صبح شنبه.
تازه وارد تیمتاک شدم. آرامم. دیشب گذشته و الان در آرامشی کرخت به هیچ در مقابل ماتم برده. شبیه کسی هستم که قرصی چیزی زده و داخل یه پارتی شلوغ اونقدر بالا پایین پریده و عربده زده باشه که حالا سلول به سلولش از خستگی نفس ندارن و بعد از رفتن اثر قرص ولو شده یه طرف و نگاهش بدون تمرکز رها شده تا واسه خودش صاف بره تا ناکجا. حالم بد نیست معمولی ام. دقیقا حس بعد از اون شلوغی عجیب. خوش گذشت. اما الان واقعیتره. دیشب داخل تیمتاک خوابم نبرد. دیشب سیستمم تا صبح خاموش بود. دیشب فضای تیمتاک و فضای همه جا زیادی واقعی بود. و من دیشب اینهمه واقعیت رو دلم نمیخواست. دیشب دلم میخواست تا جایی که جا داشت دیوانه باشم و جدا از واقعیتهایی که با حضورشون و با هزارتا دلیل بهم ثابت میکنن که جاده رسیدنهای من چقدر ناگذر هستن. دیشب دلم میخواست تمام واقعیتهای واقعی از خاطرم برن بیرون. دیشب عشق میکردم خودم رو به یک شب خودفریبی مهمون کنم. و در این مهمونی هیچ واقعیتی دعوت نداشت. دیشب بیرون از تیمتاک، بیرون از اینترنت، بیرون از جهان واقعی اطرافم به خواب رفتم. دیشب شب قشنگی بود!
خب خب خب بسه. دیشب گذشته و من الان در قلمرو واقعیت هستم. اَییی! جدای از این اَییی، کار بهتر و بیشتری ازم برنمیاد. باید بجنبم. یه پست نیمه کاره روی دستم جا مونده، واسه20بهمن باید یکی دیگه جمع کنم، یه متن باید بنویسم، دوتا نریشن باید تحویل بدم، که خدایا این آخریش چندتا نه چندین تا فایل باید از تلگرام بردارم این وامونده وصل نمیشه خب آخه من چه مدلی دستم بهشون برسه! فردا هم باید برم مدرسه. این آخریش از همه اسمش رو نبرتره. بیخیال. بره به جهنم. نمیخوام الان توی سرم باشه. بیخیال.
خدایا از کدوم یکی شروع کنم و من فایلها رو لازم دارم عجب گیری کردم! بذار برم امتحان کنم بلکه الان بتونم متصل بشم. شاید هم بتونم با دیدن اسامی بعضی هاشون تا یه جایی کار رو پیش ببرم. لعنت به فیلتر. بابا این نفله رو باز کنید من فقط فایلها و درسهام رو میخوام تا کی اوضاع این مدلیه آخه!
داخل تیمتاک. کانال بسته رادیو. درسگاه و خوابگاه و استراحتگاه و نظارتگاه من. خیلی این کاناله با حاله. الان هم یه دسته آدم اینجا خوابن. شاید هم شبیه من بیدارن و سرشون به کار خودشونه. ولی امکان نداره همه بیدار باشن. وسطشون، وسطمون قطعا یکی2تا خواب پیدا میشه. خب بذار اونها بخوابن، بیدارها به کارشون برسن، و من برم دفتر مشقهای نانوشته و نیمه نوشتهم رو باز کنم ببینم باهاشون به کجا میرسم. عمری اگر باشه باز میام اینجا چرت و پرت میگم. تا بعد.
جمعه شب.
داخل اتاق خودم. موزیک قدیمی اما شاد. عطری که اتاقم یا سنگرم رو گرفته. ستاره ها که توی سرم آواز میخونن. مادر متعجب و شاید دلواپسم داخل اتاق بغلی. شب. ستاره ها. آوازی روون و یکسره و هماهنگ. همینجا. درست داخل سرم. فقط برای خودم. پریسای داخل آینه ای که امروز خاکش رو خودم گرفتم. من و اون کیف کوچولو که بعد از ماه ها دوباره بازش کردم و مهارتهای خاک گرفته ام رو آزمایش میکنم. اونها همینجا هستن. توی دستهای من. بین ضربان انگشت هام. عالی انجامش دادم. مادرم دید. گفت فقط یک جا دستم لرزید وگرنه نقص نداشتم. حیرت کرد که چه دقیق با چشم هام پیش رفتم. صاف و کاملا درست. حتی دقیقتر و درستتر از خودش. از کسی که میبینه. شب که تشویقم میکنه و ستاره ها که همچنان پیوسته و آروم توی سرم آواز میخونن. دوباره نوجوونم. جوونم. جوونتر از شناسنامه کاغذیم. سبکم. سبکتر از جسمی که باید وزنش بیاد پایین و اصراری ندارم که بیاد پایین. بذار همینطوری باشه. این مدلی مثبته. مثبت. ستاره ها توی سرم آواز میخونن. از دم صبح همچنان آواز میخونن. پیوسته. بی توقف. یک نفس. چه جنون قشنگی! چه اشتباه عزیزی! میخوامش! میخوامش! خیلی میخوامش!
بله به سرم زده. خب که چی! میدونم که این سراب همیشگی نیست. میدونم انتهای این جاده رو. خب که چی! میدونم اشتباهم! خب که چی! شاید یک سال دیگه باشه. شاید6ماه دیگه. شاید2سال دیگه. چند ماه. چند سال دیگه. نه الان. نه امشب. نه این لحظه. لحظه رو عشقه! من خیلی اشتباه رفتم. بذار این دفعه هم من اشتباه باشم. ارزشش رو داره. ارزش این لحظه. ارزش این هوا. ارزش این آواز. بذار همین طوری باشه. بذار همین طوری اشتباهی بره. من این هوا رو میخوامش. میخوامش!
تقلب کردم. نامجازها. نمیشد نباشن. باید کامل میشد. نمیشد بدون نامجازها. باید تقلب میکردم. تقلب کردم.
به خشم منطق، به حیرت عقل، و به سکوت پرسشگر مادرم میخندم. پریسای داخل آینه میگه لحظه رو عشقه! زمانش که رسید جفتی آه میکشیم. زمانش الان نیست. شاید ماه های آینده باشه. شاید هم سال دیگه همین زمان. مونده هنوز. امشب رو عشقه. بهش گوش میدم. لبخند میزنم. به همدیگه لبخند میزنیم. پریسای داخل آینه از آرایشش خوشش میاد. دستش رو به حالت رقص تاب میده و موهاش رو بدون اینکه دستکاری بخواد بیخودی دست میکشه و کنار میزنه. آخرین شبی که اینهمه آگاهانه از جنون بدفرجامم عشق کردم کی بود؟ هیچ زمانی. هیچ زمانی! پیش اومد که از جنونم عشق کردم ولی شبیه امشب نبود. به انتهای مسیر آگاهی نداشتم. حالا آگاهم. دلم جیغ و قهقهه و رقص نمیخواد. دلم میخواد در سکوتی آروم شناور باشم. این هوا رو نفس بکشم و آهسته به پیشبینیهای وحشتناک منطق بخندم. دلم میخواد ولو بشم و همراه جریان یکنواخت نفس هام جاری بشم و برم تا رویاشهر و حسابی بگردم. دلم میخواد دست در دست شب زیر آسمونی که ندیده رنگ آبی روزهاش و هوای مهتابی شبهاش رو میشناسم در آواز آشنای ستاره ها محو بشم. دلم میخواد… دلم میخواد دیگه ننویسم. شب بهشت.
مثبت نگفتنی.
بعد از ظهر جمعه.
لعنتی نرو وایستا! خدایا من با رویای بازنشستگیم زندم.
دیروز از حدودهای10صبح تا حدود9شب اینجا پر آدم بود. چه عجیب2تا خاله1دختر خاله مادرم خودم همسر دخترخاله که شب اومد و بقیه هایی که به تدریج بهمون ملحق شدن و آخر کار جز مادرم همه رفتن. من از مهر97تا دیروز داخل این4دیواری اینهمه آدم در مدتی اینهمه طولانی اطرافم نداشتم! دیشب آخر کار به نظرم رسید حسم از حیرت بی حس شده بود. هنوز در حیرتم. اوه خدایا!
امروز سنگرم رو تمیز کردم. این اتاق فسقلی چقدر کار برد! تموم که شد حسابی حس مثبت بهم داد. بعدش نشستم تیمتاک گوشیم رو تعمیر و بازفعال کردم. هی! من تونستم! تکی! بدون کمک! یوهو! اما با گوشی هنوز به شدت واسم سخته. باید دستم روونتر بشه. درست میشه. درست میشم.
دختر خاله دیروز میگفت واسه چی ریسک میکنی تو الان راحت میتونی بری قبرس واسه چی نمیری؟ سکوت کردم. اصرار کرد. خندیدم. مادرم گفت اگر شغلش نبود هر طور بود میفرستادمش بره ولی نمیخواییم شغلش رو از دست بده حالا بعد از بازنشستگیش… چاییم رو یک نفس سر کشیدم تشکر کردم بلند شدم در رفتم اینجا داخل سنگر خودم و باقی جمله رو گذاشتم که با هم تحلیل کنن. خدایا اونجایی که من میخوام باشم… خدایا کمکم کن!
شکر خدا عادل بهتر شده. بیماری بدجوری سنگین بود. و من بدجوری دلواپس مرضیه و باران کوچولو بودم و هنوز هم هستم. خدایا این بچه رو حفظ کن این خیلی کوچولوهه از درد و از دنیا هنوز هیچ چی نمیدونه کمک کن سلامت و همیشه شاد بمونه! خدایا لطفا!
امروز یک مدل حس… خیلی مثبت ولی… ولی نگفتنی. دلم میخواد داد بزنم به تمام جهان بگم ولی میدونم نباید. پس نمیگم. فقط اینکه من حرف خودم توی دلم جا نمیشه و باید بلند اعلام کنم که امروز یک مدل حس مثبت نگفتنی سفت سفت سفت بغلم کرده و من این مثبت نگفتنی که میشه گفتش اما من نمیخوام بگمش رو خیلی میخوام. بذار قواعد جهان عاقلها من و دلیل این حس مثبت نگفتنی رو با هم رد کنن ولی من میخوامش. خیلی میخوامش. بد میخوامش. خیالم نیست چندتا معیار در برابرم باشن. تمام معیارها به جهنم. خودم رو عشقه. دنیای خودم. معیارهای خودم. حس مثبت نگفتنی خودم. خودم فقط خودم!
حضور نامجازها در روزمرگی های من از3روز پیش به طرز بسیار مشهودی کمتر شده و هرچند هنوز خیلی خیلی خیلی درصد این حضور بالاست ولی واقعا کمتره و گاهی این کمتر بودن اذیتم میکنه اما دارم سعی میکنم باهاش کنار بیام و میدونم که عاقبت من برنده میشم. گاهی هم یکی2نفس تقلب میکنم شبیه امروز صبح ولی در مجموع واقعا دارم مثبت پیش میرم هرچند گاهی بدجوری سخته.
از اینکه نصف تعطیلات3روزم رفته خوشم نمیاد ولی ترجیح میدم بهش فکر نکنم. این زندگیه که در هر حال پیش میره و هیچ موافق نیستم حتی یک ثانیه از روزم رو برای پسفردایی که هنوز نرسیده تلخ کنم. پس بیخیال.
دلم همچنان عروسک میخواد. عید نزدیکه نمیشه من واسه خودم یه عروسک از همونها که دلم میخواد عیدی بخرم؟ دلم اون آبمیوهگیری رو هم میخواد. همچنین خوردکن و چاییساز و… دلم پول تمام اینها رو میخواد. همچنان پول میخوام. اون پول گنده کزایی که از هیچ کجا نتونستم جورش کنم. خدایا مصلحتت رو شکر! شاید هنوز حکمتت نیست. ولی کاش داشتم! فقط اندازه این گیر لعنتی! قسم میخورم بیشتر برندارم. خدایا! تو منو بلدی. راست میگم. و تو میدونی! کاش بهم میدادی! توکل به خودت. خدایا شکرت!
جانمی عید و اون تعطیلات بزرگ! یوهو!
باید واسه ریاضی چهارم یه فکری کنم. اینها به کوچولوی من ریاضی جلد3بریل رو ندادن. خب این بچه که نمیبینه. منم که نمیبینم از روی کتاب عادی بهش درس بدم. با هیچ ابزاری هم نمیشه فایل پی دی اف ریاضی رو طوری باز کنم که جدولهاش خطها و عددها رو به هم نریزن و بشه کتابه رو با سیستم بخونم. خب الان من دقیقا چه غلطی باید با بقیه کتاب این بچه کنم که بتونم بهش درس بدم؟ هی! بیخیال. کاریش نمیشه کنم. باید منتظر بشم. باید سرفصلها رو ببینم و از علم خودم پیش برم. خدایا آخه نمیشه الان من با اینهمه صفحه چه معامله ای… بسه. من نمیتونم کاریش کنم. نه الان. نه اینجا. بیخیال. به جهنم. بیخیال. خدایا من ازم برنمیاد حلش کنم توکل به خودت.
خیلی چیزها توی سرم هست که دلم میخواد تمامشون رو با توضیحات کامل اینجا بگم و بگم و بگم و اونقدر بگم تا سیستمم از خستگی چرتش بره ولی… اینجا نمیشه. نمیشه بگم. نمیخوام. اما من گفتنم میاد من نوشتنم میاد! باکی نیست. فلش مخفیم کو! باقیش مال اونجاست. من رفتم. تا بعد.
5شنبه صبح زود.
الان من واسه چی این وقت صبح بیدارم؟ این یعنی تعطیلات رو واسه خواب نمیخوام. آخ جون.
امروز مادر و یک دسته خاله و دخترخاله میرن جایی ظهر همگی اینجان ولی مثبتش اینه که خودم لازم نیست برم جایی آشپزی هم ندارم چون مادر دیشب همه رو انجام داد و باز هم آخ جون.
کلی مشق گوش کنی آوار شد روی سرم و هوممم خب این هم موردیه واسه خودش ولی خیالی نیست سر کار نمیرم زمان هست که جمعشون کنم و باز هم آخ جون.
یه گیر بدی با یکیشون داشتم که گیره حل و دستم بازتر شده و به نظرم الان دیگه میشه راحتتر انجامش بدم و آخ جون.
اوه سر صبحی با یک دید مختصر و مفید چه هوا موارد واسه آخ جون گفتن پیدا کردم حتما تا آخر روز کلی بیشتر میشن. آخ جون.
دیروز درصد نامجازهای روزم خیلی خیلی کمتر از روزهای پیش بود و پدرم در اومد ولی خودمونیم به اون سختی که تصور میکردم نبود. این یعنی میشه این حل بشه. سخت حل میشه ولی یهخورده سفت بچسبم به نظرم میشه افسارش رو بکشم. این خیلی مثبته. آخ جون. امروز صبح نباید طرفش میرفتم ولی رفتم اما همچنان خیلی کمتر از پیش. کمتر از صبحهای پیش. خدایا کمکم کن اینو سریع کنترلش کنم از این وضعیت واقعا رضایت ندارم این نباید اینهمه قاطی زندگی من میشد اما شد و حالا باید یهخورده جمعش کنم تا ضررهای وحشتناکش واسم دردسر جدی درست نکرده. هی! من حلش میکنم! الان دارم تفاوتهای حضور و غیبتش رو قشنگ میبینم. یعنی من حدود یک سال این مدلی پریدم با این؟ با ذهن نیمه بیدار و گیجیه همیشگی و اونهمه کوفتگی های دائمم واسه این بود؟ همین امروز صبح ذهنم عملا واسه چند لحظه منگ بود و جای حروف رو اینجا عوضی میزدم تا چند لحظه ازش گذشت و الان تمرکزم برگشته اما هنوز حس میکنم کامل نیست. خدایا تا امروز واقعا اینهمه این تفاوت رو حس نکرده بودم. یعنی تمام سال من اینهمه متفاوت گذشت؟ اینهمه؟ اینهمه تفاوت؟ گندش بزنن من واقعا باید کنترلش کنم من هنوز زندم و هیچ خوشم نمیاد اینجوری. شبیه زمان90سالگیم همیشه نیمه چرتی و با اینهمه گیر و مرض. لعنتی! باید حلش کنم! من حلش میکنم!
هی! ول کن خوابم میاد حس نوشتن نیست شاید هم خوابم نبره ولی ولو شدنم میاد و رها شدن و رفتن و… مادرم هنوز خوابه. میشه صبح تعطیل به این سرعت شروع نشه. بذار ولو بشم هنوز مهلت هست. آخ جون. ایول یه آخ جونه دیگه. آخ جون. باقیش باشه بعدا میام باز مینویسم. الان دیگه نمیخوام. صبح به خیر.
گاهی پیش میاد.
2شنبه شب.
خدایا این ترجمه عجب چغره! خسته شدم باشه واسه بعد.
داخل تیمتاکم. کانال بسته. رادیو. یکی از دوست داشتنیترین کانالهای تیمتاک واسه من. ازش خوشم میاد.
بی رحم شدم. پیش از این به این سادگی موافق نمیشدم که دستی رو ول کنم. حتی اگر طرف مایل نبود تا جایی که زورم میرسید دستش رو میکشیدم تا بلند شه. الان خیلی ساده تر از پیش موافق میشم که گاهی باید به خودشون سپردشون و گذشت. خب اگر این مدلیه پس واسه چی آهی که واسشون میکشم اینهمه عمیقه؟ دردم میاد آدمها با خودشون اینهمه بد معامله میکنن. یعنی خودم هم همینطوری بودم؟ شاید هم بدتر. اگر تجربه الان از زندگی رو داشتم! آخ که اگر داشتم! خب آدمها باید خودشون راهشون رو پیدا کنن. ما نمیتونیم جای کسی زندگی کنیم. جای کسی ببینیم و جای کسی باشیم. عمر خودشونه شاید بخوان نفلهش کنن. اینطوری راحتترن. نسخه من برای خودم مثبته نه بقیه. پس بد نیست گاهی ملت رو به هوای خودشون رها کنم. کاری که این روزها گاهی زیاد میکنم.
بذار ببینم الان دقیقا واسه چی اومدم اینجا! آهان این.
توی سرم گاهی چیزهایی چرخ میزنه که به شدت ازشون آزرده میشم. بعدش آزردگی با گذشت زمان میره و فقط یه صفحه باقی می مونه. صفحه ای که اجازه نمیده هرگز فراموش کنم. نمیتونم بگم نمیبخشم. این کلمه خیلی خیلی بزرگ و خطرناکه. موارد هم واقعا اونقدر بزرگ نیستن که همچین چیز خطرناکی در موردشون بگم. ولی اون موارد در خاطرم باقی می مونن تا بهم درس بدن. تا فراموش نکنم. مثلا یکی از همین موارد که اخیرا شاهدش بودم توی خاطرم نشست تا فراموشم نشه که مدعی های همراهی و نمیدونم حمایت و هر چیزی که خودشون میگن هستن فقط در زمانهایی هستن که دردسر نباشه. اگر گیری باشه حس و حال حضور ندارن. ازشون متوقع نیستم ولی اینکه واقعیت رو میدونم کمکم میکنه غافلگیر نشم. و از من باور کن. غافلگیری های این مدلی اصلا اصلا اصلا مثبت نیستن. چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد که بزرگ نبود. من واقعا توقع ساپورت و همدلی نداشتم فقط لازم دیدم از یه چیزهایی پیشگیری کنم ولی… خب لازم نشد یعنی گفته شد که این… توضیح دادم که چیزی واسه خاطر خودم نمیخوام ولی از نظرم پیشگیری لازم بود. ماجرا تموم شد ولی من خاطرم موند که مواظب باشم فقط در محدوده ای که شنونده ها، هرچند خیلی نزدیک و خیلی عزیز، دلشون میخواد همراهشون باشم و چیزی که از اون محدوده های خاص خارجه رو واسه خودم نگه دارم. بلد نیستم توضیح بدم. شاید اعتمادم یه خط خیلی خیلی ریز برداشت نمیدونم. فقط حس کردم تجسمم از طرف مقابل خیلی خیلی نامحسوس و بسیار خفیف لرزید و یهخورده عوض… خیلی درصدش پایینه ولی اینجا چاره ای ندارم جز اینکه معترف باشم این پیش اومده و الان از زاویه ای خیلی نامحسوس متفاوت اون تصویر رو تماشا میکنم. انتظارم از اون آدم زیادی بالا بوده. و حالا حس میکنم باید با شیب خیلی خیلی ملایم اون سطح پیشین رو بیارم پایین. الان نمیخوام بهش فکر کنم. بمونه تا در شرایط بهتر. خب کاریش نمیشه کرد از یه مشت آدم که اسکلتشون کم و بیش شبیه همه چه انتظاری میشه داشته باشم؟ من زیادی متوقعم تقصیر کسی نیست. حال میکنم بیشتر توضیحش ندم. غرض و مرض فقط تخلیه حس و حال خودم از ماجرایی بود که چند روزی ازش گذشته و من تا جایی نمیگفتمش خاطرم ازش سبک نمیشد. حالا اینجا گفتمش و خاطرم ازش سبک شد. آخیش! خودمونیم داشت یهخورده اذیتم میکرد.
کاش میشد قهوه میخوردم! سردردها تازه بیخیال شدن. صبح نتونستم تحمل کنم و از قهوه فوری های گذشته یه بسته خوردم. شکر خدا اذیتم نکرد شاید چون به توضیح اکثریت این فوریها قهوه درست و حسابی نیستن. ولی در هر حال من دوستشون دارم. شاید فردا صبح جرأت کنم یه قهوه واقعی بخورم شاید هم بذارم واسه پس فردا و صبح دوباره با همون فوریهای قدیمی حلش کنم.
ساعت10باید پست امشب بره روی آنتن. تازه7دقیقه از9گذشته. پست مربوطه بره بی افتم. خوابم میاد. بسه دیگه نوشتنم نمیاد میخوام ببندمش. تا بعد.
عصر2شنبه.
زندگی در جریان معمول خودشه و من آهسته همراهش پیش میرم. گاهی شدیده گاهی یواشه. گاهی روون و عادی و گاهی کمی ناخوشآیند. ولی در مجموع برای من بد نیست. پیش میره و میرم.
جدا از حسی که به کارم دارم، واقعا دلم پایان این سال تحصیلی رو میخواد. حس میکنم دیگه باید کلاس خودم و همکارم جدا بشه. اون بنده خدا چیزی نگفته ولی حس من این مدلیه. اگر سال آینده همچین تصمیمی بگیرن به جای اعلام بی طرفی رأی مثبت میدم. این بنده خدا رو زیاد اذیتش کردم.
نگران ریاضی فسقلیهام. اینها اصلا حواس به ریاضی نمیدن و ریاضی لعنتی پایه ششم هم تمامش شکل و مدل و خدایا من خودم یه جاهایی از توضیح این شکلها عاجز می مونم. کاش سریعتر و به خیر بگذره! دلم یک شروع آروم و درست درمون میخواد. کاش سال آینده سال آرامتر و شروع بهتری باشه و متفاوت به طرف مثبت! از اون مثبتهایی که خودم هم ازش بدم نیاد! خدایا سپردم به خودت! من همیشه میگم خدایا سپردم به خودت و ضمنا نق هم میزنم. اگر سپردم بهش دیگه نباید نق بزنم ولی میزنم. کاریش نمیشه کرد خدا منو میشناسه احتمالا از جا در نمیره. خدایا شکرت!
به نظرم پریروز بود که مادرم میگفت یهخورده مواظب باش بد نیست دوباره یه حرکتی بزنی و وزن کم کنی. گفتم اصلا بدم نمیاد ولی اصلا اصراری ندارم. این چیزی نبود که همیشه میگفتم. مادرم در سکوت به نظرم تعجب کرد و من سوتزنان رفتم یه دست نوازش به آینه ای که نمیبینمش کشیدم و مشغول شیطونی های معمول خودم شدم.
مادرم این روزها بیشتر از پیش در فکر شکستن انزوای منه. نصیحتم میکنه که زمان بذار یهخورده بزن بیرون. با رفقا. بیرون از این خونه. که آدم باید بیشتر با جمع باشه. که این لازمه. که اینهمه توی خونه موندن و با سیستم زمان گذروندن واسه من خوب نیست. که من باید گاهی بزنم بیرون. و الی آخر. فقط تأییدش میکنم که بله درسته آدم باید با جماعت باشه و گردش و تفریح و معاشرت لازمه و چه و چه و تمامش درسته. تأییدش میکنم و بعدش نمیرم. چیه خب! من همینجا راحتم. فعلا میخوام همینطوری باشم و باشه. جایی رفتن دلم نمیخواد. با کسی بیرون رفتن هم دلم نمیخواد. میخوام توی خونه بشینم. بلند شم. چرخ بزنم. بیکار باشم. بخوابم و حوصلهم سر بره. نق بزنم و در جهانه فوق شخصی خودم ول بگردم. اون صحبتها هم بله درست هستن آدمها جماعت و معاشرت و هوای تازه و از این موارد لازم دارن و چه و چه. هوممم. من فعلا هیچ چی لازم ندارم جز امنیت و آرامش همین4دیواری و رها شدن در حصارهای یواشکی خودم. بسه دیگه نمیخوام بگم حس خودمه مال خودمه فقط خودم.
خاله پیرم اومده خونه دخترش. مادرم گفت دلش میخواد ببیندت. امروز اگر زمانت بازه بریم ببینیمش. گفتم باشه بریم. رفتیم. خاله چقدر پیر شده! کلی از خودش و خونوادش و خونش خاطره دارم! خدایا واسمون نگهش دار تا هوا بهتر بشه و تعطیلاتم بیاد و گیر بدم به بقیه و ببرمشون خونش. خاله این چیزها رو دوست داره. امروز رفتم دیدمش و مادرم دلش شاد شد و همینطور خاله و دخترخاله و از دلشادیشون خودم هم شاد شدم. خدایا شکرت! اگر شاد کردن دلها اینهمه ساده باشه واسه چی نکنم و نکنیم!
چیزهای ترسناکی میگن. وعده های سیاهی از آینده ای که میگن میاد و باید واسش آماده باشیم. خوشم نمیاد توجه کنم. شاید لازم باشه یهخورده آمادهتر باشم. آخه چه جوری؟ مثلا موارد نوشتاریم رو چه مدلی ذخیره کنم که مراجعه بهشون برق نخواد! حالا گیریم صوتیها رو میریزم داخل پلیر که با نیمقلمیها روشن میشه با نوشته ها چه معامله ای کنم؟ بیخیال. واسه یه سری موارد هیچ راهی نیست. هرچی بخواد بشه سر زمانش میشه و همون زمان باهاش روبرو میشیم. الان دلواپسی های من فایده ندارن.
آخجون3تا شنبه تعطیلی پشت سر هم! یوهو! باید تایم درس این فسقلیها رو تنظیم کنم. درست میشه بابا.
داخل تیمتاک. این روزها از همیشه شلوغتره. مخصوصا شبها. من بیشتر سکوت میکنم. سکوت میکنم و سرم به کار خودمه. خیلی زیاد که شلوغ میشه در میرم از اون کانالها بیرون. و نمیتونم این تصور رو از ذهنم پاک کنم که من در حال… دارم از علایق عمومی بچه های اینترنت هم دور میشم. دور و دورتر. پیش از این با چندتاشون بیشتر همصحبت میشدم. الان موارد سکوتم بیشتره. و بیشتر از گذشته به این دور شدن بی تفاوت شدم. نه بدم میاد نه خوشم میاد. انگار همه این موارد زیادی واسم عادی هستن. حتی دیگه حسش نیست که یواشکی از خودم بپرسم چی داره میشه! خب هیچ چی نمیشه. تازه هم بشه. چه ایرادی داره! هوممم. بیخیال.
بچه ها توی سر و کول همدیگه میزنن. من در سکوت مینویسم. سکوتم رو دوست دارم. حال خودم رو دوست دارم. هرچند گاهی به شدت اذیتم میکنه. هرچند گاهی خوش نیست. هرچند این درست نیست. هرچند… حال خودم رو با تمام بالا پایینهاش، با تمام گیرهاش، و با تمام نقصهاش دوست دارم.
بحث قیمت یکی از موارد کاربردی نابیناهاست. قیمته خیلی بالاست. دست من بهش نمیرسه. از طرف من بیخیالش. خدا واسه هر کسی زورش میرسه بخوادش! من زورم نمیرسه. زورم نمیرسه ولی اطلاعات عمومی بد نیست بذار داشته باشم.
اطلاعاتم رو گرفتم. موارد مثبتی هستن. پول. پول لازمه. حتی بهش فکر هم نمیکنم. بیخیالش.
گشنمه. بد نیست از اینجا و از کانال جمعی و از شلوغی بزنم بیرون و یهخورده کتاب بخونم و یه چیزی واسه خوردن گیر بیارم و برای بردن حال ماجرا بیشتر تلاش کنم. دیگه بسه. باقیش باشه بعد. من رفتم.
شنبه شب.
تاریک لعنتی! نزدیک بود درمونی بشم این دیگه چی بود! تمام دیروز رو گیج خوردم و امروز با سردرد و کرختی ترسناک لعنتی رفتم سر کار بعدش هم که رسیدم ولو شدم و هی بیدار شدم هی خوابیدم باز بیدار شدم دیدم سردرد نرفته باز خوابیدم و باز و باز و باز. اگر هنوز بلند نشده بودم باز خوابم میبرد ولی یه دفعه ملتفت شدم ساعت از6گذشت و دیگه بلند شدم. الان سردرد کزایی هرچند ضعیفتر اما همچنان هست و خدایا گندش بزنن!
حسش نیست از سر کار بگم. فقط میخوام تموم بشه هرچند نباید ازش بگم واقعا نباید این منفیها رو بگم ولی واقعا دلم پایانش رو میخواد. خدایا تعطیلات میخوام. خدایا شکرت!
داخل تیمتاک. آدیوها یه چیزیشون میشه یکی در میون میخونن. حال نامعلوم بغض بی پروا. این ترانه خیلی کوتاه و خیلی قشنگه. اوه این چیه!
وووووواااااااییییییی خدایاااااااا این! این چی بود نازل شد به من؟ الان من چه غلطی…
آخه واسه چی هرچی بلاست سر من میاد! نق بزنم یه چیزی میشه سکوت هم کنم یواشکی رد بشم بازم یه چیزی میشه. آخه من واسه چی اینهمه… من همیشه یه اسلحه واسه مقابله داشتم. زیاد داشتم هر کدوم جواب ندادن بعدی جواب داد. اینجای عمرم کجاست که هیچ چی جواب نمیده؟ آستینم جر خورد از بس داخلش گشتم ببینم شاید یه تیر اون ته مونده باشه. سکوت آخریش بود که تست کردم و الان… این درست برعکس عمل کرد و مثل بمب ترکید داخل مشت خود من. خدایا الان حسش نیست سرم رو بزنم به جایی باور کن درد میکنهههههههههه باشه بعدا میزنم الان نه الان نه وای خداجان الان نههههههههههههههههههههههه بعدا میزنم بعدا میزنم!
هی! بسه دیگه! تا حالا دیگه باید سرم شده باشه که عربده زدن اینجا جواب نمیده. اینجا هیچ چی جواب نمیده. اینجا… به نظرم باید معترف باشم که اینجا من ضربه شدم. من هیچ زمانی واقعا… همیشه یه در رو داشتم و… اینجا بد جاییه. خب کاری از دستم برنمیاد. یه پرونده درست روی مغز من بسته شد. حکم صادره هم تأیید و ابلاغ شد و تمام. با نق زدن هم دوباره باز و عوض نمیشه. تموم شده. باید همراه برگه هاش پیش برم و پیش ببرم. خدایا کمکم کن!
این آدیوهای تیمتاک بدجنسن. یونی هم همینطور. تو رو خدا یه لحظه وصل بشو فقط من پوشهم رو بردارم بعدش برو به جهنم. خدایا واسه چی اوضاع اینترنت داخل این بهشت درست نمیشه الان من این پوشه رو چه مدلی بردارم آخه!
الان رفتم روی شبکه نق. ولی خدایی راست میگم این پوشه داخل یونیگرام رو لازمش دارم کاش وصل بشه! میرم دوباره امتحان کنم. تا بعد.
هوسهای معصوم کوچولو.
عصر5شنبه.
هفته تاریک. خب تا شنبه همه چیز متعادلتر میشه. یک نکته مثبت.
آخجون2ماه دیگه عید میشه و یه عالمه تعطیلم! خونواده دلشون سفر میخواد. به خصوص مادرم. من دلم نمیخواد. من دلم هیچ چی نمیخواد جز… هی! من دلم سفر میخواد ولی… چه خوبه که سفری در کار نیست! آخ جون! گذرنامه من مهلتش کمتر از2هفته دیگه تموم میشه و دم عید هیچ کاریش نمیشه کرد پس امکان سفرهای دقیقه90منتفیه. یوهو! نمیخوام عید جایی بریم! هی من سفر دلم میخواد! من سفر میخوام! ولی این… این مدل سفر دلم نمیخواد. اطرافیانم رو واقعا دوست دارم ولی خونه موندن رو به این سفر که دیگه احتمالش نیست ترجیح میدم. اصلا میدونی چیه؟ بلدم توضیح بدم ولی دلم نمیخواد. نظر خودمه. نمیخوام توضیحش بدم!
ولی سفر… تفریح… سفر!… وووییی! دلم میخوادش! هوممم! بیخیال. تعطیلات عید رو عشقه! صبحهای بیخیال و شبهای خالی از فکر سحرخیزیهای جبری صبح. آخ جون!
تنها نیستم. آرامم. دلیل کلافگی وحشتناک2روز گذشتهم رفته و الان در آرامشی بی حس از بحثهای سیاسی اتاق بغلی کنار میکشم. دنیای اون اتاق چقدر از مال من فاصله داره! خیلی خیلی زیاد! یعنی اطرافیان من این فاصله رو میدونن؟ به نظرم نه. توی این خطها نیستن. چه عالی! دلم این آگاهی رو نمیخواد. ترجیح میدم سرم به کار خودم باشه.
دیشب داخل اینترنت با2تا از نزدیکترها صحبت بیرون رفتن بود. رسیدیم به اونجا که فقط ما نیستیم که به زمین و در و دیوار خونه چسبیدیم و بین بیناها هم افراد زیادن که شبیه ما تا خیلی مجبور نباشن از خونه بیرون نمیرن. هی! این درسته و من تا الان واسه چی بهش دقیق نشده بودم؟ این تصور که من از خیلی خیلی پیش جز سر کارم هیچ کجا نمیرم گاهی حرصم رو در میآورد ولی دیشب یه دفعه حواسم جمع شد که این به خاطر ندیدنم نیست به خاطر هیچ چی نیست بیناها هم خیلیهاشون این مدلی شدن. من این شکلی نبودم ولی الان هستم. یعنی باز زمانی میاد که دلم بخواد بزنم بیرون و بلند شم حتی شده تکی برم تفریح؟ کافه یا ساندویچی و رستوران و سفره خونه؟ واقعا نمیدونم. شاید زمانی این هم بیدار بشه. شاید هم نه. واقعا نمیدونم.
دلم عروسک میخواد. از اون عروسکهای گنده و موبلند و مژه بلند و خوشچهره و خوشلباس. امروز صبحی نق میزدم پیش خودم. مادرم شنید و گفت خب برو یکی بخر. از حیرت خندم گرفت. گفتم برم بخرم؟ میدونی قیمت یه عروسک حسابی الان چنده؟ پولم رو بدم عروسک بخرم؟ گفت آره خب وقتی دلت میخوادش برو بخر دیگه. توی دلم گفتم شرط میبندم اینو میگی چون مطمئنی همچین کاری نمیکنم. زمانی دزدکی باربی میخریدم میاوردم خونه. یادش به خیر. نمیذاشتم مادرم ببینه چون هی میگفت این چیزها به دردت نمیخورن واسه چی میخری واسه چی پول به باربی میدی و چه و چه. آخ خدایا یادش به خیر! امروز صبح میگفت اگر دلت میخواد چیکار میشه کرد برو بخر دیگه! خندم گرفت و واسش نگفتم به چی میخندم. اومدم توی سنگر خودم و با پریسای آینه شرطم رو بستیم. موندیم که حالا شرط چی ببندیم. پریسای توی آینه گفت شرط یه عروسک گنده و خوشچهره و خوشلباس. از خنده ترکیدم. مادرم نفهمید واسه چی. اون دیگه واسش عادی شده خنده های ناگهانی من. مادرم رو خاطر جمعش کردم که عروسک نمیخرم. ولی من عروسک دلم میخواد. الان2تا عروسکهای داخل کمد اخم میکنن. حساب ماههایی که اصلا طرفشون نرفتم از دستم در رفته. اونها واقعا قشنگن و من زمان عروسک بازی ندارم. همین ها که دارم داخل کاور باستانی شدن الان سومیش به چه کارم میاد! هی! من عروسک میخوام! خدایا عروسک دلم میخواد کاش میشد برم یه قشنگش رو بخرم! وووییی! من عروسک دلم میخواد!
چندتا چیز دیگه هم دلم میخواد. یه آبمیوهگیری نو. یه خوردکن درست درمون. یه مینی لپتاپ جمع و جور قشنگ. یه چاییساز خوشگل. چاییساز؟ این دیگه به چه دردم میخوره؟ سماورم که هنوز خوبه یعنی خب بدک نیست گیر داره ولی کار میکنه چاییساز واسه چی؟ خب باشه این یکی رو بیخیالش. آبمیوهگیریم هم هنوز کار میده ولی یهخورده گیج میزنه من یه نو دلم میخواد. خوردکن هم که ندارم. خدایا خیلی کیف داره کاش پول گیرم میومد میشد یه روزه برم تمامشون رو بخرم و آخ جون عجب ذوقی میکردم! میگم، قیمت اینهمه چنده؟ اگر همچین پولی همین الان گیرم میومد… پول گنده ای میشد. البته نه اونقدری که من لازم دارم واسه یکی از گیرهای خیلی خیلی بزرگم. اونهمه نیست ولی… راستش رو بگم؟ اگر الان پول بهم میدادن که برم تمام ازیناها رو بخرم… پوله زیاد میشد و من… خب من… خب میگم یعنی چیزمیز بعدا میشه بخرم این پوله رو میذاشتم کنار بلکه یه گوشه کوچولو از اون گیر بزرگم رو بشه شاید حلش… خدایا میگم که من اصلا هیچ چی نمیخوام بخرم ولی میشه پول تمام اینها رو بهم بدی؟ قول میدم نخرم فقط پوله رو بده تا… خر شدم؟ الان واسه چی مثل احمقها گریهم گرفته؟ خخخ. خدا حواسش هست. گیر بزرگه هم درست میشه. این تأخیر هم شاید حکمت خداست کی میدونه! خدا بنده های گرفتارش رو ول نمیکنه. عاقبت از یک جایی که ما نمیدونیم کجاست کلید این در بسته پیداش میشه و داخل شبمون برق میزنه. من میدونم. صدام میکنن واسه چایی. تا بعد.
یک شروع آرام.
صبح5شنبه.
در خونه. داخل اتاق بغلی بحثهای مملکتی با شدت و حرارت تمام در جریان بود که من بعد از خوردن یه چایی سریع در رفتم. اینجا حسابی به اون شدت و حرارت خندیدم. خیلی با حاله.
از دیروز آرامترم. خیلی خیلی آرامتر. همه چیز در امنیتی خوابآلوده در جریانه. آرامش خوابگرفته جاریه و من برکنار از خشم وحشی دیروز به مشقهای این آخر هفته که باید انجام بدم متمرکزم. به قول خودمون، حله.
عادل بدجوری افتاد. کرونا. باید امروز که بیدار شد بهشون زنگ بزنم ببینم در چه حالن. کاش سریعتر دوران اوج بیماری رو سپری کنه! دلواپس3تاشونم. عادل، مرضیه، و باران کوچولو که هنوز وارد جهان خاکی نشده اما من حسابی به عنوان یه نفر کامل به رسمیت میشناسمش. کاش اوضاع داخل اون خونه کوچولو سریعتر به حالت آرامش برگرده! واقعا اینو میخوام.
دیشب آخر شب فکر میکردم چه جوری میشه این5شنبه جمعه به شدت بهم خوش بگذره! جوابش رو گیر نیاوردم. بیرون رفتن؟ نه حسش نیست سرده درضمن هرچی بخوام همینجا دم دست موجوده. سفارش خوشمزه ها؟ نه خوشم نمیاد پریشب نزدیک بود نفلهم کنه تازه تنها نیستم من فقط زمانهای تنهایی هام از این کارها میکنم. آشپزی؟ اولا خوردنی دارم دوما باز هم تنها نیستم مادر خواه ناخواه میاد وسط میدون و من زمانهای آشپزی دلم میخواد فقط خودم وسط میدون باشم. یه فیلم جدید؟ فیلم اونهمه واسم دوست داشتنی نیست. یه کتاب از مدل دلخواهم؟ دم دستم نیست. خرید؟ چیزی لازمم نیست ولخرجی هم مثبت نیست. دیگه چیزی به نظرم نمیاد ولی همچنان دلم میخواد بهم خوش بگذره. دشیب جوابش رو گیر نیاوردم و عوضش حدود نیم تا یک ساعت با بچه های اینترنت اونقدر مسخره بازی درآوردیم که گیج شدم و رفتم خوابیدم. حرص این2روز و خنده های آخر شب با خستگی متحد شدن و حسابی ضربهم کردن. خب دیشب گذشته الان چه مدلی میشه به من خیلی خوش بگذره؟ آهان یکی دیگه از گزینه های پیشنهادی که اتفاقا دیشب مطرح شد مونده. خواب. تمام روز بخوابم؟ وووویییی! اصلا موافقش نیستم. مورمورم شد. ابدا دلم نمیخوادش. میگم تا موردی واسه خوشگذرانی مضاعف پیدا نکردم برم چندتا خط مشق گوش کنی انجام بدم بلکه الهامات خوشگذرانه به سرم تابیدن و از جا پریدم و رفتم سراغش. البته این اتفاق نمی افته و الان مشغول مشق میشم و یه دفعه ظهر میشه و شب و الی آخر. خب کاریش نمیشه کرد. همین اندازه که امروز شبیه دیروز نیست کلی ایول داره. پس ایول!
اوه خدا باورم نمیشه ساعت از9گذشت؟ کی رفت آخه! هی بابا زمان سر جد ابلیس وایستا به جان خودم رسیدم وایستا منو جا بذاری بیچاره میشم اون هفته زمان واسه مشقهای من نیست تو رو جون دقیقه هات وایستاااااا اومدم! تا بعد.
دود خالص.
بعد اظ ظهر4شنبه. داخل خونه از راه مدرسه. اردوی بچه ها. بچه ها نیومدن. اردو کنسل شد ولی کلاسی هم نبود چون بچه ها نیومدن. من ثبت بودجه بندی ها داخل یه دفتر فسقلی رو تموم کردم که از شنبه دوباره دستم سبکتر بشه. از ترس مجازی شدن کلاسها کاغذهام رو با خودم میبردم و باز میاوردم. حالا دیگه لازم نیست. هی! این سال تحصیلی کزایی کی تموم میشه!
شارژر سیستمم همراهم نبود. با گوشی متصل شدم و رفتم داخل کانال بسته تیمتاک. رادیو. دعا میکردم کاش شارژم تا11و30دووم بیاره و لازم نشد! خب اینها که گفتن نداشتن الان من اینجا چیکار میکنم؟
با کیبورد سیستم اصلا فیکس نیستم. اون یکی رو یعنی این یکی رو همراهم نبرده بودم. بیخیال فقط2ساعت اونجا بودم. آخجون بعدش آخر هفته شروع شد.
دلم پول میخواد. پول واسه موارد کوچولوی معمولی و ازینا.
برادرم دیشب مخ مادرم رو میزد و دادش رو درآورد. میگه رادیاتورهای خونه منو عوض کنیم. زنگ زده سوال هم کرده طرف میگه13میلیون بیشتر نمیشه. خخخ13میلیون بیشتر نمیشه! هوممم! ناقابله. فقط13میلیون تومن چیزی نیست که! واسه منه معلم خودسرپرست که شب اول هر ماه داخل دفترچه یادداشت بریلم واسه خرجهام دفترچه مدیریت هزینه پر میکنم مگه13میلیون با این قیمتهای لعنتی که هر روز دارن میرن بالاتر پولیه! عجب من ایرادگیرم ها! همه چیز که گل و بلبله گرونی هم که نداریم قیمتها هم که ثابت هستن قرار نیست فنرشون در بره و پرواز کنن بالا خودم هم که در دریای ارث پدری و اجدادی شناورم الان هم صندوق بیکران گنجی که بالاش نشستم در اختیارمه تا هر غلطی میخوام با محتوای داخلش کنم حالا13میلیون تومن ناقابل هم بدم واسه تعویض رادیاتورهای مزخرفی که یه دفعه هوس کردن ادرارشون رو داخل برنامه زندگی من ول کنن طوری که نمیشه!
آخ خدایا من واسه چی اینهمه حال روانم خوش نیست؟ چیمه؟ واسه چی همون لحظه درست همون لحظه های کزایی داخل کلاس دلم دیوار اتاقم رو خواست تا سرم رو تکیه بدم بهش؟ من واسه چی اینهمه شدید خستم؟ بذار دسته کم اینجا نق هام رو عربده هام رو بزنم. از پریشب به این طرف وحشتناک حس خستگی میکنم و میدونم این درست میشه الان این طوری هستم. این هیچ ربطی به رادیاتور و سر کار و ریاضی بچه ها نداره. واقعا مال هیچ چی نیست پس من چه دردمه اینهمه دلم دیوارم رو میخواد که سنگینی سرم رو سبک کنم روی سینش؟ بر ذات تاریک لعنت خب الان چی شدم آخه!
به شدت دلم نامجازی قویتر از مال خودم رو الان میخواد. پیشنهاد ترسناک اون روز رو میخوام. هی! این درست نیست. درست نیست؟ به جهنم که درست نیست. به جهنم که درست نیست بذار درست نباشه. آخه واسه چی من باید اینهمه سعی کنم که درست باشم و عوضش هیچ چیزی واسه من درست نیست؟ من مثل سگ زور میزنم درست باشم خودم و همه چیز و عوضش چی گیرم میاد یه مشت مسخره بازی مزخرف که دقیقا همون زمانی میاد که نباید بیاد. و من فقط باید درست باشم. واسه چی؟ واسه چی؟ به چه نتیجه ای میرسن این سعی کردنها؟ به کجا میبرنم این درست رفتن ها؟ خودم رو مسخره کردم. شدم سوژه خنده اطرافم. تفریحشون رو جور کردم با این تئاتر مضحکی که ساختم واسشون از خودم. که چی؟ دقیقا که چی؟ الان چی؟ آخه که چی؟
باز به سرم زده از مدل به شدت ناحسابیش. به نظرم روانم تزریق لازمه. باید یه چیزی بهش بزنم تا دست از عربده زدن برداره و آروم بی افته یه گوشه. خب من که تزریقات بلد نیستم پس بیخیالش.
بسه دیگه من یهخورده دیگه درست میشم بعدش اینجا رو میخونم خودم هم میخندم به خودم. فایده این گفتن ها چیه! درد یا درمون داره یا نداره. از این2تا که بیشتر نیست. اگر درمون داره پس باید جای هوار کشیدن به راهش رفت تا درست بشه. اگر هم نداره باز هم به جای عربده زدن باید باهاش کنار اومد تا سبکتر پیش بره. خب گیریم که درمون داره. الان درمونش کو؟ من باید چه معامله ای کنم؟ شاید نمیدونم. شاید هم میدونم و دلم نمیخواد معترف باشم که میدونم. در هر حال من از3ساعت تا3روز دیگه دوباره رو به راه میشم. میام اینجا و از آواز ستاره و شب مهتابی و صبح قشنگ و لحظه های چنین و چنان مزخرف سر هم میکنم. پس بد نیست الان بیشتر از این ضایع بازی نپاشم اینجا.
دلم میخواد اینو منتشرش نکنم ولی واسه چی! بذار باشه. این هم یکی از داستانهای روز منه. یکی از ماجراها و یکی از ساعتها و یکی از صحنه های زندگی شخصی من که به دلیل یا دلایلی که خیلیهاشون رو شاید درست نمیدونم تلخ و تاریک گذشت و با فوران خشمی که جنسش رو چندان نفهمیدم کامل شد. دلیلی واسه عدم انتشارش نمیبینم.
با کیبورد سیستمم واقعا سخت مینویسم داخل مدرسه نشد اینو کاملش کنم آوردمش اینجا. بذار ببینم چه کردم. بعدش هم اگر حسش بود یکی2خط از مشق گوش کنیم رو جور کنم. شاید عصر یا شب چیزهای بهتری اینجا نوشتم. امیدوارم. الان دیگه حسش نیست. نه منفی نه مثبت. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.