شب. به سیاهی قیر. جنگل در خواب کاملا متفاوت. انگار یواشکی زیر پوست سیاه شب و زیر لایه کلفت زمستون بیدار. شبی نا آرام، پریشون، ترسناک. حتی برای پرنده های روز. شبی عجیب. انگار پر از ارواح سرگردان.
جنگ.
-معلومه امشب توی جنگل چه خبره؟ گوش کنید انگار تمام جنگل داره پچ پچ می کنه.
-راست میگه من اون پایین1عالمه سایه می بینم که در حرکتن.
-من خیلی می ترسم. توی این سرما اون پایین چه خبره؟
-فقط اون پایین نیست. از زمین و هوا انگار داره شلوغی می باره.
-اونجا رو! اون چی بود؟
-راست میگه1چیزی اون طرف چرخید و رفت.
-اوناهاش یکی دیگه.
-نه بابا یکی نیست1دسته بودن.
-خفاش!اون ها خفاشن! چقدر زیادن! دارن پخش میشن!.
-فقط که این نیست باز هم هست نگاه کنید.
-وای اون دیگه چیه؟
سر و صدا داشت بالا می گرفت. پرنده ها همه ترسیده بودن. عمو جغد به سرعت باد معلوم نبود از کجا رسید.
-ای بابا چیه چی شده چرا این وقت شب همه جمعید اینجا؟ برید توی لونه هاتون چیزی نیست.
-عمو جغد!توی جنگل1چیز هایی داره میشه. همه جا پر شده از…
-نه عموجان هیچی نمیشه. اون ها که دیدین خفاش بودن. خوب همیشه هستن ولی شما ها خوابید و نمی بینیدشون. امشب هم که باد تنده. داره توفان میشه این صدا ها هم ماله باده. برید توی لونه هاتون و تا صبح هم بیرون نیایید.
-آخه عمو جغد!
-باز میگه عمو جغد. مگه می خوایی توفان ببردت جوون؟ گنجشک عاقلی باش، دست مادر و خواهر هات رو بگیر ببر لونه. شما ها هم همینطور. بجنبید عموجان. زود باشید تا توفان شروع نشده. برید عموجان برید داخل.
عمو جغد با آرامشی که عجله قاطیش بود همه رو فرستاد توی لونه ها. پرنده ها که قانع شده و نشده بودن فقط می دونستن اون شب شب امنی نیست. همه به لونه ها رفتن و در ها رو تا جایی که ممکن بود سفت بستن. تکبال داشت پس می افتاد. فردا شب، شب آخر ماه بود و تکبال می دونست که کرکس و خفاش ها امشب خیال شبیخون به مار ها رو دارن. مشکی واسهش گفته بود که اون شب شب شلوغی برا جنگله.
-تکبال!خوبی؟ از چی می ترسی؟ توفان که ترس نداره. چرا اینطوری شدی؟
تکبال تازه فهمید به چه حالی افتاده. طفلک مادرش که خیال می کرد جوجه معصومش از ترس توفان و شایعات اطراف اینطوری شده. مادر نمی دونست، هیچ کسی نمی دونست که تکبال اون شب با نگاهی کاملا متفاوت جنگل رو می بینه، می شنوه، درک می کنه.
چیزی نگذشت که باد تند تر شد. صدای هوهوی باد نه تنها سر و صدا های مرموز جنگل رو کم نکرد، بلکه باعث شد بیشتر به بالای درخت ها برسن و همه رو حسابی بترسونن. چرا خونواده تکبال اون شب خیال خوابیدن نداشتن تا تکبال بتونه بره بیرون؟ شب داشت به نیمه می رسید و اون ها هنوز بیدار بودن. تکبال خودش رو به خواب زده و زیر علف های خشک بی صدا از هیجانی تبآلود و ترسیده می لرزید. می خواست بره بیرون. می خواست هر طور شده بپره بره پیش بقیه. ولی چرا؟ چرا تکبال باید این رو بخواد؟
به خاطر داشت که مشکی فردا شب اون روزی که تکبال خودش رو به لونه کرکس رسوند تا بهش هشدار بده واسهش توضیح داده بود که این1جنگ شخصیه بین مار ها و کرکس و فقط افرادی درگیرشن که این وسط1جایی توی این ماجرا گیرن. به هر دلیل یا این طرف هستن و یا اون طرف. و تکبال هیچ طرفی نبود. هیچ کجای این ماجرا گیر نبود. یا بود و کسی نمی دونست. تکبال به مشکی نگاه کرده و پرسیده بود:
-تو چی؟ تو کجای این ماجرا گیری؟ و باقی خفاش ها.
مشکی با صداقت و حوصله جواب داده بود:
-من مدیون کرکسم. خیلی هم خاطرش رو می خوام. اون از وسط دسته مار ها نجاتم داد. من جونم رو مدیونشم. همینطور دلم رو که گیرشه. باقی خفاش ها هم کم و بیش همینطور هستن. خیلی ها بهش دِین دارن. خیلی ها خاطرش رو می خوان. خیلی ها هم نفع می برن و خلاصه هر کسی1طوری درگیره. ولی حتی اون هایی که نفعی توی این ماجرا می برن دلشون گیر کرکسه. هر کدوم ازما1طوری1جایی بدهکارشیم. خود کرکس هم که واسه خاطر خودش می جنگه. کرکس نخواست گرفتار تکمار باشه. تکمار هم خوشش نیومد. جنگ بین این2تا خیلی وقته شروع شده و به این راحتی و به این زودی هم تموم بشو نیست. ما از خیلی پیش توی این جریان هستیم و تو نیستی. تو هیچ کجای این ماجرا گیر نیستی پس خودت رو درگیر نکن. خیلی خوب عمل کردی که اومدی و کرکس رو آگاه کردی. من و تمام خفاش ها تحسینت کردیم. ولی این ماجرا خیلی خطرناکه. خودت رو بکش عقب وگرنه معلوم نیست چی سرت میاد. عه فسقلی!من چیز بدی بهت گفتم؟ چرا گریه می کنی؟ ببین تو کرکس رو از1دردسر بزرگ آگاه کردی. کرکس یادش نمیره. ما هم همینطور. من واسه خاطر خودت گفتم. نمی خوام چیزیت بشه. گریه نکن فسقلی. کرکس به ما گفته باید حفظت کنیم که چیزیت نشه. من دارم سعی می کنم وظیفهم رو انجام بدم. باور کن فسقلی این فرمان مستقیم کرکسه. تو برای چی گریه می کنی؟
و تکبال زمزمه کرده بود:
-من هم گیرم. من هم1جای این ماجرا گیرم. من چندتا از رفیق های خوبم رو توی این داستان از دست دادم. من… من…. من هم شاید… چرا هیچ کسی این حق رو واسهم قائل نیست؟ چقدر همه خودخواهید! کسر وجود من فقط2تا بال پروازیه. وگرنه مثل بقیه هستم. مثل همه دل دارم. دلواپس میشم. درگیر میشم.
مشکی چند لحظه به تکبال که سرش رو پایین انداخته بود و اشک هاش بی صدا و پشت سر هم روی پر های صاف سینهش می چکید خیره مونده و بعد متنفر از خودش بغلش کرده بود، اشک هاش رو پاک کرده بود و دلداریش داده بود.
-فسقلی ببین اینطوری گریه نکن. باور کن تو هم به همون اندازه ما خودخواهی. آخه نمیگی خفاش ها هم دل دارن؟ من خفاشم ولی مثل تو دل دارم. باور کن اصلا نمی تونم ببینم اینطوری گریه کنی. بسه دیگه خواهش می کنم. فسقلی! گوش میدی؟ باشه اصلا هرچی تو بخوایی. فسقلی! فسقلی گریه نکن. به جان کرکس. حالا ببینم دلت میاد باز گریه کنی و حالم رو بگیری؟
تکبال دلش نیومد. اشک هاش فورا متوقف شد ولی بغضش هنوز باقی بود. مشکی با محبت زیاد نوازشش کرد.
-من اصلا منظورم این نبود فسقلی. من خواستم تو در امنیت باشی. آخه تو که خفاش نیستی بین خودمون هوات رو داشته باشیم. همراه ما هم که نمیشه باشی خاطرمون ازت جمع باشه. نگرانت بودیم گفتم شاید اینطوری امن تر باشی.
تکبال که کم مونده بود دوباره بزنه زیر گریه با همون زمزمه گفت:
-همه به فکر امنیتم هستن. بیخیال دلم. دل من به جهنم! اصلا1پرنده بدون پرواز که با1دسته چوب خشک فرقی نداره دل می خواد چیکار؟ همون قدر که امن باشه و با مردنش عذاب و دردسر واسه بقیه نشه بسه.
بیچاره مشکی!
-فسقلی من اگه بگم غلط کردم درست میشه؟ بس کن ببین من واقعا نمی تونم این قیافهت رو تحمل کنم. فسقلی! تو رو خدا. می خوایی باز هم اون جمله رو بگم که گریه نکنی؟
تکبال توی بغل مشکی زمزمه کرد:
-نه.
-خوب پس دیگه بس کن. دیگه گریه نکن. اگه بیشتر اینجا بمونم بد میشه. ولی نمی تونم اینطوری بذارمت برم. بد هم بشه باید بمونم. آروم باش من اصلا حرفم رو پس گرفتم. اصلا مگه میشه تو بی طرف باشی؟ تو خیلی وقته1طرفی هستی. همون زمان که اومدی به کرکس اطلاع دادی موش ها چی توی سرشونه. اصلا از خیلی پیش هم بی طرف نبودی. ما نفهمیدیم. ای وروجک! تو هم آتیش پاره ای هستی واسه خودت! ما رو باش که بوق شدیم.
مشکی اون شب اونقدر گفت و گفت تا تکبال آروم تر شد و خندید. مشکی بعد از اینکه خیالش از بابت اشک های تکبال جمع شد پرواز کرده و رفته بود. تکبال اون شب1بار دیگه از خودش متنفر شد ولی چند لحظه بعد شونه ای بالا انداخت.
-به جهنم!.
تکبال نفهمید که مشکی دلش می خواست دیگه هرگز تکبال رو با اون قیافه نبینه. تکبال نفهمید که مشکی روحش از دست خودش به درد اومده بود. چنان دردی که بی هوا و بی حواس زد به1درخت بلند و خودش رو زخمی کرد. تکبال فقط می خواست به هدفش برسه و اصلا توی ذهن کبوترانهش جا نمی شد که با این کارش چه درد و تردید و عذابی به دل مشکی داد و چه دردی به دل های باقی اون هایی که این معامله رو باهاشون می کنه میده.
اون شب رفته و تموم شده بود و حالا زمانی که تکبال به شدت ازش می ترسید بلاخره رسیده بود.
مادر و بالاپر ساعتی بعد به خوابی نه چندان آروم رفتن. تکبال آروم از زیر علف ها بیرون خزید. از شدت تراکم احساسات مختلف داشت کنترلش رو از دست می داد. به مادرش نگاه کرد. اون شب مطمئنا خوابش سبک تر بود. اگر بیدار می شد و غیبتش رو می دید! اگر می فهمید! فقط کافی بود ببینه که تکبال نیست. بیچاره می شد از ترس!. تکبال مونده بود چیکار کنه. فکری مثل برق پیش از توفان توی سرش درخشید و گذشت. با نوک پا رفت و کنار شاخه های نازک و کوچیک و خشک ایستاد. با نهایت سرعت و در نهایت سکوت1بغل از اون ها رو شکست، مرتب کرد و آورد گذاشت توی جای خودش و طوری درستش کرد که شبیه اندام خودش به نظر بیاد و بعد با علف های خشک تا جایی که می شد پوشوندش. لحظه ای ایستاد و از دور تر تماشا کرد و بعد در حالی که دعا می کرد نقشهش عملی بشه و مادرش چیزی نفهمه از لونه زد بیرون . باد داشت تند تر می شد. تکبال به اطراف نگاه کرد. درست در نیمه شب صدای بلندی از اعماق جنگل شنیده شد. انگار چیزی شبیه سفیر خشم بلند و کشدار توی تمام جنگل پیچید و تکبال دید که از دل تاریکی انگار ده ها سایه زدن بیرون و در 1لحظه اون دور ها قیامت شد. باد زوزه می کشید و تکبال در حالی که سفت شاخه ها رو گرفته بود که نیفته شاهد ماجرا بود. نور عجیبی معلوم نبود از کجا و از چه چیزی می زد بیرون و تمام منطقه ای که شلوغی از اونجا می اومد رو روشن می کرد. تکبال از اون نور عجیب بی نهایت ممنون بود چون می تونست در پناهش کمی اوضاع رو ببینه و از اون مهم تر راهش رو پیدا کنه. یادش نمی اومد هیچ وقت با همچین سرعتی پریده باشه.
-فقط1کمی از پرواز کند تر می رم.
با این فکر سعی کرد باز هم سریع تر باشه. نور بزرگ تر و صدا ها بیشتر می شدن. طول کشید ولی بلاخره نزدیک رسید. خیلی نزدیک نبود ولی کم و بیش می دید. خفاش ها رو، مار ها رو، اون نور عجیب رو، موش ها رو و کرکس رو. حالا بهتر می فهمید. اون نور عجیب آتیش بود ولی چه آتیش عجیب و…وحشتناکی!
تکبال جیغ وحشتش رو خورد. اون چیز هایی که ازشون شعله بلند می شد آفتاب پرست بودن. یکی از خفاش ها رو می دید که با1چوب شعله ور بلند توی دستش بالای سر میدون می چرخید و به محض پیدا کردن آفتاب پرست ها چوب شعله ور رو می آورد پایین و آتیشش می زد. موجود بیچاره در حالی که می سوخت به هر طرف می زد و نور های شعله ور و لرزان به هر طرف می فرستاد. این نور ها کمی خفاش ها رو اذیت می کرد ولی چون اون ها توی آسمون بودن و از بالا می اومدن می تونستن از نور ها دور بشن ولی مار ها حسابی بیچاره شده بودن. از این گذشته آفتاب پرست های شعله ور بعد از چند لحظه همون طور در حال سوختن از بالای درخت ها سقوط می کردن و به هرچی که می خوردن یا آتیشش می زدن یا باعث سوختگی و جراحت های آزار دهنده کوچیک و بزرگ می شدن. تکبال می دید که مار ها و موش ها توی هم می لولیدن و گیج از حمله ای که بهشون شده بود و از نور های آزار دهنده و شعله های داغی که از بالای درخت ها روی سرشون می ریخت و چنگ ها و دندون های خفاش ها و همه چیز به خودشون می پیچیدن و گاهی ضربه هایی هم به هدف می زدن. تکبال دیوانه از وحشت خودش رو جلو تر پرت کرد و نزدیک تر و نزدیک تر رفت. بلاخره رسید. میدون جنگ! جنگی واقعی سرشار از خون و مرگ.
تکبال با حیرتی ترسخورده، ترسی فراتر از توصیف و تصور به مقابل خیره مونده بود. نگاه بی تجربهش که تا اون لحظه از عمرش به کمک مادر و بالاپر از دیدن هر مدل سیاهی و دردی برکنار مونده بود حالا بدون هیچ اخطار قبلی چنان صحنه های فجیعی رو می دید که در بدترین کابوس هاش هم تصورش رو نداشت. تکبال مسخ وحشتی بی مهار به مقابل خیره مونده بود. نه می تونست پیش بره نه قدرت داشت برگرده عقب. طلسم ترسی بی وصف همونجا میخکوب شده و تماشا می کرد. در همون حال چیزی محکم به پا هاش چنگ کشید. احساس کرد داره به طرف پایین کشیده میشه و چنگ های کوچیک ولی دردناک و متعددی رو حس کرد که انگار داشتن از بدنش بالا می اومدن تا تمام وجودش رو تسخیر کنن.
-این دیگه چه جونوریه!
-این کبوتره. اینجا چه غلطی می کنه؟
-اون ها ما رو آتیش زدن و حالا ما این هیزم رو آتیش می زنیم تا بفهمن دنیا دست کیه.
-درسته. وقتی پرت بشه وسطشون از ما ها بهتر شعله میده آخه بزرگ تره.
-ولش کنید حالا وقت این بازی ها نیست. کرکس همین الان روی درخت رو به رو فرود اومد باید علامت بدیم. آفتاب پرست ها و موش ها اونجا زیادن و خفاش ها نفهمیدن. خودشون خدمتش می رسن.-کرکس رسیده اونجا؟ خودت دیدی؟ اونجا دژ تکماره. زود باشید بجنبید منتظر علامت ما هستن.
جمله های آخر1دفعه جریان خشکیده عقل رو در موجودیت تکبال آزاد کرد. طلسم شکست. مسخ تموم شد. تکبال فرصت فکر کردن نداشت. حتی فرصت ترسیدن. فقط عمل کرد. با تمام توانش دست و پایی زد و خودش رو از چنگ های بی شمار خلاص کرد ولی یکی2تا نبودن. تکبال بی اعتنا به تلاشی که واسه آتیش زدنش در جریان بود خودش رو روی آفتاب پرست بزرگی که بالای شاخه رفته بود تا به رو به رو علامت بده پرت کرد. جنگ وحشتناکی شروع شد. تکبال با پنجه ها و بال ها و ضربه های نوکش اون موجود رو از شاخه جدا کرد، چرخی زد و با تمام قدرت کوبیدش به گروهی که از سر و کولش بالا می اومدن تا متوقفش کنن. موجود بزرگ پرت شد پایین و2تای دیگه رو هم با خودش برد. تکبال توی نور شعله ها دسته موش ها رو دید که اون پایین به خیال پرت شدن تکبال یا یکی از خفاش ها وسط تاریکی جمع شدن و به محض رسیدن اون3تا بدبخت بدون اینکه بفهمن چی و کی وسطشون افتاده در1چشم به هم زدن پاره پارهشون کردن. تکبال فقط می جنگید. با تمام جسم و تمام روحش می جنگید و هدفش فقط این بود که از رفتن اون موجودات به شاخه بالایی و علامت فرستادنشون به رو به رو جلوگیری کنه و تا به حال هم موفق بود. درد و سوزش ها رو اصلا حس نمی کرد. فقط وقتی به خودش اومد که حس کرد نفسش تنگ میشه. یکی از اون ها از پشت سر موفق شده بود به اندازه کافی خودش رو بالا بکشه و حالا با تمام قدرت به گلوی تکبال چنگ می زد. تکبال سعی کرد از دستش خلاص بشه ولی موفق نشد. در1لحظه دید که2تا از آفتاب پرست ها به بالای شاخه رسیدن. تکبال در حالی که سرش از شدت تنگی نفس گیج می رفت تمام سنگینی جسمش رو داد به شاخه. شاخه لرزید و هر2آویزون شدن. از پشت سر صدای موجودی که داشت خفهش می کرد رو شنید.
-بجنبید پس چه غلطی می کنید علامت رو بدید دیگه.
ولی1دفعه جملهش ناتموم موند. نور کور کننده ای بالای سرشون درخشید و تکبال حس کرد راه نفسش باز شد. لازم نبود به پشت سرش نگاه کنه. از شعله ای که به هوا بلند شد و از جیغ های گرفته و دردناکی که از پشت سرش می شنید فهمیده بود چی شده. تکبال برگشت، خودش رو عقب کشید و بدون اینکه فکر کنه ممکنه خودش هم آتیش بگیره با تمام زورش به موجود در حال سوختن کوبید. آفتاب پرست بیچاره چرخی خورد و درست وسط موش های منتظر فرود اومد. تکبال دید که یکی از موش ها1دفعه مثل باروط جرقه زد و شعله ور شد و در حالی که از ته دل جیغ می کشید بی اختیار وسط هم نوع هاش دوید و2تای دیگه رو هم به همین سرنوشت گرفتار کرد. هنگامه ای بود اون پایین. تکبال1دفعه به یاد پشت سرش افتاد. درست در لحظه آخر برگشت. خواست خودش رو روی آفتاب پرستی که آماده فرستادن علامت بود پرتاب کنه ولی چندین دست کوچیک کشیدنش عقب. واسه موفقیت دیر بود. تکبال تمام توانش رو توی حنجرهش جمع کرد و جیغ کشید:
-کرکس!پرواز کن!.
و تقریبا هم زمان با فریاد تکبال علامت فرستاده شد. چیزی بود شبیه1سوت خشدار و ممتد. تکبال بعد از اون تونست خودش رو از دست های مزاحم آزاد کنه. لحظه ای چیزی نفهمید و1دفعه از حس چندش آور خیسی و چسبندگی نوک و پر هاش حواسش جمع شد. موجود مقابلش جیغ می کشید و به خودش می پیچید و تکبال وسط جنگش با باقی آفتاب پرست ها دید که اون موجود تاب خورد و صاف رفت طرف لب شاخه و انگار از روی عمد به انتهاش دوید و پرت شد پایین. ضربه های نوک تکبال کورش کرده بود. صدایی شبیه به انفجار از رو به رو برای1لحظه همه رو متوقف کرد. کمی کمتر از1لحظه پیش از انفجار و تقریبا بلافاصله بعد از جیغ تکبال سایه سیاه و بزرگی از روی درخت مقابل پرید بالا و تکبال خاطرش از بابت کرکس جمع شد. صدای انفجار چنان بلند بود که تمام منطقه رو تکون داد. تکبال به جایی که پیش از این درختی بود که می گفتن زیرش مخفی گاه تکماره نگاه کرد. اثری از کرکس نبود ولی چندتا شعله دراز و باریک به شدت پیچ و تاب می خوردن. تکبال از پشت پرده خونی که نمی دونست مال خودشه یا مال آفتاب پرست ها اون صحنه رو تماشا کرد و از سرش گذشت:
-مار های شعله ور. نگهبان های اونجا آتیش گرفتن.
تکبال دید که کرکس بالای میدون جنگ چرخید و مشکی رو با حرکت بال صدا زد و دید که کرکس و مشکی و یکی2تا خفاش بزرگ دیگه پرواز کردن و4تایی1مار بزرگ و شعله ور رو که پیچ و تاب می خورد از زمین بلند کردن و بردن وسط میدون و درست انداختنش روی چندین مار بزرگ و با هیبت که داشتن در1نقطه با چیزی که تکبال نمی دید چی بود مبارزه می کردن و انگار می خواستن زمین رو نگه دارن که بالا نیاد. تکبال دید که بعد از آتیش گرفتن تمام اون مار ها1دفعه انگار زمین در اون نقطه منفجر شد. حفره ای تاریک و ترسناک باز شد و چیزی بزرگ و عجیب شبیه1دسته ستاره درخشان از اون تو پرید بیرون، بی توقف و با سرعت زیاد به صورت عمودی رفت بالا و رفت بالا و کرکس مثل باد در تعقیبش بود.
-وایسا!وایسا وحشی ما خودی هستیم. بهت میگم وایسا تو با اون زنجیر های سنگین نمی تونی خیلی بری بالا. می افتی دیوونه نفهم دوباره گرفتار میشی میگم وایسا!.
ولی اون جسم عجیب مثل تیر می رفت و فقط می رفت و تکبال دنباله های درخشش عجیب و تاریکی رو دید که انگار توی هوا پشت سر اون چیز درخشان عجیب تاب می خوردن و داشتن سرعتش رو می گرفتن و بالا رفتن رو براش سخت تر می کردن و می رفتن تا بکشنش پایین. کرکس از کنار1درخت بلند می گذشت. تکبال در1لحظه حرکتی سریع رو دید. ماری بزرگ که پرید و درست روی گردن کرکس فرود می اومد اگر کرکس فقط چند صدم ثانیه چند میلی متر منحرف نمی شد. تکبال جیغ کشید:
-کرکس!
و کرکس درست به موقع جاخالی داد. تمام این ها در کمتر از1لحظه اتفاق افتاد. تکبال حس کرد دیگه نمی تونه با اون دست های مزاحم بجنگه. خسته شده بود. از پشت پرده سرخ دید که کرکس چرخید، مار بزرگ توی پنجه هاش تقلا می کرد. کرکس در همون حال با اشاره به اون جسم درخشان و عجیبی که تکبال در حال بالا رفتن دیده بودش خطاب به چندتا از بزرگ ترین خفاش ها فرمان داد:
-برید اون وحشی رو بگیریدش تا دوباره گرفتار مار ها نشده. اگر تونستید از اینجا ببریدش و اگر نتونستید فقط مواظب باشید گرفتار نشه تا خودم بیام. تکبال توی نور شعله هایی که داشتن بیشتر می شدن دید که کرکس گردن مار بزرگ رو گرفته بود و توی هوا می چرخید. تکبال مطمئن بود کرکس داره از تقلا های شدید و وحشیانه مار برای نفس کشیدن با تمام وجودش لذت می بره. چه چیزی باعث می شد کرکس اینطور وحشیانه جنگ و بازی با شکارش رو بخواد؟ وقت فکر کردن به این چیز ها نبود. طول کشید ولی مار بلاخره از پیچ و تاب خوردن افتاد. کرکس با نفرت پرتش کرد وسط شعله های وحشی که در اطراف می دویدن. همهمه عجیبی از چندتا درخت اون طرف تر تکبال رو1لحظه از جنگ وحشتناکش با آفتاب پرست ها منحرف کرد و همین باعث شد زخم عمیقی در محل اتصال یکی از بال ها به شونهش برداره. ولی این همهمه گنگ چی بود؟ جوابش خیلی زود مشخص شد. صدای1جیغ دسته جمعی که معلوم بود مال شاید بیش از100تا موشه. و بعد، در1لحظه درخت با صدای وحشتناکی آتیش گرفت و شعله های سرکش انگار تا دل آسمون رفتن بالا. هوا پر از صدای جیغ شد و جنگنده های2طرف تازه فهمیدن که اون درخت محل استقرار آفتاب پرست ها بوده و موش هایی که درخت رو آتیش زده بودن این رو یادشون نبود. دیگه نمی شد کاریش کرد. آفتاب پرست ها دسته دسته، زنده زنده در حال کباب شدن بودن. تکبال توی نور خیره کننده دید که پشت سر کرکس1درخت بود و روی درخت بیشتر از10تا مار بودن و کرکس حواسش به مقابل بود و داشت سعی می کرد اون چیز عجیب و ناشناس رو مهار کنه. تکبال با وحشتی بیرون از اندازه و بیرون از توصیف دید که مار ها با هم پیچیدن و به صورت1طناب کلفت در اومدن و در1لحظه توی نور شعله های وحشی که از درخت بلند می شد تکبال چشم هاشون رو دید و هدفگیریشون رو و پرتابشون رو که صاف می نشست به هدف و کرکس رو توی هوا دار می زدن و هیچ چیز نمی تونست نجاتش بده اگر اوضاع عوض نمی شد. تکبال حس کرد وجودش پاشید و حنجرهش تا مرز پاره شدن سوخت.
-کرکس!نه!
تکبال دید که کرکس بلافاصله از جا پرید و بدون اینکه برگرده و به پشت سرش نگاه کنه رفت هوا و دید که طناب مار ها کنار بال هاش رو لمس کرد ولی کرکس رفته بود بالا و داشت بالای میدون جنگ چرخ می زد و انگار دنبال چیزی می گشت. شعله هایی که از درخت شعله ور بلند می شد کار خفاش ها رو سخت کرده بود. تکبال دید که کرکس سرش رو بلند کرد و همون طور که توی هوا می چرخید بلند و کشدار سفیر کشید. در1لحظه انگار تمام جنگل زیر و رو شد. دسته بسیار بزرگی از کلاغ ها مثل1موج بزرگ سیاهی معلوم نبود از کجا پیدا شدن و1دفعه2دسته شدن. دسته اول به طرف درخت شعله ور پرواز کردن و دسته جمعی بین شعله ها و میدون جنگ حائل شدن به طوری که نور شعله ها به زحمت از بین بال و پر های متحرکشون به میدون می رسید و موج دوم به سرعت باد به طرف رودخونه رفتن و وقتی برگشتن توی منقار ها و پنجه های هر کدوم ظرف های بزرگی از برگ های گل فیلتوس بود که تا لبه پر آب بودن. کلاغ های دسته دوم با سرعتی عجیب می رفتن و می اومدن و به اون طرف موج اول که مانع رسیدن نور می شدن پرواز می کردن و روی درخت شعله ور آب می ریختن و دوباره می رفتن و دوباره با ظرف های پر می اومدن و این کار پشت سر هم تکرار می شد. آفتاب پرست ها که از این تاریکی بعد از اون نور افشانی خوششون نیومده بود کمی گیج بودن و تکبال از این فرصت استفاده کرد و چندتاشون رو به پایین و وسط موش هایی که بدون آگاهی پاره می کردن فرستاد.
جنگ با شدت هرچه بیشتر در جریان بود. تکبال می جنگید و می جنگید. توی سرش پر بود از صدا و از جنگ و از شعله و از دود و از درد. هیچ حسی نداشت جز اینکه باید می جنگید تا زنده بمونه. حتی در بدترین کابوس هاش همچین شبی نداشت. موجوداتی که زنده زنده می سوختن، پاره پاره می شدن، در حالی که هنوز کامل نمرده بودن خورده می شدن. جیغ، آتیش، دود، صدا، درد، زخم، خون، مرگ.
جنگ!.
تمام وجودش از هوای مسموم پر بود و تکبال می فهمید و نمی فهمید. هوایی پر از بوی دود، بوی خون، بوی سوختن چوب و گوشت و استخون های هنوز زنده، بوی مرگ.
صدایی از پشت سر. آوای مرگ. هیس هیس کشیده و خشمگین1مار خیلی بزرگ که تکبال در آخرین لحظه تونست ببیندش. درست در لحظه آخر تکبال دید که نوری شدید بهشون نزدیک و نزدیک تر شد. اونقدر که چشم هاش رو زد. لحظه ای صدای جیغ های دسته جمعی آفتاب پرست هایی که داشتن باهاش میجنگیدن و گرمایی کشنده وجودش رو پر کرد و بعد با احساس پنجه های تیزی که شونه هاش رو گرفتن و کشیدنش بالا فهمید که از درخت جدا شده. صدایی از بالای سرش گفت:
-تو همون کفتره نیستی؟ همون فسقلی؟ دیوونه اینجا چیکار می کنی؟ اون ها داشتن زنده زنده پارهت می کردن. و اون ماره. داشت همهتون رو قورت می داد. نترس دیگه همهشون هیزم آتیش بازی هستن.
تکبال از پشت پرده دود و خون دید که اون چیز عجیب و درخشان در حالی که دیگه نمی تونست بالا بره و کم مونده بود سقوط کنه بین خفاش های بزرگ گیر کرد و لحظه ای بعد مثل برق تحویل کرکس شد. کرکس محکم چسبیدش و به سرعت چرخید و درست رو در روی تکبال و نجات دهندهش قرار گرفت. با دیدن تکبال که توی پنجه های1خفاش به طرفش می رفت لحظه ای چشم هاش از حیرت گرد شد.
-تو!اینجا! خیال کردم صدای جیغ هات رو عوضی شنیدم!
تکبال دید که نجات دهندهش با اشاره کرکس فرمان رو گرفت. اینکه باید بره و تکبال رو با خودش از اونجا ببره. حس کرد از میدون و دود و جیغ و جنگ دور و دور تر میشه. صدا ها کم و کمتر شدن و محو شدن و تموم شدن و تکبال هم انگار در سیاهی و سکوتی عجیب محو شد و…دیگه چیزی ندید، نشنید، نفهمید.دیدگاه های پیشین:
(1)
حسین آگاهی
چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 09:57
وای نفسم بند اومد تا این قسمتو خوندم.
جدی میگم اصلاً نمی تونم درست بنویسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
آروم باشید دوست من. جنگ تموم شده و همه چیز تحت کنترله.
شاد باشید.
تکبال17
تکبال نفهمید چه مدت گذشت. برگشتن کرکس رو ندید. همین طور تعجب خیلی زیادش رو وقتی تکبال رو دم در لونهش دید که خیس و زخمی افتاده بود.
-هان!فسقلی! تو!؟ …
چشم که باز کرد لا به لای پر های کرکس بود. داشت خشک می شد. داشت گرم می شد. تمام تنش مثل نبض می زد و زخم هاش می سوخت ولی…
-سلام فسقلی.
-کرکس! من باید باهات حرف بزنم. باید بهت بگم. من با…با…ید…
-خوب فسقلی. آروم باش تموم شد. دیگه نگران نباش من اینجام.
-ولی تموم نشد. من باید بهت بگم. شب آخر ماه. موش ها…
-باشه فسقلی. باشه چیزی نیست درست میشی. واسه چی خیس شدی؟ داشتی یخ می زدی. تا چند لحظه دیگه حل میشه.
-نه!نمیشه! کرکس من باید باهات حرف بزنم.
-باشه حرف می زنیم. 1خورده دیگه حرف هم می زنیم.
-کرکس! تو رو خدا. تو رو خدا. تو…رو…خدا.
کرکس1لحظه مردد شد. تکبال تقریبا بدون توان گوشه پرش رو گرفته بود و زور می زد نفسش بالا بیاد ولی معلوم بود علاوه بر اینکه به شدت خسته و سرمازده هست ولی از شدت ترس داره پس می افته.
-باشه. آروم باش تا بفهمم چی میگی.
کرکس همونجا نشست و بغلش کرد. تکبال حس کرد توی امنیتی عجیب و نشکستنی غرق شد. کاش می شد تا ابد همونجا بمونه و بخوابه. چقدر دلش می خواست بخوابه. فقط بخوابه. ولی موش ها. با این فکر از جا پرید.
-نه فسقلی. آروم! آروم باش و واسهم بگو.
-کرکس!موش ها. می خوان شب آخر ماه به اینجا حمله کنن. نقشه کشیدن که اول یواشکی نصفه شب ریشه سکویا رو بِجُوَن تا بی افته و تو هم بی افتی و بعدش…توی نقشهشون هست که اول از همه1طوری چشم هات بسته بشن که نبینی و بعدش…
تکبال دیگه نتونست ادامه بده. با پنجه های بدون حس به پر های کرکس چنگ زد و بغضش ترکید. چنان شدید گریه می کرد که انگار همین الان نفسش تموم می شد. کرکس سفت به خودش فشارش می داد بلکه از لرزش های شدیدش جلوگیری کنه ولی موفق نمی شد. تکبال با شدت تمام گریه می کرد و می لرزید. ترسی که در تمام این روز ها توی وجودش انبار شده بود انگار مثل آتش فشان از وجودش فوران می کرد و تکبال بی اراده می لرزید و به چنان هقهق شدیدی افتاده بود که کم مونده بود خفه بشه.
-آروم باش فسقلی. نترس! چیزی نیست! ببین! به من گوش بده! من تمام حرف هات رو فهمیدم. هیچ اتفاقی نمی افته. آروم باش. همه چیز درسته. حالا بگو ببینم تو این ها رو از کجا فهمیدی؟
تکبال بریده و با زحمت خیلی زیاد وسط هقهق وحشتناکش جواب داد:
-من…رودخونه…پلیکان…نجاتم…داد…گفت…موش ها…وای! …
کرکس در حالی که آروم تکونش می داد و نوازشش می کرد گفت:
-خوب دیگه بسه. فهمیدم. تو پرت شدی توی رودخونه، پلیکان نجاتت داد و گفت موش ها نقشه کشیدن. درسته؟ ولی تو واسه چی طرف های رودخونه بودی؟ و چجوری زبون اون پلیکان سرتق عوضی رو باز کردی؟
-من…رفتم…بفهمم…موش ها واسهت…
-عجب!رفتی بفهمی موش ها چه نقشه ای کشیدن. و پلیکان. چجوری ازش حرف کشیدی؟
-دلش سوخت…واسه من…گفتم من…بی پروازم و تنهام و…
تکبال دیگه نتونست حرف بزنه. گریه امان نمی داد. کرکس1لحظه مات تماشاش کرد و بعد شروع کرد به خندیدن. اول آروم و بعد بلند و بعد قهقهه می زد. تکبال توی بغلش گریه می کرد و کرکس از ته دل می خندید.
-واه! واه فسقلی! واه فسقلی تو واقعا1جونور بسیار خطرناکی هستی! این مشکی بهم گفت و من باور نکردم. آخ! آخ آخ آخ این مشکی بیچاره بهم گفت و من باور نکردم!.
کرکس خندید و خندید. اونقدر خندید که کم مونده بود نفسش بند بیاد.
-به من گوش بده فسقلی! این تفاله ها نه شب آخر این ماه نه هیچ شب دیگه ای از پس من بر نمیان. ولی من از پسشون بر میام. مثل اینکه باید1ضرب شصتی به این کرم خاکی، این تکمار خاک بر سر نشون بدم تا بفهمه با کی طرفه. اتفاقا همون شبی که می خواد شیرین کاری کنه دارم براش. بلایی سرش بیارم که تا زنده هست مثل ذاتش به خودش بپیچه و دردش تموم نشه. تو هم دیگه گریه نکن. ببین داری می لرزی! نترس کوچولوی وروجک. هیچ خطری نیست. گریه نکن. آروم فسقلی آروم. آروم باش. هیچ طوری نیست. من اینجام. چیزی نمیشه. مطمئن باش هیچی نمیشه. حالا دیگه بس کن. 1خورده خستگی در کن تا ببرمت به لونهت.
تکبال بی حس و بی اختیار ناله کرد:
-نه.
کرکس محکم تر بغلش کرد و با لحن1فاتح مطمئن و مهربون هقهقش رو برید.
-فسقلی!تو که نمی تونی اینجا بمونی. مادرت از نگرانی دیوونه میشه. من خودم میام دیدنت. اجازه نمیدم دیگه خیلی اونجا باشی. از اونجا می برمت جایی که نه اونجاست و نه اینجا. حالا به حرف من گوش کن و دیگه گریه نکن. آفرین! آفرین فسقلی عاقل خودم. چشم هات رو ببند تا حالت جا بیاد.
تکبال لای پر های کرکس و زیر دست های نوازش گر و گوش به صدای آروم و حرف های قشنگش به خواب عمیقی رفت. نفس هاش کم کم آروم تر و شمرده تر شدن و لرزشش کاملا متوقف شد. چند لحظه بعد، تکبال خواب خواب بود. کرکس ولی همچنان توی گوشش می گفت و می گفت.
-تو زیادی می تونی. زیادی ازت بر میاد. تو زیادی سرت میشه. اونجا نمیشه زیاد بمونی. تلف میشی. آخه بیشتر از این ها به درد می خوری. کسی نمی دونه. حتی خودت هم نمی دونی. فسقلی نفهم! احمق کوچولو! کفترک بیچاره! جوجه فسقلی بیچاره خودم!
و باز خنده هایی که قهقهه شدن ولی تکبال بیدار نشد که نشد. صدایی کرکس رو از جا پروند و خندیدنش رو متوقف کرد.
-کرکس! می خوایی باهاش چیکار کنی؟
کرکس آروم برگشت و به کنجی که محل پیوستن3تا شاخه کلفت بود نگاه کرد. مشکی با نگاهی خیره تماشا می کرد.
-آخ مشکی مشکی! من1آفتاب پرست درشت بهت بدهکارم. هرچی در مورد این نفله کوچولو می گفتی تمامش درسته. این1کف دست پر واقعا موجود خطرناکیه. باورم نمیشه ذاتی اینقدر خبیث توی1همچین جسم کوچیکی جا گرفته باشه!. ازش خوشم میاد مشکی. خیال ندارم اجازه بدم از دستم بره.
کرکس همچنان می خندید و مشکی همچنان تماشا می کرد.
-اون اینجا چیکار می کنه کرکس؟ اصلا اون چطوری اومده تا این بالا؟
-سوال اولت، اون اینجا چیکار می کنه. کاری رو که شما1مشت آشغال نتونستید کنید. اون نقشه ای که حاصل مذاکرات مار ها و موش ها و آفتاب پرست هاست رو فهمید و واسه من توضیحش داد. البته نقش آفتاب پرست ها رو تو پیدا کردی ولی باقیش رو همین چند لحظه پیش این بهم گفت. و سوال دومت. من نمی دونم چجوری تونسته خودش رو برسونه این بالا. من که اومدم اینجا منتظرم بود. به نظرم خیلی سخت بوده چون تمام زیر بال هاش زخمی شده.
مشکی با تعجب نگاهش کرد.
-خیلی سخت بوده؟! کرکس! این جوجه بال پرواز نداره. می دونی یعنی چی؟ یعنی مثل سنجاب یا گربه های خونگی با پا هاش و باقی تنش خودش رو کشیده بالا و از بال هاش هم هر کمکی گرفته جز پریدن. از لونهش تا اینجا و از اون درخت کوچیکه بغل سکویا تا این بالا. و تو فقط میگی به نظرت خیلی سخت بوده؟ اگر من بودم امکان نداشت بتونم.
کرکس آروم خندید.
-شاید چون تو اندازه این فسقلی خاطرم رو نمی خوایی.
-کرکس!میشه نخندی؟ جواب سوال اولی اولیم رو ندادی. می خوایی باهاش چیکار کنی؟ ببین تفره نرو. من مدت هاست می شناسمت و می دونم این اولین جوجه پرنده ای نیست که براش اینهمه عزیز شدی. و یادم نرفته با قبلی ها چیکار کردی. کرکس! این یکی رو ول کن. این فقط1جوجه کبوتر بی پروازه. اگر بدونی مادر و برادرش واسهش چیکار می کنن؟ این یکی رو به خونوادهش ببخش و بیخیال شو. خوردن این به هیچ کجات نمی رسه. حالا هر طور که پرورشش بدی مگه چقدر دیگه جسمش رشد می کنه؟ بذار بره به زندگی کبوترانه خودش. ولش کن. کرکس! نخند دارم باهات حرف می زنم.
-تمامش رو شنیدم مشکی. خودم هم خاطرم هست با بقیه چیکار کردم. خوشمزه بودن. ولی تقصیر خودشون بود. به عقل ناقصشون نرسید که من کرکسم؟ یعنی از زندگی هیچی هیچی هیچی یاد نگرفته بودن؟ هیچی جز آرایش پر و بال های مسخرهشون و نمک ریختن روی زمین و توی هوا و این مسخره بازی ها؟ من به هیچ کدوم از اون ها حقه نزدم. همیشه همون دفعه اول خودم رو بهشون معرفی کردم. مثل این یکی. چیزی از خودم کم نگفتم. هرچند به نظرم فقط گفتن اسمم بس بود تا بفهمن با کی طرفن. من گفتم. اون ها عقل نداشتن و سری که مغز داخلش نیست همون بهتر که صاحبش بشه به کام من. و این یکی. این از همهشون دیوونه تره ولی مشکی این یکی رو واقعا از خوردنش خوشم نمیاد. این زندهش بیشتر به کار میاد. خیلی با مزه هست مشکی تو نمی دونی.
کرکس دوباره زد زیر خنده. مشکی گیج نگاهش کرد. سر در نمی آورد.
-مگه این یکی چه فرقی با بقیه داره؟ چیش با مزه هست؟ باز اون ها واسهت پر می زدن و دورت می چرخیدن این بیچاره که حتی1پرنده کامل هم نیست. کرکس! این گناه داره. این واسهت دردسر میشه. ولش کن بره.
-آخه جونور احمق! چه دردسری از طرف این می خواد تهدیدم کنه؟ این فقط1نصفه کبوتره. و تو میگی که من باید ازش بترسم؟
-معذرت میخوام کرکس ولی به نظرم باید بترسی. آخه من حس می کنم باید بترسم. تو نمی دونی. این با چشم هاش و زبونش و قیافهش1کار هایی می کنه.
-می دونی مشکی؟ تو هم از اون دسته موجوداتی هستی که مغز توی سرت نیست ولی از خوردن تو هم خوشم نمیاد. آخه زندهت بیشتر به کار میاد. ولی اجازه نده حماقت هات از فایدهت بیشتر بشه چون ممکنه تجدید نظر کنم. من بالا پایین پریدن و چرخ زدن زیاد دیدم. خودم هم بلدم. نگاهم سیره از این بازی ها. این فسقلی از این هنر ها نداره. عوضش، آخ آخ آخ از دست این عوضش! مشکی یادم نمیاد تا الان چیزی شبیه به این دیده باشم. این نیم وجبی خیلی با مزه هست. تو نمی فهمی. نباید هم بفهمی. وقتی من میگم با مزه هست یعنی هست. و تو لازم نیست بیشتر بفهمی. این1مشت پر بدون پرواز رو من حسابی می خوامش. همین مدلی که هست می خوامش. زنده، سالم، و البته همینطور بدون پرواز.
-کرکس یادت میاد1دفعه من گرفتار دسته تکمار شده بودم؟ اون شب اون ها به خاطر اطلاعاتی که داشتم نابودم نکردن. عوضش تا حد مرگ شکنجهم دادن که حرف بزنم. چیزی نمونده بود خود تکمار بیاد بالای سرم تا زجر کشم کنه. ولی من هیچی بهشون نگفتم. اگر تو سر نمی رسیدی نجاتم بدی زنده زنده پوستم رو می کندن ولی من هیچی نگفتم و باز هم قرار نبود بگم. یعنی مطمئن بودم که تحمل می کنم و حرفی نمی زنم. من به اون ها حرف نزدم حتی1کلمه ولی این… کرکس! این1کاری کرد که من همه چیز رو بهش گفتم.
کرکس با عصبانیت از جا پرید، در حالی که یکی از پنجه های تیزش رو به سرعت بالا برده و مثل شمشیر بالای سر مشکی نگه داشته بود فریاد زد:
-چی؟ تو چه غلطی کردی؟
تکبال1لحظه از خواب پرید و وحشتزده به خودش لرزید. کرکس بلافاصله بغلش کرد و دوباره به دنیای آروم خواب فرستادش. مشکی چشم هاش رو بسته و تا حد امکان خودش رو جمع کرده بود. مثل اینکه کاملا واسه مردن آماده بود. کرکس نگاهی تند بهش انداخت.
-خوب. بهم بگو ببینم چیکار کردی.
مشکی چشم باز کرد و با دیدن رفع خشم کرکس توی دلش از تکبال ممنون شد.
-من کاری نکردم فقط حرف زدم. این فسقلی1کاری کرد که من وقتی به خودم اومدم دیدم هرچی نباید رو بهش گفتم. تمام داستان رو از تکمار تا موش ها. اون عقابه رو هم همینطور.
کرکس فکری کرد و سری تکون داد.
-عجب! پس بگو از چی اینهمه ترسیده بود. البته کار درستی نکردی ولی بد هم نبود. اگر نمی گفتی الان من نمی دونستم موش ها چه غلطی می خوان کنن و الان خیلی چیز های دیگه هم نمی دونستم. یکیش اینکه چه موجود با ارزشیه این نصفه کفتر.
کرکس دوباره خندید. مشکی که دوباره داشت شجاع می شد هنوز نگران بود.
-کرکس! ولش کن بره. این ماجرا رو هر طور نگاه می کنم آخرش تاریکه. خونوادهش گناه دارن. خودش هم خیلی خطرناکه. کرکس من دارم بهت راست میگم. این جونور کوچولو رو ول کن بره. این رو زندهش بذاری یا نذاری آخرش1دردسری واسهت درست می کنه. من نگرانم کرکس. تو جونم رو از دست اون تکمار لعنتی و دستهش نجات دادی. من بهت مدیونم. واقعا این دفعه برات می ترسم. کرکس! واسه تو طعمه کم نیست. از خیر این یکی بگذر. بذار این بره.
-اه مشکی دارم خسته میشم از نق نق زدنت. این واسه من دردسر نمیشه. جایی هم نمیره. دیگه تمومش کن فهمیدی؟
تکبال با این صدای کمی خشن و تغییر حرکت دست های کرکس تکون کوچیکی خورد و ناله ضعیفی کرد. کرکس دوباره نوازشش کرد و آروم و ملایم توی گوشش حرف زد.
-بخواب. بخواب فسقلی. چیزی نیست. تو جات امنه. همه جهان امنه برای تو وقتی که اینجایی. بخواب. حالت که جا بیاد می برمت پرواز. مثل دفعه های پیش. الان فقط بخواب. آفرین فسقلی.
تکبال دوباره به خوابی سنگین فرو رفت. مشکی که توی روز نمی تونست درست ببینه آروم نزدیک شد و به چهره تکبال نگاه کرد. لبخند آرومی چهرهش رو پوشونده بود. صدای کرکس از جا پروندش.
-ماتت نبره. بقیه کجان؟
مشکی که هنوز خودش رو جمع و جور نگه داشته بود جواب داد:
-خوابن. آخه هنوز روزه. اگر می خوایی برم جمعشون کنم.
کرکس با مهربونی نگاهش کرد و مشکی خیالش راحت شد.
-نه لازم نیست. بذار شب بشه. فسقلی بهم گفت اون زیر خاکی ها چه نقشه ای کشیدن. من بهترش رو بلدم. می خوام این تکمار از حرص منفجر بشه. ببین! من الان باید این کفترک رو ببرم به لونهش تا مادرش دوباره جنگل رو به هم نریخته. تو هم مواظب باش. می خوام اول شب همه اینجا باشید.
مشکی با نگاهی نگران به کرکس خیره شده بود.
-کرکس!اون ها می خوان چیکار کنن؟
کرکس با خوش اخلاقی خندید.
-نترس بچه. اون ها هیچ کاری نمی کنن. ولی ما می کنیم. می خوام بهشون درس بدم. از اون درس های حسابی.
مشکی با خوشحالی پرید بالا.
-یعنی درگیر میشیم؟ یعنی اجازه داریم از جلد یواشکیمون در بیاییم؟ آخ که دلم لک زده واسه1نرمش حسابی! بقیه هم همینطور. همهش دارن بهم نق می زنن که پس چرا1دستگرمی با این جک و جونور ها نداریم؟ امشب همه از ذوق دیوونه میشن کرکس. نمیشه همین الان بگم بیان؟
-نه. الان روزه و ممکنه صدا تا درخت های پایین به آفتاب پرست ها برسه. من هم گرفتارم. اول شب همه همینجا.
کرکس این رو گفت، تکبال رو بغل کرد و پرید. مشکی تماشاش می کرد. کرکس رفت بالا، بالا، بالاتر. نفهمید اون بالا چی شد که کرکس قهقهه سر داد. بلند و از ته ته دلش. کرکس رفت و دور شد. مشکی لحظه ای به جای خالی اون2تا خیره موند، آهی کشید و برای دور ریختن نگرانی عجیبی که انگار دلش رو فشار می داد به شدت سر تکون داد. از چی اینهمه می ترسید؟ تکبال به قول کرکس فقط1نصفه کبوتر بود. چه دردسری می تونست واسه کرکس درست کنه؟ ترسش بی خودی بود. ولی دفعه های پیش مشکی هیچ وقت همچین احساسی نداشت. این یکی فرق می کرد. مشکی حس خیلی بدی داشت. می ترسید. از آخر این ماجرا می ترسید. به خودش نهیب زد:
-من زده به سرم. هیچ طوری نمیشه. کرکس از1نصفه کبوتر به دردسر نمی افته. این ها همهش وقت تلف کردنه. امشب شب خوبیه!
مشکی بی صبرانه به انتظار رسیدن شب بود. جنگ نزدیک بود. این همون چیزی بود که مشکی و باقی خفاش ها می خواستن. جنگ، زخم، خون. مشکی با این تصور خنده بلند و سرخوشی کرد و منتظر رسیدن شب نشست.
دیدگاه های پیشین: (2)
دختر آسمونی
جمعه 4 مهر 1393 ساعت 22:43
سلام پریسا جونم وبت قشنگه وقتی اومدی تو وبم گفتی که نمیبینی اما روشن دل نیستی یعنی چی؟ تو رو خدا واضح تر بگو اگر روشن دل نیستی پس چرا نمیبینی؟
doniaieroshandelhttp://
پاسخ:
سلام دختر آسمونی.
چه خبر از آسمون؟ اون بالا ها جای من رو خالی کن. عاشق آسمون و پروازم!.
گفتم نمی بینم ولی روشن دل نیستم. روشن دل بودن سخته عزیز. صرفا هر کسی که چشم سرش نبینه دلش روشن نیست. و من این طوری هستم. من نمی بینم ولی دلم روشن نیست. دل روشن مال کسیه که شفاف باشه، پاک باشه، روشن باشه مثل صبح. و من هیچ کدوم از این ها نیستم.
خیلی خوشحالم اینجا دیدمت. اگر دوست داشتی باز هم این طرف ها بیا. من هم میام. البته کد امنیتی اجازه نمیده خیلی کامنت توی وبت بذارم و خدا رحم کرد بهت آخه من خیلی در نوشتن پر حرفم. توی گوش کن که بچرخی متوجه میشی چی میگم. همینجا هم خیلی حرف زدم. امیدوارم زمانی برسه که همه بینا ها و همه نابینا های دنیا روشن دل باشن تا دنیا بهشت بشه!.
آمین.
پاینده باشی!.
حسین آگاهی
سهشنبه 6 آبان 1393 ساعت 16:36
سلام. وبویسام دیگه در وبلاگ شما درست و حسابی کار نمی کنه؛ با اون که درست شده ولی مثل این که خوب جواب نمیده چون هر عددی رو که پیشنهاد میده می نویسه اشتباهه.
امیدوارم درست باشه این بار و نظرم ثبت بشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شکر خدا این دفعه درست کار کرد و نظر شما ثبت شد. از دست این افزونه بازیگوش که یا نیست یا اگر هم هست شیطونی می کنه! خوب چه میشه کرد؟ این هم یکی از دردسر های ما. بهش بخندید مثل من که بهش می خندم. ممنونم که هستید.
ایام به کام.
تکبال16
روز بعد و روز های بعد دیگه تردیدی باقی نمونده بود که تکبال1چیزیش شده. دیگه حتی سعی هم نمی کرد خودش رو حفظ کنه. حس می کرد1کوه روی سرش فرو ریخته و ویرانش کرده. بچگیش انگار1دفعه تموم شده و دست حقیقت هایی که زمان دونستنشون هنوز واسهش نرسیده بود1دفعه و بی مقدمه به دنیای بی رحم و تاریک واقعیت های سیاه پرتش کرده بود. تکبال نمی تونست شنیده هاش رو حذم کنه. نه حذم می شدن، نه فراموش می شدن، نه به صورت دروغ در می اومدن. تکبال مطمئن بود هرچی از مشکی شنید کاملا درست بوده و همین بیشتر آزارش می داد. دیگه اصلا دلش نمی خواست با کسی حرف بزنه. اعصابش به هم ریخته بود. هر جوجه ای اطرافش می دید بی اراده در نظرش مجسم می شد که مار ها چه بلایی می تونن سرش بیارن. در1کلام، روانش سنگین و پریشان شده بود. تنها خواستهش این بود که دست از سرش بردارن. دنیای تکبال، درهم و سیاه، روحش رو در بر گرفته و بی رحمانه در خود فشار می داد. ای کاش اون شب اینهمه به مشکی اصرار نمی کرد که حرف بزنه. مشکی نمی خواست بگه و تکبال اونقدر بازی سرش در آورد تا به حرف اومد. تقصیر خودش بود و کاش مرتکب این تقصیر نمی شد! ولی دیگه زمان اگر و ای کاش گذشته بود. تکبال حالا هرچی نباید بدونه رو می دونست و کاریش نمی شد کرد. حس می کرد وارد ماجرایی شده که زیادی براش بزرگه. تکبال هیچ وقت سکوت و سکون رو دوست نداشت و همیشه برخلاف خونوادهش که به شدت از خطر و ماجرا دور نگهش می داشتن، عاشق ماجرا بود. ولی این یکی واقعا بد بود. تکبال هیچ دلش نمی خواست عضو همچین ماجرای ترسناکی باشه ولی… دیگه این حرف ها چه فایده ای داشت. حالا اون می دونست و به هیچ قیمتی نمی تونست دونسته هاش رو از ذهنش پاک کنه یا اینکه خودش رو کنار بکشه.
-این وسط از دست من چی بر میاد؟ ای کاش ازم بر می اومد!.
این فکر انگار ذهنش رو می جوید و از تصور اینکه هیچ فایده ای در حل این دردسر نداره به شدت اذیت می شد و تا مرز جنون پیش می رفت. حس می کرد ازش ساخته نیست که1جا بشینه و به پایانی که مشخص نیست کی و چطور میاد فکر کنه و فقط فکر کنه. تکبال با خودش، با لحظه هاش، با اطرافش و با اطرافیانش و با همه چیز زندگیش در حال جنگ بود. جنگی که نه می شد تمومش کنه و نه می تونست به کسی توضیحش بده. هر روزش، هر شبش، هر لحظهش، همین طور می گذشت. سنگین، پریشون، تاریک.
صبح واقعا سردی بود. تقریبا همه پراکنده بودن. تکبال بعد از چندین روز اطراف رو خلوت گیر آورد و تونست بدون تحمل فشار حضور دیگران از لونه بیاد بیرون. کسی در اطراف نبود. مادر و بالاپر هر کدوم نمی دونست پی حل چه گرفتاری رفته بودن و تکبال تنها بود. چقدر خوب! ولی افکار وحشتناک داشتن دیوونهش می کردن. دیگه نتونست بشینه توی لونه. اگر می نشست حتما شب نشده دیوانه می شد و خودش رو با سر از بالای سرو بلند پرت می کرد پایین. بی اراده و بدون اینکه بدونه کجا می خواد بره و چیکار می خواد کنه از جا پرید. حس می کرد باید راه بره، بدوه، بپره بلکه افکار سیاه دست از سرش بردارن. از لونه اومد بیرون.
ترس، خطر، سرما،
تمامش به جهنم!. تکبال دیگه نمی تونست بمونه. باید می رفت و رفت. در پریدن بین فواصل کوتاه که پرواز لازم نداشت دیگه استاد شده بود. شاخه به شاخه مثل سنجاب ها با کمک پا ها و دم و اون1کمی حرکت بال هاش پرید و پرید. از سرو بلند دور و دور تر شد. داشت کجا می رفت؟ نمی دونست. چی می خواست؟ نمی دونست. دنبال چی بود؟ نمی دونست. اصلا به کجا می رسید؟ اگر راه رو گم می کرد یا اگر اینقدر دور می شد که دیگه نمی تونست قبل از برگشتن مادر و برادرش به لونه برگرده چی؟ اگر دوباره مادرش اون طور دلواپس و عصبانی می شد چی؟ نمی دونست. تکبال هیچی نمی دونست جز رفتن و جز…آب! چقدر تشنهش بود. صدای رودخونه که همون نزدیکی جریان داشت بهش می گفت خیلی خیلی از لونه دور شده. ایستاد، روی نوک پنجه های پا بلند شد و با نگاه تمام منطقه رو از بالای شاخه ای که بهش تکیه زده بود زیر نظر گرفت و رودخونه رو راحت تر از اون که تصور می کرد دید. اگر می تونست پرواز کنه از بالای اون شاخه تا رودخونه2دقیقه هم راه نبود ولی حالا. تکبال حوصله ترس و تردید نداشت. شنیده های اون شبش چنان وحشتناک بودن که دیگه این ترس های معمولی واسهش ناچیز بودن. تکبال فحشی نثار بال های بی پروازش کرد، لب شاخه ایستاد، تا حد امکان حالت پرش به جسمش داد و برای اینکه راه بیشتری رو طی کنه با تمام توان هرچه محکم تر پرید. بال هاش با تمرین زیاد حالا می تونستن شاید از مردن بر اثر سقوط از ارتفاعات کم نجاتش بدن. تکبال بدون فکر به اینکه چی می تونه سرش بیاد پرید و خودش رو هرچه بیشتر به طرف جلو پرتاب کرد. خیلی دیر فهمید زیادی محکم پریده و باید کمی از سرعت پیشرفتش کم کنه. ولی عقبگرد بدون بال ممکن نبود. فرود وحشتناکی بود. تکبال می دید که زمین و رودخونه نزدیک و نزدیک تر می شدن و چون بال هاش کمکی بهش نمی کردن نمی تونست سرعت و فاصله فرودش رو تنظیم کنه و در نتیجه رفت و رفت و صاف افتاد توی رودخونه. در آخرین لحظه فقط این از سرش گذشت.
-بال های بی معرفت!.
و بعد به سرعت توی آب سرد رودخونه فرو رفت. آب چنان سرد بود که همون لحظه های اول بی حس شد. همه جا آب. تمام دنیای اطرافش پر بود از آب. داشت می مرد. به همین سادگی. سعی کرد بیاد بالا و نفس بکشه ولی فایده نداشت. فقط اگر بال هاش1کمی یاری می کردن! نکردن. کاش می شد داد بزنه! کاش مادرش اینجا بود! کاش یکی بود!. احساس کرد ریه هاش دارن می ترکن و مغزش پر شده از آب. داشت منگ می شد. شاید در خیالات پیش از غرق شدن، حس کرد چیزی پس گردنش رو محکم چسبید و با سرعت شروع کرد به بالا رفتن. ولی این واقعی تر از اون بود که خیال باشه. چیزی محکم پس گردنش رو گرفته بود و می کشیدش بالا!. کمی بالاتر و باد سرد و ستمگری که به ضرب خورد به وجود خیس خوردهش و به شدت آزارش داد و نفس!. آخ چه شیرین بود نفس کشیدن!. تکبال از ته دلش احساس کرد همین1نعمت خدا به تمام درد های زندگی می ارزه. اینکه بی دردسر و بدون مانع بشه نفس کشید. لحظه ای بعد از آب جدا شد، برای کسری از ثانیه بین زمین و آسمون معلق موند و بعد ولو شد روی خاک نرم کنار رودخونه.
-آی بچه!چشم هات رو باز کن. جوجه احمق مگه زده بود به سرت؟ چرا مثل دیوونه ها از اون بالا صاف پریدی توی آب؟ پاشو ببینم دیوونه! پاشو! خیال کردی پرنده ماهی خواری؟ واقعا که! بی مغز خل!. پاشو تا یخ نزدی. پاشو!.
تکبال چشم هاش رو باز کرد و با دیدن سایه بزرگی که بالای سرش تاب می خورد با وحشت از جا پرید.
-اوه چته؟ خوبه من از آب گرفتمت. خوردنی هم نیستی به خیس شدنم بی ارزی. بخشکی شانس! امروزِ مارو باش!.
تکبال به زور از جا بلند شد و به سر تا پای پرنده بزرگ و عجیبی که نجاتش داده بود و غر می زد خیره شد.
-چرا این طوری نگاهم می کنی؟ مگه درخت شاخدار دیدی؟
تکبال با حیرتی آمیخته به وحشتی واضح زمزمه کرد:
-تو چی هستی؟ یعنی ببخشید کی هستی؟
پرنده ناشناس با نارضایتی سرش رو به اطراف تکون داد.
-هر جفتش یکی شد که. خوب عیبی نداره. من پلیکانم. ماهی می خورم. الان هم خواستم ماهی بگیرم که تو مثل بلای آسمونی از اون بالا پریدی توی آب و همه رو فراری دادی. آخه این چه مرضی بود ریختی؟ کاش می ذاشتم غرق بشی!.
تکبال خودش رو جمع کرد و با همون زمزمه آروم سکوت تلخ پلیکان رو شکست.
-معذرت می خوام. من واقعا نمی خواستم بپرم توی آب. تشنهم شد خواستم از اون بالا بیام پایین آب بخورم که1دفعه…
پلیکان با حرص حرفش رو برید.
-خوب اگر1تکونی به اون بال های خوشگلت می دادی ازت کم نمی اومد. خیس نمی شدی و غذای من هم الان توی شکمم بود. ترسیدی پر و بالت از ریخت بی افته؟ حالا خیلی خوب شد؟ ببین چه شکلی شده!
تکبال تکونی بی حال به پر های خیسش که ازشون آب می چکید داد و آروم گفت:
-من نمی تونم پرواز کنم.
پلیکان با عصبانیت نگاهش کرد و از سر حرص تکونی به سر و گردنش داد.
-جفنگ یعنی این که الان تو گفتی. پس این بال ها به چه دردی می خورن؟ واسه قشنگی چسبیدن به شونه های تو؟
تکبال با تاثری حقیقی به پلیکان که خیال می کرد تکبال مسخرهش کرده و لحظه به لحظه عصبانی تر می شد نگاه کرد و با صداقتی دردناک جواب داد:
-بال های من به هیچ دردی نمی خورن. فقط واسه قشنگی اینجان. البته اگر قشنگ باشن. الان که اصلا قشنگ نیستن. من واقعا نمی تونم بپرم. اون ها کمکم نمی کنن.
پلیکان لحظه ای با تردید به تکبال و به پر و بال های خیسش خیره شد.
-یعنی اصلا؟ یعنی هیچی؟
تکبال سرش رو هرچه بیشتر توی شونه هاش فرو کرد.
-بله اصلا. هیچی.
-ولی آخه چطوری؟ بال هات خیلی خوبن!. بلند و خوش فرم!. اتفاقا جون میدن واسه پریدن و حالا تو میگی که…
-بال های من پروازی نیستن. من1پرنده بی پروازم.
پلیکان جلو تر اومد و بال های تکبال رو یکی یکی تماشا کرد. تکبال فقط نگاه می کرد. پلیکان به چشم های تکبال خیره شد و…امکان نداشت درد توی این نگاه دروغ باشه. پلیکان هم به شدت متعجب بود و هم بی نهایت متاثر.
-ولی آخه…چرا؟ چی شد؟
تکبال دیگه زمزمه نمی کرد ولی صداش بالا نبود. چیزی شاید درد، طنین صداش رو پایین نگه داشته بود.
-چیزی نشد. از زمان تولدم همین طوری بود.
حیرت پلیکان دیگه کاملا واضح بود. واضح و دردناک.
-کسی نتونست درستش کنه؟ عمو جغد؟ هدهد عاقل جنگل کاج یا… هیچ کسی؟
تکبال آهسته به نشانه نفی سر تکون داد و زمانی که سکوت رو شکست، صداش بدون لرزش اما تلخ بود. به شدت تلخ.
-از دست کسی کاری بر نمیاد. اون ها نتونستن کمکی کنن. ببخشید ماهی هاتون رو فراری دادم. ممنونم که نجاتم دادین. خداحافظ.
تکبال این رو گفت و با پر و بال های خیس و سنگین و دلی گرفته و سنگین تر از جسم خیسش روی زمین با قدم های کوتاه به راه افتاد. پلیکان چنان ناراحت شده بود که برای چند لحظه صداش در نیومد. همونجا ایستاد و مات و متحیر به رفتن تکبال نگاه کرد. تکبال از شدت سرما توی خودش جمع شده بود و آروم می رفت. سرش پایین بود و پلیکان دید که این از سرما نیست. دردی انگار عمق سینهش رو چنگ زد.
-خدایا من چیکار کردم؟ این چیز ها چی بود به این طفلکی گفتم؟
پلیکان نگاه کرد. تکبال آروم، خسته، خیس، داشت روی زمین می رفت و کم کم و کند دور می شد. پلیکان چند لحظه دیگه تماشا کرد و بعد1دفعه از جا پرید.
-آی جوجه صبر کن! وایستا! اینطوری تا برسی لونهت از سرما یخ می زنی. بیا خشک شو من می برمت لونهت.
پلیکان این رو گفت و منتظر جواب تکبال نشد. پرید از زمین بلندش کرد و بردش به لونه خودش. با علف های خشکی که از اطراف جمع کرده بود خوب پوشوندش و براش1مشت ارزن جمع کرد آورد و داد بخوره.
-الان خشک میشی. دونهت رو هم بخور حالت که جا اومد می برمت لونهت. بگو ببینم تو مال این جنگلی؟ لونهت کجاست؟ چی شد این طرف ها اومدی اون هم تنها؟
-من مال همین جنگلم. لونهم روی سرو بلنده. خوب راستش من اومدم که…
فکری مثل برق از سرش گذشت. شاید پلیکان بتونه کمک کنه!. امتحانش ضرر نداره.
تکبال خنده پیروزمندانهش رو خورد، قیافهش رو تا حد امکان معصوم و خسته گرفت و در حالی که مظلومانه و با ظاهری خسته و بیمار گونه آروم دونه می خورد گفت:
-خوب راستش من تنها بودم. حوصلهم خیلی سر رفته بود. آخه همه اطرافیانم پرواز می کنن همه جا میرن و من نمی تونم. امروز هم همه رفته بودن بیرون. من حوصلهم سر رفت. تشنهم هم شده بود گفتم بیام بیرون واسه خودم آب بخورم که از اون بالا افتادم توی رودخونه.
پلیکان که کم مونده بود گریهش بگیره کنارش نشست، با بال های بلندش سرش رو نوازش کرد و با مهربونی گفت:
-اون ها نباید تنهات می ذاشتن. حالا خوبه که من همیشه اطراف رودخونه می پلکم وگرنه اتفاق خیلی بدی می افتاد.
تکبال با معصومیتی ساختگی که فقط خودش از ساختگی بودنش سر در می آورد به پلیکان نگاه کرد و با حسرتی اون هم ساختگی گفت:
-کاش من هم می تونستم هر زمان می خوام بیام کنار رودخونه! حتما چیز های تازه زیاد این طرف ها هست. من خیلی تنهام. شما حتما چیز های جالب زیاد می بینید مگه نه؟
طفلک پلیکان دیگه به تکبال نگاه نمی کرد.
-من خوب می دونی؟ من فقط میام ماهی بگیرم و زیاد دقت نمی کنم.
تکبال مثل کسی که چیز جدید یادش اومده باشه سر بلند کرد و پرسید:
-راستی1چیزی!شما با موش ها هم سر و کار دارید؟
پلیکان اخم هاش رو توی هم کشید.
-موش ها!خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد.
تکبال معصومانه نگاهش کرد.
-من هم خوشم نمیاد. اون ها خوب نیستن. شب ها اذیتم می کنن.
-مگه تو بالای درخت نیستی؟ اصلا تو که پرنده روزی شب ها چطوری اذیت میشی؟
-آخه می دونید؟ روز من زیاد بیرون نمیام. تا می خوام بیام بیرون خونوادهم میگن داخل بمون چون بیرون امن نیست واسه تو که پروازی نیستی. بقیه هم تا میبیننم همهش میگن آخ آخ طفلکی کاش می تونست بپره و از این چیز ها. اینه که من روز ها همهش توی لونه می مونم و گاهی که خیلی خسته بشم شب ها یواشکی1کوچولو میام بیرون کنار لونهمون میشینم و باز میرم داخل. این اواخر شب ها که میام بیرون همهش می شنوم که این موش ها زیر درخت ها میان و میرن و آرامش شب هام رو به هم می ریزن. خوب آخه می ترسم اگر از اون بالا بی افتم پایین زنده زنده بِجُوَنَم. آخه من که پروازی نیستم فرار کنم برگردم بالا. این هم از شب هام!. من فقط همین1کوچولو دلخوشی رو داشتم که موش ها خرابش میکنن. خیلی خسته شدم. زندگی بدون پریدن، بدون هوای آزاد، بدون هیجان، فقط بشینم توی لونه که چیزیم نشه. نصف شب هم که میام بیرون1کمی دور از چشم خونواده آسمون رو تماشا کنم و1کمی واسه دلم گریه کنم سبک بشم سر و صدا و ترس این موش ها. کاش می ذاشتید من غرق می شدم!.
پلیکان به زور گریهش رو خورد. تکبال رو بغل کرد، نازش کرد و با بغضی که زور می زد از لرزش صداش معلوم نشه گفت:
-این چه حرفیه عزیزم! حیف تو نیست؟ موش ها هم چند شب دیگه میرن گم میشن و تو دوباره آرامش داری. اصلا نگران نباش عزیزم.
تکبال با شادی معصومانه ای گفت:
-میرن؟ جدی؟ شما از کجا می دونید؟ آخجون چه عالی میشه! شما مطمئنید؟
پلیکان که دید تکبال رو شاد کرده با خوشحالی جواب داد:
-آره عزیزم. تقریبا مطمئنم که هرچی هست تا آخر این ماه تموم میشه. آخه می دونی؟ همون طور که بهت گفتم من همیشه کنار رودخونه می پلکم ولی غایم میشم تا کمتر به چشم بیام. اینطوری موقع شکار کردن راحت ترم. این موش های مزاحم هم گاهی که میان آب بخورن یواشکی می بینمشون و حرف هاشون رو می شنوم. اون ها از1حمله شبانه و جویدن ریشه های1درخت و انداختنش حرف می زدن. تمام برو بیاشون هم این شب ها واسه نقشه چرندشونه. من که چیزی نفهمیدم ولی مثل اینکه خیال دارن شبانه به1درخت سکویا که در اعماق جنگله حمله کنن و با جویدن ریشه هاش بندازنش و بعدش نفهمیدم به چیچی که از بالاش پرت میشه پایین حمله کنن و به حسابش برسن. آخر همین ماه هم مهلت اجرای نقشه مسخرهشونه. اون بالا هرچی هست1چیزیه که چشم داره چون اون ها می گفتن واسه بی دفاع کردنش اول باید کاریش کنن که دیگه نتونه ببینه و بعد دیگه نفهمیدم چی.
تکبال که برعکس پلیکان کاملا می فهمید چی می شنوه به زحمت زیاد هیجان معصومانه ای رو قاطی مظلومیت قیافهش کرد و داد زد:
-وای چه جالبه! ولی چرا آخر ماه؟ مگه شب با شب چه فرقی می کنه؟ نمیشه زود تر هر کاری می خوان کنن بلکه من بدون ترس شب روی شاخه ها راه برم؟
پلیکان از سر حوصله و مهری که با مدل لحظه های اولش به هیچ وجه سازگار نبود جواب داد:
-آخه انگار باید شبی باشه که اگر آسمون ابری نبود ماه نتونه خراب کاری کنه و اون ها رو لو بده. می خوان احتیاط کامل باشه. البته این شب ها که ماه در کار نیست ولی اون ها احتمال رو در نظر می گیرن. مثل اینکه آخرین شب همین ماه مشکل تو حل میشه. چیزی نمونده فقط چند شب دیگه و بعدش دیگه راحت میشی عزیزم. اه موش ها رو ول کن. دونهت رو بخور. آفرین کوچولوی بیچاره.
تکبال مطمئن بود که دیگه قادر به خوردن چیزی نیست ولی واسه کامل کردن نقشهش راهی جز جمع کردن خاطر پلیکان نداشت. با بیشترین سرعت ممکن دونه خوردن رو تموم کرد و به پیشنهاد پلیکان روی شونهش سوار شد و به طرف لونهش پرواز کرد. توی راه پلیکان همهش باهاش حرف می زد و سعی می کرد هرچی بیشتر خوشحالش کنه. تکبال هم با دلش راه می اومد و تظاهر به شادی و خنده می کرد و وای که پلیکان چه خوشحال می شد! به لونه که رسیدن پلیکان با1دنیا سفارش تکبال رو ترک کرد در حالی که از ته دل خوشحال بود از اینکه به زندگی تاریک و بی هیجان1جوجه بی پرواز کمی شادی و هیجان بخشیده. تکبال رفتنش رو تماشا کرد. شادی و سبکی رو از مدل پرواز پلیکان می شد فهمید. به محض رفتن پلیکان، چهره تکبال عوض شد. معصومیت، حسرت، لبخند، درموندگی و هرچی که بود در1لحظه رفت و به جاش تکبال واقعی ظاهر شد. موجودی نگران، پریشون، خشمگین، انتقامجو از تمام تقدیر، متفکر و مطمئن. به پلیکان نظر انداخت که توی هوا از خوشی چرخ می زد و بالا و پایین می رفت و دور و دور تر می شد. تکبال توی دلش از خودش متنفر شد.
-معذرت می خوام پلیکان! موجود مهربون! ولی من چاره دیگه ای نداشتم. اگر جز این تصورم می کردی امکان نداشت به خودت زحمت بدی این چیز ها رو واسهم بگی.
تکبال زمان زیادی واسه عذاب وجدان و نفرت از خودش نداشت. حالا کاملا می دونست چی می خواد، کجا باید بره و چیکار باید کنه. پس به محض اینکه پلیکان از دیدرسش ناپدید شد به مسیر پروازش پشت کرد و بدون توجه به پر های خیسش و کوفتگی و درد تمام جسمش و بدون توجه به روزی که داشت به نیمه می رسید و بعد از اون به سرعت به طرف شب پیش میرفت، از روی شاخه ها با همون پرش های کوتاه سنجابی به طرف اعماق جنگل به راه افتاد. نفهمید چقدر گذشت. اگر حواسش به زمان بود می دید که ساعت ها توی راه بوده و اگر حواسش به خودش و اطرافش بود می فهمید که از روی شاخه های تیغدار و خشک و تیز و برگ های سوزنی پریده و زیر بال هاش پر شده از خراش و زخم هایی که بعضی هاشون کمی خونآلود بودن. چنان خسته و چنان سرمازده بود که حس می کرد دیگه عمرش واقعا تمومه ولی باید می رسید. باید به سکویا می رسید. فقط باید می رسید و دیگه وظیفهش توی دنیا تموم می شد. پس مادرش چی؟ وقتی بر می گشت و نمی دیدش، وقتی همه پرنده های اطراف برای کمک به مادر و بالاپر واسه پیدا کردن تکبال تمام جنگل رو می گشتن و بلاخره جسدش رو پیدا می کردن، مادرش چه حالی می شد؟ وقت فکر کردن به این چیز ها نبود. وقت فکر کردن به هیچی نبود. تکبال باید می رفت. فقط باید می رفت.
-چیزی نمونده. دارم می رسم. چیزی نمونده. دارم می رسم.
روز از نیمه گذشته بود. سکویا درست مقابلش بود. سکویای بلند که حتی نگاه تبدار و گیج تکبال می تونست به وضوح ببینه بلندیش به چند برابر درخت های دیگه می رسید.
-رسیدم. باید برم بالا. بالا.
تکبال پر پرواز نداشت. باید مثل باقی موجودات بی پرواز با تنه و پا هاش از درخت بالا می رفت. ولی موجودات بی پر4تا پا داشتن. تکبال فقط2تا پا داشت و2تا بال بی پرواز. زمان مکث نبود. از روی شاخه درختی که در برابر سکویا مثل1بوته کوچیک به نظر می رسید به طرف سکویا پرید، بال های زخمی و بی حسش رو کشید بالا، پا هاش رو گذاشت روی اولین شاخک و خودش رو کشید بالا. دوباره بال ها، پا ها و کمی بالاتر.
-بالا، بالا، بالاتر.
تکبال فقط می رفت. بالا، بالا، بالاتر.
زمان طولانی و کند گذشت. تکبال به نوک سکویا رسیده بود. از پشت مهی که جلوی چشم هاش رو گرفته بود لونه کرکس رو می دید که درست در چند قدمیش خودنمایی می کرد. فقط چند قدم دیگه. اندازه بلند کردن1کوه سخت بود.
-رسیدم. رسیدم. فقط چندتا قدم. رسیدم.
لونه بزرگ، با شکوه، اما ساکت. کرکس نبود.
تکبال انگار که توی خواب، با نهایت توانی که واسهش مونده بود سعی کرد داد بزنه ولی صداش از زمزمه بالاتر نرفت.
-کرکس!باید ببینمت. کرکس! من…باید…ببینمت. باید… ببی…نمت.
بعد از اون، سیاهی بود و دیگه هیچ.
دیدگاه های پیشین: (2)
نخودی
یکشنبه 23 شهریور 1393 ساعت 22:07
چه جایی تمومش کردی …. اوج هیجان داستان …. زود قسمت بعدیش رو بذار البته لطفاً …..
میگم بی بال پرواز، خسته، زخمی رسید به نوک سکویا …. تصور قشنگی هست …. “”
وای راستی سلام …..
و ایام به کام ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده من.
سعی می کنم1کمی بجنبم. بله بی بال تا بالای سکویا رفتن قشنگه. این تکبال اگر واقعا می خواست احتمالا تا خود آسمون هم می شد که بره. ولی…
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 19 مهر 1393 ساعت 23:56
سلام. خیلی هیجان انگیز شده این تکبال و ماجراش.
واقعاً احساس می کنم از خوندن بعضی جاهاش می ترسم.
این قوت کار و نوشته شما رو نشون میده که تأثیرش بالاست.
کاش همه آرزومندای پرواز یک روز پرواز کنند بی دغدغه و بدون واهمه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اعتراف می کنم که بعضی صحنه ها رو ترجیح میدم در روز روشن بنویسم چون تصورشون در شب و سکوت نیمه شب1کمی… خوب چیکار کنم می ترسم الان ایرادش کجاست؟ می ترسم دیگه!.
پرواز. ای کاش1زمانی بشه! امید همیشه قشنگه. از دستش نمیدیم.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
تکبال15
هوا روز به روز سرد تر می شد. دیگه روز ها خورشید نداشتن. آسمون تقریبا همیشه ابری بود و هر لحظه انتظار توفان های شدیدی می رفت که در خیلی موارد این انتظار ها خیلی زود به نتیجه می رسید و توفان های بدی می شد. سحره سلامتیش رو به دست آورده و بیش از پیش عزیز کرده خونوادهش شده بود و تکبال نمی فهمید که سحره چطور می تونست اون وضع رو تحمل کنه. ولی سحره ظاهرا هیچ مشکلی با پناه گرفتن زیر پر و بال خونوادهش حتی برای همیشه نداشت. تکبال به نشان نفرت چشمی تنگ کرد و پی کار خودش رفت. هنوز شب ها از لونه می زد بیرون و هنوز دنبال راهی بود که…واقعا تکبال دنبال چی بود؟ این رو بار ها از خودش پرسید و به هیچ جوابی نرسید.
شب سردی بود و تکبال از ساعت ها پیش بیرون لونه نشسته بود. با نگاه تمام اطراف رو می گشت بدون اینکه درست بفهمه چی می خواد. در اطرافش جز شب هیچی نبود. آسمون ستاره نداشت. ماه هم نبود. تاریکی کاملا مسلط بود و تکبال چیزی نمی دید. با اینهمه چشم ها و گوش هاش رو کاملا باز نگه داشته و منتظر و جستجو گر تمام حواسش رو به اطرافش داده بود. گاهی باد توی شاخه های خشک و بی برگ و بار می پیچید و سر و صدا درست می شد و تکبال از جا می پرید و با چشم و گوش و درک و تمام حواسش به نقطه ای که صدا از اونجا می اومد توجه می کرد ولی هیچی نبود. جز باد و شاخه ها که با هم جنگ و شاید هم گپ و شوخی داشتن هیچ صدایی و هیچ حرکتی نبود که به چشم و گوش تکبال بیاد. از شب خیلی گذشته بود. سرما اونقدر شدید بود که تکبال کم کم حس می کرد پنجه هاش دیگه شاخه ای که روش نشسته بود رو احساس نمی کنن. احساس خواب آلودگی عجیبی داشت بهش مسلط می شد. خواست بلند شه بره داخل ولی حس و حالش رو نداشت. کم کم حس می کرد کنار لونه داره خوابش می بره. انگار دیگه احساس سرما نمی کرد. انگار داشت گرم می شد. حس خوابآلودگی و سبکی دل پذیری توی تمام جسمش می پیچید. مثل لحظه های آخر بیداری. مثل شروع پرواز. چه شیرین بود خواب! چه عزیز بود پرواز! پرواز! پرواز!.
-آهای!آهای فسقلی! بیدار شو! پاشو! تو نباید اینجا بخوابی فسقلی! بیدار شو! بهت میگم بیدار شو می زنمت پاشو دیگه.
با احساس تکون های شدید و آخر سر هم حس سوزشی آزار دهنده روی گونهش به زحمت از خواب پرید.
مشکی.
-پس زنده ای. تو واقعا بوقی فسقلی. پا شو برو توی لونهتون بخواب. اینجا یخ می زنی. لونهتون همینه؟ بلند شو. بلند شو برو داخل لونهتون. زود باش. خیال کردم مردی مونده بودم چیکار کنم. اگر2دقیقه دیر رسیده بودم شاید الان تبدیل به1مجسمه یخی می شدی. آهای فسقلی! نخواب دارم باهات حرف می زنم میگم نخواب میمیری عجب گیری کردم ها!.
تکبال بیدار شد. تمام جونش به طرز وحشتناکی بی حس شده بود. مشکی کمکش کرد و تا در لونه بردش.
-برو داخل. برو دیگه! مگه زده به سرت من که نمی تونم بیام توی لونه شما. برو تو!.
تکبال به زحمت حرکتی به خودش داد. در برابر نگاه متعجب مشکی به طرفش برگشت و شونهش رو چسبید. خواست حرفی بزنه ولی قدرت نداشت. کم مونده بود بی افته ولی مشکی در آخرین لحظه گرفتش.
-چرا اینطوری می کنی؟ چی می خوایی؟ صبر کن ببینم! بیا اینجا بشین گرم شو ببینم می فهمم چته یا نه.
مشکی پر نداشت ولی چند لحظه بعد تکبال در پناه بال های بی پرش گرم تر شد و احساس کرد حس جسمش رو داره دوباره پیدا می کنه.
-مشکی! تو کجا میری؟
-کجا میرم؟ همه جا. داشتم می رفتم دیدمت که اینجا ولو شدی گفتم نکنه یخ زدی مردی. مثل اینکه به موقع رسیدم. دیگه تنها نیا بیرون. مخصوصا شب های به این سردی. اگر نرسیده بودم خیلی بد می شد.
-مشکی! چی شد؟
-چی چی شد؟
-مار ها. آفتاب پرست ها.
مشکی لحظه ای گیج به تکبال نگاه کرد و بعد یادش اومد.
-تو هنوز یادته؟ هیچی چی می خواستی بشه؟ مار ها توی جنگل پخشن و شما ها باید مواظب باشید. آفتاب پرست ها هم که …هستن دیگه. می گردن. برای شما ها خطری ندارن ولی محض احتیاط مواظب خودت باش.
-مشکی!اون مار بزرگه اسمش چی بود؟ آهان تکمار. به آفتاب پرست ها گفته بود که، گفته بود که، مشکی! اون عصبانی بود و به آفتاب پرست ها…
مشکی لحظه ای به تکبال خیره شد و بعد لبخند کجی زد و با حالتی مخصوص آگاهی های عجیب و با مزه گفت:
-گرفتم بابا فهمیدم. نترس. تکمار و آفتاب پرست ها حریف کرکس نمیشن. تا حالا هم هیچ بلایی سرش نیاوردن و از این به بعد هم نمی تونن بیارن. کرکس به هیچ کسی نمی بازه.
-ولی اگر1زمانی نفهمه چی داره میشه، اگر یواشکی…
مشکی خندید.
-اگر واسهش نقشه بکشن و یواشکی بخوان پدرش رو در بیارن آره؟ نترس فسقلی. کرکس هم منابع اطلاعاتی خودش رو داره. نمیشه اتفاقی بی افته و کرکس ندونه. مخصوصا از طرف مار ها. مگه خودت اون روز نشنیدی؟ کرکس از زیر و بم مخفی گاه شخصی تکمار خبر داره. چجوری میشه نفهمه واسهش نقشه می کشن؟ تازه، پس ما چیکاره ایم؟ خفاش ها رو که دیدی. هم زیادیم و هم شبرو. از همه چیز این جنگل خبر داریم. خیالت راحت باشه. کرکس هیچ طوریش نمیشه. عه چی شد؟ الان که باید خاطر جمع شده باشی!. قیافهش رو ببین!.
مشکی لحظه ای به تکبال خیره موند. تکبال از پشت پرده نازک اشک حس کرد نگاه مشکی بهش عوض شده. لحظه ای بعد مشکی سکوت رو شکست.
-دلواپسشی؟ می ترسی طوریش بشه؟
تکبال دیگه نتونست خودش رو نگه داره. اشک هاش شروع کردن به چکیدن. مشکی هنوز نگاهش می کرد و تکبال مطمئن بود که نگاه مشکی حالا سرشار از مهربونیه. انگار مهر تکبال به کرکس برات ورودش به حوزه محبت مشکی بود.
-گریه نکن فسقلی اشک هات توی این سرمای عوضی یخ می زنن. ببین! گوش بده! کرکس خیلی حواس جمعه. خیلی هم قَویه. امکان نداره1مشت آفتاب پرست از پسش بر بیان. تکمار هم که مال این حرف ها نیست. مگه یادت رفته که مار ها فقط می تونن بخزن؟ هرچی هم بزرگ و قوی باشن فقط روی زمین قدرت دارن. کرکس جاش خال آسمونه. مار ها کاری نمی تونن کنن. خیالت تخت. به حساب آفتاب پرست ها که ما خفاش ها می رسیم. مار ها هم بذار به خودشون بپیچن. اتفاقی نمی افته فسقلی. مطمئن باش. حالا دیگه بس کن. مریض میشی و کرکس بیچارهم می کنه. می دونی اگر تو اینجا یخ می زدی و من نمی تونستم نجاتت بدم و کرکس می فهمید چی به سرم می آورد؟ اینجا امشب قلمرو گشت منه و اگر تو امشب توی قلمرو گشت من مرده بودی کرکس زنده زنده توی پوستم رو خالی می کرد و به جای محتویات توش کاه می ریخت. باور کن دارم بهت راست میگم.
تکبال متحیر نگاهش کرد. مشکی با دیدن ناباوری تکبال جدی تر شد و گفت:
-چیه؟ فسقلی تو خیال کردی من بیکارم بشینم اینجا واسهت قصه بگم تا ذوق کنی و بری توی لونهت بخوابی؟ اگر راست نبود بهت نمی گفتم. باور کن خودش این رو به همهمون گفت. چند شب پیش گفت هر کسی نوبتشه باید زیاد مواظب این منطقه باشه. امشب که تو داشتی یخ می زدی نوبت من بود. ببین فسقلی! لطف کن و شب ها مواظب باش از سرمای بیرون نمیری وگرنه هر کسی اون شب گشتش توی این منطقه باشه صبح فردا نفله میشه. باز هم که داری این ریختی تماشام می کنی! اصلا می خوایی ببرمت خودش پیش خودت بهمون بگه؟
تکبال1لحظه نفهمید چی شد. با صدای خنده مشکی به خودش اومد و فهمید بی اراده از جا پریده و گفته:
-بله می خوام بله می خوام می خوام.
مشکی به شدت می خندید و تکبال حس کرد چیزی شاید شرم کاملا سرما رو از وجودش بیرون کرد و تمام تنش داغ داغ شد. شاید قیافهش هم این رو نشون داد چون مشکی همون طور که می خندید دست های انتهای بالش رو کشید روی سر تکبال و با خوش اخلاقی گفت:
-حالا نمیشه. آخه کرکس امروز خیلی خسته شد و الان خوابه. اگر بیدارش کنیم حسابی از جا در میره. آخه اون پرنده شب نیست و فقط در مواقع لزوم بیدار میشه. مثل همون شبی که اون ماره داشت تو و ما رو با هم قورت می داد. ولی مطمئن باش من بهت راست گفتم. کرکس تهدید کرده اگر شب گشت هر کدوم از ما تو چیزیت بشه داخل پوستمون کاه می ریزه و آویزونش می کنه به درخت سکویایی که لونهش روشه. من خیلی شانس آوردم که تو امشب چیزیت نشد. یادت باشه فسقلی اگر توی گشت من بمیری خودم می کشمت.
مشکی دوباره خندید.
-خوب دیگه. من داره دیرم میشه. فسقلی عاقلی باش و برو داخل لونهتون. من باید برم.
-مشکی! تو مواظب چی هستی؟
-مواظب همه چی.
-مثلا چی؟ تو گفتی امشب گشتته. چرا شما ها شب ها گشت دارید؟
مشکی که تازه داشت می فهمید حرف هایی زده که نباید می زده سعی کرد درستش کنه.
-خوب مواظب اتفاق های عوضی. مثل یخ زدن تو.
تکبال اصرار کرد.
-اذیت نکن. بگو دیگه. من که به کسی نمیگم.
-خوب ما خفاشیم. شب ها می گردیم و همینطوری1کمی مواظب هم هستیم و…
-مشکی! من به کسی نمیگم. من1جوجه بدون پروازم که صبح تا شب اینجا افتادم. بقیه همه می پرن و من فقط این گوشه واسه خودم می شینم. من نمی تونم به کسی بگم. من پروازی نیستم که با اون ها بپرم و باهاشون هم صحبت بشم. آخه من کامل نیستم. زیاد به حساب پروازی ها نمیام. فقط اینجا میشینم تماشا می کنم و اون ها واسه خودشون می پرن و همه جا میرن و من… من….
تکبال چنان قیافه معصومانه و رحم انگیزی موقع گفتن این حرف ها به خودش گرفت که مشکی بعد از چند ثانیه تحملش تموم شد. بی اختیار از جا پرید و بغلش کرد.
-بسه دیگه چی میگی؟ پروازی ها برن بپرن. تو از همهشون بهتری. ببین از بین اونهمه پرنده مدل به مدل کرکس فقط سفارش تو رو بهمون کرده. خوب باشه به جهنم می خوایی بهت چی بگم؟
تکبال در حالی که توی دلش به خودش بابت این موفقیت تبریک می گفت و از شادی روی پا هاش بند نبود و در حالی که سعی می کرد همون چهره لحظه پیشش رو حفظ کنه با معصومیت بیشتری پرسید:
-تو مواظب چی هستی؟ چی داره میشه؟
-من مواظب اون پایینم و رفت و آمد های یواشکی و شبانه ای که میشه. هر حرکت نادرستی که ممکنه پیش بیاد رو پیدا می کنم و به کرکس میگم. مثلا امشب باید بفهمم موش ها از طرف مار ها وادار به چه کاری شدن. آخه این چند روزه خیلی جنب و جوش دارن. موش ها غذای خوبی واسه مار ها هستن و واسه اینکه مار ها کمتر براشون خطر ساز باشن خودشون رو دادن به بردگی مار ها و الان هم نمی دونم به دستور مار ها دارن چیکار واسهشون می کنن. هرچی هست جالب نیست و ما باید ازش سر در بیاریم.
-چرا اینطوریه؟ اصلا مار ها و کرکس چه ربطی به هم دارن؟
-مار ها و کرکس با هم جنگ دارن. یعنی ما و کرکس1طرفیم و مار ها و متحد هاشون1طرف. موش ها متحد های اجباری مارها هستن و واسه حفظ جون بی قابلیتشون تن به بردگی مار ها دادن و ما می دونیم که آخرش تکمار به قولی که بهشون داده وفا نمی کنه و همهشون به وسیله مار ها کوفت میشن یعنی خورده میشن.
-چرا مار ها و کرکس با هم می جنگن؟
مشکی تردید کرد.
-خوب راستش این داستانش هم خیلی طولانیه و هم خیلی پیچیده. من مطمئن نیستم که همهش رو بدونم و بتونم برات توضیح بدم.
تکبال تردید مشکی رو فهمید و بلافاصله باطلش کرد. هرچی معصومیت داشت ریخت توی نگاه و چهره و لحنش و گفت:
-خوب هرچی می دونی توضیح بده. من بلدم بفهمم فقط بلد نیستم پرواز کنم.
بیچاره مشکی که واقعا احساس بیچارگی می کرد فهمید توی بد وضعیتی گیر کرده. سعی کرد به تکبال نگاه نکنه ولی نمی شد. آخرش نفس بلندی از سر عجز کشید.
-بیا بشین ببینم چی یادمه.
مشکی این رو گفت و مثل کسی که تمام توانش رو مصرف کرده گوشه شاخه ولو شد و تکبال رفت و کنارش نشست.
-خوب می دونی؟ تکمار جونور مزخرفیه. اون مثل مار های دیگه نیست. یعنی هست ولی خیلی خونخوار تره. هر چیزی رو نمی خوره. غذای مورد علاقهش فقط جوجه پرنده هاست. اون ها رو هم مثل مار های دیگه نمی خوره. از حذم استخون و پر هاشون خوشش نمیاد پس لهشون می کنه و بعد از مصرف همه چیز جز پر و استخون های لهیده، باقی رو تف می کنه بیرون. تمام دار و دسته عوضیش مثل خودش هستن. اون ها واقعا خطرناکن. چیز های دیگه هم می خورن ولی جوجه ها واسهشون1چیز دیگه هستن. این وسط تکمار که پر پرواز نداره. دار و دستهش هم همینطور پس از هر نیرویی که بتونه کمک می گیره. اون می خواد به تمام دنیا مسلط باشه چون عجیب در خوردن جوجه ها حریصه. حتی از پرنده های قوی تر هم کمک می گیره و اون ها رو می کنه برده خودش. اون ها باید واسهش شکار کنن. جوجه های پرنده های دیگه رو ببرن واسه خودش و دار و دستهش. قرار های کثیفی می ذارن. جوجه ها مال ماره، خونواده هاشون ماله شکارچی جوجه ها. خوب منصفانه هست دیگه. توی1لونه ممکنه مثلا فقط1جوجه باشه و2تا بزرگ تر. پدر و مادر. هیچ احمقی نمیاد این معامله رو دور بزنه. پس انجام میشه. و پرنده ای که خودش رو به تکمار می فروشه پایبند هیچ قاعده ای نیست. یعنی از توی لونه ها هم جوجه ها رو می کشه بیرون. خونواده ها رو کوفت می کنه و جوجه ها رو می بره واسه تکمار. کرکس هیچ از این بردگی خوشش نیومد. کرکس هم البته شکار می کنه. خیلی هم می کنه. ولی اولا واسه خودش شکار می کنه دوما توی هیچ لونه ای سر نمی کشه. تازه فرمان بر هیچ کسی هم نیست. تکمار حالا اومده و با دار و دستهش داره به منطقه شکار کرکس ناخنک می زنه و کرکس هیچ خوشش نمیاد. تکمار هم از اینکه کرکس باهاش نساخته بدش اومده. کرکس بهش اخطار داده که از منطقه شکار اون بره بیرون و تکمار هم چون این منطقه خیلی پرنده داره و پرنده هاش هم خیلی جوجه دارن و از کرکس هم دل پر داره می خواد به حسابش برسه و هم این منطقه با جوجه هاش بشه مال خودش و هم کرکس رو به خاطر نافرمانیش تنبیه کنه تا بقیه قدرتش رو بیشتر باور کنن و درس عبرت بگیرن و بیشتر ازش بترسن. این خلاصه ماجرای بین این2تا بود.
تکبال که حالش حسابی از شنیدن اونهمه فاجعه که مشکی با آرامش ازشون حرف می زد بد بود سعی کرد به خودش مسلط باقی بمونه و دوباره پرسید:
-چرا بهش میگن تکمار؟ اون که تنها مار این منطقه نیست.
مشکی با همون آرامش جواب داد:
-اون در واقع مارِ مار هم نیست. تکمار1افعی خیلی خیلی بزرگه. بزرگ تر از تمام افعی هایی که همه ما تا به حال دیدیم و شنیدیم. تکمار1اژدهای واقعیه. فقط از حلقش آتیش بیرون نمیاد. خیلی هم بی رحمه. هر کسی جلوش قد الم کنه رو نابود می کنه. حتی پرنده های بزرگ ازش می ترسن. آخه اون با زور و تهدید متحد هایی جمع کرده و می کنه که بهش خدمت کنن و به حساب نافرمان ها برسن. مثلا دفعه آخر1سال پیش بود که1عقاب خیلی خیلی بزرگ واسهش قلدری کرد و خاطرش جمع بود که چون پرنده هست تکمار نمی تونه کاریش کنه. حسابی هم به خودش مطمئن بود. ولی اشتباه می کرد. تکمار ظرف چند روز 1ارتش بزرگ از غورباقه های درختی جمع کرد و1شب همه با هم بهش حمله کردن. وای چه صحنه ای بود! هیچ وقت یادم نمیره. پرندهه1غول واقعی بود. اون غورباقه های لعنتی خیلی زیاد بودن. باورت نمیشه چه فاجعه ای درست شده بود. نصفه شب حمله کردن. عقابه اول که اصلا نفهمید چی شد. تا اومد به خودش بجنبه تمام هیکلش پر شده بود از غورباقه ها. خواست پرواز کنه ولی زیاد دووم نیاورد آخه اون ها همه جاش بودن. حتی روی چشم هاش، لا به لای پر های بال هاش، حتی روی منقارش. اینقدر زیاد بودن که نمی تونست بپره و مثل توپ خورد به درخت و پرت شد پایین. غورباقه ها اون شب بردن. خیلی طول کشید ولی برنده شدن. پرنده مرد. اون ها خفهش کردن. راه نفسش رو بستن و اونقدر همون طور موندن که خفه شد. صبح فردا باید اون منطقه رو می دیدی. پرنده از بس تقلا کرده بود1درخت بزرگ شکسته و افتاده بود وسط جنگل. خودش هم له و لورده شده بود. مرگ بدی بود! خیلی بد!. غورباقه ها هم هیچ کجا نبودن. تمامش کار تکمار بود. اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره. من خودم تمام صحنه رو دیدم. چند روز بعد خبر رسید که نسل قورباغه های درختی از اون منطقه کاملا پاک شده. تکمار و دستهش همه رو خورده بودن. تا دونه آخر. تکمار معرفت نداره. حتی به خودی هاش هم وفا نمی کنه. غورباقه ها باید این رو می فهمیدن ولی نفهمیدن. مثل موش ها و آفتاب پرست ها که الان نمی فهمن. تکمار موجود خطرناکیه واسه همین کسی جرات نمی کنه باهاش در بی افته. فسقلی! چی شد؟ خودت گفتی واسهت بگم. چرا داری گریه می کنی؟ ببینم تو حالت خوب نیست؟ داری می لرزی! از چی ترسیدی؟ تکمار که با تو همچین معامله هایی نمی کنه. فقط بدش نمیاد از خوردنت. البته اگر گیرت بیاره که نمیاره. آخ فسقلی چته؟
تکبال حس می کرد باید جیغ بکشه وگرنه مثل اون پرنده غول پیکر خفه می شد. مشکی با تعجب نگاهش کرد و دید که جسم کوچیکش دچار تشنج های عصبی شد و چنان به هقهق افتاد که اگر مشکی نمی گرفتش از شاخه پرت می شد پایین.
-فسقلی لطفا بس کن. آخه بهم بگو1دفعه چی شد؟
مشکی تکبال متشنج و پریشون رو بغل کرد و شروع کرد باهاش حرف زدن.
-فسقلی فسقلی! چیزی نیست. تکمار این طرف ها نمیاد. اصلا این بالا جا نمیشه. تو اصلا نباید بترسی. حالا با من حرف بزن. بگو چی شدی. ببین من می پرسم تو با سر جواب بده.
تکبال که کمی آروم تر شده بود ولی هنوز به شدت می لرزید با حرکت سر موافقت کرد. مشکی که حسابی از این حال تکبال ترسیده بود با خوشحالی و لحنی تشویق کننده گفت:
-آفرین!خوب. از حرف هام ترسیدی؟
تکبال با سر تأیید کرد.
-از چیش؟ از تکمار؟
تأیید.
-ترسیدی باهات همچین کاری کنه؟
حرکت سر به نشان نفی.
-پس چی؟ از بلایی که سر اون عقابه اومد ترسیدی؟
تأیید.
-صبر کن ببینم! نکنه ترسیدی این بلا رو سرِ…آره؟
تکبال دوباره زد زیر گریه. از اون گریه های وحشتزده و پریشونی که صداش هر لحظه می رفت بالاتر و خارج از کنترل می شد. مشکی دلواپس گفت:
-گوش بده فسقلی! اگر کسی از سر و صدات بیدار بشه من مجبورم در برم اون وقت نمی تونم برات توضیح بدم. مطمئنم مادرت خوشش نمیاد تو با خفاش ها هم صحبت بشی. پس عاقل باش صدات رو بیار پایین تا حرف بزنیم.
مشکی درست می گفت. کبوتر مادر هیچ از این ماجرا خوشش نمی اومد. تکبال با وجود حال افتضاحش این رو کاملا درک می کرد. پس هر طور بود صداش رو قورت داد و مشکی خیالش کمی راحت شد.
-ای فسقلی دیوونه. اولش که بهت گفتم. کرکس حواسش خیلی جمعه. تمام این ها جدا از اینکه واسه فرمان بر های تکمار عبرت شد، واسه کرکس هم تجربه شد. کرکس هیچیش نمیشه. اصلا نترس. تکمار این دفعه توی بد دردسری افتاده. من مطمئنم که این دفعه دیگه می بازه. آخه طرفش کرکسه. نترس. اصلا نترس. کرکس هیچیش نمیشه. بهت قول میدم.
مشکی اینقدر گفت و اینقدر سر و پر تکبال ترسیده رو نوازش کرد تا آروم شد و مشکی توی دلش نفس راحتی کشید.
-خوب دیگه فسقلی. ببین من خیلی دیرم شده. اگر همینطوری پیشت بمونم موش ها هر کاری نباید می کنن. پس تو برو توی لونهت تا من هم برم به کارم برسم. باشه؟
تکبال هیچی نگفت فقط نگاهی پر از تقاضا بهش کرد. مشکی خندید و گفت:
-هر زمان بتونم میام می برمت ببینیش تا خیالت جمع بشه. خوبه؟
تکبال چنان ذوق زده شد که نزدیک بود بپره مشکی رو ببوسه. مشکی در حالی که از ته دل می خندید تا دم لونه رسوندش و وقتی از امنیتش مطمئن شد پرواز کرد و رفت. مشکی رفت در حالی که به خودش فحش می داد که چه دردسری داشت واسه خودش درست می کرد. اگر این فسقلی طوریش می شد کرکس بیچارهش می کرد و از اینکه تونسته بود دم آخر شادش کنه و سر حال فرستاده بودش توی لونه خاطرش جمع بود. تکبال کنج لونه بی صدا اشک می ریخت. از وحشت چیز هایی که شنیده بود داشت دیوونه می شد.
-پس طوطیا اینطوری مرده بود!
از تصور همچین مرگ وحشتناکی اون هم واسه یکی از دوست های نزدیکش چنان دردی در وجودش حس می کرد که قادر به تحمل نبود. و زاغک. پرنده جوون و سر زنده منطقه. و تمام جوجه هایی که تا حالا به وسیله اون جونور وحشتناک و دار و دستهش زجر کش شده بودن. تکبال حس می کرد چیزی به سنگینی1کوه راه نفسش رو بسته. حالا می فهمید مشکی چرا نمی خواست حرفی بزنه. از اصرارش به شدت پشیمون بود. واقعیت هایی که حالا می دونست واقعا فرا تر از حد تحملش بودن. بعد از مدت ها دلش می خواست اون شب هرچه زود تر صبح بشه. داشت دق می کرد. آخرش هم تاب نیاورد و خزید زیر پر های مادرش. کبوتر مادر بدون اینکه بفهمه چی شده توی خواب بال هاش رو باز کرد و جوجه وحشتزدهش رو زیر پر گرفت. بالاپر اون طرف مادر به خواب عمیقی فرو رفته بود. تکبال حس می کرد به اطمینان از حضور جفتشون احتیاج داره. پس خزید و رفت وسطشون. اون2تا بیدار شدن و نشدن و تکبال به هر حال خودش رو وسط هر2جا داد و بین بدن ها و پر و بال هاشون آروم گرفت و فورا به خوابی نا آروم رفت. به محض خوابیدن تکبال بالاپر و مادرش بیدار شدن و بدون اینکه بفهمن چی شده و بی اون که از پرس و جو های نصفه نیمه بین خواب و بیداری از هم به نتیجه ای برسن تکبال و همدیگه رو بغل کردن و دوباره به خواب رفتن. شب طولانی زمستون، سرد و ساکت پیش می رفت تا به صبح برسه و فردایی ناشناس در راه بود که حوادث بیشتری رو برای پرنده های جنگل سرو تدارک ببینه.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 23:52
سلام. منظورم از یک بار اومدن در هر روز یک بار کامنت گذاشتن بود وگرنه من زیاد از این ورا رد میشم.
یک نکته که در کامنت قبلی یادم رفت بگم اسم اون پرنده که تکبال نجاتش داد سهره با ه ماه درسته نه با ح صبح.
بازم میگم که این داستان خیلی به زندگی من شبیهه و تکبال هم خیلی به خودم؛ هنوز هم من بعضی وقتا کارایی می کنم که آزادی هایی رو که نمی تونم تنهایی داشته باشم به وسیله افرادی شاید از نظر بقیه غیر عادی به دست بیارم مثلاً من با دانشجوهای دکترا راحت تر کنار میام تا هم دوره ای های خودم و اگر هم بیرونی جایی بریم با اون ها میرم.
درسته که خطرناک نیستن مثل کرکس این قصه ولی از نظر غیر طبیعی بودن حد اقل واسه دوستا و همکلاسی هام شبیه همین کرکس هستند.
خیلی دوست دارم این مشکل بی پرواز بودن تکبال مشکل دائمی نباشه و یه جوری حل بشه مثلاً بعد ها معلوم بشه تکبال اصلاً کبوتر نیست و یه پرنده دیگه است که با بقیه فرق داره و چه می دونم یه این طور ماجرایی دیگه.
به شدت منتظر دفعه بعدی وبویسام هستم که بتونم در مورد قسمت بعد نظرمو بنویسم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شما هر زمان که بیایید حضورتون عزیزه. با کامنت یا بدون کامنت. مردم عاشق کشف چیز هایی هستن که به نظرشون غیر طبیعیه تا بتونن ازش ایراد بگیرن. راستش خیال می کردم این خصوصیت شما رو دیگه ندارم ولی این اواخر فهمیدم که هنوز هم چیزی که می خوام رو از راه هایی به نظر بقیه نه چندان معمول هم شده می خوام. با اون دانشجو ها بچرخید و مطمئن باشید من هم اگر بودم همین کار رو می کردم.
من هم دلم می خواد بی پرواز بودن تکبال دایمی نباشه. کاش می شد بپره. کاش می شد1چیز دیگه باشه ولی بپره! خوب چیکار میشه کرد؟ شاید هم روزی تونست و پرید. خدا رو چه دیدی؟ من هنوز هم امیدوارم. برای تکبال و برای همه بی پرواز های دنیا امیدوارم.
به امید پرواز.
تکبال14
فردای اون روز تکبال به هیچی فکر نکرد. چنان خسته و چنان داقون بود که اصلا بیدار نشد. تازه می فهمید چقدر تمام جونش کوفته شده و چه دردی داره. تکبال اون روز فقط خوابید. گاهی بیدار می شد و عیادت کننده هاش که از سر نگرانی یا کنجکاوی یا هر حس دیگه ای بالای سرش حاضر می شدن رو می دید و دوباره خوابش می برد. تمام روز و اون شب همینطور گذشت.
روز بعد تکبال حس کرد کم کم داره درکش رو دوباره به دست میاره. از مادرش شنید سحره هنوز توی شوکه و افتاده خونه و همه میرن دیدنش. تکبال نمی خواست بره چون می ترسید سحره با دیدنش صحنه2روز پیش رو یادش بیاد و ماجرا لو بره. پس خستگی رو بهانه کرد و نرفت. سحره حسابی بیمار شده بود. دور و برش پر بود از پرنده هایی که به دیدنش می اومدن. سحره هنوز وحشتزده بود و تصویر ترسی فوق تصور هنوز توی نگاهش موج می زد. عمو جغد گفته بود کم کم بهتر میشه ولی فعلا باید حسابی مراعاتش بشه و حسابی مواظبش باشن و پدر و مادر سحره هیچ مشکلی با این توصیه نداشتن. نگرانی های کبوتر مادر و مادر های دیگه بعد از این اتفاق خیلی جدی تر و در نتیجه حصار اطراف تکبال تنگ تر و کوچیک تر شد. تکبال حوصله نداشت معترض بشه. اولا حال جنگ بی ثمر با مادرش رو نداشت دوما فکرش چنان مشغول بود که این چیز ها به نظرش کم اهمیت و ناچیز می رسیدن. کبوتر مادر رو زمانش که می رسید1کاریش می کرد ولی حالا مشکل تکبال محدودیت هاش نبودن.
-یعنی الان این ماجرا به کجا رسیده؟ آفتاب پرست ها، مارها، کرکس. یعنی الان… الان…الان کجاست؟
-کجا ها سیر می کنی تکبال؟
تکبال وحشتزده از جا پرید.
-بالاپر!کی اومدی؟
-خیلی وقته. و تو نفهمیدی.
-چرت می زدم.
-واقعا؟ فکر نکنم. آخه چشم هات کاملا باز بودن فقط نمی دیدی.
-این مال خستگیه.
-باز هم فکر نکنم. این مال حواس پرتیه. مال زمان هایی که1چیزی تمام حواس رو پر می کنه و می زنه به نام خودش.
-چی میگی بالاپر؟
-میگم تو حواست کجاست.
-حواس من جایی نیست همین طرف هاست. اصلا تو از صبح تا حالا کجا بودی؟ غیبتت زیاد طول کشید ندیدمت.
-اول من پرسیدم.
-خوب اول پرسیدی اول هم جواب بده چی میشه مگه؟
-نه دیگه نمیشه. هر کسی اول پرسید اول جواب می گیره بعد نوبت دومیه.
-ولی من کوچیک ترم.
-ولی من بزرگ ترم. اول داداش بزرگه. پس نتیجه می گیریم که، تو حواست کجا در رفته بود؟
-نمی دونم. همین طوری. فکر می کردم.
-خوب، به چی فکر می کردی؟ اصلا پاشو بریم بیرون بابا اینجا چسبیدی که چی بشه؟
-ای بابا ول کن بالاپر خستهم.
-بی خود خسته ای من دلم می خواد با خواهرم برم بیرون بچرخم. تقصیر من چیه همین1خواهر رو بیشتر ندارم؟ پس تو باید جور ماجرا رو بکشی و باهام بیایی. یالا پاشو! زود باش پاشو! همین الان پاشو! پاشو دیگه بلند شو!
بالاپر معطل نکرد و در همون حال که سر و صدا می کرد تکبال رو روی شونه انداخت و پرید بیرون.
-عه بالاپر چیکار می کنی؟
بالاپر در حالی که می خندید و می پرید گفت:
-خواهر تنبلم رو می برم بگردونم و بگردم و بهم خوش بگذره.
مادر که تازه وارد لونه می شد مثل همیشه به بالاپر سفارش کرد که مواظب باشه. بالاپر همون طور شلوغ و شیطون تکبال بر دوش رفت و دور شد. هوا سرد ولی قابل تحمل بود. تکبال حس کرد هوای آزاد از سر تا پاش رو نوازش کرد. بادی که بهش می خورد انگار درد ها رو از جسمش پاک می کرد و می برد.
-کاش تمام چیز هایی که دیده بودم خواب بود!.
ولی خواب نبود. تکبال کاملا بیدار شاهد دیده ها و شنیده هاش بود و نمی تونست منکر بشه. بالاپر چرخ می زد و تاب می خورد و تکبال توی باد بین زمین و آسمون انگار وجود تشنه پروازش رو سپرده بود دست عشق پرواز و فقط غرق پریدن بود. یاد زاغک و رجز خونی هاش با بالاپر مثل تیغ تیزی سینهش رو خراش داد و لحظه ای بعد چشم هاش رو به سوزش انداخت. بالاپر نمی دید و تکبال از این حیث خوشحال بود. نفهمید چقدر طول کشید که فرود اومدن. درست وسط1درخت بزرگ با برگ های پهن. بالاپر روی یکی از شاخه های کلفت و مطمئن نشست و تکبال پیاده شد.
-عجیبه. این چه درختیه؟ توی زمستون به این سردی چطور اینهمه برگ داره؟
-نمی دونم ولی بعضی درخت ها وسط زمستون هم برگ دارن و این هم یکی شونه. جا بده بشینم.
لحظه ای بعد، هر2کنار هم نشسته بودن.
-خوب خواهری! سردت که نیست.
-نه اینجا وسط این برگ ها باد نمیاد و اوضاع رو به راهه.
-ولی من سردمه.
-داداشِ سرمایی! بیا زیر این برگ بزرگه بهتر میشی.
بالاپر خودش رو هرچی بیشتر به طرف خواهرش کشید و بهش چسبید.
-راست میگی خیلی بهتر شد. من باید لونه آیندم رو روی همچین درختی بسازم.
تکبال خندید.
-نکنه نزدیکه! اصلا نکنه امروز صبح غیبتت در همین مورد بوده!
-نه نبوده. و تو به من جواب سوالم رو ندادی.
-چه سوالی؟
-تو این روز ها حواست1جا هایی میره. و کجا تشریف می برن این حواس شیطون شما؟ من می خوام بدونم.
-به چه حکمی؟
-به حکم داداش بزرگی دیگه.
هر2خندیدن ولی بالاپر ول کن نبود.
-خوب بگو.
-ای بابا چی بگم؟ من خسته بودم1لحظه چرتم گرفت.
بالاپر دیگه نمی خندید. لحنش آهسته آهسته جدی تر می شد ولی همچنان مهربون و برادرانه بود.
-تکبال!تو این روز ها کجا ها سیر می کنی؟ دیگه خودت نیستی. چته؟ توضیحش نباید اینهمه سخت باشه. واقعا نیست.
لحن تکبال هم جدی شد ولی برخلاف آهنگِ کلامِ برادرش، هرچند خیلی کم ولی به طور محسوسی تلخ بود.
-چرا اتفاقا هست. آخه من حواسم1جا نیست. همینطوری همه جا میره. بر عکس خودم که اینجا گیر کردم. حواس من خاطرش جمعه که بلایی سرش نمیاد میره واسه خودش بچرخه. مگر اینکه به حکم جدید چون حواس منه مجاز به رفتن نباشه با این توضیح که اون بیرون امن نیست.
توی صدای بالاپر اعتراضی محبتآمیز موج می زد.
-تو واقعا هیچ راهی واسه کند کردن تیزی زبونت سراغ نداری تکبال؟
-مگه چی گفتم؟ ببین بالاپر ول کن. من خیلی خسته ام. بذار توی حال خودم باشم.
بالاپر به نگاه بی حوصله و تدافعی خواهرش چشم دوخت.
-خواهر دلگیر من! چرا خیال می کنی تمام عوامل دشمنت هستن حتی من و مادر؟ تکبال! ما واقعا دشمن نیستیم. فقط اینقدر واسهمون عزیز هستی که نمی تونیم شاهد پیشامد بدی برای تو باشیم. و تو همه جهان رو بر ضد خودت می بینی.
-من از شما ها ممنونم که از پیشامد های بد حفظم می کنید. لطفا ادامه بدید. مادر واسه همیشه و تو هم همینطور. حتی بعد از جفتگیریت. به جفتت هم از همون اول بسپار. بهش بگو من1خواهر بی پرواز دارم که اگر می خوایی جفت من باشی باید در وظیفه پاسداری ازش به من و به مادرم کمک کنی وگرنه برو پی کارت.
تکبال با چنان حرصی این ها رو گفت که بالاپر متحیر موند. اینهمه حرص، حرصی که از جنس درد بود، دردی که درمونش دست هیچ کسی نبود. اینهمه حرص دردآلود از کی و از کجا توی سینه خواهرش جمع شده بود؟ خواهری که زمانی اونهمه شاد و اونهمه شیرین و اونهمه عزیز بود! بالاپر حس کرد دلش به شدت گرفت ولی نه از دست تکبال.
-کاش از دستم بر می اومد! تکبال! تکبال عزیز من! تو خیلی عزیزی! چی بگم از دردت که پدر همهمون رو درآورد. من و مادر و خودت!. کاش حرفی واسه تسلای دلت داشتم!.
بالاپر این کلمات رو و آهش رو نگفته و ناکشیده خورد.
-تکبال!تو حق داری. حق داری از دست زمین و زمان عصبانی باشی و حق داری این وضعیت رو نخوایی. ولی سعی کن بفهمی که من و مادر بی تقصیریم. این چیزی نیست که ما برات می خواستیم و اگر عوض کردنش از دستمون بر می اومد مطمئن باش تا حالا به هر قیمتی بود عوضش کرده بودیم. تکبال تو واقعا واسهمون خیلی عزیزی. این رو که منکرش نیستی. هستی؟
تلخی موجود در کلام تکبال بیشتر و بیشتر می شد.
-نه نیستم. خیلی از جفتتون ممنون. درسته شما ها نمی تونید وضعیتم رو عوض کنید. ولی کار های دیگه می تونید کنید. مثلا اینکه تو الان دست از سرم برداری و بذاری توی هوای خودم بمونم.
-نه. نمی تونم. می دونی چرا؟ چون من برادرتم. برادر بزرگت. برادر بزرگ تو که خیلی هم دوستت داره. اونقدر که این چند روزه خواب و خوراکش به هم خورده از حال تو. من نمی تونم دست از سرت بردارم تا توی هوای تاریک خودت باقی بمونی. همون طور که تو اگر ببینی من دارم ساکت تر و گوشه گیر تر میشم نمی تونی همچین کاری کنی.
تکبال سکوت کرد. بالاپر درست می گفت. اگر خودش بود امکان نداشت دست از سر بالاپر برداره. با وجود خشمش از تمام جهان، از تقدیرش، از آسمون و از عزیز هاش که برای حفظش محدودش کرده بودن، نمی تونست منکر این باشه که مادر و برادرش رو بی نهایت دوست داشت. بغضش رو قورت داد. هرچی بزرگ تر می شد بیشتر احساس می کرد چقدر گرفتاره. پیش از این هیچ مشکلی نبود که مادر و برادر بزرگ ترش نتونن واسهش حل کنن ولی این یکی رو هیچ دستی نمی تونست حلش کنه. تکبال هرچی توی راه زندگی پیش تر می رفت بیشتر این رو می فهمید و بهتر درک می کرد که در برابر این بنبست سیاه چقدر ضعیف و چقدر تنهاست. چرا تقدیر باید همچین دردی بهش می داد؟ تکبال حس کرد بستن راه اشک داره واسهش مشکل میشه. دلش می خواست می شد اون لحظه بالاپر اونجا نبود و خودش تنها باشه. ولی بالاپر بود و مستقیم داشت نگاهش می کرد. لحظه ای بعد، در سکوت نزدیک تر نشست و بالش رو انداخت دور شونه خواهرش.
-تکبال!من احساست رو می فهمم. ولی ما باید یاد بگیریم که گاهی واقعا هیچ چاره ای نیست و هیچ کاری نمیشه کرد. قشنگ نیست ولی باید یاد بگیریم چون حقیقته.
تکبال با صدایی بالاتر از زمزمه و پایین تر از حد معمول، سکوتی که می رفت حاکم بشه رو شکست.
-من نمی خوام بالاپر.
-من هم نمی خوام خواهر کوچولو. ولی آخه چه کار دیگه ای ازمون بر میاد؟
-بالاپر!من نمی تونم. من قدرت ندارم از حقم بگذرم. حق حیات. من حق حیاتم رو به این آگاهی دردناک نمی تونم بفروشم.
-نباید هم بفروشی. تو هم مثل همه حق حیات داری. درسته که نمیشه به تمامش برسی ولی نمیشه کامل واگزارش کنی. این حقته. مثل همه زنده ها. می دونی تکبال! اشتباه تو این نیست که برای حقت ارزش قائلی. اشتباه تو بعدش شروع میشه. اینکه توی حواشی این خواستن، بعضی انتخاب هات اشتباهن. خواستن تو غلط نیست. این انتخابته که اشتباهه. اشتباهی بزرگ و وحشتناک که می تونه تمام سرنوشتت رو سیاه کنه.
تکبال در نهایت تلخی زهرخند زد.
-یعنی به نظرت از این سیاه تر هم میشه؟
-بله. به نظر من میشه. لکه تاریک سرنوشت تو هرچند خیلی تاریکه ولی اندازه2تا بال های خودته. بال هایی که پروازی نیستن. ولی انتخاب اشتباه تو خیلی بزرگه و درضمن سیاه. به بزرگی1کرکس غول پیکر و سیاه که تو به زور اندازه شاهپرش میشی.
تکبال حس کرد حلقش خشک شد. سکوت کرد و ترجیح داد به بالاپر نگاه نکنه. سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت. بالاپر خودش سکوت رو شکست.
-امروز صبح من رفته بودم دیدن سحره.
تکبال حال وحشتناکی داشت. سعی کرد خودش رو نبازه و توی دلش دعا می کرد بالاپر متوجه یکه ای که خورده بود نشده باشه. بدون اینکه سر بلند کنه پرسید:
-چطوری اونجا رفتی؟ خونوادهش گفتن پرنده ها زیاد دیدنش نرن. حتی دوست هاش هم نوبتی و کم کم باید برن. خودم شنیدم خاله گنجشکه داشت به مادر می گفت که مادر سحره اینطوری خواسته.
-درست شنیدی ولی می دونی تکبال من خوش شانس بودم چون سحره توی لونه تنها بود.
-تنها بود؟ امکان نداره. اون ها تنهاش نمی ذارن!.
تکبال سر بلند کرد و لبخند بالاپر رو دید.
-چرا. تنهاش می ذارن. اگر جوجه های طوطی خانم دلتنگی کنن و بخوان مادرشون ببردشون سر خاک طوطیا و طوطی خانم درمونده بشه و از مادر سحره بخواد همراهیش کنه و جوجه ها همینطور1بند زار بزنن سحره برای1مدتی تنها می مونه.
تکبال مات به برادرش نگاه کرد.
-بالاپر!تو!
بالاپر با همون لبخند که اثری از شیطنت درش نبود، در حالی که مستقیم به نگاه متحیر و ترسخورده تکبال چشم دوخته بود گفت:
-من با کوچیک ترین پسر طوطی خانم1مختصر آشنایی دارم خواهر کوچولو. مگه یادت رفته؟
تکبال با صدایی که سعی می کرد نلرزه پرسید:
-سحره چطور بود؟
-خوب نبود ولی به اون بدی هم که بقیه خیال می کنن نبود. درک و حواسش به جاست و اتفاقا خوب می فهمه و خوب هم حرف می زنه.
تکبال حس مجرمی رو داشت که مچش در حال ارتکاب جرم گرفته شده.
-خوب پس، به خیر گذشت دیگه. از حالا بیشتر مواظبه.
نگاه بالاپر به وضوح این حس گرفتار شدن تکبال رو تأیید می کرد.-بله خوب. همیشه که یکی دم آخر نمی پره وسط که نجاتش بده. باید خودش خودش رو جمع و جور کنه. چرا یکی دیگه به دردسر بی افته؟ اون هم خواهر من؟
تکبال خواست بگه یا شاید هم بی اون که بفهمه گفت:
-چی میگی؟
بالاپر درسکوت حلقه بال هاش رو دور شونه خواهرش تنگ تر کرد و اون رو به خودش بیشتر فشار داد.
-تازه به نظرم خدا رحم کرد که اون هیولا معلوم نیست سر چه سِرّی با اینکه گرسنه بود خواهر من رو نخورد. البته این خیلی خوبه ولی این سرّ به نظرم به دونستنش می ارزه. سحره رو هر کاریش کردم چیزی نمی دونست. بیچاره هرچی یادش بود گفت ولی جواب این معما رو واقعا نمی دونست. گفتم شاید از جای دیگه بشه جواب رو پیدا کرد. احتمالا ممکنه تو بدونی؟
تکبال دید که نمی تونه ادای تعجب کردن رو در بیاره. دیگه واقعا جاش نبود چون چه نقش بازی می کرد و چه نمی کرد، چه سر بلند می کرد و چه نمی کرد صدای نفس هاش، جمع شدن شونه هاش و دزدیدن چشم هاش همه چیز رو می گفتن. پس فقط سکوت کرد
بالاپر ادامه داد:
-تکبال! تمام احساس تو از سر تا بیخ محترمه. حتی این انتخاب اشتباهت. ولی بعضی چیز ها رو واقعا نباید خواست چون نه تنها رسیدنی در کار نیست، بلکه تمام هستی خواهنده رو سیاه می کنن. و این یکی از اون موارده.
تکبال با صدایی بی حالت و آروم گفت:
-من که نمی فهمم.
بالاپر با همون صبوری پیشین گفت:
-چرا نباید بفهمی؟ مگه نشنیدی که گفتم امروز صبح کجا بودم؟ تکبال! من به احساست احترام می ذارم. ولی نمی تونم از آگاه کردنت چشم بپوشم. تو خواهرمی و هیچ نیرویی نمی تونه کاری کنه که نگرانت نباشم.
تکبال تسلیم و خسته از جنگ با خودش و جنگ با واقعیت اون لحظه و هر لحظهش و جنگ با همه چیز بی حال و گرفته گفت:
-انتظار داشتی چیکار می کردم؟ داشت سحره رو می گرفت. بعدش هم سقوط کردم. اگر اون نجاتم نداده بود می خوردم زمین و1000تیکه می شدم. شاید اینبار تویی که اشتباه می کنی بالاپر. هر قاعده ای1استثنا هم داره.
-بله خواهر کوچولوی من. درست میگی. هر قاعده ای1استثنا هم داره ولی این موردی که ازش حرف می زنیم استثنای قاعده تو نیست.
تکبال حس کرد دوباره داره جرأت پیدا می کنه که به خودش مسلط بشه و صداش رو در حد صحبت کردن معمولی و بدون لرزش پیدا کنه.
-چرا نیست؟ تو از کجا می دونی که نیست؟
-از اونجایی که تو کبوتری و اون هیولا1کرکسه.
-بالاپر چرا متوجه نیستی؟ اون از مردن نجاتم داد.
-نجاتت داد و می تونست در جا نابودت کنه.
-بله می تونست اما نکرد.
-چرا باید همچین کاری کنه؟ تو زندهت براش بیشتر فایده داشت. هر زمان بخواد می تونه برای دریدنت اقدام کنه.
تکبال حس کرد داره کنترلش رو از دست میده. چیزی آزار دهنده انگار داشت توی وجودش از هم باز می شد و بزرگ می شد و بالا می اومد و تکبال هرچی می کرد نمی تونست جلوش رو بگیره. آخرش ترکید.
-زنده من!واسه اون! میشه بگی من بی خاصیت که توی حواس جمعی کامل هم نمی تونم بدون کمک یکی دیگه خودم رو جمع و جور کنم چه فایده ای ممکنه واسه1همچین موجودی داشته باشم که باعث بشه در حال گرسنگی هم ترجیح بده تیکه پارهم نکنه؟ بالاپر! من1نصفه ناقصم که به هیچ دردی نمی خورم. حتی به درد خودم. و تو میگی زنده من واسه اون موجود بیشتر از مردهم فایده داره. آخه برادر من! داداش بزرگه که از سر دلواپسی هر فرضیه عجیبی رو1واقعیت محکم می بینی! درست توجه کن و ببین. قشنگ منو ببین. منم تکبال. خواهر نصفه نیمه تو. که اگر همین الان سر و کله1مار اینجا پیدا بشه و تو نباشی حتی ارزه نداره بپره خودش رو نجات بده و مثل1بسته برگ پوسیده صاف میره توی شکم ماره. اون وقت تو میگی زندهت واسه اون بیشتر از مردهت فایده داره؟ بالاپر من هیچ فایده ای توی این دنیا واسه هیچ زنده ای ندارم جز اینکه1وعده نصفه نیم سیرش کنم تازه اگر تلخ و دیر حذم نباشم. جز این به هیچ دردی نمی خورم. هیچ فایده ای ندارم. نه واسه اون نه واسه هیچ کس دیگه و نه حتی واسه خودم. تو هم دیگه دست بردار از این فریب مسخره که به خودت و به من میدی. ممنونم که می خوایی همیشه امیدوار نگهم داری ولی دیگه بسه. بسه به خاطر خدا دیگه بسه.
تکبال این ها رو گفت و تحملش تموم شد. بالاپر سکوت کرده بود و فقط خواهرش رو زیر بال هاش به سینه فشار می داد. تکبال از اشک هاش عصبانی بود که می باریدن. متنفر بود. از خودش، از اشک هاش، از بال های بی پروازش، از دل گرفته و شکستهش که نتونسته بود تاب بیاره، از این واقعیت تلخ و سنگینی که مجبور به اعترافش شده بود و حالا که گفته شده بود واضح تر و بزرگ تر به نظر می رسید، از دنیای اطرافش که اینهمه بهش بی رحم و بی تفاوت بود و اینهمه راحت از لیست زنده ها کنارش گذاشته بود و از بالاپر که ناخواسته مجبورش کرده بود به این حال بی افته.
باد شدید تر و سرد تر شده بود. تکبال داغ از خشمی دردناک و بی توجه به سرمایی که داشت بیشتر می شد توی سینه بالاپر گریه می کرد و گریه می کرد.
-تکبال!لطفا دیگه بس کن. گوش بده. تو به هیچ وجه بی فایده نیستی. دسته کم واسه من و مادر. تو1فایده بزرگ برای ما2تا داری. تمام دلمون رو پر کردی. اگر تو نباشی ما هر2توی خلأ نبودنت نابود میشیم. تو تکبالِ ما هستی. بدون تو عشقی که بهت داریم مثل1زهر کشنده از بین می بردمون. تو عزیز ما هستی و شاید الان متوجه نشی ولی باور کن عزیز بودن واسه کسی، محبتیه که بهش می کنی. وقتی واسه کسی عزیزی وجودت، حضورت، نفس هات، خوابت، بیداریت، خنده هات، بودنت، بهش آرامش و احساس لطف و خوشبختی میده. و این احساس رو تو به ما میدی. به من و به مادر. این1واقعیت مسلمه. به همون وضوح و استحکام بال های بدون پرواز تو. این رو من می دونم، مادر می دونه، باقی هم می دونن. و جفت آینده من هم باید بدونه. البته که باید بدونه. کسی که همراه و هم پرواز من میشه باید با دل من، عشق من، احساس من و واقعیت های با ارزش زندگی من آشنا باشه و بهشون احترام بذاره. و تو و مادر واقعیت های با ارزش زندگی من هستید. اونقدر با ارزش که جفتی که همراه من میشه باید خیلی خیلی بخوادتون. حتی بیشتر از خود من بخوادتون. این فقط تو نیستی که همچین ارزشی واسه من داری. تو و مادر برای من، من و تو برای مادر، و شاید من و مادر هم برای تو همچین حکمی داشته باشیم. پس هیچ کدوم ما بی فایده نیستیم. تو هم نیستی. این فکر ها رو دیگه نکن. این فکر ها رو دیگه هیچ وقت نکن. تو بپری یا نپری برای من و برای مادر1حقیقت عزیز هستی که با هیچی عوضت نمی کنیم. حتی با1000تا بال پرواز. درضمن این توصیفی که از خودت کردی جمله خودت نیست. کی همچین چیزی کرده توی سرت؟ کی گفته تو در حالت حواس جمعی نمی تونی خودت رو جمع و جور کنی؟ از کجا به این نتیجه رسیدی که بی خاصیت و به درد نخوری؟ اگر فراموش کردی خوبه یادت بندازم که سحره بدون کمک تو نه تنها الان زنده نبود بلکه خونوادهش حتی پر و استخونی ازش نداشتن که خاک کنن و مثل مادر طوطیا گاهی برن روی خاکش. سحره الان بدون حتی1خراش توی لونهش در امنیت و سلامت کامله و این رو تو سبب شدی. پس تو خیلی هم به درد می خوری. به هر عامل عوضی که توی سرت کرده تو به درد نمی خوری این رو تفهیم کن یا بگو خودم برم بهش تفهیم کنم.
تکبال می شنید و چقدر دلش می خواست گریه مهلت می داد تا بگه این براش کافی نیست. پس خودش چی؟ عزیزه که باشه. پس تکلیف دل و زندگی و عمر و ادامه خودش چی میشه. دلش می خواست بگه دلش نمی خواست توی دنیا نقش جاذب محبت رو بهش بدن و کسی باشه که دیگران واسه خاطر رضایت دل خودشون هرچی می تونن بهش مهر و توجه بدن. تکبال خیلی حرف ها داشت که بگه. از خودش، از آرزو هاش، از درد هاش، از تقدیری که همچین نقش آزار دهنده ای رو بهش محول کرده بود، از دلش و از عشقی که به مفید بودن و زنده بودن و محبت کردن و شاد بودن و شاد کردن داشت و از پرواز. آه پرواز! چه دردی داشتن بال های بی پروازش و چه دردی داشت دل خسته از بی پرواز بودنش!.
-آهای کسی اونجاست؟
-این صدای آشنا همراه با سر و صدا های آشنای دیگه هر2رو از جا پروند. هر2صدای پسر شیطون خاله گنجشک و داداش کوچولوش که روی دوشش سوار بود رو شناختن و پشت سرش صدای پسر طوطی خانم و خواهر کوچیکش و دختر زاغی خانم که بعد از زاغک بزرگ ترین جوجه خونه بود و خواهر کوچولوش که شلوغ می کردن و می اومدن.
-بچه ها بریم این تو.
-راست میگه بریم. چه برگ هایی هم داره.
-صبر کنید ممکنه خطرناک باشه.
-خطر کجا بود بیایید بریم تو.
-راست میگه اول مطمئن بشیم.
بالاپر خنده ای شیطنت آمیز کرد و توی گوش خواهرش گفت:
-بیا بترسونیمشون.
بالاپر خوشحال از حضور اون ها و پایان این حال و هوای دردناک تکونی به خودش داد. تکبال هم که در این حس با برادرش مشترک بود و ترجیح می داد باقی احساساتش رو واسه خودش نگه داره از موضوع استقبال کرد و آروم بلند شد.
جوجه ها دور درخت می گشتن و در مورد اینکه چطور از امنیتش مطمئن بشن بحث می کردن. بالاپر تکبال رو راهنمایی کرد تا کمی دور تر از خودش مثل خودش زیر1شاخه بلند اما نازک منتظر بشه. جوجه ها قرار گذاشتن آروم به درخت نزدیک بشن و با حفظ فاصله کمی شاخ و برگش رو تکون بدن و سعی کنن وسط برگ ها رو ببینن. بالاپر به تکبال اشاره کرد که آماده باشه و به محض نزدیک شدن جوجه ها و درست در لحظه ای که اون ها تقریبا از امنیت درخت مطمئن شده بودن، بالاپر به تکبال علامت داد و هر2باهم با تمام زورشون شاخه های بالای سرشون رو تکون دادن. تکون شدیدی توی تمام شاخ و برگ بالایی درخت پیچید و1دسته برگ خشک از بالا روی سر جوجه ها ریخت. جوجه ها از ترس جیغ های کشدار کشیدن و پا گذاشتن به فرار و بالاپر و تکبال که از مخفی گاه هاشون بیرون اومده و تماشاگر صحنه بودن بلند بلند می خندیدن.
-بچه ها برگردیم کار بالاپر و خواهرش بود. نگاه کنید اونجا رو درختن دارن می خندن.
-ای بدجنس ها الان به حسابشون می رسم.
-صبر کن ما هم بیاییم.
جوجه ها مثل تیر به طرف درخت پرواز کردن. بالاپر در حالی که می خندید گفت:
-عجب در رفتید! حالا اگر تونستید بیایید بگیریدمون.
بالاپر این رو گفت و در حالی که تکبال روی شونهش بود پرید و فرار کرد و بقیه هم در حالی که رجز می خوندن پشت سرش پرواز کردن. چند لحظه بعد، تعقیب و گریز پر حرارتی راه افتاده بود که با وجود سفت و سخت بودنش تمام عناصرش بلند و از ته دل می خندیدن.
اون روز جوجه ها اونقدر بازی کردن که غروب تقریبا به شب پیوند خورد و مادر ها تنها با داد و بیداد و سر و صدا تونستن بچه هاشون رو به لونه ها ببرن. تکبال روی شونه بالاپر همراه بقیه می چرخید و چقدر خوشحال بود که اومدن بقیه ماجرا رو تمومش کرد و توی دلش دعا می کرد داستان اون روز هرچه زود تر از ذهن بالاپر پاک بشه هرچند می دونست این تقریبا شدنی نیست. تکبال درست فکر می کرد. این امر ممکن نبود. تکبال اون شب خسته از گریه ها و خنده های اون روزش به خوابی عمیق فرو رفت و ندید که بالاپر دردی که از نگاه خیس خواهرش پنهان کرده بود رو روی شونه های مادرش و همراه مادرش ساعت ها و ساعت ها بارید و بارید.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
پنجشنبه 17 مهر 1393 ساعت 19:52
سلام. این وبویسام هم که خراب شده مثل این که فقط روزی یک بار کار می کنه و این یعنی این که من فقط روزی یک بار می تونم بیام این جا.
داستان داره به جایی می رسه که من فهمیدم حق حیات دارم و به هر قیمتی بود تلاش کردم تا به خونواده ام این رو بفهمونم تا حدی هم موفق شدم ولی با اون که بیست و سه سال از زندگیم می گذره هنوز هم رفتار خیلی ها با من چیزی نیست که باید باشه.
این داستان بد جور شبیه زندگی منه.
امیدوارم وبویسام درست بشه یا یه راه دیگه ای پیدا بشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز. حال و هواتون چطوره؟ از کلاس ها و از درس و از پاییز چه خبر؟ وبویسام فقط کامنت دادن ها رو محدود می کنه دوست من. شما هر چند باری که دلت می خواد بیا. وبویسام چیکار باشه؟ حق حیات. چیزیه که ما تا زنده هستیم باید برای حفظش بجنگیم. هرچند همه اون هایی که واسه حفظش کم و بیش دردسرکی درست می کنن بد نیستن. اون ها فقط می خوان حفظمون کنن. نمی دونم حق با کیه ولی می دونم اینقدر خودخواهم که خیال ندارم از این حق حیاتم بگذرم حتی به خاطر دل هایی که عاشقانه واسهم می تپن. کاش شما مثل من نباشید!.
ممنونم از حضور با ارزش شما.
ایام به کام.
تکبال13
روز های کوتاه و تیره زمستون با ماتمی که دل های پرنده ها رو گرفته بود تیره تر و سرد تر می شد. لونه زاغی خانم هم مثل آشیونه طوطی خانم با پر های مشکی که کلاغ از بین بهترین و درشت ترین پر هاش جدا کرده و در حالی که گریه می کرد بهشون داده بود تزئین شده بود. زنبور ها پر های مشکی رو بالای لونه های عزادار طوری نصب کرده بودن که باد زمستون هیچ طوری نمی تونست جداشون کنه. هر کسی هر کاری از دستش بر می اومد واسه التیام دل های شکسته اون ها می کرد بلکه کمی آرامش بهشون بده. زاغک رو در کنار بقایای طوطیا زیر1بوته قاصدک که هر بهار مثل عروس می شد ولی حالا پژمرده و خشک بود به خاک سپردن و بعد، با دل های گرفته و چشم های خیس به لونه ها برگشتن. زاغک شاد و سرزنده دیگه نبود!. لونه ها سرد بود!. روز ها سرد بود!. زمستون سرد بود!. سرد سرد سرد!.
تکبال همراه بالاپر تا آخرین لحظه با جمعیت باقی موند. خاطره زاغک و شیطنت هاش همراه بالاپر، یاد سواری هایی که ظاهرا واسه رجز خوندن برای بالاپر و در واقع برای محبت کردن به تکبال بهش داده بود، یاد خنده های بلندش، یاد پرواز های سرشار از شوقش، حتی یاد عصبانی شدن ها و دعوا هاش با بالاپر لحظه به لحظه در نظرش زنده و مجسم می شد و سیل اشک رو هرچه شدید تر به چشم هاش می آورد. زاغک همیشه با تکبال مهربون بود. حتی زمان هایی که با بالاپر دعواش می شد. شب، تکبال و خونوادهش توی لونه نشستن در حالی که همهشون حس می کردن صدای ناله های زاغی خانم و جوجه هاش که راحت از داخل لونهشون شنیده می شد، مثل خنجر توی قلبشون فرو میره و چیزی نمونده نابودشون کنه. چشم های هر3تاشون خیس بود. تکبال بدون هقهق، بدون صدا، بدون هیچ نشون دیگه ای از گریه، فقط چشم هاش می بارید. دردی خارج از حد تحملش مجبورش می کرد بی توجه به حضور مادر و برادرش گریه کنه و تکبال گریه می کرد. بالاپر هم گریه کرد ولی روی شونه های مادرش. تکبال دید. صداقت بالاپر از خودش خیلی بیشتر بود. اونقدر که اجازه داد مادر و خواهرش اشک های تاثرش رو ببینن. ولی تکبال متفاوت بود. اون شب کبوتر مادر هرچند با دلی پر از اندوه، بالاپر رو دلداری داد و اونقدر باهاش حرف زد که آروم تر شد و حس کرد کمی سبک شده. بالاپر موجود شفافی بود و همیشه می تونست با دل پاکش آرامش معصومانه ای رو که مادر بهش می داد دریافت کنه و دردش هر چقدر سنگین بود کبوتر مادر بهش آرامش می داد. تکبال اون شب آرزو می کرد که خودش هم می تونست اینطور باشه ولی… اون شب بالاپر و تکبال مثل همه جوجه ها به کبوتر مادر چسبیدن و زیر بال و پرش پناه گرفتن بلکه این درد وحشتناکی که وجودشون رو زیر بار خودش له می کرد کمتر دستش بهشون برسه. مادر اون شب با تمام وجود جوجه هاش رو زیر پر گرفته بود. اون شب همه خونواده ها همینطور تنگ به هم چسبیده بودن چون حس می کردن به گرمای حضور همدیگه احتیاج دارن. اون شب مثل همه شب های زمستون تاریک و طولانی بود. نیمه های شب، تکبال آروم از لونه زد بیرون. ترسی که وجودش رو گرفته بود در برابر دردی که نمی تونست تحملش کنه هیچ بود. تکبال روی شاخه سرو نشست. آسمون اون شب انگار از هر شب گرفته تر بود. قطره ای بارون روی چهره داغ تکبال افتاد. انگار آسمون هم داشت گریه می کرد. تکبال تنها بود. کسی نمی دیدش. خودش بود و خودش. چقدر خوب! بغضش شکست. اشک ها جاری شدن. زاغک دیگه نبود!. رفته بود!. با زهر نیش1مار زاغک واسه همیشه رفته بود!. تکبال اون شب به یاد زاغک از ته دل گریه کرد. به یاد پرنده جوونی که پیش از زندگی کردن مرده بود. به یاد صاحب دل پر محبتی که هر بار با دیدن تکبال سعی می کرد1طوری بهش محبت کنه. فقط واسه اینکه محبتی کرده باشه به جوجه پرنده بی پروازی که هرگز نمی پرید. تکبال اون شب دور از نگاه مادرش و بالاپر، دور از نگاه هر چشمی، زیر آسمون تیره و گرفته شب زمستون، به یاد تمام این ها با تمام وجود گریه کرد.
با اومدن زمستون و اتفاق های بدی که پشت سر هم می افتاد و ترسی که زیر پوست جنگل بیشتر و بیشتر می شد، انگار دیگه میل به زندگی از دل ها رفته بود. همه انگار از سر اجبار حرکت می کردن، از لونه ها بیرون می اومدن، دنبال غذا واسه جوجه هاشون می رفتن و زندگی می کردن. کسی از مارها صحبت آشکاری نمی کرد. طوری رفتار می کردن که انگار مارها همیشه بودن و این1ماجرای عادیه از نا امنی جهان. ولی همه می دونستن که اینطور نیست و این1داستان وحشتناک و متفاوته. تکبال هم می دونست ولی نمی فهمید چرا اطرافیانش روی آگاهی هاشون سرپوش می ذارن. خیلی هم کنجکاو نبود بفهمه. وقتی دید صحبت در مورد این دسته وحشتناک و خونخوار از مارها که فقط و فقط سر و کارشون با جوجه ها بود مثل1گناه ناپسنده دیگه حرفش رو نزد ولی زاغک و طوطیا رو به خاطر سپرد و اطمینان داشت که برای خلاصی از هیچ احساس گناهی حاضر نیست خاطره اون ها رو کنار بذاره و وانمود کنه اون ها بر اثر1حادثه عادی حمله1مار از دست رفتن. تکبال از بالای سرو بلند به بوته قاصدک پژمرده خیره شد.
-طوطیا و زاغک هم مثل این بوته پژمرده شدن. الان آروم زیرش خوابیدن. این بوته توی بهار دوباره زنده میشه ولی اون2تا دیگه هیچ وقت زنده نمیشن. دیگه نمی خندن. دیگه پرواز نمی کنن. آسمون2تا یار خوب رو از دست داد.
قطره های بارون درشت ولی آروم روی سرش افتادن. تکبال با بغض به آسمون گرفته نگاه کرد.
-تو هم دلتنگشون شدی مگه نه آسمون؟ حق داری. اون ها خیلی خوب بودن. حق داری دلتنگشون باشی.
صدای غرش رعد از جا پروندش.
-تقصیر من نیست آسمون. درسته. به جای اون ها من باید می رفتم. خیال کردی خودم دلم نمی خواست اون ها الان توی دلت پرواز کنن؟ من نباشم چیزی عوض نمیشه. ولی اون ها که رفتن1جنگل دلتنگ شد. حتی تو آسمون. به من چه که انتخاب با ما نیست؟ چرا سر من داد می زنی؟ دردت رو می فهمم ولی من واقعا بی تقصیرم. معذرت می خوام آسمون.
بارون تند تر شده بود. تکبال باریدن آسمون رو تماشا می کرد. زیر سایه بون علفی لونهشون پناه گرفت و به صدای بارش بارون و فریاد های درد آسمون گوش داد.
تصویری محو در دور دست سکون خوابآلود و غمگینش رو شکست. 1سایه، 1خیال، 1سیاهی!،
نه سایه بود و نه خیال. خودش بود. کرکس. ولی نه اون کرکسی که تکبال می شناخت. کرکسی که اون شب تاریک از دست مار نجاتش داده بود حالا موجودی بود کاملا بیگانه، وحشتناک و وحشی. تکبال حرکت تندش رو دید که مثل فشنگ از بالا شیرجه زد پایین. کرکس انگار در تعقیب چیزی بود. لکه ای خیلی کوچیک تر از کرکس که توی هوا می چرخید، به سرعت پیچ و تاب می خورد و از زیر دست کرکس فرار می کرد و چون کوچیک و چابک بود تا حالا تونسته بود دووم بیاره. تکبال با وحشت تماشاگر صحنه بود. کرکس پشت سر هم می چرخید و شیرجه می زد و موجود کوچیک که هنوز تکبال نشناخته بودش از زیر منقار و پنجه های سریع و تیز کرکس جاخالی می داد و با تمام توانش به طرف درخت های جنگل پرواز می کرد. صحنه نزدیک و نزدیک تر می شد. تکبال با نگاهی پر از وحشت فقط تماشا می کرد. اون ها نزدیک تر شدن و باز هم نزدیک تر. و تکبال1دفعه تونست سایه کوچیکی که به خاطر سرعت زیادش درست دیده نمی شد رو بشناسه.
سحره!
سحره جوون یکی از دوست داشتنی ترین و زیبا ترین موجوداتی بود که تکبال می شناخت. سحره رو همه دوست داشتن. تمام وجودش1دنیا لطف و شیرینی بود. چند ماهی بیشتر از تکبال شب و روز به خودش دیده بود ولی قد و اندازه ای کوچیک و خیلی ظریف و درضمن خیلی چابک داشت. روز اولی که تونست بال هاش رو به هم بزنه مادرش تمام پرنده های جنگل رو مهمون کرد. سحره تنها جوجه خونه بود و ستون دل خونوادهش. پدر و مادرش از نفس های اون بود که نفس می گرفتن. محبت اون ها به تنها جوجهشون حرف زبون همه بود. همینطور داستان زیبایی و شیرینی سحره جنگل. تکبال بارها دیده بود که از جنگل های اطراف سحره های جوون برای جفت شدن با این فرشته کوچولو می اومدن و دست خالی بر می گشتن چون راحت در1نگاه می شد دید و فهمید که باهاش جور درنمیان.
و حالا سحره داشت با تمام زورش بال می زد تا از دست کرکس فرار کنه. تکبال در1لحظه حس کرد تمام آموخته ها و دانسته هاش به شدت و همه با هم به ذهنش هجوم آوردن و با فشار توی وجودش رو پر کردن.
کرکس ها موجوداتی وحشی، خونخوار و دشمن پرنده های کوچیک تر هستن. کرکس ها رحم ندارن. فقط شکار می کنن. بهشون نباید نزدیک شد. کرکس می گفت از خوردن تکبال خوشش نمیاد چون تکبال رو شل و ول بالای درخت آویزون دیده بود و از پاره کردن شکاری که توی پنجه هاش پرپر نمی زد و خون به اطراف نمی پاشید خوشش نمی اومد. کرکس عاشق جنگه. عاشق شکار های خونین. عاشق مبارزه ای که مطمئنه خودش توش برنده میشه ولی قبلش عشق می کنه از تماشای تقلای بی فایده شکار برای حفظ زندگیش و تماشای خونی که همراه پر و بال زدن های آخر می پاشه هوا و… تمام دنیا در نظر تکبال سرخ و سیاه شد. به مقابل خیره شد. سحره داشت خسته می شد. کرکس خیلی بهش نزدیک بود. تکبال خواست جیغ بکشه ولی صداش در نیومد. انگار با طلسمی سیاه خشکش کرده بودن. سحره با هرچی زور توی وجودش باقی بود می خواست خودش رو به لونه برسونه و کرکس می خواست پیش از رسیدن به لونه بگیردش. تکبال ناگهان نکته آخر رو به خاطر آورد. قاعده ای که همه بهش احترام می ذارن. البته به جز مارها. خود کرکس بود که این رو بهش گفته بود.
هر زنده ای داخل آشیونهش در امانه.
سحره فقط باید به لونه می رسید. چیزی نمونده بود ولی سحره دیگه توان نداشت. ترس حاصل از هیبت کرکس، صدای بال هاش که درست پشت سرش سفیر می کشیدن، پنجه هایی که هر لحظه برای دریدنش از بالای سرش پایین می اومدن، و در آخر نعره پر طنین کرکس که توی تمام وجود سحره و وجود تکبال و تمام جنگل پیچید، قدرتش رو گرفته بود. تکبال دید که سحره داره کند میشه. دید که حرکت بال هاش داره کم و کمتر میشه و دید که کرکس به بالای سرش رسید و شیرجه زد. تکبال در آخرین لحظه صداش رو پیدا کرد.
-نه. سحره!لونه. برس به لونه.
سحره انگار از خواب مرگ دوباره بیدار شده باشه اینبار قدرت گرفته از ترسی بی مهار پرواز کرد. کرکس عصبانی تر از پیش پشت سرش سفیر کشید. تکبال دید که کرکس به سحره رسید و دوباره بالای سرش رفت و شیرجه زد. تکبال جیغ کشید:
-نه. سحره!نه.
سحره مثل برق خودش رو به طرف راست پرت کرد و کرکس ناکام موند. سحره پرواز کرد و درست از کنار شونه کرکس گذشت. کرکس دیوانه از خشم دوباره رفت بالا و دوباره خیز برداشت. تکبال از شدت وحشت بی حس شده بود ولی نگاهش رو ثابت نگه داشت. سحره داشت موفق می شد. لونه نزدیک بود ولی کرکس دوباره بالای سرش بود. مثل اینکه کرکس به هیچ عنوان خیال نداشت به این رنگین پر کوچولو و شاهد بی پروازش ببازه. کرکس دوباره شیرجه زد. تکبال جیغ کشید:
-سحره بالای سرته.
سحره این بار خودش رو به طرف چپ پرت کرد و کرکس که در دفعات پیش شاهد جاخالی دادن سحره به طرف راست بود و واسه رفتن به همون طرف آماده می شد بی اراده به طرف راست منحرف شد و توی هوا انگار لغزید و کج شد. این وسط یکی از پنجه های تیزش به سحره رسید ولی درست در همون لحظه تکبال با تمام وجودش جیغ کشید:
-سحره!پشت سرت!
سحره خودش رو به جلو پرتاب کرد و کرکس تعادلش رو از دست داد. سحره دور شد و کرکس با2حرکت بال بهش رسید. سحره دیگه به درخت ها رسیده بود. کرکس می دونست که وقتش کمه. شیرجه زد. سحره هم اومد پایین و جاخالی داد. کرکس دوباره توی هوا لیز خورد، تعادلش رو از دست داد و با سر به طرف زمین سقوط کرد. سحره از این فرصت استفاده کرد. اوج گرفت و به طرف لونهش پرواز کرد. کرکس لحظه ای بعد تعادلش رو به دست آورد و جسم سنگینش رو کشید بالا. مثل تیر عذاب خودش رو به سحره رسوند و شیرجه زد. یکی دیگه و یکی دیگه. روی درخت ها با تمام توان پرواز می کردن. جنگ وحشتناکی بود که سر زندگی ادامه داشت. سحره در آخرین لحظه به لونه نگاه کرد. خیلی نزدیک بود ولی پنجه های کرکس نزدیک تر بودن. تکبال داشت شاهد شکار سحره می شد. سحره پروازی بود، شیرین بود، می تونست با1سحره مثل خودش جفت بشه. می تونست مادر بشه. می تونست به جوجه هاش زندگی، آواز، پرواز یاد بده. می تونست چندتا جوجه و1سحره جوون رو شاد و خوشبخت کنه. سحره نباید اینجا و اینطوری تموم می شد. آخر کار بود.
-نه.
در لحظه آخر با تمام وجودش خودش رو انداخت بالا و همراه جیغ بلند و کشداری که از شدت ترس غیر عادی شده بود پرید. بال هاش حرکت ضعیفی کردن ولی کافی بود که پرتش کنه جلو. تکبال خودش رو کشید بالا. فقط چند سانت. سحره به سرعت اومد، در2سانتی تکبال منحرف شد و رفت طرف لونه. کرکس تکبال رو ندید. مستقیم در تعقیب سحره اومد و درست در آخرین لحظه با دیدن توپ پرداری که بین زمین و آسمون وسط خودش و شکارش حائل شده بود یکه ای خورد و برای پیشگیری از برخورد با اون جسم ناشناس عقب کشید. سحره فقط چندتا بال زدن تا لونه فاصله داشت که کرکس تکبال رو شناخت. از شدت خشم نعره کشید:
-تو! ای فسقلی مزاحم!
و بعد بی اعتنا به تکبال در حال سقوط، به طرف سحره خیز برداشت. 1شیرجه دیگه و…سحره وارد لونه شد و زیر علف های خشک پناه گرفت. کرکس لحظه ای با نگاه وحشی و عصبانی دنبالش گشت و بعد پرواز کرد و رفت بالا. تکبال داشت به زمین می رسید که کرکس دیدش. با تمام سرعت به طرف پایین شیرجه زد و درست در لحظه آخر توی هوا گرفتش. بعد بدون مکث پرواز کرد و رفت بالا و بالا و بالاتر و از اونجا دور شد. سحره چنان ترسیده بود که چیزی نفهمید. کرکس اونجا صبر نکرد. اونقدر بالا رفت و چنان دور شد که دیگه به چشم سحره نمی اومد. تکبال در آخرین لحظه هشیاری وقتی منقار های کرکس رو در2طرف بدن ضعیف و شکنندهش حس کرد و خشم دیوانه وارش رو از روی فشاری که به پهلو هاش می اومد فهمید با خودش گفت:
-این شد. اون نباید می مرد. من باید جاش برم. سحره بی پرواز نیست پس باید بمونه. بقای این رفاقت رو بهم بدهکاری آسمون.
لبخندی ضعیف برای لحظه ای کوتاه به چهرهش نقش کم رنگی زد و بعد دیگه چیزی نفهمید.
با احساس گرمای خوشآیند و باد ملایمی که به چهره داغش می خورد چشم باز کرد.
-سلام فسقلی.
تکبال لحظه ای حس کرد وسط1عالمه پر توی بهشته. وسط1دسته پر های گرم ولو شده بود و آروم، خیلی خیلی آروم تاب می خورد. برای1لحظه کابوسی که از سر گذرونده بود رو فراموش کرد. چقدر دلش می خواست چشم هاش رو ببنده و تا ابد وسط اون بهشت امن بخوابه. در اون لحظه به هیچ چیز فکر نمی کرد. فقط دلش می خواست بخوابه. نه سحره، نه لونه، نه پرواز. فقط آرامشی عجیب و خواب.
-سعی کن بیدار بمونی فسقلی. اگر حالا بخوابی حسابی بیمار میشی.
تکبال سعی کرد ولی…بیماری چه اهمیتی داشت! اون فقط دلش می خواست بخوابه.
-بیدار شو فسقلی. مادرت از دلواپسی دیوونه میشه. تو که این رو نمی خوایی. می خوایی؟
همین کافی بود. در کسری از ثانیه همه چیز عوض شد. بیداری با تمام وقایع وحشتناک ساعتی پیش مثل1سنگ بزرگ به ضرب خورد توی سرش و به شدت از جا پرید. دستی محکم گرفت و نگهش داشت که مانع سقوطش بشه.
-آروم فسقلی. اینجا خیلی بلنده اگر بی افتی تیکه بزرگت نوکته. تکبال با نگاهی وحشتزده و کاملا هشیار به کرکس خیره شد. توی نگاه کرکس هیچی نبود. تکبال به یاد آورد. تمام دیده هاش رو لحظه به لحظه به خاطر آورد.
-سحره.
-به موقع رفت توی لونه.
-الان.
-الان احتمالا همونجاست و داره از ترس می لرزه.
-عالی شد!
تکبال بی حس این رو گفت و دوباره خودش رو روی بال های گسترده کرکس رها کرد ولی نگاهش کاملا هشیار بود.
-خوب این پایان رو تو می پسندی ولی من موافقش نیستم. می دونی که.
-بله می دونم. شما می خواستی بگیریش ولی نشد.
-بله نشد. می دونی واسه چی؟ 1فسقلی فضول در آخرین لحظه مزاحم شد و نتیجه رو عوض کرد.
-و شما الان اون فسقلی فضول رو در اختیار داری. چرا به جای اون سحره با این یکی خودت رو سیر نمی کنی؟
-این هم حرفیه. ولی تصور نمی کنم زیاد خوشم بیاد.
-ببین! من از سحره بزرگ تر و بهترم. اون هرچی داشت پر بود. پر های بلندش رو دیدی؟ هیکل هم که نداشت. من دارم تبدیل به1ماده کبوتر درشت میشم. هنوز مونده ولی همین حالاش هم3برابر سحره سیر می کنم. بد نیستم. پشیمون نمیشی.
تکبال تمام این ها رو با زمزمه ای آروم و خسته ولی خیلی جدی و مطمئن گفت. کرکس نگاهش می کرد و گوش می داد. بدون تغییر حالت باهاش حرف می زد. 1معامله خیلی جدی بین2تا موجود کاملا ناهمگون.
-خوب که اینطور. این رو که راست میگی. ولی من داشت بهم خوش می گذشت. اگر می گرفتمش هم سیر می شدم و هم عشق می کردم. و تو. نفله کردن تو سیرم می کنه ولی بهم اون عشق رو نمیده.
-می تونه بده. شما تا نفس آخرش تعقیبش کردی. کم مونده بود بگیریش. حالا به جاش من رو گرفتی. خیال کن من نتیجه تعقیبتم. باور کن میشه.
-نمیشه. تو به درد عشق کردنم نمی خوری. فقط سیرم می کنی.
-اونهمه عشق کردی حالا سیر شو. باقیش رو بذار واسه دفعه بعد.
-خوب باشه. ولی اینطوری خیلی جفنگه. 1خورده به خودت تاب بده ببینم چیکارت میشه کرد.
تکبال نفهمید. گنگ و پرسش گر به کرکس نگاه کرد.
-اه زود باش فسقلی. اینقدر شل نباش. بجنب دیگه.
تکبال به لحن مشوق کرکس و نگاه درنده ای که با لحنش هماهنگ بود توجه کرد ولی نفهمید باید چیکار کنه.
-من. من باید چیکار کنم؟
-کوچولوی دیر فهم! باید بترسی. باید بپری. باید در بری. باید اینطوری مسخره تسلیم نشی. اینطوری من نه تنها سیر نمیشم، تا1هفته دل درد اذیتم می کنه.
کرکس این رو گفت و خندید.
-خوب دیگه بجنب. ناسلامتی می خوایی بمیری. بجنب1حرکتی کن.
کرکس مثل اینکه کسی رو واسه برداشتن1قدم مثبت تشویق می کرد، این ها رو با لحنی گرم گفت و آروم زد روی شونهش.
تکبال از جا بلند شد و…
-من که پروازی نیستم. آخه چجوری؟
-خوب پروازی نباشی. سعی که می تونی کنی. تو واسه نجات اون پرنده مردنی پریدی و1خورده هم رفتی بالا. پس واسه حفظ زندگی خودت هم می تونی. زود باش دیگه بپر.
تکبال سری به نشان تسلیم تکون داد. خودش رو جمع کرد، چند قدمی از دسترس کرکس دور شد و به پایین نگاه کرد. تازه فهمیده بود درختی که روش نشسته بودن به طرز وحشتناکی بلنده. اونقدر بلند که زمین دیده نمی شد. تکبال با خودش فکر کرد:
-به زمین که نمی رسم. وسط راه اون بهم می رسه و همونجا خورده میشم. وحشتی عظیم گرفتش. سر برگردوند و به کرکس نظر انداخت که با نگاهی منتظر و لحنی تشویق آمیز گفت:
-آفرین درسته. زود باش شروع کن. زود باش فسقلی!.
تکبال با خودش فکر کرد:
-من شکارش رو از دستش در آوردم. از این گذشته اون پیش از این2بار از مردن نجاتم داد و2بار بهم لذتی رو داد که هرگز نمی شد خودم تجربهش کنم. پس این جنگ رو بهش بدهکارم. کاش از پسش بر بیام!.
تکبال آماده شد که با تمام توانش با پنجه های کرکس وسط زمین و هوا بجنگه تا بهش لذتی که می خواد رو بده. لحظه ای به آسمون نگاه کرد.
-من رفتم آسمون. یادت باشه بهم معرفت نکردی. خداحافظ مادر. معذرت می خوام. و پیش از اینکه اشک های حلقه زده توی چشم هاش فرصت جاری شدن و چکیدن داشته باشن از روی شاخه پرید. درست در لحظه آخر وسط منقار های کرکس بود. آسمون غرش وحشتناکی کرد. صدای رعد چنان بلند بود که تکبال لحظه آخر حس کرد دنیا منفجر شد و بعد، تاریکی و سکوتی عمیق و مطلق.
-هی فسقلی! بلند شو. بسه دیگه خیلی خوابیدی. پاشو دیگه. داره عصر میشه. مادرت بر می گرده می بینه نیستی بیخیال مارها می زنه به جنگل و یا خودش یا برادرت رو بیچاره می کنه. پاشو ببینم.
تکبال حس کرد داره خواب می بینه.
-مگه مرده ها هم خواب می بینن!؟ تازه من که چیزی ازم نمونده تا خاکم کنن! پس چجوری الان موجودیت دارم؟!
-بلند شو فسقلی. پاشو. می خوایی مادرت رو گرفتار کنی؟
تکبال خواه ناخواه با قطره های خنک آب که روی چشم هاش پاشید بیدار شد. همون جهان، همون آسمون، همون درخت و…کرکس.
-بسه دیگه بلند شو. من که نگهبان شخصی تو نیستم.
تکبال به کرکس نگاه کرد. نوک بال هاش رو خیس کرده بود و تکون می داد و روی تکبال آب می پاشید.
-من نمردم؟!
-نه فسقلی. هنوز زنده ای. ولی میمیری. می دونی فسقلی تو مغز توی سرت نیست و در نتیجه1جایی1کاری دست خودت میدی و میمیری. اگر هم نمیری احتمالا خودت رو حسابی به دردسر میندازی.
تکبال ناباور از زنده بودنش با کمک کرکس توی جاش نیمخیز شد و به اطراف نگاه کرد. لونه کرکس بزرگ و قشنگ بود. تکبال با آمیزه ای از ترس و شادی حاصل از زنده بودن و نگرانی و حیرت پرسید:
-ولی چرا؟ من که هرچی تونستم کردم.
کرکس در حالی که بهش کمک می کرد بشینه گفت:
-بله. اینقدر دست و پا زدی که نزدیک بود از دستم ول بشی و بی افتی زمین. ببینم فسقلی تو واقعا دیوونه ای یا نقشت رو خوب بلدی؟
تکبال با نگاهی که پر بود از ناآگاهی کاملا صادقانه فقط به کرکس نگاه کرد.
-ببین فسقلی تو واقعا سر جونت باهام بحث کردی و حاضر شدی بذاریش و حاضر شدی در لحظه آخر اون مدلی بمیری که من می خوام. واقعا چی تشویقت کرد همچین کار مسخره ای کنی؟
-شما.
-موجود احمق من بهت گفتم دلم می خواد تو جون بکنی تا لحظه کشتنت بهم خوش بگذره و تو اطاعت کردی؟ آخه واسه چی؟
تکبال آروم زمزمه کرد:
-واسه اینکه… واسه اینکه… شما… من… من…
1قطره اشک درشت از چشم هاش چکید روی پر های روی سینهش. کرکس عصبانی نگاهش کرد. تکبال سرش رو انداخت پایین و بغضش بی صدا ترکید. گریهش چنان معصومانه بود که کرکس نفس عمیقی از سر درموندگی کشید، لحظه ای مکث کرد و بعد بال های بزرگش رو کشید روی سرش و گرفتش زیر پر.
-بیا اینجا ببینم! بیا اینجا!.
تکبال خودش رو زیر بال و پر کرکس جمع کرد و تمام فشار ها و ترس ها و درد های اون روزش رو ریخت بیرون.
-گریه نکن فسقلی. چیزی نیست. اینجا که هستی امنه. تو1لحظه فکر نکردی شاید من واقعا نخوام همچین کاری کنم؟
تکبال از همون زیر و با هق هق در کمال صداقت جواب داد:
-نه.
کرکس در حالی که می خندید به خودش فشارش داد و گفت:
-نکبت میگه نه. گوش بده فسقلی! من کسی رو که خودم نجاتش بدم پاره نمی کنم. هرچند تو حقته. آخه به هیچ دردی نمی خوری. حتی مغز هم نداری. اگر داشتی یادت می موند که من بارها گفتم از خوردنت خوشم نمیاد. من فقط می خواستم واسه فضولی که کردی جریمهت کنم و درضمن ببینم تو تا کجا دیوونه ای که دیدم تا آخر آخرش دیوونه ای. ولی تو واقعا نباید تا اینجا پیش بری. می فهمی؟
تکبال دوباره از همونجا و با همون صداقت جواب داد:
-نه.
کرکس حس کرد تکبال داره راست میگه. نمی فهمید. واقعا نمی فهمید. کرکس سکوت کرد و تکبال رو که از شدت هقهق زیر پرش می لرزید همونجا نگه داشت و آروم مشغول نوازشش شد و گذاشت گریه کنه. به شاخه کلفتی که پشت سرش بود تکیه داد و نگاهی متفکر و از سر حیرت به آسمون انداخت.
-توی چه دردسر مضحکی افتادم!.
صدایی از دور.
-کرکس!آهای کرکس!
کرکس به خودش اومد و به اطراف نظر انداخت. مشکی در حالی که بی نهایت بد پرواز می کرد، به چپ و راست می رفت، به شاخه ها می خورد، می چرخید، منحرف می شد، دور می رفت، نزدیک می اومد و خلاصه به معنای واقعی گیج بود داشت صداش می زد. کرکس خندهش رو خورد و بدون اینکه از جاش بجنبه صدا زد:
-مشکی! مشکی اینجا. بیا این طرف. بچرخ به چپ و مستقیم بیا.
مشکی بعد از مدتی خیلی طولانی با راهنمایی کرکس به درخت رسید.
-پس کوشی کرکس تمام جنگل رو گشتم دیگه داشتم حسابی…
ولی با برخورد محکمش به شاخه کلفتی که کرکس بهش تکیه زده بود حرفش ناتموم موند.
-اه لعنتی! این چه وضعه پرواز کردنه مگه نمی بینی؟
مشکی در حالی که صداش از درد حاصل از برخوردش با شاخه خش برداشته بود جواب داد:
-نه که نمی بینم. تو چی؟ تو می بینی؟ اگر می بینی ببین که هنوز شب نشده و من توی روز نمی تونم ببینم. تمام جنگل رو همینطوری پریدم و به نظرم به تمام شاخه ها و درخت هاش خوردم تا الان که اینجام. من بدون اینکه ببینم اینهمه چرخیدم که گیرت بیارم و تو اصلا یادت نیست که من توی روز نمی بینم.
مشکی با لحن معترض جوجه آزرده ای که مادرش به ناحق توبیخش کرده باشه این حرف ها رو می زد در حالی که کرکس از شدت خنده آشکارا می لرزید و آخرش هم صداش رفت بالا و رفت بالا و به قهقهه ای بلند و کشدار تبدیل شد که انگار نمی خواست قطع بشه. مشکی آزرده تر از پیش اعتراض کرد:
-چرا داری می خندی؟ من داقون شدم و تو می خندی! ببین همه جام زخم و زیلی شد و من اصلا نفهمیدم چون نگرانت بودم و فقط می خواستم پیدات کنم که بهت بگم تکمار عوضی فهمیده دیشب اون دردسر ها رو تو واسهش درست کردی. درضمن ماجرای جغده رو هم فهمیده که زیر سر تو بود. من که بهت گفتم هر طوری راپرتش رو به اون جغده برسونی تکمار می فهمه. حالا تو باز شونه بالا بنداز. خود جغده نفهمید جونش رو مدیون کیه ولی این تکمار نکبت فهمیده و حالا داره واسهت آش می پزه. خیلی کار های دیگه هم داره می کنه که تو اصلا خیالت نیست. وقتی دیدم هیچ کجا نیستی گفتم نکنه واقعا طوری شدی. از بس نگران بودم نزدیک بود برم همه خفاش ها رو مجبور کنم بیدار شن و مثل خودم بزنن به شاخه و تنه و همه چیز و فقط پیدات کنن و تو. کرکس! آخه چرا می خندی؟ نخند بهم گوش بده. من…
مشکی1دفعه حرفش رو خورد و با تعجب به کرکس و به گوشه پر های تکبال که از زیر پر و بال کرکس بیرون زده بود خیره شد. کرکس هنوز داشت می خندید. مشکی لحظه ای گیج به اون صحنه نگاه کرد و بعد وا رفت.
-هی! این اینجا چیکار می کنه؟!
کرکس که انگار تازه یواش یواش داشت می فهمید مشکی چی می گفت قهقههش کم کم و به آرومی مثل فرود از1اوج فروکش کرد. به مشکی نگاه کرد. مشکی راست می گفت. تمام جونش زخمی و خراشیده شده بود. چندتا از خراش ها هم کمی خونی بودن. کرکس بی توجه به حیرت مشکی و نگاه بسیار متعجبش به تکبال بدون قهقهه گفت:
-مشکی! تو واقعا زخمی شدی!
مشکی با صدایی که از شدت تعجب تا حد امکان پایین رفته بود گفت:
-خوب آره1کمی خط و خراش برداشتم ولی این… کرکس! تو چیکار کردی؟! این رو چرا آوردی اینجا؟!
کرکس سری به نشان درموندگی و تسلیم تکون داد و گفت:
-این؟ واسه اینکه جای دیگه نبود ببرمش. آوردمش اینجا.
مشکی که قیافهش از شدت حیرت کج و معوج شده بود دوباره بلند تر و متعجب تر گفت:
-ولی آخه این اینجا چیکار می کنه؟!
کرکس مثل کسی که دیگه آب از سرش گذشته جواب داد:
-می بینی که. گریه می کنه.
-وای! ای وای کرکس تو جدی گاهی… آخه این به چیت جواب می داد؟ یعنی واقعا توی این منطقه همسری تو هیچ کسی نبود که تو… وای من اصلا درکت نمی کنم. واقعا الان حست مثبته؟
کرکس بی حوصله شونه بالا انداخت و گفت:
-اینقدر مزخرف نگو اصلا اینطوری نیست.
-پس چرا این رو آوردیش اینجا؟
-گفتم که، چون جای دیگه نبود که ببرمش. این مزاحم مسخره باعث شد من شکارم رو از دست بدم و بعدش داشت سقوط می کرد روی زمین. وقتی گرفتمش از حال رفت. جایی امن تر از اینجا نشناختم ببرمش آوردمش اینجا.
-خوب می ذاشتیش دم لونهش می اومدن برش می داشتن.
-خوب دفعه دیگه همین کار رو می کنم ولی اگر زودتر از کس و کارش مارها اومدن برش داشتن من خودم پدرت رو واسه این راه حل بی خودی که ارائه دادی درمیارم. با این وضعیت افتضاح جنگل هشیار ها رو روی هوا می زنن تو انتظار داری1موجود بی خاصیت مثل این که در حال حواس جمعیش نمی تونه خودش رو جمع و جور کنه در حال بی هوشی تا اومدن خونوادهش سالم بمونه؟
مشکی توی خودش جمع شد و انگار از لحن جدی کرکس ترسیده بود سکوت کرد. کرکس نگاهی بهش انداخت و با لحنی ملایم تر از چند لحظه پیش گفت:
-خوب. حالا تو. تماشا کن ببین خودت رو چه شکلی کردی! آخه واسه چی توی روز پرواز کردی؟ تا شب چیزی نمونده بود و تو باید صبر می کردی.
مشکی که انگار همین اندازه واسه رفع دلخوریش کافی بود با صدایی که دیگه اعتراض توش نبود جواب داد:
-نه نباید. تو واقعا باید می فهمیدی. تکمار داره آفتاب پرست ها رو بر علیهت بسیج می کنه. تکمار واقعا عصبانیه کرکس. تو دیشب گند زدی به بزمش و تکمار هیچ خوشش نیومده. چقدر بهت گفتم بیخیال شو و تو گوش نکردی.
کرکس با لحنی جدی گفت:
-خوب که چی؟ واسه چی باید گوش می کردم و واسه چی تو باید اینهمه بترسی؟ اگر گوش می کردم الان تو و باقی خفاش ها توی معده اون خزنده های تفاله در حال حذم شدن بودید. آفتاب پرست ها هم به این غلط ها نمیان. اینهمه مثل ماده های جوجه مرده ناله نکن و درست حرف بزن ببینم چی شده. راستی در مورد راپرت به اون جغده چی می گفتی؟ اون که کار من نبود. کلاغه بهش رسوند.
مشکی شونه بالا انداخت و گفت:
-آره بابا کلاغه رسوند. و کلاغه از کجا فهمید؟
کرکس خیلی عادی جواب داد:
-من از کجا بدونم؟ اتفاقی فهمید.
مشکی نگاهی از سر حرص بهش کرد.
-بله اتفاقی فهمید و تو هم اصلا هیچ دخالتی در فهمیدنش نداشتی. موندم چطوری ماجرا رو درست کردی که خود کلاغه هم هنوز نفهمیده و مطمئنه که خودش تنها این خطر رو کشف کرده.
کرکس همون طور عادی گفت:
-خوب مطمئن باشه. بذار از زرنگی و شجاعت خودش حال کنه. تو بَخیلی؟
مشکی خواست حرفی بزنه ولی کرکس دوباره خندید و مشکی فقط سری به علامت تاسف و درموندگی تکون داد و خنده کرکس رو شدید تر کرد.
-خوب خوب خوب. باشه از حالا مواظبم چیزیم نشه. حالا بشین حالت جا بیاد تا ببینم چی میگی.
مشکی نشست ولی حالش جا نیومد.
-تو جدی نمی گیری کرکس ولی واقعا باید جدی بگیری. باشه بابت دیشب ممنونیم که نجاتمون دادی ولی آخه واقعا لازم بود که توی کار اون هیولای بی شاخ و دم سرک بکشی و از جریان مخفیگاه شخصیش سر در بیاری؟
-خوب بله. لازم بود. چه معنی داره اون1همچین داستانی توی مخفیگاهش داشته باشه و من1جوجه کبوتر نصفه نیمه زیر پرم غایم کنم! این عادلانه نیست. هر طور حساب کنی من از اون ایکبیری بالاترم.
کرکس این رو گفت و زد زیر خنده.
-کرکس میشه بس کنی؟ به خاطر این خط و خراش من هم شده1کمی جدی تر باش که زیاد احساس بیچارگی نکنم.
-خوب باشه. ولی این انتظار آخریت ازم زیاده. اون خزنده به درد نخور توی مخفیگاه شخصیش1قفس با ارزش داره. ارزش قفس بخوره توی سرش. محتویات داخلش خیلی با ارزش تره. اون بد ترکیب داخل اون قفس بد ترکیب1ماده عقاب فوق خوش ترکیب رو زندانی کرده که من تا حالا شبیهش رو ندیدم. تصور کن! همچون ماده عقاب نایابی اون هم توی قفس و زیر زمین در همچین عمق زیادی و به کام و نام همچون موجود نخراشیده و پلید و نکبت و نحس ترکیبی! مشکی! هیچ خوشم نمیاد! بفهم.
-کرکس!!!
کرکس به مشکی که با چشم های از حدقه بیرون زده بهش خیره شده بود نگاهی کرد و بعد1دفعه مثل کسی که چیز جدیدی یادش اومده باشه به تکبال خیره شد و سکوت کرد.
-آخ آخ آخ! حالِ مَنو ببین! مشکی همینجا بمون و خستگی در کن تا من این رو ببرم برسونمش1جایی که مادرش بگیردش و برگردم.
-نکنه بری تا فردا شب نبینیمت کرکس!
-نه خاطر جمع باش شب نشده اینجام.
کرکس این رو گفت، تکبال رو بغل کرد و بی معطلی پرید. تکبال گیجِ خستگی و ترس و فشار هایی که اون روز تحمل کرده بود توی سینه کرکس فرو رفت. باز همون حس آشنای عزیز. بالا، بالا، بالاتر. تکبال بی حال و جادو شده زمزمه کرد:
-بالا، بالا، بالاتر!.
کرکس قهقهه سر داد و رفت بالا. اونقدر بالا رفت که تکبال احساس کرد روحش داره از جسمش می پره بیرون. خواست از شدت خوشی جیغ بکشه. بلند و1نفس جیغ بکشه ولی نه صدایی داشت، نه نفسی و نه توانی. نفس های کوتاه می زد و گیج می شد. نفهمید چقدر طول کشید ولی هر لحظه از اون زمان رو با تمام اجزای تشکیل دهندهش با تمام موجودیتش به کام می کشید. از حس پرواز گرفته تا اون گرمای بدون مشابه و اون ضربان تند و پتکوار که تابش می دادن و… فرود.
-نه.
-بله.داره دیر میشه فسقلی. هم واسه من و هم واسه تو. باید بریم.
و رفتن. فرودی سریع ولی نرم به طرف پایین. نزدیک سرو بلند تکبال1لحظه چشم باز کرد و محکم پر های کرکس رو چسبید.
-نه. خواهش می کنم.
-چی شده فسقلی.
-ترجیح میدم بمیرم. اون ها سوال می کنن. سوال می کنن.
کرکس لحظه ای مات وسط زمین و آسمون معلق موند و بعد فهمید.
-آهان گرفتم. خوب بذار ببینم.
بعد از ثانیه ای کوتاه پرواز کرد و رفت جلو تر.
-به نظرم اینجا بد نیست.
کرکس روی پایین ترین شاخه درخت تاک بزرگی که لونه عمو جغد نوکش بود فرود اومد و تکبال گیج و بی حس رو گذاشت زمین.
-اینجا بمون و داد بزن تا جغده بیاد ببردت. اون پیدات می کنه و تو در جواب پرسش های مادرت میگی گیر کرده بودی و افتادی و جغده نجاتت داد.
-کجا گیر کرده بودم؟
-بگو1چیزی گرفته بودت. نمی دونم1چیزی بگو دیگه. اصلا بگو کرکس بود.
تکبال ناباور نگاهش کرد.
-اون ها می فهمن که راست نمیگم.
-می خوایی بگی من الان اینجا علفم؟
-نه. شما کرکسی. ولی از دست شما نمی افتم مگر اینکه خودت بخوایی.
کرکس خندید و گفت:
-درست میگی. مادرت با تجربه تر از اونه که بخوایی به این سادگی بچرخونیش. باشه. بهش بگو پیاده اومدی و افتادی یا بگو1باز تازه پرواز کوچیک بهت زده بود. خوب دیگه فسقلی. من نباید بیشتر از این بمونم. تو هم مواظب خودت باش. یادت باشه عاقل تر باشی.
تکبال در آخرین لحظه قبل از پریدن کرکس سر بلند کرد و پرسید:
-اون درختی که بالاش بودیم اسمش چی بود؟
-اون درخت اسمش سکویاست. خیلی بلنده. بلند تر هم میشه. کمتر پرنده ای می تونه تا بالاش پرواز کنه. سکویا ها می تونن خیلی خیلی رشد کنن. اینکه دیدی تازه کوچیکش بود. خوب دیگه فسقلی. موفق باشی!.
کرکس این رو گفت و پرواز کرد ولی خیلی دور نشد. تکبال شروع کرد به داد زدن.
-کمک! یکی بیاد کمک! عمو جغد! عمو جغد من گیر کردم بیا کمکم کن…
عمو جغد مثل فنر از جا پرید. در1چشم به هم زدن تکبال روی شونهش بود. عمو جغد سایه بزرگ و سیاهی رو دید که از دور شاهد ماجراست و بعد از اینکه از امنیت تکبال مطمئن شد پرواز کرد و رفت و دور شد. عمو جغد جوجه وحشتزده رو که با سر و پر ژولیده و حال خراب بین2تا شاخه گیر کرده بود برداشت و برد توی لونهش.
-چی شده عموجان؟ اینجا چیکار می کنی؟ می دونی چه قیامتی توی لونهتون به پاست؟ سحره1چیز هایی می گفت. که تو رو کرکس گرفته و مادرت… آخ بیچاره مادرت! رفتن از ته جنگل آوردنشو الان اونجا…
تکبال چنان ترسیده بود که بلند زد زیر گریه. عمو جغد1لحظه نگاهش کرد و بعد:
-بیا عموجان بریم به لونهت تا مادرت دق نکرده. گریه نکن. الان با2شماره دم در لونهتونیم.
عمو جغد در حالی که سعی می کرد خودش رو هرچی بیشتر خونسرد نشون بده تکبال رو گذاشت روی شونهش و مثل باد پرید و رفت.
روی سرو بلند و درخت های اطراف ولوله ای بود. سر و صدا تا دور ها می رسید و تکبال از فاصله دور می شنید. از همونجا می شد تشخیص داد کبوتر مادر و بالاپر در چه حال وحشتناکی هستن. عمو جغد هرچی توان داشت داد به بال هاش و پرید و پرید.
-عمو جغد داره میاد! تکبال روی شونهشه. به خدا راست میگم. کبوتر خانم به خدا آوردش. بیا خودت ببین.
فریاد حیرت و وحشت و شادی و ناباوری فضا رو پر کرد. تکبال گیج از روی شونه های عمو جغد افتاد پایین و بلافاصله توی بغل ها گم شد. کبوتر مادر در حالی که با بال هاش محکم جوجهش رو نوازش می داد هم زمان چندتا نوک خیلی محکم بهش زد. اونقدر محکم که چندتا از پر هاش کنده شد و2قطره خون روی بال هاش نشست.
-تو کدوم گوری رفته بودی؟ بهت نگفتم از لونه بیرون نرو؟ اگر بلایی سرت می اومد من باید چه می کردم؟
کبوتر مادر از ته دل جیغ می کشید و در همون حال هم زمان تکبال رو با بال نوازش می کرد و با نوک می کوبید.
-نکن عموجان. زخمیش می کنی بسه دیگه.
-کبوتر خانم چیکار می کنی گناه داره.
-راست میگه چرا می زنیش این طفلکی که زدن نداره.
-اذیتش نکن خانم کبوتر خدا رو خوش نمیاد. خوب دیگه به خیر گذشته خون خودت رو کثیف نکن دیگه.
…
کبوتر مادر نمی تونست گریهش رو متوقف کنه. تکبال رو محکم بغل کرد و بلند زد زیر گریه.
-خیال کردم مردی خیال کردم دیگه از دست رفتی. خیال کردم دیگه از دست رفتی.
-خوب دیگه عموجان. می بینی که چیزیش نیست. یعنی چیزیش که هست. هم خسته شده هم ترسیده هم شما زدیش و الان حالش رو به راه نیست. راستی برادرش کجاست؟
کبوتر مادر که اصلا توی این حال و هوا نبود. یکی از جوجه های خاله گنجشک از اون وسط جواب داد:
-رفته لونه های دیگه و این دور و بر ها زیر درخت ها رو ببینه بلکه خواهرش رو پیدا کنه.
عمو جغد در حالی که می خندید گفت:
-رفته کدوم لونه؟ توی لونه ها که کسی نیست. همهتون که اینجایید. یکی بره داداشش رو بیاره اینجا تا هم خاطرش از سلامت خواهرش جمع بشه هم هوای مادرش رو داشته باشه و هم به شب نخوره. زود باشید عموجان.
همون جوجه خاله گنجشک پرید و گفت:
-من میرم عمو جغد.
-آفرین پسر خوش پروازم! برو که اومدی.
-چشم عمو جغد.
جوجه گنجشک شاد از تعریف عمو جغد پرواز کرد و رفت و چند لحظه بعد همراه بالاپر برگشت.
-تکبال!کشتی ما رو! کجا بودی؟
عمو جغد خودش رو انداخت وسط.
-خوب دیگه عمو تو اومدی که درستش کنی بدترش نکن دیگه.
-آخه عمو جغد!
-پسر جان!تو مردی. مادرت رو نمی بینی مگه؟ باشه بعدا سر فرصت بشینید1دل سیر خواهر و برادرانه با هم اختلاط کنید. فعلا مادرت رو دریاب.
بالاپر اطاعت کرد و رفت سراغ مادرش. اون شب مادر پریشون می خواست بدونه تکبال چجوری سر از تاک عمو جغد در آورده.
-من نمی دونم.
-مگه میشه ندونی؟ سحره حالش بده بالا پایین حرف هاش معلوم نیست ولی می گفت کرکس بهت زده. پس تو چطور سر از لای شاخه های تاک درآوردی؟
-سحره رو داشت1چیزی می گرفت من جیغ کشیدم بعدش افتادم پایین بعدش… حالم بد شد یادم نیست. بیدار که شدم دیدم اونجا گیر کردم.
-چرا چرط میگی بچه؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی. بهت میگم توی این مدت کجا بودی درست جواب بده.
-چی بگم؟ خودت که عمو جغد رو دیدی. پیدام کرد آورد اینجا. بقیهش رو هم که گفتم.
تکبال زیر چشمی نگاه نگرانش رو به عمو جغد انداخت. جمله ای توی سرش صدا می کرد.
-عمو جغد می دونه. اون می دونه. عمو جغد می دونه.
با صدای مادرش از جا پرید.
-این چی میگه عمو جغد؟ تو رو به خدا بگو عمو جریان چی بود؟
-ای بابا چه جریانی؟ این بچه وسط شاخه ها گیر کرده بود. از حال رفته بود. داشتم سرک می کشیدم دیدم1چیزی اون پایینه. نگاه کردم دیدم این بچه بی هوش مونده وسط زمین و هوا. گرفتم آوردمش اینجا. اینقدر خودت رو اذیت نکن عموجان. شکر خدا همه چیز رو به راهه و این2تا جواهرت هم پیشتن. دیگه بس کن هم خودت آروم بگیری هم این بچه ها. اون یکی که از دلواپسی تو و خواهرش نصف جون شد طفلک. این هم که حال و روزش رو داری می بینی. خودت هم که دیگه گفتن نداره. به جای این حرف ها بیا من1چیزی بهت میدم بخور آروم بشی. به این بچه هم برس مگه نمی بینی1کمی زخمیه؟
عمو جغد می گفت و می گفت و تکبال حس می کرد1کوه رو از روی دوشش برداشتن. چقدر از عمو جغد بابت سکوتش ممنون بود. تکبال با نگاهی قدر شناس به عمو جغد خیره شد. نگاه عمو جغد1لحظه به چشم هاش افتاد و تکبال دید که عمو به نشان نارضایتی و نفی سر تکون داد. تکبال چنان حواسش به عمو جغد بود که نگاه سنگین بالاپر رو ندید که با برقی از آغاز1ادراک بهش خیره مونده بود.
اون شب تکبال و بالاپر زیر پر و بال کبوتر مادر به هم چسبیدن. تکبال واقعا بی حال و خسته بود ولی اطمینان داشت که جاش امنه. اونجا در پناه آرامش زیر بال های مادر به تمام اتفاق های اون روز فکر کرد. حالا بهتر می تونست به یاد بیاره و بیشتر می فهمید. از بیرون که به ماجرا نگاه می کرد تازه متوجه می شد که چه روز ترسناکی رو پشت سر گذاشته و چقدر به مرگ حتمی نزدیک بوده. دلش واسه مادرش سوخت و به خودش قول داد که دیگه هرگز اینطوری دلواپسش نکنه. نیمه های شب وقتی با وحشتی بی اندازه از کابوس های تو در تو و عجیبش بیدار شد، همه چیز واضح تر توی ذهنش جون گرفت. حالا بهتر درک می کرد که خطر گذشته و بیشتر می فهمید که چی ها دیده و چی ها شنیده. تازه اون لحظه بود که صحبت های بین مشکی و کرکس رو به خاطر آورد.
تکمار کی بود؟ کرکس چیکار کرده بود که باعث خشمش شده بود؟ چرا تکمار آفتاب پرست ها رو بر علیه کرکس بسیج می کرد؟ دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟ ماجرای مخفیگاه شخصی تکمار چی بود؟ آیا واقعا ممکنه1عقاب ماده توی1قفس گرانبها زیر زمین زندانی باشه یا کرکس داشت سر به سر مشکی می ذاشت؟ آیا شنیده های تکبال به داستان مارهای خونخوار جنگل ربطی داشت؟ آیا کرکس چیز هایی از مارها می دونست؟ آیا واقعا اون بود که غیر مستقیم کلاغ رو از خطری که عمو جغد رو تهدید می کرد آگاه کرد و به عمو جغد اطلاع داده بود؟ اصلا کرکس این وسط کدوم طرف بود؟ کرکسی که اگر تکبال نبود امروز سحره رو پاره پاره می کرد چرا باید به خودش زحمت درگیر شدن با همچین موجودات وحشتناکی رو بده؟ مارها هرچی هم خطرناک باشن به هر حال به فکر خوردن کرکس نمی افتن چون ازشون ساخته نیست. پس دشمنی کرکس با اون ها سر چیه؟ البته اگر دشمنی در کار باشه! آیا اصلا این چیز ها که شنیده بود درست بودن یا فقط1شوخی مسخره بین2تا موجود وحشی بوده برای بیشتر ترسوندن تکبال که اون لحظه بی نهایت ترسیده بود؟ چی پشت اینهمه ماجرا بود؟ چطور میشه فهمید؟ …
تکبال جواب هیچ کدوم از پرسش هاش رو نمی دونست. ولی از1چیز مطمئن بود. اینکه تا به تک تک جواب هاش نمی رسید خیالش راحت نمی شد. ولی حالا، حالا شب بود. تکبال خسته از اون روز جهنمی که اگر کسی واسهش تعریفش می کرد خودش امکان نداشت باورش کنه، در حفاظ آرامش و محبت مادر و برادرش جاش امن بود و لازم نبود فعلا به چیزی فکر کنه.
-فردا هم روز خداست. میشه بعدا فکر کرد.
تکبال این رو با خودش گفت، بین پر و بال مادر و برادرش فرو رفت و چشم های دردناک از خستگیش رو بست. آخرین چیزی که پیش از به خواب رفتن توی ذهنش شکل گرفت1حقیقت به نظر خودش عجیب بود.
-شب هایی که واسه پرنده های روز زمان خواب و آرامشه توی این جنگل به ظاهر ساکت و ساکن چه اتفاق ها که نمی افته! نمی دونم چه اتفاق هایی ولی می دونم خیلی زیادن. خیلی!.
شب تاریک و بی ستاره ای بود. بیرون از لونه، جنگل به ظاهر در سکوت محض فرو رفته و توی دل شب غرق خواب بود و تکبال مطمئن بود که این فقط ظاهر ماجراست.
دیدگاه های پیشین: (3)
نخودی
چهارشنبه 19 شهریور 1393 ساعت 18:13
سلام پریسا جونم
قصه تکبال رو کامل نخوندم
اما از این قسمتش دردم گرفت
نویسنده مهربونی نیستی ولی قشنگ مینویسی
بذار برم از اول بخونم اون وقت نظر کارشناسانه میذارم
“فقط اگه بتونم و بشه و وبویسم بذاره و چرخ گردون به میل ما بچرخه …. “”
راستی جناب یکی رو این دور و بر ها ندیدم نیستند هستند کجاند؟
و هان ایام به کام ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
وای آخجون سلاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااام نخودی جون!. وای چه عالی! پس بلاخره درست شد؟ خیلی خوشحالم خیلی خیلی خیلی!.
تبریک میگم عزیز. وبویسوم هم کم و بیش راه میاد. باید بیاد. اگر هم راه نیاد1راه دیگه واسهش پیدا می کنیم. من بی تقصیرم باور کن. تقصیر خود این کبوتره بود که مادرش رو ترسوند. نامهربون که هرچی بگی هستم ولی این واقعیت ها هستن که اجازه نمیدن من در نوشتن هام مهربون باشم. کاش می تونستم طور دیگه ای بنویسم! واقعا دلم می خواست ولی…
وای الان زیاد خوشحالم که اینجا دیدمت دیگه هیچی یادم نیست بگم. باز هم بیا.
ایام به کااااااام.
یکی
چهارشنبه 19 شهریور 1393 ساعت 18:51
سلام. من اینجام ولی بنظرم صاحبش نیست. تا نیومده بیا ی بلایی سر این کرکسه بیاریم دلم حال بیاد این آخرش کفتررو دربدر میکنه. کاش پریسا بجنبه باقیشو زودتر بذاره. کجایی پریساااااااااااا
پاسخ:
بی حرکت! اون شخصیت داستان من که زدی زیر بغلت داری یواشکی می بری رو زود بذار زمین! ببین1شب نبودم این جناب یکی داشت اینجا خرابکاری می کرد! چه خوب که به موقع رسیدم وگرنه باید از امروز راه می افتادم توی کوه و جنگل کرکس می گرفتم واسه داستانم. عجب گیری کردیم ها!
بابا1کمی مهلت بده جناب یکی! باتری شارژی هم باشه از نفس می افته. اجازه بدید نفسم جا بیاد آخه!
ممنونم که هستید جناب یکی. نخودی درست میگه. پیش از این بیشتر می دیدمتون. هرچند خودتون گفتید که همیشه هستید ولی کاش کمتر چراغ خاموش برید و بیایید. همین اندازه که اعلام حضور کنید واسه من بسه.
ایام به کام.
نخودی
پنجشنبه 20 شهریور 1393 ساعت 16:25
آخییش تموم شد …. حالا بقیه اش ؟؟؟؟؟؟؟؟
وااااای که دوباره معتاد شدم دوباره رفتم تو خماری دوباره دیر دیر پست نذاری هااااا …..
یه جاهاییش هم اشکم دم مشکم رسید یه جاهاییش هم ای یه خورده بارونی شدم که بعدی روزی روزگاری گیرم بیفتی حساااابت رو میذارم کف دستت “تازه جز ادعاهام هست که با خوندن رمان و داستان گریه م نمیگیره … والا باید برم ادعاهام رو هم عوض کنم ….”
میگم یه جاهاییش شدید تکبالم یه جاهاییش دوست دارم تکبال باشم یه جاهاییش حس میکنم تکبال این طوری نیست یه جاهاییش هم ……
راستی خیلی از تکبال ها کرکس رو نمیشناسند …. خیلی از تکبال ها همیشه تکبال میمونند همیشه بدون هیچ ….. ولش کن اصلاً فکر کن دارم چرت و پرت میگم …..
راستی جناب یکی مطمئنم آخرش کرکس کفتره رو دربدر میکنه ولی دربدر شدن بهتر از کنج خونه نشستنه نه آیا؟ “”
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
ببخش عزیز واسه اشک هات. دلم این رو نمی خواست باور کن. گاهی حس می کنم یعنی می تونم تا آخرش ادامه بدم؟ شاید اون شب که نوشتنش رو شروعکردم اگر1عامل بازدارنده اطرافم بود الان تکبالی در کار نبود. ای کاش نبود. داخلش ماجرا هایی هست که واقعا برای رسیدن و نوشتن و گذشتن ازشون شجاعت لازم دارم. باز دارم نباید میگم. عادت بدیه ببخشید همگی.
وای اصلا1ذوقی می کنم اینجا کامنتت رو می بینم. به خدا جدی میگم. اینکه بدون بینا کامنت میدی به من1حس20بهم میده که بلد نیستم توسیفش کنم.
ایام به کامت.
تکبال12
هوا به مفهوم واقعی به درجه انجماد رسیده بود. انگار زمین و آسمون یخ زده بودن. سرما، انجماد، سوز، تاریکی، …
زمستون.
زمستونی چنان سرد که با اومدنش انگار زندگی به حال احتضار افتاد. وحشتناک بود!.
پرنده های جنگل سرو سفت به زندگی چسبیده بودن و سعی می کردن خودشون و پیش از خودشون جوجه هاشون رو حفظ کنن. اگر کسی شل می جنبید از جریان زندگی جا می موند. وضعیت بسیار بدی بود. تنها1اشتباه کوچیک مساوی بود با پایان.
به این سرمای کشنده جونور های گرسنه و سرمازده هم اضافه شده بودن. سرما همه چیز جنگل رو گرفته بود و در نتیجه موجودات کوچیک و بزرگ برای سیر کردن خودشون به هر دری می زدن و موفقیت کمی حاصل می شد. بنا بر این گرسنگی هم با سرما اومد و اومد و همه گیر شد.
خیلی سریع اوضاع چنان بد و خطرناک شد که دیگه هیچ پرنده ای جرات نمی کرد جایی جز لونه خودش بیش از1لحظه گذرا ثابت بمونه. چه روی بلندی و چه روی خاک یخزده اگر متوقف می شد بدون استثنا شکار می شد و تمام. و چیزی که این وسط به شدت همه رو به تعجب انداخته بود مار هایی بودن که توی اون سرمای جهنمی هنوز بیدار و فعال توی جنگل می چرخیدن، ترس به همه جا می پاشیدن و هر از چندی خونواده ای رو عزادار می کردن.
داستان دردناک طوطیا رو هنوز هیچ کس فراموش نکرده بود. با اینهمه نمی شد از بیرون رفتن و نشستن پرهیز کرد. پرنده ها ترجیح می دادن حتی جوجه های پروازیشون رو بیرون نفرستن چون مارها فقط و فقط سر و کارشون با جوجه ها بود و البته با پرنده های بزرگی که دشمنشون بودن. عمو جغد هم یکی از اون ها بود.
روزی که کلاغ شلوغ جنگل اومد، با سر و صدا عمو جغد رو از خواب بیدار کرد و بهش گفت که مار ها از دستش حسابی کفری هستن و بدشون نمیاد گیرش بیارن و به حسابش برسن عمو جغد آروم خندید، کلاغ پریشون رو کنارش نشوند، کمی بال های خسته و لرزونش رو نوازش کرد و با لحن شمرده و آرامش بخش گفت:
-نگران نباش عموجان. از چی اینهمه ترسیدی؟ اینقدر نترس جوون. اون ها فقط مار هستن.
عمو جغد چنان آروم و مطمئن این حرف ها رو زد که کلاغ از شدت تعجب ترس و لرز رو کامل فراموش کرد و بهش خیره شد. خواست چیزی بپرسه ولی منصرف شد. عمو جغد هرچی باید می گفت رو در جمله آخرش گفته بود.
-اون ها فقط مار هستن.
و باقیش هم اگر توضیح اضافی لازم بود در آرامش نگاهش به وفور وجود داشت. کلاغ لحظه ای به عمو جغد نگاه کرد و بعد از گرفتن1لبخند گسترده از عمو جغد، از جا بلند شد و پرواز کرد و رفت در حالی که دلش پر شده بود از آرامشی غریب که نمی دونست چطور و از کجا می اومد. فقط انگار خاطرش از عمو جغد کاملا جمع بود و در اون لحظه همین براش کافی بود. عمو جغد از پس ماجرا بر می اومد ولی در همه موارد اینطور نبود.
زاغک دوست و همسری بالاپر اینهمه تجربه نداشت. زاغک شکار نشد ولی بد جوری زخم برداشت. وضعیتش چنان بد بود که توی لونه عمو جغد ازش نگه داری می شد. در واقع این عمو جغد بود که دم آخر از کام1مار2متری کلفت درش آورد و برای این کار مجبور شد با اون هیولا درگیر بشه و جفت چشم هاش رو کور کنه. و این شروع خیلی چیز ها بود. شروع دشمنی مار ها با عمو جغد و شروع دشمنی عمو جغد با مارها.
مارها به شدت از دست کسی که به خودش جرات داده و به شکارشون دست درازی کرده بود عصبانی بودن. عمو جغد کوتاه نمی اومد و این دشمنی انگار تازه حواس عمو رو جمع کرده بود که کارش چیه. روز ها و روز ها از خواب و استراحتش می زد و توی جنگل می چرخید و جوجه های جوون بی حس از سرما رو از فرود اجباری و شکار شدن به وسیله مار ها حفظ می کرد. بارها شده بود که جوجه ها با بال های بی حس و آویزون از سرما روی شونه های عمو جغد به لونه ها برده و تحویل خونواده ها داده و یا معالجه می شدن. این در حالی بود که مار های گرسنه و سرمازده و عصبانی از لا به لای شاخه های بی برگ و از کمینگاه هاشون ماجرا رو نظاره می کردن و شاهد بودن شکاری که بی تردید تا چند ثانیه بعد خوراکشون بود در چند قدمیشون روی شونه عمو جغد دور و دور تر می شد. عمو جغد در خیلی از مواقع مار ها رو با چشم های تیزبینش می دید و بی اعتنا جوجه وحشتزده و بی حس رو برمی داشت و پرواز می کرد. این خارج از تحمل مارها بود. اما خشمشون و نقشه هاشون به وسیله کلاغ به گوش عمو رسید و در نتیجه باطل شد.
زمستون سرد و سنگین در جریان بود. زاغک چنان بد حال بود که پرنده ها دیگه به زنده موندنش امیدوار نبودن. زاغی خانم شب و روز نداشت. توی لونهشون عزا بود. زاغک بزرگ ترین جوجهش بود. زاغی خانم زار زار گریه می کرد. جوجه های کوچیک تر ترسیده و غمگین کنج لونه کز می کردن و خیره به مادرشون به پهنای صورت اشک می ریختن و بلند بلند داداش داداش می کردن. ناله های خونواده زاغی خانم به گوش همه می رسید و چشم های هر شنونده ای رو خیس می کرد. عمو جغد هر روز به لونهشون می رفت و دلداریشون می داد. بقیه هم همینطور. حتی طوطی خانم هم با جوجه هاش به دیدنشون می رفت و همراه جوجه هاش سعی می کردن مادر نگران و جوجه های غمگین رو کمی آروم تر کنن. بالاپر چندین بار به دیدن زاغک رفت. زاغک توی تب حاصل از زهر نیش مار می سوخت و دیگه اصلا شبیه موجودات زنده نبود. وحشتناک شده بود و دل می خواست نگاه کردن بهش!.
بالاپر بالای سر دوست و همراه دیروزش نشست و توی اون جسم مچاله، ورم کرده، بدون پر و انگار سوخته، تمام خاطرات بچگی رو دید. سکوت کرده بود و فقط نگاه می کرد. زاغک هیچی نمی فهمید جز درد. بالاپر هم درد می کشید ولی از جنسی متفاوت. چقدر از مارها نفرت داشت! چقدر دلش واسه زاغک، همون زاغکی که1ساعت با هم سر سازگاری نداشتن تنگ بود! بالی به نرمی شونه هاش و چشم هاش رو لمس کرد و بالاپر تازه فهمید تمام صورتش از اشک خیس خیسه.
-خجالت نکش عموجان. گریه که عیب نیست. گریه صفای دله. طوری نیست عمو. راحت باش.
بالاپر خواست بگه عمو! عمو جغد! ولی نتونست. به جاش بغضی بود اندازه تمام دنیا سنگین.
-حق داری عموجان. هیچ چیز شاید به این اندازه واسه دل جوون تو دردناک نیست. این صحنه رو یادت باشه و برای همیشه به خاطر بسپار که مارها دشمن های بدی هستن. اونقدر بد که ارزش داره هر زمان به هر وسیله که شد باهاشون بجنگی.
بالاپر شنید ولی قدرت حرف زدن نداشت. فقط شنید، اشک ریخت و به خاطر سپرد. بالاپر خوب می دونست که اون صحنه هرگز تا آخرین لحظه زندگی از خاطرش پاک نمیشه. شب تلخی بود. تلخ، تاریک، سرد و انگار تا ابد طولانی. نیمه های شب، زاغک مُرد!.
دیدگاه های پیشین: (2)
یکی
دوشنبه 17 شهریور 1393 ساعت 22:06
هی این خیلی باحاله. این تکبالت ولی بنظرم بد دیوونستا! مواظبش باش این ی کاری دست خودش و همه کس و کارش میده. زود باش بنویس. میخوام بعدشو بدونم در حد بیحد. بجنبیا, زود باشیا, میام دادوبیداد میکنما, فعلا بای.
پاسخ:
سلام جناب یکی.
شما هم نمیایی وقتی هم میایی آخرش تهدید می کنی و میری! از دست این جناب یکی به کجا پناه ببرم؟! دارم می نویسم دیگه. خداییش از این زود تر؟! امیدوارم به درد نوشتن گرفتار بشید جناب یکی و من بیام تماشا کنم دلم خنک بشه! این تکبال. آره به نظر خودم هم بد دیوانه ایه. خدا به خیر کنه معلوم نیست چه بلایی سر اسم و رسم کبوتر ها در بیاره. میگم1فکری! چطوره این کرکسه بیاد قورتش بده و همه رو خلاص کنه. بعدش هم من1متن غمگین آخر قصه می نویسم و همه چیز حل میشه. به جان خودم اینطوری بیشتر می صرفه. حالا بریم جلو تر می بینید که درست گفتم.
ایام به کام جناب یکی.
حسین آگاهی
پنجشنبه 20 شهریور 1393 ساعت 10:50
سلام. خیلی دردناک بود.
خیلی.
اما یک اشکال نگارشی جایی که نوشته بودید تحویل و معالجه می شد حذف اشتباهی صورت گرفته که باید بشه:
تحویل داده و معالجه می شد.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله واسه خودم هم خیلی دردناک بود. اگر می دیدید چقدر دنبال راه گریز گشتم تا اینطوری نشه حتما بهم می خندیدید. همراه دوست دلشکستهش من هم گریه کردم. کاش می شد اینهمه سیاهی رو پاکش کرد!. راستی ممنونم بابت اون فعل. باید اصلاحش کنم.
ایام به کام.
تکبال11
روز ها بیخیال حوادثی که توی دلشون اتفاق می افتاد می اومدن و می گذشتن. هوا هر روز سرد تر و سرد تر می شد. جوجه های تازه پرواز، در پریدن وارد تر می شدن و بی پرواز ها پریدن رو یاد می گرفتن. سرما، کوتاهی روز های پاییز، باد های تند و سرد، بارون، توفان، هیچ کدوم از این ها نمی تونست زمان و زندگی رو منجمد و متوقف کنه. زمان همچنان در گذر و زنده ها همچنان مشغول زندگی بودن. وسط همین سرمای تاریک که آشکارا هشدار زمستون غریب الوقوع رو می داد یکی از جوجه های خاله گنجشک با جفتش همراه و هم پرواز می شد. جشنی بود جشن پرنده ها روی درخت های بی برگ پاییز زده!
پرنده ها همهشون هر آوازی بلد بودن خوندن، هر کاری تونستن کردن، هرچی تونستن پریدن و پریدن. تمام پاییز اون روز پر بود از تبریک و پرواز و آواز.
خاله گنجشک رو همه می شناختن. موجود مهربون و خیرخواهی بود. نشد کسی کارش گیر کنه و خاله گنجشک واسه باز کردنش اون وسط نباشه. گاهی باز می شد و گاهی هم نمی شد ولی چه این طرف و چه اون طرف، خاله گنجشک کنار صاحب مشکل بود. برای کمک، برای تبریک، برای همدردی. با وجود دل مهربونش سختی زیاد کشیده بود. زمستون پیش2بار لونهش خراب شد و بیچاره مجبور شد وسط برف خسته و نیمه جون از اول شروع کنه. همین تابستون پیش بود که یکی از جوجه هاش از لونه افتاد و بالش شکست. بیچاره خاله گنجشک جونش به جون جوجه هاش بسته بود. آب شد تا جوجهش نفس گرفت و تونست بپره و خیال خاله گنجشک از بابت بی پرواز شدن جوجهش راحت بشه. جوجه خاله گنجشک همبازی تکبال بود. ازش خیلی کوچیک تر بود ولی با هم خوب جور بودن. تکبال تک تک لحظه های بزرگ شدنش رو توی بغل خاله گنجشک به یاد داشت. روزی که از تخم در اومد، روزی که چشم های بستهش تازه باز شدن، روزی که جیک جیک ضعیفش رو سر داد، روزی که تکیه به بال مادرش تونست بلند شه و2قدم راه بره، و روزی که واسه اولین بار پرید. و حالا این جوجه بزرگ و پروازی شده و با جفتش می رفت که مادر جوجه های جدید بشه. تکبال بهش نگاه کرد. زیر تاج پر های رنگی و لا به لای اکلیل های کوهی که معلوم نبود پرنده ها توی این هوای سرد از کجا واسه خاله گنجشک پیدا کرده و آورده بودن، همبازی دیروز تکبال مثل1پرستوی بهشتی از دنیای نور و فرشته می درخشید. تکبال لبخند زد. جوجه دیروز و عروس امروز دید و به لبخندش جواب داد. هیاهو به اوج رسیده بود. خاله گنجشک خوشحال بود. تمام وجودش می خندید و تکبال حس می کرد این چقدر قشنگه. خنده1مادر شاد از خوشبختی جوجهش!. با بوسه خاله گنجشک به خودش اومد.
-قشنگ شده خاله؟
-آره خاله گنجشک. مثل فرشته هاست. فقط نگاه کردن بهش باعث میشه همه دل ها شاد بشن. امیدوارم خوشبخت بشه!
-دلت شاد خاله جون براش چیز های خوب بخواه.
-مطمئن باش خاله گنجشک. هرچی خوبی هست برای همیشه واسهش می خوام.
-دلت واسه همیشه شاد باشه خاله جون! امیدوارم به همین زودی پر و بال خودت رو اکلیل بزنم!.
تکبال متوجه جفت جوون شد که اومدن وسط و پرواز قشنگ و چرخشی رو به نمایش گذاشتن. همه از شادی بی خود از خود بال ها رو تکون می دادن، با حرکت منظم بالا و پایین می رفتن و جیغ های هماهنگ می زدن و جوجه دیروز با جفت جوونش می چرخید و می چرخید. تکبال در حال تماشا به حرف خاله گنجشک فکر کرد:
-امیدوارم به همین زودی پر و بال خودت رو اکلیل بزنم!
-من اکلیل پوش بشم!؟ اون زمان صحنه چجوری میشه!؟ باید روی شونه1کبوتر جوون شبیه بالاپر سوار بشم و این وسط بچرخیم! یعنی اون به جای جفتمون بچرخه و من روی شونهش تاب بخورم!آخر روز هم سوار شونه اون کبوتره بریم1جای دیگه! یعنی اون جای جفتمون پرواز کنه و من باز روی شونهش تاب بخورم!؟ بیچاره! طفلک بیچاره! بعدش چی!؟ جوجه ها میان وسط. بعدش بزرگ میشن. بعدش باید پدر و مادر پرواز یادشون بدن. اون زمان من میشینم توی لونه تشویقشون می کنم و باز اون کبوتره بهشون پرواز یاد میده! تنها و بدون من! بعدش دیگه اون کبوتره جوون نیست. باید به جوجه ها یاد بده که من پروازی نیستم و اون ها باید راه با شکوه پدرشون رو دنبال کنن و بذارنم روی شونه هاشون و نوبتی ببرنم هر جا می خوام!. بعدش اون ها میرن پی زندگیشون. بعدش من… خوب اون زمان دیگه احتمالا من خیلی پیر شدم و میمیرم. حالا اومدیم و نمردم. باید جوجه های جوجه هام بذارنم روی شونه هاشون و نوبتی…! چه مضحک!. وای عجب این مضحکه!. وای که چه مضحکه!.
-تکبال!ببین گنجشک ها چه برنامه با مزه ای دارن اجرا… تو به چی می خندی؟!
تکبال به خودش اومد و با شرمندگی متوجه شد که داره از ته دل و با تلخ ترین خنده عمرش می خنده.
-من خوب، من، هیچی.
و زود خودش رو جمع و جور کرد. چنان سر همه شلوغ بود که هیچ نگاهی روی1دیدنی و هیچ خاطری روی1موضوع بیشتر از1لحظه گذرا ثابت نمی موند و تکبال از این بابت خوشحال بود. ماجرا فراموش شد ولی جمله ای با قدرت توی وجود تکبال شکل گرفت، پیچید، تکرار شد و نقش بست.
-من هرگز مرتکب همچین اشتباه مضحکی نمیشم!.
وقتی روز دیگه داشت بساطش رو جمع می کرد، جفت جوون هم آماده شدن که پرواز کنن و برن به خونه جدیدشون. جوجه دیروز خاله گنجشک دقایق آخر رو پیش تکبال گذروند. تکبال تمام مدت سر به سرش گذاشت و خندید. درست مثل همون روز هایی که جوجه خاله گنجشک و خودش بیخیالفردا ها2تا همبازی بودن برای هم. جوجه دیروز با بال های اکلیل نشانش سر و پر تکبال رو ناز کرد. زمانی که لحظه پروازش رسید تکبال رو بغل کرد و گریهش رو خورد.
-بی معرفت نشی تکبال. چندتا درخت بیشتر دور نرفتم. دیدنم بیا.
تکبال بدون توجه به سنگینی بغضی که داشت حنجرهش رو پاره می کرد با خنده گفت:
-آره. فقط تا اون طرف جنگل رفتی. من از همین الان اعلام بی معرفتی می کنم. می دونی که باید خودت بیایی. ولی انصافا سالی1بار رو دیگه بیا. دلم رو که می شناسی؟ خیلی تنگ میشه برات.
گنجشک که حرف به حرف این طنز تلخ تکبال رو درک کرده بود تحملش تموم شد. بغضش به شدت ترکید. محکم بغلش کرد و با گریه ای که از بس شدید بود راه رو به کلمه ها می بست گفت:
-قربونت برم! تو بی خود می کنی. چی خیال کردی؟ خودم میام روی شونه هام می برمت خونهم.
تکبال به سر تا پای جوجه دیروز نگاهی پر از خنده انداخت. تکبال روی شونه های ظریف گنجشک جا نمی شد. این رو هر2می دونستن. همه می دونستن. همبازی دیروزش هم می دونست. نگاه تکبال رو دید، درک کرد و سرش رو کرد لای پر های شونه تکبال. تکبال خندید ولی گنجشک با صدای بلند های های گریه رو سر داد. هر2می دونستن که دیگه به این سادگی هم رو نمی بینن. تکبال هنوز خودش رو حفظ کرده بود و تنها چیزی که بهش توان خندیدن می داد وعده شب بود.
-گریه توی جمع نمی چسبه. بمونه واسه امشب. اشک های با معرفتی باشید و اینجا ضایعم نکنید. برید شب بیایید. حالا نه. امشب. امشب.
گنجشک بلند توی بغل تکبال زار می زد.
-دیوونه چرا گریه می کنی؟ ببین با اکلیل هات چیکار کردی؟ گریه نکن ترکیبت رو به هم زدی. وای نگاهش کن ببین قیافه رو!
تکبال گفت و گفت تا اینکه حس کرد دیگه واقعا نمی تونه. اگر1کلمه دیگه می گفت چنان سیل اشکی از چشم هاش راه می افتاد که هیچ طوری نمی شد متوقفش کرد. اون وقت باید حتما داد می زد. حتما بلند گریه می کرد. حتما با تمام وجودش جیغ می کشید تا بتونه به خودش مسلط بشه. پس دیگه سکوت کرد و گذاشت همبازی دیروزش هرچی دلش می خواد گریه کنه. اون شب، همه خوشحال به بستر هاشون رفتن تا خستگی رضایت آمیز اون روز رو از پر و بال هاشون به در کنن. تکبال خودش رو به خواب زد تا خونوادهش به خواب رفتن. بعد بلند شد و روی نوک پنجه های پا از لونه زد بیرون. کنار لونه نشست، به آسمون تاریک خیره شد و آه کشید. دلش گرفته بود. دلش تنگ بود. واسه دیروزش، واسه همبازی روز های قشنگی که رفته و انگار اون روز های عزیز رو هم با خودش برده بود. تکبال حس کرد تنها وسط این شاخه های بی برگ زندانی شده. کاش می شد که بپره! کاش می شد بپره!. فقط اگر می تونست بپره!. ولی نمی تونست. تکبال1پرنده بی پرواز بود. این واقعیت سیاه، محکم و واضح سر راه تمام زندگیش قد کشیده و ایستاده بود. تکبال حس می کرد همینجای زندگی متوقف مونده و دیگه هیچ راهی به پیش نداره. دردی کشنده توی تمام وجودش پیچید. ترجمه ای نداشت. فقط درد بود. به خودش نگاه کرد. بزرگ شده بود. و هرچی پیش تر می رفت، فاصلهش با هم سری هاش بیشتر و بیشتر می شد. امروز همبازی صمیمی دیروزش رفت تا زندگیش رو بسازه. فردا نوبت بقیه هست. و همینطور نوبت بالاپر. مجسم کرد بالاپر رو که جفتی برای خودش پیدا کرده و میره که شروع کنه. همراه1ماده کبوتر جوون شاید هم سری تکبال. و چقدر تفاوت بود بین اون کبوتر، بالاپر و تکبال. خیلی کم و خیلی زیاد. فقط حرکت2تا بال. فقط همین. خاله گنجشک اون روز چندین بار توی گوش تکبال براش آرزو کرد که به همین زودی بال و پرش اکلیل پوش بشه. تکبال دوباره صحنه ای که امروز توی شلوغی به خنده انداختش رو به خاطر آورد. دیگه نخندید. فقط لحظه هایی دراز به مقابل خیره شد و دوباره محکم و مطمئن انعکاس جمله امروزش توی وجودش رو پر کرد.
-من هرگز مرتکب همچین اشتباه مضحکی نمیشم!.
دوباره به آسمون نگاه کرد. با یادآوری شادی معصومانه خاله گنجشک واسه همبازی دیروزش از ته دل آرزوی خوشبختی کرد و بعد خسته از بردن باری به سنگینی1کوه به لونه برگشت. در گوشه همیشگی که جای خودش بود سرش رو زیر پر برد و با دلی گرفته و چشم هایی خیس به خواب رفت.
زمان بی توجه به دلواپسی پرنده ها تمام جنگل رو به طرف زمستون پیش می برد. تکبال آروم بزرگ می شد. پر و بالش بلند می شدن و قیافهش شکل می گرفت. دیگه با اون جوجه ضعیف و کُرکپوش کاملا فرق داشت. خوش پر و بال، خوش رنگ و خوش قیافه می شد و هر روز تفاوتش با دیروز مشخص تر و بیشتر به چشم می اومد. گاهی که همراه بقیه روی شونه های بالاپر یا مادرش لب رودخونه می رفت توی آینه مهربون آب خودش رو تماشا می کرد و به پر و بالش شکل می داد تا مرتب تر باشن. هرچند همه می گفتن مدل بال و پرش خود به خود صاف و روی فرم هست و دست کاری نمی خواد. تکبال دیگه می تونست تاثر نگاه ها رو پشت نقاب تحسین ببینه و آه های پنهان شده در نفس های عمیق رو حس کنه.
-اگر می تونست بپره! اگر می شد که بپره! طفلک بیچاره! فقط اگر می شد بپره! …
تکبال اول نمی فهمید، بعد به روی خودش نمی آورد، و در آخر خسته و کلافه از تعریف و تحسین های آمیخته به حسرت هاشون منزجر و متنفر شد و کم کم ازشون کناره گرفت. کبوتر مادر و بالاپر مثل1دیوار محکم بین اون و خطر، بین اون و نگاه های حسرت آمیز، بین اون و هر چیز آزار دهنده ایستاده بودن ولی باز هم آزار به قوت خودش باقی بود چون تکبال می فهمید و گاهی احساس می کرد که اون ها از سر عشق و محبتی که بهش داشتن سعی می کنن بین اون و درک و فهمش هم بایستن. تکبال خسته از اینهمه، خسته از جنگ، خسته از تحمل، خسته از خودش و از محبت اون ها و از بی مهری سرنوشتش، روز های شلوغ و پر رفت و آمد کنج لونه پنهان می شد و زمان هایی که بقیه اون اطراف نبودن، و بیشتر مواقع شب ها بدون اطلاع مادرش و بالاپر می زد بیرون و تماشا می کرد و تماشا می کرد. نمی دونست چی رو تماشا می کنه. شب جنگل که ظاهرا واسه پرنده های روز تماشا نداشت! تکبال ساعت ها کنار لونه می نشست و با نگاه داخل تاریکی ساکت و ساکن شب رو می گشت و می گشت. اونقدر که خسته می شد و گاهی می رفت که همونجا خوابش ببره.
-تکبال!تکبال! پاشو. پاشو عموجان برو توی لونهت بخواب. پاشو اینجا امن نیست. جنگل روزش دیگه امنیت نداره شب هاش که به جای خود. بلند شو عمو. پاشو.
تکبال بیدار می شد، به اطراف نظر می کرد، افق رو زیر نگاه می گرفت، از رسیدن صبحی که توی راه بود آه دلگیر و نا امیدی می کشید و با دلی گرفته تر و شونه هایی خمیده تر از پیش به لونه می رفت و عمو جغد رو پشت سرش جا می ذاشت. انگار ترجیح می داد که با تمام دنیا قهر کنه و تمام دنیا هم دست از سرش بردارن و به حال خودش بذارنش.
برعکس دنیای اطرافش که حس می کرد این روز ها اندازه1حصار تنگ کوچیک شده، دل آسمون تا بی نهایت پهن و بزرگ بود. تکبال به آسمون شب خیره شد. نگاهش رفت و رفت تا بی نهایت. دلش هم همراه نگاهش رفت. چقدر تشنه پرواز بود. قطره اشکی بی صدا از نگاهش چکید روی پر هاش.
-آهاااای!آسمووووون! تو اینهمه بزرگی! اینقدر بزرگی که دلت اندازه همه پرنده های دنیا جا داره. مگه من چقدر جا توی دلت می گرفتم که اینطوری بی پرواز شدم؟ مگه چقدر روی دلت سنگینی می کردم که اینهمه باهام بی مهری کردی؟ مگه حضورم چقدر تاریکت می کرد؟ مگه پروازم کجات رو می گرفت؟ آخه واسه چی؟ واسه چی؟ آخه واسه چی؟
گریه دیگه مجال نداد. بیخیال خیال های هر کسی که می دید و می شنید، بغضش ترکید و سیل اشک های داغ و تبدارش رو رها کرد. شب سرد و سیاهی بود. عمو جغد آروم اومد و گذشت تا خلوت بارونی تکبال با اشک هاش رو به هم نزنه. تکبال وقت زیاد داشت برای سبک شدن. تا صبح هنوز خیلی مونده بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
سهشنبه 18 شهریور 1393 ساعت 17:14
سلام. با اجازه من هم همیشه همه جا چه به خودم و چه به دیگران گاه و بی گاه میگم که:
من هم هرگز مرتکب چنین اشتباه مضحکی نمیشم.
علت این گفته و بهتر بگم اعتقاد من رو هم حتماً می فهمید که از میل صفر یا بیست خواهی من ناشی میشه که من یا یک چیز رو کامل کامل میخوام و یا اصلاً نمیخوام.
شخصیت داستان بد جور با من تشابه داره.
از این بابت خیلی منتظر ادامه اش می مونم؛ بیشتر از بقیه مطالب شما منتظرش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله می فهمم. کاملا می فهمم. ولی حتما این رو قبول دارید که افرادی که شبیه من و شما نیستن خیلی راحت تر رسیدن ها رو تجربه می کنن و راحت تر هم زندگی می کنن. من این رو قبول دارم ولی به هیچ عنوان نمی تونم رضایت بدم که کمی بیام پایین تر. واسه همین شما رو درک می کنم. این تکبال هم معلوم نیست داره کدوم طرفی میره. خدا بهش رحم کنه! جدی من باید الان نگرانش باشم.
ایام به کام.
تکبال10
پاییز سردی بود. خیلی از پرنده ها واسه جوجه هاشون می گفتن که کمتر توی عمرشون همچین پاییز سردی رو به یاد دارن. همه نگران زمستون بودن. تکبال نگران هیچی نبود. بعد از اون شب عجیب تکبال تا3روز مثل کوره توی تب می سوخت. کبوتر مادر سر در نیاورد این بچه چی به سرش اومده. فقط1روز صبح دید که تکبال داغ از تب و ملتهب از خواب هایی که مادر نمی دونست محتواشون چیه کنج لونه افتاده بود و نفس های تند و کوتاه می زد. کبوتر مادر بدون اینکه حتی تصور کنه شب پیش تکبال شاهد چه چیز هایی بوده تبش رو به حساب سرماخوردگیش گذاشت ولی با تموم شدن روز و بدتر شدن حال جوجه تبدار، کبوتر مادر کم کم نگران می شد. تکبال اصلا توی این دنیا نبود. گاهی از جا می پرید، گاهی به شدت می ترسید، گاهی ناله می کرد، گاهی به حالتی شبیه1تشنج کوتاه و گذرا دچار می شد و انگار به جسمی نامرئی فشار می آورد و سعی می کرد خودش رو بالا بکشه که با نوازش مادر دوباره روی دسته علفی که بسترش شده بود می افتاد و در تمام این مدت هزیون های نامشخص می گفت که مادر چیزی ازشون نمی فهمید. تکبال بی خبر از دلواپسی و پرستاری مادر، بی اطلاع از عیادت های اطرافیان، فارغ از ترس و تردید بالاپر و از همه چیز دنیای اطرافش در جهانی نامنظم و درهم می چرخید. دنیایی سرشار از شب و مار و خفاش و پر های خون آلود روی برگ بابا آدم و جیغ و جنگ و پرواز تا اون سر آسمون و…کرکس.
-عمو جغد تکبالم چشه؟
-چیزی نیست کبوتر خانم. تبش درست میشه.
-پس کی درست میشه؟ داره بدتر میشه عمو جغد1کاری کن.
-نگران نباش عموجان من تبش رو درست می کنم. خیالت راحت باشه.
-نکنه جوجهم از دست بره؟
-نه. نمیره. جوجه شما با این تب از دست نمیره. خاطر جمع باش. چند روز دیگه حالش جا میاد. معجون هایی که درست می کنم بهش بده و مواظبش باش. اگر تبش بالاتر رفت زود بیا بهم بگو.
-چشم عمو جغد. جبران می کنم.
-جبران لازم نیست عمو جان. فقط مواظب باش. مواظب این بچه باش.
عمو جغد لحظه ای به تکبال بی تاب نگاه کرد و بعد سری تکون داد که مادر از شدت نگرانی اصلا ندید. بعد آروم از لونه بیرون رفت. مادر با تکبال مشغول بود. عمو جغد لب سرو ایستاد و خودش رو کشید بالا تا پرواز کنه ولی به محض اینکه واسه پریدن خیز برداشت،
-عمو جغد!لطفا1لحظه صبر کنید.
عمو جغد برگشت و با نگاه آروم و مهربونش به بالاپر خیره شد. بالاپر دیگه حسابی بزرگ شده بود و عمو جغد با نگاهی از سر رضایت این رو بهش گفت. بالاپر فهمید و اون هم با نگاه از عمو جغد تشکر کرد.
-چی شده جوون! مشکلی واسه خواهرت پیش اومده؟
-نه عمو جغد. یعنی نمی دونم. ولی فکر می کنم پیش اومده. عمو جغد! خواهرم چشه؟ شما همهش می گفتید این تب بلایی سرش نمیاره. یا می گفتید این تب رو درستش می کنید. شما همهش فقط در مورد تبش صحبت کردید. نکنه تکبال جز این تب مشکل دیگه ای هم داره؟
عمو جغد آرام و صبور به بالاپر جوون نگاه کرد.
-عمو جغد!تکبال خواهر کوچولومه. من باید بدونم. باید مواظبش باشم. آخه می دونید؟ من خیلی دوستش دارم. مادرم هم همینطور ولی گاهی این اواخر احساس می کنم که تکبال داره از من و مادر فاصله می گیره. انگار محبتمون توی دلش داره کم میشه و انگار1چیزیش هست که من نمی فهمم. عمو جغد! اگر چیزی هست بهم بگید.
عمو جغد بال بزرگش رو روی سر بالاپر کشید.
-می دونم جوون. تکبال هم دوستت داره. هر2تون رو خیلی دوست داره. ولی به شیوه خودش. مدل مهر و مهر ورزیِ تکبال مثل مال شما ها نیست. راستش شما ها، تو و مادرت در محبتتون به تکبال خالص ترید. شما ها توی دل هاتون فقط محبته و تکبال در کنار محبت شما ها توی دلش چیز های دیگه هم هست. آرزو هایی که بهشون نرسیده. چیز هایی که شاید برای من و تو و باقی پرنده ها اصلا به چشم نیاد ولی برای خواهرت رویا های دست نیافتنی هستن.
-یعنی مشکلش فقط اینه؟ واقعا عمو جغد؟ ولی آخه اینکه دست ما نیست. مادر هر کاری تونست واسه درمون بال هاش کرد. شما که می دونید عمو. هر جا حرف درمون و درمونگر جدیدی بود مادرم جوجه روی شونه توی راهش بود. به خدا خودم هم حاضر بودم بال هام رو باهاش قسمت کنم اگر می شد. واسه مشکلی که هیچ جوابی واسهش نیست باید چیکار کرد عمو؟ بهمون بگید چه باید می کردیم که نکردیم تا انجامش بدیم. خودش که دیگه حرفی نمی زنه. شما بگید.
عمو جغد مکثی کرد، نگاهی به چشم های منتظر بالاپر انداخت، نفس بلندی کشید و جواب داد:
-خواهرت گرفتاره. هنوز جوون تر از اونه که خودش بفهمه و بدونه ولی گرفتاره. بالاپر! بعضی موجودات یا به خاطر نشد های سرنوشت یا به خاطر عواملی که قراره مثبت باشن ولی نیستن گرفتار میشن. تکبال هم یکی از اون هاست. خواهرت متفاوته بالاپر. خواهر تو حد وسط در بینشش نیست. یا بالای بالا یا پایین پایین. کبوتر ها اینطور نیستن. اون ها وسط می پرن. نه خیلی بالا نه خیلی پایین. و تکبال این رو به هیچ عنوان نمی خواد. شاید اگر مثل همه پرنده ها پر پرواز داشت اینطوری نمی شد. شاید هم زودتر از این ها این اتفاق می افتاد و تب امروزش رو هفته ها پیش می کرد. تکبال ارزش ها و معیار هاش متفاوتن. قیمت ها رو هنوز نمی دونه. بعضی خواستن ها خیلی با ارزشن ولی بعضی رسیدن ها خیلی سنگین تموم میشن. واسه همین شاید لازم باشه از بعضی هاش صرف نظر کنیم حتی اگر خیلی بخواییمشون. همیشه یادت باشه دقت کن چه قیمتی واسه رسیدن هات می پردازی. بها رو پیش از پرداختن بشمار و تامل کن. شاید اون رسیدن به بهایی که می پردازی نی ارزه. این ها رو تو یادت باشه. تکبال مشکل می پذیره و اهل تجربه هست و یکی از گرفتاری هاش همینه. با اینهمه می بینم اون روزی رو که خواهرت در تغییر بزرگی سهیمه ولی مطمئن نیستم اون روز خودش هم اندازه باقی اون هایی که شاهد ماجرا هستن شاد و خوشبخت باشه. مواظب باش جوون. مواظب خودت، مادرت و خواهرت باش. نگران تب تکبال هم نباشید. درست میشه.
عمو جغد این ها رو گفت و پرواز کرد. بالاپر رفتنش رو تماشا کرد و با خودش فکر کرد شاید عمو جغد با پراکنده گفتن دست به سرش کرد چون هیچ چیز از گفته های عمو جغد نفهمیده بود.
صبح روز چهارم تکبال چشم باز کرد و با نگاهی ناهشیار به اطرافش نظر انداخت. چنان ضعیف و چنان خسته بود که نیروی تحلیل مکانش رو نداشت. با دیدن مادرش برق ضعیفی از ادراک در اعماق نگاه تیرهش دیده شد. لونهش رو، مادرش رو و بالاپر رو شناخت و دوباره به خواب عمیقی فرو رفت. فردای اون روز تکبال بیدار شد. ایندفعه هشیار تر بود. هشیار ولی بی نهایت خسته. فقط بیدار بود و دیگه هیچ.
-تکبالم!بیدار شدی؟ بهتری؟ بسه دیگه پاشو مادر می دونی چند روزه اینجا افتادی؟ همهش خواب می دیدی. تو از چی می ترسی کبوترکم! توی خوابت همهش انگار از کرکس می ترسیدی. اسمش رو همهش می بردی. این کرکس غلط می کنه تا من هستم دستش به عزیز دلم برسه! خیال کردی من اینجا چوبم؟ خیالت راحت باشه مادر. کرکس شاید خیلی گنده باشه ولی در برابر حرص من پر میندازه.
-مادر راست میگه تکبال. من عصبانیت هاش رو چند باری دیدم. تو ندیدی. پدر جد کرکس هم جراتش رو نداره. تو اصلا نباید بترسی.
تکبال فقط نگاه کرد و آه کشید. مادر سر و پرش رو بوسید و قربون صدقهش رفت و باز هم بهش اطمینان داد که هیچ کرکسی نمی تونه از سد خشمش رد بشه و به بچه هاش چپ نگاه کنه و اون اصلا نباید بترسه و هیچ موردی نداره که اینهمه بهش فشار بیاد و کابوس کرکس رو ببینه. بالاپر هم تعییدش کرد و تکبال فقط نگاه کرد و نگاه کرد. کمی بعد دوباره خوابش برد و ایندفعه به اختیار خودش و کاملا با خوشحالی. تکبال فرار کرد. از جهان بیداری که داخلش پر بود از واقعیت های اصلاح ناشدنی به جهان خواب و رویا پناه برد. اونجایی که می تونست دور از تمام حقیقت هایی که نه تغییر می کردن نه محو می شدن نفس بکشه، زندگی کنه، برسه.
-چرا باید توی خواب از کرکس بترسه؟ بین اینهمه وحشی چرا فقط کرکس؟
-نباید اون شب روی برگ بابا آدم رو می دید. تو مگه باهاش نبودی؟ چرا نبردیش توی لونه؟
-من خواستم ببرمش نیومد.
-ماجرای طوطیا خیلی اذیتش کرد. کبوترکم طوطیا رو خیلی دوست داشت. بهش خیلی فشار اومد.
-ولی طوطیا که شکار کرکس نشد. اون کار مار ها بود.
-بلاخره کار هرچی بوده پایان بدی بود. همه جوجه ها کم و بیش همینطوری شدن. تکبالم حساس تره به این روز افتاده. طفلکم! خدا به داد دل طوطی خانم برسه!
-من می خوام بدونم این کرکس چجوری سر از خواب های خواهر من درآورده.
-چیه پسر جان! غیرتی شدی می خوایی بری جنگش؟ کرکس نقل زبون همه هست. یکی از وحشی ترین دشمن هاست. این اواخر همهش حرف دشمن بوده و ترس و دلواپسی. خوب این بچه ترسیده دیگه.
بالاپر نگاهی به تکبال انداخت و با خودش گفت:
-ولی من اینطور فکر نمی کنم. این وسط1چیزی هست که ما نمی دونیم. باید بفهمم. یا1موجود بیکار مسخره تکبال رو از این کرکس ترسونده که اگر اینطور باشه خدا به دادش برسه یا1چیز دیگه شده که ما از سر خوشخیالی اصلا به فکرش هم نیستیم.
تکبال تا هفته بعد از جاش بلند نشد. بیدار بود و نبود. اطرافش رو می فهمید و نمی فهمید. تبش دیگه قطع شده بود و اوضاع تا حدی رو به راه بود ولی انگار این تب1چیز هایی از تکبال رو با خودش برده بود. تکبال بی نهایت ساکت و خسته نشون می داد. کم کم نیروی از دست رفتهش بر می گشت ولی تکبال هیچ علاقه ای به استفاده از توانش نشون نمی داد. از جاش هم که بلند شد جایی نرفت. گرفت1گوشه نشست و سرش رو کرد زیر پرش. مادر اومد کنارش نشست.
-چته عزیز دلم! حالت خوب نیست؟ بالاپر گفت آماده باشی میاد می بردت بیرون. اینا هاش اومد.
بالاپر اومد داخل و حسابی شلوغ کرد.
-وای چه سرده! پاشو تکبال. پاشو تا از این سرد تر نشده بریم بگردیم.
-من سردمه بالاپر خودت برو.
-پاشو دیگه ناز نکن. زود باش بیا بریم. بیرون بچه ها مسابقه گذاشتن. هر کسی باید یکی از کوچیک تر ها رو بذاره روی شونهش و بپره. هر کسی برنده بشه جایزه می گیره. زود باش دیر میشه.
-برو1کوچیک پیدا کن بذار روی شونهت. من دیگه بزرگ شدم.
-ای بابا تکبال خرابش نکن دیگه. تو روی شونه های من جا میشی. پاشو.
-از بین اون کوچیک ها من از همه بزرگ ترم. ول کن بالاپر حالم خوب نیست.
-حالا ببین1دفعه من به کمک این احتیاج پیدا کردم نگاه کن چه تاقچه بالا می ذاره واسهم؟ پاشو دیگه من خودم خواهر به این نازی داشته باشم و یکی دیگه روی شونه هام بشینه؟ پاشو دیگه. بیا می خواییم بریم داداش سوارییییی. زود باش بلند شو.
بالاپر همراه گفتن کلام آخر زیر بال های تکبال رو گرفت و کشیدش بالا.
-بد نشو تکبال همراهش برو. اون دوست داره باهاش باشی. درست نیست ردش کنی.
بالاپر همون طور شلوغ و پر سر و صدا گفت:
-رد چیچیه؟ امکان نداره. این نباشه من رو توی مسابقه راه نمیدن. من باید امروز ببرم و این زاغک رجز خون رو حالش رو بگیرم. تکبال بدو دیر شد.
تکبال خواه ناخواه همراه برادرش رفت. مادر لحظه ای به در لونه خیره موند. تصویر نگاه بالاپر که می خندید، شلوغ می کرد، خواهرش رو قلقلک می داد و با خودش می برد توی نظرش نقش بست و چیزی که تکبال ندید رو به خاطرش آورد. تاثری عمیق، تاثری بسیار عمیق همراه با عشقی عمیق تر که در پشت خنده های پسرش پنهان بود و فقط1لحظه وقتی بالاپر خواهرش رو بغل کرده بود و می بوسید به صورت1قطره شفاف از گوشه چشم های به ظاهر خندانش چکید پایین. دلش واسه پسرش سوخت. کبوتر جوونی که شونه های کوچیکش خیلی زودتر از زمان لازم با درد آشنا شده بود. درد بال های بی پرواز خواهری که به اندازه جونش دوستش داشت. دلش برای دخترش هم سوخت. جوجه ای که تازه داشت می فهمید سرنوشت چه به سر زندگیش آورده و شادی معصومانهش چه زود داشت پرپر و پژمرده می شد!دلش واسه خودش هم سوخت. مادری عاشق که تا به حال هر کاری برای حفظ لبخند بچه هاش کرده بود و موفق هم بود و اینجا، سر این پیچ سرنوشت، مانعی بود که هیچ دستی نمی تونست از سر راه برش داره. این مشکل رو مادر نمی تونست حل کنه. درد فشار می آورد و مادر چقدر از این فشار خسته و تکیده بود!. بچه ها نبودن. مادر تنها بود. پس رها از نگرانی دل بچه ها خودش رو رها کرد تا در اشک حاصل از اندوهش رها بشه.
اون بیرون ولوله ای بود. جوجه ها حسابی شلوغ کرده بودن. با اومدن بالاپر که خواهرش رو روی شونهش گرفته بود سر و صدا انگار چند برابر شد. جوجه ها همه حال تکبال رو و درد بالاپر رو می شناختن. همهشون، بدون استثنا همه و همهشون توی دل های کوچیکشون از درد تکبال دردشون می اومد و همه دلشون می خواست می شد کاری کنن که این وضع اصلاح بشه. ولی این شدنی نبود. اون روز با دیدن تکبال بعد از اون تب وحشتناکش همه دلشون می خواست واسهش1کاری کنن. سر حال بیارنش، شادش کنن، 1کار با مزه کنن که خوشش بیاد. از جوجه های کوچیک تر بی پرواز گرفته تا داداش ها و خواهر های بزرگ ترشون همه با اومدن بالاپر و تکبال دست زدن و شلوغ کردن و دورشون جمع شدن.
-بچه ها بالاپر اومد خواهرش رو هم آورد!
-آخجووون!حالا می تونم ازش ببرم!
-به همین خیال باش!
-این بالاپر رو ولش کن تکبال من امروز از داداشت حسابی می برم. میگم بیا روی شونه های من بشین من بالاتر می پرم.
-آی چی داری میگی؟ تو مثل وحشی ها می پری لازم نکرده. تکبال بیا ایندفعه روی شونه خودم. من همچین با حال میرم که کیف کنی. این داداشت زیادی مواظبه.
-دروغ میگه تکبال این وسط پرواز جوگیر میشه سر و ته میره تو می افتی. بیا من خودم حسابی می گردونمت.
-گوش نده بی خود میگه. بالاپر! ببین جدی بال های من از مال تو بلند تر شدن. الان زور من بیشتر می رسه. بیا تو داداش کوچولوی من رو سوار کن من خواهر تو رو. جدی تکبال خوشش میاد. مواظبشم. بذار دیگه.
-بگو نه بالاپر این دیوونه هست. تکبال! ببین من دمم هم بلنده. می تونم بگیرمش بالا اینطوری تو تکیه بدی بهش اصلا روی شونه هام بخوابی. اینطوری ببین!
جوجه دمش رو گرفت بالا و بال هاش رو با ژست مخصوص باز کرد ولی هنوز بالا نرفته سر و ته شد و بین جوجه ها افتاد روی شاخه و فضا از صدای خنده ها پر شد. جوجه بلند شد که حساب هر چند نفری که می تونه رو به خاطر خنده هاشون برسه ولی با دیدن تکبال که داشت می خندید حسابی ذوق کرد و باد به قبقب انداخت.
-خوب چیه؟ خودم پشتک زدم که بخنده. می بینید که داره می خنده. خوب پشتک می زنم مگه نه تکبال؟
تکبال در حالی که می خندید گفت:
-آره چه قشنگ زدی!
یکی دیگه که حسودیش شده بود داد زد:
-اینکه پشتک نزد تکبال این خورد زمین. پشتک رو من بلدم نگاه کن!
و بعد خواست پشتک بزنه ولی در لحظه آخر کج شد و وسط2تا شاخه نازک سر و ته گیر کرد. پا هاش مونده بود روی هوا و سرش به طرف پایین بود. جوجه ها از خنده پیچ و تاب می خوردن و در همون حال رفتن کمک. جوجه دست و پایی زد و بلند شد و بدون اینکه خودش رو ببازه به تکبال که حسابی می خندید گفت:
-دیدی؟ خودم رفتم اون وسط. هیچ کی مثل من اینطوری بلد نیست.
-آره جان خودت. اگر نکشیده بودیمت بیرون تا فردا صبح اونجا می موندی.
-برو بابا! از تو که بهتر بودم. مگه نمی بینی چه خندوندمش! همین رو تو نمی تونی. تکبالجون بیا خودم سوارت کنم.
-بالاپر این خواهرت رو میندازه پایین بذار من ببرمش.
-جفتشون خودشون رو به زور توی هوا نگه می دارن. تکبال بیا پیش خودم.
…
-لازم نکرده. خواهر خودمه خودم می برمش.
-اه بالاپپ چه بدجنسی! بذار دیگه!
-نه.
-بالاپر!
-گفتم نه. اصلا حرفش رو نزنید.
-تکبال این داداشت چرا اینجوریه؟
-تکبال اینجا رو ببین؟ من بلدم توی آسمون دور خودم بچرخم.
-نکن بابا سرت گیج میره می افتی نمیشه جمعت کرد.
صدای خنده بود که می رفت هوا. اون روز، روز خوبی واسه تمام جوجه ها بود. مادر ها همه خوشحال بودن. مرگ وحشتناک طوطیا جوجه ها رو حسابی پژمرده کرده بود و حالا بعد از روز ها دوباره خنده به اون منطقه برگشته بود. تکبال بین جوجه ها می خندید و حس می کرد1چیزی بین همه عزیزش کرده. فهمیدنش سخت نبود. تکبال هم فهمید ولی خوشحال بود. از اینکه دل این جوجه ها هنوز واسه یکی دیگه جا داره و احساساتشون اینقدر پاک هست که واسه شاد کردن یکی دیگه اینهمه تلاش کنن. جوجه ها نمی تونستن بهش پر پرواز بدن ولی هرچی محبت داشتن ریختن وسط تا شادش کنن. هر کاری کردن تا بخنده و هر طوری بلد بودن هواداریشون رو بهش نشون دادن که احساس امنیت و آرامش کنه. و تکبال اینهمه رو می دید و می فهمید و به خاطر می سپرد. بالاپر اون روز توی مسابقه برنده شد در حالی که تکبال روی شونهش بود. جایزه برنده1تاج از پر های رنگی بود که دادنش به تکبال. بهانهشون هم این بود که تکبال خوب با داداشش همکاری کرد و بالاپر برنده شد پس باید جایزه رو اون بگیره. بالاپر مخالفتی نداشت. تاج رو گذاشتن روی سر تکبال و دور و برش شروع کردن به سر و صدا و چرخ و پریدن. اون روز تا خود شب، تا محو شدن آخرین اشعه نور، جوجه ها سر و صدا کردن تا خاطره ای خوش و عالی برای خودشون و واسه تکبال به یادگار باقی بذارن.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
دوشنبه 17 شهریور 1393 ساعت 11:24
سلام. با خوندن این قسمت فهمیدم شباهت عجیبی بین من و تک بال وجود داره.
من هم یا یک چیز رو نمی خوام و یا کامل کامل بدون قید و مرز میخوام.
همیشه هم دنبال تجربه نشده ها در زندگی بودم.
یادم میاد راهنمایی که بودیم یک سرپرست خوابگاه داشتیم معروف بود بین همه که این آقا خیلی سختگیره و باید شیفت کاری این که میشه حسابی مراقب باشی که دست از پا خطا نکنی و همه کار هات رو مطابق قانون انجام بدی.
من همون اول که این آقا رو دیدم با خودم گفتم: من باید با ایشون دوست بشم و رابطه ای سوای سرپرست دانشآموز بین من و ایشون به وجود بیاد. جدی میگم خودمم نمی دونم چی کار کردم که بعد این همه سال هنوز هم با اون آقا در ارتباطم و یکی از کسانی شدن که من رو خیلی بیشتر از کسایی که ادعاشون میشه می فهمن.
یک رابطه قلبی و عمیق بین ما دو نفر به وجود اومد که مطمئنم شما که زمانی سرپرست خوابگاه بودید خوب متوجه میشید من چی میگم.
این در حالیه که هنوزم که هنوزه از بچه های اون زمانا بدگویی ایشون رو می شنوم و از سختگیری هاشون می نالند.
به هر حال خیلی از شما ممنون که با این داستان من رو به یاد خاطره ای قشنگ انداختید خاطره ای که از یک دوستی که به برادری بیشتر شبیهه تا دوستی. ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اگر بگم چقدر شبیه من هستید شاید به نظرتون از اون تعیید های بی معنا بیاد ولی بذار بگم دیگه بیخیال. انگار از روی مدل جوهر من کپی زدن. من هم مثل شما هستم و خیلی پیش اومده به خاطر همین چیز هایی رو که می تونستم به دست بیارم رد کردم فقط به این خاطر که از نظرم همه اون چیزی که می خواستم نبودن. همه میگن این مدلم درست نیست ولی من نه می تونم و راستش نه می خوام عوضش کنم. من حد وسط ندارم. یا0یا20وبینابینی توی خواستنم نیست. خیلی خوب نیست ولی من اینطوریم. در مورد افراد اطرافم هم. شاید باور نکنید. خودم هم حالا که از این فاصله به گذشتهم نگاه می کنم می بینم باورش کمی سخته. حال و تصمیم شما رو می فهمم. همینطور محبتی رو که بین شما و اون آقای سرپرست خوابگاه برقرار شد. سفت ترین و خشن ترین فردی رو که توی زندگیم شناختم…عاشقش شدم. نه از اون عشق های2تا جنس مخالف. بی نهایت برام عزیز شد. خیلی دیر فهمیدم که من هم همینطور بودم واسهش. کاش اونهمه دیر بهم نمی گفت. اگر می دونستم در فرصتی که تقدیر بهم داده بود بیشتر بهم خوش می گذشت. طرف رو هیچ کسی نمی تونست نزدیکش بشه. زن بود ولی مرد های قوی می ترسیدن از حرصش. دفعه اولی که دیدمش کاملا در سکوت مطلق فرو رفته بود و حرفی نمی زد ولی بقیه بهم گفتن مواظب باشم پرم به پرش نگیره و من همون لحظه که نقص دیدم رو بهانه کردم و کمی عمد و کمی سهو خوردم بهش و دستش رو گرفتم به خودم گفتم این باید با من حرف بزنه به طوری که با باقی اطرافیانم حرف نمی زنه. و زد. اینقدر به هم نزدیک شدیم که از هم1عالمه گفته و ناگفته می دونستیم. و من احمق همهش توی این حال و هوا بودم که این هم باید من رو بخواد. اینقدر گیج خواستن خودم بودم که ندیدم چقدر با ارزش شده بودم واسهش. و درست دم آخر که داشتیم از هم جدا می شدیم انگار1پرده کلفت از جلوی بینشم رفت کنار و فهمیدم در مدتی که کنار هم بودیم چقدر باختم. نمی دونم چرا این ها رو دارم واسه شما اینجا میگم. نباید بگم ولی…دلم تنگ شده واسهش. کاش می شد فقط1دفعه دیگه می دیدمش! دلم خیلی تنگ شده واسهش. معذرت می خوام این رو بذارید به حساب درد دل1دل تنگ و به هم ریخته که وقتی دلتنگی هاش ازش سر ریز می کنه دیگه توجه نداره کجا و در جواب چه کامنتی این ها رو می ریزه بیرون. دنبال ربط نیست فقط می ریزه بیرون. خیلی طولانی شد. معذرت می خوام دوست من. امیدوارم با اون آقای سرپرست دیروز و دوست امروزتون برای همیشه و همیشه رفیق های خوبی واسه هم باشید و به محبت همدیگه افتخار کنید.
ایام به کام.
تکبال9
شب سیاهی بود که انگار تمومی نداشت. آسمون ابری دیگه نمی بارید ولی ابر ها هنوز بودن و هوا سرد سرد بود. جز تکبال همه خواب بودن. با کمترین صدا از لونه زد بیرون. تاریکی ترسناک بود. هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. تکبال همیشه دلش می خواست شب جنگل رو ببینه ولی هیچ وقت اجازهش رو نداشت. لحظه ای کنار در ایستاد و بعد، 1قدم به جلو. 1قدم دیگه. یکی دیگه و باز هم یکی دیگه. اون پایین اصلا دیده نمی شد. تکبال به اطرافش نظر انداخت. نزدیک ترین شاخه ای رو که به چشم می اومد نشون کرد و آروم پرید. دیگه در اینطور پریدن استاد شده بود. وای که چه ترسناک و چه قشنگ بود شب جنگل!تکبال در حالی که سعی می کرد راه برگشت رو توی تاریکی به خاطر بسپره آروم پیش می رفت. همیشه دلش می خواست انتهای سرو بلند رو ببینه و اون شب،
-از اینجا درخت بعدی شروع میشه! چه به هم چسبیدن! ولی این چه درختیه؟ یادمه1بار عمو جغد واسهم از برگ هاش1چیز تلخی درست کرده بود نمی دونم برای چی. وای که چه تلخ بود! تا قطره آخرش رو به اصرارشون خوردم و هیچ خوب نبود. اسمش رو یادم رفت. آخه این الان اصلا برگ نداره. تازه برگ هایی که من ازش دیدم خشک بودن. یعنی بهار این درخته چه شکلی میشه؟
تکبال بدون اینکه توجه کنه و اصلا یادش باشه شب بود و لونه دور بود و جنگل امن نبود و، از روی سرو بلند پرید روی درخت ناشناس. این اولین باری بود که از روی سرو بلند روی درخت دیگه ای می پرید. حس غربتی عجیب گرفتش. ترسی همراه با حس ماجراجویی همیشگیش.
-بعدش چی میشه؟
تکبال همیشه دلش می خواست دنبال جواب این پرسش بره و مادرش و بالاپر همیشه مانعش بودن. و الان هیچ کدوم از اون ها حاضر نبودن. تکبال پیش رفت و پیش رفت. یادش نبود چندتا درخت رو پشت سر گذاشت.
-بذار ببینم چندتا شد. سرو خودمون، اون درخت بد مزهه، یک درخت بلند دیگه که تیغ داشت، یکی دیگه که چندتا برگ تیز هنوز واسهش مونده بود، یکی دیگه که…این دیگه چجور شاخه ایه؟ مگه میشه شاخه به این صافی و راستی باشه؟ درخت ها همه شاخه هاشون1کمی کجه ولی این… این شاخهه انگار صاف رفته تا آسمون! چه عجیب!
تکبال1لحظه ایستاد و به اون شاخه عجیب نگاه کرد. صافی شاخه به نظرش غیر طبیعی اومد. در همین لحظه باد تندی وزید و تمام شاخه ها رو تکون داد به طوری که تکبال نزدیک بود بی افته. با پنجه هاش شاخه زیر پاش رو محکم گرفت. باد دست بردار نبود. تکبال چنان سفت شاخه رو چسبید که پنجه هاش درد گرفت و وقتی حس کرد ممکنه باد برنده بشه و از شاخه جداش کنه آروم و با نارضایتی جیر جیر کرد. ولی به خیر گذشت. باد دست از وزیدن برداشت و تکون شاخه ها آروم شد. تکبال نفس راحتی کشید ولی…
-تمام شاخه ها داشتن از جا کنده می شدن و این یکی اصلا تکون نخورد. چطور همچین چیزی ممکنه؟ این شاخه چرا با بقیه فرق داره؟ باید بفهمم.
تکبال بدون مکث رفت طرف شاخه. مقابلش ایستاد، جیر جیر کرد، بهش نوک زد. جنسش انگار با چوب هایی که تا حالا شناخته بود تفاوت داشت. تکبال دوباره بهش نوک زد. دوباره و دوباره نوک زد. شاخه جنس عجیبی داشت. تکبال این دفعه با تمام زورش به شاخه نوک زد. حس کرد شاخه تکون کوچیکی خورد.
-شاخه ای که باد به اون شدت نتونست تکونش بده من با نوک زدن تابش دادم؟ امکان نداره من اینهمه قوی باشم. پس چی می تونه باشه؟
تکبال بدون اینکه1لحظه فکر کنه پشت این ماجرای عجیب چی ممکنه باشه با نوک و تن و پنجه هاش شاخه عجیب رو گرفت و شروع کرد به بالا رفتن. چه نرم بود و چه عجیب. تقریبا به بالای شاخه رسیده بود که، 1تکون شدید، یکی دیگه، شاخه تا شد، اومد پایین، و درست بالای اون شاخه بی حرکت، 2تا چشم درخشان و گرسنه، 1دهن وحشتناک کاملا باز، صدای هیس هیسی ترسناک که توی تمام جونش می پیچید، دندون های بلند، نیش، اون شاخه، مار!
تکبال فقط فرصت کرد تا حد مرگ بترسه. تقریبا توی سیاهی دهن مار بود که1دفعه حس کرد تمام جهان داره تکون می خوره. سر و صدای وحشتناکی که در اطرافش بلند شد و باد شدیدی که به صورتش می خورد و صدای بال. انگار ده ها بال رو در اطرافش به حرکت در آورده بودن و همراهش صدای هیس هیس وحشتناک1مار بزرگ و عصبانی و صدا های دیگه ای که تکبال نمی شناخت. چشم باز کرد. درست در چند سانتیمتری نگاهش هنگامه ای بر پا شده بود. ده ها پرنده عجیب با شکل های ناآشنا و ناهنجار به مار حمله کرده بودن و باهاش می جنگیدن. نبرد چنان سنگین بود که درخت زیر ضربه های تنه و دم مار و پرواز و فرود و جنگ اون پرنده های عجیب می لرزید. تکبال حس کرد توفان حاصل از جنگ داره می بردش و همینطور هم شد. پنجه هاش از شاخه در حال شکستن رها می شدن. عاقبت هم شاخه خشک زیر بدن متشنج مار تاب نیاورد و با صدای وحشتناکی شکست و مار و تکبال هر2همراه شاخه به طرف زمین سقوط کردن. مار بین زمین و هوا با دهنی کاملا باز به طرف تکبال شیرجه زد ولی در همون لحظه آسمون شب که پیش از این هم کاملا سیاه بود انگار به سیاهی جهنم در اومد و بادی شدید تر از توفان جنگ بالای درخت، مار و تکبال و حتی شاخه و اون پرنده های عجیب رو پرت کرد1طرف. تکبال دیگه چیزی نمی دید. فقط حس کرد داره به زمین می رسه و پیش از اینکه از هوش بره صدایی شنید. فرمانی بلند و پر طنینبا صدایی کلفت و آشنا:
-بگیریدش نذارید بخوره زمین باقیش با خودم.
و احساس کرد در لحظه برخوردش با خاک1چیزی که شبیه بال بود و نبود بین جسمش و خاک سرد حائل شد و بعد از اون دیگه چیزی نفهمید.
با شنیدن سر و صدایی گنگ و ناآشنا و حس گرمای1دسته پر چشم هاش رو باز کرد.
-سلام فسقلی.
به بالا نگاه کرد. کرکس. با همون هیبت دفعه پیش که توی شب انگار بیشتر به چشم می اومد و تکبال که تکیه زده به شونه پر از پر های بلند کرکس انگار کوچیک تر دیده می شد. صدای آروم کرکس از جا پروندش.
-می دونی فسقلی؟ تو از اون دسته موجوداتی هستی که بودنشون نظم جهان رو به هم می ریزه. حقش بود همون دفعه اول که دیدمت به حسابت می رسیدم. حالا هم دیر نیست. به عنوان غذای نیمه شب خیلی هم بد نیستی.
تکبال خودش رو جمع کرد و با نگاهی ترسیده و معصوم به کرکس خیره شد.
-ادامه نده کرکس الان تمام زحمت هامون رو به هدر میدی.
-مشکی راست میگه کرکس2کلمه دیگه بگی میمیره و هرچی کردیم باطل میشه. حیفه مخصوصا اینکه مشکی رو تقریبا ماره خورده بود.
صدای خنده های جیغ مانند عجیبی که توی گوش تکبال زنگ می زد. به اطراف نگاه کرد. پرنده هایی که از پرنده بودن فقط بال رو داشتن و هیچ چیزشون شبیه پرنده هایی که تکبال می شناخت نبود، حتی بال هاشون هم کاملا با بال هایی که تکبال می شناخت فرق داشت. انگار زایده هایی بود که وقتی باز می شد هیبت عجیب و ترسناکی به صاحبش میداد. انتهای تمام اون بال های عجیب به پنجه های تیز و کوچیکی ختم می شد که تکبال پیش از اون روی بال هیچ پرنده ای ندیده بود. موجودات کاملا ناشناس و ترسناک! به کابوس شبیه بودن. چیزی شاید شبیه موش های بالدار پرنده. به جای منقار پوزه های کوچیک و دندون های تیز داشتن و پوست های سفت و زمختشون به جای پر پوشیده از مو های ریز بود. تکبال بی اختیار به تنها پناهی که دستش می رسید متوصل شد. جسم کوچیکش انگار کوچیک تر شد و توی پر های شونه کرکس فرو رفت.
-نترس فسقلی اون ها اذیتت نمی کنن.
-درست میگه اذیتت نمی کنیم. البته این مشکی که داشت تبدیل به شام جناب مار می شد به نظرم الان گُرُسنَشِه و1کمی خون می خواد. مگه نه مشکی؟ جدی ماره داشت می خوردت و خلاصمون می کرد.
فضا دوباره از خنده های جیغ مانند و وحشتناک پر شد. کرکس با لحنی کمی آزرده رو به پرنده ای که حرف می زد گفت:
-خفه شو!
پرنده بلافاصله صداش رو برید. بقیه بلند تر خندیدن. کرکس بهشون نگاه کرد.
-بیا اینجا مشکی.
موجود بزرگی از جنس همون پرنده های عجیب ولی از همهشون بزرگ تر از دایره خارج شد و به طرف کرکس رفت، چرخی زد و کنارش معلق موند. تمام اون موجودات سیاه رنگ بودن ولی تکبال دید که اون موجود واقعا مشکی بود. چنان مشکی بود که انگار از سیاهی برق می زد. کرکس نگاه مخصوصی بهش انداخت و تکبال با وجود ترسی که داشت نفسش رو می گرفت فهمید که کرکس این مشکی رو دوست داره. دسته کم بیشتر از بقیه. مشکی هم ظاهرا این رو می دونست چون نگاهی فخر فروشانه به باقی هم جنس هاش کرد، بال های عجیبش رو بست و با تواضع زیر شونه های پهن کرکس جا گرفت. تکبال مثل بید می لرزید.
-خوب فسقلی. دیگه بسه. خواستم فقط کمی تنبیهت کنم تا دیگه دیوونگی نکنی که به نظرم دیگه تنبیه شدی. نترس من همچنان سیرم. درضمن هنوز هم از خوردنت خوشم نمیاد. خیالت راحت باشه. به این مشکی هم اینطوری خیره نشو. خون تو به کارش نمیاد. آخه تو الان چنان ترسیدی که دیگه خون توی هیچ کجات نیست پس به دردش نمی خوری.
باز صدای خنده ها بلند شد. تکبال کمی به خودش جرات داد و خیلی آروم پرسید:
– 1دفعه چی شد؟
کرکس برخلاف انتظار تکبال از وسط اونهمه شلوغی صداش رو شنید و جواب داد:
-چیزی نشد. جناب عالی داشتی مستقیم می رفتی توی حلق اون ماره. بچه ها به موقع رسیدن و نجاتت دادن وگرنه الان ماره خورده بودت و پر و استخون هات رو تف کرده بود بیرون. فردا خونوادهت همینجا باقیت رو پیدا می کردن.
تکبال یاد طوطیا افتاد و بی اختیار زد زیر گریه. چنان می لرزید و هقهق می کرد که اگر کرکس نگرفته بودش ولو می شد روی زمین.
-تماشا کن! نگاهش کن داره جونش بالا میاد. اینهمه می ترسی و دردسر درست می کنی؟ خوب دیگه بس کن. دارم خسته میشم فسقلی بسه دیگه ببر صدات رو!
تکبال صداش رو برید ولی اشک هاش مثل سیل می باریدن و شدید تر می لرزید. پرنده ها با بالا رفتن صدای کرکس همگی صدا و نفس رو با هم بریدن. سکوت محض. کرکس لحظه ای به تکبال که مثل1برگ کوچیک وسط باد می لرزید نگاه کرد، بعد نفس عمیقی کشید، تکبال نا آروم رو با نوک پنجه های بزرگ و تیز آروم کشید طرف خودش، به شونهش تکیهش داد و با لحنی کمی ملایم تر پرسید:
-چی شده؟ حالا که طوری نشدی. مار نفله شد و تو الان پیش من هستی. اینجا که هستی زیادی امنه. اینجا تمام مار های این جنگل هم گیرت نمیارن. پس دیگه نترس.
مشکی در تأیید کرکس گفت:
-راست میگه. اینجا مارها نزدیکت نمیشن حتی اون بزرگه تک…
کرکس بلند تر از دفعه پیش امر کرد:
-مشکی!خفه شو.
مشکی مثل اینکه هیچ حرف ناتمومی رو شروع نکرده فورا گفت:
-راستی کرکس توی این هوای سرد این ماره چجوری بیدار بود؟
کرکس جواب داد:
-دفعه دیگه که دیدیش می تونی ازش بپرسی. حتما بهت میگه.
باز همون خنده های ترسناک که تا مغز استخون تکبال رو می لرزوند. تکبال هنوز به شدت ولی کاملا بی صدا گریه می کرد و به شدت می لرزید. کرکس نگاهی ناراضی بهش کرد و بعد از اینکه به نشون نارضایتی و بی حوصلگی سری واسه مشکی تکون داد تکبال وحشتزده رو به خودش چسبوند و در حالی که تقریبا کامل با پنجه هاش پوشوندش و با ملایمت سر و پرش رو نوازش می کرد شروع کرد توی گوشش حرف زدن.
-آروم باش فسقلی. آروم. چیزی نیست. نترس. من اینجام. تو اینجا هیچیت نمیشه. مطمئن باش. الان می برمت بالا تا بری به لونهت پیش مادرت. از هیچی نترس. چند دقیقه دیگه می برمت خونهت. گریه نکن. آفرین فسقلی. دیگه بس کن. بسه. درسته همینطوری. آفرین! دیگه حله. می بینی؟ همه چیز امنه. تا چند لحظه دیگه توی لونهت پیش خونوادهت هستی.
کرکس گفت و گفت و تکبال که سرش رو روی شونه های پهن کرکس گذاشته بود رفته رفته آروم تر شد. کرکس با رضایت گوشه بالش رو بالا برد و جسم ریز و لرزان تکبال رو که یا از سرما یا از وحشت یا از هر2یخ زده بود زیر پر و بال گرفت. گرمایی عجیب و لذتبخش همراه با حس رضایتی عمیق تمام وجود تکبال رو گرفت و مثل خون توی تمام رگ و اعصابش پخش شد. حس کرد ترس و سرما و همه چیز پوچ شدن. دلش می خواست همونجا تا ابد بخوابه. موجودات عجیب مثل سرباز های گوش به فرمان اطرافشون می لولیدن.
-کرکس درست میگه. زیر پرش که هستی از هیچی این دنیا لازم نیست بترسی. مگه ندیدی چجوری نجاتت داد؟ الان جای تو از ما هم بهتره. باور کن.
تکبال که فقط سرش از زیر پر و بال کرکس بیرون مونده بود با نگاهی خمار و خواب آلود به مشکی که این ها رو گفته بود و به بقیه که با سر و صدا و خنده هاشون تأییدش می کردن نگاه کرد.
-ما رفیق های کرکسیم. اون گفت از دردسر نجاتت بدیم و ما هم اومدیم کمک. ولی این ماره ماری بود واسه خودش و لحظه آخر کرکس خودش اومد و به داد همهمون رسید.
کرکس با نارضایتی بی خطری گفت:
-از اونجایی که همه شما بی خاصیت ها دسته جمعی عرزه بور کردن1مار رو نداشتید آخرش باید خودم پا می شدم می اومدم و چه به موقع هم رسیدم وگرنه همهتون رو می خورد و حیثیتتون رو استفراغ می کرد موجودات به درد نخور.
پرنده ها حالت عذرخواهانه ای به خودشون گرفتن و شروع کردن به بهانه آوردن.
-کرکس ماره واقعا بزرگ بود.
-آخه ما فکر نمی کردیم اینهمه قوی باشه.
-تازه روی درخت حسابی مسلط بود.
-راست میگه انتظار نداشتیم. غافلگیر شدیم.
…
کرکس صبورانه گوش داد و با آرامشی صبورانه بی خشم ولی به لحن فرمان گفت:
-خوب. خفه شید. حالا دیگه بجنبید. زمان رو داریم از دست میدیم. چشم به هم بزنیم روز میشه. شما همراه مشکی برید. من این رو می رسونم به لونهش و بهتون می رسم.
یکی از اون موجودات از وسط جمعیت با لحن آزمندانه ای گفت:
-ما همراهیت کنیم کرکس؟
کرکس با لحن زننده ای گفت:
-مشکی!این ها رو جمع کن از اینجا ببرشون.
مشکی چشمی گفت و پرواز کرد و بقیه بی حرف دنبالش پریدن. تکبال از بین پر ها و پنجه های کرکس که جز سرش تمام جسمش رو پوشونده بودن به رفتن اون موجودات نگاه کرد تا مثل1دسته غبار رفتن و دور شدن و صدای جیغ های گوش خراششون هم همراهشون دور و دور تر شد و بلاخره دیگه شنیده نشد. تکبال برگشت و به کرکس نظر انداخت. کرکس پرسشش رو از نگاهش خوند.
-اون ها هم پرنده بودن. درسته. شبیه باقی پرنده ها نیستن. اون ها خفاش هستن. پرنده های شب. روز ها می خوابن و شب ها می چرخن، شکار می کنن، زندگی می کنن. از خوردن خون هم خیلی لذت می برن. با مار ها نباید طرف بشن. امشب هم اگر زیاد نبودن پیروز نمی شدن.
تکبال زمزمه کرد:
-نشدن.
-چی؟ چی گفتی؟
تکبال کمی بلند تر گفت:
-اون ها پیروز نشدن. تو، نه ببخشید شما شدید.
قهقهه کرکس بلند شد.
-ای فسقلی بدجنس! مثل اینکه زبونت از باقی جسمت شیرین تره. یادم باشه اگر زمانی از خوردنت خوشم اومد اول به حساب زبونت برسم. نه نترس من واقعا الان سیرم و واقعا از خوردنت خوشم نمیاد.
کرکس این ها رو گفت و باز خندید.
-خوب دیگه فسقلی. نوبتی هم باشه نوبت توضیحه. بگو ببینم این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟ تو که پرنده شب نیستی. چجوری از اینجا سر درآوردی؟ اون هم اینهمه دور از لونهت؟
-من داشتم… من داشتم… من نمی دونم. من فقط اومدم بیرون و خواستم انتهای سرو بلند رو ببینم که…
کرکس دیگه نمی خندید. لحنش جدی ولی ملایم و مهربون بود.
-می دونی چندتا درخت از لونهت دور شدی؟ خیلی خیلی دوری فسقلی. تو خیلی راه اومدی. اصلا ببینم مگه روز رو ازت گرفتن که نصفه شب زدی بیرون و اینهمه از خونهت دور شدی؟
تکبال بهش خیره شد، نفس عمیقی کشید و با صدای گرفته جواب داد:
-بله گرفتن. روز رو ازم گرفتن.
و بغضش ترکید. کرکس لحظه ای نگاهش کرد و بعد،
-بسه دیگه فسقلی. آخه اگر تو فقط گریه کنی من از کجا بفهمم چی شده؟ کی روز رو ازت گرفته؟ گیریم که نمیشه تو بپری. خوب الان که تا اینجا اومدی. بدون پرواز. همین کار رو چرا روز نمیشه انجام بدی؟ حرف بزن ببینم ایراد کجاست؟
تکبال سرش رو کرده بود زیر پر های کرکس و به شدت گریه می کرد. کرکس با سر انگشت شونه های ظریفش رو نوازش کرد. سرد بود. کرکس بیشتر و محکم تر به خودش فشردش.
-مطمئن باش حتی سرما هم از من می ترسه. دیگه نمی تونه اذیتت کنه. حالا حرف بزن ببینم.
و تکبال حرف زد. گفت و گفت. از مادرش. از بالاپر. از اینکه دوستشون داشت ولی دیگه خسته شده بود از مهر بی پایانشون که روز رو، آزادی رو و زندگی رو ازش گرفته بود. از جوجه های دیگه گفت. از تنهاییش و از طوطیا. کرکس تا آخرش گوش داد. تمام مدتی که تکبال حرف می زد کرکس شونه های کوچیک و لرزونش رو بین پنجه بزرگ خودش گرفته بود و آروم، خیلی خیلی آروم به طوری که تکبال دردش نیاد فشار می داد تا گرم بشه و احساس امنیت کنه. تکبال همینطور حرف می زد و کرکس همینطور گوش می داد. و بلاخره وقتی تکبال ساکت شد، کرکس تکون کوچیکی به خودش داد و به حرف اومد.
-می دونی فسقلی؟ خونواده تو از اون خونواده های خوب و مهربونن. مادرت هم خیلی مادره. 1مادر کامل که واقعا حرف نداره. مادری کاملا مادر.
تکبال که ترس یادش رفته بود با نگاه پرسش گر بهش خیره شد.
-مادری کاملا مادر یعنی چی؟
کرکس با حوصله جا به جا شد تا در وضعیت راحت تری باشه و آروم و شمرده مثل کسی که می خواد به1بچه نو آموز درس یاد بده جواب داد:
-فسقلی!مادر ها تمام وجودشون عشق مادرانه هست به بچه هاشون. هرچی این عشق بیشتر باشه مادر ها بیشتر مادرن. مادر خودت رو ببین؟ از بس عاشق شما2تاست دیگه اصلا خودش رو نمی بینه. این یعنی1مادر که کاملا مادره. یعنی تمام موجودیتش خلاصه شده در وجود شما2تا. تو و برادرت. مادرت با زندگی و سلامت شما هاست که هست و اگر جز این باشه مادرت دیگه نیست. می فهمی فسقلی؟
تکبال نمی فهمید. کرکس به سکوتش خندید و با آرامش گفت:
-خوب ایرادی نداره بعدا می فهمی. الان زوده. الان هم زیادی واسه فهمیدنش جوونی هم مادر نیستی و هم شب وحشتناکی رو سپری کردی. عشق مادر ها خیلی بزرگه فسقلی. عجیب نیست که تو الان نمی تونی بفهمیش. همین اندازه که بهش احترام بذاری و قواعدش رو رعایت کنی کافیه.
تکبال نفهمید چه موقع صدا و لحن معترضش رو دوباره پیدا کرد.
-ولی پس خودم چی؟ زندگی من، عمر من، من چی میشم؟
پریشونی تکبال هیچ تغییری در آرامش لحن کرکس نداشت. نه منفی و نه مثبت.
-این درست همون نقطه تفاوت تو با مادرته. اون حتی1لحظه در ناخودآگاهش نمیگه پس خودم چی. ولی تو میگی. اون اصلا خودی نداره. فقط تو هستی و برادرت. و تو. ببین فسقلی عشق چیز خوبیه مخصوصا از نوع مادرانهش چون یکی از خالص ترین عشق هاست. ولی همین عشق اگر زیادی زیاد باشه خطرناک میشه.
نگاه خمار تکبال متمرکز و در اون لحظه پرسشگر بود.
-چرا؟
کرکس به نگاه تکبال نظری شاید بی تفاوت انداخت.
-چون همه چیزت رو ازت می گیره. تبدیلت می کنه به1موجود خودخواه بدون منطق که فقط عاشقه و واسه حفظ عشقش هر کاری می کنه بدون توجه به درستیش. و این اصلا درست نیست.
همه چیز تکبال از نگاهش تا حال و هواش به سرعت برق از حالت خمار به شکل اعتراض تغییر کرد.
-مادر من خودخواه و بی منطق نیست.
کرکس به چهره ناراضی تکبال نظر انداخت و خندید.
-می دونم که نیست. ولی الان تو به وضعیتت معترضی. بذار موضوع رو از نگاه مادرت ببینیم. من توضیحش میدم و تو سعی کن خودت رو بذاری جای مادرت. حقیقت اینه که مادر تو هیچ گناهی نداره فسقلی. اون عاشقه. 1عاشق مطلق. عاشق تو و برادرت. و فقط می خواد ازت محافظت کنه. براش مهم نیست زنده بودن و سلامت تو به چه کیفیت و چه قیمتی حفظ میشه. مادرت فقط می خواد تو باشی تکبال. زنده باشی. نفس بکشی. سالم باشی. کنارش، توی لونهش، زیر پرش، مادرت فقط و فقط می خواد که تو باشی. حالا چه اهمیتی داره که بدون رضایت از زندگیت ادامه بدی؟ اگر جز این باشه تو دیگه نیستی و این چیزیه که مادرت به هیچ قیمتی حاضر به پذیرفتنش نیست حتی به قیمت جونش. این رو دیگه می فهمی مگه نه؟
تکبال آروم زمزمه کرد:
-بله.
کرکس با مخلوطی از کمی شاید رضایت گفت:
-خوب این شد. حالا از جلد مادرت بیا بیرون و خودت شو. تو هم حق داری. تو زندگیت رو می خوایی. آزادیت رو. حقت رو. و حس می کنی تمامش رو به مهر مادری و مهر خونوادهت داری می بازی. این هم درسته؟
تکبال آروم تر از پیش زمزمه کرد:
-بله.
کرکس با رضایت بیشتر گفت:
-خوب پس برای اینکه در حق هیچ کدوم از شما2تا بی انصافی نشه هر2باید1کمی عقب بکشید و کوتاه بیایید.
-ولی مادر من…
کرکس زمزمه ناتموم تکبال رو کامل کرد.
-و مادرت کوتاه نمیاد.
-بله.
-خوب معلومه که نمیاد فسقلی. عشق مادری اون خیلی بیشتر از آزادی خواهی تو آتیشیه. درضمن در نظر بگیر که این ریسک بسیار خطرناکیه واسهش. اگر این وسط اتفاقی واسه تو بی افته و تو از بین بری باخت مادرت با نیست شدنش مساویه. به عنوان مثال، همین الانت رو ببین؟ طرف صحبتت1کرکسه. مطمئنم که مادرت وقتی خطر ها رو واسهت توضیح میداد اسمی هم از کرکس برد ولی در عوض تو چه کردی؟
کرکس این رو گفت و بلند خندید. تکبال بهش نگاه کرد.
-من بهش نگفتم. مادرم نمی دونه که من شما رو دیدم.
-آفرین!کار درستی کردی. مادر ها خیلی خوبن ولی بعضی چیز ها رو لازمه واسه خودت نگه داری و بهشون نگی. اون ها فقط می خوان محافظت باشن و جز این همه چیز اشتباهه. و طرف شدن تو با1کرکس هم از اون اشتباه های بزرگیه که اگر مادرت بفهمه نتیجهش اصلا قشنگ نیست.
کرکس به تکبال چشم دوخته بود که با حالتی عجیب بهش نگاه می کرد.
-ببینم فسقلی مگه دفعه اولیه که می بینیم؟ واسه چی اینطوری نگاهم می کنی؟
-مادرم، پرواز، من می خوام پرواز کنم و اون می خواد که من باشم. حتی بدون پرواز.
-خوب بله. البته مادرت اصلا نمی خواد که تو بی پرواز باشی ولی حالا که از بال هات قطع امید کرده ترجیح میده امنیتت رو تضمین کنه و پروازت رو بیخیالش.
-من نمی خوام روی زمین باقی بمونم.
-تو که روی زمین نیستی. تو روی درخت هستی. درضمن، هر زمان دلت خواست مادرت و برادرت روی شونه هاشون پروازت میدن. ببینم فسقلی این مدل نگاهت رو میشه واسهم ترجمه کنی؟ تو چته؟
تکبال با حالتی شبیه خوابزده ها زمزمه کرد:
-خاک خیلی پایینه. این درخت خیلی کوتاهه. اون ها خیلی نمی تونن بالا ببرنم. من آسمون رو می خوام!. من خود آسمون رو می خوام. بالا. بالا. بالا تر.
کرکس لحظه ای با حیرت به تکبال خیره شد و بعد جسم سنگینش رو عقب انداخت و قهقهه بلند و طولانی سر داد. چنان می خندید که تمام جسمش تکون می خورد. تکبال هنوز با همون حالت عجیب بهش خیره بود. انگار صحر شده بود و در جواب خنده های کرکس هیچ تغییری توی حالتش پیدا نشد. کرکس خندید و خندید و بعد از اینکه خندهش تموم شد نفس عمیقی کشید و گفت:
-عجب!فسقلی! تو خیلی متوقعی!. نمی فهمم اینهمه توقع چجوری توی اون کله کوچیکت جا شده.
کرکس باز خندید و بعد از چند لحظه دست از خندیدن برداشت و گفت:
-حالا می فهمم. تو پرواز کبوترانه نمی خوایی.
تکبال با لحنی تقریبا بی آهنگ انگار با خودش حرف می زد خیره به چشم های کرکس مثل جادو شده ها زمزمه کرد:
-من فقط می خوام بالا تر بپرم. هرچی بالا تر. اندازه تو.
کرکس که دیگه به خودش مسلط شده بود با لحنی آروم و صبور گفت:
-ولی فسقلی تو کبوتری من کرکسم. کبوتر ها نمی تونن اندازه کرکس بپرن. اون ها کبوتر درست شدن پس باید اندازه کبوتر پرواز خواه باشن. تو اگر بال های پروازی هم داشتی نمی شد که بتونی اونقدر بالا بری. این خاصیت کبوتره فسقلی. باید کبوترانه بپره.
تکبال با همون حالت مصحور تقریبا نجوا کرد:
-من نمی خوام. نمی خوام.
کرکس لحظه ای به فکر فرو رفت.
-واسه چی اینطور می خوایی؟ به نظرت اندازه کرکس پریدن چه مزیتی بهت میده؟ مگه کبوتری پریدن چه ایرادی داره؟
تکبال با زمزمه ای که شبیه زمزمه های بیداری نبود سکوت شب رو شکست.
-واسه اینکه اون بالا آسمونی تره. واسه اینکه پرواز اون بالا پرواز تره. واسه اینکه اون بالا از خاک دور تره. واسه اینکه… واسه اینکه…
تکبال دیگه نگفت. کرکس حس کرد صدای تکبال خش برداشت. زبونش گرفت و زمزمهش آروم و آروم تر شد و سکوت. کرکس توی چشم های تکبال نگاه کرد و از پشت پرده نازک اشک اونچه رو که شاید تکبال خودش هم در مورد خودش نفهمیده بود دونست. لحظه ای به نگاه مات تکبال که بهش خیره مونده بود چشم دوخت و به نشان پایان ادراکش نفسی بلند کشید. بعد از لحظه ای کوتاه که تکبال اصلا گذشتش رو نفهمید خندید و گفت:
-که اینطور. موجود کوچولوی متوقع! باقیش باشه واسه بعد. الان باید ببرمت خونهت. بیا.
تکبال مثل دفعه پیش توی پر های سینه کرکس فرو رفت. باز همون حس آشنا و باز اون تنگی نفس. کرکس با دیدن اولین نشونه های دست و پا زدن از طرف تکبال بلافاصله با آرامش گفت:
-آروم باش فسقلی. مثل دفعه پیش. نفس های آروم و کوتاه بزن و خاطر جمع باش که هیچ اتفاقی واسهت نمی افته چون تو در امن ترین جای جهان هستی. توی بغل من.
تکبال حس کرد تمام گفتار کرکس از گوشش میره به مغزش و اونجا پخش میشه و تمام ذهنش رو می گیره. کرکس از زمین بلند شد. حالتی عجیب به تکبال غلبه کرد که تمام ارادهش رو ازش گرفت. بی اراده با پنجه هاش به سینه کرکس چنگ زد و حس کرد چیزی نمونده از شدت سرخوشی بمیره. کرکس بدون اینکه نگاهش کنه و اصلا بدون اینکه ببیندش فهمید. مثل اینکه تجربهش توی این چیز ها خیلی زیاد بود. در حالی که بالا و بالاتر می رفت بلند قهقهه زد. صدای خنده هاش دل شب تاریک رو می شکافت و انگار شب رو بیدار می کرد و به مبارزه می طلبید. تکبال حس کرد خیلی بالا رفتن. حسش درست بود. اون بالا توی آسمون کرکس می چرخید و می چرخید. تکبال مطمئن بود که اگر همون لحظه عمرش تموم بشه دیگه هیچی نمی خواد. نه ترسی بود و نه دردی و نه نگرانی. همه چیز فراموش شده بود. خاک، سرو، شب، خطر، خونه، بالاپر، مادر، ولی نه این یکی رو نمی تونست به این سادگی فراموش کنه. سرش رو بیشتر توی سینه کرکس فرو کرد. عطر آزادی. عطر آسمون. هوای نسیم آسمون های بی انتها. ضربان قلبی که مثل ضرب آهنگ تند پرواز می کوبید و تکبال روی تمام جسم کوچیکش احساسش می کرد و پرواز. پرواز. تا اون سر آسمون. تکبال دلش می خواست این لحظه ها ابدی باشن. کرکس که حس و حالش رو می شناخت تا تونست طولش داد. بلاخره، فرود. تکبال نمی خواست. به سینه کرکس چنگ زد. حس می کرد می خواد هر طوری شده خودش رو توی آسمون نگه داره و پایین نیاد. بی اختیار خودش رو به طرف بالا فشار می داد ولی برای کرکس این فشار کمتر از فشار باد بود. کرکس قاه قاه می خندید. داشتن فرود می اومدن. تکبال نمی خواست. وسط پر های کرکس دست و پا زد. می خواست دوباره بره بالا. کرکس با مهربونی گفت:
-آروم باش فسقلی. همه پرواز ها1فرود دارن. من باید ببرمت خونهت.
تکبال نمی خواست. نمی خواست. تلاشش بی فایده بود. داشتن فرود می اومدن. کرکس با همون مهربونی گفت:
-مثل اینکه تو خیلی زیادی دیوونه ای. حرف حساب هم که سرت نمیشه. حالا درستش می کنم. تکبال حس کرد فشار پنجه های کرکس روی جسمش بیشتر شد و بیشتر فرو رفت. نفسش تنگ می شد. باز هم. باز هم. گیج شد. صدای کرکس رو انگار از دور ها می شنید و دست هایی که در عین فشار، نوازشش می کردن.
-بس کن فسقلی. آسمون خیلی خوبه ولی جای موندن نیست. باید بریم.
داشتن فرود می اومدن. تکبال گیج و منگ از اون حس عزیز و اون گرمای عزیز و اون عطر عزیز و اون ضرب آهنگ عزیز که مثل پتک می زد و تمام جسمش رو تکون می داد و چه دلپذیر بود برای تکبال این ضرب های منظم!
بلاخره فرود اومدن. سرو بلند پیش چشم های تکبال پیدا و ناپیدا می شد. صدای کرکس بیدارش کرد.
-خوب فسقلی. از همینجا که ایستادی2قدم بری عقب به در لونهت می رسی. برگرد داخل و کاری کن که مادرت به تصور امنیتت احساس امنیت کنه. درضمن، این جهان زیادی بزرگ و زیادی خطرناکه. زنده ها تا ابد خوش شانسی نمیارن. تو هم استثنا نیستی. نباید خیال کنی هر دفعه که خودت رو به دردسر میندازی یکی پیدا میشه که نجاتت بده. دفعه آینده ممکنه به اندازه امشب خوش شانس نباشی. پس بیشتر مواظب خودت باش. موفق باشی فسقلی.
کرکس این رو گفت و از روی درخت بلند شد. تکونی ملایم به خودش داد تا باد تکبال رو پرت نکنه و وقتی کمی از درخت دور شد بال هاش رو به شدت تکون داد و پرواز کرد و رفت. تکبال اینقدر نگاهش کرد که اوج گرفت و دور و دور تر شد و به شکل لکه سیاهی توی شب در اومد و با شب مخلوط شد و چند لحظه بعد، مثل سراب، ناپدید شد. تکبال مصحور از1جهان حس ناشناس، عجیب، ترسناک، دردناک، تلخ، شیرین، و…نمی دونست چی، کمی دیگه ایستاد و مسیر پرواز کرکس رو تماشا کرد و بعد آروم به لونه برگشت در حالی که دیگه کاملا به وضوح احساس می کرد دیگه تکبال گذشته ها نیست. با حالی پریشون و بدنی که سر تا پا انگار آتیش گرفته بود از شدت حرارت، حرارتی عجیب و ناآشنا، رفت توی لونه و1گوشه ولو شد. آسمون تاریک تاریک تاریک بود. هنوز تا صبح راه زیادی باقی مونده بود.
دیدگاه های پیشین: (1)
حسین آگاهی
یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 23:36
سلام. وای پرواز. عاشقشم.
کاش منم می تونستم بپرم.
یادمه اولین بار که سوار هواپیما شدم پرواز رو با تمام وجودم حس کردم. البته این حس پریدن فقط تا وقتی که هواپیما اوج گرفته بود ادامه داشت و بعدش همه چیز طبیعی شد تا وقتی که می خواست فرود بیاد که باز اون حس قشنگ اتفاق افتاد.
الآن هم که هواپیما سوار میشم اصل پرواز به نظرم همون اوج گرفتن اولی و فرود آخریه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اصل پرواز همون اوج گرفتن و فرودشه. مخصوصا اوج گرفتنش. وای که چقدر دلم می خواست می شد پر پرواز داشتم! تشنه این پریدنم. واقعا کاش می شد. کاش می شد!.
ایام به کام.