دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش3

سلام به همگی.
وای که این روز ها چقدر من میام!!.
چیکار کنم دست خودم نیست. به این شاید میگن مرض. دوست دارم بیام و به کسی هم آزاری نمی رسونه این اومدنم. البته جز به شما ها که از خود هستید و می بخشید.
می خوام برم ببینم فرشته بی اطلاع ما که آتیش رو جای ستاره آسمون بغل کرد چند درصد سوخت. هر کسی باهام میاد بپره بریم.
***
بیمارستان.
فرشته با درد چشم هاش رو باز کرد. هنوز به شدت سردش بود. تمام جونش می سوخت ولی سردش بود. صدایی آروم که گفت:
-بلاخره بیدار شدی؟ چیزی نیست. درست میشی. دفعه بعد اینطوری خودکشی نکن.
فرشته با تعجب گفت:
-خودکشی؟!خودکشی چیه؟
صدا گفت:
-باشه. سعی کن زیاد حرکت نکنی.
فرشته آروم نگاه کرد. صاحب صدایی که باهاش حرف می زد1جوون4شونه قوی هیکل بود که دست هاش باند پیچی شده بودن. فرشته به دست های جوون خیره شد.
-چرا اینطوری نگاه می کنی؟ باند مگه ندیدی تا حالا؟ پس خودت رو ندیدی چه شکلی شدی.
جوون این رو گفت و لبخند زد. فرشته به زحمت پرسید:
-تو کی هستی؟
-من سفر هستم. رهگذری رد می شدم که اتفاقی دیدمت. چند دقیقه دیر رسیدم. اگر چند قدم زود تر اومده بودم تو الان زخمی آتیش نبودی.
فرشته گفت:
-چه به خودت مطمئنی!. از کجا می دونی؟
سفر گفت:
-به خودم مطمئن نیستم. به خودم ایمان دارم.
فرشته با خجالت چشم از باند های دست سفر برداشت و گفت:
-یادگاری آتیشه؟
سفر باز لبخند زد و گفت:
-آتیش به من یادگاری نمیده. فقط می جنگه. مثل این که هیزم خوبی بودی به کامش. آخه پس نمی دادت. مجبور شدم بجنگم. جنگ همینه دیگه.
فرشته کم کم داشت به یاد میآورد که چی شده. ذهنش آروم آروم داشت بیدار تر می شد. آتیش. توی ذهنش هر لحظه واضح تر. آتیش.
-آآآآآآآآآتیییییییشششششش.
فرشته لرزید. سردش بود. نمی فهمید این لرزش از سرماست یا از ترس. سرما قابل تحمل نبود. انگار با یادآوری خاطره آتیش و غیبتش بیشتر و بیشتر سردش می شد. به سفر نگاه کرد و پرسید:
-آتیش کجاست؟
سفر با همون صدای آروم گفت:
-نگران نباش. دستش بهت نمی رسه.
-نگران؟ نیستم. اون کجاست؟
-توی بطری وسط مشت من.
فرشته خواست از جا بپره ولی اون2تا دست باند پیچی شده مانعش شدن. به محض این که اون دست ها شونه های فرشته رو لمس کردن درد وحشتناکی توی تمام تنش پیچید که بی اختیار ناله کرد:
-آآآآآآآخ!!.
سفر سری تکون داد و آه کشید و گفت:
-چیزی نیست. شونه هات و قفسه سینهت آسیب بدی دیدن. تو1جراحی کوچولو لازم داری. اون ها باید درمونت کنن وگرنه جای این آسیب روی شونه ها و سینهت باقی می مونه.
فرشته بی توجه به حرف های سفر بلند گفت:
-توی بطری؟ تو آتیش به اون بلندی رو کردی توی بطری؟ اون الان توی دستته؟ چجوری زنده ای؟
سفر خندید و گفت:
من چیزیم نمیشه. اون فقط1شعله کوچیک داخل1بطری کوچیکه. به من صدمه ای نمی زنه. آتیش بلند نیست. هیزم و باد بلندش می کنن. هیزمش تو بودی. تو بلندش کردی. اون هیبت رو تو بهش دادی. الان اندازه1انگشت بیشتر نیست.
فرشته گفت:
-میشه بهم پسش بدی؟ من از این سرمای نفرت انگیز متنفرم.
سفر گفت:
-نه. نمیشه. آتیش رو فقط باید تماشا کرد. باید چند قدمیش ایستاد و گرم شد. باید ازش پروا کرد. آتیش رو نمیشه بغل کنی. آتیش آتیشه. عوض بشو هم نیست. این توی ذاتشه. باید یادمون بمونه. هرچی روشن و گرم باشه تکیه گاه مناسبی نیست. تو باید یاد بگیری برای جنگ با سرما راه بهتری هم هست. خاکستر شدن و از بین رفتن مفر خوبی نیست. من هم سرما رو دوست ندارم ولی برای این که از دستش خلاص بشم توی بغل آتیش نمیرم. تو هم نباید بری.
فرشته گفت:
-ولی اون کمک می کرد من برگردم آسمون. من نمی تونم اینجا بمونم. من مال اینجا نیستم.
سفر دستش رو دراز کرد و آروم شونه های فرشته رو لمس کرد. فرشته از درد داد کشید. سفر گفت:
-می بینی؟ کسی که بخواد کمک کنه بپری جای بال پروازت رو اینطور زخمی نمی کنه. می دونی؟ تو اگر جدی پر پرواز داشتی هم الان دیگه پروازی نبودی چون تا ریشه پر های پروازت سوخته. آتیش به هیچ کجا نمی بردت. فقط خاکسترت می کرد. تو باید باور کنی.
سفر دوباره خندید و گفت:
-بیخیال. با1جراحی ساده نشونه های آتیش رو از روی شونه هات بر می دارن و میشی مثل اولت. اون وقت خدا رو چه دیدی؟ شاید پر هم درآوردی. کی می دونه؟
سفر واسه خنده می گفت. فرشته گفت:
-ولی من واقعا مال اینجا نیستم. من زمانی پرواز می کردم. من باید بال هام دوباره در بیاد. من….
سفر با اشاره ساکتش کرد و گفت:
-باشه. پرواز هم می کنی. حالا نه.
فرشته با خودش فکر کرد:
-اون جدی نمی گیره. حق هم داره. اینجا کسی نمی فهمه. آتیش می فهمید.
مثل این که این جمله آخری رو بلند گفت چون سفر اخم کرد و گفت:
-آتیش فقط آتیشه. آتیش چیزی جز خاک و خاکستر نمی فهمه. ای کاش می شد تو درست بگی ولی نمیشه. آتیش اگر می فهمید تو درد نمی کشیدی. می دونم ساده نیست برات ولی باید باور کنی. تو اولیش نیستی. آخریش هم نیستی. تحمل داشته باش. از نشونه آتیش که خلاص شدی از خاطرهش هم خلاص میشی.
فرشته به باند های دست سفر نگاه کرد و آروم گفت:
-به خاطر اون زخم ها معذرت می خوام.
-معذرت نخواه. فقط دیگه هیچ وقت این کار رو نکن. دلواپس دست من هم نباش. درست میشه. میان واسه عمل ببرنت.
فرشته این دفعه دیگه واقعا از جا پرید و گفت:
-نه. نمی خوام. من این رو نمی خوام.
سفر سعی کرد آرومش کنه.
-چیزی نیست. اصلا چیزی متوجه نمیشی. تو خوابت می بره و بعد از عمل بیدار میشی.
فرشته پریشون گفت:
-نه. من نمی خوام.
-چرا نمی خوایی؟ نکنه دلت می خواد تا آخر عمرت نشون کرده آتیش باقی بمونی؟
فرشته گفت:
-من، می خوام، من می خوام همین الان از اینجا برم بیرون. نشون کرده آتیش یا هرچی. من باید همینطوری از اینجا برم بیرون.
سفر سعی کرد منصرفش کنه ولی موفق نشد. فرشته فقط می گفت نه، نه، نه.
سفر که دید تلاشش فایده نداره دست فرشته رو گرفت، توی چشم هاش نگاه کرد و گفت:
-اینطوری نمی تونی بری. اینطوری برای همیشه گرفتار آتیشی. بذار درمونت کنن. بعدش. همراه من بیا. بیا با هم بریم. من هیچ وقت توی فکر پرواز نبودم. آدم ها پر ندارن. پرواز مال فرشته هاست. من پرواز نمی کنم ولی سعی کردم روی همین زمین درست و بی توقف پیش برم و پیش ببرم. تو باید بپذیری که واقعیت های زندگی با آرزو های ما فرق می کنن. پرواز رویاست. همراه من بیا. از راه رفتن هم میشه لذت برد. باور کن. خودت رو از نشونه های آتیش خلاص کن و باهام بیا.
فرشته نگاهش کرد. سفر نمی فهمید. چه فایده ای داشت براش توضیح بده واقعا زمینی نیست؟ ولی سفر داشت درست می گفت. حالا که نمی شد پرید باید درست راه رفت ولی…
-نه. نمی تونم. من این جراحی رو نمی خوام.
سفر اصرار کرد ولی فرشته فقط می گفت نه. نمی فهمید چطور باید توضیحش بده ولی.
-تو خیلی خوبی سفر. ممنونم که نجاتم دادی. فراموش نمی کنم. ولی من با نشونه هایی که روی شونه هام ثبت شده دیگه همراه درست و حسابی واسه تو نمیشم. من زخمیم. تو باید بری.
سفر هنوز دست فرشته رو رها نکرده بود.
-بیا همراه من بریم. هر جا خسته شدی من کولت می کنم. زخم هات درمون میشه. من خیلی سفر کردم. تجربه درمان زیاد دارم. تو چیزیت نیست. فقط از دست نشون آتیش خلاص بشو. امتحان کن. پشیمون نمیشی.
فرشته از پشت پرده اشک به سفر نگاه کرد. می شد که همه چیز رو فراموش کنه و خودش رو بسپره دست سفر. شاید واقعا پشیمون نمی شد. بهتر از آتیش و اون هیبتش نبود؟
-نه. نه. نه. نباید این رو بگی، نباید.
این صدایی بود که فرشته نمی فهمید از چه جنسیه ولی از درونش می اومد و خیلی قاطع از حنجرهش آزاد شد.
-نه. دیگه تکرارش نکن.
سفر نباخت.
-باشه همراه من نشو. ولی بذار نشونه آتیش از شونه هات برداشته بشه. تو نباید با اون نشون مشکی ادامه بدی.
چیزی توی دل فرشته انگار شکست.
-تمام گیر من الان همین نشون آتیشه. مشکل همراهی تو نیست. مشکل خودمم. مشکل شونه هامه. مشکل نشون آتیشه. خدایا من چی به سر خودم آوردم؟
این ها رو فرشته نگفت ولی از جنس اشک از نگاهش ریخت پایین.
در جواب نگاه منتظر سفر فرشته با بغضی به سنگینی کوه گفت:
-نه. بذار همینطوری بمونه. من باید همینطوری باشم. لطفا از اینجا ببرم بیرون. خواهش می کنم سفر.
***
بیرون.
سرد بود. باد شلاق می زد. فرشته از سرما داشت بی حس می شد.
-سرده. خیلی سرده. خیلی خیلی سردمه. آتیش. خدایا آتیش. دارم منجمد میشم آتیش.
سفر شنید. بالاپوشش رو درآورد و آروم طوری که شونه های فرشته درد نگیره گذاشت روی شونه هاش. فرشته نگاهش کرد.
-پس خودت.
سفر لبخند زد و گفت:
-من چیزیم نمیشه.
-یعنی تو سردت نیست؟
-چرا هست. ولی من عادت دارم. من سرمای اینجا رو بیشتر از تو می شناسم. باهاش آشنام. من در جنگ با سرما از تو قوی ترم. همینطور با تجربه تر. سرما نمی تونه اندازه تو اذیتم کنه.
فرشته بالاپوش سفر رو پوشید و تعجب کرد که سرما کمتر شد. سفر انگار فکرش رو خوند. خندید و پیروزمندانه گفت:
-می بینی؟ بدون آتیش هم میشه با سرما کنار اومد.
فرشته نگاهی پر از تشکر بهش کرد و گفت:
-ممنونم سفر. تو هیچ وقت از یادم نمیری.
سفر دستی به سر فرشته کشید و گفت:
-تو هم همینطور. دنیا به اون بزرگی هم که میگن نیست. من حتما دوباره می بینمت. خیالت راحت باشه.
فرشته رفتن سفر رو از پشت پرده اشک که حالا کلفت تر ولی هنوز به همون شفافی بود تماشا کرد و با خودش گفت:
-این بیشتر به آسمونی ها می خوره تا من. یعنی ممکنه سفر1شب خیلی دور از آسمون اومده باشه و اون شب از بس دور بوده حالا دیگه خودش هم یادش نباشه؟ کاش اینطور باشه. چقدر دلم می خواد اگر1زمانی تونستم برگردم اون بالا ستارهم با ستارهش همسایه بشه.
سفر رفت و آتیش رو هم با خودش برد. داخل1بطری کوچیک. اندازه1انگشت.
فرشته ایستادن رو جایز نمی دید. با شونه هایی که به شدت سنگین بودن و جسمی که انگار هرچی بیشتر می رفت سنگین تر و خسته تر می شد راه افتاد.
همه در حرکت بودن. جز زمین خورده هایی که پا نمی شدن. فرشته فقط به1چیز فکر می کرد. باید یکی مثل خودش رو پیدا کنه تا بتونه برگرده. سعی کرد صدا ها و نور های کور و کر کننده زمین رو نبینه و نشنوه.
ماشین ها، بوق ها، نور چراغ ها، صدای سوت، صدای فحش و داد و بیداد آدم ها، رنگ های عجیب و در همی که با سرعت انگار از توی هم رد می شدن، چهره هایی که انگار نقش درد
و کلافگی بودن، فرشته با خودش گفت:
-اینجا کسی شاد نیست؟ چرا؟ زمین چرا اینطوریه؟
فرشته1چیز عجیب دیگه هم در این زمینی ها می دید که تا این لحظه فرصت نکرده بود بهش دقیق بشه. تمام آدم ها بدون استثنا کم و بیش به سر و لباسشون گرد و خاک نشسته بود. بچه ها خیلی کم، جوون ها کمی بیشتر و هرچی به طرف سالمندی پیش تر می رفتن این غبار بیشتر بود. با اینهمه انگار این موضوع هیچ کسی رو آزار نمی داد البته به جز فرشته. این غبار انگار توی چشم فرشته می زد و اذیتش می کرد. ولی بقیه انگار هیچ مشکلی باهاش نداشتن.
حتی1بار که فرشته خواست غبار روی لباس1پیرزن فرطوط رو براش بتکونه پیرزن نگاه مشکوکی بهش انداخت و گفت:
-چی می خوای دختر جون؟ از دستمالی من به جایی نمی رسی. من هیچ چی ندارم.
فرشته از شدت تعجب و سنگینی حیرت و اهانتی که به خودش حس کرده بود1قدم رفت عقب ولی باز اومد جلو و گفت:
-من هیچ چی نمی خوام از شما. من فقط می خواستم کمک کنم.
بعد آروم گوشه لباس پیرزن رو گرفت و با نگاه معصومی که فقط مال فرشته هاست به غبار روی اون اشاره کرد و گفت:
-خواستم بتکونمش.
پیرزن نگاه عاقل اندر صفیهی بهش کرد و گفت:
-بتکونی؟ چی رو بتکونی؟ به نظرم طبیب می خوایی.
فرشته باز به غبار اشاره کرد و گفت:
-این گرد و خاک. شما نمی بینیدش؟
پیرزن که از روی نگاهش می شد به راحتی فهمید خیال کرده فرشته دیوونه هست گفت:
-گرد و خاک!؟ خیلخوب دختر جون. باشه من خودم می تکونمش. دستت درد نکنه.
فرشته مبهوت رفتن پیرزن رو نگاه کرد و شنید که پیرزن آه کشید و گفت:
-خدا شفا بده. به دزد که نمی خورد، حتما مریضه طفلک. آه خدایا شکرت شکرت.
فرشته گیج به اطرافش نگاه کرد. جوونی که ماجرا رو تماشا می کرد یواش گفت:
-به کاهدون زدی بابا. اولا اون چیزی نداشت آخه. دوما این راهش نیست. تازه کاری؟ باید یاد بگیری. اینطور که تو دستمالی کردی طرف مرده هم بود زنده می شد. آبروی هرچی جیب بره اینطوری می بری که. من بلدم. اولا باید قیافه شناس باشی. یعنی بدونی صاحب های چه جور تیپ هایی رو می ارزه که دستمالی کنی. دوما باید طوری بری که طرف تا نرسید به خونهش نفهمه دست خورده بهش چه برسه به این که جیبش سبک شده. بقیهش رو هم بعدا یادت میدم. هستی؟
فرشته مثل خواب زده ها بهش خیره شد.
-تو هم که گرد و خاکی هستی. پاکش نمی کنی؟
جوونک خنده زشتی کرد و گفت:
-ای بابا، با ما هم آره؟
فرشته به غبار روی سر و لباس جوون اشاره کرد و گفت:
-جدی نمی بینی؟
-جوون به لباس هاش نگاهی کرد و ظاهرا با خودش ولی بدون این که سعی کنه صداش رو از صدارس فرشته پایین تر بیاره گفت:
-مثل این که پیرزنه راست می گفت. این راستی راستی کم داره.
بعد1دفعه انگار فکری به سرش زده باشه نگاهش روی نقطه ای از لباس خودش ثابت موند و چشم هاش1دفعه هشیار تر شدن و لبخند زد. سر بلند کرد و گفت:
-آره بابا راست میگی. مثل این که خاکی شدم حسابی. تقصیر این ماشین هاست. بد راه میرن لاکردار ها. ببین گند زدن به لباسم. راست میگی باید پاکش کنم. کمک می کنی؟
فرشته با تعجب نگاه کرد و گفت:
-خوب بتکون دیگه.
جوونک در حالی که داشت با چشم سر تا پای فرشته رو می خورد گفت:
-نمیشه آخه. خیلی بد خاکی شدم. من خوردم زمین دستم درد می کنه. چشم هام هم بفهمی نفهمی ایراد داره. سر و وضعم رو هم که می بینی حسابی سوتیه. باید لباس هام رو در بیارم قشنگ تمیز کنم. بیا ثواب کن بریم1گوشه همچین1خیری برسون به من خاکی درب و داغون.
فرشته گفت:
-بریم کجا؟
جوونک گفت:
-من1جای توپی بلدم که عقل جن بهش نمی رسه. بیا بریم تا بهت بگم.
جوون دستش رو دراز کرد که دست فرشته رو بگیره. فرشته هم دستش رو آورد بالا. درد.
-آآآآخ. آآآآتییییش.
-چی؟ نترس بابا آتیش کجا بود؟ بیا بریم دیگه مگه نمی خواستی منو بتکونی؟
درد کشنده بود. فرشته وحشت زده گفت:
-نه نمی خوام خودت بتکون. من. نمی تونم.
جوونک گفت:
-ای بابا نمی تونم چیه. بیا بابا آتیش نمی گیری.
فرشته رفت عقب و جوون اومد جلو. فرشته رفت عقب تر و جوونک اومد جلو تر. باز هم، باز هم، باز هم.
-آهای چیکارش داری؟ ولش کن.
-سلام جناب. هیچ چی جان شما، جای خواهرمه. دیدم بیچاره مثل این که حالش خوب نیست گفتم بیارمش خدمت شما ببریدش دکتر یا خودم ببرمش. آخه طفلک جای خواهری خیلی قیافه داره ترسیدم تورش کنن گناه داره خوب آخه می دونید؟….
-بسه دیگه نمی خواد زبون بریزی. نیت خیرت رو هم مثل ذاتت می شناسم. برو گم شو.
جوونک رفت و کمی دور تر منتظر فرشته شد که از دیدرس نجاتدهندهش دور بشه. فرشته با ترسی که براش قابل فهم نبود به اطراف نگاه می کرد. نمی فهمید چرا اینقدر ترسیده. مردی که مزاحم رو پر داده بود جلو اومد و گفت:
-به اون عوضی چی می گفتی؟ امثال اون پسره آدم حسابی نیستن. چیکارش داشتی؟
فرشته به مرد نگاه کرد. سنی ازش گذشته بود و غبار!!. این هم که گرد و خاکی بود!. فرشته از شدت ترسی که نمی دونست از چه جنسیه زبونش بند اومده بود. با دست به گرد و خاک روی مو های مرد اشاره کرد و به زور گفت:
-خاک. من فقط می خواستم کمک کنم. بتکونمش. گفت بریم1جایی خاک ها رو واسهش پاک کنم.
مرد با تعجب1آینه کوچیک از جیبش درآورد و گفت:
-کدوم خاک؟ من خاکی نمی بینم. اون عوضی هم لباس هاش بر عکس باطن کثیفش تمیز تمیزه. تو چی داری میگی؟
فرشته به مردمی که در اطراف می لولیدن اشاره کرد و گفت:
-چرا اینجا همه گرد و خاکین؟ اذیتتون نمی کنه؟
-مرد نگاهی طولانی و عجیب به فرشته کرد، و فرشته فهمید.
-شما ها نمی بینیدش؟
مرد با همون حالت عجیب بهش گفت:
-چی رو نمی بینیم؟ خاک رو؟
فرشته گفت:
-نه. هیچ چی. معذرت می خوام.
فرشته دید که مرد بیسیمش رو درآورد و… ثبات شکل گرفتن1تصمیم.
-صبر کن دختر. همینجا باش. الان میری خاک ها رو بتکونی.
فرشته فقط1چیز فهمید. دردسر. مثل فنر از جا پرید و فرار.
-صبر کن دختر. به خدا کاریت ندارم. وایسا. مگه نگفتی می خوای کمک کنی؟ وایسا دیگه. بهت میگم وایسا.
فرشته داشت از ترس تموم می شد. با تمام توانش می دوید.
-آتیش! بیا نجاتم بده.
دستی که خیلی محکم مچ دستش رو چسبید. فرشته با وحشت نگاه کرد.
-سفر؟!
ولی نه. سفر نبود.
-چقدر شبیهشه!.
فرشته وسط ترسش می دید و می شنید مردی که دستش رو چسبیده داره به سرش اشاره می کنه و واسه اون مامور متعجب پلیس و بقیه مردمی که توجهشون جلب شده بود و دورشون جمع شده بودن توضیح میده که فرشته خواهرشه و عقل درست و حسابی نداره و گم شده و…
-ببخشید سرکار. خواهرم حالش چندان ok نیست. نمی ذاریم تنها بره بیرون ولی من خونه نبودم مادرم هم که پیره. می دونید سرکار؟ خواهرم بابام رو خیلی دوست داشت. بابام چاه کن بود. از وقتی بابام زیر آوار عمرش رو داد به شما خواهرم که جنازه خاکیش رو دید به این روز افتاد. حالا هر جا می چرخه خاک می بینه و میگه همه دنیا گرد و خاکیه و می خواد هر کسی رو که می بینه بتکوندش. شما ببخشید.
-خدا ببخشه جوون. مواظبش باشید. کم مونده بود1عوضی بدزدتش. دکتری، درمونی، چیزی،
-هر کاری شد و نشد کردیم. درست نشد. به هر حال ممنونم سرکار. خدا خیرتون بده.
-پس بیشتر مواظب باش.
-چشم جناب. باز هم ببخشید.
-خدا ببخشه. به سلامت.
فرشته خواست بگه این ها راست نیست ولی با فشار دست جوون روی مچ دستش و نگاه هشداردهندهش ساکت شد. جوون دست فرشته رو کشید و گفت:
-بیا خواهر جون. بیا بریم خاک لباس داداش و مامان رو بتکون که حسابی گرد و خاکی هستیم. بیا عزیزم بیا.
جوون آهی کشید که توی چهرهش مشخص نشد. همه رفتن. فرشته گفت:
-چرا این چیز ها رو گفتی؟ من که نفهمیدم چی شد ولی راست نبود.
جوون گفت:
-نه که نبود. من دروغ گفتم.
-دروغ گفتی؟
جوون کمی عصبانی و بیشتر بی حوصله گفت:
-نکنه از بس پاکی نمی دونی دروغ یعنی چی؟
بعد قیافه مسخره ای به خودش گرفت و گفت:
-خوب، بذار واسهت بگم. گاهی آدم ها واسه خلاصی از دردسر هاشون یا واسه این که دلشون اینطوری می خواد چیز هایی میگن که واقعیت نداره. مثل حالای من که اینهمه جفنگ سر هم کردم تا از دست اون لاشخور ها نجاتت بدم. حالا فهمیدی قدیسه خانم؟
فرشته زیاد نفهمیده بود جز این که دروغ یعنی هر حرفی که راست نباشه. زمان برای تحلیلش نداشت. جوون دستش رو کشید و گفت:
-بیا از اینجا بریم کارت دارم. فرشته نگاهش کرد. هیچ چیز از نگاه سفر توی چشم هاش نبود. هیچ چیز جز شباهتی عجیب توی چهره که اون هم به چشم فرشته تفاوت داشت.
-آخ دستم رو ول کن. من نمی خوام همراهت بیام.
-عجب! که نمی خوای. باشه ملکه. شما جوابم رو بده هر جا می خوای برو.
جوون در1ماشین رو باز کرد و گفت:
-سوار شو.
فرشته تا اومد بفهمه چی شده دست های قوی جوون مثل پر انگار با1فوت فرستادنش داخل. در بسته شد و ماشین راه افتاد. فرشته ترکیبی از ترس و تعجب رو1جا داشت. راننده همونطور که می رفتن نگاهش کرد و گفت:
-تو نشون دار آتیشی. خودم دیدم و شنیدم. هم حالت رو دیدم هم وقتی صداش می زدی شنیدم. ببینم، تو می دونی آتیش کجاست؟
فرشته گفت:
-ب…
ندای1هشدار سریع از درون.
-دروغ یعنی چیز هایی که واقعیت ندارن. برای خلاصی از دردسر یا برای زمان هایی که به هر دلیلی نباید راست گفت.
-نه.
راننده عصبانی گفت:
-نمی دونی؟ تو داشتی می گفتی که می دونی. نصف بله رو گفتی. ببین، اگر آتیش اینجا بود تو امروز گرفتار نمی شدی. من اگر نبودم می بردنت تیمارستان. چیزی نمیشه فقط بگو آتیش کجاست. من می شناسمش. نمی دونم چی شده که هرچی می گردم نیست. تو نشون آتیش داری باید بدونی. تو می دونی. بگو کجاست؟
فرشته نمی فهمید چرا نمی تونه به این مشابه تلخ سفر اطمینان کنه. فقط می دونست که هشدار ضمیرش میگه نه. فقط میگه نه.
-بگو نه. فقط بگو نه. فقط بگو نه.
-نه.
راننده با مشت زد روی فرمون و داد کشید:
-نه و مرض. مسخرهم کردی؟ بهت میگم بگو چه معامله ای با آتیش کردی ایکبیری؟
-نه.
-که نه آره؟ پس نمیگی؟
-نه.
-خوبه که تکلیفم رو مشخص کردی. تا10دقیقه دیگه بلایی سرت میارم که تمام خاطرات قبل از زاییده شدنت یادت بیاد و همهش رو مثل بلبل واسهم چهچه بزنی میمون ناکس.
فرشته جز صدای ترس چیزی نمی شنید. ماشین داشت مثل برق می رفت. با همون سرعت پیچید به1فرعی خلوت و1لحظه برای این که از تصادف با1سگ سفید جلوگیری کنه سرعتش رو کم کرد. صدای هشدار ضمیر.
-فرار کن. حالا!.
فرشته در رو باز کرد و خودش رو پرت کرد بیرون و بدون این که اصلا فکر کنه ببینه چیزیش شده یا نه شروع کرد به دویدن. چند بار بی اراده پرید تا از بال هایی که دیگه نبودن برای بالا رفتن کمک بگیره ولی هر بار چنان دردی توی شونه هاش پیچید که کم مونده بود از حال بره. صدای قدم های تعقیب گرش رو درست پشت سرش می شنید. همینطور تهدید ها و فحش هایی که مثل بارون تیر های زهری از طرفش می اومد. فرشته نمی دونست این زمینی عصبانی از کجا آتیش رو می شناسه ولی می دونست که آتیش چطوری بود و می دید که آشنا هاش هم مثل خودش هستن. فقط می خواست از دست اون آشنای آتیش فرار کنه. داشت خسته می شد. داشت بهش می رسید. پرتگاه. بالی در کار نبود. فرشته بی بال پریدن رو بلد نبود. اگر می پرید می افتاد و اگر می ایستاد تعقیب گرش بهش می رسید.
-بیا. سخت نیست، بپر.
صدایی، دستی، همراهی.
-من نمی تونم.
-بیا. چیزی نیست بیا.
دستی که تقریبا بغلش کرد. پرتگاه. فرشته نگاه کرد. تهش سیاه بود مثل شب. همون شبی که فرشته از آسمون سقوط کرد به زمین. بالی در کار نبود. وسط زمین و هوا. فرشته جیغ کشید. ترس. تصور سقوط. و…
-تموم شد. دیدی سخت نبود؟
روی زمین بودن. اون طرف پرتگاه. فرشته نگاه کرد.
-این که زیاد بلند نیست.
-نه که نیست. این فقط1جوبه. اگر می افتادی توش فقط لجنی می شدی. از چی اینطوری ترسیدی؟
فرشته به صاحب دستی که هنوز ولش نکرده بود خیره شد. ترس ها رفتن. تردید اما هنوز بود.
-نترس من اسمم تیرداده. تو هم نمی دونم کی هستی. فقط انگار مال این طرف ها نیستی. ببین، جوب ها اصلا ترسناک نیستن. زمین خوردن هم ترس نداره. فقط درد داره که اون هم اگر مواظب باشی پیش نمیاد. چیز های ترسناک تر توی این دنیا زیاده. مثل اون جونوری که می خواست بگیردت. چی می خواست ازت؟
-هیچ چی.
تیرداد خندید و گفت:
-خوب باشه، هر طور میلته. می خوایی کمکت کنم؟
-نه.
-باشه. ولی مواظب باش اینقدر هم نترس. می خوایی بری؟
-آره.
-باشه ولی صبر کن اون دیوونه بره بعدش برو.
فرشته داشت می لرزید. تیرداد اونقدر کنارش موند تا فرشته آروم تر و اوضاع امن تر شد.
-حالا کجا میری؟
-نمی دونم.
-مطمئنی نمی خوایی کمکت کنم؟
-آره. ممنون.
-باشه. پس مواظب خودت باش.
-سعی می کنم باشم. ممنونم تیرداد. خداحافظ.
فرشته نشنید که تیرداد جوابش رو بده. جوابی در کار نبود که بشنوه. تیرداد به خداحافظی فرشته جواب نداد. فقط نگاهش کرد و با خودش فکر کرد:
-حس می کنم این موجود عجیب انگار بیمار رو باز هم می بینمش.
***
زمان، آروم و یکنواخت پیش می رفت و روی چهره مسافر های جاده سرنوشت غبار می پاشید. زمین، همونطور خاکی و سیاه.
فرشته یادش نبود چند وقته که توی راهه. فقط می رفت و در حین این رفتنش با اتفاق های مدل به مدلی رو به رو می شد که باعث میشد چیز های بیشتری از زمین و زمینی ها بدونه. حالا دیگه فرشته با مفاهیمی مثل دزد و دزدی و درد آشنا بود، فرق بین بیمارستان و تیمارستان رو می دونست، دروغ و خشم رو می شناخت، و می دونست که روی زمین مثل آسمون نیست. فرشته دیگه می دونست که اینجا نباید راحت اعتماد کنه. یاد گرفته بود که زمینی ها بر خلاف آسمونی ها ظاهر و باطنشون با هم تفاوت های بزرگ و ترسناکی داره. حالا دیگه از دیدن طمع بی پایان زمینی ها متعجب نمی شد چون حالا دیگه حرص بشر رو می شناخت. همچنین حالا دیگه با عنصر خطرناک زمین که به نظر خودش بعد از آتیش خطرناک ترین خاصیت زمینی ها بود و می تونست بدترین فاجعه ها رو درست کنه بیگانه نبود. شهوت. از این آخری فرشته می ترسید. به نظرش وحشی و خطرناک می رسید. چیزی مثل آتیش. آتیش!!. همیشه فرشته رو جذب و هم زمان دفعش می کرد. فرشته از دور به هر نوری که شبیه آتیش بود خیره می شد ولی فاصلهش رو حفظ می کرد. انگار جنگی که در درونش بود خیال نداشت تموم بشه.
فرشته مطالب دیگه هم یاد گرفته بود. از جمله این که اون چیز هایی رو می دید که زمینی ها نمی دیدن و بهتر بود در مورد دیده هایی که فقط به چشم خودش میان با کسی حرفی نزنه. فرشته حالا می دونست که برای آدم ها حقیقت چیزیه که می بینن و اگر بخواد با اصرار قانعشون کنه چیزی وجود داره که اون ها نمی بینن به دردسر می افته و چه بسا سر از بیمارستان و تیمارستان و خدا می دونه دیگه کجا ها دربیاره. مثل همین غبار. غباری که آروم و یکنواخت با دستی نامرئی به سر و روی زنده های زمینی پاشیده می شد و اون ها اصلا وجودش رو حس نمی کردن. فرشته می دید که سر و روی خودش هم آروم آروم به این غبار آلوده می شد و عجیب این بود که هرچی بیشتر می گذشت، هرچی بیشتر پیش می رفت؛ هرچی بیشتر قاطی زمین و زمینی ها می شد، هرچی بیشتر با دروغ و خشم و هوس و توجیه و طمع و جاذبه ها و دافعه های زمینی آشنا و بهشون مشغول می شد، نادیدنی ها به چشم هاش ناآشنا تر می شدن و انگار هرچی می گذشت بیشتر با زمین آشنا و با آسمون بیگانه می شد. انگار روح فرشته هرچی در زمین پیش تر می رفت؛ بیشتر در جسم زمینی و خاکیش فرو می رفت و درش حبس می شد. فرشته وقت نداشت از این چیز ها تعجب کنه. فقط پیش می رفت. خسته؛ زخمی، گرد و خاکی، فقط پیش می رفت. دیگه گاهی یادش می رفت کجا باید بره. خاطراتش داشتن باهاش بیگانه می شدن. انگار خاطرات آسمونی فرشته آروم آروم زیر همون غباری که چهره زمینی ها رو می پوشوند پنهان می شدن. و فرشته دیگه این روند رو نمی دید و نمی فهمید. فرشته فقط می رفت. فقط می رفت.
روز سردی بود. باد سوز بدی داشت. فرشته هنوز با این سرما انس نگرفته بود. به اطراف نگاه کرد تا جایی برای خلاصی از سرما و استراحت کوتاه پیدا کنه. پارک. فرشته رفت داخل و همونجا روی1نیمکت شکسته نشست. بچه های قد و نیم قد رو تماشا می کرد که با جیغ و فریاد توی پارک بازی می کردن و لذت می بردن. تاب. میرفت بالا و می اومد پایین. فرشته لحظه ای به حرکت تاب خیره موند. درخشش کوتاهی از1خاطره، شبیه1خواب، پریدن، بالا رفتن، بالا تر، بالا تر،
پرواز.
فرشته بلند شد و رفت طرف تاب. بارون داشت شروع می شد. پدر و مادر ها با دیدن بارون بچه هاشون رو می بردن. بارون آروم آروم شروع کرد به تند تر شدن. تاب خلوت و خالی تر می شد. فرشته رفت طرف تاب. صدایی ظریف.
-می خوای تاب بخوری؟
بچه. پسر کوچولویی که داشت فرشته رو تماشا می کرد.
-آره می خوام.
-خوب سوار شو دیگه.
فرشته نشست روی تاب. پسرک اومد و آروم هولش داد. تاب رفت عقب و اومد جلو. پسرک محکم تر هول داد. تاب تند تر رفت عقب و اومد جلو. پسرک گفت:
-حالا پا هات رو فشار بده پایین و برو بالا. الان پرواز می کنی.
فرشته این رو که شنید حس کرد چیزی توی سینهش تپید. پرواز.
خیلی زود تاب خوردن رو یاد گرفت. پسرک رفت عقب و تماشا کرد. فرشته بالا و بالا تر می رفت ولی نمی فهمید چرا هرچی زور می زد باز برمی گشت پایین. محکم تر تاب خورد و باز هم بالا تر رفت. باد با قدرت می زد بهش. فرشته نفهمید مادر پسرک کی اومد و بردش. بلند شد و زنجیر های تاب رو محکم چسبید، روی نشیمنگاه تاب ایستاد و دوباره شروع کرد به تاب خوردن. محکم تر، بلند تر، بالا تر. تاب بالا تر رفت. فرشته جیغ کشید:
-بالا تر، بالا تر، باااااااالاااااااا تر.
تاب رفت بالا، بالا، بالا، و درست در لحظه ای که تاب می خواست برگرده پایین فرشته زنجیر های تاب رو ول کرد، دست هاش رو از2طرف باز کرد و با تمام توان پرید. وسط زمین و هوا، بارون، باد وحشی، سقوط. ضربه ای شدید، برخورد با میله های سرد، زمین، زمین خیس،
-آآآآآآخ سرم.
سرما، بارون، درد، خواب.
***
خوب، مثل این که این آسمونی دیروز و خاکی امروز نمی خواد از دردسر درست کردن دست برداره. میگم بیایید دست به یکی کنیم پرتش کنیم بالا بلکه برگرده بره آسمون هم خودش خلاص بشه هم همه ما.
من پیش از این هم چیز نوشتم ولی همیشه پاره کردم ریختم دور. این اولین باریه که نوشتهم رو در جایی عمومی مثل اینترنت گذاشتم تا کسی جز خودم هم ببینه و بخونه. لطفا اگر حوصله داشتید بهم بگید کجا هاش رو اشتباه میرم.
حوصله داشته باشید یا نداشته باشید:
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
حسین آگاهی
دوشنبه 2 دی 1392 ساعت 20:09
سلام. خیلی جذب کننده بود این قسمتش؛ حتی از قسمت اول که خیلی قشنگ بود هم قشنگ تر نوشته بودیدش.
به نظر من اشکالی نداشت؛ میگم ها! خوب شده که این فرشته اومده زمین نابینا نشده؟
شوخی می کنم.
اما انصافاً عالی می نویسید؛ منتظرم هر چه سریع تر ادامه اش رو بنویسید.
راستی باز هم به روز هستم و منتظر خواندن شما.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از لطف شما. به روی چشم، سعی می کنم سریع تر ادامهش رو بذارم تا این فرشته در به در ما هم زود تر سر انجام بگیره و زمین از دست خودش و دردسر هاش خلاص بشه. وای نمی شد که نابینا بشه. خداییش همین رو کم داشتم. اگر نابینا می شد من بیچاره می شدم. چون هرچی فکر می کنم اون زمان توی بعضی صحنه های داستان می موندم که این فرشته خدا رو بدون این که چشمش ببینه چطوری از مهلکه در ببرم. نه بابا باار ببینه به خدا خودش که هیچ، من گناه دارم اگر این نابینا بشه.
متن پاییز شما رو خوندم و نظر هم گذاشتم و جواب هم گرفتم. ممنونم. الان توی راه وبلاگ شما هستم. خوشم میاد از وب ها و سایت هایی که زود آپ میشن و مثل مال خودم خواب نیستن.
باز هم ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
یکی
چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 22:40
بعدش چی شد؟ میدونیچیه؟ سفر راست گفت. دلم میخواست دستم که نه, دلم میخواست پام به این آتیشخان میرسید و فرشته میدید که واسه نفله کردنش حتی دستم لازم نیست و با تخت کفش خاموش میشد. کاش سفر مونده بود و اینو قشنگ بفرشته تفهیم میکرد و این نشون آتیشو هم هرطور بود برمیداشت تموم میشد. هی ولش کن بعدش چی شد؟ بجنب بقیشو بگو بجنبیا. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی. این آتیش بیچاره چه هیزم تری به شما فروخته که اینطوری باهاش پدر کشتگی دارید؟ آتیش آتیشه. تقصیر فرشته بود که اشتباه گرفتش. چرا اینقدر عجله دارید بابا صبر کنید جوهر نوشته قبلیم خشک بشه بعد. چشم، سعی می کنم به قول شما بجنبم.
برم ببینم چیکار می تونم کنم.
ایام به کام.
وحید
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 13:40
سلام وای عجب داستانیه خیلی عالیه واقعا افسوس که استعدادهای شما ناشناخته مونده
خیلی این قسمتش آموزنده بود مسلمه که توی این دوره و زمونه انسانهایی هستند که باطن کثیفی دارن و ظاهرشون خیلی مهربون و خوب و آروم هست
ما باید مواظب خودمون باشیم پریسا خانم یه چیز دیگه هم بگم آقای آگاهی فرمودن اگه اون فرشته نابینا بود چی میشد
باید خدمتتون عرض کنم که ما خودمون غافلیم فرشته هستیم ولی خودمون خبر نداریم
به خدا خیلی از بیناها به من میگن خوش به حالتون شما فرشته هستید معسومید و گناه نمیکنید هاهاها
منم این جور مواقع نمیدونم چی بگم اگه بگم این طور نیست که ضایع میشم بذار اونا با تصورات خودشون خوش باشن
به هر حال از این داستان بسیار زیبا و جذاب شما تشکر میکنم و منتظر ادامش هستم موفق باشید.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم شما بهم لطف دارید. زمونه شاید زیاد خوب نباشه و کاریش هم نمیشه کرد. ولی ما می تونیم بهتر باشیم و هشیار تر عمل کنیم. اون بینا ها هم بهشون بگید فرشته بودن خیلی هنر نمی خواد. هنر اینه که انسان باشیم.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
عادل اکبری
جمعه 6 دی 1392 ساعت 11:33
سلام
بالاخره خوندمش. این سه قسمت رو خوندم و ازش خیلی خیلی لذت بردم.
لطفا از الآن به بعد هیچ کدوم از نوشته هاتون رو پاره نکنید و به جاش بذاریدش همینجا تا ماها بخونیم. قول میدم اگه به درد نخور بودن ما خواننده ها جمع شیم نوشته هاتو پاره کنیم. اصلا، دیگه زمان پاره کردن گذشته. مگه میشه نوشته ای رو که تایپ کردی پاره کردش. از اونجایی که نمیشه و این تعبیر دیگه قابلیت اجرا نداره و از اونجایی که همه اونهایی که اینها رو خوندن ازش لذت بردن و منتظرن تا ادامه ماجرای این فرشته سرگردان در زمین رو بخونن، لطفا هرچه زودتر ادامش رو بنویس و بعد از تموم شدنش هم باز داستانهای جدیدتر بنویس. اگه از نوشته های قبلیت چیزی دم دستت هست اونها رو هم اینجا بذار.
اما، یه چیزی تو داستانت هست که به نظرم بد نیست اینجا بنویسم. آخه به نظرم یکم ناهماهنگی داشت.
چهارشنبه سوری رو جمعه گرفتن یعنی چی؟ حالا فرضا که گرفتن. اول گفتی که وقتی فرشته میخواست بره به سمت آتیش یه ناشناس که دور و بر همون آتیشه بود و احتمالا جز همونایی بود که داشتن جشن میگرفتن سعی کرد بهش هشدار بده. اما بعد که فرشته میره به سمت آتیش نه خبری از اون ناشناسه هست و نه خبری از بقیه حضار و بعد که تو بیمارستان سفر بهش میگه که از دور دیدتش و نجاتش داده. اینا یکم ببهم نمیخوره. به نظرم بهتره تو اصلاحیه های بعدیتون گفته های اون ناشناس رو به سفر نسبت بدی و به جای آتیش چهارشنبه سوری که هیچ وقت دور و برش اینقدر خلوت نیست که یکی دست به خودکشی بزنه ااین آتیش رو به یه مکان دیگه ربطش بدی. مثلا یه آتیش تو حاشیه شهر که روشنش کرده بودن تا برگ و زباله ها رو بسوزونن و بعدم همینطوری روشن رهاش کرده بودن و رفته بودن و فرشته ما هم از فرصت استفاده کرد و خواست از طریقش پرواز کنه و بعد هم یه رهگذر سرمیرسه و نجاتش میده.
ببخشید که زیادی نوشتم و منتظرم هرچه زودتر ادامش رو بخونم.
با تشکر

پاسخ:
سلام دوست من.
تایپ رو نمیشه پاره کرد. باید همگام با عصر پیش رفت. حالا باید به جای پاره پاک کرد. پاک می کنم.
واقعیتش رو بخواید امروز صبح خیلی جدی با خودم فکر کردم که ای کاش این داستان رو شروع نمی کردم. یعنی کاش نمی نوشتم و بالا تر از اون، ای کاش اینجا نمی ذاشتمش. از شما ها چه پنهون برای گذاشتن ادامهش در این وبلاگ نیرویی بالا تر از توانایی خودم لازم دارم که راستش در خودم نمی بینمش.
اون ناشناسی که شما دنبالش می گردید آخر شب4شنبه سوری با بقیه رفت تا باقی جشن رو زیر سقف بگذرونه. شوخی کردم. اون احتمالا مطمئن شد که فرشته دیگه عاقل شده و اصلا خوابش رو هم نمی دید که بعد از گرفتن هشدار یواشکی خودش رو آتیش بزنه.
سفر اون راهنما نبوده. این2نفر از هم جدا هستن. نمی تونم یکیشون کنم. سفر اگر بود شاید بلد بود چیکار کنه ولی اون بنده خدا همینقدر می دونست که باید کسی که میره طرف آتیش رو از رفتن منع کنه حتی با سیلی. اون مهربون بود ولی راهش رو بلد نبود. فرشته هم عاقل نبود و نتیجهش شد نشونه آتیش روی شونه هاش.
آتیش حاشیه شهر به جای آتیش4شنبه سوری! فکر خوبیه. هرچند ارزش آتیش این ماجرا اینطوری حسابی میاد پایین. ولی فکر خوبیه. اگر این داستان رو نگه داشتم حتما در اصلاحیه اینجاش رو همینطوری درستش می کنم که شما فرمودید.
شما زیاد ننوشتید دوست من. اگر100برابر این هم بنویسید من می خونم. خوشحال شدم که دیدگاه شما رو اینجا دیدم، خیلی زیاد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
وحید
جمعه 6 دی 1392 ساعت 19:55
سلام فکر کنم گرفتم که شما چی میخواید بگید
این که گفتید به بیناها بگم فرشته بودن هنر نیست به خاطر اینه که فرشته قدرت گناه کردن نداره و نمیتونه خطایی مرتکب بشه
ما انسانها اختیار داریم
وای پریسا خانم نکنه از گذاشتن ادامه این داستان منصرف بشید گفتید توانایی این رو در خودتون نمیبینید که توی وبلاگ دنبالشو بذارید
لطفا اعتماد به نفستون رو از دست ندید و یقین داشته باشید که نویسنده توانمندی هستید براتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
از این که یکی حرف های نگفتهم رو درست همون طور که دلم می خواد می گیره و میگه لذتی می برم که نگو. درسته دوست عزیز. دقیقا می خواستم همین رو بگم.
خیال نمی کنم حالا دیگه بتونم از گذاشتن ادامه داستان فرشته منصرف بشم. باید پیش از شروعش فکرش رو می کردم که نکردم. حالا دیگه نمی تونم پسش بگیرم. حتی اگر فقط شما1نفر خونده بودیدش دیگه اجازه نیمه رها کردنش رو نداشتم. منظور من از توانایی این نبود دوست من. توانایی نوشتنش رو دارم. منظورم توان گذاشتنش بود. حس می کنم روحم نمی کشه و ممکنه ببره. بیخیال. گذاشتم و باید تا آخرش هم بذارم. فقط کاش زود تر تموم بشه و کاش به1پایان خوب برسه این فرشته گناه داره. خوب1خورده فضوله و افتاد پایین. کاریش نمیشه کرد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
Sepanta
سه‌شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 14:17
اینجاش چه قشنگ بود ” بعد آروم گوشه لباس پیرزن رو گرفت و با نگاه معصومی که فقط مال فرشته هاست به غبار روی اون اشاره کرد و گفت:
-خواستم بتکونمش ”
فقط میتونم بگم عالیییییییییییییییییییییییییی بود + مرسی

پاسخ:
ممنونم. از طرف خودم و از طرف فرشته

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش2

سلام به همگی.

دیر که نکردم؟ خداییش نه.

حالتون چطوره؟ من هم. مگه این جناب یکی واسه آدم حال می ذاره؟ خوب حالا بد نیستم.

راستی از بین شما کسی می دونه اینترنت چرا اینطوریه؟ انگار قسم خورده تا آخرین حد توانش اذیت کنه. بگذریم. چی میشه گفت جز بیخیال؟

تا جناب یکی نیومده دوباره شلوغ کنه بریم وسط زمین و آسمون ببینیم به کجا می رسیم. موافقید؟ چیه؟ از پر حرفی های پراکنده من که بهتره.

***

با سرعتی سرسام آور به طرف پایین. سیاهی، سرما، سکوت، ترس، وسط زمین و آسمون، سعی کرد پرواز کنه و بره بالا و برگرده. نشد. به تلخی و با وحشتی غیر قابل توصیف به یاد آورد که بال های فرشته ها از جنس همون نوری هست که پرستو های هم خونه شون ازش درست شدن. پرستو های بهشت توی این فضا دوام نمی آوردن و تموم می شدن. پس بال های فرشته کوچیک ما…

سعی کرد فقط خودش رو نگه داره تا پایین تر نره ولی هیچ فایده ای نداشت. فضا انگار با ولعی وحشتناک می کشیدش پایین. حتی نتونست داد بزنه. پایین رو نگاه کرد. از وسط سیاهی غیر قابل نفوذ1نقطه تاریک که هر لحظه نزدیک تر و بزرگتر و واضح تر می شد.

فرشته کوچیک ما دیگه نتونست تحمل کنه. در هجوم ترس و سرما و سکوتی که از شدت سنگینی به گوش هاش و به قلبش فشار می آورد زیر بار وحشت و حس ترسناک سقوطی غیر قابل مهار به طرف اون نقطه تاریک از حال رفت.

همچنان با سرعتی که لحظه به لحظه بیشتر می شد اومد پایین، پایین، پایین. بدون توقف، برخورد با نقطه تاریک که دیگه نقطه نبود. حس گنگ1ضربه شدید. برخورد به زمین. پایان احساس سقوط. درد. دردی ناشناس و حیرت انگیز که در تمام وجودش پیچید و حس سنگینی ناخوشآیندی که از بس شدید بود نمی شد ندیدهش گرفت. خستگی، وحشت، سرما، درد، خواب.

نفهمید چقدر طول کشید که به خودش اومد. با صدا های کر کننده ای که اصلا شبیه صدا های آسمونی نبودن از جا پرید. درد و سنگینی و کوفتگی با قدرت به تمام جسمش رسوخ کردن. جسم؟ کدوم جسم؟ فرشته ها با جسم های مادی و درد و این حس سنگینی وحشتناک نفرت انگیز بیگانه هستن!.

-خدایا من چی به سر خودم آوردم؟-

این تنها چیزی بود که فرصت کرد از ذهنش بگذره. صدا های بلند و گوش خراش، تصویر های عجیب و ناآشنا، نور ها و رنگ هایی که اصلا شبیه دیده های خودش نبودن. فرشته کوچیک ما اون لحظه نمی دونست چی می بینه و می شنوه ولی ما می دونیم.

اینجا زمین بود!!!.

ماشین هایی که با سرعت می رفتن و می اومدن، بوق هایی که با مورد و بی مورد با طنین های مختلف و بلند و آزاردهنده کشدار و بدون توقف ادامه داشتن، داد و فریاد آدم هایی که کلافه و سر در گم دنبال سر نخ کلاف پیچیده زندگی می دویدن و به هر طرف می رفتن و به هم طعنه می زدن و با هم درگیر می شدن و از هم رد می شدن، نورها و رنگ های ماشین ها و مغازه ها که همهشون انگار مثل فریب شیطان فقط برای جذب کردن بود و هیچ حقیقتی رو نمایان نمی کرد، پلیسی که برای جریمه کردن ماشین هایی که از چراغ قرمز رد می شدن بی وقفه سوت می کشید، کامیونی که بی توجه به قانون منع عبور و مرور وارد شهر شده بود و راهبندان بدی که صدای بوق ها و فحش ها و تعداد ماشین ها و مردم رو که وسط هم می چرخیدن بیشتر و در هم تر کرد، دوچرخه سواری که از بین ماشین ها ویراژ میداد و انگار دنبال اجلش می گشت، موتور سواری که با صدای بوق وحشتناکی که روی موتورش نصب کرده بود و اگزوزی که از حال عادی خارج کرده بود تا بیشتر صدا داشته باشه مثل تیر خلاف جهت اومد و درست کنار پای فرشته متحیر و وحشتزده ما گاز داد و بوق زد و به همون سرعت رفت و صدای جیغ و داد ملت رو درآورد، دزدی که کیف1خانم رهگذر رو دزدید و فرار کرد، جیغ و فریاد امداد خواهی اون خانم که البته ثمر چندانی نداشت، بی توجهی همگانی به درد1همجنس، دزد که همچنان دوید و بین جمعیت گم شد، خانم که جیغ می کشید، پلیس که سوت می زد، خیابون که مثل جهنمی از صدا و دود و نور و رنگ های ناخوشآیند شلوغ بود، ماشینی که صدای آهنگش از دور شنیده می شد و سرعتش غیر قابل مهار بود و از لا به لای ماشین ها و آدم ها بی پروا می پیچید و تاب می خورد و ترمزش جیغ می کشید و نزدیک و نزدیک تر میشد، جیغ بلند ترمزی که قطع نشد، پیرمردی که پرت شد وسط خیابون، ماشین که بدون قطع صدای آهنگش و حتی بدون1لحظه تردید و با سرعت بیشتر از محل حادثه دور شد، پیرمرد افتاده وسط خیابون، رنگ سرخی که روی سطح نه چندان صاف رو نقاشی می کرد…

اینجا زمین بود!!!.

فرشته با تمام قدرت به طرف پیرمرد وسط خیابون دوید و جیغ کشید. سطح خیابون همچنان با رنگ سرخ نقاشی می شد. جمعیت دور پیرمرد لحظه به لحظه بیشتر می شد. هر کسی چیزی می گفت ولی کسی کاری نمی کرد. فرشته جیغ کشید:

-پس چرا کاری نمی کنید؟ یکی بیاد کمک!

یکی از اون وسط گفت:

-تو همراهشی؟

-همراه؟

-آره بابا همراه. تو باهاشی؟ فامیلته؟ باباته؟

-فامیل؟ بابا؟

-برو بابا این هم که پرته.

-من پرت شدم. ولی چیزیم نیست. واسه این1کاری کنید. تو رو خدا.

-چیکار کنیم؟ باید بره بیمارستان.

-بیمارستان؟ خوب چرا نمی بریدش؟

-دهه!میگه چرا. خوب معلومه دیگه چون دردسر داره.

-دردسر؟ دردسر چیه؟ میگم چرا نمی بریدش بیمارستان؟

-ای بابا تو مثل این که مال این دنیا نیستی. مگه مغز خر خوردیم؟ این همینطوریش داره تموم می کنه. اون عوضی که زد و در رفت. اومدیم و ما بردیمش و وسط راه طرف مرد. اون وقت چه خاکی به سرمون کنیم؟ نه باباجون. دلت خیلی سوخته خودت ببرش.

-من؟ چه جوری؟ خدایا اینجا کجاست؟ یکی کمک کنه! تو رو خدا.

صدایی شاید کمی متفاوت:

-من می برمش به شرطی که تو هم باشی و اگر طرف رفت بگی که من نزدمش. من کم بدبختی ندارم. این دوره زمونه ثواب کردن کباب شدنه. خوب چی میگی؟ هستی؟

فرشته نگاهش کرد. مردی جوون با قد متوسط و قیافه معمولی.

-من میام. بریم. فقط بریم.

چند نفر که اینطور دیدن با تردید جلو اومدن و حاضر شدن تا کمک کنن و پیرمرد زخمی رو بذارن توی ماشین رنگ و رو رفته مرد ناشناس.

فرشته رفت و عقب ماشین نشست. ماشین از جا کنده شد و وسط اون جهنم بی در و پیکر راه افتاد.

-چرا اینقدر یواش؟ تند تر، تو رو به خدا تند تر.

جوابی با لحنی تقریبا بی تفاوت.

-چشم که داری. ترافیک رو مگه نمی بینی؟ بال که ندارم از بین اینهمه ماشین و آدم پرواز کنم.

فرشته یاد بال های خودش افتاد. همچنین یاد درد های خودش و اتفاقی که براش افتاده بود. ولی خیلی زود همه این ها رو یادش رفت چون پیرمرد آروم داشت چیزی می گفت. فرشته ما گوشش رو برد نزدیک لب های پیرمرد. داشت دعا می خوند. فرشته سر پیرمرد رو گذاشت روی زانوی خودش و خیلی آروم تقریبا توی دلش بهش گفت:

-صبر کن. داریم میریم بیمارستان. الان می رسیم.

و زمانی که دید چشم های پیرمرد آروم باز شد و لبخند زد حسابی تعجب کرد.

-من خیلی یواش گفتم! تو چطور شنیدی؟

پیرمرد آروم و با صدای مهربون ولی خستهش گفت:

-از این یواش تر هم اگر می گفتی من می شنیدم. آخه می دونی؟ من دیگه زمانم تموم شده. از این دردسر ها دیگه زیاد ندارم. دارم بر می گردم.

فرشته به چهره خونی پیرمرد نگاه کرد. چه نورانی بود و چه مهربون و چقدر خسته.

-بر می گردی؟ کجا؟

پیرمرد باز هم لبخند زد و گفت:

-به همون جایی که تو تازه ازش اومدی. می دونی؟ من هم زمانی مثل تو بودم. اتفاقی راهم به اینجا افتاد. خیلی وقته که اینجا گیر کردم. مونده بودم چیکار کنم. تا بلاخره یکی مثل خودم راهش رو بهم گفت. توی این مدت بهش عمل کردم هرچند گاهی واقعا سخت بود. ولی حالا خوشحالم که انجامش دادم. الان دیگه سبک و راحت می تونم برگردم. نمی دونی چقدر خوشحالم.

پیرمرد به زور حرف می زد و بریده نفس می کشید. چشم های روشنش داشت رنگ مرگ می گرفت. فرشته زیاد چیزی نمی فهمید ولی می دونست پیرمرد داره تموم میشه. فرشته تموم شدن رو دوست نداشت. با گریه گفت:

-نه. تو رو خدا. نباید تموم بشی. تحمل کن. الان می رسیم. تو باید بمونی. من خیلی می ترسم. اینجا وحشتناکه. تنهام نذار. تموم نشو. تو رو خدا.

پیرمرد با دست های ناتوانی که می لرزیدن دست های فرشته رو گرفت توی دستش و با مهربونی گفت:

-گریه نکن فرشته کوچولو. همه چیز درست میشه. فقط باید بدونی چطور درستش کنی. این راه سخته ولی رفتنش محال نیست. باید جاده اصلی رو بگیری و بری. سوار زمان، مواظب باش ازش جا نمونی. مواظب موانع سر راه باش. از پرتگاه ها نترس ولی مواظبشون باش. جاذبه های اینجا واقعی نیستن. جذبشون نشو. خیلی هاشون سرابن. بعضی هاشون هم اصلا جاذبه نیستن، دامن. از سیاهی ها هم نترس. اون ها همیشه بیشتر از اونی نشون میدن که هستن. بیشتر سیاهیشون دوده. فقط واسه این که تو بترسی. اگر درست نگاه کنی می بینی اونقدر که نشون میدن سیاه و ترسناک نیستن. اون ها فقط کابوس هستن برای ترسوندن تو. ازشون رد شو و ببین چه راحته. بستگیت رو با آسمون قطع نکن. اینجا زمینه. مواظب باش بسته زمین نشی. آسمونی اگر بسته زمین بشه دیگه آسمونی نیست. یادت نره کی بودی و از کجا اومدی. اگر یادت بره دیگه نمی تونی برگردی. سعی کن همیشه آماده پریدن باشی. خودت رو سبک و آماده نگه دار. معلوم نیست کی وقتش می رسه. این رو جز خدا کسی نمی دونه. تو باید هر لحظه آماده باشی تا زمانش که رسید همون چیزی باشی که اون بالا بودی. خیلی مواظب باش. اگر جز این باشه برای همیشه گرفتار می مونی. اینجا همه چیز دست خودته. این که چی باشی با خودته. خودت رو فراموش نکن. جاده رو گم نکن. از جاده اصلی منحرف نشو. پرواز رو یادت نره. خودت رو فراموش نکن. خودت رو فراموش نکن.

فرشته مات و مبهوت گوش می داد. می شنید ولی چیزی نمی فهمید. پیرمرد لبخند قشنگی زد و چشم هاش رو بست و ساکت شد. فرشته با بغضی به سنگینی کوه که نمی ذاشت درست نفس بکشه گفت:

-بیدار شو. من نمی فهمم. کدوم جاده؟ زمان کیه؟ من که پر ندارم با چی باید پرواز کنم؟ یکی مثل خودم رو از کجا باید پیدا کنم تا بهم بگه؟ آماده چی باشم؟ مواظب چی باید باشم؟ یعنی چی که همه چیز دست خودمه؟ مگه من جز این که هستم چی می تونم باشم؟ اصلا چی باید نباشم؟ اینجا جای وحشتناکیه. تو رو خدا. من نمی خوام اینجا تنها بمونم. تو رو خدا حرف بزن.

ولی پیرمرد دیگه چشم هاش رو باز نکرد. دست ناتوان و لاغرش آروم دست سرد فرشته رو رها کرد و بی حس افتاد کنارش. فرشته پیشونی خونی پیرمرد رو لمس کرد، آروم تکونش داد، صداش کرد، خواهش کرد، ولی پیرمرد دیگه جواب نداد. فرشته اصلا نفهمید که ماشین ایستاده و راننده اومده در رو باز کرده و خم شده و داره تماشا می کنه. فقط وقتی به خودش اومد که راننده با صدای دیگه نه چندان بی تفاوت گفت:

-دیگه فایده نداره. تموم کرد. خدا بیامرزدش.

فرشته1نگاه به راننده کرد و1نگاه به چهره پیرمرد که هنوز نورانی و پر از همون لبخند آروم و مهربون ولی دیگه سرد بود. بغض سنگینش دیگه از حد تحملش سنگین تر شده بود. پیرمرد تموم شده بود. فرشته تنها بود. اون چهره نورانی، اون دست های لاغر ولی آرامش بخش، اون صدای خسته ولی مهربون، دیگه نبودن. فرشته تنها بود. بغضش شکست. گریه امانش رو برید و برای اولین بار در تمام عمرش با شدت تمام شروع کرد به باریدن.

***

بیمارستان.

راننده با شهادت فرشته مبنی بر این که خودش ضارب پیرمرد نبوده از دردسر خلاص شد.

پیرمرد پوشیده در پارچه سفید به خاک رفت.

قبرستون ساکت بود. جز فرشته همه رفته بودن. بارون آروم و نم نم می بارید. داشت غروب می شد. چه غروب غم انگیزی!. سرد بود و ساکت. فرشته هم دلتنگ بود و هم نگران و بیشتر از همه متحیر.

توی مراسم خاک سپاری چیز های عجیب زیاد دیده بود. مجلس گردان های گریانی که همه می گفتن بچه های اون مرحوم نبودن. مرد هایی که با هیبت های مردونه در لباس سیاه می اومدن و خودشون رو پرت می کردن روی خاک و مثل بچه های کوچیک زار می زدن و معلوم بود که از ته ته دلشون دارن ضجه می زنن. 1دسته بچه های کوچولو و پارهپوش که دسته های کوچیک گل داشتن و با گریه هایی از سر دردی حقیقی می اومدن و گل های نیم پژمردهشون رو که قشنگ معلوم بود از جایی نخریدن و با دست های سرمازده از اینجا و اونجا شاخه هاش رو جمع کردن و دسته گل ساختن می ذاشتن روی قبری که تازه اون جسم نحیف رو گرفته بود توی خودش.

گریه هایی که فرشته دیده بود اونقدر دردناک بودن که فرشته دیگه برای رفتن پیرمرد گریه نمی کرد. پیرمردی که با لبخند رفته بود. چرا باید براش گریه می کرد!؟ ولی اون ها که موندن، درد این بازمونده ها داشت دلش رو می ترکوند.

بارون داشت تند تر می شد. فرشته هم داشت می بارید. شب داشت می رسید. روی خاک، زیر بارون، این شب سرد، دور از آسمون، دور از ستاره ها و فرشته ها، دور از جوجه پرستوی عزیزش و دور از خونه. بدون همراه، بدون پیرمرد، فرشته تنها بود. یادش اومد که امروز جمعه بود.

-امشب اون قاصدک سفید که هر جمعه شب به مهمونی فرشته ها میاد حتما پرستوی من رو هم مثل باقی پرستو ها نوازش می کنه.

چقدر دلش گرفته بود.

گریه دوباره اومد.

فرشته دستش رو گذاشت روی قبر پیرمرد و گفت:

-حالا من چیکار کنم؟

پیرمرد نبود که جواب بده. فرشته یاد حرف های پیرمرد افتاد. جاده، باید جاده اصلی رو پیدا می کرد و می رفت. باید یکی مثل خودش رو پیدا می کرد تا راهنماییش کنه. دیگه چی ها گفته بود؟ فرشته سعی کرد به یاد بیاره. ولی یا به خاطرش نمی رسید یا اگر هم می رسید چیزی از اون چه به یاد می آورد نمی فهمید. فقط می دونست که باید بره. توقف جایز نبود. فرشته نمی دونست کجا و برای چی باید بره فقط می دونست که باید بره. از جاش بلند شد، خاک لباسش رو تکوند. با پیرمرد خداحافظی کرد و با دلی تنگ راه بیرون گورستان رو در پیش گرفت. گل های روی قبر پیرمرد خاک گور رو پوشونده بودن و بارون بین برگ هاشون مثل طلا می درخشید.

فرشته از گورستان اومد بیرون و جاده رو به رو رو در پیش گرفت. افرادی رو می دید که می اومدن و می رفتن. هر کسی در حال و هوایی بود. مثل خودش. بعضی ها با هم می رفتن، بعضی ها تنها بودن، بعضی ها تو هم و گرفته بودن و انگار وسط کابوس راه می رفتن و بعضی ها سرخوش واسه خودشون می رفتن. بعضی آروم و راحت راه می رفتن و بعضی ها می دویدن و می خواستن سریع تر و سریع تر باشن ولی نمی شد. خیلی هاشون می خوردن زمین و بعضی هاشون هم از بس عجله داشتن هرچی داشتن رو جا می ذاشتن و اینقدر درگیر رفتن بودن که اصلا نمی فهمیدن چه چیز های با ارزشی رو انداختن و حتی بر نمی گشتن تا ببینن میشه صبر کرد و خم شد و برشون داشت یا نه. فرشته می دید که بعضی از زمین خورده ها پا می شدن و دوباره راه می افتادن ولی بعضی ها بلند شدن واسهشون سخت بود. گاهی موفق نمی شدن و همونجا جا می موندن. فرشته با خودش گفت:

-اینجا چه جای عجیب و ترسناکیه!. این ها هستن مخلوقات روی زمین؟!

دیگه حسابی خسته شده بود. دیر وقت بود و بارون و سرما بیداد می کرد. می شنید که بعضی ها از سرما شکایت می کردن، از خستگی راه و تاریکی شکایت می کردن، از همه چیز شکایت می کردن. کسی آروم گفت:

-ای کاش نیروشون رو با شکایت تلف نمی کردن. اینطوری فقط خسته تر میشن.

سرپناه.

برج بلندی که انگار طبقه هاش تا آسمون می رسید. همه از بارون پناه گرفتن. بعضی ها به طبقه های بالاتر می رفتن و خیلی ها هم پایین تر می موندن. وسط پایینی ها خیلی زیاد بودن افرادی که با حسرت به طبقه های بالاتر نگاه می کردن. فرشته به آسمون نگاه کرد. تاریک بود و حتی1ستاره نداشت. داشت از سرما منجمد می شد.

نور. چی می تونه باشه؟ فرشته نزدیک رفت. آتیش. افرادی که دور آتیش جمع شده بودن و هلهله می کردن. فرشته مات و بلند بدون این که مخاطب خاصی داشته باشه پرسید:

-این چیه؟ ستاره ای که از آسمون افتاده؟

یکی با خنده جوابش رو داد:

-دیوونه. مگه از کجا اومدی؟ شاعری؟ جناب رمانتیک محض اطلاع. این آتیشه. ما4شنبه سوری رو جمعه گرفتیم. تو هم جای شعر گفتن بیا حالش رو ببر.

همه زدن زیر خنده. فرشته تعجب کرد. باد آتیش رو می رقصوند. فرشته محو آتیش شده بود. رفت کمی نزدیک تر. گرم بود. فرشته آروم گفت:

-تو از جنس ستاره هایی؟

باد به شعله هایی که می رفتن طرف آسمون زد و سر بلند شعله کمی خم شد1طرف. فرشته این رو گذاشت به حساب جواب مثبت آتیش. فرشته دوباره گفت:

-تو چقدر بالا میری. از این بالاتر هم می تونی بری؟

حرکت باد و صدایی بیگانه.

-ها. ها. ها.

فرشته به سر بلند شعله که انگار به آسمون می رسید و پشت سر هم در وزش باد خم می شد نگاه می کرد. حس می کرد دلش می خواد اون نور سر بلند و گرم رو با تمام وجودش بغل کنه.

-تو می تونی من رو بفرستی اون بالا؟ کمک می کنی از زمین جدا بشم و برگردم؟

صدای بیگانه که مرتب همراه تکون های شعله تکرار می شد.

-ها. ها. ها.

فرشته آروم رفت طرف آتیش.

صدا هایی که با چرخش باد از آتیش می شنید.

-بیا. بیا. بیا.

باد شدید تر شد و شعله بلند تر. فرشته سریع تر رفت. دستی محکم شونهش رو چسبید و صدای هشدار.

-کجا میری؟ می خوای خاکستر بشی؟

فرشته برگشت و نگاه کرد. صاحب دست با چشم های مهربون و چهره عصبانی تماشاش می کرد.

-احمق تو خیال کردی کجا میری؟

-خیال کردم سردمه. میرم از دست این سرما و از دست این خاکی های عجیب خلاص بشم. ولم کن برم. اون گفت می بردم آسمون.

-اون گفته؟ آتیش گفته؟ عقل نداری؟ آتیش گرمت نمی کنه. اون حرارت خالصه. اگر باهاش تماس داشته باشی می سوزی. اون هیچ کجا نمی بردت. فقط نیست میشی. انجماد رو میشه فراری داد ولی نه توی بغل آتیش. اون نجات دهنده تو نیست.

فرشته1نگاه به آتیش کرد و1نگاه به آسمون. گوش داد. باد وسط آتیش می پیچید و صدای فش فش.

فرشته انگار شنید که آتیش می گفت:

-اشششششتباه، می کنه. اشششششتباه، می کنه. اشششششششتباااااااه.

فرشته دستش رو کشید و گفت:

-من نمی خوام اینجا از سرما تلف بشم. دستم رو ول کن.

صاحب دست1سیلی به فرشته زد و گفت:

-تو خوابی. آتیش لعنتی خوابت کرده. بیدار بمون و طرفش نرو. هر زمان داری صحر آتیش میشی به درد این سیلی فکر کن تا از سرت بپره. وقتی هم دردش خوب شد باز به خودت سیلی بزن. طرف آتیش نرو فهمیدی؟

فرشته داد زد:

-من سردمه، سردمه. بدون اون من منجمد میشم.

-منجمد میشی؟ خوب بشو. منجمد بشو ولی خاکستر نه. طرفش نرو. فقط طرفش نرو.

فرشته جای سیلی رو روی گونهش مالید و اشک هاش رو پاک کرد. دردش اومده بود. شب به تاریکی قیر همه جا پهن بود. فرشته خیره به آتیش گوش می داد:

-اششششتباه، می کنه. اششششتباه، می کنه. اششششتبااااه.

فرشته آروم گفت:

-اشتباه می کنه. اشتباه می کنه. من سردمه. کمک می کنی؟

باد وسط شعله می پیچید و فرشته می دید که سر بلند شعله توی باد خم میشه و صدایی که میگه:

-ها. ها. ها.

شب از وسط سر و صدای خواهنده های آتیش پیش می رفت. فرشته بین جمعیتی که فقط فریاد می زدن و بالا و پایین می رفتن بدون اینکه بدونن چرا، مات و سرمازده تماشا می کرد. آتیش رو تماشا می کرد که به همراهی باد، قدش انگار می رفت که به آسمون برسه و با جیغ ها و تشویق های تماشا گر هاش بلند و بلند تر می شد. شب سردی بود. حتی اطراف آتیش.

بلاخره جمعیت خسته و از نفس افتاده پراکنده می شدن. شب به نیمه هاش نزدیک می شد و خواهنده های آتیش بی حال و بی نفس توی دل تاریکی می خزیدن و از نگاه مات فرشته محو می شدن. غفلت چشم های خوابزده رو بست تا خطر1آتیش شعله ور بی مراقب در هیچ خاطری جلوه نکنه و دیده نشه.

نیمه شب بود و فرشته بود و آتیش. و سرمایی که انگار لحظه به لحظه داشت بیشتر می شد. فرشته دیگه تحمل نداشت. به اطراف نگاه کرد. کسی متوجهش نبود. آروم چند قدم رفت نزدیک تر. آتیش توی باد تمام قد خم شد طرف فرشته. چه گرمای خوشایندی!. فرشته جز خلاصی از این کابوس و پیوستن به این منبع گرما و نور و اطمینان هیچ چیزی نمی خواست. به پشت سرش نگاه کرد. کسی نمی دیدش.

جای سیلی رو مالید. درد نداشت. صدای شعله در باد.

-بیا. بیا. ففففرششششششته من. بیااااا.

فرشته دیگه منتظر نشد. دست هاش رو باز کرد و شعله رقصنده رو بغل گرفت. شعله در1چشم به هم زدن محاصرهش کرد. فرشته درست وسط شعله ها بود. در میان آغوش آتیش. گرم، گرم تر، داغ ، داغ تر، حرارت، حرارت محض، در حصار آتیش، کامل و تمام قد گرفتار، سوزش، درد، نباید حرفی می زد. فرشته یواشکی اومده بود. کسی نباید می فهمید. نباید چیزی می گفت. صدایی از درونش:

-سوختم!!. خدا سوختم!!.

صدای ضمیر:

-نباید بگی. تو خودت اومدی. نباید بفهمن.

باد. آتیش. رقص باد و شعله هایی که بلند تر و بلند تر به هوا می رفتن. صدای موزیک مرگبار باد و آتیش.

– هاا هاا هاااااا …

دود، خاک، آتیش، جیغی که فرشته دیگه اختیاری بهش نداشت و فقط می شنیدش:

-آآآآآآآآآآآآ.

جنگ.

ضرباتی که در اطرافش شکل می گرفت. فرشته فقط می سوخت. جنگ. 2تا دست قوی که با شعله های سرکش و عصبانی می جنگیدن. صدا. باد و دود و آتیش و جنگ. فرشته شعله ور. 2تا دست قوی که از وسط شعله های ویران گر کشیدنش بیرون. سرما، سوزش، درد، خواب.

***

این بیچاره فضول ظاهرا راهش خیلی درازه. ای کاش هیچ وقت خیال این پایین به سرش نمی زد. هم خودش آسوده بود و هم شما.

بگذریم. باقیش باشه واسه بعد.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (13)

حسین آگاهی

پنج‌شنبه 28 آذر 1392 ساعت 00:55

سلام. خییییییلی منتظر داستان فرشته بودم؛ اما حیف که هنوز هم باید منتظر بمونم؛ خیلی خوب می نویسید. البته بی تعارف بگم: اولین قسمتش به نظر من احساساتی تر نوشته شده بود؛ البته دومی هم مزیت های خودش رو داشت؛ از جمله این که پیام اصلی داستان در قسمت دوم اومده و شما هم خوب بهش بال و پر دادید. لطفاً هر چه سریع تر ادامه اش رو بنویسید. ممنون.

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست من. معذرت می خوام که منتظر موندید. از انتظار متنفرم. چه خوب کردید که بی تعارف نوشتید. کاش باقی عزیزانی که می خونن بیان انتقاد کنن تا بفهمم ایراد از کجاست. به روی چشم دوست عزیز. سعی می کنم زود تر باقیش رو اینجا بذارم. راستی شما کجا هستید؟ چرا آپ نمیشید؟ چند بار اومدم نبودید. باز هم میام. اصلا همین الان دوباره1سر بهتون می زنم. ممنون که هستید. ایام به کام.

وحید

جمعه 29 آذر 1392 ساعت 11:05

سلام داستان فرشته خیلی قشنگه ازتون ممنونم راستش من اون دفعه به خاطر کتاب ناراحت نشدم از این که خیلی جذب اون داستان شدم و شما ادامش رو گذاشتید برای این دفعه حرصم گرفت هاهاها نتیجه اخلاقی که من از داستان فرشته میگیرم اینه که وقتی ما میخوایم یه راهی رو بریم و این راه اشتباه هست و افراد با تجربه ما رو نصیحت میکنن میگن خطا هست باید ما به حرفشون گوش کنیم که متأسفانه خیلی وقتها ما جوونها به حرف بزرگترها گوش نمیکنیم و راه خودمون رو میریم و سرمون میخوره به سنگ به هر حال ما بیصبرانه مشتاق شنیدن ادامه این داستان هستیم از کتابتونم تشکر میکنم شاد و پیروز باشید.

http://aansooyeshab.blogsky.com

پاسخ: سلام دوست من. متاسفم که ناراحت شدید. اگر تمامش رو1جا می ذاشتم خیلی دراز می شد و باید توی1فایل جا می دادم و آپلود می کردم که ارزشش رو نداشت. پس با اجازه شما ها ترجیح دادم همینطور تیکه تیکه بذارم اینجا تا هرکی دلش خواست بخونه. خوشحالم که خوشتون اومد. تجربه. گاهی بعضی از ما میگیم کاش می شد بیشتر از1بار زندگی می کردیم تا از تجربه های گذشته خودمون در زندگی های بعدی استفاده می کردیم. ولی من حالا میگم اگر10بار دیگه زندگی می کردیم باز هم جای افسوس واسه خودمون می ذاشتیم. چون اگر اهل استفاده از تجربه ها بودیم تجربه های با تجربه های خیر خواه برای موفقیت کافی بود و ما بی توجه بهش اشتباه میریم و به دردسر می افتیم و عبرت هم نمی گیریم. چه میشه کرد؟ خاصیت آدمیزاد همینه. کاش بشه که بهتر باشیم. ممنون از حضور شما. ایام به کام.

وحید

جمعه 29 آذر 1392 ساعت 11:14

سلام با عرض پوزش اون نظری که من دادم بین خط اول و خطهای بعد یه خط خالی اومد حواسم نبود گفتم بهتون بگم که یه وقت فکر نکنید تموم شده ادامش رو نخونید

http://aansooyeshab.blogsky.com

پاسخ: خاطر جمع باشید دوست من. حتی1کلمه هم از دست من در نمیره. تمامش رو می خونم و بیشتر از1بار هم می خونم تا پیامش رو بگیرم. ایام به کام.

یکی

جمعه 29 آذر 1392 ساعت 11:34

خوب بعد؟ همینطور ادامه بده دارم به یه جاهایی میرسم. حالا بگو بینم این آتیشخان کی بودن؟ احتمالا پدرسوخته ای بوده واسه خودش. زودتر ادامشو بگو ببینم بازم ایشون تشریف دارن یا نه. هی راستی این چیزا چی بود بهم گفتی؟ باشه طلبم. هی منتظر نشی وقت کتاب دادنت برسه. زودتر بجنب بقیشو بگو ببینم فرشتتو چیکارش کردی. تو قشنگ مینویسی. بیشتر بنویس. میتونی مطلب چاپ کنی. بنظرم اگر نمرت 20 نباشه 15 حتما هست. اگه بنویسی بیطرفدار نیست. بعدا بیشتر گیر میدم. الان تو کف قصتم. معطل نکنیا. بقیشو زودتر بذار. زود باشیا. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. منچی چی چی زی نگفتم به شما. به به به خدا. تسلیم. ببینید جفت دست هام رو گذاشتم روی سرم. آتیش خان، آتیش بود دیگه. در مورد پدر سوختگی ایشون هم نظری ندارم. اگر دوباره وارد داستان شد می تونید اگر دلتون خواست از خودش بپرسید. من که می ترسم طرفش نمیرم. توی این وضع دارو درمان حوصله سوختگی ندارم. بذار اول بفهمیم فرشته بنده خدا چی شده بعد ببینیم ارزش خطر کردن داره یا نه. به روی چشم جناب یکی. سعی می کنم با کتاب یا بدون کتاب زود تر ادامه داستان رو بذارم. از شوخی گذشته، شما نظر خودتون رو در مورد نوشته من نگفتید. انتظار داشتم شما یکی2تا از ایراد هام رو بگیرید. من خودم از بخش اولش راضی تر بودم. منتظر بودم کمکم کنید بهتر اصلاحش کنم. دفعه بعد به جای این که به من گیر بدید به نوشتنم گیر بدید تا درستش کنم. شما به من لطف دارید جناب یکی. من مسلما از15کمتر میشم اگر بنویسم. چاپ؟ اصلا توی هواش هم نیستم. اولا شنیدم دردسر داره دوما راستش من راه و رسمش رو بلد نیستم و از هر2تاش گذشته نه زمان دارم نه حوصله. دارم طولش میدم. ممنونم از حضور شما جناب یکی. ایام به کام.

میثم امینی

جمعه 29 آذر 1392 ساعت 15:47

درود داستان فرشته باهاله. منو یاد داستان‌های پائولو کوئیلو می‌ندازه. البته داستان‌های کوئیلو محتوای مذهبی داره ولی از شما یه جورایی نمی‌دونم انتقاد از سبک زندگی؟ معرفی یه آرمان شهر یا چیزی شبیه این. من نمی‌تونم درست توضیحش بدم. ئی‌دونید از اونجایی که نظر صادقانه می‌خواید می‌گم که توی قسمت دوم که راستش کمی ضعیفتر از قسمت اول هستش گاهی مکالمات درست نیستند. نمی‌دونم چطور بگم. مکالمه قراره صحبت یه زمینی باشه ولی یه جورایی از ریل خارج می‌شه گاهی. نمی‌دونم منظورم رو فهمیدید یا نه. خصوصا توی مکالمات اون شخصی که می‌خواست جلوی فرشته رو بگیره که نره تو آتیش. من هم شروع کردم دوباره کتاب بگذارم. فعلا فقط یکی از رادیو تهران گذاشتم. باید بگردم چندتا کتاب خوب متنی پیدا کنم بزارم. کتاب متنی مزه‌ی دیگه‌ای داره. کتابی رو که گذاشتید رو راستش دانلود نکردم. من کلا کتاب ایرانی دوست ندارم. فقط آثار صادق هدایت و بعضی دیگه رو خوندم و دوست داشتم. ولی به هر حال از زحماتتون متشکرم. وقف خوش. بدرود.

http://night-side.ir/

پاسخ: سلام دوست عزیز. ممنونم که اومدید و همراه فرشته کوچیک ما شدید. راستش خیال نمی کردم شما بخونیدش. آخه تصور نمی کردم داستان دوست داشته باشید. حتی اگر هم اینطور بوده شما خوندیدش و ایرادی که به نظرتون رسید رو پیدا کردید و اینجا بهم گفتید که به خاطرش بی نهایت از شما ممنونم دوست من. بله متاسفانه در قسمت دوم ماجرای فرشته به اون شفافی که خودم دلم می خواست نرسیدم. بعد از جواب دادن به نظرات این بخش حتما باید برم1بار دیگه هر2قسمت رو بخونم مخصوصا قسمت دوم رو. اگر خدا بخواد و بعد از تموم شدنش بخوام نگهش دارم کلی اصلاحات هست که باید داخلش انجام بدم. راستش من تقریبا دفعه اوله که از این مدل چیز ها می نویسم. هنوز خیلی راه دارم تا نوشتنم از ایراد خالی بشن. وای کتاب گذاشتید؟ باید بیام ببینم چه خبره. بله کتاب متنی مزه دیگه ای داره. نمی فهمم چرا کتاب های متنی اینهمه برای من از صوتی ها بالا تر رفتن ولی من واقعا ترجیحشون میدم. افسوس که زیاد نیستن. ولی امیدوارم که بیشتر بشن. دارم جمعشون می کنم ببینم به کجا می رسم. کتاب های ایرانی رو خیلی ها دوست ندارن. دلیلش هم که مشخصه. امیدوارم نظر دوستان عزیزی که ازم رمان ایرانی خواسته بودن جلب شده باشه. باز هم از شما ممنونم به خاطر حضورتون، به خاطر تاملتون و به خاطر نظر و انتقادتون دوست عزیز. منتظر نظرات با ارزش شما باز هم و باز هم هستم. ایام به کام.

حسین آگاهی

شنبه 30 آذر 1392 ساعت 19:55

سلام. یلدای عمرتون دراز باد. امیدوارم به روز های روشن و زیبای بهاری برسید. یک مطلب در مورد پاییز نوشتم خوشحال میشم بخونیدش. البته زمستون هم هست.

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست من. یلدا هم اومد و رفت. امیدوارم به آفتابی ترین صبح عمرتون برسید. مهلت اینترنتم تموم شد و من هرچی کردم تمدید نشد. الان با1مودم جیبی متصل شدم. هنوز نتونستم نوشته شما رو بخونم چون هرچی می کنم نتونستن وارد بشم. نمی دونم چرا. باز هم سعی می کنم. خیلی دلم می خواد زود تر وارد شم تا نوشتهتون رو بخونم. ایام به کام.

Sepanta

چهارشنبه 21 اسفند 1392 ساعت 00:54

پریسا جان ؛ من نتونستم قسمت اول ماجرای فرشته رو پیدا کنم . میشه زحمت بکشی لینک اون پستی که قسمت اول رو توش نوشتی ؛ همیجا برام بذاری . هنوز شروع نکردم به خوندنش ؛ گفتم وایسم از اولشو بخونم

پاسخ: بله که میشه. شما همین جا که ایستادید1قدم برید عقب. توی پست قبلیه. یعنی پست -این دفعه بدون کتاب- امیدوارم از خوندنش سر درد نگیرید. ایام به کام.

Sepanta

چهارشنبه 21 اسفند 1392 ساعت 23:31

آها ، مرسیییییییییی

پاسخ: خواهش می کنم دوست عزیز. قابلی نداشت.

Sepanta

چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 01:04

چقد خوب و قشنگ یه تعدادی از دردای این دنیا رو تصویر کردی ؛ کاملا خودم رو تو شرایط هم همه و صحنه تصادف خیابون و ….. حس کردم . عالی بود ؛ مرسیییییییییییی پریسا جان اینجور که نوشتی ؛ میترسم فرشته کار دست خودش بده !!! واسه اینکه زودتر برگرده سر جای اصلیش

پاسخ: سلام آشنا. ممنونم. شما به من و به فرشته لطف دارید. کار دست خودش بده. این دقیقا همون کاریه که همه ما هر لحظه داریم می کنیم. فرشته هنوز روی زمین خیلی کار داره. بازگشت به این سادگی نیست و همه فرشته های گرفتار باید این رو بدونن. ایام به کام.

Sepanta

شنبه 9 فروردین 1393 ساعت 13:48

سلام دوست جون عزیزم آره ، حتما برگشتنش سر جای اصلیش کار سختیه . ببخش دیر دیر سر میزنم ؛ یه سفر کوچیک اومدیم ؛ اینجا خیلی دسترسی به نت ندارم . تو را چند جا قطار دیدم ؛ کلی یادت کردم . پیش خودم دعا کردم شرایط برات جور بشه که یه سفر دلچسب با قطار بری .

پاسخ: سلام آشنا. سفر! چه خوب کردید!. سفر خوش. مممنونم که به یادم هستید. نمی دونم قطار سواری واسهم پیش میاد یا نه ولی اولا خیالش شیرینه دوما کلی ذوق کردم که1آشنا به یادم بود و هست. از لحظه های سفر استفاده کنید. تماشا کنید، بشنوید، به خاطر بسپارید. ایام به کام.

Sepanta

یکشنبه 10 فروردین 1393 ساعت 12:06

آره کلی جاتو خالی کردم . هم برای سفر ؛ هم برای سفر با قطار . مرسیییییییی از لطفت . معلومه که به یاد دوست جونم بودم و هستم . تو خوندن وبلاگت خیلی عقبم !! آخه دیر رسیدم دیگه ؛ هنوز مطالب قدیمی تر رو نخوندم ؛ پستای جدیدت هم که مونده !! باید سریعتر بخونم

پاسخ: ممنونم آشنا. امیدوارم زیاد بهتون خوش بگذره. خیلی زیاد. سخت نگیرید. وبلاگ من منتظر می مونه. سفر رو عشقه. ایام به کام.

Sepanta

سه‌شنبه 12 فروردین 1393 ساعت 13:29

مرسییییییییی پریسا جان

پاسخ: خوش باشید تا همیشه.

sasam

سه‌شنبه 13 خرداد 1393 ساعت 15:47

با سلام و تشکر از زحمات شما که خالصانه تمام تلاش خودتونو انجام میدید تا در جامعه ای که متاسفانه بازگو کردن میانگین مدت زمان مطالعه اون در مقایسه با آمارهای جهانی باعث شرمساریه !مخاطبین خودتون رو تشویق میکنید به مطالعه. وظیفه خودم دونستم یه خسته نباشید از ته دلم بهتون بگم و مطلب بعد که باز هم بابت اون ازتون تشکر میکنم معرفی و قراردادن لینک دانلود کتاب صوتی خانم اثر آقای مسعود بهنود بود ، من این کتاب را تازه تمام کرده بودم اینقدر زیبا بود که خواستم فایل صوتی اونو دانلود کنم و در اوقاتی که امکان مطالعه ندارم ( مثل مواقعی که مشغول رانندگی هستم یا توی تاکسی نشستم) یه باره دیگه اونو مرور کنم به همه دوستان توصیه میکنم حتما ازش بهره ببرند . باز هم ممنون

پاسخ: سلام دوست عزیز. بله متاسفانه اوضاع مطالعه در جامعه ما دردناکه. و امیدوارم بهتر بشه. و برای ما که مشکل بینایی و طبیعتا شکل استفاده از منابع رو داریم وضع خیلی بدتره. گفتن این واضحات از طرف من حرف های تکراریه و بهتره نگم. کتاب خانم واقعا برای من جذاب بود. خوشحالم که اینجا و کتاب هاش مورد توجه بینا ها هم واقع میشه و امیدوارم بتونم هرچه بیشتر و بهتر به کتاب خون های عزیز حس رضایت بدم. بینا و نابینا هم فرقی نداره. ممنونم از حضور شما. ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ماجرای فرشته بخش1

سلام به همگی.

می دونم زیادی زود اومدم. ولی واقعیتش من1اخلاق بدی دارم. اگر وسوسه انجام1کاری سراغم بیاد تا انجامش ندم نمی تونم آروم بشینم و مثل آدم عادی به زندگی روزمرهم برسم. پس ترجیح دادم واسه خودم و بقیه دردسر نشم و بیام شما رو اذیت کنم و به این وسوسهم جواب بدم تا جهانی از دردسر هایی که احتمالا درست می کردم نسبتا در امان باشه.

امشب من پاک…

امشب نه خاطره طرح تابستونی بچه های امام رضا رو دارم نه کتاب. امشب فقط نوشتم.

اون ها که مثل خودم خیال پرداز هستن می تونن اسمش رو بذارن1خاطره. خاطره ای که خیلی خیلی دوره. اونقدر دوره که یادمون نیست. و افرادی که واقع بین تر هستن شاید بتونن اسمش رو بذارن داستان تخیلی یا هرچی دلشون بخواد.

به هر حال دلم خواست امروز این مدلی بنویسم و هوس کردم این نوشتهم رو بذارم اینجا تا همه خاطر جمع بشید که من حسابی…

راستش در بخش پیغام ها1دوست بسیار عزیز برام1پیغام گذاشت که بی نهایت مهرآمیز بود و حسابی از خوندنش شرمنده شدم.

ممنونم دوست من.

و این باعث شد من بهش ایمیل بزنم و در جوابش پایه این نوشتهم رو بریزم که بعدش زد به سرم و سعی کردم کاملش کنم و گذاشتمش اینجا.

اگر خوب بود بذارید به حساب مینای عزیز که ایدهش رو بهم داد و اگر بد بود بنویسید به حساب قلم ضعیف و انتخاب ضعیف تر خود من.

چون سیاهه من طولانی بود و دست من و این صفحه ها و البته اعصاب و حوصله شما گناه داشتن با اجازه همگیتون تیکه تیکه گذاشتمش اینجا.

***

یکی بود یکی نبود.

آسمون مثل همیشه شلوغ بود. فرشته ها مثل هر شب در رفت و آمد بودن. ستاره ها حسابی برق می زدن. فرشته هایی که توی هر کدوم از ستاره ها زندگی می کردن توی نگه داری و تمیز کاری خونه هاشون سنگ تموم گذاشته بودن. مثل همیشه.

توی بهشت جای سوزن انداختن نبود. مثل هر شب. باز هم جشن تولد1فرشته بود و باز همشروع زندگی در1ستاره جدید که باید سریع به وجود می اومد. مثل هر شب.

فرشته ها مثل همیشه شاد و مشغول بودن. حتی1دست هم بیکار نبود. همه چیز آماده بود. ستاره جدید که مثل باقی ستاره ها از جنس رنگین ترین رویا های فرشته ها درست شده و تمامش با پر های پری های بهشتی تزیین شده بود و حسابی می درخشید، فرشته ای که در شرف متولد شدن بود، پرستو های بهشتی که صدای آواز و شور پروازشون قابل توصیف نبود، تزعینات بهشت و…

فرشته درست وسط هلهله و جشن شادی فرشته هایی که می رقصیدن و پرواز می کردن و از توی دست ها و بال های درخشانشون نور به همه جا می پاشیدن و باعث می شدن ستاره ها چشمک زن و مات به نظر برسن در وسط بهشت متولد شد. به محض تولد فرشته کوچیک پرستوی بهشتی که از نور درست شده بود و روی هر بال درخشانش نام فرشته کوچیک تازه متولد شده نوشته شده بود اومد و روی شونه فرشته نشست. مثل هر شب.

فرشته کوچیک بچه پرستو رو با دست های آسمونیش ناز کرد و گفت تو هم خونه منی؟ و بچه پرستو در جوابش قشنگ ترین آوازی رو که میشه تصور کرد سر داد و خودش رو لا به لای پر های شفاف بال های فرشته پنهان کرد. همیشه هر فرشته ای که متولد می شد از همون بدو تولدش1خونه از جنس ستاره و1همخونه شبیه همین بچه پرستوی درخشان داشت.

جشن، نور، بهشت، بهشت، بهشت.

توی آسمون هر شب همین ماجرا بود و چه ماجرای قشنگی!.

زمان می گذشت. شب ها و شب ها سپری می شد و این قصه پیوسته در جریان بود.

فرشته ها توی آسمون، وسط خود بهشت، خوشبخت بودن. کاری نداشتن جز شاد بودن، پرواز کردن، نور پاشیدن، خونه های ستاره ایشون رو پاک نگه داشتن، به همه جای آسمون و به تمام گوشه کنار های بهشت سر کشیدن، خوشبخت بودن و خوشبخت بودن و خوشبخت بودن. اون ها هر کاری دلشون می خواست مجاز بودن انجام بدن جز…

فرشته های کوچیک تر هرگز نمی فهمیدن که چرا با تجربه تر ها همیشه و همیشه با تعکید بهشون هشدار میدن که از حد مجاز آسمون پایین تر نرن و از اونجا به پایین نگاه نکنن. هر زمان هم که ازشون دلیل می خواستن جواب می شنیدن که: ما هم نمی دونیم. بهمون اینطوری گفتن و فقط می دونیم که خطرناکه.

بعضی از فرشته های کوچیک در کنج خاطراتشون به یاد داشتن فرشته هایی رو که برای دونستن از خودشون تشنه تر بودن و1شبی دور از چشم بقیه رفتن ولی کسی نفهمید چی دیدن چون حتی1فرشته هم به خاطر نداشت هیچ کدومشون برگشته باشن تا بگن اون پایین چی دیدن.

این راز همچنان سر به مهر باقی بود. کمتر کسی از بین فرشته ها خودش رو برای دونستن جواب این پرسش معطل می کرد چون دیگه همه باور کرده بودن که باید همینطور باشه.

ولی همیشه1قانون شکن پیدا میشه که قهرمان1داستان بشه. و این بار این قانون شکن فرشته کوچیک کنجکاوی بود که از همون لحظه اول تولدش کنجکاوی و نا آرومی از نگاه روشنش می بارید.

فرشته ما متولد شد، بزرگ شد، توی1ستاره خیلی خیلی قشنگ خونه کرد، با1بچه پرستوی تازه پرواز از جنس نور بهشتی هم خونه شد، مثل باقی فرشته ها هر شب توی جشن تولد1فرشته جدید همراه بچه پرستوی عزیزش رقصید و شادی کرد و نور پاشید و مثل بقیه فرشته ها توی آسمون و تمام گوشه های بهشت رو گشت و مثل تمام فرشته ها خوشبخت بود ولی…

لکه تیره کوچیکی توی ذهن شفافش بود که همیشه خاطر سفیدش رو مشغول می کرد.

-اون پایین چی هست؟-

فرشته کوچیک ما خیلی زود تمام آسمون رو گشت و چیزی نگذشت که تمام گوشه کنار های بهشت رو از حفظ بود و جایی از آسمون نبود که اون نشناسه. با اینهمه اون می خواست بیشتر و بیشتر بدونه.

-این بالا رو زیاد دیدم. حالا همهش رو بلدم مثل خط های روی بال هام. ولی اون پایین… اونجا چی هست؟ چرا نباید پایین رو نگاه کنیم؟-

از هر کسی تونست پرسید. هر کاری از دستش بر می اومد برای دونستن انجام داد ولی هیچ جوابی قانعش نمی کرد. بار ها از پرواز و جست و خیز دست کشیده و تا آخرین حدی که مجاز بود پایین رفته و حواسش رو داده بود به فضای پایین تا ببینه چه حسی داره. هیچ صدایی نبود. حتی چند بار هم دور از نگاه دیگران چشم هاش رو بست و سرش رو برد پایین و تمام حواسش رو جمع کرد و با چشم های بسته توجهش رو داد به اون فضای ناشناس مرموز زیر آسمون. حسی عجیب و ناآشنا که هرچند فرشته ما هیچ وقت تجربهش نکرده بود ولی به نظرش علاوه بر غریب بودن ناخوشآیند بود. فرشته ما این ناخوشایند بودن رو هر بار می ذاشت به حساب ناشناس بودن و هشدار هایی که در تمام عمر کوتاهش شنیده بود. جای شکرش باقی بود که هر بار در لحظه ای که می رفت وسوسه پیروز بشه و چشم هاش رو باز کنه لو رفت و به خیر گذشت. فرشته هر بار حسابی نصیحت می شنید که دیگه هیچ وقت نباید این کار رو کنه ولی هیچ کدوم از این ها آتیش کنجکاویش رو خاموش نمی کرد.

فرشته ما پرسش های دیگه ای هم داشت. از جمله این که چرا بعضی از پرستو ها نور بال هاش مات و کدره و خیلی کم آواز می خونن و آوازشون متفاوته و از همه مهم تر این که چرا این دسته از پرستو ها فرشته ندارن؟ اون ها توی ستاره ای خالی از فرشته زندگی می کردن ولی تنها. اون ها روی شونه هیچ فرشته ای نمی نشستن. همیشه انگار منتظر بودن. همیشه انگار گم شده ای داشتن. پایین تر از حد مجاز نمی رفتن ولی گاهی تا می تونستن پایین می رفتن و هر چند وقت1بار این رفت و آمد ها رو تکرار می کردن. فرشته ما از اونجا با مفهوم انتظار آشنا شد. نمی فهمید این انتظار برای چیه. سعی کرده بود به وسیله پرستوی خودش این رو بفهمه ولی چیزی دستگیرش نشد. هر بار که هم خونه خوش آوازش رو با یکی از اون پرستو های بدون فرشته و منتظر می دید امیدوار می شد که به گوشه ای از جوابش برسه ولی خیلی تعجب می کرد وقتی می دید هم خونهش بعد از هم آوازی با اون پرستو ها به سرعت می اومد و روی شونه هاش می نشست و با تمام توان توی گوشش آواز می خوند و دور سرش پرواز می کرد و پر های مرتب بال هاش رو به هم می ریخت و حتی با نوک نورانی کوچولوش نوکش می زد و خلاصه هر کاری می کرد تا تمرکز فرشته کوچیک ما رو به هم بریزه و از فکری که حتی1لحظه دست از سرش بر نمی داشت منحرفش کنه و اونقدر ادامه می داد تا فرشته ظاهرا و موقتا فراموش می کرد و جذب حرکات شیرین و صمیمی هم خونه دوست داشتنیش می شد و باهاش مشغول آواز و پرواز و بازی می شد ولی چه فایده که این فراموشی دایمی نبود..

فرشته کوچیک ما حسابی محو پرسش هاش شده بود. هر شب کارش این شده بود که باقی فرشته کوچولو ها رو جمع کنه و باهاشون داستان کشف نادیده های اون پایین رو بازی کنه و هر بار خیال طلایی تازه ای از ذهن های کوچیک و شیشه ای شون اخطراع می کردن و فرشته کوچیک ما در این خیال پردازی پیشتاز بود.

خوشبختی فرشته مثل باقی فرشته ها به راه بود و چیزی کم نداشت ولی پرسش های بی جوابش آرامش رو ازش گرفته بود.

و این بود تا1شب…

همه عجیب سرگرم جشن بودن. بهشت اون شب انگار از همیشه قشنگ تر شده بود. همه چیز انگار فرق کرده بود. فرشته ها مشغول بودن. ستاره جدید که به وجود اومد نوبت تولد فرشته جدید بود. نور و نور و نور.

فرشته کوچیک ما که دیگه داشت بزرگ می شد1نگاهی به تمام این ها کرد و با خودش گفت:

-این بالا رو زیاد دیدم. این آسمون، این بهشت، این فضا، اینهمه خوشبختی، همهش رو بار ها دیدم و باز هم می بینم. ولی اون پایین چه خبره؟ واقعا می خوام بدونم. این فضا که توش هیچ صدایی نیست جنسش چیه؟ این حال و هوا که اصلا شاد نیست اسمش چیه؟ کی می فهمه؟ بذار1نگاه کوچولو کنم. باید بفهمم. هرچه زودتر. همین امشب.-

فرشته کوچیک ما از شلوغی بهشت استفاده کرد و آروم از جمع جدا شد. پر زد و رفت. دور و دور تر. وقتی حس کرد به اندازه کافی دور شده شروع کرد به پایین رفتن. بچه پرستوی هم خونهش راهش رو بست و سعی کرد برش گردونه ولی… فرشته رفت پایین تر، پایین تر، تا آخرین قدم مرز مجاز رفت. پرستو پریشون حال می چرخید و آخرش اومد روی پیشونی بلند فرشته نشست و با بال های شفافش چشم های فرشته رو پوشوند و شروع کرد به سر و صدا. دیگه آواز نمی خوند، جیغ می کشید. فرشته کوچیک ما آروم پرستو رو بغل کرد، با مهربون ترین لحنش باهاش حرف زد، با بیشترین مهری که داشت نوازشش کرد، بوسیدش، بهش آرامش داد، سعی کرد مطمئنش کنه که خطری نیست، ولی پرستو آروم و قرار نداشت. عاقبت هم که دید فرشته منصرف نمیشه رفت لای مو های براق فرشته پنهان شد و پر هاش رو بست. فرشته کوچیک ما پرستو رو از لای مو هاش در آورد و گفت:

-نه. تو باید اینجا منتظرم بمونی. اون پایین برای ما فرشته ها نمی دونم چجوریه ولی شنیدم شما پرستو های عزیز ما که از نور بهشتی درست شدید توی اون فضا دووم نمی آرید. از بین میرید و تموم میشید. راستی، تموم شدن چجوریه؟ فرشته ها که تموم نمیشن. پرستو های بهشتی هم همینطور. این تموم شدن یعنی چی؟ تو می دونی؟ من هم نمی دونم، ولی خوشم نمیاد تو این تجربهم باشی. تموم شدن هرچی باشه یعنی اونی که تموم میشه دیگه نیست و من دلم نمی خواد تو دیگه نباشی. اینجا بمون. من دور نمیرم. فقط1نگاه کوچولو می کنم.-

پرستو نمی خواست اجازه بده فرشته بره. می خواست همراهیش کنه ولی فرشته خودش هم نمی فهمید چرا پرستو رو همراهش نمی بره.

می ترسید. دلواپس بود.

-یعنی واقعا خطرناکه؟ چرا تا به حال کسی خبری از اون پایین نیاورده؟ واقعا ارزش ریسک داره؟ شاید لازم باشه فراموشش کنم. ولی نمی تونم. اگر به جوابم نرسم خوشبختیم کامل نیست. و من دلم می خاد خوشبختیم کامل باشه. من همه چیز رو کامل می خوام. من هیچ چیز رو نیمه نمی خوام حتی خوشبختی.-

فرشته کوچیک ما پرستوی عزیز و پریشونش رو1بار دیگه نوازش کرد و بوسید، 1نگاه دیگه به بهشت و به آسمون بی انتها و به ستاره های درخشان چشمک زن و به فرشته های رقصان و نور پاش داخل جشن و به جهان نور باران رویایی بالا انداخت، نفس عمیقی کشید، چشم هاش رو بست، خم شد، سرش رو گرفت پایین، و آروم چشم هاش رو باز کرد.

نوری در کار نبود. هیچ صدایی نبود. نه چیزی می دید نه چیزی می شنید. چیزی برای دیدن و شنیدن وجود نداشت. فرشته رفت جلو تر و سرش رو آورد پایین و تماشا کرد. سیاهی بود. نمی دید. باید سرش رو می آورد پایین تر که شاید بتونه ببینه. سرش رو آورد پایین تر، پایین تر، پایین تر.

سنگینی سکوت، سر گیجه، سیاهی، سقوط.

***

باقیش رو هر چی کردم اینجا جا نشد. اگر خدا بخواد در پست بعدی. کاش زیاد فحشم نداده باشید. ایرادی نداره فقط لطفا یواش. درک می کنم ولی لطفا فحش هاتون رو فقط زمزمه کنید.

اگر خدا بخواد به همین زودی باز اینجا می بینمتون.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (5)

یکی

شنبه 23 آذر 1392 ساعت 22:26

نه. پس اینطور. بنظرم 1 عالمه چیز فهمیدم از این نه. ولی چرا؟ تو مربی بودی و اون بچه خوابگاه. مقاماتونو نمیگم. موقعیتاتون هیچجوری تو یه فاز نبود. اون یه نوجوون محصل بود که درسش تموم میشد و طرح تابستونم تموم میشد و همه چی تموم میشد و میرفت ولی تو مربی اونجا بودی و باید میموندی. چند وقت مربی این یه نفر بودی؟ چن ماه یا چند سال؟ هرچی بود یه عالمه لحظه توش بود. توی این یه عالمه لحظه یه لحظه به این چیزا فکر نکردی؟ بنظرت چجوری اون فضارو تحمل میکردی وقتی اون میرفت و تو مجبور بودی با بقیه بچه ها که لازمت داشتن اونجا بمونی و جای خالیشو ببینی؟ چرا اجازه دادی به یه بچه خوابگاه رفتنی اینجوری بسته شی؟ بقیه بچه هارو بیخیال خودت فکر نکردی چی سرت میاد وقتی این آدم بره سر سرنوشتش؟ اینطور که من سرم شده بعد درسشم سرنوشتای شما دو نفر آش قلمکار بود و بعد رفتنشم نرفت و بازم بود تا. تا کی؟ من فکر کنم تا شهریور امسال که اون پست ماتمو زدی درسته؟ هی چیزی نمیشه بگو درسته یا نه؟ ببین تو یه نه گفتی و دیدی که سخت نبود. برام اینجا توضیح بده. دلیل معذرتخواهیتو از اون بچه ها بگو. سخت نیست. بگو. شاید فایده داشته باشه. مگه نگفتی سمیرا و نرگسیو اینطوری پیدا کردی؟ مگه نه اینکه دلت میخواد راست و ریست بشه؟ شاید این گفتنت اینجا کمک کنه. جدی شاید فایده داشت چمیدونی؟ ارزش آزمایش داره امتحان کن. بگو. شاید اونا خوندن و هم بار تو سبک شد هم دل اونا از دلخوری. تو هم که همینو میخوای, اگرم نشه از این بدتر که نمیشه. بگو. حالا من بنظرم میدونم ولی تو بگو تا بیشتر بدونم. اینارو ول کن, تو کارت درسته. بد نمینویسیا. بجنب بقیشم بذار ببینم این فرشتت چی شد. نری سال دیگه بیای! هی من منتظرم و حالا بیشتر. زودتر بیا و جواب من و بقیه قصتو هم بیار باشه؟ فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. بله بله. درست میگید. تمامش درسته. به هیچ کدوم از این ها که گفتید فکر نکردم و چه اشتباه وحشتناکی بود این فکر نکردنم. اشتباه کردم. دارم داد می زنم و میگم که اشتباه کردم، اشتباه کردم، اشتباه کردم. چند1000بار دیگه باید بگم اشتباه کردم تا بس باشه؟ باقیش رو هم درست میگید. همینطور تمام چیز هایی که فهمیدید و نگفتید هم درسته. می خواید بدونید من واسه چی معذرت می خوام؟ می خواید بگم؟ باشه میگم. بله درسته، اون ها برای من متفاوت بودن. اون بچه ها رو دوست داشتم ولی این یکی رو…مثل دیوونه ها…. … برام خیلی عزیز بود. اونقدر که اندازه نداشت. به همهشون ترجیحش می دادم. من مربی بودم و این رو در زمان انجام وظایف مربی یادم بود و تمام سعیم رو می کردم که برای هیچ کدومشون کم نذارم ولی برای این1نفر خودم رو مایه می ذاشتم نه مربی خوابگاه رو. با رضایت کامل، کامل، کامل. اون ها هیچ وقت برای من یکی نبودن. متفاوت بودن. همهشون می دونستن و من می زدم به ندیدن نگاه آگاهشون. با دست های نوجوونشون سعی می کردن دلم رو نوازش کنن تا حواسم جمع تر بشه ولی من. خودم رو زدم به ندیدن، به نشنیدن، به نفهمیدن. دلم نمی خواست. اون ها رو نفهمیدم. اشتباه بدی بود اشتباه من. تقصیر عزیز دیروز من نبود. اون هم1بچه بود. بچه محصل. بچه خوابگاه. مثل بقیه. اون بی تقصیر بود. همیشه بی تقصیر بود. اون یکی مثل بقیه بود. من اون رو مثل بقیه نمی دیدم. تقصیر من بود. تقصیر من. فقط تقصیر من. تمامش تقصیر من بود. حالا شما جوابتون رو گرفتید. دیگه بسه. محض رضای خدا جناب یکی. دیگه نمی تونم. دیگه تحمل ندارم. دیگه نمی کشم. دیگه توضیح نخواید جناب یکی. من واقعا نمی دونم چقدر و چند بار دیگه می تونم خاطرات اون روز ها رو زیر و رو کنم و قلبم متوقف نشه. با یادآوری هر لحظهش دارم تمام اراده خورد و شکستهم رو برای جنگ با جنون احضار می کنم. هر بار میگم این دفعه دیگه آخرین باره. دیگه نمی تونم. دیگه نمیگم. دیگه نمی نویسم. ولی باز واردش میشم، باز می جنگم، باز خورد و داغون ولو میشم روی کیبوردم و باز میگم همین1دفعه. بذار این یکی رو هم بنویسم. بذار این یکی رو هم بگم. بذار1بار دیگه با خودم بجنگم. امیدوارم اون بچه ها بتونن ببخشنم. امیدوارم به اون اندازه ای که بد هستم در نظر خوانندگان این خط ها بد نباشم. امیدوارم هیچ کسی مثل من نباشه. داستان من. چشم. سعی می کنم سریع تر باقیش رو بذارم. ممنون از حضور شما. ایام به کام.

یکی

دوشنبه 25 آذر 1392 ساعت 14:10

لازم نیست داد بزنی. اشتباه کردی که کردی. من که ازت متهم نمیخوام. تو چرا خیال میکنی باید 1 مقصر توی دستت باشه؟ اصلا اشتباه کردی و تقصیر خودتم بود. خوب که چی؟ مگه فقط تو یکی توی دنیا اشتباه کردی؟ اشتباهو همه میکنن من نمیفهمم چرا تو اینقدر شلوغش کردی؟ مگه تو با دیگران فرق داری؟ از آسمون اومدی؟ جنست فرق داره؟ مگه چیت از بقیه دنیا بالاتره که نباید اشتباه کنی؟ ببین همه آدما اشتباه میکنن. تو هم یکی مثل همه. پس دیگه تمومش کن و داد و فریادو جمع کن. انگار نوبرشو آوردی. اصلا تو چی میگی؟ یکی برات از بقیه آدما عزیزتر شد؟ خوب شد که شد. همه همینطورن. یکی وسط دوروبریا از بقیه بیشتر تو دل آدم میشینه. واسه این که کسیو دار نمیزنن. تو فقط انتخابت اشتباه بود و اندازه دوست داشتنت. بیخودی مدل من مستحق عذابم بخودت نگیر که هیچ خوشم نمیاد. این تیریپ نمیتونم و تحمل ندارم و با جنون میجنگم و این مدل فیلم ایرانیارم بنداز دور که هیچ بامزه نیست. با جنون میجنگی؟ کار بزرگی نمیکنی. باید همینطور باشه. نمی خوای بگی؟ بیخود. اصلا باید بگی. باید اینقدر این خاطرات و اسم و رسم این آدمو زیرورو کنی که دیگه ولو نشی رو کیبوردت. باید بتونی راحت ازش حرف بزنی. اگه حالا نگی پس کی میخوای درست بشی؟ یعنی تا آخر عمرت هرجا اسم و نشون و خاطره ای از این آدم باشه تو نباید باشی و بری که چی؟ که این آدم عزیزت بود و چی بود و چی نبود و حالا دیگه پیشت نیست؟ هی جمع کن این دیوونبازیارو. تو دیگه بزرگ شدی. ببین در مورد اون دختر من متاسفم. خیلی متاسفم. جدی واقعا متاسفم ولی کاری جز همین متاسف بودن ازم برنمیاد. از خودتم برنمیاد. دیگه از هیشکی کاری برنمیاد. جنونتم برشنمیگردونه. پس با دردت بجنگ و باهاش روبرو شو تا بتونی زندگی کنی. اونم همینو میخواد. مطمئنم اگه تو جاش بودیم همینو ازش دلت میخواست. تو بد نیستی. من که بد نمی بینمت. بنظر من آدما وقتی بدن که کار بد میکنن. کار بدتر از اینم کرده باشی بنظر من الان بد نیستی. تو هرکاری کرده باشی الان تموم شده رفته. اون زمان شاید تو بد بودی ولی الان که میدونی اشتباه بوده و دیگه خیال تکرارشو نداری دیگه بد نیستی. تو الان پریسایی. پریسای آنسویشب که بنظرم زیادی قصه میخونه اونم از نوع رمان ایرانیش. کتابای بهتر بخون. هی بسه دیگه. بجای این مسخربازیا پاشو برو بقیه داستانتو بنویس بذار ببینم چی شد. من که میدونم ننوشتی و دروغکی گفتی اینجا طولانی میشد نذاشتم. ننوشتی بگو ننوشتم. عیب نداره میبخشیمت حالا برو بنویس بذار ببینم با اون فرشته بدبختت چیکار کردی. ببین طولش بدی باز میام اینجا چیزمیز میپرسما. دیگه خودت میدونی. فعلا بای.

پاسخ: شما جناب یکی. شما. اوه نه به خاطر خدا دیگه چیزی نپرسید. باشه باقی ماجرای فرشته رو می نویسم می ذارم. اصلا هرچی شما بگید فقط چیز نپرسید. من واقعا. ممنونم جناب یکی. از شما خیلی ممنونم. از شما خیلی ممنونم جناب یکی. ایام به کام.

Sepanta

پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 ساعت 00:17

امشب وقت نشد درست بخونمش ؛ تند تند یه نگاهی کردم و خوندم . درست حدس زده بودم , این همون داستانیه که برام گفته بودی . فردا دقیق میخونمش . اما خوب و قشنگ نوشتیا دوست جونم .

پاسخ: سلام آشنا. بله دوست عزیز این همون داستانه. امیدوارم از خوندنش سردرد نگیرید. اگر بخوام دوباره بنویسمش حسابی دراز میشه و حسابی هم… نه. بذار همینطوری بمونه. ایام به کام.

Sepanta

شنبه 2 فروردین 1393 ساعت 13:26

ببخش؛ این چند روز دم عید نشد بیام بخونم داستانتو ؛ کامل خوندم ؛ کامنتا رو هم خوندم . خیلی عالی نوشتی ؛ استعاره های فوق العاده خوب و مناسبی برای داستانت در نظر گرفتی . خیلی خوشم اومد پریسا جان . از حال فرشته خبر جدیدی نداری ؟ برم سراغ قسمت بعدیش

پاسخ: سلام آشنا. ببخشید دیر کردم. این یکی2روز دستم به اینترنت نمی رسید. ممنون از لطفی که به من داشتید. از حال فرشته هم بی خبر نیستم. همچنان در جنگه. و خواهان پیروزی. ممنونم از حضور شما. ایام به کام.

Sepanta

چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 00:29

منم 3 روز نشد بیام نت . دعا میکنم حالش خوب باشه و اتفاقای خوب براش بیفته

پاسخ: سلام دوست عزیز. توی این ایام عجیب نیست که دستمون1مدت به اینترنت نرسه. مهمونی، مهمون، … اتفاق های خوب و بد تمامش پیش میاد و کاریش هم نمیشه کرد. فرشته هم باید طاوان فضولیش رو پس بده. ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبی از جنس بهشت

سلام به همگی.

پیش از هر چیز. جناب یکی و باقی افرادی که به اینجا سر می زنید و پست های من رو می خونید.

من به خاطر تشبیه پلنگ صورتی که پیش از این مطرحش کردم معذرت می خوام و اینجا پسش می گیرم. هرچند این مخلوق ذهن خود من نبود و یادگاری بود از عزیزانی که زمانی برای من عزیز بودن. ولی من به خاطر به کار بردنش معذرت می خوام. سعی می کنم این یادگار های عزیز رو اگر نشه بدم به باد فراموشی، ندیدهشون بگیرم و از زندگی و تصور و کلامم بزنمشون کنار.

خوب، این از این. امیدوارم جناب یکی رضایت بدن.

حالا بگید ببینم، ماه آخر پاییز خوش می گذره؟ اینجا که سرده. یا من سردمه. این روز ها به شدت سردمه و این سردی مال هواست. نه تشبیهه و نه استعاره از زمونه و روزگار بی وفا و زندگی و چنین و چنان. هوا سرده و من سردمه.

با اینهمه من بدم نمیاد. پاییز باید پاییز باشه. از این که آسمون پاییز آفتاب تابستون داشته باشه و هواش آتیشی باشه هیچ خوشم نمیاد. انگار آسمون داره ادا در میاره و ظاهر سازی می کنه. مثل ما آدم ها که گاهی لبخند های ساختگی می زنیم. من ترجیح میدم آفتاب پاییز، پاییزی باشه و هواش رو به سردی. گرما هم مال تابستونه پس بذار بمونه واسه تابستون.

دست من نیست و این ها همه با خداست ولی تقریبا مطمئنم که خدا از ابراز نظر بنده فضولی مثل من ناراحت نمیشه.

بگید ببینم، دلتون می خواد این دفعه چی براتون بنویسم؟ حرف، توصیه، جملات رادیویی مثل پست های اولم توی بلاگ اسکای، خاطره، یا اصلا هیچ چی. من از کجا باید بدونم؟

این دفعه که گذشت. دفعه دیگه رو اگر دلتون خواست بهم بگید با چی بیشتر موافقید.

چند روز پیش در1جمع دوستانه بودیم.

من بودم و عادل و علی و نگین. کلاف حرف کشید به خاطرات و نگین من رو یاد روزی انداخت که توی طرح تابستونی دسته جمعی فرش خوابگاه رو جمع کردیم و بردیم روی سکو شستیم. گفت این دفعه این یکی رو بنویس. بهش گفتم می نویسم و حالا اومدم اینجا به گفتهم عمل کنم. امیدوارم خیلی خسته نشید.

***

مدتی بود که بچه ها دلشون گردش و پارک و پیدزا می خواست. چقدر دلم می خواست ببرمشون. ولی واقعا دستم بسته بود. اینهمه پول نداشتم. از بودجه مدرسه هم که چیزیش پیش من نبود و اگر هم بود من اجازهش رو نداشتم. دست من و بچه ها خیلی هم بالا می رفت فقط تا همون بستنی قیفی می رسید و بس. پیدزا کار ما نبود. مونده بودم چی کار کنم. مدیر مجتمع خانم درودی1علامت مشخص داشت. تمام این بچه ها توی تمام دلش جا داشتن.

به روش خودش دوستشون داشت. از حقشون دفاع می کرد، از دردشون گریه می کرد، ازشون به شدت محافظت می کرد و فرقی نداشت در برابر کی، حتی در برابر من در زمانی که حس می کرد به هر طریقی حقی از یکیشون ضایع کردم. عصبانیت هاش قابل توصیف نبود در چنین زمان هایی.

همیشه می اومد توی خوابگاه بهمون سر می زد، حتی گاهی شب ها پیش ما می موند و هر طور از دستش بر می اومد بچه ها رو شاد می کرد، از بو دادن تخمه گرفته تا تعریف داستان های شاد و گفتن جوک و خوندن کتاب و هر چی که به دستش و به فکرش می رسید. خانم درودی می اومد، پای حرف های بچه ها می نشست و گاهی اگر فرصتی دست میداد، مثل خود من هم پای اون ها بچه می شد تا شاد باشن.

اون روز هم اومده بود و وسط بچه ها سر به سر همه می ذاشت و با همه حرف می زد تا کسی رو جا نذاره.

یادم نیست چی شد که حرف کشید به غذایی که گفت برامون می پزه. نگین گفت خانم درودی، دلمون شدید پیدزا می خواد. بریم1شب پارک و پیدزا؟

بچه ها همه با سر و صدای همیشگیشون مثل1سری جوجه گنجشک جیکجیکو تعیید کردن.

مدیر گفت باور کنید بودجهش نیست. برای تمام بودجه مجتمع برنامه ریزی شده و کاریش نمیشه کرد. از تعمیر نیمکت های مدرسه برای سال جدید بگیر تا شستن فرش های خوابگاه همه از همین چند تومن باید تامین بشه. میگید من چیکار کنم؟

نگین قبل از این که سکوت تثبیت بشه گفت فرش ها رو می خواید بدید بشورن؟ اگر فرش ها رو ما بشوریم چی؟ با پولش می بریدمون بیرون؟

مدیر گفت شما ها؟!!

نگین گفت آره مگه چیه؟ فرش ها پای ما. به جای مزد قالی شویی مزد به ما1شب پارک و پیدزا بدید. قبول؟

گنجشک ها بلند تر به جیکجیک افتادن.

-آره آره ما می شوریم. بریم دیگه بریم دیگه بریم دیگه بریم. بدید ما فرش بشوریم. عوضش بریم پیدزا. ما فرش ها رو می شوریم. ما می تونیم. ما….

بیچاره مدیر مونده بود با اینهمه جیکجیک. مگه قطع میشد؟ گفتم بهمون اجازه بدید. اگر بد شستیم بدید قالی شویی و گردش بی گردش.

نفهمیدم از لحن من بود یا از جیکجیک گنجشک های خوابگاه امام رضا که مدیر رضایت داد و گفت باشه ولی اگر خراب کردید….

-خراب نمی کنیم. توی همین هفته می شوریم. ما می تونیم. هورا! آخجون! …

با وجود کلاس ها و کار های مدل به مدلی که پیش می اومد کار چند روز عقب افتاد. آخر هفته بود. مدیر دیگه چیزی به روی ما نیاورد. ظاهرا باور نداشت که بچه ها بتونن و انجامش بدن.

ظهر یادم نیست چند شنبه نگین به نظرم سر ناهار گفت بچه ها بجنبیم. خانم درودی فرش ها رو زود تر می خواد تا خشک بشن و برای سال جدید خوابگاه فرش داشته باشه. اگر نجنبیم فرش ها میره قالی شویی و گردش و پیدزای ما هم میره به3نقطه.

گفتم هر زمان آماده هستید بگید تا اقدام کنیم. نگین گفت امروز عصر چطوره؟ بچه ها دوباره رفتن سر جیکجیک.

-امروز خوبه.

-خانم جهانشاهی همه فرش هارو جمع کنیم؟

-همین الان جمع کنیم؟

-خانم جهانشاهی خودت هم هستی؟ اگر بخوایی برس و شد به اندازه نفرات هست ها! میایی بشوری یا ناظری؟

-خانم جهانشاهی آب بازی هم به راهه یا فقط فرش ها آب تنی می کنن؟

گفتم همه رو جمع نکنید. یکی یکی. اول فرش بزرگه. الان هم صبر کنید تا وقت اداری تموم بشه. باید ببریم روی سکو. من هم هستم. ناظر لازم نداریم. همه کار می کنیم. الان برید برس ها و شد ها رو در بیارید تا عصر دنبالشون نگردیم. درضمن، اگر صداش رو در نیارید و لو ندین آب بازی هم به راهه. هم فرش آب تنی می کنه هم هر کسی دلش آب بازی بخواد. ولی هیس. بی صدا. مدیر ندونه.

صدای کف و جیغ بود که رفت هوا و معاون مجتمع خانم دشته رو کشید توی خوابگاه برای دعوا کردن همهمون1جا.

خانم دشته دل مهربونی داشت ولی بالا و پایین آستانه تحریکش خیلی سریع و با شیب تند بود. مثل برق عصبانی می شد و شدید هم عصبانی می شد و مثل باد آروم می گرفت و با طرف خشمش مهربون می شد. ظاهرش از مدیر جدی تر بود و همه سعی می کردیم کمتر به آستانه تحریکش ناخنک بزنیم.

خلاصه، خانم دشته دعوا هاش رو با همه به خصوص با من که مربی بودم کرد و رفت.

همیشه به من معترض بود که چرا پرستیژ1مربی رو رعایت و حفظ نمی کنم تا بچه ها ازم حساب ببرن و چرا اصلا مثل مربی ها باهاشون رفتار نمی کنم و چرا شبیه خودشون هستم و این درست نیست و من باید رفتارم رو عوض کنم و چرا نمی کنم و…

در جوابش گاهی چشمی می گفتم و درست لحظه ای که ازم جدا می شد تمامش رو می دادم دست فراموشی تا ببره1جای دور بده به باد.

عصر اون روز هم بلاخره رسید. کسی از کادر اداری نبود، حتی مدیر. بچه ها هیجان زده و خوشحال بودن. فرش جمع شد و با دست هایی که از زور خنده های حاصل از مسخره بازی و شیطنت های مدل به مدل صاحب ها شون بی حس شده بود منتقل شد به سکوی جلوی سالن.

ترتیب کار تعیین شد. چند نفر از پایین و چند نفر از بالا ردیف برس بکشن تا به هم برسن و از هم رد بشن. بعدش هم از راست به چپ و از چپ به راست بریم تا به هم برسیم و از هم رد بشیم. یکی باید شلنگ آب رو روی نقطه هایی که زیر برس بود می چرخوند و این کار باید نوبتی انجام می شد تا همه به نوبت شلنگ بگیرن و استراحت کنن و اینطور نباشه که یکی اصلا برس نکشه و فقط شلنگ بچرخونه و بقیه مچ ها شون بشکنه از فشار.

حالا این که وسط هیجان ها و شیطنت ها و خنده ها چجوری این برنامه ها و نظم بندی ها انجام شد بماند. مامور های نیمه بینا روی نقطه های مشخص شده برف ریختن. همه برس و شد به دست به شدت منتظر آب بودن.

-آب!

-آب؟ از کجا بیاریم؟

-روی سکو که شیر نیست!

-شیر حیاط هم که خیلی دوره.

-حالا چی؟

نگین گفت شیر دستشویی دانشآموز ها نزدیکه. شلنگ حیاط رو وصل می کنیم بهش. یکی بره شلنگ رو بیاره.

-شلنگ کجاست؟

-کجاست؟

-شلنگ شلنگ،

-شلنگ کو؟

-نیستش که!

-پس کو این شلنگ؟

شلنگ هیچ کجا نبود. حالا باید چیکار می کردیم؟

لا به لای مو های فرش پر شده بود از برفی که آماده بود1نم ببینه تا حسابی کف کنه. دیگه راه برگشت نبود. باید هر طوری بود آب رو به سکو می رسوندیم.

رفتم تا به مدیر زنگ بزنم و در مورد شلنگ ازش بپرسم. دم آخر مرضیه بزرگه دستم رو گرفت و گفت نزن. اگر بهش بگیم میگه بیخیالش بشید. اون از همون اولش خوشبین نبود. باید خودمون حلش کنیم.

گفتم باشه. ولی ما شلنگ لازم داریم. اگر پیدا نکنیم باید سطل سطل آب بیاریم و این خیلی سخت میشه.

نگین گفت نهایتش همین کار رو می کنیم ولی به مدیر زنگ نزن.

مرضیه بزرگه گفت سطل نمی خواد. توی آزمایشگاه حتما شلنگ هست. بریم بیاریم؟

گفتم من اصلا نمی دونم آزمایشگاه این ساختمون کجاست.

مرضیه بزرگه گفت ولی ما می دونیم. بیا تا بهت بگیم.

گنجشک های خوابگاه امام رضا پرواز کردن طرف طبقه بالای ساختمون و تا به خودم بجنبم من رو هم با خودشون بردن. رسیدیم. آزمایشگاه، 1در بسته بزرگ. بنبست. در قفل بود.

پشت بنبست هم جیکجیک ها قطع نمی شد.

-حالا چیکار کنیم؟

-بریم با همون سطل آب بریزیم.

-این در چرا قفله؟

-نمیشه بازش کرد؟

-هیچ راهی نداره بریم داخل؟

مرضیه بزرگه گفت چرا میشه. اون بالا رو.

گفتم چی؟!!

اعظم گفت دیوار و این در تا سقف نیستن. اون بالا بازه. میشه از اون بالا رفت اون طرف.

مرضیه بزرگه گفت یکی باید بره بالا و بپره داخل و شلنگ رو بده این طرف و از همون بالا بیاد بیرون.

یخ زدم. این کار واقعا خطرناک بود. این چه غلطی بود کردم؟ باید بیخیال بشم. ولی این ها چی میشن؟ اگر الان ببرمشون توی خوابگاه امشب با دل گرفتهشون چیکار کنم؟ خدایا خودم رو سپردم به خودت.

زدم به خونسردی و گفتم باشه1چیزی پیدا کنید من میرم بالا.

مرضیه بزرگه گفت تو نمی تونی بری. تو واسه این کار زیادی بزرگی. این کار1ریز اندامه.

همه با هم زدیم زیر خنده. گفتم باشه بعدا به حسابت می رسم.

سیخونکی بهم زد و گفت درضمن باید کسی باشه که می بینه تا شلنگ رو اونجا راحت پیدا کنه.باید یکی از ما بریم.

نفسم بند اومد. خدایا این بچه ها دست من امانتن. اگر طوری بشن، چند لحظه بین مسوولیت خودم و ذوق و تشویق بچه ها موندم. از تصور اتفاقی که ممکن بود پیش بیاد لرزیدم. باید فورا دستور توقف می دادم ولی.

اگر هر آدم بزرگی بود فرمان توقف می داد. فقط لازم بود من2درصد عاقل باشم مثل تمام مربی های بزرگ و عاقل. ولی این بچه ها مربی بزرگ و عاقل نمی خواستن. من براشون با بقیه فرق داشتم. اون ها با تمام وجود می خواستن شلنگ بیاد این طرف دیوار تا فرش بشورن، چطور می تونستم این هیجان و ماجراجویی و فرصت انجام کاری رو که اینهمه دلشون می خواست رو ازشون بگیرم؟ اصلا مگه طرح تابستونی برای همین نبود؟ مگه من این بچه ها رو اینجا جمع نکرده بودم تا خودشون رو ثابت و باور کنن؟ مگه نه این که باید به آدم ها فرصت لذت بردن از زندگی رو داد حتی به قیمت کمی خطر؟ ولی آخه این دیوونگیه. من اینجا مسوولم. اگر اتفاقی پیش بیاد چی؟ اتفاق اتفاق. اتفاق هر جا و هر زمانی ممکنه پیش بیاد. این ها نوجوونن. شاید دیگه به این سادگی واسهشون پیش نیاد. اگر الان محرومشون کنم داغون میشن. چطور تحمل کنم ببینم این ها تماشا می کنن تا فرشی رو که اونهمه واسه شستنش ذوق کردن و روش برف ریختن رو ببرن قالی شویی؟ ولی آخه این خطرناکه، اگر چیزی بشه…

تمام این ها ظرف کمتر از1دقیقه از ذهنم گذشت.

باید چیکار می کردم؟

جوجه های من جیکجیکشون زیاد تر از اون شاد بود که بشه قطعش کنم. فقط1کار تونستم کنم. اجازه ندم بفهمن چقدر ترسیدم.

گفتم از دست شما ها. خوب بجنبید.

مرضیه کوچیکه گفت من میرم.

نگین گفت تو ریز اندامی؟ نه بابا کار تو نیست.

باز هم خنده.

الناز گفت من میرم.

تشویق بچه ها بود که رفت آسمون. معطلش نکردن. در1چشم به هم زدن الناز روی قلاب دست ها و شونه های بچه ها وسط زمین و هوا در حال بالا رفتن از در بود. خدایا به دادم برس.

الناز وسط هیاهوی بچه ها رسید اون بالا.

حالا یواش بپر اون طرف. می تونی؟

آره الان میرم پایین. داشتم از شدت ترس دیوونه می شدم. خدایا غلط کردم، طوریش نشه.

الناز با صدای ویژی از روی در سر خوردو اون طرف پرید پایین. بچه ها نمی تونستن ساکت باشن.تشویق می کردن، مسخره بازی در می آوردن، ازش سوال می کردن. در1لحظه فکر وحشتناکی که به مغزم هجوم آورد بی اختیار از زبونم پرید بیرون.

بچه ها ما اون طرف دیوار نیستیم که قلاب بگیریم. حالا الناز چجوری باید بیاد بالا تا دستش برسه به بالای در؟

انگار بقیه هم مثل خودم پیش از رفتن الناز این رو یادشون نبود.

وای خدا!. تا2روز دیگه کسی از کادر اداری مدرسه نمیاد. با تلفن هم امکان نداره بشه مسوول آزمایشگاه رو پیدا کنیم. بدون کلید این در به هیچ عنوان باز بشو نیست.

چند ثانیه سکوت سرد. دلواپسی. وحشت. صدای الناز از پشت در.

-شلنگ اینجا نیست. نمی بینمش.

نمی دونم چی نگهم داشت که جیغ نکشم و بالاتر از اون چی نگهم داشت تا بچه ها متوجه حال افتضاحم نشن.

گفتم قشنگ ببین حتما هست.

صدای الناز از پشت در.

-نیستش. نمی دونم کجاست. آهان اینجاست پیداش کردم.

صدای بچه ها که دوباره جرات کرد در بیاد.

گفتم حالا ببین چیزی اونجا هست ازش بری بالا؟

الناز گفت نه. اینجا چیزی نیست.

تمام توانم رو جمع کردم و عادی گفتم باید از شلنگ کمک بگیریم تا منتقل بشی این طرف.

-بذارید ببینم. من اول شلنگ رو میدم اون طرف بعدش از دستگیره میام بالا.

دیگه حالم رو توصیف نمی کنم چون کلمه واسه توصیفش ندارم.

شلنگ وسط شلوغی بچه ها اومد این طرف. نوبت الناز بود.

قلبم داشت متوقف می شد. الناز از دستگیره رفت بالا. لحظه لحظه خزیدنش رو روی در احساس می کردم.

الناز رسید بالای دیوار. وقتی مثل1کبوتر وسط دست های مشتاق و هیاهوی مهار نشدنی بچه ها پا های الناز رسید به زمین من دیگه پا های خودم رو احساس نمی کردم.

-نه. خرابش نکن. نمی بینی چه شادن؟ اگر الان مثل پیر زن ها از حال بری می دونی چی میشه؟ فقط بینشون بمون. فقط بمون فقط بمون.

صدا از جنس هشدار از اعماق وجودم اومد و باعث شد خودم رو جمع و جور کنم. بچه ها با من و شلنگ و الناز به معنای واقعی پرواز کردن طرف پایین.

چند ثانیه بعد، شلنگ به شیر دستشویی وصل بود و از سالن گذشته بود و آب با فشار روی فرش جاری بود.

حال بچه های من وصف شدنی نبود. شروع کردیم.

از بالا به پایین، پایین به بالا، از راست به چپ، چپ به راست.

این وسط بساط مسخره بازی و خنده هایی که از بس شدید بود صاحبش رو از کار مینداخت و می نشوندش وسط آب و برف جاری روی فرش خیس1لحظه قطع نمی شد.

گاهی داد اون هایی که برس می کشیدن در می اومد که آب چرا قطع شد؟ آب کجا رفت؟ و همون لحظه جیغ یکی از1گوشه دیگه در می اومد که آی نکن فلان فلان نکن آی….

و معلوم می شد آبیار شلنگ به دست هوس کرده بود جهت آب رو عوض کنه و به جای روی فرش و دست های برس زن بفرستدش زیر دامن یا توی یقه یکی دیگه و تمام هیکلش رو آب ببنده.

توی اون خوابگاه در سال تحصیلی و به جز طرح تابستونی علاوه بر این بچه ها بچه های کوچیک تر هم بودن که بار ها پیش اومده بود روی اون فرش…

من برخلاف میلم خیس شده بودم ولی وقتی با شیطنت های بچه ها چندین بار از خنده بی حس شدم و روی فرش کثیف و خیس ولو شدم و بعد از این که ظاهرا بر حسب تصادف یکی2بار هم روی فرش و توی آب کثیفش کامل نقش زمین شدم دیگه احتیاط رو گذاشتم کنار. گفتم لعنتی ها از سر تا پا نجس شدم. این فرش شاش دیده به خودش. حالا چیکار کنم؟

جوجه های من در هم گفتن. ما همه همچنانیم. نجس شدی؟ آب حموم داغه امشب همه میریم طرگل ورگل میشیم واسه عرض ادب فردا دفتر مدیر. برای نمی دونم چندین1000مین بار ترکیدیم از خنده.

چاره ای نبود. کاری بود که شده بود و برگشت هم نداشت. ادامه دادیم. وسط کار و خنده و آب بازی.

صدای بلند آخ!!!.

بند دلم پاره شد. نگین که دماغش رو گرفته بود و نالهش در اومده بود. معصومه که ترسیده بود.

-آخ دماغم شکست. بهت گفتم من بالای سرتم چرا1دفعه کمرت رو راست کردی؟ آخ دماغم. وای خیلی درد می کنه.

-به خدا فکر کردم رفتی کنار. وای ببخشید.

داغ شدم. عرق کردم. ترس.

نگین چند لحظه بعد دست معصومه رو زد کنار و گفت ول کن چیزی نشد.

معصومه گفت ببینم خیلی بد جوری شد؟ ورم کرده؟

نگین برس رو برداشت و معصومه رو زد کنار و گفت برو تو شلنگ بچرخون من خوبم.

معصومه ول کن نبود.

-تو رو خدا ببخشید. بذار ببینمش.

نگین با برس محکم زدش.

-اه ولش کن گفتم چیزی نیست. گم شو.

یکی اون وسط گفت سال تحویل شد با صدای دماغ این.

خنده. به هر چیز بی مفهوم و با مفهومی می شد خندید اون روز ها. خنده، خنده و باز هم خنده.

برگشتیم سر کارمون. و البته شیطنت ها و خنده ها و مسخره بازی های خودمون. نگین بیخیال دماغ و دردش شد و گفت چیزی نیست ولی چیزی بود. و من نفهمیدم تا صبح فرداش که بهم گفت دیشب نصف شب سرم داشت از درد می ترکید. رفتم توی دستشویی و بلوزم رو گاز گرفتم جیغم در نیاد بیدار بشید. همچنین برام تعریف کرد که دردش آروم نشد مگر زمانی که1لخته خون بزرگ و سفت از دماغش دفع شد و سرش سبک تر شد و تونست بیاد داخل و سر بذاره روی بالش و بخوابه.

باید چیزی می گفتم ولی نگفتم،. جز این که چرا نگفتی؟

گفت واسه چی می گفتم؟ اون لحظه که همه خوش بودن و حیف می شد. نصف شب هم که همه خواب بودید و بیدار کردنتون دردم رو کمتر نمی کرد. حالا دیگه خوبم.

باید دستش رو می گرفتم. باید می زدم روی شونهش. باید بغلش می کردم و می بوسیدمش. باید می گفتم که اون1دختر بزرگ و مقاوم و فهمیده هست. باید بهش می گفتم که چقدر این درکش با ارزش و قابل احترامه حتی برای1نفر…مثل من. نکردم، نگفتم. مثل خیلی دفعات دیگه. مثل خیلی کار ها که نکردم، مثل خیلی چیز های دیگه که نگفتم.

-معذرت می خوام نگین!.-

دیگه تقریبا تاریک شده بود که کار فرش تموم شد ولی مگه بچه ها دل می کندن؟ بساط آب بازی حسابی به راه بود. از بس خندیده بودیم دیگه نفس نداشتیم. شب می شد. باید می رفتیم داخل خوابگاه. فرش رو سر و سامون دادیم و ایستادیم به خودمون نگاه کردیم. افتضاح بودیم. پیش به سوی حمام.

-هوراااا!

بچه های که خیلی افتضاح شده بودن یکی یکی و2تا2تا رفتن حموم. بعضی ها هم که کمی کمتر خیس شده بودن واسه این که هم معطل نشن و هم بیشتر آب بازی کنن همونجا به اوضاعشون رسیدگی کردن. من بد کثیف شده بودم ولی حمام پر بود. شلنگ رو جمع کردیم. بقیه رو فرستادم واسه حمام و استراحت و چایی درست کردن و خندیدن و همه چیز. شلنگ به اون بزرگی رو چجوری می خواستم تنهایی ببرم پشت حیاط خدا می دونه. مرضیه بزرگه موند تا کمک کنه. با هم شلنگ رو بردیم. گفتم برو داخل. من زیادی افتضاحم. باید صبر کنم حموم آزاد بشه از سالن برم حموم بعد بیام. گفت سردته؟ گفتم نه. گفت پس بیا همینجا حلش کن. گفتم چه جوری؟ شلنگ رو وصل کرد به شیر پشت حیاط و شیر رو باز کرد و گفت اینطوری. گفتم نکنی تمام جونم خیس میشه. با لباس که نمی تونم. گفت خوب درش بیار. این ها رو که باید بشوری. گفتم سرایدار اگر بیاد بیرون مستقیم مطالعهم می کنه. گفت اولا شب شده و نمی تونه دوما از اینجا دیده نمیشی درضمن من هم اینجا رو به روت هستم. زود باش دیگه.

انجامش دادم. مرضیه بزرگه آب رو از بالای سرم ول کرد. کشیدم عقب. دستش رو گذاشت روی شونهم و گفت نیفتی.

زیر آسمون شب تابستون، آبی که با فشار روی تمام جسمم می گشت و پاکم می کرد، دستی که روی شونهم بود، صدای خنده هایی که از داخل خوابگاه می اومد و توی گوشم و توی همه وجودم می چرخید و از آرامش پرم می کرد، روحی که انگار داشت از زمین جدا می شد و همراه قطره های آب و نسیم تابستون دور ستاره ها می گشت، ذهنی که پاک و خالی بود از همه چیز به جز1چیز:

-یعنی قدرتی وجود داره که بتونه این رو ازم بگیره؟ نه. هیچ قدرتی. حتی خود خدا.-

چه نعمت بزرگیه که آدم ها در لحظه های شاد عمرشون از فردا ها بی خبرن. که اگر اینطور نبود وسط همون بهشتشون خاکستر می شدن.

***

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (5)

وحید

چهارشنبه 20 آذر 1392 ساعت 10:48

سلام پریسا خانم از کتابتون ممنونم از خاطره ای که تعریف کردید هم همین طور خیلی قشنگ توضیح دادید شما همیشه مخاطباتون رو جذب میکنید همه چیز رو جزء به جزء گفتید و احساساتتون رو خیلی خوب بیان کردید من به جرأت میتونم بگم که شما استعداد نویسندگی دارید و پیشنهادم اینه که خاطراتتون رو به صورت یک کتاب در بیارید و منتشر کنید حیفه خودتون رو به جامعه نشون ندید در مورد جمله آخرتون هم باید بگم کاملا درسته اگه ما توی شادیها میدونستیم که در آینده چه مصیبتهایی در انتظارمونه که اصلا نمیتونستیم زندگی کنیم شاد و پیروز باشید خدا نگهدارتون.

http://aansooyeshab.blogsky.com

پاسخ: سلام آقا وحید. ممنونم از حسن نظر شما. من نویسنده نیستم فقط گاهی می نویسم. هر طوری به نظرم بیاد می نویسم. خوشحالم که شما خوشتون میاد از مدل نوشتنم. درضمن من1بار با ایمیل جواب پیغام شما رو فرستاده بودم و شما گفتید که بهتون نرسید. پس این دفعه اینجا جواب میدم تا مطمئن باشم می گیریدش. با اون بنده خدا که گفتید بد تا نکنید. ایشون چند بار خواستن کال کنیم مثل شما. ولی کلید های میانبر اسکایپ من ایراد داشتن و من هرچی کردم نتونستم جواب تلفن ایشون رو بدم. ایشون هم ظاهرا خسته شدن از دستم و حذفم کردن. حالا که رفیق شماست سلام من رو بهشون برسونید. امیدوارم موفق باشن و موفق باشید. دوستی خیلی با ارزشه. واسه سوء تفاهم بر سر1غریبه از دستش ندید. ممنون از حضور شما. ایام به کام.

میثم امینی

پنج‌شنبه 21 آذر 1392 ساعت 15:56

درود پریسا خانم من اصلا راستش اینجا میام واسه‌ی خاطرات. کتاب رو هم دوست دارم ولی خاطرات چیز دیگه‌ای هستند. تا به حال نشده اونقدر جذب خاطرات کسی بشم. واقعا قلم گیرایی دارید. من با آقا وحید موافقم به نظرم یه رمان بر پایه‌ی واقعیت از زندگیتون بنویسید. با اون قلمی که دارید حتما فروش خوبی می‌کنه و مردم ایران رو بیشتر با زندگی ما نابینا‌ها و کم‌بینا‌ها آشنا می‌کنه. من همیشه تعجب می‌کنم که این همه نابینا با استعداد‌های مختلف هیچ کدوم واقعا اونقدری که لیاقتش رو داشتن بزرگ و شناخته شده نشدن. خود من که ادبیاتم افتضاح هستش. تست کردم و از نظر خودم توی این تست قبول نشدم. و اما در مورد دنیای بچه‌ها که شما اونقدر زیبا توی خاطراتتون در موردش نوشتید. خدا می‌دونه که چقدر و چقدر دلم برای کودکیم تنگ شده. وقتی که با ساده‌ترین چیز‌ها خوشحال می‌شدم و غم‌ها مثل یه نسیم سریع می‌اومدن و می‌رفتن. موندگار نبودن. واقعا به نظر من گاهی از ما بزرگتر‌ها که با بچه‌های شلوغ و پرشور برخورد سخت داریم به خاطر اینه که بهشون حصودی می‌کنیم. به دنیای آروم و بی غم و دردشون. کتاب هم جالب به نظر می‌رسه حتما دانلودش می‌کنم. نظر خواسته بودید که چی بزارید. به نظر من همین خاطرات زیبا بهترین مطالب هستند. اصلا منتظر یه کتاب نباشید که به دستتون برسه و بزارید و ما به بهانه‌ی اون یه مطلب از شما بخونیم. خاطرات رو هر وقت به ذهنتون رسید و دوست داشتید بنویسید پست کنید و کتاب‌ها رو هم جدا اگه گیرتون اومد بزارید. البته این نظر من بود. شما خدای این وبلاگ هستید. چقدر نوشتم! امیدوارم از خوندنش خسته نشده باشید. وقت خوش.

http://night-side.ir/

پاسخ: سلام آقای امینی. ممنونم. شما به من و به قلمم و همچنین خاطراتم لطف دارید. واقعیتش اینه که من در زمانی که می نویسم اصلا توجه به قواعد و پیامش نمی کنم و فقط می نویسم. چاپ کردنش هم راستش، طرف شدن با ارشاد و مخلفاتش اعصاب فولادین می خواد که من دیگه ندارم. حوصله نمی کنم نوشته هام رو خط به خط از دیدگاه دینی بررسی کنن و توضیح بدم که منظورم از به کار بردن فلان کلمه دقیقا چی بوده و… شاید زیادی مشکی می بینمش ولی اینطوری شنیدم. برای من همین اندازه که دوستانی مثل شما بخونن و بدونن بسه. بیشتر از این نمی خوام. بچگی. حاضرم باقی عمرم رو بدم و دوباره اون زمان های بهشتی رو زندگی کنم. اون زمان هایی که دردم فقط مشکل مشق نوشتن بود که هر وقت زیاد می شد با گریه می نوشتم چون دلم نمی خواست همیشه سر درس باشم و بازی نکنم. چقدر دلم تنگ شده برای اون گریه ها که با تموم شدن مشقم تموم می شد و دوباره فردا شب می اومد. چقدر اون روز ها دلم می خواست بزرگ بشم تا دیگه مشق ننویسم. چقدر به مادرم که کار های آسونی مثل ظرف شستن انجام می داد و همهش به من نصیحت می کرد که کار های سختی مثل درس خوندن و مشق نوشتن رو انجام بدم حسدویم می شد و چقدر از دستش عصبانی می شدم که نمی فهمه این کار ها چقدر از کار های آدم بزرگ ها سخت تره. وای خدای من! باورم نمیشه که اون زمان ها منتظر امروز بوده باشم. بهتره دیگه چیزی نگم. شما هر چقدر که بنویسید من از خوندنش خسته نمیشم دوست من. بنویسید و مطمئن باشید که تا کلام آخرش رو می خونم و برام هر1کلمهش کلی می ارزه. خودتون خودتون رو تست کردید و رد شدید؟ این کار رو من در خیلی از موارد کردم و همیشه هم رد شدم. اجازه بدید دیگران شما رو تست کنن. مطمئنم اون ها بهتر تست می کنن. شما افتضاح نیستید دوست من. نه در ادبیات نه در هیچ چیز. هر کسی به اندازه خودش تواناست. یکی نیازش بیشتره پس تواناییش بیشتر بروز می کنه. یکی کمتر به این تواناییش نیاز داره پس کمتر ازش استفاده می کنه و در نتیجه توانش کمتر ظاهر میشه. با خودتون مهربون تر باشید دوست عزیز. خاطره. به روی چشم. سعی می کنم بیشتر و بهتر بنویسم. ممنونم که به اینجا سر می زنید. باز من منبر رفتم. معذرت می خوام از همه. راستی من امروز نتونستم وارد سایت شما بشم. احتمالا ایراد از طرف خودمه. اینترنت من این اواخر بد اذیت می کنه. قطه و وصل زیاد داره و سرعتش هم که واویلا!. چیزی نگیم بهتره پس بگذریم. هوای طرف شب چطوره؟ میرم دوباره امتحان کنم بلکه بتونم وارد بشم. ایام به کام.

یکی

پنج‌شنبه 21 آذر 1392 ساعت 21:09

دستشو گذاشت رو شونه ات تو رفتی آسمون!؟ بدجوری خودتو وا داده بودیا!. هی یه چیزی, جوابش فقط یه کلمه. بله یا نه. پس فقط جواب بده و دیگه مثل جوابای دیگه ام ازش تفره نرو. اگه یکی دیگه از اون بچه ها دستشونو میذاشتن رو شونه ات باز میرفتی آسمون؟ هرکی جاش بود همینطوری بودی؟ همه اونارو همین اندازه توی جونت جا داده بودی؟ اینو اگر جواب بدی شاید جوابی که بهم ندادیرو بفهمم. شاید دستم بیاد که چرا از بچه هات هی معذرت میخوای. هرچی بیشتر مینویسی بخشای بیشتری از نگفته های داستانتو میفهمم. داره بیشتر و بیشتر دستم میاد. پس جوابمو بده و بیشتر بنویس تا بیشتر بفهمم. خوب حالا جواب تو. بله رضایت دادم بشرط اینکه دیگه تکرارش نکنی. درضمن هرچی دلت میخواد بنویس جز تکرار پستای اولت. اصلا خوشم نمیاد. خاطره بنویس یا متن یا درد و دل یا هرچی. فقط بنویس و دیگه اونجوری ننویس. من منتظر جواب یه کلمه ایم هستم. بدیا. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. بله درست میگید بد خودم رو وا دادم. این وا دادن یکی از بدترین اشتباهات تمام عمرم بود. باشه سعی می کنم دیگه شبیه پست های اولم ننویسم. جواب پرسش شما هم درسته فقط1کلمه هست. -نه.- درست فهمیدید جناب یکی. درست، تلخ، سیاه. ایام به کام.

persian

جمعه 22 آذر 1392 ساعت 16:37

سلام.بسیار زیباست هم بیان زیبات و هم خاطراتت اما خاهش میکنم وقتی خاطرات قشنگتو تعریف میکنی فقط خاطره بنویس و دوباره در احساساتت غرق نشو،باید روند یادآوری خاطرات در جهتی باشه که ما رو شاد و پرنشاط کنه تا احساس خوبی به ما بده وفکر کنم قبلا هم گفتم که این از نظر علمی ثابت شده که یادآوری خاطرات خوش اگر ما رو به گذشته ببره و به ما حس هوبی بره سبب احساس لذت وخوشبختی در زندگی امروزمون میشه. {در حال باش و در حال} با آرزوی بهترینها* *ارادت*

پاسخ: سلام دوست من. ممنون از لطف شما دوست عزیز. بله درست میگید ولی عمل بهش کمی… من هنوز خیلی چیز هاست که باید یاد بگیرم. راستش چندان سرعت آموزشم بالا نیست. سخت یاد می گیرم. سخت و دیر. شاید در آینده یاد بگیرم. شاید. ای کاش یاد بگیرم. باز هم ممنونم از لطف شما، از حضور شما و از نظرات شما. ایام به کام.

حسین آگاهی

یکشنبه 24 آذر 1392 ساعت 01:17

سلام. طبق معمول عاااااااالی عالی نوشتید. من در تمام لحظه ها با شما و اون بچه ها بودم؛ این بارز ترین امتیاز نوشته های شماست. فکر نکنم ارشاد اون قدر ها هم گیر داشته باشه؛ البته من هم چیزای خوبی در باره اش نشنیدم؛ ولی به هر حال کتاب هایی خوندم که از لحاظ دینی افتضاح هستند ولی باز هم چاپ شدن و اجازه چاپشون رو هم قطعاً از ارشاد گرفتند؛ اگر وقت کردید امتحان کنید شاید شد و کتابی نوشتید؛ چرا ما آدم ها بیشتر خودم رو میگم این قدر خودمون رو دست کم می گیریم و فکر می کنیم انسان های بزرگ یک موجودات خارق العاده ای هستند که در هر چند سال یکی مثلشون پیدا میشه و ما نمی تونیم از اون بزرگ ها باشیم. چرا فکر می کنیم بزرگان چهار متر قد دارند یا فرا انسان هستند؟ لا اقل شما این طوری نباشید. مثال برای کتاب های افتضاح از هر لحاظ البته جز جالب بودن موضوع که اگر این رو هم نمی داشتند به هیچ وجه فروش نمی رفتند کتاب های م. مؤدب پور هستند مثل شیرین، یاسمین، پریچهر، رکسانا و چند تای دیگه که همه شون خوشبختانه صوتیشون هم هست. جز جالب بودن داستان و موضوع هیچ امتیاز بارزی ندارند. فکر کنم این جا، از وبلاگ خودم هم بیشتر می نویسم. مطلب هم به نظر من هر چی به فکرتون میرسه و احساس می کنید احساس خوبی با نوشتن یا یادآوریش بهتون دست میده بنویسید. اصلاً هم لازم نیست همیشه کتابی داشته باشه. البته این فقط و فقط نظر منه.

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست من. زیارت قبول. مثل همیشه شما به من لطف دارید و من از این لطف شما ممنونم. البته خیلی ها بهم میگن زیادی توی تعریف موضوعات وارد جزییات میشم و حوصله همه رو سر می برم. آخه می دونید؟ من در تعریف های شفاهیم هم همینطوریم و هر کاری می کنم خلاصه نویس و خلاصه گوی خوبی نمیشم. ارشاد. من خودم نرفتم فقط شنیدم. و چون فقط شنیدم از روی شنیده هام قضاوت صد درصد نمی کنم چون معتقدم این عادلانه نیست. راستش دقیقا من همین تصور رو در مورد بزرگ هایی که از باقی آدم ها بزرگ تر میشن دارم. همیشه حس می کنم توی روح اون ها چیزی هست که در وجود من و باقی مردم عادی نیست و گاهی با خودم فکر می کنم اون چیز از چه عنصری ساخته شده و چطوره که فلانی داشت و من نداشتم؟ نمی دونم چرا همیشه اون ها رو اینطوری می بینم. کتاب های آقای مودب پور رو خوندم. بینشون یلدا رو از همه بیشتر پسندیدم چون واقعی تر و بهتر به جنبه ممنوع از مشکلات اجتماعی که نمیشه راحت در موردش صحبت کرد پرداخته بود ولی باز هم به نظرم نشده بود که خیلی از خط های قرمز رد بشه. خوشحالم که اینجا می نویسید دوست من. همیشه از خوندن نوشته ها و نظرات ارزشمند شما خوشحال میشم. راستی اومدم توی وبلاگ شما گفتم شاید شرح سفر خودتون رو گذاشته باشید تا ما با وصف عیش، نصف عیش رو ببریم. ولی چیزی اونجا نبود. باز هم میام و از آپ شدن وبلاگ شما کلی شاد میشم. حالا مطلبش هرچی می خواد باشه. مهم اینه که مطلب دلخواه شما در وبلاگ شما منتشر میشه و دقیقا همینه که مایه خوشحالی من میشه. نظر شما برای من عزیز و محترمه. سعی می کنم بیشتر بنویسم شاید دستم روون تر بشه و بتونم بهتر بنویسم. ممنونم از حضور شما. ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1شب تابستون و ماجرا هاش

سلام به همگی.

نمی دونم چرا حافظه بلند مدتم تعمیر لازم شده و چیز ها خیلی در خاطرم نمی مونه. پس تا یادم نرفته هرچی یادم میاد باید بنویسم.

اول اینکه… اینکه… اینکه… ای وای چی بود یادم رفت!

اولیش که یادم نیست چی بود.

دوم این که این روز ها نمی فهمم چمه. دلم عجیب سفر می خواد. نه از این سفر های اردویی1روزه.

1سفر حسابی، طولانی، دور، شیرین. دلم1سفر می خواد. سفری که سفر باشه. با هر کسی که خودم می خوام.

دلم سفری می خواد که تمام عزیز هام که بودنشون رو در کنارم دوست دارم باشن.

بتونم حس کنم که هستن، حس کنم، لمس کنم، درک کنم که هستن.

دلم1سفر می خواد که سفر باشه.

این شب ها همهش کم و بیش خواب پرواز می بینم. دلم تعبیرش رو می خواد.

راستش تا چند هفته پیش شجاع تر بودم. حالا از تصور پریدن کمی می ترسم. دروغ چرا، خیلی می ترسم.

راستی چرا ما می ترسیم؟ یکی می گفت ما از هر چیزی که شناختی ازش نداریم می ترسیم.

مثلا از مرگ همه می ترسن. خود من خیال می کردم نترسم یا دسته کم اینقدر زیاد نترسم ولی.

من می ترسم، خیلی زیاد. واقعا ازش می ترسم. شاید اون بنده خدا راست می گفت و این ترس حاصل عدم شناخته. اگر اون هایی که از دنیا رفتن می شد که برگردن و ازشون بپرسیم شاید می گفتن اصلا نمی صرفید اون همه ازش بترسیم. خیال می کردیم ترسناک باشه ولی نبود.

گاهی شناخت رو میشه با تجربه کردن به دست آورد. ولی بعضی چیز ها رو نمیشه شناخت چون نمیشه تجربهش کرد. بعضی تجربه ها بار دومی ندارن. و به نظر من همین بسته بودن راه شناخت ترس رو ایجاد می کنه.

نمی دونم با چیزی که نمیشه شناختش ولی بخوایی یا نخوایی می رسه چجوری باید رو به رو شد. خیلی دلم می خواد بدونم. فقط می دونم که در اینطور مواقع باید سعی کرد تا با آرامش قدم برداشت و بهش رسید و آروم تحملش کرد و ازش گذشت. اینطوری سخت هم اگر باشه شاید کمی راحت تر سپری بشه.

نظر شما چیه؟ با من موافقید؟

گفتم ترس حاصل از عدم شناخت یاد1ماجرایی افتادم.

خداییش خواستم ختمش کنم به همین1صفحه ولی این داستان همین الان یادم اومد و عجیب دلم خواست اینجا بذارمش.

بله ما از چیزی که نمی شناسیمش می ترسیم، در حالی که اگر بشناسیمش می بینیم که ترسمون شاید موجب خنده باشه برای خودمون و خاطره ای بشه که هر زمان یادش می افتیم بخندیم. مثل این یکی که من بهش می خندم.

یکی از شب های قشنگ تابستون بود. ما توی خوابگاه بودیم و داشتیم همه کار می کردیم. از مروارید بافی گرفته تا اذیت کردن همدیگه و قلقلک دادن های یواشکی و به هم ریختن بساط بافندگی بغلدستی که دادش رو در می آورد و…

زیاد از شب نگذشته بود که جمع شدیم دور هم و همینطوری در حال شیطونی سرمون به حرف هم گرم شد.

از اونجایی که میگن کلاف حرف درازه و به قول قدیمی تر ها حرف حرف میاره، کلاف حرف ما هم باز شد و دراز شد و یادم نیست از کجا کشید به دنیای مرده ها و ارواح و…

یادم نیست کی بود که1دفعه پرسید بچه ها راسته میگن روح رو میشه احضار کرد و اگر بیاد به پرسش ها جواب میده؟ هر کسی در جوابش1چیزی گفت:

-آره؛

-نه،

-شاید،

-روح که احضار نمیشه این حرف ها کلکه،

-آره میگن جواب میده،

-ول کنید این حرف ها دروغه،

-نه بابا راسته ولی احضار روح گناهه،

-ولی جواب میده ها، و…

یکی، به نظرم نگین،1دفعه گفت بچه ها بیاید امتحان کنیم.

چند ثانیه سکوت.

یکی دیگه گفت راست میگه. دوباره شلوغ شد.:

-آره بیاید ببینیم چی میشه،

-نه ولش کنید گناهه،

-برو بابا کلکه،

-تو رو خدا ولش کنید من می ترسم،

و…

نگین گفت هیچ چی نمیشه بابا از چی می ترسید؟

سمیرا گفت من نیستم. می ترسم مگه جرمه؟

اعظم گفت اگه جواب بده من سوال دارم.

مرضیه کوچیکه خندید و گفت روح میاد اینجا؟ چایی هم می خوره برم دم کنم؟

نرگسی گفت اگه راستی راستی بیاد چی؟

سمیرا گفت من می ترسم یکی بیاد باهام بیرون.

معصومه گفت یعنی راسته؟

مرضیه بزرگه گفت بیاید ببینیم.

من که ناخواسته مرض این بحث رو ریخته بودم وسط و اصلا فکر نمی کردم به اینجا برسه بدون این که بفهمم چی دارم میگم واسه این که حرفی زده باشم تا مثلا به خیال خودم مانع بتراشم وسط اون هیاهو بلند گفتم:

حالا روح کدوم بیچاره ای رو می خواید تکونش بدید؟ درضمن احضار کننده وسط ما کیه؟

چند ثانیه سکوت و صدا های در هم که1دفعه1دل شده بودن گفتن تو. روح رفیقت که15سالگیش مرده بود.

یخ زدم. من؟ دیوونه ها!.

دوباره شلوغ شد:

تو روح آشنا داری. خودت هم -احضارش کن….

… … …

بحث با این جماعت عزیز و کنجکاو بی فایده بود. به اضافه این که خودم هم از شما چه پنهون مرض داشتم.

قلم و کاغذ و هر چی لازم بود با2شماره آماده شد. همه جمع شدیم دور1سینی بزرگ که شده بود زیردستی من به جای میز فلزی که شنیده بودم اینطور مواقع ازش استفاده میشه و ما نداشتیم. بچه ها هم داشتن از ترس سکته می کردن هم به شدت کنجکاو بودن ببینن چی میشه. هرچی دعا بلد بودم و بلد بودیم خوندیم و تمرکز گرفتیم.

زمان گذشت. 1دقیقه،2دقیقه،5دقیقه، دستم بی حس شده بود. مچ به پایینم داشت شروع می کرد گز گز کردن. تکونی توی دستم حس کردم. صدای حبس نفس نیمه بینا ها رو شنیدم ولی جرات نکردم سر بلند کنم.

-وای دستش تکون می خوره،

-داره خودکار رو می گیره،

-بابا دستش بی حس شده داره می لرزه،

-چی میگی؟ این که بینایی نمی تونه بنویسه،

-اصلا خودکار رو با دست بی حس چجوری گرفته،

-وای ببین داره می نویسه،

-نوشتن کجا بود این که فقط خط خطیه،

-صبر کنید الان درست میشه دیگه،

از بس توی اون حالت بی حرکت نشسته بودم و سرم پایین بود حس می کردم سرم سنگین شده. داشتم گیج می شدم. جناب روح هم که آخرش من نفهمیدم چند درصدش حاضر بود و چقدرش غایب داشت احتمالا به ریش من می خندید.

اوضاع داشت جمع و جور می شد و بچه ها داشتن می رفتن سر پرسیدن که1دفعه،

چشمتون روز بد نبینه. جدی خدا برای هیچ کسی نخواد اینطوری…

وسط اون حال و هوای ماورایی و اون صدا های در هم ولی آهسته و اون جو…

1صدای خیلی بلند، قطع برق داخل اتاق، و جیغ بچه ها که رفت هوا.

صدای بلند1بار دیگه تکرار شد. 2بار، بار سوم واقعا شبیه انفجار بود. بچه ها1نفس جیغ می کشیدن. برق بالای سرمون توی اتاق1لحظه روشن شد ولی با تکرار صدای بلند دوباره قطع شد و این دفعه برق سالن و تمام ساختمون همراهش قطع شد و همه جا کاملا سیاه شد!.

سمیرا طفلک داشت از ترس دیوونه می شد. بین خودمون باشه، خودم هم همینطور. بقیه هم از منگی اون طرف تر بودن. نگین خیلی سریع اوضاع رو جمع و جور کرد.

خوب بابا چه خبرتونه؟ چی شده مگه؟ نیومد بخوردتون که. ساکت باشید ببینیم چی شده.

همه مطمئن بودیم که جناب روح در حال شیرین کاری هستن. قیامت بود.

-وای خدا نگفتم نکنید گناهه؟

-وای داره اذیتمون می کنه حالا چیکار کنیم؟

-بفرستیمش بره،

-برو بابا چجوری مگه ما بلدیم؟

-این رو نباید می آوردیمش حالا مگه میره؟

-وای تو رو خدا من می ترسم، تو رو قرآن بیاید بریم بیرون از اینجا،

-وای خدااا….

تکرار صدای انفجار تمام این بحث ها رو به1جیغ متحد و کشیده ختم کرد. من داشتم پس می افتادم ولی صدام در نمی اومد. ناسلامتی من مربی بودم. نگین دادش در اومد که: زده به سرتون؟ ساکت باشید خل شدید؟ پاشید آروم بریم بیرون.

همه مثل فنر پریدیم و مثل فشنگ رفتیم طرف در و فرار. نفهمیدیم چجوری ظرف کمتر از1ثانیه خودمون رو رسوندیم به در اتاق و ریختیم توی سالن و از در آشپزخونه رفتیم داخل و هجوم بردیم طرف در پشتی.

صدای بامبی شبیه1رعد کوتاه و بی انعکاس درست از طرف راستمون.

یادم نیست چجوری این چند قدم رو برداشتیم. صدا از آشپزخونه بود. نزدیک ما. صدام در نمی اومد ولی دیگه منطق واسه هیچ تحلیلی نداشتم.

جیغی آشنا که قدرت نداشتم فکر کنم بفهمم مال کیه:

-وااااای خدااااجون داره دنبالمون میاد!

به خودم که اومدم همه روی پله های پشتی آشپزخونه بودیم. نه جرات داشتیم بریم توی حیاط نه می تونستیم اونجا بایستیم.

بذارید دیگه وضع و حالمون رو توضیح ندم و تجسمش رو بذارم به عهده خودتون.

بلاخره به خودم مسلط شدم، یعنی کمی مسلط تر شدم و بچه ها رو جمع کردم دور خودم. همه روی پله ها چسبیدیم به هم. یکی گفت خوب این هم از این. حالا چی کار کنیم؟

گفتم اینجا نمیشه بمونیم. بیاید بریم توی آشپزخونه کنار همین در بشینیم امن تره. به هر زبونی که بود طفلک های ترسیده رو راضی کردم بریم توی چهارچوب بشینیم تا ببینیم چه فکری میشه کرد. بچه های من مثل جوجه ریخته بودن دورم. هر کسی در مورد این که این اتفاق کار روح بود یا نبود و ادامه داستان نظری داشت و این وسط هر کسی هر داستان ترسناکی که از هر جایی شنیده بود رو یادش می اومد و انگار اصلا نمی شد که محتویات ذهنمون رو واسه بقیه فاش نکنیم. شبی بود برای خودش اون شب!.

نمی دونم چقدر گذشت.

آرامشی که وجود نداشت1دفعه با صدای مردانه ای که از توی حیاط و درست از چند متری ما و دری که کنارش پناه گرفته بودیم بلند شد به هم ریخت و دوباره جیغ.

تمام زورم رو جمع کردم که از هوش نرم و هم صدا با نگین گفتم نترسید چیزی نیست آقای عباسیه.

بنده خدا سرایدار ساختمون از اون طرف حیاط خوابگاه وقتی اوضاع رو غیر عادی دید اومده بود ببینه چی شده که.

نمی دونم ما بیشتر از اون ترسیدیم یا اون بنده خدا از تجمع غیر عادی و جیغ ناگهانی ما وسط تاریکی.

چند ثانیه بعد همه ظاهرا آروم تر بودیم. برای آقای عباسی توضیح دادیم که چندتا صدای بامبِ بلند شنیدیم و برق ها رفت. براش نگفتیم که داشتیم روح احضار می کردیم و کسی هم بهش نگفت که مطمئنه اینجا امشب امن نیست و برق ها خطرناکن چون به دست1روح عصبانی قطع شدن.

آقای عباسی بی خبر از همه جا اومد و شروع کرد به گشتن و ما هم آماده شدیم که با دیدن اولین نشونه های هر اتفاقی جونمون رو برداریم و در بریم. نگین مثل خودم سعی می کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و خداییش هم موفق بود. هم در حفظ آرامش خودش هم در حفظ نظم جمع.

آقای عباسی گشت و گشت و ما مطمئن بودیم چیزی پیدا نمی کنه. آخه روح رو که نمیشه توی سیم های برق پیدا کرد.

ولی آقای عباسی پیدا کرد!!.

بله، پیدا کرد. البته نه روح ساکن سیم های برق رو. محلی رو که برق اتصالی کرده بود و اتفاقا اتصالی بدی هم بود و اون صدا ها هم مال فریزر خوابیده بزرگ کنار دیوار آشپزخونه بود که سیم های اتصالی پشتش بودن!!!!!.

آقای عباسی دست به کار شد تا موقتا اوضاع برق ساختمون رو درست کنه و قرار شد فردا برای تعمیر اساسی اقدام بشه.

چند دقیقه بعد، برق ساختمون وصل شد. همه جا روشن شد. جناب روح هیچ کجای این خراب کاری پیدا نشد که نشد. البته جز در میان ترس ما.

برگشتیم داخل اتاق و رفتیم سر کار خودمون. همون شیطنت ها و خنده های پیش از این اتفاق و البته همراه تحلیل ماجرا و تحلیل حالت های همدیگه و باز هم البته ادامه داستان های ترسناک و ترسوندن همدیگه و در نهایت خنده و خنده و خنده.

خوب حالا دیگه من چیزی نمیگم و قضاوت رو می ذارم به عهده خودتون. فقط1نکته کوچولو.

اگر من کمی، فقط کمی اون لحظه عاقل تر بودم باید فوری دنبال1دلیل منطقی و واقعی برای اون صدا ها و قطعی برق می گشتم و اگر فقط1لحظه فکر می کردم یادم می اومد که چند روز پیش از اون شب مدیر مجتمع و سرپرست خابگاه در مورد اتصالی برق صحبت می کردن و آشپز روزانه هم داشت می گفت که این اتصالی برق آخرش فریزر آشپزخونه رو می سوزونه. به همین سادگی.

و باز هم اگر کمی بیشتر عاقل بودم برای بچه ها توضیح می دادم که جهان ماورا اگر هم اونطوری که ما تصور می کنیم وجود داشته باشه هیچ دلیلی نداره که ساکنانش بیان این طرف و ما رو اذیت کنن اون هم فقط به خاطر تنبیه ما به جرم این که صداشون کردیم.

هیچ کدوم از این کار ها رو نکردم چون آگاهی من از جهان ارواح محدود به داستان هایی بود که از قدیمی تر ها شنیده بودم.

من حالا هم که سال ها از اون شب گذشته هنوز آگاهیم از جهان ماورا و موجودیت ارواح همون اندازه هست و بیشتر نشده. ولی یاد گرفتم که سعی کنم با بینش باز تری به اتفاقات اطرافم نگاه کنم و پیش از حدس زدن1علت واهی و ترسناک براشون، اول دلیل های حقیقی و محتمل تر رو بررسی کنم.

من این نتیجه رو گرفتم و باقی نتایج رو اگر هست دیگه جا ندارم بنویسم. با خودتون.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (8)

حسین آگاهی

یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 23:56

سلام. طبق معمول جالب و طولانی نوشته بودید. خیلی خوشم اومد. خیلی محسوس بود؛ از اول اتفاق احساس کردم با شماها بودم تا آخر اتفاق. جداً سعی کنید یا داستان بنویسید یا همین خاطره ها رو به صورت یادداشت روزانه ای چیزی بنویسید؛ خیلی رئال می نویسید. راست میگید؛ بیشتر ترس های ما از چیز های بیخود سرچشمه می گیره و اون چیز هایی که واقعاً ترسناکند خیلی خیلی کم هستند. بحث احضار روح همیشه برای بچه ها و حتی آدم بزرگا جالب بوده و هست. یک جور کشف ناشناخته هاست دیگه. خیلی ممنون. این بار خاطره نوشتم. بیایید و بخونید.

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست من. متاسفانه من خیلی پر حرفم و کاریش هم نمی تونم کنم. اینجا هم که خاطر جمع هستم و حسابی واسه خودم منبر میرم. این میشه که نوشته هام طولانی میشن. خوشحالم که از نظر شما من خوب می نویسم. راستش گاهی داستان می نوشتم ولی مدت هاست دیگه چیزی ننوشتم جز همین اواخر و همینجا. باید یواش یواش شروع کنم به ترمیم شدن. نمی دونم از کجا ولی می دونم باید هرچه سریع تر این ترمیم رو از1جایی شروع کنم. برام دعا کنید که بتونم دوست من. از صبح گرفتار بودم و تازه همین الان رسیدم به خونه و به کامپیوترم. آخجون خاطره!. همین حالا میرم می خونمش. مطمئنم که چیز جالبیه. ممنونم از حضور شما. باز هم بیاید. خوشحال میشم. ایام به کام.

وحید

دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 01:48

سلام پریسا خانم من از کتاب صوتی زیباتون تشکر میکنم و اما مابقی قضایا سفر که به طور کلی خیلی خوبه بخصوص با دوستان لحظات شیرینی رو به وجود میاره و وما با خاطرات خوش برمیگردیم در مورد ترسهای ناشناخته مانند مرگ هم به نظر من این منطقی هست که بگیم کسی اون دنیا نرفته و برگرده که به ما بگه اون جا چه خبره اما من یه چیزایی شنیدم که تردید دارم یکی دو نفر یه حکایتهایی نوشتن که اون دنیا رفتن و برگشتن یعنی مردن و زنده شدن مثل سیاحت قبر که نویسندش آیت الله نجفی قوچانی بوده که من خوندمش و یه کتاب دیگه که اون یه فرد مسیحی نوشته به نام زندگی پس از زندگی که متأسفانه نویسندش یادم نمیاد حالا عقیده ها مختلفه یه عده میگن این نوشته ها حقیقت داره بعضیها هم میگن اینا همش کلکه اونا خواستن نون در بیارن هاهاها احضار روح هم که طرز فکرهای متفاوتی در موردش وجود داره که من نمیدونم کدوم رو باور کنم یکی میگه اون چیزی که به عنوان روح ظاهر میشه نیروهای خارق العاده خودمونه که بر اثر تمرکز زیاد ما به وجود میاد و همچین چیزی نمیشه بعضیهای دیگه هم اعتقاد دارن که میشه روح رو آورد ببخشید که نمیتونم اطلاعاتی در اختیارتون بذارم موفق باشید خدا نگهدارتون.

http://aansooyeshab.blogsky.com

پاسخ: سلام دوست عزیز. امیدوارم کتاب های اینجا رو دوست داشته باشید. سفر، عاشقشم، به خصوص از اون مدل که شما فرمودید. ترس از ناشناخته ها رو هم به نظرم کاریش نمیشه کرد مگر این که یا بشناسیم و بفهمیم و یا بی خیالش بشیم. در مورد این که کتاب هایی مثل نوشته آیت اللاه نجفی رو باور کنیم یا نه، به نظر من این بسته به اعتقادات خواننده داره. و چون اعتقادات1آدم از نظر من حساس ترین و شخصی ترین بُعد وجودی اون آدمه پس من در موردش هیچ نظری نمی تونم داشته باشم. احضار روح، تنها شما نیستید که در موردش اطلاعات زیادی ندارید. من و خیلی های دیگه هم مثل شما هستیم دوست من. این از اون مواردیه که به نظرم هنوز ناشناخته مونده، حالا دانشمند ها هرچی می خوان نظریه بدن. من تصور می کنم هنوز خیلی مونده این ماجرا برای عموم قابل کشف و شناخت بشه. پس صبر می کنیم. خوشحالم که به اینجا سر می زنید. از خوندن نظراتتون همیشه خوشحال میشم چون نشون میده که هستید. ممنون از حضور شما. ایام به کام.

حسین آگاهی

سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 01:28

سلام. یک کتاب گویا به نام گفت و گو با مردگان هست که احتمال زیاد داشته باشیدش؛ تجارب کسانیه که از حالت اغما یا مرگ مغزی برگشتند و هر چی رو یادشون مونده تعریف کردند. به نظر من که چند سال پیش خوندمش منبع خوبی بود؛ فقط هم گفت و گو ها نبود؛ طریقه احضار روح رو هم توضیح داده بود و بخش های دیگه. اگر دارید که بخونید ولی اگر نداریدش بگید من در دراپباکسی جایی آپلود کنم تا بشه هم شما استفاده کنید هم بقیه دوستان که این جا میان. چون تو وبلاگم کار گذاشتن کتاب رو نمی کنم اگر نداشتیدش باید زحمتش رو شما بکشید که این جا بذارید. البته به میل شماست که بذاریدش یا نه.

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست عزیز. باید کتاب جالبی باشه. راستش من1زمانی خیلی زیاد دنبال یاد گرفتنش بودم ولی راهی برای یاد گرفتنم پیدا نکردم. بعدش هم گرفتاری ها اومدن توی زندگیم مهمونی و دیگه فرصتش نشد. من این کتاب رو نخوندم ولی از روی توضیح شما فکر می کنم جالب باشه. ممنون میشم. خوشحال هم میشم. در مورد گذاشتنش توی آن سوی شب هم حتما این کار رو می کنم اگر خدا بخواد. باز هم ممنونم و باز هم منتظر نظرات شما هستم. ممنونم از حضور شما. ایام به کام.

میثم امینی

چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 11:46

درود پریسا خانم خیلی قشنگ نوشته بودید. همینطور که یکی از دوستان فرمودند آدم حس می‌کرد که خودش اونجاست. به نظر من احضار روح خرافات و یه نوع کلک و تردستی هستش. اگه می‌شه روح رو احضار کرد الآن ما با این همه پرسش در باره‌ی دنیای مردگان رو به رو نبودیم. چون همه رو از روح‌های عزیز می‌پرسیدیم. در مورد سفر من هم واقعا دلم واسه‌ی یه سفر خوب تنگ شده. خدا می‌دونه که چند وقته سفر نرفتم. من که تا به حال سفری نرفتم که اونجا اردو بزنیم مثلا توی چادر. ولی توی کتاب‌ها که می‌خونم خیلی دلم می‌خواد تجربش کنم. سایتم رو هم راه‌اندازی کردم. یه نقطه‌ی مشترکش با وبلاگ شما بودن کلمه‌ی شب توی اسمش هست. اسم سایتم Night Side به معنی طرف شب هستش. مثل همون روشنا توش دل‌نوشته و شاید گاهی کتاب بگذارم. البته دراپ باکسم بسته شده و منبع ندارم. بنابر این فکر کنم اگه کتابی بزارم متنی باشه. البته اگه پیدا بشه. با اجازتون وبلاگ شما رو توی بخش پیوند‌ها لینک کنم. وبلاگ خوبی هست و هرچی آدم بیشتری در موردش بدونن بهتره. آدرس سایتم هست: http://night-side.ir امیدوارم پیروز و پایدار باشید. بدرود.

http://night-side.ir/

پاسخ: سلام آقای امینی. خوشحالم که از نوشتنم خوشتون میاد. احضار ارواح. نمی دونم چی بگم. نظر شما به حقیقت های عقلانی نزدیک تره. بله موافقم، اگر ارواح رو می شد به این سادگی سوال پیچ کرد الان اینهمه ابهام در مورد جهان پس از مرگ وجود نداشت. با اینهمه برای خاطره ساختن در شب هایی مثل اون شب ما و خوابگاه فرضیه حقیقت داشتن احضار روح بد نیست. وای سایت شما!. این عالیه. نمی دونید چقدر منتظرش بودم. کتاب های متنی؟ سایت شما بهشت من خواهد بود. حسابی کتاب های متنی رو دوست دارم. شما به من و به آن سوی شب لطف دارید. در سایت شما کتاب باشه یا نباشه من مهمون دایمیش هستم چون می دونم اونجا بهم خوش می گذره. همین الان دارم میام اونجا مهمونی و درضمن با اجازه شما میرم که در بخش پیوند های وبلاگم1در میانبر واسهش بسازم تا هم من و هم دیگران راحت بتونیم بیایم مهمونی. طولش نمیدم میرم آماده بشم. ممنون که بهم خبرش رو دادید. ایام به کام.

یکی

چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 13:45

پس به ارواحم کار داری. رو اعصاب اونام میری. آخ که ای کاش من جای اون روحه بودم. هی راستی 1 چیزی. تو چرا همه رفیقات میمیرن؟ بجان خودم من رفیقت نیستما. خوب از خوشمزگی بگذریم. اومده بودم داد بزنم این پستتو دیدم یکوچولو آتیشم ضعیف شد. داد اولم واسه تأخیرت بود که رفع شد. داد دوم، ببین من 1 خاله دارم مثل توه. وقتی دلش از 1 چیزی جدی میشکنه و گریه میکنه همینطوری میشه که گفتی. اشکاش تمام صورتشو خیس میکنه. مادربزرگم که فوت شده بود نفر اولی که بهش رسید اون لحظه من بودم. خیر سرم رفتم معرفت کنم دلداریش بدم بغلش کردم سرشو گذاشتم رو شونم بخدا تمام سرشونه لباسم شد آبنمک. میگن حس داشتن خیلی بهم نمیاد ولی من این خالمو خیلی دوست دارم. یعنی بنسبت سر و شکل احساسات خودم خیلی دوستش دارم. چطور واست توضیح بدم؟ منو ندیدی، زیاد حسی نیستم. همه میگن. خوب یکی مثل من یکوچولو ابراز محبتم بکسی کنه یعنی دوستش داره دیگه. حالا هرچی. من این خالمو دوست دارم و تو با این تشبیه مضحکت بخودت که هیچ، بخاله منم توهین کردی. همچنین بتمام اونایی که اگه دلشون بشکنه و اشکاشون از ته دلشون بیاد بالا شبیه خودت و خالم میشن. آخه این چه حرفیه؟ واقعا جز این تشبیه شکیل هیچ توصیفی براش نبود؟ پلنگصورتی؟ گفتی افراد محترمی که این تشبیهو درست کردن. اونا فهمشون اندازه همون پلنگه بود تو چی؟ تو که میفهمی. چرا با تعییدشون اجازه میدی از طرف خودتم بخودت توهین بشه؟ من تعجب میکنم این دوروبریات چیکار دارن میکنن؟ هی این تشبیهتو پس بگیر. باید پسش بگیری، مطلبمو گرفتی؟ ببین، تو پلنگصورتی نیستی. شبیهشم نیستی. تو پریسایی. پریسای آنسویشب. من نمیدونم جریاناتت چیه ولی هرچی بیشتر میگذره مطمئنتر میشم که تو نباید اینطوری باشی. هرکی این جوک بیمزرو درست کرده عقلش گرده. این تشبیه مسخررو هرچه سریعتر پس بگیر و از این ببعد تشبیهات هر صاحب عقل صورتیرو تعیید نکن. ببین من کاملا جدی گفتم منتظرم باطلش کنی. بعدشم تو هنوز جوابمو ندادی. چرا از اون بچه هات معذرت میخوای؟ مگه چیکارشون کردی؟ بگو. اینجا همه اشو بگو خلاص شو. حتی اگه گناهم کرده باشی از دستش راحت میشی. آدم که نکشتی بیان قصاصت کنن. آدمم کشته باشی این راز بدردسر تحملش نمیارزه. بگو. یا میگی یا من باز میپرسم. هی من یادم نمیره. اون تشبیهو توی پست بعدیت باطلش میکنی. نه توی بخش نظرات در جواب من، توی پست بعدیت که همه بخونن. گرفتی؟ شدید منتظرم. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. نه به خدا به ارواح کار ندارم. اون شب اتفاقی به اینجا رسیدیم و… نمی دونم چی شد. پیش اومد. رفیق های من. شاید به این خاطر از دست میرن که من برای دلبسته شدن شایسته نیستم و نباید دوست داشته باشم. دارم سعی می کنم که اینطور باشم. برام سخته. بلد نیستم. واقعیتش من از اون دسته افرادی هستم که همیشه باید دوست داشته باشن وگرنه مشکل پیدا می کنن. البته اینطور بودم، دارم تمرین می کنم که دیگه نباشم. دیگه اینطور نیستم. دیگه نیستم. تاخیر من خیلی زیاد نبود. اینقدر نامهربان نباشید جناب یکی. اون تشبیه پلنگصورتی. راستش اون تشبیه رو من نکردم. اشخاصی من رو اینطور تشبیه کردن و من… من از شما و از خاله محترمتون و از تمام افراد محترمی که وقتی دردی توی دلشون دارن چشمه اشکشون زیاد پر آب میشه به خاطر این تشبیه معذرت می خوام هرچند از طرف من نبود. از شما هم معذرت می خوام جناب یکی. عقل گرد! عقل گرد یعنی چی؟ میشه برام توضیح بدید؟ خیلی جالبه واسهم. همینطور هم عبارت عقل صورتی. شما هم کم قصار نمی فرمایید ها!. از لطف شما بی نهایت ممنونم جناب یکی. شما رفیق من باشید یا نباشید عزیز و محترم هستید. باورتون نمیشه ولی در سایت گوشکن یکی از عزیزان از من می پرسید چرا جناب یکی هنوز توی این پستت نظر نداده؟ حسابی دارید معروف میشید. شوخی کردم. دیگه باورم شده که کسی نباید اسم رفیق من روش باشه چون دارم اعتقاد پیدا می کنم که خطرناکه براش پس شما رو رفیقم نمی دونم ولی هر کسی هستید ممنونم که هستید. ایام به کام.

حسین آگاهی

پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ساعت 21:39

سلام. یک خاطره خوب نوشتم خاطره از سفری کوتاه. تونستید سری بزنید.

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست من. حتما میام و سر می زنم. آخجون خاطره!. عاشق داستانم. الان میرم ببینم چیه. ایام به کام.

یکی

جمعه 15 آذر 1392 ساعت 07:05

تو که جدیجدی این حرفا که زدیرو باور نداری داری؟ نگو داری که بخدا حسابی از دستت عصبانی میشم. همه آدما باید دوست داشته باشن. بدشونم نمیاد کسی دوستشون داشته باشه. خیال کردی فقط خودتی؟ منم همینطورم. هرکی دوروبرم دیدم همینطوریه. اینکه بد نیست. این خیلیم خوبه. من عاشق نیستم ولی اگر 1 روز برسه که دیگه کسیو دوست نداشته باشم حالم از گرفته دوتا قدم پایینتره. آدما باید دوست داشته باشن و بایدم خوششون بیاد دوستشون داشته باشن وگرنه مریضن و باید ببرنشون نیستآباد واسه درمون. جدی میگم. فقط تو نیستی که اینطوری و این حس همه آدماست و هیچم بد نیست. مثلا خود من خونوادم و دوستامو نه عاشقانه ولی دوستانه دوست دارم. تعریف از خودم نباشه اونام منو دوست دارن و من به این دوست داشتنشون مطمئنم. از اینکه اونا منو دوست دارن خیلی حال میکنم. از اینکه خودمم دوستشون دارمم حال میکنم و اونام همینطور. این کجاش بده؟ تو زیادی خودتو بد میبینی و باید این درست بشه. هی بیخود خودتو بدرودیوار نزن. تو هیچوقت نمیتونی عوض بشی. گفتی تمرین میکنی دیگه دوست نداشته باشی و گفتی دیگه اینطور نیستی. هستی. تقلای بیخودی نکن خستتر میشی و فایده هم نداره. تو هنوز همونطوری. هنوزم دوست داری. اینو نمیتونی عوض کنی. پس بجای اینهمه پرپر زدن که خودتو بقیه باورشون بشه تو فرق کردی زور بزن به حس و حالت تعادل بدی تا دفعه بعد اینطوری داغونت نکنه. دوست داشتن حال میده حسابی ولی زیادی دوست داشتن حالگیریه. میدونم که مطلبو گرفتی پس دیگه بسه. درباره رفیق و رفاقتم, ببین دیگه نمیخوام اینچیزارو ازت بخونم. من شوخی کردم. من رفیقتم بیترس. من و خیلیای دیگه که به این مسخربازیا معتقد نیستیم همه رفیقتیم. همه 1 روزی میمیرن چه رفیق تو باشن چه نباشن. تو چندتا دوستت عمرشون کوتاه بود و مردن. واسه همه پیش میاد. یعنی اگه دوست تو نبودن نمیمردن؟ دیوونه. من اینجا کتبی با خانم پریسای آنسویشب اعلام رفاقت میکنم از نوع درجه 1. جناب ازراییل کوشی؟ واقعا که. مسخره. ببین من رفیقتم. چیزیمم نمیشه. این پرتارو دیگه تمومش کن و نه بگو نه بهش فکر کن باشه؟ درضمن من گفتم توی پست بعدیت اون تشبیهتو پس میگیری نه توی بخش نظرات. هی من منتظرم باطلش کنی گرفتی؟ توی پست بعدیت تشبیهتو پس میگیری. توی پست بعدیت. گرفتی؟ منتظرم. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. چیزی نمیگم عصبانی نشید. من، احتمالا شما درست میگید من عوض نمیشم. محبت خیلی خوبه. راستش حس می کنم دلم نمی خواد از دستش بدم. چند ماهی حس می کردم دیگه جرات نمی کنم به کسی عاطفه داشته باشم. دلم واسه محبت تنگ شده. دلم می خواد باز بتونم اطرافیانم رو دوست داشته باشم بدون این که از چیزی بترسم. می ترسم ولی دوست دارم. شما درست میگید من نمی تونم. باید دست بردارم از این جنگ بی حاصل. باید به جاش مدل دوست داشتن رو یاد بگیرم. ای کاش سریع تر بلد بشم. رفیق. باشه. باشه جناب یکی سعی می کنم. ممنونم. خیلی از شما ممنونم. این برای من واقعا ارزش داره. ممنونم که رفیقم هستید بی ترس. ممنونم که هستید جناب یکی. اون تشبیه رو هم به روی چشم. در پست بعدی رسما معذرت می خوام و پسش می گیرم. جز ممنون کلمه ای بلد نیستم بگم. پس ممنونم. ایام به کام.

پرشیا

جمعه 15 آذر 1392 ساعت 20:22

با سلام خاستم تشکر کنم.قلم بسیار زیبایی داری.نمیخام زیاد حرف بزنم که خسته بشی چون هرچه بخام بگم خودت میدونی و بارها بهت گفتم خداوند مهربان انسان رو با 2 پای رو به جلو خلق کرد که اهدافش و زندگیش و آلام و آرزوهاش رو در پیش رو داشته باشه نه روبه پشت و عقبگرد،ماهمونطور که در حال پیش میریم آیندمون رو میسازیم پس با این کار هم از حالمون لذت میبریم و هم آیندمون رو میسازیم البته باداشتن 1هدف بزرگ وبرنامه ریزی در زندگی به این دو مهم دست پیدا میکنیم،انسانی که خدا این قدرت رو بهش داده که هزاران نفر رو شیفته و عاشق خودش کنه ویا زمین وزمان رو مسخر خودش کنه وبا فکرش،کارش،قلمش،زبانش،خلاقیتش،ثروت وداراییش،،به دیگران کمک کنه ودلشون رو شاد کنه وچه کسی میتونه بگه که توانمندیهای این انسان به همین چند مورد محدود میشه? آیا این انسان میتونه با اینهمه توانایی و احساسات و قدرت عاطفی که خدای مهربان بهش هدیه داده بایک ضربه یا شوک ویا از دست دادن یک دوست ویا عزیز ویا حتی عضوی ازبدن،از دست بره یا بشکنه? من که فکر نمیکنم،گاهی به خودت پشت دستی بزن تا حدی که تا مدتی سوزشش رو حس کنی این نشون میده که نمردی و هستی و زنده ای.،پس زنه باش و وجودت رو به دوستانت که و کسانی که دوستت نیستند وفکر میکنند که محو شدی و اثری از تو در میان دوستات نیست ودر جهان اطرافت نیست وبرای دنیا لااقل تازمانی که زنده هستی به اثبات برسون،امیدوارم که همیشه شاد ببینمت که شاد بشم تا انرژی بگیرمبا جناب یکی هم کاملا موافقم وبه خودت هم گفتم ازین ادبیات در مورد خودت استفاده نکن.ازصمیم قلب برات آرزوی سلامتی و سرزندگی میکنم. یادت باشه: مهم نیست که چقدر زنده باشیم مهم اینه که تا زمانی که هستیم چطور زندگی میکنیم. عرض ارادت

پاسخ: سلام دوست من. شما به خودم و قلمم لطف دارید. ممنونم دوست عزیز. شما هر چقدر دلتون می خواد اینجا حرف بزنید. محدودیتی در کار نیست دوست من. انسان بودن به اون مفهومی که خدا آفرید و از ما توقعش رو داره سخته. باید قوی تر باشیم تا بشه. حد اقل قوی تر از حالای من. سعی می کنم که بهش نزدیک تر بشم. ای کاش بتونم. پشت دستی. هنوز تمام وجودم درد می کنه از ضربه هایی که خوردم. به کجا بزنم که از درد دادم بلند نشه؟ دوستانم که دوستم هستن می دونن زنده ام چون بعد از خدا با لطف اون هاست که من هنوز هستم. منظورم حضور جسمانی در جهان نیست. بودنی که واقعا بودن باشه رو میگم. و عزیزانی که دوست من نیستن و فکر می کنن من محو شدم و دلشون می خواد که اینطور باشه رو برای چی اذیتشون کنم؟ بذار با فکری که می کنن شاد باشن. بذار فقط شاد باشن. من جز این براشون نمی خوام. من هستم. همین اندازه که دوست هام بدونن و خودم باور کنم که هستم برام بسه. من شادم دوست من. چطور میشه شاد نباشم وقتی شما ها دوستان من هستید؟ شما، جناب یکی، و باقی دوستانی که چه اینجا و چه بیرون از آن سوی شب باهام حرف می زنن، همدلی می کنن، تشویقم می کنن، کمکم می کنن، هیبت گرفتاری هام رو برام می شکنن و تا حد1بازی خنده دار میارنش پایین تا نترسم و باهاش بجنگم، مگه میشه با وجود اینهمه دلیل واسه شادی من شاد نباشم؟ دلایل عزیزی به نام های پرشیا، حسین آگاهی، میثم امینی، عادل، نگین، جناب یکی ، و تمام عزیزانی که الان اسم هاشون یادم نیست. زنده بودن. نعمت با ارزشیه و نمی دونم چه رسمیه که اکثر ما قدرش رو نمی دونیم مگر این که تهدید به از دست دادنش بشیم. حس می کنم زنده بودنم رو دوست دارم و اگر دست خودم باشه دلم می خواد تمدیدش کنم. ولی اگر زمانی برسه که نشه و خدا نخواد، امیدوارم تا هستم بتونم واقعا باشم. دوست خوبی برای دوست هام، عضو خوبی برای خانوادهم، مربی خوبی برای شاگرد هام، انسان خوبی برای اجتماعم، و بنده خوبی برای خدا. ممنونم که اومدید و نظر دادید. همیشه از دیدن نظرات شما خوشحال میشم. امیدوارم همیشه شاد باشید و انرژی هم داشته باشید. خیلی هم داشته باشید. ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اعتراف می کنم! اشتباه کردم! عزیز های دیروزم! می تونید منو ببخشید؟

سلام به همگی.

حالتون خوبه؟ هواتون صافه؟ ایام به کامه؟ باید باشه. چرا نباشه؟

البته ایام هرگز صد درصد به کام کسی نیست. همیشه همینطور بوده ولی به نظرم بشه با کمی دستکاری کمی بیشتر موج ایام رو به کام خودمون تنظیم کنیم. نظر شما چیه؟

من خودم که دارم این رو میگم دست به تنظیمم چندان خوب نیست و باید بیشتر تمرین کنم. کاش اوضاع شما بهتر از من باشه.

بعد از پست قبلیم اتفاق هایی افتاد که تصمیم گرفتم توی این پست درستشون کنم پس امروز خاطره نمیگم.

اتفاق هایی که توی این چند روز پیش اومد بزرگ و کوچیکش برام جالب بود.

یادم نیست چند روز از پست قبلیم گذشته بود. بعد از ظهر بود و من داشتم…. صدای زنگ پیام گوشیم در اومد. پیامک داشتم.

همیشه از این که پیامک برام بیاد ذوق می کنم. گفته بودم که من اصولا همیشه منتظرم. به خصوص این روزها. خوب این هم تیکیه واسه خودش.

دردسرتون ندم. کجا بودیم؟ آهان، واسهم پیامک اومد.

رفتم گوشی رو برداشتم پیام رو بازش کردم. سمیرا بود!!

سمیرای خودم!! سمیرای آشنای عزیز من!! سمیرای عزیز من.

مثل گذشته ها نبود. روزگار مثل من سر به سرش گذاشته بود. خسته بود، دلش گرفته بود. ولی سمیرای خودم بود. همون سمیرایی که با هم می خندیدیم. حالا مثل من از دیروز خسته تر و شاید کمی هم زخمی. ولی خودش بود. با پیامک کلی با هم حرف زدیم. از حال و هواش واسهم نوشت. بهش جواب دادم. چقدر خوشحال بودم که پیداش کردم. بعد از چند لحظه که در تبادل پیام وقفه افتاد برام از1شماره ناشناس پیام رسید. نرگسی!!

نرگسی کوچولوی من!!

یادمه اون روز ها همیشه بهش می گفتم نرگسی پس کی تو بزرگ میشی و اون با مو های کوتاهش می اومد توی گوشم می گفت بگو چرا این رو میگی؟ من چرا باید زود بزرگ شم؟ بگو بگو بگو بگو بگو.

بهش نمی گفتم. هیچ وقت بهش نگفتم.

نرگسی کوچولوی من حالا بزرگ شده بود و داشت با لحن1خانم بزرگ و بالغ بهم پیام می زد و می گفت پس پریسا تویی؟ پس پریسا توی گوش کن هم تویی!! نظر هات رو اونجا همیشه می خونم. ما وبلاگت رو هم خوندیم. از خاطره هامون بیشتر بذار. برام دعا کن کنکور دارم. کاش توی بچگی مونده بودم. چرا در مورد مروارید بافی هامون توی تابستون ننوشتی؟ اون ها رو هم بنویس.

نرگسی پیام می داد و من جواب می نوشتم براش. ولی توی هیچ کدوم از پیام هام براش ننوشتم که از بس دستم می لرزه گوشیم داره از دستم می افته. بهش نگفتم که چقدر دلتنگ بغل کردنشم. بهش نگفتم که چقدر پشیمونم که ازش می خواستم زود تر بزرگ شه. نگفتم که چقدر در حق خودش و سمیرا و بقیه اشتباه کردم. به نرگسی نگفتم که حاضرم هرچی دارم بدم تا1بار دیگه برگردیم به گذشته تا تلافی تمام بی اعتنایی ها و بی تفاوتی هام رو کنم. به نرگسی نگفتم که چقدر واسه لحظه هایی که دلش می خواست حس کنه بیشتر عزیزه واسهم و من ندید می گرفتم ازش معذرت می خوام.

خیلی چیز ها بود که به سمیرا و به نرگسی نگفتم.

به هیچ کدوم از اون2تا خواهر نگفتم که چقدر خسته ام از شیرینی خاطرات دیروزی که قدرش رو ندونستم و به خاطر کجبینی و خودخواهی خودم از دستشون دادم و تلخی درد این از دست دادن که امروز اذیتم می کنه و چه فشاری به روحم میاره یادآوری تمام لحظه هایی که اون بچه ها سعی می کردن من بفهمم و من نمی فهمیدم چون دلم نمی خواست که بفهمم.

به نرگسی نگفتم که امروز دارم واسه تمام حسرت و کدورتی که دیروز بیخیال به دل های اون و بقیه بچه ها دادم مجازات میشم و چه مجازاتی!!!.

این ها رو به نرگسی عزیز و مهربونم نگفتم. و بهش هم نگفتم که اگر مواظب نباشم اشک هام گوشیم رو کامل خیس میکنن.

آخه از شما چه پنهون من نمی دونم چرا گریه هام به فرمایش اهل نظر شبیه پلنگ صورتی کارتون های بچگی هامونه. اشکم که درمیاد گاهی چنان زیاده که واقعا از کنترل در میره و اوضاع رو خراب می کنه. به همین ترتیب1کامپیوتر خراب کردم. نخندید بابا دهه. خوب چیکار کنم دست خودم که نیست. اینطوریم دیگه.

به چی می خندید؟ داشتم حرف می زدم ای بابا!.

خلاصه من سمیرا و نرگسی رو پیدا کردم. هرچند متفاوت با دیروز. متفاوت مثل همه، مثل خود من. ولی اون2تا خودشون بودن.

از اون روز ما همچنان هر زمان دستمون برسه به هم پیام میدیم و من خیلی خوشحالم از این پیام هایی که بینمون میره و میاد.

ای کاش بشه تمامشون رو پیدا کنم. این اصلا شدنی نیست ولی این2نفر ردی از دیروز هستن. ردی طلایی که من دوستشون دارم. در گذشته که امکانش بود این رو نه خودم فهمیدم نه بهشون فهموندم. و حالا می فهمم که چقدر باختم.

این از این.

خوب حالا بریم سر مورد بعدی.

جناب یکی و چند نفر دیگه ازم جواب خواستن. یعنی جناب یکی ازم سوال پرسید و عزیز های دیگه ای بودن که شفاهی و کتبی ازم خواستن که به ایشون جواب بدم. حتی یکی از عزیزان در سایت گوش کن بهم گفت به پرسش های یکی جواب بدم. خدا بگم چیکارت کنه جناب یکی که رفتی بر علیهم انقلاب به پا کردی.

ترجیح دادم تا جایی که جراتم اجازه میده اینجا در این پست جواب بدم. این هم اعترافه هم جنگ با خودمه هم جواب سوال های جناب یکیه هم نمی دونم دیگه چیه ولی هرچی که هست می دونم که باید بلاخره بشه بلکه من کمی آروم تر بشم. ای کاش بشم.

جناب یکی عزیز. پرسیده بودی مرضیه بزرگه کجاست که گفتم نیست؟

جاده سرنوشت پیچ های بسیار خطرناکی داره. اگر مواظب نباشیم سر این پیچ ها بیچاره میشیم.

من ایشون رو سر یکی از همین پیچ ها که خیلی هم تند و خطرناک بود گم کردم. پیچ افتضاحی بود!!!.

بعدش خیلی گشتم تا پیداش کنم ولی نبود. هیچ کجا نبود. خیلی ها اومدن و رفتن و بهم گفتن گشتنت بی خوده ول کن جا موندی برو. باز هم می گشتم. آخرش فهمیدم که گشتنم بی خوده. اون نیست، نیست. باید می رفتم، جا مونده بودم. دیگه نگشتم. رفتم.

از این فهمیدنم2ماه بیشتر نمی گذره.

جاده سرنوشت مسیر خطرناکیه. اگر مواظب نباشیم خیلی بد بیچاره میشیم.

جناب یکی پرسیده بودی من وسط اون بچه ها توی خوابگاه چیکار می کردم.

من مربیشون بودم. مربی و سرپرست اون خوابگاه و اون بچه ها در دوره طرح تابستونیشون. البته خودم رو هرگز مربی به حساب نیاوردم. من عین خودشون بودم. یکی مثل خودشون و شاید اشتباهم همینجا بود.

من مربی بودم و وظیفهم خیلی سنگین بود. خیال می کردم باید دوستشون باشم تا وظیفهم رو درست انجام بدم و شاد و سبکشون کنم. ولی این درست نبود.

من مربی بودم و در جریان شاد کردن اون ها و البته خودم، وظیفه خودم رو به عنوان مربی شاید یادم رفت و ندیدهش گرفتم. باید جاهایی نقش1بزرگتر رو براشون اجرا می کردم نه فقط نقش1دوست رو. اون ها مربی لازم داشتن تا یادشون بده نه فقط دوستی که باهاشون بخنده و احساس خودمونی بودن با1بزرگتر رو بهشون بده و فقط شادشون کنه. اشتباه کردم. من اینجا به تمام افرادی که این خط ها رو می خونن اعتراف می کنم که در حق اون بچه ها اشتباه کردم و این تنها یکی از اشتباهاتم بود.

جناب یکی پرسیده بودی الان کارم چیه.

من. واقعا دلم نمی خواد جواب بدم ولی این چیزیه که هست. من نمی تونم چیزی جز این باشم پس بذار خودم باشم چون جز این راهی نیست.

من معلمم. معلم بچه های استثنایی.

من12ساله که به عنوان مربی شب خوابگاه و بعدش هم معلم عادی روزانه دارم به بچه های استثنایی درس میدم ولی این روز ها فهمیدم که خودم به شدت درس لازم دارم و این درس رو از روزگار گرفتم و دارم مطالعهش می کنم و عجب سختگیره این آموزگار به من!.

بله جناب یکی من معلمم. از گفتنش هیچ خوشم نیومد. کارم رو دوست ندارم. دلم می خواست1کار آروم و بی دردسر تر داشتم. دلم می خواست کارم در ارتباط با علاقهم بود. کامپیوتر. ولی نشد. از بچگی از معلم شدن نفرت داشتم. حتی توی معلم بازی هامون من نقش معلم رو هیچ وقت نمی گرفتم. نمی دونستم این نقش در پیچ و خم سال های بزرگیم منتظرمه. اون زمان هم که من توی خوابگاه بودم در سال تحصیلی مربی شب خوابگاه بودم و در تابستون هم به اصرار خودم طرح اجرا شد و بچه ها در خوابگاه پذیرفته شدن و من که خودم طرح رو پیشنهاد کرده بودم پاش ایستادم و به عنوان مربی اونجا موندم.

من برای اون بچه ها مربی خوبی نبودم به1001دلیل. اون ها ولی اینقدر بزرگوار بودن و هستن که حرفی نزدن و اجازه دادن تا ابد بدهکارشون بمونم.

اینجا توی اینترنت، در این محیط که هر کسی می تونه بیاد و بخونه، من از تمام اون بچه ها معذرت می خوام.

به خاطر تمام کوتاهی هایی که در اون سال ها کردم ازشون معذرت می خوام.

من از سمیرا، از نرگسی، از نگین، از مرضیه کوچیکه و اعظم و معصومه و هدیه و کلسوم و سعید و علی و کامران و هر کسی که الان اسمش یادم نیست به خاطر هر دردی که سردی دست هام، سردی کلامم، سکوتم، بی تفاوتیم، ندیده گرفتن هام، ندیدنم، نشنیدنم، نفهمیدنم و نخواستنم به دل هاشون داد معذرت می خوام. ای کاش بتونن ببخشنم.

خوب جناب یکی به نظرم جواب هات رو گرفته باشی.

پست من هم زیادی زیاد شد. باقیش باشه واسه بعد.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (7)

یکی

پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 11:40

تو!؟ معلمی!؟ جدی!؟ مر30.ای.ای.ای. هی من بازم سؤال دارم. چرا خوشت نمیاد بگی معلمی؟ مگه چشه؟ ایراد که نیست خوب حالا گیریم کارتو دوست نداری. اینم کاره مثل همه کارا دیگه. خیلیا کارشونو دوست ندارن اینکه چیز بدی نیست. ببین سرکار که میری اصلا بخودت نگو مثلا میرم مدرسه. بگو میرم سرکار. سخت نگیر بابا حقوق سر برجو بچسب. الانم که گفته بودی داری میری طرف استخدام. چه فرق میکنه چیکار میکنی مهم اینه که بیکار نیستی. کارای دیگه هم یطورایی دیگه سختن. هر کاریم داشتی بقول خودت نمیشد ایام فیکس به کامت باشه. پس فکرشو نکن. ولی من هنوز سرم نشد به نظرت چی میشه بقیه بفهمن تو معلمی؟ یکوچولو توضیح بده استدلالتو بفهمم. هی این چیزا که درباره پیچ و جاده و اون دختر گفتی. گفتی از تموم شدن این داستان دو ماه میگذره؟ یعنی شهریور. انگار بنظرم فهمیدم چی شد. نمیدونم چقدرشو درست فهمیدم ولی انگار گرفته باشم. ببین من خیلی متاسفم. واقعا میگم. لازم نیست بشناسمت که بفهمم این اتفاق چه بلایی سرت آورده. وقتی دربارش مینویسی قشنگ معلومه که چه شکلی میشی. کاش اینطوری نمیشد ولی خودت میگی سرنوشت. اون سرنوشتش تا سر همون پیچ بود. خیلی راحت ممکن بود تو جاش باشی. ولی سرنوشت تو ادامه داشت و تو الان اینجایی. تو باید ادامه بدی. ازت کاری برنمیاد. همونطور که توی اون یک سال کما ازت کاری برنیومد و آخرشو نشد عوض کنی. این تقصیر تو نبود. این فقط یک اتفاق خیلی بد بود ولی تو که نمیتونستی جلوشو بگیری. اصلا نمیخوام اذیتت کنم ولی تو باید دربارش حرف بزنی. هرچی بیشتر بگی برات راحتتر میشه. تا آخر عمرت اگه نگی رو دل و دوشت میمونه. دربارش حرف بزن. اینقدر حرف بزن که سر طرف مقابلو ببری. یواشیواش برات ترک میخوره و میشکنه و میریزه پایین و راحت میشی. یه سؤال دیگه. تو چرا از اون بچه هات هی معذرت میخوای؟ مگه باهاشون چیکار کردی؟ من از خدام بود یه مربی داشتم مثل تو بود. کلی خوش میگذشت. از پستتم برمیاد که اونا هم ازت بدشون نمیومد. پس مشکل چیه؟ تو چه کوتاهی در حقشون کردی که باید واسش معذرت بخوای؟ یکی دیگه. گفتی الان در حال مجازاتی. چه مجازاتی؟ میتونی بگی؟ ببین من یه ولگرد اینترنتیم. خیلی وبها و سایتها میرم و با همین اسم یکی چیزمیز میگم و چیزاشونو میخونم ولی هیچکدوم مثل این وب تو واسم داستان نشد. بازم جوابامو بده تا هم من راحت بشم هم خودت سبک بشی. خوب کردی داستان معذرتخواهیتو اینجا گفتی. حتی اگر اونا نخونن تو راحت میشی. راز اصلا چیز خوبی نیست. حال آدمو میگیره. انگار به روح آدم سنگ بستن که بکشه پایین و سرشو کنه زیر آب و نفلش کنه. بدون رمز و راز سبکتری. هرچی داری تا میتونی بریز بیرون و اگه هم نمیشه بریزیش بیرون یکطوری از دستش خلاص شو. مثل پر سبک میشی. درازنویسی تو به منم منتقل شد. هی راستی من همیشه میام اینجا. بعضیوقتا چیز نمینویسم ولی همش میام. دلت تنگ نشه. یادت نره من بازم سؤال پرسیدم. جواب بدیا. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. بله من معلمم. استدلالی ندارم فقط دلم نمی خواست بگم تا شما هر بار سر به سرم بذاری. از این که خودم رو نبینن و معلم بودنم بیشتر از پریسا بودنم دیده بشه و هر کاری کنم و هر چی بگم ازم اندازه1معلم انتظار داشته باشن نه اندازه1آدم عادی متنفرم. معلمی شغل بزرگ و وظیفه فوق العاده سختیه و من هرگز معلم خوبی نبودم. خوشم نمیاد هر بار یادم بیارن که اسمم معلمه. به خصوص این سال های آخر که بچه های کلاسم اکثرا همراه نابینایی با معلولیت های متعدد و جدی مثل کم توانی های ذهنی در درجات مختلف و حتی مشکل اتیسم مواجه بودن و هستن و من بعد از تموم شدن1سال تحصیلی عملا هیچ موفقیتی در اونهمه زور زدن هام نمی بینم. بحث در زمینه علت این موفق نبودنم خیلی زیاده و من اگر جراتش رو داشتم خیلی دلیل ها واسهش می آوردم و خیلی حرف ها داشتم بگم که متاسفانه به هر کسی گفتم تعیید کرد و گفت تمامش درسته ولی. ولی بهتره فقط1خانم معلم عاقل و کوشا باشی و جایی این ها رو نگی. بگذریم. حالا شما می دونی و هر چی دلت بخواد می تونی اینجا بگی به قول اوایل خودت خانم معلم و اذیتم کنی. در مورد اون جاده و اون پیچ هم. درست میگید. من نتونستم چیزی رو عوض کنم ولی کاش حد اقل خودم زود تر این رو باورم می شد. پیش از این که به اینجا برسم باید می فهمیدم. از همون اول قصه باید سعی می کردم آخرش یادم بمونه. من سعی نکردم. باور هم نکردم. هر کسی بهم هشدار داد یا نشنیده گرفتم یا دشمنش شدم و کنارش زدم. و حالا رو در روی واقعیتی ایستادم… یعنی نقش زمین شدم که دیگه نه میشه ندیدهش گرفت نه زورم بهش می رسه که کنارش بزنم. من از شما و همدردی شما بی نهایت ممنونم جناب یکی ولی واقعا دیگه نمی خوام در مورد اون دختر اینجا و هیچ جای دیگه با هیچ کسی هیچ حرفی بزنم. خواهش می کنم جناب یکی. دیگه برای من بسه. دیگه تحمل ندارم. نمی تونم به خدا دیگه نمی تونم. خوشحالم که میاید حتی اگر چیزی ننویسید. خوشحالم که به یاد دل من هستید. خوشحالم که هستید. ممنونم جناب یکی. هر کسی که هستید ممنونم از حضور شما. ایام به کام.

حسین آگاهی

پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 22:44

سلام. راستش واقعاً نمی دونم چی باید بگم! فقط می خواستم بگم من هم همراه شما هستم. نمیشه گفت در همه حالات؛ لا اقل با این نوشته هاتون و در این جا هستم. برام دعا کنید و چون در این دنیا هیچ چیز رو مفتی نمیدن من هم اگر قابل باشم برای شما دعا می کنم.

http:////www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست عزیز. چقدر خوشحالم از همراهی شما. لازم نیست چیزی بگید. کلمات اینطور زمان ها کمتر به کار میان. همون همراهی شما برای من بالاتر از کافیه. امیدوارم فقط همراه من باشید نه همدرد من. براتون دعا می کنم. به دعای خودم هیچ امیدی ندارم ولی به مهربونی خدایی که خیلی ها بهش شهادت میدن هنوز امیدوارم و روی حساب همین امیدواری امیدوارم دعا های من در مورد شما اجابت بشه و به اون چیزی که می خواید برسید. باز هم ممنون از حضور و از همراهی و از دعای شما که خیلی لازمش دارم. ایام به کام.

یکی

جمعه 1 آذر 1392 ساعت 06:21

برای چی باید سربسرت بذارم؟ اون اوایل اگه خواستم اونطوری صدات کنم فرق داشت. مطمئن باش همچین کاری نمیکنم ولی تو بد تصورش میکنی. اولا واسه من و حتما واسه همه اونایی که میشناسنت تو پریسا هستی و وقتایی که باهاتن اصلا بمعلم بودنت فکرم نمیکنن. دوما تو بهترین معلم دنیا نیستی ولی اوضاع بچه هات تقصیر تو نیست. ببین من یه بار وسط یه مهمونی یه اتیسم دیدم همون یه بار واسه تمام عمرم بسه. تازه اون اتیسم نابینا هم نبود و فقط همین یه مشکلو داشت نه مثل بچه های تو. البته بعدش برام توضیح دادن که همه اتیسما مثل اون نیستن و یه اسمیم واسه نوع اتیسمش گفتن که من الان یادم نیست. اولش آس یا آست یا از این چیزا داشت ولیمن دیگه دلم نمیخواد تا زندم هیچ اتیسمی ببینم با آست یا بیآستشم فرقی واسم نمیکنه. گرفتی چی میخوام بهت بگم؟ تو معلم اول نیستی ولی خدا هم نیستی. معجزه کار تو نیست. اینطور که از نوشتت فهمیدم تو معلم نابینایی نه کمتوان و اتیسم. راستی من زیاد مطمئن نیستم کمتوان که گفتی همون عقبموندست یا نه؟ سوما من خودمم هیچوقت دلم نمیخواد معلم باشم چون هم سخته هم اصلا جالب نیست ولی مثل تو هم نمیبینمش. ازش بدم نمیاد. همونطور که گفتم اینم یه کاره دیگه. حق داری آخر سال حالت گرفته شه ولی بخودت بگو من اومدم تا یاد بدم. من نیومدم یاد گرفتن اینارو تعهد کنم. متوجهی چی میخوام بگم؟ تو فقط کارتو بکن. نذار نتیجش حالتو بگیره. ساده نیست ولی وقتی خودت دلیلاشو میدونی دیگه نباید زیاد بخودت سخت بگیری. بقیه راست میگن. چیزایی که نباید جایی بگیو نگو. من دلیلاتو نشنیده میدونم و قبولشون دارم. ولش کن بیخیال. فقط خواستم بدونی که واسه من هیچ فرقی نکرده. ازت قد معلم انتظار ندارم. تو فقط پریسایی. بقول خودت پریسای آنسویشب. درباره اون دخترم من هنوز میگم باید حرف زد و خلاص شد ولی بنظرم بهتره فعلا من چیزی نگم و بسپرم بدوستات اگه اینجارو میخونن. کاش بدونن برات چیکار کنن. هی نگفتی چه بلایی سر بچه هات آوردی که دفتردفتر ازشون معذرت میخوای. فکر نکنم چیزی باشه که نشه اینجا گفت. پس بگو. شاید با نوشتنش کار راه بیافته تو از کجا میدونی؟ راستی واسه پست بعدیت از همین حالا یه فکری بکن که بعدا مجبور نشی عقبش بندازی. خوشم نمیاد همش بیام اینجا ببینم آپ نشده ضایع بشم. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. ممنونم. به خاطر همه چیز. بله کم توان های ذهنی همون عقب مانده های ذهنی هستن. ولی تشخیص داده شد که لفظ عقب مانده ذهنی قشنگ نیست و توهین آمیزه و این لفظ رو عوض کردن و گفتن باید بگیم کم توان ذهنی تا… نمی دونم شاید تا محترمانه تر باشه. مثل لفظ نابینا که برش داشتن و به جاش به ما نابینا ها میگن روشن دل یا بینا دل یا از این مزخرفاتی که من هیچ خوشم نمیاد. کاش به جای تغییر الفاظ چیز های دیگه عوض می شدن. معذرت می خوام که همین حالا توصیه های شما و دیگران رو نادیده گرفتم. گاهی دست خودم نیست. باید بیشتر سعی کنم. من اومدم که یاد بدم نیومدم یاد گرفتن بچه هایی رو که اصلا جاشون توی کلاس من نیست تعهد کنم. این رو هم درست میگید ولی من چجوری می تونم راحت بگیرم وقتی بچه ای رو که تمام مدارکش داره میگه من با تلاش بیشتر دارم به خودم و به اون طفلک فشار بی خود میارم رو برای سال ششم و هفتم به زور می چپونن توی کلاس من و به حکم کاغذ بازی و اجبار فرمان بری باید بپذیرم که بچه بیچاره بره کلاس بالاتر تا حذف نشه و من برای بار ششم و هفتم هرچی توی سال های قبل بهش یاد دادم رو دوباره و6باره و7باره تکرار کنم و تازه بهم روش های جدید هم پیشنهاد می کنن. روش هایی که خودشون هم می دونن جواب نمیده یا خودم پیش از این در سال های گذشته بار ها امتحانش کردم. شما درست میگید ولی عمل بهش واسه من کمی مشکله. در این مورد هم باید بیشتر سعی کنم. من پریسا هستم. پریسای آن سوی شب. ممنونم جناب یکی. واقعا ممنونم. می دونید؟ شما دوست خوبی هستید. ممنونم از حضور شما. برای پست بعدیم هم باید از حالا بگردم تا سریع تر1چیزی پیدا کنم که شما بخونید. کاش زود پیداش کنم. ایام به کام.

وحید

یکشنبه 3 آذر 1392 ساعت 09:29

سلام من قبل از هر چیز از کتاب داستانتون تشکر میکنم بعد هم میخواستم بگم خوشحالم که شاغلید معلمی هم خیلی خوبه اگه شما نتونستید به بچه های معلول اون طور که باید و شاید رسیدگی کنید توانایی شما نمیره زیر سؤال مشکل از اوناست که کند ذهنن و بیش از اندازه باید براشون وقت گذاشت اصلا هم پشیمون نباشید که با بچه ها دوست شدید ما خودمون توی دوران مدرسه از معلمهایی که فقط درس میدادن و باهامون ارتباط برقرار نمیکردن متنفر بودیم از سرپرستا هم بدمون میومد چون همش میخواستن امر و نهی کنن و به ما تسلط داشته باشن پس این صمیمیت شما با بچه ها شما رو براشون به یک انسان جذاب و دوست داشتنی تبدیل کرده و اما در مورد اون دوستتون که از دست دادید شما باید هر طور شده با واقعیتهای زندگی کنار بیایید مرگ برای همه هست یکی زودتر یکی دیرتر البته پریسا خانم درسته که از دست دادن یک دوست صمیمی برای ما خیلی رنج آوره ولی به نظر من از دست دادن یکی از اعضای خانواده درد ناکتره من خودم در سنین نوجوانی پدرم رو از دست دادم و ضربه شدیدی خوردم هنوز هم وقتی به یاد بابام میفتم غصه میخورم و دلم براش تنگ میشه شما باید خدا رو شکر کنید که اعضای خانوادتون همه سالمن و زیاد به اون مسأله فکر نکنید در آخر با عرض معذرت میخواستم بگم حرف زدنهای جناب یکی من رو به یاد آقای مجتبی خادمی میندازه صحبت کردنشون و شوخ طبع بودنشون خیلی به اون شبیه هست بنا بر این من احتمال زیادی میدم که ایشون آقای خادمی باشن براتون آرزوی موفقیت دارم خدا نگهدارتون.

http://aansooyeshab.blogsky.com

پاسخ: سلام آقا وحید. حال و احوال چطوره؟ کاش خوب باشید. ممنونم به خاطر تمام گفته هاتون. بچه های من. این بچه ها به چیزی بیشتر از زمان احتیاج دارن. شاید هرگز نتونم نیازشون رو براورده کنم ولی دعا می کنم که بشه. بچه هایی که من باهاشون دوست بودم. نمی دونم واقعا چه حسی داشتن و الان چه نظری دارن. من مربی بودم. باید بهتر پیش می بردم و نبردم. من هنوز مربی هستم و حالا فقط می تونم سعی کنم که از این به بعد مربی خوبی باشم. گذشته دیگه از دستم خارجه و نمی تونم عوضش کنم. کاش می تونستم. گاهی با خودم میگم ای کاش اجازه می دادم اون ها ازم متنفر باشن مثل همه سرپرست هایی که شما اینجا گفتید. چرا باید من متفاوت بودم؟ کاش نبودم. در مورد از دست دادن ها با شما موافقم. باید باهاش کنار اومد. باید باور کرد. باید گذاشت و گذشت. چیزی بالاتر از فشار تحمل کردم. توضیحش در کلام جا نمیشه. خیال نمی کردم به سلامت از این گذار وحشتناک رد بشم. گذشت و من هنوز هستم و چه تعجبی می کنم از این بودنم. باورش پدرم رو درآورد و حالا… همه چیز به سرعت1ساعقه اومد و رفت. من فقط برق کور کننده ای رو دیدم که زد و خاکستر کرد و تموم شد. فقط از این دردم میاد که چرا اینقدر دیر فهمیدم و اونقدر دیر باورم شد. به خاطر پدرتون متاسفم. حق دارید دلتنگش باشید. این دلتنگی برای همیشه همراهتون خواهد بود و این نشون میده که پدر شما برای همیشه در یاد و خاطره های شما و در قلبتون زنده هست. جناب یکی هر کسی هستن و هر اسمی داشته باشن مثل همه عزیزان محترم هستن و من تا زمانی که خودشون نخوان که به نام واقعیشون شناخته بشن به نظرشون احترام می ذارم. ممنونم آقا وحید از حضور و از توصیه های شما. امیدوارم هر روز بهتر از دیروز باشید. ایام به کام.

حسین آگاهی

یکشنبه 3 آذر 1392 ساعت 21:37

سلام بر شما. حالا دیگه همه پست های شما رو خوندم؛ اول این که از توضیحاتتون راجع به کتاب ها خیلی ممنونم؛ چون درسته که من کتاب ها رو داشتم ولی این که موضوعشون چیه رو جز اون هایی که خونده بودم نمی دونستم و این کار شما به من خیلی کمک کرد. دوم این که حالا از رنج ها و مشکلاتتون و نظرتون در مورد زندگی تا حدی که این جا نوشتید باخبرم و این طوری می تونم از این به بعد در مورد نوشته هاتون هم نظرم رو بگم. سوم این که اگه دوست داشتید به من سر بزنید که یک داستان از خودم نوشتم؛ دوست دارم نظر شما رو هم راجع بهش بدونم. اسم داستان پرواز…

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست عزیز. امیدوارم توضیحات ناقص من در مورد کتاب ها تونسته باشن کمی بهتون کمک کرده باشن و کمک کنن. خوشحالم که به من و پست های من سر زدید و سر می زنید. راستش من تقریبا همیشه به شما سر می زنم ولی چند باری که خواستم نظر بذارم با فرم نظر دهی مشکل پیدا کردم و با این که به نظر خودم تمامش رو درست انجام دادم کارم موفقیت آمیز نبود. داستان شما رو هنوز نخوندم چون تازه دستم به کامپیوتر رسیده، ولی از روی باقی نوشته های شما می دونم باید خوندنی باشه. در همین لحظه توی راه وبلاگ شما هستم. ممنون از حضور شما. باز هم به من سر بزنید. از خوندن نظراتتون خوشحال میشم. حتما بهره مندم کنید. ایام به کام.

یکی

جمعه 8 آذر 1392 ساعت 18:37

سلام ببخشید نتونستم تا پست بعدیت صبر کنم. البته چون دیر شد خواستم بذارم بعدا بپرسم ولی دیدم نمیشه منتظر بشم. ببین اولا جواب سؤالمو ندادی. چرا از بچه هات معذرت خواستی؟ مگه چیکار کردی؟. چرا ازشون معذرت میخوای؟ تو مگه چیکارشون کردی که معذرت میخوای؟ دوما من از این جریان پلنگصورتی چیزی سرم نشد. شباهتت با اون چیه که گفتی شبیهشی؟ توضیح بده بفهمم. یعنی رنگت صورتیه؟ سوما یه بار ازت پرسیدم اون یه نفر که میگی ایام به کام تورو دلش نخواست الان کجای الآنته گفتی توی کابوسات در حال متهم کردنت. تو چه تقصیری کردی که همه اش خودتو متهم میبینی؟ ببین اینجا بهترین جاست واسه گفتن. بگو. گیریم جدی مقصر باشی. نمیکشنت که. چهارما بجنب. ده روز شد. آپ شو. منتظرما. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. اول این که شاید بتونم در پست بعدی جواب سوال اولتون رو بدم. باید ببینم چقدر شجاعم. دوم این که این جریان پلنگ صورتی. نه جناب یکی، من رنگم صورتی نیست. من راستش وقتی دلم از1موضوعی زیاد گرفته باشه، گریه که براش می کنم اشک هام زیادی زیاد هستن. مسخره هست ولی نمی تونم کنترلش کنم و گاهی اونقدر زیاد میشه که تمام صورت و دست و آستین و زیر چونه و اگر ادامه بدم چکه چکه می افته رو هر چیزی که زیر دستمه و همه رو خیس می کنه. کامپیوتر قبلیم و گوشی مبایلم سر همین خراب شد و حسابی واسهم دردسر درست کرد. شنیدم پلنگ صورتی توی کارتون هم همینطوری بود. یعنی گریه که می کرد اشک هاش خیلی بودن. نمی دونم، احتمالا در نظر افراد محترمی که این تشبیه رو درست کردن نکته با مزه ای بود واسه همین من نگهش داشتم. تقصیر من. من نمی دونم چجوری واسه شما توضیحش بدم جناب یکی. پس ترجیح میدم چیزی نگم. حد اقل فعلا. آپ هم به روی چشم. دنبال موضوع برای گفتن بودم که شما نیایی بهم معترض بشی. به محض این که پیدا کردم آپ هم میشم. مثل همیشه، ممنون از حضور شما. ایام به کام.

میثم امینی

جمعه 8 آذر 1392 ساعت 21:11

درود به شما پریسا خانم امید که زندگی بر وفق مراد باشه. (حد اقل تا جایی که ممکنه) بعد از این همه وقت که مشغول بودم و زیاد توی اینترنت پرسه نمی‌زدم. خوشحالم که دوباره راهم به وبلاگ شما باز شد. فعلا فقط این آخرین مطلبتون تا به حال رو خوندم. بابت دوستتون واقعا متاسفم. در مورد معلمی و احساس گناه یا هر چیزی که در مورد عمل کردتون در گذشته دارید هم درکتون می‌کنم. ولی به نظر من شما برای اون بچه‌ها مربی و معلم عالی‌ای بودید. این مدت که شما رو از روی نوشته‌هاتون می‌شناسم. شما رو شخصیتی بسیار قابل احترام دیدم. من فکر می‌کنم اون بچه‌ها خوش‌شانس بودن که شما رو به عنوان مربی و معلم داشتن. در صدد راه اندازی یه وبلاگ یا سایت یا هرچیز دیگه هستم. امیدوارم بیشتر بتونم به وبلاگ خوبتون سر بزنم. موفق و پایدار باشید.

پاسخ: سلام آقای امینی. شما مهمان ویژه هستید. چقدر خوشحالم که اینجا می بینمتون. و خوشحالم که در اینترنت باز هم هستید. حسابی ذوق کردم از خبر ایجاد وبلاگتون که امیدوارم قریب الوقوع باشه. هنوز دلم واسه روشنا تنگ میشه و حالا منتظرم تا وبلاگ جدید شما راه بی افته. بابت همدردیتون بالاتر از بی نهایت ممنونم. واقعا نمی تونم توصیف کنم همدلی هایی که اینجا می خونم چقدر برای من ارزش داره. هر کلمهش برام اندازه1جهان می ارزه. ممنونم. در مورد اون بچه ها. ای کاش نظر خودشون هم این باشه. من اشتباه کردم. نباید می کردم ولی من. نفهمیدم چی شد. نباید اینطور می شد. من نباید اجازه می دادم ولی. ای کاش می شد از اول شروع کرد. نمیشه ولی میشه تجربه کرد. من هنوز هم مربی هستم. البته نه مربی خوابگاه ولی هنوز بچه هایی زیر دستم میان و میرن. تنها کاری که ازم بر میاد اینه که تجربه های گذشته رو به چشم عبرت ببینم و سعی کنم که برای بچه هام مربی بهتری باشم. بهتر از گذشتهم. کاش بتونم!. کاش!. این که من رو اینطور ارزیابی کردید نظر لطف شماست و به خاطر لطفی که بهم دارید ممنونم. کاش می شد آدم از همون قدم اول درست بره. این شدنی نیست ولی میشه عبرت گرفت. دارم سعی می کنم. با تمام ذرات توانم دارم سعی می کنم. من هم امیدوارم بتونید باز هم به آن سوی شب سر بزنید. حضور شما مایه شادی من میشه. باز هم میگم. منتظر وبلاگتون هستم. مطمئنم که جای خوبی میشه واسه سر زدن های هر روز چند بار من. ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به یاد یاران موافق!

سلام به همگی.

چه پاییز گرمی!.

دیشب داشتم وسط پیامک هام می گشتم تا1قشنگش رو پیدا کنم و برای چند نفری که گاهی باهاشون اس بازی می کنم بفرستم. وسط گشت و گذارم رسیدم به1شعر. همونجا متوقف شدم و بار ها خوندمش. فقط2بیت بود.

“گیرم که فلک همدم و هم راز آید، ناسازی دهر بر سر ساز آید،

یاران موافق از کجا جمع شوند؟! وین عمر گذشته از کجا باز آید؟!”

دل همیشه تنگم1دفعه بد تنگ شد واسه یاران موافقی که وقتی فلک چندان همراه نبود و دهر بیشتر از حالا ساز ناسازگاری می زد با هم چه ماجرا هایی که نداشتیم.

خنده ها و غم ها و سبک باری ها و دردسر هامون.

رفتم وسط دریای خاطرات و…

سال ها پیش بود. شاید10سال شاید چند ماهی کمتر یا بیشتر.

سمیرا می خواست یادم نیست واسه چی شیرینی بده. یعنی ما می خواستیم به زور ازش بگیریم و اون بنده خدا هم که می دونست آخرش باید شیرینیه رو بده همون اول تسلیم شد.

بعد از ظهر1روز تابستونی بود. رفتیم به1بستنی فروشی تا سمیرا بستنی بده.

بستنی خیلی دوست داشتیم. همیشه در حال حساب کتاب کردن بودیم تا پولمون برسه بریم با هم بستنی قیفی بخوریم و اگر شانس یاری می کرد سفارش1نون خامه ای نارنجکی کوچیک هم با هر بستنی می تونستیم بدیم. البته فقط گاهی. چقدر اون زمان ها دلم می خواست اوضاع مادی لعنتیم بهم اجازه می داد تا با بچه ها بریم همه با هم هر چقدر دلمون می خواد بستنی قیفی و نون خامه ای بخوریم تا دیگه هیچ وقت دلمون نخواد قیافه نون خامه ای رو ببینیم. همیشه یواشکی طوری که بچه ها حرف دلم رو نشنون به خودم می گفتم چی میشه1روزی دست من باز بشه و همه این هارو ببرم1کافیشاپ20و حسابی از بستنی و مخصوصا نون خامه ای همهمون رو سیر کنم؟

من بودم و سمیرا و مرضیه کوچیکه و مرضیه بزرگه و معصومه و اعظم و درست یادم نیست نگین هم بود یا نه. همینطور نرگس کوچولو خواهر کوچیک سمیرا که هنوز ابتدایی می رفت و ته تاقاری دسته ما بود. من از همه بزرگتر و سردسته این دسته اشرار بودم. توی راه از بس خندیده بودیم چشم های همه مون خیس اشک بود. به هر چیز مربوط و نامربوطی می خندیدیم و چه ساده بود خندیدن اون زمان!.

دردسرتون ندم. بلاخره رسیدیم. بماند که سر تاکسی سوار شدن و این که همه می خواستیم سوار1تاکسی بشیم به این بهانه که نیمه بینا های ما باید مواظب نابینا های مطلق مون باشن چه بلایی سر راننده های بدبخت آوردیم و توی ماشین چه آتیش هایی که نسوزوندیم.

با تمام این ها رسیدیم. همه با هم ریختیم توی بستنی فروشی و به هر گرفتاری که بود از وسط شیطنت ها و خنده ها سفارش بستنی دادیم. طرف گفت همین پایین میشینید یا تشریف می برید بالا؟ تعجب کردیم. آخه ما زیاد رفته بودیم به اون بستنی فروشی. جای کوچیک و خیلی معمولی بود و راستش ما در تمام این رفت و آمد هامون هیچ وقت نفهمیده بودیم که اینجا طبقه بالا هم داره. اونجا1مغازه با ظاهری کاملا متوسط شاید هم کمی پایین تر از متوسط بود. حتی از لحاظ نظافت شاید کمی از متوسط پایین تر هم می زد. خلاصه، با خودمون گفتیم این پایین رو زیاد آزمایش کردیم. امروز هم شلوغه و اینجا گرمه. بریم بالا. بریم، بریم؟ بریم.

“میریم بالا.”

طرف با احترام راهنماییمون کرد بالا و رفت. اون بالا خلوت تر بود و هیچ کدوم از ما به فکرمون نرسید چرا. میز های شیشه ایش گرد و کوچیک تر و ظریف تر از میز های زمخت پایین بودن و باز هم هیچ کدوم از ما نپرسید چرا. هواش از اون پایین بهتر بود و خلاصه همه چیزش کلی با اون پایین فرق داشت و حتی احترام راهنمای ما کلی متفاوت و البته چند برابر همیشه بود و بین ما کسی نپرسید چرا این2تا طبقه اینهمه متفاوت هستن. فقط داشتیم عشق می کردیم و 1دفعه یادم نیست کدوم یکیمون گفت:

“ای بابا! باید2تا میز بشیم.”

راست بود. ظرفیت اون میز ها حد اکثر4نفر بود و ما… باید2تا میز می شدیم، ولی مگه توی کَتِمون می رفت؟

زور زدیم میز هارو به هم بچسبونیم تا کنار هم باشیم ولی میز ها گرد بودن و مطلوب ما حاصل نمی شد. پس صندلی هارو از میز کناری آوردیم روی1میز و فقط خدا می دونه چجوری به زور چپیدیم توی هم پشت1میز.

خودتون صحنه رو مجسم کنید و هر اسمی که دلتون می خواد روی این تصویر بذارید. صندلی ها خیلی سبک بودن و راحت جا به جا می شدن ولی با توجه به موقعیت اون لحظه ما این اصلا1مزیت به حساب نمی اومد. داشتیم زور می زدیم گره هامون رو از هم باز کنیم و شصت پای هم رو از چشم همدیگه در بیاریم و من که فشار و گرما خستهم کرده بود1دفعه زد به سرم و کلافه2طرفم رو با1فشار هول دادم عقب تا شاید صندلیم به2قدمی میز برسه که1دفعه1صدای آخ از وسطمون بلند شد و پشت سرش1ترق و بامبی بلند و1آخ بلند تر که بین ناله و جیغ بود.

من بی توجه به این که چی شده بلند گفتم آخیش جام باز شد نفس کشیدن چه حالی میده داشتم خفه می شدم. و بلافاصله و در کمال تعجب دستم خورد ب1پایه ظریف صندلی از جنس همون صندلی که نشسته بودم روش وه2تا پای داخل کفش که اومده بود بالا تا موازات جای نشستن من و صدای آشنای یکی از بچه ها که اسمش رو نمی برم رو از زیر میز شنیدم که گفت آخیش و کوفت! جات باز شد؟ الان خیلی راحتی نه؟ صد سال سیاه می خوام نفس نکشی. و همون لحظه پام از سوزش نیشگونی که از زیر میز اومد سوخت.

از صدای آخ بلند خودم و صدای خنده های غریبه ای که از میز های اطراف می اومد و صاحب هاشون در کمال ادب سعی می کردن بی صدا باشه فهمیدم چی کار کردم.

تصور نمی کنم لازم باشه براتون توضیح بدم که یکیمون رو با صندلی فرستاده بودیم زیر میز و طرف جلوی چشم اونهمه آدم کاملا ولو شده بود روی زمین.

خودمون هم بدون مکث زدیم زیر خنده، حتی اونی که زمین خورده بود بعد از این که پا شد و چندتا فحش و نیشگون حسابی مهمونم کرد نتونست جلوی خندهش رو بگیره.

بلاخره نشستیم ولی کار به همینجا ختم نشد. عاقبت سفارش هامون اومد و به پرسش ما که: “مگه آوردن چندتا بستنی لیسی چقدر طول می کشه که اینهمه طولش دادن؟” جواب داده شد.

تازه فهمیدیم چه کلاهی سرمون رفته. هر کسی حدس زده دستش بالا.

آفرین به همگی. جایزه شما1بستنی لیسی از طرف خودتون.

بستنی هایی که برای ما آورده بودن اصلا شبیه چیزی که می خواستیم نبود. ما چند تا بستنی قیفی ساده و ارزون معمولی می خواستیم ولی…

طرف با کلی احترام اومد و جلوی هر کدوم از ما1ظرف خیلی ظریف، پایه دار و البته کوچیک بستنی گذاشت که کنارش با سلیقه خاص بیسکویت های کوچیک چیده شده بود و وسطش هم روی بستنی که به شکل قشنگی کپه شده بود با بستنی و کاکائو گل درست شده بود و روی گلی که درست نوک کپه بود…

اجازه بدید دیگه توضیح ندم.

حالا تازه هواس ما به اونهمه تفاوت جمع شده بود. بله درست حدس زدید.

اون بالا جای تجملی و مخصوص خانواده ها و نامزد ها و عاشق ها و…و به اصطلاح عموم، با کلاس های پولدار بود و ما اصلا توی باغ نبودیم. نه این که از این چیز ها بی خبر باشیم. اصلا تصور نمی کردیم این مغازه به ظاهر فسقلی معمولی همچین داستانی داشته باشه و اصلا هم توی حال و هوای امتحانش نبودیم.

دیگه دیر شده بود. نشستیم بستنی هامون رو تا جایی که شیطنت هامون اجازه می داد با متانت نسبی خوردیم و نوبت صورت حساب رسید. هر ظرف450تومان!!.

توجه داشته باشید که این جریان مال حدود10سال پیشه و هرچند شبیه رویاست ولی باور کنید که اون زمان450تومان برای خودش پولی بود. به خصوص واسه ما.

توی اون جمع جز من و مرضیه بزرگه که تازه همون سال پیشدانشگاهیش تموم شده بود بقیه همه دانشآموز بودن. دانشآموز های خوابگاهی خوابگاه شبانه روزی امام رضای قائمشهر. بچه هایی که برای طرح تابستونی و آموزش کامپیوتر و شرکت توی کلاس های ورزشی و مسابقه های تابستون همراه من توی خوابگاه مونده بودن. پرداخت این پول واسه سمیرا فشار بود هرچند خودش چیزی نگفت ولی من و بقیه می دونستیم. موندیم چجوری حلش کنیم که…

مرضیه بزرگه خیال همه رو راحت کرد. همونجا خورده نخورده گفت بچه ها1چیزی بگم موافقید؟ بچه ها قبولش داشتن و من هم همینطور. چشم بسته گفتیم آره.

مرضیه بزرگه گفت شیرینی سمیرا قرار نبود اینهمه بشه. ما ازش1بستنی قیفی ساده می خواستیم یعنی قرارمون این بود و نمی دونستیم اوضاع اینطوری میشه. اگر موافق باشید پول بستنی امروزی رو به حساب سمیرا نذاریم و هر کسی مال خودش رو حساب کنه.

سمیرا خواست اعتراض کنه که مرضیه بزرگه گفت ببین ما همه از جنس همیم. این واسه هر کدوم ما بود گرون در می اومد. این رو خودمون میدیم و توی همین هفته تو همون بستنی قیفی که قرار بود بدی رو بهمون بده. امروز اومدیم با هم تفریح کردیم و1روز دیگه هم میایم تو شیرینیت رو میدی. قبول؟ همه گفتیم قبول. سمیرا هم دیگه چیزی نگفت. هرچی داشتیم ریختیم رو هم و حساب مون رو کردیم تا بریم خوابگاه و کم و زیاد هارو با هم درست کنیم و از اونجا اومدیم بیرون.

باز خیابون، باز تاکسی و باز تعداد نفرات اضافه بر ظرفیت ماشین. باز خوابگاه و باز هم تصفیه حساب هایی که باید با رد و بدل کردن پول های خورد و ریز انجام می شد و باز فقدان پول خورد و باز سر و صدا و گیر دادن به یکی که گیر1سکه5تومنی پول خورد بود تا بدهیش رو صاف کنه و طلبکار واسه خنده و تفریح دسته جمعی همون لحظه با این که می دونست طرف خورد نداره همون5تومنش رو می خواست و ول کن نبود. باز غلغلک و جیغ و داد و یخ انداختن طلبکار5تومنی توی لباس بدهکار بیچاره و باز کف زدن ها و خنده هایی که به آسمون می رسیدن.

باورم نمیشه به چه سادگی می خندیدیم. به چه سادگی و به چه بلندی!.

***

از اون روز های افسانه ای بیشتر از10سال می گذره.

باورم نمی شد که تموم بشن ولی تموم شدن و رفتن و رد پا ها شون هم زیر غبار زمان محو شد. حالا دیگه جز خاطره ها چیزی ازشون باقی نیست. واقعا هیچ چیز!.

خوابگاه امام رضای قائمشهر رو مدت هاست که بستن و تا چند سال پیش که من مطلع بودم کرده بودنش مدرسه پسرانه اگر اشتباه نکنم ناشنوایان یا کم توان های ذهنی بزرگسال و بچه هاش که حالا دیگه کاملا ناآشنا هستن رو منتقل کردن به خوابگاه حاج ناصر مهدوی. سال هاست که اونجا نمی رم مگر به حسب اجبار اداری.

همه بچه های اون جمع عزیز من دیگه بزرگ شدن. نگین فارغ التحصیل شده و داره دنبال کار می گرده. سمیرا و معصومه و اعظم و مرضیه کوچیکه هر کدوم1گوشه ای از ایران دانشجو هستن. نرگس کوچولو امسال کنکور داره و1بار که بعد از ماه ها به طور کاملا تصادفی از پشت خط تلفن با واسطه دستش بهم رسید صداش اومد که گفت بهش بگو برام دعا کنه امسال کنکور دارم. مرضیه بزرگه دیگه نیست. و من…

من شدم پریسای اینترنتی آن سوی شب!.

***

حالا من سن و سالم بیشتر شده. کار مطمئنی دارم و اگر خدا بخواد در شُرُف استخدام هستم. حالا دیگه دستم از لحاظ مادی خیلی باز تره. دقیقا همون اندازه که اون روز ها دلم می خواست. حالا دیگه می تونم روزی چندتا از اون بستنی های نطلبیده که اون روز ها آرزوشون رو برای خودم و اون بچه ها داشتم بخورم.

ولی حالا دیگه دلم نمی خواد.

بچه های من دیگه نیستن. اون ها رفتن و من دیگه توی هیچ بستنی فروشی هیچ بستنی دلم نمی خواد.

بستنی های امروز من هرچند می تونن گرون و پر از تزئین باشن اگر من دلم بخواد ولی به درد نمی خورن. کنار این بستنی ها دیگه خنده ها و نیشگون های دیروز نیست. دیگه توی کافیشاپ نمی خندم.

اون زمان نمی فهمیدم مزه اون بستنی هایی که واسه خریدنشون اونهمه حساب کتاب و برنامه ریزی می کردیم تا پولمون برسه دقیقا همون حساب کردن ها و همون پول روی هم گذاشتن ها و همون5تومن بدهکار و طلبکار شدن ها و همون خنده ها بود و بس.

ای کاش یکی بود بهم بگه از اون بستنی ها دیگه کجای این روزگار می فروشن!.

حالا دیگه ناسازی دهر بر سر ساز اومده،

و وسط این بزم غم انگیز، جای یاران موافق عجب خالیه!.

“گیرم که فلک همدم و هم راز آید، ناسازی دهر بر سر ساز آید،

یاران موافق از کجا جمع شوند! وین عمر گذشته از کجا باز آید!.”

زیبا ترین و گویا ترین شعری بود که در تمام عمرم شنیدم!.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (6)

حسین آگاهی

چهارشنبه 22 آبان 1392 ساعت 11:01

سلام بر شما. راست میگید؛ اون بستنی ها و بیرون رفتن ها و شیرینی دادن ها همه اش بهانه با هم بودن بود و من هم که خاطراتم رو مرور می کنم می بینم که به قول حافظ: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود. به نظر من حالا اگه در توانتون هست یک زمانی رو هر چند کوتاه سعی کنید یک بار همه دوستاتون رو دور هم جمع کنید. شاید همه نتونن بیان ولی فکر کنم اون قدری بشه که تجدید خاطره ای باشه و دور هم بودنی و …

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست عزیز. بله موافقم. باید به توصیه شما عمل کنم و هرچه زودتر بهتر. دلم تنگ شده واسه همهشون. ای کاش بشه همهشون رو باز1جا ببینم. اون بچه های شاد دیگه بزرگ شدن و حالا دیگه هر کدوم دنیای خودشون رو دارن با بالا و پایین های خودشون. مثل خود من. این رو در مورد هیچ کدوممون دوست ندارم ولی به خودم میگم که حتما ردی از گذشته توی وجودشون هست. امیدوارم باشه و امیدوارم بتونم اون رد رو پیدا کنم چون برای شفای دل خودم هم شده خیلی می خوامش. ممنونم دوست من. ایام به کام.

یکی

چهارشنبه 22 آبان 1392 ساعت 11:20

خوب شد اومدی. دیگه داشتم پامیشدم بیام دنبالت. چندتا سؤال دارم. یکی اینکه گفتی مرضیه بزرگه دیگه نیست. میشه بگی کوش؟ همه اونای دیگرو گفتی کجان جز اینیکی. سؤال بعدی اینکه گفتی اونا همه دانشآموز خوابگاهی بودن و تو و مرضیه بزرگه دانشآموز نبودید. گفتی اون تازه پیششو گرفته بود پس یعنی اونم تا پیش از این خوابگاهی بوده مثل بقیه. پس تو اونجا وسط اونا چیکار میکردی اونم توی تابستون؟ من هرچی به مخم فشار آوردم نفهمیدم تو که دانشآموز نبودی چجوری اونجا وسط اونا بر خوردی. سؤال سومم اینه که اساسا تو چرا این استعداد منحوسو داری که از شیرینترین خاطرات آخرش آه درمیاری؟ من بغلدستت ننشسته بودم ولی بعد خوندن پستت آخرش صدای آهتو شنیدم. چرا؟ حالا جدی. در مورد اون دوتا سؤال اولم که جواب بده چون خودم چیزی نفهمیدم. ولی این سومیشو بذار حرف بزنیم. یعنی من حرف بزنم تو بخون بعد تو جواب بده من بخونم. ببین تو درست میگی. خیلی آدم حالش گرفته میشه وقتی میبینه همه چیزایی که واسش آشنا بودن و خاطره داشتن عوض میشه و حتی آدما هم تغییر میکنن ولی این خود زندگیه دیگه. توی زندگی هیچچی ثابت نمیمونه. اون بچه ها هم باید عوض میشدن، باید بزرگ میشدن و به قول خودت توی نمیدونم کدوم پستت باید با زمان و زندگی پیش میرفتن دیگه. خودتم همینطور. شما که نمیتونستید تا آخر دنیا همونطوری بمونید. مثلا نرگسکوچولوی اون زمان نمیشد که تا آخر کوچولو بمونه. الان خانمی شده واسه خودش. بقیه هم همینطور. اینکه بد نیست. بنظر من میشه بازم خاطره داشت. تازه این فقط تو نیستی که از اینچیزا میبینی. همه آدمای دنیا وقتی از خاطرات گذشتشون میگن آخرش میگن یادش بخیر کاش باز برمیگشت. خودمم همینطور. دلم بچگیامو میخواد و وقتایی که با دوستام توی محله کرم میریختیم ولی اون دوران گذشت و رفت و یادش بخیر. بجای اینکه واسش گریه کنم میرم زندگی میکنم و سعی میکنم که از امروزمم واسه فردا خاطره داشته باشم تا وقتی یادم میاد بخندم و بگم یادش بخیر نه اینکه همش توی گذشته شنا کنم و تازه جای خندیدن گریه کنم. بجای آه کشیدن و دلتنگ شدن این جای خالی امروزو با موارد جدید زندگی پرش کن. همه باید این کارو بکنن نه تنها تو. حالا بحث تلخ و شیرین تغییر. ببین عوض شدن ضرورتیه که باید اتفاق میافتاد وگرنه شما از زندگی جا میموندید. تغییر باید بشه و اینطور که گفتی برای هیچکدومتون خدارو شکر که تغییر بدی اتفاق نیافتاد. احتمالا این وسط اخلاقیاتتونم با تغییر موقعیتاتون عوض شده که خوب اینم تا حدی عادیه ولی البته یکمی جای بحث داره. فکرشو بکن اگه هرکدوم از اون بچه ها که اسمشونو بردی این قصه هارو تعریف کنن شاید آخرش بگن ای بابا یادش به خیر پریسا اون زمان چقدر باحال بود و الان عوض شده خفن. واقعا شاید اونا هم از تغییر کردن تو دلشون گرفته باشه. ولی این نه تقصیر توه نه تقصیر اونا. این زندگیه. فکر کن اون نرگسکوچولوتون دیگه کوچولو نیست و باید بره زندگی کنه. دیگه بزرگ شده و خوب عوض میشه دیگه مثل همه مثل خودت. اینو نمیشه کاریش کرد ولی میشه کمتر اذیت کنه. مثلا چرا بعد از ماهها تصادفی پشت خط باهم حرف زدین؟ اگه باز همو میبینین چی میشه بازم برید باهم بستنی بخورید؟ حالا اونجا نشد یجای دیگه. اگه هم همو نمیبینید زنگ بزنید و ایمیل بدید و چت کنید و از اینچیزا. خوب البته اون روزا یچیزه دیگه بودن ولی واسه همه اینه. واسه تو و واسه اونا و واسه مادرپدرای ما. اما من میگم اگر عوض شدنشون حالتو گرفت احتمال بده عوض شدن تو هم حالشونو گرفته باشه. میگی نه؟ پای صحبتشون بشین و ببین. سعی کن برای دوستات چیزی باشی که میشناختن و دوست داشتن و بعد ازشون انتظار داشته باش درصدی باشن از چیزی که تو میشناختی و دوست داشتی. زندگی نمیذاره عین اون موقعها بشیم ولی میتونیم یخورده به زور ازش مرخصی بگیریم. تو هم باور کن که خاطرات شیرین واقعا شیرینن و آخرشو مثل فیلمهندی نشین گریه کن. وسط خوندنش از خنده ترکیدم و آخرش خیال کردم باید یه بسته دستمال واست ایمیل کنم که اشکاتو پاک کنی. خوب بابا بیخیال. اونا جاشون خوبه. دانشجو شدن و کنکور میدن و از دانشگاه در اومدن و دارن شوهر میکنن و اون آخریشو هم که فقط گفتی نیست حتما حالا هرجا هست جاش بد نیست و داره حال میکنه. تو اگه ازش خبر نداری اینطوری حساب کن. تو خودتم که کار گرفتی. هی راستی سؤال. توی پست معرفیت نگفتی کار میکنی. کارت چیه؟ برامون بگو. ولی بازم میگم. خوشم میاد از خاطره گفتنت. همینطوری ادامه بده. تو قشنگ تعریف میکنی. بازم همینطوری پست بذار باحاله. جواب سؤالای منم یادت نره. بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. بله شما درست میگید. نمی دونم چرا نسبت به این تغییر ها این همه… من تا جایی که یادم هست هیچ وقت از تغییر استقبال نکردم. ولی درست میگید شکر خدا تمام اون بچه ها الان در حال پیش رفتن هستن و خوشحالم که توقف و پس رفت در کارشون نیست و امیدوارم که هرگز هم نباشه. بستنی. ما هم رو دیگه نمی بینیم. گرفتاری ها اجازه نمیدن. ولی اگر بشه، ای کاش بشه. ممنونم به خاطر صحبت ها و توضیحاتتون. و اما سوال. به4تا سوال شما40تا جواب میدم به شرط این که شما به1سوال من جواب بدید. شما کی هستید؟ چرا اسمتون رو نمی نویسید؟ یکی هم شد اسم؟ بگید تا بگم.

وحید

چهارشنبه 22 آبان 1392 ساعت 17:09

سلام خاطره ای که نوشتید خیلی جالب و شنیدنی بود بله افسوس که گذشته دیگه بر نمیگرده یادش به خیر ما هم دوران مدرسه با دوستامون چه قدر خوش میگذروندیم چه قدر با هم شوخی میکردیم حالا دیگه بعضی از دوستام متأهل شدن روحیه همه با اون وقتا فرق کرده نوشته بودید که دارید شاغل میشید تبریک میگم برای ما هم دعا کنید که از بیکاری نجات پیدا کنیم از کتابتون هم تشکر میکنم خدا نگهدار.

http://aansooyeshab.blogsky.com

پاسخ: سلام آقا وحید. اوضاع احوال چطوره؟ رو به راه هستید؟ امیدوارم که باشید. بله گذشته ها رفتن و همراه خودشون چیز های عزیزی رو بردن که تا بودن ما اصلا هواسمون به بودنشون نبود. ای کاش می شد1بار دیگه برگشت. اگر می شد من یکی همونجا می موندم و به حال نمی اومدم. شغل هم باید بیشتر برید دنبالش. پیدا کردنش این دوره و زمونه خیلی آسون نیست. من مدتی هست که کار می کنم ولی استخدام نیستم. تا خدا چی بخواد. ممنون از حضور شما. ایام به کام.

یکی

پنج‌شنبه 23 آبان 1392 ساعت 07:18

طرح معما میکنی؟ اولا جوابامو بده دوما ایام به کام من چی شد؟ پایین همه جوابا به همه گفتی ایام به کام و مال منو خوردی؟

پاسخ: ایام به کام شما؟ آخه دفعه پیش گفته بودید دلتون نمی خواد بگم. زمانی1نفر بود که بهش گفتم ایام به کام و این گفتنم نتیجهش وحشتناک بود. دلش این ایام به کامم رو نمی خواست. دلم نخواست اون چرخه مسخره باز تکرار بشه. پیش خودم گفتم شما نمی خواید بگم ایام به کام پس دیگه بهتون نگم.

یکی

پنج‌شنبه 23 آبان 1392 ساعت 10:21

عجب تو هم داستان داریا!. من کی گفتم دلم نمی خواد؟ من گفتم بالای ایام به کامت1چیزی بذار و اینطوری یخ نباش. ایام به کام جمله قشنگیه. خودمم از وقتی اینجا دیدم به همه میگم ایام به کام. البته چون این لفظا بهم نمیاد همه بهم میخندن ولی بخندن. من خیلیم دلم میخواد ایام به کامم باشه. اون یک نفری که گفتیو هم ول کن. چرا خودتو اینقدر اذیت میکنی؟ پشت این جملت یک داستان بلنده. یک نفر دلش نخواست و من نمیخوام اون چرخه تکرار بشه. چی شده؟ کدوم چرخه؟ تو چرا توی پستای شادتم درد داری؟ چرا درد کلمه هات اینقدر زیاده؟ جریانت چیه؟ تو چه بلایی سرت اومده که اینطوری نفله شدی؟ ببین اون یک نفر و نفرای اینطوریو ول کن. اون دلش نخواست خوب دیگه بهش نگو. من دلم میخواد که بگی. ما که میایم اینجا همه دلمون میخواد که تو بهمون بگی ایام به کام ولی قبلش باید مثل این پستای آخریت واسمون مطلبم بذاری. باور میکنی جا خوردم وقتی دیدم ایام به کامو به همه گفتی جز به من؟ اون یک نفر میشه بگی الان کجای الآنته؟ میخوام بدونم. قبل از جواب سؤالای قبلیم میخوام اینو بدونم. بدون طرح مسأله جواب بده و درضمن ایام به کام منو یادت نره. بای.

پاسخ: اون1نفر الان…داخل کابوس هام و هر دفعه در حال متهم کردنم. جز این دیگه هیچ جا. هیچ جای الانم نیست. ایام به کام هم بله قشنگه. ممنونم جناب یکی. از شما ممنونم. ایام به کام. و چون یکی بدهکارم پس2تا ایام به کام.

پرشیاsalari.vcs@gmail.com

جمعه 24 آبان 1392 ساعت 17:25

سلام بر پری دریاهای داستانهای زیبای کودکانه ی پر از خاطرات زیبا و دوست داشتنی. شب بخیر بعد از یک هفته فرصت کردم به وبلاگت نگاهی بندازم بسیار زیبا نوشتی حیف نیست تو که این هفته بیشتر از 100 نفر بهت سر زدن و تو رو انتخاب کردن که مطالبتو رو بخونن داستانها و خاطراتت رو به زیبایی مینویسی اما خیلی بد و ناراحت کننده و غمگین تموم میکنی.آقا یا خانم یکی یدونه بسیار زیبا گفتن در حال باش و در حال. احساس میکنم که اونقدر در گذشته هستی که حالت برات مهم نیست چون اصلا بهش فکر نمیکنی که بخای ازش لذت ببری از نظر علمی یادآوری گذشته ها اگر همراه با شور و نشاط باشه سبب خوشایندی و ایجاد احساس خوشبختی و حس رضایت از زندگی امروز ما میشه.نمیدنم شاید دوستات که امروز در کنارت هستن نمیتونن جای خالی دوستان گذشته رو برات پر کنند.ولی اینو بدون که اونا بخاطر تو و ارزشهات و زیباییهات . مهربانیهات .خنده ها وشادیهات و… از بودن در کنارت لذت میبرند و بخیال خودشون تصور میکنند که تو هم از اینکه در کنارشون هستی احساس خوبی داری قافل ازینکه تو یک کشتی غم و اندوه ناشی از نبش قبر گذشته رو با خودت میکشی و فرصت لذت بردن از حالت رو نداری .ای کاش به آرامی رهاش میکردی تا در زمان محو و نابود بشه حتی اگر هم فراموش نشه مهم نیست مهم اینه که یادآوری نشن تا قدرت نداشته باشن که با هر تجدید خاطره ای یقتو بگیرن و اشکاتو در بیارن .تو بغیر از دوستانی که در کنارت داری دوستان بسیاری داری که مطالب زیبات رو میخونن من که هر وقت به وبلاگت سر میزنم حتما آمار بازدیدکننده ها رو نگاه میکنم.در لحظه زندگی کن و ازش لذت ببر.راستی جواب یکی یدونه رو هم بده[البته ساده و نه پیچیده] بنده ی خدا رو معطل نکن بیچاره دوتا سوال ساده پرسید.دلت شاد دوست عزیز و دوست داشتنی من.ارادت و ایام بکامت باشه.

پاسخ: سلام دوست عزیز من. اینقدر لطف شما زیاده که موندم در برابرش چی بگم. ممنونم عزیز. دوستان امروزم رو دوست دارم، خیلی هم دوستشون دارم. در سالی که گذشت اگر دوستانم وسط جهنمی که گیر کرده بودم باهام نبودن مطمئنا من الان اینجا نبودم. از تمام دوستانم و از جمله شما ممنونم دوست عزیز من. شما درست میگید. تمام حرف هاتون رو قبول دارم ولی پذیرفتن با توانستن بحثش جداست. کاش تواناییم بیشتر از این بود. با هرچی توان برام مونده، با آخرین ذرات توانایی هام دارم سعی می کنم. واقعا دارم سعی می کنم. نمی دونم چقدر دیگه طول می کشه تا به ساحل برسم ولی ای کاش زودتر برسم. امیدوارم تحملم تا اون زمان دووم بیاره. همینطور امیدوارم گذشته هایی که من دیگه گذشتنشون رو باور کردم برای همیشه از کابوس های خواب و بیداریم عقب نشینی کنن و هرچند تیرگیشون اجازه نمیده هرگز فراموش بشن ولی دور بشن. اینقدر دور بشن که دیگه نبینمشون. جناب یکی هم بله درست میگن. چی بهشون بگم؟ ایام به کامشون رو خواستن که دادم بهشون دیگه. جناب یکی رو هرچند ندیدم و اسمشون رو هم نمی دونم ولی ایشون دوست من هستن. دوستی که هرگز ندیدمشون و زمان هایی که دیر میان اینجا من دلم واسهشون تنگ میشه. باز هم ممنونم که بهم سر زدید. ممنونم که با وجود مشکل کد امنیتی اینجا نظر گذاشتید و ممنونم که اینهمه لطف بهم دارید. و خیلی خیلی خیلی ممنونم که هستید دوست عزیز من. ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یادشون به خیر اون2تا مهمون اتفاقیم!

سلام به همگی.

کاش وسط پاییز بهاری باشید.

امشب هوس کردم اینجا خاطره بنویسم. دلم می خواد تا جا دارم پر حرفی کنم.

تابستون91بود به نظرم. درست خاطرم نیست چه ماهی. شاید تیر.

من در وضعیت روحی بدی بودم. البته نه به بدی تابستون92.

بگذریم. تابستون91من1جفت جوجه یاکریم داشتم که از بد حادثه1شب گذرشون افتاد به خونه من.

خیلی کوچیک بودن. جفتشون وسط دست هام جا می شدن. مثل2تا فرشته کوچولوی اشتباهی که پر پروازشون کوچیک بود و از آسمون افتادن زمین و سر از خاک ما درآوردن.

هیچی بلد نبودن. نه پریدن، نه ایستادن، نه حتی خوردن.

چاره ای نبود. اگر می خواستم زنده بمونن باید دست به کار می شدم و شدم.

با دست نوک های کوچیکشون رو باز می کردم و ته نوک هاشون نون های خیس خورده خیلی ریز می ذاشتم تا سیر بشن. روی زبونم و با لب هام بهشون آب می دادم تا تشنه نمونن. دست هام رو گاهی همینطوری بدون حفاظ و گاهی که دستم می رسید با دستکش نرم پوشیده از خز های لباس یا اگر گیرم می اومد پوشیده از پر دورشون حلقه می کردم تا شاید کمی کمتر غیبت تن مادرشون رو حس کنن. شب ها می ذاشتمشون لای همون دستکش ها و شب های اول که هنوز زیادی ضعیف بودن می ذاشتمشون روی سینهم و تا صبح همونجا نگهشون می داشتم.

نمی دونم چقدر کار هام درست بودن. آخه من که از جوجه پرنده بزرگ کردن سر رشته نداشتم. هر کاری به نظرم درست می اومد می کردم و امیدوار بودم که درست باشه.

خلاصه این که ماجرایی داشتم باهاشون.

هفته اول اینطوری گذشت و مهمون های کوچولوی من کمی بزرگ تر شدن. دیگه لازم نبود شب ها روی سینهم بخوابن تا خاطرم از گرم موندنشون جمع باشه ولی هنوز خوردن بلد نبودن و من همون طور با دست و زبون باید سیرشون می کردم.

زمان می گذشت و چه سریع هم می گذشت. اون2تارو خیلی دوست داشتم. غایمشون کرده بودم و جز خودم اجازه نمی دادم کسی بره طرفشون که مبادا اذیت بشن. برام خیلی عزیز شده بودن.

با گذشت روز ها جوجه کوچولو های من آروم آروم داشتن بزرگ می شدن و حالا دیگه می تونستن سر پا بمونن و2قدم راه هم برن. دیگه یواش یواش باید جدا جدا می گرفتمشون توی دست هام تا اذیت نشن. آخه دیگه جفتشون با هم به سادگی وسط دست های من جا نمی شدن.

کم کم یاد می گرفتن که بلند شن راه برن، جیک جیک کنن، آب بخورن، غذا قورت بدن،. و این وسط من نگران پروازشون بودم. من که پر نداشتم. من خاکی بودم و اون2تا کوچولوی عزیز آسمونی. حالا باید چیکار می کردم؟

اوایل میگفتم حالا که زوده. به موقعش بهش فکر می کنم. هنوز موقعش نرسیده.

و موقعش خیلی زود رسید. دیگه نمی شد عقبش انداخت. با راهنمایی های کسی که بیشتر از من سرش می شد تنها کاری رو که به ذهنم رسید کردم. یکی یکی می گرفتمشون توی دستم و دستم رو بالا و پایین می بردم. اون طفلکی ها هم که می دیدن دارن به سرعت از بالا میان طرف پایین بال هاشون رو تند تند به هم می زدن و به سر کوچولوشون نمی اومد که امکان نداره من در این شرایط پاهاشون رو رها کنم تا بی افتن روی زمین.

این وضع همینطور ادامه داشت و اوضاع مهمون های من داشت بهتر و بهتر می شد. دیگه می تونستن توی اتاق کمی بپرن. جعبه کوچیکشون دیگه واسهشون کوچیک بود و مجبور شدم با1قفس که با میله ها از فضای بیرون جدا می شد عوضش کنم.

زمان سپری می شد. بال های کوچیک و ضعیف کوچولو های من داشت بلند تر و قوی تر می شد و خیلی طول نکشید که من اولین هشدار ملایم رو از دوست راهنمام دریافت کردم:

“این2تا دیگه بزرگ شدن. شاید لازم باشه دیگه کم کم آماده بشی تا بفرستیشون به جایی که باید باشن.”

نشنیده گرفتم. چندتا هشدار واضح تر بعدی رو هم همینطور. من اون2تارو دوست داشتم. دلم هیچ طوری رضایت نمی داد بفرستمشون وسط طبیعتی که1000جور بلا و خطر توش هست. از این گذشته، با دل خودم چه می کردم؟ از تصور رفتنشون هم دلتنگیم می شد.

“آخه این2تا هنوز خیلی کوچیکن. اگر طوریشون بشه چی؟ اگر نتونن غذا گیر بیارن؟ اگر نتونن بپرن چی؟ بیرون پر از گربه و بچه های خطرناکه آدمیزاده. این2تا که مادر نداشتن این چیز هارو یادشون بده. اگر بلایی سرشون بیاد چی؟ هنوز زوده. بذار چند وقت دیگه بمونن تا بزرگ تر بشن.”

و همون زمان هم خودم می دونستم این ها همهش بهانه هستن. فقط واسه دل تنگ خودم.

یادمه1بار توی جمعی بودم که سر تفسیر عشق و مشتقاتش بحث بود. هر کسی نظری داشت. یکی می گفت عاشق دیوانه هست. یکی می گفت عشق با جنون و خودخواهی قرینه. یکی دیگه می گفت این ها که با هم ترکیب بشن تازه میشن هوس و عشق بی عشق.

و من. فقط دلم می خواست مالک چیزی یا کسی باشم که واسهم اینهمه عزیز بود. اون2تا جوجه در شرایط افتضاح روحی که سپری می کردم واسهم حکم نجاتدهنده رو داشتن. دل داقون من زیر پر های کوچیکشون پناه گرفته بود. دلم نمی خواست این پناه رو با کسی مشترک باشم و به کسی ببخشمش، حتی به آسمون.

1روز صبح با صدای عجیبی از خواب پریدم. جوجه ها توی قفس جیک جیک می کردن و بال بال می زدن. یکیشون خودش رو بد گرفتار کرده بود. بالش گیر کرده بود بین میله های قفس.

-طفلک ناز من! چیکار کردی؟

پریدم نجاتش دادم و نوازشش کردم ولی هرچی کردم نشد که بفرستمش توی قفس. پر و بال می زد و نمی خواست بره اون تو. آخرش هم از دستم فرار کرد و رفت بالای1تابلوی دیواری نشست. به هر دردسری که بود گرفتمش و فرستادمش توی قفسش. وسط این ماجرا2تا از پرهای بلند دمش کنده شد. همه چیز آروم شد و من خاطر جمع شدم ولی.

اون2تا دیگه شاد نبودن. هر زمان می رفتم کنار قفس روشون رو می کردن اون طرف. روز ها به زبون پر و بال سعی کرده بودن بهم بگن که وقت رفتنشون شده و من نشنیده گرفته بودم و حالا دیگه چیزی نمی گفتن. باهام قهر کرده بودن. 1قهر کاملا مشهود و واقعی.

دلم گرفته بود. راهنمام کنارم نشست، دستم رو گرفت و گفت:

-بحث اون روز در مورد عشق رو یادته؟ تمام اون چیز هایی که بقیه گفتن، دیوانگی، جنون، خودخواهی، تمامیت خواهی، همه این ها ناخالصی های عشق هستن. مثل ناخالصی های شراب ناب که باید تصفیه بشه تا شراب صاف به دست بیاد. عشق معمولا ناخالصی داره و برای همین عشق هایی که اکثر ما می بینیم درست از کار در نمیاد و اثراتش منفی میشه. مثل این عشق تو به این2تا مهمونت. عشق رو باید تصفیه کرد تا خالص و پاک بشه و عیارش هم بره بالا و برسه به آسمون. تو باید عشقت رو از خودخواهی که الان قاتیش هست تصفیه کنی. این2تا جوجه دیگه مال اینجا نیستن. اگر می خوایی شاد باشن باید آزادشون کنی. فقط اینطوری می تونی به خودت بگی که چقدر دوستشون داشتی و داری. اون ها دیگه ازت غذا نمی خوان. دیگه توی دست هات جای اون ها نیست. حالا محبتت فقط به1صورت به دردشون می خوره. این که دستت رو باز کنی تا بپرن.”

گفتم دلم نمیاد. نگرانشونم. خیلی زیاد.

گفت می فهمم. ولی بهتره اجازه بدی خودشون انتخاب کنن. زندگی آزاد و پر از خطر یا زندگی امن و آرام همراه غذای آماده و1دست نوازش گر و مهربون و البته داخل قفس. آزادشون کن. اگر بخوان برمی گردن پیشت و اگر انتخابشون تو و دست های تو نباشه میرن و تو باید شاد باشی که اون ها شاد هستن، چه بمونن و چه نمونن.

گفتم پس خودم چی؟ اون ها میرن و دیگه بر نمی گردن. با دلتنگی خودم چیکار کنم؟

گفت: در عشق خود معنی نداره. فقط زمانی پاک پاک میشه که دیگه خودت رو نبینی. خودت کاری که باید می کردی رو کردی و تموم شده و حالا دیگه باید پرده آخرش رو اجرا کنی و این1مرحله رو انجامش بدی. صاف کردن عشق سخته. خیلی هم سخته ولی اون کسی که انجامش میده می تونه به داشتن این درد مقدس پیش خودش افتخار کنه.

راهنمای من خیلی چیز ها گفت.

روزی که مهمون های من باید می رفتن رو یادم هست. چقدر دعا می کردم که نپرن. یکی شون پرید و چرخی زد و برگشت تا اون یکی رو هم ببره. دومی نمی رفت. خواستم بغلش کنم ببرم داخل. راهنمای من گفت نه. باید بفرستیش بره. گفتم نمی خواد بره نمی بینی؟ گفت باید تشویقش کنی که بخواد. باید بخوای تا بخواد. بجنب. دیر میشه. اگر حالا نپره دیگه نمی تونه. بجنب.

اولی همینطور می رفت و می چرخید و برمی گشت. دومی رو به توصیه راهنمام گذاشتم روی دستم و دستم رو مثل گذشته ها بالا بردم و به سرعت آوردم پایین. پرواز کرد و رفت دورتر1چرخی زد و باز برگشت روی دستم نشست. راهنمای من گفت بجنب1بار دیگه. دلم نمی خواست. اصلا دلم نمی خواست. راهنمای من گفت باید انجامش بدی. اون مال اینجا نیست. بفرستش بره، تا رفیقش نرفته بفرستش بره. چشم هام خیس اشک بودن. پرهای نازش رو بوسیدم و گفتم تو باید بری. ولی دیگه دست هام به شدت می لرزید. راهنمام دستم رو گرفت و به ضرب برد بالا و آورد پایین. پرنده عزیز من پرید و باز کنارم نشست. هم پروازش دوباره رفت کمی دورتر و باز برگشت و شروع کرد دور ما چرخ زدن. داشت رفیقش رو تشویق می کرد که بلند شه و بپره. راهنمای من گفت1بار دیگه. دیگه نمی تونستم. اشک ها داشتن می چکیدن روی آستین لباسم. گفتم نمی تونم خودت پروازش بده. راهنمای من دستم رو گرفت و گفت نه. اون ها با دست های تو رفیقن. تو باید تمومش کنی. به خاطر خودت و این2تا. این دفعه دیگه می پره. بجنب. نمی تونستم. راهنمای من اون کوچولو رو گذاشت روی دستم و دستم رو پرتش کرد بالا. پرنده پر زد و همراه رفیقش شروع کرد به چرخیدن. رفتن و اومدن. دور شدن و برگشتن. 1بار، 2بار، 3بار تکرار شد. بار سوم اومدن نزدیک و نزدیک و کنارم چرخ زدن و پریدن و رفتن. دور شدن، دور، دور. راهنمای من ثانیه به ثانیهش رو برام توضیح می داد و من اشک هام رو دیگه پاک نمی کردم و اجازه دادم تمام صورتم رو خیس کنه. راهنمام گفت دستتکون بده تا دیگه برنگردن. باید برن. دست تکون دادم و پرنده ها اوج گرفتن و رفتن طرف رو به رو و دور شدن.

***

شب اول جاشون وحشتناک خالی بود. تا1هفته منتظرشون بودم. دلم نمی اومد ظرف آب و غذاشون رو بردارم و جاشون رو از کنار اتاق جمع کنم. دلم تنگ شده بود براشون. بدجوری خونه ساکت بود.

تمام اون1هفته پنجره ای که ازش پریده بودن باز بود شاید برگردن ولی.

اون ها رفتن و دیگه برنگشتن. دلم بد گرفته بود.

راهنمای من بعد از1هفته دوباره دستم رو گرفت و گفت:

“دیگه منتظرشون نباش. اونها بر نمی گردن. نباید هم بر گردن.”

دستش رو به شدت پس زدم و در نهایت عصبانیت با بلند ترین صدایی که می شد وسط بغض داد زد داد کشیدم:

“تو می دونستی.”

دستم رو دوباره گرفت و بر عکس حالت وحشی من آروم و صبور گفت:

“تو هم می دونستی. اون ها اصلا قرار نبود برگردن به قفس. پرنده مال آسمونه و محاله دلش بخواد برگرده و توی قفس بشینه. پروازشون رو به خاطرت بیار، مطمئنم که شادی پروازشون رو از صدای بال هاشون تو هم حس کردی. و این شادی رو تو بهشون دادی. تو یادشون دادی که پرواز کنن. شاید اگر تو هم نبودی اون ها از روی طبیعتشون یاد می گرفتن ولی تو این احتمال ضعیف رو قوی تر کردی. برای2تا موجود عزیز که دوستشون داشتی این خیلی مثبته و برای خودت هم باید همینطور باشه. فکر کن ببین گذشته از دلتنگیت شاد نیستی؟ هستی. من وسط گریه های اون لحظه هات لبخندت رو موقعی که اوج گرفتنشون رو واسهت توضیح می دادم دیدم.”

دوست من درست می گفت. بله من هم می دونستم که اون ها دیگه بر نمی گردن. ولی ترجیح می دادم باور نکنم. باقیش رو هم درست می گفت. لحظه اوج گرفتن اون2تا پرنده عزیز برای من یکی از زیباترین لحظه های عمرم بود. صدای بال هاشون رو وقتی می رفتن خیلی دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم.

و حالا که بیشتر از1سال گذشته هرچند دلم هنوز واسه اون2تا مهمون اتفاقی عزیز تنگ میشه ولی خوشحالم که اون روز تسلیم دلم نشدم و پروازشون دادم.

شاید حالا اون ها لحظه هایی هرچند کوتاه در گوشه صفحه آبی خاطرشون به یاد بیارن که:

“ما پرواز رو روی دست های کسی یاد گرفتیم که پر پرواز نداشت. پیش از پریدن، ما توی دست هایی بزرگ شدیم که هرچند نوازش به سبک ما پرنده هارو بلد نبود، هرچند وارد نبود و هرچند اون مدلی که ما می پسندیم و می خواییم مهربون نبود، ولی شاید اگر اون دست های خاکی نبودن ما هم الان اینجا توی آسمون نبودیم.”

شاید به زبون آسمونی خودشون به بقیه همراه هاشون بگن:

“ممکنه زمین اون قدر ها که ما خیال می کنیم سیاه نباشه چون روی اون خاک هنوز بی پرواز هایی هستن که نمی خوان ما بی پرواز بمونیم و سعی می کنن پریدن رو یادمون بدن.”

و من به همین قانعم و حتی اگر همین هم نباشه باز هم قانعم. چون می دونم جوجه های عزیز من پرواز می کنن. تمام زندگی قشنگ شون رو پرواز می کنن. کاش به جای من هم پرواز کنن.

دلم تنگ شده واسهشون. امشب دلم واسه اون2تا و واسه تمام اون هایی که همراه گذشته من پر زدن و از تقدیرم رفتن تنگ شده. امشب دلم واسه تمام لحظه هایی که از دست رفته هام رو در کنارم داشتم تنگ شده. امشب دلم می خواد که ای کاش1دستی بود کمک می کرد تا پروازم بده. امشب دلم وحشتناک تنگ شده.

***

نمی دونم این همه نوشتنم درست بود یا نه. ولی دلم خواست بنویسم.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (2)

یکی

شنبه 11 آبان 1392 ساعت 19:25

عجب قصه ای داشتی با جوجه هات. جالب بود. دلتنگ شدی. آبانماهه و آبانماه گذشته به استناد پست آخر شهریورت اوضاع خیلی درست نبود. احتمالا الان و این روزا حوالی سالگرد کمای اون خدابیامرزه. صاف زدم به هدف نه؟ میفهممت. حق داری دلت تنگ بشه. دلتنگ میشی، کفری میشی، دیوونه میشی، ولی نمیمیری. کسی از دلتنگی نمرده. یادت باشه تو زنده ای. آبان هم میره و یک سال که بگذره راه صافتر میشه. تحمل کن. بهتر میشی. چند وقت دیگه بهتر میشی. این پستت خیلی بهم حال داد. از اینا بیشتر بذار. بعدشم نگران جوجه هات نباش. کار درستی کردی ولشون کردی رفتن. اگه 10 سالم امن و امون نگهشون میداشتی بازم اندازه این یک سال زندگی آزاد بهشون حال نمی داد. اونا حالشو بردن حتی اگه آخرش خوراک گربه شده باشن. نترس بابا نشدن. بازم خاطره بذار. تو قشنگ تعریف میکنی. صبر داشته باش. بهتر میشی. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. بله صاف زدید به هدف. سالگرد شروعش چند روز پیش اومد و رفت. کاش پیشبینی شما درست باشه و بعد از این رو به راه تر بشم. در مورد جوجه هام هم به نظرم درست بگید. حالا از این که پروازشون دادم خوشحالم. ممنونم از حضور شما. ایام به کام.

حسین آگاهی

جمعه 17 آبان 1392 ساعت 00:11

سلام. وای که بسیار عالی تعریف کردید؛ این قدر خوب که می تونم لحظه لحظه خودم رو اون جا حس کنم و با تمام کار هاتون قدم به قدم همراه بشم. خیلی زیبا و انسانی و مادرانه بود رها کردنشون. خیلی زیبا. من چیز زیادی از شما نمی دونم و تازه هم با شما آشنا شدم؛ اما به هر حال هر اتفاقی که براتون افتاده باشه چه خوب و چه بد در این دنیایی که یک روز به سود ماست و یک روز به ضرر ما می گذره و به هر حال به روز های روشن می رسیم. امیدوارم هر چه سریع تر به روز های روشن برسید. باز هم تکرار می کنم که خیلی احساسی و واقعی و از ته دل نوشته بودید. مطمئناً اگر اون دست های خاکی نبودند اون دو پرنده هیچ وقت زنده نمی موندن که حتی بتونن پرواز هم بکنند.

http://www.foggylife.persianblog.ir

پاسخ: سلام دوست عزیز. ممنون از حُسن نظر شما. بله دنیا گردونه عجیبیه. اتفاق هایی که واسه من افتاد مثل اتفاق هایی که واسه همه مردم می افته ترکیبی بود از خوب و بد. خاطرات خوبم کم نبود ولی متاسفانه آخرش سیاه زد. که البته تقصیر خودم بود. تقصیر کوتاه بینی و بی تجربگی خودم. امروز من درد می کشم چون دیروز دلم نخواست جهان رو از دریچه واقعیت و از نگاه با تجربه تر ها ببینم. به هیچ قیمتی حاضر نشدم باور کنم که دارم اشتباهی میرم. و نتیجهش1بنبست سیاه شد که با دست عبرت کوبیده شدم بهش. بگذریم. روز های روشن. خیلی منتظرش هستم. ای کاش هرچه سریع تر برسن. پیش از این که من خیلی دیرم بشه. اون پرنده ها. نمی دونم یادشون هست یا نه. ولی مهم اینه که من یادمه و از لطافت خاطراتشون حسابی لذت می برم و هرچند خیلی دلتنگ میشم براشون ولی خوشحالم که آخرش بد تموم نشد. باور کنید که پایان1داستان خیلی خیلی مهمه. سعی کنیم داستان های ما چه تلخ و چه شیرین بد تموم نشن که اگر پایان بد باشه تمام شیرینی های پیش از این پایان به تلخی زهر و تا سر حد مرگ آزار دهنده هستن. شاید من اینطور می بینم و شاید اشتباه می کنم ولی… در انتظار روز های روشن می مونم. برای خودم و برای همه. باز هم ممنونم از لطف شما و ممنونم از حضور شما. ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نگاه من و روز عصای سفید.

سلام.

از نظر حال و احوال چطورید؟

امیدوارم20باشید.

من بد نیستم. البته دروغ چرا؟ 20نیستم ولی فعلا از مرز10رد شدم و در حال حاضر تجدید نیستم تا بعد برم طرف20.

شاید به این سادگی احوالم20نشه ولی نه خیال دارم تجدید شم نه مردود. شما چطور؟

خوب، جوابش کاملا شخصیه. پس به خودتون جواب بدید.

روز عصای سفید23مهر پیشاپیش به تمام دوستان نابینا مبارک.

بهم نخندید ولی من فلسفه این همه سر و صدارو هیچ وقت نفهمیدم. سر در نمیارم که چرا باید این روز به نام ما نابینا ها باشه و بهمون تبریک بگن.

من1نابینا هستم و با این حال هیچ وقت به تبریک هایی که به مناسبت این روز واسهم میاد جواب نمیدم. نه این که دلم نخواد، انگار جوابی واسهش پیدا نمی کنم که بدم. نمی فهمم تبریک واسه چی؟

23مهر روز عصای سفیده. روز نابینا. روز من و باقی نابینا های مثل من. روزی که بهمون تبریک میگن، برامون جشن می گیرن، سخنرانی می کنن، به بینا های حاضر در برنامه ها یادآوری می کنن که ما چقدر توانایی داریم و…

خوب، تمام این ها برای چی؟

اگر از من بپرسید میگم این حرفها به جایی نمی رسه. ما باید خودمون خودمون رو به بینا ها و به خودمون ثابت کنیم. اون ها باید ببینن که ما توانا هستیم نه این که توی سخنرانی ها و اشعار بشنون. از وقتی من یادمه این جشن ها و سخنرانی ها و شعرها بوده ولی همچنان بینا ها اونقدر که می خوایم باورمون ندارن. می دونید واسه چی؟ واسه این که خودمون هنوز خودمون رو باور نکردیم. باید باور کنیم که می تونیم و باید بتونیم.

البته بعضی از ما فعل خواستن و توانستن رو بد صرف می کنیم. باید در کنار باورمون واقعبین و منطقی باشیم. بعضی چیزها واقعا از دست من به عنوان1نابینا برنمیاد و کاریش هم نمیشه کرد. من شخصا ترجیح میدم با اصرار به انجام کاری که واقعا کار من نیست خودم رو در نگاه دیگران و در باور خودم شبیه…ها جلوه ندم و در عوض تمرکز و توانم رو بذارم سر موفقیت در اموری که بدون دیدن هم میشه درش تا هر جا که1بینا می تونه پیش بره و حتی بیشتر و پیشتر از اون پیش رفت و پیروز شد. اینطوری دیگه نه شعر لازمه نه سخنرانی و نه یادآوری در میان برنامه هایی که فقط1روز در سال به نام ما اجرا میشه. چون اون زمان دیگه من خودم نشونه زنده و حاضر توانایی1نابینا هستم و نمیشه انکارم کرد.

البته من هر زمان که بتونم به جشن عصای سفید میرم و دوستان و آشنا ها رو می بینم و حسابی مجلس رو شلوغ می کنم و بهم خوش می گذره. ولی اگر ازم بپرسن نظرت چیه میگم که ای کاش ماجرا طور دیگه ای بود.

همیشه در این روز با خودم آرزو می کنم که ای کاش می شد بتونم به عنوان1انسان کاری کنم.کاری که بزرگ و با ارزش باشه. اینقدر بزرگ و با ارزش که بشه1روز رو به نامم زد و به خاطرش1روز رو به نام تمام همنوع هام زد.

این خیلی آرمانیه ولی ای کاش دست های من اینقدر توانا بودن که می شد.

ای کاش توی تقویم هایی که هر روز سال به نام1دسته و1نفر سند خورده روز انسان هم داشتیم.روزی که انسان ها انسانیت خودشون رو ثابت می کنن. ای کاش می شد انسان کاری کنه.کاری بزرگ و با ارزش. اینقدر بزرگ و با ارزش که بشه1روز رو به نامش زد. فرقی نمی کنه اون من باشم یا تو دوست عزیز. فقط کافیه طرف انسان باشه. شاید کار به این بزرگی برای1دست زیادی بزرگه و باید همه با هم باشیم.

من می خوام این23مهر برام1نقطه شروع باشه. نقطه آغاز تلاشم برای نزدیک تر شدن به معیارهای انسان بودن.

شاید توی تمام عمرم موفق نشم کار بزرگی کنم ولی همینقدر که انسانیتم در درونم زنده بمونه و قوی تر بشه از نظر من خودش1کار بزرگه. چون نتیجه های بسیار درخشانی پشت سرش داره.

بیاید با هم شروع کنیم. مطمئنم که با هم بهتر پیش میریم و موفق تر هستیم.

حالا نگید باز از این چیزها نوشتی. چیکار کنم؟ ازم حرف دل خواستن و این واقعا حرف دل امروزم بود و هست.

با تمام این حرف ها من امسال میرم به مراسمی که1روز زودتر یعنی22مهر در شهرستان ما برگزار میشه و دلم می خواد حسابی به خودم و اطرافیانم خوش بگذره. این وسط اگر اتفاق جالبی که ارزش گفتن داشته باشه بی افته که خیلی خیلی دلم می خواد بی افته در1پست بی موقع و زود هنگام اینجا می ذارم و واسه شما هم تعریف می کنم. ای کاش همچین چیزی پیش بیاد. عاشق اتفاق های گفتنی و غافلگیری های با حالم.

اتفاقی بی افته یا نی افته من منتظرم. من اصولا همیشه منتظرم. منتظر1چیز مثبت. هر چیزی که بتونم باهاش به خودم و باقی اطرافیانم یادآوری کنم که زندگی قشنگه. می تونه1وعده ملاقات با1دوست عزیز در چند روز آینده باشه یا1گردش چند ساعته کوچیک و خودمونی با دوست ها یا هر چیز کوچیک و شاید هم بزرگ دیگه. فقط کافیه چیزی باشه که پیش اومدنش شادم کنه.

زندگی همین اتفاق هاست دوست من. همین انتظارهای شاد و همین لبخند های کوچیک که می تونن قهقهه های بزرگ و دسته جمعی بشن. باور کن و امتحانش کن.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (3)

دانلود فیلم پل چوبی

شنبه 20 مهر 1392 ساعت 21:50

عاللی

http://www.topseda.ir/3771/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D9%84-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C

پاسخ: ممنونم.

سارا

شنبه 27 مهر 1392 ساعت 10:58

سلام خانومی منم مثل تو هر کی عصای سفید رو بهم تبریک میگفت واقعاً نمیدونستم چه جوابی بهش بدم راستی مرسی که بهم سر زدی منم همیشه مزاحمت میشم و مهمان دنیای قشنگتم

http://pareparvaz.net

پاسخ: سلام سارای عزیز. هر زمان دلت خواست بیا بهم سر بزن دوست من. خوشحالم می کنی خیلی زیاد. من هم که همیشه وسط پر پرواز در گردشم. راستی چه قشنگ می نویسی. مدل و موضوعات قلمت رو دوست دارم. عصای سفید و تبریکات اطراف. خدارو شکر تموم شد تا سال بعد. حالا1سال وقت دارم فکر کنم سال آینده در جواب تبریکشون چی بگم. مطمئنم که پیدا می کنم. ایام به کام.

علیرضا

یکشنبه 28 مهر 1392 ساعت 21:50

سلام خسته نباشی و ممنون از مطلب جدیدت تو متنت که نوشتی هربرت جرج ویلز نشناختم اول ولی توی لینکت فهمیدم که منظور همون اچ جی ولز هست مجددا تشکر بابت کتاب خوبت برات آرزوی موفقیت دارم درپناه حق

پاسخ: سلام دوست عزیز من. پارسال دوست امسال آشنا. چه خبر از درس؟ خوب پیش میره؟ بله احتمالا خوب پیش میره. همت که باشه خیلی مشکل ها می ذارن در میرن. چقدر خوشحال شدم امشب اینجا دیدمتون. دلم تنگ شده بود. ممنون به خاطر آرزو های با ارزشی که برام کردید. ارزششون چندین برابره وقتی از طرف1آشنای عزیز باشه. امیدوارم ایام خیلی زیاد به کامتون باشه و همیشه همینطور بمونه. موفق باشید دوست من.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نظر شما چیه؟

سلام به همگی.

چه ها می کنید با مهر مهربان؟

راستش با من که هیچ وقت چندان مهربان نبود و حالا هم مهربان نیست ولی با اینهمه به نظرم این کم لطفی از خودمه و مهر مثل همه ماه ها و لحظه ها مهربانه و این خودم هستم که باید باهاش درست تا کنم.
و من نمی تونم. بلد نیستم.

بگذریم. این دفعه اومدم تا. نمی دونم اسمش رو چی بذارم. ایراد، پرسش، نظرخواهی، درد دل یا… من میگم شما خودتون1عنوان بهش بدید.

تا حالا فکر کردید ما از اینترنت و باقی تکنولوژی چطور استفاده می کنیم و اصولا استفاده ما درسته یا نه؟

چند روز پیش مجبور شدم به جواب این پرسش فکر کنم ولی چندان نتیجه ای نگرفتم.

داستان از اسکایپ شروع شد.

من آیدی اسکایپ دارم و چند نفر هم اد هستن. نمی دونم شماها از اسکایپ و باقی چتروم ها چطور استفاده می کنید ولی به نظر من و برای خودم این چیزها هرچند خوب هستن ولی ترجیحا بهتره استفاده ازشون دایمی نباشه.

اما ظاهرا تمام دوستان من با این نظرم موافق نیستن. نمونهش یکی از دوستان اسکایپی من بود که هر بار اسکایپ من بالا می اومد و ایشون هم آنلاین بود همیشه اصرار داشت با هم حرف بزنیم و هر بار هم به خاطر مخالفتم مورد اعتراضش بودم و با این که بارها برای این دوست عزیز توضیح دادم که چندان اهل اسکایپ بازی و صحبت ها و مکالمه های بدون موضوع نیستم باز هم ایشون قانع نشد و چند روز پیش در بخش پیغام های همین وبلاگ دیدم که این دوست محترم برام نوشته بود چون من حاضر نشدم در اسکایپ باهاش صحبت کنم به نشان اعتراض دیگه با من قهر کرده!

خوب، شما اگر جای من بودید چه قضاوتی می کردید؟

آیا واقعا اینترنت فقط به این درد می خوره که من بشینم پای اسکایپ و هر بار که سیستمم اومد بالا حرف بزنم؟ از چی باید حرف بزنم؟ مگه چقدر میشه حرف زد؟ یعنی استفاده بهتری از زمان و از امکانات نمیشه کرد؟

نظر این دوست عزیز من محترمه ولی من واقعا از خودم می پرسم آیا این راه درستیه که ما برای استفاده از اینترنت بهش رسیدیم؟ و همینطور امکانات دیگه. تلفن، کامپیوتر، یا هر امکانی که برای راحت تر شدن زندگی ما به وجود اومده.

این دوست عزیز رو هنوز در اسکایپ می بینم ولی به نظرش مبنی به قهر با خودم احترام می ذارم و باهاش مکاتبه نمی کنم.

ای کاش همه ما پیش از به دست آوردن امکان استفاده از امتیازی با موارد کاربردش1آشنایی نسبی پیدا کنیم تا نه خودمون به خاطر برآورده نشدن انتظاراتمون دل زده و سرخورده بشیم و نه دیگران رو تحت فشار و اجبار و معذوریت مجبور به تغییر بینش و احتمالا تغییر روش کنیم.

شاید من زیادی تند رفتم و تند میرم. نظر شما چیه؟

دیدگاه های پیشین: (5)

یکی

یکشنبه 14 مهر 1392 ساعت 05:10

اینطوری بهتر شد. به شرط اینکه متوقف نشه. من خیلیوقتها نظر نمیدم ولی تقریبا همیشه اینطرفها میپلکم. پس دیگه پست جمعه اترو تکرار نکن. این دوست اسکایپیت هم مثل اینکه هنوز درست و حسابی نگرفته. بذار قهر کنه. یا میفهمه یا نمیفهمه. من خودم چت زیاد میکنم ولی همونطور که گفتی نظرات فرق میکنه. اگر کسی نخواد باهام حرف بزنه باهاش قهر نمیکنم. کاری میکنم که بخواد و حرف بزنه. تعریف از خودم نباشه توی این زمینه ها مهارتم زیادی بالاست. مرسی از این پستت. ولی من همیشه بازدیدکننده ات هستم و همیشه در کنار رضایت بقیه باید در فکر رضایت من هم باشی. پس نظرات این دفعه امرو یادت نره و با لینک یا بیلینک بگرد یک موضوع پیدا کن که قبل از اون ایام به کامت در موردش بنویسی. مرسی. باز میبینمت. فعلا بای.

پاسخ: ممنونم جناب یکی. به خاطر حضورتون، نظراتتون و انتظاراتتون. ممنونم. چشم. انجام میدم. ایام به کام.

nima

پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 18:38

salam rafigh .. mifahmam haleto .. amma ag shoma bekhay b khatere digaran zendegi koni ,, inke narahat beshan az to ya na ,, faghat enerzhit ro hadar midi .. b khodet begoo k khodam chi mikham .. to in donya aksare ma adama az khodemoon ghafel hastim .. chon hichvaght az khodemoon nemiporsim k man chi mikham ?? to tak take lahzehaye zendegi … bayad yad begirim va dast az in mani k hastim bar darim .. ta y mane behtar y mani k taklifesh ba khodesh maloom basheh motevalled besheh .. harfe del ziade .. dar akhar ham inke khodeto peyda kon ounvaght jaygahe har kasio har chizi moshakhas misheh ..

پاسخ: سلام دوست جدید من. بله موافقم. خودمون رو که پیدا کنیم جای همه چیز مشخص میشه. ولی توی این جهان سر در گم و چرخون که زمین و زمان از چرخشش سر گیجه گرفتن، من راستش، مشکله. سخته. گاهی گم میشیم. باید بگردیم تا پیدا بشیم. کاش این ماجرا ها ختم به خیر بشن!. خوشحالم و ممنون از حضور شما. ایام به کام.

nima

پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 21:57

bayad farhange khaleghemoon ro yad begirim .. mishe yad gereft .. faghat bayad taslim beshim va peye khoshhali .. peye rezayat .. peye aramesh begardim har saniyeh ..ounvaght hame chiz rangi misheh hame chiz shaffaf misheh .. hame ja por az noor misheh ..

پاسخ: 1زمانی من هم اینطوری می دیدم. کاش می شد هنوز هم همین طور ببینم ولی… اتفاق های بدی افتاد دوست من. چنان بد که هنوز هم باورم نمیشه خدا با اون همه مهربونی و عشقی که میگن به بنده هاش داره نشست و تماشا کرد و فقط تماشا کرد و چیزی نگفت. بعدش من دیگه نتونستم اعتماد کنم. دیگه نشد به اعتقادات گذشتهم اعتماد کنم. اعتمادم مثل1دیوار بلند ترک خورد و ریخت و ویران شد و از اون زمان تا به حال هرچی بیشتر برای بازسازیش تلاش کردم کمتر موفق شدم. ای کاش می شد مثل شما ببینم تا شاید این روح ناآرومم دست از سرکشی برداره و کمتر آزار بده. بیخیال. درست میشه. این هم درست میشه. ایام به کام.

nima

جمعه 30 خرداد 1393 ساعت 13:09

vaghti az dide khodemoon b etefaghhaye zendegi negah konim dargire kammiat mishim chon kamel nistim .. ama har chizi k az tarafe khalegh biad hatman doroste va dar nahayate edalat .. ma mitoonim ino bebinim mitoonim y omr ham ba hezar bahaneh .. bahanehaee k shayad aghle hezar andishmando b sooye shoma jalb koneh va nazare mosbat bedahand b inke hagh ba shomast .. ama dooste man hagh hamishe ba khodast .. bayad bish az inha b khooneye delemoon b kooche pas koochehaye khalvatesh sar bezanim .. motmaen hastam ahvali entezare ma ro mikeshand k ma kamelan bi khabarim ..

پاسخ: ای کاش می تونستم اینطور ببینم! واقعا دلم می خواست می تونستم دوست عزیز. اگر می تونستم اینطوری ببینم اینهمه دردم نمی اومد چون می گفتم خدا خواسته و نه دست من بود و نه تقصیر من. ولی… خوب، کوره زندگی هر کسی رو1مدل پخته و پرورش داده. شما رو با این بینش پرورده و من رو چنان فشرده که جز آخ چیزی نمیگم. همین آخ رو هم دیگه نمیگم. فقط دیگه دست مهربونش که میگن و میگید هست رو… بیخیال. ممنونم از حضور شما. پاینده باشید!.

nima

شنبه 31 خرداد 1393 ساعت 01:00

man faghat midoonam ag halet khoobe b khatere khodete … age halet ham bade baz b khatere khodete .. har amali y axolamali dare az sooye hasti .. va ino midoonam k khodavand kheyli bozorge va bi niaz .. b boodo naboodo ma niaz nadare .. amma ma kheyli niaz darim khoda ro .. tanha shanse ma khodast .. tanha barge barandeye ma khodast .. ag oun nabashe ? kole in donya bi maniye … poooooche pooch .. khoda khode zendegiye .. har lahzeh har ja har bo’edi khoda hast .. chizi k hast faghat khhodast .. hame ja ro por karde to dele koochektarin zarrat va bozorgtarin kahkeshanha .. zahero batene har chiz .. avalo akhare har chiz .. hala jaleb injast ghose chera ??? gham chera .. b ghole molana :: chon k gham didi to esteghfar kon … gham b amre khalegh amad kar kon .. dooste man ma khalgh shodim k zendegio zendegi konim na ya’eso na omidio .. na tahammol kardano .. balke shad zistane har lahzaro .. hame chi haminjast pishe khodemoon .. mishe allafe in fahmidane khod shod .. javab mide .. shak nakon .. javabe hame chiz pishe khodemoone .. dastat ro lams kon ? goonehat ro lams kon .. ? boo bekesh .. mibini khoda ro …?

پاسخ: ممنون دوست عزیز. پاینده باشید!.