دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیشب

***

دیشب،
آسمان به احتضار عشق، سیاهپوش بود.

و سکوت،
آواز را به مسلخ می کشید.

از نگاه شب،
بر گور سحر، ظلمت می بارید.

و ستارگان،
در آتش غیبت مهتاب، خاکستر می شدند.

دیشب،
شب تولد فاجعه بود.

بر خاک خزانزده ی بهار،
بوستان بوستان، همیشه بهار پرپر بود.

و عشق،
در گوش سرو فرو افتاده ی باغ، وصیت می کرد.

و جهان،
در زیر خیمه ی عزای عاطفه خورد می شد و فرو می ریخت.

دیشب،
سالگرد وداع بارانی ما بود.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آرشید
پنج‌شنبه 19 تیر 1393 ساعت 14:52
مرا بخوان !
من از ابهامی تلخ …
خزیده بر انزوای سرابِ نقطه چین های ته نشین شده …
در انتهای سطر می آیم .

سلام
بسیار زیبا سرودید . سپاسگزارم .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
نقطه ها چه تنهایند. تنها ترین کامل کننده های جهان. پایانبخش های بی صدا که آخر سطر ها نظاره می کنند آغازها، ادامه ها و پایان می بخشند بر ناتمام هایی که بدون آن ها تا ابد ناتمام می مانند.
و چه تنهایند این پایانبخش های تنها!.
سلام.
ممنونم. فقط نوشتم. فقط نوشتم. فقط.
ایام به کام.
علی
پنج‌شنبه 19 تیر 1393 ساعت 15:44
سلام وبلاگ جالبی داری وقت داشتی به من هم سربزن خوشحال میشم
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام. ممنونم. همین الان میام به وب شما.
پیروز باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

***

در گذار بی تامل و یکسان زمان،
چه بی تامل و یکسان، پیش میرویم!.

و هرگز نمی خوانیم، این قصه ی مکرر را،
که پیشینیان ما روزگاری قهرمانانش بودند.

و اکنون ما،
در تکرار هزاران باره اش گم شده ایم.

به راستی،
آیا پس از ما کسی خواهد دانست؟

و این قصه همچنان تکرار می شود،
بی ما.

بدون قهرمانان بی تکرارش،
که نمی دانند چه تصویرهای کوچکی هستند، در این قصه ی بزرگ،

و زمان می گذرد،
می گذرد.

ای کاش می دانستیم،
که چه زود، دیر می شود!.

*******
دیدگاه های پیشین: (4)
معمار
پنج‌شنبه 19 تیر 1393 ساعت 11:15
اصلا دیگه چه اهمیتی داره کسی بداند!؟

به من هم سر بزن
http://darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
بله خوب! این هم حرفی و نظریه واسه خودش.
حتما سر می زنم.
معمار
پنج‌شنبه 19 تیر 1393 ساعت 11:40
دوست دارم تبادل نظر داشته باشیم؟

پاسخ:
در چه مورد؟
در1قاعده تقریبا بدون استثنا، من تمام اون هایی که می خوان باهام تبادل نظر داشته باشن رو خسته می کنم. تا این لحظه اینطوری بوده.
معمار
پنج‌شنبه 19 تیر 1393 ساعت 21:04
در زمینه خسته کردن دیگران که مشابهت زیادی وجود داره ولی در مورد اینکه منم بتونی خسته کنی که بسیار این جمله برای من چالش برانگیزه..حتما بیاین …!!
http://darodivarsara.blogsky.com
پاسخ:
بله معمولا همه اینطور میگن. البته این هنر نیست که من دارم. بهش افتخار نمی کنم. مدلم اینطوریه و متاسفانه هیچ مدل خوبی نیست. بلد نیستم عوضش کنم وگرنه حتما می کردم. خیلی چیز هارو دلم می خواست عوضش کنم ولی بلد نبودم. اینقدر بلد نشدم که همه چیز از دست رفت.
ببخشید من5شنبه و جمعه ها کمی می زنم به خاکی.
شاد باشید.
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 04:28
سلام.

امکانش هست یه معرفی دقیقتر از خودتون بهم بدین؟

پاسخ:
سلام.
در بخش درباره من1چیز هایی در مورد خودم نوشتم. امیدوارم به دردتون بخوره.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاش گریه می کردم!

***

کاش می دانستی چقدر می خواهمت!،

تمامی مسافت تاریک تقدیر خاکی خود را،
از کران تا کران،

از آغاز تا پرواز،
از فغان تا افغان،

تمامی ترسیم احساس را،
تا جایی که در میان حصار شب اندود وجود عتشناکم جای می گیرد،

تمامی وسعت فریاد را،
تا آنجا که سوار بر پژواک، می توان پیمود،

تمامی حضور این غیبت همیشگی ات را،
تا انتهای بودن و فراسوی هستی سیاه خویش،

همه را و همه را،
برای یافتن دست های عزیزت

جای به جای،
قدم به قدم،

نفس به نفس،

همه را و همه را،
از ستاره های سرخ، سرشار می کنم.

کاش یافتنی بودی!
کاش!.

آه! آری ای فاتح رویاهای بی تعبیر خواب و بیداریم!،
این قصه چه آشناست،

در زنجیر تقدیریم،
تقدیر، نامراد است! می دانم،

رسیدنی در پایان این رفتن و رفتن نیست،
فاصله ها زیاد است! می دانم.

کاش نمی دانستم!،
کاش!.

و حال، که می شنوم در نهان،
طنین تابناک شکستن روح خود را در زیر بار این قصه ی آشنا،

چه تلخ است سکوت!،
چه دشوار است فریاد!،

چه بسیار است بیداد!.

خدایا!،
خدایا!، کاش گریه می کردم!.

کاش گریه می کردم!،
کاش!.

اما باید بود،
باید ایستاد،

باید ماند بر جای، چون کوه،
پایدار، استوار.

-خواستن، توانستن است-

این شعارها چه آشناست!،
شاید جاودانهترین دروغ.

به جاودانگی شکست و شکستن.

و زندگی،
این مردن آرام،

لحظه به لحظه،
قدم به قدم،

نفس به نفس،

خدایا!،
خدایا!،

چه باید گفت؟

وقتی که دانستیم پژواک تمامی آرزوهایمان،
که از مشت های بسته ی تقدیر، گداییشان می کنیم،

در لایه های مه گرفته ای به نام -حکمت-محو می شوند،
مثل خود ما.

چه باید گفت!؟

کاش می دانستم!،
کاش!.

لیک، باید باور داشت، راستیِ این دروغ جاویدان را،
باید باور داشت!.

باید بود،
باید ماند،

باید رهسپار شد در این جاده های پیچ در پیچ،
تا هیچ.

باید تنها بود و تکیه زد بر خیال،
باید سفر کرد به سوی محال،

باید بر جای ماند، چون کوه،
باید ایستاد.

بی جنبش،
بی فریاد.

آری، باید ایستاد.

حتی خسته،
حتی شکسته.

کاش می توانستم!،
کاش!.

*******
دیدگاه های پیشین: (7)
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 09:04
ولی گریه نکن ! آره ،باید پایدار و استوار باشی

پاسخ:
گریه رو نمی تونم بگم که نمی کنم. اما استواری رو دارم سعی می کنم. با تمام تکه های اراده خورد شدهم دارم سعی می کنم.
کاش موفق بشم!
ستایش
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 17:38
گاهی وقت ها “سکوت” بهترین حرف و “نبودن ” بهترین حضور است . . .
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
در سکوت خویش مردم، در غیبت خود گم شدم. نتیجه تاریک بود.
فراموش شدم!
فراموش!
نخودی
دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 01:12
سلام پریسا جون شرمنده که اینجا مزاحمت می‌شم
گفتم پست قدیمی هست کمتر ممکنه کسی سر بزنه این طوری راحت تر بتونم بپرسم “البته اگر خواستی جواب بده و اگر هم خواستی بعدی این کامنت رو پاکش کن”
شاید بگی این نخودی هم همه چیز و همه جا رو با هم قاتی می کنه از تکبال توی محله می پرسه از محله اینجا ولی خب نمی‌دونم من دست خودم نیست انگار و این سؤال رو توی محله هم نمی تونستم بپرسم
خب چطوری بپرسم در مورد رعد شما چرا با ایشون متفاوت با بقیه هستی؟ آیا شخصیت حقیقی ایشون با اونچه که خودشون تو محله گفتند متفاوت هست و نمی‌دونم من واقعاً دچار تردید شک و یه حس و حال قرنقاتیی شدم که توضیحش واقعاً از دست قلم و کیبردم ساخته نیست …. نمی‌دونم اصلاً من درست حس کردم یا نه؟ و آیا اصلاً درست بوده مطرح کردن این سؤال اینجا یا نه؟ در هر حال اگه خواستی کمی برام توضیح بده میام می خونم اگر هم که صلاح می‌دونی این کامنتو پاکش کن اصلاً چی گفتم کاشکی خیلی قرن قاتی نشده باشه ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
شما هر جا که دلت بخواد هر چیزی دلت بخواد می تونی ازم بپرسی عزیز. چرا پاکش کنم؟ مگه حرف بدیه که پاک بشه؟ من بد های واقعا بد توی کامنت دونیم دارم و پاکش نمی کنم. کامنت شما که نشان1دوسته جای خود داره.
درست حس کردی عزیز. البته در مورد بینش منفی من.
راستش این بنده خدا رو دوست ندارم. باهاش موافق نیستم. من در مقامی نیستم که سفت و مطمئن بگم این آدم چنین و چنانه ولی می تونم نظر خودم رو بگم که مثلا از نظر من یا از دید من این بنده خدا چجوریه. واقعیتش من به چند دلیل که شاید فقط بینش خودم باشه با ایشون موافق نیستم.
دلیل هاش چندتا هستن.
1. بهش اعتماد ندارم. احساس می کنم هرچی از خودش توی محله گفته دروغه. احساس می کنم ایشون نه متولد57هستن نه معلمن نه اینی که نشون میدن هستن. احساس می کنم در مورد مهرش به اینجا و به بچه های ما هم راست نگفتن و نمیگن و خواهان بچه های ما و محله ما هم نیستن. این اولیش.
2. احساس می کنم دروغ هاش واسه حفظ حریمش نیست و دلیل های دیگه ای داره. حس می کنم این دلیل ها هرچی هست به ضرر محله من هستن و ایشون با آگاهی کامل داره این کار رو می کنه. بله گفتم تصورم اینه که در مورد خودش راست نگفته ولی از نظر من با تمام این حرف ها فقط همین اندازه که بهم، به من1نفر ثابت بشه و واقعا مطمئن بشم قصد و نیتش ویرانی محله عزیز من نیست باقیش رو بیخیالم. یعنی اینکه کی هست و چی هستن واسهم تفاوتی نمی کنه. به هر دلیلی که واسه خودش داشت دلش خواسته بگه که1معلم ادبیات هست و متولد57هست و دیگه هرچی. اتفاقا حفظ حریمش واسهم محترم هم هست ولی فقط به این شرط که خاطرم ازش جمع باشه که البته نیست. احساس می کنم از طرف نمی دونم کی و چی اومده محله رو از هم بپاشه. ببین من به گوش کن1چیزی بیشتر از1سایت اینترنتی معمولی عشق دارم و بهش، به همه چیزش، از مدیرش گرفته تا تک تک اعضای آشنا و ناشناسش احساس محبت و بستگی می کنم. و ایشون از نظر من اومده با پنبه سر ببره و به روش موریانه ها داقونش کنه چون دشمن با تبر نتونست کاریش کنه از این راه وارد شده. من از خیلی پیش تا حالا در مورد گوش کن و بالا و پایینش منفی زیاد شنیدم و می شنوم. حضوری و غیر حضوری، کتبی و شفاهی خواستن قانعم کنن که دارم1جا هایی در موردش اشتباه می کنم. شنیدم و در خیلی موارد حتی دفاع هم نکردم و فقط گفتم عجب. دفاع نکردم چون فایده ای نداشت. ولی همون لحظه ها هم حتی1درصد از محبت و سپاسم نسبت به گوش کن و همه چیزش کم نشد. گوش کن واسه من بیشتر از تصور ایشون ارزش داره و عزیزه و حس می کنم ایشون اونجاست که ستون هاش رو سست کنه. واسه تفریح یا واسه هر چیزی که من تصور می کنم و گفتنش جایز نیست.
3. از نظر من ایشون وقیح هستن. اینقدر وقیح هستن که تمام ما رو تک تک به تمسخر گرفتن و به تمام انتقاد هایی که به هر زبونی بهش شد، زبون منطق، شوخی، پند، خشم، و سکوت، به همهشون جواب های تمسخر آمیز و سر بالا دادن و به معنای واقعی شورش رو در آوردن. و در تکمیل تمام این ها در جواب آقای چشمه که بسیار محترمانه دلایل دلگیری ها ازش رو واسهش توضیح داد در کمال وقاحت گفتن من همین هستم و عوض بشو هم نیستم. جای دیگه هم گفتن خوب من اینطوری هستم و هر کسی نمی خواد مجبور نیست من رو بخونه، می تونه ازم رد بشه. باقی اهل محل به من و چندتا دیگه از هم محلی ها معترض شدن که باید بهتر باهاش برخورد کنیم که بینا ها نگن ما نابینا ها بی اعصاب و بی ظرفیتیم. ولی من یکی خیالم نیست. ایشون می تونه بره هر جا نشست بگه1سایتی بود که بهم نشون داد تمام نابینا ها با ظرفیت و محترم هستن فقط1پریسا اونجا بود که نه اعصاب داشت نه ظرفیت و نه هیچ صفت مثبتی داشت و تمام وجودش منفی بود. به نظرم فعلا همین3تا که گفتم بس باشه.
ببین درست گفته ازش خوشم نمیاد ولی دارم سعی می کنم ندیدش بگیرم. تا اینجاش توی این سعیم نه موفق بودم نه ناموفق. ولی اگر زمانی ببینم نمی تونم و حضورش و رفتارش داره زیاد اذیتم می کنه ترجیحا ظرفیت محدودم رو برمیدارم و بی صدا از محله میرم. ترجیح میدم در جایی باشم که فهم بالای تازه وارد هاش به احساسات سطح پایین من بی جنبه برسه. یکی2روزیه که بی صدا دارم به این رفتن فکر می کنم. شاید بهتر باشه من بجنبم. در جایی که بیگانه هایی شبیه ایشون خودی هاش باشن همون بهتر که بی ظرفیت هایی شبیه من1فکر دیگه واسه خودشون کنن. ولی بهش بگید. من هر جا که باشم گوش کن رو بی نهایت دوست دارم و اگر زمانی بشنوم که تصورم درست بوده و دستش به خراب کاری اینجا رفت بالا هر کاری از دستم بر بیاد واسه ضربه زدن بهش می کنم. این هر کاری می تونه از هر مدلی باشه. شاید هیچ کاری ازم بر نیاد جز بدترین دعا ها که هر زمان یادش بی افتم بفرستم واسهش.
البته باز هم میگم این ها تمامش نظرات شخصی خودم بود در مورد این بنده خدا که می تونن اشتباه باشن و خدا نکنه نظرات شخصی من که احتمال خطا هم توش کم نیست، شما رو نسبت به این آدم مردد و مشکوک یا خدای نکرده بدبین کنه. من فقط دیدگاه خودم رو گفتم و امیدوارم این ها که نوشتم بینش شما رو نسبت به ایشون تغییر نده که اگر من اشتباه کرده باشم گناه خراب کردن دید شما هم می افته گردنم و خدا نکنه که اینطوری بشه!.
ببخش عزیز اینهمه صریح و بی پرده حرف زدم. شاید درست نبوده اینطوری بگم ولی ترجیح دادم صادق باشم و حتی اگر خودش هم اومد و خوند نظر واقعیم رو بدونه نه1مشت تعارفات و احتیاط های معمول رو. از شما معذرت می خوام نخودی. دوست نادیده و عزیز من. صداقتم زیادی تند بود شاید از نظرت ولی به خدا من فقط خواستم راست بگم. ببخش عزیز. پاکش نمی کنم. هر زمان که دلت خواست و تونستی بیا و هرچی دلت می خواد برام بگو. انتقاد کن، نصیحت کن، ایرادم رو بگیر، یادم بیار که باید مهربون تر باشم، و بهم بگو اگر جایی، کسی، چیزی، ماجرایی هست که مهربون بودنم رو بی اون که بخوام و بفهمم ازش گرفتم و نباید اینطوری باشه.
برام دعا کن دوست عزیز من. دعام کن. دعا لازم دارم خیلی زیاد. برام دعا کن.
معذرت می خوام اینهمه دراز شد. اندازه1پست.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
نخودی
دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 23:57
ممنون خانمی که با حوصله برام نوشتی شدیید
خب از کجا شروع کنم
اولش که مطمئن باش دیدگاه من نسبت به دیگران هیچ وقت متأثر از نظر دیگران راجع به اون فرد نبوده و خب این بار هم مستثنی نیست و به هر نتیجه ای هم که آخر برسیم من شخصاً مسؤولیت دیدگاه خودم رو می‌پذیرم.
در مورد گمان های شما در مورد این که در مورد سن و تحصیلات و شغلش اونی که می‌گه نیستش واقعیت برای من هم چندان تفاوتی نداره چون در واقع فرقی هم نمی‌کنه که ایشون چه کاره یا چن ساله باشند
ولی اینی که می‌گی مهری به بچه ها ندارند و هدفشون ضربه زدن به محله و ویرانی اون هست رو هنوز کامل به این نتیجه نرسیدم یعنی من چنین برداشتی نکردم و خب بنظر من هم ایشون هرچقدر هم که توانمند باشه اگر هم که به فرض چنین هدفی رو دنبال کنه موفقیتش در حد منهای صفر هست چون ما همه محله رو دوست داریم و این که محله رو دوست داریم نه به خاطر خود محله هست که خودش به تنهایی فقط یه وبسایت هست مثل هزاران هزار وبسایت دیگه ای که یه سرچ بزنیم تو گوگل برامون میاره، ما محله رو به خاطر گرماش، دوستیهاش و مهربونیهاش و هم دلیهاش دوست داریم البته می‌گم ما چون فکر می کنم شما هم در این مورد موافق من باشی ولی خب اعتراف هم می کنم در مورد همه نمی تونم اینو بگم
بگذریم داشتم می‌گفتم که خب شاید این خانم آدم مشکوکی باشه ولی خب نمی‌تونه که ستون های محله رو کاریش بکنه و اصلاً از همه این حرفها گذشته می‌دونی وقتی آدم به کسی حس بدی داشته باشه و بینشش منفی باشه همه این منفی ها فقط برای خودش هست خودش هست که اذیت می‌شه و حالا ون فرد چه در واقع آدم منفیی باشه یا مثبت ….
می‌دونی این که تو بخوای از محله ای که دوستش داری بخاطر یک نفری که حس و بینشت نسبت بهش منفی هست بکنی بری خب قابل قبول نیست این مدل کنده شدن آدم رو میشکنه دردناک هست سخت هست و همهش منفی هست … همینجایی هست که نشون می ده چقدر مهربونیت به خودت کم هست یعنی هی هرچی من می‌گم مهربون باش بازم گوش نمی کنی که….
خب خیلی حرفیدم معذرت ولی نمی‌دونم اصلاً تونستم منظورم رو برسونم یا نه ….
راستی یادم رفت هیچ وقت برای هیچ کس یعنی هیچ کس هیچ کس از اون بد ترین دعاهایی که از دستت برمیاد نفرست هیچ وقت در هیچ شرایطی ….
من واقعاً قابل نیستم که برای کسی دعا کنم ولی صمیمانه از خدا می‌خوام که همیشه هوات رو داشته باشه و پشت و پناهت باشه تو هم برای من دعا کن که این روزها شدید محتاج دعا شدم گویا انگار؟

پاسخ:
سلام عزیز من.
بله موافقم با تمامش. منفی دیدن ها اول خودم رو اذیت می کنن. من در تمام عمرم فقط از1نفر به معنای واقعی متنفر شدم و این نفرت هر لحظه که به یادم میاد چنان اذیتی می کنه که باورم نمیشه1حس بتونه اینطور آزار بده. نه! منظورم این خانم نیست. از ایشون فقط خوشم نمیاد یا دیگه خیلی سفت بگیم ازش بدم میاد. ولی نفرت داستانش متفاوته. من تا زمانی که خودم نفرت خالص رو درک نکرده بودم این رو نمی فهمیدم و حالا با شما موافقم.
این هم درسته. من محله رو بیشتر از اینکه بشه توصیفش کنم دوست دارم. در شرایط بسیار بدی گوش کن رو شناختم و قدم به قدم توش چرخیدم تا بهتر و بهتر شدم. اگر به من باشه که امثال این بنده خدا به هیچ قیمتی نمی تونن کاری کنن حتی با معجزه. ولی همه شبیه من و شما نمی بینن و من حسابی دلواپسم.
نمی دونم. دیروز اسم این بنده خدا از3جا بهم رسید. پیامک، اینجا، اسکایپ. که تو پریسا چرا با این خوب نیستی. و من فقط برای شما درست و حسابی توضیح دادم و با آخریش که اسکایپی بود رسما درگیر شدم. اون بنده خدا هم هیچی نگفت و من از جا در رفتم و هرچی دلم خواست گفتم. این آدم می خواد هر طور شده خودش رو به همه ما تحمیل کنه. شما ها همه اینقدر بزرگوار هستید که تحملش کنید ولی من اینهمه بزرگوار و اینهمه صبور نیستم. باید بفهمه که همه جا این مدل لوده و جلفش جواب نمیده.
کندن از محله هم، راستش نمی دونم. این روز ها فشار های نامرئی1کمی به همم ریخته. باید سر فرصت وقتی فشار ها کمتر و زخم ها کهنه تر شدن درست و حسابی روی نظرات الانم فکر کنم. کاش هرچه زودتر بتونم دوباره درست بشم!
دعا. همیشه کارمه. این تنها کاریه که بر میاد ازم واسه تمام افرادی که می شناسم و نمی شناسم و به خصوص عزیزانی که هرچند ندیدمشون ولی عزیز هستن و خودشون نمی دونن که چقدر.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
نخودی
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 14:33
پاسخ:
سلام بر آقای آگاهی گرامی در کشاکش امتحانات
واقعاً ممنون از صمیم قلب
باور کنید بدون هیچ اغراقی می‌تونم بگم این یکی از بهترین بهترین کامنت هایی هست که دوستان برام گذاشتند اون قدری که فکر کنم هر چند وقت یه بار بیام بازش کنم از روش یکی دو بار بخونم شدییید ممنون خیلی ….
یوگا رو هم حتماً برید امتحان کنید واقعاً ارزشش رو داره و ان شا الله که از پس دادرسی مدنی هم بر میایید و پاس که شما
همیشه پاسید بهش گل بزنید اونم از نوع چرخشیش …..

باز هم ممنون از کامنتتون و حضورتون و کلاً شدییید مرسی :)*

پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
ببخشید!؟ الان چی شد!؟ من باید الان جواب بدم به این کامنته!؟ به نظرم این مال آقای آگاهیه! آقای آگاهی کوشید بیایید کامنتتون اینجاااااست!!؟
نخودی
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 15:34
وااااای چی شد این اونجایی که باید ثبت نشد بعدش اینجا چی کار می‌کنه خخخخ شکلک پکیدن از خنده
خب فکر کردم اون کامنت مفقوده ثبت شده دیگه متن کامنتم رو نگه نداشتم بذار ببینم گفته بودم که همین قدر که من مطمئن شدم شما اذیت نیستی از مدل حست به اون بنده خدا برام کافی هست چون نمی‌شه هم که آدم به تمام هفت هشت ملیارد آدم روی زمین خوش بین باشه و از تک تکشون خوشش بیاد، دیگه این که شدید مرسی از لطفی که به من داری در حد خیلی شدید تر از شدید و وای چی گفته بودم اون وقت خدای من الآن حتی نوشتن ساده هم از دستم بر نمیاد خخخخ
پریسا شما برام یه دوست خاص هستی این که حس و حالت خوب باشه برام خیلی مهم هست و خب بخاطر همین بود این همه مزاحمت شدم فعلاً که خدا رو شکر همه چی آرومه من الکی نگران بودم “ولی خودمونیم ها من اون کامنتمو می‌خوااام کلی نوشته بودم ….. زار زار …..”
ایام به کامت خانمی و شاد باشی تا همیشه

پاسخ:
کامنته هست عزیز. امروز صبحی جواب دادم بهش. مگر اینکه1کامنت دیگه هم این وسط باشه که گم شده و من ازش بی اطلاعم. عجب کامنت به کامنتی شد آخجون!
نگران چی هستی عزیز من؟ الان این پرسش ایهام داره برام. از جهت موضوع پرسش نگرانم شدی یا از جهات متفرقه که اینجا…
نگران نباش دوست نادیده و بسیار عزیز من. فعلا که شکر خدا همه چیز درسته. من در برابر عواملی که هیچ طوری نمیشه که بشه زورم برسه به رفعشون یا توان این رفع رو در روحم نمی بینم، خودم رو دربست سپردم به خدا. حتما حفظم می کنه. امیدوارم که حفظم کنه و اگر هم نکرد حتما مصلحتش این بوده که من همین طرف مجازات بشم تا واسه اون طرف نمونه. ولی اگر انتخاب با خودم باشه ترجیح میدم دعا کنم حفظم کنه. شکلک عراجیف می بافیم!. خداییش اتفاق کامنتناک خوشگلی بود. اجازه بده پاکش نکنم هرچند مال من نیست. آخه من نمی دونم چه مرضی دارم که کامنت ها رو پاک نمی کنم حتی تبلیغی ها رو. حتی کامنت های خیلی خیلی خیلی منفی رو هم که حسای بهم لطف داشتن رو پاکشون نکردم. این هم بذار بمونه قشنگه.
ممنونم از اینهمه محبت شفافت. امیدوارم هرگز نخوایی این مهر قشنگت رو ازم پس بگیری. جدی میگم. من این محبتت که بهم داری رو، این محبتی که همهتون بهم دارید رو دوست دارم. خیلی هم دوست دارم.
ایام به کام.
نخودی
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 20:09
عزیزم نگاران خودت بودم که دیگه بگذیم از اون ماجرا اومدم بگم که خب منم دوست دارم این کامنته اینجا بمونه چون جدی کلی بابتش خندیدم و یه مدلهایی خاطره ساز شد گویا …. بجای این کامنت اشتباهی یه کامنت دیگه نوشته بودم که اشتباهی کپی پیست شد و خب اون رو نمی‌دونم که کجا مفقود شد.

همیشه در پناه خدا باشید و ایام به کام

پاسخ:
نگران نباش عزیز من. تا خدا هست جای نگرانی نیست. کامنته رو حتما باید با خودم ببرم اون طرف یا هر طرفی که رفتم. به جان خودم از تمام کامنت هایی که تا حالا داشتم با حال تره.
قربان محبتت عزیز که برام اندازه1جهان ارزش داره.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و تو ای خیال سپید من!

***

و تو اِی خیال سپید من!،
چه با شکوهی در سیاهی یکسان یلدای ابدی جهان وجودم،

آن ساعات سیاهی که حکم تقدیر تاریکم را باز،
دست حکمت دادار، بر قلب خراشیده ام امضا می کند!.

هنوز هم تا بی زمان،
جلوه ی سرابگونه ات را نظاره می کنم،

هرچند!،
هرچند، بطلانت را دیگر باور کرده ام!.

کاش می شد همچنان امیدوار بود!،
حتی برای همیشه.

کاش می شد همچنان امیدوار بود!،
تنها و تنها امیدوار بود!،

کاش می شد!.

کاش نمی دیدم این خط بطلان سیاه را بر پیشانیت!،
آنگاه که خسته از سیاهی یکسان یلدای ابدی جهان وجودم،

از بهر یافتن پنجره ای به هستی،
پنجره ای به صبح،

هرچند، کوچک،
هرچند، باطل،

هرچند، سراب،

سر انگشتان سرد روحم را بر دیوار عدم می کشم،
به سان مرده ای در گور خویش،

که به یاد نمیآورد پایان خود را،
و می کاود خاک عدم خویش برای یافتن تصویر و ترسیمی از وجود،

هرچند ناچیز!،
هرچند، نایاب!،

هرچند، در خواب!،

آنگاه که می گریزم از خود،
از راستی سیاهی راستین صفحات این دفتر،

و پناهنده می شوم در نهانیترین لایه های خیال محالترین محال،
شرمپوش، مدهوش، فراموش،

آنگاه که می کاوم واژه ی آینده را برای یافتن هیچ،
با دست های به عدم نشسته،

خمود، خاموش،
خسته!،

کاش نمی دیدم سیاهی این خط بطلان را بر بلندای پیشانیت!.

و اکنون که –ای کاش-ها همه باطلند،
به امضای دست حکمت دادار،

بر سیاهی راستین صفحات این دفتر،
در قلب بارها و بارها خراشیده ام،

و اکنون که -ای کاش-ها همه باطلند،
مثل خیال،

مثل تو،

برایت قابی بارانی خواهم ساخت،
از آه،

و می نهم بر دیوار ویران هستیِ امید مدفون در زیر غبار نیستی ام،
با دست های مانده در بند این حکمت همیشه حاکم،

تا بمانی در شفافیت بکر آرزوهای تا همیشه محال من،
برای همیشه،

برای من،
و تنها و تنها برای من!.

*******
دیدگاه های پیشین: (5)
ستایش
یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 14:52
خــدایـــــا:
بُـت بود، بـُـت شکـن فــرستادی !!!
مــن پر از بغــضم ،
بغـض شکـن هــم داری؟؟؟
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
بغض شکن هست. خاطره ای شیرین، از آن جنس که شیرینی دیروزش تلخی دردناکیست که تمامت می کند، دلتنگی تاریک، آنقدر تاریک که به بی پایان بودنش ایمان داری، حقیقتی عریان، چنان که عریانی بی پرده اش می پوشاند تمام باورت را.
تمام شد.
رفت. برای همیشه.
می بینی؟
بغض ها آسان تر از بت ها می شکنند!
ستایش
یکشنبه 15 تیر 1393 ساعت 15:04
دوباره سلام. چرا مشکل داری با بلاگفا؟ من که تو این مدت باهاش راحتم. کد رو میگیری؟ بعد نظرت؟ اگر میخوای تو اسکایپ با هم مچ بشیم بهت یاد بدم.
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
تمامش رو انجام میدم. پیام ثبت نظر رو هم دریافت می کنم. ولی…
بیخیال. بلاگفاست دیگه. طوری نیست.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 09:40
چقدر عالی نوشتی !!

.هرچند بطلانت رادیگر باور کرده ام ! …
کاش میشد همچنان امیدواربود ! ….

چقدرسخته اون لحظه ای که آدم مطمئن میشه درمورد کسی اشتباه می کرده و بیخود و بی جهت بهش امید بسته بوده .

پاسخ:
ممنونم آشنا.
بله سخته. اونقدر سخته که تا خودم درکش نکرده بودم باورم نمی شد. ولی حقیقت ها هرگز تحمل نمی کنن که تا ابد پوشیده باشن. بلاخره حجابشون رو پاره می کنن و آشکار میشن. دردناکه ولی…
بیخیال.
sepanta
چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 08:13
اره دیگه،دیریازودحقایق معلوم میشن…. و البته باروشن شدنشون ، چه زندگی هایی رو که سیاه نمیکنن !!

پاسخ:
گاهی واقعیت ها، چه بی رحمانه سیاهند!
آرشید
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 09:58
میزند شلاقِ سوزی پرسه زن ، بر پیکرم
می کشم خود را میان برگها روی زمین …
پنجه ها یم بی رمق می کاود این خاک سیاه …
قطره دردی می چکد از روزن چشمی حزین

چون شرابی آتشین …

فام نیلین غم عالم نشسته بر دلم …
غصه ها آوار … چون خاکستر آتشفشان
من به دنبال چه هستم اینچنین ؟!
سرد و خاک آلوده و افسرده جان ….

در زمین ؟ یا آسمان ؟

میروم آهسته آهسته … غمین !
من همینجا دفن کردم! … پس کجاست ؟
همچو ماری زخم خورده می خزم …
گوییا بندی زمن اینجا رهاست …

سرزمین درد هاست …

ناگهان از زیر انگشتان من …
قطعه ای از دخمه خالی می شود …
قلبم از اندوه می ماند ز کار
محو آن قبر خیالی می شود …

وه! چه حالی می شود! …

گور دخمه … خیس و راز آلود وهم!
میزبان ترس دستان من است …
لرز می گیرد تمام جان من …
شاید از صهبای مستان من است!؟ …

گمشده در نیست … هستان من است!…

بسته ی پرپیچ و رمز آمیز من …
عاقبت در دخمه پیدا می شود …
می برم آرام از جایش برون …
مومیایی از تنش وا می شود …

باز غوغا می شود …

چهره شاداب افکارم هنوز …
رنگ دارد بر رخ مهتابی اش …
مثل آنروزی که می کردم نهان
در درون دخمه ی تنهایی اش

غصه های خاکی اش …

روح افکارم کنار جسم خود …
مثل یک پروانه پر پر می زند …
گوییا با صور اسرافیلِ عشق
روح بر این خانه اش سر می زند …

باز بر در می زند….

در پس این سالیان بی کسی …
من ترا در خویش پیدا کرده ام ….
دیگر از دستت نخواهم داد … عشق
این سروشی را که نجوا کرده ام

خود مهیا کرده ام …

این اثر نیز مانند سایر اشعارتان زیبا و نفیس بود

مزاحمت زیاده شد
از این پس تنها خواننده خواهم بود و از آثار خوبتان بهره مند .
سپاس که همیشه خوب می نویسید .
http://sarvina.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حیف نیست شما فقط خواننده باشید؟ ازتون می خوام سکوت نکنید. این شعر و باقی کلام شما خیلی گویاست. دلم نمی خواد از دستش بدم. لطفا ادامه بدید.
خیلی قشنگ بود. خیلی.
و در پاسخ این سرگذشت من تنها آرزو را می بارم.
کاش می شد!
من نیز مدفن کوچکی را گم کرده ام که گشتم و نیافتم.
خوش به حالت شاعر! برای من هم دعا کن هر که هستی. دلتنگ مدفون شده هایی هستم که رفتنشان در باور زخم خورده ام نیست، نیست.
برایم دعا کن.
کاش میشد!.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز باران

***

باز باران، با ترانه،
در شبی تا بی نهایت،
می خورد بر بام خانه.

می زند خاموش و سنگین،
دست تاریک زمستان،

بر تن شفاف شیشه.

یادم آید شام دهشت،

آه در دل، ذکر بر لب،
خسته از خود، خسته از شب،

عشق و آن نجوای آخر…

روح مان در خاک می شد،
تا قیامت، تا همیشه.

می نشیند سرد و ساکت،
بر مزار خاطراتم،

قطره های ریز باران.

دور تر ها غرق آذر،
دیدگانی مانده بر در،

بی صدا، بی گریه، پنهان.

آسمان تار است و سنگین، شب فرو بنشسته بر خاک،
خاطری از خود فراموش، قصه ای غمناک غمناک.

باز باران می نوازد، با سر انگشتان خیسش،
سوز مژگان ترم را،

باز حسرت می گدازد، هر زمان، هر لحظه، هر دم،
سینه ی پرآذرم را.

می رسد گویا به گوشم، نی نوایی سرد و خسته،
چون حقیقت تلخ و عریان، در شب و در شعله پنهان،

آه! من، این نی نوا را می شناسم،

کوهی از عصیان به دوشم، بی صدا، غمگین، شکسته،
چون سرایی سرد و ویران، تک درختی در بیابان،

اخگر آسا می گدازم، می خروشم، می هراسم.

می وزد بادی پریشان، در شبستان از فراسو،
ضجه ای دیوانه، وحشی، بی مهار از جنس فریاد،

-ماه مهر آسای من کو؟.-

نور، رویایی فراموش، یک جهان جا مانده در شب،
مرغکی تبدار و خاموش، مانده در خود، تشنه از تب.

می زداید دست باران، مهربان، بی وقفه، آرام،
درد را از چشم خیسم،

سر به دیوار شبانگه، بی نشان، پژمرده، ناکام،
حسرتم را می نویسم.

باز باران، سرد و سنگین، در سکوتی بی نهایت،
تلخ می بارد به بستان،

بوستان تاریک و غمگین، شامگاهان تا قیامت،
خاطراتی خیس و ویران.

***
دیدگاه های پیشین: (1)
نادم
جمعه 13 تیر 1393 ساعت 11:13
خدایا میشنوی حرفهای مرا ، درک میکنی احساسات این قلب زخم خورده مرا ؟!
چرا سکوت ؟ چگونه باید بشنوم پاسخت را در جواب این دل صبور ؟!
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
خدا! نمی دانم! شاید! کاش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

وقتی تو نیستی

***

در محضر خورشید، چه تاریکم،

وقتی تو نیستی!.

گوش کن،
صدای خنده های رفیقان لبخند را می شنوی؟

طنین صبح را که آنها،
و فقط آنها می شناسند،

گوش کن،
ندای زندگی را از ورای این چهاردیوار خموش و این در کوچک همیشه بسته می شنوی؟

آواز مرغانی که این همه آشنایند با آسمان،
با بهار، با پرواز.

گوش کن،
نغمه های همسایگان خورشید را می شنوی؟

سرودهایی که تابش های بهشتین خورشید سحر را می سرایند،
صبح را، بهار را می سرایند.

گوش کن،
بهار، بیرون این چهاردیوار خزانزده چه سبز و فرشتهسان می خرامد!.
خورشید، در پس این سقف شب اندود عزیز،
در ورای این یلدای جاوید، چه جاویدان می درخشد!.

گوش کن،
اینهمه سرور، این همه شور، این همه نور را می شنوی؟

بیرون این چهاردیوار عزیز،
همه و همه میهمان بهارند.

بیرون از این یلدای پناهدهنده،
همه و همه در محضر خورشیدند.

و من،
تنها من،

یگانه ساکن این چهاردیوار عزیز،
یگانه پناهنده ی پنهانی این سقف شب اندود،

خسته، ویران،
نابود،

یگانه بیگانه ی این شبنشینی سحرگاهی،
تنها وارث این یلدای جاویدان،

تاریک، خاموش،
بی نشان،

در محضر خورشید، چه تاریکم،

وقتی تو نیستی!.
*******
دیدگاه های پیشین: (6)
نادم
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 17:37
چه دل قشنگی داری تو… چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
شما لطف دارید.
کاش دلم به همون صافی و سفیدی بود که شما می بینید! ولی این شفافیت مال پاکی نگاه شماست دوست من. باور کن.
ایام به کام.
ستایش
جمعه 13 تیر 1393 ساعت 17:09
سلام خدایا… بنا کردم عشق را و دعا کردم مجنون بودنش را. اجابتشش با تو…

پاسخ:
سلام.
عشق، دعا، خدا، اجابت!…
عمریست دست های خسته ام را رو به آسمان نگاه داشته ام، و وعده می دهم تشنگی سرکش روح زخم خورده خود را به رسیدن قطره ای از باران اجابت. هنوز تشنه ام. هنوز به انتظار اجابتی هستم که شاید هرگز نیاید. هنوز هستم.
و امروز،
چنان دلتنگم از این سکوت صبور خدای اینهمه دعا، خدای عشق، خدای اجابت،
که شاید حتی خدا هم نمی داند وسعت خستگیم را.
mehrdad
شنبه 14 تیر 1393 ساعت 11:45
سلام نظر منو جواب ندادی؟؟؟
هم آدرس اسکایپ گذاشته بودم هم ایمیل

mehrdad.foadian

mehrdad.foadian@gmail.com
http://www.shabhayetalaee.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
نظر شما رو جواب دادم، به وبلاگ شما هم اومدم و باز هم دارم پشت سر هم میام، لینکتون هم کردم. مگه ندیدید؟
شما کار های قشنگی دارید. ادامه بدید. مطمئنم ادامهش بهتر هم خواهد بود.
پاینده باشید.
ستایش
شنبه 14 تیر 1393 ساعت 16:48
بزرگترین لذت در زندگی ، انجام کاریست ، که دیگران میگویند” نمیتوانی
انجام بدهی ” . . .

*
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
موافقم.
خیلی زیاد.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 08:36
خیلی خوب نوشتی، آفرین پریساجان . اینم مال قدیم بود ؟ یاجدیده ؟
راستی ، فرشته رو فراموش نکردما، ادامشو گذاشتم برای وقتی که مشکل نتم برطرف بشه و باکامپیوتربتونم بخونمش . با موبایل خوندنش سخته .

پاسخ:
ممنونم آشنا.
قدیم و جدید چندان فرقی نداره آشنا. این ها توصیفات حال این شب هام هستن.
فرشته هم شما رو فراموش نکرده. براش دعا کن آشنا.
پاینده باشید.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:39
همیشه براش دعامیکنم و شادی وسلامتیش رو ازخدامیخوام .

پاسخ:
ممنونم. ممنونم آشنا.
سربلند باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک پرسش کوچولو اما حیاتی برای من.

سلام به همگی.
خوب چیکار کنم سوال دارم دیگه. میگم میشه اول سوالم رو بپرسم بعد بریم سر باقیش؟ به نظرم بشه. پس بپرسم دیگه هان؟ بله؟ بله.
سوال من یعنی درخواست من:
از بین شما ها یکی محض رضای خدا بیاد به دادم برسه و بهم بگه من چطور می تونم فاصله بین خط ها در بلاگ اسکای رو هر طور خودم می خوام تنظیم کنم.
توی گوشکن وقتی دست نوشته می ذارم مثلا1جا هایی می خوام2تا خط بدون فاصله زیر هم بی افتن و خط سوم با1خط فاصله از بالایی ها جدا باشه. و این خیلی راحت توی محله امکان پذیره. یعنی درست همون طوری که در وورد نوشتم و دلم می خواد باشه منتشر میشه. ولی در بلاگ اسکای اینطوری نیست. من2تا خط رو بدون فاصله زیر هم می نویسم و خط سوم رو با1خط فاصله می ذارم و همین طور تا آخر و در زمان پیش از انتشار هم می بینم همون طوره که می خوام ولی وقتی منتشر میشه و میره توی وبلاگم می بینم که تمام خط های نوشتهم همهشون خود به خود با1خط فاصله از هم هستن. این واسه نوشته های معمولیم خیلی هم خوبه ولی دست نوشته هام رو به هم می ریزه و هیچ خوشم نمیاد. اندازه قلم رو چند بار عوض کردم، فاصله های اضافی آخر خط ها رو برداشتم، هر کاری که به نظرم رسید کردم ولی باز هم اوضاع همون طوره که نباید باشه. گفتم بیام اینجا از دستش شکایت کنم بلکه یکی زورش برسه حقم رو از این ویرایش گر خود مختار بد رفتار بگیره.
وای ببخشید طولانی شد دیگه به باقیش نمی رسه.
راستش تصمیم داشتم1چیز هایی در مورد مرورگر فایر فاکس و افزونه وبویسوم بگم بلکه کمکی بشه به عزیز هایی که با کد امنیتی وب هایی مثل وب من مشکل دارن ولی مثل این که باید بمونه واسه دفعه بعد. پس تا دفعه بعد.
راستی هر کسی چاره مشکلم رو می دونه لطفا در بخش نظرات بگه تا من یاد بگیرم.
ممنون از همه و ایام همگی به کام.
دیدگاه های پیشین: (4)
sepanta
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 03:07
وای شرمنده ،من که وبلاگ ندارم که بدونم پست گذاشتن چه جوریه ! ساید راهی نداره که بین خطوط مورد نظرت، فاصله بندازه !

پاسخ:
سایت فاصله میندازه و من باید1راهی پیدا کنم که بعضی جا ها فاصله نندازه و پیدا نمی کنم.
می بینی گرفتاری ما رو آشنا؟
پاینده باشی.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 07:54
کسی وارد نبود بهت راهشوتوضیح بده ؟
آره میفهمم ، ۱جاهایی همون فاصله انداختن و شروع ۱پاراگراف جدید، ۱ معنیه متفاوتی به متن میده .

پاسخ:
خوشبختانه راهش رو پیدا کردم. یعنی خودم که نه. توی سایت گوشکن این پست رو گذاشتم یکی از هم محلی های اینترنتی بلد بود لطف کرد بهم گفت. سایت خوبیه محله نابینایان. توی پیوند های وب من هست. محله رو خیلی دوست دارم.
بله کاملا درسته. حس می کنم1جا هایی با فاصله گذاشتن بین خط ها معنی نوشتهم عوض میشه و من خوشم نمیاد. اون بنده خدا که راهش رو یادم داد اندازه1آسمون ممنونشم. از شما هم همینطور که هستید آشنا.
سربلند باشید.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:42
آها، چه خوب . پس راهشو یاد گرفتی . دستش درد نکنه که راهنمایی کرد .

پاسخ:
برای هر پرسشی همیشه1جوابی هست. اگر پرسشی برام بی جوابه واسه اینه که من هنوز جوابش رو پیدا نکردم. نه این که جواب نداره. باید بگردم. خیلی از این پرسش ها دارم که هنوز جوابش رو نمی دونم. باید بگردم. شاید تمام عمرم رو باید بگردم ولی به نظرم ارزشش رو داره.
ایام به کام.
sepanta
چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 09:19
آفرین، درسته . همه ما چیزای زیادی رو نمیدونیم ، باپرسیدن و تحقیق بالاخره جواب سوالارو پیدامیکنیم .

پاسخ:
یکی از قشنگ ترین لحظه های من توی زندگیم زمان هاییه که به جواب یکی از سوال هام رسیدم. کیفی که اون لحظه می کنم رو به هیچ چیز نمیدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من هستم و شب

***

و در خواب تو ام ای تمامی بیداری دردناک من!،
از همیشه تا همیشه.

چه سکوتی!.

جهان است و نقشی از صدا، نقشی از سکوت،
نقشی از بهار،

جهان است و نگاه شبزده ی من،
جهان است و شب.

جهان است و من!.

حرکتی نیست،

جز قدم های یکسان زمان،
حرکتی نیست.

و من،

در تشییع جنازه ی روح خویش،
که میرود آرام،

آرام،

مثل برف، سرد، مثل خاک، سنگین،
مثل عدم، بی نشان،

به روی دست های سرنوشت،
سوار بر تابوت زمان.

زمان است و من!.

حرکتی نیست!،

جز سکونی سوگوار،

حرکتی نیست!.

من هستم و شب،
تنها سیاهپوش این عزای خاموش.

و در این تدفین تاریک و جاوید،
باز هم از همیشه تا همیشه،

از خاک تا خدا،
نهانم در خواب، خواب!،

و در خواب تو ام ای تمامی بیداری دردناک من!.

*******
دیدگاه های پیشین: (6)
مهربان
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 14:59
سلام عزیزم,خوبی؟چه متن قشنگیییییییی بود,اینو خیلی دوس داشتم,البته من از ادبیات و این جور چیزا سر در نمیارم,ولی قشنگ بود
http://man-tanham.blogsky.com
پاسخ:
سلام مهربون.
کجا بودی دلواپست شدم. حالا و روزگار چطور می گذره؟ خوشحالم که هستی.
شاد باشی.
ستایش
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 18:15
سلام گلم پستت زیباست. به وب منم سر بزن تازه تسیسه.
http://سلام گلم پستت زیبا بود به وبم سر بزن تازه تسیسه.
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
وای آخجون وب جدید! ولی کو آدرسش؟ بیا بهم آدرس بده تا بیام. در ادیت باکس بعد از ایمیل آدرس وبت رو بنویس. ادیت باکس بعدی کامنت و بعدی کد امنیتی.
منتظر آدرسم که بیام مهمونی.
شاد باشی.
ستایش
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 13:51
گلم اینم آدرس خونه من بفرمایین
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
چه وب نازی داری! من اومدم و حسابی گردش کردم و باز هم میام ولی بلاگفا با من لج داره انگار. کامنت هام رو میگه ثبت شد و بعد از تعیید نویسنده منتشر میشه ولی به نظرم اصلا ثبت نمی کنه. اونجا که نشد اینجا میگم که وبلاگت خیلی قشنگه. دیگه میام اینقدر توش می گردم که همه پیچ و خم هاش رو بلد بشم.
پاینده باشی.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 08:00
سلام دوست عزیزم ، حالت چطوره ؟
مرسی، چقد قشنگ بود .
میگم این پست و ۲ تا پست بعدیت ، فونتشون درشت ترازبقیه پستات هست . خودت اینجور گذاشتیشون ؟

پاسخ:
سلام آشنا.
دلم تنگ شده بود.
این2تا پستم نمی دونم چرا اینطوری شدن. شاید چون قبلا اون مدلی نوشتمشون و کپی کردم همون مدلی اومدن اینجا. برای فهمیدن اندازه قلم باید1فکری کنم.
ممنونم که هستید
ایام به کام.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:46
سلام دوست جونم
منم تا ۱روز نمیتونم سر بزنم، دلم تنگ میشه برات .
آها، پس متنی که نوشته بودی با فونت درشت تربوده .

پاسخ:
سلام.
ممنونم آشنا.
ممنونم که هستید.
از دست این فونت ها که همینطور سر به سرم می ذارن و پدرم رو در آوردن.
بیخیال. این هم بیخیال.
شاد باشید!
آرشید
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 17:56
برگ آواره ی پائیزی را …
سر پرواز و فرو ریختن است …
من از او می پرسم :
چه تو را فلسفه ی زیستن است !؟

گفت با تلخندی …
زندگی در گذر است …
مرگ ، در ماندن و آویختن است !

سلام
سپاسگزارم بابت این اثر شیوا .
ممنونم که فرصت خواندن …
و نوشتن در این سرا را به حقیر دادید .
از آشنایی با افکار و آثار شما خوشوقتم .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
نوشته های شما رو خیلی دوست دارم. هر زمان که خواستید، هرچی که خواستید اینجا بنویسید. همیشه از دیدن نوشته های شما خوشحال میشم. راستی، الان درست بعد از نوشتن جواب شما دارم میام به وبتون مهمونی. گفتم که خونه باشید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و دیگر هیچ

***

در شورزار ضمیر سوخته من،
آنجا که جوانه های زرّین آرزو،

ناکام از حیات،
در راه طلبیدن و نرسیدن،

با دست های گشوده به سوی سراب مردابی در آن سوی ناکجا،
همچون هیچ،

بر جای جای ماسه های سوخته از آتش عتش،
خسته و آرام، مرده اند،

تک درخت یاد تو،
تنها زنده ی این کویر مرده است.

و دیگر هیچ،
حتی آرزوی دیدارت.

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
Mohammad
سه‌شنبه 10 تیر 1393 ساعت 10:14
مثلــ همیشه زیبا بود
سپاس
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از حضور پر محبت شما.
پیروز باشید.
ستایش
سه‌شنبه 10 تیر 1393 ساعت 12:15
سلام پریسا. مهمون نمیخوای؟ پستت زیبا بود عزیزم.
http://سلام پریسا.
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
چرا نمی خوام؟ خیلی هم می خوام. ممنونم عزیز که اومدی. امیدوارم گردش اینجا بهت خیلی خوش بگذره. باز هم بیا خوشحال میشم.
ایام به کام.
ستایش
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 18:33
سلام گلم فراموش کرده بودم آدرس وبم رو بدم.
http://sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
ممنون! اومدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی نام

***

کاش می شد فریاد را نوشت!،
کاش می شد اشک را فریاد کشید!.

کاش می شد آه را گریست!،
کاش می شد گریه را تا انتها پرید!.

دیگر از شب و تاریکی و این چهار دیوار از زمین تا آسمان، نباید گفت،
نباید گفت!.

دیگر از سکوت و شب گریه های پنهان، نباید گفت!.

آه! این حرف ها چقدر تکراریست!،
چقدر تکراریست!.

دیگر از این سرای ویران نباید گفت!،
نباید گفت!.

چه باید گفت؟
در زیر این تازیان رحمتنشان؟

به راستی، چه باید گفت!؟

چه باید گفت، زمانی که نمی توان فریاد را نوشت،
زمانی که نمی توان اشک را فریاد کشید.

چه باید گفت، وقتی در هیچ دیده ای آه، گریستنی نیست؟،
چه باید گفت، وقتی نمی توان با بال زخمین، گریه را پرید؟.

به چه کلامی می توان درد را، درد را و درد را تصویر کرد!،

در این شرح بی تفسیر سیاه،
کدامین کلام، می آید تا یاری کند؟

هیچ!،
هیچ!،

جز همین حرف های تکراری،
دیگر هیچ!.

یک شب که چشمان خسته ام، دامن دامن گوهر به ستاره هایی که هرگز نشناخت، نشان می داد،
به زبان خواب، آرام از آن کلام سیهپوش پرسیدم:

-این است آنچه شما می خواهید؟-

و کلمات، پاشیدند،
پاشیدند.

مثل روح من!.

و من کابوس دیدم،
مثل همیشه.

این کلمات تکراری، این تعبیرهای همیشگی تقدیر من،
چه دردناک، شرح می دهند مرا و خود را.

آنها سیاه آفریده شده اند، مثل من،
مثل من!.

آه ای دفتر شب گرفته ی من!،
چقدر این همراهان غمناک و مجبور تکراری را دوست می دارم!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
علی
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 14:09
سلام پریسا وبلاگ جالبی داری
به وبلاگ من هم سربزن خواستی لینک کنیم:گل::گل:
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از تعریفت.
آخجون وب جدید! حتما میام.
پاینده باشی!
sepanta
دوشنبه 9 تیر 1393 ساعت 06:53
اینم قشنگ بود، مرسی پریساجان

پاسخ:
ممنونم آشنا.
پاینده باشید!