دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نگاه من و روز عصای سفید.

سلام.

از نظر حال و احوال چطورید؟

امیدوارم20باشید.

من بد نیستم. البته دروغ چرا؟ 20نیستم ولی فعلا از مرز10رد شدم و در حال حاضر تجدید نیستم تا بعد برم طرف20.

شاید به این سادگی احوالم20نشه ولی نه خیال دارم تجدید شم نه مردود. شما چطور؟

خوب، جوابش کاملا شخصیه. پس به خودتون جواب بدید.

روز عصای سفید23مهر پیشاپیش به تمام دوستان نابینا مبارک.

بهم نخندید ولی من فلسفه این همه سر و صدارو هیچ وقت نفهمیدم. سر در نمیارم که چرا باید این روز به نام ما نابینا ها باشه و بهمون تبریک بگن.

من1نابینا هستم و با این حال هیچ وقت به تبریک هایی که به مناسبت این روز واسهم میاد جواب نمیدم. نه این که دلم نخواد، انگار جوابی واسهش پیدا نمی کنم که بدم. نمی فهمم تبریک واسه چی؟

23مهر روز عصای سفیده. روز نابینا. روز من و باقی نابینا های مثل من. روزی که بهمون تبریک میگن، برامون جشن می گیرن، سخنرانی می کنن، به بینا های حاضر در برنامه ها یادآوری می کنن که ما چقدر توانایی داریم و…

خوب، تمام این ها برای چی؟

اگر از من بپرسید میگم این حرفها به جایی نمی رسه. ما باید خودمون خودمون رو به بینا ها و به خودمون ثابت کنیم. اون ها باید ببینن که ما توانا هستیم نه این که توی سخنرانی ها و اشعار بشنون. از وقتی من یادمه این جشن ها و سخنرانی ها و شعرها بوده ولی همچنان بینا ها اونقدر که می خوایم باورمون ندارن. می دونید واسه چی؟ واسه این که خودمون هنوز خودمون رو باور نکردیم. باید باور کنیم که می تونیم و باید بتونیم.

البته بعضی از ما فعل خواستن و توانستن رو بد صرف می کنیم. باید در کنار باورمون واقعبین و منطقی باشیم. بعضی چیزها واقعا از دست من به عنوان1نابینا برنمیاد و کاریش هم نمیشه کرد. من شخصا ترجیح میدم با اصرار به انجام کاری که واقعا کار من نیست خودم رو در نگاه دیگران و در باور خودم شبیه…ها جلوه ندم و در عوض تمرکز و توانم رو بذارم سر موفقیت در اموری که بدون دیدن هم میشه درش تا هر جا که1بینا می تونه پیش بره و حتی بیشتر و پیشتر از اون پیش رفت و پیروز شد. اینطوری دیگه نه شعر لازمه نه سخنرانی و نه یادآوری در میان برنامه هایی که فقط1روز در سال به نام ما اجرا میشه. چون اون زمان دیگه من خودم نشونه زنده و حاضر توانایی1نابینا هستم و نمیشه انکارم کرد.

البته من هر زمان که بتونم به جشن عصای سفید میرم و دوستان و آشنا ها رو می بینم و حسابی مجلس رو شلوغ می کنم و بهم خوش می گذره. ولی اگر ازم بپرسن نظرت چیه میگم که ای کاش ماجرا طور دیگه ای بود.

همیشه در این روز با خودم آرزو می کنم که ای کاش می شد بتونم به عنوان1انسان کاری کنم.کاری که بزرگ و با ارزش باشه. اینقدر بزرگ و با ارزش که بشه1روز رو به نامم زد و به خاطرش1روز رو به نام تمام همنوع هام زد.

این خیلی آرمانیه ولی ای کاش دست های من اینقدر توانا بودن که می شد.

ای کاش توی تقویم هایی که هر روز سال به نام1دسته و1نفر سند خورده روز انسان هم داشتیم.روزی که انسان ها انسانیت خودشون رو ثابت می کنن. ای کاش می شد انسان کاری کنه.کاری بزرگ و با ارزش. اینقدر بزرگ و با ارزش که بشه1روز رو به نامش زد. فرقی نمی کنه اون من باشم یا تو دوست عزیز. فقط کافیه طرف انسان باشه. شاید کار به این بزرگی برای1دست زیادی بزرگه و باید همه با هم باشیم.

من می خوام این23مهر برام1نقطه شروع باشه. نقطه آغاز تلاشم برای نزدیک تر شدن به معیارهای انسان بودن.

شاید توی تمام عمرم موفق نشم کار بزرگی کنم ولی همینقدر که انسانیتم در درونم زنده بمونه و قوی تر بشه از نظر من خودش1کار بزرگه. چون نتیجه های بسیار درخشانی پشت سرش داره.

بیاید با هم شروع کنیم. مطمئنم که با هم بهتر پیش میریم و موفق تر هستیم.

حالا نگید باز از این چیزها نوشتی. چیکار کنم؟ ازم حرف دل خواستن و این واقعا حرف دل امروزم بود و هست.

با تمام این حرف ها من امسال میرم به مراسمی که1روز زودتر یعنی22مهر در شهرستان ما برگزار میشه و دلم می خواد حسابی به خودم و اطرافیانم خوش بگذره. این وسط اگر اتفاق جالبی که ارزش گفتن داشته باشه بی افته که خیلی خیلی دلم می خواد بی افته در1پست بی موقع و زود هنگام اینجا می ذارم و واسه شما هم تعریف می کنم. ای کاش همچین چیزی پیش بیاد. عاشق اتفاق های گفتنی و غافلگیری های با حالم.

اتفاقی بی افته یا نی افته من منتظرم. من اصولا همیشه منتظرم. منتظر1چیز مثبت. هر چیزی که بتونم باهاش به خودم و باقی اطرافیانم یادآوری کنم که زندگی قشنگه. می تونه1وعده ملاقات با1دوست عزیز در چند روز آینده باشه یا1گردش چند ساعته کوچیک و خودمونی با دوست ها یا هر چیز کوچیک و شاید هم بزرگ دیگه. فقط کافیه چیزی باشه که پیش اومدنش شادم کنه.

زندگی همین اتفاق هاست دوست من. همین انتظارهای شاد و همین لبخند های کوچیک که می تونن قهقهه های بزرگ و دسته جمعی بشن. باور کن و امتحانش کن.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (3)

دانلود فیلم پل چوبی

شنبه 20 مهر 1392 ساعت 21:50

عاللی

http://www.topseda.ir/3771/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D9%84-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C

پاسخ: ممنونم.

سارا

شنبه 27 مهر 1392 ساعت 10:58

سلام خانومی منم مثل تو هر کی عصای سفید رو بهم تبریک میگفت واقعاً نمیدونستم چه جوابی بهش بدم راستی مرسی که بهم سر زدی منم همیشه مزاحمت میشم و مهمان دنیای قشنگتم

http://pareparvaz.net

پاسخ: سلام سارای عزیز. هر زمان دلت خواست بیا بهم سر بزن دوست من. خوشحالم می کنی خیلی زیاد. من هم که همیشه وسط پر پرواز در گردشم. راستی چه قشنگ می نویسی. مدل و موضوعات قلمت رو دوست دارم. عصای سفید و تبریکات اطراف. خدارو شکر تموم شد تا سال بعد. حالا1سال وقت دارم فکر کنم سال آینده در جواب تبریکشون چی بگم. مطمئنم که پیدا می کنم. ایام به کام.

علیرضا

یکشنبه 28 مهر 1392 ساعت 21:50

سلام خسته نباشی و ممنون از مطلب جدیدت تو متنت که نوشتی هربرت جرج ویلز نشناختم اول ولی توی لینکت فهمیدم که منظور همون اچ جی ولز هست مجددا تشکر بابت کتاب خوبت برات آرزوی موفقیت دارم درپناه حق

پاسخ: سلام دوست عزیز من. پارسال دوست امسال آشنا. چه خبر از درس؟ خوب پیش میره؟ بله احتمالا خوب پیش میره. همت که باشه خیلی مشکل ها می ذارن در میرن. چقدر خوشحال شدم امشب اینجا دیدمتون. دلم تنگ شده بود. ممنون به خاطر آرزو های با ارزشی که برام کردید. ارزششون چندین برابره وقتی از طرف1آشنای عزیز باشه. امیدوارم ایام خیلی زیاد به کامتون باشه و همیشه همینطور بمونه. موفق باشید دوست من.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نظر شما چیه؟

سلام به همگی.

چه ها می کنید با مهر مهربان؟

راستش با من که هیچ وقت چندان مهربان نبود و حالا هم مهربان نیست ولی با اینهمه به نظرم این کم لطفی از خودمه و مهر مثل همه ماه ها و لحظه ها مهربانه و این خودم هستم که باید باهاش درست تا کنم.
و من نمی تونم. بلد نیستم.

بگذریم. این دفعه اومدم تا. نمی دونم اسمش رو چی بذارم. ایراد، پرسش، نظرخواهی، درد دل یا… من میگم شما خودتون1عنوان بهش بدید.

تا حالا فکر کردید ما از اینترنت و باقی تکنولوژی چطور استفاده می کنیم و اصولا استفاده ما درسته یا نه؟

چند روز پیش مجبور شدم به جواب این پرسش فکر کنم ولی چندان نتیجه ای نگرفتم.

داستان از اسکایپ شروع شد.

من آیدی اسکایپ دارم و چند نفر هم اد هستن. نمی دونم شماها از اسکایپ و باقی چتروم ها چطور استفاده می کنید ولی به نظر من و برای خودم این چیزها هرچند خوب هستن ولی ترجیحا بهتره استفاده ازشون دایمی نباشه.

اما ظاهرا تمام دوستان من با این نظرم موافق نیستن. نمونهش یکی از دوستان اسکایپی من بود که هر بار اسکایپ من بالا می اومد و ایشون هم آنلاین بود همیشه اصرار داشت با هم حرف بزنیم و هر بار هم به خاطر مخالفتم مورد اعتراضش بودم و با این که بارها برای این دوست عزیز توضیح دادم که چندان اهل اسکایپ بازی و صحبت ها و مکالمه های بدون موضوع نیستم باز هم ایشون قانع نشد و چند روز پیش در بخش پیغام های همین وبلاگ دیدم که این دوست محترم برام نوشته بود چون من حاضر نشدم در اسکایپ باهاش صحبت کنم به نشان اعتراض دیگه با من قهر کرده!

خوب، شما اگر جای من بودید چه قضاوتی می کردید؟

آیا واقعا اینترنت فقط به این درد می خوره که من بشینم پای اسکایپ و هر بار که سیستمم اومد بالا حرف بزنم؟ از چی باید حرف بزنم؟ مگه چقدر میشه حرف زد؟ یعنی استفاده بهتری از زمان و از امکانات نمیشه کرد؟

نظر این دوست عزیز من محترمه ولی من واقعا از خودم می پرسم آیا این راه درستیه که ما برای استفاده از اینترنت بهش رسیدیم؟ و همینطور امکانات دیگه. تلفن، کامپیوتر، یا هر امکانی که برای راحت تر شدن زندگی ما به وجود اومده.

این دوست عزیز رو هنوز در اسکایپ می بینم ولی به نظرش مبنی به قهر با خودم احترام می ذارم و باهاش مکاتبه نمی کنم.

ای کاش همه ما پیش از به دست آوردن امکان استفاده از امتیازی با موارد کاربردش1آشنایی نسبی پیدا کنیم تا نه خودمون به خاطر برآورده نشدن انتظاراتمون دل زده و سرخورده بشیم و نه دیگران رو تحت فشار و اجبار و معذوریت مجبور به تغییر بینش و احتمالا تغییر روش کنیم.

شاید من زیادی تند رفتم و تند میرم. نظر شما چیه؟

دیدگاه های پیشین: (5)

یکی

یکشنبه 14 مهر 1392 ساعت 05:10

اینطوری بهتر شد. به شرط اینکه متوقف نشه. من خیلیوقتها نظر نمیدم ولی تقریبا همیشه اینطرفها میپلکم. پس دیگه پست جمعه اترو تکرار نکن. این دوست اسکایپیت هم مثل اینکه هنوز درست و حسابی نگرفته. بذار قهر کنه. یا میفهمه یا نمیفهمه. من خودم چت زیاد میکنم ولی همونطور که گفتی نظرات فرق میکنه. اگر کسی نخواد باهام حرف بزنه باهاش قهر نمیکنم. کاری میکنم که بخواد و حرف بزنه. تعریف از خودم نباشه توی این زمینه ها مهارتم زیادی بالاست. مرسی از این پستت. ولی من همیشه بازدیدکننده ات هستم و همیشه در کنار رضایت بقیه باید در فکر رضایت من هم باشی. پس نظرات این دفعه امرو یادت نره و با لینک یا بیلینک بگرد یک موضوع پیدا کن که قبل از اون ایام به کامت در موردش بنویسی. مرسی. باز میبینمت. فعلا بای.

پاسخ: ممنونم جناب یکی. به خاطر حضورتون، نظراتتون و انتظاراتتون. ممنونم. چشم. انجام میدم. ایام به کام.

nima

پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 18:38

salam rafigh .. mifahmam haleto .. amma ag shoma bekhay b khatere digaran zendegi koni ,, inke narahat beshan az to ya na ,, faghat enerzhit ro hadar midi .. b khodet begoo k khodam chi mikham .. to in donya aksare ma adama az khodemoon ghafel hastim .. chon hichvaght az khodemoon nemiporsim k man chi mikham ?? to tak take lahzehaye zendegi … bayad yad begirim va dast az in mani k hastim bar darim .. ta y mane behtar y mani k taklifesh ba khodesh maloom basheh motevalled besheh .. harfe del ziade .. dar akhar ham inke khodeto peyda kon ounvaght jaygahe har kasio har chizi moshakhas misheh ..

پاسخ: سلام دوست جدید من. بله موافقم. خودمون رو که پیدا کنیم جای همه چیز مشخص میشه. ولی توی این جهان سر در گم و چرخون که زمین و زمان از چرخشش سر گیجه گرفتن، من راستش، مشکله. سخته. گاهی گم میشیم. باید بگردیم تا پیدا بشیم. کاش این ماجرا ها ختم به خیر بشن!. خوشحالم و ممنون از حضور شما. ایام به کام.

nima

پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 21:57

bayad farhange khaleghemoon ro yad begirim .. mishe yad gereft .. faghat bayad taslim beshim va peye khoshhali .. peye rezayat .. peye aramesh begardim har saniyeh ..ounvaght hame chiz rangi misheh hame chiz shaffaf misheh .. hame ja por az noor misheh ..

پاسخ: 1زمانی من هم اینطوری می دیدم. کاش می شد هنوز هم همین طور ببینم ولی… اتفاق های بدی افتاد دوست من. چنان بد که هنوز هم باورم نمیشه خدا با اون همه مهربونی و عشقی که میگن به بنده هاش داره نشست و تماشا کرد و فقط تماشا کرد و چیزی نگفت. بعدش من دیگه نتونستم اعتماد کنم. دیگه نشد به اعتقادات گذشتهم اعتماد کنم. اعتمادم مثل1دیوار بلند ترک خورد و ریخت و ویران شد و از اون زمان تا به حال هرچی بیشتر برای بازسازیش تلاش کردم کمتر موفق شدم. ای کاش می شد مثل شما ببینم تا شاید این روح ناآرومم دست از سرکشی برداره و کمتر آزار بده. بیخیال. درست میشه. این هم درست میشه. ایام به کام.

nima

جمعه 30 خرداد 1393 ساعت 13:09

vaghti az dide khodemoon b etefaghhaye zendegi negah konim dargire kammiat mishim chon kamel nistim .. ama har chizi k az tarafe khalegh biad hatman doroste va dar nahayate edalat .. ma mitoonim ino bebinim mitoonim y omr ham ba hezar bahaneh .. bahanehaee k shayad aghle hezar andishmando b sooye shoma jalb koneh va nazare mosbat bedahand b inke hagh ba shomast .. ama dooste man hagh hamishe ba khodast .. bayad bish az inha b khooneye delemoon b kooche pas koochehaye khalvatesh sar bezanim .. motmaen hastam ahvali entezare ma ro mikeshand k ma kamelan bi khabarim ..

پاسخ: ای کاش می تونستم اینطور ببینم! واقعا دلم می خواست می تونستم دوست عزیز. اگر می تونستم اینطوری ببینم اینهمه دردم نمی اومد چون می گفتم خدا خواسته و نه دست من بود و نه تقصیر من. ولی… خوب، کوره زندگی هر کسی رو1مدل پخته و پرورش داده. شما رو با این بینش پرورده و من رو چنان فشرده که جز آخ چیزی نمیگم. همین آخ رو هم دیگه نمیگم. فقط دیگه دست مهربونش که میگن و میگید هست رو… بیخیال. ممنونم از حضور شما. پاینده باشید!.

nima

شنبه 31 خرداد 1393 ساعت 01:00

man faghat midoonam ag halet khoobe b khatere khodete … age halet ham bade baz b khatere khodete .. har amali y axolamali dare az sooye hasti .. va ino midoonam k khodavand kheyli bozorge va bi niaz .. b boodo naboodo ma niaz nadare .. amma ma kheyli niaz darim khoda ro .. tanha shanse ma khodast .. tanha barge barandeye ma khodast .. ag oun nabashe ? kole in donya bi maniye … poooooche pooch .. khoda khode zendegiye .. har lahzeh har ja har bo’edi khoda hast .. chizi k hast faghat khhodast .. hame ja ro por karde to dele koochektarin zarrat va bozorgtarin kahkeshanha .. zahero batene har chiz .. avalo akhare har chiz .. hala jaleb injast ghose chera ??? gham chera .. b ghole molana :: chon k gham didi to esteghfar kon … gham b amre khalegh amad kar kon .. dooste man ma khalgh shodim k zendegio zendegi konim na ya’eso na omidio .. na tahammol kardano .. balke shad zistane har lahzaro .. hame chi haminjast pishe khodemoon .. mishe allafe in fahmidane khod shod .. javab mide .. shak nakon .. javabe hame chiz pishe khodemoone .. dastat ro lams kon ? goonehat ro lams kon .. ? boo bekesh .. mibini khoda ro …?

پاسخ: ممنون دوست عزیز. پاینده باشید!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی حرف دل

سلام.

این بار پستم مثل همیشه نیست. کمی تفاوت داره.

من از همه شمایی که این پست رو می خونید معذرت می خوام که این دفعه حرف هام شاید کمی تاریک هستن.

امشب، شب30شهریورماه92هصت و من.

دلم می خواد اینجا چیزهایی متفاوت با هر بار بنویسم.

دلم می خواد اینجا بنویسم که دلم خیلی گرفته.

دلم می خواد بنویسم1بیمار در کما داشتم که عصر3شنبه26شهریور92بعد از1شوک چند لحظه ای وحشتناک ولی شاید کوتاه برای همیشه تموم شد.

ماه ها در کما بود و همه و همه از آبان91بهم می گفتن که دست بردار. منتظر چیزی که شدنی نیست نباش. این کما پایانش سفید نیست. و من می گفتم می دونم ولی واقعیت این بود که نمی دونستم. هنوز معتقد بودم با معجزه مهری که نمی میره میشه زنده بشه. نشد.

مدت ها پیش تموم شده بود و من نمی فهمم واسه چی هنوز1گوشه وجود زبون نفهمم باور نداشت و بلاخره چند شب پیش.

واقعا رفت!.

ماه ها پیش، شب اون صبحی که کما شروع شد دردم فراتر از حد تحمل بود. به قدری زیاد که حتی اون شب نمی تونستم گریه کنم. مثل برق گرفته ها تکیه زده بودم به دیوار و ماتم برده بود. همراهِ اون شبِ من حرف می زد و حرف می زد و من فقط دعام واسه خودم این بود که بشه گریه کنم تا خفه نشدم. نتونستم.

اون شب نتونستم و تا ماه ها بعد از اون شب آبان ماه نتونستم گریه کنم. شاید به همین خاطر تا3شنبه شب پیش هنوز در ناخودآگاه سمجم چسبیده بودم به معجزه. ولی ایندفعه.

ممنونم از اون دوست خیلی عزیزی که شب26شهریور92بعد از تموم شدن اون شوک و تموم شدن همه چیز لحظه ای که بهش گفتم من سنگینی شکستن همه چیزرو دارم حس می کنم با1جمله کوتاه آزادم کرد.

“بهت تسلیت میگم”

این جمله کوتاه چنان اخلاص و همدردی حقیقی درش بود که باعث شد در1لحظه تمام سنگینی واقعیت1پایان واقعی رو روی دوشم حس کنم و باورش کنم و بفهمم تمام چیزهاییرو که اینهمه مدت اینهمه آدم بهم گفتن و من نشنیدم.

از حیرت در اومدم. درک کردم. اشک ها اومدن کمک. مثل سیل باریدن. هر قطرهش چنان دردی برام داشت که انگار ذره های جونم داشت به همراهش از جسمم می اومد بیرون ولی حتی در همون حال حس می کردم که چقدر این باریدن برای تثبیت باورم کمکه.

شاید اگر آبان ماه گذشته می تونستم گریه کنم الان دردم کمتر می شد ولی افسوس که نتونستم. این بار تونستم. شب بدی بود ولی گذشت.

حالا دیگه مطمئنم که هیچ نقطه وجودم در ناباوری نیست و پذیرفتن تلخ1پایان تلخ هرچند خیلی دردناکه ولی من کاملا بهش رسیدم.

به خاطر این رسیدن از اون دوست عزیز که با تسلیت آرومش سدهارو شکست ممنونم.

بله ممنونم. از اون دوست عزیز و از بقیه دوستان عزیزی که توی این هفته که گذشت و توی این ماه هایی که گذشت کمکم کردن و همچنان دارن کمکم می کنن.

نمی دونم اون ها اینجا میان یا نه ولی من اینجا ازشون ممنونم چه بخونن و چه نخونن.

عادل عزیز، ازت ممنونم که لحظه لحظه این ماه های سیاه با وجود دردسر هایی که داشتی و با وجود ناهماهنگی های دیوونه وار من باز هم موندی و تمام زورت رو زدی تا فراموشم نشه همراهم هستی.

ازت ممنونم که اجازه ندادی در بلاتکلیفی چندین ماهه باقی بمونم. ممنونم که عصر3شنبه دیوار سراب رو شکستی و آزادم کردی.

فاضل عزیز، ازت ممنونم که تمام این مدت با وجود آگاهی خودت رو زدی به ندونستن و همراهم شدی و دیوونگی های منو به روی خودت نیاوردی.

نگین عزیز، ازت ممنونم که سنگینی اون همه خودخواهی و بی توجهی چند سالهم رو اگر هم از ته دلت بهم نبخشیدی ولی ندیده گرفتیشون و با وجود این که سال ها دست من سرد و نگاه من تاریک بود برای تو باز هم اومدی دستم رو گرفتی تا کمک کنی بلند شم و همراهم موندی تا بتونم باور کنم هیچ شبی ابدی نیست.

حکیمه عزیز، ازت ممنونم که با تمام وجود نازنینت سعی کردی با خنده ها و با حضور و با کلام و حتی با گرمی لحنت غربت سرد و تاریکم رو بشکنی تا حس کنم سال هاست می شناسمت و دست و صدا و دلم گرم بشه از این حس قشنگ که چقدر این آشنای عزیز رو دوستش دارم.

دوست های عزیز و با ارزش من، ازتون ممنونم که هرچی توان عاطفی داشتید گذاشتید تا من در روز جمعه29شهریور92تفاوت بین پارسال و امسال رو یادم بره.

از هر4تاتون ممنونم به خاطر عصر3شنبه26شهریور92 که خودم و باور هام برای همیشه آزاد شدیم.

ممنونم به خاطر عصر5شنبه ای که اجازه ندادید توی قبرستون سپری کنم. هرچند نمی دونستید چون نگفته بودم. به هیچ کسی نگفته بودم که خیال داشتم عصر5شنبه برم سر خاک و تا شب اونجا بشینم.

ممنونم که این نقشه دردناکم رو باطل کردید.

ممنونم به خاطر جمعه قشنگی که باهاتون گذروندم و اون همه خاطره عزیز و با ارزشی که بهم یادگاری دادید.

ممنونم به خاطر این که اصرار کردید اشک هام رو تنها و یواشکی نبارم و خواستید در حضور شما خودم رو سبک کنم.

ممنونم به خاطر تمام چیز هایی که دیدید و تمام چیز هایی که نادیده گرفتید.

ممنونم به خاطر گرمی دست هاتون، به خاطر صمیمیت تک تک کلمه هاتون، به خاطر زیبایی خنده هاتون، به خاطر مهربونی دل هاتون.

ممنونم به خاطر تمام این ها و تمام اون چیز هایی که من الان خاطرم نیست که اینجا بنویسم.

ممنونم به خاطر این که در این ماه های جهنمی بدون خستگی و بدون تلافی گذشته هایی که من ساخته بودم همراهم بودید و همراهی کردید.

ممنونم به خاطر این که هستید.

ممنونم که هستید.

من شاید هرگز نتونم به این خوبی که شما هستید براتون باشم ولی از1چیز کاملا مطمئنم.

این که هر جا و هر چی که باشم، حتی اگر خیلی دور و خیلی بد، باز هم شما برام خیلی خیلی عزیز هستید و بیشتر از توصیف همهتون رو دوست خواهم داشت.

باز هم از همه خواننده های این سطر ها معذرت می خوام. باید می نوشتم. اینجا1طور هایی خونه من در جهان مجاذیه و هرچی گشتم جای بهتری برای نوشتن پیدا نکردم. درضمن اینجا خیلی شلوغ نیست و می تونم خاطر جمع باشم که کمتر کسی این ها رو می خونه و می تونم راحت هرچی دلم می خواد بنویسم. ممنونم که تحمل کردید.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (3)

یکی

یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 09:29

سلام. از این پستت بیشتر از همه خوشم اومد چون فرق داشت. اینجا تو بیشتر خودتی. نه نصیحت کردی نه خواستی ادای مشاورهای کلیشه ایرو دربیاری. به نظرم توی نوشته های قبلی یکطورهایی اونطوری بودی. اینجا فقط خودتی. آدم انگار بیشتر خود تورو اینجا میبینه و حس میکنه خودت داری باهاش حرف میزنی نه رادیوتلویزیون. به خاطر بیمارت که فوت شد متاسفم. شاید از این حرفم خوشت نیاد ولی من بودم خوشحال میشدم. نه اینکه دلم تنگ نشه از رفتنش ولی من فکر میکنم کماییها برخلاف تصور ما همچین بیحس و بیدرک هم نیستن و برعکس اصلا بهشون خوش نمیگذره. حالا دیگه اون راحت شد. تو هم اینهمه ول معطل بودی که اون بیدار شه در حالی که اصلا قرار نبود بیدار شه. حالا هم اون خلاص شده هم تو. تکلیف هردوتون مشخصه. به نظر من باید قاطی عذاداریت ته دلت از این که کار یکسره شد خوشحال باشی برای هردوتون. شاید الان این حرفمو دوست نداشته باشی ولی هر وقت غم و عصبانیتت تموم شد یا کمتر شد بهش فکر کن. همیشه تو توصیه داشتی بذار ایندفعه من سفارش کنم. سر خاکش نرو. هردفعه که بری خاطره هاش حالتو میگیره. اون دیگه مرده ولی تو نمردی. مرده ها تموم شدن و تو هنوز زنده ای. با قبرستون رفتنت زنده اش نمیکنی پس بذار مرده ها به حال خودشون باشن و تو هم وقتتو توی قبرستون تلف نکن. فایده نداره. برای اون دیگه فرقی نمیکنه حتی اگه تو سر خاکش بمیری. ولی برای تو فرق میکنه. اگه زیاد سرگرم گریه زاری بشی هم وقت از دست میدی هم درد و مرض میگیری هم زندگی کوفتت میشه و هم خیلی چیزهای دیگه. پس کاری که فایده نداره نکن. بگو یادش به خیر و برو زندگیتو بکن. سخت نیست برات. ببین تو یکم اطرافتو نگاه کرده نکرده اسم چهارتا دوستو اینجا نوشتی و گفتی چقدر کمکت کردن. یک چشم انداختی چهارتا بودن. اگه بیشتر اون دور و برو بگردی بیشترن. شک نکن که خیلی زیادترن. دوستات و خونواده. همین چهارتا هم اگه باشن تو کلی ثروتمندی. چهارتا دوست! اون چهارتا همه این کارهایی که گفتیرو محض تفریح نکردن. اونها باهاتن چون میخوان تو رو به راه بشی. واسه خاطر این آدمها هم شده زودتر خودتو جمع و جور کن. اون که مرده دیگه تموم شده. نه گریه ازت میخواد نه خنده. ولی اینها که هواتو داشتن و دارن هم زنده ان و هم انتظار دارن زحمتهاشون پوچ نباشه. پس بذار هم حال اونها جا بیاد هم حال خودت. من میدونم که واسه فوت بیمارت حتما شعری چیزی نوشتی. بابا اینقدر خسیس نباش. بذار اینجا بخونیمش. خیلی دلم میخواد بخونم. اینم درددله دیگه. خیالت تخت. حالت بهتر میشه. ولی خودتم یکم باید زور بذاری. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. اتفاقا یکی دیگه از دوست هام جمله اول شما رو تعیید کرد و گفت ترجیح میده از این به بعد بیشتر توی پست هام خودم باشم مثل این دفعه نه این که همهش آخرش به این نتیجه برسم که زندگی زیباست. چشم. سعی می کنم بیشتر خودم باشم. از همدردی شما ممنونم. عصبانی هم نشدم. حالا که1هفته گذشته بهتر می فهمم که شما درست میگی. باید ته دلم خاطر جمع شده باشم. حالا دیگه نه بلاتکلیفم و نه منتظر. این بینش درستیه و ممنونم که بهم یادآوریش کردید. قبرستون رفتن من. این رو هم درست میگید. دیگه هیچ کمکی نمی کنه. فقط موندم اگر به این توصیه شما گوش بدم با دلتنگی های خودم که وقتی میان حسابی ویرانی به بار میارن چه معامله ای کنم. کاش برای این هم راهی وجود داشت!. بله. دوستان من. موجودات عزیزی که به خاطر به هدر نرفتن امید معصومانهشون این هفته موظف بودم که بخندم و در آینده موظفم که از پس این توفان بر بیام. اون ها ارزشش رو دارن که این وظیفه رو با رضایت کامل انجام بدم. ای کاش در انجامش موفق باشم. شعر من. نه اینجا نمی ذارمش. درد دل کردم دیگه. توی همون پستم. بابت نظری که گذاشتید و بابت توصیه هایی که کردید و به خاطر این که در مورد رو به راه شدنم بهم امید و اطمینان دادید و به خاطر این که باعث شدید وسط خوندن نظرتون لبخند بزنم ازتون ممنونم. امیدوارم در تمام لحظات زندگی همیشه همون طوری باشید که دلتون می خواد. ایام به کام.

شهبال

یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 19:12

سلام پریسا. ای کاش من این تسلیتو همون شب آبانماه که گفتی بهت میگفتم. اون شب هرچی گفتم جز اینیکی. از دوستی که به جای من این کلیدو گیر آورد و این کارو کرد بینهایت متشکرم. پریسا از اتفاقی که افتاد خیلی متاسفم ولی با یکی موافقم. نمیدونم جریان اون شوک چی بود و بیست و ششم شهریور چه اتفاقی افتاد ولی هرچی که بود ای کاش خیلی زودتر از اینا پیش میومد. به نظر من این خیلی خوبه که حالا دیگه بلاتکلیف نیستی. این داستان باید تموم میشد و تموم شد. پریسا! رفیق عزیز من! به من و یکی و بقیه دوستانت گوش بده. دیگه قبرستون نرو. خاطره هارو هم همونجا دفن کن و دیگه سعی نکن گذشترو نبش قبر کنی. تمامشو بذار پشت سرت و برو. آسون نیست ولی شدنیه. یکی درست میگه پریسا. تو نمردی. اطرافتو ببین؟ اونایی که اسمشونو بردی منتظرن و مشتاق تا نتیجه مثبت تلاششونو ببینن. مطمئنم که ناامیدشون نمیکنی. اونارو و منو. من مدتهاست که میشناسمت پریسا. سالها منفی و مثبتتو از نزدیک دیدم. این داستانو هم از اولش تا اینجا میدونم. من بهت ایمان دارم پریسا. تو از پسش برمیای. اینو میگم چون یقین دارم که درسته. یادت باشه تو واسه خاطر چشمات فقط یک هفته واقعا عذا گرفتی. بعدش بلند شدی و ادامه دادی و چه خوب کردی!. میخوام بهت پیشنهاد کنم اینبار خودت از نسخه ای که واسه بقیه میپیچی استفاده کنی و ببینی چقدر میتونه مثبت باشه. یادمه چندین بار پیش اومد بین دو نفری که ماجراهای منجر به درگیری و دلخوریشون خیلی درهم و گرهدار شده بود و دیگه حرص خودشون و پیچ و خم ماجراها اجازه نمیداد مشخص بشه سرنخ این گرهها دست کیه و چجوری باز میشه به نشانه توقف جنگ و فریاد دست بلند کردی و بهشون گفتی بیاید همش از اول. هرچی تا اینجا از هم دیدید ببخشید و فراموش کنید. این دفترو کامل ببندید بندازید دور و خیال کنید هیچ خاطره تلخی از هم ندارید. هیچی از هم یادتون نباشه جز لحظه های شیرین. بعدش از اول شروع کنید. اگر میتونید دست بدید. یادم نمیره دستیرو که به هم دادن و یادم نمیره که جز یک مورد که اونم تقصیر خودشون بود و خودشونم به این مقصر بودن اعتراف کردن باقی این موارد دوتایی همه موفق بودن. حالا اینجا نفر دومی در کار نیست و فقط تویی و دلت. بیا همش از اول. پرونده عاطفی سال هشتاد و یک تا امروزو کنار همون خاطره ها دفن کن. خیال کن هیچی نبود. مهر نود و دو رسید. بیا از فردا که اول مهره از اول شروع کن. خیال کن فردا اولین نقطه شروعه. این شروعو مثبت ببین و سعی کن هرچی مثبتترش کنی. درسته که درد داری ولی دردو بسپار به زمان تا درمونش کنه. من مطمئنم که بعد از این ماههای بهتری در پیش خواهی داشت. و همراه این شروع یادت باشه که هرچقدر فشار تحمل کنی ولی تنها نیستی. من همراهتم. خونوادت کنارتن و دوستات. افرادی که به گفته خودت دارن هرچی ازشون برمیاد انجام میدن تا تو هرچه زودتر برگردی بین خودشون. بین زنده ها. راستی هرچند من تبریکمو پیش از این به خودت گفتم ولی دلم میخواد اینجا هم بگم. جمعه ای که گذشت تولدت بود. “تولدت مبارک رفیق من!.” تردید ندارم که سال آینده خیلی شادتر و بهتر از این تولدتو سپری میکنی و من و بقیه در شرایط بهتری میبینیمت. این روزا هرچی سخت باشن میگذرن. سعی کن آروم و راحت سپریشون کنی و حضور من و بقیرو در کنارت فراموش نکن. نظر من از پستت طولانیتر شد. ادامه نمیدم و باقیشو میذارم واسه زمان بهتر. به قول خودت: ایام به کام. و حرف دل خودم: به امید دیدار.

پاسخ: سلام شهبال. اون شب آبان ماه رو خاطرم هست. بله تو هرچی گفتی جز تسلیت. ولی تقصیر تو نبود. تو نمی تونستی. نمی تونستی. من هم از اون دوست که خلاصم کرد ممنونم. نمی دونم اگر این بار هم این گره کور باز نمی شد به کجا می رسیدم. ممنونم. از همه شما. شما درست میگید. تو و یکی و همه. من نمردم. من زنده ام و می خوام زنده بمونم. حتی اگر تنها دلیل این موندنم بی جواب نذاشتن محبت های شماها باشه. این تنها کاریه که در مقابل مهری که همهتون بهم دادید و میدید می تونم انجام بدم. این که بمونم و سعی کنم هرچه سریع تر بلند شم و ادامه بدم. ازت ممنونم که این همه باورم داری. نمی دونم ارزش این همه باورت رو دارم یا نه ولی چه توانا باشم و چه نباشم ازت ممنونم و تمام سعیم رو می کنم که به این باورت ترک نندازم. بله نسخه من. همه چیز از اول. همه چیز. خودمونیم، چه پدری درآوردم از بنده های خدا با این نسخهم. حالا می فهمم. ولی خداییش اثر داشت. اگر اونجا اثر کرد چرا اینجا نکنه؟ به نظرم این بار هم تو درست میگی شهبال. همه چیز از اول. شروع، مهر، تجربه، خاطره های جدید، تمامش از اول. باید بشه. حتما میشه. خوشحالم که هستی شهبال. همراهیت برام با ارزشه. خواستم در1پست این هارو به همه بگم و باز بگم که چقدر عزیزه این بودن همه شما برای من ولی دلم تاب نیاورد تا اون زمان محبت هاتون رو بی جواب بذارم. پس اینجا1000بار از همه شما ممنونم. ماه های آینده، بله احتمالا برای من ماه های بهتری خواهند بود. چون حالا می دونم در جهانی زندگی می کنم که هنوز از وسط سختی و سیاهیش دست هایی بیرون میاد که اندازه خورشید گرم هستن و اندازه آسمون مهربون و از وسط لایه های سکوتش هنوز میشه کلماتی رو شنید که کمک می کنن به آرامش پس از توفان و خورشید پس از باران برسیم. شهبال! رفیقم! همراهم!تا آخر عمرم از این که همراهم هستی شاد و شاد و شادم حتی اگر دیگه هرگز نبینمت. ایام به کام.

علیرضا

دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 22:13

سلام خانم جهانشاهی. من متنتون رو با دقت خوندم. قبل از هرچیز تسلیت من رو هم بپذیرید. میدونم شنیدن تسلیت از کسی که نه فقط عزیز از دست رفتنون، بلکه خودتون رو هم ندیده، شاید چندان ملموس نباشه، ولی من هم عزیزانی رو از دست دادم. مسلما توی این لحظه نمیتونم درست حست رو داشته باشم، ولی این حس رو داشتم. یه نکته مهم هم همینجاست: چنین احساساتی فقط وقتی خودت شخصا دچارشون شدی قابل لمسن، حتی اگه خودت بعدا بخای به یاد بیاری، نمیتونی مثل همون روزها به یاد بیاریش. ازتون خواهشمندم که (هرچند کار بسیار سختیه) غم رو از خودتون دور کنید، و به قول این دوستتون، دور و برتونو یه نگا بندازید که چقدر هنوز عزیزانی دور و برتون هستن که اصلا دوست ندارن غمتو ببینن. راستی ببخش که مدتی بود به وبت سر نزده بودم، این روزا یه کم سرم شلوغ بود، و متاسفانه فک کنم از حالا به بعد وقتم آزادم خیلی کمتر باشه، ولی حتما مرتب بهت سر میزنم. ببخشید اگه زیاد حرف زدم. در پناه حق

پاسخ: سلام دوست من. اصلا مهم نیست که من و از دست رفتهم رو دیدین یا نه. تسلیت و همدردی شما واسه من اندازه1آسمون با ارزشه. ممنونم دوست من. این کلمات، تک تک کلمات از تک تک افرادی که اینجا باهام حرف زدن، تسلیت گفتن، نصیحت کردن، تمامش برای من عزیز هستن و بهم میگن که جهان به اون سردی و تاریکی که خیال می کردم نیست. با خوندن هر1کلمه از نوشته شما هر چند چشم هام خیس می شد ولی دلم گرم می شد و هنوز از مهر شما، از محبت همه شما گرمه. و من به خاطر این گرمی از خدا ممنونم و همینطور از شما. با تمام وجودم از خدا می خوام که شما امروز یادتون نباشه جنس احساسی رو که در روز ها و لحظه های اول از دست دادن عزیزانتون داشتید. به نظرم این که بعد از گذشت ایام حتی خودمون هم جنس احساسات وحشتناک لحظه های از دست دادن رو یادمون نمیاد یکی از عنایت های بزرگ خداست. چون اگر می تونستیم به یاد بیاریم که در اون لحظه های سیاه چه حس دردناکی داشتیم هر بار بهش فکر می کردیم به خاطر گذشت زمان و اضافه شدن حس دلتنگی و فهمیدن این که چی از دست دادیم و1000تا حس دردناک دیگه چندین برابر روز های اول درد می کشیدیم و این چیزی نیست که هر کسی قادر به تحملش باشه. من اونقدر با خدا نیستم که بتونم همچین عذابی رو تحمل کنم. پس همون بهتر که خدا کمک می کنه و زمان جنس درد این زخم هارو از خاطرمون می بره وگرنه… امیدوارم شلوغی سرتون که از این به بعد به گفته خودتون بیشتر میشه1دلیل بسیار خوب داشته باشه. دلیلی که باعث بشه مسیر زندگی شما به بهترین صورت ممکن تغییر کنه و از بهتر اون طرف تر بره و عالی بشه. اگر چندین و چند برابر این هم می نوشتید زیاد نبود و هر کلمهش برای من محترم بود و هست. باز هم ممنونم از حضور شما، از همدردی شما، از توصیه با ارزش شما و از تسلیت صاف و صمیمی شما. ایام به کام.

 

 

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پاییز داره میاد

سلام به همگی.
حالتون چطوره؟ این روز های آخر تابستون رو چطور سپری می کنید؟
واقعیتش رو بگم به من اونقدر که باید خوش نمی گذره.
من واسه پاییز میزبان چندان خوبی نیستم و از اومدنش…
می دونم این بینشم درست نیست ولی هنوز زورم نرسیده که خودم رو عوض کنم. این از من. امیدوارم شما اینطور نباشید و در تمام روز ها و فصل ها و لحظه ها دنبال سفیدی و چیز های مثبت بگردید. پیدا میشه اگر ما خوب بگردیم. بیشتر از تصور ما پیدا میشه. من هم باید بگردم تا در پاییز چندتا نقطه روشن پیدا کنم تا بهتر با اومدنش کنار بیام.
بگذریم.
از آخرین باری که با عجله اومدم و سریع رفتم اگر اشتباه نکنم10روزی گذشته. پست قبلیم رو چند ساعت مونده به سفرم گذاشتم. جای همه شما خالی! بهم خوش گذشت.
سفر رو خیلی دوست دارم. سفر همیشه برای من یک ماجرای قشنگ و تازه بوده و هنوز هم هست. بچه که بودم دلم می خواست همیشه در سفر باشم. اگر بهم نخندید هنوز هم دلم همین رو می خواد.
خوب این شدنی نیست ولی من همیشه عاشق سفر هستم و به نظرم تا آخر عمرم همین طور باشم. هرچی طولانی تر بهتر.
دلم باز هم سفر می خواد. کاش به همین زودی باز هم پیش بیاد.
موفق باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دارم میرم سفر

دوستان سلام.
حالتون چطوره؟ امیدوارم در جواب این پرسش همهتون بدون استثنا یک20بلند بلند بگید تا هر جای ایران هستید صداتون به من برسه.
می دونید؟ امروز شما ها خوش شانسید چون زمان زیاد ندارم که منبر برم. میرم. اگر خدا بخواد هفته آینده دوباره دستم به اینترنت می رسه.
امیدوارم در هفته ای که نیستم برای هر کدومتون اندازه1کتاب اتفاق های خوب بی افته
و تمامش رو اینجا برای من بنویسید.
خوب شد گفتم منبر نمیرم.
فقط1چیزی. موانع در راه زندگی گاهی واقعا جدی هستن. اما زندگی به من یاد داده که از اکثر موانع جدی زندگی میشه گذشت. اگر من این نکته رو بدونم و بهش معتقد باشم اوضاع به یقین بهتر میشه و چه چیزی جرات داره نذاره شما ها هم با من در این باور همراه باشید.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خوشبخت باشید

عزیزان سلام.
امیدوارم حال و هوای تمام مناطق مختلف زندگیتون فوق عالی باشه. البته احتمالا خیلی هاتون الان میگید چه دعای محالی! این ممکن نیست.
بله دوستان این ممکن نیست. هیچ وقت همه چیز صد درصد درست و کامل درنمیاد. اصولا هیچ چیز صد درصد کامل نیست. و اگر نظر منرو بخوایید میگم که این بد هم نیست. بذارید توضیح بدم.
تصور کنیم یک روز صبح از خواب پاشیم و یادمون بیاد که دیشب به تمام چیز هایی که می خواستیم در زندگی رسیدیم و تمام هدف هامون کامل مال خودمون شده و خودمون هم به هر مدل تکاملی که دلمون می خواست رسیدیم و دیگه نه آرزویی هست و نه هدفی و نه نقطه بالاتری که بخواییم دستمون بهش برسه. یک لحظه فکر کنید هر کدوممون چه حس و حالی پیدا می کنیم. راستش رو بگم من حالم رو نمی تونم توصیف کنم. فقط می دونم که چندان رضایتبخش نیست. اگر هدفی و آرزویی نباشه، اگر دلیلی و انگیزه ای برای تلاش نباشه و اگر نقطه بالاتری برای رسیدن واسه خودم نبینم این پرسش مثل پتک می خوره توی سرم:
“پس من دیگه واسه چی زنده ام؟”
و این وحشتناک ترین حسیه که می تونه به یک آدم زنده دست بده. باور کنید.
خوشبختی صد درصد نمی تونه وجود داشته باشه عزیزان من. یا اگر هم هست در رسیدن به همه چیز و همه آرزو ها نیست. چون اگر به تمام اونچه که می خواییم برسیم دیگه زندگی متوقف میشه و کسی که زندگیش متوقف بشه دیگه زنده نیست که خوشبخت باشه.
زندگی ترکیبی از آرزو، هدف، تلاش، حرکت، خواستن، رسیدن، نرسیدن، تجربه کردن، تلخ کام یا شیرین کام شدن، شکست و پیروزی، زمین خوردن و بلند شدن، زخم برداشتن و التیام، اشک و لبخند، و خیلی چیز های دیگه از این قبیله و اگر هر کدوم از این ها نباشن یک گوشه زندگی می لنگه. باور کنید راست میگم.
شاید با من موافق نباشید ولی اگر کمی از زاویه دید من تماشا کنید شاید خیلی هم ناموافق نباشید. زندگی با همین بالا و پایین هاش شیرینه. زمانی که با یک کوله بار پر از تجربه های شیرین و تلخ به هدفی می رسی که براش از جون مایه گذاشتی و می دونی این که می بینی نتیجه تلاش ها و همون تجربه های تلخ و شیرینه. خوشبختی یعنی همین. خوشبختی ترجمه همون لحظه عزیزه. پس به جای دعای اولم دعا می کنم که همه شما بتونید خوشبختیرو هر لحظه عمرتون با تمام وجود در آغوش بگیرید و احساسش کنید.
خوشبخت باشید.
دیدگاه های پیشین: (2)
علیرضا
چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 23:13
سلام، امیدوارم حالتون خوب و همیشه دنبال هدفها و آرزوهاتون باشید.

درمورد حرفاتون باید بگم کاملا موافقم باهاتون. انسان تا وقتی از زندگیش لذت میبره که به دنبال چیزی باشه. به قول راسل، دنبال هدف بودن لذتبخش‌تر از رسیدن به هدفه.
راستش من درمورد فلسفه دین زیاد مطالعه و تفکر کردم. به نظر من چیزی که هیچ کشیش، آخوند، خاخام و هیچ روحانی دیگه نگفته اینه که انسان فقط با این محرک زنده‌اس که دنبال یه چیزی باشه. و باتوجه به اینکه تمام مادیات دست یافتنین (یعنی انسان به دنبال هرهدف مادی که باشه، یه روز بهش دست پیدا میکنه و اگه هدف بالاتری نداشته باشه، زندگی بعد از اون بی هدف میشه) تنها چیزی که انسان هیچوقت نمیتونه بهش برسه، کمال معنویه. و دین این رو بخوبی برای آدم فراهم میکنه که در تمام عمرش به دنبال این هدف بزرگ باشه، بدون اینکه به بی انگیزگی برسه (مثل اهداف مادی)، و شادی توی زندگی جز این نیست.

متشکر بابت کتاب. کوئیلو ظاهرا خیلی به کلمه مکتوب علاقه داره، چون توی کتاب کیمیاگر هم چندین بار این کلمه تکرار شده بود. امیدوارم این کتاب هم مثل کتاب کیمیاگر جذاب باشه.

درپناه حق

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
با شما موافقم. باید پیش رفت مثل رود. با راسل هم موافقم. خیلی زمان ها پیش اومد که در پی چیزی بودیم و بهش که رسیدیم حس کردیم به اون عظمت و جلوه ای که تصور می کردیم نیست. شاید به این خاطر که گم شده ما این چیز ها نیست و ما نمی دونیم. امیدوارم همه ما به تکامل مطلوب یک انسان کامل هرچه نزدیک تر بشیم.
و همچنین امیدوارم این کتاب کوییلو همونطور که شما خواستید مثل کیمیاگر جذاب باشه. هرچند خیلی خودمونی و یواشکی و شخصی اگر بخوام نظر خودمرو بگم عرض می کنم که مکتوب به نظر من خیلی جذابه ولی کیمیاگر یک داستان دیگه بود. البته این نظر من بود. عزیزانی که شنیدید لطفا به کسی نگید.
با تشکر از علیرضای عزیز و تمام عزیزانی که اسمی ازشون اینجا نیست که بشناسمشون ولی میان و به اینجا سر می زنن.
به امید فردا.
وحید
پنج‌شنبه 31 مرداد 1392 ساعت 23:41
سلام به خاطر داستان زیباتون تشکر میکنم در مورد حرفاتون میخواستم بگم صحبتاتون کاملا منطقیه اگه ما به تمام آرزوهامون میرسیدیم دیگه هیچ تحرکی نداشتیم و زندگی برامون یک نواخت و تکراری میشد اما ما معمولا تا یه چیزی رو تجربه نکنیم اون رو درک نمیکنیم و فکر میکنیم اگه به تموم خواسته هامون برسیم دنیا برامون بهشت میشه دیگه هیچ غم و غصه ای توی دلمون لونه نمیکنه کاش به این باور میرسیدیم که این خیالی بیش نیست موفق باشید خدا حافظتون
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
تجربه راه خوبیه برای یاد گرفتن ولی گاهی میشه میانبر زد و از تجربه های دیگران استفاده کرد و این کمک می کنه تا زودتر و کم دردسر تر یاد بگیریم. خوب، همین که خیال می کنیم زندگی با رسیدن به تمام آرزو ها بهشت میشه هم می تونه یک عامل باشه برای حرکت بیشتر. سعی می کنیم به هدف های بیشتری برسیم و این وسط رویا هم داریم که بین تلاش هامون زنگ تفریح خوبی میشه. من اینطوری بهش نگاه می کنم. شما هم بیا کنار من و از این زاویه نگاه کن شاید بدت نیاد اینطوری ببینی. با تمام این ها، زندگی خیلی خیلی قشنگه. قشنگ، شیرین و با ارزش.
به امید فردا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کدوم درسته؟ با رویا باشیم یا بدون رویا

دوستان عزیز من سلام.
یک سلام بلند آتیشی که از گرمی زده رو دست خورشید وسط مردادماه به تمام شماهایی که اینجا میاید و میرید.
امیدوارم دلتون همیشه گرم و امروزتون شاد و نگاهتون به فردا پر از امید و فردا و فرداهاتون به رنگ آسمون بهشت باشه.
خیلی رویایی شد معذرت می خوام.
یک بار یکی بهم می گفت زندگی باید بر مبنای واقعیت بچرخه و جای خیال و رویا توش نیست.
من چندان باهاش موافق نیستم. خیال و واقعیت جفتشون در زندگی لازم هستن و باید باشن به شرط این که مثل تمام ابعاد و ملزومات زندگی تعادل در بینشون توی زندگی رعایت بشه.
من نمی دونم نظرم در این مورد چند درصد درسته ولی از نگاه من اگر همیشه فقط واقعیت هارو ببینیم زندگی یا سیاهه یا سفید و این برای من که تمام رنگ های زندگی رو دوست دارم اصلا خوشایند نیست. واقعیت های زندگی رو باید گاهی با آرزو هایی که بزرگ میشن و اسمشون میشه هدف زندگی رنگآمیزی کرد تا قشنگتر بشن.
من مطمئنم حتی اون دوستی که در حضور من روی واقعیت گرا بودنش تاکید داشت هم رویا هایی داره که آرزو هاش هستن و نمیشه منکر این امر بشه.
بله دوستان. خیال و رویا و آرزو خوب هستن به شرط این که مارو همراه خودشون به جهان سراب نبرن و از زندگی حقیقی دور نکنن که اگر اینطور بشه وای بر ما!.
زمانی به خودمون میاییم که قطار زندگی رفته و ما وسط بیابون جا موندیم در حالی که فهمیدیم اون دنیای طلایی که لحظه های ارزشمند عمرمون رو درش تلف کردیم فقط سراب و هیچ بود و دیگه تموم شد.
مطمئنم که هیچ کدوم از ما نه من و نه شما به همچین بن بستی نخواهیم رسید. چون در وجود همه ما عنصری هست به نام عقل که افسار همه چیز زندگی باید دستش باشه. رویا داشتن باید وسیله ای باشه برای تشویق ما به حرکت و رفتن و تلاش برای رسیدن و تحقق آرزو هامون. و واقعیت ها برای درس دادن و تجربه کردن و لذت بردن و آموختن و پیش رفتن هستن.
و تمام این ها در زیر فرمان عقل پیش میرن و همه این ها با هم اسمشون میشه زندگی.
من نمی فهمم چرا این اواخر جز پر حرفی به مرض پراکنده گویی هم مبتلا شدم. منو ببخشید.
زندگی همه شما عزیزان صاف و شفاف و پر از گل های رنگارنگ آرزو های دستیافتنی و واقعیت های سفید باشه.
به امید فردا.
دیدگاه های پیشین: (3)
وحید
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 23:58
سلام از داستانی که گذاشتین متشکرم و اما در مورد حرفایی که زدین باید بگم خیلی زیبا سخن گفتین منم با نظر شما موافقم رؤیا بافی در حد متعادل خوبه من با افکار روانشناسها زیاد موافق نیستم اونا میگن در مورد هر هدفی که داری اگه مثبت فکر کنی بهش میرسی از نظر من این رؤیا گرایی افراطی هست شاید رسیدن به بعضی از آرزوها برای ما غیر ممکن باشه و اگر فکر کنیم که موفق میشیم ناکام میمونیم و ضربه جبران ناپذیری خواهیم خورد البته امیدوارم که شما از جمله کسانی باشید که در مورد همه آرزوهاتون رؤیاهاتون به حقیقت بپیونده پیروز و سربلند باشید خدا نگهدار.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنون از لطف شما و خوشحالم که این کتابرو دوست داشتی. هدفرو گذاشتن که برای رسیدن بهش پاشیم بدویم. با تماشای خالص به جایی نمی رسیم. آرزو ها محرک های ما برای تلاش هستن و چه لحظه قشنگیه اون لحظه ای که بهشون می رسیم.
امیدوارم توی زندگی شما پر از این لحظه ها باشه.
موفق باشید.
علیرضا
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 12:57
سلام بر شما. خسته نباشید
اول خدمت آقاوحید گل عرض کنم که این که روانشناس ها میگن راجع به رویاهاتون مثبت فکر کنید، این رویاگرایی افراطی نیست (که مثلا بشینی فقط به آرزوهات فکر کنی)، بلکه منظورشون اینه که همیشه چشم به هدفت داشته باشی تا محرک عملت بشه.
هنری فورد گفته موانع همون چیزای وحشتناکی هستن که وقتی چشمم رو از هدفم برمیدارم می بینمشون.

بهرحال…

برای کتاب انتخاب بسیار خوبی کردید. سپاسگزارم.
من فیلمی رو که از روی این کتاب ساخته شده دیدم، با بازی درخشان جک نیکلسون یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما هست (این فیلم معمولا به اسم دیوانه از قفس پرید مشهوره، دوستانی که ندیدن توصیه میکنم حتما ببینن).

کتابش رو هم که شما لطف کردید گذاشتید. ازتون سپاسگزارم.

درپناه حق

وحید
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 14:36
با سلام من میخواستم خدمت آقای علیرضای عزیز عرض کنم منظورم اینه که بعضی از روانشناسها معتقدند که اگه ما نسبت به همه آرزوهامون خوشبین باشیم همشون برآورده میشن من با این طرز فکر مخالفم و میگم چنین چیزی نیست به عنوان مثال من کتاب 4 اثر از فلورانس اسکاورشین رو خوندم و برام خسته کننده بود خدا نگهدار موفق باشید.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
باز هم سلام دوست من.
می دونی به نظر من خوشبینی و مصبت اندیشی یکی از کمک های بسیار بزرگه برای بهتر زندگی کردن ولی تمام زندگی نیست. اگر مثبتبین باشیم و فقط مثبتبین باشیم بدون هیچ حرکتی بینش ما به هیچ دردی نمی خوره. خود من خیلی جاها بود که با خوشبینی راحتتر پیش بردم ولی البته این خوشبینی به آخر ماجرا کمکی شد برام که بهتر حرکت کنم. از ترکیب بینش و حرکت بال هایی درست میشه که می تونیم به سوی هدف پرواز کنیم. من احتمال بسیار زیادی میدم که پیام اون نظریات روانشناسی اینه که مثبت فکر کنیم تا راحتتر و بهتر و سریعتر پیش بریم.
پس معطل چی هستیم؟ آرزو های ما منتظر دست های ما هستن که بهشون برسه. بجنبیم و ایمان داشته باشیم که اگر بخوایم و از راهش وارد شیم حتما میشه. البته آرزو های ممکن نه مثل مال من که دلم دوتا بال راستی راستی می خواد واسه پرواز.
شوخی کردم. این رویای بچگی و نوجوونیم بود. البته هنوز هم پروازرو خیلی دوست دارم ولی دیگه در موردش خیال بافی نمی کنم چون این شدنی نیست. حالا رویا های واقعی تری دارم. مثل رسیدن این کشف جدید دانشمند ها در مورد ترمیم چشم با سلول های بنیادی به ایران و کاربرد این راه برای همه ما. ای کاش این واقعی بشه.
به امید فردا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعادل همیشه مثبته

دوستان سلام. غیبت تقریبا دو هفته ایمرو انشا اللاه به بزرگواری خودتون می بخشید. راستش در گوشه ای از بهشت گرفتار شده بودم که امکان آپدیت کردن اینجا برام فراهم نبود.
تعجب نکنید. در گوشه ای از بهشت هم میشه گرفتار شد. این دو بخش جمله با هم نامتناسب هستن می دونم. حالا من توضیح میدم و قضاوت با شما.
جایی که بودم واقعا گوشه ای از بهشت بود. در دل طبیعت و سکوت و باد و مه و شبنم و ابر هایی که من درست در وسطشون تاب می خوردم. در ارتفاعات کوهستانی بودم و جای همه شما واقعا خالی! و گفتم گرفتار چون بارون های شدید در وسط تابستون غافلگیرم کرد و راه برگشت رو بست و در نتیجه من اون بالا گیر کردم. و همون طور که همه می دونیم حتی خود بهشت هم اگر به جبر باشه زندانه.
تمام این مقدمه چینی برای این بود که بگم ببخشید دیر کردم. بگذریم.
از خدا می خوام با گذر ایام آرام و روان پیش برید و نه جلوتر باشید و نه خدای ناکرده عقبتر. چون به نظر من جفتش دردسر میشه. شاید من اشتباه می کنم ولی همیشه تعادل رو ترجیح میدم. البته در بسیاری موارد متاسفانه رعایت این اصل رو نمی کنم ولی در نظریاتم طرفدارش هستم.
پس آرام با گذر ایام پیش بریم و هرگز فراموش نکنیم که زمان خواهی نخواهی می گذره و منتظر ما نمیشه. اگر کند بریم ازش جا می مونیم و اگر بخوایم ازش جلو بزنیم و تند بریم یا زمین می خوریم یا گم میشیم و به بنبست می رسیم.
عزیزی در ضمن توصیه هاش همیشه بهم می گفت هر چیزی که ما منتظرش هستیم چه مثبت و چه منفی بلاخره در زمان خودش می رسه و ما باهاش رو به رو میشیم. و هنر اینه که پیش از رسیدنش اگر منفی هست برای رو به رو شدن باهاش هرچی آمادهتر باشیم و اگر مثبته صبر و تحمل داشته باشیم تا برسه و همراه با حفظ تحمل برای بهره بردن هرچه بیشتر از این مثبت آماده بشیم.
اون عزیز درست می گفت و من امیدوارم که بتونم در زندگی خودم به این توصیهش عمل کنم چون بار ها دیدم که چقدر در مراحل مختلف زندگی و در رویارویی با منفی ها و مثبت های زندگی به درد می خوره.
پراکنده گفتم و ازتون معذرت می خوام. خواستم مختصر و مفید بگم که البته نه مختصر شد و نه مفید.
همیشه سربلند باشید.
دیدگاه های پیشین: (2)
وحید
سه‌شنبه 15 مرداد 1392 ساعت 13:54
سلام رسیدن به خیر از پست جدیدتون ممنونم حرفای شما کاملا درسته ما خیلی وقتا برای رسیدن به آرزوهامون عجله میکنیم و متأسفانه ناکام میمونیم میگن خدا همه چیز رو به وقتش برای انسانها محیا میکنه البته ما هم باید تلاش کنیم ولی عجول بودن باعث میشه که به اهدافمون نرسیم مسلما کسانی که صبورن و تحملشون زیاده موفقتر از اونایی هستن که میخوان از زمان جلو بزنن و زود به اون چیزی که میخوان برسن موفق باشید در پناه خدا.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز. از این که جواب هارو همیشه دیر میدم از همه معذرت می خوام. بله دوست عزیز. هرچی که باید بگیریم سر موقعش بهمون داده میشه. البته این به این معنی نیست که تلاشرو بیخیال بشیم و فقط منتظر بمونیم. تلاش باید باشه ولی آهسته و پیوسته. نه خیلی کند و نه خیلی سریع. پستم هم امیدوارم رضایتتونرو هرچند نسبی جلب کرده باشه.
موفق باشید.
وحید
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 13:51
سلام من فقط میخواستم بگم کسانی که میگن شما دیر به دیر آپ میکنید اگه بیشتر به وبلاگتون سر میزدن میفهمیدن که این طور نیست موفق باشید خدا حافظتون باشه.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
اول این که پیغام شمارو گرفتمو معذرت می خوام که دارم اینجا جواب میدم چون اونجا بلد نبودم باید چجوری جواب بذارم. . دوست عزیز من مدت هاست به خاطر گرفتاری هایی که برام پیش اومده خیلی کم به اسکایپ میام. به شما اطمینان میدم که در اشتباه هستید. اتفاقا هر زمان که به اسکایپ سر می زنم اول روی اسم شما میرم تا ببینم هستید یا نه که می بینم نیستید و این فقط یک تصادفه. خیال هم نکن یادم رفته که یک گزارش کار بهم بدهکاری. دعا کن حالا حالاها توی اسکایپ نبینمت که ازت بخوام. شوخی کردم. مطمئنم که در حال تلاش هستی مثل خود من. ولی جدی من گزارش موفقیت های شمارو به شدت می خوام. این از اولیش.
دوم این که از شما بابت حسن نظرتون خیلی خیلی ممنونم. البته دوستان درست میگن و من باید بیشتر بجنبم. که هر بار یک چیزی میشه و من دیر می جنبم. امیدوارم سریعتر باشم.
سوم این که مثل همیشه ممنون از حضور شما دوست من و ممنون از حضور تمام افراد ساکتی که بی صدا میان و رد میشن.
چهارم این که موفق باشید.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همه چیز به جای خود البته به نظر من

دوستان سلام.
خداییش این دفعه دیگه خیلی دیر نکردم.
افتضاح اینترنتی که نمی دونم چرا دوباره شروع شده و گرمای هوا حسابی با هم کنار اومدن تا افراد کم صبر و ایرادگیری مثل منرو از جا در ببرن. امیدوارم شماها شبیه من نباشید.
راستش من هر چیزیرو در جای مخصوص دوست دارم. مثلا گرمارو دوست دارم به شرط این که مال دل و دست و صدا و لبخند و نیت و عمل باشه. اینجاها جای گرماست در بینش من. دل که گرم باشه، دست که گرم باشه، صدای سلامی که به یک دوست میدیم وقتی گرم باشه، نیت و عمل که گرمای اخلاص و مهر توش باشه، زندگی گرمه. همچنین زندگی اون هایی که دستشونرو توی دستمون می گیریم. اون هایی که بهشون سلام می کنیم و اون هایی که شونه به شونهشون میدیم تا کمک کنیم بار دردی اگر روی دوششون هست تنها نبرن. اون ها هم گرما می خوان و اینطوری از انجماد رها میشن.
من این گرمارو خیلی بالاتر از خواستن می خوام و خیلی بیشتر از دوست داشتن دوست دارم.
امیدوارم زندگی همهتون گرم باشه.
و خاطرمون باشه که اگر گرمایی هست که حتما هست تنها نمیشه ازش لذت برد. به باقی سرمازده های خزان روزگار هم از این گرما بدیم تا هم اون ها این حس آسمونیرو تجربه کنن و هم خودمون بیشتر و بهتر حسش کنیم. این از اون نعمت هایی هست که تنها نمیشه ازش بهره برد و تمام عشق و لذتش در با هم قسمت کردن و با هم استفاده کردنشه.
به امید فردا.
دیدگاه های پیشین: (5)
علیرضا
دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 18:09
باسلام خدمت شما.

متاسفانه من اطلاعات زیادی درباره ادبیات ایران ندارم که بخوام مطلب جدیدی به حرفهاتون اضافه کنم.

راستی شما از گرما حرف میزنید، کاش میومدید هوای خوزستان رو ببینید تا قدر هوای شهر خودتونو بدونید … شوخی کردم

بابت این کتاب ممنونم. با این که من سروکار زیادی با ادبیات فارسی ندارم، ولی حتما این یکی رو گوش میدم، انشالله که چیز جالبی از آب دربیاد

با آرزوی موفقیت شما

درپناه حق

پاسخ:
سلام دوست من.
شما چه اطلاعات بدید چه ندید حضورتون عزیزه. یک بار یکی بهم گفت مثل زنبور باش. روی هر گلی بشین و ازش بهره بگیر تا بهترین شیره هارو برای ساختن شیرینترین عسل پیدا کنی. باهاش موافقم.
شما هم این کتابرو بخونید. شاید خوشتون اومد. شاید هم نه ولی حتی اگر خوشتون نیاد و به نتیجه ای که خواستید نرسید باز هم شما یک کتاب خوندید و اینرو امتحان کردید و با اطمینان بیشتری به این حس نارضایتی جواب میدید و مطمئنتر از گذشته از کنار نظایر این کتاب می گذرید.
امیدوارم از همه چیز رضایت داشته باشید. از کتاب خانم دانشور گرفته تا سطر سطر زندگیتون.
به امید فردا.
وحید
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 20:08
با سلام و تشکر از کتاب جدیدتون ما که زمانای قدیم نبودیم نمیدونیم این صحت داره یا نه که میگن اون قدیم ندیما آدما با هم مهربون بودن دلا هم آشیون بودن و همه دست همدیگه رو میگرفتن و به هم کمک میکردن حالا که اکثریت مردم فقط به فکر خودشونن و به مشکلات دیگران کاری ندارن پریسا خانم ای کاش همه مثل شما فکر میکردن اون وقت دنیا گلستان میشد موفق باشید خدا حافظتون
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
مهربانی همیشه هست. قدیم و جدید نداره. شما و من به بقیه چیکار داریم؟ بقیهرو ول کن. شما یک دست منجمدرو بگیر. شما مهربون باش. بذار بقیه اینطور نباشن. از بین هزارتا یکی می بیندت و مثل شما میشه. به نظر من همین یکی به تمام اون بقیه می ارزه. من جور خاصی فکر نمی کنم فقط هنوز به زنده بودن دل و حقیقت داشتن محبت معتقدم. شما هم معتقد باش. باقیش سخت نیست. یعنی سخت هست ولی ارزششرو داره.
موفق باشی.
یکی
جمعه 4 مرداد 1392 ساعت 13:37
سلام. خیال کردید دیگه پریدم و خلاص؟ من تمامش اینجام ولی لازم نمیشه حرف بزنم. ولی دیگه یواشیواش داره لازم میشه. شما خوب حرف میزنی ولی دستگرمی دیگه بسه. گفته بودی چیز مینویسی و پاره میکنی. بذار اینجا ببینیم توش چه خبره بعد پاره. نه بعدم پاره نکن. آدم حرفشو پاره نمیکنه. جدی بذار اینجا یکیشو بخونیم خیلی دلم میخواد. بهم نمیاد ولی از این چیزا دوست دارم. اینجا خوبه فقط شما یکمی دیردیر میجنبی. یکم بجنب. مر30. بازم میام. بایبای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
خیلی وقت بود کامنت شمارو اینجا نمی دیدم. دلم تنگ شده بود. بله راستش گفتم دیگه رفتید. هنوز کتاب صوتی توی ماشین گوش میدید؟ بد نیست. برای ما لازمه و برای شما اگر همونطور که گفتید بینا باشید تفریح و تفنن. مطالب من که می نویسم و پاره می کنم حرف دل هستن. حرف دل مال دله. نباید که جار بزنیشون. ترجیح میدم این حرف های دل برای خودم باقی بمونن. موفق باشید.
یکی
شنبه 5 مرداد 1392 ساعت 10:42
سلام. کی گفته حرف دلو نباید زد؟ مگه توی دنیا فقط شما ینفر دل داری؟ حرف دلو باید گفت واسه بقیه که اونا هم دل دارن. شما بگو شاید ینفر باشه که بگه آخ گفتی؟ منم همینطور. خلاصه اینکه من فلسفه قبول نمیکنم. منتظرما. بایبای.

پاسخ:
شما چه اصراری داری؟ بله خیلی ها دل دارن ولی دل هر کسی و حرف های دل هر کسی مال خودشه. اگر کسی می خواد می تونه خودش حرف دلشرو بزنه نه این که منتظر شه یکی بگه تا بتونه بگه من هم همینطور. اینهمه خوندنی هست شما بخونید. حرف دلرو هم خیلی ها زدن که شما می تونید برید بخونید و اگر دلتون خواست بگید من هم همینطور. بذارید مال من پیش خودم بمونه. به هر حال من اینجا کتاب می ذارم و حرف دل هم اگر کسی داره خوشحال میشم بشنوم. شما هم به جای من هم همینطور بیا خودت بگو شاید ما گفتیم ما هم همینطور. منتظریم ها.
موفق باشید.
علیرضا
جمعه 11 مرداد 1392 ساعت 00:59
سلام، خسته نباشید
کی مطلب جدید میزارید انشالله؟

پاسخ:
سلام دوست عزیز. سلامت باشید. راستش این هفته خیلی سعی کردم مطلب جدید بذارم ولی چون در یک گردش کوهستانی که دیگه خیلی طولانی شده و داره حوصله امرو سر می بره هستم و با یک مودم جیبی کوچیک به اینترنت متصل هستم و نیستم موفق نشدم. اگر خدا بخواد به محض دسترسی به اینترنت یهخورده بهتر اقدام می کنم.
ممنون از حضور شما دوست عزیز.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هوای امتحانات ابتدایی یادش به خیر!

عزیزان سلام.
امیدوارم هنوز و همچنان و همیشه هوای دلتون بهاری باشه.
همچنین امیدوارم اینترنت شما هم مثل مال من پدر اعصابتونرو درنیاورده باشه.
خوب، چه میشه کرد؟ به قول بزرگان، این نیز بگذرد.
فقط ای کاش کمی زودتر بگذرد.
بگذریم.
مدارس هم دیگه اواخرشونه و برای نوجوون ها و دانشجو ها ایام امتحاناته.
من هیچ وقت از امتحان خوشم نیومد ولی خودمونیم، حال و هوای امتحان یک طورهایی بد هم نیست. هیجان قشنگی داره که الان بچه های ابتدایی بیشتر از هر کسی می فهمنش. دلم برای حال و هوای امتحانات آخر سال ابتداییم خیلی خیلی تنگ شده. کاش می شد یک بار دیگه تجربهش می کردم. فقط یک بار. ولی نمیشه و کاریش هم نمیشه کرد.
بعد از اون زمان های عزیز که گذشت و تموم شد من مثل همه آدم ها بارها و بارها امتحان دادم و امتحان شدم. هنوز هم در حال درس گرفتن و امتحان دادن و امتحان شدنم. ولی هرگز اون حال قشنگرو تجربه نکردم.
چه زمان هایی که نمره امتحانم بد نشد و چه وقت هایی که چندان خوب هم نشد.
زندگی تمامش درس و امتحانه. ما تا زنده هستیم فارغ التحصیل نمیشیم. گاهی از دستمون درمیره و کمی غافل میشیم و نمره امتحانمون چپکی از آب درمیاد که این عجیب نیست. اگر اینطوری نشه جای تعجبه. برای هر آدمی پیش میاد. مهم بعدشه. این که چقدر بجنبیم. چقدر اشتباهاتمونرو پیدا کنیم. چقدر عبرت بگیریم و در امتحان بعدی چند درصد نمره مون رو از نتیجه قبلی بالاتر ببریم و چند درصد کسر نمره قبلیرو جبران کنیم. این خیلی مهمه. گاهی کمی سخته ولی طبق معمول محال نیست. امیدوارم همه به تجربه با من موافق باشید.
به امید قبولی همه ما در امتحانات زندگی.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (5)
وحید
یکشنبه 12 خرداد 1392 ساعت 10:35
سلام پریسا خانم از داستان جدیدی که گذاشتید تشکر میکنم قبل از هر چیز میخواستم بگم اینجا هم سرعت اینترنت افتضاحه ما هم با شما همدردیم در مورد زندگی هم حرف شما کاملا درسته ما با تجربیاتی که از شکستامون به دست میآریم درس عبرت میگیریم و این تجربه ها باعث میشه که دفعات بعدتر از امتحانای زندگی سربلند بیرون بیاییم آرزوی قلبی من اینه که همه توی امتحانات روزگار پیروز باشن بعدشم من میخوام صادقانه اعتراف کنم که همیشه از درس و مدرسه بیزار بودم و خدا خدا میکردم که زودتر مدرکمو بگیرم و راحت بشم بر عکس شما که میگین دلتون برای مدرسه و دانشگاه تنگ شده براتون آرزوی موفقیت میکنم به خدا میسپارمتون
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من. می بخشید به خاطر اینهمه تاخیرم بلاگسکای در حال بارگذاری بود و بهم اجازه ورود نمی داد. زندگی، درس، امتحان، تمامش یکجورهایی قشنگه. برگردید و به پشت سرتون نگاه کنید و کودکیتونرو ببینید متوجه میشید که من دلم واسه چی اینهمه تنگ شده. از لطفی که به من دارید ممنونم. امیدوارم گیرهای اینترنتی زودتر برطرف بشن. ممنون از حضورتون.
علیرضا
پنج‌شنبه 16 خرداد 1392 ساعت 23:57
ممنون از مطلبتون که مثل همیشه قشنگ بود و کتابی که مثل پست های قبل خیلی خوب انتخاب شده بود.
چند روزی بود که ظاهرا بلاگ اسکای مشکل پیدا کرده بود و وبلاگتون درست باز نمیشد و یا قسمت نظرات مشکل داشت.
بهرحال…

درپناه حق

پاسخ:
ممنونم دوست من. بلاگ اسکای و اینترنت و این روزها همه چی در دنیای مجازی به هم ریخته. مدل بلاگ اسکای عوض شد و من هنوز با این دکوراسیون جدید چندان آشنا نیستم و هر طرف میرم به در و دیوارش برخورد می کنم. توی این شلوغی هرچی می گردم کد آمارگیرشرو پیدا نمی کنم که فعالش کنم تا ببینم چند نفر میان و میرن. باید بیشتر بگردم. ای کاش دنیای مجازی هرچه زودتر به حالت نسبتا عادی گذشته برگرده. ممنون از حضور عزیز شما.
علیرضا
چهارشنبه 22 خرداد 1392 ساعت 19:24
سلام. خسته نباشید.
میگم شما که نشد یه لیست از کتاباتون واسمون بزارید تا بصورت درخواستی کتاب آپ کنید.

لااقل خودتون یه کم سریعتر آپ کنید.

باتشکر
درپناه حق

پاسخ:
سلام.
معذرت می خوام. چشم. اگر خدا بخواد این هفته که میاد حتما برای آپدیت اقدام می کنم.
به امید فرداها.
وحید
پنج‌شنبه 23 خرداد 1392 ساعت 07:36
سلام ما دست به دعا برداشتیم که هرچه زودتر مشکل شما با بلاگ اسکای از بین بره و شما این قدر دوچار دردسر نباشین پریسا خانم فکر کنم متوجه شدم که چرا شما دلتون برای دوران مدرسه و کودکی تنگ شده چون اون دوران شور و نشاط خاص خودشو داره و آدم هیچی از غم و غصه های دنیا نمیفهمه به قول شاعر دل بسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودین رویای بزرگتر شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم موفق باشید. خدا نگه دار
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست من.
دردسر نمک زندگیه. باید باشه تا قدر آرامشرو بدونیم. اگر همیشه بی دردسر ایام سپری بشن پس چطور میشه لذت آرامشرو درک کرد؟ این دردسرها هم مزه کار هستن. دستهکم به نظر من.
بله دوست من کاملا درست متوجه شدید. بچگی حال و هوای بهشتی خودشرو داشت. تنها درد من این بود که چرا اینهمه درس و تکلیف دارم و نمی تونم برم بازی و می زدم زیر گریه از درد مشق ها و درس های شب امتحان.
چقدر حس می کردم که مادرم که خودش به کارهای خونه می رسید و به من گیر می داد که بشین درس بخون از خودم خوشبختتر و کارش آسونتره. چقدر دلم می خواست بزرگ بشم.
یادش به خیر! این آرزو بزرگترین اشتباه عمرم بود. کاش می شد زمانمرو پس بگیرم. نمیشه. ولی زندگی قشنگه با وجود تمام دردسرهای دنیای ما آدمبزرگ ها. این شعار منه. زندگی قشنگه. سخت نگیر.
تا بعد.
علیرضا
یکشنبه 26 خرداد 1392 ساعت 20:16
ماهمچنان منتظر پست های جدیدترتون هستیم

پاسخ:
وای هوار از دست این اینترنت و دراپ باکس و سیستم خراب و خلاصه همه چیز جز شل گرفتن خودم.