دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ترس. کاملا یواشکی.

2شنبه صبح زود. تا6حدود40دقیقه دیگه مونده و من الان باید خواب باشم. تمام دیشب سردرد داشتم. خدایا واسه چی احساس سلامت نمیکنم؟ سردرد و این فشار که از روی سینم کنار نمیره. نکنه واقعا… خیلی مسخره هست ولی… خدایا من… میترسم. بیخیال. الان که اینجام. ولی تا کی اینجام؟ دیشب شبیه بچه ها ترس برم داشته بود. دلم میخواست به1کسی بگم. ولی این مدل چیزها رو به کی میشه بگی؟ کسی نمیتونه کاریش کنه. خدایا جز خودت به کسی نمیشه گفت و من الان وسط این سکوت دم صبح نشستم کیبوردم رو قلقلک میدم و واست میگم. من میترسم. از ناشناخته های اون طرف. از دردی که باید واسه گذشتن از پرده تحمل کنم. از خیلی چیزها. هی بسه همه بیمار میشن اینکه اینهمه سر و صدا نداره! من چه دردم شده اینهمه مضحک شدم؟ شجاعتر بودم انگار. کمتر از این مدل ترسها داشتم. الان واسه چی این مدلی دلم میخواد1جای امن مچاله بشم از این ترس مسخره؟ جای امن؟ در این مدل موارد جای امنی وجود نداره. هر چند واسه من در خیلی موارد جای امنی وجود نداشت. این نق ها رو بیخیال. من واسه چی اینهمه مضحک میترسم؟ هی! لحظه رو عشقه. بیخیال. این چیزها شاید از عوارض تنفس هوای هفته تاریک باشن. شاید2روز دیگه از سرم بپره. ولی این سردرد و این فشار عوضی هم میپره؟ من با خنده های شدید چنان سرفه هام… اه! بسه دیگه! بیخیال.
باید آماده بشم برم سر کار. لعنتی! این بچه ها این هفته انگار تخم کفتر خوردن. واقعا اذیت میکنن. یک داد سرشون بزنم؟ فایده داره؟ خدایا کاش قبل از رسیدن به پرده بازنشستگیم… بر شیطون لعنت سر صبحی به سرم زده! بیخیال بابا.
اطرافم پر از اخبار و همه چیزه. اطرافیانم گیرهای عجیب غریبی دارن که اگر حس تمرکز بهشون رو داشته باشم تعجب میکنم. از گرفتاری های دستساز و تکراریشون خسته شدم. بذار اونها و گرفتاری های دستساز هم رو اذیت کنن. به من چه! بی معرفتیه ولی من گیرهای خودم رو دارم. هر کسی مال خودش رو برداره. خصوصا اینکه اونها واسه رفع مال خودشون به من گوش نمیدن.
داخل اینترنت هم که… آخ اینترنت! لعنتی!
گاهی جبر به ماجراهای کثیفی واردم میکنه که هیچ ازشون خوشم نمیاد. یک جاهایی واقعا دلم ادامه سکوتم رو میخواد ولی اصراره که بشکنمش و… در هر حال انجامش میدم ولی بعدش متنفر میشم. از خودم و از تمام منظره های اطرافم در طی اون مسیر کثافت! من دروغی نگفتم فقط ترجیح دادم راستش رو هم نگم و نگهش دارم واسه خودم ولی… بیخیال. گفتم و تموم شد. تمام دیشب حس یک نفرت سرد توی تختم همراهم بود. شبیه تیغه چاقوی بلندی که بذاریش زیر لباست و باهاش بخوابی. سرد بود و تیز و آزاردهنده و… لعنتی! لعنت به تمام این کثافت!
ساعت فشنگی داره میره و من باید زمان دستم باشه. کاش این بچه ها امروز یهخورده دست بردارن. میترسم تحملم رو از دست بدم و خشمم اذیتشون کنه. کاش اینطوری نشه.
واقعا مسخره هست. صبحها زیر ماسک و درگیر بچه ها و عصرها یا توی تخت گیج میخورم یا با رفع گیرهای مضحک مشغولم. کاش زودتر سلامتیه برگرده من کلی کار دارم که باید بهشون برسم ولی مثل یک بسته کاه می افتم. واقعا که خیلی… اه خدایا این واقعا تقصیر من نیست چه معامله ای میشد کنم با این سردرد و خستگی مسخره که ول کنم نبود؟ درضمن بیرون از سیستم و اینترنت هم باید یهخورده کمک میدادم. دادم و کاش امروز دیگه همه چی بره به طرف عادیتر شدن من واقعا گرفتاری هایی دارم که یین مدلی نمیشه جمعشون کنم.
احتمال رفتنم به ارتفاعات این هفته نزدیک صفره. به خاطرش افسوس نمیخورم. توی خونه آشنای خودم هم تنهایی بد نمیگذره. ارتفاعات خوبه واقعا خوبه ولی ترجیح میدم گاهی تفریح کنم و بیشتر اینجا باشم.
بذار امروز شجاعت کنم قهوه بخورم. ولی سردرد آخه… هی! سردرد در هر حال دیروز بوده و احتمالا امروز هم هست. بخورم دیگه! شاید این حس کرختی بپره.
هنوز حرصی ام از آلودگی به لجن مسیری که مال من نیست. من خودم رو ازش پاک میکنم و بعد اصرار میشه که به خودم کثافت بپاشم. اه! عصبانی‍ام وووووویییییی!
خدایا این هفته هنوز درس نخوندم. این چه اوضاعیه! من هیچ کاری واسه خودم انجام نمیدم ولی هیچ زمانی هم زمان درست درمون ندارم. واسه چی گذران من این مدلیه؟/
داریم میریم طرف6و هی! شاید لازمه من یهخورده روشنتر ببینم. اینهمه هم نمیشه اوضاع بد باشه. اطرافم و سر کارم و اون مسیر کثیف لعنتی و این ترس لعنتیه یواشکیه خودم و اخبار اطرافم و همه چیز رو بیخیال. صبح اومده. صبح همیشه میتونه یک شروع قشنگ باشه. حتی ررای من با تمام نق هایی که اون بالا زدم. همه چیز رو بیخیال. خدا رو چه دیدی شاید امروز آخر شب باشه. بعید به نظر میاد خیلی هم بعید ولی واقعا کی میدونه!
ساعت11دقیقه به6صبح2شنبه. سلام صبح. وایستا با هم بریم! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخر هفته با منفی مثبتهای هفته.

ظهر5شنبه.
بعد از یک دوش حسابی و الباقی ماجرا و آخ خدا به نظرم هنوز زنده باشم. یک زنده نسبتا تمیز. حس خوبیه.
هفته تاریک. وای خداجون آی آی آی تمام جونم اعتراض داره. دقیقا تمامش. از سرم تا نوک پا. چی میشه بگم جز نق. بیخیال همین نق رو عشقه!
مادرم اون طرف در حال گرفتن اخبار و انتقال بخشهای قابل توجهش به منه. منتظر مهمترهاش هستم و هستیم. خدایا خودت کمک کن!
در هفته ای که گذشت سعی شد که باورم بشه یک چیزهایی هنوز ازم نگذشته، که البته این نگذشتن به کار من نمیاد ولی بی فایده هم نیست. اگر یک چیزهایی هنوز ازم نگذشته باشه پس خیلی چیزهای دیگه هم ازم نگذشته و این سری دومیها به کارم میاد. مثلا اینکه در اولین فرصت پارچه هایی که از98داخل چمدون منتظر موندن رو بکشم بیرون و ببرم خیاطی و چندتا دست از پیراهنهایی که اون زمان دلم میخواست بدوزم. و اینکه به بهانه وزنم بیخیال موارد این مدلی نشم. خیلیها از خودم هیکلیتر رو دیدم که چیزهای قشنگی میپوشن و حالش رو میبرن و خودم میدونم که بیخیالی من واقعا بیخیالی نیست و بیشتر بی حوصلگیه و دارم بهانه میارم.
همچنین ازم نگذشته که دوباره خیلی چیزها که رها کردم رو زنده کنم و واسشون زور بزنم و از پیش رفتن و پیش بردنشون عشق کنم و حتی اگر پیش نرفتن من از تلاشم لذت ببرم.
باز هم ازم نگذشته که دوباره اون کیف فسقلی رو باز کنم و تمرینات ظریف مچ دستم رو از سر بگیرم.
خیلی چیزهای دیگه هم هست که ازم نگذشته. مثلا اینکه سعی کنم کمی بیشتر از نامجازها فاصله بگیرم بلکه نفس های عمیقم رو پس بگیرم که البته این یهخورده مشکله ولی شاید اگر واقعا بخوام جواب بده. گیر اینجاست که واقعا نمیخوام.
اینکه دلم تعمیر این تردمیل دیوونه رو بخواد تا باز هم ورزش کنم. نمیدونم چه مدلی باید درستش کنم ولی دلم که میشه بخوادش. گندش بزنن! کاش نفله نمیشد!
اینکه نظم در تحرکم، خوردنم، آرایش کردنم، و لذتهای کوچیک و اگر دستم برسه بزرگتر زندگیم رو دوباره یادم بیاد و واسه احیای بعضی هاشون یک حرکتی بزنم.
و خیلی چیزهای دیگه که اگر بخوام بنویسمشون شاید زیاد طول بکشه و حس تفکر نیست.
امروز صبح بعد از چند سال دوباره به موهام تل زدم. قشنگه. من از96به این طرف تل روی سرم نذاشته بودم. فشار. درست پشت گوش هام. سردرد. شاید هم ترس. این یکی پشت گوش هام رو فشار نمیده. هنوز سردرد هم بهم نداده. یک تل پهنه پر از پولک و نگین و پاپیونها و گلهای ریز توی هم. ازش خوشم میاد. کادویی بود که کنارش گذاشته بودم. امروز بعد از مدتها کاری بیشتر از شونه کشیدن به موهام باهاشون کردم. به جای خلاصی از دستشون با یک گیره فلزی یهخورده بیشتر از معمول دستکاریشون کردم و نتیجه بدک نشد.
نصف روز تعطیلم گذشت. به حساب خودم تا اینجاش بد نبود. دلم میخواد یک بهانه با حال باشه که بزنم بیرون. فروشگاه روبرو. خرید یک چیزی. نمیدونم چی. ولی دلم میخوادش. بهانه رو میگم. آخ! تاریکه دیوونه! به نظرم بهانه واسه استراحت نرم و ملایم بیشتر در دسترسه. هی! این هم مثبته. اگر وسط هفته درگیرم میکرد بیچاره میشدم. وای خداجونم این فیکس تایم عالیه.
اتاق بغلی بحث اخبار در جریانه. من داخلش نیستم. به اندازه ای که لازم داشتم میدونم. دلم نمیخواد خوابم بیاد ولی ولو شدنم میاد. ترجیح میدم الان نباشه. میخوام بشینم اینجا و تصور کنم چیها دیگه هست که هنوز ازم نگذشته.
باید پست فردا رو بنویسم. درستش میکنم. این باید فردا دم عصر بره. میتونه منتظر بمونه تا امروز عصر.
ترجمه ای که دستمه رو باید سریعتر پیش ببرم. به نظرم این دیگه نباید خیلی منتظر بمونه. انجامش میدم ولی نه درست این لحظه.
امروز نه با کسی تماس گرفتم نه حسرت کتابخونه و سفره خونه حرصم داد. امروز فقط توی خونه چرخیدم و دستهام حرکت کردن و اتصالات ذهنم جریان فکرهای مدل به مدل رو پیش بردن.
دلم یک بعد از ظهر آرام اما با حال میخواد. خدا رو چه دیدی شاید داشتم. اگر هم نشد خیالی نیست. جلد سوم کتاب نغمه ای از آتش و یخ هنوز باقیه.
احضار شدم برای ناهار. انتشار این بمونه واسه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: یک جای امن.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلگیرم.

1شنبه شب.
مادرم رفته. تنهایی. کوتاه و آرام.
تازه یا تقریبا تازه سیستمم رو روشن کردم. کتاب میخوندم. با گوشی. و ناپرهیزی میکردم. خوردن واسه تفریح همراه کتاب. تفریح مزخرف و مضریه ولی من ازش خوشم میاد و بعد از مدتها انجامش دادم.
2روز پیش در1صبح ساکت در ارتفاعات به مادرم اعتراف کردم که من زیاده خواهم. زیاده خواه، به شدت متوقع، و معترض. مادرم صادقانه تأیید کرد. و نصیحتم کرد که بد نیست این نگاهم رو اصلاح کنم و اینهمه از بالا به زندگی که الان دارم نظر نکنم چون واقعا موقعیت و مزایام ارزشمندن و اصلا درست نیست که این مدلی با نظر تحقیر ناشکری کنم. به نظرم درست گفت. مادرم همیشه درست میگفت. فقط گاهی راهش در گفتن به گروه خون منه تخس نمیخورد و نتیجه ها واقعا بد میشدن. هنوز هم گاهی میشن. توصیه هاش هنوز گاهی در نظرم تلخ میان ولی در کمال ناخشنودی گذر زمان بهم میگه که بد نبود بیتوجه به این تلخی به توصیه هاش گوش میکردم تا اینهمه مضحک به دردسرهای مضحک نمی افتادم. در حال حاضر مادرم به شدت اما نامحسوس و شاید کمی محسوستر توصیه های شاید خطرناکی بهم میده که واقعیتش ابدا دلم نمیخواد درست باشن ولی… آخ خدای من!
کم و بیش دارم برمیگردم به زمان درس خوندنم. خیلی کوتاه و آزاد درس میخونم اما به هر حال میخونم. امشب باید یک جفت آدیو دیگه بردارم. اگر نت اجازه بده. همین الان قطع شد و با توصل به نت گوشی وارد دنیای زنده ها شدم. تیمتاک. تقریبا تنها ارتباطی که میتونم تحملش کنم. شاید چون با فشار2تا کلید بسته میشه. هر زمان که بخوام.
امروز کابوسم تحقق پیدا کرد. زیر گزینه کم و زیاد سیستمم1کلید میوت هست که همیشه میترسیدم بزنمش. چندین بار هم نزدیک بود اشتباهی بزنم و همیشه میترسیدم یک روزی دستم خطا بره و امروز رفت. وحشتناک بود. حس وحشتم رو میگم. اول وا رفتم، بعدش جیغ کشیدم، بعدش دوباره وا رفتم، که البته تمام اینها1دقیقه هم نکشید. شاید هم2دقیقه. یا بین این2تا. بلند شدم زنگ زدم کمک طلبیدم و حل شد. هنوز اون حس عجیب رو دارم. ترس و بعدش خلاصی. مونده بودم چه مدلی باید سیستم ساکتم رو بدون چشم به حرف بیارم. واقعا بد بود. به خیر گذشت. خدا رو شکر!
دلم ضعف رفته یک پست اینستا بزنم. هر دفعه میندازمش عقب.
باید برم اون یک جفت آدیو رو بردارم. این2تا که هفته پیش برداشتم رو حالا قشنگ میفهمم.
خدایا اینترنت گوشی داغونه. صدای بقیه افتضاح بهم میرسه. بدم میاد از این اوضاع. آخه واسه چی شکنجهمون میدن بابا به خدا ما که توی خونه ایم لازم نیست این بلا سرمون بیاد اونهایی هم که جونشون رو گرفتن کف دستشون و رفتن کف خیابون واسه دونستن و عمل کردن راه های دیگه ای دارن. این کثافتکاری داخل اینترنت چه فایده ای داره؟ این مدلی هیچ چی متوقف نمیشه. واقعا نمیشه! واسه چی اونهایی که این کار رو میکنن نمیخوان بفهمن؟ و واسه چی تو که خدای تمام این سیرک هستی نمیخوایی واسه یک دفعه هم شده ادای طرفداری ما رو دربیاری؟ حد اقل کاری کن خیال کنیم یک بار فقط یک بار طرف مایی! حالم از این اوضاع و از نتونستنهای خودم واسه تغییرش و واسه نجات خودم از این نکبت و واسه هیچ چی و از صکوت و صبوری تو به هم میخوره! به جهنم بذار از نظر غیرتیها کفر باشه من خاکی ام من خسته شدم من چیز زیادی نمیخوام اینکه انتظار داشته باشم نت داغون ایرانی بدون استرس قطع شدن واسم کار کنه به تمام اسم هات قسم که توقع بالایی نیست1کسی بفهمه! من اینجا گیر کردم و نمیتونم چیزی رو عوض کنم. سعی کردم خودم رو از این لعنتی بکشم بیرون و نجات بدم نشد. سعی کردم با این وضعیت پیش برم و الان میبینم بدجوری سخته و تقریبا نمیشه. حالم به هم میخوره. کفر میگم؟ بدت میاد؟ خب طوری نیست. طوری نیست! من که خدا نیستم صبوریم بی انتها باشه! من خسته شدم! خسته! میفهمی؟ میفهمی؟ میفهمیییییییییییی؟ من اینترنتم رو میخوام! اینترنتی که استرس قطع شدنش رو نداشته باشم. این خیلی بالاست؟ خیلی؟ به جهنم! تمامش به جهنم! چرت گفتن های من و صبوری تو. تمامش به جهنم. به جهنم!
باز من از جا در رفتم. دارم بی حوصله تر میشم. حتی داخل تیمتاک خیلی کم با کسی طرف صحبت میشم. حتی نوشتاری. داخل کانال بسته هم دیگه چندان حس چت ندارم. حرصی نیستم. قهر هم نیستم. از تو چه پنهون، دلگیرم. دلگیرم از همه. نه واسه اینکه منو اذیت کرده باشن. نکردن. اما من دلگیرم. تقریبا از همه. زمانی که چیزهایی میبینم که نباید ببینم. به خودشون مربوطه ولی نمیتونم تحمل کنم زمانی که میبینم اونهمه… خدایا آخه واسه چی بهشون نگفتی واسه چی هشدار ندادی واسه چی اجازه میدی؟
امروز کتاب خوندم. با گوشی. ساعتها بعد از رفتن مادرم نشستم و کتاب خوندم. دور از سیستمم. دور از تیمتاک. خسته ام از چیزهایی که میبینم. از تکرار تجربه های سیاهی که بارها تکرار شدن و عبرتی در کار نبود. هنوز هم نیست. دلگیرم ازشون. از تمام اطرافم که این تکرارهای تاریک رو نشونم میدن. دلگیرم از عزیزهای خودم. عزیزهایی که حاضر شدم هرچی از دستم میاد کنم تا به نتیجه ای که میدیدم با این مدل رفتن و رفتار میرسن نرسن ولی اونها بی توجه به تیرگی رفتن و رفتن و داغون شدن و هنوز این سیر ادامه داره. دلگیرم ازشون که هنوز در خفا عزیزهای من هستن و با تکرارهای تاریک ویرانی خودشون اذیتم میکنن و سبب میشن یواشکی از دردشون ببارم. بله دلگیرم. از درون و بیرون اینترنت. از تمامشون. خدایا چقدر دلگیرم! چقدر!
کلی کار هست که باید میکردم و کنم. نکردم. تصمیم گرفتم امشب کاری نکنم. یعنی کار زیادی نکنم. تصمیم گرفتم این تنهایی آرام و کوتاه مدت رو آرام سپری کنم. تصمیم گرفتم دلواپس گیرهای جا مونده نباشم و امشب بیخیال و بی نظم ولو بشم روی راحتی و تاب بخورم و پرخوری کنم و کتابم رو بخونم. حس خوبی داشت. هنوز هم داره. ولی از این مدل تصمیمها رو نباید همیشه عملی کنم. شبهایی شبیه امشب کم هستن. باید کم باشن. کار دارم. این واقعا درست نیست. باید بیدارتر بشم. باید خودم رو از بیرون از خودم دقیقتر ببینم. باید به محتوای توصیه های مادرم بیشتر توجه کنم. باید امشب مواظب باشم تا به محض اتصال نت خونگی برم اون1جفت آدیو رو بردارم. باید پست4شنبه شب گوش کن رو بنویسم! اوه خدا اینو واقعا باید انجام بدم! و این لحظه باید این نوشتن رو تمومش کنم. خسته شدم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اینجا، من، درست همین لحظه.

صبح جمعه.
چند ساعت دیگه باید برگردیم پایین. به دنیای واقعیتهای سنگی شهر و روزمرگی های هفته ای که از فردا شروع میشه.
عاقبت زنگم رو زدم. راهنما بهم آدرسی و نقطه ای برای شروع داد. باید یکی از روزها بعد از مدرسه یا5شنبه آخر هفته بلند شم بزنم بیرون. من شخصا5شنبه رو ترجیح میدم. به خیلی دلایل. کاش اون نقطه شروع باز باشه! بین خودمون بمونه. یهخورده میترسم. گیریم که شروع کردم. واقعا از پسش برمیام؟ هی! برمیام. شاید اولش سخت باشه ولی من از پسش برمیام. من از پسش برمیام! خدایا کمکم کن.
اینجا تنها نیستم. بقیه مشغولن. شبیه خود من. ولی من مشغولیت خودم رو ترجیح میدم. حتی نارضایتی های خودم رو هم ترجیح میدم. مال اون ها رو برای خودم دوست ندارم.
مادرم امروز صبح نصیحتم میکرد. میخواد یک چیزهایی رو عوض کنم. خدایا آخه من راه عوض کردنش رو بلد نیستم کاش پیداش کنم!
فردا دیگه بچه ها پیداشون میشه. سرما خوردگی ها به مرحله ای رسیده که بلند میشن و میان مدرسه. دیگه سیستم نمیبرم. خوشبختانه زمانی که بچه ها هستن اونقدر واسه نوشتن تکلیف شب واسشون و یادداشت صفحات درسی واسه دفتر کلاس آخر ساعت و مواردی از این قبیل زمان صرف میکنم که دیگه جا واسه دفتر رفتن در زنگهای تفریح باقی نیست. به خاطرش خوشحالم. واقعا دلم ورود مجدد به اون جمع رو نمیخواد. همکارهام بد نیستن فقط من دیگه نمیخوام برگردم. به هیچ عنوان هیاهوی محل کار با موضوعات مورد علاقه اون جمع رو نمیپسندم.
ساعت11و35دقیقه صبح. خدا بخواد امشب خونه هستم. احتمال اینکه هفته آینده آخر هفته رو در خونه سپری کنم زیاده. کاش این احتمال درست باشه و بتونم5شنبه برم به اون آدرس که شاید نقطه شروع باشه!
حس نق زدن نیست. دیشب هم گذشت. خیالم نیست. خیالم خسته شده. بی حس و بیخیال فقط تماشا میکنه. همه چیز رو. حتی خود منو.
اخبار پریشانی های این روزها انگار تمام اعصابم رو فلج کردن. اگر آگاه باشم یک جور اذیت میکنن اگر هم بی اطلاع بمونم مدل اذیتشون متفاوته ولی در هر حال اذیت میکنن. خدایا کی تموم میشه؟ آخه این واسه چی پیش اومد؟ اینکه دیگه گیر من نیست گیر یک مملکته با تمام مردمش. این چه افتضاحیه که درست شده؟ واسه چی هی داره بدتر میشه؟ از این بدتر هم میشه و من واقعا دلم نمیخوادش. این تماشا واقعا سخته. دلم اینهمه درد مردم رو نمیخواد. دلم اینهمه جنگ رو نمیخواد. آخه خدایا کل این خاک با هرچی و هر کسی که توشه پریشونه یعنی تو هیچ چی هیچ چی نمیخوایی بگی؟
اینجا ظاهرا یک مشکلی پیش اومده. من داشتم زنگم رو میزدم نمیدونم چی بوده ولی میدونم یک چیزی بوده خخخ. عادیه دفعه اول نیست که پیش میاد ولی در هر حال مشکله. طفلکها! خدای من خخخ! الان واسه چی من میخندم؟ این واقعا زشته. خنده دار هم نیست خندیدن من از مشکلات این مدلی اطرافم زشتتره من نباید بخندم ولی خخخخخ. وای خداجونم خخخخخخخخ. اوه وای خدا خخخخخخ. هی بسه الان خندیدنم معلوم میشه خب درست نیست آخه این خخخخخخخخ وای خخخخخخ واییییییی خدا خخخخخخخخخخخخخخخخخ! از دست این خخخ این خخخخخ واییی واییییی وای این خخخخخخخخ!
ظاهرا اوضاع خودم از تمام اطرافم بهتره. دسته کم میخندم. گاهی هم نمیخندم ولی الان رو عشقه. الان که هنوز میشه خندید.
آخ جون تقریبا مشقهای گوش کنی این هفته رو ضربه کردم البته جز پست4شنبه. اون هم حل میشه الان واقعا حسش نیست.
باید برم مشکل پیش اومده رو پیدا و حلش کنم ولی حس این هم نیست. بذار باشه خودش درست میشه. من دلم میخواد الان خونه باشم و… و چی؟ چندتا نفس عمیق بکشم و چندتا ردیف خیال دلچسب شدنی یا نشدنی ببافم و به فکر درست کردن بستنی قالبی و دسر بیسکویت باشم و هی این دفعه چه موادی بزنم؟ وووییی دیگه موز و کرم شکلات رو جفتی داخل بستنی قاطی نمیکنم این چنان شیرین شد که خفه شدم. ایندفعه قهوه رو امتحان کنم؟ تلخ نمیشه؟ آخه من قهوه فوری دارم و… هی! ایول قهوه اون مدلی هم دارم! الان یادم اومد! آخ جون! امروز عصر نشد یکی از این بعد از ظهرها میرم سراغش. ایول!
ساعت5دقیقه مونده به12. بذار بس کنم باقیش باشه بعدا الان هر لحظه ممکنه احضار بشم واسه ناهار و بعدش حرکت و از این موارد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، شب، آواز، تماشا.

5شنبه عصر. میشه گفت شب.
غروب اینجا هم حس و حال خودش رو داره. پست فردا جمع شد! خدایا شکرت! باید لیست آخر ماه رو درست کنم. چند لحظه استراحت چیز مثبتیه.
اینجا هر کسی سرش به کار خودشه. بعدش همگی سرمون جمع میشه روی میز. شام و محفل و بزم و آواز و همه چیز.
این مدل زمانها یک جور حس جدایی از جمع بهم میده که شب اولی که بعد از بالای5سال اومدم اینجا به شدت حالم رو نفله کرد. بی هوا گریه ام میومد. وحشتناک بود هیچ مدلی نمیشد اشک هام رو جمع کنم. داشتم خفه میشدم. صدام داشت از کنترلم در میرفت. میخواست بره بالا و بره بالا و رها بشه تا بلند هقهق گریه کنم. سرما خورده بودم و منقل روی میز دود میکرد. انداختم گردن دود ولی شکر خدا کسی توی هوای کشف دلیل اشک های من نبود. اون لحظه ها هیچ چی هیچ و هیچ چی جز یک جای امن واسه ول کردن صدای گریه هام نمیخواستم که البته نداشتم و… افتضاح بود. نمیتونم توصیفش کنم. خیلی خیلی حالم بد بود خیلی زیاد.
الان هم شبهای این مدلی این حس جدا موندن از جمع رو دارم ولی دیگه اون مدلی گریه نمی‌کنم. انگار ناخودآگاهم پذیرفته که باید این مدلی باشه. شبیه ندیدنم. خیال ندارم واسه پس گرفتن چیزهایی که از نظر خیلیها مزایای از دست رفته هستن بحث و اصرار کنم. گاهی حتی نباید بخوایی. وگرنه یک چیزهایی رو از دست میدی. و من نمیخوام چیزی از دست بدم. پرداخت این قیمت واسه پس گرفتن اون از دست داده ها خیلی بالاست. من گاهی اهل معامله میشم اما معامله گر احمقی نمیشم. بیشتر از قیمت چیزی واسش نمیپردازم. پس این حس جدا موندن از جمعهایی از این قبیل در شبهایی از این قبیل رو بغل میکنم و شبیه همیشه در سکوت تماشا میکنم. گاهی میخندم. گاهی آواز میخونم. گاهی یواشکی نفس عمیق میکشم. ولی پیشنهادهای متعدد و رنگارنگ پس گرفتن از دست داده ها رو کنار میزنم و تماشا میکنم. نه به اندازه اون شب اول تلخ. نه اونهمه خیس. فقط تماشا. شبیه همه چیزهای دیگه که تماشا میکنم. شبیه تاریک شدنم که تماشاش کردم. شبیه… شبیه خیلی چیزها. گاهی حتی نباید بخوایی. من نمیخوام. حتی قد یک تقاضای زیر جلدی از جنس یک نفس بلند. گاهی حتی نباید بخوایی. من نمیخوام!
بقیه یواش یواش دارن میجنبن واسه آماده کردن شام. باید یواش یواش بلند شم. باقی نوشتن‌ها بمونه واسه بعد. اگر برم و برگردم اینو منتشر نمی‌کنم. میدونم که نمی‌کنم. پس پیش به سوی انتشار پیش از انصراف. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این بالا،

5شنبه صبح. در ارتفاعات.
تازه رسیدم. آخخخخخخخ خستمممممم. فیلتر شکن اینجا جواب نمیده. تلگرامم وصل نمیشه. خب نشه. عاقبت خبرها میرسن. میتونم بیام اینجا. برم محله. و تیمتاک. در نتیجه میتونم پست فردا رو جمعش کنم. آخ جون! دلواپس بودم واسش!
سیستمم اینجا یکدفعه زده بود به سرش ازم پسورد میخواست. شکر خدا به خیر گذشت. ویندوز این رفیقم باید عوض بشه. میگن هر6ماه1بار باید عوضش کنیم و من از98به این طرف دستش نزدم. همین روزهاست که1کاری دستم بده. کاش تعمیری نباشه! بچه های محله تقریبا همگی بلدن عوضش کنن جز خودم که تا چند وقت پیش درس داشتم و به خاطر کلاسهام ترس برم داشته بود و الان هم باید واقعا انجامش بدم و از ترس دردسرهای بعد التعویض عقبش میندازم و انجامش نمیدم. خدایا باید انجامش بدم ولی این نفله تمام برنامه هام رو به هم میریزه و خدا میدونه کدومشون با ادا و دردسر بالا بیان و وووواااییی خدا! فعلا با ری استارت حل شد. اما جدی من باید تعویض ویندوز رو بلد بشم. نباید سخت باشه باید بلدش بشم.
یکی از زنگ هام رو هنوز نتونستم بزنم. اون طرف خط گرفتاره و گیرش نیاوردم. خب البته یک دفعه گیرش آوردم پشت فرمون بود قرار شد یک ساعت بعد زنگ بزنم که یادم رفت. خب چیکار کنم یادم رفت!
اینجا نشستم. وسط حال و هوای آشنا و سرمای آشنا و بوی آشنا و همه چیز آشنای آشناش. جدی من بالای5سال اینجا نمی اومدم.
داخل راه بد نگذشت. عقب ماشین و حس و حال و هوای یواشکی خودم و حالا مقصد بین ابرها. و تویی که نیستی ولی هستی. درست اینجا. همینجا بغلدست من. تا آخر ابدیت هم من عاقل نمیشم.
یادم به1داستان افتاد که خیلی پیش شنیده بودمش. قشنگ بود ولی نمیفهمم واسه چی الان یکدفعه حس توضیح دادنش پرید. بیخیال حسش نیست دلم نمیخواد.
دیشب خیلی بد از جا در رفتم و هرچی که مطمئن بودم هرگز تا آخر عمرم حتی توی بیهوشی هم افشا نمیکنم رو ظرف5دقیقه از اعماق خودآگاه و ناخودآگاهم بالا آوردم و زمانی که تمامش رو گفتم نمیدونستم چه حسی باید داشته باشم. به جهنم گفتم دیگه. به خدا هر چیزی اندازه داره از اندازهش که گذشت من دیگه معرفتم نمیاد از من قویتر و جوانمردتر قطعا میتونن. اصلا که چی؟ حس شخصی خودم بود. نه از هوای کسی کش رفتم نه راز کسی رو فروختم. حس و خشم و تفکر و یقین خودم بود. گفتم که گفتم! اصلا واقعیتش الان به نظرم میاد خریت کردم با اون سکوت مسخره نکبتم. باید زودتر به حرف میومدم هرچند… فایده نداشت. نداشت! هیچ چی عوض نمیشد جز اینکه من یک سری تجربه مزخرف رو تکرار میکردم و دردش… نه! نمیتونستم. دیگه این دفعه نمیتونستم تحمل کنم. سکوت کردم. از ترس. دیگه تحمل درد کشیدن رو نداشتم. باقی دلیلها توجیهن. از ترسم سکوت کردم. گناهم بزرگه میدونم. ولی درد… خدایا نمیتونستم تحمل کنم خدایا نمیتونستم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. سکوتم رو نگه داشتم و نتیجه آتیش وحشتناکی شد که شعله کشید و شعله کشید و شعله کشید و خودم و چندتای دیگه رو قورت داد و هنوز داره شعله میکشه و هنوز خودم و اون چندتای دیگه وسطش داریم خاکستر میشیم. چندتا از اون چندتای دیگه بدجوری عزیز بودن. خدایا! یعنی من باید حرف میزدم زمانی که هیچ دلیلی واسه اثبات مواردی که دیشب هوارشون زدم نداشتم؟ شاید هم داشتم ولی من بد انتقالم و توضیحاتم… خدایا! آخ خدایا! خب باشه. باشه شجاع نبودم. ترس بود. ترس از درد. نتونستم. سکوت کردم و گفتم خدایا اشتباهی باشم! اشتباهی نبودم. شعله ها سرکش و ویرانگر رفتن آسمون و الان… خدایا الان من باید چیکار کنم؟ ازم انتظار میره که مثل سگ منفجر بشم و راه شعله کشیدنهای دوباره و دوباره رو ببندم. ازم برمیاد. از تو چه پنهون اصلا هم از انجامش بدم نمیاد ولی… خدایا کاش میفهمیدم راه درست کدوم طرفه! آیا در مرام تو این درسته؟ یعنی واقعا باید همچین کاری کنم؟ اگر مرتکبش بشم گناهش رو به حسابم نمینویسی؟ واقعا نمیدونم. واقعا نمیدونم! خدایا جدی نمیدونم! کاش میدونستم!
کم و بیش به زبان ناخنک میزنم ولی خیلی کمه. باید بیشتر بشه خیلی بیشتر.
دیگه بسه دارم زیاد طولش میدم. گشنم هم شده. دلم ناخنک زدن به خوراکی میخواد. برم1چیزی گیر بیارم از اون مواردی که اینجا زیاد پیدا میشن. ولی من خوردنم اصلا روی نظم نیست باید دوباره درستش کنم.
یک ترجمه مونده روی دستم که حسابی خطرناکه. خدایا باید از حالا شروعش کنم. لیست آخر ماه رو هم هنوز کاریش نکردم و پست فردا… اوه خدا پست فردا! وای دیر میشه! من رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جهت رفع خستگی و الباقی ماجرا.

2شنبه ظهر.
امروز و دیروز بچه ها نبودن. دیروز غافلگیر شدم و از صبح تا زمان برگشتنم با تماشای زمان با ارزشی که شبیه کره جلوی آفتاب آب میشد حرص خوردم ولی امروز حواسم بود. سیستمم رو بردم مدرسه. مهتاب این ماه تموم شد فقط مونده چکشکاریهای آخرش. جهان آزاد5آبان هم همینطور فقط مونده اسکلتبندیش. هدینگ و مقدمه و برچسب و از این موارد.
دیشب بچه های محله به دادم رسیدن و با1اکانت پولی تونستم دیوارهای نت رو دور بزنم. رفتم1سری از منابع مطالعه واسه1هفته رو از همون مکانهای قدیمی آشنا برداشتم و زدم بیرون. امروز شنیدمشون. یکیش رو که کامل میفهمیدم اون یکی هم اگر وسطش به پاورقی های جهان آزاد گیر نمی دادم سرم میشد. دیروز عصر، دیشب، امروز صبح، با باز کردن جزوه هفتگیم حس عجیبی داشتم. انگار به یک مکان آشنا رفتم. مکانی که تا داخلش بودم گیرهاش خستم میکردن و الان فقط حس میکنم آشناست. به طرز بسیار تلخی آشناست. به شکل دردناکی آشناست. خدایا! ای خدا! آخ خدا! آخه واسه چی اجازه ندادی من امتحان بدم؟ هر لحظه از عمرم که این به خاطرم بیاد این بارون… خدایا! من شایستگیش رو داشتم. من شایستگی خیلی چیزها که بهم ندادی رو داشتم. عوضش فرمان دادی به تماشا. من تماشا کردم و تو دادیشون به اشخاص دیگه ای که در مقابل تماشاهای من مثل آب خوردن پرپر و تلفشون کردن! من تماشا میکردم. تو به من فرمان دادی به تماشا. من شایستگیش رو داشتم. شایستگی کسب تمام مواردی که تو بهم ندادی. تمام خواهندگی های من، که تو بخشیدیشون به نفرات اشتباهی تا خورد و داغونشون کنن! و من تماشا کردم. به فرمان تو. کاش دسته کم این تماشا رو واسه من حکم نمیزدی! خدایا به خاطر تمام داده هات شکرت. ولی این، تا عمر دارم فراموش نمیکنم. تا عمر دارم فراموش نمیکنم! این چه جهنمی بود اجازه دادی نازل بشه به سر من؟ تا عمر دارم فراموش نمیکنم!
بسه. دیگه بسه. دیگه بسه!
چه عالی شده که هر روز زودتر از بقیه میام خونه! آخجون دوست دارم! ولی آخ بازنشستگی! بازنشستگی میخوام! یعنی به اون روز میرسم؟ وایییییییی چه عشقی!
مادرم امروز میاد که بریم خرید. میگه باید بریم فروشگاه هایی که واسه خودم و خودت خرید میکنم رو بشناسی و از راه و چاهش سردربیاری. زمانهایی که مادرم اینجاست تقریبا زمان اینترنت گردی ندارم. امروز هم گفته به کار هات برس که میام تا بریم.
دیگه بستنی و دسر درست کردنم گیر نداره. آخ جون! ولی خیلی از آشپزی هام رو هنوز باید تکمیل کنم. دوباره مثل گذشته کوفته قلقلی هام عالی شدن. اوضاع ماکارونی و پاستام هم حرف نداره. تعریف از خودم نباشه حسابی20گرفتم. ولی باید خیلیهاشون رو دوباره تمرین کنم. کتلت پختنم خوبه البته اگر بحث قالب رو در نظر نگیریم خخخ. از نظر مزه در این هم20شدم. ووووییییییی قالب. گندش بزنن!
ناپرهیزی هام اوضاع وزنم رو نفله کردن. واقعا نباید این مدلی بی هوا برم. دلم میخواد حلوا بپزم. فقط یک دفعه درست کردم اون هم با نظارت مادرم. الان ترتیبش خاطرم نیست. کلی دستور آشپزی جمع کردم که سر مهلت امتحانشون کنم. مادرم همیشه میگه اینقدر به نت گیر نده و اوضاعت رو مرتب کن مثلا ناهار روزهایی که سر کار میری رو بپز ولی خخخخ هر دفعه خودش میاد شبیه کبوتر یک چیزی واسم میاره هر دفعه هم بهش معترض میشم میگه خب من مادرم خوردم دلم بود حالا این دفعه این باشه دفعه بعد خودت یک چیزی میپزی. خدا مادرها رو حفظ کنه. عوض نمیشن.
دیگه چی میخواستم بنویسم یادم رفت! ولش کن میخوام ولو بشم کتاب بخونم الانه که مادرم برسه. مادرم شبیه رودخونه می مونه. ابدا آرامش توی کارش نیست. به محض ورودش فقط باید حرکت کنی خخخ. خدایا خودت مواظبش باش من واقعا دلواپسش هستم. این روزها از همراه بودن من خوشحاله. هر زمان میره ویلا من همراهشم. فقط کارم یهخورده محدودیت ایجاد میکنه که مادرم باهاش مشکل نداره. خوشحالم که شاد میشه. این هفته هم احتمالا رفتنی باشیم. اگر هوا مهربون باشه. خدایا مادرم! کاری کن که دسته کم از طرف من همیشه خاطر جمع و خوشحال باشه! به باقی موارد اطرافش زورم نمیرسه. کاش تو کمک کنی!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. کتابه داره صدام میکنه و تختم واسه یک سکون شاید کوتاه مدت. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عرضی نیست قدم میزنم.

به نظرم شنبه شب.
نمیشه وارد بازی های اینترنتی بشم. اینترنت. آخ اینترنت. سایفون هم جواب نمیده. راهنما هم فعلا نیستش باید منتظر بشم که برگرده بیادش تا امشب اون تونله رو… وووییی!
این کتابه هی داره میپیچه. دلم1کتاب جنایی میخواد.
همچنان وان دلم میخواد. کاش داشتم!
کولهم رو با یک کیف دستی که از خیلی پیش داشتم عوض کردم. چیزمیزهایی که در محل کار میخوام همراهم باشن رو چپوندم داخل این کیفه. واسه تنوع. بدک نیست.
این مزخرفات چیچیه میگم! مسخره!
عاقبت تنهام. من و خودم. خدایا تنهایی خیلی خوبه! دوستش دارم.
باید امشب دوباره زنگهام رو بزنم. گندش بزنن!
امروز بچه ها نبودن. کلی از مهتاب رو نوشتم داخل مدرسه. باید کاملش کنم. فردا این جوجه ها کلی گفتنی دارن واسم از امروزشون. حسش نیست. کاش بیخیال میشدن! نمیشن. خدایا! بازنشستگی میخوام! واقعا میخوام. واقعا میخوام!
با یک داد کنترل اوضاع راحتتره. اینو خیلیها میگن بهم. موافقم ولی موافق اجرای عملی این راه نیستم. این بچه ها رو تا ازم برمیاد سرشون صدام رو بالا نمیبرم. واقعا نمیتونم. اگر ببرم شب بیچاره میشم. اینها حقشون نیست با هوار کنترل بشن. ولی گاهی دلم میخواد که ای کاش دلش رو داشتم. گاهی واقعا خسته میشم ولی تقصیر این طفلکها چیه که من خستم! اینها چه تقصیری کردن که ما خسته ایم! تقصیر اینها نیست. واقعا نیست. خدایا تقصیر من هم… شاید یهخورده بیشتر از اندازه تقصیر داشتم ولی واقعا نه اینهمه. خدایا یعنی واقعا اینهمه تقصیرم بالا بوده که الان اینهمه بد خستم؟
یک بلایی سر هدفونم اومده. کاش ماجرا با عوض کردن هدفون حل بشه و گیر فیش سیستمم نباشه! نه آمادگی تعمیرش رو دارم نه تحمل ایرادش رو. خدایا یک کاری کن من اینو واقعا نمیتونم بفرستم بیمارستان بدجوری لازمش دارم.
حوصله نوشتن ندارم میرم بلکه بتونم چندتا زنگ موفق بزنم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک شب تقریبا معمولی.

جمعه شب. خونه. آخ خدایا چقدر دوستش دارم!
پست امشب ضربه شد! سر ساعتش میره. خدایا شکرت این پست شبیه کابوس بود دلواپس بودم که1کاری دستم بده ولی به خیر گذشت! امشب واقعا حس جنبیدن نیست. ولی فقط امشب. فردا باید سیستم رو ببرم مدرسه که اگر بچه ها نبودن روی مهتاب کار کنم. فردا شب باید بالای سر جهان آزاد5آبان باشم وگرنه به دردسر می افتم. حس تجربه یک کابوس دیگه شبیه این یکی که گذروندم نیست. نه به این فاصله کوتاه.
زمانی که در ارتفاعات هستم بد نمیگذره ولی وقتی به خونه میرسم واقعا با تمام وجودم حس میکنم که چقدر دلم واسه این1وجب جا تنگ شده بود. خونه آشنای من شبیه همیشه هست. مهربون و آشنا و صمیمی. پس واسه چی من… خدایا من واسه چی… بسه! حالم از خودم و این واسه چی های مسخره به هم خورده. واسه چی؟ واسه اینکه من1بوقه بوقه بوقه… بسه. چه فایده ای داره؟ اتفاقیه که پیش اومده. با فحش دادن هم درست نمیشم و نمیشه. خیلی چیزها در زندگی من نباید میشدن ولی شدن. با بد و بیراه گفتن هم هیچ چی درست نشد. این مسخره بازیها دیگه دورانش واسه من گذشته. واقعا لازمه به جای این بازیها من عاقلتر باشم. ناسلامتی من44سالمه! واقعا خجالتآوره!
ساعت مچیم رفته روی زنگ و بلد نیستم خاموشش کنم که فردا شب و فردا شبها صدای زنگش در نیاد. بیخیال امشب که دم دستم بود و خاموشش کردم. تا فردا شب هم کلی راهه.
کاش مجبور نبودم فردا برم سر کار! اگر یهخورده شجاعتر بودم و خیالم به اخم مدیریت محترمه نبود غیبته رو بغل میکردم و نمیرفتم. ولی این کار درست نیست. اون بنده خدا واقعا از زمانی که مدیر محل کارم شده هر مدلی از دستش بر اومده باهام راه اومد. حقش نیست با وظیفه ناشناسی هام اذیتش کنم. من نیروی کار اون مکان هستم و فردا باید اونجا باشم. سو استفاده از نرمش کسی که اونهمه ملاحظهم رو کرده رو از هر طرف ببینم درست نیست. ولی با اینهمه کاش فردا مجبور نبودم اونجا باشم! اه لعنتی!
مادرم. برمیگردم.
خب این از این. دلم میخواد بخوابم. یک کتاب دستم گرفتم که به شدت طولانیه. دلم میخواد ادامهش رو بخونم. این وسط اگر چیز جذابتری گیرم بیاد بدم نمیاد ازش ولی فعلا همین بدک نیست. فردا شنبه میاد. اول یک هفته دیگه. این هفته واقعا گرفتارم. کاش فردا بچه ها برن جشن. جدی روز عصای سفید نه تبریک داره نه جشن این جماعت چیچی رو تبریک میگن؟ بیخیال اگر بچه ها برن عشق و حال هم واسه من مثبته هم اونها ذوق میکنن. بسه دیگه حس نوشتن نیست باشه واسه بعد الان میخوام ولو بشم و کتابم رو بخونم. تا بعد.