دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آن سوی هفت آسمان.

شنبه شب.
چه سنگینیه سفتی! واسه چی؟ کاملا جسمیه. نمیدونم از کجاست.
آهنگ آوای فاخته اصفهانی رو گرفتم. شنیدمش و سال ها رفتم عقب. ولی حس الانش متفاوته. خیلی متفاوت. عاشق بیتهای آخرشم. عاشق حسش. عاشق هواش.
دل را پر میدهم. تن را وامینهم. میپویم تا شهر جان. از هر بندی رها. منزلگاهم کجا. آن سوی هفت آسمان.
یک مدل حس آسمونی. یک مدل حس جدا از خاک. از اون حسهای پرواز. پرواز. چقدر هواییه پروازم! چقدر!
از بچگی عشق پرواز توی سرم بود. هر زمان و هر دوره به یک مدل. کوچولو که بودم دلم میخواست شبیه پرنده ها بال داشتم. دلم کتابهای پرنده ها رو میخواست. قصه هایی در مورد پرواز. بزرگتر که شدم بازی های تک نفره و طولانیم پر بودن از رویاهای عجیبه پرواز. آدمهایی که پری میشدن و پرواز میکردن. دختر کوچولوهایی که روزهای سختی داشتن و یک شب پروازی شدن و از اون شب هر شب پرواز میکردن و میرفتن به مهمونیه ماه و میزدن به دل آسمون و ستاره هاش. نوجوون که شدم دلم میخواست میشد خلبان بشم تا پرواز کنم. نمیتونستم. شرط خلبان شدن سلامت جسم بود. من نداشتم. در مرز نوجوانی و جوانی دلم پرواز از مدل… و این دفعه پریدم. بد پریدم خیلی بد. نتیجه وحشتناک بود. به جای ارتفاع گرفتن سقوط کردم و با سر خوردم زمین. چنان بد خوردم زمین که اگر کمک خدا در جلد چندتا دوست نمیرسید خدا میدونه الان کجاها بودم. اصلا بودم یا نه. در جوانی با چسبیدن به رویایی که رویای خودم نبود بالهای زخمیم رو دوباره حرکت دادم و هرچی زور داشتم زدم تا بپرم. از این گوشه خاک بپرم و جای دیگه از هیچ دوباره شروع کنم. آسمون اون رویا آسمون من نبود. نمیدونم مصلحت خدا به پریدنم نبود. به ضرب تمام خوردم به کوه و فقط دست غیب خدا بود که از آستین یکی از مأمورهاش بیرون اومد و از رسیدن به کف قهقرا نجاتم داد. مأموری که خودش زخمیه سقوطهای دردناکش بود ولی منو نجاتم داد. میدونم ممنوعه ولی هنوز با مرور اون روزهای تلخ نمیتونم این چندتا قطره بارون تلخ رو از قدم زدن روی گونه هام حذف کنم. اونها هستن. شبیه همین الان. همین لحظه که تنها نیستم و حاضران اتاق بغلی این حال و هوا رو نمیبینن و چه عالی که نمیبینن! خدایا حکمتت رو شکر ولی میدونی؟ تلخ گذشت خیلی خیلی تلخ. ببخش خدای مهربونم. هرچی تو بخوایی ولی باور کن نمیتونم این قطره ها رو کاریش کنم. باور کن دست خودم نیست. و پرواز. و پرواز!
بعد از ماجرای آخر، عشق پروازم رو زیر خروارها خاکستر مخفی کردم تا دیگه خودم هم نبینمش. ولی اون همیشه اونجا بود. در اعماق خاکسترهای ویرانه های جوانیه من. بهمه گفتم نیست حتی به خودم. ولی اون همیشه اونجا بود و هنوز هم همونجاست. هنوز هست و ضربان زندهش رو به شدت احساس میکنم.
الان دیگه نه دختر کوچولوی رویا بافه گذشته و نه نوجوان پروازخواهه دیروزهام. اون جوان اشتباهی هم دیگه رفته. الان من روی خط44جاده زندگی پیش میرم و همچنان در هوای پروازم. پروازی تا آن سوی هفت آسمان. خدایا! چقدر امشب در هوای پروازم! پروازی تا آن سوی هفت آسمان!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تلخ اما آرام.

جمعه صبح.
اینجا به طرز وحشتناکی سرده. از سنگرم در رفتم اومدم داخل پذیرایی. اینجا گرمتره. شومینه و درهای بدون درز. خیالی نیست خودم تنهام. سنگرم رو ترجیح میدادم ولی واقعا سرده نمیشه اونجا بمونم اون هم با این لباس کاغذی که پوشیدم.
پاتر7هم عاقبت تموم شد. هی! انگار یه وظیفه گنده رو انجام دادم. حالا میتونم برم یه چیز دیگه گوش بدم. ایول! اوه وظیفه من کلی مشق ننوشته دارم. امروز21بهمنه و من دفتر مهتاب این ماه رو باز نکردم. یه پست هم هست که باید بجنبم و جمعش کنم و من هنوز حتی مشخصاتش رو از اینترنت جمع نکردم. وای خدا امروز باید حلش کنم دیر میشه داخل هفته سخته واسم. یکی2تا تکلیف ریز عجیب غریب هم هست که باید… هوممم. عجب اوضاعی!
حس میکنم در مرحله پیش از… واسه چی اینهمه بیخیالم! واسه چی مات نیستم! همیشه تصور میکردم زمانی شبیه امروز از شدت فشار بیمار میشم. به تهوع می افتم و تب میکنم. من الان کاملا سلامتم! از سرخوشی بالا پایین نمیپرم ولی واقعا چیزیم هم نیست. انگار انتظارش رو داشتم. خب واقعا داشتم. و اصلا اون حس تهی شدن و غافلگیری وحشتناک رو در خودم نمیبینم. حسم شیرین نیست ولی خیلی معمولیه و موافق نیستم چیزی عوض بشه. میخوام همین فرمون پیش بره تا بتونم خودم رو درمون کنم. یعنی میتونم؟ خدا رو چه دیدی شاید زد و شد.
یه حموم داغ و طولانی میخوام. دوش نه. حموم طولانی. با وان. آخ وان! خدا من وان میخوام! بدجوری وان میخوام! من وان میخوام!
مادرم امروز صبح پیش از رفتن باز هم نصیحتم کرد. از اینکه شبها با سیستم روشن میخوابم نگرانه. میگفت بیشتر از نامجازها این خطر داره واست. میگفت تو چیزی کم نداری واسه چی باید شب در سکوت بدخواب باشی. مادرم میگفت و میگفت و من واقعا تأییدش میکردم و کاملا صادقانه گفتم درست میگی مادری ولی باور کن نمیدونم چه مدلی باید حلش کنم.
گنجشکها اومدن روی بالکن و دنبال دونه شلوغکاری راه انداختن. امروز صبح اون بالا دونه بود نمیدونم الان هست یا نه. نمیتونم برم ببینم. میترسن و فرار میکنن. دلم نمیخواد وسط بارون فراری شون بدم ولی کاش غذا اون بالا باشه. خدایا لطفا! بعد از رفتنشون باید اون بالا رو لمس کنم اگر دونه نبود دونه بپاشم. خدایا کی بفهمم رفتن! وای من میز کیبوردم رو میخوام اینجا روی مبل نشستم یه بالش بغل کردم کیبورده رو گذاشتم روش و سخته اینجوری. وووییی.
تا امروز خیال میکردم در جهان من کمترین مهارت رو در رعایت ایجاز دارم. امروز صبح فهمیدم اینطور نیست. از خودم بدتر رو دیدم. شکر خدا مخاطب مستقیمش نبودم ولی یعنی واقعا دیگران هم همینطوری از دستم به زجر می افتن زمانی که دکمه وراجیم لق میشه؟ خدا ببخشدم واقعا از این به بعد سعی میکنم توضیحاتم به مخاطب کنترل شده باشن.
احتمال اینکه آخر هفته بریم دیدن خاله داره هی قویتر میشه. آخجون یک سری بازار هم هست که میگن میریم. من چندتا چیزمیز لازم دارم باید بنویسمشون. البته تا جایی که پولم برسه. از یکی از این بازارها در اون5شنبه خوشگله قهوه سازم رو خریدم. عجب روز با حالی بود! بذار ببینم چی میخوام که شاید اونجا پیدا کنم. شکلات نعنایی میخوام که قطعا هست من خودم دیدم که اونجا بود. هدفون هم میخوام که نمیدونم اونجا هست یا نه. خدایا یه کیبورد کوچولو هم میخوام که به گوشیم جواب بده اینها که دارم جواب نمیدن و این هم نمیدونم اونجا پیدا میشه یا نه. دیگه چیچی بود یادم رفت باید یادم بیاد ولی نه الان. الان خاطرم نیست. دلم اون لیوان کوفتی که یادم نمیاد اینجا حرفش رو زدم یا نزدم رو هم میخواد. جاش یک ارزونتر برداشتم ولی من اون لعنتی رو بدجوری میخوام. ایندفعه اگر پیداش کنم باید برش دارم. به جهنم من میخوامش. اصلا جای کادو واسه خودم بخرمش. کادو به چه مناسبت؟ به مناسبت اینکه من خیلی… خیلی چی؟ به مناسبت اینکه من خلترین دیوونه بی آزار جهانم. یوهو! کاش لیوانه رو پیدا کنم! هی من لیوانه رو میخوام! آخ جون.
گنجشکها هنوز هستن. و من هنوز مشقهای ننوشته دارم. با اینجا نشستن و اراجیف نوشتن کار پیش نمیره. بد نیست بجنبم و به کارم برسم. عمری اگر باشه باز میام اینجا وراجی. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: یک قصه ی کوتاه.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک عصر بارانی و آرام.

4شنبه عصر.
بارون پشت پنجره ها. مادر اینجاست. اتاق بغلی. تلفن و گوشی. من هم اینجام. داخل سنگر خودم. تیمتاک. رادیو میوت.
ترکیبی هستم از همه چیز. یهخورده آرامش. یهخورده دلواپسی. یهخورده پرسش. یهخورده خشم. یهخورده اعتراض. یهخورده حیرت. یهخورده آرامش. آرامش. آرامش.
گاهی بدجنس میشم. گاهی بی مروت میشم. خیلی شدید. خیلی زیاد. گاهی بی معرفت… نه. به نظرم این یکی نمیشم. بی معرفتی خیلی سیاهه من این نیستم. ولی از یه چیزی مطمئنم. اینکه ابدا مهربان نیستم. از اون دسته افرادی هستم که اگر دکتر میشدم در زمانهای فوری فوتی خیالم به بی حس شدن کامل بیمار نبود و به درد کشیدنش توجه نداشتم. خیلی با مدارا کنار نمیام. حتی در مورد خودم. روی خودم مدارا جواب نمیده. شاید چون این مدلی بلد شدم. فقط جراحی میکنم. بیخیال درد. و جراحی میشم. یعنی شدم. بیخیال درد. من این مدلی بلد شدم. خب شکر خدا که من دکتر نیستم.
مشق دارم. مشقم نمیاد. وووییی.
فردا5شنبه هست. برم بیرون؟ خخخ نمیرم. حسش نیست. فقط حس نق هست. نه پس گرفتم حس اون هم نیست. میخوام خودم رو رها کنم. میخوام رهای رها روحم رو ول کنم تا ولو بشه. خوشم میاد. خوشم میاد!
بدجوری دلم مرواریدهام رو میخواد. خداجونم یه کاری کن تابستون برم دیگه! این یکی حسش هنوز توی روانم زنده هست. میخوامش. نذار این هم نفله بشه. من میخوامش. حسم رو میخوام. حس هام رو میخوام. زنده بودنهام رو میخوام. کاش بتونم پسشون بگیرم! هنوز در پس گرفتنشون موفق نبودم. یعنی چندان موفق نبودم. نمیتونم بخوام که بزنم بیرون. نمیتونم بشینم پشت کیبوردم و دوباره موسیقی رو تمرین کنم. نمیتونم شبیه گذشته بنویسم. دلم میخواد بتونم. واقعا این لحظه دلم میخواد. من هنوز زنده ام. دلم زنده بودن میخواد. خیلی میخوامش خیلی میخوامش خیلی.
اطرافم افرادی رو میبینم که خوردن زمین. یکیشون همین امروز با مادرم صحبتش شد. از اقوامه. زنه و زن گرفتاریش در این اجتماع بیشتره. دلم واسش نسوخت. خیلی بی مروتم ولی نسوخت. چون خیلیها میخوان کمکش کنن ولی… فقط به مادرم گفتم ببین مادری! واسه هر کسی پیش میاد که بیفته. و وقتی افتادیم تا خودمون زور ندیم اگر دنیا هم جمع بشن نمیتونن سرپا بلندمون کنن. بله یه جاهایی واقعا نمیشه تکی بلند شد ولی اونی که میاد زیر بغلت رو میگیره میکشدت بالا فقط به شرطی موفق میشه که خودت هم زور بدی تا در جهت فشار دستش کمک کنی. اگر نکنی طرف زورش نمیرسه. اگر هم برسه و بلندت کنه تا ول شدی می افتی. اونها هم رها میکنن و رد میشن ازت. این فامیل عزیز باید خودش هم زور بده. از چیزهایی که واسم گفتی تصور میکنم که خودش نمیخواد زور بده. پس لطفا دیگه رها کن. واسه من غصه برای ایشون رو توضیح نده چون ابدا موافق خراب کردن ذهنم نیستم. بدجنسم میدونم. همینه که هست. من اینم. عوض هم نمیشم. نه میخوام، نه میتونم.
ناکامیها همه جای جاده هستن. برای همگیمون. و تا خودمون کمک ندیم هیچ قدرتی نمیتونه از این توفانها ردمون کنه. زمانی که اطرافیانم رو وا رفته و مات پخش زمین میبینم بیشتر به این واقعیت معتقد میشم. بعد مثل الان تکیه میدم به دیوار و یک نظر به خودم میندازم. چقدر از این اراجیفی که الان دارم میگم رو خودم انجام میدم! من چقدر در مدیریت ناکامیهای خودم موفقم! در بعضی موارد مثبت. در بعضی موارد معمولی. در یک سری موارد منفی. هی! از این آخریش اصلا خوشم نیومد! من باید… خدایا من باید بتونم! کمکم کن! آخه واقعا راهش رو بلد نیستم. نمیدونم کلید کجاست که واسه باز کردن این در تلاش کنم. یعنی واقعا باید همون طوری که مادرم همین الان داشت بهم میگفت با یک کسی در موردش حرف بزنم؟ یعنی باید بگم؟ اوه خدا! اوه! اوه خدا از تصورش… اوه خدایا من نمیتونم به کسی بگم! اوه خدایا وای خدایا من نمیتونم بگم وای خدایا نمیتونم بگم! میگم که! بیخیالش. الان پس می افتم.
آخجون فردا صبح سر کار بی سر کار. یوهو! میدونم بابا3روز بیشتر نیست ولی لحظه رو عشقه! فردا رو عشقه. امشب رو عشقه! آخ جون.
مهلت ثبت نام واسه کلاس زبان محله فردا تموم میشه. خدایا آمار رو بکش بالا من کلاسه رو میخوامش. وووییی! باز هم وووییی! و همچنان وووییی!
خیلی افتضاحه ولی بذار من اینجا افتضاح باشم. بذار بگم. خیالی نیست چندتا فحش توی چندتا دل که اینجا رو میخونن دریافت کنم ولی بذار باز هم خودم باشم. این لحظه به طرز بسیار خودخواهانه ای از اینکه مشکل اون خانم و نتیجه های این دردسر و شبیه های این دردسر مال خودم نیستن احساس آرامش میکنم. اشتباه نشه از اینکه اونها درگیرن خوشحال نیستم واقعا دلم میخواد حل بشه ولی چه مدلی بگم اینکه این گیر گیر من نیست خوشحالم. من از این گیرها ندارم. من از این گیرها آزادم. آزاده آزاد. این بهم حس مثبت میده. بذار عوضی باشم ولی دست خودم نیست حس مثبت میده و من این حس مثبت رو دوست دارم. این بنده خدا یه زمانی خیلی نزدیک بود. با هم نزدیک بودیم. من نوجوون بودم. راهنمایی میخوندم. سیاه و سفیدهای قصه هاش رو میشنیدم. و خودم چیزی بروز نمیدادم خخخ. از همون زمان جونور پلیدی بودم. خب دلم نمیخواست. اسرار خودم بود دلم نخواست رو کنم خخخ. اصلا از اون سکوتها پشیمون نیستم. ما اونهمه نزدیک بودیم و الان کیلومترها از هم دور شدیم. اون الان یک بچه بزرگ داره. میخواد شبیه گذشته ها باشیم. اصرار داشت من برم خونشون. نرفتم. واقعا دلم اونهمه نزدیکی گذشته رو نمیخواد. من نمیتونم نجاتش بدم. خودش هم کمک نمیکنه. پس ترجیح میدم کنار وایستم. هرچی هم میگی خودتی.
اوه25دقیقه دیگه سریال پوست شیر داخل تیمتاک. میخوام ببینم. ولی خودمونیم یه جورهایی به نظرم خرابش کردن. باشه خیالی نیست میخوام ببینم.
کاش تردمیلم بی معرفت نمیشد! تحرک کمک میکنه. کمک میکنه با خیلی چیزها راحتتر کنار بیام. خسته تر که باشم به نظرم آسونتره. و به نظرم کمک میکنه کمتر با نامجازها بپرم. نامجازها! من یک جایگزین بی خطر واسش لازم دارم. میشه تابستون این کلاس هنر کوفتی عزیز کمک کنه؟ یا مثلا بزنه یه کار ترجمه گیرم… وووییی! هیچ زمانی نشد یک چیزی رو اینهمه بخوام و اینهمه ازش بترسم. در حد مورمور شدید. خدایا کمک کن! هر مدلی خودت مصلحت میبینی کمک کن! قربون دستت این تو این فرمون خودت بچرخون.
امشب تنها نیستم. مادرم اینجا باهامه. فردا باید بره. جمعه شب یک دسته بزرگ مهمون داره. چه عالیه که من وسط اون مجلس عجیب و شلوغ نیستم. از مهمونبازی هیچ خوشم نمیاد. نه مهمونی رفتن نه مهمون در این آمار وسیع دلم میخواد. نهایتش دلم گردش های بیرون بخواد و رستوران و سفره خونه و کافه و بعد هر کسی خونه خود. اینو هیچ دلم نمیخواد درم عوض بشه! تصور حضور در همچین شلوغیهای وحشتناکی روانم رو به خارش میندازه.
دیگه نمیخوام بنویسم خسته شدم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کابوس های بیداری.

الان رسما باید4شنبه باشه ولی هنوز خیلی شبِ. ساعت3صبح.
همین الان ساعتم از داخل کشو3صبح رو اعلام کرد. بیدارم. کاملا بیدار. خواب دیدم آتیش گرفتم. یه جایی بودم که تاریک بود. یه اجاق گاز روشن بود. خاموشش کردم. یه پارچه بالاش یا کنارش بود که آتیش گرفت. تکونش دادم خاموش بشه. یه لباس بلند تنم بود. آتیش گرفت بهش. آتیش گرفتم. هرچی زدم روی شعله خاموش نشد. آب. فشار آب کم بود. آتیش بغلم کرد. میسوختم. میسوختم! سوختم!
کاش دیگه اخبار رو نخونم. واقعا این خبرها درستن؟ خدایا حکمتت رو شکر!
در خودم گیج میزنم. من الان باید خواب باشم. خدایا من چه دردیم شده! آخه واسه چی این… خدایا من چه غلطی کنم! آخه واسه چی اینطوری شدم! واسه چی الان! واسه چی اینجا! واسه چی اینجای عمرم! من همیشه دیر بودم ولی این… و من همیشه اشتباهی بودم. و این دفعه کلا رکورد هرچی نکبته زدم. خدایا الان اون بالا نشستی چه هوا میخندی بهم مگه نه؟ خب نخند بیا کمک کن من گیر کردم آخه این کجاش خنده داره؟ اوه نصفه شب کیه پیامک داده؟ بذار ببینم!
بانک ملی موجودی که دیروز گرفتم رو امروز دوباره فرستاد واسم! خاک بر سرش! نکبته خر!
یک کسی با اصرار میخواست هم رو ببینیم حرف بزنیم. از نصیحت شنیدن اون هم در این وضعیت مسخره هیچ خوشم نمیاد. بهش گفتم. میگفت نصیحت نمیکنم پریسا به جان خودت هیچ چی نمیگم که نصیحت باشه فقط ببینیم هم رو2تا جمله حرف بزنیم. حوصله نداشتم. گفتم که چی؟ که تو بگی با خودت اینطوری نکن؟ بگی چی شده؟ بگی رها کن؟ بگی حرف بزن؟ این مزخرفات رو که اینجا هم میشه بگی لازم نیست من حضوری تحملت کنم. طرف زیاد صبوره. خیلی زیاد. میگفت تحمل کردن من اینهمه سخت شده واست؟ حوصله خودداری نداشتم. گفتم بله شده. دیگه نمیخوام تحمل کنم. شماها رو نمیخوام تحمل کنم. طرف خیلی صبوره خیلی. گفت بگو پریسا. کیو تحمل میکنی بگو برم بیارمش واست. نفهمیدم چی شد. به خودم که اومدم دیدم اسمی رو گفتم که مدتهاست بلند به زبونش نیاوردم. نباید میگفتم. کسی نمیتونه واسم بیاردش. و من این دلتنگیه تاریک رو هرگز بلند نمیگم. انگار گفتنش پایانی رو تأیید میکنه که من هرگز باهاش کنار نیومدم. نباید این اسم رو میبردم. سکوت شد. و کسی از قفسه سینه خودم هقهقش رو خورد ولی نتونست. صدای پشت خط سکوت رو شکست و کسی از قفسه سینه خودم هقهق های فروخوردهش رو بالا آورد. فوران بود. شبیه آتیش. صدای پشت خط هنوز میومد.
-الهی بمیرم پریسا. کاش من… اینو نمیشه بیارم واست. به خدا اگر میشد خودم جام رو عوض میکردم باهاش. اون اینجا باشه جای من. به جان خودت میدونم. میدونیم. میدونیم چقدر لازمش داری. آخه چی از دست ما برمیاد؟ دستمون بهش نمیرسه بیا امتحان کن شاید بشه جاش با ما حرف بزنی.
خواستم بگم نمیشه. خواستم بگم نمیخوام. خواستم خیلی چیزها بگم ولی نمیشد. یک کسی از داخل قفسه سینه خودم داشت هقهق های فروخوردهش رو به شدت بالا میآورد. دلم تنگ شده. دلم واست تنگ شده. نمیدونی چقدر! نمیدونی!
از دستت معترضم. چون الان نیستی. الانی که من اینهمه لازم دارم تو باشی. الانی که داخل حدود8میلیارد جمعیت خاک1نفر نیست که بتونم بهش بگم. الانی که لازم دارم باشی. فقط تو باشی و باشی و باشی. دلم واست تنگ شده. آخه یه عزیز چقدر میتونه بی معرفت باشه! مگه یه خواب چقدر زمان ازت میگیره! باور کن شبهای خاکی به معیار شماها خیلی کوتاهن. کاش باشی حتی شده داخل پریشونیه خوابهای من! خیلی لازم دارم الان باشی خیلی زیاد. تو یه ابدیت خلاصی. حالا بیا یک شب خاکی سخت بگذرون و توی خواب من جا شو. مگه چی میشه! یک شب خاکی خسته شو واسه خاطر کسی که اونهمه میدونستیش و اینهمه لازمت داره. دلم تنگ شده واست. خیلی خستم خیلی. از دردی که درد من هست ولی مال من نیست. از قصه ای که هیچ کجاش جای من نیست. از دعایی که دعای من نیست. حتی مجاز نیستم دعا کنمش. میبینی؟ منو میبینی؟ اشتباهم. بد اشتباهم این دفعه. بیا سرم داد بزن. بیا فحشم بده. بیا منو بزن. فقط بیا. به خدا لازمه داد بزنی. فحش بدی. بزنیم. بلکه بیدار بشم از این بخش تاریک جنون که اصلا نفهمیدم چی شد الان و اینجا اینهمه مضحک گرفتارش شدم. هان! خودآزارم؟ مازوخیسمم که چوب و فحش میخوام؟ تعبیرهای همه جهان به جهنم. تو بیا منو بزن. هیچ چی بیدارم نمیکنه. نصیحتهای مادرم. دلواپسی هاش. احساس خطرش. مداراهای خدا. ضربه های عبرت که لحظه به لحظه تماشا میکنم. تکون های دست هشدار تقدیر. هیچ چی بیدارم نمیکنه از این کابوسی که هیچ راهی جز بیداری ازش واسه خلاصی نیست. تو بیا بزن بلکه بیدار بشم. آخه من چه غلطی کنم! آخه چی شد من اینجا گرفتار شدم! کجای عمرم پیچیدم به این فرعی که جاده من نیست! به خدا خاطرم نیست. به خدا خاطرم نیست! من نپیچیدم. اصلا توی هواش نبودم! اصلا نه زمانش رو داشتم نه هواش رو! من چه جوری سر از دل این فرعی تاریک درآوردم؟ اینجا جاده من نیست! این فرعی فرعی من نیست! من در این جاده به هیچ کجا نمیرسم نباید هم برسم! این مسیر راه من نیست! من نباید اینجا باشم! خدایا میدونم عقل دادی واسه همین زمانها ولی ببین من اصلا بوقم بلد نیستم تو بیا خدایی کن و… و چی؟ جدی از خدا چی میخوام؟ که چیکار کنه؟ من الان باید چی بخوام داخل دعاهام؟ که نجاتم بده. خب چه مدلی نجاتم بده؟ این معادله حل نداره. نداره! پس دقیقا خدا چیکار کنه؟ اگر همین لحظه خدا بیاد پایین دستش رو بذاره روی شونه هام بهم بگه خب، بگو، الان دقیقا میخوایی من چه معامله ای کنم واست، من باید چی بگم بهش؟ خدایا نفسم درنمیاد آخه واسه چی من این ساعت از شب بیدار شدم!
اون یک کسی پشت خط پیش از اینکه صحبت به اینجا برسه یه جایی حرصی شد گفت میدونی پریسا درد تو درد نیست مرضه. تو مرض داری. بیدردی دردت شده. داخل خونه گیر کردی. درآمدت در هر حال جوابت رو میده. خونوادت خب تا حد معقول و معمول ازشون خاطر جمعی که درد ناجوری ندارن. خدا رو شکر که ندارن ولی در هر حال تو خاطر جمعی. خودت هم که کسر نداری. شغلت هست. سقفت مال خودته. درموندگی جز ناکامیهایی که پشت سر گذاشتی نداری. فقط نمیبینی که خب فقط تو نیستی. اینهمه سال نشستی درس خوندی و اطرافت اجازه ندادن شبنم توی دلت بجنبه حالا کاری به نتیجه نداریم ولی در هر حال واقعا بهت سخت نگذشت هنوز هم نمیگذره. تو چیزی گیرت نیومده بهش گیر بدی گیر دادی به خودت و مشخص نیست داخل چه جهنمی خودت رو گیر انداختی که نه خودت میشه خلاص بشی نه به کسی میگی که خلاصت کنیم. تو باید درگیر بشی که بفهمی گیر یعنی چی تا شاید سر عقل بیایی و دست برداری از سر خودت.
شاید درست میگفت نمیدونم. من الان هیچ چی نمیدونم. نه درد میخوام نه درمون. درمون؟ درمونم الان دقیقا چیه؟ من باید از خدا چی بخوام؟ خدایا! سردمه. الان فقط میخوام بیدار نباشم. با لباس خواب نازکم نشستم اینجا میلرزم و هی اراجیف مینویسم. خدایا! ببین منو! تو خیلی خدایی. یه کاری کن من بخزم زیر پتو2ساعت آروم بخوابم. آخه قربون خداییت برم! من دارم میمیرم! باشه بیدردم احمقم بوقم اصلا هرچی همه جهانت بگن و بگید هستم. ولی تو بیا یه کاری کن من زیر پتوی کنار دستم بخوابم. بخوابم و خواب نبینم. حتی رویا هم نبینم. باور کن سردمه. باور کن دارم میمیرم. خدایا! به خدا دارم میمیرم! آخه این… خدایا نجاتم بده!
ساعت شد20دقیقه به4صبح4شنبه. من حدود40دقیقه شده که دارم مزخرف میگم. بسه دیگه بذار تمومش کنم تا اینجا منجمد نشدم. فردا باید برم سر کار. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همچنان ماجراهای من و خودم.

3شنبه عصر. خب نزدیک عصر.
امروز فقط من بودم و امیرعلی. به مادرش معترض شدم که… ول کن حسش نیست.
آخجون فردا4شنبه. بعدش3روز تعطیلی! یوهو!
بنده خدا همکارم عاقبت از اون سرماهای ناجور خورد. این دفعه خیلی بد انداختش. رفت تا1شنبه و بچه هاش رو هم تعطیل کرد. خدا خیرش بده بچه هاش نیمه بینا هستن با درشت خط میخونن به من نسپردشون. بهش اصرار کردم ولی موافق نشد. کاش زودتر حالش جا بیاد واقعا دلم میخواد کمک کنم ولی نمیدونم چه جوری. تنها چیزی که از دستم برمیاد اینه که دعا کنم این سال تحصیلی سریعتر بره و این بنده خدا هم از دست من خلاص بشه. بسه حسش نیست.
مادر اون طرف با گوشی و خاله مشغولن. امشب تنهام. این کتاب پاتر7واسه چی تموم نمیشه! خستم کرده. هی سرش میخوابم.
میگم من واسه چی اینهمه… باید خیلی مهربونتر باشم ولی نیستم. خودم کلی نق نقو و وا رفته و همه چی هستم ولی اگر کسی وا بده و این وا دادن رو طولش بده حرصم درمیاد و اوضاع خراب میشه. مادرم گیر میکنه بهش راه نشون میدم میگه نمیشه یه راه دیگه بهش میگم باز میگه نمیشه امروز کلا بیخیال شدم و سرم رو کردم داخل لیوان چاییم. من واسه چی اینهمه بی رگ و بی مروتم؟ هوممم. هستم دیگه. کاریش نمیشه کنم. در ذاتم هست. ذات هم که جوهره نمیشه عوضش کرد. دلم نمیخواد مادرم و عزیزهام گیر باشن ولی کاریش نمیشه کنم. شاید این نمیشه هایی که میگن درست باشه ولی…
باورم به اطرافم رو از دست دادم. حسم خیلی… دیگه این ناباوری اذیتم نمیکنه فقط حس میکنم باوره رفته. تمامش رفته. کامل رفته. خاطرم نیست سر چی بود که گفتم ماها افراد تا دم پریدن رفتن و نپریدنیم. تا آخرش میریم و درست لبه سکو یه دفعه یه بهانه واسه ترسیدن و عقب کشیدن و منصرف شدن پیدا میکنیم و هی خودمون رو توجیه میکنیم و بیخیال هم نمیشیم بعدش هی از اینکه نپریدیم و از دست اون دلیل کزایی به خودمون میپیچیم. نباید این چیزها رو به مادرم بگم. حرکتم خیلی نادرسته. چی میخوام از جون این بنده خدا؟ هر بینشی رو که نباید توضیحش داد که! پس واسه چی من توضیحش میدم؟ واقعا باید مواظبتر باشم این زبون نباید اینهمه بچرخه. خدا قهرش میاد. از خشم خدا واقعا میترسم. واقعا میترسم! خدایا آخه تقصیر من نیست اینها خودشون سبب میشن که من… وای خدایا! اه خدایا! اه! خدایا! اااههه!
یه متن باید بنویسم. خدایا متنه نمیاد. کلمه های ناجنس کمک کنید من اینو لازمش دارم باید سر زمانش برسه! خب یه حالی بهم بدید چی میشه مگه!
حس تیمتاک رفتنم… زیاد نیست. هستها ولی نه خیلی. تفاوت دنیای من با عاقلها زیاده و داره زیادتر هم میشه.
گاهی غلطهای معماری جهان خودم رو بیشتر از زمانهای دیگه میبینم. گاهی بیشتر از زمانهای دیگه حس میکنم باید این غلطها اصلاح بشن. گاهی بیشتر از زمانهای دیگه حس میکنم باید فرمون جنونم رو بچرخونم به یه فرعی دیگه. یه مسیر دیگه. اون هم لازم نیست مسیر عاقلها باشه ولی این… هوممم. عاقبت یه زمانی من درست میشم فقط نمیدونم کی.
مادرم. برمیگردم.
خب برگشتم. مادرم رفت. سلام تنهایی های آشنای امن! بذار برم تیمتاک ببینم چه خبره هرچند خبری نیست. نه از مدلی که من دلم بخواد. و من از یه فضای اینترنتی چی دلم میخواد؟ هوممم. به نظرم، هیچ چی. خب پس بذار همراه تیمتاک رفتنم حالش رو هم واسه خودم ببرم. اینجا کسی نیست. لبخندی با پریسای داخل آینه رد و بدل میکنیم. بشکنی واسه خوده اصلیم میزنم که از جلد یواشکیش دربیاد. و خودم رو به1قهوه فوری به قول بچه ها بی کیفیت اما واسه خودم به شدت خوشبو و به شدت دلپذیر مهمون میکنم. سماور روشنه. لیوان هم دم دسته. خب همین یک بار مصرف بالای قهوه سازم خوبه. یه بسته قهوه فسقلی و برو که رفتیم.
هوای این اتاق سردتر از جاهای دیگه هست. قهوه خیلی سردش حال نمیده. این نوشتن رو تمومش میکنم و پیش به سوی لیوان یک بار مصرف آتیشیه تلخه عزیز. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سر صبح، دم رفتن.

2شنبه صبح زود.
هنوز تا رفتنم خیلی زمان باقیه. پس من واسه چی بیدارم؟ توی روحش.
اون بیرون هوا عالیه. به قول خودم، گردشیه. از اون هواهاست که از پنجره نیمه باز سرک میکشه داخل و با بوی آشنا و نسیم اغواگرش صدام میکنه که بجنب. بیا بیرون. آسمون و هوای آزاد و حس و حال دیروزهای دور و یک سفره خونه باز و یک عصر غالی! زود باش فقط بلند شو. اون لباسهای مسخره رو بپوش و بزن بیرون. آخ خدایا چه شیرین! و من فقط دستی به نشان هیچ تکون میدم. بلند میشم. پنجره نیمه باز رو میبندم و به اعماق حصارهای خودم برمیگردم.
مادرم صحبت از سفری کرده بود که من هیچ مشتاق اقدام برای عملی کردنش نیستم. آخر کار گفتم گذرنامهم تمدید لازمه و شکر خدا فعلا حل شد. مادرم میگفت اگر برنامهت رو درست کنم عید خودت تکی میری؟ ظاهرا از نظر مادرم خطر خیلی جدیه خخخ. گفتم من گذرنامه ندارم مهلتش تموم شده تا عید هم زمان کافی نیست. هی! زمان هست! هیس. صداش رو در نیار! زمان نیست. نیست دیگه! با پریسای داخل آینه از اون نگاه های بی توصیف بدجنسانه که واسه هر2تامون آشناست رد و بدل میکنیم. این لحظه دیگه بارونی نمیشیم. فقط سری به نشان همگامی در شرارتی آشنا واسه هم تکون میدیم و لبخندی از همون جنس به هم میزنیم. من سفر نمیخوام. نه از اون جنسی که… از هیچ جنسی. من هیچ سفری نمیخوام.
احتمالا اگر برنامه اطرافم عوض نشه که من چندان خوشبین نیستم، آخرین تعطیلات3روزه رو بریم دیدن همون خاله پریروزی. آخجون میتونم به قولی که بهش داده بودم عمل کنم. یک جفت خاله و یکی از دخترخاله ها و خودم و مادرم جمع بشیم بریم دور و بر اون خاله رو شلوغ کنیم. 5شنبه ای که گذشت این خاله جزو مهمون های من بود. مادر میگه بهش خوش گذشت. خدایا شکرت!
احتمال رفتنمون زیاده. این سفر رو میشه یه جورهایی بخوامش. بینابینم. خیالم نیست باشه یا نباشه.
اینترنت همین الان پرید. نمیدونم وصل میشه اینو بزنم روی آنتن یا نه. و ساعت مچی من از داخل کشوی دراور 6صبح رو اعلام کرد. اینترنت وصل شد. کمدی مضحک نت ایران.
اسرا داخل کلاس تستم میکنه و از اینکه بدون دیدن حرکاتش رو میفهمم تعجب میکنه. از این کارهاش خسته میشم. و از اینکه جلب توجه رو دوست داره. من باید با حوصله تر باشم ولی خسته میشم. هنوز چیزی بروز ندادم ولی باید بدون اینکه با این بچه بد تا کنم این مسخره بازی رو جمعش کنم. من حق ندارم فشارهای خودم رو روی شونه های این بچه ها تخلیه کنم. واقعا درست نیست. شکر خدا تا اینجا موفق بودم. در هر حالتی بودم با اینها خندیدم. کاش باز هم بتونم. کاش این سال… اه ولش کن دیگه!
توی روحش من اینترنتم رو پیش از پایان مهلتش تمدید کردم پس واسه چی هی بهم اخطار پیامک میکنن؟ حالم رو به هم… هی! بیخیال. حرص خوردن فایده نداره سر صبحی.
دلم میخواد چند لحظه ولو بشم. میترسم بعدش بلند شدن سخت باشه واسم. باید برم سر کار. واییییییی خدایا! بیخیال. بد نیست بجنبم. خدا رو چه دیدی شاید امروز یه غیرمنتظره خیلی با حال اون بیرون منتظرم باشه. اینو زیاد گفتم و هیچ غیرمنتظره با حالی منتظرم نبود. ولی باز میگم. چه ایرادی داره؟ من همیشه یه چیز کوچولوی مثبت لازم دارم که منتظرش باشم. بذار یکی از این چیزها غیرمنتظره ای باشه که شاید هرگز در عمرم اتفاق نیفته.
باید برم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هوای هوای من.

1شنبه شب.
طبق معمول، تیمتاک. کانال باز. سکوت نسبی. همه مشغول کار خودمونیم. خوشم میاد. خیلی خوشم میاد. هرچند یک بار کسی میاد و سعی میکنه این سکوت رو کم و بیش خط بندازه ولی هنوز موفق نشده. دلم میخواد این حالت بیشتر باقی بمونه. ازش خوشم میاد.
ریاضی جلد3اون جوجه من هم رسید. خدا رو شکر. خاطرم جمع شد. بی توقف درس میدم و پیش میرم. خطر کلاسهای مجازی دیگه نیست ولی ترجیح میدم خاطرم جمع باشه. سعی میکنم داخل کلاسی که با همکارم مشترک هستم هرچی بی صداتر پیش برم و پیش ببرم. دلم پایان امسال رو میخواد. درست نیست بیشتر از این در این اشتراک اون بنده خدا رو اذیت کنم. به خدا تقصیر من نبود. فقط رأی بی طرف دادم. گاهی واسه سال آینده دلواپس میشم. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. تا مهر آینده هنوز یک عمر زمان باقیه. جدی مهر آینده چه جوریه؟ بیخیال هر جوری. به جهنم.
واسه آمار کلاس زبان محله که آگهیش اومده نگرانم. اگر آمار نرسه کلاسه میپره؟ هی! من این کلاسه رو میخوامش! اه لعنتی!
گاهی دلم میخواد روحم رو زمانهایی که مادرم اینجاست قایم کنم زیر پتو. حس میکنم هرچی نمیخوام دیده بشن رو مادرم میبینه. از نصیحتهاش اینطور برمیاد. و تلخ ماجرا اینجاست که همیشه نصیحتهای تلخ مادرم که اصلا موافقشون نبودم آخر کار درست در اومدن. نمیخوام این دفعه هم… خاکستر توی روحت پریسا آخه این چه داستانیه که داخلش شنا میکنی! هوممم! همینه که هست. بیخیال.
میگم، خیلی بی ادبتر از گذشته شدم. پیش از این فقط جواب تلفن ملت رو نمیدادم الان کسی ازم چیزی بپرسه که با جوابش حال نکنم کلا طرف رو با پرسشش ندید میگیرم. دقیقا شبیه همین لحظه. یکی اینجا یه چیزی پرسید که دلم جواب دادن نخواست. کلا سکوت کردم. زشته این حرکتم ولی خیالم نیست. دلم نمیخواد. خودی شدنهای الکی رو دلم نمیخواد. جوابهای خودمونی رو دلم نمیخواد. همین دلیل کاملا موجهه و به شدت کافی. دلم نمیخواد. تمام.
امشب پست ساعت10ندارم. میتونم زودتر ولو بشم. الان فعلا اون رو هم دلم نمیخواد.
یکی دیگه از مشقهای گوش کنیم رو تحویل دادم. رفته بازبینی. نتیجه هنوز نیومده. کاش مثبت باشه! خدا کنه درست در اومده باشه! وووییی! مونده یکی دیگه. و یکی2تا جمله از یه پست که حالا به زمانش مونده ولی من ترجیح میدم بجنبم. خدایا جای این عبارت کوفتی چی بزنم که خیلی هم دور از عبارت اصلی نباشه! عجب گرفتاری شدم! گندش بزنن!
آخ جون3روز دیگه باز1تعطیلات3روزه! یوهو عجب بهمنماه با حالی!
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه به بازنشستگی فکر میکنم. نه نق مدل گذشته میزنم نه از شدت نارضایتی به خودم میپیچم. فقط بیشتر از همیشه و همیشه دلم این حکم لعنتی رو میخواد که همین لحظه همین الان درست همین حالا برسه دستم. دلم یه کاری میخواد که بخوامش. یه کار خونگی. مترجم؟ وووییی! کاش میشد! خدایا کاش میشد!
باید این کتاب نفله رو سریعتر تمومش کنم و برم سر درسهای خودم یا سر فیلم دیدن یا کتابی که صحنه هاش رو از حفظ نباشم. خدایا یه هل بده زبانم سفتتر بشه. لطفا!
دلم میخواد از استاد کلاسهای آیلتسم خبر بگیرم. الان که آیلتس در ایران بسته شده استاد من و باقی همکلاسی هام چیکار میکنن! واتس فیلتره. یک زمانی باید متصل بشم و یک پیام به استادم بفرستم. واسه چی نمیفرستم؟ خدایا این چه مدل حسیه که من… اه بسه!
همچنان دلم یک پول گنده میخواد. و همچنان گیرم نمیاد. خخخ یه خاله دارم هر دفعه میاد اینجا میگه این خونه رو عوضش کن. این مبلها رو عوضش کن الان چیزهای قشنگی اومده. میگم در حموم این خونه داغون شده عوضش کنی خوبه. این کابینتها عوض بشن خیلی خوب میشه. همیشه سکوت میکردم و این دفعه که مخاطب مستقیمش بودم گفتم بله اینها خوبن ولی پول خوبی میخواد و من اینهمه پول ندارم. زورم نمیرسه نمیتونم. خالم گفت عوضش تنوع میشه. موندم چی بگم. بله تنوع میشه ولی من پول این تنوع رو ندارم. گفتم و نگفتم و اون همچنان در هوای گفتن های خودش بود. میگفت حالا که اینجا رو دوست داری و نمیخوایی عوضش کنی این تعمیرات و تغییرات رو انجام بده خیلی خوبه تنوع میشه. این فرش هم دیگه خیلی ازش گذشته کاش عوضش کنی! دیگه اصرار نکردم. فقط خندیدم. از اون روز مداوم سر به سر مادرم میذارم که ببین بیا یه پولی بده من فلان مورد رو عوض کنم یا انجام بدم تنوع میشه واسم من تنوع لازم دارم. ای کاش دنیای من هم همین قدر کوچولو بود با آرزوی فرش و مبل نو و کابینت و درهای جدید و خونه بزرگتر و خوشنماتر و تنوعی از این مدل! به نظرم هرچند خیلی دور از دسترس یک کسی با درآمد و وضع مالی منه ولی باز هم دسترس پذیرتر از چیزی، چیزهاییه که الان یواشکی از خدا میخوام و نمیخوام و… میخوام؟ نمیخوام؟ خدایا جدی میخوام؟ واقعا میخوام؟ واقعا، میخوام؟ اوه وای خدای من وای من معذرت میخوام نه نه من فقط… من واقعا… خدایا! من… نمیدونم!
بیخیال بابا! حالا انگار خدا اومده منتظره که فقط ببینه من خواهان چی هستم بهم بده الان هم میگه این یواشکی هات رو میخوایی یا نه که با2شماره سندش رو بزنه به نامم! خخخ! مسخره! اه! مسخره!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پس از بارون.

شنبه شب.
تنهام. همه رفتن. من هستم و خودم. همه چی آرومه. داخل تیتی2نشستم و کتاب میخونم. موزیک من داره پخش میشه. مشق دارم. نمینویسمش. فقط کتابه میخونه و من صحنه ها رو از حفظم. رویاها دوباره در مزار سردشون خوابن. شاید هم من فعلا ازشون برکنار موندم و بسیار از این برکنار موندن احساس رضایت میکنم. پریسای داخل آینه به نشان آرامش لبخند میزنه. امنیت رو حس میکنم. تنهایی های امنم بغلم میکنن. به پریسای داخل آینه لبخند میزنم. به شونه های روحم که زمانی جای بالهای پرواز بودن، بالهایی که هرگز نپریدن، نه اون مدل که مرام پروازه، غباری از جنس زمان رو احساس میکنم. غباری التیامبخش. تسکینی بر دردها. تسکینی از جنس گذشت زمان. بابا زمان مهربون لبخند میزنه. لبخند سپاسم رو بهش میدم. من و پریسای داخل آینه هر2تا. بابا زمان با عصای بلندش شب رو قلقلک میده. شب آهسته میخنده. پریسای داخل آینه میخنده. من میخندم. تنهایی های امن دردهام رو آروم نوازش میکنن. ستاره ها هرچند بیآواز، اما توی سرم چشمک میزنن. اثر اون نورهای چشمک زنه تیزه مزاحم که امروز عصر یکدفعه اونهمه آزاردهنده تابیدن و مژه هام رو به آتیش کشیدن رو با درخشش نرم و آرامشبخششون پاک میکنن. مژه های ملتهبم رفته رفته سرد و آروم میشن. همه چیز قدم آهسته به طرف آرامش پیش میره. سکوته یکنواخت و دیرآشنا دستش رو دور شونه هام میذاره. صداهای اون بیرون به پنجره های بسته برخورد میکنن و رد نمیشن. سکوت به شونه های جمع شدهم میخنده. خنده ای از جنس اطمینان.
-خاطرت جمع. اونها وارد نمیشن. من اینجام.
سپاسگزارانه شونه هام رو آزاد میکنم و به استواری سکوت تکیه میدم. نفس عمیق میکشم. سنگینی قفسه سینم رو ندیده میگیرم. نفسم آزادتر میشه. سکوت حلقه دستش رو محکمتر میکنه. مطمئنتر. محسوستر.
-من اینجام.
این یک جمله کوتاه گاهی چقدر چقدر ارزشمنده. به اندازه دنیاها حضور بی عمل. خیلیها اینجان. سکوت آشنا. شب آرام. تنهایی امن. بابا زمان مهربان. پریسای داخل آینه. ستاره ها که این لحظه آواز نمیخونن اما جای سوزش های اون نورهای تیز رو با دستی، دستهایی از جنس درخشش آرام و ملایم نوازش میکنن. همه اینجان. همه اینجاییم. داخل4دیواری آشنای پناهدهنده ای که همگیمون رو با محبتی صامت و همیشگی بغل کرده. و خدایی که همین نزدیکی، نه. همینجاست. بالای سر همه ما.
خستم. دلم میخواد ولو بشم. هرچند بدون خوابی که شاید امشب دیرتر برسه. شاید هم به موقع بیاد. نمیدونم. خستم. یک پست هست که باید به روز بشه و ساعت10شب بیاد بالا. چیزی به زمانش باقی نمونده. حدود10دقیقه دیگه باید بره داخل صف زمانبندی. بعدش میتونم ولو بشم. چه شیرین! فردا باید سر زمان بلند شم. سر کار. این بخش از زندگی چندان در نظرم خوشآیند نیست. ولی چه میشه کرد! زندگی ترکیبیه از همه چیز. این هم یکی از ترکیباتشه. خودم رو با اعتراض و تکرار این نارضایتی مکرر خسته نمیکنم. لبخندی هرچند کدر به این بخش نه چندان خوشآیند تحویل میدم. باید یواش یواش برم بالای سر پست امشب. ساعت9و36دقیقه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نبش قبر.

عصر شنبه.
داخل تیمتاک در یکی از کانال های باز بین بچه های ساکت نشستم. چندتایی هستیم ولی بی صداییم. هر کسی سرش به کار خودشه. این حالت رو دوست دارم. انگار یک اتاق بزرگیه همه با هم هستیم و هر کسی کار خودش رو میکنه. خیلی خوشم میاد. معمولا بچه ها که جمع میشن دلشون میخواد شلوغ کنن و بگن و بخندن. این مدلی که میشه من معمولا در میرم. ولی جو این لحظه کانال رو دوست دارم. متأسفانه طرفدارهای این حالت بین تیمتاکی ها خیلی نیستن ولی از نظر من قشنگه.
در حال نوشتن یکی از مشق هایی هستم که امروز صبحی صحبتش رو می کردم. یکیشون تموم شده و درگیر یکی دیگهم. میشنوم و مرتب میکنم و مینویسم و… فکرم پرواز میکنه. پرواز میکنه. به دیوار میخوره. برمیگرده. پرواز میکنه. شبیه پرستویی که کور شده باشه بی هوا پرواز میکنه. باز به دیوار میخوره. بنبست هایی که همه جا هستن. برمیگرده و باز و باز…
از نبش قبر متنفرم. واسه چی تموم نمیشه! رویا مدتهاست که مرده. رویایی که رویای من نبود ولی من برای تحققش از جونم، از سلامت جسمم، از سلامت نصفه نیمه روانه ترمیم شدهم مایه گذاشتم. من برای تحققش از تمام توان معنوی وجودم مایه گذاشتم و عاقبت رویا مرد. رویایی که رویای من نبود اما من سر خاکش خاک شدم و ماه ها و شب ها و لحظه ها و لحظه ها عزادار شدم. و حالا، نبش قبر. این نبش قبر نباید باشه. نباید! اذیتم میکنه. به شدت اذیتم میکنه. به شدتی بسیار گزنده و تلخ اذیتم میکنه. کاش دیگه تموم میشد! کاش دیگه خاک سرد این مزار کنار زده نمیشد! خدایا من هرچی ازم بر میومد کردم و نشد و حالا دیگه اونقدر زخمی ام که فقط میخوام تموم شده باشه ولی…
بسه. من اجازه ندارم. در خودم به هیچ تکیه زدم. پریسای داخل آینه تماشام میکنه. داخل اتاق بغلی زندگی و بحثهای عادی در جریانه. من جدا از این گذار معمول با قبری که دوباره نبش شده درگیرم. پریسای داخل آینه با نگاه رازدار غمگین و متفکر این چندتا قطره یواشکی رو تماشا میکنه و آهسته و بی صدا بهم هشدار میده. یادآوری میکنه که من اجازه ندارم.
-نباید ازش بگی. نباید دردت بیاد. نباید بباری. این ممنوعه. ممنوع! تو اجازه نداری!
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
خدایا حکمتت رو شکر! قربون مصلحتت برم. لابد صلاحم بوده. لابد خیر بوده. لابد نباید میشد. خدایا! حکمتت رو شکر! خدایا! بذار یواشکی به خودت بگم. توی بغل تو که ممنوع نیست هست؟
پریسای داخل آینه سرش رو به نشان هشدار تکون میده.
-هست. هست. هست! ممنوع همه جا ممنوعه. رها کن. رها شو. تو مجاز نیستی!
کسی در وجودم فروخورده و بریده هقهق میکنه.
-تقصیر من نبود. خاک این دفتر بسته رو من پاک نکردم. من نگفتم. من بازش نکردم. این تقصیر من نبود.
پریسای داخل آینه دستش رو تاب میده.
-مقصر رو رها کن. همه چیز این قصه رو رها کن. این قصه ممنوعه. این قلمرو ممنوعه. فقط رها کن.
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! آخ! آخ خدایا!
آهِ ممنوعم رو قورتش میدم. سعی میکنم لبخند بزنم. موفق نمیشم. لبخندم خیس میشه. قطره های یواشکی رو پاک میکنم. جایگزین میشن و دوباره پاک میکنم. دوباره سعی میکنم. دوباره لبخند میزنم. دوباره خیس میشه. دست از تلاش برمیدارم. نفس عمیق میکشم. نفس هام بریده میشن. پریسای داخل آینه از پشت پرده خیس نگاهم میکنه. یک ستاره یواشکی از نگاهش سرک میکشه و چهره مه گرفتهش رو آروم میبوسه. پریسای داخل آینه بوسهش رو برمیداره و با من نصفش میکنه.
-فقط همین رو دارم. بیا نصفش واسه تو!
سعی میکنم لبخند بزنم. به پریسای داخل آینه. به مقابل. به هیچ. موفق نمیشم. بی صدا میشکنم. میترکم. هر2با هم. من و پریسای داخل آینه. قطره ها آینه رو ندید میگیرن و هم رو بغل میکنن. قطره های بی صدا رو از روی نوار خطر ممنوعه ها پاک میکنیم. فاتحه ای برای رویایی که رویای ما نبود ولی تماممون رو با خودش به خاک برد میفرستیم. و بعد هر2آه میکشیم.
عصر شنبه هست. داریم میریم به طرف شب. فردا باید برم سر کار. زندگی در جریانه. در جهانه سنگ و سیمان. دنیای حقیقت. جریان معمول زندگی. من و پریسای داخل آینه به هم تمرکز میکنیم. برای هم سری به نشان هزاران کلام تکون میدیم. سعی میکنیم لبخند بزنیم. این بار موفق میشیم. دیگه لبخندهامون خیس نمیشن. اما دردی تلخ از لبخندهامون جاری میشه. به هم متصلمون میکنه و آهسته در رگهای خشکمون ضربان میگیره. این اتصال دردناک رو با دستهایی سرد میچسبیم و آهسته بلند میشیم. قدمهامون رو با جریان معمول و یکنواخت لحظه های عصر شنبه، ساعت های گذرا، و زندگی روزمره ای که بی توقف به پیش میره تنظیم میکنیم، و آهسته مزار رویایی که رویای ما نبود رو پشت سر میذاریم و همراه لحظه های جاری پیش میریم.
باید بجنبم. مشقم منتظر ادامه و پایانه. تا بعد.