بعد از ظهر جمعه.
مادرم و بقیه تونستن از ارتفاعات بیان پایین. خدایا شکرت!
امروز نمیتونم چیزی بپزم. خیلی هم حصش نبود یعنی بود ولی خیلی نبود. درس میخونم البته نه کامل. باید این متنه رو توضیح بدم حس توضیح نیست. توضیحم درد میکنه.
به نظرم باید واسه1کسی دلواپس باشم انگار1بلایی داره سر بیداریش میاد. خدایا من که روانشناسی بلد نیستم دیشب داشتم از ترس سکته میزدم هیچ مدلی هم نمیتونستم تمرکزش رو متمرکز کنم و مسیرش رو بچرخونم به1طرف بی خطر. به جان خودم داشتم دیوانه میشدم هرچی میکردم نمیشد. امروز هم کم و بیش همین مدلیه. خدایا کاش1کوچولو علم روان سرم میشد! من که دیگه عقلم به جایی نمیرسه خودت به خیر کن!
همچنان دلم بیرون زدن میخواد. بد نیست امشب1دوش حسابی بگیرم. خدایا این متنها رو باید بلد بشم واسه چی توضیحم نمیاد! دلم میخواد میشد شبیه بقیه آدمها باشم الان هم بلند شم برم جایی. مثلا با رفقا بریم کافه کاج یا کنتاکی و… اوه خدا کرونا! واییییی کرونا کرونا کرونا! نه نمیخوام اگر گرفتار بشم نتیجه بدجوری وحشتناکه. خب پس کاش شبیه بقیه میرفتم خونشون و اونجا… نه! خونه نه! نمیخوام! نمیتونم! اه خب واسه همین میگم کاش شبیه بقیه آدمها بودن دیگه! خدایا واسه چی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته! دقیقا هیچ چیزم! الان دارم به خیلی چیزها فکر میکنم که اینجا نمیشه گفت ولی تفاوتهای خودم در اون خیلی چیزها رو دارم میبینم که شبیه هیچ کسی از اطرافم نیست. مثلا اینکه صاف زدم خودم رو گرفتار کردم داخل این… این… این… ول کن کلمه واسه توضیحش موجود نیست. حالا تا ابد اینجا ولو بشم و به قول احمد اونقدر ماه و مهتاب بنویسم که عقل نداشته ام بپره بره! زهرمار! خب این چه داستانیه این این…
کاش دسته کم اینجا رو یهخورده به آدمیزاد میرفتم! نرفتم. کاریش نمیشه کرد! این هم طاوانش. ولی جدی من واسه چی… بیخیال ول کن بابا!
نامجازهای من دارن از کمک بهم عاجز میشن. دیگه کمتر جواب میده. از بس بهشون گیر دادم جسمم باهاشون قاطی شده الان دیگه نمیتونن خیلی کمک کنن. شاید یکی2ساعت بعد بشه ولی خوشبین نیستم.
میگم این روزها واسه چی اینجوریه؟ من که از جوهر خلقتم هیچ چی مخ توی سرم نبود تمام عاقلهای اطرافم هم دیوونه شدن هرچی میکنم درست بشن نمیشن! اصلا انگار… دقیقا… خوابن. خوابه خواب. هرچی هم میکنم بیدار نمیشن. خدایا من زورم نمیرسه واقعا نمیرسه میشه خودت از اون بالا1سطل آب سرد بپاشی بهشون بیدارشون کنی؟
داخل اتاق همیشگی سنگر گرفتم. تنها نیستم. چقدر خستم! خدایا بی نق و آخ و واخ من واقعا خستم. کاش راه واسه رفتنم باز میکردی؟ خدایا ببین منو! اصرار نمیکنم. دارم دعا میکنم. سر گیر دادن هام ندی بهم پدرم رو دربیاری! من اون طرفش رو نمیبینم فقط دعا میکنم. خب خاکیه و دلش. دل میخواد دیگه. به خیالم اون طوری اوضاع بهتر میشه. ما دعا میکنیم باقیش با خودت. لطفا سر دعاهای من کار دستم نده ولی اگر بشه مصلحت بدونی این در رو باز کنی… خدایا نمیشه؟ یعنی هیچ مدلی؟ یعنی اصلا راهی نیست؟ من واقعا دلم رفتن میخواد. از اینجا. از همه جاهایی که میشناختم و میشناختنم. این خاک این آسمون این…
هیچ زمانی اینهمه دلم بریدن و رفتن نمیخواست. من دیگه هیچ دلیلی واسه موندن پیدا نمیکنم جز جبر. فقط جبره که این گوشه از جهان نگهم داشته وگرنه واسه همیشه میرفتم. از همه جا میرفتم. برای همیشه میرفتم. از تمام مکانهای آشنایی که میشناختم. از بین تمام آشناهایی که میشناختنم. جدی کاش میشد! بذار اگر غربتی هست واقعا غربت باشه نه در مکانهای آشنا و بین افرادی که1عمر دیدی و شنیدیشون! خدایا! ای کاش مصلحت میدیدی این راه باز میشد واسم! واقعا دیگه دلم نمیخواد. ای کاش میشد اجازه میدادی من میرفتم! از همه جا. از تمام مکانهایی که میشناختم. از تمام افرادی که1عمر گذشته و نشناختنم و اطمینانشون به اینکه حسابی میشناسنم. خدایا چقدر خستم! اگر بدونی! خیلی بد خستم خیلی! کاش مصلحت میدیدی کمک میکردی! واسه تو فقط1اشاره کوچیکه. کاش میکردی! کاش میرفتم!
داره2میشه. فقط3دقیقه. خوابم میاد. کاش بتونم امشب درس بخونم. خوشم نمیاد فردا درگیر باشم. ساعت2دقیقه به2بعد از ظهر جمعه. تا بعد.
کمی خمار، کمی بیدار.
جمعه صبح.
دلم واسه بیرون زدن ضعف میره. هوا بدجوری گردشیه. دلم میخواست میشد به توصیه دوستها گوش کنم بلند شم برم جایی. حتی خونشون که در موردش بهم زیاد گفتن. هر دفعه هم من چرخیدم و از زیرش در رفتم. چی بهشون بگم اونها معرفت دارن و من واقعا اینو در خودم نمیبینم. خونه ها امنتر از اون بیرونن کرونا کمتر دستش میرسه ولی من موافقش نیستم. ابدا موافقش نیستم. رفتن به خونه دوستها رو دلم نمیخواد. ابدا نمیخواد! ابدا!
چه سکوتی! خدایا پنجره ها رو باز کردم هوای اینجا عوض بشه کمک کن شلوغ نشه واقعا دلم میخواد پنجره ها باز بمونن.
عجیب دلم حکم بازنشستگی میخواد. حس میکنم روحم واسش ضعف کرده. دورنمای مهر امسال با توجه به شرایط موجود اصلا به نظر جالب نمیاد. بیخیال. هنوز مونده.
هشدارهای بارندگی و سیل همچنان ادامه دارن. خدا به خیر کنه! مادرم و بقیه در ارتفاعاتن. چقدر گفتم متوقفش کن الان نرو. گوش نمیدن که. خب از دست من بیش از این برنمیاد. که توصیه کنم. مادرم هم مثل همیشه گوش نمیده. احتمالا اون بالا گیر کرده باشن. هنوز زمان برگشتشون نشده ولی مطمئن نیستم بتونن فعلا برگردن. خدایا اینها گوش نمیدن مواظبشون باش.
اونقدر دلم تغییر موقعیت میخواد که وصف نداره. و حاضرم واسش چیکار کنم؟ هیچ چی چون چیزی از دستم برنمیاد. باید در مسیر خودم باقی بمونم چون در شرایط موجود تغییر مسیر واسه من شدنی نیست اگر هم باشه من راهش رو بلد نیستم.
باید درس بخونم. فردا شب کلاس دارم. دنبال جایی هستم که داستانهای زبان اصلی رو بدون دردسر ازش بردارم بخونم. دلم1کار خونگی میخواد که بشه ازش پول درآورد. حریص نیستم ولی دلم میخواد کاری کنم که حس کنم داره بهم نتیجه میده. و پول یکی از مواردیه که میتونی ورود و خروجش رو به روزمرگی های زندگی حس کنی واسه همین دلم1کار خونگی میخواد که بشه باهاش پول درآورد.
پول! اوه چقدر پول میخوام! البته این پول میخوام حسابش از بحث اون بالا جداست. این پولی که میخوام خیلی مبلغش بزرگه هرگز دستم بهش نمیرسه ولی نق زدن که خرج نداره خواستن هم همینطور. بذار من پول بخوام. چیزی که نمیشه. ولی جدی کاش من پول داشتم. اونقدری که لازمه واسه عوض کردنه خیلی چیزها. من ثروت بی حساب دلم نمیخواد فقط اندازه ای که بتونم1چیزهایی رو عوض کنم1چیزهایی رو هم درست کنم. کاش داشتم! آخ خدا کاش داشتم!
بیخیال. با کاش گفتن فقط روزم تلف میشه خودم هم میرم به خماری نداشتنها. درسم دیر شد. تا بعد.
…
5شنبه شب. چقدر این شبها… حس توصیف نیست. حس میکنم همه اونهایی که باید بیدار باشن خوابن. عمیق. سنگین. سنگین!
دلم میخواد شونه هاشون رو بچسبم و خیلی خیلی محکم تکونشون بدم و با تمام زورم جیغ بکشم بیدار شید! محض خاطر خدا بلند شید ببینید واقعیت رو! پاشید تا این آتیش به خوابتون نرسیده پاشید تا این سقف آوار نشده و نیومده پایین بلند شید ببینید چی به جای چی داره از دست میره!
خدایا! الان من واسه چی نمیتونم جمعش کنم این… مگه2تا چشم فسقلی چقدر جا دارن؟ این واسه چی تموم نمیشه! هر لحظه که به مقابلم متمرکز میشم این2تا نخودچی فسقلی آماده اعلام آمادگی هستن. خدایا! آخه ببین! منو ببین! خدایا! خدای مهربونم! داری میبینی؟ منو میبینی؟ خدایا! دلت میاد؟ خدایا! الان من چه معامله ای کنم تو سر مروت بیایی؟ خدایا! هرچی تو بگی. فقط این شب رو تمومش کن! آخه من دیگه نفس بریدم واسه چی نجاتت رو نمیفرستی؟ خدایا همه چیز داره از…
تلفن.
برادرم. بیچاره شدم از ترس دلم نمیخواد بشنوه گرفتگی صدام رو. آخه ازم بپرسن چی شدی من چه توضیحی تحویلشون بدم؟ خدایی چی بگم بهشون؟ خدایا! باور کن دیگه نفسم بالا نمیاد! من اومده بودم اینجا خستگی درسم در بره ولی این شبها در هر حالتی که باشم، چه صحبت چه دعا چه خیالپردازی هر چیزی که پیوستگی داره به خودم که میام میبینم دارم صدات میکنم دارم ازت تقاضا میکنم دارم2دستی پاک میکنم هی پاک میکنم هی پاک میکنم هی پاک میکنم ولی تمومی نداره همچنان خیسه. خدایا! من دارم میمیرم! تو همه خاکیهات رو دوست داری. هیچ زمان نشده یک سریها عزیزتر از بقیه باشن واست؟ احتمالا نشده. آخه تو خدایی. تو که شبیه ما خاکیها دل خاکی نداری اینطوری از درد عزیزها بشکنه. تو دل خاکی نداری ولی نمیشه ندونی. نمیشه ندونی چه دردی داره زمانهای این مدلی. خدایا! باور کن دیگه کلمه بلد نیستم. آخه منو ببین! خدایا! چه جوری دلت میاد! آخ خداجان نمیتونم. دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم!
صبح زود5شنبه با…
5شنبه صبح زود. بقیه کله سحر بلند شدن رفتن به ارتفاعات. واسه گازکشی یا چیزی شبیه این. خوابم میاد.
کرونا اینجا رو به افتضاح کشید. به لطف کرونا من امروز باید بیخیال کتابخونه بشم و بمونم خونه. خدایا! بیخیال. نق زدن چه فایده داره! این ویروس دیوونه آخر هفته منو خراب کرد با گفتن و گفتن هم چیزی عوض نمیشه. ولی این درست نیست. این خیلی کمتر از چیزیه که خیلیها واسه تفریح انجام میدن و حالا من حتی این رو هم باید بیخیالش بشم. هی! کاریش نمیشه کرد. بیخیال.
این روزها اونقدر فشار روی روانم اومده که حس میکنم کل اعصابم به شدت ملتهبه. احتمالا الان خود خدا هم از اون بالا خندش بگیره و بگه الان تو چی میگی این وسط اصلا به تو چه! خدایا! باشه به من چه ولی تو چی؟ تو خدایی و بی خطا. خاکیها خدا نیستن. اشتباه هم میکنن. الان ما بگیم همگی غلط کردیم تو رضایت میدی؟ قربون اون حکمتت برم خب1حرکتی بزن دیگه! گیریم ما1میانبر و اشتباه بریم. تو باید1بمب توی زمینمون بندازی بعدش بشینی اون بالا تماشا کنی؟ به نظرت بس نشده؟ قربون مهربونیت بیا درستش کن خداوکیلی من یکی پاک نفله شدم فقط از تماشا اعضای اصلی میدون که جای خود دارن. خدایا! دیگه کلمه هام واسه دعا تموم شدن تو که خودت همه رو میدونی باور کن دیگه روانم بیشتر از این نمیکشه محض معرفت بیا این افتضاحی که خورده به ماجرا رو درستش کن اومده مثل1بسته باروط خورده وسط تماشاهای من. خدایا آخه من که پدرم در اومد از دستم هم هیچ چی برنمیاد خب تو که میدونی و میتونی درستش کن آخه!
چی بگم! کاش راهی بود که حکمتت از نشدنها و ندادن ها رو پیش از اینکه دیر بشه میفهمیدیم! ولی ما خاکیها یا اصلا نمیفهمیم، شبیه من که هنوز نفهمیدم این بنبست آیلتس رو واسه چی تماشا کردی که بزنه نفله ام کنه، یا شبیه الانِ من خیلی دیر میفهمیم که واسه چی هرچی دعا میکردیم1چیزی بشه نمیشد. خدایا باشه ما نمیدونستیم بیخودی گیر دادیم بهت. ولی به نظرت هنوز باید مشق جریمه بنویسیم؟ میشه باقیش رو به خاکی بودنمون ببخشی؟ خدایا لطفا! ببین منو! باور کن دیگه جا ندارم. بدجوری دارم اذیت میشم. نامجازها تنها در روهام هستن و دیروز از بس بهشون گیر دادم الان تمام راه تنفسیم انگار تیر میکشه. خدایا! من دارم میمیرم! کمکمون کن!
هنوز زوده واسه بلند شدن. دلم نمیخوادش. میخوام بخوابم. بخوابم. آخ خدا میخوام بخوابم. صبح به خیر.
جهت رفع سکوت.
3شنبه صبح. خدا چی میشد بر اساس1معجزه همین الان زنگ گوشیم میخورد میگفتن کلاس امروز یعنی امشب کنسله! خدایا پس معجزه هات رو واسه کی نگه داشتی؟ چندتاش رو بفرست بیاد دیگه!
درس میخونم وسط پارازیتها. پارازیتهایی که خودم میپاشم وسط درس خوندنم. بلند میشم میرم میام و و و…
تمام اعصابم از دلواپسیهایی که پشت سر گذاشتم و هنوز باهاشون درگیرم گزگز میکنه. انگار چندتا انفجار وحشتناک پشت سر هم گذشتن و داخل گوش روانم ازشون نبض گرفته. ولی در حال حاضر همه چیز در تماشاهای من انگار به یک حالت منجمد آماده انفجار ثابت مونده. انفجارهای اولیه رو پشت سر گذاشتیم و الان یک ثبات ترسناک شکستنی روی تماشاهام رو گرفته. خدا به خیر کنه!
هوا به شدت گردشیه. درس و کرونا اجازه نمیدن. کاش میشد!
خاطرم باشه امشب داخل پیج اینستام یک پست بزنم.
کلاس نویسندگی تیمتاک در حالت تعلیقه. هفته هاست که نداشتیم. من هم پیگیر نشدم. به شدت واسه هر مدل پیگیری خسته ام.
خدایا چقدر چیز دارم بنویسم! واسه جمعه، واسه15مرداد، واسه27مرداد، وووییی!
امشب کلاس دارم باید درس بخونم. خدایا فقط2تا متنه چند دفعه بگمشون حله دیگه!
میشه دوباره5شنبه برم بیرون؟ جای بدی نه فقط کتابخونه. بعدش هم نمیدونم کجا. شاید کافه شاید خونه.
عجب آخر هفته شلوغی! ولی بیخیال من اگر از کرونا جرأت کنم زمانش رو باز میکنم ولی کرونا. آخ آخ کرونا! از این جدیدش هیچ خوشم نمیاد. واکسنگریزیش و نشانه های جدیدش رو هیچ نمیپسندم. گندش بزنن!
حس نق ندارم. فقط دلم خواست بیام اینجا سکوتم رو بشکنم. این هم یکی از پارازیتهای خود ساخته بین درسیمه.
مهر که بیاد باید اینجا رو تمدیدش کنم. هزینه ها وحشتناک شدن. اگر این دفعه زورم نرسه… اوه باید برسه واقعا نمیخوام به فردایی که اینجا دیگه واسه من نباشه فکر کنم. به شدت دلم میگیره. باید تمدیدش کنم. بیخیال کو تا مهر!
مهر! ازش خوشم نمیاد. کاش تا مهر اتفاقی می افتاد! یک غیرمنتظره خیلی عجیب و خیلی مثبت! کاش میشد! خدا رو چه دیدی شاید هم شد! این دنیا همه چیزش عجیبه تا مهر هم هنوز کلی زمان باقیه شاید زد و… آخ خدا چه خیال قشنگی! کاش میشد!
داره10 و نیم میشه. بد نیست دیگه بس کنم و اون2تا متن کوفتی رو ضربه کنم. من که میدونم بعد از ظهر مرد درس خوندن نیستم پس بهتره بجنبم. ولی خدایا هنوز منتظر معجزه گوشی و تعطیلی کلاسم هستم. کاش میفرستادی!
دیرم شد. درس. تا بعد.
…
4شنبه شب. ساعت10و8دقیقه. خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
قهوه همراه با استرس.
4شنبه صبح. عجب گرمای وحشتناکیه اینجا!
استرس دارم. حس و حالم شبیه روز پیش از کنکوره. یادش به شر! از تکرارش متنفرم. از صبح هیچ کجا بند نمیشم. دلم نمیخواست از تخت بلند شم و در عین حال اونجا آرامش نداشتم. بلند شدم. دوباره ولو شدم. دوباره بلند شدم. دوباره ولو شدم. بی هدف داخل خونه راه رفتم. نشستم. پا شدم. کارهای ریز خونگی رو انجام دادم. دوباره نشستم. دوباره پا شدم. خدایا واسه چی من اینطوری شدم؟
کاش حواسم متمرکز بشه نتهای کلاس شنبه رو جمع کنم! این چرت و پرت گفتنها کمک نمیکنه. پس چی کمک میکنه؟ خدایا چی کمک میکنه؟ خدایا من چی از دستم برمیاد؟
مادرم زبون ایسپیک سیستمم رو کم و بیش میفهمه. بیشتر از حد انتظار. تازه فهمیدم. خیلی بد شد. تا حالا چیزی نگفته بود از کجا باید میفهمیدم! اوه خدا!
در حال حاضر در وضعیتی نیستم که دلواپس این منفیهای فسقلی باشم. خدایا توکل به خودت!
اگر امروز نت برداریهای شنبه رو انجام ندم فردا گرفتار میشم. باید انجامش بدم. باید انجامش بدم. باید… باید بلند شم از اینجا. باید یک طوری خلاص بشم از این… باید یک طوری… کاش میشد میزدم بیرون! هرچند اونجا هم احتمالا پناهم نبود و بعدش دلم میخواست سریع برگردم خونه. خدایا میخوام برم بیرون میخوام از اینجا برم بیرون واسه چی نمیشه؟
ساعت چه سریع داره11میشه! کاش بره! نه نه اشتباه کردم کاش یهخورده یواشتر بره! تلگرام. ببینم کیه.
چیزی نبود. چی باید باشه؟ الان هیچ چی نیست. پس کی هست؟ کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ خدایا توکل به خودت!
ساعت نزدیک11صبح4شنبه. نمیتونم اینجا بشینم. نمیخوام بنویسم. نمیخوام ویرایش کنم. نمیخوام غلطگیری کنم. تا بعد.
فقط محض گفتن.
صبح2شنبه. درس میخونم. یکی از این متنها سخت نیست ولی جمله هاش هنوز توی سرم نرفته. واسه چی نرفته؟
اینترنت فعلا شبیه گل داره کار میده بهم. شاید واسه بقیه ضعیف باشه ولی واسه من همین اندازه کافیه. خدایا چی میشه اگر همین مدلی جواب بده؟
دیشب… خدا خدا خدا! دیگه نفس نق زدن ندارم. هرچی باید میگفتم گفتم. ناگفته ها رو هم که تو میدونی. باور کن دیگه نفسم بالا نمیاد که تکرارشون کنم.
دیشب باز به کتاب حافظ تقه زدم. اینترنتی. در جواب2تا نیتم2تا جواب کاملا متفاوت گرفتم. یکیش رو میگفت زمانش شده. چه جوری شده؟ انجامش دست افرادی جز خودمه چه مدلی باید انجامش بدم؟ اصرار کنم؟ روی چه حسابی؟ جدی شدنیه ولی… نخ این بخش از مسیر من بسته به دست افرادی که رویا دارن ولی جرأت ریسک و اطلاعاتشون از این جاده تقریبا زیر0و خودم هم نمیتونم به حساب یکی دیگه ریسک کنم. و نیت دومیم… از1و نیم شب گذشته بود که تقریبا از حال رفتم. خدایا واسه چی از دست من چیزی برنمیاد؟
کرونا دوباره داره پیشروی میکنه. دیروز لازم شد بزنم بیرون. داخل ماشین و کوتاه مدت. ولی زمانی که برگشتم گرما و ماسک به شدت ضربه ام کرده بودن. این وحشتناکه.
دیشب برادرم اومده بود در خونه. مادرم اینجا بود. رفتیم دم در. اونها حرف میزدن و من این دفعه هیچ تلاشی واسه لبخند زدن نداشتم. بسه خسته شدم. نگفتم بیا داخل. اصلا هیچ چی نگفتم. فقط کنار در وایستادم و در جواب احوالپرسی ها جوابهای مثبت میدادم. و زمانی که شنیدم دلیل سرحال نبودنم پرسیده شد فقط گفتم اینطوری نیست من خوبم. از سیر این تکرار خستم. فعلا حسش نیست. بسه واسم.
2شب پیش وسط اون تب خفیف1خواب خشن میدیدم. خواب میدیدم با1کسی به شدت بحثم شد بعدش هم با1جواب سربالا بلند شدم رفتم داخل1اتاق در رو با تمام زورم کوبیدم به هم. اون هم از جا در رفت و خخخ تا میخوردم کتکم زد. بیدار که شدم تا حدود نیم دقیقه حس میکردم باید ضربه ها رو بگیرم تا زمانی که حواسم جمع شد و فهمیدم کجا هستم و خخخ. واسه چی من باید همچین مزخرفاتی رو ببینم؟ این خوابها مگه خوابهای من نیستن؟ پس واسه چی چیزهایی رو نشونم میدن که نه در روزمرگی های من بودن نه قراره هرگز باشن؟ میگن خوابها یا انعکاسهایی از چیزهایی هستن که گذروندیم یا اطلاعرسانی فرداهایی هستن که به همین زودی میان. این که من دیدم خخخ هیچ کدوم از این2تا نبود. بعضی هم میگن خوابها تصویر ناخودآگاهمون هستن. چیزهایی که توی ذهنمون قایم کردیم. توی کله من هیچ تصوری از اینکه اون آدم بخواد منو بزنه نبود خخخ. گاهی بحثمون میشه ولی خخخخ این خخخ. اصلا خنده دار نیست ولی خخخخخخخ.
اه مسخره!
از شروع دوباره خونی این متنه خوشم نمیاد. تمام دیشب اذیتم کرد. امروز بهتر میفهممش مطمئنم ولی آخه… وووییی.
امروز ظهر تنها نیستم. منتظرم برگردن. از ارتفاعات. کاش داخل ارتفاعات اینترنت بود! البته نمیدونم. یعنی اگر بود واسه من چیزی عوض میشد؟ به نظرم نه چندان. فقط جام عوض میشد. خب مگه همینجا چیشه؟
باید مهتاب امروز رو1کوچولو دستکاری کنم. و باید1پایان درست درمون واسه این قصه پیدا کنم. داستانهای دنباله دار واقعا دردسرن. اتصالی بگیری کوکو!
دلم نمیخواد به تسلط مجدد کرونا فکر کنم. خوشم نمیاد. یعنی تمام اون ماجرا دوباره تکرار میشه؟ نه. اوه نه نمیشه. نه اون مدلی.
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. خسته شدم. باقیش باشه بعد.
دعاهای خیس.
شنبه شب. از مانع پریدم. کلاس امشب هم گذشت. به نظرم باطری دیزی پلیرم داره نفله میشه. الان چندتا جلسه رو نصفه همراهم میاد. باید دفعه بعد با پاور بانک ببرمش. مگه دست خودشه دفعه بعد مثل سگ تا آخر جلسه میبرمش!
داخل تختم. دلم میخواست میشد در سکوت خوابم میبرد ولی نمیشه. سعی کردم دیدم شدنی نیست. یک سری ظرف باید میشستم که از خستگی خواستم بذارم صبح خوب شد رفتم شستمشون الان خیالم ازشون راحته. فردا باید مهتاب رو بنویسم. بدجوری خستم. سرم سنگینی میکنه ولی دردش به شدت خفیفه. کاش امشب بیخیالم بشه! به طرز بی وصفی حس خستگی دارم. از اون خستگیهای بعد از کلاس. نگران تماشاهام هستم. خدایا! خیلی پایان خوش میخوام. خدایا! تقاضا میکنم! ببین منو! دارم ازت تقاضا میکنم! خدایا! از دست من برنمیاد ولی از تو برمیاد. تو که همیشه دقیقه90باهام مهربونی. هر دفعه شده وسط سقوط نجاتم دادی. گاهی من ندیدمت ولی هر دفعه بعدها دیدم حکمت عقب نگهداشتنم رو از اجابتهایی که اگر میشد طاوان داشتن واسم. خلاصه که همیشه هوام رو داشتی. بیا این دفعه هم خدایی کن از این شب نجاتمون بده! خدایا! من نمیتونم نتیجه تاریک رو تصور کنم. حتی فکرش هم مژه هام رو خیس میکنه و از شدت هقهقی که گریه نمیشه نفسم میگیره. تو که نمیخوایی منو اذیت کنی. میدونم که نمیخوایی. خدایا! تو منو دوست داری. میدونم داری. یهخورده که دوستم داری مگه نه؟ مگه میشه دوستم نداشته باشی و اینهمه مهربون باشی باهام؟ خدایا میدونم تو منو دوست داری. میدونم داری. خب حالا که دوستم داری ببین! دلت میاد؟ این بارون رو دلت میاد؟ میبینی؟ اینجا کسی نیست. من تنهام. خودم هستم و شب هست و تو. کسی اینجا نیست که بخوام همدردی بتراشم واسه خودم. تو هم که خدایی و نمیشه فریبت داد. خدایا ببین! من تب دارم. نه سرما خوردم نه بیماری دیگه دارم. ولی من تب دارم. هم خودم میدونم چیمه هم خودت. خداجان! خدای مهربونم! میدونی آدم تب داشته باشه پلکهاش داغ میشن. بعدش وسط تب اگر ببارن این حرارت بدجوری اذیت میکنه. خدایا منو ببین! دلت میاد؟ نمیاد. خدایا میدونم دلت نمیاد. خدایا! این کابوس رو نمیخوام ببینم. دردم میاد از تصورش. میدونم میدونم به هر کسی بگم میگه الان به تو چه! تو چی میگی این وسط! اصلا به تو چه مربوطه که داری نق میزنی! به هر کسی بگم میگه ولی تو نمیگی. این مدل تماشا رو دلم نمیخواد. خدایا! این بارون رو میبینی؟ دلت نمیاد میدونم نمیاد. اگر بدونی این تب چه اذیتی میکنه! کاریش هم نمیشه کنم. به کسی هم نمیشه بگم. کسی نمیدونه واسه چی تب کردم و می مونن توش. تو ولی میدونی. خدایا! ببین منو! باور کن گناه دارم. من هر لحظه دلم دعا بخواد دعا میکنم با هر زبونی که دلم بخواد. الان نمیخوام از اینجا بزنم بیرون دلم گفتن خواست و اینجا میگم بهت. بذار ثبت بشه. خدایا تو که دلت نمیاد این تب بره بالا. تو منو دوست داری. دل نداری بخوام همین طوری ببارم. نمیخوایی ببینی دوباره نفس تنگی هام… خدای مهربونم! این شب رو ببر! تو رو به مقدساتت! تو رو به نامت! تو رو خدا!
من اومده بودم یهخورده اینجا بنویسم و برم. نمیدونم چی شد. طوری نیست بذار بشه. خدایا! من زورم نمیرسه. حتی نمیتونم آخ بگم. نمیگم تا شب تاریکتر نشه. باشه من نمیگم دیدم. نمیگم در حال تماشام. ولی تو که داری میبینی. تماشاهام رو میبینی. دردم رو. تبم رو. باریدنم رو. خدایا! لطفا! خدایا! تو رو خدا! تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا! تو رو خدا!
کاش خوابم ببره! خستم. به خدا خستم. ترکیدم از بس قورتش دادم و به هر کسی رسیدم خندیدم. کسی نباید بدونه. من یک تماشاگر قاچاقی ام. خدایا! این شب رو ببرش. این گره رو بازش کن! خدایا این بنبستی که بنبست من نیست داره روی قفسه سینم فشار میاره! برش دار! خدایا! برش دار! تو رو خدا! این در رو باز کن! تو رو خدا!
دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم! نفسم… باقیش بعدا. خدایا! منتظرم. منتظر جوابت. منتظرم. به شدت منتظرم. دیگه نمیتونم! تا بعد.
اطراف ظهر شنبه. درس میخونم. خدایا واسه چی تایم کلاسم رفته به8دلم نمیخواد تا اون زمان این… بیخیال.
هوای اینجا وحشتناکه. انگار آسمون آتیشبارش رو باز کرده طرف زمین. ولی من، حس میکنم انگار خفیف تب دارم. سرما نخوردم. حالم هم چیزیش نیست. هیچ علامتی که معرف تب باشه ندارم. فقط داغم. داغتر از کسی که گرمش باشه و حالم حال تبِ. واسه تخفیفش هم راهی پیدا نمیکنم. سرماخوردگی نیست که قرص حلش کنه. عفونی هم نیست که خشککن جواب بده. واقعا هیچ چیزم نیست فقط احساس حرارتم حس تبِ.
خدایا خیلی مرامت رو میپرستم ممنون به خاطر حدود1ساعتی که امروز صبح دادی بهم اگر نمیشد الان واقعا حالم بد بود. هرچند من واسه اینکه مثل آدم خوابم ببره1کوچولو تقلب… خدایا تو شاهدی بی مجوز تقلب نکردم از صاحب ملک اجازه داشتم. خلاصه که کاش میشد طولانیتر بخوابم و بخوابم ولی بیخیال همین هم کلی کمک کرده. کاش1راهی هم بود این شبه تب بره! چیزی به نظرم نمیرسه.
آخ که اگر الان اعلام کنن کلاس امروز کنسله از سرخوشی چنان جیغی میکشم که آتشنشانی رو به رو بیاد کمک. نمیکنن. کاش میکردن! دلم تعطیلی کلاس میخواد. خدایا مگه چی میشه1روزی شبیه امروز تعطیلی کلاسم رو بدی بهم؟ خب بده!
یک متن طولانی دارم که باید واسه کلاس امروزم جمعش کنم. و مهتاب واسه پس فردا.
گاهی حس میکنم دارم به صدای سیستمم حساس میشم. شاید اگر گاهی خاموشش کنم حالم بهتر باشه. نمیدونم. جدی زمانهایی که کلاسی در کار نیست و میشه که من جدا از دنیای سیستم باشم واسه چی نیستم؟ شاید واسه اینکه جای دیگه ای که امنتر باشه به نظرم نمیاد. گیریم که خاموشش کنم. بعدش چی؟ کتاب هم بخوام بخونم باید با این صدا باشه. سکوت مال زمانیه که کار دیگه ای کنی. من بدون سیستم و گوشی چیکار میشه کنم؟ خوندن، نوشتن، درس، همه با سیستمه. کاش من میدیدم!
کلاس امروزم واسم شبیه یک مانع پرش می مونه. همیشه این حس رو دارم مخصوصا زمانهایی که دلم بخواد بعدش کاری کنم. کاری هرچند کوچیک، به کوچیکیه بیرون رفتن و خریدن1باکس کوچیک از محتوای مه سفید. اوه خدا جدی این چیچی بود من بهش گیر کردم؟ باید کنترلش کنم. داشتم میکردم. داشتم کنترلش میکردم. داشتم موفق هم میشدم که بعدش زدم جاده خریت و الان همه چیز از اول. باید دوباره شروع کنم. خدایی تقصیر من هم نبود هیچ راهی واسه آروم کردن وحشی درونم نداشتم داشت جلد روحم رو جر میداد بیاد بیرون و دردسر درست کنه چی از دستم بر میومد جز این آخه؟
امروز دوباره پرهیز گذشته رو نسبتا شروعش کردم. طفلک جسم بیچاره من! فوری جواب داده. حس رضایت دارم از جواب دادنش. اگر میشد من سفتتر مراعات میکردم و سریعتر به وزن نیمه دلخواه میرسیدم! بیخیال میرسم حالا گیریم دیرتر.
از این تب خوشم نمیاد. خفیفه ولی پلک هام رو که می بندم مژه هام معترض میشن از حرارت. خدایا من که بیمار نیستم واسه چی تب کردم؟
واقعا کاش کلاس نداشتم. دلم میخواد ولو بشم. خدایا میشه این تبِ نباشه؟ من واقعا دلم بیماری نمیخواد.
با کاش کار پیش نمیره. من امشب کلاس دارم و این متنه طولانیه. باید1چیزی ازش جمع کنم واسه توضیح. باقی وراجی باشه بعد.