دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تقدیم به همه پرندگان بی پرواز. تکبال1

روز های آخر تابستون.
هوا هنوز گرم بود ولی همه شواهد نشون می دادن که برد پاییز نزدیک و قطعیه. باد خنکی برگ درخت های خواب آلود رو قلقلک می داد و واسه تمام جنگل لالایی می خوند. جنگل هنوز هوای بهاری بهار و بیداری تابستون توی سرش و در همون حال خمارِ شروعِ خوابی طولانی، خودش رو داده بود دست نسیم تا هر طور دلش می خواد نوازشش کنه. پرنده ها و درخت ها و گل ها و حتی خاک سبز جنگل در گیجی شیرینی به سر می بردن که به خواب ختم می شد. مثل خستگی دلچسب و شیرین و تمنای جسم برای خواب، بعد از1مهمونی شاد و شلوغ و1خوش گذرونی حسابی. نسیم نیمه تابستونی و نیمه پاییزی با نوازش آروم و جادوییش برگ ها رو سست و شاخه ها رو بی حال و بی خود می کرد تا به وقتش راحت هم رو رها کنن. پرنده ها تمام کار های بهار و تابستونشون رو کرده بودن و داشتن خستگی در می کردن تا برای شروع فصل بعدی از دفتر زندگی آماده باشن. کوچی ها آماده کوچ و موندنی ها آماده استقبال از پاییز. خورشید می تابید و همراه نسیم جنگل رو ناز می کرد. فضا آرام، پاییز نشان و خمار بود.
تمام جنگل آماده خواب بود و این وسط، آروم، خیلی آروم، 1زندگی داشت شروع می شد. تولدی داشت شکل می گرفت. در آستانه خواب جهان، 1بیداری در حال آغاز شدن بود.
روی1درخت سرو خیلی بلند، توی لونه1کبوتر جنگلی،. تخم کوچیکی در حال شکستن بود. ماده کبوتر همراه1جوجه نابالغش شاهد این ماجرای شگفت انگیز بودن. تخم آروم صدا کرد، تکون کوچیکی خورد، ترک برداشت و از هم باز شد. جوجه ریز و ضعیفی از داخل پوسته ها نمایان شد و به خورشید و باد و برگ و به هستی با جیر جیر ظریفش سلام داد. داستان زندگی تک بال اینطوری شروع شد.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 4 شهریور 1393 ساعت 12:25
سلام. باز هم داستان و باز هم من مشتری پر و پاقرص این جا میشم.
فقط تو رو خدا نابودش نکنید این جوجه کوچولو رو.
میشه این بار داستانتون فقط خوب و شاد از اون ها که فقط تو رؤیاها وجود دارن تموم بشه؟
من یه کد رو تو وبلاگم کپی کردم که چندتا آهنگ داخلشه و به تصادف هر بار که یک نفر سر می زنه یکی از اون ها براش پخش میشه.
احتمالاً یک آهنگ رو برا همیشه بذارم.
خوب بود که یه ذره از آهنگ رو نوشتید وگرنه هفتا بود و من درست نمی دونستم کدوم رو می فرمایید. این آهنگ تیتراژ یک فیلم سینمایی به نام اولین انتخاب که در شبکه آموزش پخش شده داستان یک زن رو نشون میده که در معرض تهمت دزدی قرار می گیره و از طرفی بچه اش برا چشماش به عمل احتیاج داره و اون زن پول لازم داره که پولایی رو که به زور تو چند سال جمع کرده بود ازش می دزدن اون وقت زنه که راهی براش نمی مونه میره امامزاده ای و مناجات و دعا.
آخرشم خادم همون مسجد یه جوری کمکش می کنه و بهش از کمک های مردمی پول می رسونه. پلیسا هم بی گناهی زن رو می فهمن و مشکلاتش حل میشه.
اما بعد این همه روده درازی من لینک آهنگ که امیدوارم هنوز فعال باشه اگه نبود بگید تا براتون آهنگ رو ایمیل کنم.

http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چقدر با خودم جنگیدم که این داستان رو شروع نکنم. اگر بدونید! رویا ها رویا هستن دوست من. این جوجه باید خودش تقدیر خودش رو بسازه. بستگی داره به خودش. دعا می کنم موفق بشه قشنگ درستش کنه. آهنگ. لینکش کار کرد ممنون. ولی چرا هم اینجا هم جا های دیگه که جستجو کردم و گرفتمش نصفه بود؟ مگه ممکنه اجرای1آهنگی کامل نباشه؟ باز هم می گردم. ممنون.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 09:25
آهنگ برای تیتراژ فیلم بوده و در فیلم هم همین قدر پخش میشه؛ و معلومه که کامل نیست؛ شایدم این خودش یه سبک جدید باشه که از خودشون در آوردن؛ نمی دونم. اگه بیشتر از این رو گیر آوردید بی زحمت به من هم بگید. ممنون میشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
چقدر حیفه اگر این نصفه اجرا شده باشه! امیدوارم این سبک جدید نباشه چون حسابی بد میشه. دلم نمی خواد آهنگی رو که دارم با تمام دلم گوشش میدم1دفعه تموم بشه و بمونم توی خماری باقیش که اصلا اجرا نشده. این ها باید این سبک رو مردود اعلام کنن.
اگر کاملش رو گیر آوردم شما اولین کسی هستید که لینکش رو ازم می گیرید. مطمئن باشید.
بابت آهنگ و بابت حضور و بابت لطف و بابت همه چیز ممنونم.
پاینده باشید.
میثم
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 12:01
وبلاگ بسیار زیبایی دارین .

از این تک بال هم خیلی خوشم اومده ، تصمیم دارم روزی چند بخش از این رو بخونم .
https://plus.google.com/101403848948505346975/posts
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز.
کاش رضایتتون رو جلب کنه! امیدوارم، واقعا امیدوارم. من نویسنده نیستم. فقط همین طوری می نویسم. به خاطر دل خودم. این رو گفتم که پیشاپیش خودم رو تبرئه کرده باشم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیا بخند به تمام گریه های من!

***

بیا بخند به تمام گریه های من،
بیا بخند بر شب بی انتهای من.

گریه باید در این قحطی تاریک!،
اشک باید که یاری کند!.

تنها اشک و باز هم اشک!.

گریه اگر نباشد در این خشکسالی دهشتنشان،
اشک اگر یاریم نکند در نشاندن این شرار سرکش اتش،

همچون برگ خشکی که یادگار مانده از حاکمیت پاییز،
چه آسان خاکستر خواهم شد!.

ببین!،
بهار آمده!.

پروانه ها بی قرارند،
خفتگان بیدارند،

بوستان ها غرق بهارند.

جهان، میخندد،
تمامی هستی از جنس بهار، از نگاه سبز تک تک شکوفه ها می نگرد، می بالد، می خندد.

ببین!،
بهار آمده!.

بهار من!،
بهار غایب من!،

از فراز مهتاب، از ورای این سقف تاریک،
از آن سوی سرزمین سحر، مرا ببین!.

در یک خواب خزانزده،
مرا تماشا کن.

من هم بی قرارم!،
من هم بیدارم!،

اینجا این پایین،
روی دامن سبز خاک،

همه سبزند،
بهار، چه زیباست!

تمام زنده ها، سرشار شورند،
همه جا غوغاست!.

بهشت انگار، از فراسوی آسمان،
به میهمانی خاک آمده.

همه هستند،
اینجا برون از سکوت ساکن من، جای هیچ شکوفه ای خالی نیست.

همه هستند،
حتی آسمانی ها.

و بهار، چه سان می خندد،

فارغ از سوز غیبت تو!؟

و تو!، ای جراحت مقدس روح خزان آلودم!،
در نهانگاه کدامین تفعل بهشتین، در انتظار شهود نشسته ای!؟

کدامین نگاه جوینده و بی پروا،
از پس مژگان اتشناک و از زیر پیشانی بلند آفتابگون، به این شهود عزیز، خواهد رسید؟

کاش آن نگاه بی پروا،
مرغک آشیان دیدگان من می شد!،

کاش آن بهاریترین بهار،
انتهای خزان من می شد!.

مرا ببخش!،
مرا ببخش، برای این رویای پنهان و این اهانت آشکار

از حضور خویش، این رویا را،
و تنها این رویا را بر من ببخش.

هرچند، بیش از اینهاست، ارزش رویای حضور تو،
می دانم.

آیا آن نگاه بی پروا،
پس از آن شهود، پس از آن فتح،

اجازه ی حضور این رویای بی تعبیر را،
در بقایای ویرانه های دل فرو ریخته ام خواهد داد؟

ای کاش چنین باشد!.

در بر می فشارم این شرار شیرین را،
می ستایم این سوختن را،

می خواهمش از دل،
می شویمش با اشک،

پس بیا بخند به تمام گریه های من.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
شنبه 1 شهریور 1393 ساعت 19:53
دیشب خواب می دیدم …
تمام قاصدک ها …
بدنبال بهاری می گردند
که تو گم کرده بودی !

سلام و بی نهایت سپاس
از این سرایش زیبا و ماندگار

پاسخ:
قاصدک های بهار را بگو،
اینجا دلی تنگ است،
آنجا نمی دانم.
***
سلام دوست آزاد من.
چقدر دلم می خواد رویای شما تعبیر بشه. آخ که اگر می شد، اگر می شد!
ممنونم از حضور عزیز شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 13:05
سلام. همیشه با نوشته های شما به خودم فکر می کنم من بعضی وقتا که دور و برم رو نگاه می کنم می بینم که انگار همه در عالم خودشون هستن و من در جهانی دیگه.
انگار من با همه بیگانه هستم.
همه شاد و خوشبخت هستن و من یه جور دیگه.
و این احساس متأسفانه جای این که کمتر و کمتر بشه روز به روز بیشترم میشه.
راستی یک مطلب نوشتم وقت کردید بیایید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
هر کسی عالم خودش رو داره و طبیعتا سفیدی ها و سیاهی های دنیاش با مال بقیه متفاوته. اون هایی که من و شما حس می کنیم ازمون شاد تر و خوشبخت تر هستن هم همینطور. من هم مثل شما می بینمشون ولی می دونم که اون ها هم در عالم خودشون سیاهی هایی دارن که دلشون می خواد سفید بشه. شاید از ما خیلی خوشبخت تر باشن ولی خودشون واقعا این رو نمی دونن.
کنجکاو شدم ببینم توی وب شما چه خبر شده الان میام.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

با من بگو!

***

حتی نمی توانم بنویسم،
نمی توانم.

در این کابوس طوفانزده کس نیست،
هوا نیست، نفس نیست.

چقدر دلم گریه می خواهد!،
کاش اشکی بود!.

و در این طوفان ساکت، که می بَرَد روح مرا تا آن سوتر از عدم،
تنها یک نقش، یک نفس، یک نوا،

کاش حقیقت باشد!،
چه کسی می داند!،

شاید تو بدانی،
تو که مثل من، صداقت شفاف باران را می شناسی.

آه ای همراه دلتنگم که برای دیدن رویای آن هوای آشنا در خاطره هایت مهتاب را می جویی!،
برایم از فردای سپید، قصه بخوان.

از انتهای سپید شبانگاه،
از بازگشت ققنوس صبحرنگ جهان رویاهای من و تو.

با نام عشق.

با من بگو ای تجسم سکوت یلدای جاویدان من!،
با من بگو.

تمام وسعت سکوتی را که هرچه فریاد کشیدم نشکست،

تمام عمر تاریکم را،
در جستجوی این کلید مانده در عدم،

جاده های خسته و به خواب رفته ی سرزمین فراموش ناکجا را تا انتهای فراموشی،

تا بنبست هیچ،
تا ترجمان شب،

قدم به قدم، وجب به وجب،
ذره به ذره گشتم.

با من بگو کجاست این راه نرفته،
که تو رفتی و به صبح پیوستی؟

من در کدامین توقف گاه تاریک،
در کدامین کابوس شب نشان،

در کدامین خیال محال از تو جا ماندم!؟

با من بگو،

بگو در دفتر سیاه من، چه بود،

که تو ستاره ی آسمان شدی و من غبار خاک!؟

آه! ای خاطره ی شفاف!،چقدر اینجا بی تو یلداییست!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 09:33
صبح را به تلاوت بنشین …
سطر به سطر آسمان را مرور کن
میدانم …
گمشده ات واژه ای درخشان است
که در افق امید پدیدار خواهد شد .

سلام
مثل همیشه بدیع و زیبا
امید که غم راه خانه ی قلب شما را از یاد ببرد .

پاسخ:
سلام دوست سفید من.
به راستی کاش چنین باشد! جدی اگر این پیشگویی شما درست باشه، تمام خدا رو ستاره بارون باید کنم. یعنی این شب تموم میشه؟
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 30 مرداد 1393 ساعت 17:18
سلام.
مثل شما صداقت شفاف باران را نمی شناسم اما شک ندارم که احساس می کنم دنیایم روز به روز دارد کوچک تر می شود.
********
اگه تونستید یه سری بزنید خوشحال میشم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به خدا من میام ولی نمی فهمم چرا اینطوری میشه. امشب دوباره امتحان می کنم بلکه وب شما باهام آشتی کنه.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فریاد

***

تنگ غروبی غریب،
چه دلتنگم برای آن خسته ترین خورشید،

که همیشه در شبانگاه نگاهم به رنگ رویا بود.

و امروز،
تنها خدا می داند، که چه سان می خواهم آن رویای بی تعبیر را،

که از جوانی کوچکم، میهمان خاطر ترک خورده ی ما بود!.

در آغوش ابدی شب،
چه نمناک است، غیبت سیاه خورشیدم،

کاش بود!.

خدایا!،
آن خورشیدترین خورشید، امشب، میهمان کدام آسمان ستاره باران است!؟

و قصه ی عدل بی انتهای تو،
چه خواهد گفت برای دل به خاکستر نشسته ام،

که دست حکمتت از آسمان من گرفت،
آن خورشیدترین خورشید را؟

خدایا!
خدایا!

خدایا! آخر به کدامین گناه!،
به کدامین گناه!؟

خدایا! بگو در کدام صفحه ی دفتر عدل تو نوشته بود،
که من خاک ترین خاک باشم!؟

خدایا!
خدایا! خورشید مرا به دست عدل و کَرَمَت به کدامین آسمان صبح نشان سپرده ای!؟

فریاد می زنم!،
از اینجا تا آن سوی انتهای عدل تاریکت فریاد می زنم!،

می شنوی؟

در شبستان شبانگاهی غمناک،
چه نمناکم به یاد آن خورشیدترین خورشید!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آزاد
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 09:53
این منصفانه نیست …
هر صبح و هر غروب
خورشید را به مسلخ تقدیر می برند .
مارا چه غم ؟!
که خون حادثه جاریست تا سحر
ما را چه باک …
که فصل فاصله باقیست تا زمان
میدانم ای شفیق …
شک از دلت جداست
محزون بمان به بغض …
راضی بمان درد …
چون خونبهای اشک تو بر عهده ی خداست .

پاسخ:
خواستم در جواب این بیت ها شعری بنویسم ولی اینقدر در نظرم زیبا بود که واقعا برای تعیید و تکمیلش هیچ کلامی هم سنگش پیدا نکردم. پس ترجیح دادم فقط بگم که خیلی زیبا بود! خیلی.
شاد باشید و آزاد.
Mohammad
چهارشنبه 29 مرداد 1393 ساعت 19:53
سلام
منم مثل خیلیها از گذشته ام فرار کردم , ببخشید وبلاگم رو حذف کردم اما قول میدم حتی اگه شده باشه تو کامنتها هم براتون داستان جدید بزارم
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
معذرت می خوام ولی فرار شاید راهش نباشه. تا فراموش نکنید دست بر نمی داره. از اونجایی که نمیشه فراموشش کرد پس فرار فایده نداره. اگر درست شدنیه درستش کنید. اگر نمیشه درستش کرد…
خیال کردم مشکل از اینترنت من باشه. حیف شد که حذفش کردید!
هر کجا که هستید:
ایام به کامتون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همینطوری…شاید!

سلام به همگی.
راستش این اواخر1طوری شدم که اگر اینجا رو زود به زود آپ نکنم انگار1چیزیم هست.
امشب هیچی ننوشتم. ذهنم فلج و بی حسه امشب. ولی دلم عجیب می خواست1چیزی اینجا بذارم.
اینکه می ذارم نوشته خودم نیست ولی من خیلی دوستش دارم. انگار حرف های آخرینیه که زمانی، ماه ها پیش، باید می زدم و نزدم. مهلتش نبود، جاش نبود، یا من اینقدر حالم بد و روانم پریشون بود که نگفتم. حالا اینجا میگم بلکه خاطرم رو فریب بدم تا جمع بشه که خوب این هم از این. گفتم و خلاص.
این نوشته ها رو دوست دارم. اینجا می ذارم فقط چون دلم می خواد گفته باشمشون. شاید به هیچ کس حتی به شما. شاید به خودم. برای خودم می نویسم و به خودم نصیحتشون می کنم تا فراموشم نشه. برام تفاوتی نداره این کارم درسته یا غلط. فقط انجامش میدم. فقط می نویسم به خاطر خودم. برای خاطر خودم. برای خاطر دل خودم. برای خاطر جمعی خاطر خودم. می دونم به نظر شما ها پراکنده گفتن میاد گفته های من. انتظار ندارم کسی بگیره چی میگم امشب. همین اندازه که خودم سر در میارم از پراکنده های خودم امشب برام بسه.
معذرت می خوام از همه که اینجا اینجوریه ولی من مدل دیگه ای بلد نیستم.
بذار این خط ها رو که از جای دیگه برداشتم بذارم اینجا و خلاص.
***
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده …
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هست.
یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم” هست.
قدری احساسات پشت “به من چه اصلا”هست.
مقداری خرد پشت “چه میدونم” هست.
و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست.
***
من به خصوص با بعضی هاش بد موافقم!
ایام همگی به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
آزاد
سه‌شنبه 28 مرداد 1393 ساعت 08:29
سلام
دل نوشته های شما و این متنی که ازش یاد کردید
بسیار زیبا و پر مفهوم و کاربردی بودند . امید که همیشه مد نظر باشند .
تشکر فراوان

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
بله کلمات هر طوری که چیده بشن برای ما حرف هایی بیش از اون که نشون میدن دارن اگر دقیق تر به اعماقشون نگاه کنیم.
پاینده باشید.
sepanta
دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 08:43
سلام پریساجان
آره، این متن خیلی قشنگیه . به نظرمنم به شدت درسته

پاسخ:
سلام آشنا.
کاش بعضی جا هاش درست نبود ولی…
بیخیال.
ایام به کام.
میثم
سه‌شنبه 21 بهمن 1393 ساعت 12:03
mediafire
بهترین گزینه اس تا 500 گیگ فضا رایگان و غیره . لینکش هم مستقیمه
https://plus.google.com/101403848948505346975/posts
پاسخ:
ای کاش این جاز بی معرفت باهاش راه می اومد! متاسفانه نمیشه. احتمالا هیچ راهی جز خریدن فضا واسهم نمی مونه. 1کمی دیگه بگردم بلکه جایی واسه کتاب های من باشه ولی به نظرم نیست.
شادکام باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به انتظار سحر

***

به بال خاکی رویا، رها در جاده ی یلدایی و خاموش،
میان این هزاران قصه ی تاریک،

مرور خاطرات ماه را در سینه بی تابم!.

شب است و آسمان خاموش و خواب اندود،
و من، بیمار و تا ختم زمان، بیدار،

اندر حسرت پایان این خوابم!.

جهان، سرد و سیهپوش است، در خاکستر خورشید،
و من، این اخگر سوزان، شب سرد زمستان را چنین سوزنده مهتابم!.

شبانگه را به سان سوز هجران، انتهایی نیست،
تمام هستی اندر خواب و من از دهشتِ کابوس، بی خوابم!.

خدایا! پس خدایا! کو سحرگاهان موعودت!؟

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
آزاد
یکشنبه 26 مرداد 1393 ساعت 15:34
حرف آخر بود
آنچه متفاوت و زیبا سرودید
ناگفته ای نماند
پس سکوت می کنم

سپاس فراوان

پاسخ:
و من از حال تا همیشه همچنان به انتظار سحرم. چقدر خواهان این باور سپیدم که:
سحر خواهد رسید!.
آیا خواهد رسید؟
نمی دانم.
به راستی نمی دانم.
تو آیا می دانی؟
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 26 مرداد 1393 ساعت 23:24
سلام.
چه غمآلود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
به امید شادی ها.
پاینده باشید.
مستانه
دوشنبه 27 مرداد 1393 ساعت 19:08
تمام هستی اندر خواب و من از دهشت کابوس، بی خوابم…
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
بخواب ای قاصدک سپید بهار! ای پیک خوشخبر و بی آواز! بخواب! کابوس ها را جایی در رویای نازک تو نیست! بخواب!
سیاهی کابوس می ترسد از سپیدی خواب کوچک تو!
بخواب!
من بیدارم.
بخواب.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خورشیدِ من

***

خورشید من،

شبی پنهان از نظرگاه نگران صبح،
فاتح و سربلند، به جنگ شب شتافت،

فاتح جنگید، فاتح زخم برداشت،
و فاتح تمام شد.

خورشید من،

آنگاه که می رفت از تیرگیِ خزانآلودِ دیدگانِ بارانی ام،
تا بشکافد سینه تاریک شب بی دل را،

دستِ دیرآشنا بر شانه ام نهاد و گفت چون همیشه،
ستبر و استوار:،

-به یاد داشته باش که من با شب و بارانِ خزان بیگانه ام.-

خورشید من،

فاتح در قلب سیاه تیرگی بی فردا درخشید،
فاتح بر حقارت تاریک شبانگاه تابید،

سربلند افتاد،
و درخشان در آغوش خاک جاودان شد.

خوشا بر آنانی که بیگانه با دست های دیرآشنای خورشید من،
تنها با یاد تابش جاویدش،

رها از بار سنگین و دردناک این امتحان واپسین،
وداع خورشید مرا گریستند و گریستند!

***
دیدگاه های پیشین: (1)
آزاد
یکشنبه 26 مرداد 1393 ساعت 15:31
دیشب
چشمان سرخ خورشید
به سکوتِ خواب پیوست …
ولی اشکهایش
هنوز می درخشند .

سلام
بسیار زیبا سرودید
سپاسگزارم .

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
دلتنگم! دلتنگ خورشیدی که بار واپسین امتحان را بر شانه های خسته ام بر جای نهاد و رفت.
کاش امروز خورشید من بود و می دید که چه ستبر ایستاده ام، زیر بار کوه هجران همیشه اش. ستبر، ساکت، بی اشک! همان گونه که مرا همیشه می خواست.
ایام به کامتون دوست عزیز من.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به یاد خورشید!

***

تنگ غروب است،
خورشید، می رود که بخوابد و خواب فردا را ببیند.

شب آمد، با ستاره هایش.

و مهتاب است،
پخش و نقش بر خاک.

شب است و آسمان است و خاک،
خاک است و ستاره است و مهتاب،

مهتاب است و خیال است و من!،
من هستم و شب و یاد خیس خورشید!.

چه دلتنگم برای خورشید شب اندودم!.

آیا باز، در این دیار شب نشان، طلوع خواهد کرد!؟
کاش چنین نباشد!.

در دیاری که خورشید را به شمشیر شب، به خون می نشانند،
همان به که خورشید نباشد.

چه تلخ است، نظر بر آسمان بی خورشید!.

آی همراهان هزارچهره ی شب!،
من خورشیدم را می خواهم،

برایم بگویید،
خانه ی خورشید، کجاست!؟

*******
دیدگاه های پیشین: (1)
آزاد
جمعه 24 مرداد 1393 ساعت 16:03
خورشید …
هر غروب …
تا آنسوی شب …
آواره ی طلوعی است از جنس حضور …

در پی دشتی رنگ گرفته از آفتاب گردانهایی بی رنگ …
که بی محابا قاب سیاه از چهره برگرفته اند …
تا بی نقاب
به چهره ی هستی بنگرند .

—————–

آی همراهان هزارچهره ی شب!،
من خورشیدم را می خواهم،

برایم بگویید،
خانه ی خورشید، کجاست!؟

بی نظیر و زیبا …
بسیار سپاسگزارم .

پاسخ:
خورشید من، شبی پنهان از نظرگاه نگران صبح، فاتح و سربلند، به جنگ شب شتافت، فاتح جنگید، فاتح زخم برداشت، و فاتح تمام شد.
***
چقدر دلم می خواست این رو ادامه بدم ولی اول اینکه نمیشه بی اشک بنویسمش و دوم اینکه دلم می خواد اگر قدرتش رو داشته باشم کاملش کنم و توی1پست بذارمش تا برام به یادگاری باقی بمونه.
ممنونم دوست عزیز. این الهام رو مدیون شما هستم.
ممنونم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاش می دانستی!

***

می گویند،
قاصدک ها پیک های بهاری دل های سپیدند.

کاش قاصدکی بود که دنیاها فاصله را پرواز می توانست کرد!،
فاصله ی میان دل تاریک من و دنیای روشن تو.

تا می خواندی در انعکاس تصویر یادت،
که نقش می شود از همیشه تا همیشه بر اشک های نیمه شب هایم،

که به اندازه ی تمام شب های هستی، دلتنگت هستم،
کاش می دانستی!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
s…r
جمعه 24 مرداد 1393 ساعت 15:28
کاراتون خیلی خوبه امیدوارم همیشه اینجوری باشه
من زیاد بهتون سر میزنم بیشتر مطلب بزارید

5617
http://blog-iran-domains.vqtel.net
پاسخ:
سلام دوست ناشناس.
به شما سر زدم. برام جالب بود. من عاشق رفتن و گشتن در چنین جا هایی هستم.
خوش اومدید. باز هم بیایید.
ایام به کام.
آزاد
جمعه 24 مرداد 1393 ساعت 15:56
چه کسی میداند ؟
حال قاصدکی گم شده را …
که رخسار معصوم پیام آوریش
از درک سجده گاه مقدس دستان مقصود باز ماند ،
تا همیشه …
در حسرت ابلاغ اولین و آخرین رسالتش …
باقی بماند .

سلام
تشکر فراوان
از این سروده ی نفیس

پاسخ:
قاصدک سپیدی که روزی بر چشمانم نشست، ندانست که به اشتباه آمده این تاریک راه را. و چقدر گریستم این خطای معصومانه را که جبرانش به دستان خسته من نبود!
***
ممنونم دوست عزیز به خاطر حضور ارزشمند شما.
کامیاب باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا!

***

آنچنان خاموشم،
که سکوت، فریاد می کشد.

آنچنان فراموشم،
که فراموشی هم مرا خاطرش نیست.

آنچنان سردم،
که دوزخ را به جمود، می خوانم.

آنچنان تاریکم،
که شب از تقدیرم در حجاب می شود.

ای افسانه ی عدلت حک شده در دیدگان بی نگاهم!،
پس کی پایان این کابوس یخ زده را رسم می کنی!؟

***
دیدگاه های پیشین: (3)
علی
پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 ساعت 09:38
سلام پریساخانم وبلاگ جالبی داری وقت داشتی به کلبه من هم سربزن ودرمورداشکالات وبلاگم بنویس زودبیا منتظرتم مرسی بااای
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــی
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم. بهم لطف دارید.
حتما میام. چرا اشکال؟ وب هر کسی به سلیقه خودشه و شمایید که باید توش راحت باشید. من فضا هایی رو که بهشون سر می زنم همون طور که هستن دوست دارم.
ایام به کام.
آزاد
پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 ساعت 11:26
دستانم زیر بار نوشتن نمی روند
همین که سد چشمانم نشکند کافیست .

سلام
زیبا سرودید
سپاسگزارم .

پاسخ:
و آنگاه که ترک بر می دارد حصار تاریک شب گریه های من،
می ترسم که اگر بشکند این حصار، جهانی را با خود به ناکجا ببرد ناله های خیس و ناتمام من.
***
سلام دوست من.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 ساعت 21:24
سلام. تازگی ها خیلی عالی تر از قبل می نویسید و البته سوزناک و دردآلود متأسفانه. امیدوارم اتفاق بدی براتون نیفتاده باشه.
اگه تونستید به منم سری بزنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام همراه دیرین.
اتفاق ها زندگی ما رو می سازند. این ها مناظر جاده عمر هستن. مگه میشه پیش نیان؟ باید تماشا کرد و به خاطر سپرد و درس گرفت.
به شما سر می زنم ولی فضای اونجا نمی دونم چطوری شده که من هر بار می خوام کامنت بدم جازم هنگ می کنه و درضمن نمی تونم2تا آهنگی که روی هم می خونن رو بی صدا کنم. هنوز راهش رو یاد نگرفتم. امیدوارم هرچه زود تر یاد بگیرم.
سر بلند باشید!.