فردای اون شب وحشتناک، تمام روز توفان بود و رعد و برق و بارونی که مثل سیل می بارید. تکبال هیچی نفهمید. با معجونی که عمو جغد درست کرد و به خوردش داد تا صبح فردا از خود بی خود1گوشه افتاده بود. ولی کابوس ها دست از سرش برنمی داشتن. صبح فردا توفان آروم شد و بارون بند اومد. تکبال که تمام دیروز و دیشب رو توی تب و کابوس می چرخید حالا بیدار، نیمه هشیار و گیج همراه بالاپر از لونه اومد بیرون. به تمام جنگل انگار گرد مرگ پاشیده بودن. به لونه طوطی خانم با پر های سیاه کلاغ آزین سیاه بسته بودن. هیچی مثل گذشته نبود. انگار ماتم از تمام زندگی پرنده ها می بارید. و همراه ماتم چیز دیگه ای هم بود. ترس. ترسی که مثل موج، توی وجود همهشون می پیچید و قدرت می گرفت و باز می پیچید و بر می گشت و قوی تر می چرخید و می پیچید و می رفت تا لهشون کنه. تکبال به پر های سیاه روی لونه طوطی خانم نگاه کرد. تصویر طوطیای شیطون و شاد جلوی نظرش زنده شد. بلند شد و شروع کرد به بال و پر زدن. تکبال حس کرد چشم هاش خیس شدن. طوطیا مرده بود و چه مرگ وحشتناکی! تکبال حس می کرد نمی تونه بهش فکر کنه در حالی که نفسش نگیره. بالاپر حال و روزش رو فهمید و فورا بردش توی لونه و به هر زبون و زحمتی که بود سرگرمش کرد تا این فکر ها از سرش بپره. سر به سرش گذاشت. قلقلکش داد. انداختش بالا و گرفتش. باهاش کشتی گرفت. خلاصه هر کاری تونست کرد تا تکبال بهتر باشه. بالاپر هرگز سفارش کبوتر مادر به خودش رو زمانی که برای اولین و آخرین بار در مورد تکبال بهش توصیه می کرد از یاد نبرد. به خاطر سپرد و عمل کرد و هنوز داشت عمل می کرد و به خودش قول داده بود که تا آخر عمرش هم ادامه بده. تکبال ولی به این چیز ها توجهی نداشت. تکبال هنوز گیج ماجرای طوطیا بود. گیج، خسته، بیمار و غمگین.
روز ها آروم و غمگین می گذشتن. بعد از قصه طوطیا محدودیت جوجه ها جدی تر و بیشتر شد. مادر ها دیگه به هیچ قیمتی اجازه نمی دادن جوجه های بی پروازشون تنها از لونه ها بیرون بیان حتی توی روز روشن و روی درخت. حتی جوجه های تازه پرواز رو هم از نشستن روی شاخه های ناشناس و عجیب و فرود اومدن روی خاک و موندن طولانی در1محل و حواس پرتی و…منع می کردن. و تکبال هم که وضعش مشخص بود. تکبال بعد از داستان طوطیا به دلیل نگرانی مادرش عملا توی لونه حبس شده بود. البته کبوتر مادر هرگز خیال زندانی کردنش رو نداشت ولی شرایط اینطور حکم می کرد. کبوتر مادر و بالاپر مجبور می شدن از صبح تا شب بیرون از لونه باشن و در نتیجه تکبال بی پرواز و آسیب پذیر در غیبت اون ها توی لونه در بسته بی صدا پنهان می شد و شب هم که دیگه نمی شد بیرون رفت. پس تکبال توی لونه حبس شده بود. اوایل چنان ترس و اندوهی از داستان طوطیا بهش دست داده بود که توجهی نداشت چند روزه از لونه بیرون نرفته. ولی با گذشت زمان تکبال هشیار تر و بیدار تر شد.
-اینطوری زنده موندن چه فایده ای داره؟ من تا کی باید کنج این لونه بمونم؟ مادر درست میگه. طوطیا سرمشق و عبرت دردناکی شد برای همه و به خصوص برای من. ولی زندگی1پرنده چه ارزشی داره اگر بخواد توی لونه سپری بشه؟ طوطیا اگر کنج لونه می نشست الان زنده بود. مادر این رو بار ها گفته ولی آخه این زندگی چه فایده ای داره؟ طوطیای بدون پرواز و لونه نشین زندگیش زندگی نبود. مثل زندگی من که شبیه زندگی زنده ها نیست.
تکبال احساس می کرد توی بد دردسری افتاده. مادرش به هیچ عنوان متقاعد نمی شد و خودش هم همینطور. زیاد طول نکشید که تکبال فهمید از راه بحث و جدل با مادرش به جایی نمی رسه. اون مادر بود. مادری که می خواست بچهش رو به هر طریق ممکن حفظ کنه. چه ایرادی داشت اگر مجبور باشه تمام عمر توی لونه پیش خودش نگهش داره و مواظبش باشه؟ عوضش جوجه عزیزش سلامت باقی می موند و کبوتر مادر جز این هیچی نمی خواست. و تکبال مادر نبود که درد مهر مادری رو بفهمه. مادر همیشه آخر بحث هاش این رو می گفت و تکبال حرص می خورد. ولی وقتی1تنگ غروب که مادر و بالاپر دیر کرده بودن و عمو جغد توی حرف هاش این ها رو بهش گفت، تکبال حس کرد واقعا باید بیشتر فکر کنه و مادرش رو بهتر درک کنه ولی…
-تمامش درسته ولی عمو جغد! من1پرنده ام. بی پروازم ولی جزو پرنده هام. حتی اگر جزو پرنده ها هم به حساب نیام من زنده ام. این2تا دارن اینجا توی لونه دفنم می کنن.
تکبال این رو گفت و زد زیر گریه.
-کبوتر جوون! تو حق داری این رو نخوایی. ولی توجه کن که چه چیزی رو چطوری باید بخوایی. بعضی چیز ها خواستنشون خوبه ولی راهی که واسه رسیدن بهشون تصور می کنیم ممکنه درست نباشه. پرواز خواهی تو حقته. تو پرنده ای. تو زنده ای. پرواز و آزادی چیز هایی هستن که خواستنشون هیچ بد نیست. ولی اینکه چطور بخوایی و برای به دست آوردنشون حاضر باشی چه کنی ماجرای دیگه ایه. بعضی راه ها واقعا اشتباهن حتی برای رسیدن به خواسته های صد درصد درست. بعضی راه ها رو نباید رفت حتی اگر این راه، تنها راه رسیدن به هدف باشه. خیلی مواظب باش تکبال. حواست باشه مرتکب این اشتباه نشی. پرواز و پرواز خواهی بد نیست ولی تصور هم پرواز شدن با هر پرنده ای برای بالاتر پریدن خطرناکه. تو کبوتری و باید پریدن رو اندازه پروازه1کبوتر بخوایی. پرواز با بال های کرکس آرزوی خطرناکیه تکبال. کرکس ها هم پرواز های خوبی واسه کبوتر ها نیستن. هرگز نباید این رو بخوایی حتی اگر یقین داشته باشی جز این هیچ راهی برای پریدنت نیست.
عمو جغد این ها رو گفت بدون توجه به یکه ای که تکبال از گفته هاش خورد. شاید ندید و شاید هم دید و ندید گرفت. عمو جغد گفت و گفت تا بلاخره…
-خوب دیگه. مادر و برادرت دارن میان. من باید برم. موفق باشی تکبال!.
عمو جغد رفت و تکبال رو در حیرتی عمیق و تردیدی عمیق تر تنها گذاشت.
دیدگاه های پیشین: (2)
admin
چهارشنبه 12 شهریور 1393 ساعت 22:21
سلام
http://pam-tr.blogsky.com
پاسخ:
علیک سلام. پس بقیهش کو؟!
حسین آگاهی
یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 17:51
سلام. این قسمت مثل خودش کوتاه و بی درد سر بود.
اما نوید حوادثی در ادامه رو داره.
باید منتظر موند.
این جغد هم عجب چیزهایی می دونه!
یکی از مزیت های داستان های شما اینه که مثل دنیای واقعی هستن یعنی از هر انسانی و هر شخصیتی یک نمونه یا چند نمونه در داستان حضور داره و این ماجرا رو واقعی تر می کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
حوادث داستان ها رو می سازن. داستان زندگی واقعی ما هم همینطوره. شخصیت ها هم همینطور. زندگی ترکیبیه از حوادث کوچیک و بزرگ، سفید و سیاه و افراد. افرادی که هر کدوم1بخش از زندگی ما رو تشکیل میدن. بعضی ها کم، بعضی ها زیاد، بعضی ها سفید، بعضی ها سیاه. این جغد زیاد می دونه و حالا حس می کنم چه دردیه زیاد دونستن! عمو جغد بیچاره هم حتما درد می کشه. بیشتر از بقیه و بیشتر از تکبال بیخیال و بی حواس.
ایام به کام.
تکبال7
2هفته ای از اون روز سرد پاییزی گذشت. زخم پنهان زیر بال تکبال کم کم خوب شد و کبوتر مادر چیزی نفهمید. نه از زخمش و نه از دیدارش با کرکس. این اولین راز جدی تکبال بود. تکبال از شر زخمش خلاص شد ولی…
-تکبال!تو چته؟ عجیب شدی. همهش انگار توی1دنیای دیگه ای. ماتت می بره. خیره میشی به دور ها. گاهی به آسمون و گاهی معلوم نیست به کجا. انگار همیشه منتظری. شب ها کابوس می بینی می پری. روز ها همهش منتظر1اتفاقی. هر لحظه بیرون لونه گیج میری. حواست بد پرته. چی شده تکبال؟ تکبال! دارم باهات حرف می زنم. آهای تکبال با تو ام! تکبال!
-مادر چیزی گفتی؟
تکبال اینطوری پاییز رو، زمان رو و شب و روزش رو سپری می کرد. در جهانی بین خواب و بیداری انگار می چرخید بدون اینکه خودش بفهمه دنبال چی داره می گرده. چنان بی تاب آسمون بود که حس می کرد از شدت خواستن بیمار شده. به شدت دلش می خواست که تنها بشه تا بره و دوباره خطر کنه. نمی دونست واسه چی. از بیرون موندن به شدت می ترسید و در همون حال به شدت می خواست که از لونه بزنه بیرون. انگار همیشه منتظر بود. منتظر1اتفاق. ولی چه اتفاقی؟ نمی دونست. اگر کسی در لونه رو می زد به شدت از جا می پرید. هم مشتاق بود بپره بره باز کنه و هم از ترس رنگش سفید می شد. بعد از باز شدن در هر کسی که وارد می شد، فرقی نمی کرد کی باشه، به وضوح می شد نا امیدی رو در نگاه تکبال خوند. انگار ورود هیچ کس به لونه و به جهان تنهایی اون روز هاش بهش احساس رضایت نمی داد. انگار هیچ کدوم از اون هایی که واسه شکستن این حصار عجیبش می اومدن اونی نبودن که باید باشن. ولی اون کی بود؟ تکبال نمی دونست. نمی خواست هم بدونه. تکبال فقط می خواست با خودش تنها باشه، به آسمون و به دور ها نگاه کنه، فکر کنه، توی ذهنش بگرده و چیزی رو زنده نگه داره. چیزی که جز1ذهنیت محو ازش باقی نبود. چیزی شبیه1عطر عجیب و ناشناس. عطر پرواز بلند و طولانی توی هوای آزاد، توی بی انتها، توی آسمون. تکبال در نظر اطرافیان تودار و خسته می اومد. ولی خودش برای این حال و هواش دنبال هیچ اسمی نبود. تکبال دنبال هیچی نبود جز1گوشه بی دردسر که بشینه و واسه خودش خیال ببافه. حسی در وجودش بیدار شده بود که نمی شناختش و نمی فهمید از چه جنسیه. حسی غریب، گرم، آزار دهنده و در عین دردناک بودن، شیرین.
تنگ غروب بود و پرنده هایی که بیرون رفته بودن تقریبا همگی برگشته بودن خونه. روز ها داشت کوتاه تر و کوتاه تر می شد. دیگه توی این ساعت کسی بیرون از لونه نمی موند. واسه همین وقتی صدای به هم خوردن بال اومد کبوتر مادر تعجب کرد، بالاپر نیمخیز شد و تکبال نگاهش رو به مقابل دوخت. لحظه ای بعد صدای در و همراهش صدای فریاد بلند شد.
-کبوتر خانم! کبوتر خانم تو رو به خدا بیا.
مادر در حالی که از جا می پرید تا ببینه کی داره داد می زنه و هم زمان در لونه رو از جا می کنه گفت:
-تقریبا شب شده. این کیه؟
بالاپر در آخرین لحظه با حیرتی که کمی وحشت قاتیش بود گفت:
-طوطی خانمه.
هم زمان در لونه باز شد و طوطی خانم تقریبا خودش رو انداخت داخل و همراهش انگار1دنیا پریشونی و سر و صدا وارد لونه شد.
-وای کبوتر خانم به دادم برس. تو رو به خدا1کاری کن دیگه نمی دونم کجا رو بگردم.
-چی شده طوطی خانم! واسه چی بگردی؟ این چه قیافه ایه؟
-بچهم. کبوتر خانم بچهم. دخترکم امروز صبح رفت با1سری از هم پرواز هاش گردش ولی هنوز نیومده. همه همراه هاش برگشتن جز بچه من. از همهشون پرسیدم گفتن نمی دونن کجا مونده. اصلا پیششون نرفته. میگن خیال کردن من اجازه ندادم و نرفته. وای کبوتر خانم بگو چیکار کنم؟
صدای طوطی خانم موقع گفتن این حرف ها بلند و بلند تر می شد و در آخر به جیغ تبدیل شد. طوطیا جوجه طوطی خانم بود. خواهر بزرگ تر طوطیا چند وقت پیش با1طوطی جوون همراه شده و رفته بود2تا جنگل اون طرف تر زندگی می کرد. چندتا از برادر هاش هم توی همون جنگل خودشون جفت گرفته و روی درخت های دور و بر لونه داشتن. طوطی خانم با4تا از جوجه های کوچیک ترش توی لونه ای چندتا درخت دور تر از سرو بلند زندگی می کردن که کوچیک ترینشون طوطیا بود. طوطیا رو تکبال می شناخت. جوجه نا آرومی بود. سر حال و سر زنده، بی تاب، به شدت شیطون و خیلی شلوغ. هر زمان طوطیا به سرو بلند می اومد که باقی جوجه ها رو ببینه سکوت از اونجا کاملا می رفت و درخت های اون دور و بر می شد جای بازی و شلوغی1عالمه جوجه از هر مدل. طوطیا از اون جوجه هایی بود که نمی تونست زیاد1جا بند بشه. خیلی کنجکاو بود و به همین خاطر پرواز رو خیلی زود یاد گرفت ولی به شدت بی تجربه و بی احتیاط بود و خلاصه از اون بچه هایی بود که کبوتر مادر همیشه از تکبال می خواست اون مدلی نباشه. و حالا این طوطیا1دفعه غیبش زده بود. صبح اون روز برای تفریح و شیطنت از لونه زده بود بیرون و حالا که شب داشت کامل می شد مشخص نبود که کجاست. طوطی خانم هر لحظه بی تاب تر می شد. کبوتر مادر سعی کرد آرومش کنه ولی موفق نبود. شب تقریبا پهن شده بود. زاغی خانم و خاله گنجشکه و چند نفر دیگه اومده بودن تا شاید بتونن به طوطی خانم تسلای خاطر بدن ولی هیچ فایده ای نداشت. عمو جغد با برادر های طوطیا همراه شده و رفته بود تا اطراف جنگل رو بگرده بلکه طوطیا رو پیدا کنن. شب کاملا مسلط شده بود که برگشتن. دست خالی. دیگه نمی شد جایی رو دید. جز عمو جغد، از بین اون ها هیچ کدومشون پرنده شب نبودن. عمو جغد برادر های طوطیا رو پیش بقیه گذاشت تا مواظب اونهمه پرنده که بیرون لونه ها مونده بودن باشن و خودش رفت تا1بار دیگه جنگل رو بگرده. طوطی خانم1لحظه آروم نمی شد. جفت های برادر های طوطیا هم دسته کمی از اون نداشتن. بین پرنده ها پچ پچ ترسناکی افتاده بود که طوطی خانم به خاطر پریشونی زیاد توجهی بهش نداشت و اگر هم داشت چیزی ازش نمی فهمید چون پرنده ها نمی خواستن بفهمه. ولی تکبال و جوجه های هم سری اون و جوجه های بزرگ تر می شنیدن. شایعه وحشتناکی که از مدت ها پیش یواشکی سر زبون ها بود و در گوشی می چرخید و پخش می شد. حضور یواشکی و نامشخص1دسته خیلی بزرگ و خطرناک از مار ها که توی جنگل پخش شده و همه جا بودن. حتی به لونه های بالای درخت های خیلی بلند هم سرکشی می کردن و فقط و فقط توجهشون به جوجه پرنده ها بود. این شایعه خیلی پیش از اون شب چندین بار قوت گرفته ولی جزئیاتش چنان وحشتناک بود که اجازه نمی دادن آشکار گفته بشه و فورا سرکوبش می کردن که اصلا حرفش نباشه.
گاهی حقیقت چنان وحشتناک و سنگینه که نمیشه تحملش کرد و ترجیحا به وادی فراموشی تبعیدش می کنیم تا از سنگینی و وحشتش در امان باشیم.
از اونجایی که هر زمان شایعه ای درست میشه کم کم شاخه و برگ هاش هم بیشتر و بیشتر میشن، بعد از مدتی این ماجرا چنان ترسناک شده بود که دیگه واقعا نمی شد در موردش حرف زد و اینطوری بود که داستان مار های پنهان در جنگل به صورت حرف ناگفته در اومد و کمی بعد هم فراموش شد. و حالا توی دل اون شب تاریک همراه بی تابی طوطی خانم این ماجرا مثل زمزمه مرگ آروم آروم قوی تر و قوی تر می شد. عمو جغد دیر وقت برگشت بدون اینکه چیزی دستگیرش شده باشه. جنگل بزرگ و عمو جغد تنها بود. اینطوری فایده نداشت.
-امشب دیگه نمیشه کاری کرد باید تا صبح صبر کنیم.
طوطی خانم آروم نمی گرفت.
-عمو جغد بچهم. تو رو خدا عمو جغد1کاری کن تا صبح هرچی نباید سرش میاد. آخه من امشب رو چجوری صبح کنم؟
عمو جغد برادر های طوطیا رو کشید کنار.
-من چیزی پیدا نکردم و از حالا به بعد هم نمیشه که پیدا کنم. طوطیا هر جا که باشه و هر بلایی می خواست سرش بیاد تا حالا اومده و فقط ما نمی دونیم. اگر تا الان سلامت باشه پس جاش امنه و تمام شب رو سالم می مونه و به صبح می رسونه و اگر می خواست طوریش بشه هرچی بوده دیگه تموم شده. مسلم اینه که امشب به جایی نمی رسیم. من به جیر جیرک ها سپردم که توی جنگل پخش بشن و همه جا رو وجب به وجب بگردن. ولی این تا صبح طول می کشه. امشب مواظب مادرتون باشید. من هر ساعت1بار میرم1گشتی می زنم ببینم جیر جیرک ها چیکار کردن.
طوطی خانم چیزی از حرف های عمو جغد نشنید. داشت بین مادر ها جیغ و داد می کرد. شب بدی بود. خیلی بد. انگار اصلا صبحی در کار نبود. اون شب خواب به چشم هیچ پرنده ای نیومد. مادر ها نگران، جوجه ها بی تاب، جفت ها به شدت آماده و مراقب. تکبال در فواصل زمانی مشخص صدای بال های عمو جغد رو می شنید که از کنار لونهشون رد می شد و می رفت تا ببینه اوضاع چجوریه و مدتی بعد می شنید که بر می گرده و معلوم بود که چیزی دستگیرش نشده. تمام جنگل زیر پا هاشون پر از صدای جیر جیرک هایی بود که در حال جست و جو بودن. مادر تکبال اجازه نداده بود بچه هاش حتی تا دم در لونه برن. آخر شب بالاپر تحمل نکرد و سکوت رو شکست.
-مادر! به نظرت ممکنه طوطیا الان کجا باشه؟ یعنی امکانش هست که هنوز… یعنی میگی هنوز…یعنی سالم پیدا میشه؟
کبوتر مادر به بالاپر که داشت کم کم کبوتر جوون و کاملی می شد نگاه کرد و خواست حرفی بزنه ولی سکوت کرد. بالاپر دیگه بزرگ شده بود. پس دلیلی واسه پنهان کردن دلواپسی های بزرگ ها از نگاهش وجود نداشت. بالاپر معنی سکوت مادر رو فهمید. ترس توی نگاهش موج می زد.
-مادر!داستان مار ها راسته؟ همه میگن دروغه ولی من احساس می کنم هیچ کسی دروغ بودنش رو باور نداره. تو چی؟ به نظرت اون ها واقعا توی جنگل هستن؟
کبوتر مادر به هر2بچهش نظر انداخت و به تلخی جواب داد:
-آره پسرم. راسته. اون ها توی جنگل هستن. ما ندیدیم ولی اون ها که بیشتر می دونن میگن خیلی هم زیادن. بزرگ ترین دسته ای هستن که تا به حال دیده شده. بزرگ، خطرناک، بی رحم و مخفی. جیر جیرک ها با چشم های خودشون دیدن. و این ماجرا خیلی وقته که شروع شده.
-ولی خیلی چیز ها میگن. یعنی تمام اون جزئیات همهش درسته؟ در مورد کار هایی که اون ها با جوجه ها می کنن.
-بله درسته. واسه تمامش شاهد وجود داره. این مار ها عجیب بی رحمن و ترسناک تر از بی رحمی هاشون، مخفی بودنشونه. درضمن، کسی نمی دونه چطوری توی این هوای سرد این ها هنوز حرکت می کنن و بیدارن.
بالاپر حس کرد سردش شده. دلش می خواست مثل گذشته ها هنوز جوجه کوچیکی بود که زیر پر و بال مادرش جا می شد. ولی با دیدن نگاه ترسیده و رنگ پریده خواهرش یادش اومد که خودش مرد اون لونه هست. پیش تکبال رفت، بال هاش رو باز کرد و با محبت1برادر عاشق بغلش کرد و زیر پر و بال جاش داد.
-چرا می لرزی خواهر کوچولو؟ گور پدر مار ها! ما جامون امنه. دست هیچ جنبنده ای بهمون نمی رسه. مار ها باید از جونشون سیر شده باشن که بیان این طرف. مگه مادر رو نمی بینی.
کبوتر مادر انگار واقعا مار ها رو پشت در لونه می دید جلوی بچه هاش ایستاده و آماده جنگ بود. بالاپر و تکبال هر2رفتن و زیر بال و پر مادر مخفی شدن. بالاپر هم مثل تکبال می ترسید. مادر حس کرد از گرمای وجود بچه هاش آرامش گرفت. هر2رو کاملا زیر بال و پر هاش پنهان کرد و کنج لونه نشست. بچه ها هم با گرمای حضور مادر و امنیت بال های پناه دهندهش کم کم آروم گرفتن و هر3تا توی بغل هم به خواب رفتن. خوابی که هرچند آروم نبود و کابوس همراه داشت، گذشت شب رو براشون آسون تر و سریع تر کرد.
صبح فردا تکبال با صدای هیاهوی غریبی که از بیرون لونه می اومد از خواب پرید. طوطیا هنوز پیدا نشده بود. جیر جیرک ها به جایی نرسیده بودن و حالا توی روز روشن کاری ازشون بر نمی اومد. و پرنده ها از مادر ها گرفته تا جوجه های تازه پرواز داشتن آماده می شدن که توی جنگل پخش بشن و همه جا رو بگردن. کبوتر مادر و بالاپر هم بودن. همینطور جوجه های بزرگ تر زاغی خانم، خاله گنجشکه و خلاصه هر کسی که می تونست بپره. عمو جغد هم با اینکه پرنده روز نبود و خستگی گشت های دیشب حسابی بهش فشار می آورد با دسته پرنده ها همراه شد و به پخش شدن و گشتن هاشون نظم می داد. تکبال در حالی که با نگاهی متاثر طوطی خانم بی تاب رو تماشا می کرد به نصیحت های کبوتر مادر گوش می داد که توی لونه بمونه و در رو باز نکنه و آروم باشه و به هیچ وجه بیرون نیاد و…کبوتر مادر با حوصله و حرارت1مادر نگران برای تکبال حرف می زد و طوطیا رو مثال می آورد که تکبال رو هرچه بیشتر متقاعد کنه. تکبال سکوت کرده بود و تمام مدت تمام ذهنش پر بود از1سوال.
-چرا من نمی تونم بپرم؟ اگر می تونستم الان همراهشون می شدم بلکه طوطیا رو پیدا می کردم. آخه اون دوستمه. و من هیچ کاری واسه پیدا کردنش نمی تونم کنم جز اینکه اینجا بشینم و بی صدا گوش بدم که کی صدای بال هاشون میاد و بر می گردن!
پرنده ها رفتن. روز سرد، سیاه و طولانی بود ولی بلاخره تموم شد. بی نتیجه و تلخ. طوطیا هیچ کجا نبود. شب می رسید. دوباره نوبت جیر جیرک ها بود ولی…
-اینطوری نمیشه. جیر جیرک ها نور می خوان. نه به اندازه نور خورشید که اذیتشون کنه. به اندازه نور مهتاب نور لازم دارن تا بهتر بگردن. گشتن روی زمین دیگه زیاد فایده نداره. باید جا های دیگه ای رو گشت که دست ما پرنده ها بهش نمی رسه. این کار جیر جیرک هاست و اون ها نور لازم دارن.
-عمو جغد!محض نمونه1ستاره توی آسمون نیست. نور از کجا پیدا کنیم؟
-باید از کرم های شبتاب کمک بگیریم.
-ولی عمو اون ها الان نیستن. نمیشه بیدارشون کرد.
زنبور ها که تا به حال فقط شنونده بودن گفتن:
-شبتاب ها با ما. میریم میاریمشون. به جیر جیرک ها بگید آماده باشن.
کمتر از1ساعت بعد، جنگل پر بود از نور شبتاب های خوابآلودی که می تابیدن و می تابیدن و صدای جیر جیرک هایی که می گشتن و می گشتن.
اون شب از دور دست ها صدای رعد می اومد و همه پرنده ها دعا می کردن بارون و توفان1امشب رو صبر کنه. خوشبختانه همین طور هم شد. تا خود صبح از دور صدای رعد های بم و طولانی می اومد ولی آسمون جنگل نبارید. تکبال اون شب تا دم صبح خواب به چشمش نیومد و هنوز1ساعتی به صبح مونده بود که با صدای جیغ های بلند و پشت سر هم طوطی خانم و جوجه هاش و خواهر بزرگ طوطیا و بقیه همراه بالاپر و مادرش از جا پرید. بیرون لونه وسط تاریکی قیامتی بود که تکبال تا به حال صحنه ای به وحشتناکی اون ندیده بود. سایه های سیاهی که این طرف و اون طرف می رفتن، از شدت بی تابی انگار آتیش گرفته باشن بال و پر می زدن و جیغ می کشیدن، صدای رعدی که از دور دست ها می اومد و داشت نزدیک تر می شد، و صدای بال هایی که به شدت به هم می خورد و جیر جیرک هایی که با تمام زورشون به نشان وجود خطر جیر جیر می کردن و…
-چی شده؟ بگید چی شده؟
-بیا بریم توی لونه تکبال. چیزی نیست. همراه من بیا.
-نه نمیام. بالاپر بگو چی شده؟ طوطیا رو پیدا کردن؟
-بیا بریم توی لونه خواهر کوچولو.
-بالاپر!بگو طوطیا رو پیدا کردن یا نه؟
-آره. پیداش کردن. یعنی خودش رو که نه. فقط…فقط…ازش فقط پر و استخون های خورد شده باقی مونده.
تکبال حس کرد تمام دنیا رفت بالا و اومد پایین و خورد توی سرش. صدای خودش رو شنید که با طنینی بی حالت پرسید:
-کجا؟ چطور؟
و جواب بالاپر رو هم از دور ها شنید که با همون لحن خودش بهش جواب می داد:
-زیر زمین. مار ها.
تکبال حس کرد قادر به هیچ کاری نیست. ایستادن، دیدن، شنیدن، نفس کشیدن، تمام صحنه ها و صدا ها در حالی که انگار کامل و بی نقص وارد ذهنش می شدن و تمام وجودش رو می گرفتن طنین دار و منعکس و محو و باز منعکس می شدن. آخرین چیزی که دید، انبوه کوچیک و سرخ رنگی بود از پر و چیز هایی شبیه به چوب خشک های ریز خورد شده که عمو جغد همراه با1دسته بزرگ زنبور ها داخل1برگ بابا آدم آوردن و روی شاخه های بی برگ پهن کردن. شنید که صدای جیغ ها و پرپر زدن ها بیشتر و بیشتر و روی درخت اطراف برگ بابا آدم شلوغ و شلوغ تر شد. شنید که طوطی ها با تمام زورشون خودشون رو به شاخه ها می زدن و جیغ می کشیدن و شنید که بالاپر با صدایی بی نهایت وحشتزده مادر رو صدا می زد و می گفت که تکبال حالش خوب نیست و دیگه چیزی نفهمید.
دیدگاه های پیشین: (2)
بنده خدا
پنجشنبه 13 شهریور 1393 ساعت 18:49
سلام بر پری پریسا یعنی مثل پری پس بازم میرسیم به همون پری.سه قسمت آخر رو هم تونستم بخونم امیدوارم بتونم وقت بذارم ادامش رو کامل بخونم. بسیار زیبا بود مثل همیشه.در تکبال 8 دیگه حرفی از مارها نیست البته من داستان نویس نیستم ولی بنظرم با این شبح مخوفی که از مارها درست کردی نباید به این راحتی ازش بگذری بهرحال اون بیچاره هم عنصری از عناصر طبیعت خداست. پوزش نمیخواستم ایرادی وارد کنم فقط ایده دارم میدم.
سپاس که مینویسی و به روش خودت برخی ارزشهای فراموش شده رو به یادمون میاری.
دلت شاد پری آسا***
پاسخ:
سلام دوست من!
آفرین به تکبال که شما رو آورد اینجا دیدن من!
مار ها. عوضش در تکبال9حسابی حرفشون هست. مطمئن باشید ازشون نمی گذرم. این مارها حسابی لازم هستن واسه ادامه داستان من. ایراد و انتقاد لازمه پیشرفته. اگر ایراد گرفتن ها نباشه پس ضعف ها از کجا مشخص و برطرف بشن؟ ایراد هم اگر دیدید بگیرید و اینجا هرچه می خواهد دل تنگتون بگید دوست من. ایده ها هم همیشه با ارزش هستن. اگر به هیچ عنوان هم عملی نباشن باز هم چیزی دارن که به آدم بدن. پس در این مورد هم باز هرچه می خواهد دل تنگتون بگید. ممنونم که هستید و می خونید. یادم باشه به تکبال تشویق نامه بدم.
همیشه از حضورتون خوشحال میشم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 00:58
سلام. این چند روز که نبودم درگیر عروسی بودیم.
به خیر و خوشی تموم شد.
این قسمت رو خوندم. هیجان داشتم؛ کمی ترس و کمی نگرانی؛ آخرش رو می تونستم حدس بزنم ولی دوست نداشتم این طور بشه؛ به خودم امیدواری می دادم ولی …
در کل داستانتون خیلی قشنگ بود؛ این قسمت اون قدر رئال بود که من باهاش ارتباط خوبی برقرار کردم. جذب شدم.
ممنون.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
پس بلاخره این ماجرا تموم شد و چه پایان قشنگی! براش آرزوی خوشبختی می کنم.
خیلی چیز ها هست که دلم می خواست می شد عوضش کنم تا اینطوری نباشن ولی… اگر دست خودم بود، اگر تغییر ها دست خودم بود، امکان نداشت اجازه بدم اینطوری باشه ولی…
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
تکبال6
دیگه همه پذیرفته بودن که زمستون خیلی زودتر از زمانش رسیده و خورشید هم انگار تسلیم شده بود. چندین روز بود که بارون به شدت می بارید و خیال ایستادن نداشت. هوا سرد بود. جنگل خوابیده خیس و خسته توی باد و بارون خواب بهار می دید. تکبال بیخیال اینهمه کنج لونه نشسته بود. کسی نمی دونست1دفعه چی شده. فقط می دیدن که تکبال1دفعه انگار یکی دیگه شد. رفت توی خودش و خیال بیرون اومدن هم نداشت. حوصله مادرش رو نداشت. حوصله بالاپر رو نداشت. با جوجه زاغ ها دیگه نمی پرید. جواب جیک جیک جوجه گنجشک ها رو نمی داد. تکبال ترجیح می داد تنها باشه. تنها و ساکت و آروم. فقط مادرش گاهی که یواشکی می پاییدش می دید که تکبال سر بلند می کنه و نگاهی به آسمون میندازه و آه می کشه و گاهی هم قطره اشکی از چشم هاش میاد پایین.
-طفلکم چش شده؟ کی اذیتش کرده؟ یعنی چی می تونه باشه؟ اگر بفهمم کی بوده1پر توی تمام جونش نمی ذارم.
تکبال توی راه زندگی باهاشون همراه بود، جواب سوال هاشون رو می داد، حرف هاشون رو می شنید. تأیید یا تکذیب می کرد، خلاصه طوریش نبود. فقط دیگه خودش نبود. انگار ضربه خورده بود. انگار زخمی بود. 1زخم نادیدنی و عمیق.
روزها می گذشتن و تکبال دیگه از مادرش در مورد نوبت پروازش نمی پرسید. دیگه از پرواز نمی گفت. انتظارش رو با بی تابی و جیر جیر های بلند و پر سر و صدا نشون نمی داد. تکبال انگار1دفعه پیر شد. پیر و خسته و خسته و خسته.
-تکبال بارون کم شده. تا دوباره شدت نگرفته پاشو بریم بیرون1چرخی بزنیم. جوجه ها همه هستن. باور نمی کنی کی ها اومدن. پاشو جا موندیم.
-من نمیام بالاپر تو برو.
-نمیام چیه بلند شو. مادر ها هم اومدن بیرون زود باش. دلمون توی تاریکی لونه ها ترکید. همه دلشون واسه آسمون تنگ شده تو چه تحملی داری! زود باش بلند شو بریم بیرون.
-آسمون؟ آسمون بره به جهنم. من دلم تنگ نشده واسهش. شما برید تماشاش کنید. اگر بارون گذاشت پرواز هم کنید. من همینجا راحتم.
-تکبال معلومه چته؟ بهت میگم پاشو. بسه هرچی اینجا موندی. مریض میشی ها!
-چیزیم نمیشه بالاپر ولم کن.
-مادر گفت ببرمت پیشش.
-به مادر بگو اینجا امنه. برو دست بردار از سرم.
–آخه چرا نمیایی؟
-چون سردمه. تو خودت برو.
-تو سردت نیست فقط تنبلی. تنبلیت میاد از تکون خوردن. ول کن این گوشه رو پاشو دیگه.
-از چی باید تنبلیم بیاد؟ من که تکون نمی خورم. می افتم روی شونه تو. تو جای جفتمون تکون می خوری و من مثل1دسته برگ خشک روی شونه هات پخشم. اینکه اصلا سخت نیست از چیش باید تنبلیم بیاد؟
-تکبال!چی شده؟
-هیچی نشده. فقط دیگه دلم نمی خواد روی شونه هات بی افتم فهمیدی؟ حالا دیگه ولم کن بذار به حال خودم باشم.
-دیوونه تو که سنگین نیستی. من خودم دلم می خواد که تو…
-ولی من دلم نمی خواد. چرا شما ها نمی فهمید؟ من دلم نمی خواد. من نمی خوام بیام بیرون. من نمی خوام روی شونه های تو و مادر سوار باشم. من نمی خوام بیام بیرون تا همهتون3برابر مواظبم باشین. شونه هات خیلی راحتن ولی مال خودت. شونه های مادر هم همینطور. دیگه تمومش کنید.
-تکبال!تو چته؟! زاغک هم داداشش رو روی شونه هاش سوار می کنه. گنجشکی هم1خواهر کوچولو داره که همیشه می ذاردش روی شونهش و می پره. خوب مگه چیه؟
-چند هفته دیگه داداش زاغک و خواهر گنجشکی هم دیگه روی شونه های داداششون سوار نمیشن. اون ها خودشون می پرن. اون وقت تو دیگه تنها پرنده ای نیستی که شونه هات سبک هستن. برو به پروازت برس.
-ولی تکبال! من دوست دارم تو باهام باشی.
-اما من دوست ندارم. من دوست دارم کنارت باشم نه سوارت. یکی این ها رو بفهمه.
-خوب تو باید صبر کنی تا…
-بالاپر!دیگه بسه. صبر فایده نداره. من هیچ وقت پروازی نمیشم. شما ها همهتون می دونستید. می دونستید و به من نگفتید. چرا بهم نگفتید؟ تا کی می خواستید بهم نگید؟ تا کی می خواستید فریبم بدید؟ از همهتون متنفرم.
تکبال دیگه نتونست جلوی اشک هاش رو بگیره. گریه ای تلخ چنان بهش غلبه کرد که حس کرد الان نفس کشیدن یادش میره. بالاپر1لحظه تماشاش کرد و بعد پر هاش رو باز کرد و تکبال زیر بال های کوچیک برادرش گم شد.
-تکبال!خواهر کوچولوی عزیز من! گوش بده. تو بپری یا نپری خواهر کوچولوی من هستی. تا هر زمان که بال هام توان حرکت داشته باشن جات روی شونه هامه. روی شونه های من و روی شونه های مادر. تو حق داری. چی می تونم بهت بگم؟ من نمی تونم بهت پر پرواز بدم ولی خودم پر پروازت میشم. هم من و هم مادر. دیگه گریه نکن. تو تکبالی. تکبال من و تکبال مادر. پروازی هم نباشی وسط وسط وسط دل ما2تا جاته. می فهمی؟
بالاپر می گفت و می گفت. و تکبال دیگه لازم نمی دید وانمود کنه که گریه آشکار بالاپر رو نمی بینه یا نمی فهمه. بالاپر هم دیگه اشک هاش رو پنهان نمی کرد. هر2توی بغل هم گریه می کردن. بالاپر بال های خواهرش رو می بوسید و اشک بود که می بارید. تکبال نمی تونست حرف بزنه وگرنه براش توضیح می داد دردش پروازیه که حقش بود و برای همه عمر ازش گرفته شد. تکبال نمی خواست بالاپر بال پروازش باشه. تکبال بال های خودش رو می خواست. بالاپر نمی فهمید. شاید هم می فهمید ولی کاری از دستش بر نمی اومد. پس توضیحش چه فایده ای داشت. تکبال نه توان حرف زدن داشت و نه می خواست که حرفی بزنه. فقط گریه می کرد. فقط گریه می کرد! گریه می کرد!.
***
بلاخره پاییز به نیمه رسید. هوا چنان سرد بود که پرنده ها داشتن دلواپس جون جوجه های کوچیک ترشون می شدن. پاییزش که این بود وای به زمستونش! بالاپر حالا دیگه همراه مادر و چندتا دیگه از مادر ها و جوجه ها برای تمرین های جدی تر به دور تر ها می رفت. تکبال سکوت می کرد. هیچی نمی گفت ولی توی نگاهش برق آتیشی بود که مادر رو آزار می داد. گاهی از لونه می زد بیرون و تا لبه شاخه سرو می رفت ولی هر بار مادر به محض دیدنش می بردش توی لونه و نصیحتش می کرد که: اون بیرون امن نیست و تکبال به هیچ عنوان نباید تنها بره. تکبال پر پرواز نداره و به همین خاطر شکار خوبی واسه دشمن های زمینی و آسمونیه. پس بهتره همیشه همراه مادر یا بالاپر باشه تا خطری تهدیدش نکنه. اینطوری بهتره و داخل لونه امن تره و همراهی خونواده با تکبال عاقلانه تره و…
تکبال می شنید و دلش می خواست دیگه نشنوه.
-بیرون امن نیست که نیست. تا کی من باید به دم یکی دیگه بسته باشم؟ من باید از پس خودم بر بیام. توی آسمون اگر نشد مثل مرغ خونگی روی زمین راه میرم ولی دلم نمی خواد تا آخر عمرم تکیهم به یکی دیگه باشه.
تکبال این ها رو بار ها به مادر می گفت و فایده نداشت. پس ترجیح داد دیگه چیزی نگه و در جواب توصیه های مادرش گاهی سکوت می کرد و گاهی فقط می گفت بله مادر. ولی هم خودش و هم مادرش می دونستن تکبال اهل فرمان بردن نیست. برعکس بالاپر، تکبال طبیعت سرکشی داشت که بهش اجازه نمی داد تسلیم نا امنی دنیای بیرون لونه و تسلیم ضعف جسمش بشه. شاید همین ضعف اینطور نافرمانش کرده بود. هرچی که بود، تکبال دلواپسی بزرگ مادرش بود و کاریش هم نمی شد کرد. روز ها کبوتر مادر همراه بالاپر می رفتن و هر بار به تکبال سفارش می کرد که از لونه بیرون نیاد و توی لونه آروم و بی صدا بمونه و به هیچ صدایی که از بیرون میاد جواب نده و… تکبال گوش می داد و بعد از اینکه مادر و بقیه از دیدرس خارج می شدن شونه بالا مینداخت و می رفت توی لونه. ولی این خیلی طول نکشید. تکبال بعد از مدت کوتاهی حس کرد هیچ از این وضع خوشش نمیاد و بعد، آخر ماجرا کمی متفاوت بود. تکبال اونقدر به بقیه نگاه می کرد تا از دیدرس خارج می شدن و بعد شونه بالا مینداخت ولی دیگه نمی رفت توی لونه. می اومد لبه شاخه سرو بلند می ایستاد و با چندتا شاخه نزدیک به هم شروع می کرد به تمرین. می پرید، راه می رفت، زمین می خورد، پا می شد، از شاخه پایینی به طرف بالایی ها می خزید، زخمی می شد ولی از رو نمی رفت. اون روز هم یکی از همون روز ها بود. جنگل در سکوت محض فرو رفته بود. مادرش و زاغی خانم و همه و همه رفته بودن و تکبال تنها بود. روز سردی بود. تکبال از تمرین های هر روزه خسته شده و زده بود به سرش که1کار جدی تر کنه. به اطراف نگاه کرد، شاخه کلفتی رو که خیلی پایین تر از لونهشون بود در نظر گرفت، اطراف شاخه رو بررسی کرد تا ببینه می تونه بعد از افتادن با کمک پا هاش دوباره شاخه به شاخه بالا بیاد و به لونه برگرده یا نه، و وقتی مطمئن شد که راه برگشتش بسته نیست روی لبه شاخه ایستاد، شاخه پایینی رو نشون کرد و پرید. بال هاش تکون خوردن ولی نه اونقدر که به کارش بیاد. تکبال سقوط کرد و به ضرب روی شاخه پایینی فرود اومد و1دفعه حس کرد سوزشی وحشتناک توی تمام تنش پیچید. از جا پرید. درد غیر قابل تحمل بود. نگاه کرد. درست روی1شاخک کوچیک که از بالا دیده نمی شد فرود اومده و شاخک بدجوری زیر بال چپش فرو رفته بود. نمی شد اونجا توی اون وضعیت بمونه. تکونی به خودش داد و از شاخک خلاص شد. از شدت درد نفسش بند اومد. جیر جیر دردناکش بدون کنترلش بلند شد. چند لحظه همونجا نشست. زخمی شده بود. سوزش زخمش بهش می گفت اوضاع خوب نیست. تکبال وقت ترسیدن نداشت. خواست بلند شه ولی درد مجبورش کرد همونجا بی افته. اینطوری نمی شد. باید پیش از برگشتن کبوتر مادر به لونه بر می گشت. ترجیح می داد100تا زخم دیگه هم برداره ولی کبوتر مادر نفهمه که چی شده. پس نفس عمیقی کشید و1دفعه از جا پرید و روی پا هاش ایستاد. از شدت درد و ناکامی با تمام زور صداش جیر جیر کرد ولی…
-وای این چیه؟! چرا1دفعه شب شد؟!
در1لحظه همه جا تاریک شد. ولی این شب نبود.
-شب که حرکت نمی کنه. این… این داره بالای سرم حرکت می کنه! این که شب نیست! این…وااای! مادر!
تکبال با نگاهی که هیچی جز وحشت درش نبود به سیاهی متحرکی که تمام آسمون بالای سرش رو پر کرده بود خیره موند. بال هایی سیاه و خیلی بزرگ، که به آرومی باز و بسته می شدن و مسیر پروازشون درست به طرف تکبال بود. تکبال خواست بپره بالا و فرار کنه ولی لغزید و به شاخکی که زخمیش کرده بود آویزون شد. حالا تمام قدرت باقی موندهش رو جمع کرده بود توی پنجه های کوچیکش و به شاخه چسبیده بود و بی اراده جیر جیر می کرد.
-مادر!بالاپر! مادر!
دنیا تیره و تار شد. دیگه امیدی نبود. همینجا تموم می شد. این هرچی بود پایان تکبال بود. تکبال با این فکر، جیغی کشید و چشم هاش رو بست. در لحظه آخر تماس2تا منقار بلند رو در2طرف بال هاش حس کرد و مطمئن شد که مرده ولی…
-عجب!ببینم تو مردی؟! امکان نداره! آخه من که زیاد فشارت ندادم. چطور ممکنه تو مرده باشی!
تکبال حس کرد پنجه هاش دیگه شاخک رو فشار نمیدن و دیگه آویزون هم نیست. با این باور که از مردن بالاتر دیگه نیست و آخرش همه چیز تموم میشه چشم باز کرد.
-وای مادر!
-هان! چی؟ مادرت رو می خوایی؟ ببین من نمی دونم مادرت کو. زخمی هم که شدی. ولی من خیلی یواش گرفتمت! نمیشه زخمیت کرده باشم! ببینم تو واسه چی سر و ته به شاخه چسبیده بودی؟ مگه زده بود به سرت؟ می دونی اگر می افتادی چی میشد؟ خوب ولش کن. پاشو ببینم چی شدی. پاشو.
تکبال حس کرد2تا پنجه قوی شونه هاش رو گرفتن و لحظه ای بعد حس کرد به1دسته پر تکیه زد. برای اولین بار بعد از اون توفان بی مهار ترس چشم هاش رو کامل باز کرد و درست و حسابی دید. موجودی تیره و بزرگ، بسیار بزرگ تر از بالاپر و مادرش و هر پرنده ای که تا به حال دیده بود روی شاخه کلفت لم داده و تکبال رو به گوشه یکی از بال هاش که از بس بزرگ بود اون طرفش دیده نمیشد تکیه زده بود. تکبال با وحشت و حیرت نگاهش کرد.
-خوب که چی؟ مگه تا حالا پر و بال ندیدی؟
-معذرت می خوام ولی… آخه…
-معذرت می خوایی؟ واسه چی؟ تو چه با مزه ای! اصلا بگو ببینم تو چی هستی؟
-من کبوترم. یعنی جوجه کبوترم.
-خوب جوجه کبوتر! اسمت چیه؟
-تکبال.
موجود بزرگ مکثی کرد و آروم و شمرده به زمزمه گفت:
-هوم!تکبال!
-تکبال که نمی دونست آخرش چی میشه فقط تماشا می کرد.
-مگه پرنده به این بزرگی هم میشه؟! این چقدر بزرگه!
-صدای پرنده بزرگ از جا پروندش.
-خوب تکبال! تو وسط زمین و آسمون داشتی چیکار می کردی؟
-من داشتم، من داشتم می افتادم.
-این رو که خودم دیدم. واسه چی داشتی می افتادی؟ اولا توی همچین روزی جوجه ها باید توی لونه باشن. مگه نمی بینی هوا چجوریه؟ دوما تو بزرگ تر از اونی که بی افتی. چرا نپریدی؟ می دونستی با این مسخره بازی که داشتی در می آوردی اگر هم سقوط نمی کردی می شد راحت خوردت؟ مگه یاد نگرفتی اینطور وقت ها باید پرواز کنی در بری؟
-من، نه.
-نه؟ مسخرهم می کنی فسقلی پر رو؟
-نه. من، معذرت می خوام.
-اه کلافهم کردی از بس تو معذرت می خوایی. معذرت نخواه فقط بگو اونجا چه غلطی داشتی می کردی.
-من نمی تونم بپرم.
-واسه چی؟ بلد نیستی؟
-بال های من پروازی نیستن. حرکت ندارن. پرواز نمی کنن. من نمی تونم هیچ وقت بپرم. اومده بودم تا…تا…من داشتم سعی می کردم حرکتشون بدم ولی افتادم روی شاخه و بعدش…
پرنده بزرگ آروم ادامه داد:
-بعدش که من رسیدم و خواستی در بری بال هات به دردت نخوردن و آویزون شدی.
تکبال سکوت کرد. پرنده لحظه ای بهش خیره موند. هیچی نمی گفت فقط نگاه می کرد. سکوت چند لحظه طول کشید. ولی بلاخره تموم شد.
-تو زخمی شدی بذار ببینم.
تکبال حس کرد هر مقاومتی در برابر اون غول بی شاخ و دم بی فایده هست. نگاه پرنده بزرگ هم در لحظه ای که تکبال خودش رو عقب کشید همین رو بهش گفت. پس تسلیم و بی حس از ترس، توی دست های پرنده بزرگ باقی موند و اجازه داد اون ناشناس ترسناک زیر پر های سیاهش نگهش داره و بال دردناکش رو بزنه بالا و زخمش رو با گوشه پر پاک کنه و با شیره ای که بعد از نوک زدن به تنه سرو ازش بیرون زد روی زخمش مرهم بذاره. درد شدید بود ولی تکبال جرات ناله کردن نداشت. وقتی پرنده بزرگ خون زیر بالش رو دید تکبال در1لحظه دید که چشم هاش برق وحشتناکی زد. چنان وحشتناک که احساس کرد از نگاهش آتیش زد بیرون. تکبال تجربه نداشت ولی چنان واضح بود که حتی اون هم فهمید این برق اتش و اشتیاق بی حد1شکارچی به خون و کشتاره. دیدن خون انگار1لحظه اون موجود ناشناس رو وحشی کرد ولی فقط1لحظه خیلی کوتاه و گذرا طول کشید. زود تموم شد. وقتی کار زخم بندی به آخر رسید تکبال از ترس و از درد بی صدا می لرزید.
-تموم شد فسقلی. درد داشت ولی خوب چه انتظاری داشتی؟ درمون که بدون درد نمیشه. این رو هیچ وقت فراموش نکن. بسه دیگه ازم نترس. تو خیلی خوردنی هستی ولی درضمن خیلی هم قشنگی. حیفه ترکیب پر هات رو با پاره کردنت به هم بریزم. از این گذشته من الان سیرم. و باز هم از این گذشته از خوردنت خوشم نمیاد. می دونی فسقلی؟ من تا حالا اینطوری شکار نکردم. از پاره کردن موجودی که با بال های آویزون روی شاخه گیر کرده هیچ خوشم نمیاد. اگر در حال در رفتن می گرفتمت یا اگر اینقدر شل و ول نبودی شاید…ولی نترس گفتم که من الان سیرم. خوب دیگه ول کن. بگو ببینم لونهت کجاست؟
تکبال سکوت کرده بود. دلش نمی خواست لونهش رو به این جونور ترسناک که بیخیال و راحت داشت واسهش توضیح می داد از تیکه پاره کردن پرنده های کوچیک تر در حالی که توی پنجه هاش پرپر می زنن خیلی لذت می بره نشون بده. لونه تکبال جای زندگی خونوادهش بود. بالاپر، مادرش، نه. تکبال نمی گفت. نباید می گفت. غول انگار فکرش رو خوند.
-هاهاها!کوچولوی احمق! از چی می ترسی؟ مگه تو قانون آسمون رو نمی دونی؟ توی لونه حریم امنه. من به این قانون احترام می ذارم و تا به حال نشده هیچ پرنده ای رو داخل لونهش شکار کنم. زود باش بگو ببینم لونهت کجاست بچه؟ می خوام ببرمت توی لونهت.
و وقتی سکوت تکبال رو دید فکری کرد و گفت:
-خوب خوب باشه. شاید ترجیح میدی اونقدر همینجا بیرون لونه بمونی که من دیگه سیر نباشم. اون زمان دیگه چه شل و ول باشی چه نباشی زیاد تفاوتی نداره.
تکبال بی اختیار گریهش گرفت. ترسش دیگه خارج از تحملش بود. بغضش ترکید و در حالی که به شدت می لرزید زد زیر گریه. ناشناس لحظه ای تماشاش کرد و بعد خندید و با لحن آروم بهش گفت:
-خوب البته من حالا حالا ها سیرم. بسه دیگه حالا من1حرفی زدم. بَه تماشا کن چه گریه ای می کنه! اینطوری می خواستی قهرمان بشی اون هم بدون پرواز؟ بس کن دیگه تمومش کن.
ناشناس تکبال رو که از شدت لرزش کم مونده بود از روی شاخه بی افته پایین بغل کرد و تکبال1دفعه حس کرد بین1عالمه پر گم شد. این موجود عجیب چقدر پر داشت. انگار هرچی فشار می آورد به سینهش نمی رسید و تمامش پر بود. چه کیفی داشت. به نرمی پر های مادرش نبود ولی… تکبال حس کرد از این زبری به خصوص اینهمه پر خوشش میاد. حس خوشآیندی بود اما…در کسری از ثانیه فهمید که نمی تونه درست نفس بکشه. خواست سرش رو از بین پر ها بیرون بیاره ولی اولا پر ها اینقدر زیاد بودن که تمام جسم تکبال وسطشون فرو رفته بود دوما پنجه های غول محکم بین پر ها فشارش می دادن پایین. تکبال حس کرد نفسش داره بند میاد. لحظه ای خیلی کوتاه دست و پا زد ولی خیلی زود خسته شد. جنگ با قدرتی که1000برابر قوی تر از خودش بود امکان نداشت. سر گیجه ای غریب بهش غلبه کرد. تکبال از تلاش دست برداشت. چه حس خوبی! این پر ها که وسطشون فرو رفته بود عطر عجیبی داشتن. ناشناس، گنگ، شیرین. سرما کم کم رفت. گرم شد. آروم شد. غول هنوز بین پر های روی سینهش نگهش داشته بود و تکبال می تونست ضربان تند و محکم قلبش رو بشنوه. احساس کرد دچار حالتی مثل گیجی قبل از خواب شده. صدای غول رو با لحنی خیلی ملایم از بغل گوشش ولی با طنینی دور دست شنید.
-چیزی نیست فسقلی. اینجا امنه. آروم بگیر طوریت نمیشه. دست از تقلا کردن بردار و نفس های آروم و کوتاه بزن. الان حالت جا میاد. ولی قبل از اینکه بخوابی بهم بگو لونهت کجاست. من که نمی تونم همینطوری اینجا بمونم. زود باش فسقلی بهم بگو. فقط1کوچولو اشاره کنی من می فهمم. هان؟ کجا؟ بگو ببینم!
و تکبال حس می کرد دلش می خواد تا ابد بین اون انبوه پر باقی بمونه و بخابه. صدا تشویقش می کرد که جای لونه رو بگه. تکبال بی حس به بالا و به طرف لونه اشاره کرد. قهقهه ناشناس رو از دور ها شنید و به نظرش رسید که روی هوا بلند شد. چه احساس عزیزی بود حس پرواز. زیاد طول نکشید که فرود اومدن و تکبال با حس سرمای شدید از خواب بیدار شد. کنار در لونه بیرون از بغل ناشناس از سرما می لرزید.
-لونهت اینجاست فسقلی درسته؟
-بله.
-خوب. ببین! زنده ها چه پرنده باشن و چه نباشن، چه بال هاشون پروازی باشه و چه نباشه، همیشه خوش شانس نیستن. تو هم از این قاعده جدا نیستی. ممکنه دفعه بعد ماجرا اینطوری تموم نشه. پس ایندفعه که دیوونه بازی می کنی خیلی مواظب باش.
پرنده بزرگ بعد از گفتن این حرف ها بال های غول پیکرش رو باز کرد و بلند شد که بره. از حرکت بال هاش چنان بادی ایجاد شد که تکبال نزدیک بود دوباره پرت بشه پایین. پرنده بزرگ در آخرین لحظه گرفتش و در حالی که قهقهه می زد گذاشتش توی لونه و پرید. تکبال در آخرین لحظه داد زد:
-صبر کن!تو کی هستی؟
و پرنده بزرگ لحظه ای متوقف شد، کمی ، خیلی کم، اومد پایین و جواب داد:
-کرکس.
و بعد بدون اینکه اوج بگیره از کنار لونه و از رو به روی تکبال و درست هم سطح نگاهش پرواز کرد و رفت. خیلی جلو تر، آروم اوج گرفت و رفت بالا. تکبال قبل از اینکه کرکس از دیدرسش خارج بشه فریاد کشید:
-متشکرم.
نمی دونست کرکس شنید یا نه. ولی حس کرد که در خط مستقیم پروازش حرکتی خیلی جزئی و انحرافی کرد و این رو گذاشت به حساب جواب. بعد از رفتن کرکس، سکوتی سنگین همه جا رو گرفت. و تکبال تازه اون لحظه به یاد آورد که مادرش همیشه می گفت کرکس ها یکی از خونخوار ترین شکارچی های آسمون هستن. دیدن خون وحشی ترشون می کنه هرچند به اندازه کافی وحشی هستن که ازشون بترسیم. مادر خیلی چیز های دیگه در مورد کرکس ها گفته بود که تکبال یادش نیومد. همین اندازه براش کافی بود. از شدت ترسی که تازه جرات کرده بود آزادش کنه به سر گیجه افتاد و چند لحظه بعد، خودش رو به کنج لونه رسوند و بی حال اونجا ولو شد.
دیدگاه های پیشین: (2)
بنده خدا
سهشنبه 11 شهریور 1393 ساعت 23:18
سلام بر پری دریاهای ژرف و ناشناخته که تصور زیباییش هر کسی رو میتونه مصحور خودش بکنه. بعد از دو هفته ای که اومدم یه سری به پندارهای نیک همسفر زدم قبلا گفتم که داستانهات بی نظیره، مثل همیشه
*دلت شاد*
ارادت
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ایام به کامه؟
من پری نیستم دوست عزیز من فقط پریسام. شما مثبتید که مثبت می بینید و کاش من هم می شد که اینهمه مثبت باشم! بیخیال. نمیشه دیگه. داستان های من فقط نوشته هستن دوست عزیز. اولیش رو که نیمه خوندید. کاش این یکی رو تا آخر بخونید. دلم می خواد بدونم وقتی تموم میشه نظر کاملتون چیه.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنجشنبه 13 شهریور 1393 ساعت 07:54
سلام. خیلی این قسمت دلهره آور بود. البته عالی توصیف صحنه ها هم خیلی خوب بود.
کاش جای کرکس یه عقاب در این قسمت حضور می داشت.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله عقاب بهتره ولی عقاب رو واسه جا های بهتر داستان لازم دارم. اینجا جز کرکس هیچی نمی شد بذارم. اگر عمری باقی بود و خدا خواست باهام موافق میشید که این موجود فقط می شد کرکس باشه و نه چیز دیگه.
ایام به کام.
تکبال5
روز سردی بود. آسمون ابری و گرفته و آماده باریدن. باد تند و همراه سوز زمستون. خورشید غایب. صدای گنگ رعدی که انگار از اعماق آسمون می اومد و هنوز درست و حسابی به زمین نمی رسید. تکبال داخل لونه نشسته بود و بیرون رو تماشا می کرد. جوجه های زاغی خانم اومده بودن دیدنش و تازه رفته بودن. تکبال اون روز ترجیح می داد تنهاش بذارن. خسته بود. تمام دیشب رو بیدار مونده بود و فکر می کرد. این اواخر تکبال زیاد فکر می کرد. داشت بزرگ می شد. حالا دیگه دیده هاش و شنیده هاش رو دیر تر فراموش می کرد. به خاطر می سپرد، بهشون فکر می کرد و براشون دلیل و جواب می خواست. جوجه های زاغی خانم اون روز مثل همیشه سعی کرده بودن توی1محیط امن با تکبال بازی کنن ولی تکبال این دفعه شاید برای اولین بار حوصله بازی نداشت. جوجه ها رفتن و گفتن که باز هم مثل همیشه به دیدنش میان. جوجه های زاغی خانم دوست های خوبی برای تکبال بودن و تکبال همیشه از اومدنشون خوشحال می شد. و جوجه های زاغی خانم همیشه می اومدن. خیلی ها به دیدن تکبال می اومدن. جوجه های زاغی خانم، جوجه های خاله گنجشکه، چندتا زنبور کوچولو و شیطون که بعد از ماجرای کندو دیگه خواب به چشمشون نیومده بود و گاه و بی گاه از کندو می زدن بیرون، و خیلی های دیگه که همهشون در1چیز با تکبال مشترک بودن و در1چیز باهاش تفاوت داشتن.
نقطه اشتراک:همه مثل خودش بال داشتن.
وجه تفاوت: بال های هیچ کدومشون مثل مال خودش بی حرکت و بی پرواز نبود.
تکبال می دید که بال های ضعیف و بی جون جوجه های زاغی خانم با وجود کوچیکی و ضعف، حرکت دارن و جوجه های زاغی خانم با وجود اینکه جثهشون از تکبال کوچیک تر بود ولی دیگه یواش یواش داشتن آماده پرواز می شدن و گاه گاهی پیش می اومد که مادرشون توی روز هایی که هوا کمی بهتر می شد روی شاخه جلوی لونه به صفشون می کرد و با تشویق و تلاش سعی داشت یادشون بده بال هاشون رو درست تکون بدن ولی نپرن. تکبال می دید که مادر خودش هم با بالاپر همین کار رو می کنه. تکبال چندین و چندین بار شاهد آموزش های عملی پرواز به بالاپر بود و دفعه های آخر که بالاپر تونسته بود بپره و یکی2دور تنه سرو بلند رو دور بزنه مادرش چقدر خوشحال شده بود و همراه بالاپر از شادی فریاد کشیده و همدیگه رو بغل کرده و2تایی پریده و سر تا پای تکبال رو غرق بوسه کرده بودن. تکبال هر بار برادرش رو به شدت تشویق می کرد و از شادی موفقیت بالاپر یادش نبود از مادرش بپرسه پس کی نوبت خودش میشه. دیگه داشت حوصلهش سر می رفت. حس می کرد انتظارش داره زیاد طولانی میشه. تکبال زمان تولد جوجه های خاله گنجشک رو یادش بود پس اون ها خیلی ازش کوچیک تر بودن ولی خاله گنجشک این روز ها داشت یواش یواش جوجه هاش رو واسه تمرین حرکت بال هاشون حاضر می کرد. تکبال حس می کرد داره جا می مونه و متعجب بود از اینکه جز خودش هیچ کسی دلواپس این جا موندنش نیست. حتی مادرش که اینهمه روی آموزش بالاپر دقیق و حساسه و روی باقی کار های خود تکبال هم همینطور. سر در نمی آورد کجای کار ایراد داره ولی دیگه تقریبا مطمئن بود که1چیزی این وسط درست نیست. می خواست بدونه ولی کسی چیزی بهش نمی گفت و خودش هم هرچی می گشت پیدا نمی کرد. حس می کرد در مورد خودش همه چیز متفاوته. می دید که رفتار همه باهاش زیادی خوبه و سر در نمی آورد چرا. می دید که علاوه بر مادرش بقیه هم زیاد دلواپسش هستن و نمی فهمید چرا اینطوریه. یادش می اومد که وقتی با جوجه های دیگه هم بازی می شد مادر های اون ها همینطور پشت سر هم سفارش تکبال رو به جوجه هاشون می کردن که مواظبش باشید ولی وقتی خودش وسط جوجه ها مشغول بازی نبود مادر ها فقط به جوجه هاشون سفارش می کردن مواظب خودتون باشید. چه چیزی باعث می شد همه بیشتر از خودی هاشون نگران تکبال باشن؟ 1بار از زاغی خانم پرسید و جواب شنید که آخه تو خیلی عزیزی تکبال. همه دوستت دارن اینکه خیلی خوبه. تکبال اون روز کلی خوشحال شد. چه حس خوبی داشت از اینکه همه دوستش داشتن حتی بیشتر از بچه های خودشون. ولی امروز این جواب به نظرش کمی عجیب می رسید. مادر خودش هیچ کسی رو بیشتر از2تا جوجه های خودش دوست نداشت. همه مادر ها همینطور هستن. پس چرا در مورد تکبال اوضاع اینطوری عوض می شد؟ چی قواعدی که تکبال یاد گرفته و می شناخت رو به هم می ریخت؟ این ها و خیلی چیز های دیگه توی ذهنش می چرخیدن و مثل1پازل به هم ریخته دنبال جای درستشون می گشتن و از اونجایی که لازمه برقراری نظم آگاهی بود و از اونجایی که این آگاهی وجود نداشت، تکبال رفته رفته خسته تر و خسته تر می شد. این وضع رو دوست نداشت. باید هر طور شده عوضش می کرد. باید این انتظار پریدن هرچه زود تر تموم می شد. باید جواب سوال هاش رو پیدا می کرد. باید می فهمید ایراد کار کجاست. تصمیم گرفت هر طور شده کاری کنه. و برای شروع، تصمیم گرفت دفعه دیگه یادش بمونه و سفت و سخت از مادرش و بالاپر و از هر کسی که احتمال می داد جوابش رو بدونه بپرسه پس کی نوبت پرواز خودش می رسه. از این تصور کمی نگران شد و نفهمید چرا. ولی وقتی با خودش فکر کرد آگاهی از بلاتکلیفی بهتره کمی آروم گرفت و دوباره به آسمون سیاه و گرفته خیره شد. تکبال حالا دیگه بهتر می دید، بهتر می شنید، بیشتر می دونست، درست تر می شناخت، داشت می فهمید.
چند روز دیگه هم گذشت. در هفته ای که تموم شده بود خورشید حتی1لحظه هم ظاهر نشد و تمام هفته آسمون چنان گرفته بود که هر لحظه امکان بارش رگبار می رفت ولی نبارید. آسمون، بغض کرده و تاریک، روی جنگل سایه انداخته بود. پرنده ها سعی می کردن هرچی کمتر از لونه ها در بیان و هرچی سریع تر به لونه ها برگردن. تمام هفته اینطور گذشت ولی بارون نبارید که نبارید. تکبال خسته از گرفتگی آسمون، دلتنگ خورشید و دلتنگ همه چیز از غفلت مادر و نگاه زیر چشمی بالاپر که خودش رو به ندیدن زده بود استفاده کرد و زد بیرون. بالاپر آروم و دلواپس پشت سرش راه افتاد و سعی کرد کلمه به کلمه از حرف های عمو جغد رو توی دلش تکرار کنه تا عقب وایسته و از دور مواظب خواهرش باشه. تکبال بی اطلاع از توفانی که وجود بالاپر رو توی خودش گرفته بود، آروم آروم به طرف نوک شاخه پیش می رفت. در فاصله مطمئن ایستاد. به پایین نگاه کرد. جلو تر شاخه نازک می شد و تکبال بعد از تجربه دردسر های مدل به مدل دیگه یاد گرفته بود که نباید روی شاخه های نازک بره چون بال هاش معرفت یاری ندارن. پس همونجا ایستاد و تماشا کرد. زمین خیلی دور بود. تکبال حس کرد از این بالا زمین چه عجیب و ناشناسه. آسمون هم همینطور. از خودش پرسید:
-یعنی اون هایی که توی آسمون هستن ما رو اینطوری می بینن؟ اینهمه کوچیک و اینهمه ناچیز؟
خوشش نیومد.
-اون ها حق ندارن. من هم مال آسمونم مثل خودشون. فقط هنوز نپریدم. اون ها حق ندارن از بالا اینطوری ببیننم. بذار پروازی بشم بهشون میگم.
همون پرسش آشنا دوباره توی ذهنش چرخید.
-پس کی؟ من کی می پرم؟
تکبال حس می کرد کسی خیال کمک کردن بهش رو نداره حتی مادرش. پس باید خودش دست به کار می شد. روی شاخه بین چندتا شاخک مطمئن واسه خودش جای امنی پیدا کرد و ایستاد. بعد به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی نیست که مثل دفعه های پیش منصرفش کنه و خواه ناخواه ببردش خونه تحویلش بده. بعد تمام زور و تمرکزش رو داد به بال هاش و سعی کرد حرکتشون بده. فایده نداشت. بال های تکبال کاملا بی حس و بی حرکت در کنارش بودن. تکبال کلافه به هر2بالش نگاه کرد و خطاب بهشون گفت:
-پس چرا جم نمی خورید؟ مگه شما2تا بال های من نیستید؟ بال واسه پریدنه. بجنبید1حرکتی کنید دیگه.
و دوباره و دوباره سعی کرد. هیچ فایده ای نداشت. بال های تکبال حتی حس نداشتن. تکبال عصبانی برگشت و به هر2بالش محکم نوک زد. بال هاش درد گرفت. اشک توی چشم هاش جمع شد. هم اشک درد بود و هم اشک ناکامی. همونجا بین شاخه هایی که ایستاده بود نشست و گریه کرد. اشک هاش قطره قطره می چکیدن پایین. بالاپر تماشا می کرد و با میل شدیدش برای رفتن و بغل کردن و پاک کردن اشک های خواهرش می جنگید و سعی می کرد دقیق تر نگاه کنه تا بهتر ببینه. تکبال دوباره بلند شد. با خودش فکر کرد شاید اگر از بالا خودش رو ول کنه پایین بال هاش تکونی به خودشون بدن. ولی این ریسک خطرناکی بود. زمین خیلی دور بود. اگر موفق نمی شد سقوط می کرد و اگر می خورد زمین چیزی ازش باقی نمی موند. ولی1بار دیده بود که بالاپر بی هوا از شاخه افتاد و بال هاش بی اختیار باز شدن و بالاپر سالم به زمین رسید. هرچند دیگه نتونست بیاد بالا و کبوتر مادر به دادش رسید ولی مهم این بود که بالاپر سالم به زمین رسید و بال هاش بدون اینکه خودش کاری کنه در این سالم رسیدن بهش کمک کردن. تکبال یادش اومد که چند بار می خواست این آزمایش رو کنه ولی هر بار یکی مچش رو گرفت و1بار هم کبوتر مادر از این کارش حسابی عصبانی شد و تکبال چند ضربه نوک محکم از مادرش به عنوان جریمه خورد تا دیگه همچین خطری نکنه. ولی تکبال اهل تجربه بود. تا امتحان نمی کرد خاطرش جمع نمی شد. تکبال همیشه همینطور بود و مادرش همیشه از این خصوصیت وحشتناکش می ترسید مبادا1کاری دستش بده. تکبال به اطراف نگاه کرد. هم ترسیده بود و هم مشتاق. و البته هم دلواپس که مبادا کسی سر برسه. چند بار پا هاش رو روی شاخه پس و پیش کرد، تا جایی که واسهش امکان داشت پر هاش رو باد کرد و هوا زیر بال هاش فرستاد، بدنش رو به طرف جلو و بالا کشید، حالت پرواز به جسمش داد، روی نوک پا ایستاد، شونه و گردنش رو کشید بالا، تمام جسمش رو منقبض کرد، خودش رو به جلو مایل کرد و پرید. بالاپر بلافاصله از جا کنده شد و مثل برق پشت سر خواهرش شیرجه زد و سعی کرد هرچی سریع تر سقوط کنه تا جلو تر از تکبال باشه. تکبال با تمام ارادهش به بال هاش فرمان حرکت داد. هوا به شدت به صورتش می خورد و سرعتش به طرف پایین هر لحظه بیشتر می شد. زمین داشت با سرعتی دیوانه وار نزدیک و نزدیک تر می اومد. تکبال اما زمان برای ترسیدن نداشت. تمام وجودش شده بود تمنا و تلاش برای حرکت دادن اون2تا بال بی حرکت. بالاپر از شدت ترس حس می کرد دیگه نمی تونه ببینه. تا چند لحظه دیگه تکبال به شدت با زمین برخورد می کرد و خورد می شد. بالاپر دیوانه از ترسی مهار نشدنی بی اراده جیغ کشید:
-تکبااااااال!
تکبال در آخرین لحظه چشم باز کرد و دید. زمین رو. خودش رو و بالاپر رو. مادرش رو که به شکل تصویر ترس در اومده بود. و…
-من باید بپرم. باید بپرم.
و درست در لحظه برخورد با زمین، در لحظه ای که بین خودش و مرگ هیچ حائلی نمی دید، … حرکتی خفیف، حرکتی بسیار خفیف، حرکتی نامحسوس که بهش توان داد تا بیشتر فشار بیاره. بال هاش یا بر اثر فشار هوا در زیرشون یا به خاطر فشار های تکبال یا بر اثر هر2عامل، به زحمت و خیلی سخت حرکت کردن، باز شدن و تکبال تونست با کمک گرفتن از اون ها مسیرش رو کج کنه، چند سانتیمتری بالا تر بیاد، خودش رو به طرف راست پرتاب کنه و درست روی شونه های بالاپر که برای گرفتنش به طرفش شیرجه زده بود بی افته و بعدش دیگه خطری نبود. هر2جوجه سالم روی خاک بودن.
بالای سر و اطرافشون تصویر قیامت جریان داشت. . کبوتر مادر از شدت وحشت دیوانه شده بود. زاغی خانم به سرعت رسید و رفت کمکش. بالاپر در حالی که بی اختیار گریه می کرد خواهرش رو توی بغلش فشار می داد و گرفتار حصار آزار دهنده ترس بی مرز از خطری که گذشته و تموم شده بود سرش داد می زد و به خاطر کار خطرناکی که کرده بود سرزنشش می کرد.
-این چه کاری بود کردی؟ ممکن بود بمیری. ممکن بود بخوری زمین له و لورده بشی. این کار چی بود کردی؟ …
و در همون حال بی وقفه سر و پر و همه جاش رو می بوسید. گنجشک ها شلوغ می کردن که به خیر گذشت. وای که به خیر گذشت. و تکبال بی خود از تمام این ها توی بغل بالاپرِ فارغ از خود و از دنیا بالا پایین می پرید و پشت سر هم می گفت دیدی بالاپر؟ من پریدم! من پریدم! دیدی بالاپر من پریدم!
اوضاع آشفته پرنده ها تا ساعتی بعد آروم نشد و در تمام این مدت، تکبال دور از اینهمه سر و صدا و ترس و پریشونی، دور از بارون سرزنش هایی که به سرش می بارید، دور از خشم کبوتر مادر، دور از تمام سفید و سیاه جهان اطرافش، فقط1چیز توی ذهنش می چرخید.
-من پریدم. باز هم می پرم. چه بهشتیه پرواز! من باید بپرم.
تکبال نمی فهمید چرا بقیه و به خصوص کبوتر مادر اینهمه ترسیدن و چرا فقط خیالشون راحته که به خیر گذشت. چرا هیچ کسی موفقیتش رو ندید. کسی به این سوال های تکبال جواب نداد. برای تکبال این دیگه عادی شده بود. جواب های اون پیش کسی نبود. باید خودش به جواب هاش می رسید. بدون کمک. تنها. مثل پریدن.
چند روز دیگه هم گذشت. خورشید همچنان در غیبت بود. آسمون هر لحظه گرفته تر می شد و انگار منتظر1تلنگر بود برای باریدن ولی نمی بارید. تکبال می دید که از روز فرودش به بعد، به جای اینکه مادرش متقاعد بشه دیگه وقتش رسیده آموزش پروازش رو شروع کنه اوضاع بدتر شد. مادر بیشتر مواظبش بود، بیشتر توصیه می کرد و بیشتر نگران می شد. تکبال با اصرار ازش می خواست که اجازه بده از لونه بره بیرون و زیر نظر خودش و بالاپر دوباره فرود رو امتحان کنه و توضیح می داد که در لحظه آخر تونست بال هاش رو کمی حرکت بده و حالا فقط تمرین لازم داره ولی مادر فقط می گفت هنوز وقتش نیست. بیرون امن نیست. روی زمین دشمن زیاده. توی آسمون هم همینطور. هنوز زمانش نیست. بیرون امن نیست. …
تکبال خسته و کلافه می گفت پس کی نوبت من می رسه؟ و می دید که مادر جوابی براش نداشت. مادر انگار نمی شنید و ندیده بود که تکبال تونست بال هاش رو باز کنه. یا دید و این براش کافی نبود. تکبال دیگه نمی دونست چجوری باید خودش رو و بزرگ شدن و توانا تر شدنش رو به کبوتر مادر ثابت کنه. گاهی که مادر نبود، تکبال همراه بالاپر از لونه می رفت بیرون و با نظارت و همراهی بالاپر از شاخه های پایین تر به شاخه های بالایی و برعکس می پرید که بیشتر مواقع مخصوصا در مورد شاخه های بالاتر موفق نبود و تقریبا همیشه1جاییش زخمی می شد.
-چرا من هرچی می کنم نمی تونم درست بپرم بالاپر؟
بالاپر نگاه از چشم های مشتاق تکبال می دزدید و می گفت:
-تکبال ببین همه پرنده ها مثل هم نیستن. مثل هم زندگی نمی کنن. مثل هم نمی پرن. تو شاید نتونی شبیه من بپری ولی باید بتونی خودت باشی. شبیه خودت. مدل خودت. هر مدلی که باشی و بپری باید بتونی زندگی کنی و موفق باشی. حتی اگر هیچ وقت نشه که بپری.
تکبال از این آخریش هیچ خوشش نیومد.
-ولی من1پرنده ام. پرنده ها همه می پرن مگه نه؟ بالاپر! مگه نه مگه نه مگه نه؟
بیچاره بالاپر!
-بسه دیگه بیا سوار شو روی شونه هام می خوام با زاغک مسابقه بدم. ببین برادر کوچیکش رو سوار شونه هاش کرده داره توی آسمون ویراژ میده. خیال کرده من نمی تونم. بسه دیگه اخم هات رو باز کن. سوار شو تا ازشون ببریم. بیا دیگه زود باش.
و تکبال از تصور پرواز و آسمون چنان ذوق زده می شد که همه چیز رو فراموش می کرد و لحظه ای بعد، سوار شونه های بالاپر که هنوز درست نمی تونست بپره، در پایین، کمی بالاتر از یکی2متری زمین، همراه جوجه های تازه پرواز دیگه مشغول چرخیدن بود. این نسخه اوایل خوب جواب می داد ولی با بزرگ تر شدن تکبال کار مادر و بالاپر داشت مشکل می شد.
-من نمی خوام سوار شونه های تو بپرم. من می خوام خودم بپرم.
-خوب حالا بیا بریم هر زمان یاد گرفتی خودت بپر. بیا دیگه زود باش. چرا تماشا می کنی بیا دیگه.
-من نمی خوام. خودت برو.
-تکبال!دیر میشه. خیلی کیف داره بیا بریم.
-دست از سرم بردار بالاپر. گفتم نمی خوام بیام. ولم کن.
و بالاپر با دلی گرفته می رفت در حالی که می دونست دیگه باید آماده بشن تا تکبال رو واسه رویارویی با واقعیت آماده کنن ولی این سخت بود. واقعا سخت بود.
-آخه چی میشه بهش بگیم؟ کاش کمی دیگه عقب می افتاد! تکبال لجباز چرا همراهم نیومدی؟ کاش دیر تر باشه! ولی آخه تا کی؟
واقعا تا چه مدت دیگه می شد تکبال رو از واقعیت و از آسمون و از حقیقت تلخی که زندگیش رو در حصار گرفته بود دور نگه داشت. کبوتر مادر و حتی بالاپر امیدوار بودن که این مدت هرچی طولانی تر باشه ولی… تکبال خیال نداشت تا آخر عمرش اجازه بده چشم هاش رو بسته نگه دارن. پس به خودش قول داد دفعه دیگه تا جواب سوالش رو نگرفته یا نفهمیده دست برنداره. و اون دفعه ای که منتظرش بود خیلی زود رسید. یکی از روز هایی که بالاپر زیر نظارت کبوتر مادر پرواز رو تمرین می کرد. بعد از موفقیت بالاپر که دیگه داشت به1امر عادی و مسلم تبدیل می شد، پرسش همیشگیش رو مطرح کرد.
-مادر حالا نوبت منه مگه نه؟ دیگه نباید بگی نه. بالاپر دیگه یاد گرفته. حالا نوبت منه.
-صبر کن کوچولوی من. هنوز زوده. باید صبر کنی.
-ولی من دیگه بزرگ شدم. داره دیر هم میشه. اگر از این بزرگ تر بشم دیگه سنگینیم اجازه نمیده درست بپرم و در نتیجه هیچ وقت یاد نمی گیرم. بگو پس کی نوبت من می رسه.
-بیایید بریم توی لونه. ممکنه هر لحظه بارون بیاد.
-مادر! من باید بدونم. کی نوبت من میشه؟ بگو1ماه دیگه، 2ماه دیگه، 1سال دیگه. کی؟ بگو پس کی نوبت من میشه؟
-تو هنوز زمان داری تکبال. بال هات هنوز ضعیفن. تا قوی نباشن پریدن سخته.
-خوب پس چرا قوی نمیشن؟ پس کی بال های من آماده میشن واسه پرواز؟ پر و بال جوجه زاغ ها و حتی مال گنجشک ها الان دیگه کامل راه افتاده. فقط من جا موندم.
-عزیزم بال های جوجه پرنده ها تا پروازی نباشن صاحب هاشون نمی تونن بپرن. تو باید صبر کنی تا بال هات پروازی بشن.
-خوب کی؟ کی این بال ها پروازی میشن؟
سکوت!
و تکبال به وضوح دید که مادرش و بالاپر هر2به هم نگاه کردن. نگاهی بسیار غمگین که از چشم تکبال کوچولو هم پنهان نموند. بالاپر بلافاصله بغلش کرد و گفت:
-صبر داشته باش خواهر کوچولو. تو خیلی کوچیکی. هنوز زوده. نوبت تو هم می رسه. ولی تکبال این دفعه دید. وقتی ناغافل سرش رو از زیر بال های بالاپر بیرون آورد تا با سر خوشی جیر جیر کنه1قطره اشک درشت چکید روی سرش و بلافاصله پشت سرش1قطره دیگه و باز یکی دیگه. تکبال خیال کرد بارون میاد ولی سر که بلند کرد و چشم های خیس برادرش رو دید فهمید که بالاپر گریه می کنه. بالاپر چنان غرق نقش بازی کردن واسه خواهرش و سرگرم درد خودش بود که نگاه خیره تکبال رو به اشک های خودش و چشم های بارونی کبوتر مادر اصلا ندید. تکبال چیزی نگفت. برای اینکه بالاپر و مادر نفهمن فوری سرش رو دوباره کرد زیر پر و بال برادرش ولی دیگه جیر جیر نکرد. ساکت و آروم همونجا موند و ندید گرفت و اجازه داد برادر و مادرش خیال کنن چیزی نفهمیده و با این خیال خودشون رو راحت سبک کنن. تکبال سکوت کرد تا دل اون ها فریادش رو بزنه و آزاد بشه. تکبال بعدا وقت زیاد داشت. زمانی که بالاپر می پرید و مادر از لونه می زد بیرون. اون شب تکبال بیدار بود و فکر می کرد. به تمام دیده هاش فکر می کرد. به تفاوت بین بال های خودش و جوجه های دیگه، به دلواپسی عجیب مادرش و بالاپر برای خودش، به اینکه مادر همیشه نگرانشون هیچ وقت واسه آموزش پرواز به تکبال اقدام نکرده بود، به بال های بی حس و بی حرکتش، و به اشک هایی که امروز صورت برادرش رو خیس کرده بودن. تکبال اون شب به تمام این ها فکر کرد. مدت ها بود که گاهی بهشون فکر می کرد ولی چنان سرگرم شیطنت بود که کمتر زمان واسهش می ذاشت. از این گذشته مطمئن بود این مشکل به همین زودی حل میشه و فکر لازم نداره و تا امروز فقط منتظر بود. ولی کم کم حس می کرد این انتظارش زیاد طول کشیده. تکبال حس می کرد1چیزی این وسط درست نیست. اشک های کبوتر مادر زمانی که تکبال به دردسر می افتاد، گریه های بالاپر وقتی تکبال از پرواز خودش می گفت و می گفت، آه زاغی خانم، مواظبت جوجه های دیگه به سفارش مادر هاشون وقتی با تکبال هم بازی می شدن، تکبال احساس کرد یکی گرفت و تکونش داد و انگار از1خواب طولانی بیدار شد.
-من متفاوتم! من قرار نیست بپرم! بال های من پر پرواز نیستن!
تکبال حس کرد دنیا تاریک تر و سرد تر شده. حالا بهتر می دید، می شنید، می شناخت و… فهمید.
صدایی. انگار از جنس خوشآمد تلخ و خیس به دنیای سیاه واقعیت های تاریک. تکبال گوش داد. آسمون به همدردی اومده بود.
بارون.
داشت بارون می بارید!.
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
دوشنبه 10 شهریور 1393 ساعت 18:10
سلام
زیبایی داستان ، تجسم توانای نویسنده
دقت به جزئیات و حسی که در متن قصه هست …
همه و همه به این شخصیت زندگی داده .
میشه حسش کرد و فهمیدش
انتخاب نامها واقعا عالی بود … شخصیت های اصلی و کمکی … همه و همه …
با اینکه تجربه ی خاصی در نوشتن ندارم ولی از آفرینش شما لذت و بهره بردم . از یک نگاه متفاوت و خاص … شگفت زده شدم .
برای وقتی که گذاشتید و تقسیم و اشتراک این داستان زیبا بی نهایت سپاسگزارم . امیدوارم تعظیم من رو بپذیرید .
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
موندم چی بگم از بس شرمنده شدم. به خدا راست میگم. دوست عزیز من فقط می نویسم. این لطف شماست که مثبت می بینه. جدی به شدت شرمنده ام و دیگه نمی دونم چی بگم جز اینکه خوشحالم از بودنتون و:
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 10 شهریور 1393 ساعت 19:44
سلام.
اون وقتایی که تازه پیامک فرستادن بین دوستام راه افتاده بود یکی برام فرستاده بود که:
در مسلک ما معنی پرواز چنین است/
با بال شکسته به هوای تو پریدن.
شاید ربطی به موضوع نداشته باشه ولی ناخودآگاه به یادش افتادم.
داستانتون هم خیلی جالب شده؛ با اون که روند خیلی کند پیش میره و معمولاً در چنین داستان هایی خواننده خسته میشه اما یک نیروی عجیب که ذوق شماست باعث میشه در این داستان خستگی پیش نیاد و خواننده همیشه منتظر یک اتفاقه .
منتظر ادامه اش هستم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
پرواز! وای که اگر می شد پرید! نمی دونم چرا از بچگی عاشق پرواز بودم. قشنگه این پریدن.
اتفاق. سعی می کنم این کندی روند رو در ادامهش کمتر کنم. سعی می کنم ولی نمی دونم چقدر موفق میشم. آخه من واقعا نوشتن بلد نیستم دوست عزیز. فقط همینطوری می نویسم. باید بیشتر سعی کنم.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
بیا ای اشک!
***
بیا ای اشک!،
بیا باز هم میهمانم کن،
همچون دیروز،
همچون تمام آن دیروزهای تلخ و طولانی،
بیا ای اشک!،
بیا باز هم همراه ساکت و صمیمی من باش!.
بیا تا سکوت درد آلود شب زندهداری هایم را،
با حضور سوزانت آبیاری کنم!.
بیا ای اشک!،
بیا باز هم میهمانم کن.
میهمان دیدار چهره ی پاک و شکسته ی راستی،
در آیینه ی شفاف وجودت.
بیا ای اشک!،
بیا و باران کویر خشک وجود خاکستری من باش!.
بیا ای اشک!،
بیا و باز هم میهمانم کن،
میهمان لحظه ای آرامش در پناه گریستن،
گریه ای بی صدا و صمیمی و صادق.
بیا ای اشک!،
بیا و باز هم میهمانم کن!.
*******
دیدگاه های پیشین: (3)
نادم
یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 12:51
نقش چشمان خمارت ، چه کشیدن دارد / سایه ساران دو زلفت ، چه لمیدن دارد / آن قدر خوب و ملیحی که به یک جرعه نگاه / حس مستی لبت طعم چشیدن دارد .
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
تشنه در دامن آتش گه دیدار کجاست؟
ختم این درد فزاینده دشوار کجاست؟
سوختم در تب و این شب به سحرگه نرسید!
گریه خلوت طلبد، شانه دیوار کجاست؟
آزاد
یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 18:03
بغضهای سر بهوا …
و اشکهای سر بزیر …
شاهدان احوال این روزهای بارانی اند …
حس و حالتان …
به طراوت و زیبایی رنگین کمان پس از باران .
سلام
سپاس از این شعر بارانی .
پاسخ:
سلام دوست آزاد من.
چه زیباست رنگین کمان پس از باران! به یاد دارم تصویر مهربانش را، که پس از هر باران به نگاه کودکیم لبخند می پاشید. چه دلتنگم برای تصویری که دیگر بیگانه است با چشمان تاریکم!
یعنی میشه به رنگین کمان پس از باران رسید؟ منتظرم. برای خودم، برای شما، برای همه.
دعا کنید دوست من. دعا کنید. می ترسم تاب نیارم. دعا کنید.
ایام به کام.
زهره
جمعه 14 شهریور 1393 ساعت 23:14
سلام پریسای مهربون
عالی بود
امیدوارم همیشه شاد باشی
http://www.whiteeagle.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
چه ذوق کردم اومدی! ممنونم از تعریفت و از حضورت.
پاینده باشی.
یاد آن نازنین
***
در میان این همه فریاد،
سکوت اختیار کرده ام.
در میان این همه خنده های مستانه و این همه عربده های بی اختیار،
که گویی برای تبریک پیوستن انسان به جهان توحش سر برداشته اند،
گریه ام را پنهان از چشم های خمار و خواب اندود،
در آغوش سکوتی زخمین، نهان می کنم.
در میان این همه بیگانه،
سرود آشنایی را در ذهن پریشانم مرور می کنم، تا فراموشم نشود روزگار حیات عشق را.
و در میان این همه شادی ها و شادمان های دروغین،
آه زمستانی خویش را در صندوقچه ی دل، محبوس می کنم.
در میان این همه بی درد،
دست بر دهان می نهم تا فریادی از سر درد، سکوت ناگسستنی این دوزخ خاکی را نشکافد.
مبادا یاد آن نازنین،
که در گورستان سینه ام تا انتهای هستی من به خواب رفته، خوابی پریشان بیند!.
*******
دیدگاه های پیشین: (5)
آزاد
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 10:57
گاهواره ی امن آرزوهایت را
به نیل جاری آرامش می سپارم
آنسوی رود شب …
دستان خدا انتظارت را می کشد .
سلام و سپاس
بسیار زیبا …
همچون همیشه .
پاسخ:
چه زمانه ایست روزگار سیاه ما! نیل امروز در میان توفان تاریک در خود می پیچد و ما،
من و تو،
چه ناپیداییم در میان این سیاهی توفان زده تا بی نهایت. خدایا کو دستانت تا بگیریم و به در آییم از این دیرگاه دهشت؟
پیروز باشید.
حسین آگاهی
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 12:50
امان از دل ها و محبت هایشان.
امان از آنان که دل را می ربایند و می روند.
امان از کسانی که عشق را در دل ها بیدار می کنند و تا می توانند آتشش را افروخته تر می گردانند اما …
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
تنها سکوت است و باران، پاسخ این درد دیرآشنا.
کاش باران ببارد!. کاش باران ببارد!.
فرشته
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 14:55
منم میدونم اینجا جاش نیست ولی پس بگو کجا دستم بهت برسه ؟ خطتو که بستی ایمیلم که جواب نمیدی پیامکم که نمیگیری اگرم بگیری جواب نمیدی فقط میمونه اینجا . محض رضای خدا یکی از این درهایی که بستی باز کن بذار باهات حرف بزنم
پاسخ:
من نمی خوام.
فرشته
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 20:46
داری اشتباه میکنی . خطتو باز کن بذار باهات حرف بزنم . من باید باهات حرف بزنم . تو داری اشتباه میکنی . راهت اشتباهه . اینطوری هر دوتا دنیاتو سیاه میکنی .
پاسخ:
پس می خوایی ارشادم کنی! خیلی ممنون لازم ندارم. در مورد2دنیام اتفاقا الان جفتش سفید تره از گذشته. این دنیام که حسابی چهارچوب و قواعدش درست درمون تره از گذشته ها. اون دنیام هم که باور کنی یا باور نکنی الان حس می کنم خدایی تر از اون زمان ها هستم. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه الان خیلی بیشتر مواظب رفتار هام با بنده هاش شدم. درضمن اگر زمانی بخوام کسی رو ارشاد کنم اجازه نمیدم1سال بگذره و قبلش هم به پیشونیش مهر نکبت نمی زنم تا1سال بعد یادم بیاد صحبت لازم بوده نه تهمت و توهین.
اشتباه هم بذار برم راه خودمه بذار اشتباه باشه. نکنه هاطف غیبی اومده گفته من به همین زودی میمیرم میرم جهنم و ارشاد لازم شدم! خاطر ها جمع. اگر خدا مشیت جدیدی نبینه و اتفاق تازه ای نی افته من در حال حاضر نه تنها مردنی نیستم بلکه چند برابر دیروز هام زنده ام و تا جایی که از دستم بر بیاد و اجازه پروردگار باشه به زندگی چسبیدم تا بیشتر زنده بمونم و فعلا که هستم. اگر هم مصلحت خدا جز این باشه و رفتنی باشم که حسابم باشه بین خودم و خودش. در هر صورت ارشاد لازم ندارم ممنون.
خوب، همه چیز درسته. حرف هم بی حرف. گفتم اینجا جاش نیست نشنیدی. پس حالا در حضور تمام شاهد های اینجا میگم. من تا امروز در بخش نظرات اینجا شرط تعیید نذاشتم چون به این کار معتقد نیستم و به نظرم ارزش بازدید کننده هام رو میاره پایین و حس بدی بهشون میدم چون اعتمادشون ازم سست میشه. به اعتقاد من بخش نظرات اینجا باید بدون شرط تعیید و کاملا آزاد باشه ولی اگر باز هم بخوایی مزاحم اعصابم بشی مجبورم برای1مدت هم شده برخلاف میلم شرط تعیید رو در بخش نظرات فعال کنم. پیش از این همینجا گفتم و الان دقیق تر میگم. من نمی خوام حرف بزنم. دیگه بسه. امیدوارم همین اندازه توضیح کافی باشه و دیگه از این چیز ها اینجا نبینم.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 08:22
ازت خوشم میاد. ببین اگه دلت نمیخواد مجبور نیستی کامنتارو تعییدی کنی. فقط نشونی مزاحمو بده به سیستم تا طرفو بذاره تو صف ول معطلی. اگه بخوای خودم راهشو یادت میدم. هی این تکبالو جون هرکی دوست داری منتر ی عوضی نکن. اون فرشته بیچاررو بستی ب نخ اون دختره پریسا که نخه پاره شد و فرشته داشت میرفت ب مات. اون آدمبرفی طفلکو هم که گره زدی ب دم اون پروانه ایکبیری بهارندیده که چارتا گل دید یادش رفت کی از وسط زمستون جمعش کرد تا حروم نشه و رفت گم شد و حال باباجانو گرفت. حالا هم نوبت اینه. ببین رحم کن این تکبالو نپیچونی ب وزوز ی خرمگس بخدا گناه داره. هم این تکباله گناه داره هم خواننده های داستانات گناه دارن. بخدا من بعد از تموم شدن داستانات از حرص ی روز کامل منگ میزنم نکن اینطوری دیگه. هی زودتر بنویس که منتظرم. زود باشیا, زود بنویسیا, منتظرما, فعلا بای.
پاسخ:
سلام جناب یکی.
یعنی حتما باید اینجا1چیزی بشه تا صدای شما دربیاد! بی صدا میاین میرین جناب یکی! دلم تنگ میشه هر از چندی1چیزی بگید آخه.
ای بابا مثل اینکه دل پر دارید از شخصیت های قصه های من. تقصیر پروانه و پریسا نبود که فرشته و آدمبرفی حالشون گرفته شد جناب یکی. فرشته و آدمبرفی باید چشم هاشون رو باز می کردن که نکردن و عاقبت این مدلی شدن که نباید می شدن. زمانی کسی بهم می گفت عیار دل خیلی بالاست. مواظب باش دست کی می سپاریش. اگر عیار دل رو بشناسیم و حواسمون جمع باشه این چیز ها پیش نمیاد. نه به مات میریم و نه حالمون گرفته میشه. تکبال هم باید حواسش باشه. اگر اشتباه کنه تقصیر خودشه. فرشته و آدمبرفی دیگه عبرت گرفتن. تکبال هم یاد می گیره. نگران نباشید جناب یکی. این ها داستان هستن. داستان هایی از1ذهن نابلد که نویسنده نیست و فقط خوشش میاد کاغذ، یعنی صفحه مانیتور سیاه کنه و بذاره اینجا. عصبانی نشید. راستی بابت حضورتون خیلی زیاد ممنونم.
ایام به کام.
تکبال4
پاییز تازه داشت به نیمه می رسید ولی هوا به شدت سرد شده بود. سوز زمستون خیلی زود تر از خودش رسیده بود و انگار قسم خورده بود که اون سال زمین و زمان رو منجمد کنه. تکبال از لا به لای امنیت پناه گاهی که مادرش و بالاپر تضمینش کرده بودن تصویر پاییز رو تماشا می کرد و با وجود سرمای فلج کننده بیرون، گاهی از مواظبت های لحظه به لحظه بالاپر و فرمان اکید کبوتر مادر مبنی بر موندن توی لونه، در می رفت و می زد بیرون تا پاییز و سرما و هوای آزاد و زندگی رو بهتر درک کنه. کمی بزرگ تر شده بود و داشت جوجه قشنگی می شد. جای اون کرک های ریز رو پر های کوچیک و نرمی گرفته بودن که تکبال از نوک زدن و مرتب کردنشون حسابی لذت می برد. دمش بلند تر شده بود و حالت قشنگی داشت که به تکبال زیبایی معصومانه ای می داد. جسم کوچولوش داشت بیشتر و بیشتر شکل می گرفت و به قول همسایهشون زاغی خانم، حسابی کبوترانه می شد. پر های بالش هم کم و بیش رشد کرده بودن ولی نه اونقدر که بشه بال هاش رو به عنوان بال به حساب آورد. بال های تکبال پر پرواز نبودن. کبوتر مادر دیگه مطمئن شده بود و بالاپر دیگه می دونست. توی لونه کبوتر ها، زیر پوست زندگی، افسردگی پنهانی مثل خون جریان داشت. جریانی مخفی، زنده، غیر قابل انکار. بالاپر از دیدن بال های بدون حرکت خواهر کوچولوش چنان افسرده می شد که قادر نبود اشک های معصومش رو از نگاه متاثر کبوتر مادر پنهان کنه. و مادر که بالاپر رو اون طور شکسته و پژمرده می دید، چاره ای نداشت جز اینکه کوه ماتمش رو پشت نقاب صبور1مادر توانا مخفی کنه و برای بالاپر حرف بزنه و بهش انگیزه و امید و آرامش بده. بالاپر دردی رو که مادر پنهان می کرد از پشت لایه های لبخند و صبر و آرامش مادر می دید و درک می کرد و یاد می گرفت که اون هم1گوشه این بار سنگین رو روی شونه های کوچیکش بگیره تا مادر راحت تر پیش بره و پیش ببره. تکبال اما از اینهمه چیزی نمی فهمید. تکبال فارغ از درک شکستگی پنهان دل کبوتر مادر و اندوه دردناک نگاه بالاپر زمانی که تماشاش می کرد، برای خودش بزرگ می شد، به حرکت بال های قوی و قشنگ مادرش نگاه می کرد، پر و بال های خودش رو با پر و بال بالاپر که داشتن قوی تر می شدن اندازه می گرفت، سعی می کرد آموزش های کبوتر مادر به بالاپر و مدل پرواز مادر رو به خاطر بسپاره و بی صبرانه منتظر بود که بال های خودش هم به اندازه ای برسن که بتونه حرکتشون بده و بعدش هم از مادرش پرواز یاد بگیره مثل بالاپر و… بپره. تکبال تشنه پرواز بود. هر روز، هر ساعت، هر لحظه با بال هاش ور می رفت تا بزرگ تر و قوی تر شدنشون رو ببینه. از مادرش و از بالاپر و از زاغی خانم قواعد پرواز و قانون آسمون رو بار ها و بار ها می خواست و با اطمینان به حافظه تواناش همه رو به خاطر می سپرد برای روزی که به کارش بیاد و مطمئن بود که اون روز نزدیکه. مادرش، بالاپر، و حتی زاغی خانم براش می گفتن و می گفتن و تکبال چقدر شاد می شد از اینکه بهتر از بالاپر به خاطر می سپاره و به همهشون اطمینان می داد که زمانی در مسابقه پرواز با بالاپر برنده میشه. زاغی خانم آه می کشید، کبوتر مادر خورد می شد، بالاپر تکبال جیر جیرو و شاد از این رویا های طلایی رو زیر بال و پر می گرفت، می بوسید و هم صدا باهاش واسه مسابقه ای که جز تکبال همه می دونستن هرگز برگزار نمیشه رجز می خوند تا هرچه بیشتر شادش کنه و در همون حال، مواظب بود تا مبادا تکبال ناخودآگاه سر از زیر بال هاش بیرون بیاره و سیل اشک هایی رو ببینه که روی پر هاش می چکیدن. پاییز، سرمای زمستونی زودرس، انتظار خام و معصومانه تکبال برای لحظه پروازی که قرار نبود هیچ وقت برسه، بغض یواشکی کبوتر مادر، اشک های تلخ بالاپر،
درد فراتر از حد تحمل بود!
تکبال بیگانه با تمام این ها، سرش به کار خودش بود. زندگی خودش رو داشت. ماجرا های خودش، دغدغه های خودش و دردسر های خودش که گاهی چنان بزرگ بودن که مال دیگران هم می شدن. مثل اون روزی که از لونه زد بیرون تا از ماجرای1کندوی زنبور که تازه بالای سرش کشفش کرده بود سر در بیاره.
کندو چندتا شاخه بالا تر از لونه اون ها بود و تکبال که تا اون روز کندو ندیده بود می خواست هر طور شده از شاخه ها بره بالا و به کندو برسه و بفهمه که جریانش چیه. از مدت ها پیش می دونست روی بال هاش نباید حساب کنه. البته خیال می کرد این دردسر تمام جوجه پرنده هاست و کاملا مطمئن بود که این موقتیه و به همین زودی حل میشه و فقط باید مثل باقی جوجه پرنده ها، مثل بالاپر، مثل جوجه های زاغی خانم و مثل تمام جوجه هایی که می شناخت، کمی صبر کنه. ولی خیال نداشت تا اون روز بشینه و فقط انتظار بکشه. نه جسمش پذیرای این بود و نه روحش. پس به فرمان ناخودآگاه وظیفه بال ها رو ناخودآگاه بین پا هاش و نوکش و تمام جسمش تقسیم می کرد و پیش می رفت. این بار هم روی نوک پا می ایستاد، شاخه های بالایی رو با نوکش می چسبید، با تلاش خیلی زیاد خودش رو تا جایی بالا می کشید که1جای پا پیدا کنه و بعد1کمی بالا تر و1جای پای دیگه تا جایی که نوکش به شاخه بالا تر برسه و این داستان تکرار می شد. خیلی سخت بود و خیلی طول می کشید ولی تکبال ول کن ماجرا نبود. چنان غرق تلاش بود که سرما از یادش رفته بود. چندتا شاخه بالا رفت و بعد چندتای دیگه. تکبال دیده بود که بالاپر برای بالا رفتن از شاخه های نازک، برای بلند شدن و حتی برای راه رفتن و حفظ تعادلش موقع ایستادن کمکی هرچند خیلی ناچیز از بال هاش می گرفت. اون دیده بود که همه پرنده ها این کار رو می کردن. حتی جوجه ها. چندین بار شاهد بالا رفتن جوجه های زاغی خانم از شاخه ها بود و می دید که اون ها همراه پا و نوک، بال هاشون رو به شاخه ها تکیه میدن و می پرن بالا تر و بالا تر. زمان نداشت به این نکته توجه کنه که چرا جوجه های زاغی خانم با اینکه از خودش کوچیک تر بودن می تونستن این کار رو کنن و خودش نمی تونست. تکبال اون لحظه فقط می خواست بره بالا. پس به تلاشش ادامه داد و رفت بالا تر. دیگه تقریبا به کندو رسیده بود. شاخه های اطرافش و زیر پا هاش خیلی نازک شده بودن. تکبال بعد از یکی2تا حرکت دیگه تونست نوکش رو به کندو برسونه. هنوز باید بالا تر می رفت تا بتونه راحت بهش نوک بزنه بدون اینکه از افتادن بترسه. باز هم تلاش کرد. شاخه های بالایی به نازکی انگشت کوچیک کبوتر مادر بودن و با تکون های تکبال آروم تاب می خوردن. تکبال حس کرد چقدر از این تاب خوردن خوشش میاد. هرچی بالا تر می رفت شاخه ها نازک تر و تاب خوردن ها بیشتر می شد و تکبال بیشتر خوشش می اومد. بلاخره به جایی رسید که می تونست بدون اینکه گردنش رو تا آخرین حد توانش دراز کنه به کندو نوک بزنه. کندو بی حرکت بود و فقط وقتی تکبال تکون شدیدی به خودش می داد همراه تاب خوردن شاخه ها توی جایگاهش وسط شاخه ها تاب می خورد و می لغزید. تکبال به کندو خیره شد. به نظرش چیز عجیب و قشنگی اومد. خیلی آروم بهش نوک زد. اتفاقی نیفتاد. تکبال کمی محکم تر نوک زد. صدای خفه1تق شنیده شد. تکبال خوشش اومد. با خودش فکر کرد یعنی ممکنه این1موجود زنده باشه که خوابش برده یا نمی خواد باهاش حرف بزنه؟ با این فکر سرش رو تقریبا به کندو چسبوند و جیر جیر کرد. اتفاقی نیفتاد. تکبال بلند تر جیر جیر کرد. باز هم اتفاقی نیفتاد. تکبال با بلند ترین صدایی که می تونست جیر جیر کرد. کندو از جاش تکون نخورد. تکبال جلو رفت و از برخورد پر های سینهش با کندو قلقلکش شد. خوشش اومد. کندو زبر بود ولی نه اونقدر که آزار دهنده باشه. تکبال سینه و شونه هاش رو به کندو کشید. حس نوازش گنگ و تازه ای بهش دست داد. باز هم تکرارش کرد. حس خوبی بود. انگار دست زبر ولی آرامش بخشی شونه هاش رو می خاروند. تکبال فراموش کرده بود کجاست و نمی دونست چی ممکنه پیش بیاد. سقوط رو اصلا نمی شناخت چون کبوتر مادر و در غیبتش بالاپر چنان از خطر ها حفظش می کردن که تکبال تا امروز از خطر چیزی جز اسم و توصیف نمی شناخت که اون هم براش شبیه قصه بود. همون قصه هایی که کبوتر مادر براش تعریف می کرد تا بهش هشدار بده که آروم تر و حرف شنو تر باشه و در پناه امنیت لونه و تجربه خودش و برادر بزرگ ترش باقی بمونه. از این گذشته تکبال1پرنده بود و با این اطمینان که پرنده ها هرگز سقوط نمی کنن چون بال دارن، و با اطمینان از اینکه تمام آموزش های مادرش و توصیف های بقیه از پرواز رو کامل یادشه و در نتیجه به موقع از بال هاش استفاده می کنه خاطرش جمع بود. پس بدون ترس از افتادن کندو یا سقوط خودش، هر لحظه محکم تر خودش رو به کندو می مالید و از این کار و از تاب خوردن خودش و کندو که هر لحظه شدید تر می شد لذت می برد و سعی می کرد هرچی محکم تر تاب بخوره. باد سردی که وزیدن گرفته بود هم بهش کمک می کرد. حالا تکبال و شاخه ها و کندو داشتن به شدت تاب می خوردن. تکبال حس کرد پا هاش از نگه داشتن شاخه ها کمی خسته شده. تصمیم گرفت بره بالای سر کندو تا بتونه بهتر بهش نوک بزنه و بهتر تاب بخوره و شاید هم بتونه روی پشت اون موجود بی حرکت ناشناس بشینه و به جای تاب خوردن بپره و بره بالا. تلاش کرد تا به شاخه های بالا تر برسه. شاخه ها خیلی نازک بودن و کندو هم سر راهش بود و در نتیجه این کار خیلی خیلی سخت بود ولی تکبال ول کن ماجرا نبود. تقریبا هم سطح کندو ایستاده بود. ایستاده که نه، وسط زمین و هوا روی1شاخه خیلی نازک، به نازکی شاهپر کبوتر مادر معلق بود و به شدت تاب می خورد. یادش اومد بار ها دیده بود که بالاپر و جوجه های زاغی خانم چطور شاخه های نازک رو زیر بال هاشون می گرفتن و با کمک پا هاشون می پریدن بالا و چه راحت و چه قشنگ موفق می شدن و روی شاخه ای که می خواستن می نشستن. تکبال حتی1لحظه به این فکر نکرد که اولا شاخه های مورد نظر بالاپر و جوجه زاغ ها به این بلندی و به این نازکی نبودن، دوما هیچ کندویی وسط اون شاخه ها نبود، سوما اون ها راحت از بال هاشون کمک می گرفتن و بال های خودش حتی نیمی از این توانایی رو نداشتن. آماده شد، بدنش رو بالا کشید، پا هاش رو با تمام قدرت به شاخه پایینی فشار داد و در1لحظه پرید. با تمام زورش سعی کرد بال هاش رو ببره بالا و برسونه به شاخه بالایی ولی… بال ها هیچ کمکی نکردن. در نتیجه تکبال به شدت به کندو و به شاخه های نازکی که مثل1شبکه خشک و شکننده کندو رو نگه داشته بودن برخورد کرد و1وری وسط شبکه و درست روی کندو افتاد. شاخه ها تکون شدیدی خوردن، شبکه خشک به هم ریخت، 2تا از شاخه های خیلی نازک که کاملا خشک بودن شکستن و کندو که پیش از این هم با تکون های تکبال سست شده بود لغزید و رها شد. تکبال هم که تکیهش به شاخه ها و به کندو بود دنبال کندو لغزید و افتاد. در ظرف کمتر از1ثانیه زنبور های داخل کندو که خوابشون به هم خورده بود و خونهشون رو در معرض خطر تهدید و دستبرد و عاقبت هم سقوط دیده بودن مثل1فوج عذاب از کندو ریختن بیرون و چنان قیامتی وسط زمین و آسمون بر پا شد که بیا و ببین. صحنه وحشتناکی بود. در1لحظه کبوتر مادر که تازه از راه رسیده و از دور شاهد این فاجعه بود همراه بالاپر و زاغی خانم و عمو جغد که از خواب پریده و بدون اینکه بفهمه چی شده به طرف مرکز عاشوب خیز برداشته بود و گنجشک ها و همه و همه با وحشت دیدن که کندو و زنبور ها و تکبال همه با هم مثل غبار معلق توی هوا وسط باد تاب می خورن و در حالی که با سرعت هرچه بیشتر به طرف زمین فرود میان توی هم گره خوردن و وسط هم می لولن و می چرخن. زمان واسه مکث و حیرت نبود. تمام شاهد های این صحنه بلافاصله این موضوع رو فهمیدن و با آخرین سرعتی که ازشون بر می اومد به طرف کندوی معلق و زنبور های عصبانی و گلوله پردار جیر جیرویی که با تمام توان سعی می کرد بال هاش رو به کمک بگیره و از سقوطش پیشگیری کنه ولی موفق نمی شد پرواز کردن. بالاپر که تقریبا جز قواعد تئوری چیزی از پرواز نمی دونست معطل بال هاش نشد، از همون بالای درخت شیرجه زد و خودش رو پرت کرد وسط معرکه بدون اینکه1لحظه فکر کنه این کار چقدر می تونه واسهش خطرناک باشه. در کسری از ثانیه بالاپر با تمام توان با زنبور ها درگیر بود. چیزی نمونده بود کندو و تکبال و بالاپر و زنبور ها به ضرب روی زمین پخش بشن. عمو جغد با1حرکت سریع بال هاش رو فرش بالاپر و خواهرش کرد و درست در لحظه آخر از برخورد شدید با زمین نجاتشون داد. روی بال های باز عمو جغد جنگ در جریان بود. عمو جغد همون طور که بچه ها رو زیر یکی از بال هاش گرفته بود با اون یکی بال و باقی جسم بزرگش بین اون ها و زنبور ها حائل شده بود و سعی می کرد حمله رو دفع کنه. زاغی خانم و کبوتر مادر و چندتا گنجشک مثل باد خودشون رو رسوندن. زاغی خانم تکبال رو روی شونه گرفت و برد گذاشت پیش جوجه های خودش که از ترس جیغ و ویغ راه انداخته بودن و توی لونهشون پرپر می زدن. گنجشک ها دور بالاپر عصبانی که می خواست زنبور ها رو به خاطر حمله به خواهرش تیکه تیکه کنه گرفتن و کشیدنش عقب و جیک جیک بلند و بی وقفه ای راه انداختن. عمو جغد که حالا هر2بالش آزاد شده بود کندو رو درست پیش از اینکه به زمین بخوره و1000تیکه بشه توی هوا گرفت و داد دست کبوتر مادر و خودش جلوی زنبور ها ایستاد و با صدای بلند و حرکت بال ها سعی کرد آرومشون کنه و چند لحظه بعد موفق شد. زنبور ها که از شدت خشم دیوونه شده بودن با دیدن کندوی سالم و درک حضور عمو جغد که همه جنگل براش احترام خاصی قائل بودن کم کم آروم تر شدن و هرچند هنوز از حرص توی همدیگه می لولیدن و وز وز می کردن ولی دست از حمله برداشتن و خواه ناخواه به خواست عمو جغد روی تنه درخت نشستن تا به گفته هاش گوش بدن.
-عمو جغد آخه شما بگید این درسته؟ اون فسقلی پرید بالا و خودش رو پرت کرد روی کندوی ما. کدوم موجود عاقلی همچین کاری می کنه؟ حتما به نظرش تفریح با مزه ای اومد. آره دیگه، خودش که لحظه آخر با پر و پا شاخه رو می چسبید و تاب می خورد می رفت پایین، کندو و ما هم به جهنم.
عمو جغد مدتی بعد تونست موقعیت رو واسه زنبور ها توضیح بده و قانعشون کنه که این اتفاق هرچند خیلی بد بود ولی تکبال دشمن نیست و این ماجرا فقط حاصل1کنجکاوی بود از طرف جوجه کبوتر بی تجربه ای که بال هاش بهش کمک نمی کنن و در اون لحظه هم تکبال نپرید روی کندو بلکه به خاطر ضعف بال هاش روی کندو پرت شد وگرنه چه بسا اتفاق آخری که افتادن کندو بود پیش نمی اومد. زنبور ها که واسه حل مشکلشون و استقرار دوباره کندو روی درخت به دردسر افتاده بودن با اعتراضی هرچند خیلی کمتر از پیش، ناراضی ولی فرمان بردار با عمو جغد بحث می کردن.
-شما درست میگید عمو جغد ولی آخه ببینید چی شد؟ ما زنبوریم عمو. چطور باید کندویی که اندازهش چندین برابر هیکل همهمون با همه رو ببریم و دوباره بذاریم اون بالا؟ محاله بتونیم. تازه این به کنار. اصلا این هم به خاطر شما بیخیال. ما1کندوی دیگه می سازیم. ولی چجوری؟ با چی؟ الان پاییزه. کدوم گل بهمون شیره میده؟ باید تا بهار صبر کنیم و این یعنی همه ما تا بهار بدون سرپناهیم. زمستون امسال سرمای سیاه داره عمو. بیرون کندو حتی یکیمون هم به بهار نمی رسه. همهمون می میریم.
عمو جغد با مهربونی به زنبور ها نگاه کرد.
-هر کاری1راهی داره عموجان. دنیا که تموم نشده. خوشبختانه کندو طوریش نشده. یعنی زیاد طوریش نشده. فقط از جاش در رفته. با هم کمک می کنیم می بریم می ذاریمش سر جاش. واسه بالا بردن و جاسازیش شما تنها نیستید عموجان. اگر شیره هم لازم بود با من. خودم میرم بالای سر چندتا از گل های مطمئن بیدارشون می کنم و کار شما رو راه میندازیم.
-آخه عمو این فصل سال گل شیره نداره.
عمو جغد در حالی که می خندید بال هاش رو با محبت روی سر زنبور های پریشون باز کرد تا باد کمتر اذیتشون کنه.
-نگران نباش عموجون. گفتم اون با من. واسه گل ها سخته. ولی هیچ کاری نشد نداره اگر اراده پشتش باشه. فعلا بیایید دسته جمعی همینجا توی کندو تون استراحت کنید خستگی ها که در رفت می بریم می ذاریمش سر جاش. باقی صحبت ها هم باشه واسه بعد. روز های پاییز کوتاه و شب هاش سردن. تا شب نشده باید کار به1جایی برسه. شاید هم تموم بشه.
زنبور ها توی کندو زیر بال عمو جغد رفتن و بعد از رفع خستگی کوتاه، کار شروع شد.
تنگ غروب، با کمک عمو جغد و گنجشک ها و زنبور ها و زاغی خانم و1سری از گل های خسته و خمار خواب و بقیه، کندو سر جای خودش روی نوک درخت وسط1شبکه نازک و خشک از شاخه های بی برگ محکم شده بود. همه تا آخرین حد توان خسته بودن. زنبور ها از عمو جغد و بقیه تشکر کردن و رفتن تا به باقی خواب فصل سرماشون برسن. گنجشک ها رفتن پی زندگیشون. گل ها با نوازش محبت آمیز عمو جغد پلک هاشون سنگین تر از پیش شد و به خواب عمیقی فرو رفتن. زاغی خانم به سرعت رفت تا قبل از کبوتر مادر به تکبال برسه تا مادر بابت خرابکاری که کرده بود حسابش رو خیلی سنگین نگیره. عمو جغد بعد از درمون جای چندتا نیشی که بالاپر از زنبور ها خورده بود، چند دقیقه ای نصیحتش کرد و بهش یادآور شد که برادر بزرگ تر بودن گاهی واقعا سخته و بالاپر باید بیشتر مواظب خواهرش باشه و این مواظبت تنها در کتک کاری و هواخواهی خلاصه نمیشه. مواظبت یعنی همه چیز و از اون جمله کمک در کسب تجربه های بیشتر و به قیمت های ارزون تر. عمو جغد گفت زنبور ها بد نیستن. اون ها فقط از حریمشون دفاع می کردن و درضمن هیچی از وضعیت تکبال نمی دونستن. برای زنبور ها قابل تصور نبود که1پرنده هرچند هم جوجه و دیر پرواز باشه بی افته روی کندوشون و لونهشون رو خراب کنه. اون ها نمی دونستن چون تکبال در نتیجه دلواپسی و مهر مادری کبوتر مادر و محافظت های دایمی بالاپر تقریبا هیچ وقت بیرون از لونه نبود. اگر هم بود فرصتی برای دیگران نبود که خودش و وضعیتش رو بشناسن چون مادر و بالاپر جاش می پریدن، احتیاط می کردن، می جنگیدن و پیروز می شدن. عمو جغد همچنین گفت که کبوتر مادر زیر نفوذ مهر مادری گاهی یادش میره که محدود کردن تکبال راه درستی برای حفظش از خطر های زندگی نیست. به اعتقاد عمو جغد، تکبال باید از لونه خارج می شد، باید زندگی رو لمس می کرد و می شناخت حتی خطر ها رو. چون کبوتر مادر و بالاپر همیشه نمی تونستن براش محافظ مطلق باشن و چه بهتر که تکبال از همین حالا که مادر و بالاپر رو در کنارش داشت، به کمک اون ها با سیاه و سفید زندگی آشنا بشه تا در آینده کمتر زخم و ضربت ببینه. عمو جغد معتقد بود تمام پرنده ها می تونن و باید آسمون و زمین رو و زندگی رو بشناسن حتی اگر بال هاشون مثل بال های تکبال بال پرواز نباشه.
حرف های عمو جغد منطقی بود. سخت، تلخ، ولی درست.
اون شب زاغی خانم مادر عصبانی و تکبال ترسیده و زخمی رو تا دیر وقت توی لونه خودش نگه داشت تا اثر ماجرا کمتر بشه. بالاپر تنها توی لونه نشست و فکر کرد. به اتفاق امروز، به دیروز و امروز و فردای تکبال، به اینکه چقدر دوستش داشت و چقدر دلواپسش بود، به بال های بی پروازش، به مادر مهربون و بی نهایت دل خستهش، و به حرف های عمو جغد. چقدر واسهش سخت بود که رویارویی تکبال با خطر ها رو تماشا کنه! تکبالی که بال هاش پروازی نبودن و باید فردا هاش رو بدون کمک بال هاش می ساخت. برای بالاپر درک این مسئله سنگین و تلخ بود. تکبال نمی تونست برای همیشه روی اون درخت بمونه. دنیای تکبال نمی تونست اندازه اون سرو بلند کوچیک بشه. تکبال1پرنده بود. پرنده ها مال آسمونن ولی چطور تکبال بدون پر پرواز می تونست آسمونی باشه؟ بالاپر اون شب بارها و بارها با نگاه کردن به آسمون به جای تکبال و برای فردا های اون احساس غربتی سیاه و بی پایان کرد و بارها و بارها بغضش ترکید و پرهای روی سینهش از اشک خیس شد.
عمو جغد درست می گفت. مهم نبود چقدر تلخه. تکبال1پرنده بود. پرنده ها مال آسمونن. حتی بدون پر پرواز. و بالاپر می دونست باید هر کاری از دستش بر میاد انجام بده تا تکبال زندگی رو هرچی بیشتر بشناسه. ولی چطور؟ با دل مادرش چه باید می کرد؟ بالاپر می دونست که مادرش هیچ خوشش نمیاد. یادش بود که عمو جغد حرف های اون شب رو چندین بار به کبوتر مادر گفته و مادر به همین خاطر زیاد از عمو خوشش نمی اومد. مهر مادری کبوتر مادر برای بالاپر مقدس و عزیز بود ولی اون شب بعد از فکر کردن به حرف های عمو جغد کاملا به این باور رسیده بود که مادر ها هم ممکنه گاهی از سر محبت اشتباه کنن. همون طور که کبوتر مادر در مورد حفظ تکبال شاید داشت اشتباه می رفت.
-آهای! کسی نیست؟ خانم کبوتر! تکبال! بالاپر! کسی توی لونه نیست؟
بالاپر مثل سرباز های آماده جنگ از جا پرید و از لونه زد بیرون. با دیدن زنبور بزرگی که دم لونه آروم بال می زد و می چرخید پر هاش رو باد کرد.
-با مادر و خواهرم چیکار داری؟ مرد اینجا منم. بگو چی می خوایی؟
زنبور همون طور که می چرخید با صدایی که خستگی ازش می بارید جواب داد:
-سلام. خواهرت چطوره؟ زخمی که نشد.
بالاپر همون طور که سعی می کرد هرچی بیشتر پر هاش رو باد کنه و بزرگ تر دیده بشه جواب داد:
-خواهرم هیچیش نشد. فقط چندتا خراش از شاخه ها برداشت و1کمی هم ترسید. که چی؟
زنبور بی توجه به ستیزه جویی بالاپر دوباره گفت:
-خودت بهتری؟
بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه ظرف چند ضلعی شبیه یکی از خونه های کندو رو به طرف بالاپر دراز کرد و گفت:
-بیا بگیر. ملکه ما میگه عسل واسه خیلی از زخم ها خوبه. به نظرم این به درد خودت و خواهرت بخوره. بمال روی جای نیش ها و خراش ها. باقیش رو هم بده خواهرت بخوره. خیلی شیرینه. خوشش میاد. خوب دیگه من باید برم. بیشتر از این اگر بمونم فردا رو نمی بینم. خداحافظ.
زنبور پرواز کرد و رفت. بالاپر لحظه ای موند و به پرواز زنبور نگاه کرد تا به بالای درخت و کندوی بین شاخه ها رسید و توی کندو و توی شب گم شد. بعد آروم زمزمه کرد:
-متشکرم.
دیدگاه های پیشین:3)
فرشته
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 07:27
دست بردار از این اشتباهت بذار باهات حرف بزنم
پاسخ:
اینجا جای این حرف ها نیست.
حسین آگاهی
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 12:48
سلام. فقط این شعر از ایرج میرزا رو مناسب این قسمت داستان می دونم.
*********
پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهَش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
ز جان محبوب تر دارش که داردت
ز جان محبوب تر بیچاره مادر
نگهداری کند نُه ماه و نُه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر
بشوید کهنه و آرایَد او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر
اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش ز سر بیچاره مادر
اگر یک سرفه ی بیجا نمایی
خورَد خون جگر بیچاره مادر
برای اینکه شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
دو سال از گریه ی روز و شب تو
ندارد خواب و خور بیچاره مادر
چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر
سپس تا پا گرفتی تا نیفتی
خورَد غم بیشتر بیچاره مادر
تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون رَوی تا باز گردی
بُوَد چشمش به در بیچاره مادر
وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر
نبیند هیچ کس زحمت به دنیا
ز مادر بیشتر بیچاره مادر
تمام حاصلش از زحمت اینست
که دارد یک پسر بیچاره مادر.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
پس ایرج میرزا از این چیز ها هم گفته! خیال می کردم شعر هاش همه منفی هستن.
ای بیچاره مادر! واقعا من هیچی عزیز تر، مقدس تر و بیچاره تر از مادر بین آفریده های پروردگار سراغ ندارم. واسه مادرم پیغمبر نیستم. اتفاقا فرزند بدی هستم واسهش. ولی خداییش خیلی دوستش دارم. به حد پرستش.
خدا ببخشدم!.
پاینده باشید.
نخودی
پنجشنبه 20 شهریور 1393 ساعت 14:24
عمو جغد معتقد بود تمام پرنده ها می تونن و باید آسمون و زمین رو و زندگی رو بشناسن حتی اگر بال هاشون مثل بال های تکبال بال پرواز نباشه.
تکبال1پرنده بود. پرنده ها مال آسمونن ولی چطور تکبال بدون پر پرواز می تونست آسمونی باشه؟
پریسا بگیرم ریز ریزت کنم که داری اشکم رودر میاری …..
خیلی دلم گرفت …. خیلی …. اصلاً هیچی برم بقیه اش رو بخونم ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
معذرت می خوام عزیز. ولی ندیدی گریه های خودم رو وقتی می نوشتم! وای از این اشک ها که وقتی شروع می کردن گاهی باید پا می شدم می رفتم2دقیقه بعد می اومدم واسه نوشتن ادامهش. اصلا نوشتن جنبه می خواد که من ندارم. این هم شد کار؟!
شاد باش بابا بیخیال!.
ایام به کام.
هماره به پیش!
***
تمامی وسعت ساکن دیشب را، لحظه به لحظه، ذره به ذره، ستاره به ستاره،
دوشادوش حرکت نا ایستای زمان،
آرام، خسته، همچون غباری بی نشان،
پیش رفتم با نگاه تاریک، تبدار،
بیدار
و جُستَم، آه به آه،
در میان خاموشی سیاه لحظه های شب اندود،
غبارین، تاریک، نابود،
تا مگر بیابم سکوت امنی را که بتوان فریاد کشید در سینه اش،
سنگینی تلخ دلتنگی های ناگفته را.
جدا از شب، فارغ از خود، غایب از حضور،
دور از مهر عطابآلود دیدگان همراهان دور،
نیافتم!
هیچ نبود!
هیچ!.
جایی نیست!، نفسی نیست!،
هوایی نیست!.
در جای جای این زمان و این زمانه تبآلود،
جایی نیست برای به امانت گذاردن دلتنگی های من!
کجاست آن سکوت صبور که به ودیعه بگذارم بر شانه های ناپیدایش،
دلتنگی های ناگفته و نانوشته خود را؟!
به کجا باید برد، در این آواره بازار سراسر انکار،
حدیث نهان اشک های ز آتش سرشته خود را؟!
به که باید سپرد، در این بی آغاز بی انجام هستی،
خاطرات به خون آغشته خود را؟!
شب رفت و امروز،
باز من،
در مهار پنهان روحی خسته، بی تاب،
شکسته،
غوطه می خورم در میان دیگرانی که چه بسا آنان نیز، اسیرند در حصار شکستگی های نهان خویش،
می بالم، می خندم، می گویم همچون دیگر عروسک های این خیمه شب بازی بزرگ و بی پایان:
-زندگی در پیش است! پس هماره به پیش!،
هماره به پیش!.
***
دیدگاه های پیشین: (4)
هادی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 11:32
سلام
با چند قالب وبلاگ حرفه ای و خاص به روزم
خوشحال میشم که از سایتم دیدن کنی
http://sitesetup.ir
پاسخ:
سلام.
خیلی هم خوشحال میشم. کاش بلد بودم از طرح های شما استفاده کنم! بلد نیستم ولی عاشق دیدنی های جدیدم. ممنونم که دعوتم کردید. حتما میام.
ایام به کام.
فرشته
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 14:22
بسه دیگه کوتاه بیا
پاسخ:
نه.
آزاد
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 15:42
زندگی پژواک دلتنگی است
از روز زاده شدن
تا لحظه ی وداع …
سلام
سپاس فراوان
مثل همیشه زیبا سرودید .
پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
خوشحالم که باز می بینمتون.
قصه غریبیه زندگی.
به راستی چیست تعبیر این رویای رنگین که گاه سیاه است و گهی سپید؟! چه کسی می داند!
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 8 شهریور 1393 ساعت 12:29
سلام. زیبا بود مثل همیشه.
زندگی هم بازی عجیبیه ما که داره شب و روزمون یکی میشه.
همه اش شب.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم شما لطف دارید به من مثل همیشه.
بازی زندگی هم برگه هاش گاهی رو میان گاهی پشت. واسه ما سیاهش کمی بیشتر از حد معموله. سفید کردنش هم تا جایی که من عقلم می رسه کار من یکی نیست. چی میشه گفت! تا چی پیش بیاد و صبح کی برسه. خدا رو چه دیدی شاید هم رسید.
ایام به کام.
تکبال3
پاییز.
خورشید حاضر اما کم توان و انگار خسته. درخت ها بی برگ. گل ها بی نشاط. جنگل توی خواب. سکوت. باد پاییزی توی جنگل گشت می زد و مواظب رویا های جنگل بود که از هم نپاشه. پرنده های مهاجر رفته بودن تا همراه بهار برگردن. هوا سوز ملایمی داشت. جنگل خواب بود.
پاییز بود.
تکبال آهسته آهسته می بالید. می دید، می شنید، می شناخت، ولی هنوز نمی فهمید. هنوز واسه فهمیدن خیلی کوچیک بود. کبوتر مادر ته دلش از این موضوع خوشحال بود. اون ترجیح می داد تکبال هرچی دیر تر بفهمه تا کمتر درد بکشه. همین قدر که خودش می فهمید کافی بود. تکبال نمی فهمید. نه درد مادرش رو، نه ناآگاهی تلخ بالاپر رو که بی صبرانه منتظر پروازی شدن خودش و تکبال بود، و نه گرفتاری وحشتناک خودش رو که مثل1کوه روی سینه مادرش سنگینی می کرد. تکبال فارغ از فهم، فارغ از درد، فارغ از همه چیز، آهسته آهسته بزرگ می شد. تکبال معنی خطر و دردسر رو نمی فهمید. اما کبوتر مادر و بالاپر به جاش می فهمیدن و سعی می کردن که حفظش کنن ولی تکبال جوجه آرومی نبود. هرچند خیلی ضعیف بود ولی خیال آروم گرفتن نداشت. بر عکس بالاپر که همیشه زیر پر و بال مادرش رو به هر جایی ترجیح می داد، تکبال از هر فرصتی برای بیرون اومدن از مخفیگاه پر محبت مادرش و درست کردن1دردسر تازه واسه خودش استفاده می کرد. به محض اینکه کبوتر مادر ازش غافل می شد از زیر پر و بالش بیرون می اومد و چون از شدت ضعف قادر به ایستادن و راه رفتن نبود، بعد از چند قدم به دردسر می افتاد. 1بار روی شاخه نازکی1وری می شد و چون بال هاش کمکش نمی کردن نمی تونست خودش رو جمع و جور کنه، بار دیگه بین چندتا شاخه بی برگ و به هم پیچیده گیر می افتاد و از اونجایی که بدون بال و فقط با حرکت پا هاش نمی تونست خلاص بشه بدتر گیر می کرد و کبوتر مادر باید به دادش می رسید، گاهی بی هوا می رفت و از نوک شاخه آویزون می شد و اگر سر موقع نمی رسیدن می رفت که بی افته پایین و… تکبال اینطوری با زندگی و بالا و پایین و زیر و بم هاش آشنا می شد.
پاییز آروم و سنگین پیش می رفت و جنگل خوابیده رو به طرف زمستون می برد. تکبال و خانوادهش همراه پاییز توی راه ناهموار زندگی پیش می رفتن.
بیشتر از نصف پاییز نگذشته بود. زمستون از همین حالا داشت ضرب شصتش رو نشون می داد. سرما شروع شده بود. زمستون سردی در پیش بود و کبوتر مادر بر حسب تجربه سال ها این رو می دونست. بالاپر فقط می دونست هوا سرد شده و از مادرش می شنید که زمستون بدی در پیشه ولی درک این زمستون بد توی ذهن کوچیکش جا نمی شد. تنها به اتکای توصیف و توصیه مادر ترجیح می داد مواظب باشه و سعی می کرد از خط راهنمایی ها و امنیت پناه مادرش دورتر نشه. تکبال ولی ماجرای متفاوتی بود.
تکبال نه زمستون رو می شناخت نه سرما و نه خطر رو. تکبال تازه می رفت که تجربه کنه و با تمام وجود ضعیفش این تجربه ها رو می خواست. پناهگاه مادرش براش تنگ بود و تکبال هیچ وقت مدت زیادی اونجا دووم نمی آورد. دلواپسی های کبوتر مادر و مواظبت های بالاپر نتونسته بودن آرامشی رو که تکبال نداشت بهش بدن. وقتی کبوتر مادر برای بالاپر درس زندگی رو می خوند، تکبال هم مثل بالاپر پای توصیه هاش می نشست و به نصیحت ها و تجربه هاش از زمستون و دنیای بیرون از لونه و دشمن های خوش سیما و سقوط از بلندی روی خاک و خطر های زمینی و همه چیز و همه چیز گوش می داد ولی بر عکس بالاپر هیچ کدوم رو به خاطر نمی سپرد. تکبال می رفت که تجربه کنه، ببینه، بفهمه نه اینکه فقط بشنوه. این مدل زندگی در ذهن و روحش جایی نداشت. زندگی امن و آروم در پناه پر و بال کبوتر مادر و کنج لونه و تجسم خطر هایی که می تونست پیش بیاد ولی نیومد و به خیر گذشت. تکبال این رو به هیچ عنوان نمی تونست بپذیره. نمی دونست چی می خواد و نمی فهمید چرا فقط می دونست که اینطوری نمی شد پیش بره. پس پناه و پناه گاه رو بیخیال می شد، می رفت، زمین می خورد، زخمی می شد، به دردسر می افتاد، بقیه رو هم به دردسر مینداخت، تجربه می کرد و تجربه می کرد و تجربه می کرد.
هوا داشت سرد تر می شد. کبوتر مادر حالا دیگه واسه پیدا کردن غذا زمان بیشتری لازم داشت و در نتیجه کمتر توی لونه می موند. وظیفه بالاپر مشکل بود. مواظبت از لونه، مواظبت از خودش، مواظبت از تکبال. تکبال ولی هیچ کمکی برای بالاپر نبود. تکبال دنبال چیزی بود که نمی دونست چیه. فقط می دونست1چیزی این وسط درست نیست و تکبال این درست نبودن رو دوست نداشت. خستهش می کرد، کلافهش می کرد، دیوونهش می کرد، درست هم نمی شد. تکبال دلیل اینهمه رو نمی تونست بفهمه. مدتی گذشت تا بفهمه برای ایستادن و راه رفتن و حفظ تعادل به چیزی بیشتر از پا هاش نیاز داره. چیزی که باید باشه ولی نیست. یعنی هست ولی اون طور که باید باشه نیست. این وسط1اشکال وجود داشت. جایی، چیزی، کم بود. تکبال این رو می دونست ولی نمی تونست تشخیص بده مشکل چیه. چندان هم دنبال تشخیصش نبود. هنوز نمی تونست درک کنه بال های کوتاه و بی حرکت برای1پرنده یعنی چی. تکبال همچنان می دید، می شنید، می شناخت، ولی هنوز نمی فهمید. هنوز برای فهمیدن کوچیک بود. خیلی کوچیک.
دیدگاه های پیشین: (2)
فرشته
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:13
نه؟
پاسخ:
نه.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:38
این ماجرا من رو ناخودآگاه به یاد بچه های معلول و مادرهاشون می اندازه. برای بچه ها هم همین سؤالات در ابتدای تولدشون و حتی تا چند سال بعدی پیش میاد ولی متأسفانه یه روزی با حقیقت روبرو میشن که دیگه خیلی دیر شده و بهتر بود زودتر می فهمیدن تا این قدر درد نکشن.
من خودم پنج سالگیم نابینایی رو درست و حسابی حس کردم و فهمیدم با بقیه فرق دارم؛ از اون موقع دنیای من جهنم شد؛ یک زندون که باید تا زمانی نامعلوم درش بمونم.
مهم نیست؛ حالا از اون زمان سال ها می گذره.
منتظر ادامه ی داستان هستم.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
بله. با واقعیت ها هرچی زودتر رو در رو بشیم کمتر درد دارن. دسته کم درد این پذیرش اولیه زودتر شروع و سریع تر تموم میشه. با شما موافقم هرچی زودتر بفهمیم کمتر درد می کشیم. من درست یادم نیست چند سالم بود که فهمیدم. از بچگی دستم اومده بود که1فرق هایی دارم ولی راستش اگر درست یادم باشه تا نوجوونیم نمی دونستم این فرق ها چقدر می تونن بزرگ و چقدر می تونن آزار دهنده باشن. بچه که بودم فقط دونستم و اون زمان دیگه فهمیدم.
تجربه خوبی نبود این اولین فهمیدن های من.
بگذریم.
انتظار رو دوست ندارم پس سعی می کنم زودتر بنویسم تا کمتر منتظر بمونید.
ایام به کام.
تکبال2
روز قشنگی بود. جون می داد واسه تولد. هرچند دم پاییز بود و هرچند نشونه های پاییز رو نمی شد ندید گرفت ولی روز قشنگی بود. جوجه قصه ما در همچین روزی متولد شد. جوجه ای ریز و ظریف، با بدنی پوشیده از کُرک های ریز و نرم، نوک کوچولو، چشم هایی به شکل نقطه های ریز که هنوز درست باز نشده بودن، دُمی کوچیک ولی قشنگ، و2تا بال خیلی خیلی کوچیک. اینقدر کوچیک که به زحمت جسم ضعیفش رو می پوشوندن. بال هایی چنان کوچیک و چنان ضعیف که با1نگاه می شد فهمید زیادی کوچیک هستن. کوچیک، کوتاه،
غیر معمول!.
این تفاوت از نگاه کبوتر مادر مخفی نموند. هر2تا بال جوجه تازه متولد شدهش به زحمت به اندازه1بال جوجه های دیگه می رسید.
کبوتر مادر با نگاهی نگران، با نگاهی بسیار نگران به جوجه نظر کرد، دقیق و کامل بال هاش رو بررسی کرد و دوباره و دوباره نگاه کرد و نگاه کرد. درست بود. این بال ها زیادی کوچیک بودن. کبوتر مادر سعی کرد جوجه رو وادار کنه که به کمک خودش، یکی از بال هاش رو کمی حرکت بده ولی فایده نداشت. کبوتر مادر بال جوجه رو آروم با منقار گرفت و بالا برد. اینقدر کوچیک بود که به زحمت لای منقارش جا گرفت. جوجه بی حرکت و1وری وسط تیکه های پوست تخم کوچیکش که پیش از این تمام دنیاش بود افتاده بود و جیر جیر می کرد. مادر نگاهی متاثر و دلواپس به جوجهش انداخت. بغضش رو فرو خورد و جوجهش رو زیر پر گرفت. جوجه سرش رو از زیر پر های مادر بیرون آورد و با خوشحالی جیر جیر کرد.
جوجه بزرگ تر با اشتیاق پر و بالی زد و جلو اومد. نوکش رو روی سر جوجه تازه متولد شده گذاشت و چشم های نیمه بازش رو بوسید. جوجه کوچیک تکونی بی حال به خودش داد، از زیر پر مادر بیرون اومد و به جوجه بزرگ تر چسبید. جوجه بزرگ تر که بالاپر صداش می زدن با خوشحالی جیر جیر بلند و شادی سر داد.
-من رو دوست داره!. نگاه کن مادر من رو دوست داره!.
بعد سر و بال های ظریف جوجه رو بوسه بارون کرد.
-چه بال های کوچیکی. این بال ها خیلی کوچیکن. باید کمی صبر کنه تا بتونه حرکتشون بده مگه نه مادر؟
مادر با تاثری که نمی تونست به طور کامل پنهانش کنه جواب داد:
-تو درست میگی کوچولوی قشنگم! این بال ها خیلی کوچیکن. و حتما می دونی که برای پرنده بال همه چیزه. قوت پرنده به توان بال هاشه. بال های خواهرت پروازی نیستن. پس اون خیلی خیلی بیشتر از تو آسیب پذیره. تو باید خیلی مواظبش باشی. کار تو و من از امروز خیلی سخته. تو باید جای اون هم بپری، مواظبش باشی و حفظش کنی. همون کاری که من واسه جفتتون می کنم و تو از امروز باید کمکم کنی.
بالاپر بی تجربه تر از اون بود که تاثر پنهان در لحن مادر رو بفهمه و شاید اونقدر از شهود1تولد شاد بود که نفهمید.
-مطمئن باش مادر. این فسقلی بهش سخت نمی گذره. تا زمانی که بتونه بپره خودم جاش می پرم. اینقدر کوچیکه که من می تونم بذارمش روی شونه هام و ببرمش گردش. تا زمانی که بال های خودش پروازی بشن من بال هام رو باهاش نصف می کنم.
بالاپر همینطور که حرف می زد پر و بال کوچیکش رو روی سر جوجه کوچولو سایه بون کرده بود، دور و برش می چرخید و می بوسیدش. مادر فقط نگاه می کرد. نگران و غمگین نگاه می کرد. در جواب بالاپر که بدون توجه به این تفاوت غم انگیز از مادرش پرسید:
-چی باید صداش کنیم؟
با تاثر گفت:
-تکبال.
-ولی اینکه2تا بال داره! چه بال های ظریفی! مادر به نظرت چقدر طول می کشه تکبال بتونه با این بال هاش بپره؟
کبوتر مادر سرش رو به طرف آسمون گرفت تا جوجه مشتاق اشک هاش رو نبینه. حقیقت همیشه حقیقته. مثل1دیوار سخت. نمیشه تغییرش داد ولی همیشه هم نباید بلند گفتش. گاهی حقیقت ها بهتره ناگفته باقی بمونن. شاید زمان اثر مهلکشون رو کمتر کنه. شاید.
و کبوتر مادر در نتیجه این بینش در جواب بالاپر فقط گفت:
-نمی دونم. شاید کمی دیر.
ولی توی دلش حقیقت فریاد می زد. خودش رو به در و دیوار می کوبید تا از زبونش بیاد بیرون. با تمام وجود قد الم می کرد مبادا نادیده گرفته بشه. حقیقتی تلخ، سیاه و سنگین. و مادر می دونست هرچند نگفت.
هرگز! تکبال با این بال ها هرگز نمی پرید!.
بالاپر نمی دونست. ذهن کوچیکش چنان شفاف بود که اصلا جایی واسه این تیرگی بزرگ نداشت. و کبوتر مادر ترجیح داد این باور تلخ هرچه بیشتر عقب بی افته. شاید چون خودش هم از باور کردنش می ترسید و دلش می خواست در تردیدی هرچند سخت و سیاه اما روشن تر و امید بخش تر از این آگاهی دردناک با بالاپر شریک باشه تا کمتر درد بکشه.
-شاید زمان درستش کنه. شاید این بال ها بعدا رشد کنن. شاید… شاید…
بالاپر با شادی جیر جیر کرد، جوجه کوچولو رو بغل گرفت و گفت:
-به دنیا خوش اومدی تکبال! دنیا خیلی بزرگه خیلی هم دیدنیه. مطمئنم خوشت میاد. اینجا همه چیز قشنگ نیست ولی قشنگی هاش خیلی زیاده. مخصوصا پرواز. عالیه. حالا خودت می بینی.
تکبال بی اطلاع از اینهمه، بی اطلاع از شادی بالاپر و ناآگاه از درد و نگرانی کبوتر مادر، بیخیال فردایی که در پشت مه تردید و ابهام، بی رنگ و نامشخص ولی قطعی، منتظرش بود و بدون توجه به تمام سوال های بی جوابی که همراهش متولد شده بودن و در آینده ای که خواه ناخواه می رسید خودش باید جواب براشون پیدا می کرد و بدون اینکه بدونه این کار بدون بال، بدون پریدن و بدون پرواز چقدر می تونه سخت باشه، در پناه بال های مادرش و بوسه های بالاپر هوای جنگل رو به کام می کشید و جیر جیر ظریفش رو ادامه می داد. تکبال جیر جیر می کرد و به گرمای دل گرفته مادر و ضربان قلب مشتاق بالاپر تکیه داشت بی اون که بدونه برای رسیدن به فردا از چه تیرگی هایی باید بگذره.
و این شروع ماجرا بود!.
دیدگاه های پیشین: (2)
فرشته
پنجشنبه 6 شهریور 1393 ساعت 18:50
سلام من شعر میگم میشه عضو بشم بذارم توی وبت؟
پاسخ:
سلام.
نه اینجا مال خودمه شما1وب واسه خودت بساز اونجا هرچی دلت می خواد بذار من هم میام می خونم.
ایام به کامت.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:31
سلام. در مورد تک بال شما درست میگید مخصوصاً با خوندن این قسمت بیشتر حرفتون رو متوجه میشم؛ این قصه رو باید خودش جلو ببره و تک بال خودش سرنوشت خود رو تعیین کنه؛ اون طوری هم واقعی تر خواهد بود و هم موندنی تر در ذهن خواننده.
این حالت نوشتنتون رو دوست دارم. احساس می کنم سبک نوشتنتون رو تغییر دادید؛ اگه این طوریه به نظر من این شکلی بنویسید نسبت به داستان فرشته و آدمبرفی و پروانه بهتر باشه. موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ای کاش تکبال بتونه درست بره. بدون اشتباه که تقریبا امکانش نیست ولی ای کاش بشه تکبال و همه مسافر های جاده زندگی کمتر اشتباه برن!.
بهم نخندید ولی من در مورد سبک هیچی نمی دونم. اگر عوض شده خودش شده و من کاریش نکردم. اینطوری اومد و من فقط نوشتم. دفعه های پیش هم همینطور بود. من فقط می نوشتم و فقط می نویسم. کاش خوب در بیاد!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.