دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

وقتی تو نیستی

***

در محضر خورشید، چه تاریکم،

وقتی تو نیستی!.

گوش کن،
صدای خنده های رفیقان لبخند را می شنوی؟

طنین صبح را که آنها،
و فقط آنها می شناسند،

گوش کن،
ندای زندگی را از ورای این چهاردیوار خموش و این در کوچک همیشه بسته می شنوی؟

آواز مرغانی که این همه آشنایند با آسمان،
با بهار، با پرواز.

گوش کن،
نغمه های همسایگان خورشید را می شنوی؟

سرودهایی که تابش های بهشتین خورشید سحر را می سرایند،
صبح را، بهار را می سرایند.

گوش کن،
بهار، بیرون این چهاردیوار خزانزده چه سبز و فرشتهسان می خرامد!.
خورشید، در پس این سقف شب اندود عزیز،
در ورای این یلدای جاوید، چه جاویدان می درخشد!.

گوش کن،
اینهمه سرور، این همه شور، این همه نور را می شنوی؟

بیرون این چهاردیوار عزیز،
همه و همه میهمان بهارند.

بیرون از این یلدای پناهدهنده،
همه و همه در محضر خورشیدند.

و من،
تنها من،

یگانه ساکن این چهاردیوار عزیز،
یگانه پناهنده ی پنهانی این سقف شب اندود،

خسته، ویران،
نابود،

یگانه بیگانه ی این شبنشینی سحرگاهی،
تنها وارث این یلدای جاویدان،

تاریک، خاموش،
بی نشان،

در محضر خورشید، چه تاریکم،

وقتی تو نیستی!.
*******
دیدگاه های پیشین: (6)
نادم
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 17:37
چه دل قشنگی داری تو… چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
شما لطف دارید.
کاش دلم به همون صافی و سفیدی بود که شما می بینید! ولی این شفافیت مال پاکی نگاه شماست دوست من. باور کن.
ایام به کام.
ستایش
جمعه 13 تیر 1393 ساعت 17:09
سلام خدایا… بنا کردم عشق را و دعا کردم مجنون بودنش را. اجابتشش با تو…

پاسخ:
سلام.
عشق، دعا، خدا، اجابت!…
عمریست دست های خسته ام را رو به آسمان نگاه داشته ام، و وعده می دهم تشنگی سرکش روح زخم خورده خود را به رسیدن قطره ای از باران اجابت. هنوز تشنه ام. هنوز به انتظار اجابتی هستم که شاید هرگز نیاید. هنوز هستم.
و امروز،
چنان دلتنگم از این سکوت صبور خدای اینهمه دعا، خدای عشق، خدای اجابت،
که شاید حتی خدا هم نمی داند وسعت خستگیم را.
mehrdad
شنبه 14 تیر 1393 ساعت 11:45
سلام نظر منو جواب ندادی؟؟؟
هم آدرس اسکایپ گذاشته بودم هم ایمیل

mehrdad.foadian

mehrdad.foadian@gmail.com
http://www.shabhayetalaee.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
نظر شما رو جواب دادم، به وبلاگ شما هم اومدم و باز هم دارم پشت سر هم میام، لینکتون هم کردم. مگه ندیدید؟
شما کار های قشنگی دارید. ادامه بدید. مطمئنم ادامهش بهتر هم خواهد بود.
پاینده باشید.
ستایش
شنبه 14 تیر 1393 ساعت 16:48
بزرگترین لذت در زندگی ، انجام کاریست ، که دیگران میگویند” نمیتوانی
انجام بدهی ” . . .

*
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
موافقم.
خیلی زیاد.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 08:36
خیلی خوب نوشتی، آفرین پریساجان . اینم مال قدیم بود ؟ یاجدیده ؟
راستی ، فرشته رو فراموش نکردما، ادامشو گذاشتم برای وقتی که مشکل نتم برطرف بشه و باکامپیوتربتونم بخونمش . با موبایل خوندنش سخته .

پاسخ:
ممنونم آشنا.
قدیم و جدید چندان فرقی نداره آشنا. این ها توصیفات حال این شب هام هستن.
فرشته هم شما رو فراموش نکرده. براش دعا کن آشنا.
پاینده باشید.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:39
همیشه براش دعامیکنم و شادی وسلامتیش رو ازخدامیخوام .

پاسخ:
ممنونم. ممنونم آشنا.
سربلند باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک پرسش کوچولو اما حیاتی برای من.

سلام به همگی.
خوب چیکار کنم سوال دارم دیگه. میگم میشه اول سوالم رو بپرسم بعد بریم سر باقیش؟ به نظرم بشه. پس بپرسم دیگه هان؟ بله؟ بله.
سوال من یعنی درخواست من:
از بین شما ها یکی محض رضای خدا بیاد به دادم برسه و بهم بگه من چطور می تونم فاصله بین خط ها در بلاگ اسکای رو هر طور خودم می خوام تنظیم کنم.
توی گوشکن وقتی دست نوشته می ذارم مثلا1جا هایی می خوام2تا خط بدون فاصله زیر هم بی افتن و خط سوم با1خط فاصله از بالایی ها جدا باشه. و این خیلی راحت توی محله امکان پذیره. یعنی درست همون طوری که در وورد نوشتم و دلم می خواد باشه منتشر میشه. ولی در بلاگ اسکای اینطوری نیست. من2تا خط رو بدون فاصله زیر هم می نویسم و خط سوم رو با1خط فاصله می ذارم و همین طور تا آخر و در زمان پیش از انتشار هم می بینم همون طوره که می خوام ولی وقتی منتشر میشه و میره توی وبلاگم می بینم که تمام خط های نوشتهم همهشون خود به خود با1خط فاصله از هم هستن. این واسه نوشته های معمولیم خیلی هم خوبه ولی دست نوشته هام رو به هم می ریزه و هیچ خوشم نمیاد. اندازه قلم رو چند بار عوض کردم، فاصله های اضافی آخر خط ها رو برداشتم، هر کاری که به نظرم رسید کردم ولی باز هم اوضاع همون طوره که نباید باشه. گفتم بیام اینجا از دستش شکایت کنم بلکه یکی زورش برسه حقم رو از این ویرایش گر خود مختار بد رفتار بگیره.
وای ببخشید طولانی شد دیگه به باقیش نمی رسه.
راستش تصمیم داشتم1چیز هایی در مورد مرورگر فایر فاکس و افزونه وبویسوم بگم بلکه کمکی بشه به عزیز هایی که با کد امنیتی وب هایی مثل وب من مشکل دارن ولی مثل این که باید بمونه واسه دفعه بعد. پس تا دفعه بعد.
راستی هر کسی چاره مشکلم رو می دونه لطفا در بخش نظرات بگه تا من یاد بگیرم.
ممنون از همه و ایام همگی به کام.
دیدگاه های پیشین: (4)
sepanta
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 03:07
وای شرمنده ،من که وبلاگ ندارم که بدونم پست گذاشتن چه جوریه ! ساید راهی نداره که بین خطوط مورد نظرت، فاصله بندازه !

پاسخ:
سایت فاصله میندازه و من باید1راهی پیدا کنم که بعضی جا ها فاصله نندازه و پیدا نمی کنم.
می بینی گرفتاری ما رو آشنا؟
پاینده باشی.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 07:54
کسی وارد نبود بهت راهشوتوضیح بده ؟
آره میفهمم ، ۱جاهایی همون فاصله انداختن و شروع ۱پاراگراف جدید، ۱ معنیه متفاوتی به متن میده .

پاسخ:
خوشبختانه راهش رو پیدا کردم. یعنی خودم که نه. توی سایت گوشکن این پست رو گذاشتم یکی از هم محلی های اینترنتی بلد بود لطف کرد بهم گفت. سایت خوبیه محله نابینایان. توی پیوند های وب من هست. محله رو خیلی دوست دارم.
بله کاملا درسته. حس می کنم1جا هایی با فاصله گذاشتن بین خط ها معنی نوشتهم عوض میشه و من خوشم نمیاد. اون بنده خدا که راهش رو یادم داد اندازه1آسمون ممنونشم. از شما هم همینطور که هستید آشنا.
سربلند باشید.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:42
آها، چه خوب . پس راهشو یاد گرفتی . دستش درد نکنه که راهنمایی کرد .

پاسخ:
برای هر پرسشی همیشه1جوابی هست. اگر پرسشی برام بی جوابه واسه اینه که من هنوز جوابش رو پیدا نکردم. نه این که جواب نداره. باید بگردم. خیلی از این پرسش ها دارم که هنوز جوابش رو نمی دونم. باید بگردم. شاید تمام عمرم رو باید بگردم ولی به نظرم ارزشش رو داره.
ایام به کام.
sepanta
چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 09:19
آفرین، درسته . همه ما چیزای زیادی رو نمیدونیم ، باپرسیدن و تحقیق بالاخره جواب سوالارو پیدامیکنیم .

پاسخ:
یکی از قشنگ ترین لحظه های من توی زندگیم زمان هاییه که به جواب یکی از سوال هام رسیدم. کیفی که اون لحظه می کنم رو به هیچ چیز نمیدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من هستم و شب

***

و در خواب تو ام ای تمامی بیداری دردناک من!،
از همیشه تا همیشه.

چه سکوتی!.

جهان است و نقشی از صدا، نقشی از سکوت،
نقشی از بهار،

جهان است و نگاه شبزده ی من،
جهان است و شب.

جهان است و من!.

حرکتی نیست،

جز قدم های یکسان زمان،
حرکتی نیست.

و من،

در تشییع جنازه ی روح خویش،
که میرود آرام،

آرام،

مثل برف، سرد، مثل خاک، سنگین،
مثل عدم، بی نشان،

به روی دست های سرنوشت،
سوار بر تابوت زمان.

زمان است و من!.

حرکتی نیست!،

جز سکونی سوگوار،

حرکتی نیست!.

من هستم و شب،
تنها سیاهپوش این عزای خاموش.

و در این تدفین تاریک و جاوید،
باز هم از همیشه تا همیشه،

از خاک تا خدا،
نهانم در خواب، خواب!،

و در خواب تو ام ای تمامی بیداری دردناک من!.

*******
دیدگاه های پیشین: (6)
مهربان
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 14:59
سلام عزیزم,خوبی؟چه متن قشنگیییییییی بود,اینو خیلی دوس داشتم,البته من از ادبیات و این جور چیزا سر در نمیارم,ولی قشنگ بود
http://man-tanham.blogsky.com
پاسخ:
سلام مهربون.
کجا بودی دلواپست شدم. حالا و روزگار چطور می گذره؟ خوشحالم که هستی.
شاد باشی.
ستایش
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 18:15
سلام گلم پستت زیباست. به وب منم سر بزن تازه تسیسه.
http://سلام گلم پستت زیبا بود به وبم سر بزن تازه تسیسه.
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
وای آخجون وب جدید! ولی کو آدرسش؟ بیا بهم آدرس بده تا بیام. در ادیت باکس بعد از ایمیل آدرس وبت رو بنویس. ادیت باکس بعدی کامنت و بعدی کد امنیتی.
منتظر آدرسم که بیام مهمونی.
شاد باشی.
ستایش
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 13:51
گلم اینم آدرس خونه من بفرمایین
http://www.sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
چه وب نازی داری! من اومدم و حسابی گردش کردم و باز هم میام ولی بلاگفا با من لج داره انگار. کامنت هام رو میگه ثبت شد و بعد از تعیید نویسنده منتشر میشه ولی به نظرم اصلا ثبت نمی کنه. اونجا که نشد اینجا میگم که وبلاگت خیلی قشنگه. دیگه میام اینقدر توش می گردم که همه پیچ و خم هاش رو بلد بشم.
پاینده باشی.
sepanta
دوشنبه 16 تیر 1393 ساعت 08:00
سلام دوست عزیزم ، حالت چطوره ؟
مرسی، چقد قشنگ بود .
میگم این پست و ۲ تا پست بعدیت ، فونتشون درشت ترازبقیه پستات هست . خودت اینجور گذاشتیشون ؟

پاسخ:
سلام آشنا.
دلم تنگ شده بود.
این2تا پستم نمی دونم چرا اینطوری شدن. شاید چون قبلا اون مدلی نوشتمشون و کپی کردم همون مدلی اومدن اینجا. برای فهمیدن اندازه قلم باید1فکری کنم.
ممنونم که هستید
ایام به کام.
sepanta
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 08:46
سلام دوست جونم
منم تا ۱روز نمیتونم سر بزنم، دلم تنگ میشه برات .
آها، پس متنی که نوشته بودی با فونت درشت تربوده .

پاسخ:
سلام.
ممنونم آشنا.
ممنونم که هستید.
از دست این فونت ها که همینطور سر به سرم می ذارن و پدرم رو در آوردن.
بیخیال. این هم بیخیال.
شاد باشید!
آرشید
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 17:56
برگ آواره ی پائیزی را …
سر پرواز و فرو ریختن است …
من از او می پرسم :
چه تو را فلسفه ی زیستن است !؟

گفت با تلخندی …
زندگی در گذر است …
مرگ ، در ماندن و آویختن است !

سلام
سپاسگزارم بابت این اثر شیوا .
ممنونم که فرصت خواندن …
و نوشتن در این سرا را به حقیر دادید .
از آشنایی با افکار و آثار شما خوشوقتم .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
نوشته های شما رو خیلی دوست دارم. هر زمان که خواستید، هرچی که خواستید اینجا بنویسید. همیشه از دیدن نوشته های شما خوشحال میشم. راستی، الان درست بعد از نوشتن جواب شما دارم میام به وبتون مهمونی. گفتم که خونه باشید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و دیگر هیچ

***

در شورزار ضمیر سوخته من،
آنجا که جوانه های زرّین آرزو،

ناکام از حیات،
در راه طلبیدن و نرسیدن،

با دست های گشوده به سوی سراب مردابی در آن سوی ناکجا،
همچون هیچ،

بر جای جای ماسه های سوخته از آتش عتش،
خسته و آرام، مرده اند،

تک درخت یاد تو،
تنها زنده ی این کویر مرده است.

و دیگر هیچ،
حتی آرزوی دیدارت.

*******
دیدگاه های پیشین: (3)
Mohammad
سه‌شنبه 10 تیر 1393 ساعت 10:14
مثلــ همیشه زیبا بود
سپاس
http://da3tanekotah.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از حضور پر محبت شما.
پیروز باشید.
ستایش
سه‌شنبه 10 تیر 1393 ساعت 12:15
سلام پریسا. مهمون نمیخوای؟ پستت زیبا بود عزیزم.
http://سلام پریسا.
پاسخ:
سلام ستایش عزیز.
چرا نمی خوام؟ خیلی هم می خوام. ممنونم عزیز که اومدی. امیدوارم گردش اینجا بهت خیلی خوش بگذره. باز هم بیا خوشحال میشم.
ایام به کام.
ستایش
چهارشنبه 11 تیر 1393 ساعت 18:33
سلام گلم فراموش کرده بودم آدرس وبم رو بدم.
http://sokootefereshteh.blogfa.com
پاسخ:
ممنون! اومدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی نام

***

کاش می شد فریاد را نوشت!،
کاش می شد اشک را فریاد کشید!.

کاش می شد آه را گریست!،
کاش می شد گریه را تا انتها پرید!.

دیگر از شب و تاریکی و این چهار دیوار از زمین تا آسمان، نباید گفت،
نباید گفت!.

دیگر از سکوت و شب گریه های پنهان، نباید گفت!.

آه! این حرف ها چقدر تکراریست!،
چقدر تکراریست!.

دیگر از این سرای ویران نباید گفت!،
نباید گفت!.

چه باید گفت؟
در زیر این تازیان رحمتنشان؟

به راستی، چه باید گفت!؟

چه باید گفت، زمانی که نمی توان فریاد را نوشت،
زمانی که نمی توان اشک را فریاد کشید.

چه باید گفت، وقتی در هیچ دیده ای آه، گریستنی نیست؟،
چه باید گفت، وقتی نمی توان با بال زخمین، گریه را پرید؟.

به چه کلامی می توان درد را، درد را و درد را تصویر کرد!،

در این شرح بی تفسیر سیاه،
کدامین کلام، می آید تا یاری کند؟

هیچ!،
هیچ!،

جز همین حرف های تکراری،
دیگر هیچ!.

یک شب که چشمان خسته ام، دامن دامن گوهر به ستاره هایی که هرگز نشناخت، نشان می داد،
به زبان خواب، آرام از آن کلام سیهپوش پرسیدم:

-این است آنچه شما می خواهید؟-

و کلمات، پاشیدند،
پاشیدند.

مثل روح من!.

و من کابوس دیدم،
مثل همیشه.

این کلمات تکراری، این تعبیرهای همیشگی تقدیر من،
چه دردناک، شرح می دهند مرا و خود را.

آنها سیاه آفریده شده اند، مثل من،
مثل من!.

آه ای دفتر شب گرفته ی من!،
چقدر این همراهان غمناک و مجبور تکراری را دوست می دارم!.

***
دیدگاه های پیشین: (2)
علی
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 14:09
سلام پریسا وبلاگ جالبی داری
به وبلاگ من هم سربزن خواستی لینک کنیم:گل::گل:
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از تعریفت.
آخجون وب جدید! حتما میام.
پاینده باشی!
sepanta
دوشنبه 9 تیر 1393 ساعت 06:53
اینم قشنگ بود، مرسی پریساجان

پاسخ:
ممنونم آشنا.
پاینده باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

…

***

تمام شب را از آغاز تا پایان…..!

لیک، شب بی همت را پایانی نیست!.

تمام شب را خزان آلود و شب اندود،
از آغاز تا باران،

با مرکب ساکن سکوت، طی کردم.

***
دیدگاه های پیشین: (3)
مهربان
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 23:25
ای وای یادم نبود کامنتا کامل بازه,ولی اشکالی نداره عزیزم,زیاد حساس نیستم رو رمز
http://man-tanham.blogsky.com
پاسخ:
پاینده باشی.
مهربان
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 12:34
سلام گلم,خوبی؟تو هم که مثه منی!!!منم بعضی وقتا واسه این که خالی شم از این کارا میکنم,واسه اینکه دعوا نشه,ولی اخه چقدر؟مگه ادم چقد ظرفیت داره؟عزیزم هروقت دوس داری بیا وبم و حرف بزنیم,من خیلی خوشحال میشم,فقط واسه راحت بودن خودت,بهتره ادرس وبتو نزاری

پاسخ:
سلام مهربون. این یکی2روزه دستم به اینترنت نمی رسید. الان توی راه وبت هستم. آدرس رو هم. بیخیال بذار باشه کی به کیه؟
باز هم بیا این طرف ها.
شاد باشی!.
sepanta
دوشنبه 9 تیر 1393 ساعت 06:50
خوب بود،مرسی

پاسخ:
نظر لطف شماست.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم پراکنده هایی از دلم

***

در سرای مرگ، دار عاطفه برپاست،
بیا تا به تماشای اعدام خویش، بنشینیم.

*******

بر مرکب عنان گسیخته ی سکوت،
تا هیچستان، فاصله ای نیست.

آنجا که مرگ هم نیست می شود،

بودنت را به عدم بسپار و دیگر هیچ.

*******

در شبانگاهی داغ از نفس های آتشین،
آنگاه که مشتاقان، پرواز را به تماشا نشسته،

و با فریاد فتح،
سکوت شب سیاه را آزین بسته بودند،

ستاره ای آرام، از اوج خویش، فرو افتاد،
و با سکوت سیاه شبانگاه، هم صدا شد و به خاطره ها پیوست.

*******

دیشب، به خواب تاریک من، از قدم های یاد تو سحر می بارید.
و سحرگاه، از غیبت رویایت چه شب اندود بود!.

کاش می شد که همیشه و همیشه اسیر دیشب بمانم!.

*******

و هان! ای میهمان ناخوانده و ابدی ویرانه های دل خاکستریم!،
ای کاش لحظه ای میهمان یاد سپیدت می شدم،

هرچند، در ژرفای خواب سست و بی تعبیر خویش!.

*******

دیدگاه های پیشین: (1)
sepanta
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 03:22
این شعرم از نوشته های قدیمته ؟؟ امیدوارم شرح حال الانت نباشه دوست جونم

پاسخ:
بله این هم مال قدیمه و توصیف امروز.
ممنون که هستید آشنا.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پراکنده هایی از دلم

از همه چیز خسته ام، از همه چیز.
از شب های تاریک و از روزهای روشن،
از دروغ های رنگی و حقیقت های سیاه،
از نعمت وجود و انتظار نقمت عدم،
از ترس گناه و از وصف ثواب،
از کابوس دوزخ و از رویای بهشت،
از شکست هایی که به پندار زخم خورده ی ما می آیند، تا شاید یک روز، مایه ی پیروزی باشند،
از خاک زمین و از بی کران آسمان،
از طلوع های تاریک از غروب هایی که می گویند زیباست،
از عشق و نفرت،
از یادِ رفتگان و از اشکِ بر جای ماندن،
از مرگ، از زندگی،
از امید و یأس،
از خود، از شما،
از خدا.
از همه چیز، خسته ام، از همه چیز.
پس کجایی ای پایان خستگی هایم!،
کجایی!؟
دیدگاه های پیشین: (5)
یکی
یکشنبه 1 تیر 1393 ساعت 11:11
خوب خوب میبینم که داری راه میفتی. آفرین همینطور برو همینطوری خوبه. ولی چقدر تلخ میگی. شادتر بگو. تمرین کن میشه. حالا بیشتر منتظرم. دیگه جدی نمیشه اینجارو دیر شارژ کنی. حالا دیگه میام بجای گیر دادن داد و فریاد راه میندازم. قشنگه ولی تلخه. بازم بنویس. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
ممنونم از اعلام رضایت شما.
این که نوشتم البته مال الانم نیست از نوشته های گذشتهمه. الان ماه هاست که دیگه نه چیزی نوشتم نه کار مفیدی کردم. برام دعا کنید جناب یکی. باید بیدار بشم و باور کنم که هنوز زنده ام.
ممنونم از شما جناب یکی و از باقی آگاه تر ها که هستید.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 2 تیر 1393 ساعت 17:45
سلام.
باز هم تکرار می کنم که نوشته های شما ارزش چاپ شدن دارند.
اختیار با شماست که چاپشون بکنید یا نه.
اما لا اقل اگه چاپ هم نمی کنید این جا بذارید تا بقیه لذت ببرند.
مگه شعر سپید یا متن ادبی چیه؟
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چاپ دردسر های خودش رو داره که من باهاش بیگانه ام. ولی از شما بابت لطفی که به من و به نوشته هام دارید ممنونم. اون لحظه که می نویسم نه شعر میگم نه نثر میگم نه به هیچ قاعده و قانونی توجه دارم. اون لحظه که می نویسم فقط می نویسم که سبک بشم و معمولا نمیشم.
ممنونم و شادکام باشید!
مهربان
سه‌شنبه 3 تیر 1393 ساعت 02:44
سلام عزیزم,خوبی؟مرسی که بهم سر زدی,بازم بیا,اصلا هم پر حرف نیستی دختر,خیلی هم قشنگ حرف میزنی,حالمم الان خوبه,ممنون که دلداریم میدی
http://man-tanham.blogsky.com
پاسخ:
سلام مهربون.
خیلی خوش اومدی!. حتما میام. اینقدر بیام خونه اینترنتیت مهمونی که از دستم خسته شی.
خوشحالم که خوبی. امیدوارم همیشه خوب باشی مایل به بهتر.
ایام به کامت.
sepanta
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 03:19
قشنگ بود و …. غمگین !! مرسی دوست جونم

پاسخ:
سلام آشنا.
ممنونم. این روز ها راستش دلتنگم و نگران. چجوری بگم؟ جایی بسیار نزدیک و بسیار دور از من اتفاق هایی می افته که دلم نمی خواد بی افته. من داخل ماجرا نیستم ولی نگرانم آشنا. می ترسم. نه برای خودم. دعا کن چیزی نباشه آشنا. دل من گناه داره به خدا دیگه نمی کشه. واسه دلم دعا کن آشنا.
پاینده باشید.
sepanta
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 21:36
فقط میتونم بگم ازخدامیخوام این مساله ای که گفتی،نتیجه بدی نداشته باشه و طوری بشه که خیالت راحت بشه .

پاسخ:
خیال من رو بیخیال. من تا زنده ام…
همین اندازه که به خیر بگذره و اون هایی که درگیرش هستن سلامت و خاطر جمع باشن واسه من بسه. دیگه مطمئنم بیش از این نباید بخوام چون خدا بهم نمیده. شاید هم نباید بده چون از اولش جواب، جواب من نبود.
بیخیال.
ممنونم آشنا.
پاینده باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اگر می شد روزی ببینم! در پاسخ به آرزو های دوستم حسین عزیز

سلام دوست من.
تو سرشاری از خیال و من پرم از حسرت هایی به رنگ رویا های تو.
اگر می شد من روزی ببینم، چشم هایم را پر می کردم از تماشا، از نور، از رنگ،
اگر می شد من روزی ببینم دوباره به میان شب های سپید و به دیدار روشنایی های خیال انگیز بهشتین می شتافتم. نور بازی شبانه!
یادش به خیر!
در اتاقک کوچک اتومبیل متحرکی که آن لحظه ها تمام وسعت دنیای من می شد، می نشستم و خیره می شدم به لامپ های بالای سرم. نگاه می کردم تا بیایند و بگذرند همچون کودکی های من!.
آه که چه دلتنگم برای آن نور های عزیز که در خیال های کودکانه من ستاره هایی بودند که دوستانم می شدند و از آسمان می آمدند پایین فقط به خاطر اینکه با هم بازی کنیم.
در تمام آن شب های طلایی با خودم می گفتم دنیای آدم بزرگ ها ستاره ندارد ولی من بزرگ هم که باشم ستاره بازی خواهم کرد.
مطمئن بودم آن ها خواهند ماند با من و در دنیای سپید من. نمی دانستم که تاریک میشوند و میروند، مانند چشم هایم!
دلم تنگ شده برایشان! برای آن دوستان آسمانی که دوستشان داشتم و قرار بود بمانند با من در فردا هایی که در خیالم روشن بودند و امروز تاریکند. دلم تنگ شده برایشان،
به وسعت آسمان برای آن آشنا های روشن دیروز دلتنگم!.
اگر می شد من زمانی ببینم بلند می شدم و به خیابان می زدم، بدون عصای سفید! و پیاده و معمولی، نه کند کند کند از ترس افتادن، راحت و آرام و سبک، پیاده راه می رفتم، راه می رفتم و باز هم راه می رفتم. بدون اینکه بترسم از چاله کوچک یا جوب بزرگی که نقش زمینم کند. بدون اینکه مواظب باشم مبادا بساط هیچ دستفروشی را پخش زمین کنم و او هم بعد از فرو دادن حرص و فریاد نیمه کشیده اش، پس از نگاهی و مکثی، در میان تردید و خشم و رحم و درماندگی از اینهمه بگوید: خدا شفا بده برو برو عیب نداره.
اگر می شد من زمانی ببینم نگاهم را پر می کردم از آسمان، از ستاره، از باران.
می رفتم زیر باران و قطره های قشنگ و شفافش را نقاشی می کردم. آنقدر در این جشن شفاف باقی می ماندم تا خودم و دفتر نقاشی ام خیس شویم و آغشته به بوسه های عطرآگین باران، به شفافیت آب، به هوای خیس بهشت.
آنقدر می ماندم تا من و دفترم خیس شویم از نوازش بارانی که تصویرش پر می شد در چشم های بینایم.
اگر می شد من زمانی ببینم!
ببخش دوست من. دلم این روز ها گرفته از اینهمه سیاهی.
زیادی تاریکم از اینهمه تاریکی. از شبی که بسیار فرا تر است از شب چشم های من.
خسته ام از اینهمه شب.
ببخش دوست من. حال و خیال دلداری ندارم. ترجیح می دهم این دفعه و اینجا خودم باشم. پریسایی که دلش آه می خواهد!.
کسی شاید مثل تو، که این بار می خواهد بدون پروای خود و دیگران بگوید دلم گرفته از اینهمه سیاهی!
وای که چقدر دلم گرفته از اینهمه شب!
دیدگاه های پیشین: (9)
sepanta
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 08:16
خیلی عالی و دلنشین نوشتی ، فقط میتونم بگم آفرین .
ازخدا میخوام که آرزوهایی که تو متنش بود، عملی بشه .
ایشالا وقتی شد، بستنی باید بدیا .

پاسخ:
بستنی آشنا!؟ چه کم توقعید شما! اگر می شد که بشه سور می دادم. 1سور بزرگ اندازه10000تا بستنی. بیخیال. اگر ها رو بیخیال. اگر می شد بستنی مجازی هم داد همینطوری به سلامتی آشنایی آشنا بستنی می دادم. جدی کاش می شد دنیای مجازی اینهمه پیشرفت کنه! شاید به اونجا هم برسه کی می دونه؟ کاش باشیم و ببینیم به نظرم خیلی جالب میشه.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 18:06
سلام. این متن و بهتره بگم دلنوشته ی شما من رو یاد شعر محکوم آقای عصمتی شاعر نابینا انداخت که از وبلاگشون عیناً کپی می کنم؛ نام شعر: محکوم هست که به دوستان نابینا تقدیمش کردند:
در جاده ای تاریک
با ستارگانی خاموش
محکومم
که عینک دودی بزنم
و عصایی به دست بگیرم
تا
پانزده اکتبر هر سال
روز نامه ها مرا
باخطی بر جسته بنویسند
******
محکومم
که عقاب های چشمانم
به لانه برنگشته باشند
و گنجشکان
در جای خالی آن ها
تخم بگذارند
و مرثیه بخوانند
برای
پرهایی که ریخته است
برای
عقاب هایی که دیگر نیست
*****
محکومم
به چاله های شهرداری
با دست و پای زخمی
در نزدیکی خیابانی که
از چاه های عمیق شهردار
رونمایی میشود
***
محکومم
به سر شکستگی
در مقابل داربست ها
وقتی راه که نه
دارِ مرا بسته اند
و من
با سیلیِ دار بست ها
صورتم را سرخ میکنم
***
محکومم
به عصایی که سفید است
و حال اژدها شدن ندارد
و گاهی
درگذر از جوی حقیر
رو سیاه میماند
***
محکومم
به ایستادن طولانی
کنار خیابان
وقتی که عجله ام
زیر سر هیچ شیطانی نیست
محکومم
دوچرخه ی توی پیاده رو را
جعبه ی جلوی مغازه را
تنه بزنم
بیندازم
دو بار عذر بخواهم
دو بار
کوری
مگر نمی بینی
را لبخند بزنم
*******
محکومم
روضه ی سکوت بگیرند
بعضی ها
وقتی از کنارم می گذرند
و
در فلکه راهنمایی
سوال هایم
از رهگذران عجول
به مقصدی نرسد
محکومم
چهره ی مادرم را
از یاد برده باشم
و
عکس معصوم دخترکانم
از آلبوم خاطراتم
برداشته شده باشد
و من
محکومم
که محکوم بمانم
بی هیچ تجدید نظری
به جرمی که
نمی دانم
و به گناهی که…
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چه شعر قشنگی! آقای عصمتی شاعر خوبی هستن نه به خاطر این شعرش. من نوشته هاش رو دوست دارم.
ممنونم دوست عزیز.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت 16:16
سلام بر شما.
بروز هستم؛ خوشحال میشم تشریف بیارید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
حتما میام. توی راهم. اونجا می بینمتون.
پاینده باشید!
sepanta
پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 08:17
خواستم بگم شام، دیگه روم نشد !!
ازخدامیخوام که این اتفاق بیفته ودوباره ببینی . اصلاخودم شام میدم، فقط این اتفاق بیفته و ۱دنیاشاد بشم .

پاسخ:
ممنونم آشنا. بیخیال نشد دیگه. کاریش نمیشه کرد. بیخیال.
ایام به کام.
یکی
پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 21:38
خیال نکنی نخوندما که چیزی نگفتم. ی جاهایی باید چیزی نگفت. قشنگه. قشنگ و تلخ. ببین تو درست میگی ولی از خنده ها هم بنویس. بنویس میشه بنویس. همیشه سیاه نوشتن سیاهت میکنه. سعی کن سفیدم بنویسی. هی بازم از این چیزا بذار. یادم نیست انگار گفته بودی شعرم میگی. چرا شعراتو نمیذاری اینجا؟ بذار بخونیم. هی بنویسیا, زود باشیا, زودزود بذار میدونم از این نوشته ها زیاد داری. خسیس نباش بذار اینجا بخونیمشون. هی راستی دیدم توی اون سایته داشتی ذکر خیرمو میکردی. من همیشه اینطرفام حتی وقتایی که نظر نمیذارم هستم ولی چیزی نمیگم. شک نکن که اگه بخوام نظر بدم همیشه توی پستات نظر اولی مال منه. هی ببین اینو زیاد خوندم خسته شدم حالا ی جدید بنویس. برو همین الان ی جدیدشو بیار بذار آفرین.
منتظرما, فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
توی گوشکن رو میگید؟ آره1کوچولو اسم و رسم شما رو بردم. خداییش ذکر خیر بود دیگه. خوشحالم که هستید جناب یکی. بیشتر بگید تا بیشتر بودنتون رو احساس کنم. نمی خوام حس کنم غایبید جناب یکی. نمی تونم توضیح بدم. رفتن ها رو دوست ندارم. مخصوصا این مدلی هاش رو.
ببخشید بیشتر از این دیگه…
ایام به کام.
mehrdad
دوشنبه 9 تیر 1393 ساعت 15:03
سلام مرسی اومدی وبم
اون آهنگایی که تو وبمه رو خودم ساختم و خوندم
اگه دوستداشتی بیا دانلود کن و نظرتو بگو
اگه نظر به وبلاگ ثبت نمیشه
این آدرس ایمیل:
mehrdad.foadian@gmail.com

اینم آدرس اسکایپ:
mehrdad.foadian
http://www.shabhayetalaee.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
هم قشنگ ساختید و هم قشنگ خوندید. می دونید من موسیقی خیلی دوست دارم. پیش از این خودم1کمی کیبورد می زدم. ولی2-3سالی متوقف شدم و الان دوباره دارم از اول شروع می کنم. یعنی از اولِ اول. کاش موفق بشم بزنم!.
کار قشنگی می کنید. ادامه بدید. موسیقی با روح آدم حرف می زنه. بلند، واضح، بسیار گویا.
ایام به کام.
سیاوش
سه‌شنبه 17 تیر 1393 ساعت 16:54
میخوای ببینی ؟ دوست داری ببینی دنیا رو ؟ پس بزار منم نظرم رو بگم
ای کاش … ای کاش من ندیده بودم ، ای کاش کور بودم و نمیدیدم اینهمه ندیدن های آدمهای کور دل و بد چشم رو ، میخوای ببینی ؟ دنیای پر از خیانت و دروغ و تزویر رو … آدمهای آدمک نشان و نقاب به صورت رو … دنیای خاکستری و پر از پستی و کوچک اندیشی رو … ؟؟؟ دوست داری ببینی ؟ ببین چشم نمیخواد پریسا خانم … گوش نمیخواد تا بشنوی … یک قلب صاف و صادق میخواد تا احساس کنی ، تمام بدهی ها و زشتی های آرزویی که وقتی برات تکرار میشه همش میگی : بیخیال ، بیخیال
آره بیخیال … برای چی میخوای ببینی ؟ چیزی که تاریک ها رو روشن میکنه رنگ ها نور و لامپ های بالای سرت رو چشم نیست ، از شب خسته شدی ؟ ولی من عاشق اش ام ، عاشق صفای یکرنگی و سکوت اش ، عاشق تنهایی و بودن در لحظه های بودن اش .
ای کاش کور بودم ، کور ، تا نمیدیدم چیزهائی رو که امروز میبینم و با خودم میگم : خدایا … خد ا ا ا یا ا ا ا پس کی تموم میشه ؟
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
نمی خوایی ببینی؟ دلت می خواد کور باشی؟ چشم هات رو نمی خوایی؟ بدهش به من. به جاش مال من رو بردار. عاشق شبی چون می دونی بعدش صبح میاد. از نور لامپ ها متنفری چون مطمئنی هر زمان بخوایی باهات هستن. ندیدن رو ستایش می کنی چون یقین داری می بینی. فقط1روز یعنی24ساعت مرد و مردونه چشم هات رو ببند و بازشون نکن و فرداش ببینم باز هم کوری رو می خوایی؟ اون چیز هایی که از دیدنشون داقون شدی رو من1000بار بد تر و بیشتر دارم می بینم. اون تاریکی ها که گفتی دیدنشون چشم نمی خواد. دل می خواد و حس که متاسفانه من دارم.
چشم هات بی گناهن. دیگه هیچ وقت ناشکری نکن. خدا از من خیلی صبور تره ولی1زمان دیدی صبرش تموم شد و دلش خواست اشتباهی به حرف من گوش بده و چشم هامون رو با هم عوض کنه.
خدا نکنه. دلم نمیاد. در حق دشمنم هم چنین دعای وحشتناکی نمی کنم. بذاریم به حساب همینطوری. من و خدا.
دیگه بسه.
ایام به کام.
سیاوش
چهارشنبه 18 تیر 1393 ساعت 02:06
خسته شدم ، خیلی خسته ، شاید ، آره تو راست میگی اینها ناشکریه ، نه من مرد این کاری که گفتی نیستم خودم بهت میگم نیستم چون میدونم مال این حرفها نیستم ، نمیدونم چه ام شده ، چرا ؟ چرا من اینطوری شدم خدا ؟ میدونم … نه راستش نمیدونم تو جور سختی ها رو تحمل میکنی ، تو هم نمیدونی ، به هم دیگه در .
اگر شدنی هست من حاضرم ، بگو باید چیکار کنم چشم هام مال تو ، از ته قلب راضی ام ، چون تو قدرشون رو میدونی نه من ، مرد این یکی هستم اگه میشه بیا چشمهای من رو بردار ، خدا صبرش تموم نشه من به حرف ات گوش میدم ، دوستشون داری ، آرزو داری مال تو باشن … باشه
من اونقدر خودم تا خرخره غرق گناهم که دعا نکنم بهتره ولی ازش میخوام دعای تو رو مستجاب کنه ، حالا هرجور که صلاح میدونه ، اگر چشمهای من باید گرفته بشه میدم اش به خدا مال خودشه ، خودش داده خودش هم هروقت بخواد میگیره ، اگر دوست داشت بده به تو ، من خسته شدم ، از همه چی دعا کردی برای چشمهای من ، دعا کن خودم هم برم ، برم پیشش تا بلاخره با یکی حرف بزنم که بدونم دلش صاف و صادقه .
خدا الرحمن الراحمینه ، ولی تو اگر چشم نداری 1000 برابر من استعداد داری کاری که من آرزومه توی زندگی بتونم حتی یکبار هم شده انجام بدم رو هر روز انجام میدی و منم که غبطه ی تو رو میخورم ، کاش میتونستم مثل تو بنویسم ، کاش میتونستم قبل از مرگ یک کتاب چاپ کنم که اسم من روش باشه ، حالا چه با چشم چه بی چشم .
تو برای دیدن به این دنیا نیومدی پریسا خانم تو برای نوشتن و ماندگار شدن در این دنیا به زندگی وارد شدی … پس … انجام اش بده ، خواهش میکنم
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
دقیقا همینه. خسته شدی. دلت گرفته.
هرگز همچین دعایی نکردم و نمی کنم. این رو گفتم که تکونت بده و عبرت بگیری. چشم هات مال خودت. نگهشون دار و قدرشون رو بدون. من هیچ وقت نخواستم و از اینجا به بعد هم نمی خوام با گرفتن نگاه یکی دیگه بینا بشم. خدا هم می دونه و دیشب رو جدی نگرفته. نگاهت رو به کسی نده. خودت لازمش داری. واقعا لازمه. من هم حتما باید اینطوری باشم که اینطوری شدم. و درد، بی چشم هم میشه از تاریکی های جهان درد کشید. مثل تو و مثل من. خستگیت رو می فهمم. من تا حالا کتاب ننوشتم. نوشته های من تنها مال دفترم هستن و بعدش بعضی هاشون هم اینجان. نقاشی رو خیلی دوست دارم. اگر می دیدم خوب می کشیدم می دونم. تو هم بکش شاید بتونی. نوشتن هم… بنویس. سبک میشی. من ماه ها و سال ها بود که نه می نوشتم و نه درست و حسابی حرف می زدم. الان چند وقتیه که دوباره دارم زنده میشم. خیال می کردم دیگه هرگز نمی تونم بنویسم. هنوز هم چندان مطمئن نیستم بعد از این وقفه طولانی دیگه بتونم مثل گذشته بنویسم. امیدوارم بتونم. تو هم به خودت و به دلت کمتر سخت بگیر. اگر فرصت داشتی بلند شو1خیابون رو بگیر داخلش راه برو. راه برو و تماشا کن. اونقدر برو که از خستگی پا هات درد دلت یادت بره. این وسط اگر دلت خواست، به یاد من هم باش.
برای1پاسخ در بخش نظرات دیگه بسه زیادی نوشتم.
ایام به کام.
سیاوش
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 15:11
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
تو ترجمان جهانی … بگو چه میبینی ؟
تویی برابر تو ، چشم در برابر چشم
در آن دو چشم پر از گفتگو … چه میبینی ؟ … چه میبینی ؟
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
تو هم شراب خودی ، هم شراب خواره ی خود
سوای خون دل ات … سوای خون دل ات ، در سبو چه میبینی ؟
بگو چه میبینی ؟
در آن گلوله ی آتش گرفته ایی که دل است
در آن گلوله ی آتش گرفته ایی که دل است
و باد میبرد اش … و باد میبرد اش ، سو به سو چه میبینی ؟ چه میبینی ؟
درون آینه ی روبرو چه میبینی ؟
چه میبینی ؟
http://siavashkameli.parsiblog.com/
پاسخ:
خسته از خاک و خزانم گه پرواز کجاست؟
من از این شب نگرانم گه پرواز کجاست؟
صبح در کنج خیالم چو وجودم پژمرد،
رو به پایانم از این غم دم آغاز کجاست؟

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط دلم خواست بنویسم

سلام به همگی.
دلم خواست بنویسم. فقط دلم خواست بنویسم و وقتی دوباره خوندمش دلم خواست به جای این که حذفش کنم بذارم اینجا.
دیگه نمی خوام حرف بزنم.
امروز منبر نمیرم. دفعه بعد تلافی می کنم.
***
تمام حضور شب را از آغاز، تا پایان،
با مرکب ساکت سکون، طی کردم.
تمام شب را از آغاز، تا پایان!.
از میان سایه های خسته ی کابوس های شب آلودی، که خون رویاهای صبحرنگم را،
در جام های شرم آگین، تا انتها سر می کشیدند،
صبور و ساکن و سرد، گذشتم.
چنانکه گویی نمی گذشتم.
از زیر سقف کوتاه بلندای آسمان، که دور از چشم خواب آلود خواب،
خم شده بود تا خاک ستاره های عزیزش را برای آخرین بار، ببوسد،
سیاه و درد اندود، اشک را گریه کردم،
چنانکه گویی نبودم.
بر مزار پیر شباب خویش،
غبارین، نشستم،
چون قطره اشکی داغ، از سرمای آه حسرتی سوزان،
که نقش نمناک –کاش- را در خویش، جاودانه ساخته بود.
چنانکه گویی از ازل، خاک آفریده شده ام، نه از خاک.
و عشق!،
یگانه یادگار جاویدان همتی استوار،
که در جایی از تاریکی ناکجا،
همچون شیشه ی خواب های شیشه ای کودکی کوچک من،
با تبر حقیقتی بُرّان،
بی صدا شکست و تمام شد.
چنانکه گویی مثل لبخندهای خاکی من،
از ابتدا خواب بود،
و عشق!،
این یگانه یادگار جاوید آن زمان تلخ و شیرین بی خبری را به باد، می سپارم.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
sepanta
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 07:55
سلام،صبحت بخیر
خوب کردی شعرتو گذاشتی. قشنگ بود،مرسی

پاسخ:
سلام آشنا.
نمی دونم چرا گذاشتمش. شاید چون دلم گوش می خواست واسه شنیدن. شاید دیگه تحمل نداشتم یواشکی جیغ بکشم. دلم خواست بقیه بشنون، بخونن، ببینن، بدونن.
ممنون بابت لطف شما آشنا.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 18:34
سلام.
خیلی کار خوبی کردید که شعرو این جا گذاشتید.
شاید این شعر، بدون هیچ پیش زمینه ای از طرف شما نوشته شده باشه و به ذهنتون خطور کرده باشه. اما به هر حال هر کسی نیاز پیدا می کنه که حسش رو با کسی در میون بذاره؛ اگر هم با دلیل به ذهنتون رسیده باز هم کار خوبی کردید که این جا نوشتیدش؛ من فکر می کنم که نوشتن خیلی وقتا باعث تخلیه ی روحی میشه.
اصلاً مهم نیست که چه عواملی باعث نوشتن ما بشن ولی وقتی حس نوشتن میاد باید نوشت؛ شما هم بنویسید و از پاره کردن بپرهیزید؛ جداً بپرهیزید؛ لا اقل اول این جا بذارید و بعد پاره شون کنید چون وقتی این جا گذاشتید با اون که اختیار حذفش با خودتونه ولی به هر حال حرف دلتون رو زدین و بعد بر فرض پاکش کردید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله با شما موافقم وقتی حسش میاد باید نوشت. ولی یکی بیاد به من توضیح بده چرا نمی تونم بیام وب شما مهمونی؟ چند روز این مشکل رو با پر پرواز داشتم و حالا با وب شما. ای بابا زنگتون رو درست کنید هرچی در می زنم باز نمیشه.
بلاخره میام تو
پاینده باشید.
Sepanta
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 20:47
خوب اونایی که به نوشته هات آشنا هستن خوندنش . حتما خوششون هم اومده . من که سر صبح از خوندنش لذت بردم .
میگما ؛ من وقتی خوندمش ؛ داغ داغ بود !! آخه 20 دقیقه قبلش شعر رو پست کرده بودی .

پاسخ:
این نظر لطف شماست آشنای عزیز من.
بله وقتی شما خوندیدش داغ بود. ولی نه به داغی لحظه هایی که می نوشتمش. داشتم می سوختم. جاش هم تاول زده و الان زخمی هستم. چیزی نیست. خوب میشم. درست میشم. دردش می خوابه. درست میشه.
sepanta
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 08:33
ای وای !!! اینقد ناراحت بودی !؟ جانم،الان بهتری ؟

پاسخ:
بله الان زنده ام. من مثل آب دریا جذر و مد دارم. الان در حالت جذرم. بیخیال. چیزی نیست. درست میشه.
sepanta
شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 07:56
بایدسرحال و سرفرم باشی پریسا جان

پاسخ:
کاش بتونم! دارم سعی می کنم. واقعا دارم سعی می کنم. گاهی واقعا سخت میشه. دارم سعی می کنم. از رو نمیرم که.
یکی
شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 09:18
از وقتی خوندم درگیر نوشتتم واسه همینم زودتر نیومدم. راستی از فرشته چه خبر؟ چه کرد با نشونه آتیش؟ شاید داره به جراحی فکر میکنه. دلم میخواد اینطور باشه. هی تو قشنگ مینویسی ولی میدونی زیاد عمیق مینویسی. به اونجایی که گفتی پستاتو بعضیاشو میذاری سر زدم. بعضی چیزاشم خوندم. انتظار که نداری همشون بخونن و بفهمن, حتی اینجا, اونجا جایی نیست که افراد زیادی بفهمن تو چی میگی, اینجا هم همینطور ولی بنظرم باز اینجا اوضاع شاید بهتره, آخه اینجا ی یکی داره که اونجا نداره. میدونم میفهمی چی میگم. اینطور چیزا همیشه مخاطباش کمترن ولی بنظرم تو کسی نیستی که دنبال اینچیزا باشی. بنویس و اول بذار اینجا بعدش اگر خواستی بذار اونجا. من منتظر بعدیشم و الان بیشترم منتظرم. زود باشیا, بنویسیا, میام گیر میدما, هی دیگه داستان نمیگی؟ زود زود بنویس منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
ممنونم. پس شما گوشکن رو دیدین؟ من خیلی دوستش دارم. داستان نه دیگه فعلا ترجیح میدم نگم اون2تای قبلی تمام توانم رو کشیدن باید تجدید قوا کنم. نه جناب یکی من دنبال مشوق های چندصدتایی نیستم. من فقط می نویسم. تا حالا فقط واسه خودم و این یکی رو دلم خواست بذارم بقیه ببینن. واسهم تفاوت چندانی نداره چندتا نظر تعیید یا تکذیب داشته باشم. خوشحالم که هستید جناب یکی. شما همراه شروع شدن اینجا شروع شدید. یعنی حضورتون شروع شد. ادامه حضورتون رو دوست دارم.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 10:31
عالیه ، بقول خودت از رو نرو. سعی کن سرحال و شاداب باشی ، صبا ورزش کن ، بادوستات رفت و آمد داشته باش . هروقت جورشد ،برو سفر و حسابی خوش بگذرون

پاسخ:
وای سفر! ای خدا1دسته نفر که مثل خودم باشن رو بفرست با هم بریم سفرررررررررر!
sepanta
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 08:07
حتما جور میشه پریساجان

پاسخ:
می رسیم به همون قصه امید. بله باید امیدوار بود.