دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همین الان، من، …

شنبه و، … نه ماجرا در کار نیست امروز سر کار جلسه بود و کف و جیغ و هورا و نق البته نه از طرف من و خلاصه اینکه آخر سر قرار شد من فردا2ساعتی اونجا حاضر بشم بعدش بیام خونه تا بعد از13و خخخ آخ جون.
دیشب رفتم داستان کوتاه جدیدم رو بنویسم نتونستم. امروز وسط جلسه داشتم داخل ذهنم تنظیمش می کردم گریهم گرفت مونده بودم با اون قیافه مسخرهم چه معامله ای کنم.
وقفه.
رفتم پشت صحنه محله رو دید زدم پست در انتظار نباشه. خودم از انتظار بدم میاد تا جایی که از دستم بر بیاد دلم نمی خواد کسی در انتظار بمونه. فایرفاکسم، اینترنت اکسپلوررم، کلا ویندوزم بیچارهم کرده الان با فایرفاکس پرتابل میرم داخل محله درست هم نمیشه هرچی باهاش گفتگو می کنم. ولی تا زمانی که میشه از1روزنه هرچند فسقلی کار رو پیش برد من از رو رفتنی نیستم خخخ. الان که کلاس ها موقتا تموم شده و تا توفان بعدی دستم باز تره باید بیشتر پشت صحنه محله چرخ بزنم. این سایت این محله این هرچی میشه اسمش باشه رو من دوست دارمش. باید مواظب تر باشم و خاطرم باشه بعد شروع مجدد کلاس ها و داستان های زندگی عادی بعد از تعطیلات هم درصد نظمم رو ببرم بالا تا واسه همه درها زمان زنگ زدن و در رفتن داشته باشم خخخ.
خلاصه اینکه همه چیز آرومه. زندگی قشنگه. اینجا هنوز برقراره و من می تونم جفنگ پرانی هام رو بپاشم داخلش و همچنان آخ جون.
فردا این ساعت در تعطیلاتم. ایول. الان هم وسط ترجمه کردن هام اومدم اینجا چرخ بزنم برم سر درس. اگر خدا بخواد هفته دیگه فردا شب حرکت و شروع سفر. درصدی استرس. دلم شیرینی خامه ای می خواد. مادرم اینجاست. در حال مکالمه تلفنی با برادر و بحث های همیشگی و با مزه بین این2تا. اختلاف نظر دارن شدید. الان درصدش کمتر شده. داره کمتر هم میشه. و حالا بحث به نفع مادر در حال تغییره. بله گل برای مادر. سر بحث در دست مادر. بله. بله! مادر بحث رو تقریبا برد. در حال تعیید نهایی. ایول قطعیت برد مادر تعیید شد. بله ثبت شد! و حالا مشاهده می کنیم. مادر برنده شد! برنده قطعی این دفعه هم شبیه همیشه، رأیس کل، مادر! حله. بله حله! ایول! سوت پایان بازی نه چیز یعنی ببخشید سوت پایان بحث! همون نتیجه همیشگی. تحلیل هم بی تحلیل خخخ تمام.
داور کاملا بی طرف که من باشم پایان مکالمه تلفنی رو اعلام می کنم. این از این.
اینترنت اینجا1دفعه وحشتناک ضعیف شد اجازه نداد دوباره برم محله.
باید ترجمه1داستان سطح1دیگه رو شروع کنم. کاش زودتر تموم بشه برم سطح2ببینم داستان هاش چه مدلیه.
دلم می خواست می شد داستانم رو زودتر می نوشتم و عید97آماده می شد ولی نشد. هم گرفتارم، هم فکرم گرفتاره، هم تا میرم بنویسمش خیلی زیاد، … قهرمانش1کوچولوی بی نهایت، … خدایا! خدایا! خدایا! …
هوا اون بیرون سرده. بارون میاد. دلم می خواد دستم در ترجمه کردن خیلی تند باشه. نیست. دلم می خواد شبیه جت ترجمه کنم و عالی باشم. نیستم. دلم می خواد زبانم حرف نداشته باشه. داره. دیر جنبیدم. در خیلی چیزها دیر جنبیدم. برادرم همیشه از من آروم تر بود و البته سر به راه تر. در بحث ها همیشه شبیه امشب مادرم قانعش می کرد و نتیجه هم مثبت می شد. من متفاوت بودم. متقاعد نمی شدم. فرمان نمی گرفتم. سر به راه نبودم. این شد که حسابی دیر جنبیدم. واسه فهمیدن خیلی خیلی چیزها دیر جنبیدم. کاش1درصدی شبیه برادرم حرف می شنیدم تا در1سری موارد اینهمه، … به نظرم دیروز بود یا پریروز که این رو به مادرم اعتراف کردم. گفت حالا هم خیلی دیر نیست. نه اونقدر که دیگه نشه هیچ طوری جبرانش کرد. شاید این دفعه هم درست بگه. شبیه همیشه که من نشنیدم. باید تمرین کنم بیشتر ازش حرف بشنوم. شاید بیشتر از این دیرم نشه. شاید! ای کاش!
نمی تونم وارد هیچ سایتی بشم نمی دونم واسه چی. باید بلند شم ببینم چی شده. احتمالا لازمه1گفتگوی متمدنانه با مدمم داشته باشم. فعلا برم درس بخونم تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چه خبر!

اوخ جان ترم تموم شد. بعد از امتحان و اون حس آشنای تولدی دیگر و داستان های تکراری ولی دوست داشتنیش واسه من! آخ جون! ولی این وسط1چیزی درست نیست. به نظرم اتصالات مغزم روشون چسب ریخته و جرقه می زنن نمی فهمم چی شدم زمان هایی که کتاب دستم نمی گیرم1جای کارم گیره انگار. کتاب ترم بعدی رو گرفتم و نمی تونم بازش نکنم. بازش می کنم و داخلش چرخ می زنم و می خونمش و تمرینش می کنم و … چی خورده توی سرم من که این طوری نبودم! شکلک تعجب. همین الان هم خیر سرم ولو شدم بعد از کار استراحت کنم نمی تونم دلم می خواد بلند شم کتابه رو بردارم باقیه لغت های درس اول رو حفظ کنم. گرامرش رو دوباره بخونم. ریدینگ و متنش رو بخونم و پرسش ها رو دید بزنم و جواب بدم. خداجونم من چمه؟ بیماریم خطرناکه آیا؟ نکنه دیوونگیم اون قدر اود کرده که قراره منفجر بشم بمیرم؟ آخه من با چماق سر درس بند می شدم هنوز هم میشم واسه چی این مدلی شدم این روزها؟
باید بلند شم1خورده تمیزکاری کنم الان رئیس مادر میاد و من حسابی جا موندم ولی خخخ وایی خستهم آخه!
امروز سر کار واسه آش4شنبه سوری پول جمع می کردن من زدم به نشنیدن. طرف پررو پررو اومد گفت شما چی؟ گفتم چی؟ گفت واسه آش4شنبه پول میدید یا چیزی میارید؟ من هم پرروتر پرروتر گفتم من آش دوست ندارم. بعدش هم از اون لبخندهای پررویانه زدم و برگشتم سر کار بچه ها. دروغ که نگفتم دوست ندارم دیگه. اینهمه سال این ها آش پختن هم خوردن هم اگر دلشون خواست بردن خیلی هم دوست دارن من نه خوردم نه آوردم خونه. خداییش خیلی بهم اصرار کردن که یا بخور یا ببر. مگه میشه آش4شنبه رو نخوری و نبری؟ اصلا براشون عجیبه. ولی من هر دفعه گفتم نه. خوشم نمیاد. خوب راست گفتم خوشم نمیاد. حالا هم واسه برنامه ای که هیچ طوری داخلش نیستم پول ندارم بدم. شکلک بسیااار خسیس. آره دقیقا درسته من خیلی خسیسم و به این سادگی پول از مشتم بیرون نمیادش. هرچی هم سن و سالم بیشتر میشه خسیس تر میشم. خوب می کنم. اصلا از این خسیس بودنم بدم نمیاد عاشقش هم هستم. و در انتهای امر، خخخ. این خخخ هم واسه حسن ختام این بخش. ادامه اخبار.
همکارها توی خودشون چونه می زنن که یعنی چی همه جا هفته بعد تعطیلن ما واسه چی باید بیاییم سر کار؟ مثل هر سال. همیشه این بحث ها هست و همیشه هم به جایی نمی رسه. با1تفاوت. امسال من سکوت کردم. نه معترض میشم نه تقاضای مرخصی آخر سال می کنم. بحث هم نمی کنم. حتی اون هایی که میگن چرا3روز آخر سال مرخصمون نمی کنن رو تعیید هم نمی کنم. تکذیب هم نمی کنم. اصلا انگار نیستم. امسال برخلاف سال های پیش حس می کنم، … خدایا ببخش ولی حس می کنم کسرم میشه از این بحث های بی نتیجه داشته باشم. این جدل ها رو در شأن خودم نمی بینم پس خودم رو باهاش کثیف نمی کنم. تا هر زمان گفتن بیا میرم زمانی هم که مرخصم کردن بای بای می کنم میام خونه. امسال به طرز محسوسی در محل کار ساکت تر و بی تفاوت تر دیده میشم. حس می کنم این مدل چونه زدن ها زیادی پایینه. خوشم نمیاد تا اون حد بیام پایین واسه خاطر چند ساعت زودتر آزاد شدن. این چند روز هم روی باقیه سال. این هم از این.
امروز باید برم ببینم3تا کتاب1ترمم رو صحافی واسم یکی می کنه یا نه. یعنی که چی کتابه3تیکه هست خوشم نمیاد!
گاهی1چیزهایی میشه که آدم حاضره پول بده1جایی گیر بیاره سرش رو بکوبه به اونجا. از تهران کتاب های ترم بعدم اومده، بعد از1عالمه تأخیر، حالا بازش می کنم می بینم صفحه بینایی نداره. خداییش این عزیزهای مسؤول چاپ کتاب های بریل رودکی چی توی سرشون بوده همچین ابتکار جالبی زدن؟ استاد سر کلاس به بیناها میگه صفحه مثلا45رو بیارید. ترم های پیش صفحه بینایی روی کتابم بود سریع پیدا می کردم این ترم باید چه خاکی سر مبتکر این خلاقیت آشغالی کنم آخه! خداییش الان من چی بگم! یکی2تا هم نیست آدم بگه بیخیالش. پول1کتاب تست رو ازم گرفتن ولی کتابه پر! به بقیه هم میگی میگن بیخیال مگه چه قدر پولش بوده؟ یعنی واقعا این اطراف تا مساحت400000کیلومتری1کسی نیست بگیره من چی میگم آیا؟ ای خدای من! بیخیالش! آخرش هم رسیدم به این کلمه کلید. بیخیالش! ولی نه. نه بیخیالش این رو نمیشه بیخیالش بشم باید1فکری کنم این طوری نمیشه.
باز هم هست. بگم؟ نه ولش کن دیر میشه چرت که نزدم بلند شم کارهای اطرافم شبیه1کلاف نخی پیچیده به هم سرش رو بگیرم رو به راهشون کنم.
راستی! چند وقته نگفتم. زندگی قشنگه! ازش غافل نشید! عشقه زندگی! عشقه!
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده نق. فقط1خورده!

اوخجان فردا آخرین روز کاری هفته هست. بد جوری خسته شدم این هفته. هیچ چی هم نداشت نمی فهمم واسه چی اینهمه باتری ازم کشید.
همین الان گوشیم رو گذاشتم کنار. تقریبا10دقیقه پیش به نظرم. داشتم گوشی تکونی می کردم. چی ها که داخلش نگه نداشته بودم. چه احمق بودم! به چه دردم می خوردن! به خودم می گفتم باشه واسه مبادا. خخخ مبادا که اومد و رفت. مبادا تموم شده. پس واسه چی باید نگه می داشتم اونهمه فایل بیخودی رو؟ همین اندازه که خودم درس های داخلشون رو شنیدم و یاد گرفتم بسه. دیگه دوره مجدد لازم نیست کامل فهمیدمشون و به هیچ ضربی هم از سرم پاک نمیشن. باقیش دیگه جفنگه. مبادایی در این مسیر خاص بعد از این واسه من وجود نداره. هیچ چیز نیست تا روز قیامت و در محضر پروردگار. در نتیجه، فایل ها پر.
خلاصه اینکه گوشیم سبک شد. فقط خودم حس می کنم1عالمه جا، 1عالمه نقطه داخل روانم داره گزگز می کنه. شبیه زخمی که بهش ناخون خورده باشه. سعی کردم منکرش بشم ولی این حس هست. اینجا نمیشه بزنم زیرش. هست. هست و هیچ ازش خوشم نمیاد. منتظرم این گزگز بره. احتمالا1کوچولو زمان می خواد. شاید اندازه یکی دو ساعت. شاید هم کمتر. به احتمال خیلی ضعیف1شب. ولی نه به اونجاها نمی رسه. درست میشه. درست میشم. قهوه لازمم. لعنتی. من از قهوه بدم میاد. سردرد میاره. سرم درد می کنه. قهوه دلم می خواد. قهوه می خوام.
اون پایین داخل پارکینگ از صدا قیامته. دارن فاضلاب های آپارتمان های این ردیف رو وصل می کنن به فاضلاب شهری. امروز هم نوبت طرف ماست. آب قطع شده و صدای اون دستگاه نکبت بی توقف میاد و میاد و میاد. آخ خدای من بس کن. به خاطر خدا بسه1لحظه خفه شو!
این روزهای آخری پیش از سال جدید ملت زده به سرشون. خنده های جیغی تحویل همدیگه میدن و بیخ گوشم ریز عربده می زنن و روانم رو خط میندازن. به نظرشون خیلی هم جالبه و عجیبه که من عاقبت همراهشون نشدم و نمیشم. چه مسخره دلخوش میشن این ها! تفریحات آبکیه ماستی و1ساعت قهقهه های از مهار در رفته واسه خاطر1جمله معمولی و1اتفاق مضحک که واسه فلان آدم در فلان سال افتاد. واقعا که!
امروز طبق این ماه های اخیر واسه اسفندی های کادر محل کار تولد گرفته بودن. دیوانه شدم از سر و صداهاشون. کیک هم نخوردم. دوست ندارم این رو. عکس می گرفتن و الکی شلوغ می کردن و مدیر هم هی می گفت همکارها زود باشید باید بریم سر کلاس و زود باشید و سریع تر و … وسط اون هیاهو من چسبیده بودم به کتاب زبانم. جدی من اینجا چیکار می کنم؟ باید شبیه داستان شازده کوچولو1دونه سیاره فسقلی واسه خودم پیدا می کردم می رفتم داخلش خوش بودم. هم من از دست این ملت خلاص می شدم هم اون ها از دست من نفس می کشیدن. بدیش اینجاست که هرچند وقت1دفعه به سر1نفر می زنه که کشفم کنه و از هوای خودم بیاردم بیرون و با مدل خودشون همراهم کنه و بفهمه واسه چی این شکلی می پرم و بهتره درست بشم و این طوری سختم میشه و و و و و و و و و و و و و و و و ای و و زهرمار! بابا به خدا به دین به هرچی نمی پرستید من از این حال و هوای نکبت خودم لذت می برم. من دوست دارم این به قول عاقل ها در خود ماندگی رو. من عشق می کنم از تنها بودن هام. من می پرستم این مدل به قول چیز فهم ها زندگی هدر دادنم رو. به خدا سقف هیچ کجای دنیا نمیاد پایین اگر1نفر شبیه من باشه. به قاعده بقیه زندگی نکنه. شبیه همه در1سن مشخص ازدواج نکنه. بچه پس نندازه. از بزرگ کردن بچه هاش و جمع و جور کردن جناب همسر پیش بقیه هم جنس های همسر دارش ناله نکنه و با جوک های مسخره شوخی جدی مدل اسمش رو نبری دهنش تا ته باز نشه و به خاطرات دیشب دوست هاش نخنده و خودش هم از این ها نداشته باشه که واسشون تعریف کنه. طرف تجردم رو تحلیل می کنه واسم و به این نتیجه می رسه که درست نیست. میگم باباجان خوب درست نیست که نیست. من این مدلی خوشم. من نمی تونم ستون1خونواده باشم. می دونم که در روحیاتم نیست. اگر رضایت بدم زندگی واسه اون همسر و اون بچه ها جهنم میشه. واسه خودم هم همین طور. من نمی تونم. اون سقف می پاشه و همه در به در میشن. من مال این مدل زندگی نیستم. واسه چی گرفتارش بشم و ملت رو گرفتار کنم؟ طرف با اطمینان میگه واردش که بشی عادت می کنی. میگم اومدیم و عادت نکردم. بعدش چه خاکی به سر خودم و اون بیچاره هایی کنم که همراهم وسط جهنم گیر کردن؟ میگه خوب اگر اوضاع خراب شد دیگه کار قسمته. تو5سال هم که1مرد رو جمعش کنی و زندگیش رو بچرخونی کلی خوبه. بعدش هم هرچی سرنوشته همون میشه. بسپار به خدا. خدایا الان من خودم رو کلا سپردم به خودت. آخه مگه مرض دارم خودم رو بندازم وسط این کثافت بعدش هم بندازم تقصیر قسمت؟ دارم میگم من مال این جفنگیات نیستم طرف نمی فهمه. خدایا نمی فهمه! چیزی نمونده بود از جا در برم و1چیزی که نه1چیزهایی بگم که واقعا نباید می گفتم. شکر خدا بحث به موقع تموم شد وگرنه واقعا دست خودم نبود. من نمی فهمم این ملت حرف حسابشون چیه. کجای زندگی معمولیشون رو امثال من تنگ کردیم که دست از سرمون بر نمی دارن؟ آخه ما این شکلی ها زیاد هم نیستیم به خدا اکثریت با اون حضراته یعنی واقعا واسشون شدنی نیست به موارد جالب توجه خودشون برسن و از اصلاح امور ما کنار بکشن؟ بیخیال بابا بذار به هوای خودشون باشن به جهنم.
باید برم سایت کانون ببینم ترم بعد از کی شروع میشه. اطرافم کانونی آشنا نیست ازش فایل های صوتی ترم های بعد رو بخوام خوش انصاف ها واسه خاطر کتاب بینایی که اصلا به کار من نمیاد20تومن می گیرن میگم سیدیش رو تنها بده نمیده. آآآآآییی کاااانونی های ترم بالاییییییه اینترمیدیت حسش نیست کیبوردم رو انگلیسی کنم همین مدلی خوبه داشتم می گفتم آهااااااییی من فایل درس های اینتر3رو می خواااام یا حضرت اینترنت به داد برس!
از قطعی آب کلافه میشم. بدم میاد آب خونه قطع باشه. باید برم ببینم وصل شده یا نه. کاش شده باشه. الان میام.
رفتم دیدم. وصل نشد. عوضی!
اه امروز چه قدر نق می زنم! واسه دفعه اول از دست نق زدن های خودم خسته شدم. این نشونه خوبیه یا نه؟ که من از نق هام حوصلهم سر بره؟
محله1چیزیش شد نمی تونم واردش بشم. باید دوباره تست کنم. باید بلند شم درس بخونم. باید، … باید گوشیم رو بزنم به شارژ صداش در اومد. الان فعلا دیگه حس نق زدن نیست. من رفتم. بعدا میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و امروز و این گوشه دنیا.

آخرین روز بهمنماه و من که دوباره چپه شدم و موندم خونه. چیه خودت هیچ زمانی بیمار نمیشی؟ کوفت! ای بابا!
خوب سر کار که نرفتم بلند شم درس بخونم. الان پا میشم بابا1خورده بنویسم اینجا! دیشب تست زبان زدم با اینکه حالم نکبت بود خیلی بد نزدم. امروز حالم نکبت نیست فقط چپ شدم. الان دلیل حال نکبت دیشبم رو فهمیدم. پیش آگاهیه نفله شدن امروز صبحم بود که به سلامتی رسید و از نعمت پایان حال نکبت دیشبی و1مرخصیه نداشته ی اجباری بهره مندم کرد. قربون دستش چی بگم دیگه!
خلاصه درس. اوخ درس. این روزها جز درسم و خونوادم دیگه روی هیچ چیزی یعنی تقریبا هیچ چیزی غیرت ندارم. حتی روی چیزهایی که پیش از این به شدت، … حتی دیگه حس وظیفه هم، … گاهی حسش نمی کنم. واسه چی باید حسش کنم؟ از خودم قوی ترها رو در حال گفتن1بیخیالش به جهنمه یواشکی مچشون رو گرفتم که البته زدن زیرش من هم بحث نکردم فقط خندیدم و گفتم بله می دونم حتما همین مدله که شما می خوایی وسط مخم فرو بره. ولی دروغ گفتم. نه باور کردم نه خیالم بود. نمیگم به جهنم ولی خیالم هم نیست. خیالم به چی باید باشه؟ به1هیچ که هیچ کجای روزهای من نیست و من هیچ کجای زوایاش نیستم؟ و با تمام این ها1حس تلخ از جنس زهرمار در اعماق ناخودآگاهم از دیواری که خراب شد و ریخت، از بتی که شکست و شبیه1بسته کاغذ رنگیه بارون خورده ریز ریز شد، از رؤیایی که یخ زد و پاشید، از اونهمه خوش خیالی مثبت که باطل شد و از بین رفت حیفش میاد و هر دفعه1آه، هر دفعه1لحظه سکوت از جنس تأثر، هر دفعه، نه هر دفعه، فقط گاهی، خیلی مخفی، خیلی یواشکی1قطره اشک، … بیخیال. یادش به خیر! شد دیگه!
تقریبا1ماه پیش چیزی نمونده بود از روی درد چیزهایی رو کلمه کنم و بگم که خدا می دونه بعدش چه پدری ازم در می اومد. اتفاق بدی افتاده بود. حالم بد بود. توصیف نداشتم فقط به هر کی می اومد طرفم می گفتم حالم خوب نیست. حالم خوب نیست. خوب نیست. دلم نمی خواست کسی بیاد طرفم. حالم بد بود. بعدش درست وسط این جهنم1کسی خخخ داشت دلداریم می داد و من فقط می گفتم حالم خوب نیست. حالم خوب نیست. بعدش کلمه ها خاطرم نیست موضوعش یادمه که کشید به خخخ به چیزهایی که اگر حرفش بشه سخت می تونم فحش ندم. وسط اون حال و هوای فوق توفانی هم که دیگه مشخص بود چی باید می شد. حرفش که شد، اسمش که اومد، دیگه دست خودم نبود. هوار زدم.
-کثافت! اه کثافت! کثافت!
تا جایی که خاطرم هست در مدت کشمکشم با این بی محتوای بیخودی هیچ زمانی این مدلی بی پروا و بلند فحش بهش پرت نکرده بودم. مخصوصا با وجود گوشی که1طرف قصه بود و داشت می شنید. تا جایی که خاطرم هست پیش از اون روز در امتداد ماجرا که اتفاقا خیلی هم طول کشید سکوت کردم. حتی فحش ندادم تا حسابی که نوشته میشه پیش خدا سبک نشه و تمامش بمونه با خود خدا که یا این جهان یا اون جهان خودش به تمامش برسه. هنوز هم همین طور. نه فحش میدم نه نفرین می فرستم فقط میگم خدایا با خودت فقط خودت.
اون روز ولی دست خودم نبود. حالم بد بود. این هوار رو زدم و چیزی نمونده بود خیلی هوارهای دیگه رو هم بزنم. خیلی به موقع، درست در میلیثانیه آخر افسار کلام رو کشیدم و خدا رو شکر. هنوز1خورده بستگی ته دلم هست که نخوام واقعیت ها رو عربده بزنم و… ولی اون روز خخخ آخ خدای من! کم مونده بود بگم و نگفتم. اگر شروع می کردم خیلی گفتنی ها بود که هوارشون می زدم. اندازه1دفتر مخرب لعنتی که سفت معتقدم درست هستن و واقعا هستن. اما به قول1بنده خدایی هر درستی رو که نباید هوار کشید! میشه دروغ نگفت ولی میشه1جاهایی هم اصلا چیزی نگفت. راست ها رو هم فقط ما نیستیم که می دونیم. خیلی های دیگه هم می بینن و می دونن ولی اون قدر عاقل هستن که سکوت کنن. من عاقل نیستم ولی ترجیح میدم سکوت کنم. ارزش نداره. دیگه از نظرم ارزش نداره حتی ارزش بحث کردن و گفتن و توضیح دادن و توجیه شدن. بدم نمیاد ای کاش از این هم واسم بی ارزش تر بشه. این مدلی بیشتر حس آرامش می کنم. بذار تصور بشه من، ما، نفهمیدیم، ندیدیم، نمی دونیم.
اون روز به خیر گذشت و اون بنده خدا هم از واقعیت بینش های واقعیه من آگاه نشد. اما من آگاه تر و باز هم آگاه تر شدم و دارم میشم و حسابی با این سیر موافقم.
اصلا چی خواستم بگم کشید به این؟ بیخیال یادم رفت. یکی از بچه ها گفت5شنبه بعد از ظهر بزنیم بیرون. گفتم نمی دونم. تا ببینم برنامه خونواده چی باشه. دیروز بد هواییه هوای آزاد بودم. آره ارواح مخ نداشتهم هوای آزاد یا هوای مه گرفته خخخ! به جان خودم شیطونی نکردم. هنوز نکردم. ولی تضمین نمیدم. امروز سر کار نرفتم، البته بعد از ظهر کلاس زبان میرم پس بیخیال، اما فردا تعطیله و امشب، اوخ ولش کن من خیر سرم بیمارم.
سفر عید97تقریبا قطعی شد. میگم تقریبا چون همیشه داخل ذهن من واسه تمام قطعی ها تا زمانی که بهش نرسیدیم و مشغول انجامش نشدیم1درصد احتمال تغییر هست. این رو از1با تجربه تر یاد گرفتم و چه خوب که بلدش شدم. خیلی جاها به دادم رسید. حس توضیح نیست. خلاصه سفر عید97تقریبا قطعی شد. همکارم پرسید امسال عید سفر نمیری گفتم نه. دلم نخواست توضیح بدم. اگر می گفتم بله می گفت خوب کی میری و کجا میری و1عالمه از این مدل سؤال کردن های این شکلی که حسش نیست. خوب چیکار کنم حسش نیست آخه این چه کاریه مگه من از این چیزها از کسی می پرسم؟ میگم واسه چی من مدلم این طوریه؟ بیخیال جای کسی رو که گوشه دنیای خدا تنگ نکردم چی میشه اگر با اخلاق های مزخرفم خوش باشم؟
خیلی زمانه1بازار درست و حسابی نرفتم. نه زمانش هست نه نیازش. ولی دلم می خوادش. الان درستش می کنم. الان درس بخونم امروز یا امشب1چرخی داخل فروشگاه های اینترنتی بزنم و خوش بگذرونم. هرچی میگی هم خودتی من اگر می تونستم بلند شم بزنم بیرون که می رفتم سر کارم الان اینجا نبودم! تازه سردم هم هست همینجا جام خوبه.
اوخ دیرم شد داره10 میشه نق نق هام رو زدم دیگه بسه برم که حسابی جا موندم! باز میام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از همه چیز و هیچ چیز.

از دست این شنبه های عزیز. هی اینجا واسه چی این شکلیه؟ بعد از ماهی اومدم دیدم خودم ولو موندم داخل صف بررسی! همینه دیگه وقتی خونه رو ول کنی به امون حضرت ابلیس بری نتیجه میشه این که از در و دیوارش تار لولو می باره. آهایی صاحب این قلم قاطی ها هرچی میگی خودتی می خواستی در ایمیل های محترمانه و پر محتوای خوش خطت کلام گهر بارت رو رو نکنی و سبکت رو محفوظ نگه داری که الان من ندزدمش. خوب می کنم تمام فحش هات هم خودتی. آخیش دلم خنک شد!
خیر سرم این قرار بود1متن آدمیزادی بشه در مورد نوروز که1بنده خدایی ازم می خوادش ولی نمی فهمم واسه چی تا میشینم واسش بنویسم هر جفنگ نانوشتنی که داخل جوهردون هیچ قلم بی جوهری پیدا نمیشه میاد داخل کله بی مخم و آخرش هم هیچ راهی نمی مونه جز کنسل و خخخ. این دفعه گفتم هرچی در اومد رو نگهش می دارم و می بینی که این در اومد. به خدا دست خودم نیست میرم وسط استراحت درس خوندن هام براش بنویسم نمیشه. ایدهش اومده اسکلتش هست ولی تمرکزش واسه چیدن کلمه ها نیست که نیست. بلد نیستم توضیح بدم. این روزها تقریبا توضیح نمیدم. شبیه دیوانه ها درس می خونم و می خوابم و با گوشیم ویلیج گیم بازی می کنم و می خوابم و ترجمه های چپ اندر قیچی می کنم و می خوابم و، … خواب می بینم. دست خودم نیست می بینم. به همدستی و همراهی های ضربتیه به جهنم که این مدل ه آخر کلمه ها غلطه اینجا خصوصیه دلم می خواد1مدلی بنویسم ایسپیک درست بخونه پس بیخیال املای آخرش. دوست نداری چشم هات رو جمع کن سایت خودمه می خوام افتضاحات املایی داخلش بزنم اصلا به تو چه! چی می گفتم؟ آهان به همدستی و همراهی های ضربتی و فوق ضربتیه بی نام ها عادت های کزایی کامل از سرم پریدن و گوشیم از دستم نفس می کشه و آیکن واتساپ به موجودیته بی نام ها دعا می کنه که نجاتش دادن. خوشم میاد. از اینکه می بینم این1قلم عوض نشده. بی نام ها و کله خری هاشون. هنوز همون طورن. شبیه گذشته های پیش از توفان. خوشم میاد زمانی که می بینم باز مانده ها هنوز اصالتشون رو حفظ کردن و اگر لازم ببینن کاری انجام بشه این حال و همت رو دارن که1دفعه بلند شن و همون طوری که ازشون به خاطر دارم، بدون اینکه خیالشون باشه کاری که باید انجام بشه ارزش صرف این حجم بالای جدیت رو داره یا نه1دفعه وارد عمل میشن و کلا ماهیت مشکل رو خورد و خاک شیر می کنن و تمام. همون حس و حال، همون ضربت در اقدامات ضربتی برای پاکسازیه ماجرا، همون بی نام های خودمون. از اینکه این مورد عوض نشده خوشم میاد. این دفعه نوبت من بود که گرفتار باشم و اون ها خخخ عجیب جدی بودن در رفعش. اوایل به اینهمه جدیتشون می خندیدم ولی، … حل شد. خدا رو شکر ترک کردم الان پاکه پاکم خخخ. خلاصه داستان به همدستیه همدست ها واقعا تموم شد اما، … نقطه پایان داستان برای من تلاش های بی نام ها نبود. یعنی تأثیر داشت خیلی هم داشت اما تأثیرش صد درصد نبود. پایان به اراده من و تلاش اون ها نبود که رسید. پایان1دفعه و بی اطلاع شبیه1آوار رسید و غافلگیرم کرد. بعدش دیگه دلم نخواست و دیگه دلم نمی خواد هیچ مدلی این، … راستی واسه چی من غافلگیر شدم؟ واسه چی ما غافلگیر میشیم؟ مگه آدمیزاد نیستیم؟ مگه قصه آدم رو نمی دونیم؟ مگه بارها اومدن ها و رفتن ها رو ندیدیم؟ مگه نمی دونیم این قصه تا هستیم هست و تکرار داره؟ پس واسه چی غافلگیر میشیم؟ واسه چی ما اینهمه در غفلتیم؟
می گفتم. یعنی می نوشتم. این روزها دیوونه آرومی شدم. می خوابم و زندگی می کنم و می خوابم و درس می خونم و می خوابم و سکوت می کنم و می خوابم و خواب می بینم. این رو دیگه شرمنده هیچ کاریش نمیشه کنم. خواب دیدن هام گوشیم نیست که بذارمش کنار. بلد نیستم کاریش کنم میاد و دست من نیست واقعا نیست. چند شب پیش خواب می دیدم وسط شلوغی هایی که خیلی خاطرم نیست چی بودن داشتم حرف می زدم. با کسی که می دونستم دیگه نمیشه باهاش حرف بزنم. حیرت داشتم و نداشتم. ناباور بودم و نبودم. انگار از وسط شلوغی هایی شبیه پارازیت صداش، حسش، حضورش بهم می رسید. خاطرم نیست در مورد چی حرف زدیم. فقط سلامش رو خاطرم هست و صدای خودم رو که تقریبا داد زدم: عه! عه سلام! خودش بود. همون صدا. همون حال و هوا. فقط انگار بلند تر. انگار از1خط شلوغ و شاید دور صداش رو بالا برده بود. کمی بالا که واضح بهم برسه. داخل خواب انگار مهلت کم بود فقط باید سریع حرف می زدیم. شبیه زمان هایی که شارج خطمون داره تموم میشه. حرف می زدم. خاطرم نیست چی ها می گفتم. خاطرم نیست چی ها می شنیدم. مهلت نبود. فقط حرف می زدم. بیدار که شدم، هنوز نصفه شب بود. دم صبح ولی نه خود صبح. اشک هام از کنار گوشم می رفت لای موهام. فاتحه ای رو که شروع کردم بخونم وسط گریه های خوابزده و بی صدام شکست. از اول خوندم. خاطرم نیست تمومش کردم یا نه. به نظرم تا آخرش رفتم. بعدش باز خوابم برد. تا صبح که بلند شدم رفتم سر کار. به نظرم به این زودی ها عصرهای5شنبه و جمعه واسم عادی نمیشن. شاید هرگز. شاید هم خیلی خیلی خیلی دیر. این روزها جز درس خوندن چیزی جلبم نمی کنه. سر کار هم نه به بچه ها نصیحت می کنم نه تشویقشون می کنم نه حرصی میشم. جواب متفرقه های امیر رو هم تقریبا دیگه نمیدم. هرچی خودش رو شیرین می کنه واسم فقط سکوت می کنم. به ضعف روخوانیش دیگه گیر نمیدم. به هیچ چیزشون دیگه گیر نمیدم. فقط درس میدم و اگر پرسشی از طرف همکار باشه جواب میدم و به محض اینکه زمان آزاد گیرم بیاد سرم میره داخل کتابم و بی انتها فقط می خونم و می خونم و می خونم. داخل محله، داخل تیم تاک، داخل واتساپ، نمیرم. فقط تلگرام اون هم بیشتر کانال ها چون اعضا هم رو نمی شناسن و فقط خواننده هستن. می خونم و رد میشم. این مدلی دوست دارم این روزها. این روزها زمان هم بی صدا از کنارم رد میشه و میره. شونه هاش می خوره به شونه هام و خیلی آروم میره. ممنونم بابا زمان مهربون!
بچه ها دیشب از سفر مشهد برگشتن. خواستم به1زنگ بزنم نزدم. حس می کنم دلم سکوت می خواد و مه سفید. دلم می خواد من حرف نزنم عوضش1کسی حرف بزنه. جفنگ نگه حرف بزنه. حرف هایی که بی ارزه بشنوی. دلم مه سفید می خواد. نه حسش هست بلند شم رو به راهش کنم نه زمانش. روز میگم شب1حالی به خودم میدم ولی شب می بینم حس انجامش نیست. به خودم میگم بیخیال فعلا که درس دارم باشه1شب تعطیلی دیگه. کاش حسش بود شبیه2تا تابستون پیش می زدم بیرون تنهایی حسابی داخل یکی از اون اتاق پنجره گنده دارهای عزیز از خودم پذیرایی می کردم و بر می گشتم خونه. خخخ درست نمیشم.
وقفه.
رفتم چایی درست کردم اومدم. مادر زنگ زد گفت می رسه با این سماور نقنقو باید می جنبیدم. جنبیدم الان.
احتمال سفر عید خیلی قوی شده. مقصد همون مکان96البته هدف متفاوته. مادر چندان موافق با این مقصد نبود گفت بریم جای دیگه ولی برادرم قانعش کرد. بیچاره مادرم! جیگیلک و مادرش موافقن. و البته خودم. دلم تکرارش رو می خواد البته نه کاملش رو. حس می کنم1سری مثبت هاش رو که خیلی هم زیاد بودن جا گذاشتم دلم می خواد این دفعه برم خوش بگذرونم و تجربه مثبت هاش رو تکمیل کنم. چیزی نمیگم. نه ذوق می کنم از احتمالش، نه دلواپسی های ته دلم رو بروز میدم. جیگیلک می فهمه انگار. اون دفعه که حرفش بود و من سکوت کرده بودم با نوک انگشت به دستم سقلمه زد و گفت هی حسابی خوش می گذره من که می خوام دنبال لوازم التحریر فانتزی بگردم و چیزهای دیگه اگر پیدا کنم. حواسم که جمع شد داشتم به صدای کوچولوش گوش می کردم و لبخند می زدم. جیگیلک هم راضی از کارش و خیال های شیرینش سر به سرم می ذاشت و کیف می کرد. عزیز دلم! خدایا من میمیرم یعنی جدی میمیرم واسه این بچه!
این روزها حس بد ندارم. حس خوب هم ندارم. فقط1جور سکوت آروم. شبیه جریان بی موج ولی مداوم آب که پیش میره. اگر صحبتی باشه که بگن باید واردش بشم میشم. اگر سؤالی باشه می پرسم. اگر پرسشی باشه جواب میدم. حتی اگر موضوعی واسه خندیدن باشه می خندم. بلند و البته شاید نه چندان طولانی ولی می خندم. اما بعد، خودمم و خودم. حسم این روزها این شکلیه. با هیچ کسی بحث نمی کنم. کلکل نمی کنم. جنگ نمی کنم. دلیل نمیارم. کلا چیزی نمیگم. اگر با چیزی موافق باشم میگم باشه. اگر هم موافق نباشم باز میگم باشه ولی انجامش نمیدم و دفعه بعد که حرفش میشه باز میگم باشه. این روزها شاد نیستم. غمگین هم نیستم. این روزها کاملا معمولی ام. فقط ایراد اینجاست که تا زمان گیرم میاد می خوابم. دیروز با خودم دست دادم که از امروز بیدارتر بمونم. خدا کنه جرأت کنم امشب بپرم روی تردمیل. واقعا لازمه. شاید جسمم از این کرختیه نکبت دربیاد. این روزها، … این روزها خوبن. فقط زیاد آرومن. خیلی خیلی آروم، خیلی خیلی بی صدا.
تقریبا دو روز پیش با1کسی چنان سرد رفتار کردم که بعدش موندم به چه لفظی خودم رو فحش بدم. صدای مزاحم گفت این حرکتت اصلا اصلا درست نبود پریسا. گفتم باشه. خوب می دونستم که درست نبود ولی آخه خداییش من چیکار می شد کنم! طرف هر دفعه زنگ می زنه انگار بابامه هی گیر میده مبایلت چرا زنگ نمی خوره و هی میگه هی میگه هرچی هم بهش میگم خوب بیخیال الان که پشت خطی صحبت کن مثل چسب می چسبه به مبایلم و بازجوییم می کنه. بعدش هم مثل ضبط صوت هی میگه چه خبر؟ از بچه ها خبر داری؟ خوب آدم حسابی بچه هایی که هر دفعه اسم هاشون رو می بری همه خط دارن خودت زنگ بزن ازشون خبر بگیر هر دفعه از من می پرسی من هم میگم نمی دونم نمی دونم باور کن نمی دونم. این آخری ها هم1شبی بود من خاطرم نیست سر چی خسته بودم خوابم برده بود یکی از آشناهامون که من واسش حسابی احترام قائلم رو فرستادن پشت خطم که بله صحبت های شما، یعنی من، به فلانی روحیه خوب میده اگر اجازه بدید من شماره شما رو بدم به خونوادهش. حالا این خونواده کی هستن؟ حضراتی که در بچگی این بنده خدا رو کلا ول کردن به امون ابلیس. زمانی که مادرم واسه خاطر اینکه منه تخس1قدم به پیش بردارم داشت از جونش مایه می ذاشت و به خونواده ایشون هم توصیه می کرد واسه بچه معلولشون مایه بذارن، طرف برگشت صاف به مادرم گفت من حوصلهم نمیشه. به خدا بچه ها قشنگ گفت. من اون موقع بچه بودم ولی این قدر فهمیدم که مادرم وحشتناک از دستشون حرصی شد در نتیجه این جواب خیلی بدی بوده. بزرگ که شدم تازه فهمیدم این ها چه بلایی سر این طفلک آوردن. حالا دنبال1گوش می گردن واسش. من از این حوصله ها ندارم. بله من منفی. من بد. من نامهربون. تندروی خشنه بی عاطفه عوضی. من تمام این ها هستم. اگر خوبی اینه بمونه واسه اهلش که بلدن این طور جاها خودشون رو فرشته معرفی کنن. دلشون هم می خواد بفرمان اینجا بهشون آدرس و نشونی بدم برن ثواب کنن به جای من. من نقش منفیه این داستان های مسخره باقی می مونم چون هیچ دلم نمی خواد بشم چوب لباسیه غفلت ملت. به جهنم. به من چه! خلاصه این آدمه باز بهم زنگ زد و از وسط درس و کتاب پروندم روی تلفن ثابت خونه و باز گیر داد به مبایلم و ول کن نبود. این دفعه رفتارم واقعا بد بود. از یخ سردتر. ترجیح میدم دیگه بهم زنگ نزنه. به خودم مطمئن نیستم می ترسم این دفعه از جا در برم و1چیزی بهش بگم که بعد پشیمون بشم.
اوخ ساعت5شد! دیرم شد. ولی این اراجیفی که نوشتم هیچ چیش نوروزی نیست پس متن نوروزیم کو؟ ای خدا! برم ببینم مادره کجا مونده بعدش هم درس بخونم. ترجمه کنم. بنویسم. بخونم. حفظ کنم. باقیه جفنگ پرانی هام باشه بعدا دوباره میام الان دیرم شد من رفتم شماها هم برید سر زندگیتون دیوونه ندیدن انگار! عه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه.

جمعه.
اوه خدا چه بد! واقعا هیچ راهی نداره بیشتر طول بکشه؟
بیخیال. تمام4شنبه و دیروز تا امروز صبح زمانم رو واسه خوندن1کتاب3جلدی تلف کردم که آخرش1مدل مسخره ای بی پایان بود. حس می کنم سر کار بودم و کفرم در اومده. الان1دونه خارجیش رو شروع کردم اما جدی باید دست ازش بردارم. درس نخوندم. لازمه لغت بخونم، از1متن10تایی سؤال دربیارم، متن رو حفظ کنم و واسه2شنبه1چیزی آماده کنم. از بین قدیمی ترها پیدا کردن چیز درست درمون سخته. داره سخت تر میشه و من این روزها واقعا تمرکز ندارم تا چیز جدید بنویسم. نه تمرکزش هست نه زمانش.
امروز خورشید نیست. نمی دونم هوا به نگاه بیناها هم گرفته هست یا من تاریک تصورش می کنم. سردمه. شومینه رو دادم بالا و چند لحظه بعد از سنگینیه هوا سرم سنگین میشه اما این لحظه سردمه. مادر اصرار داشت همراه برادرم در ارتفاعات بهشون ملحق بشم ولی من نرفتم. اونجا این هفته زیادی شلوغ بود و من ابدا حس شلوغی های این مدلی رو نداشتم. بینام ها به شدتی بیرون از تصور من برای رفع گیر مضحک ناگفته ای که وسطش به دردسر افتادم وارد عمل شدن. حیرتم از شدت عملشون بیشتر از اونه که بشه با خنده های از جنس تعجب بروزش بدم. مدت ها بود این مدلی متحیر نشده بودم. فقط در سکوت از پشت پرده کلفت و گاهی خیس حیرت تماشاشون می کنم و تماشاشون می کنم. نه معترضم، نه همراهم، نه مانعم، نه تأیید می کنم، نه تکذیب می کنم، نه همکاری می کنم، نه می جنگم، فقط تماشا می کنم و تماشا می کنم. و البته در ضمن این تماشا به شدت حیرت می کنم. اون قدر شدید که باورم نمیشه. از همه چیز این ماجرا حیرت می کنم. حتی از شدت حیرت خودم. یعنی تموم میشه؟ خدایا! خدایا! خدایا! … … …
این کتابه که شروعش کردم قشنگه. حتی پیچ و خم های عشقی که داخلش هست هم قشنگه. یعنی قابل تحمله. اما باید ولش کنم درس هام موند!
استاد آوازم زیادی ازم رضایت داره. میگه باید هر روز تمرین کنم ولی من این هفته اصلا تمرین نکردم. هم گرفتار بودم، هم بیمار بودم، هم ترسیدم به خاطر این ویروس عوضی صدام بگیره و من نمی فهمم واسه چی حنجرهم از نظر خودم زیاد ضعیفه. اگر صدام مدت طولانی بالا باشه یا اگر حتی زیاد بلند بخندم صدام به شدت می گیره و تا روزها و گاهی هفته ها درست نمیشه و خشدار باقی می مونه. نمی دونم باید چیکارش کنم که این مدلی نباشه و فقط مدارا می کنم. آخرین دفعه ای که صدام از شدت خندیدن ها گرفت زمستون94بود و کلی طول کشید تا شبیه اولش بشه.
بچه ها این هفته حس نداشتن از خونه هاشون بزنن بیرون. با واتساپ جفنگ بارونشون کردم. این واتساپ جدیده عجب با حاله! خوشم میاد از مدلش! در مورد تلگرام هم1چیزهایی شنیدم. که دسترس پذیر میشه و از این چیزها. واقعیتش باورم نشد ثبت نام هم نکردم ولی اگر بشه چه خوب میشه!
بچه های بدجنس حیف آخر هفته نبود که گوشه خونه تلفش کردن آیا؟
دلم1بارندگی از اون وحشتناک هاش می خواد که آسمون حسابی کولاک کنه و سر و صداش همه رو بترسونه. جیگیلک هم موافقه. خوشش میاد رعد و برق بزنه و حال همه جز خودش رو بگیره. بهش گفتم اگر این مدلی شد و بقیه ترسیدن2تایی با هم به ترسشون می خندیم. تأییدم کرد خخخ!
تولد1سالگی خواهر پریسا کوچیکه نزدیکه. واسه1جوجه فسقلی چه کادویی میشه خرید؟ اینکه هنوز تفاوت بین عروسک و طلا رو نمی فهمه خدایا چیکارش کنم؟ موجودی شده واسه خودش این بچه! با من خوبه اما آخ از زمانی که از کسی خوشش نیاد. چند وقت پیش با1کسی سر لج افتاد طرف هر کجای اتاق که بود این بچه عر می زد و زمانی که اون بنده خدا خواست از راه صلح وارد بشه شبیه گربه بهش پنجول کشید و فاتحه موهای طرف رو خوند و آخر کار هم اونقدر ونگ زد که طرف پا شد رفت و حسابی بزرگ ترها رو به عذرخواهی و ببخشید معذرت و شرمنده و از این الفاظ انداخت. خخخ بچه هم بچه های قدیم. این هم1مدل مینیاتوریه دیگه از گودزیلا! پریسا کوچیکه قربون صدقه این1وجب هیولا میره و میگه حسابی تشویق داره. من فقط می خندم. بچه عشق می کنه که توی بغلم بلوله و انگشت هام رو فرقی نمی کنه کدومشون رو میک بزنه و چنگ بزنه و اگر بتونه با اون چندتا دندون نصفه نیمهش گازکی هم بگیره. ولی نه بیشتر از گازک می تونه بگیره گازش درد میاره و الان که فکرش رو می کنم می بینم حتی عزیز بودن این فسقلی هم نمی تونه این درد آوردن رو نقض کنه. این موجود واقعا از چنگ زدن و به خصوص گاز گرفتن عشق می کنه. جدی گاهی یاد آرتری در جلد دوم نبرد با شیاطین میندازدم.
بارون گرفته. پنجره رو بستم اما صدای رد شدن ماشین از خیابون خیس رو می شنوم و دلم می خواد ای کاش می شد این بارون طولانی و شدید بشه. اون قدر که برف بباره. برف سفید. برف پاک. برف پاک کننده عزیز. دلم براش خیلی تنگ شده. خیلی.
خوب دیگه بسه من رفتم کتاب و درس و1سری گرفتاری های کوچیک و مزخرف دیگه که روی هم انبار شدن و اگر نجنبم از مرحله تپه بودن رد میشن و کوه درست می کنن.
باز میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ساعت7و….

ساعت7و6دقیقه صبح 5شنبه.
در حال شنا کردن داخل فیلم لیست سیاهم. بسه دیگه باید بلند شم. واسه1شنبه و واسه امتحانی که قراره برسه1خروار درس دارم و هنوز نخوندمش. استاندارد های فنی حرفه ای داره میاد. می تونم مدرک گل سازی رو بگیرم. استاد با فنی حرفه ای وضعیتم رو مطرح کرده. دردسر ندیدنم رو میشه واسه این آزمون دورش زد. ای کاش کانون زبانی ها هم نصف این خانمه سرشون می شد!
دیروز رفتم بیرون واسه خودم کادو خریدم. چندتا پازل فسقلی و عجیب هم گیر آوردم خریدم که از بس کوچولو بودن خیال کردم باید باز نکرده بندازمشون داخل سطل بازیافت تا بره. اندازه کف دست تقریبا. ولی گفتم اول1دور بازی کنم بعد. اما تمام دیروز و دیشب فقط2تاشون رو تونستم درست کنم و سومیش با1عالمه سوراخ و1سری دونه های ریزه چسبیده به هم همچنان حل نشده مونده. هورا! من باز هم از این ها می خوام. هنوز جا هایی هست که سر نزدم باید برم واسه خودم اسباب بازی و پازل گیر بیارم بخرم.
دیروز1دونه کادو هم واسه لیمو خریدم ولی داخل خونه کاغذش رو پاره کردم، از داخل جعبه درش آوردم و نشستم روی این مبله و تا دلم خواست باهاش بازی کردم. اون1صفحه گردونه که داخلش1عالمه ماهی هست. با زدن دکمه کنارش روشن میشه و صفحه موزیکال شروع می کنه به چرخیدن و ماهی هاش بالا پایین میرن و دهن هاشون باز و بسته میشه. باید در زمانی که دهن ماهیه باز شد با قلاب بگیریش و امتیاز بیاری. من چندتایی گرفتم. بدون چشم خیلی سخته. واسه بیناهای کوچولو درست شده. و من دیروز1عالمه زمان باهاش بازی کردم. به جهنم جنونم! به جهنم!
آهان دیروز و کادوی من. خیلی بزرگه و موندم از دست مادرم کجا مخفیش کنم. الان نیست. ییلاقه و حس ندارم بهش توضیح بدم. دیروز وسط خیابون زنگ زده بود از بس چیز پرسید که کجام و مواظب باشم و کجا میرم و چه و چه کلافهم کرد و کم مونده بود جیغ بکشم. خداییش این بلا رو هر جنبنده ای جز مادرم سرم در بیاره آنچنان بد تا می کنم که دیگه دلش نخواد اسمم رو ببره. زورم به مادرم نمی رسه در عوض از خودم متنفر میشم.
دلم می خواد برم اون بسته کادوپیچه غول رو بازش کنم. شاید نکنم. بذارمش واسه روز تولدم. من تا2سال پیش گاهی به خودم از این جایزه های کوچیک می دادم ولی بعدش متوقف شد. آهسته آهسته تمام اجزای زنده بودنم داشت متوقف می شد و نشد. به نظرم اگر دهه90رو زنده رد کنم قهرمان بزرگی هستم واسه خودم. اول91بعدش94و95وخدا می دونه بعدیش کی باشه. دارم سعی می کنم پیش نیاد. خیلی خیلی دارم سعی می کنم. چند شب پیش1دوست بهم گفت اگر دلم بخواد واسه قوی تر شدن زبانم می تونم وارد گروه واتساپ بشم که چند نفر درش انگلیسی صحبت می کنن. گفتم نه. اون بنده خدا اینجا رو خونده بود که نوشته بودم می خوام زبانم قوی تر بشه. گفتم نه. گفتم دیگه دلم نمی خواد وارد هیچ گروه واتساپی بشم. به هر هدفی و با هر اعضایی. دیگه دلم نمی خواد! ناسپاسم ولی واسه تغییرش هیچ تمایل ندارم کاری کنم.
چند روز پیش هم1بنده خدای دیگه در1تماس تلفنی سعی کرد ظرفیت داغون شدهم رو تعمیرش کنه که صاف بهش گفتم ببین واقعیتش تمام این ها بهانه هستن. مادرم رو می تونم رو به راهش کنم همون طور که پیش از این انجامش دادم. واقعیت خودمم. من دیگه نمی خوام. اصلا نمی خوام. ابدا نمی خوام. من ظرفیتش رو ندارم. جنبهم پایینه. بهتره وارد این بازی های کاغذ کادو زرورقی نشم. البته این آخریش رو نگفتم. فقط گفتم من بی ظرفیتم اذیت میشم. اون گفت درست میشه و من فقط خندیدم. از جنس خنده هایی که این اواخر زیاد به1سری افراد تحویل میدم. خاطرم نیست چی گفتم. شاید گفتم هر زمان درست شد باشه و شاید هم نگفتم. ولی از1چیز مطمئنم. اینکه دیگه هرگز حاضر نیستم حماقت هام رو تکرار کنم. حالا به تشویق و توصیه هر کسی می خواد باشه. تکرار نمی کنم. فراموش هم نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنم!
دیشب حس کردم از تمام تمامیت باور هام متنفر شدم. اتفاقی پیش نیومد فقط… خیالی نیست شاید این مدلی بهتر هم شد. این هم از اون آگاهی هاییه که نباید فراموش کنم. و نمی کنم. تا جایی هم که بتونم حرفش رو نمی زنم. به شرط اینکه کسی به خیالم انگولک نکنه.
دیشب عالی گذشت و الان از شدت کرختی، نه خستگی، فقط1مدل بی حسیه بی توصیف، شبیه کوفتگیه بعد از شنا، شبیه بی حسیه بعد از1عالمه پریدن در هوای مه سفید، البته بدون سردرد، شبیه خستگیه بعد از پرواز، دارم می افتم. صدای این سیستم طفلی رو آوردم پایین و گرفتمش بغلم و می نویسم. دلم کلاس بدل سازی می خواد. ثبت نام نکردم. باید آوازم رو تمرین کنم. تمرینش نکردم.
7و27دقیقه صبح5شنبه.
بعد از اینکه از اینجا بلند شدم و1نوشیدنی واسه خودم درست کردم و خوردم باید حتما1دوش بگیرم. به نظرم حس و حالم رو تعمیرش می کنه. اما پیش از هر جفت این2تا باید1سر به محله بزنم. شاید لازم باشه! داخل1صفحه محله2تا هستم. باید پست های جدید بیاد تا برم پایین تر. دلم نخواست صبر کنم پست اولیم بره صفحه بعد و پست بزنم. من حرفم که بیاد باید حرف بزنم. شبیه اینجا. البته نه کاملا شبیه. اینجا هر حرفی دلم بخواد می زنم. هر چیزی. ولی اون طرف فقط حرف های شاید1درصد به درد خور رو می زنم. باقیش رو نگه می دارم واسه اینجا. اینجا خودمم. کاملا خودم.
دلم می خواد دیگه اینترنتی ها بهم نگن چه قدر خوبم و از این چیز ها. آخه چه جوری میشه از روی نوشته به مثبت بودن شخصیت کسی رأی مثبت داد؟ من اینجا ولو شدم و دارم می نویسم. نوشته ناخن کوچیکه عمل هم نیست. نوشته رو میشه ویرایش کرد. دیگه چند دفعه و به چه زبونی به این بنده های خدا بگم که من شبیه نوشته هام نیستم! اینهمه از روی نوشته هام قضاوت و تصورم نکنید! دسته کم صداقت اعتراف رو دارم. ولی پس واسه چی باور نمی کنن! خسته شدم از بس این رو تکرار کردم. دلم می خواد دیگه نگم. دلم می خواد اون ها هم اشتباه نکنن.
7و32دقیقه صبح5شنبه. سرم رو تکون میدم تا زمان ازش بره بیرون. دلم نمی خواد روز ها داخل ذهنم شمرده بشن. ازش خوشم نمیاد. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. ولی گاهی که ازم بر میاد، یا گاهی که کار بهتری ندارم واسه انجام دادن، در موردش خیال می پردازم. مثلا اینکه بهم گفته بشه فرستاده شدم1بخش متفاوت که آرومه به شدت آرومه و ازش حس رضایت می کنم. دلم می خواد با دستگاه سر و کار داشته باشم نه با آدم هایی که اطرافم وول می خورن و بلند حرف های آنتیک می زنن و به موارد بی محتوای جفنگ بلند و با رضایت می خندن و در مواردی که نمیشه اینجا نوشت واسه تفریح بلند بلند حرف می زنن و ازش به شدت می خندن و تفریح می کنن. این وحشتناکه. شبیهشون نیستم می دونم. دلم می خواست باشم. اون ها راحت تر زندگی می کنن. اون ها ساده شاد میشن. اون ها ساده تفریح می کنن. اون ها ساده زندگی می کنن. من نمی کنم. واسه همین خسته میشم. زود و زیاد خسته میشم. ای کاش اینهمه متفاوت نبودم. نوجوون که بودم خیال می کردم متفاوت بودن مثبته. حالا می دونم که مثبت نیست. افتضاحه. به نظرم این ها رو1دفعه اینجا گفتم انگار. نمی دونم کی و در چه پستی. خیال هم ندارم وسط1دریا پراکنده بگردم پیداش کنم. گفتم عاقل نیستم ولی دیگه نه اینهمه.
کتاب های ترم بعدم مونده پیش1باید برم برشون دارم. حسش نیست. از اینجا برم محل کارش کتاب ازش بگیرم و بعد بشینم و حرف های همیشگی و شلوغی های خسته کننده و، هی! بد هم نیست! اما بیخیال باشه بعد الان نوشیدنی و دوش. جون بلند شدن ندارم بیرون رفتن پیشکش.
ساعت7و40دقیقه صبح5شنبه.
خاطرم باشه واسه2شنبه باید1چیزی بنویسم. مثل اینکه دلم واسه عصر های2شنبه تنگ میشه. عجیبه من مال دلتنگی های این مدلی نبودم چی شده!
کاش اون2تا آقا این2شنبه با هم حرف بزنن. بدم میاد از کدورت معصومشون. این2شنبه که گذشت اولی اومد و دومی خیلی دیر رسید و خیلی آروم و ساکت بود. خدایا نمیشه این هفته1چیزی بشه این2تا دوباره رو به راه بشن؟ آیای آخرش رو هم نگفتم چون دلم نمی خواد بگم.
مادرم گفته فردا میاد ولی برنامه هاش مشخص نیست. دیدی1دفعه امروز رسیدن. دیشب برادرم گفت بپوش بریم با بچه ها بستنی زغالی بخوریم من نرفتم. گفتم دارم درس می خونم. دروغ گفتم. داشتم فیلم می دیدم و پازل درست می کردم. نرفتم و نمیرم.
خواب های مسخره و نکبتم همچنان ادامه دارن. آخریش که دیگه شورش رو درآورده بود. به نظرم باید این مدل خواب دیدن ممنوع بشه! واقعا که!
دلم رسیدن پاییز رو اصلا نمی خواد. دنبال چیزی می گردم که منتظرش باشم. من همیشه لازم دارم منتظر1چیزی باشم. حتی کوچیک. فقط کافیه ازش خوشم بیاد. و در پاییز هیچ چیزی که من ازش خوشم بیاد پیدا نمی کنم. کاش می شد تأخیر کنه و نیاد!
مادرم این مدل زمان ها سعی می کنه دلداریم بده با کلماتی که من نمی خوام. مدت هاست که عمیقا معتقدم دیگه این من هستم که باید مواظبش باشم. دلداریش بدم و هوای هواش رو داشته باشم. زمان هایی که همراهم نیست چه قدر حس می کنم چه قدر1جا هایی واسه خاطر مراعات هوای مادرم عقبم و چه قدر اشتباهی میرم. و زمان هایی که هست از بس خیالم به جلب آرامششه این رو نمی فهمم. حس می کنم به شدت لازمه بعد از برگشتش باهاش حرف بزنم هرچند می دونم فایده نداره هیچ فایده ای. اما زمانی که میاد یا زمانی که زنگ می زنیم با صداش همه چی رو میدم دست بیخیالی. اون مادرمه. مادرم!
ساعت7و47دقیقه صبح5شنبه.
حس آزردگی می کنم. از تمام اسم های آشنا. از تمام خاطرات آشنا. از تمام ادعا های آشنا و از تمام وقاحت های آشنا حس آزردگی می کنم. دلم می خواد می شد برم به جایی که هیچ آشنای وقیح و مدعی و اعصاب خورد کن و در عین حال عزیزی اطرافم نباشه که ازش آزرده باشم. سعی می کنم بگم بیخیال شاید من اشتباه می کنم. ولی نمی کنم. درستیش رو حس می کنم. آزردگی از این داستان رو حس می کنم. خستگی از تکرار رو حس می کنم. دلم سفر می خواد. دلم چشم هام رو می خواد. دلم بریدن و رفتن می خواد. خیلی می خواد خیلی. دلم می خواد می تونستم ریشه هام رو ببرم و بپرم. حس مه سفید نیست. حس لیوان هم نیست وگرنه شاید کمک می کردن. نمی کنن. جفتشون جفنگن نمی خوام. دلم1اتفاق مثبت می خواد که بشه منتظرش باشم و از رسیدنش ذوق کنم. شبیه بچه ها ذوق کنم. شبیه دیوونه ها ذوق کنم. بپرم بالا و هوار بزنم. دلم می خواست کلاسی بود که می شد درش ساختن عروسک های قدیمیه مدل مانکن چهره نمای کارخونه ای رو یاد بگیرم. نه از این پولیشی ها و سرامیکی ها. عروسک های واقعیه قدیمی. کاش می شد!
صدای این مته زمین سوراخ کن باز در اومده. اون طرف تر از خونه منه. هنوز داره خراب کاری می کنه. ادامه کابل کشی هاست. خوشبختانه مال ما وصل شده ولی اون طرف تر ها ظاهرا هنوز ماجرا دارن.
باید همین روز ها برم کتاب هام رو از1بگیرم. چه این ترم بی افتم چه در برم، پاییز که بشه به این سادگی زمان گیرم نمیاد برم دنبال کتاب هام. باید بجنبم. حسش، … بیخیال میرم حالا.
دلم می خواد باز حرف بزنم ولی هم بلد نیستم چه مدلی بگم هم دیر میشه. بسه دیگه باید بجنبم.
ساعت7و55دقیقه صبح5شنبه.
تا بعد.
شاد باشید!