صبح جمعه. همچنان در ارتفاعات. امروز باید برگردیم.
اطرافم پر از اخبار پریشانیهاست. کاش سریعتر به پایان این قصه پریشان برسیم! واقعا پریشانیم همگی از اینهمه درد. خدایا این یک دفعه رو دیگه بیخیال صبوریت بشو! باور کن دیگه تحملش بدجوری سخته! امروز باید برگردیم.
امشب باید واسه اتصال به یک تونل امن اینترنتی تلاش کنم. از اینجا شاید سخت باشه چون نت گوشیم تنها راه موجوده و خط تلفنم زمانی که واسه تماس و راهنمایی گرفتن ازش استفاده میکنم نمیتونه به نت وصل باشه. امروز باید برگردیم.
فردا باید برم سر کار. کاش میشد نمیرفتم! بچه ها فردا نیستن. جشن عصای سفید. باید سیستمم رو فردا ببرم تا1سری گیرهام رو اونجا رفع کنم. این کیبورد فسقلی هرچند کار باهاش چندان آسون نیست ولی ناممکن هم نیست. دلم میخواست یک کیبورد جدید میخریدم واسه مبادا. الان کلی قیمتش رفته بالا. ترجیح میدم تا میشه عقبش بندازم. خیلیها بهم میگن خسیسم و زیادی حسابگری میکنم و زندگی رو به خودم سخت گرفتم. دیگه حسش نیست واسه اون خیلیها توضیح بدم که واقعا اونهمه سخت نمیگذره بهم. که خیلی از مواردی که این خیلیها اسمش رو میذارن آرزو واسه من آرزو به حساب نمیان فقط هوس و نیازهای معمولی هستن که برآورده نشدنشون چندان دردسر نمیشه پس ترجیح میدم پول صرفشون نکنم. که من نمیتونم به قول این خیلیها حسابگر نباشم چون کسی پشت سرم نیست تا بهای بد خرجیهام رو بپردازه اگر گرفتاری مادی پیدا کنم. که من نمیتونم و نمیخوام واسه خاطر خریدن یک کیبورد پیشرفته و چندتا شیشه ادکلن اضافی و یک کاناپه جدید و یک کوله خوشرنگ نو و یک چمدون جادار و جمع و جور و محکم که سالهاست به شدت دلم میخوادش و یک دست لباس چرم خوشدوخت و یک نت بوک کوچیک و خوشقیافه و بسیاری موارد شبیه اینها که دلم میخوادشون هزینه کنم و بعدش از کسی، مثلا از برادرم، برای هزینه های واجبم پول تقاضا کنم. که من از این تقاضا کردن متنفرم. من از هر مدل تقاضا کردن متنفرم! که من فقط خودمم. فقط خودم. فقط خودم! من باید مدیر هزینه های زندگیم باشم. فقط خودم. من باید گیرهای مادیم رو مدیریت و رفع کنم. فقط خودم. همیشه فقط خودم. همه جا فقط خودم. من همیشه و همه جا در نهایت فقط خودمم. فقط خودمم که باید با گیرهام رو در رو بشم. کسی نیست. هیچ کمکی نیست. فقط خودمم. فقط خودم! همیشه همینطور بوده و شاید من در گذشته کمتر میفهمیدم اما این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دارم حسش میکنم. حتی زمانی که اونهمه سفت و سخت بهم گفته میشد برو ما پشت سرتیم فقط خودم بودم و من اونقدر احمق و خوشخیال بودم که اینقدر عمیق واقعیتی که امروز درک کردم رو نمیفهمیدم. الان میفهمم. من خودمم. فقط خودم. در تمام تنگناها در تمام گذارها در تمام بنبست های مادی و غیر مادی فقط خودمم. فقط خودم. فقط خودم! اینها رو دیگه حسش نیست واسه اون خیلیها توضیح بدم. خسیس بودن و حسابگر بودنم رو از طرفشون با سکوتی گاهی همراه لبخندی بدون صدا میپذیرم و میگذرم.
مهر داره آهسته قدم میزنه و میگذره. مهر پارسال من در هوای رفتن بودم. گفته میشد ما پشت سرتیم ولی زمانی که اون اختلاف حساب مسخره که نتیجه خطای دید بیناهای اطرافم بود مشخص شد هیچ کسی پشت سرم نبود. من نرفتم. فقط از چپ و راست احوالپرسی دریافت میکردم. یعنی مادرم دریافت میکرد و میرسوند به من. که فلانی حالش خوبه؟ سرحاله؟ اوضاعش خوبه؟ رو به راهه؟ دفعه آخر گفتم من هم خوبم هم سرحالم هم اوضاعم رو به راهه بهشون بگو دست از این پرسیدن بردارن خودت هم دست از دلواپسی حال من بردار دیگه بسه بس کنید همگیتون بس کنید!
واسه چی امروز اینهمه فکرم بیش فعالیش گرفته؟ خیلی چیزها توی سرم چرخ میزنن که نمیشه بگمشون حتی اینجا. خیلی مواردی که در رفعشون فقط خودمم و این روزها به شدت وحشتناکی دارن بهم فشار میارن و واسه حلشون هیچ غلطی… برمیاد. از دستم… باید بربیاد. خدایا باید بربیاد. اگر جز این باشه سال دیگه این زمان شاید جز یک تخت داخل یک تیمارستان یا یک قبر گوشه خاک خدا گیرم نیومده باشه. باید حلشون کنم. فقط خودم. فقط خودم!
اینجا دیگه شاید چندان امن نیست. رفت و آمدهاش دارن زیاد میشن. ملت میان اینجا رو میخونن و به من میخندن. از خندیدنشون باکیم نیست فقط یک چیزهایی رو دلم نمیخواد هر کسی بدونه. حال نمیکنم ببینن که گاهی ضعیف میشم. اونقدر ضعیف میشم که صدای ترک خوردن هام از لابلای کلامم اینجا راحت شنیده میشه. خودیها چندان خیالی نیست ولی… خودی؟ خخخخ. کو؟ خودیها در زندگی من شبیه خطهای روی نقشه هستن. فقط روی کاغذن. در عالم واقع خودی ای وجود نداره. زمانِ گفتن ها و شنیدن های معمول و معمولی زیادن ولی آخ از جایی که واقعا گیر میکنم. چهارتا خخخخخخ و هههههه تحویل همدیگه میدیم و میریم سر کار خودمون. اونها به داستانهای خودشون و من به وسط جنگ های شخصی خودم. بهشون معترض نیستم. به شبه خودی هایی که وقتی به هر طریقی از این بینشم مطلع میشن اخم میکنن که واسه چی اینجوری فکر میکنی ما خودی های تو هستیم. ما متفاوتیم. ما شبیه بقیه نیستیم. ما خودی هستیم واسه چی تصور میکنی نیستیم و چه و چه. اونقدر طولش میدن که بگم بابا خب باشه تو خودی هستی تو متفاوتی قهر نکن. واقعا معترض نیستم. این چیزها رو نمیشه به کسی گناه گرفت. اونها نمیتونن. واقعا نمیتونن. خودی بودن در زمانهای گرفت و گیرها سخته. از هیچ کسی چنین انتظاری ندارم. ولی دسته کم اینجا دلم میخواد بگم که خودی نبودن اطرافم رو میفهمم و به هیچ دلیلی حال میکنم اینجا بگمش. هیچ خودی ای نیست. گرفتار که باشم خودی بی خودی. من خودمم. فقط خودم!
ذهنم روی فردا و پریشونی های اطرافم و فرداهایی که پیشبینیهای خطرناکی در موردشون میشنوم و پیدا کردن اون بنده خدا که باید واسه شغل دوم بهش گیر بدم و مشق های گوش کنی که باید انجامشون بدم و پستی که امشب باید سر زمانش بره و درس هایی که باید واسه دوباره شروع کردنشون اقدام کنم در گردشه. ذهنم عجیب نوسان داره بین تمام مواردی که اون بالا ازشون گفتم و بسیاری مواردی که اینجا نگفتم و هیچ کجا نمیگم. مادرم خیلی نامحسوس ولی خیلی سفت به تنگی نفس ها و سرفه هام معترضه و به افزایش حضور نامجازها در روزمرگی هام واکنش منفی نشون میده. نمیخواد خیلی مشخص گیر بده بهم. من و مادرم نتیجه برخوردهای نظرات متفاوتمون به همدیگه رو زیاد دیدیم. جفتمون دیگه میدونیم باید چه مدلی با همدیگه پیش بریم. مادرم حالا دیگه خوب میتونه از جاده هایی وارد بشه که نتیجه عکس از طرفم نگیره. این مدل زمانها به خودم فحش میدم. کاش بچه بهتری واسش بودم! واقعا اذیت میشم زمانی که میبینم اینهمه مواظب پیش میره و اینهمه میخواد که من درست پیش برم. خدایا کاش اینهمه از طرفم اذیت نمیشد!
کاش امشب اون تونل امن واسم فعال بشه! کاش این بنده خدا رو پیدا کنم و اون هم واسه پیدا کردن شغل خونگیه کمکم کنه! کاش درسم رو سریعتر نظم بدم! این سرفه ها واقعا اعصاب خورد کنن کاش دیگه بس باشه! ذهنم همچنان شبیه عقربه ای که آهنربا نزدیکش باشه میچرخه. مادرم رفته توی حیاط. باید بجنبم. امروز باید برگردیم.
اصلاح مقدمه پست امشب رو باید انجامش بدم. نت گوشی اینجا بد نیست ولی ورود به محله واسه زمانبندی یک پست زیادی یواشه ترجیح میدم عصر توی خونه با کیبورد بزرگه انجامش بدم. ذهنم عمود می ایسته. امروز باید برگردیم.
ساعت9و22دقیقه به ساعت سیستم من. بد نیست به جای نق زدن اینجا به1کار درست درمون برسم که امشب یهخورده اوضاع سبکتر باشه. دیرم میشه. تا بعد.
5شنبه صبح. در ارتفاعاتم. کیبورد زیر دستم به شدت جدیده و به شدت ناآشنا. کوچیکه و متفاوت با کلی کلیدهای ترکیبی نامشخص و… خدایا کلی گرفت و گیر دارم با این کیبورده چه مدلی انجامش بدم آخه؟
اینجا با سکوت مخصوصش. بوی خاصش. سرمای اختصاصی خودش. وای چه سرده!
به شدت گرفتارم. یک صف طولانی از گیرهای رنگارنگ و البته به اضافه یک مادر معترض. دیشب صحبت میکرد باهام. به این وضعیت اعتراض داره. به این که کم درس میخونم و از زبان فاصله گرفتم و به خیلی چیزها. درست میگه. باید بیشتر درس بخونم. این مدل درست نیست.
گاهی دلم میخواد خودم رو زنجیر کنم و اونقدر بزنمش که جونش بالا بیاد. خودآزاری ندارم. ولی به نظرم این حرکت واقعا لازمه. خستم کرده این خوده سرکشه روانی! الان زمانش رو ندارم ولی در اولین زمانی که دستم بیاد باید حلش کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. خیلی چیزها رو به خیلی دلایل. دیگه نمیتونم تحمل کنم!
وای کیبورد! آخ وای کیبوردم! وووییی!
باید چندتا زنگ بزنم. فیلتر شکن لازم دارم برای ورود به سایتهای قدیمی که منابع درسم رو میگرفتم ازش. دنبال کار ترجمه هم دوباره باید پیش برم تا پیش ببرم. باید درس بخونم. باید تمرین کنم. به کلاس تیمتاک دیگه فعلا امیدوار نیستم. به نظرم نمیتونه کمکم کنه. باید خودم بجنبم فقط خودم.
رفقای نامجازم نفسم رو گرفتن. این هفته خیال کردم بیماری روده ای چیزی دارم. خودمونیم ترسیدم حسابی. بعدش فهمیدم واسه شارژ جدید یکی از رفقای نامجازمه. و این سرفه ها. کلافه شدم. بدجوری دارن شدید میشن. خوشم نمیاد. خیال میکردم به خاطر سرماخوردگی دم پاییزمه ولی نبود. اثر انگشت چرب رفقای نامجازم روی پرونده این مدل سرفه کردن هام به نظرم داره دیده میشه. نامجاز! الان دم دستم نیست. میخوامش. نه! نه حالا! آخ باز هم! آخ سرفه های لعنتی!
مهمون اومد! عجب! اینجا معمولا پیش نمیاد. از آشناهای اینجاست. آدم خوبیه. باید برم سلام. تا بعد.
دوباره در خونه.
بعد از ظهر جمعه. خونه. آخ خدایا خونه! هیچ کجا واسه من خونه نمیشه. این خونه این4دیواری این فضا این هوا تمامش. آخ خدایا ازم نگیرش!
مادرم خوابه. پنجره ها بازن. نسیم ملایم با صداهای بیرون که به خاطر تعطیلی جمعه خیلی زیاد نیستن. ای کاش میشد واسه نوشتن و منتقل کردن این حس نه صدای سیستم لازمم بود نه زدن دکمه های این کیبورد. روی تختم ولو شدم. نسیم میاد. خودم رو سپردم به سکوت و به نسیم و به لحظه ها. بدون فکر فردا. بدون گیر دادن به تمام سوالهای بی جوابی که همه جا همراهم هستن. فقط من و نسیم و فضای آشنای خونه.
این لحظه صدای سیستمم میاد و من باید روی کیبورد بچرخم. کاش میشد با ذهن نوشته رو منتقل کرد! اشباعم از رفقای نامجازم. الان نمیخوامشون. اشباعم از همه چیز. لحظه ها سوار نسیم آروم بادسواری میکنن و من خودم رو رها کردم روی این تخت آشنا و در این فضای آشنای آرام.
عادت مثبتی نیست که نمیتونم در سکوت خیلی دووم بیارم. سکوت واقعا خوبه ولی نمیفهمم واسه چی من خیلی نمیتونم درش نفس بکشم. واقعا دلم میخوادش. مثل اشتیاق موندن زیر آب به مدت طولانی که نمیتونی بدون ماسک اکسیژن برآوردهش کنی. کاش میتونستم! این سکوت حیفه. کاش میشد نشکنه!
دلم1وان میخواد. کاش اینجا جا میشد! واقعا دلم میخوادش! راهی واسش پیدا نمیکنم. اینجا رو بدون وان هم به شدت دوست دارم ولی ای کاش1وان اینجا جا میشد! خب همه چیز رو نمیشه1جا داشت. این یکی بمونه واسه نق زدنهای من.
در ارتفاعات خوش گذشت. جات خالی. ولی اینجا1چیز دیگه هست. اینجا با همه چیزش. هرچند فردا باید برم سر کار و از فردا دیگه تعطیلات بلند مدتی فعلا نیست که منتظرش باشم و… هی! بیخیال. من در خونه ام. خونه! دنیای شخصی خودم! وای خدا این عالیه!
خدایا1چیزی به موتور مخ من وصل بشه ترجمه کردنم سریع بشه این رو سریعتر تمومش کنم دیگه! از یواش رفتن خوشم نمیاد. میخوام زودتر جمعش کنم نمیشه. چه طولانی هم هست! وووییی! به نظر خودم که تا اینجاش خیلی بد کار نکردم. کاش سریعتر جمع بشه! همچنان وووییی!
کلی چیز و کلی توصیف از کلی حس داشتم ولی الان باقیش یادم رفت. مادرم بیدار شد. باید یواش یواش بلند شم. چایی و زندگی و همه چیزش. ولی برمیگردم. باز میام و باز مینویسم و باز منتظر اتفاقات کوچیک و درخشانی میشم که عاقبت میرسن و من از انتظار رسیدنشون و از پیش اومدنشون عشق میکنم. ساعت داره میره طرف4عصر. انتشار این هم بمونه واسه بعد الچایی. تا بعد.
سفید و سیاه.
5شنبه شب. همچنان در ارتفاعات. فردا باید برگردیم. شنبه سر کار. خدایا محض خاطر نمیدونم کی1کاری کن تقلیل از شنبه اجرا بشه! واقعا لازمش دارم واقعا واقعا واقعا واقعا واقعا!
روزهای تاریکی رو سپری میکنه خاکم. حال دلهامون خوش نیست. قابهای سفید با روبانهای مشکی دارن بیشتر میشن. گلهایی که هنوز اول بهار بودن! خدایا اشک زبون مشترک همه ماست این شبها. نه این روزها. روزی نیست. این روزها تمامشون شب هستن. شبهایی سیاه، سرد، غمناک!
گاهی تصور میکنم نکنه من2شخصیتی باشم! سیاهه گاهی برمیگرده که جلدش رو پس بگیره. شبهایی شبیه دیشب. شبهایی که بیشتر خستم. بیشتر بریدم. بیشتر زیر فشارم. شبهایی که ضعیفترم. این دومی هم همچین سفید نیست ولی اونهمه سیاه هم نیست. آرومتره و کمتر وحشیه و… به نظرم این دفعه هم به خیر گذشت. خدا میدونه دفعه بعدی کی باشه! الان همه چی امنه. امنیت مهتاب و بعدش هم صبح به کمکم اومدن و 3تایی فراریش دادیم. این لحظه تا جایی که میبینم همه چیز در دنیای شخصی من در آرامشه. اون رفته. کاش حالاها برنگرده! اگر زمانی دور از دسترس همراه هام باشم، صبح و مهتاب اطرافم نباشن، دلواپسم که… بیخیال. فعلا امنه. امن!
در حال کار کردن روی یک ترجمه هستم. البته پیش از این ترجمه شده من فقط جمله هاش رو دستکاری میکنم. ولی به نظرم میاد با مقایسه ترجمه ها هرچند خیلی کم ولی به آگاهیهام اضافه میشه. خوشم میاد از تفاوتهای ترجمه های قویتر و یهخورده اصلاح لازمتر کمی سر درمیارم. به شدت تمرین لازمم. باید موردش رو پیدا کنم. تعطیلات رسما تموم شدن. از شنبه دیگه تا جایی که میدونم تعطیلی در کار نیست. مدرسه ها هم کامل باز شدن و زندگی داره به ثبات میرسه. البته منهای این وضعیت خطرناکی که الان همگیمون روی لبه هاش داریم تاب میخوریم. زندگی شخصی من دوباره داره ثباتش رو به دست میاره. در تمام بخشهایی که میپسندم یا نمیپسندم. خودم هم باید به ثبات برسم. روی خط مستقیم و با گردشها و تکونهای کمتر. قرار بود بعد از سر و سامان گرفتن مدارس به1کسی واسه کار ترجمه زنگ بزنم. شاید داخل اون هفته زنگه رو بزنم. خدایا من یواشکی میترسم. میترسم نتونم و این… هی! بیخیال من حرف ندارم فقط یهخورده یواشم و یهخورده خامدستم. قطعا10تا ترجمه که انجام بدم یازدهمیش رو مثل باد پیش میبرم. من گیرم فقط در شروعه. تمام ذهنم آماده حرکته. من میتونم! اون هفته زنگ میزنم. نمیدونم طرف میتونه کمک کنه یا نه ولی من زنگه رو میزنم. اگر تونست که بهتر اگر هم نتونست باید دنبال یک راه دیگه باشم. پیداش میکنم.
خدایی باید بیشتر درس بخونم واقعا این لازمه. کم درس خوندنم خطرناکه. مهر نصف شده و من نباید اجازه بدم غفلتم بیشتر طول بکشه. خیلی خیلی دلم میخواد یک مترجم درست درمون ازم دربیاد خیلی. کاش سریعتر بتونم!
باید جدیتر به خیلی موارد بچسبم. درسم، تمرینم، ترجمه کردنم، ریپر، گوش کن، و بسیاری مواردی که پیش از این با بازیگوشی های مسخره ازشون در رفتم. حس میکنم دیگه زمان شیطنت دسته کم تا مدتی تموم شده. باید سفتتر پای خیلی چیزها وایستم. کاش سریعتر از پسش بربیام!
مادرم صدام میزنه. شام. بعدش هم باید برم ملزومات به روز کردن پست امشب محله رو جمع کنم. تا بعد.
خودِ بیگانه.
اطراف ظهر4شنبه. در ارتفاعاتم. نرسیده به آسمون. ایول فعلا نت داره راه میاد کاش باز هم بیاد. چه سکوتیه اینجا! تنها نیستم. اطرافم صحبت و صداست ولی جوهر سکوت بیرون از این اتاق و در فضای اینجا جاریه. هوا معتدله. باد میاد. و من اینجا در مسیر باد نشستم و جات رو بدون هیچ کلامی، بدون حتی نفسی که نشان آه باشه، کنار خودم خالی میکنم.
به کسی نگی ولی خیلی دلم میخواد میشد اینجا باشی! همینجا در مسیر باد. توی بغل سکوتی که هوای آسمون و بوی خاک تزئینش کردن. روی سکو. داخل آلاچیق زیر درختهای به و سیب و گردو و بالای آلاچیق بزرگه وسط دیوارهای شیشه ای. بالای بالا! روی تاب چوبی. توی حیاط. کنار درخت ازگیل. وسط بوته های تمشک. روی صندلی های سنگی. پناه گرفته در سایه درختهای کاج و سروهای بلند. زیر آفتابی که شونه به شونه های باد روی فرش مواج هوای اینجا قدم میزنن و گرم صحبتن. همه جا. همه جا! درست کنار من! کاش اینجا بودی!
آخ! کاش اینجا بودی! کاش بودی!
حالم عجیبه این روزها. این شبها. این لحظه ها. زمانهایی که متفکر به شب خونگرفته و نفرینزده ای که هر لحظه روی ضربان قلبهامون بیشتر سنگینی میکنه متمرکز میشم. زمانهایی که همه چیز واسه بلند خندیدن هام فراهمه. حال عجیبی دارم این لحظه ها. لحظه هایی که رنگشون انگار متفاوتن. جنسشون. هواشون. چیزی ناشناس جاریه توی هواشون. لحظه های آبی. لحظه های بی صدای انگار ناگذر. با اون عطر ناشناس هواشون. آخ از هواشون! حالم عجیبه این لحظه ها. خیلی عجیب! کاش بودی!
این روزها، با خودم بیگانه میشم گاهی. انگار خودم میره و دور میشه ازم. حوصلهم رو نداره این خودم گاهی. حوصله نق زدن هام. گیج خوردن هام. ندونستن هام. بی حوصله میشه و میره دورتر ازم تکیه میده به حصار جاده و محو میشه در هوایی که من نمیفهممش. ازش هم که میپرسم حوصله نمیکنه تا توضیح بده واسم. شاید هم خودی نمیبیندم که بگه. فقط در سکوتی از جنس هوای لحظه های آبی محو میشه. تماشا میکنه. محو میشه. تماشا میکنه. محو میشه. محو میشه. محو!
حال عجیبی دارم این لحظه ها. حالی عجیب و ناشناس و انگار، ناگذر.
داخل کانال بسته نشستم. موزیک بی کلام. قشنگه. از جنس رویای آبی. دریا. آسمون. خوابهای قشنگ بیداری. شاید فقط از نظر من این مدلیه ولی جنس این موزیک الان واسم اینه. از جنس تماشاهای خوده بیگانه با من. کاش بفهممش! دلم میخواد به سکوت آبیش راهم بده این خوده ناشناسم. راهم نمیده. حوصله نداره. حوصله من و خامدستیهام رو نداره. جهانش رو دلم میخواد. موافق ورودم نیست. حال عجیبی داره این خوده بیگانه و ناشناسم. خیلی عجیب. از پنجره جهانش میبینم آشفتگیهای ساکتش رو. سکوتش رو. انتظارش رو. انتظار. کاش میفهمیدم تفسیر این انتظار شفاف رو، که شبیه یک ابر سفید آهسته میاد و گاهی بی صدا میباره! تر میکنه نفس های شمرده این خوده بیگانه رو. انتظاری از جنس بی انتهای انتظار!
خودی که پیش از این میشناختم این طوری نبود. تماشاگر نبود. با انتظار هم میونه نداشت. بی هوا پیش میرفت. میانبر میزد. حقه هم میزد. فریاد میکشید. جنگ میکرد. میتونست. نمیتونست. ولی در هر حال میرفت. اشتباه میکرد. حرکت میکرد. کج میرفت. لب پرتگاه ریسک میکرد. تقلب میکرد. دفاع میکرد. در میرفت. پر میشد از خشم و عربده و تخلیه اش میکرد. میجنگید. میطلبید. میجنگید!
این خوده بیگانه رو نمیشناسم با سکوتش. با تماشاش. با نم بی صدای بارونش. با انتظارش. انتظاری ناشناس از جنسی غریب. انتظاری که این خوده بیگانه میدونه هیچ پایانی واسش روی خاک خدا نیست. هیچ انتهایی. شاید حتی توی آسمون! این خوده ساکت و محو در تماشا و سکوت و انتظار رو نمیشناسم. حوصله نداره خودش رو توضیح بده واسم. فقط گاهی، در جواب اصرارهای خام من، لبخندی عاقل اندر سفیه تحویلم میده. لبخندی محو. گذرا. صبور. اما نه بیشتر. سعی کردم به حصارش نزدیک بشم. سعی کردم بفهممش. حتی سعی کردم کمکش کنم. جوابم اما هر بار، همون لبخند گذراست. چقدر دوری ازم ای خوده بیگانه با من! چه بی صدا شدی! چه رفاقتی بستی با انتظاری که همیشه متنفر بودی ازش! چه غریبن تماشاهای محوت. سکوتت. بارونت. چه تلخ خسته ای خوده بیگانه من!
صدام میکنن. از دنیای واقعیه واقعیتها احضار شدم. ظهر شده. ناهار. باید این برگه رو ببندم. طول دادنش فایده نداره. پس:
پایان.
حقیقت.
2شنبه شب. یادش به خیر خیلی نگذشته از زمانی که این ساعت هنوز عصر بود. باز هم میاد. کاش زودتر برسه! از روزهای کوتاه و شبهای بلند اذیت میشم.
امروز رفتم واسه عوض کردن باطری ساعتم. یک کمد بلند هم چسبید به دستم آوردمش خونه. باید کوتاهترش رو برمیداشتم ولی من به کشو و دریچه و مخفیگاه حساسم. هرچی بیشتر باشن بهتره. خلاصه این خیلی بلنده. من1پاتختی میخواستم ولی این رسما دراوره. ازش خوشم میاد.
باید ساعتم رو تنظیم کنم حسابی از مرحله پرت شده و من بدجوری نابلدم.
خیلی نق ها هست که بزنم ولی… دلم نمیخواد. نمیتونم. نمیشه. اینجا نه. ولی…
خدایا این شخصی نیست. این عادلانه نبود. مگه ما چیکار کردیم؟ واقعا میخوایی باورمون بشه که طرف ما نیستی؟ واقعا نیستی؟ واسه چی؟ واقعا توقعمون نابجاست؟ واقعا نباید؟ واقعا سهمی واسه ما نیست؟ تو که دیدی کسی جز خودت زورش نرسید پشتمون دربیاد. اونهایی هم که زورشون رسید طرفمون نبودن. واقعا طرف ما نیستی؟ یعنی باید باور کنیم؟ دلم نمیخواد. دلم نمیخواد باورم بشه. دلم نمیخواد! کاش اینطوری نبود! دلم نمیخواد اینجا بگم. دلم نمیخواد اینجا واسش گریه کنم. دلم نمیخواد. نمیخواد!
خیلی… نمیگم بیخیال چون نیستم. نه بیخیال نیستم. کاش میشد باشم ولی نیستم. اما نمیتونم. نمیشه. نه اینجا. نه هیچ کجا. خدایا! این عادلانه نبود. نبود!
این کولر دیوونه دیگه داره کفرم رو بالا میاره. شاید اشتباه میکنم ولی به نظرم میاد باز گیر داره. تا امروز گیر نداشت ولی الان حس میکنم داره. دلم نمیخواد پنجره باز کنم. اون بیرون پر از صداست. سکوت دلم میخواد. خدایا چقدر کار دارم امشب! بد نیست بلند شم انجامشون بدم. کولر هم باشه واسه فردا. فردا بهش فکر میکنم. داره دیرم میشه. حس نوشتن هم دیگه نیست. به خاطر تمام مواردی که بیخیالشون نیستم. تا بعد.
درست وسط جریان1شنبه.
ظهر1شنبه. از سر کار اومدم. اینجا شلوغه. تعمیرکار کولر. با حجاب مدرسه ولو شدم کنار تخت نشستم پشت این رفیق مهربون. فقط ماسکم رو برداشتم. آخ چه نعمتیه آرامش. خلاصی از ماسک. خلاصی از اون جو شلوغ و اون کلاس و اون صندلی ها و اون صداها و اون کتابها و همه چیز. خونه. آخ خدا خونه! خدایا شکرت!
دیروز رفتم قالب بستنی هام رو خریدم. ولی گیر کردم وسط جمعیت عصبانی و یک دسته مأمور عصبانی دیگه. وای خدا اصلا دلم نمیخواست این گیر کردن رو. مگه راه باز میشد؟ پریدم داخل یک ماشین ولی ماشینه هم گیر کرد. خدایا واقعا بد بود فقط دلم میخواست برگردم خونه. توی بغل امنیت. توی بغل4دیواری امنی که هر زمان و در هر حالی که باشم بغلم میکنه. خیالی نیست حالم مثبت باشه یا منفی. شاد باشم و یک جای خلوت بخوام که از شادی دیوونه بازی دربیارم یا غمگین باشم و یک جای خلوت بخوام که ببارم یا حرصی باشم و یک جای خلوت بخوام که به دیوارهاش مشت بزنم و از حرص چیز بشکنم و عربده بزنم. در هر حال این4دیواری امنه آشنا بغلم میکنه. سر به سرم نمیذاره. بهم گیر نمیده. ازم چیزی نمیخواد. ازم انتظار هیچ چی نداره. فقط بهم آرامش میده و فقط بغلم میکنه. بخند من جنونم در دنیای عاقلها دیگه واسم عادیه بذار همه بدونن تو هم بخندی. این4دیواری بغلم میکنه و فقط آرامش میده. چقدر دوستش دارم! خدایا! به همه برج و کاخ بده. هر چقدر میخوان بهشون ملک و قصر و امارت بده. این دنیای کوچیک شخصی آشنای عزیز و مهربون رو ازم نگیرش! خاطرم هست همینجا میگفتم برادرم اصرار داشت بفروشمش با1بهتر عوضش کنم. شکر که موافق نشدم! اونجا هرچی هم مثبت میشد حال و هوای اینجا یک چیز دیگه هست. زمانی که کوچم رو کشیدم اینجا دقیقا لحظه ورود حسش کردم. به نظرم رسید این کوچ آخرم روی خاکه. آخه قبلش ما چندتا کوچ داشتیم. چقدر از اسباب کشی بدم میاد! به محض اینکه وارد شدم حس کردمش. به بقیه هم گفتم که حس میکنم این دفعه آخریه و از اینجا دیگه اسبابکشی در کار نیست. نبود. بقیه پراکنده شدن. برادرم با خونوادش و مادرم. من موندم اینجا و اینجا شد واسه من. فقط برای خودم! وای این رو بدجوری دوست دارم! حتی زمانی که قرار به رفتنم بود گفتم اینجا رو نمیفروشم. شاید اجارهش بدم ولی ابدا به خیال فروشش نیستم. من نرفتم و اینجا هم لازم نشد اجاره بره. خودم اینجام. من اینجام و این4دیواری امن کوچیک بغلم میکنه. خدایا شکرت! به خاطر این جهان شخصی امن شکرت! شکرت!
خاطرم نیست گفتم یا نه. به نظرم خونه ها میفهمن. به نظرم اشیا میفهمن. من به درک اجسام معتقدم. به نظرم خونه آدم میتونه آدم رو بخواد یا نخواد. خونه قبلی که بودم جاش قشنگ بود. خود خونه هم خونه خوبی بود. ولی به من بی تفاوت بود. نه ازم بدش میومد نه خیلی خاطرم رو میخواست. سکوتی که میخواستم رو بهم میداد ولی بغلم نمیکرد. هیچ زمانی نمیکرد. قبلش هم1جایی بودم با خونواده که دوستم نداشت. قبلش هم همینطور. ولی پیش از اون2تا جا1جایی بودیم که منو خیلی دوست داشت. مال خودمون نبود. اجاره میپرداختیم. بدجوری دوستش داشتم. اونجا هم بدجوری دوستم داشت. هنوز دلم واسه فتح صبحهاش تنگ میشه. و بعد از اون جای مهربون و بعد از عوض کردن چندتا سقف عاقبت رسیدم اینجا. هم رو دوست داریم. من و اینجا. من نمیتونم بغلش کنم آخه توی بغلم جا نمیشه ولی اون میتونه. حتی اگر خیلی شلوغ هم باشه شبیه الان باز هم بغلم میکنه. خدایا چقدر دوستش دارم! خدایا شکرت!
اینهمه مزخرف کجای سرم بود که گفتمش؟ خوب کردم. سایت خودمه. هرچی دلم بخواد میگم. اینجا هرچی من بگم. هرچی من بخوام. فقط خودم. اینجا میگم که عشق میکنم4دیواریم بغلم میکنه. اینجا خیلی چیزهای دیگه هم میشه بگم. البته نه تمامش رو. بعضی چیزها رو واقعا نمیشه گفت ولی کاش میشد! بیخیال.
امروز رفتم از مدیر مدرسه پرسیدم کی تقلیل اجرا میشه و من میتونم1ساعت زودتر مرخص بشم. گفت اگر عمری باقی باشه هفته بعد. منظورش خودش بود. گفتم این مدلی نگید من این روزها زده به سرم گریه ام میگیره. خندید و گفت چرا عمر دست خداست اگر زنده باشم یا1همچین چیزی که دید واقعا بغض کردم. خندید و گفت ایشالله هرچه زودتر حال دلت خوب بشه. گفتم ایشالله هرچه زودتر حال دل همگیمون خوب میشد! بعد هم صدام گرفت و چشم هام خیس شدن. نمیدونم دید و فهمید و به روی خودش نیاورد یا ندید و نفهمید. کاش دومی باشه! دست خودم نیست. حال دلم خوش نیست. حال دلهامون خوش نیست. نیست. نیست! خدایا! حال دلهامون اصلا خوش نیست. کاش سکوتت رو میشکستی!
این کولر دیوونه چند هفته پیش خراب شده بود کلی خرجش کردم درست شد الان باز خراب شده و تعمیرکار بالای سرشه خدا میدونه این دفعه چقدر روی دستم بذاره. بدجنس! بذار تابستون برسه تلافیش رو سرش درمیارم. اونقدر ازش کار بکشم! البته زمستون هم میشه بخاریش رو راه بندازم تا حالش جا بیاد ولی واقعا اونهمه سردم نمیشه. من از گرمای زیاد عاجزم. همون تابستون به حسابش میرسم باید تمام پولی که از جیبم در این2وعده کشیده بیرون رو از لای موتورش بکشم بیرون.
برادرم و خونوادش خدا بخواد امشب میرسن تهران. نصفه شب هم میرسن خونه. خدایا تمام مسافرها رو سلامت نگه دار و بفرست توی بغل4دیواری های امنشون!
به اون نم اشک جلوی مدیر مدرسهم که فکر میکنم خجالت میکشم. به خدا دست خودم نیست. واقعا این روزها این شبها دست خودم نیست. خیلیها شبیهیم. هر کسی1مدلی. فقط یک چیزمون شبیهه. حال دل هیچ کدوم از افرادی که اطرافم میبینم خوش نیست. خدایا کمکمون کن! حال دلهامون خیلی تاریکه. خیلی زیاد. خیلی تلخه خیلی!
بسه دیگه تنها نیستم نمیخوام جلو مادرم و تعمیرکار کولر گریه ام دربیاد. الان دیگه نمیخوام بنویسم. خسته شدم. برم ببینم رفقای خطرناکم شارژ شدن یا نه. تجدید عدم سلامتی لازم دارم. این کارم اصلا درست نیست واقعا باید این مایه آرامش کاذب خطرناک رو ترکش کنم. خیلی کنترلش کردم ولی بس نیست. واقعا لازمه بذارمش کنار. اوه نه! کنارش نمیذارم. لازمش دارم. بیخیالش نمیشم. نه حالا. نه در این وضعیت.
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت11دقیقه به2به ساعت سیستمم. تا بعد.
پیشهفته.
شنبه صبح زود. هنوز6نشده. زود بیدار شدم خیلی زود. یک سری اتفاق مسخره بیدارم کردن بعدش من مادرم رو بیدارش کردم بعدش دیگه خواب فرار کرد رفت. یعنی هست ولی زمانش نیست. خدایا خوابم میاد. نمیشه باید یهخورده دیگه بلند شم برم سر کار. وایییییی سر کاااااررر! هی بیخیال فقط4ساعته بعدش باز من اینجام. خدایا آخه چه مدلی از پس این حس بربیام این واقعا آزاردهنده هست واسم! کاش میشد یک طوری این حسه نباشه!
مادرم با گوشیش به یک مشکلی خورده که من نمیتونم واسش حلش کنم. کاش میتونستم!
برادرم و خونوادش سفر هستن. امروز فردا برمیگردن. اگر من همراهشون بودم الان افسردگی میگرفتم. دلم نمیخواست برگردم. دلم نمیخواد اینجا باشم. دلم میخواست میشد… بیخیال.
این شبها بد شدم. بدجوری توی هوای بهشت گیر کردم. از بس میخوامش به سرم میزنه. بهشت خودم. بهشت خوده خودم. خدایا این چه داستانی بود من رفتم توش! دست خودم نیست هرچی سعی میکنم از سرم بره بیشتر به روانم میچسبه و نمیره. من بهشتم رو میخوام. خدایا! من بهشتم رو میخوام! میدونم بابا میدونم. اشتباهی ام ولی این… هیچ زمانی من عاقل نمیشم.
اینستا هنوز باز نشده. دلم میخواد پست بزنم. نمیتونم واردش بشم. از این وضعیت خوشم نمیاد.
تعطیلات تموم شد. قطره آخرش هم دیروز رفت. به نظرم بد نیست دوباره بچسبم به درسم و شبیه آدم بخونمش. کلاس زبان تیمتاک به خاطر وضعیت مسخره نت روی هواست. من میتونم وارد تیمتاک بشم ولی بقیه گیر میکنن و کلاس بی کلاس. آخ تعطیلات. نمیشه یهخورده دیگه… هی بیخیال چشم به هم بزنم دوباره میاد. دوباره میاد؟ رفت تا ماه های آینده! خدایا خیلی مونده. هرچند شاید نه خیلی. مهر که یک سومش رفت. 5ماه و نیم دیگه عید میشه. بعدش هم تابستون. پیش از اون هم یک عالمه چیزهای کوچولو هست که میشه منتظرشون باشم. مثلا آخر هفته ها. من همیشه چیزی لازم داشتم که منتظرش باشم و ازش ذوق کنم. بذار ببینم این هفته، شاید بشه امروز بریم چندتا قالب بستنی کوچیک و قشنگ بخرم. درضمن این هفته4شنبه تعطیله. آخ جون! 3روز تعطیلی به جای2روز! ایول! و تقلیل. امسال شانس من زد بقیه همکارهای معلول رو هم چپه کرد. پارسال هفته ای1روز تعطیلی داشتن ولی امسال مدیر مدرسه گفت باید ساعتهای تقلیل بین روزها تقسیم بشن. اولش خوشم نیومد البته اعتراض نکردم ولی دوستش نداشتم اما الان میبینم خیلی هم بد نیست. روزی1ساعت زودتر از مدرسه و ماسک و همه چیز خلاص میشم، درگیری ماشین ندارم و لازم نیست در اون منطقه پرت ترسناک منتظر بمونم، پیش از شلوغی خیابون میرسم خونه، و تمام اینها مثبت هستن. خدایا میشه از امروز اجرا بشه؟ وایییی بشه دیگه بشه دیگه بشه دیگه بشه دیگه بشه دیگه! خدایا بشه دیگه امروز1ساعت زودتر بیام تو رو خدا بیام خداوکیلی بیام بیام بیام! گندش بزنن اصلا نامه تقلیلم رو نگرفتم نبردم که! خدایا میبرم واسشون بشه امروز1ساعت زودتر بیام. خدایا تو رو خدا! درستش کن واسم. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
چند شب پیش کم مونده بود از وحشت و از حیرت واقعا سکته بزنم. شاهد یک جنون واقعی بودم که انفجار در انفجار پیش میرفت و حدود20دقیقه ادامه داشت و تموم نمیشد. حیرتش واسه من اینجا بود که اون فوق آتشفشان رو از طرف یکی از عاقلترین و آرامترین های اطرافم میدیدم. وای خدا وحشتناک بود تا چند لحظه اول اصلا هیچ تصوری از کلام یا حرکت نداشتم. شبیه برق زده ها فقط مات نشسته بودم به تماشا. فقط وا رفته بودم تماشا میکردم. هنوز هم که بهش فکر میکنم میبینم تعجبم زیادی از دیدن همچین چیز وحشتناکی زیاده. مگه یک آدم با اون خصوصیاتی که میشناختم میتونه چقدر بد از جا در بره؟ واقعا شدنیه؟ ظاهرا که شدنی بود و وای خدا واقعا دیگه دلم نمیخواد تکرار همچین چیزی رو ببینم. یکی نیست به من بگه تو اون دماغت رو توی هر سوراخی نکنی آسمون نمیاد زمین خب کار دنیا به تو چه بشین چرتت رو بزن چیکار داری به نظم بی نظم این جهان سر و ته که انگولکش میکنی و این مدلی خودت رو میدی به کام آتیش؟ وای آتیش! به جان خودم خود جهنم بود این چی بود من دیدم! دیگه هیچ زمانی نمیخوام تجربهش کنم. هیچ زمانی! این که دیدم رو به هیچ عنوان دیگه دلم نمیخواد.
ساعت 6و20دقیقه صبح شنبه. دیرم میشه. دلم میخواد باز بنویسم و چرت بگم ولی دیرم میشه. چایی و آماده شدن و… بابا زمان اومدم اومدم. خدایا من دارم میرم ولی به امید خودت. امروزم رو تو واسم رنگ قشنگ بزن. امروزم، این هفته ام، و همیشه ام. دیرم میشه. من رفتم! هی صبح وایستا رسیدم! تا بعد.
صبح جمعه. چه سکوت عزیزی! دیروز رفته بودم بیرون. اول کتابخونه بعدش هم کافه. قاعدتا دیروز نباید میرفتم. هفته تاریک. رسما داشت پدرم رو درمیاورد ولی رفتم. زمانی که رسیدم خونه اونقدر خسته بودم که ایستاده چرت میزدم. بعدش1سری کار بود که باید میکردم. انجام دادم و بعدش1سری دیگه اومد وسط. اونها رو هم انجام دادم. بعدش واسه شنیدن مافیای دیشب که منتظرش بودم چنان گیج شدم که دستم یاری نکرد رادیو تیمتاک که بسته بودمش رو باز کنم. همونجا خوابم برد.
وسط اینهمه گرد و خاک1ستاره به روشنی تمام برق میزنه. دوستش دارم. برقش طلاییه. عادل داره پدر میشه! دیروز کلی در مورد اون کوچولو گفتیم و خندیدیم. وای خداجونم یک دختر یا پسر کوچولو! مال عادل و مرضیه! اوه خدا! اوه خدایا انگار هرچی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر میفهمم چی شد! وای خدا میخوام دوباره جیغ بکشم! یک فرشته کوچولو با موهای کرکی شبیه کرکهای جوجه کوچولوها و صورت کوچیک و لپهای نرم و دهن کوچولوی خیس و دست های خیلی کوچولو که همیشه خیسن و اگر انگشتت رو بگیرن میبرن طرف اون دهن کوچولو! با لباس های بچه! با پستونک کوچولوش. با بوی مخصوصش. بوی بچه! وای خدا تمامش مال عادل و همسرش! اوه خدای من این چقدر خوشگله! اونقدر حس در این تصورات هست که دلم میخواد گریه کنم! الان گریه واسه چی؟ وای نمیدونم حس میکنم لازم دارم این رو تخلیه کنم بلد نیستم چه مدلی انجامش بدم انگار گریه ام میگیره. این خیلی قشنگه خیلی زیاد! خدایا لطفا مواظب اون کوچولو و پدر مادرش باش و کاری کن همیشه آروم و خوشحال باشن! الان دلم خواست این بچه باشه من زنگ بزنم بگم بیارش صداش رو گوش کنم. واییییی جانم عزیزه من وای خدا خخخخ!
هی2تاییها! دیگه الان شدین3تا. بهتون تبریک میگم! شما الان بین خودتون1فرشته کوچولو دارید. این خیلی خیلی قشنگه. سختیهاش زیاده ولی ارزشش هم زیاده. واستون خیلی خیلی خیلی خوشحالم خونواده کوچولوی آشنای عزیز! هوای هم رو حسابی داشته باشید شبیه همیشه. جفتتون هم هوای عدس کوچولومون رو داشته باشید! عدس خخخ ما واسه اینکه بشه راحت در موردش حرف بزنیم و از اونجایی که هنوز نه جنسیت داره نه اسم مشخص دیروز اون بیرون بهش میگفتیم عدس. بعدش دیدیم عدس سرش موند و در قراری ناگفته قرار شد فعلا تا اطلاع ثانوی همینطوری عدس صداش کنیم. هی عدس کوچولو پدر مادرت خیلی دوستت دارن. یک چیزی توی گوش کوچولوت بگم؟ من هم خیلی دوستت دارم. به کسی نگیها! آخه من خیلی با بچه ها میونه ندارم. حتی بغلشون هم نمیکنم. مگه اینکه خیلی مجبور بشم. اصلا بلد نیستم چه مدلی با1فرشته کوچولو تا کنم. کنار من به بچه جماعت خوش نمیگذره. ولی تو الان بدونی اشکال نداره. من فرشته کوچولوها رو دوست دارم اما یواشکی فقط توی دل خودم. عدس کوچولوی یواشکی دوست داشتنی واسه من! در آرامش باش و در آرامش رشد کن و با آرامش به دنیایی بیا که هرچند خیلی آرام نیست، اما هنوز چیزهای قشنگی درش وجود داره که میشه با نگاه و دست های کوچولوی معصوم تو پیدا بشن. چیزهایی شبیه پیوند عشق بین افراد1خونواده3نفره. تو و پدرت و مادرت. چیزهایی شبیه صبح. خیلی قشنگه حالا میایی خودت میبینی. چیزهایی شبیه مهتاب و ستاره های رویایی زمانی که توی آسمون شب میرقصن. چیزهایی از جنس دل. یک عالمه حس های قشنگ. یک عالمه حرف های شنیدنی. یک عالمه حضورهای عزیز که ازشون حس زنده بودن میشه گرفت. این دنیا خیلی چیزها داره عدس کوچولو! و تو یکی از قشنگترین واقعیت های این روزهایی. برای پدرت، مادرت، خونواده هاشون، و خیلی یواشکی، برای من!
آغاز حضورت بین خودمون رو به خودمون تبریک میگم عدس کوچولوی دوست داشتنی! کاش زودتر بشنومت! واقعا دلم این رو میخواد!
بسه دیگه چقدر من حرف میزنم! ساعت داره میره طرف7و30. خدایا کاش میشد به این فکر نکنم که فردا شنبه هست و… هی بیخیال. خدا رو چه دیدی شاید فردا چنان عجیب چرخید و خارج از انتظارم عالی شد که تا آخر عمرم فکم از تعجب وا داد. کی میدونه! الان من اینجام. یک بسته خامه دیگه برداشتم منتظرم تا یخش وسط روز باز بشه و با بیسکویتهایی که دیروز خریدم دسر خامه شیر شکلاتی درست کنم. الان هم یک کارتون تکراری که از بس تماشا کردم کارتونه حالش ازم به هم خورده بذارم بخونه و یهخورده با این نامجازم مذاکره کنم بعدش هم، بعدش رو ول کن امروز برنامه بی برنامه نظم باشه واسه فردا امروز من تعطیلم.
خب دیگه بسه خسته شدم. باقیش واسه بعد. من رفتم. آهایی بابا زمان به زندگی بگو وایسته منم بیام خودت هم اینهمه سریع نرو قدمهای خاکی من گناه دارن! تا بعد.
بعد التمدید.
3شنبه عصر. امروز واسه اولین دفعه بدون اینکه کسی اطرافم باشه بستنی درست کردم. وای خیلی خوب بود هرچی دلم خواست ریختم داخلش هر بلایی هم دلم خواست سرش آوردم مادرم که بود راه درستش رو هی میگفت امروز هر راهی خودم دلم خواست رفتم خوش گذشت. فردا باید نتیجه رو ببینم چی شد شاید هم امشب آخر شب. حسابی تفریح کردم و حسابی هم کثیفکاری کردم و البته آخرش مجبور شدم همه رو تمیز کنم ولی کیف داد. تا جایی که خاطرم هست42-3سالی بود که شبیه نوزاد جماعت از کثافتکاری لذت نبرده بودم به نظرم اثر روانی مثبت روی بچه ها داره روی من هم همینطور. یوهو آدم بزرگها هم کثیفکاری دوست دارن. البته اگر منو بشه آدم بزرگ به حساب آورد. خودم که خیلی خودم رو جزوشون به حساب نمیارم البته منهای شناسنامهم. بیخیال گور بابای شناسنامه من امروز خوش گذروندم و حسابی با حال بود. شیطونه میگه بلند شم به همین روش کیک هم درست کنم ولی ولش کن بیخیال باشه فردا الان پدرم در اومد.
تجربه جدید نامجازم زیادی شیرینه حالم رو به هم زد من همون قبلی ها رو میخوام واسه چی موجود نیست یعنی هست ولی کافی نیست.
کم زبان میخونم این مثبت نیست باید بیشتر بخونم. بیخیال من مستحق کمی استراحتم. هرچند خیلی استراحت در کار نیست ولی بدک هم نیست.
هفته آینده احتمالا همه چیز میره به طرف روال عادی و ثبات. مدرسه ها وضعیتشون مشخص میشه، تعطیلی ها میرن، من صبح و عصرم جدا میشن و تکلیفم مشخصتر میشه، بقیه رو هم نمیدونم چی میشه ولی به نظرم ثبات بهتر از این اوضاعه.
اوضاع اینترنت رو خیلی نمیپسندم هرچند بهتر از هفته پیش شده اما من بهترش رو دلم میخواد.
دلم میخواد بزنم بیرون. تفریح و خرید و الباقی موارد. فقط گیر اینجاست که چیز مهم و ضروری نمیخوام که بخرم و اون بیرون هم جز درد و دردسر خبری نیست. بیخیال همینجا و کثافتکاری های لذتبخش خودم رو عشقه!
باید1چیزی واسه فردا بپزم. هرچی داشتم خوردم و خوش گذشت الان اگر نجنبم فردا… بیخیال همون فردا میپزم الان حسش نیست.
اینجا هم تمدید شد و یک سال دیگه زمان دارم که بمونم. تا امروز صبح حس میکردم شاید بشه بیخیالش بشم ولی نشدم. نشد که بشم.
این شبها تقریبا اصلا نمیخندم. درد عمومی بیشتر از حد تحمله ولی من هنوز به خیلی چیزها امیدوارم.
دلم اینستام رو میخواد ولی فیلتر شده و حال نمیکنم واسه1پست فسقلی کلید استفاده کنم کاش میشد این باز بشه تا شبیه گذشته بدون کلید پستم رو میزدم اونجا!
چیزی نمونده بود مشق های انباشته گوش کنی این هفته بزنن افقیم کنن ولی کاملا برخلاف انتظارم تونستم تمامش رو پیش ببرم و امروز برخلاف تصور خودم کاملا اوضاع روی روال بود و هست و آخ جان.
دلم یک کار با حال میخواد به با حالی همین بستنی عجیبی که درست کردم ولی نمیدونم چی. خستم ولی حرکتم میاد. مدل حرکتم رو نمیدونم ولی دلم حرکت میخواد.
یک چیزی واسه اصلاح دارم که باید برم بالای سرش و درستش کنم حسش نیست. شبیه درس های زبانمه خوشم نمیاد.
خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه ولی بیخیال بذار تکراری بگم بهم پیشنهاد تدریس زبان در یک موسسه خصوصی کوچیک شد و به شدت رد کردم. اصرار شد که یک ماه آزمایش کن شاید اینهمه که خیال میکنی بد نباشه ولی گفتم یک دقیقه هم آزمایش نمیکنم من از تدریس متنفرم. حالا خودمونیم. جدی واقعا فقط متنفرم؟ دلیل این رد کردن فقط تنفر از تدریسه؟ یعنی یهخورده به این خاطر نیست که حس میکنم نمیتونم جو انتقال رو اداره کنم؟ واقعا نمیدونم. واقعا نمیدونم! دلم نمیخواد درس بدم. دلم میخواد دست به ترجمه کردنم سریعتر میشد تا برای پیدا کردن یک شغل خونگی از جنس ترجمه بیشتر تلاش میکردم. حس میکنم زیادی دستم خام و یواشه ولی میدونم بدون تمرین به جایی نمیرسم و از طرفی هم دلم نمیخواد این… اه ولش کن دیگه!
تیمتاک شلوغه. وسط شلوغی نشستم. این سایت خرید آنلاین لعنتی خراب شده کالاها رو نشون نمیده من خرید دلم میخواد. خدایا واقعا دلم میخواد یک چیزی بخرم یا یک جایی برم یا…
به نظرم واسه بعد التمدید تا همینجا نوشتن بس باشه دیگه دلم نمیخواد بنویسم. تا بعد.