا کنن. فایده ای نداشت. نه شهپر تونست خورشید رو پیدا کنه، نه بقیه موفق شدن مشکی رو پیدا کنن. همه گیج و گنگ روی تاک بزرگ جمع شده بودن و منتظر بودن بلکه جوابی واسه این اوضاع عجیب از غیب برسه، چون خودشون هرچی بیشتر گشته بودن، نتیجه کمتری حاصل شده بود.
ساعتی از نیمه شب گذشته بود که مشکی از طرف مرداب تاریک برگشت. خسته و مات بود.
-مشکی!کجا بودی؟ این چه قیافه ایه؟ خورشید در به در دنبالت می گشت!
مشکی1دفعه از جا در رفت.
-خورشید؟ کرکس به خدا این خورشید حسابی روانیه. من داشتم دنبال خورشید می گشتم. این دیوونه معلوم نیست داره چه غلطی می کنه. 1شاهین مسخره نزدیک بود پدرم رو در بیاره و وقتی گیرش انداختم بهم گفت خورشید رو توی مرداب تاریک بی هوشش کرده و داره میره به تکمار اطلاع بده تا بیان ببرنش. من رفتم تمام مرداب رو گشتم. زیر و رو و همه جا. خورشید هیچ کجای مرداب نبود. این…کرکس! چی شده؟ شما ها چرا ماتتون برده؟ واسه چی این طوری شدید؟
کسی حرفی نزد. کرکس، شهپر، خوشبین، و تمام اون هایی که کم و بیش از ماجرا آگاه شده بودن، گیج و وحشتزده به مشکی خیره موندن. مشکی متحیر بهشون نگاه کرد بلکه چیزی بفهمه. تصویر همه، ترسیم کامل وحشت بود.
-مشکی!اون شاهین رو تو گیرش انداختی و اون هم به همین سادگی واسهت اعتراف کرد؟
مشکی مات به کرکس نظر انداخت.
-آره خوب. من، خوب، تو چی می خوایی بگی؟
کرکس مثل کمان خورده ها کشید عقب و تکیه زد به شاخه های پشت سرش. مشکی چنان حیرت کرده و ترسیده بود که دیگه قدرت پرسیدن نداشت. شهپر سکوت رو شکست.
-اون شاهین از کجا اومد مشکی؟
مشکی گیج بهش خیره شد.
-خوب، خوب نمی دونم. راستش من چند روزی بود که همیشه حس می کردم انگار1کسی تعقیبم می کنه و مواظبمه. هرچی کردم نفهمیدم داستان چیه. تصور می کردم خیالاتی شدم ولی این حس باقی بود و امروز1دفعه پیداش کردم. یعنی اون انگار1اشتباهی کرد و لو رفت و ما درگیر شدیم و اون1دفعه نتونست از یکی از ضربه هام جاخالی بده و من زدمش. یعنی گرفتمش و بعد…
مشکی با دیدن نگاه هایی که از شدت ترس رنگ جنون می گرفتن حرفش رو خورد. شهپر دوباره سکوت رو شکست.
-بعدش چی شد مشکی! اون برات اعتراف کرد که داره میره خورشید بی هوش رو تحویل بده و بعدش تو چیکارش کردی؟
مشکی نمی دونست چرا، ولی حس می کرد دیگه رمق توی جسمش نیست.
-بعدش، نفهمیدم. یعنی اون1دفعه انگار قوی شد. نه قوی نشد غافلگیرم کرد. از دستم فرار کرد ولی انگار ضربهم کاری بود چون دیدمش که انگار نتونست پرواز کنه و لای شاخه های اون طرف پیچک های آخر جنگل سقوط کرد و دیگه پیداش نکردم. راستش خیلی هم نگشتم. ترجیح دادم خورشید رو سریع تر پیدا کنم آخه زمان واسه ریسک نبود. شاید هم اون جونور ادای سقوط رو درآورد که بتونه در بره و من باید می جنبیدم تا دستم سریع تر از اون ها به خورشید می رسید ولی هرچی گشتم خورشید هیچ کجای مرداب لعنتی نبود. اه شما ها چی به سرتون اومده؟ آخه بگید چی شده؟
انگار نفس از قفس سینه ها پریده بود. چهره های اطراف مشکی به شکل مجسمه های وحشت در اومده بودن. مشکی احساس می کرد قلبش داره از سینه می زنه بیرون ولی دیگه نای پرسیدن نداشت. و برای چندمین بار، این شهپر بود که سکوت سرد و مرگبار رو شکست تا توضیح بده. برای مشکی و برای بقیه که در وحشت گنگ ناباوری گیج می خوردن، موضوع رو توضیح داد. شاید هم برای خودش که از شوک ترسناک ماجرا در بیاد.
-اون شاهین خودش رو زده به گرفتار شدن مشکی. رو دست خوردی. تو و خورشید و همه ما. احتمالا1چیزی هم از تو به خورشید رسید که اون طوری آشفته داشت می گشت تا پیدات کنه. اون شاهین با حیله فرستادت جایی که دم دست خورشید نباشی و…
مشکی که آشکارا می لرزید هوار زد:
-خورشید الان کجاست؟
شهپر آروم و شمرده جوابش رو داد. جواب سوالی رو که مشکی پرسید و جواب پرسشی رو که به صورت رنگ مات وحشت از نگاه ها می بارید.
-خورشید احتمالا الان توی دژ تکماره. اگر هنوز زنده باشه. نمی دونم چجوری، ولی هرچی که بود کشیدنش اونجا. خورشید الان هیچ جایی جز اونجا نیست.
سکوتی به سنگینی مرگ جمع رو گرفت. هقهقی تلخ همه رو از جا پروند. همه به امید صدایی، هر صدایی، هر اتفاقی که این هوای تلخ رو از روی منطقه برداره، متوجه تکبال شدن که توی بغل کرکس ضجه می زد.
-وای خدا!بی خود میگه! گوش بهش ندید. این مشکی راست نمیگه. این تکماریه. مشکی1تکماریه. خورشید رو تحویلش داد! به تکمار فروختش. تحویلش داد! کرکس! کرکس من باید زودتر می گفتم. باید می گفتم. این مامور تکمار خورشید رو فروختش. دادش به اون عوضی های اون پایین!
کرکس چنان حالی داشت که انگار با طلسم مرگ اسیرش کرده بودن. نه به مشکی نگاه می کرد نه به تکبال آرامش می داد. شهپر به موقع جنبید و بین مشکی و تیر های زهری نگاه های اطرافیان حایل شد. کرکس چیزی نمی دید جز1حقیقت تلخ. واقعیتی سیاه که سایه ترسناکش روی شونه هاش سنگینی می کرد. خورشید گرفتار تکمار بود. خورشید دیگه بینشون نبود. خورشیدی که کرکس همیشه بهش اطمینان داده بود که تا هست اجازه نمیده گرفتار سیاهی اون پایین بشه، حالا دیگه اونجا نبود. خورشید رفته بود و کرکس نبود تا کمکش کنه. بدون آگاهی، بدون کمک، بدون هیچ کمکی، خورشید رفته بود. خورشید رفته بود و دست کرکس دیگه بهش نمی رسید.
چیزی به شدت همه رو و حتی کرکس رو از جا پروند. چنان ناگهانی و چنان شدید که همه بی اختیار حالت حمله گرفتن.
-صبر کنید. با کشتن من به جایی نمی رسید. لازمه بشنوید.
به اشاره شهپر همه عقب کشیدن. موشی چنان بزرگ که خفاش ها رو به حیرت انداخت، سر از خاک بیرون آورده و در حالی که حسابی مواظب بود کسی بیش از حد بهش نزدیک نشه و همچنین مواظب بود که قسمت های بیشتری از بدنش بیرون از خاک نباشه، با حالتی بی نهایت مراقب و آماده فرار نگاهشون می کرد. کرکس همچنان مات بود. مشکی و بقیه هم که معلوم نبود در چه هوایی سیر می کردن. شهپر خواست بره جلو ولی موش اخطار داد.
-اگر1قدم نزدیک بشی من میرم زیر زمین و دیگه پیدام نمی کنی. ولی تو حسابی ضرر میدی. چون من تنها کسی هستم که امشب گفته هاش به کار شما ها میاد. درضمن، نه نسخه تکراری دارم نه بیشتر از1بار تکرار می کنم. پس خوب گوش بدید! خورشیدِ شما پیش تکماره. هنوز زنده هست ولی زیاد به سلامتش امیدوار نباشید چون سلامت نیست. تکمار با1درجه تخفیف حاضر شده بهتون پسش بده. ولی باید1چیزی بپردازید. تکمار در عوض این بخشش کبوتر بی پروازتون رو می خواد. زنده و سالم. اگر دادید که هیچ. اگر ندادید خورشید خانم فردا در نور روز اعدام میشه. با آب یا با آتیش. به گفته تکمار، انتخاب با خود خورشیده. تکمار گفت با اینکه از روشنایی این بالا خوشش نمیاد ولی به احترام اطمینان شما ها حاضره این کار رو روی زمین انجام بده بلکه دلتون بخواد جنازهش رو ببینید. خوب البته میشه اینطوری نشه. اون پرنده نما رو تسلیم کنید تا خورشید برگرده. بهش فکر کنید. اگر موافق بودید کبوتره رو ببریدش روی تپه سیاه پشت جنگل و خودتون برید. راستی، تمام جسم کبوتره، از سر تا پاش باید با برگ های گل گندم که با صمغ درخت انجیر پرورده شده محکم بسته شده باشه. با طلوع اولین اشعه روز مهلت شما تموم میشه. اگر می خوایید به تپه سیاه برسید همین الان شروع کنید و محموله تکمار رو براش آماده کنید که صبح نشده سر جاش باشه. درضمن حسابی بجنبید چون چیزی از شب نمونده. اگر عاقل باشید، روی تپه می بینمتون. یعنی شما رو که نه. کبوتره رو می بینمش. راستی، محموله تکمار رو بدید مشکی واسهش ببره روی تپه. خودش هم اگر بخواد می تونه بمونه و همراه امانت تکمار برگرده خونهش در اون پایین. تکمار گفت خوشحال میشه ببیندش. این هم به نشان تشکر بابت خدمتش. خوب دیگه. من رفتم.
موش موقع گفتن جملات آخر، خنده کریهی تمام چهره زشت و ترسیدهش رو پوشونده بود. به محض تموم شدن جملهش به سرعت ناپدید شد. کاملا معلوم بود که بی نهایت می ترسید. ولی کسی در تعقیبش نبود. همه ماتشون برده بود. اگر تکمار دقیقا همون لحظه بهشون شبیخون می زد، خدا می دونست که چی پیش می اومد. تکبال هقهق رو فراموش کرده و با نگاهی که چیزی نبود جز وحشتی در حد جنون مطلق، 2دستی دست کرکس رو چسبیده بود و به شدتی غیر قابل باور می لرزید. صحنه1لحظه ثابت موند و بعد،
-کرکس!کرکس دارم صدات می زنم. جفتت رو درستش کن تا پس نیفتاده.
کرکس با صدا و دست شهپر که شونه هاش رو تکون می داد حرکتی بی نهایت کند به خودش داد و تکبال رو بغل کرد. انگار حال و هوای تکبال آروم آروم کرکس رو به خودش می آورد. بقیه رو هم همینطور. اون ها به خودشون می اومدن و آهسته آهسته، مثل جریان آروم1زهر مهلک توی خون، می فهمیدن که چه بلایی به سرشون اومده. منطقه سکویا انگار از همه دنیا تاریک تر بود. هوا بوی مرگ می داد. مشکی با حالتی گذشته از جنون، به هیچ خیره مونده بود. بقیه با نگاه هایی مسخ، مات زده و گنگ، انگار برای همیشه سنگ شده بودن. کرکس بی اختیار با دست هایی بی حس و سنگین، سر و پر تکبال بی خود از خود که حتی دیگه گریه هم ازش شنیده نمی شد رو نوازش می کرد.
شب، تاریک، سنگین و ترسناک بود.
دیدگاه های پیشین: (6)
مینا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 19:55
سلام وای چه قدر وحشتناک بود این قسمتش.
از الآن یه چیزیرو بگما خورشید اگه طوریش بشه حساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی از دستتون ناراحت میشم.
خورشید گناه داره. واقعا یکی از شخصیتهای داستانه که خیلی دوسشدارم.
تورو خدا بلایی سرش نیارین

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
می دونی؟ خورشید رو من هم خیلی دوستش دارم. البته نباید این رو اینجا بگم. آخه من باید بی طرف باشم ولی…خورشید یکی از عزیز ترین قهرمان های منه. خیلی دوستش دارم خیلی. امیدوارم بتونم نجاتش بدم! واقعا امیدوارم.
ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی.
آریا
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 22:09
سلام بر پریسای عزیز
ممنونم ازت دوست عزیزم
میگماا خورشیدو نجات بدی باشهه
بابت همه چی ممنونتم عزی
سلامت باشی

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
اولا ممنونم که هستی دوست من. دوما داره حسودیم میشه. این خورشید چقدر طرفدار داره! می ترسم اگر1بلایی سرش بیاد هوادار های خورشید اینجا پدرم رو در بیارن. بجنبم باقیش رو بنویسم که اگر طول بکشه کار به تهدید با سلاح سرد می کشه.
شاد باشی از حال تا همیشه.
حسین آگاهی
دوشنبه 29 دی 1393 ساعت 22:49
سلام. میگم ها خورشید رو باید نجاد بدین باااااااید.
قرار نیست همه ی خوب ها از بین برن.
خورشید اون قدر بدی دیده و عزیز از دست داده که ارزششو داشته باشه از این به بعد فقط خوبی ببینه.
به شدت منتظر ادامه ی داستان هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دارم سعی می کنم بلکه بشه نجاتش بدم. چقدر دلم می خواد بتونم و بشه!
متاسفانه مثبت ها به خاطر مثبت بودنشون روی این خاک کمتر دووم میارن. خورشید اگر می گفت بیخیال مشکی بذار هرچی میشه بشه، الان توی چنگ اون تکمار نبود. می بینید؟ باید کمی ناخالصی باشه تا بشه زنده موند و در این هوای ناخالص نفس کشید. خورشید این لازمه رو نداشت و گرفتار شد. دارم سعی می کنم نجاتش بدم. درست میگید. باید بشه. باید بشه.
ایام به کام.
ننخودی
سه‌شنبه 30 دی 1393 ساعت 17:11
سلام بر پریسای عزیزم
خب با اجازه به نظر من این قسمت نسبت به سایر قسمت ها خیلی ضعیفتر نوشته شده
روند داستان و اتفاقات یه طورایی فیلم هندی و کپی کاری هست….
بنظر من اگر مقصود گیر افتادن خورشید در دست تکمار هست بهتره این اتفاق یه طور بدیع و جدید بیفته …..
البته صلاح داستان خویش نویسندگان دانند ولی من می‌گم بیا یه طور دیگه بنویسش هیجان کار رو بیشتر ببر بالا ….
در کل که کماکان می‌خوانیمتان و منتظر بعدیشیم…..
ایامت همیشه به کام خانمی
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
خدا خیرت بده به جان خودم داشتم دیگه یواش یواش به خودم تردید می کردم که چرا کسی ازم ایراد نمی گیره. جدی میگم بدون انتقاد هم آدم یخ یخش میشه. نخند دارم راست میگم. فعلا که خورشید گیر کرد. این دفعه اگر در بره دفعه دیگه باید درست درمون تر گرفتارش کنم.
بریم توی مایه جدی!.
ممنونم عزیز از حضور عزیزت. خوشحالم که همراه ضعیف هام و1خورده قوی تر هام هستی.
ایام به کامت از حال تا همیشه.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 19:53
با سلام
قسمت 66را هم تقریبا کامل خواندم داستانت زیبا و گیراست جذبه دارد آدم وقتی شروع به خواندنش می کند دیگر احساس سیری نمی کند فقط می خواهد تا انتها بخواند و پایانش را ببیند که حدسی که زده و گمانی که برده درست بوده یا نه کلا داستانت از نظر محتوایی و تصویر سازی و منحرف نشدن از خط و خطوط اصلی داستان خوب است فقط کمی از نظر شکلی البته به نظر من ایرادهای کوچکی دارد ولی در کل اگر بخواهم من با دیدگاه ناقص خودم رأی دهم من که داستانت را پسندیدم شیوه بیان تقریبا حماسیت من را جذب کرد فقط یک سؤال چرا این داستان را در گوش کن منتشر نمی کنی که دوستان بیشتری از آن لذت ببرند.
البته ببخش که زیاد حرف زدم فعلا خداحافظ تا بقیه را هم بخوانم و لذت ببرم موف

پاسخ:
سلام آقای عباسی.
چه خوشحالم دوباره هستید! این یعنی اینکه می تونم امیدوار باشم که1نفر دیگه از دوستانم اینجا بهش خوش گذشته! این خیلی خوبه خیلی!
از نظر شکلی یعنی چی؟ من نفهمیدم. میشه بیشتر توضیح بدید تا اگر بتونم این ایراد رو رفعش کنم؟ ممنونم میشم خیییییلی زیاد.
توی گوش کن چند باری سیاهه منتشر کردم ولی راستش سیاهه های من زیادی سیاهن و به درد محله نمی خورن. اینجا خلوت تره و رفت و آمدش کمتره و کمتر کسی خیتی هام رو می بینه و کمتر ضایع میشم و…
ممنونم از حضور عزیز شما آقای عباسی. راستی یادتون نره برام این ضعف شکلی رو توضیح بدید ممنون میشم.
باز هم بیایید این طرف ها.
ایام به کام.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 22:02
سلام بر شما مجددا از نقطه نظر شکلی که من عرض کردم یعنی رعایت چهارچوبهای نگارشی ویرایشی تصحیح اغلاط املائی گذاشتن علائم نگارشی و ………. البته محتوای داستان شما آنقدر گیرائی و جذبه دارد که اینها خیلی چشم نواز نیستند ولی اگر داستان حاوی این ریزه کاریها باشد گیرائی و جذبه اش هم بیشتر می شود و هم خواننده حرفه ای اعتماد بیشتری به نوشته های شما می کند البته باز هم پوزش می خواهم.

پاسخ:
دوباره سلام آقای عباسی.
میمیرم که بیشتر بلد باشم ولی…راستش خیلی دلم می خواد مراعات کنم ولی واقعا وارد نیستم. درست میگید از این مدل ایراد ها زیاده و من باید بتونم برطرفش کنم. چه خوبه که شما این ها رو می بینید و بهم میگید. کاش بشه درست تر بنویسم. ممنونم که هستید آقای عباسی.
شادکام باشید.