دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خودِ بیگانه.

اطراف ظهر4شنبه. در ارتفاعاتم. نرسیده به آسمون. ایول فعلا نت داره راه میاد کاش باز هم بیاد. چه سکوتیه اینجا! تنها نیستم. اطرافم صحبت و صداست ولی جوهر سکوت بیرون از این اتاق و در فضای اینجا جاریه. هوا معتدله. باد میاد. و من اینجا در مسیر باد نشستم و جات رو بدون هیچ کلامی، بدون حتی نفسی که نشان آه باشه، کنار خودم خالی میکنم.
به کسی نگی ولی خیلی دلم میخواد میشد اینجا باشی! همینجا در مسیر باد. توی بغل سکوتی که هوای آسمون و بوی خاک تزئینش کردن. روی سکو. داخل آلاچیق زیر درختهای به و سیب و گردو و بالای آلاچیق بزرگه وسط دیوارهای شیشه ای. بالای بالا! روی تاب چوبی. توی حیاط. کنار درخت ازگیل. وسط بوته های تمشک. روی صندلی های سنگی. پناه گرفته در سایه درختهای کاج و سروهای بلند. زیر آفتابی که شونه به شونه های باد روی فرش مواج هوای اینجا قدم میزنن و گرم صحبتن. همه جا. همه جا! درست کنار من! کاش اینجا بودی!
آخ! کاش اینجا بودی! کاش بودی!
حالم عجیبه این روزها. این شبها. این لحظه ها. زمانهایی که متفکر به شب خونگرفته و نفرینزده ای که هر لحظه روی ضربان قلبهامون بیشتر سنگینی میکنه متمرکز میشم. زمانهایی که همه چیز واسه بلند خندیدن هام فراهمه. حال عجیبی دارم این لحظه ها. لحظه هایی که رنگشون انگار متفاوتن. جنسشون. هواشون. چیزی ناشناس جاریه توی هواشون. لحظه های آبی. لحظه های بی صدای انگار ناگذر. با اون عطر ناشناس هواشون. آخ از هواشون! حالم عجیبه این لحظه ها. خیلی عجیب! کاش بودی!
این روزها، با خودم بیگانه میشم گاهی. انگار خودم میره و دور میشه ازم. حوصلهم رو نداره این خودم گاهی. حوصله نق زدن هام. گیج خوردن هام. ندونستن هام. بی حوصله میشه و میره دورتر ازم تکیه میده به حصار جاده و محو میشه در هوایی که من نمیفهممش. ازش هم که میپرسم حوصله نمیکنه تا توضیح بده واسم. شاید هم خودی نمیبیندم که بگه. فقط در سکوتی از جنس هوای لحظه های آبی محو میشه. تماشا میکنه. محو میشه. تماشا میکنه. محو میشه. محو میشه. محو!
حال عجیبی دارم این لحظه ها. حالی عجیب و ناشناس و انگار، ناگذر.
داخل کانال بسته نشستم. موزیک بی کلام. قشنگه. از جنس رویای آبی. دریا. آسمون. خوابهای قشنگ بیداری. شاید فقط از نظر من این مدلیه ولی جنس این موزیک الان واسم اینه. از جنس تماشاهای خوده بیگانه با من. کاش بفهممش! دلم میخواد به سکوت آبیش راهم بده این خوده ناشناسم. راهم نمیده. حوصله نداره. حوصله من و خامدستیهام رو نداره. جهانش رو دلم میخواد. موافق ورودم نیست. حال عجیبی داره این خوده بیگانه و ناشناسم. خیلی عجیب. از پنجره جهانش میبینم آشفتگیهای ساکتش رو. سکوتش رو. انتظارش رو. انتظار. کاش میفهمیدم تفسیر این انتظار شفاف رو، که شبیه یک ابر سفید آهسته میاد و گاهی بی صدا میباره! تر میکنه نفس های شمرده این خوده بیگانه رو. انتظاری از جنس بی انتهای انتظار!
خودی که پیش از این میشناختم این طوری نبود. تماشاگر نبود. با انتظار هم میونه نداشت. بی هوا پیش میرفت. میانبر میزد. حقه هم میزد. فریاد میکشید. جنگ میکرد. میتونست. نمیتونست. ولی در هر حال میرفت. اشتباه میکرد. حرکت میکرد. کج میرفت. لب پرتگاه ریسک میکرد. تقلب میکرد. دفاع میکرد. در میرفت. پر میشد از خشم و عربده و تخلیه اش میکرد. میجنگید. میطلبید. میجنگید!
این خوده بیگانه رو نمیشناسم با سکوتش. با تماشاش. با نم بی صدای بارونش. با انتظارش. انتظاری ناشناس از جنسی غریب. انتظاری که این خوده بیگانه میدونه هیچ پایانی واسش روی خاک خدا نیست. هیچ انتهایی. شاید حتی توی آسمون! این خوده ساکت و محو در تماشا و سکوت و انتظار رو نمیشناسم. حوصله نداره خودش رو توضیح بده واسم. فقط گاهی، در جواب اصرارهای خام من، لبخندی عاقل اندر سفیه تحویلم میده. لبخندی محو. گذرا. صبور. اما نه بیشتر. سعی کردم به حصارش نزدیک بشم. سعی کردم بفهممش. حتی سعی کردم کمکش کنم. جوابم اما هر بار، همون لبخند گذراست. چقدر دوری ازم ای خوده بیگانه با من! چه بی صدا شدی! چه رفاقتی بستی با انتظاری که همیشه متنفر بودی ازش! چه غریبن تماشاهای محوت. سکوتت. بارونت. چه تلخ خسته ای خوده بیگانه من!
صدام میکنن. از دنیای واقعیه واقعیتها احضار شدم. ظهر شده. ناهار. باید این برگه رو ببندم. طول دادنش فایده نداره. پس:
پایان.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حقیقت.

2شنبه شب. یادش به خیر خیلی نگذشته از زمانی که این ساعت هنوز عصر بود. باز هم میاد. کاش زودتر برسه! از روزهای کوتاه و شبهای بلند اذیت میشم.
امروز رفتم واسه عوض کردن باطری ساعتم. یک کمد بلند هم چسبید به دستم آوردمش خونه. باید کوتاهترش رو برمیداشتم ولی من به کشو و دریچه و مخفیگاه حساسم. هرچی بیشتر باشن بهتره. خلاصه این خیلی بلنده. من1پاتختی میخواستم ولی این رسما دراوره. ازش خوشم میاد.
باید ساعتم رو تنظیم کنم حسابی از مرحله پرت شده و من بدجوری نابلدم.
خیلی نق ها هست که بزنم ولی… دلم نمیخواد. نمیتونم. نمیشه. اینجا نه. ولی…
خدایا این شخصی نیست. این عادلانه نبود. مگه ما چیکار کردیم؟ واقعا میخوایی باورمون بشه که طرف ما نیستی؟ واقعا نیستی؟ واسه چی؟ واقعا توقعمون نابجاست؟ واقعا نباید؟ واقعا سهمی واسه ما نیست؟ تو که دیدی کسی جز خودت زورش نرسید پشتمون دربیاد. اونهایی هم که زورشون رسید طرفمون نبودن. واقعا طرف ما نیستی؟ یعنی باید باور کنیم؟ دلم نمیخواد. دلم نمیخواد باورم بشه. دلم نمیخواد! کاش اینطوری نبود! دلم نمیخواد اینجا بگم. دلم نمیخواد اینجا واسش گریه کنم. دلم نمیخواد. نمیخواد!
خیلی… نمیگم بیخیال چون نیستم. نه بیخیال نیستم. کاش میشد باشم ولی نیستم. اما نمیتونم. نمیشه. نه اینجا. نه هیچ کجا. خدایا! این عادلانه نبود. نبود!
این کولر دیوونه دیگه داره کفرم رو بالا میاره. شاید اشتباه میکنم ولی به نظرم میاد باز گیر داره. تا امروز گیر نداشت ولی الان حس میکنم داره. دلم نمیخواد پنجره باز کنم. اون بیرون پر از صداست. سکوت دلم میخواد. خدایا چقدر کار دارم امشب! بد نیست بلند شم انجامشون بدم. کولر هم باشه واسه فردا. فردا بهش فکر میکنم. داره دیرم میشه. حس نوشتن هم دیگه نیست. به خاطر تمام مواردی که بیخیالشون نیستم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درست وسط جریان1شنبه.

ظهر1شنبه. از سر کار اومدم. اینجا شلوغه. تعمیرکار کولر. با حجاب مدرسه ولو شدم کنار تخت نشستم پشت این رفیق مهربون. فقط ماسکم رو برداشتم. آخ چه نعمتیه آرامش. خلاصی از ماسک. خلاصی از اون جو شلوغ و اون کلاس و اون صندلی ها و اون صداها و اون کتابها و همه چیز. خونه. آخ خدا خونه! خدایا شکرت!
دیروز رفتم قالب بستنی هام رو خریدم. ولی گیر کردم وسط جمعیت عصبانی و یک دسته مأمور عصبانی دیگه. وای خدا اصلا دلم نمیخواست این گیر کردن رو. مگه راه باز میشد؟ پریدم داخل یک ماشین ولی ماشینه هم گیر کرد. خدایا واقعا بد بود فقط دلم میخواست برگردم خونه. توی بغل امنیت. توی بغل4دیواری امنی که هر زمان و در هر حالی که باشم بغلم میکنه. خیالی نیست حالم مثبت باشه یا منفی. شاد باشم و یک جای خلوت بخوام که از شادی دیوونه بازی دربیارم یا غمگین باشم و یک جای خلوت بخوام که ببارم یا حرصی باشم و یک جای خلوت بخوام که به دیوارهاش مشت بزنم و از حرص چیز بشکنم و عربده بزنم. در هر حال این4دیواری امنه آشنا بغلم میکنه. سر به سرم نمیذاره. بهم گیر نمیده. ازم چیزی نمیخواد. ازم انتظار هیچ چی نداره. فقط بهم آرامش میده و فقط بغلم میکنه. بخند من جنونم در دنیای عاقلها دیگه واسم عادیه بذار همه بدونن تو هم بخندی. این4دیواری بغلم میکنه و فقط آرامش میده. چقدر دوستش دارم! خدایا! به همه برج و کاخ بده. هر چقدر میخوان بهشون ملک و قصر و امارت بده. این دنیای کوچیک شخصی آشنای عزیز و مهربون رو ازم نگیرش! خاطرم هست همینجا میگفتم برادرم اصرار داشت بفروشمش با1بهتر عوضش کنم. شکر که موافق نشدم! اونجا هرچی هم مثبت میشد حال و هوای اینجا یک چیز دیگه هست. زمانی که کوچم رو کشیدم اینجا دقیقا لحظه ورود حسش کردم. به نظرم رسید این کوچ آخرم روی خاکه. آخه قبلش ما چندتا کوچ داشتیم. چقدر از اسباب کشی بدم میاد! به محض اینکه وارد شدم حس کردمش. به بقیه هم گفتم که حس میکنم این دفعه آخریه و از اینجا دیگه اسبابکشی در کار نیست. نبود. بقیه پراکنده شدن. برادرم با خونوادش و مادرم. من موندم اینجا و اینجا شد واسه من. فقط برای خودم! وای این رو بدجوری دوست دارم! حتی زمانی که قرار به رفتنم بود گفتم اینجا رو نمیفروشم. شاید اجارهش بدم ولی ابدا به خیال فروشش نیستم. من نرفتم و اینجا هم لازم نشد اجاره بره. خودم اینجام. من اینجام و این4دیواری امن کوچیک بغلم میکنه. خدایا شکرت! به خاطر این جهان شخصی امن شکرت! شکرت!
خاطرم نیست گفتم یا نه. به نظرم خونه ها میفهمن. به نظرم اشیا میفهمن. من به درک اجسام معتقدم. به نظرم خونه آدم میتونه آدم رو بخواد یا نخواد. خونه قبلی که بودم جاش قشنگ بود. خود خونه هم خونه خوبی بود. ولی به من بی تفاوت بود. نه ازم بدش میومد نه خیلی خاطرم رو میخواست. سکوتی که میخواستم رو بهم میداد ولی بغلم نمیکرد. هیچ زمانی نمیکرد. قبلش هم1جایی بودم با خونواده که دوستم نداشت. قبلش هم همینطور. ولی پیش از اون2تا جا1جایی بودیم که منو خیلی دوست داشت. مال خودمون نبود. اجاره میپرداختیم. بدجوری دوستش داشتم. اونجا هم بدجوری دوستم داشت. هنوز دلم واسه فتح صبحهاش تنگ میشه. و بعد از اون جای مهربون و بعد از عوض کردن چندتا سقف عاقبت رسیدم اینجا. هم رو دوست داریم. من و اینجا. من نمیتونم بغلش کنم آخه توی بغلم جا نمیشه ولی اون میتونه. حتی اگر خیلی شلوغ هم باشه شبیه الان باز هم بغلم میکنه. خدایا چقدر دوستش دارم! خدایا شکرت!
اینهمه مزخرف کجای سرم بود که گفتمش؟ خوب کردم. سایت خودمه. هرچی دلم بخواد میگم. اینجا هرچی من بگم. هرچی من بخوام. فقط خودم. اینجا میگم که عشق میکنم4دیواریم بغلم میکنه. اینجا خیلی چیزهای دیگه هم میشه بگم. البته نه تمامش رو. بعضی چیزها رو واقعا نمیشه گفت ولی کاش میشد! بیخیال.
امروز رفتم از مدیر مدرسه پرسیدم کی تقلیل اجرا میشه و من میتونم1ساعت زودتر مرخص بشم. گفت اگر عمری باقی باشه هفته بعد. منظورش خودش بود. گفتم این مدلی نگید من این روزها زده به سرم گریه ام میگیره. خندید و گفت چرا عمر دست خداست اگر زنده باشم یا1همچین چیزی که دید واقعا بغض کردم. خندید و گفت ایشالله هرچه زودتر حال دلت خوب بشه. گفتم ایشالله هرچه زودتر حال دل همگیمون خوب میشد! بعد هم صدام گرفت و چشم هام خیس شدن. نمیدونم دید و فهمید و به روی خودش نیاورد یا ندید و نفهمید. کاش دومی باشه! دست خودم نیست. حال دلم خوش نیست. حال دلهامون خوش نیست. نیست. نیست! خدایا! حال دلهامون اصلا خوش نیست. کاش سکوتت رو میشکستی!
این کولر دیوونه چند هفته پیش خراب شده بود کلی خرجش کردم درست شد الان باز خراب شده و تعمیرکار بالای سرشه خدا میدونه این دفعه چقدر روی دستم بذاره. بدجنس! بذار تابستون برسه تلافیش رو سرش درمیارم. اونقدر ازش کار بکشم! البته زمستون هم میشه بخاریش رو راه بندازم تا حالش جا بیاد ولی واقعا اونهمه سردم نمیشه. من از گرمای زیاد عاجزم. همون تابستون به حسابش میرسم باید تمام پولی که از جیبم در این2وعده کشیده بیرون رو از لای موتورش بکشم بیرون.
برادرم و خونوادش خدا بخواد امشب میرسن تهران. نصفه شب هم میرسن خونه. خدایا تمام مسافرها رو سلامت نگه دار و بفرست توی بغل4دیواری های امنشون!
به اون نم اشک جلوی مدیر مدرسهم که فکر میکنم خجالت میکشم. به خدا دست خودم نیست. واقعا این روزها این شبها دست خودم نیست. خیلیها شبیهیم. هر کسی1مدلی. فقط یک چیزمون شبیهه. حال دل هیچ کدوم از افرادی که اطرافم میبینم خوش نیست. خدایا کمکمون کن! حال دلهامون خیلی تاریکه. خیلی زیاد. خیلی تلخه خیلی!
بسه دیگه تنها نیستم نمیخوام جلو مادرم و تعمیرکار کولر گریه ام دربیاد. الان دیگه نمیخوام بنویسم. خسته شدم. برم ببینم رفقای خطرناکم شارژ شدن یا نه. تجدید عدم سلامتی لازم دارم. این کارم اصلا درست نیست واقعا باید این مایه آرامش کاذب خطرناک رو ترکش کنم. خیلی کنترلش کردم ولی بس نیست. واقعا لازمه بذارمش کنار. اوه نه! کنارش نمیذارم. لازمش دارم. بیخیالش نمیشم. نه حالا. نه در این وضعیت.
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت11دقیقه به2به ساعت سیستمم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پیشهفته.

شنبه صبح زود. هنوز6نشده. زود بیدار شدم خیلی زود. یک سری اتفاق مسخره بیدارم کردن بعدش من مادرم رو بیدارش کردم بعدش دیگه خواب فرار کرد رفت. یعنی هست ولی زمانش نیست. خدایا خوابم میاد. نمیشه باید یهخورده دیگه بلند شم برم سر کار. وایییییی سر کاااااررر! هی بیخیال فقط4ساعته بعدش باز من اینجام. خدایا آخه چه مدلی از پس این حس بربیام این واقعا آزاردهنده هست واسم! کاش میشد یک طوری این حسه نباشه!
مادرم با گوشیش به یک مشکلی خورده که من نمیتونم واسش حلش کنم. کاش میتونستم!
برادرم و خونوادش سفر هستن. امروز فردا برمیگردن. اگر من همراهشون بودم الان افسردگی میگرفتم. دلم نمیخواست برگردم. دلم نمیخواد اینجا باشم. دلم میخواست میشد… بیخیال.
این شبها بد شدم. بدجوری توی هوای بهشت گیر کردم. از بس میخوامش به سرم میزنه. بهشت خودم. بهشت خوده خودم. خدایا این چه داستانی بود من رفتم توش! دست خودم نیست هرچی سعی میکنم از سرم بره بیشتر به روانم میچسبه و نمیره. من بهشتم رو میخوام. خدایا! من بهشتم رو میخوام! میدونم بابا میدونم. اشتباهی ام ولی این… هیچ زمانی من عاقل نمیشم.
اینستا هنوز باز نشده. دلم میخواد پست بزنم. نمیتونم واردش بشم. از این وضعیت خوشم نمیاد.
تعطیلات تموم شد. قطره آخرش هم دیروز رفت. به نظرم بد نیست دوباره بچسبم به درسم و شبیه آدم بخونمش. کلاس زبان تیمتاک به خاطر وضعیت مسخره نت روی هواست. من میتونم وارد تیمتاک بشم ولی بقیه گیر میکنن و کلاس بی کلاس. آخ تعطیلات. نمیشه یهخورده دیگه… هی بیخیال چشم به هم بزنم دوباره میاد. دوباره میاد؟ رفت تا ماه های آینده! خدایا خیلی مونده. هرچند شاید نه خیلی. مهر که یک سومش رفت. 5ماه و نیم دیگه عید میشه. بعدش هم تابستون. پیش از اون هم یک عالمه چیزهای کوچولو هست که میشه منتظرشون باشم. مثلا آخر هفته ها. من همیشه چیزی لازم داشتم که منتظرش باشم و ازش ذوق کنم. بذار ببینم این هفته، شاید بشه امروز بریم چندتا قالب بستنی کوچیک و قشنگ بخرم. درضمن این هفته4شنبه تعطیله. آخ جون! 3روز تعطیلی به جای2روز! ایول! و تقلیل. امسال شانس من زد بقیه همکارهای معلول رو هم چپه کرد. پارسال هفته ای1روز تعطیلی داشتن ولی امسال مدیر مدرسه گفت باید ساعتهای تقلیل بین روزها تقسیم بشن. اولش خوشم نیومد البته اعتراض نکردم ولی دوستش نداشتم اما الان میبینم خیلی هم بد نیست. روزی1ساعت زودتر از مدرسه و ماسک و همه چیز خلاص میشم، درگیری ماشین ندارم و لازم نیست در اون منطقه پرت ترسناک منتظر بمونم، پیش از شلوغی خیابون میرسم خونه، و تمام اینها مثبت هستن. خدایا میشه از امروز اجرا بشه؟ وایییی بشه دیگه بشه دیگه بشه دیگه بشه دیگه بشه دیگه! خدایا بشه دیگه امروز1ساعت زودتر بیام تو رو خدا بیام خداوکیلی بیام بیام بیام! گندش بزنن اصلا نامه تقلیلم رو نگرفتم نبردم که! خدایا میبرم واسشون بشه امروز1ساعت زودتر بیام. خدایا تو رو خدا! درستش کن واسم. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
چند شب پیش کم مونده بود از وحشت و از حیرت واقعا سکته بزنم. شاهد یک جنون واقعی بودم که انفجار در انفجار پیش میرفت و حدود20دقیقه ادامه داشت و تموم نمیشد. حیرتش واسه من اینجا بود که اون فوق آتشفشان رو از طرف یکی از عاقلترین و آرامترین های اطرافم میدیدم. وای خدا وحشتناک بود تا چند لحظه اول اصلا هیچ تصوری از کلام یا حرکت نداشتم. شبیه برق زده ها فقط مات نشسته بودم به تماشا. فقط وا رفته بودم تماشا میکردم. هنوز هم که بهش فکر میکنم میبینم تعجبم زیادی از دیدن همچین چیز وحشتناکی زیاده. مگه یک آدم با اون خصوصیاتی که میشناختم میتونه چقدر بد از جا در بره؟ واقعا شدنیه؟ ظاهرا که شدنی بود و وای خدا واقعا دیگه دلم نمیخواد تکرار همچین چیزی رو ببینم. یکی نیست به من بگه تو اون دماغت رو توی هر سوراخی نکنی آسمون نمیاد زمین خب کار دنیا به تو چه بشین چرتت رو بزن چیکار داری به نظم بی نظم این جهان سر و ته که انگولکش میکنی و این مدلی خودت رو میدی به کام آتیش؟ وای آتیش! به جان خودم خود جهنم بود این چی بود من دیدم! دیگه هیچ زمانی نمیخوام تجربهش کنم. هیچ زمانی! این که دیدم رو به هیچ عنوان دیگه دلم نمیخواد.
ساعت 6و20دقیقه صبح شنبه. دیرم میشه. دلم میخواد باز بنویسم و چرت بگم ولی دیرم میشه. چایی و آماده شدن و… بابا زمان اومدم اومدم. خدایا من دارم میرم ولی به امید خودت. امروزم رو تو واسم رنگ قشنگ بزن. امروزم، این هفته ام، و همیشه ام. دیرم میشه. من رفتم! هی صبح وایستا رسیدم! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک ستاره طلایی معصوم عزیز.

صبح جمعه. چه سکوت عزیزی! دیروز رفته بودم بیرون. اول کتابخونه بعدش هم کافه. قاعدتا دیروز نباید میرفتم. هفته تاریک. رسما داشت پدرم رو درمیاورد ولی رفتم. زمانی که رسیدم خونه اونقدر خسته بودم که ایستاده چرت میزدم. بعدش1سری کار بود که باید میکردم. انجام دادم و بعدش1سری دیگه اومد وسط. اونها رو هم انجام دادم. بعدش واسه شنیدن مافیای دیشب که منتظرش بودم چنان گیج شدم که دستم یاری نکرد رادیو تیمتاک که بسته بودمش رو باز کنم. همونجا خوابم برد.
وسط اینهمه گرد و خاک1ستاره به روشنی تمام برق میزنه. دوستش دارم. برقش طلاییه. عادل داره پدر میشه! دیروز کلی در مورد اون کوچولو گفتیم و خندیدیم. وای خداجونم یک دختر یا پسر کوچولو! مال عادل و مرضیه! اوه خدا! اوه خدایا انگار هرچی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر میفهمم چی شد! وای خدا میخوام دوباره جیغ بکشم! یک فرشته کوچولو با موهای کرکی شبیه کرکهای جوجه کوچولوها و صورت کوچیک و لپهای نرم و دهن کوچولوی خیس و دست های خیلی کوچولو که همیشه خیسن و اگر انگشتت رو بگیرن میبرن طرف اون دهن کوچولو! با لباس های بچه! با پستونک کوچولوش. با بوی مخصوصش. بوی بچه! وای خدا تمامش مال عادل و همسرش! اوه خدای من این چقدر خوشگله! اونقدر حس در این تصورات هست که دلم میخواد گریه کنم! الان گریه واسه چی؟ وای نمیدونم حس میکنم لازم دارم این رو تخلیه کنم بلد نیستم چه مدلی انجامش بدم انگار گریه ام میگیره. این خیلی قشنگه خیلی زیاد! خدایا لطفا مواظب اون کوچولو و پدر مادرش باش و کاری کن همیشه آروم و خوشحال باشن! الان دلم خواست این بچه باشه من زنگ بزنم بگم بیارش صداش رو گوش کنم. واییییی جانم عزیزه من وای خدا خخخخ!
هی2تاییها! دیگه الان شدین3تا. بهتون تبریک میگم! شما الان بین خودتون1فرشته کوچولو دارید. این خیلی خیلی قشنگه. سختیهاش زیاده ولی ارزشش هم زیاده. واستون خیلی خیلی خیلی خوشحالم خونواده کوچولوی آشنای عزیز! هوای هم رو حسابی داشته باشید شبیه همیشه. جفتتون هم هوای عدس کوچولومون رو داشته باشید! عدس خخخ ما واسه اینکه بشه راحت در موردش حرف بزنیم و از اونجایی که هنوز نه جنسیت داره نه اسم مشخص دیروز اون بیرون بهش میگفتیم عدس. بعدش دیدیم عدس سرش موند و در قراری ناگفته قرار شد فعلا تا اطلاع ثانوی همینطوری عدس صداش کنیم. هی عدس کوچولو پدر مادرت خیلی دوستت دارن. یک چیزی توی گوش کوچولوت بگم؟ من هم خیلی دوستت دارم. به کسی نگیها! آخه من خیلی با بچه ها میونه ندارم. حتی بغلشون هم نمیکنم. مگه اینکه خیلی مجبور بشم. اصلا بلد نیستم چه مدلی با1فرشته کوچولو تا کنم. کنار من به بچه جماعت خوش نمیگذره. ولی تو الان بدونی اشکال نداره. من فرشته کوچولوها رو دوست دارم اما یواشکی فقط توی دل خودم. عدس کوچولوی یواشکی دوست داشتنی واسه من! در آرامش باش و در آرامش رشد کن و با آرامش به دنیایی بیا که هرچند خیلی آرام نیست، اما هنوز چیزهای قشنگی درش وجود داره که میشه با نگاه و دست های کوچولوی معصوم تو پیدا بشن. چیزهایی شبیه پیوند عشق بین افراد1خونواده3نفره. تو و پدرت و مادرت. چیزهایی شبیه صبح. خیلی قشنگه حالا میایی خودت میبینی. چیزهایی شبیه مهتاب و ستاره های رویایی زمانی که توی آسمون شب میرقصن. چیزهایی از جنس دل. یک عالمه حس های قشنگ. یک عالمه حرف های شنیدنی. یک عالمه حضورهای عزیز که ازشون حس زنده بودن میشه گرفت. این دنیا خیلی چیزها داره عدس کوچولو! و تو یکی از قشنگترین واقعیت های این روزهایی. برای پدرت، مادرت، خونواده هاشون، و خیلی یواشکی، برای من!
آغاز حضورت بین خودمون رو به خودمون تبریک میگم عدس کوچولوی دوست داشتنی! کاش زودتر بشنومت! واقعا دلم این رو میخواد!
بسه دیگه چقدر من حرف میزنم! ساعت داره میره طرف7و30. خدایا کاش میشد به این فکر نکنم که فردا شنبه هست و… هی بیخیال. خدا رو چه دیدی شاید فردا چنان عجیب چرخید و خارج از انتظارم عالی شد که تا آخر عمرم فکم از تعجب وا داد. کی میدونه! الان من اینجام. یک بسته خامه دیگه برداشتم منتظرم تا یخش وسط روز باز بشه و با بیسکویتهایی که دیروز خریدم دسر خامه شیر شکلاتی درست کنم. الان هم یک کارتون تکراری که از بس تماشا کردم کارتونه حالش ازم به هم خورده بذارم بخونه و یهخورده با این نامجازم مذاکره کنم بعدش هم، بعدش رو ول کن امروز برنامه بی برنامه نظم باشه واسه فردا امروز من تعطیلم.
خب دیگه بسه خسته شدم. باقیش واسه بعد. من رفتم. آهایی بابا زمان به زندگی بگو وایسته منم بیام خودت هم اینهمه سریع نرو قدمهای خاکی من گناه دارن! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بعد التمدید.

3شنبه عصر. امروز واسه اولین دفعه بدون اینکه کسی اطرافم باشه بستنی درست کردم. وای خیلی خوب بود هرچی دلم خواست ریختم داخلش هر بلایی هم دلم خواست سرش آوردم مادرم که بود راه درستش رو هی میگفت امروز هر راهی خودم دلم خواست رفتم خوش گذشت. فردا باید نتیجه رو ببینم چی شد شاید هم امشب آخر شب. حسابی تفریح کردم و حسابی هم کثیفکاری کردم و البته آخرش مجبور شدم همه رو تمیز کنم ولی کیف داد. تا جایی که خاطرم هست42-3سالی بود که شبیه نوزاد جماعت از کثافتکاری لذت نبرده بودم به نظرم اثر روانی مثبت روی بچه ها داره روی من هم همینطور. یوهو آدم بزرگها هم کثیفکاری دوست دارن. البته اگر منو بشه آدم بزرگ به حساب آورد. خودم که خیلی خودم رو جزوشون به حساب نمیارم البته منهای شناسنامهم. بیخیال گور بابای شناسنامه من امروز خوش گذروندم و حسابی با حال بود. شیطونه میگه بلند شم به همین روش کیک هم درست کنم ولی ولش کن بیخیال باشه فردا الان پدرم در اومد.
تجربه جدید نامجازم زیادی شیرینه حالم رو به هم زد من همون قبلی ها رو میخوام واسه چی موجود نیست یعنی هست ولی کافی نیست.
کم زبان میخونم این مثبت نیست باید بیشتر بخونم. بیخیال من مستحق کمی استراحتم. هرچند خیلی استراحت در کار نیست ولی بدک هم نیست.
هفته آینده احتمالا همه چیز میره به طرف روال عادی و ثبات. مدرسه ها وضعیتشون مشخص میشه، تعطیلی ها میرن، من صبح و عصرم جدا میشن و تکلیفم مشخصتر میشه، بقیه رو هم نمیدونم چی میشه ولی به نظرم ثبات بهتر از این اوضاعه.
اوضاع اینترنت رو خیلی نمیپسندم هرچند بهتر از هفته پیش شده اما من بهترش رو دلم میخواد.
دلم میخواد بزنم بیرون. تفریح و خرید و الباقی موارد. فقط گیر اینجاست که چیز مهم و ضروری نمیخوام که بخرم و اون بیرون هم جز درد و دردسر خبری نیست. بیخیال همینجا و کثافتکاری های لذتبخش خودم رو عشقه!
باید1چیزی واسه فردا بپزم. هرچی داشتم خوردم و خوش گذشت الان اگر نجنبم فردا… بیخیال همون فردا میپزم الان حسش نیست.
اینجا هم تمدید شد و یک سال دیگه زمان دارم که بمونم. تا امروز صبح حس میکردم شاید بشه بیخیالش بشم ولی نشدم. نشد که بشم.
این شبها تقریبا اصلا نمیخندم. درد عمومی بیشتر از حد تحمله ولی من هنوز به خیلی چیزها امیدوارم.
دلم اینستام رو میخواد ولی فیلتر شده و حال نمیکنم واسه1پست فسقلی کلید استفاده کنم کاش میشد این باز بشه تا شبیه گذشته بدون کلید پستم رو میزدم اونجا!
چیزی نمونده بود مشق های انباشته گوش کنی این هفته بزنن افقیم کنن ولی کاملا برخلاف انتظارم تونستم تمامش رو پیش ببرم و امروز برخلاف تصور خودم کاملا اوضاع روی روال بود و هست و آخ جان.
دلم یک کار با حال میخواد به با حالی همین بستنی عجیبی که درست کردم ولی نمیدونم چی. خستم ولی حرکتم میاد. مدل حرکتم رو نمیدونم ولی دلم حرکت میخواد.
یک چیزی واسه اصلاح دارم که باید برم بالای سرش و درستش کنم حسش نیست. شبیه درس های زبانمه خوشم نمیاد.
خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه ولی بیخیال بذار تکراری بگم بهم پیشنهاد تدریس زبان در یک موسسه خصوصی کوچیک شد و به شدت رد کردم. اصرار شد که یک ماه آزمایش کن شاید اینهمه که خیال میکنی بد نباشه ولی گفتم یک دقیقه هم آزمایش نمیکنم من از تدریس متنفرم. حالا خودمونیم. جدی واقعا فقط متنفرم؟ دلیل این رد کردن فقط تنفر از تدریسه؟ یعنی یهخورده به این خاطر نیست که حس میکنم نمیتونم جو انتقال رو اداره کنم؟ واقعا نمیدونم. واقعا نمیدونم! دلم نمیخواد درس بدم. دلم میخواد دست به ترجمه کردنم سریعتر میشد تا برای پیدا کردن یک شغل خونگی از جنس ترجمه بیشتر تلاش میکردم. حس میکنم زیادی دستم خام و یواشه ولی میدونم بدون تمرین به جایی نمیرسم و از طرفی هم دلم نمیخواد این… اه ولش کن دیگه!
تیمتاک شلوغه. وسط شلوغی نشستم. این سایت خرید آنلاین لعنتی خراب شده کالاها رو نشون نمیده من خرید دلم میخواد. خدایا واقعا دلم میخواد یک چیزی بخرم یا یک جایی برم یا…
به نظرم واسه بعد التمدید تا همینجا نوشتن بس باشه دیگه دلم نمیخواد بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نرسیده به آسمون.

بعد از ظهر5شنبه. بعد از بالای5سال، در ارتفاعات. هفته ای که گذشت شلوغ بود. سفر کوتاه2روزه به گلستان. خاله و1خاله دیگه و یکی دیگه و1دسته فامیل مادری که من فراموششون کرده بودم ولی اونها منو خاطرشون بود. خندیدم، خندوندم، خاله پیر و بیمارم حسابی شاد شد، دم اومدن هم رو بغل کردیم، بغلم کرد و گفت تو باعث شدی مادرت و خاله ها بیان اینجا و جمع بشیم. باز هم جمعشون کن بیارشون اینجا. از دل بغلش کردم. گفتم چشم عزیز بذار اوضاع مدرسه من درست بشه باز هم جمعشون میکنم میاییم دیدنت. نمیدونم واسه چی بعدش بغضم گرفت. یک بغض یواشکی که الان هم هست. از این خاله خیلی خاطره دارم. همسایه این خاله1دختر داشت که بدجوری دوست بودیم. به تیر این دوست از شهر خودم میرفتم و هفته به هفته خونه این خاله می موندم. این بنده خدا هم حسابی هوام رو داشت. یادش به خیر. من بچه بودم. خاله جوون بود. صداش اینهمه ضعیف نبود. قدمهاش اینهمه سست نبودن. دست هاش اینهمه بی حس نبود. خدایا! ببین! لطفا! نگهش دار تا باز بتونم بقیه رو جمع کنم و بریم دیدنش! خدایا! ازم خواسته! من بهش گفتم چشم! شاید1درصد روی این چشمی که گفتم حساب کنه! منو ضایع نکن! این بغض مسخره الان واسه چیه؟ خدایا من این روزها واسه چی اینطوری شدم؟ تا کبوتر میگه پق من گریه ام درمیاد. چه بلایی اومده سرم؟
حسابی دلواپس اینترنت بودم. شکر خدا تا این لحظه با گوشی فعاله. کاش همین مدلی بمونه! خدایا کاش بمونه من اینترنتم رو میخوامش!
کلی نوشتنی دارم که هنوز ننوشتم. مهتاب این ماه رو هنوز بازش هم نکردم، یک چیزی واسه فردا هست که باید بنویسم، و یک سری ویرایش روی1دسته متن باید انجام بدم که اوه خدا چه مدلی تا کنم که فشرده تر بشه؟
خیلی زمانه نشستم پشت سیستم. خسته شدم. این مبل شبیه مال خودم توی خونه نیست. باید بلند شم1چرخی بزنم الانه که از کت و کمر بی افتم روی این. امشب باید نوشته فردا رو بنویسم. خدایا کمک کن!
کار میکس و فیکسم کم و بیش پیش میره. صدابازی رو این دفعه کمی جدیتر گرفتم. یعنی خب خیلی بیشتر از کمی. بذار یک دفعه واسه همیشه به حسابش برسم این از98تا اینجا تعقیبم کرده و من در رفتم از بلد شدنش. خدایا ولی آخه این… وووییی!
حس نق زدن نیست. اینجا همه چیزش بدجوری متفاوته. اینجا به آسمون نزدیکترم. خدایا! میگم که! چیزه! خب یعنی میگم، یعنی الان که من به آسمونت نزدیکتر شدم صدام هم بیشتر میرسه؟ خب میگم که، خب الان اگر من یواشکی زیر جلدی یک معجزه تقاضا کنم ازت… خب میدونم بابا میدونم خاطرم هست من… خدایا آخه واسه تو که اصلا سخت نیست فقط یک اراده کوچیکه مگه چی میشه این اراده رو کنی! خدایا! ببین! این پایین رو ببین! حالا دیگه فقط من نیستم! اصلا منو بیخیال. من هیچ چی اصلا من به حساب نمیام. ولی خدایا ببین! از من پاکتر الان… خدایا! ببین! دلت میاد؟ واقعا میاد؟ خدایا! تو رو به حرمت روح دعا! به اعتبار روح انسان! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! آخ! آخ خدایا!
الان خونواده سر میرسن نباید ببینن این…
دیره. بد نیست من خستگی در کنم. یهخورده کتاب تکراری بخونم و امشب هم بپردازم به مشق فردا که ازش جا موندم. دلم میخواد باز بنویسم ولی نه حسش هست نه زمانش. باقیش باشه واسه بعد. تا بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چونی بی من!

عصر جمعه. روزها کوتاه شدن. شاید الان شب باشه. من که نمیبینم. تیمتاک. شجریان. چونی بی من.
راستی، چونی بی من! ای همدم روزگار! چونی بی من! ای مونس و غمگسار! چونی بی من!
میگن جمعه ها همه آزادن. از زمانی که رفتی چندتا جمعه شده عصرهاش ببینی منو! اصلا دیدی؟ یا اونقدر خوش گذشته بهت که اسمم رو هم خاطرت نیست!
دلم میخواد بدونم. دقیقا چونی بی من! نامهربون! بی مروت! بی معرفت! عزیز! چونی بی من! چه جوری میگذره هوای عصر جمعه هات! شب هات! صبح هات! دلم تنگ شده واست! از تمام اون زمانهای سیاه نفرین شده این شب ها بیشتر لازم دارم حضورت رو! کجا هستی که هر مدلی میگردم نشونی ازت نیست! داخل کدوم ستاره ای که هرچی بلند عربده میزنم صدام نمیرسه بهت! دارم میترکم از گفتن هایی که حتی اینجا هم نمیشه گفتشون! دارم میمیرم از سنگینی سکوت لعنتیم! دارم میبُرَم از ترس اشتباه رفتن هام! من بدون ستاره وسط تاریکی پیش میرم و نمیدونم قدم بعدیم درسته یا نه! نمیدونم قدم های قبلیم درست بودن یا نه! نمیدونم کجام. نمیدونم کجا باید باشم. میگن شماها بلدید. میگن ماها رو بلدید. من باورم نمیشه. مگه میشه! مگه میشه تو ببینی و بدونی و بخونی اینهمه رو و باز هم نباشی! مگه میشه این شب ها بلدم باشی و نباشی! مگه میشه! من ولی بلدتم. کامل کامل. مدل نامهربونی تو این مدلی نبود! میگن جمعه ها همه آزادن. الان تو کجا هستی! اینجا که میدونم نیستی. اگر بودی به خدا دل نداشتی ببینی این حال و هوای تاریک رو و سکوت کنی. اگر اینجا بودی نمیشد همین لحظه از وسط این توفان بی صدا یک نشونی از حضورت بهم ندی! به خدا که نمیشد! من بلدتم. مدل نامهربونی تو این مدلی نبود! نمیتونه باشه!
به جهنم بذار تمام جهان بیان اینجا بخونن. بذار بدونن. خسته شدم از سکوت. داغون شدم از نقاب. دیگه بسه! من حرف دارم! من درد دارم! بذار همه بدونن! من درد دارم! دارم میمیرم از درد! قهرمان بودن مال قصه هاست. من قهرمان نیستم. له شدم از فشار این سکوت! خورد شدم از سنگینی این شب! آخه پس واسه چی هیچ کجا نیستی؟ من گشتم. از راه های مجاز و نامجاز گشتم. واسه چی هیچ نشونی ازت نیست! هیچ کجا نیست! من امانت ها رو عالی بردم. من دفتر رو بی نقص بستم. جا واسه نارضایتیت نموند. با چی بشکنم این سکوتت رو! آخ دیگه نمیتونم!
میگن جمعه ها همه آزادن. زمانهای آزادیت کجاها میچرخی! از کدوم بهار بپرسمت! از کدوم پروانه بخوامت! از کدوم ساحل بخونمت! از کدوم جاده برسم به نشونیت! کجای این غربت گرد و خاکی سیر میکنی عصر جمعه هات رو!
به خدا خیلی خستم. اونقدر خستم که نفس هام معترضن به پرپر زدن داخل این قفسه که این اواخر گاهی قفل میکنه. بهاری که گذشت چند دفعه خیال کردم دیگه رسیدم به خط پایان از بس قفلش سفت میشد و باز نمیشد. نق نمیزنم. به خدا خستم. واقعا خستم! از اینجا تا خدا خستم! قد هزاران عصر جمعه خستم! قد تمام آسمونی که احتمالا الان دیگه وجب به وجبش رو بلدی خستم! خیلی خستم خیلی! به کسی نمیشه بگم. گفتن نداره اینجا. اینجا غربتسراست. کسی نمیفهمه. هر کسی رو میبینم از خودم ضعیفتره. با یک فوت می افتن. تو بیگانه نیستی با این مدل خستگی ها. من از جنس تو بودم. همه چیزم. حتی خستگیم. خاطرت هست؟
میگن جمعه ها همه آزادن. کاش یکی از این عصرهای آزادت رو یک نظر باهام نصف میکردی! کاش میشد! کاش میشد! دیگه نمیتونم بنویسم. خوابم میاد. اندازه تمام بالا پایینهای عمرم خوابم میاد. دیگه نمیتونم بنویسم. کاش بودی!
آخ! کاش بودی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخر جاده.

عصر جمعه. خدایا عجب هفته ای بود! آخ گذشت!
سنگین گذشت! خدایا شکرت!
جراحی تموم شد. باید منتظر باشیم هفته آینده جواب دکتر برسه. درد بعد از عمل همچنان باقیه ولی امیدوارم سریعتر رفع بشه! برادرزاده من اون صبح همراهم بود. من حس عجیبی داشتم. اون دختر کوچولویی که سالها پیش از پیشم رفته بود به قرنطینه کرونایی حالا دیگه نبود و به جاش یک نوجوون کامل در مقابلم نشسته بود و در حد1آدم بزرگ و بالغ باهام حرف میزد. زمانی که دید از احتمال اتمام کلاس هام دلگیرم رو به روی من نشست و نصیحتم کرد. نصیحت هاش قشنگ بود. خیلی قشنگ. خیلی کامل. خیلی واضح. دوست داشتم. ساعت های عجیبی داشتم باهاش. خدایا چقدر من این بهشت کوچولو که دیگه کوچولو نیست رو دوستش دارم! عزیز من! بهشت من! آسمونم! جیگیلک نازم!
کلاسم… استاد موافق نشد. تایمم رو بست! شب تلخی بود! هفته تلخی بود! خیلی تلخ!
مادرم امروز صبح رفته ویلا. همراه خاله. تونستم خونه بمونم. به شرط تعهد که خارج از حد تعادل آخر هفته رو سپری نکنم. تعهد خطرناکه. اگر بدی باید پاش وایستی. تعهد امضای خونه. تعهد خطرناکه. مواظبم. خارج از تعادل نمیرم.
هنوز تا انسان شدن خیلی راه دارم. خیلی زیاد. هر بار که تصور میکنم شاید کمی نزدیک شده باشم میفهمم خیلی مونده برسم. خیلی زیاد. 2شب پیش باز فهمیدم هنوز خیلی مونده برسم. انسان فرمون همه چیزش دستشه. من هنوز فرمون خشمم دستم نیست. 2شب پیش به شدت از جا در رفتم. سعی کردم کاری نکنم و حرفی نزنم که بعدش پشیمونیم رو نشه جمعش کنم. نمیدونم موفق بودم یا نه. سعی کردم. واقعا سعی کردم. خدایا توکل به خودت!
گاهی پاک رد شدن از وسط گل و لای محال به نظر میاد. گاهی هر کاری میکنی که پاک بمونی. نمیشه. نمیشه و می مونی که خدایا آخه تقصیر من چی بود؟ آخه چه جوری میشد تمیز از وسط این کثافت رد بشم؟ چه مدلی میشد مرامم معرفتم شرفم رو بدون لک شدن در میبردم؟ به خدا همیشه تقصیر وعده و وعید و بی ارادگی نیست گاهی واقعا شدنی نیست. بی اون که خودت بخوایی، یک دستی از ناکجا میکشدت وسط یک جاده ی گلآلود که اصلا جاده ی خودت نیست. بعدش می مونی چه مدلی فقط قدم روی سنگ های صافِ وسطِ جاده بذاری و فقط بری. فقط بری بدون اینکه نه کثیف بشی نه خطا بری. نه این طرف بری و نه اون طرف. ولی هر قدمی که برمیداری مال یک طرفیه. اون وسط هم اصلا سنگ صافی نیست. خدایا دارم دق میکنم من باید چه مدلی پیش میرفتم که نرفتم؟ نکنه سنگی بود که ندیدم؟ نکنه کاری بود که نکردم؟ خدایا! تو شاهدی! فقط تویی که تمامم رو شاهدی! من دعا کردم. ضجه زدم. عربده زدم. حتی باهات معامله کردم. با خودت معامله کردم با خاکی هات حرف زدم. داد زدم. مهربون شدم خشن شدم توضیح دادم توصیه کردم تقاضا کردم. دعا کردم. دعا کردم. دعا کردم. دعا کردم. دعا کردم! فقط تویی که شاهدی. فقط تویی که تمامم رو شاهدی! خدایا نتونستم. نشد. الان از تصور اینکه باید از دستم بر میومد که بشه اما نشد… به خدا دیگه بلد نبودم. به خدا دیگه نمیتونستم. نمیدونستم. نمیشد. آخه چی از دستم بر میومد! خاکی هات گوش نکردن، تو سکوت کردی، من هم بین شب این جاده که جاده ی خودم نبود گم شدم و الان اصلا نمیدونم کجام. خودم گم شدم و اون ته مونده باوری که نه به خاکی ها، به حس به حال به کلام داشتم رو کامل گم کردم. نکنه این وسط من هم کثیف شده باشم بدون اینکه بدونم؟ خدایا! من تمام سعیم رو کردم. به دینت! به خودت! تو منو باور کن! نکنه1جایی وسط دل این تاریکی اشتباه رفته باشم! نکنه این وسط بی اون که بخوام یک سنگی از زیر قدم هام در رفته باشه و خورده باشه به جایی که نباید! خدایا! من تمام زورم رو زدم که انسانتر باشم. مخصوصا اینجا! نکنه که من… خدایا! خدایا کمکم کن! این جاده جاده ی من نیست. من به قدم خودم واردش نشدم! اجازه نده سیاه از این راه رد بشم! من دیگه سکوت کردم. شبیه خودت! ولی تو کمک کن. من نه دستم رسید نه زورم. تو هم دستت میرسه هم زورت. حالا فقط تویی که میدونی روی خط داغونِ دلم که هزارتا ترک خورده از این جاده که جاده ی خودم نیست چی نوشته. خدایا! یک کاری کن! خدایا! کمکم کن!
آخ نفس! نفسم! خدایا اینجا کسی نیست اجازه نده دوباره این…
عجب اعجازیه اشک! انتها نداره! هر چیزی انتها داره. اشک نداره. اینهمه! اینهمه شدید! اینهمه زیاد! اینهمه بی انتها! اینهمه از کجای وجودم میاد! واسه چی دارم مینویسم؟ واسه چی اینجا مینویسم؟ واسه چی این چیزها رو اینجا مینویسم؟ خدایا واسه چی اینها رو اینجا مینویسم؟ چه فایده ای داره؟ چه فایده ای داره این نوشتن ها؟ چه فایده ای داره این گفتن ها؟ چه فایده ای داره این باریدن ها؟ چه فایده ای داره تمامش؟ تمام این ها؟ دیگه هیچ فایده ای نداره. دیگه هیچ کاری از هیچ دستی برنمیاد. دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد. شب پیروز شد! دیگه هیچ مدلی نمیشه پاکش کرد! سیاهی آخر قصه رو برنده شد! دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم بنویسم. دیگه نمیتونم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تونل.

2شنبه شب. به طرف3شنبه. آخ3شنبه بدذات! فقط بیا و برو فقط سریع رد شو فقط برو فقط برو فقط برو فقط سریع برو فقط برو! خدایا بدجوری دلم نمیخواد ورود بهش رو! کمک کن سریعتر بره! خدایا این فردای ملتهب رو ببرش! فقط سریع ببرش. دستم رو بگیر سریع ازش ردم کن! توکل به خودت!
فردا بدجوری متفاوته. هیچ چی ندارم ازش بگم جز اینکه دلم میخواد خیلی سریع بیاد و فشنگی بره. یکی از متنهای کلاس فردام رو توی ذهنم دارم ولی گفتارش رو تمرین نکردم. حس نوشتن نیست. درست3دقیقه دیگه واردش میشیم. میشه من همینجا بمونم تا3شنبه بره و بپرم داخل4شنبه؟
خوابم… نمیدونم. میاد؟ نمیاد؟ کاش بیاد! کاش بخوابم و فردا شب همین موقع بیدار بشم. خدایا این حرفها همه مفته من میترسم اصلش اینه! از کل فردا میترسم. از صبحش. از عصرش. از انتظارش. از همه چیزش. خدایا! کمکم کن!
جدی دلم نمیخواد دیگه بنویسم. دلم نمیخواد ولی نمیتونم متوقفش کنم. امشب تنها نیستم. مادرم اون طرفه. سعی کردم تا ازم برمیاد جو اطراف عادی باشه. سعی کردم ولی خدا میدونه چقدر موفق بودم. فردا مادرم میره پشت اون در و من باید بمونم اینجا. کاش میشد میرفتم! چه فایده داره؟ من که کاری ازم اونجا برنمیاد. شاید اینجا1چیزی ازم بربیاد ولی اونجا واقعا حضورم هیچ فایده ای نداره. حس نوشتن نیست. حس داخل دستم نیست. حس داخل ذهنم نیست. ساعت12و1دقیقه. به3شنبه وارد شدیم! سلام3شنبه خاص من! دیگه نمیخوام بنویسم. تا نمیدونم کی!