دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و تو ای خیال سپید من!

***

و تو اِی خیال سپید من!،
چه با شکوهی در سیاهی یکسان یلدای ابدی جهان وجودم،

آن ساعات سیاهی که حکم تقدیر تاریکم را باز،
دست حکمت دادار، بر قلب خراشیده ام امضا می کند!.

هنوز هم تا بی زمان،
جلوه ی سرابگونه ات را نظاره می کنم،

هرچند!،
هرچند، بطلانت را دیگر باور کرده ام!.

کاش می شد همچنان امیدوار بود!،
حتی برای همیشه.

کاش می شد همچنان امیدوار بود!،
تنها و تنها امیدوار بود!،

کاش می شد!.

کاش نمی دیدم این خط بطلان سیاه را بر پیشانیت!،
آنگاه که خسته از سیاهی یکسان یلدای ابدی جهان وجودم،

از بهر یافتن پنجره ای به هستی،
پنجره ای به صبح،

هرچند، کوچک،
هرچند، باطل،

هرچند، سراب،

سر انگشتان سرد روحم را بر دیوار عدم می کشم،
به سان مرده ای در گور خویش،

که به یاد نمیآورد پایان خود را،
و می کاود خاک عدم خویش برای یافتن تصویر و ترسیمی از وجود،

هرچند ناچیز!،
هرچند، نایاب!،

هرچند، در خواب!،

آنگاه که می گریزم از خود،
از راستی سیاهی راستین صفحات این دفتر،

و پناهنده می شوم در نهانیترین لایه های خیال محالترین محال،
شرمپوش، مدهوش، فراموش،

آنگاه که می کاوم واژه ی آینده را برای یافتن هیچ،
با دست های به عدم نشسته،

خمود، خاموش،
خسته!،

کاش نمی دیدم سیاهی این خط بطلان را بر بلندای پیشانیت!.

و اکنون که –ای کاش-ها همه باطلند،
به امضای دست حکمت دادار،

بر سیاهی راستین صفحات این دفتر،
در قلب بارها و بارها خراشیده ام،

و اکنون که -ای کاش-ها همه باطلند،
مثل خیال،

مثل تو،

برایت قابی بارانی خواهم ساخت،
از آه،

و می نهم بر دیوار ویران هستیِ امید مدفون در زیر غبار نیستی ام،
با دست های مانده در بند این حکمت همیشه حاکم،

تا بمانی در شفافیت بکر آرزوهای تا همیشه محال من،
برای همیشه،

برای من،
و تنها و تنها برای من!.

*******
دیدگاه های پیشین: (5)
ستایش
یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 14:52
خــدایـــــا:
بُـت بود، بـُـت شکـن فــرستادی !!!
مــن پر از بغــضم ،
بغـض شکـن هــم داری؟؟؟
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
بغض شکن هست. خاطره ای شیرین، از آن جنس که شیرینی دیروزش تلخی دردناکیست که تمامت می کند، دلتنگی تاریک، آنقدر تاریک که به بی پایان بودنش ایمان داری، حقیقتی عریان، چنان که عریانی بی پرده اش می پوشاند تمام باورت را.
تمام شد.
رفت. برای همیشه.
می بینی؟
بغض ها آسان تر از بت ها می شکنند!
ستایش
یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 15:04
دوباره سلام. چرا مشکل داری با بلاگفا؟ من که تو این مدت باهاش راحتم. کد رو میگیری؟ بعد نظرت؟ اگر میخوای تو اسکایپ با هم مچ بشیم بهت یاد بدم.
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
تمامش رو انجام میدم. پیام ثبت نظر رو هم دریافت می کنم. ولی…
بیخیال. بلاگفاست دیگه. طوری نیست.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 09:40
چقدر عالی نوشتی !!

.هرچند بطلانت رادیگر باور کرده ام ! …
کاش میشد همچنان امیدواربود ! ….

چقدرسخته اون لحظه ای که آدم مطمئن میشه درمورد کسی اشتباه می کرده و بیخود و بی جهت بهش امید بسته بوده .

پاسخ:
ممنونم آشنا.
بله سخته. اونقدر سخته که تا خودم درکش نکرده بودم باورم نمی شد. ولی حقیقت ها هرگز تحمل نمی کنن که تا ابد پوشیده باشن. بلاخره حجابشون رو پاره می کنن و آشکار میشن. دردناکه ولی…
بیخیال.
sepanta
چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 08:13
اره دیگه،دیریازودحقایق معلوم میشن…. و البته باروشن شدنشون ، چه زندگی هایی رو که سیاه نمیکنن !!

پاسخ:
گاهی واقعیت ها، چه بی رحمانه سیاهند!
آرشید
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 09:58
میزند شلاقِ سوزی پرسه زن ، بر پیکرم
می کشم خود را میان برگها روی زمین …
پنجه ها یم بی رمق می کاود این خاک سیاه …
قطره دردی می چکد از روزن چشمی حزین

چون شرابی آتشین …

فام نیلین غم عالم نشسته بر دلم …
غصه ها آوار … چون خاکستر آتشفشان
من به دنبال چه هستم اینچنین ؟!
سرد و خاک آلوده و افسرده جان ….

در زمین ؟ یا آسمان ؟

میروم آهسته آهسته … غمین !
من همینجا دفن کردم! … پس کجاست ؟
همچو ماری زخم خورده می خزم …
گوییا بندی زمن اینجا رهاست …

سرزمین درد هاست …

ناگهان از زیر انگشتان من …
قطعه ای از دخمه خالی می شود …
قلبم از اندوه می ماند ز کار
محو آن قبر خیالی می شود …

وه! چه حالی می شود! …

گور دخمه … خیس و راز آلود وهم!
میزبان ترس دستان من است …
لرز می گیرد تمام جان من …
شاید از صهبای مستان من است!؟ …

گمشده در نیست … هستان من است!…

بسته ی پرپیچ و رمز آمیز من …
عاقبت در دخمه پیدا می شود …
می برم آرام از جایش برون …
مومیایی از تنش وا می شود …

باز غوغا می شود …

چهره شاداب افکارم هنوز …
رنگ دارد بر رخ مهتابی اش …
مثل آنروزی که می کردم نهان
در درون دخمه ی تنهایی اش

غصه های خاکی اش …

روح افکارم کنار جسم خود …
مثل یک پروانه پر پر می زند …
گوییا با صور اسرافیلِ عشق
روح بر این خانه اش سر می زند …

باز بر در می زند….

در پس این سالیان بی کسی …
من ترا در خویش پیدا کرده ام ….
دیگر از دستت نخواهم داد … عشق
این سروشی را که نجوا کرده ام

خود مهیا کرده ام …

این اثر نیز مانند سایر اشعارتان زیبا و نفیس بود

مزاحمت زیاده شد
از این پس تنها خواننده خواهم بود و از آثار خوبتان بهره مند .
سپاس که همیشه خوب می نویسید .
http://sarvina.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حیف نیست شما فقط خواننده باشید؟ ازتون می خوام سکوت نکنید. این شعر و باقی کلام شما خیلی گویاست. دلم نمی خواد از دستش بدم. لطفا ادامه بدید.
خیلی قشنگ بود. خیلی.
و در پاسخ این سرگذشت من تنها آرزو را می بارم.
کاش می شد!
من نیز مدفن کوچکی را گم کرده ام که گشتم و نیافتم.
خوش به حالت شاعر! برای من هم دعا کن هر که هستی. دلتنگ مدفون شده هایی هستم که رفتنشان در باور زخم خورده ام نیست، نیست.
برایم دعا کن.
کاش میشد!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز باران

***

باز باران، با ترانه،
در شبی تا بی نهایت،
می خورد بر بام خانه.

می زند خاموش و سنگین،
دست تاریک زمستان،

بر تن شفاف شیشه.

یادم آید شام دهشت،

آه در دل، ذکر بر لب،
خسته از خود، خسته از شب،

عشق و آن نجوای آخر…

روح مان در خاک می شد،
تا قیامت، تا همیشه.

می نشیند سرد و ساکت،
بر مزار خاطراتم،

قطره های ریز باران.

دور تر ها غرق آذر،
دیدگانی مانده بر در،

بی صدا، بی گریه، پنهان.

آسمان تار است و سنگین، شب فرو بنشسته بر خاک،
خاطری از خود فراموش، قصه ای غمناک غمناک.

باز باران می نوازد، با سر انگشتان خیسش،
سوز مژگان ترم را،

باز حسرت می گدازد، هر زمان، هر لحظه، هر دم،
سینه ی پرآذرم را.

می رسد گویا به گوشم، نی نوایی سرد و خسته،
چون حقیقت تلخ و عریان، در شب و در شعله پنهان،

آه! من، این نی نوا را می شناسم،

کوهی از عصیان به دوشم، بی صدا، غمگین، شکسته،
چون سرایی سرد و ویران، تک درختی در بیابان،

اخگر آسا می گدازم، می خروشم، می هراسم.

می وزد بادی پریشان، در شبستان از فراسو،
ضجه ای دیوانه، وحشی، بی مهار از جنس فریاد،

-ماه مهر آسای من کو؟.-

نور، رویایی فراموش، یک جهان جا مانده در شب،
مرغکی تبدار و خاموش، مانده در خود، تشنه از تب.

می زداید دست باران، مهربان، بی وقفه، آرام،
درد را از چشم خیسم،

سر به دیوار شبانگه، بی نشان، پژمرده، ناکام،
حسرتم را می نویسم.

باز باران، سرد و سنگین، در سکوتی بی نهایت،
تلخ می بارد به بستان،

بوستان تاریک و غمگین، شامگاهان تا قیامت،
خاطراتی خیس و ویران.

***
دیدگاه های پیشین: (1)
نادم
جمعه 13 تیر 1393 ساعت 11:13
خدایا میشنوی حرفهای مرا ، درک میکنی احساسات این قلب زخم خورده مرا ؟!
چرا سکوت ؟ چگونه باید بشنوم پاسخت را در جواب این دل صبور ؟!
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
خدا! نمی دانم! شاید! کاش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

وقتی تو نیستی

***

در محضر خورشید، چه تاریکم،

وقتی تو نیستی!.

گوش کن،
صدای خنده های رفیقان لبخند را می شنوی؟

طنین صبح را که آنها،
و فقط آنها می شناسند،

گوش کن،
ندای زندگی را از ورای این چهاردیوار خموش و این در کوچک همیشه بسته می شنوی؟

آواز مرغانی که این همه آشنایند با آسمان،
با بهار، با پرواز.

گوش کن،
نغمه های همسایگان خورشید را می شنوی؟

سرودهایی که تابش های بهشتین خورشید سحر را می سرایند،
صبح را، بهار را می سرایند.

گوش کن،
بهار، بیرون این چهاردیوار خزانزده چه سبز و فرشتهسان می خرامد!.
خورشید، در پس این سقف شب اندود عزیز،
در ورای این یلدای جاوید، چه جاویدان می درخشد!.

گوش کن،
اینهمه سرور، این همه شور، این همه نور را می شنوی؟

بیرون این چهاردیوار عزیز،
همه و همه میهمان بهارند.

بیرون از این یلدای پناهدهنده،
همه و همه در محضر خورشیدند.

و من،
تنها من،

یگانه ساکن این چهاردیوار عزیز،
یگانه پناهنده ی پنهانی این سقف شب اندود،

خسته، ویران،
نابود،

یگانه بیگانه ی این شبنشینی سحرگاهی،
تنها وارث این یلدای جاویدان،

تاریک، خاموش،
بی نشان،

در محضر خورشید، چه تاریکم،

وقتی تو نیستی!.
*******
دیدگاه های پیشین: (6)
نادم
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 17:37
چه دل قشنگی داری تو… چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
شما لطف دارید.
کاش دلم به همون صافی و سفیدی بود که شما می بینید! ولی این شفافیت مال پاکی نگاه شماست دوست من. باور کن.
ایام به کام.
ستایش
جمعه 13 تیر 1393 ساعت 17:09
سلام خدایا… بنا کردم عشق را و دعا کردم مجنون بودنش را. اجابتشش با تو…

پاسخ:
سلام.
عشق، دعا، خدا، اجابت!…
عمریست دست های خسته ام را رو به آسمان نگاه داشته ام، و وعده می دهم تشنگی سرکش روح زخم خورده خود را به رسیدن قطره ای از باران اجابت. هنوز تشنه ام. هنوز به انتظار اجابتی هستم که شاید هرگز نیاید. هنوز هستم.
و امروز،
چنان دلتنگم از این سکوت صبور خدای اینهمه دعا، خدای عشق، خدای اجابت،
که شاید حتی خدا هم نمی داند وسعت خستگیم را.
mehrdad
شنبه 14 تیر 1393 ساعت 11:45
سلام نظر منو جواب ندادی؟؟؟
هم آدرس اسکایپ گذاشته بودم هم ایمیل

mehrdad.foadian

mehrdad.foadian@gmail.com
http://www.shabhayetalaee.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
نظر شما رو جواب دادم، به وبلاگ شما هم اومدم و باز هم دارم پشت سر هم میام، لینکتون هم کردم. مگه ندیدید؟
شما کار های قشنگی دارید. ادامه بدید. مطمئنم ادامهش بهتر هم خواهد بود.
پاینده باشید.
ستایش
شنبه 14 تیر 1393 ساعت 16:48
بزرگترین لذت در زندگی ، انجام کاریست ، که دیگران میگویند” نمیتوانی
انجام بدهی ” . . .

*
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
موافقم.
خیلی زیاد.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 08:36
خیلی خوب نوشتی، آفرین پریساجان . اینم مال قدیم بود ؟ یاجدیده ؟
راستی ، فرشته رو فراموش نکردما، ادامشو گذاشتم برای وقتی که مشکل نتم برطرف بشه و باکامپیوتربتونم بخونمش . با موبایل خوندنش سخته .

پاسخ:
ممنونم آشنا.
قدیم و جدید چندان فرقی نداره آشنا. این ها توصیفات حال این شب هام هستن.
فرشته هم شما رو فراموش نکرده. براش دعا کن آشنا.
پاینده باشید.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:39
همیشه براش دعامیکنم و شادی وسلامتیش رو ازخدامیخوام .

پاسخ:
ممنونم. ممنونم آشنا.
سربلند باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک پرسش کوچولو اما حیاتی برای من.

سلام به همگی.
خوب چیکار کنم سوال دارم دیگه. میگم میشه اول سوالم رو بپرسم بعد بریم سر باقیش؟ به نظرم بشه. پس بپرسم دیگه هان؟ بله؟ بله.
سوال من یعنی درخواست من:
از بین شما ها یکی محض رضای خدا بیاد به دادم برسه و بهم بگه من چطور می تونم فاصله بین خط ها در بلاگ اسکای رو هر طور خودم می خوام تنظیم کنم.
توی گوشکن وقتی دست نوشته می ذارم مثلا1جا هایی می خوام2تا خط بدون فاصله زیر هم بی افتن و خط سوم با1خط فاصله از بالایی ها جدا باشه. و این خیلی راحت توی محله امکان پذیره. یعنی درست همون طوری که در وورد نوشتم و دلم می خواد باشه منتشر میشه. ولی در بلاگ اسکای اینطوری نیست. من2تا خط رو بدون فاصله زیر هم می نویسم و خط سوم رو با1خط فاصله می ذارم و همین طور تا آخر و در زمان پیش از انتشار هم می بینم همون طوره که می خوام ولی وقتی منتشر میشه و میره توی وبلاگم می بینم که تمام خط های نوشتهم همهشون خود به خود با1خط فاصله از هم هستن. این واسه نوشته های معمولیم خیلی هم خوبه ولی دست نوشته هام رو به هم می ریزه و هیچ خوشم نمیاد. اندازه قلم رو چند بار عوض کردم، فاصله های اضافی آخر خط ها رو برداشتم، هر کاری که به نظرم رسید کردم ولی باز هم اوضاع همون طوره که نباید باشه. گفتم بیام اینجا از دستش شکایت کنم بلکه یکی زورش برسه حقم رو از این ویرایش گر خود مختار بد رفتار بگیره.
وای ببخشید طولانی شد دیگه به باقیش نمی رسه.
راستش تصمیم داشتم1چیز هایی در مورد مرورگر فایر فاکس و افزونه وبویسوم بگم بلکه کمکی بشه به عزیز هایی که با کد امنیتی وب هایی مثل وب من مشکل دارن ولی مثل این که باید بمونه واسه دفعه بعد. پس تا دفعه بعد.
راستی هر کسی چاره مشکلم رو می دونه لطفا در بخش نظرات بگه تا من یاد بگیرم.
ممنون از همه و ایام همگی به کام.
دیدگاه های پیشین: (4)
sepanta
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 03:07
وای شرمنده ،من که وبلاگ ندارم که بدونم پست گذاشتن چه جوریه ! ساید راهی نداره که بین خطوط مورد نظرت، فاصله بندازه !

پاسخ:
سایت فاصله میندازه و من باید1راهی پیدا کنم که بعضی جا ها فاصله نندازه و پیدا نمی کنم.
می بینی گرفتاری ما رو آشنا؟
پاینده باشی.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 07:54
کسی وارد نبود بهت راهشوتوضیح بده ؟
آره میفهمم ، ۱جاهایی همون فاصله انداختن و شروع ۱پاراگراف جدید، ۱ معنیه متفاوتی به متن میده .

پاسخ:
خوشبختانه راهش رو پیدا کردم. یعنی خودم که نه. توی سایت گوشکن این پست رو گذاشتم یکی از هم محلی های اینترنتی بلد بود لطف کرد بهم گفت. سایت خوبیه محله نابینایان. توی پیوند های وب من هست. محله رو خیلی دوست دارم.
بله کاملا درسته. حس می کنم1جا هایی با فاصله گذاشتن بین خط ها معنی نوشتهم عوض میشه و من خوشم نمیاد. اون بنده خدا که راهش رو یادم داد اندازه1آسمون ممنونشم. از شما هم همینطور که هستید آشنا.
سربلند باشید.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:42
آها، چه خوب . پس راهشو یاد گرفتی . دستش درد نکنه که راهنمایی کرد .

پاسخ:
برای هر پرسشی همیشه1جوابی هست. اگر پرسشی برام بی جوابه واسه اینه که من هنوز جوابش رو پیدا نکردم. نه این که جواب نداره. باید بگردم. خیلی از این پرسش ها دارم که هنوز جوابش رو نمی دونم. باید بگردم. شاید تمام عمرم رو باید بگردم ولی به نظرم ارزشش رو داره.
ایام به کام.
sepanta
چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 09:19
آفرین، درسته . همه ما چیزای زیادی رو نمیدونیم ، باپرسیدن و تحقیق بالاخره جواب سوالارو پیدامیکنیم .

پاسخ:
یکی از قشنگ ترین لحظه های من توی زندگیم زمان هاییه که به جواب یکی از سوال هام رسیدم. کیفی که اون لحظه می کنم رو به هیچ چیز نمیدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من هستم و شب

***

و در خواب تو ام ای تمامی بیداری دردناک من!،
از همیشه تا همیشه.

چه سکوتی!.

جهان است و نقشی از صدا، نقشی از سکوت،
نقشی از بهار،

جهان است و نگاه شبزده ی من،
جهان است و شب.

جهان است و من!.

حرکتی نیست،

جز قدم های یکسان زمان،
حرکتی نیست.

و من،

در تشییع جنازه ی روح خویش،
که میرود آرام،

آرام،

مثل برف، سرد، مثل خاک، سنگین،
مثل عدم، بی نشان،

به روی دست های سرنوشت،
سوار بر تابوت زمان.

زمان است و من!.

حرکتی نیست!،

جز سکونی سوگوار،

حرکتی نیست!.

من هستم و شب،
تنها سیاهپوش این عزای خاموش.

و در این تدفین تاریک و جاوید،
باز هم از همیشه تا همیشه،

از خاک تا خدا،
نهانم در خواب، خواب!،

و در خواب تو ام ای تمامی بیداری دردناک من!.

*******
دیدگاه های پیشین: (6)
مهربان
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 14:59
سلام عزیزم,خوبی؟چه متن قشنگیییییییی بود,اینو خیلی دوس داشتم,البته من از ادبیات و این جور چیزا سر در نمیارم,ولی قشنگ بود
http://man-tanham.blogsky.com
پاسخ:
سلام مهربون.
کجا بودی دلواپست شدم. حالا و روزگار چطور می گذره؟ خوشحالم که هستی.
شاد باشی.
ستایش
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 18:15
سلام گلم پستت زیباست. به وب منم سر بزن تازه تسیسه.
http://سلام گلم پستت زیبا بود به وبم سر بزن تازه تسیسه.
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
وای آخجون وب جدید! ولی کو آدرسش؟ بیا بهم آدرس بده تا بیام. در ادیت باکس بعد از ایمیل آدرس وبت رو بنویس. ادیت باکس بعدی کامنت و بعدی کد امنیتی.
منتظر آدرسم که بیام مهمونی.
شاد باشی.
ستایش
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 13:51
گلم اینم آدرس خونه من بفرمایین
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
چه وب نازی داری! من اومدم و حسابی گردش کردم و باز هم میام ولی بلاگفا با من لج داره انگار. کامنت هام رو میگه ثبت شد و بعد از تعیید نویسنده منتشر میشه ولی به نظرم اصلا ثبت نمی کنه. اونجا که نشد اینجا میگم که وبلاگت خیلی قشنگه. دیگه میام اینقدر توش می گردم که همه پیچ و خم هاش رو بلد بشم.
پاینده باشی.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 08:00
سلام دوست عزیزم ، حالت چطوره ؟
مرسی، چقد قشنگ بود .
میگم این پست و ۲ تا پست بعدیت ، فونتشون درشت ترازبقیه پستات هست . خودت اینجور گذاشتیشون ؟

پاسخ:
سلام آشنا.
دلم تنگ شده بود.
این2تا پستم نمی دونم چرا اینطوری شدن. شاید چون قبلا اون مدلی نوشتمشون و کپی کردم همون مدلی اومدن اینجا. برای فهمیدن اندازه قلم باید1فکری کنم.
ممنونم که هستید
ایام به کام.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:46
سلام دوست جونم
منم تا ۱روز نمیتونم سر بزنم، دلم تنگ میشه برات .
آها، پس متنی که نوشته بودی با فونت درشت تربوده .

پاسخ:
سلام.
ممنونم آشنا.
ممنونم که هستید.
از دست این فونت ها که همینطور سر به سرم می ذارن و پدرم رو در آوردن.
بیخیال. این هم بیخیال.
شاد باشید!
آرشید
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 17:56
برگ آواره ی پائیزی را …
سر پرواز و فرو ریختن است …
من از او می پرسم :
چه تو را فلسفه ی زیستن است !؟

گفت با تلخندی …
زندگی در گذر است …
مرگ ، در ماندن و آویختن است !

سلام
سپاسگزارم بابت این اثر شیوا .
ممنونم که فرصت خواندن …
و نوشتن در این سرا را به حقیر دادید .
از آشنایی با افکار و آثار شما خوشوقتم .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
نوشته های شما رو خیلی دوست دارم. هر زمان که خواستید، هرچی که خواستید اینجا بنویسید. همیشه از دیدن نوشته های شما خوشحال میشم. راستی، الان درست بعد از نوشتن جواب شما دارم میام به وبتون مهمونی. گفتم که خونه باشید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و دیگر هیچ

***

در شورزار ضمیر سوخته من،
آنجا که جوانه های زرّین آرزو،

ناکام از حیات،
در راه طلبیدن و نرسیدن،

با دست های گشوده به سوی سراب مردابی در آن سوی ناکجا،
همچون هیچ،

بر جای جای ماسه های سوخته از آتش عتش،
خسته و آرام، مرده اند،

تک درخت یاد تو،
تنها زنده ی این کویر مرده است.

و دیگر هیچ،
حتی آرزوی دیدارت.

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
Mohammad
سه‌شنبه 10 تیر 1393 ساعت 10:14
مثلــ همیشه زیبا بود
سپاس
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از حضور پر محبت شما.
پیروز باشید.
ستایش
سه‌شنبه 10 تیر 1393 ساعت 12:15
سلام پریسا. مهمون نمیخوای؟ پستت زیبا بود عزیزم.
http://سلام پریسا.
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
چرا نمی خوام؟ خیلی هم می خوام. ممنونم عزیز که اومدی. امیدوارم گردش اینجا بهت خیلی خوش بگذره. باز هم بیا خوشحال میشم.
ایام به کام.
ستایش
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 18:33
سلام گلم فراموش کرده بودم آدرس وبم رو بدم.
http://sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
ممنون! اومدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی نام

***

کاش می شد فریاد را نوشت!،
کاش می شد اشک را فریاد کشید!.

کاش می شد آه را گریست!،
کاش می شد گریه را تا انتها پرید!.

دیگر از شب و تاریکی و این چهار دیوار از زمین تا آسمان، نباید گفت،
نباید گفت!.

دیگر از سکوت و شب گریه های پنهان، نباید گفت!.

آه! این حرف ها چقدر تکراریست!،
چقدر تکراریست!.

دیگر از این سرای ویران نباید گفت!،
نباید گفت!.

چه باید گفت؟
در زیر این تازیان رحمتنشان؟

به راستی، چه باید گفت!؟

چه باید گفت، زمانی که نمی توان فریاد را نوشت،
زمانی که نمی توان اشک را فریاد کشید.

چه باید گفت، وقتی در هیچ دیده ای آه، گریستنی نیست؟،
چه باید گفت، وقتی نمی توان با بال زخمین، گریه را پرید؟.

به چه کلامی می توان درد را، درد را و درد را تصویر کرد!،

در این شرح بی تفسیر سیاه،
کدامین کلام، می آید تا یاری کند؟

هیچ!،
هیچ!،

جز همین حرف های تکراری،
دیگر هیچ!.

یک شب که چشمان خسته ام، دامن دامن گوهر به ستاره هایی که هرگز نشناخت، نشان می داد،
به زبان خواب، آرام از آن کلام سیهپوش پرسیدم:

-این است آنچه شما می خواهید؟-

و کلمات، پاشیدند،
پاشیدند.

مثل روح من!.

و من کابوس دیدم،
مثل همیشه.

این کلمات تکراری، این تعبیرهای همیشگی تقدیر من،
چه دردناک، شرح می دهند مرا و خود را.

آنها سیاه آفریده شده اند، مثل من،
مثل من!.

آه ای دفتر شب گرفته ی من!،
چقدر این همراهان غمناک و مجبور تکراری را دوست می دارم!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
علی
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 14:09
سلام پریسا وبلاگ جالبی داری
به وبلاگ من هم سربزن خواستی لینک کنیم:گل::گل:
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از تعریفت.
آخجون وب جدید! حتما میام.
پاینده باشی!
sepanta
دوشنبه 9 تیر 1393 ساعت 06:53
اینم قشنگ بود، مرسی پریساجان

پاسخ:
ممنونم آشنا.
پاینده باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

***

تمام شب را از آغاز تا پایان…..!

لیک، شب بی همت را پایانی نیست!.

تمام شب را خزان آلود و شب اندود،
از آغاز تا باران،

با مرکب ساکن سکوت، طی کردم.

***
دیدگاه های پیشین: (3)
مهربان
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 23:25
ای وای یادم نبود کامنتا کامل بازه,ولی اشکالی نداره عزیزم,زیاد حساس نیستم رو رمز
http://man-tanham.blogsky.com
پاسخ:
پاینده باشی.
مهربان
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 12:34
سلام گلم,خوبی؟تو هم که مثه منی!!!منم بعضی وقتا واسه این که خالی شم از این کارا میکنم,واسه اینکه دعوا نشه,ولی اخه چقدر؟مگه ادم چقد ظرفیت داره؟عزیزم هروقت دوس داری بیا وبم و حرف بزنیم,من خیلی خوشحال میشم,فقط واسه راحت بودن خودت,بهتره ادرس وبتو نزاری

پاسخ:
سلام مهربون. این یکی2روزه دستم به اینترنت نمی رسید. الان توی راه وبت هستم. آدرس رو هم. بیخیال بذار باشه کی به کیه؟
باز هم بیا این طرف ها.
شاد باشی!.
sepanta
دوشنبه 9 تیر 1393 ساعت 06:50
خوب بود،مرسی

پاسخ:
نظر لطف شماست.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم پراکنده هایی از دلم

***

در سرای مرگ، دار عاطفه برپاست،
بیا تا به تماشای اعدام خویش، بنشینیم.

*******

بر مرکب عنان گسیخته ی سکوت،
تا هیچستان، فاصله ای نیست.

آنجا که مرگ هم نیست می شود،

بودنت را به عدم بسپار و دیگر هیچ.

*******

در شبانگاهی داغ از نفس های آتشین،
آنگاه که مشتاقان، پرواز را به تماشا نشسته،

و با فریاد فتح،
سکوت شب سیاه را آزین بسته بودند،

ستاره ای آرام، از اوج خویش، فرو افتاد،
و با سکوت سیاه شبانگاه، هم صدا شد و به خاطره ها پیوست.

*******

دیشب، به خواب تاریک من، از قدم های یاد تو سحر می بارید.
و سحرگاه، از غیبت رویایت چه شب اندود بود!.

کاش می شد که همیشه و همیشه اسیر دیشب بمانم!.

*******

و هان! ای میهمان ناخوانده و ابدی ویرانه های دل خاکستریم!،
ای کاش لحظه ای میهمان یاد سپیدت می شدم،

هرچند، در ژرفای خواب سست و بی تعبیر خویش!.

*******

دیدگاه های پیشین: (1)
sepanta
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 03:22
این شعرم از نوشته های قدیمته ؟؟ امیدوارم شرح حال الانت نباشه دوست جونم

پاسخ:
بله این هم مال قدیمه و توصیف امروز.
ممنون که هستید آشنا.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پراکنده هایی از دلم

از همه چیز خسته ام، از همه چیز.
از شب های تاریک و از روزهای روشن،
از دروغ های رنگی و حقیقت های سیاه،
از نعمت وجود و انتظار نقمت عدم،
از ترس گناه و از وصف ثواب،
از کابوس دوزخ و از رویای بهشت،
از شکست هایی که به پندار زخم خورده ی ما می آیند، تا شاید یک روز، مایه ی پیروزی باشند،
از خاک زمین و از بی کران آسمان،
از طلوع های تاریک از غروب هایی که می گویند زیباست،
از عشق و نفرت،
از یادِ رفتگان و از اشکِ بر جای ماندن،
از مرگ، از زندگی،
از امید و یأس،
از خود، از شما،
از خدا.
از همه چیز، خسته ام، از همه چیز.
پس کجایی ای پایان خستگی هایم!،
کجایی!؟
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
یکشنبه 1 تیر 1393 ساعت 11:11
خوب خوب میبینم که داری راه میفتی. آفرین همینطور برو همینطوری خوبه. ولی چقدر تلخ میگی. شادتر بگو. تمرین کن میشه. حالا بیشتر منتظرم. دیگه جدی نمیشه اینجارو دیر شارژ کنی. حالا دیگه میام بجای گیر دادن داد و فریاد راه میندازم. قشنگه ولی تلخه. بازم بنویس. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
ممنونم از اعلام رضایت شما.
این که نوشتم البته مال الانم نیست از نوشته های گذشتهمه. الان ماه هاست که دیگه نه چیزی نوشتم نه کار مفیدی کردم. برام دعا کنید جناب یکی. باید بیدار بشم و باور کنم که هنوز زنده ام.
ممنونم از شما جناب یکی و از باقی آگاه تر ها که هستید.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 2 تیر 1393 ساعت 17:45
سلام.
باز هم تکرار می کنم که نوشته های شما ارزش چاپ شدن دارند.
اختیار با شماست که چاپشون بکنید یا نه.
اما لا اقل اگه چاپ هم نمی کنید این جا بذارید تا بقیه لذت ببرند.
مگه شعر سپید یا متن ادبی چیه؟
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چاپ دردسر های خودش رو داره که من باهاش بیگانه ام. ولی از شما بابت لطفی که به من و به نوشته هام دارید ممنونم. اون لحظه که می نویسم نه شعر میگم نه نثر میگم نه به هیچ قاعده و قانونی توجه دارم. اون لحظه که می نویسم فقط می نویسم که سبک بشم و معمولا نمیشم.
ممنونم و شادکام باشید!
مهربان
سه‌شنبه 3 تیر 1393 ساعت 02:44
سلام عزیزم,خوبی؟مرسی که بهم سر زدی,بازم بیا,اصلا هم پر حرف نیستی دختر,خیلی هم قشنگ حرف میزنی,حالمم الان خوبه,ممنون که دلداریم میدی
http://man-tanham.blogsky.com
پاسخ:
سلام مهربون.
خیلی خوش اومدی!. حتما میام. اینقدر بیام خونه اینترنتیت مهمونی که از دستم خسته شی.
خوشحالم که خوبی. امیدوارم همیشه خوب باشی مایل به بهتر.
ایام به کامت.
sepanta
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 03:19
قشنگ بود و …. غمگین !! مرسی دوست جونم

پاسخ:
سلام آشنا.
ممنونم. این روز ها راستش دلتنگم و نگران. چجوری بگم؟ جایی بسیار نزدیک و بسیار دور از من اتفاق هایی می افته که دلم نمی خواد بی افته. من داخل ماجرا نیستم ولی نگرانم آشنا. می ترسم. نه برای خودم. دعا کن چیزی نباشه آشنا. دل من گناه داره به خدا دیگه نمی کشه. واسه دلم دعا کن آشنا.
پاینده باشید.
sepanta
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 21:36
فقط میتونم بگم ازخدامیخوام این مساله ای که گفتی،نتیجه بدی نداشته باشه و طوری بشه که خیالت راحت بشه .

پاسخ:
خیال من رو بیخیال. من تا زنده ام…
همین اندازه که به خیر بگذره و اون هایی که درگیرش هستن سلامت و خاطر جمع باشن واسه من بسه. دیگه مطمئنم بیش از این نباید بخوام چون خدا بهم نمیده. شاید هم نباید بده چون از اولش جواب، جواب من نبود.
بیخیال.
ممنونم آشنا.
پاینده باشید.