دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، شب قحطی ستاره است!

***

کاش می شد برای لحظه ای،
تنها برای لحظه ای، ناخدای کشتی بی توقف زمان باشم!.

در دریای سراسر، تلاطم سرنوشت بی ساحل من،
تو در کدامین خاطره ی سرگردان، پشت سر مانده ای!؟

سوار بر کدامین موج بی آرام، به آرامش رسیده ای!،
بی من!؟

در ساعت سیاه کدامین شب غفلت،
تو را در روزگار فاجعه جا گذاشته ام!؟

میهمان ابدی یاد نمناکم!،

امشب، شب قحطی ستاره است!،

می بینی!؟

مرغان دریا تو را دیده اند،
که سوار بر بال دعایی آه اندود و باران خورده،

در سپیدی حاله ای به رنگ یاد،
چه خوشبخت و سبکسیر بودی به سوی بلندترین بلندای آسمان!.

و در شبانگاهی که بر شانه های غفلتی کور،
می رفتم تا قهقرای درد،

از پس لحظه های آه اندود و از آن سوی خاطرات به شبنم نشسته می دیدم،
که تو یگانه فاتح آسمان بودی.

و باد،
رد پایت را با احترام، از جای جای تقدیر بی ارزش من به یادگار، برمی داشت.

و امشب،
ستاره ها از پشت ابرهای تاریک، در انتظار بیداری مهتاب،

داستان پیوستنت به صبح را،
در گوش هم به طنینی بی آواز، باز می خوانند.

همان داستانی که در قفایت فرو بارید، از مژگان تاریکم،
و نقش شد بر لوح سیاهی که زمانی نامش دل بود.

کاش می شد برای لحظه ای،
تنها برای لحظه ای، ناخدای کشتی بی توقف زمان باشم!.

*******
دیدگاه های پیشین: (6)
مراد
شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 07:24
دوستان بخاطر بیکاری مجبورم که کتابخانه شخصی کوچکم را بفروشم بنده نزدیک به 45 سال سن دارم و در این مدت 500 جلد کتاب را جمع آوری کرده ام که بخاطر احتیاج به پول میخواهم این 500 جلد را یکجا بفروشم البته میدانم که کتابهایم زیاد نیست دلیل آن پس ندادن کتاب هایم توسط دوستان و اقوام دور و نزدیک بوده است وگرنه من باید نزدیک به 5 هزار کتاب داشته باشم. از دوستان خواهش میکنم که اگر مشتری با انصافی سراغ دارید که میتواند این 500 جلد را بصورت خدا پسندانه ای بخرد این وبلاگ را به ایشان معرفی کنید. دوستان عزیز لطف کنید و به دوستان و اقوامتان در باره کتابخانه کوچک من صحبت کنید شاید بلاخره خریداری پیدا شد و من را از این بی پولی و بیکاری نجات داد … سپاسگزار هستم

http://35salkatab.blogsky.com/
http://35salkatab.blogsky.com/
پاسخ:
اگر نگاهی برای خوندن خط های کتاب هاتون داشتم خودم می خریدم. به روی چشم. معرفی می کنم. امیدوارم مشکل شما هم هرچه زود تر حل بشه.
آمین.
آرشید
شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 08:50
سلام
و سپاس
دوست زیبا نگار .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از لطف شما.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
یکشنبه 5 مرداد 1393 ساعت 10:56
سلام. واقعاً کاش می شد قطار زمان رو نگه داشت.
ساعت برنارد یادتونه؟
هر وقت دلش می خواست دکمه اش رو می زد و زمان متوقف می شد.
کاش ما هم یکی از این ساعتا داشتیم.
متنتون هم طبق معمول بی نظیر بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
قطار زمان متاسفانه دستگیره خطر هم نداره که بشه کشیدش. واسه توقفش هیچ راهی نیست. هیچ راهی. پس بدویم که جا نمونیم. ساعت برنارد. کاش می دونستم دکمه عقب بر هم داشت یا نه. گاهی خیلی دلم می خواد1جا هایی از عمرم رو ویرایش کنم. کاش می شد برگردم عقب و اصلاحش کنم! نمیشه. کاش می شد!.
ممنونم که به من و به نوشتهم لطف دارید.
پاینده باشید.
Sepanta
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 11:44
سلام صابخونه
مرسی خیلی خوب نوشتی .
چقد از کامنت این دوستمون در مورد 500 جلد کتابی که برای فروش داره ؛ ناراحت شدم . لعنت به این مکان و زمانی که توش گیر افتادیم . رفتم وبلاگشون رو هم دیدم و …… خیلی بیشتر متاسف شدم .

پاسخ:
سلام آشنا.
من هم خیلی متاثر شدم. کاش می تونستم تا همهش رو خودم می خریدم. به خدا اگر می شد می کردم. این زمان و مکانی که ما توش گیر کردیم مثل1تونل بدون هواست که نه میشه از توش برگشت و نه تموم میشه. از ما که گذشت، کاش نسل بعد از ما زود تر به انتهاش برسن تا هوا واسه تنفس داشته باشن.
نباید این ها رو بگم. از دیدن آگهی فروش کتاب های این دوستمون به خدا هنوز دلم گرفته. کاش دستم می رسید تا کاری کنم!
sepanta
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 07:49
قشنگ گفتیا ، تونل بدون هوا ! بدجایی گیر افتادیم . آره، خداکنه واسه نسلهای بعد از ما همچین مشکلاتی وجود نداشته باشه . کاش این مشکلات وجود نداشتن ، بیکاری ، بی پولی ….

پاسخ:
و این تونل ظاهرا دراز تر از اونه که با دعای ما به انتها برسه.
بله کاش مشکلات نبودن. خیلی چیز ها هست که اگر نبود زندگی نه قشنگ تر، بلکه راحت تر می شد. در موردش نه میشه و نه درسته که اینجا حرف بزنم. پس نمی زنم.
شاد باشید.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 20:06
منم خیلی وقتا همین حس رو دارم . اینقد این تونله طولانیه که فکر میکنم با دعا یا هر چیز دیگه ای هم اتفاق خاصی نمیافته و به قول معروف فرجی نمیشه !!!

پاسخ:
موافقم. درسته. تا چشم کار می کنه و عقل می رسه فرجی در کار نیست. نه. نمیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم…خاک.

***

در تاریک ترین ژرفای شب،
آنجا که قلب زمان هم نمی تپد،

و عدم، آرام و ابدی، تا ابدیت،
هستی را در بر می گیرد با دست های خاکستری،

آنجا که همه چیز،
همه چیز، بی معناست،

هرچه که هست،
آنجا که بودن بی معناست،

یک نفر باز،
به میهمانی خاموش این سرای سیاه می رود!.

شاید پس از او من باشم یا تو،
چه کسی می داند؟

چه کسی می داند که چیست،
راز این سرای تاریک عدم؟،

به راستی چیست،
در پس این مرزهای تاریک و ناگذر؟،

کجاست آن سوی این سراپرده ی خاکستری؟،
این منزلگاه میان هستی و عدم؟،

خاک!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
معمار
جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 19:29
سلام.

خاک نزدیکترین همنشین و مونس لحظه های ابدی ماست.

دیشب یه خواب دیدم یه جورایی تعبیرش میشد که زود به خاک میرسم. حس تو خواب حس خوبی نبود اما تو بیداری فقط باعث شده کمی کارهای عقب مونده رو جلو بندازم. فقط همین.
http://Darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
همه ما دیر یا زود به خاک می رسیم. معتقد هاش از خاک به خدا می رسن و باقی نمی دونم شاید همونجا توی خاک به آرامش ابدی برسن. ولی تا خاک، همه مشترکیم. زمانی کسی می گفت سعی کن تکلیف های جا مونده نداشته باشی. طوری درس و مشقت رو حاضر کن که انگار تمام فردا هایی که میاد امتحان داری. اینطوری شب امتحان مثل پر سبکی. کاش اون زمان فهمیده بودم! اگر می دونستم الان اینهمه تکلیف جا مونده روی دوشم نبود. هست و من دیگه نه حال انجام دارم و نه همتش رو و با عرض معذرت نه…رو.
خواب ها از اعماق ناخودآگاه میان. بهشون اعتمادی نیست. به خدا توکل کنید.
ایام به کام.
معمار
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 00:26
پریسا خانم قضیه چیه که دارین منو دعوت به توکل می کنید! شما که با خدا قهر بودین؟؟؟!!

البته سوال نبود و فقط تعجب بود. میدونم که رابطه قشنگی با خدا داری فقط میخوای کسی از رابطه ات با محبوبت مطلع نباشه!

پاسخ:
سلام.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاش می دانستم!

***

کاش می شد دید،
تمامی تاریک احساس های ناشناس را!،

کاش می شد دید!.

کاش می شد پرید،
تمامی غربت این سکوت بی احساس را!،

کاش می شد پرید!.

در شریان های روح زمان،
تا انتهای رفتنش، سرود سرد سکون جاریست،

کاش می شد شنید!.

خاکساری یلدایی تمامی لحظه های سیاه این خزان ابدی را تا سرآغاز خوابی به تیرگی عدم،
امید فردا سراب ترین سراب این گاه بی فرداست،

کاش می شد برید!.

در غُبارینراه شب آلود تردید،
از امشب تا همیشه سرگردان مانده ام.

تنها یک قدم است،
انتخاب مسیر تمامی این سال های فرو در مِه ناپیدایی،

که گذشتگان خاموش ما،
آن هایی که همراه دیروز، رفته اند، آینده اش می خواندند.

تنها یک قدم،
تنها یک لحظه،

تنها یک بار!.

و من در کجای این قمار تاریکم؟
برنده نیستم، می دانم.

ولی چقدر؟،
چقدر باخته ام در این بازی دیرپای؟.

شاید آنقدر باشد که تمام برگ های افتاده به پای خزان،
با طنین غمناک و شکنندهشان برای هم قصه اش را بازگویند.

نه،
بیش از این هاست.

بیش از این،
بسیار بیش از این باخته ام!.

آنقدر که تمام شب های هستی، تا آن سوی ابدیت،
برای تعزیت روحم سیاهپوش باشند.

آنگاه که در طوفان فاجعه وداعت را صبور بودم،
تا سربلندی خویش را نفروشم به دست ویرانگر سرنوشت،

من عشق را باخته ام!،
من بهار را باخته ام!،

من تو را باخته ام!،
کاش می دانستم!.

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
نادم
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:04
در این روزهای پر تپش و پر التهاب، هر ثانیه انگار قلبی است در سینه ساعت… که می تپد به شوق دیدن تو!

ضربانی اگر هست-آری- به شوق با تو بودن است!

لحظه ای که شوقی برای تپش ندارد، مرده است انگار بدون تو!

زمانی که تمام لحظه ها-بدون تو- بمیرند، نه تنها لحظه ای، ساعتی، روزی و شاید سالی مرده… بلکه انسانی مرده است!!!

انسانی که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو… به عشق تو…

آری! زنی هست که تمام هستی اش را گره زده به بودن تو…

زنی که در هوای عاشقی، تو را نفس می کشد!
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
عشق! چیست این حدیث تاریک و دردناک!؟ کاش می شد از دل خویش نیز تبعیدش کنم، به وادی فراموشان. همانجا که خود روزی تبعید شدم، برای همیشه.
آرشید
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:04
کاش می شد …
کاش را تفسیر کرد .

سلام و سپاس
بسیار زیبا و تاثیر گذار .
http://sarvina.blogsky.com/
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 13:32
سلام.
وای نمی دونم چی باید بگم؟
همه اش حرف دل من بود. همه اش.
مخصوصاً این جمله:
امید فردا سراب ترین سراب این گاه بی فرداست،
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کاش اینطور نبود! کاش این حقیقت نداشت و کاش این حقیقت حرف دل شما نبود! دلم نمی خواد حرف هیچ دلی این واقعیت تاریک باشه.
پیروز باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تا پایانِ من

***

و ای خاطره ی مانده در قاب سیاه غیبت!،

از میان قاب کوچکت ببین،
شب ، برای همدردی آمده است.

و می مانَد این همزاد عزیز،
تا پایان من.

تا مبادا با تیرگی جای خالیت،
در روشنای سحر، تنها بمانم.

و ای خاطره ی مانده در قاب سیاه غیبت!،

از میان قاب کوچکت ببین،
شب ، برای همدردی آمده است.

لباس سیاهش را می بینی؟
کمی روشن تر است از رفتن تو!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
چهارشنبه 1 مرداد 1393 ساعت 23:23
سلام. یاد یک رباعی از ابوسعید ابو الخیر افتادم با این متن:
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند,
گرد در و بام دوست پرواز کنند.
هر جا که دری بود به شب بربندند,
الا در عاشقان که شب باز کنند …
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
از ابو الخیر چیز های قشنگی شنیدم. خوش به حال ابو الخیر ها! به نظرم جهان اون ها از مال من خیلی قشنگ تر بود. بهشون خوش می گذشت. خوش به حالشون!
ایام به کام.
آرشید
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:12
سالهاست قلبم …
در سینه غایب است
و او به جایش نبض حضور می زند …
خود را از یاد برده ام …
محضر خاطره را …
دیگر نیازی به مراد و استاد نیست .
مکتب حافظه ی سحر را …
قرنهاست که به حراج عشق گذاشته اند .

سپاس فراوان برای این اثر نفیس .
http://sheed.blog.ir
پاسخ:
در شبانگاهی تاریک از حضور خزان، آن زمان که هنوز دلی داشتم شاید اندکی شفاف، در میان تیرگی محو میان خواب و بیداری، می شنیدم که سحر، در حصار تاریک سیاهی، آوایی غریب داشت!
و انسان در خواب بود.
و من نیز به خواب رفتم به این تصور باطل که لالایی می شنوم.
چشم که گشودم،
تاریکی جهان انسان، دیگر سحرگاه نداشت!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خاک

***

خاک،
این دریادل تاریک،

چه قصه ها دارد نهان در سینه ی خویش،
از همیشه تا همیشه.

و چیست در این خانه ی سیاه اسرار،
اگر روزی خاک، سینه گشاید.

همه چیز.

خاک،
این انتهای تمام آغاز ها،

اگر روزی افشای راز کند،
تمام داستان هستی را می توان دید، از آغازتا انجام،

از وجود تا عدم،

تمام داستان هستی را می توان خواند،
از ابتدا تا انتها،

در سینه ی این نماد سرد عدم.

و این، خود، داستانیست غریب،
در دفتر آفرینش.

و چه ناخواناست!.

*******
دیدگاه های پیشین: (4)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 23:15
سلام. دید جالبی نسبت به خاک دارید.
خیلی دوست دارم من و خیلی های دیگه توجه کنیم که فقط خاک بودیم که این همه به قول امروزیا جوگیر نشیم.
سفری از خاک و دوباره به همون خاک.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خاک. بله ما فراموش کردیم و کاش می شد که به یاد بیاریم! اگر اینطور می شد خیلی از اتفاق های سیاه دیگه نمی افتاد.
پاینده باشید.
علی
چهارشنبه 1 مرداد 1393 ساعت 02:59
سلام وبلاگ جالبی داری وقت داشتی به من هم سربزن ایراد وبلاگمو بگو خوشحال میشم
عــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــی
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به وبلاگ شما چندین بار اومدم و این اواخر نمی فهمم چی می شد که نمی شد وارد بشم. باز هم امتحان می کنم.
ایام به کام.
صونا
چهارشنبه 1 مرداد 1393 ساعت 12:02
سلام دوست عزیز
اگه موافقی تبادل لینک کنیم ب وبلاگم ی سری بزن
www.lsheep.blogsky.com

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
دارم از وب شما میام. جای دنج و با مزه ایه. من آدم فضولی هستم و دست خودم نیست. این گوسفنده داستانش چیه؟
ایام به کام.
آرشید
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:27
زمین …
این پاره ی دل آسمان …
کرورها بار متولد شد و مُرد !
با هر میلاد و مرگ ناگزیر رهگذران

اما آنچه هنوز بر مدار او مقدر است …
حفظ اسرار بشریت است …
تا شهادت رستاخیز .

————
بسیار زیبا … خاص … و تامل برانگیز
تشکر ویژه دارم
بابت این اثر نفیس .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
چه دردیست سنگینی بار این رسالت تاریک بر شانه های خاکی خاک!
***
ممنونم از حضور ارزشمند شما دوست عزیز من.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جاودانه ها

***

در ابدیت این سیاهی خاموش،
آوای سکوت،

چه بی صدا می پیچد،
میان تار و پود ویرانه های ترانه!.

از اینجا،
از این سوی غبار خاکستری خاطرات،

شب را می بینم، با ردای سیاهش،
که آرام، می برد، جنازه ی صبح را به دوش خویش.

آنچنان خمیده و خاموش،
که صدای خواب خاکستری خاطرات را تا ابد، می توان شنید.

و صدای مویه های سکوت،
در لا به لای غبار این احتضار جاوید،

چه جاودانه خواهد ماند!.

*******
دیدگاه های پیشین: (12)
sepanta
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 07:41
این چی بود ! متن نداشت که !

پاسخ:
سلام سلام.
وای ببخشید دیر کردم حسابی.
این پس متنش کو؟! به محض اینکه بتونم میرم درستش می کنم.
ببخشید.
زهره
پنج‌شنبه 26 تیر 1393 ساعت 12:10
جاودانه ها,!!!
ااومدم که اومده باشم
یعنی دوباره میشه ثبت بشه, خیلی ماهییـیییـیییـییـییی پریسا جوونم

پاسخ:
سلام عزیز.
خیلی خوش اومدی. بله که میشه ثبت بشه. چرا نشه؟ اصلا مگه جرات می کنه نشه؟
ماهی از خودته.
هر زمان دلت خواست بیا خوشحال میشم خیلی زیاد.
ببخش دیر جواب دادم. تازه همین الان دستم رسید به اینترنت.
شاد باشی.
sepanta
جمعه 27 تیر 1393 ساعت 10:33
صابخونه انگار رفتی سفر ، خوش بگذره بهت

پاسخ:
ممنونم آشنا. وای که بیچاره اینترنت چه نفسی کشید این چند روز از دستم. حالا دوباره اومدم به همش بریزم. برم جا های دیگه خراب کاری.
شاد باشید.
مستانه
جمعه 27 تیر 1393 ساعت 10:48
سلام. خوبی پریسا؟ کجایی؟ بهتری؟ دیگه داریم نگران میشیم!
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
معذرت می خوام دسترسی به اینترنت نداشتم. جای نگرانی نیست همه چیز درسته. ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 30 تیر 1393 ساعت 02:57
این بار نصفه شب سر زدم به خونت ، بازم که نیستی !! امیدوارم هرجاهستی خوب و خوش باشی.
هرچند که کامنت این دوستمون “مستانه” که پرسیده بود : بهتری ؟ نگرانم کرد .

پاسخ:
سلام آشنا.
ببخشید نبودم ولی اینجا درش باز بود و ورود همگی شما عزیز های آنسویشب آزاد. ممنونم که اومدید. بله1کوچولو نبودم و حالا اگر خدا بخواد تا اطلاع ثانوی هستم.
شاد باشید.
sepanta
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 02:38
سلام پریساجان
بازقبل ازخواب گفتم ۱سربزنم ببینم برگشتی یا نه ؟ کلی خوشحال شدم که دیدم اومدی و جواب کامنتارو دادی . خوب کاری کردی یه کم استراحت دادی به خودت .
متن قشنگی بود، مرسی

پاسخ:
سلام آشنا. ممنونم که هستید.
استراحت من دسته کم در مورد غیبتم از اینترنت کاملا اجباری بود ولی تموم شد و خوشحالم که دوباره اینجام. اینجا رو دوست دارم. خیلی زیاد. یادمه همیشه خوش داشتم توی چیز هایی که برام با ارزش بودن بدون شریک باشم و تنها مال خودم باشه. اینجا، آنسویشب، اینقدر واسهم ارزش داشت که با وجود نیاز به کمکی که احساس می کردم به پیشنهاد1بنده خدایی که می خواست توی پیش بردن وبلاگم بهم کمک کنه و1طور هایی شریک و هم گروهیم بشه فورا جواب منفی دادم. ربطی نداشت گفتنش ولی دلم خواست بگم. شاید به این خاطر که مجسم کنید چقدر دلتنگ بودم از این غیبت اینترنتیم.
به هر حال، خوشحالم که باز هم اینجام. و همچنین خوشحالم که شما ها هم اینجا هستید.
پاینده باشید.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 18:28
سلام. خوب شد که برگشتید.
نگران بودم؛ نمی دانم چه طور بگویم که جمله ام بیانگر حقیقتی باشد که می خواهم بگویم.
به هر صورت خوشحال شدم که برگشتید.
متن هم حالا قشنگه.
چون روز ها حدود یک هفته متن نداشت.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
معلومه که بر گشتم. باید بر می گشتم. دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود. واسه آنسویشب، واسه پستم که بدون متن مونده بود و واسه همه شما.
ممنونم دوست من. ممنونم از حضور عزیز شما.
پیروز باشید.
معمار
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 20:15
سلام.

چه دلخوشی زیبایی. شما هنوز هستییییی

پاسخ:
سلام.
دلخوشی! نمی دونم از کدوم طرف تماشا کنم می بینمش ولی بله. من هستم. مطمئنم که هستم.
ایام به کام.
مستانه
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 21:24
سلام. منتظرت بوذیم!!!
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
انتظار سیاهه. امیدوارم هیچ کسی هرگز منتظر نمونه.
ممنون.
آرشید
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:34
پیله ی سکوت تنیده ام …
گرد انزوایی غریب …
هر چند خوب میدانم
روزی پرواز را
در سینه ی آسمان خواهم تپید .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
در آرزوی پروانه شدن، سوختم میان پیله ای که از آتش بود! آتش!
Sepanta
دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 11:55
آره تو همین مدت نسبتا کم فهمیدم که چقدر اینجا رو دوس داری و به روایتی بهش وابسته هستی . راستش منم بودم به پیشنهاد شراکت جواب منفی می دادم .

پاسخ:
البته که جواب منفی میدم. اینجا مال خودمه و هیچ دلم نمی خواد با کسی نصفش کنم حتی در مقابل کمک های حیاطی. من تنهایی هام رو دوست دارم. ترجیح میدم واسه خودم حفظش کنم.
از سر بدجنسی خوشم میاد شما هم شبیه من، اگر بودید این پیشنهاد رو رد می کردید. من آدم بدجنسی هستم. ذاتم اینطوریه و دست خودم نیست.
sepanta
سه‌شنبه 7 مرداد 1393 ساعت 08:02
بد جنس نیستیا !! خوب اشکال نداره که ، ۱ فضایی هست که دوس داری در کنترل خودت باشه . خیلیم کار خوبی میکنی که ۱ جای خصوصی برای خودت ساختی و دل نوشته هات رو توش میذاری .

پاسخ:
نمی دونم شاید. بدجنس یا خوش جنس، اینجا رو دوست دارم و با کسی تقسیمش نمی کنم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آن دورها

***

آن دورها،
در ورای خورشید،

در فراسوی سرزمین مهتاب،
در آن سوی آسمان،

کمی پایینتر از خدا،

آن دورها، جایی هست،
که دست های نور، بر خاک الماسگونش بذر فرشته می افشاند.

و ستارگان آسمان همیشه درخشانش،
در نگاه، منزل می کنند.

آن دورها جایی هست،
که به جشن عروسی درختان شکوفهپوش، ماه، نغمه ی نور، می سراید.

و تمامخاک،
تا تولد مهر، از آواز شفاف مرغان زرینپر رویاهای کودکان، تر می شود.

آن دورها جایی هست،
شفافتر از خیال،

آنچنان شفاف،
که درون خواب شیشه ای ماهی ها را می توان دید.

آنچنان شفاف،
که گوش، از صدای سیال موسیقی پر پریان، سرشار است.

آن دورها جایی هست،
که آسمان، هر شبانگاه، خود را به آغوش نوازشگر امواج دریا می سپارد تا بوسه بارانش کنند.

آن دورها جایی هست،
جایی از جنس سحر،

جنسش از جنس سر انگشت محال،
جنسش از جنس درخشندهترین رویاهاست.

آن دورها جایی هست،
که جدا از اینجاست.

آن دورها جایی هست،
همه ی ستاره های بی نشان می دانند.

آن دورها جایی هست.
هم سفر!، باید رفت.

*******
دیدگاه های پیشین: (9)
نادم
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 08:55
گویند که گرد مَه، ‌زمین می‌گردد
دور فلک و عرش برین می‌گردد
خورشید، جمال مجتبی را دیده است
حیران شده است و این چنین می‌گردد
میلاد دومین اختر تابتاک آسمان ولایت مبارک
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم این تولد برای شما شروعی شاد و تولدی دیگر باشه! آرامش روح شما دعای منه.
ایام به کام.
آرشید
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 09:13
آن دورها جایی هست،
شفافتر از خیال،

آنچنان شفاف،
که درون خواب شیشه ای ماهی ها را می توان دید.

سلام
بسیار زیبا و سرشار از نو آوری
سپاسگزارم .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
وااای! چه وب عالی دارید! اونجا بخش نظرات نبود پس اینجا میگم. انگار توی فضای نوشته های شما خط به خط قدم می زدم. انگار دنیاش جدا بود. دلم می خواست از صفحه مانیتور رد بشم و برم اون تو. اونجا، توی اون دنیا، هیچ کسی نبود. بدون بخش نظرات حس می کردم فضا از کلمات خالیه و من که دارم توی اون جهان می چرخم دیگه خودم نیستم. چیزی بودم فارغ از کلمات و فارغ از باقی فضای واقعی جسم سنگین و مزاحمم. سکوت بود و حس. نوشت های شما برای من کلمه نبودن. انگار تمامش حس بود که فقط باید داخلش شنا می کردم و غرق می شدم و می فهمیدمش. باور نمی کنید، حتی عطر مخصوص اون دنیای خاص رو هم حس می کردم. نه مثل عطر های مادی. هواش، عطرش، ماهیتش فرق داشت. دارم پراکنده میگم می دونم.
این احساس واقعی من در زمان خوندن پست های شما بود که سعی کردم با گویا ترین کلمه ها توضیحش بدم. ادامه بدید. خیلی قشنگه. چه خوب کردید وب زدید. واسه خودتون و واسه افرادی مثل من که لازم داریم گاهی از شیشه مانیتور کامپیوترمون رد بشیم و از این دنیای حقیقی با واقعیت های به شدت واقعی و به شدت واضح و ملموسش رها بشیم و پرواز کنیم.
پرواز!
پرواز!.
پاینده باشید.
آرشید
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 16:19
دوست گرانقدر و عزیز
سپاسگزارم از محبت شما … و موجب افتخار که حس خوبی داشتید از دیدار آثار کوچک و ناخوانای من …
من هم حس خوب و وصف ناپذیری از خواندن آثار شما پیدا می کنم … و امیدوارم این ریز نوشته ها تا همیشه لایق نگاه پر مهر شما باشد . بابت بسته بودن نظرات عذر خواهی می کنم … و امیدوارم بر حقیر ببخشید .

برای شما موفقیت و سلامت توام با آرامش آرزومندم …
باز هم سپاس … گرامی .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
اتفاقا بسته بودنش جهان وبلاگ شما رو برام رویایی تر می کنه. خیلی از فضای دور از کلماتش خوشم میاد. کاش می شد جهانی رو که مجسم می کنم برای شما نقاشی می کردم! اگر می تونستم! بیخیال.
نوشته های شما قشنگن. ادامه بدید.
ایام به کام.
معمار
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 21:13
چقدر علاقمند رفتن هستی؟! در ماندن چه نکته بدی است که در رفتن نیست؟

پاسخ:
زیاد مانده ام در میان این خاک تاریک.
خسته ام از خاکی شدن. تشنه پروازم.
باید رفت به سوی صبح.
معمار
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 22:34
داستان ماهی سیاه کوچولو رو خوندی؟ صمد بهرنگی خالق این داستان در واقع همین حس رفتن همیشگی رو ترسیم کرده . تجربه خوبیه اگر نخوندین حتما پیداش کنین بخونید. فک کنم کتاب صوتی هم داره

پاسخ:
خوندمش.
قشنگ بود.
ممنون.
شاد باشید.
حسین آگاهی
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 01:09
سلام. من بعد از مدتی برگشتم.
خیلی زیبا بود.
م. آزاد هم میگه: باید عاشق شد و رفت.
فعلاً کلی پست نخونده از شما دارم حتی همینم باید بیشتر روش فکر کنم و نظر دقیقمو بگم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. خیلی خوش اومدید.
خیال می کردم تا آخر تابستون شما رو نمی بینم. خوشحالم که این خیالم اشتباه بود.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
علیرضا
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 08:30
سلام و درود
حال و احوال؟ خوب هستید؟

من بعد از هر مدتی میام وبلاگ تغییر کاربری داده، وقتی که با وبلاگتون آشنا شدم درمورد کتابهای گویا بود. بعد از یه مدت اومدم دیدم بیشتر داستانهاتون رو مینویسید، و حالا که میام میبینم مجدداً تغییر پیدا کرده موضوع.
خیلی خوبه. تنوع چاشنی زندگیه.
ذوق ادبی ات واقعاً حرف نداره. موفق باشی تو این عرصه.
خیلی خوشحال شدم بعد از مدتی وبت رو دیدم.
یاحق

پاسخ:
وای خدای من از این غافلگیری های خوشایند بیشتر بهم بده!
سلام دوست قدیمی! وای خیلی خوشحالم دوباره می بینمتون خیلی! کاش می شد احساس رو هم نوشت وگرنه من الان1عالمه جیغ می نوشتم از شادی. اینجا هنوز هم من کتاب های صوتی می ذارم. امکان نداره کتاب رو بیخیال بشم. فقط اینکه از اون زمان تا امروز، به اندازه1عمر اتفاق پشت سر گذاشتم که البته این خاصیت زندگیه. سیر اتفاقات در کنار کتاب های اینجا چیز های دیگه هم طلبید که کمک می کنن من سبک تر باشم. واسه همین حالا اینجا چیز هایی جز کتاب هم پیدا میشه. اینجا تنها جاییه که هرچی و واقعا هرچی دلم می خواد می تونم کنم و بگم. اینجا رو خیلی دوست دارم. ممنونم از لطفی که بهم دارید. خیلی خیلی خوشحالم که من و آنسویشب رو فراموش نکردید. همیشه و همیشه همینقدر و بیشتر از این شاد میشم از دیدن شما.
ایام تا همیشه ایام به کامتون.
Sepanta
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 11:56
سلام پریسا جان ؛ حالت چطوره ؟ خوبی ؟
فوق العتده عالی بود ؛ مرسی

پاسخ:
سلام آشنا. شکر خدا بد نیستم. باز هم معذرت می خوام از اینکه جواب هارو دارم اینهمه با تاخیر میدم.
ممنونم از لطف شما، از حضور شما و از تحمل شما.
پاینده باشید.
sepanta
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 02:41
سلام دوست جونم
خوشحالم که پر انرژی می بینمت .

پاسخ:
سلام آشنا. ممنونم از لطف و از حضور شما.
خوشحالم که هستید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مرگ

***

از پس پنجره،
در میان هیاهوی زندگی،

با چشمان فراموشی،،
دیدم،
مَرکَبی چوبین، همراه با سوار سراپا سفیدپوشش بر دست ها می رفت.

کسی انگار، نمی دید،
همه ی نگاه ها به سوی زندگی بود

و کسی نمی دید مرگ را،
که آرام و بی شتاب، در میان زندگی، قدم می زد.

و باز فرا خواهد رسید،
یک مَرکَب چوبین با سوار سراپا سپیدش.

شاید آن سوار،
این بار، ما باشیم.

و باز هم کسی نخواهد دید، مرگ را،
که بلند و شمرده در قلب زندگی، سایه به سایه ی ما گام برمی دارد،

و چه بسا که می خندد بر دیدگان فراموشکار ما.

مرگ!.

به راستی چیست، این حقیقت تاریک،
که به آرامش سکون، ما را به خویش، فرا می خواند؟

*******
دیدگاه های پیشین: (9)
معمار
شنبه 21 تیر 1393 ساعت 21:50
سلام همسفر. چطوری؟ ممنون که بهم سر میزنی
http://darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
شکر بد نیستم. جای دشمن ها هم خالی نباشه حدود10دقیقه پیش خوردم زمین الان در حال رسیدگی و آمار گیری خسارت های جسمم اومدم دارم گردش هم می کنم.
تا امشب نمی دونستم1دستی نوشتن اینهمه سخته.
معمار
شنبه 21 تیر 1393 ساعت 23:38
ای جان! آبجی کمی مراقب باش خوب…دستتم آسیب دیده؟
من برم دعاهامو پس بگیرم برعکس جواب میده
یه پیشنهاد داشتم. اگر کتابی داشتی و خواستی به کتاب صوتی تبدیل کنی میتونی روی کمک من حساب کنی.
http://darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
دستم و باقی استخون هام.
امشب خیلی جدی به این معتقدم که من1طور هایی خوش شانسم. یعنی لب مرز بد شانسی ایستادم ولی خیلی وقت ها نمی افتم. مثلا امشب به شدت پرت شدم، تمام جونم درد می کنه، چندتا از استخون هام به شدت تیر می کشن و خلاصه داقون شدم و هنوز داره از بعضی زخم هایی که برداشتم خون میاد ولی جاییم نشکست. پیش از این که بخوام بلند شم مطمئن بودم1بلای آتل و گچی سرم اومده ولی اینطور نشد و هرچند حسابی نفله شدم اما گچلازم نیستم. همیشه1طور هایی برای من همینطوریه. اتفاق های بدی درست بیخ گوشم می افته و حتی خودم هم درگیرش میشم و ضربت و بلایی که سرم میاد1پله از دردسر واقعی عقب تره و بعدش کلی خاطر جمع میشم و گاهی پیش میاد که ذوق هم می کنم. مثل امشب. به معنای واقعی افتضاح می شد اگر شکستگی یا چیزی شبیه این داشتم. نمی فهمم واسه چی این ها رو میگم. شاید واسه این که شوکه این ماجرا هستم که همیشه1قدم از دردسر عقب ترم. و شاید به این خاطر که از شدت حیرت دلم می خواد هی بگم و بگم و الان کسی اینجا نیست که واسهش پر حرفی کنم و از این داستان و از این دست نامشخص همیشگی واسهش حرف بزنم و بزنم و بزنم. انگار1دستی همیشه در آخرین لحظه فقط1قدم می کشدم عقب. فقط به اندازه ای که دردسرم خیلی جدی نشه که نتونم حلش کنم ولی همین1قدم همیشه حسابی نجاتم میده و چقدر بابتش شاد میشم!. نمی دونم این رو مدیون چی هستم. ولی به خاطرش خوشحالم. واقعا خوشحالم.
کتاب. ممنونم. ظاهرا کار ساده ایه. از روی نوشته بخونیم. ولی واردش که میشید می بینید حسابی سخت و خسته کننده میشه. این سر خیلی ها اومده. گناهی هم نداشتن بنده های خدا. شاید خودم هم بودم همینطوری می شدم. ولی ممنون بابت دست کمکتون. هم خودم و هم بچه های آنسویشب و باقی بچه های ما ارزش این دست های کمک رو می دونن و من از طرف تمامشون ممنونم.
ایام به کام.
مستانه
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 00:13
سلام. مواظب خودت باش دختر، ما تازه پیدات کردیم!!! بهتر باشی ان شاالله…
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
واقعا گاهی احتیاط یادم میره ولی این دفعه، نمی دونم چی شد. تقصیر من، واقعا نمی دونم بود یا نبود. پیش میاد و واسه من کمی بیشتر. زمین خوردن هیچ خوب نیست. واسه هیچ کسی آرزو نمی کنمش. حتی اون هایی که یقین دارم از ته وجودشون باهام دشمنن و اگر دستشون برسه تا ته دشمنی میرن. خدا کنه هیچ کسی هیچ وقت نی افته!
سربلند باشید!
معمار
یکشنبه 22 تیر 1393 ساعت 04:32
میبینی آبجی با دل ما چه می کنی؟! خودت اینقدر دست خدا رو تو زندگیت حس می کنی که حسادت می کنی ما از خدا پیشت حرف میزنیم! یه جورایی خدا واسه قلبت یه عشق واقعیه که دوست نداری اونو با کسی تقسیم کنی .

میگن برای زندگی دو قلب لازمه قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارن. مطمئن باش کمکی هم اگر از جانب من بهت پیشنهاد میشه از سر دوست داشتنه همان قلب است و نه چیز دیگر. هر جا هستی دلت شاد باشه که میدونم با روح حساسی که داری شادی روح از همه چیز بیشتر بهت انرژی میده
http://darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
عجب بابا!
ممنون.
پاینده باشید.
عمو حسین
سه‌شنبه 24 تیر 1393 ساعت 14:24
سلااام. واااایییی عمو نباشه که بشنوه برای دختر نازنینش چنین اتفاق بدی افتاده. امیدوارم هرچه زودتر خوب خوب بشی. بیشتر مواظب خودت باش. تو امید آن سوی شبهائیان هستی. تنت بناز طبیبان نیازمند مباد, وجود نازکت آزرده ی گزند مباد.

پاسخ:
وای خدا جون سلاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااام عمو جان. وای خدا چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر خوشحالم عمو بلاخره شما هم از کد امنیتی رد شدید. به خدا عمو دارم پر درمیارم از خوشی. هی اشتباه می نویسم درستش می کنم از بس خوشحالم. ممنونم عمو جون. عموی عزیز محله گوشکن. خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحالم از دیدن حضور عزیز شما اینجا. دیشب زهره الان هم شما. حسابی سر حال اومدم از موفقیت شما2نفر. امیدوارم همینطور بیشتر و بیشتر موفق بشید.
وای دیگه نمی دونم چی بگم برم جیغ و داد راه بندازم همه اطرافیانم رو بیرون اینترنت کلافه کنم آخجون.
ایام به کامت عمو جان.
عمو حسین
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 01:01
پریسای مهربونم این موفقیت را مرهون لطف و همت تو هستم. تو بودی که ما را تکان دادی و گفتی که کد امنیتی چیز مهمی نیست نترسید بیایید.پس باز هم ممنونم باز هم سپاسگزارم مدیر شایسته و نیکو سرشت آن سوی شب

پاسخ:
قربون لطف شما عمو جان. شما که داشتیدش فقط لازم بود فعالش کنید. چه عالی شد که حالا فعال شده و من خیالم از تجهیز عمو راحته.
خوشحالم عمو جان و ممنونم از حضور با ارزش شما که سرحالم میاره اساسی.
پاینده باشید.
Sepanta
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 11:59
ای وای !! واسه چی افتادی زمین !!؟؟؟ خوبی ؟ مشکلی پیش نیومده ؟؟

پاسخ:
خوب افتادم زمین دیگه. آدم ایستاده باید بی افته تا پا شدن رو یاد بگیره وگرنه از کجا می خواد بلد بشه؟
مشکلی نیست الان خوبم. ممنون.
حسین آگاهی
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 19:46
سلام. خدا رو شکر که اتفاق بدی نیفتاد و واقعاً شکر.
چون شکستگی هم اگه بخواد به معلولیت ما اضافه بشه دیگه بد هست میشه بدتر.
راستی آپ هستم و منتظر شما.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. ببخشید نبودم. این چند روزه کل اینترنت از دستم خلاص بود. بله در مورد معلولیت با شما موافقم. افتضاح میشه اگر بیشتر از اینکه هست پیش بیاد. کاش پیش نیاد!
بعد از پاسخ به نظرات باید حتما بیام ببینم توی وب شما چه خبر هاست.
ببخشید دیر رسیدم.
سربلند باشید.
حسین آگاهی
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 19:50
در مورد نوشته یادم رفت بنویسم.
…..
آه مرگ!
باید تجربه ی رهایی باشه.
میخوامش؛ آرزوی مرگ برای هیچ کس ندارم ولی بعضی وقتا برای خودم چرا آرزو می کنم بعضی وقتا دیگه راحت بشم ولی باز نمی دونم نمیشه.
به هر صورت کاش بیشتر به یاد مرگ می افتادیم.
یک حدیث هست از فکر کنم امام علی که می فرمایند به اندازه ی زندگی به فکر مرگ باشید یک جوری زندگی کنید که انگار آخرین روز عمرتونه و از طرفی جوری باشید که انگار همیشه زنده اید.
درست مفهومش رو نگفتم؛ می دونم امیدوارم خودتون متوجه بشید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
مرگ. قصه ناشناخته و عجیبیه. تجربه رهایی. برای بعضی ها می تونه باشه ولی، نه برای همه. خود من هم گاهی پیش میاد که بخوامش. به نظرم برای خیلی ها این حالت گاهی پیش میاد. ولی اکثر این خیلی ها پای عمل که برسه ترجیح میدن عقب بی افته. اولیش خودم. خیلی پیش اومده که حس کنم واقعا دلم می خواد دیگه تموم شم و تموم بشه ولی درست همون لحظه مثلا با صدای جیغ ترمز ماشین که اون طرف خیابون و دور از من بلند شد به شدت از جا پریدم و کشیدم عقب تا خودم رو حفظ کنم.
حالا که بهش فکر می کنم ازش فقط1درس می گیرم. اینکه من تا زیروز باشید.مان مشخصی زنده ام و زمانش که برسه می میرم مثل همه. پس بهتره تا زنده هستم بدون آرزوی مرگ زندگی کنم و سعی کنم هرچه بهتر زندگی کنم تا هم این جهانم رو درست و حسابی سپری کنم و هم واسه اون جهانم خیلی دست بسته نباشم.
بیشتر نگم چون توضیحات اضافیه و شما می دونید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چگونگی تجهیز به مرورگر فایرفاکس و افزونه وبویسوم.

سلام به همگی.
به جان خودم این دفعه دیگه هیچی نمی پرسم صاف می پرم وسط اصل مطلب.
مرورگر فایر فاکس و افزونه وبویسوم.
با کد های امنیتی که همه آشنا هستیم. این مزاحم های دردسر ساز که متاسفانه خیلی جا ها هستن و یقهمون رو می گیرن و پیش میاد که فقط به خاطر این کد ها نیازمند کمک1بینا میشیم که من اصلا خوشم نمیاد و احتمالا شما هم همینطور.
از اونجایی که اکثر در ها کلید دارن این مشکل هم بدون راه حل نیست و جوابش در مشت افزونه وبویسومه. افزونه ای که روی مرورگر فایر فاکس نصب میشه و علاوه بر قابلیت های زیادی که داره و من ازشون چیزی نمی دونم و سر در نمیارم، این قابلیت رو داره که به ما کمک می کنه از کد های امنیتی رد بشیم.
مواد لازم:
اینترنت با سرعت کافی.
مرورگر اینترنتی. مثلا اینترنت اکسپلورر.
حوصله به مقدار لازم.
طرز تجهیز:
اول میریم که فایر فاکس رو دانلود کنیم. آخرین و جدید ترین ورژن فایر فاکس که تا این لحظه به دست من رسیده رو از:
اینجا
بگیرید.
این از این.
خوب، چرا فایل رو گرفتید توی دستتون تماشام می کنید؟ خوب نصبش کنید دیگه!
بعد از نصب فایر فاکس حالا ما2تا مرورگر اینترنتی داریم. یکی اینترنت اکسپلورر و یکی فایر فاکس که با هر2می تونیم وارد اینترنت بشیم.
تا اینجاش فایر فاکس کار بزرگی برامون نکرد و با اینترنت اکسپلورر فرقی نمی کنه. فرق از اینجا شروع میشه. از افزونه وبویسوم که روی فایر فاکس نصب میشه ولی روی اینترنت اکسپلورر جواب نمیده. برای اینکه بتونیم به این افزونه دسترسی پیدا کنیم و ازش استفاده کنیم باید به خاطر بیاریم که آدمیزاد1موجود اجتماعیه. یعنی نیاز به کمک داریم. یعنی یکی که عضو سایت وبویسوم هست و داره از این افزونه استفاده می کنه باید برامون دعوتنامه بفرسته تا بتونیم عضو بشیم. مثلا من به عنوان کسی که عضو سایت هستم و از این افزونه استفاده می کنم می تونم بقیه رو دعوت به عضویت کنم و1جور هایی معرفشون باشم.
توضیح کامل تر اینکه، ما2تا راه داریم. یکی اینکه با رفتن به سایت وبویسوم و پر کردن فرم درخواست، از اعضا درخواست کنیم تا یکی از افراد عضو سایت دعوتمون رو به عهده بگیره و برامون دعوتنامه بفرسته تا بتونیم کد مربوطه رو بگیریم. ترتیب کار به این صورته:
باید به سایت
webvisum.com
بریم، با جهتنمای پایین بخش اینویتِیشن رو پیدا کنیم و واردش بشیم، با h به هدینگ اینویتِیشِن بریم و با جهتنمای پایین به Request an invitationبرسیم و اینتر بزنیم، بعد با h به هدینگ مربوطه بریم و بخش های مربوط به نام و ایمیل خودمون رو پر کنیم و در ادیت باکس بعدی درخواست بذاریم. این درخواست باید شامل این باشه که ما از اعضای این سایت، یعنی افرادی که کد افزونه رو گرفتن و مجاز به استفاده هستن می خواییم که برامون دعوتنامه بفرستن و کمک کنن که عضو بشیم. بعد از این با جهتنما میریم پایین و روی کلید
submit comment
اینتر می زنیم و منتظر ایمیل میشیم تا کی بیاد.
این از راه اول.
راه دوم این که کسیکه عضو سایت هست دعوتمون کنه و کد رو با کمک دعوتنامهش بگیریم. یعنی مثلا من ایمیل شما رو بگیرم و در بخش مربوطه بنویسم و بفرستم و برای شما1ایمیل حاوی کد وبویسوم بیاد.
به نظر خودم دومی آسون تره.
خوب، به هر کدوم از این2طریق که عمل کنیم، آخرش می رسیم به1ایمیل. ایمیلی که واسهمون میاد حاوی1کد و1لینک هست. این کد کلید ماست. کد رو باید کپی کنیم، بعد روی لینکی که توی ایمیل هست اینتر بزنیم. وارد بخش ساخت حساب کاربری میشیم. بعد از پر کردن ادیت باکس های داخل فرم، به بخشی می رسیم که مربوط به اینویتِیشِن کد هست و باید کدی رو که کپی کردیم پیست کنیم داخلش. ولی قبلش حتما دقت کنید چون معمولا کد خود به خود داخل این ادیت باکس وجود داره و لازم نیست ما دستکاریش کنیم و بعد از پر کردن فرم فقط تعیید می خواد.
تبصره:
گاهی، البته فقط گاهی ممکنه پیش بیاد که لینک داخل ایمیل کار نکنه. در این صورت، کد رو کپی می کنیم، وارد سایت وبویسوم میشیم، به بخش ساخت حساب میریم، ادیت باکس های مربوطه رو پر می کنیم، به بخش مربوط به کد میریم، و این بار چون به صورت دستی به بخش ساخت حساب اومدیم دیگه کد ما اونجا نیست و حتما باید کدی که کپی کردیم رو داخل ادیت باکس مربوطه پیست کنیم. بعد تعیید و تمام.
خوب، این از این.
حالاما1حساب کاربری توی وبویسوم داریم و باید منتظر تعییدش باشیم. مثل هر حساب کاربری دیگه ای که می سازیم، این حساب هم1ایمیل تعیید داره که برامون میاد و بعد از ساختن حساب و تکمیلش باید منتظر بشیم تا ایمیل تعیید برامون بیاد.
مثل تمام حساب ها، به میل باکس خودمون میریم و ایمیل جدیدی که برامون اومده رو باز می کنیم و لینک تعیید رو می زنیم. و طبق معمول اگر ایمیل رو پیدا نکردیم برای اطمینان به اسپم هم سر می زنیم.
خوب، این از حساب ما.
برای تکمیل کار، با کمک مرورگر فایر فاکس دوباره به سایت وبویسوم میریم، لینک دانلود رو
با جهتنمای پایین یا با هرچی راحتیم پیدا کرده و اینتر می زنیم، در کادری که باز
میشه اینستال رو یا با تب و یا با کلید های alt+i پیدا می کنیم و اینتر یا اسپیس، ترجیحا اسپیس می زنیم، و به این ترتیب اینستال فایل رو انجام میدیم، بعدش روی پیغام ری استارت فایر فاکس که برامون میاد با زدن کلید های alt+r ristart now رو پیدا کرده و باز هم اینتر یا اسپیس، ترجیحا اسپیس می زنیم، بعد منتظر میشیم چون فایر فاکس1بار بسته و دوباره باز میشه. صبر می کنیم تا ری استارتِ فایر فاکس انجام بشه و ازمون یوزر و پسورد بخواد.
ما در بخش ساخت حساب کاربری برای خودمون1حساب ساخته بودیم. همونجایی که کد تعیید داشت. حتما خاطرتون هست. یوزر و پسورد خودمون رو در بخش های مربوطه وارد می کنیم، اگر دلمون بخواد بخش به خاطر سپردن مشخصات رو که با تب بهش می رسیم چک می زنیم که هر بار مجبور به نوشتن یوزر و پسورد نباشیم، البته معمولا خودش چک هست و اگر بخواییم در این حالت بمونه کاری بهش نداریم، بعد با کلید تب روی دکمه تعیید میریم، اینتر می زنیم و منتظر میشیم تا پیغامی بشنویم که میگه:
you are logged to webvisum
من املای انگلیسیم به شدت ضعیفه. معذرت می خوام از همه.
درضمن، این2تا نکته هم مهمه لطفا دقت کنید.
تا جایی که من می دونم:
اولا حتما برای انجام این مراحل، یعنی پیدا کردن لینک دانلود به بعد باید با مرورگر فایر فاکس وارد سایت وبویسوم بشیم وگرنه لینک دانلود برامون نمیاد.
دوما بهتره باتِن هارو با اسپیس تعیید کنیم. یعنی جا هایی رو که گفتم با اینتر یا اسپیس و ترجیحا اسپیس، اسپیس رو انتخاب کنیم.
خوب، کار تجهیز مرورگر فایر فاکس ما به افزونه وبویسوم تموم شد. از این به بعد، در صفحاتی که دارای کد امنیتی هستن، برای رد شدن از این کد ها توی صفحه مورد نظر یا روی ادیت باکسی که جای نوشتن کد مربوطه هست، با زدن کلید های alt+control+6 و شنیدن پیغام وبویسوم منتظر باشیم تا پیام دوم رو مبنی بر این که کد در کلیپ بُرد کپی شده بشنویم. بعد به ادیت باکس خالی میریم و کد رو اونجا پیست می کنیم.
دیگه تموم شد. عزیزان فایر فاکس و افزونه وبویسوم شما آماده هست می تونید برید و حالش رو ببرید. ترافیک اینترنتیتون رو خودتون بخرید، در وب های بلاگ اسکای و دیگه نمی دونم کجا کامنت بذارید، اسکایپ آیدی برای خودتون بسازید، و آخرش اگر زمان و حوصله داشتید به آنسویشب هم سر بزنید و از لج کد امنیتی هم شده ازش رد بشید و هرچی دل شادتون می خواد بگید.
من نمی دونم چقدرش رو درست گفتم. از آگاه تر ها می خوام تشریف بیارن اشتباهاتم رو درست کنن تا هم من یاد بگیرم و هم بقیه گمراه نَشَن.
ایام همگی تا همیشه ایام، به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 21:59
یه دوست مجازی دارم به نام زهرا که رشته اش کامپیوتره بهش دو ماهه قبل گفتم بیا این مشکل کد امنیتی وبلاگ منو حل کن. هر مخاطبی که میومد نظر بذاره بلاگ اسکای میزارتش سر کار و بهش می گفت کد اشتباهه…!

اونم به یه برنامه نویس گفت و اونم چندین و چند قالب طراحی کرد اما مشکل حل نشد که نشد…

حتی بهش گفتم بیا از تو قالب کدهای کپ چا رو بردار تا اصلا دیگه کد نخاد از ملت … اونم نشد!

آخرش زهرا گفت اگر مخاطب مخاطب باشه اونقدر کد رو وارد می کنه تا نظرش ثبت بشه!

حالا دارم می بینم شماها چقدر زیبا این مشکل رو برای خودتون حل کردین واقعا دمتون گرم…آخرشین بخدا!

پاسخ:
خوب دیگه ما اینیم!
این که چیزی نیست. ما مشکلاتی رو واسه خودمون حل کردیم که خود خدا هم هنوز داره تعجب می کنه. هنوز مونده شما جماعت نابینا رو بشناسید.
پاینده باشید.
فاطمه
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 19:53
سلام
من قبلاً با این افزونه آشنا شدم.
ولی اومدم از شما تشکر کنم.
ایام به کام.
پاینده باشید.

پاسخ:
سلام فاطمه عزیز.
خوشحالم که اومدی عزیز و امیدوارم بقیه بچه های ما هم با این افزونه آشنا بشن و کاش گفته های ناقص و پر از ایراد من بتونه1کوچولو کمکشون کنه. ممنونم از حضورت.
بهاری باشی.
زهره
دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 21:22
وای خدا, اینقدر نوشتم که دیوونه شدم دیگه و ثبت نشد کاش این دفعه بشه خیلی ممنونتم دوست گلم

پاسخ:
واااآاااآااای آخجوووووووووون! ثبت شد زهره جونم آخجون آخجون آخجون آخجون آخجوووووووووووووووون به خدا خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد خوشحالم الان در حال ذوق کردنم در حد سکته.

***
***
***

یک عالمه ستاره های رنگی پاشیده توی هوا از خوشحالی. شکل که نمی تونم بکشم باید توضیحش بدم دیگه.
تبریک میگم عزیز جان. به خدا انگار خودم واسه اولین دفعه دارم انجامش میدم. اینقدر خوشحالم که نمی دونم چی بگم. باور می کنی خودم هم دفعه های اول همین طوری باهاش کلنجار می رفتم تا یاد گرفتم؟
صبر کن دستت همچین تند بشه که خودت تعجب کنی.
خیلی خوشحالم دوست من. باز هم این طرف ها بیا. من و همه آنسویشبی ها خوشحال میشیم از دیدنت.
ایام به کامت از حالا تا همیشه.
عمو حسین
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 01:08
سلام بر شما. مایلم بدانم دوستمون معمار نابینا هستند یا بینا. اسم واقعیشون چیه؟ ظاهرا باید سارا باشه درسته؟

پاسخ:
سلام عمو جان.
جناب معمار بینا هستن. اسم واقعیشون رو نمی دونم عمو جون ولی ایشون آقا هستن. من هم لحظه اول از روی اسم وبلاگشون خیال کردم اسمشون ساراست ولی وقتی رفتم توی وبشون ماجرا اومد دستم. توی بخش پیوند های همینجا وب ایشون هست. به نام در و دیوار.
جدی هر بار که کامنت شما رو می بینم هوس می کنم از خوشی1بار بپرم هوا توی هوا3تا کف و جیغ بزنم تا برسم پایین.
ایام به کام.
Sepanta
چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 12:04
این مشکل کد امنیتی رو حتی منم دارما !! وقتی با موبایل میام وبلاگت و میخوام نظر بذارم ؛ هی اذیت میکنه و میگه کد اشتبایه !! آخر سر اینقد وارد میکنم تا از رو بره !!! فقط وقتی با کامپیوتر میام مشکل ندارم .
این افزونه روی مرورگر کروم کار نمیکنه ؟؟

پاسخ:
از دست این کد های مزاحم! برای مبایل باید تحقیق کنم ببینم راهی داره یا نه. روی کروم نه جواب نمیده. فقط فایر فاکس. کاش روی باقی مرور گر ها هم جواب می داد ولی نمیده و فعلا همین محدودش هم واسه یکی مثل من کلی کمکه.
شاد باشید.
sepanta
سه‌شنبه 31 تیر 1393 ساعت 02:47
آخه رو موبایل کروم دارم، نمیدونم فایرفاکس نسخه موبایل چه جوریه و آیاکارش خوب هست یانه ؟ مرسی پریساجان

پاسخ:
فایر فاکس مبایل رو من متاسفانه هنوز نمی شناسم. راستش تازه به گوشی اندروید که می تونه به فایر فاکس مجهز بشه مجهز شدم. همین امروز شروع کردم به تمرین با صفحه لمسی و صاف یکی از این گوشی ها. پدرم در اومد. مجسم کنید آشنا قیافهم رو که بدون دیدن دارم زور می زنم روی1صفحه مانیتور فسقلی کاملا صاف کلید هایی رو که شما می بینید پیدا کنم و…
وااااایییییی!
کمی که راه بی افتم باید فایر فاکس مبایل رو امتحان کنم و درضمن راجع به افزونه وبویسوم هم تحقیق کنم که روی فایر فاکس مبایل هم جواب میده یا نه. تا جایی که من شنیدم کروم مرور گر خوبیه. اگر باهاش راحتید از دستش ندید.
ایام به کام.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 20:45
کروم که عالیه . به روایتی بهترین و سریع ترین مرورگر اینترنته .
گوشی لمسی گرفتی !!! مبارک باشه . من تا حالا به این فکر نکرده بودم که نابیناها چطور باید با این گوشی ها کار کنن . راست میگی ؛ آخه از همه صفحشون میشه استفاده کرد و تو هر گوشه ای از صفحه چیزی برای کلیک کردن هست !!! امیدوارم زودتر بهش مسلط بشی . کاش مدلی میگرفتی که صفحش یه کم بزرگتر باشه . مثلا تا 5 اینچ .
خوبیه گوشی های کیبرد دار این بود که خیلی سریع میشد با کارکرد هر کلید آشنا شد . ولی تاچ اینجوری نیست !!

پاسخ:
از کروم تعریف زیاد شنیدم ولی هیچی هیچی ازش نمی دونم و اصلا نمی دونم این مرور گر به قول خودمون نابینایی هست یا نه. یعنی با صفحه خوان های ما هماهنگی داره یا نه. تاچ. با دردسر های همراهش. چاره ای نیست. گوشی های کیبوردی که به کار ما میان دیگه دارن منقرض میشن و ما هم بخواییم یا نخواییم باید با تاچ هماهنگ بشیم. کاش من بتونم زود تر باهاش کنار بیام چون با گوشی های کیبوردی زیادی راحت بودم.
محمود
سه‌شنبه 25 آذر 1393 ساعت 13:47
سلام. هرچی هم که شما نابیناها آدمهای زیرکی باشین، خدایی که خالق شماست تعجب نمیکنه، استغفرُ اللَه.
وب جالبی دارین.

پاسخ:
سلام.
قربون خالق برم که ناظر هست و البته یاری رسان و صد البته مشوق.
ما اینیم دیگه.
ممنونم به خاطر حضورتون.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیا سفر کنیم

***

بیا سفر کنیم.

این جا سیاه است، مثل روزگار ما،
بیا سفر کنیم.

در آن سوی مه، به سرزمین ناکجا،
پشت دیوار زمان،

در فراسوی سکوتی ابدی،
در پس خواب شب آلود جهان،

شاید، جایی باشد،
برای پرهای خسته و دل های شکسته.

بیا سفر کنیم،
از این دوزخ سرد، تا عدم، تا هیچ،

بیا نباشیم، در این نگارستان کاغذین بهار،
بیا نمانیم، در سایه ی این شام داغدار،

بیا سفر کنیم،
آنقدر دور که دیگر هیچ کدام از این دیدگان خوابزده، کابوسمان را نبینند.

آشنای غربتزده ی من!،
کاش می دانستی چقدر خسته ام!،

کاش می دانستی!.

اینجا، به ژرفای سکوت و سکون،
من هستم و ترس و تاریکی،

در گذار بی توقف زمان،
مثل آن عروسک شکسته ام.

خاطرت هست؟

همان عروسک شکسته ای که سال ها و سال ها،
قطره های اشک های کودکانه ام را با آستین پیراهن کهنه اش پاک می کرد.

همان مونس عزیز، که ساکت و صبور،
تمام خشم ناشناس و بی نهایت مرا شنید و شکافت و شکست.

حالا کجاست، همدم ساکت و صبور من؟
کاش می دانستم!.

آه! چه دلتنگم برای آستین های کهنه اش!،
چه دلتنگم!.

چقدر راه است، از اینجا تا کودکی به شب نشسته ام!؟
کجاست، خانه ی مونس شکسته ام!؟

خدایا!،
خدایا! چه تعبیر می کنی، این فریادهای خیس و خاموش را؟

بگو،
تنها بگو که می شنوی.

بگو تا بدانم می شنود کسی جز من،

خدایا!
خدایا! کجاست راه عدم؟

خدایا!،
خدایا! ای ناخدای سیاه سرنوشت من!،

پس کو!؟
کو آن حضور مهربان و لایتناهیت!؟

به چه امید بسته ام!؟
کسی نیست، خدایی نیست، فریادرسی نیست!.

چه سرد است اینجا!،
به سان دل من،

خانه ی درد است اینجا.

چقدر خواهان سفرم!.

بیا سفر کنیم،
از اینجا تا آن سوی غربت.

اینجا آشنا نیست!.

بیا سفر کنیم،
از اینجا تا ورای ظلمت.

اینجا جای ما نیست!.

چه دلتنگم از این شهر!،
چه دلگیرم از این خاک!،

چه سرشارم از فریاد!،
چه بیمارم از بیداد!.

بیا سفر کنیم، برای همیشه،
از اینجا تا فراسوی همیشه.

تا تیرگی خوابگاه نور،
تا به ویرانگه آن کوه غرور،

تادور،
تا دورتر از دور.

بیا سفر کنیم، همراه محال من!،
بیا سفر کنیم.

*******
دیدگاه های پیشین: (10)
من
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 08:47
زیبا بود
http://1-man.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم.
ایام به کام.
آرشید
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 09:35
بیراه می گفتی …
که بیراهه به جایی نمیرسد !
من رفته ام …
تا انتهای راههای گمشده در جغرافیای مه …
با ته مانده ی ریشه هایی سوخته در خاک …

اما کابوس بود !
بیدار شدن از این خواب
که خاکستر سپرده بر دست باد …
هرگز درخت نخواهد شد .

سلام و سپاس
بسیار زیبا و تاثیر گذار .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
کجاست انتهای بی راهه های من؟
کی می رسد ز ره این انتهای من؟
در خود تمام گشتم و تکرار تیرگی،
ای کاش سراب بود، همه ی ضجه های من!
سلام.
ممنونم از لطف و از حضور ارزشمند شما.
ایام به کام.
نادم
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 09:59
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش


قبله‌ای دارند و ما ” زیبا نگار “خویش را



گر مراد ” خویش ” خواهی ترک وصل ما بگوی


ور مرا خواهی رها کن ” اختیار خویش ” را



دوستان گویند ” سعدی ” دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق گم کردی ” وقار خویش “را



ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم


هر کسی گو ” مصلحت ” بینند کار خویش را‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
در فراسوی من انگار کسی می خواند،
تا کجا باید از این شام سیه درد زدود؟؟
ای بسا لحظه که چون شمع درخشید و گذشت،
ای بسا صبح که خوابی گذرا بیش نبود،
ایام به کام.
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 13:53
این تلخی نوشته با روح با ایمان شما در تضاده…از دید خداوند شاید شمایی که نابینا هستی از کسی که بینا هست توانا تر در پیدا کردنش باشه … و موثر تر در بیدار کردن انسانهایی که با چشمان باز می خوابند و با چشمان بسته راه می روند.

پاسخ:
کی گفته من با ایمانم؟ اصلا کی به حضرت پروردگار اجازه داده که از من، از من که صاحب احساس و دل و روح هستم عبرت بسازه واسه دیگران و واسه شما ها؟ دیگه به من یکی از این چیز ها نفرمایید که اصلا موافقش نیستم. ممنون.
مستانه
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 14:47
سلام. کی بینا و نابینا رو برای ما نامگذاری و تعریف کرده؟ ما چند وفت قبل و پیش از آشنایی با شما، بحث مفصلی راجع به این موضوع داشتیم. قرآن، برای زنده و مرده یا نور و ظلمت هم تعریفی متفاوت از چیزی که تصور ما هست، داره. اگه براتون جالب بود، یه نگاهی بندازید!
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
سلام مستانه عزیز.
زمانی من زیاد با قرآن می پریدم. تفاوت تعاریفش. بله هست. چیزی که من می دونم البته نه از قرآن بلکه از زندگی واقعی و تجربی، اینه که من نمی بینم. بعضی ها به این میگن نابینا، بعضی میگن روشندل، بعضی ها هم که خیلی زیادی لطف دارن میگن بصیردل. آه که چقدر متنفرم از این مدل الطاف. من نمی بینم. دل بینا و راه نور و نجات رو بیخیال.
[من، پریسا، نمی بینم.]
چشم های سرم. این2تا چشمی که خدا به همه و حتی به من داده و اگر تعریف از خود نباشه اطرافیانم میگن مال من خیلی هم قشنگه نمی تونن ببینن.
باقی بحث ها و فلسفه ها برای من هیچ فایده ای ندارن. دنیایی دلیل و کلام هم برای من بینایی نمیشن. پس بیخیالش. از شما ممنونم. به نظرات و بینش شما هم احترام می ذارم. ولی معذرت می خوام از این که ترجیح میدم واردش نشم و بیشتر از این باقی سال های عمرم رو صرف فریب دادن خودم نکنم.
باز هم ممنونم. معذرت می خوام اگر در این اولین صحبت میزبان بدی بودم ولی دیگه از تظاهر های کلیشه ای خسته شدم و ترجیح میدم خودم باشم. دسته کم اینجا، توی وبلاگ خودم.
ایام به کام.
یکی
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 15:29
منم موافقم. خودت باش. تازه شدی اونی که همیشه گفتم باشی. باهاتم موافقم. حقش نیست تو عبرت بقیه باشی. حقش نیست هیچ کسی عبرت بقیه باشه مگه اینکه طرف خودش انتخاب کنه. بنظر من کسی از ما حق نداره در این مورد باهات وارد بحث بشه چون ما اینطرف خطیم و هرچی زور بزنیم حرص و دردتو مث خودت نمیفهمیم. پس گفتن هر حرفی بنظرم باطله و بنظرم اگه من بخوام باهات بحث کنم یعنی خیلی بیشتر از خیلی خودخواهم. شاید اگه منم مث تو نمیدیدم این حقو داشتم ولی بازم نه خیلی زیاد چون دید تو بدنیا و چشم و زندگی بازم با مال من فرق داشت ولی حداقل من مث تو بودم نه اینکه از جای گرم با چشم نوشتتو بخونم و هرچی تو نمیبینیرو ببینم و حالشو ببرم و از سر سیری بیام اینجا باهات بحث ایمان و صبر و بینش و کتاب خدا کنم. ببین این هیچ خوب نیست ولی تو حق داری. چیکار میشه کرد درست نمیشه دیگه. ولی تو حق داری. بحثی هم با کسی ندارم جز با خودت. فقط میتونم به احترام خشمت سکوت کنم و بیخودی با تلاش برای انصراف و تغییر نظرت بیشتر آزارت ندم و عصبانیترت نکنم. ولش کن. هی نوشت هات چه قشنگن. خیلی خوشم میاد از پستای جدیدت. خوب میکنی. همینطوری ادامه بده خیلی دوست دارم. هی راستی جدی دیگه داستان نمینویسی؟ فرشته ای آدمبرفیی قطاری پروانه ای, بنویس هرچی بنظرت میاد بنویس بذار اینجا. من یکی همرو میخونم و هرجا خوشم نیاد دادم درمیاد. میدونی که. فعلا بایبای.

پاسخ:
بَه سلاااآاااآاااآاااآاااآاااااام جناب یکی.
باید تصمیم بگیرم هر چند وقت1بار سکوت کنم یا مدلی که شما بدت میاد اینجا اجرا کنم تا داد شما دربیاد. آخه دلم تنگ میشه. زمان هایی که ناراضی هستید بیشتر اعلام حضورتون رو می بینم.
دلم تنگ میشه واسه کامنت های شما. جدی میگم. معلومه کجایید؟
میگم جناب یکی!

هرچی می گردم معادلش رو پیدا نمی کنم. پس همون معادل های کوچیک قدیمی.
ممنونم ازتون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد. نه واسه اینکه ازم طرفداری کردید. واسه اینکه من رو می فهمید. نمی تونم توصیف کنم که این کامنت شما چقدر برام ارزش داشت و داره. حالا خیلی بهترم. واقعا میگم. ممنونم جناب یکی. دوست ناشناس و عزیز و خیلی عزیز من.
درسته نمیشه درستش کرد. پس بیخیالش.
داستان، نه تورو خدا فعلا نه ایدهش هست و نه توانش. شاید بعدا.
بیشتر ببینمتون جناب یکی. شما جزو عزیز های عزیز اینجا هستید برای من.
ایام به کام.
مستانه
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 15:39
هرجور دوست داری، نمیخام اذیتت کنم. فقط اینو بدون همه ی ما به راحتی میتونیم بهانه هایی برای شاد نبودن پیدا کنیم. همون جوری که اگر دقت کنی، اطرافت زیاد می بینی، تقریباً همه ی آدم ها ناراضی و شاکی ان و از زندگی لذت نمی برن. همه دلایلی دارن که هیچ کدوم هم غیرمنطقی به نظر نمیرسه: یکی شرایط مالی خیلی بدی داره، یکی از نعمت پدر و مادر محرومه، دیگری درگیری بیماری سخت خودش یا عزیزانشه، یکی هم ما فکر می کنیم خیلی برخورداره ولی جهل و نادونی بزرگترین مشکله!! خلاصه خدا کنه این بهانه ها باعث منفی گرایی و ندیدن داشته هامون نشه تا از فرصت محدودی که داریم بتونیم استفاده کنیم. به هرحال از آشناییت خیلی خوشحال شدم.
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
بله هر کسی1دردی داره، همه مشکل دارن، باید شاکر باشیم، باید شاد باشیم،

باورت نمیشه تمام این ها و1عالمه دیگه از این هارو هر روز به چند10نفر دیگه دارم میگم. تمامش رو بلدم. ممنونم. واقعا میگم. من ناشاد نیستم. دارم زندگیم رو می کنم مثل همه. هر از چندی1نق هم می زنم. جایی هم از اینجا بهتر پیدا نکردم که بزنم.
باز هم ممنونم.
ایام به کام.
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 18:46
هر چه خواستم کلماتم رنگی از کلمه عبرت نگیره اما مثه اینکه نشد!

نمی خوام تصور کنید دارم با کلمات بازی می کنم یا داریم الکی دلخوشی ها رو برای هم فریبانه رنگ می کنیم. پس دقت کن. کلمه به کلمه . که چی میگم. باشه؟

آیا هر چیزی که باعث بیداری دیگران بشه لزومن عبرت است؟

آیا پیامبران همه عبرتن؟

اینکه پذیرفتی نابینا هستی و یه چیزی از بقیه کم داری خیلی بهتر از افرادیست که توانایی های نداشته خود را به رخ دیگران می کشن.

من نمیگم نابینا بودن خوبه و حاضرم لحظه ای جای تو باشم. اما ما در دستگاه خلقت خداوند محصوریم و باید با جبرهاش کنار بیایم .

مثلا من یک انسان کچل هستم و این نقص در ازدواج من مطمئنا تاثیر گذار بود و اوایل شاید نالان بودم اما الان میبینم اونایی که منو بخاطر موهایم می خواستن الان در زندگی ناموفق خود به خاطر چیزهایی بی ارزش دارن جدا میشن.

شما دو راه دارید :
1. با خدا باشید و این دنیا رو که نمی بینید با آن دنیا معاوضه کنید

2.بی خدا باشید و با خود بگویید ازین دنیا چه خیری دیدیم تا برسه به اون دنیا.

شما الان باید به من بگید چگونه بتهوون با ناشنوایی موسیقیدان شد و رودکی با نابینایی شاعر شد. این رو جدی گفتم چون من از درکش عاجزم. یعنی سرگذشت این افراد رو دروغ میدونین؟

پاسخ:
نشد؟ معلومه که نمیشه! دقیقا هدف همون عبرته و شما فقط نخواستید بگید. و من چون از اول عمرم از این چیز ها زیاد شنیدم نگفته گرفتم. خوب، این از این.
این تصور رو نمی کنم. ولی تصور می کنم که شما و تمام اون هایی که شبیه شما هر اتفاقی بی افته از خدا و حکمتش دفاع می کنن نمی فهمم واسه چی اینهمه اصرار دارن به بینش بنده های خسته و ضعیف و بی ظرفیتی مثل من ناخنک بزنن و به نام ارشاد و بیداری بیشتر از این که داریم می کشیم حالمون رو جا بیارن.
این هم از این.
هر چیزی که باعث بیداری دیگران بشه، هرچی می خواد باشه، من ترجیح می دادم اون نباشم. عبرت یا هادی یا راهنمای بیدار گر یا هرچی. من دلم می خواست1بنده خدا بودم مثل همه. نه اینطور متفاوت اون هم1همچین تفاوت آزار دهنده ای. من ترجیح می دادم خدای عادل سر حرفش می موند و انسان هارو برابر می آفرید و من رو اسیر جبری که گفته نیست نمی کرد. این هارو به کی بگم؟
این هم از این.
شما، به هیچ عنوان، نمی تونی1لحظه هم جای من باشی. پس لطفا این1قلم رو همینجا منتفی اعلام کنیم.
این هم از این.
کچلی هم اگر راست گفته باشید با کلاه گیس حل میشه. اتفاقا خیلی مدرن هاش و قشنگ هاش هم اومده که من بدون دیدن و فقط با لمسش کلی کیف می کنم. پس تفاوت شما با مال من اصلا قابل مقایسه نیست. حله؟
این هم از این.
من هیچ راهی ندارم. خدای عادل من و شما هیچ راهی به من نداده جز اینکه خفه شم و هیچی نگم و تحمل و فقط تحمل کنم تا جونم بالا بیاد چون اون وقت کفر حساب میشه و اون دنیا به جرم کفر گفتن و اینکه بنده بد و ناشکری بودم گرفتار خشمش میشم و میرم جهنم.
این از این.
من نه بتهونم نه رودکی. من پریسا هستم. دختری در امروز که دلش می خواست مثل همه باشه. بتهون توی تمام دنیای بعد از خودش مشهور شد ولی شرط هرچی بخوایی می بندم که اگر زنده می شد و ازش می پرسیدیم این رو می پسندید یا سلامتیش رو جواب می داد ترجیح می داد1آدم کاملا معمولی و گمنام با1زندگی کاملا عادی بود ولی سلامت بود مثل بقیه.
این هم از این یکی.
به نظرم جواب تمامش رو دادم. ببینید من به اندازه خودم داقون نداشته هام هستم. پس لطفا بیخیالش، باشه؟
راستی، همین الان لینکتون کردم. حالا از وب من1در میانبر هست به خونه اینترنتی شما. از این به بعد بیشتر میام مهمونی. عاشق مهمونی های اینترنتی هستم.
چیه تعجب داره مگه؟ اختلاف نظر جای خودش دوستی جای خودش. شما اومدید به وب من چندینتا نظر دادید و تا زمانی که خودتون بخوایید دوست من هستید. گیریم که به شدت سر بعضی چیز ها ناموافق باشیم. من مدلم اینطوریه.
لطفا در موارد بالا بحث رو تمومش کنیم. واقعا نمی خوام دیگه ادامهش بدم.
ممنونم از توجه شما.
ایام به کام.
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 19:33
باشه. من با کچلیم کناراومدم و اتفاقا سنمو بیشتر نشون میده و برای مرد این خیلیم خوبه.

قبول دارم یه وقتایی خدا خیلی آدم رو کفری میکنه حالا برای من کمتر و برای شما بیشتر.

دیشب سحری تونستم دور از چشم خانومم برم روی بالکن و کمی به خدا گله شکایت کنم گرچه تا اشکم در میاد همه چی معمولی میشه. مشکل خود بغض تو گلوست وقتی بترکه همه چی حله.

با خیلی چیزات دارم حال می کنم اساسی.

1. با همین عدد 1 که به جای یک میذاری و کارتو راحت کردی و به جای دوبار ضربه زدن به کیبورد یکبار زحمت میکشی!

2. پذیرش صدای مخالف… این روزا مملکتمون خیلی به این شعور اجتماعی نیاز داره مثلن ترکیه همه جور آدم با همه نوع اعتقاد دارن اما همه صداهای مخالف شنیده میشد البته این آخری ها که حزب اسلامی روی کار اومد باز مشکلاتی پیش اومد.

راستی میتونم شما رو آبجی یا آبجی بزرگه صدا بزنم؟

پاسخ:
کچلی رو جدی نگیرید. اگر خانم پسندیدن پس دیگه مشکلی نیست. ولی جدی در مورد خیلی ها شنیدم این خیلی هم بهشون میاد و جذبه و قیافه مردانهشون رو بهتر و قشنگ تر می کنه. به خدا راست میگم.
وای از دست این بغض! آره به خدا. تا نترکیده دردسره. وقتی بترکه مثل1زخم نکبت که چرکش خالی میشه یواش یواش سبک و سبک تر میشیم. خدا هم می دونه و شلوغ کاری های من و امثال من رو جدی نمی گیره. اگر می گرفت که می گفت بیا این هم چشم بگیر و دست بردار.
من زیادی تنبلم. بهم میگن اینطوری ننویس توی ذوق می زنه ولی من باز می نویسم.
از سیاست هیچیِ هیچیِ هیچی سرم نمیشه. زیر0هستم. دنبالش هم نمیرم چون سر در نمیارم.
صدای مخالف اگر نباشه پس آگاهی و پیشرفت از کجا میاد؟ آدم ها باید نظر هاشون متفاوت باشه تا آگاهی هاشون زیاد بشه. تفاوت، اختلاف، انتقاد باید باشه. اگر نباشه همه چیز زیاد بی مزه هست.
شما هرچی دلت می خواد صدا کن. روی بالکن به خدا سلامم رو برسون و بهش بگو پریسا خیلی این روز ها شاکیه. نه واسه چشم هاش. شما بگو خودش می دونه.
وای که چقدر من حرف می زنم!
باید دنبال1درمون واسه این بیماری باشم.
شاد باشید و شادکام تا همیشه.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 20:53
بی مو بودن سر خیلیم چیز مهمی نیستا !!! اینو برای این دوستمون “معمار” میگم . از دید خود من که اصلا مهم نیست . به خیلی از آقایون هم که میاد . ولی یکی از دوستان من که این مساله رو داشت رفت مو کاشت . 2 بار رفت این کار رو انجام داد . تقریبا تا 70% وضعیتش بهتر شد .

پاسخ:
خوب، این بستگی به بینش افراد داره. بعضی ها این مدلی می بینن و بعضی ها اون شکلی. امیدوارم ایشون مثبت ببینن چون منفی دیدن چیزی اول از همه خود بیننده رو اذیت می کنه.