5شنبه صبح. هنوز8نشده.
دیشب مهمون داشتیم. آشپزی و الباقی ماجرای آشپزخونه کامل با من بود. خدایی نتیجه به شدت مثبت شد. مثل اینکه در این هم بد نیستم. آخ جون. آخر شب حس کردم روی هوام.
مادرم با خاله اینجا بودن. همین الان از بدرقه شون میام. رفتن به ارتفاعات. امروز باید درس بخونم. کلی کار دارم. ویرانی های دیشب رو همون دیشب پاکسازی کردم الان مونده درس شنبه و لباس چرک های هفته و پاکسازی ظرف های صبحانه امروز و… اوخ! اصلاح مهتاب امروز! وووییی! و یک گردش در اینترنت واسه جمعآوری اطلاعات اون برنامه هه! اوه خدا! اوه پست! وای خدای من باید پستش رو جمع کنم!
کرونا تا بیخ گوشم رسیده و داره چرخ می زنه. از ترس مو به روانم سیخ میشه. خدایا لطفا من می ترسم.
این روزها تقریبا تمامش… بسه. چه فایده ای داره گفتن های من! خدا که دیگه نق های منو از حفظ شده. مادرم هم ذهنم رو بسته به رگبار نصیحت. درست میگه ولی آخه چی از دست من برمیاد؟ من که نمی تونم دلم رو روانم رو عوض کنم. دست خودمه مگه؟ خدایا! آخه من چی ازم برمیاد؟ دست خودمه مگه؟
نامجازهای من انگار توانم رو جرعه به جرعه یواشکی میکشن. امروز صبح فهمیدم شاید این خستگیهای پیوسته به خاطر این فسقلی ها باشه. باید یک فکری هم واسه این کنم. هی! نمیخوام بیخیالش بشم. یعنی میخوامها ولی…
ساعت 8صبح. من باید بجنبم. دیرم میشه. تا بعد.
من و زمان و زندگی.
2شنبه بعد از ظهر. منتظر مادر هستم. امروز با1محموله بزرگ میرسه. باید خیارشور و خورشت ساک و1مدل دسر یا کیک درست کنم. همچنین1عالمه قالب و ظرف پلاستیکی و دیگه نمیدونم چی که باید بشناسم و برچسبکاری و.
به نظرم قهوه روی من اثر برعکس داره. امروز2تا خوردم و کمی گذشته از ظهر حس کردم دیگه حتی توان ندارم دستم رو بالا ببرم. انگار خواب زنجیرم کرده بود. ولو شدم درسم رو گذاشتم بالای سرم بخونه و خودم رفتم.
فردا کلاسم ساعت1بعد از ظهر. تمرین و تکرار2تا از متنهام مونده ولی چندین و چندین بار گوششون کردم. امروز بعد از ظهر زمان ندارم. یهخورده امشب یهخورده صبح فردا.
مهتاب هنوز کار میبره باید درستش کنم. یک سری موارد دیگه رو هم باید جمعشون کنم که حسابی آخر هفته ام رو از همین فردا شب تا خدا میدونه چه زمانی تزئین میکنن. آخجون دلم میخواد خیارشور درست کنم. ولی این… واسه چی من اینهمه وحشتناک خستم؟ الان به زور از تخت جدا شدم ولی اگر ولو بشم دیگه مشکل بتونم بلند شم. چی شدم!
دیروز یکی2تا از دستورهایی که درست کردم رو نوشتم. چندتا دیگه رو هم میخواستم بنویسم ولی دیدم چیز چندانی واسه نوشتن نداشتن. دلم میخواد تمامشون رو اونقدر درست کنم که از حفظ بشم.
مرداد داره میره. تو رو به خدا بابا زمان وایستا نرو!
دیشب خبر خوش داشتیم. میلاد در آزمون آموزش پرورش قبول شد. بعد از مدتها از ته دل جیغ کشیدم و خندیدم. داخل تیمتاک. خیال میکردم این مدل شادی کردن رو دیگه واسه همیشه یادم رفته. خدایا من باز خبر خوش میخوام. خب آخه واسه تو که چیزی نیست میگم که… میگم… چیزه… خدایا ببین! تو رو خدا!
اینقدر رو که میشه بگم. دعا که میشه کنم. ازت که میشه بخوام. ازت که میشه بخوام! خدایا! آخ خداجان! آخ خدای من! خدایا! تو رو خدا. تو رو خدا!
هوا وحشتناکه. گرم و آتیشی. خوابم میاد.
دیروز کم مونده بود یکی از رفقای نامجازم رو داغون کنم. یک آهنربا توی حلقش گیر کرده بود. تعمیرکار شدم رفتم جراحیش کردم. با موچین. اول قیچی رو امتحان کردم نشد. موچین بعد از کلی کلنجار جواب داد. حسابی ترسیدم که بعد از به هوش اومدن دیگه جواب نده ولی داد. الان حالش خوبه. دلواپسیم تماشایی بود. بذار دنیا بدونه من تا کجا دور از دنیای عاقل ها هستم. من با بیجان های اطرافم بیشتر از زنده ها رفیقم. وسایلم رو دوست دارم. حتی اگر زمانی برسه که از این1جفت نامجاز وروجک اصلا استفاده نکنم دلم میخواد سالم باشن. سالم هرچند واسه همیشه بی استفاده. یعنی واقعا زمانی میرسه که من… تصور نمیکنم. این دفعه دیگه غافلگیر نمیشم. خیلی مواظبم خیلی. ولی واسه چی؟ مگه غافلگیری اولم بد بود؟ خدایی نتیجه هرچند خیلی سخت گذشت ولی الان بد نیست که. پس واسه چی این دفعه من اینهمه میجنگم که گیر نیفتم؟ از چی اینطور شدید دفاع میکنم؟ خودم که میدونم این نامجازها رفقای خطرناکی هستن. پس واسه چی هر دفعه مثل ماهی از غافلگیر شدن در میرم؟
بیخیال. دیرم میشه. تا مادرم نرسیده اینو ثبتش کنم که میدونم اگر نکنم شب پاکش میکنم و تمام. ساعت درست2و30دقیقه به ساعت سیستم من. تا بعد.
1شنبه عصر. شاید هم شب. شاید هم مرز بین2تاشون. درس. مادرم تازه رفته. باید فردام رو باز کنم. مادرم میاد و کلی کار داریم. باید چیزهای جدید بلد بشم. آخ جون.
دلواپسم. حس میکنم1چیزی گم شده که من نمیتونم بگردم و پیداش کنم. سعی میکنم دلواپسیم رو بزنم عقب. میره ولی باز میاد. خدایا! کاش من… مادرم لحظههایی که هست زمان واسه تمرکز ندارم. الان هم که نیست گفته فردا عصرم رو آزاد کنم چون حسابی کار هست. این تلاش رو دوست دارم. خستم میکنه و جسم خسته سادهتر به خواب میره. از این گذشته، دلواپسی من به درد هیچ کسی نمیخوره. خدایا کاش من…
کلاس3شنبه ساعت1بعد از ظهر. ایول!
واسه آخر هفته بدجوری درگیرم. مهتاب هنوز کامل نیست. یک چیزی هم دستمه که باید درستش کنم و من ابدا تجربهاش رو ندارم. خدا کنه داغونش نکنم! خب ظاهرا زمان واسه تردید و استرس نیست باید انجامش بدم. به نظرم توفانی از کار سخت در راهه. خدایا من چندان بلد نیستم. یعنی در1سری موارد که اصلا بلد نیستم. یک جزوه نصفه نیمه دارم که شاید کمک کنه. دیشب خواستم بازش کنم. اشک اجازه نداد. خدایا! آخ خدای من! ولش کردم و دوباره1ساعت بعد خواستم بازش کنم. بغضم ترکید. دوباره ولش کردم و دیر وقت شب خواستم سه باره بازش کنم. اشکهام چکیدن روی کیبورد. نمیتونستم. نتونستم. نمیتونم!
پر از عربده ام خدایا. نمیتونم. نمیتونم!
دیروز صبح بود به نظرم که به مادرم گفتم چقدر دلم میخواست میشد میرفتم. واسه همیشه میرفتم. از اینجا میرفتم. برای تمام عمرم میرفتم. مادرم صاف زد به هدف و مستقیم نصیحتم کرد. درست میگه ولی آخه این… خدایا حکمتت رو شکر. چه حکمتیه در این سکوتت! کاش میفهمیدم!
سعی میکنم استرس مهر رو از سرم بزنم عقب. واسه چی باید اینهمه ازش بدم بیاد! اصلا واسه چی باید الان بهش فکر کنم! مگه این زمان کم سوسک و ملخ داخل سرم میچرخن؟
کرونا اون بیرون هنوز جولان میده. من هنوز در قرنطینه خونه گیر کردم. و عجیبه که جز گهگاهی در باقی موارد دیگه خیالم نیست. یعنی هست ولی ذهنم زمان نداره بره طرفش. مهارتهای نوپا و تجربههای جدید خشم ناشی از محدود شدنم رو تخفیف میدن. یعنی تا مهر من تا کجا پیش میرم؟ ازم یک خونه دار نصفه نیمه درمیاد آیا؟
مثل سگ از اینکه سر زمانش در یاد گرفتن تدوین اونهمه بازیگوشی کردم پشیمونم. من که صدابازی دوست داشتم هنوز هم دارم. پس چی شد که اینهمه بیخیالی طی کردم؟ چطور اجازه دادم زمانی که زمانش رو داشتم و موقعیتش بود اونهمه ساده سپری بشه و از دستم در بره؟
این حرفها فایده ندارن. هیچ چی عوض نمیشه. هیچ چی در هیچ موردی. هنوز درست درمون دنبال وبسایت داستانهای زبان اصلی نگشتم. زمان نیست و زمانی هم که هست یادم میره. زمان. شب. درس. خدایا دیرم میشه من باید فردام رو تا میتونم آزاد کنم پس اینجا چه غلطی میکنم؟ اوه داره8میشه. بابا زمان تو رو به خدا وایستا نرو اومدم! تا بعد.
باز یک سال دگر!
آسمان تیره و تار، بیسحر، بیمهتاب،
خاک لبریزِ عطش، باغ و بستان بیتاب.
باز آوای هَزار، خسته، بیمار، غمین،
باز خون میبارد، عرش بر قلبِ زمین.
باز فریادِ سکوت، بینهایت، تبدار،
باز امشب نمِ اشک، باز آن کهنه شرار.
باز آهنگِ جنون، باز این محفلِ سرد،
باز در بزمِ خزان، خاطرات و تب و درد.
شام میتازد و من، بیصدا میسوزم.
چشمِ بیدار به رویای سحر میدوزم.
میفشانم اخگر، میگدازم در خویش،
مینگارم با خون، لبِ خامُش، دلِ ریش.
-گشت این چرخِ فلک! باز یک سالِ دگر!
باز دستانِ وداع، شبِ هجرانِ سحر!
-پریسا. 22-5-1401.
زنگ پایان، شاید!
عصر جمعه. کلاسم در هفته آینده از8پریده1بعد از ظهر. دیروز که شنیدم میخواستم جیغ بکشم. الان چندان خیالم نیست. گفتن بعد از اون هفته برمیگرده سر جاش. کاش دیگه تغییر نکنه!
عجب سردرد مزخرفی! خدایا واسه چی ولم نمیکنه! یکدفعه شروع شده و ول کن نیست. شاید هم گیر از خودم باشه. خیلی مرض دارم خیلی زیاد. خب من از کجا میدونستم! آخ سرم! لعنتی!
حسهای عجیبی دارم که نمیتونم در موردشون حرف بزنم. همه جورش هست. سیاه، تلخ، منجمد، ترسناک، عجیب، حواسم هست که تمام اینها جز آخریش منفی بودن. شیرینهاش هم هست اما فعلا خوابن. تا دوباره1تجربه جدید رو تمرین کنم. ولی اونها همه اونجان. دارم لمسشون میکنم. منتظرن که در لحظه های عشق و حال بیدار بشن. از اینکه موجودن خوشم میاد. ولی این الانی ها…
گاهی واقعا موارد وحشتناکی به سرم میاد که حتی از تصورش احساس شب میکنم. خدایا فکره جسم نیست که از خونه پرتش کنم بیرون آخه من باهاش چیکار کنم باور کن خودش میاد هرچی هم تمرکزم رو میدم به جای دیگه باز هم هست. خدایا حفظم کن این واقعا…
شاید درست نباشه اگر اینجا بگم ولی… این روزها حس کسی رو دارم که1بچه بیمار داشته و این بیماری خیلی سخت بوده و طرف تمام جسم و روانش فشرده شد با نبض بیمار اون بیمارش که تند و کند میشد و تبی که بالا میرفت و پایین میومد و حالی که عادی نمیشد ولی آرامتر میشد و باز پریشون و آشفته میشد و… و حالا حس میکنم اون بچه بیمارم رو از دست دادم. دیشب اونقدر باریدم که حس کردم الانه که نفس های بریده ام منو لو بدن. هیچ اتفاقی نیفتاد و من از ته ته دل گریه کردم. گریه واقعی. این دفعه فقط اشک نبود. گریه بود. هقهق های بی صدایی بود که داشت خفه ام میکرد. طول کشید خیلی زیاد. شب شد. شب میگذشت. به جای درس خوندن جزوه به بغل هقهق گریه میکردم. خیلی تلخ بود خیلی خیلی تلخ بود خدا خیلی. آخر شب بی حال خواب رفتم. امروز اما گریه ام نمیاد. انگار حالا که بچه از دست رفته همراه غم عمیقی که آه میشه، یک چیزی شبیه زنگ پایان با اون طنین غم انگیزش پایان بلاتکلیفی و پریشونی روحم رو اعلام میکنه. پایانی هرچند به طرز وحشتناکی تلخ، اما در هر حال، پایان. نمیفهمم این چه مدل حسیه. و واسه چی من! جدی واسه چی من! الان خدا از اون بالا با کف دستش بزنه توی سرم بگه آخه مگس چند دفعه بهت بگم سرت توی کار خودت باشه یعنی تو همه جا باید خودت رو قاطی کنی حق داره. خب مگه دست خودمه؟ تازه من که کاری نمیکنم وایستادم تماشا میکنم جای تقدیرت رو که تنگ نکردم واسه خودم این گوشه وایستادم دیگه! ای بابا!
ولی گذشته از تمام اینها، من واقعا این حس رو دوست ندارم. حسی شبیه بعد از انگولک شدن یک زخم دردناک. تا حالا شیشه توی دستت رفته؟ واسه درآوردنش بهش انگولک میکنن و واییییی که چه دردی میگیره! بعدش دست از سر زخمت برمیدارن. انگولکها حسابی زخمه رو داقش کردن ولی الان دیگه بستنش و اون نبض سفت و سریع که پشت سر هم داخلش میزنه و داغه و دردناکه و هی میزنه و هی میزنه و… واسه چی هرچی توضیح میدم حس میکنم کامل نشده؟
چی میتونم بگم! شاید سردرد امروزم واسه اونهمه باریدنهای دیشبم باشه. شاید هم نباشه و این کمخونی کوفتیه که با بالا رفتن سنم داره بیشتر از گذشته اذیتم میکنه. هرچی که هست من از این سردرده خوشم نمیاد. و چقدر امروز اعصابم خسته هست! خدایا یعنی واقعا اینجا پایانه؟ من نمیخوام باورش کنم. میگم که… آخ خدای من! وای سرم! آخ خدایا سرم!
پیشترها قصه ای شنیده بودم از باورهای تاریخی نمیدونم کدوم ملت. در مورد این بود که زن یکی از خاطرم نیست قهرمانان بود یا خدایان صندوق بلاها رو باز کرد و بلایای زمین رو آزاد کرد. خاطرم هست اسم زنه پاندورا بود. حسش نیست برم اینترنت بگردم ببینم داستان دقیقا چی بود ولی یک صندوقی رو امانت سپرده بودن دست شوهر این پاندوراهه بعدش این رفت در صندوقه رو باز کرد بلاها ریختن بیرون و در رفتن. زنه موند حالا چیکار کنه که دید از داخل صندوق یک صدای ضعیفی میاد که میگه منو هم آزاد کن حالا که اونها رو آزاد کردی. شاید بتونم کمک کنم. زنه میگه تو کی هستی؟ صدا میگه آزادم کن. من امید هستم.
باقی قصه رو نگفتن واسم. خاطرم هست از رادیو شنیدمش. برنامه شبانه بود. داستان رو همینجا بریدن. یا تموم شد نمیدونم. در هر حال به نظر شخص خودم زنه امید رو آزادش کرد. اگر نمیکرد من هنوز1گوشه از سینم گرماش رو حس نمیکردم. هنوز هست ولی گوشه دهلیزهای قلبم قایم شده تا دست سرمای این خستگی و طنین اون زنگ ناخوشآیند پایان بهش نرسه. اون هنوز اونجاست و من حالا در سکوت فقط تماشا میکنم. تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم. سعی نکنم به نصیحت. تلاش نکنم به تغییر هیچ نظری. فایده نداره. دیروز آخرین تلاش هام رو کردم. به طرز مسخره ای ناکافی بودن. آخه نفسم بالا نمیومد. در هر حال فایده نداشت. به نظرم دیگه سکوت کنم. اگر بتونم. اگر بتونم! خدایا من سکوت میکنم و میسپارم فقط به خودت. تو از من آگاهتری. تو از همه ما آگاهتری. توکل به خودت. هرچی تو بخوایی همون میشه.
سردردم هی بین رفتن و موندن تاب میخوره. حس میکنم یک چیزی اطرافم هست که سرم ازش خوشش نمیاد. کاش میدونستم چیه! گرماست یا سرماست یا حرکت یا سکون یا هرچی. کاش این درده بره واقعا سردرد اذیتم میکنه هیچ ازش خوشم نمیاد!
مادرم حالاهاست که از ارتفاعات برسه. نمیدونم امشب پیشم می مونه یا نه. اگر بمونه امشب تنها نیستم. و درس. باید درس بخونم. دیر کردم. هنوز یکی از متنهام مونده که بازش کنم. دیرم میشه. تا بعد.
خستگیهای براق.
3شنبه شب. امروز کلاس داشتم. استادم پیام واتس فرستاد گفت به جای8کلاس امروز ساعت6و روانم رو شاد کرد. آخه8که شروع بشه9تموم میشه و من حس میکنم1شب آخر هفته از شبهای آخر هفته ام کم شده ولی زودتر که تموم میشه به نظرم میاد تعطیلات آخر هفته ام چند ساعت زودتر شروع میشه. تازه تموم شد. هرچند آخر هفته هم باید واسه کلاس شنبه بخونم و بنویسم ولی آخر هفته در هر حال آخر هفته هست و من دوستش دارم.
الان واقعا خستم. از اون خستگیهای دلچسب.
امروز حس میکردم رسما گیج بودم. سردرد و سرگیجه ای هشدار دهنده و خفیف که از صبح باهاش بیدار شدم و ول کن نبود. خیلی ازش نمیترسم. به نظرم دلیلش رو میدونم. هفته تاریک. و شب بدی که سپری کردم. کابوسهام چنان وحشتناک ترسونده بودنم که شبیه کوچولوها رفته بودم زیر ملحفه و در جواب هیچ تشویقی و اصراری حاضر نمیشدم از اون زیر دربیام بلند شم برم آب بخورم. با تمام وجودم میترسیدم. ترس کاملا واقعی. الان که بهش فکر میکنم به نظرم خیلی… آخ خدای من مثل بچه ها چسبیده بودم به زیر پتو و درنمیومدم. شرمآوره.
خلاصه اونقدر طول کشید تا مادرم بیدار شد که چی شده. گفتم هیچ چی مادری خواب بد دیدم الان خوبم. بد نبودم ولی حاضر نبودم از پناهگاهم دربیام و به ظرف آب نزدیک بشم. اوه خدایا! این واقعا… واسه چی اینجا مینویسمش این… اوه خدا این… زیر ملحفه… شبیه کوچولوها… شرمآوره.
بذار ببینم. جدا از سردرد و سرگیجه و هفته تاریک و اینکه چقدر خوابم میاد، در گذروندن دوره فشرده جدید خونگی پیشرفت خوبی داشتم. در فهرست مهارتهای جدیدی که پیش از این هرگز امتحانشون نکرده بودم درست کردن1مدل بستنی خامه شکلاتی و درست کردن یک مدل دسر خامه بیسکویت و درست کردن یک مدل کیک ساده و درست کردن همبرگر خونگی دارن برق میزنن یعنی تجربه موفقی ازشون داشتم و بذار ببینم باز هم بود ولی الان واقعا خاطرم نیست.
جز اینها، از اون صبح جمعه عجیب تا همین الان کلی شستم و پاک کردم و تمیز کردم و نوشتم و مرتب چیدم و برچسب بریل زدم و…
امروز درست پیش از کلاسم واسه اولین بار حلوا زرد پختم. مادرم فقط نشست و بهم مراحلش رو گفت و من رفتم. خدایی بی نقص شد. دوستش داشتم. آخ جون.
تجربه قشنگی بود حتما باید دوباره تکرارش کنم و وایییییی خدایا من وحشتناک خستم حس میکنم گردنم دیگه واسه بالا نگهداشتن کله ام جواب نمیده راست میگم به خدا این خیلی خیلی شدیده دارم میپاشم از خستگی.
مادرم خاطرش تقریبا جمع تر شده ازم که الان به خودم مسلطترم و درصد خریتهام فعلا کمتره و درضمن از خستگی نای خریت واسم نمونده و امشب بعد از کلاس ولو میشم تا فردا صبح که باز جزوه نویسی دارم و یک مدل غذای محلی رو هم باید درست کنیم که من خیلی دوست دارم و میخوام بلدش بشم.
از اینکه فراموش شده هام رو دارم به یاد میارم حس مثبتی دارم. از اینکه تجربه های جدید رو واسه اولین دفعه امتحان میکنم و نتیجه عالی میشه حسم مثبتتره. من همیشه خوشمزه جات رو دوست دارم ولی در برابرشون بی اراده نیستم. اگر واقعا بخوام میتونم یک پرهیز به شدت سخت رو اجرا کنم خیالی هم نیست چقدر موارد خوشمزه اطرافم باشه. ولی این روزها رسما خارج از هر پرهیزی عمل میکنم. لذت بردن از نتیجه های خوشمزه تجربه های خودم رو دوست دارم. این لذتش فراتر از خوردن یک دسر خامه ایه که علاوه بر خوشمزه بودن خیلی هم سنگینه. بخند ولی من بعد از موفقیت در درست کردن خوراکی مورد علاقه ام که پیش از این داخل کافه و رستوران میخوردم و رسیدن به همون مزه و عطر و بوی آشنای دوست داشتنی با دستهای خودم، نه پشت میز کافه و رستوران، توی خونه خودم، فقط با عمل خودم، احساس قدرت میکنم. بلد نیستم توضیحش بدم ولی انگار به دست آوردن همون عطر و همون مزه آشنا که اون زمان برای بو کردن و برای چشیدنش اونهمه منتظر یک برنامه تفریحی میشدم تا گذرم به اون کافه خاص بی افته حالا در هر زمانی که خودم بخوام و در4دیواری امنی که خودم صاحبش هستم حس قدرت میکنم. طوری نیست خنده ات رو قورتش نده ولی من واقعا این احساس قدرت رو بعد از موفقیت در رسیدن به مزه مورد نظرم در دسر مورد علاقه ام زیر پوستم، توی رگهام، زیر نبض انگشتهام تجربه میکنم. حس میکنم از بین بردن محدودیت رسیدن به تمایلاتم زیر انگشتهای خودمه و این بهم حسی میده که نمیتونم توضیحش بدم. لازم نیست منتظر بشم فلان کافه باز بشه یا زمان آزاد پیدا کنم و پول کافی واسه ولخرجی گیرم بیاد. حالا خودم انجامش میدم. هر زمان که بخوام. حتی نصفه شب. این حس رو دوست دارم. خیلی زیاد.
فقط در مورد غذا نیست که اینطورم. زمانی که گل مورد علاقه ام رو با برگهای رنگی میبافتم، زمانی که سرویس بدلی دلخواهم که در فلان مغازه لمس کردم و به خاطر قیمت وحشتناکش پولم به خریدش نرسید رو درست میکردم، زمانی که گلسر قشنگی که حسرتم بود ولی دستم بهش نمیرسید رو برای آخرین دفعه واسه کامل بودن تست میکردم و میزدمش روی موهام، آخ خدا چه حسی! عجیب و بی وصف و بی نهایت لذتبخش.
امکان ادامه هنرم واسم فراهم نشد. البته فعلا. خب طوری نیست. دیر نمیشه. تا زمانی که من زنده هستم واسه هیچ کدوم از فعالیت های روی خاکیم واسم دیر نیست. فعلا اینی که امکانش هست رو عشقه! بذار درش سفت بشم. هنر منتظر بمونه تا این یکی مهارتم رو کامل کنم.
من از پسش برمیام ولی این لحظه چنان ناجور خستم که حس میکنم اگر ادامه بدم1چیزیم میشه. واقعا دیگه نمیتونم.
امشب تنها نیستم. شبیه باقی شبهای این هفته. روزهای پرمحتوایی بودن از جمعه تا امروز. باز هم از این روزها دلم میخواد. ولی نه الان. الان واقعا خستم. میخوام برم یک کوچولو به جزوه های شنبه ناخنک بزنم، با کامپیوتر اسکوپا بازی کنم، برای بار نمیدونم چندم کتاب دلتورا رو تا هر جا دلم میخواد بخونم، و آخر شب بخوابم. خدایا امشب کابوس نبینم! بیخیال. الان من بیدارم و کابوسی در کار نیست. لحظه رو عشقه. تا بعد.
2شنبه صبح. این روزها تنها نیستم. مادرم باهامه و به شدت درگیرم. در حال گذروندن دوره های فشرده در منزلم. دیروز همبرگر خونگی درست کردم. حسابی کار برد ولی خدایی نتیجه خیلی خوب شد. پیش از97هیچ زمانی ازینا درست نکرده بودم. امروز هم باید درست کردن بستنی خونگی رو امتحان کنم. مادرم داخل آشپزخونه داره نمیدونم چیکار میکنه و منتظره یخ خامه هایی که گذاشتم بیرون باز بشن تا احضارم کنه. امروز صبح سر چایی بهش گفتم حواسم هست که بر علیه زندگی مجازیم انقلاب کردی. اصلا منکر نشد و گفت آره کردم. دقیقا همین کار رو کردم. وقتی این طوری میتونم بچه ام رو از منفی های اینترنت حفظ کنم پس میکنم. درضمن اینها مهارتهایی هستن که باید دوباره به یاد بیاری و ناقصهاشون رو تکمیل کنی. تو هم که بدت نمیاد. گفتم نه مادری بدم نمیاد اتفاقا خوشم میاد. راست گفتم. حرکت بهم حس مثبت میده. از جمعه به این طرف دیگه اون حس خشم خالص رو به زبان خوندنم ندارم. انگار حالا که ماهیتش تغییر کرده حسم بهش ملایمتر شده. پیش از این عاملی میدیدمش که تمام زندگیم رو خورده. حالا یک بخش از بخشهای باقی زندگیم میبینمش و حسم دیگه مثل هفته پیش بهش زهری نیست. کاش بتونم همینطوری ادامه بدم. ولی خودمونیم بد خسته میشم. جسمم بعد از اینهمه سکون حالا به این حجم از فعالیت عادت نداره و گاهی چنان خسته میشم که به نظرم میاد میتونم ایستاده بخوابم. دلم میخواد خسته تر بشم. دلم میخواد اونقدر جسمم خسته باشه که آخر شب پیش از رسیدن به تخت خواب باشم. دلم میخواد اونقدر خسته باشم که ذهنم خوابش ببره و فاصله بین میز و تختم رو توی خواب طی کنم. اونقدر خسته باشم که اول بخوابم بعد ولو بشم. اونقدر خسته باشم که قلمرو فکرم، خیالم، خاطراتم، پذیرای هیچ چیزی نباشه. نه کابوس، نه رویا. مادرم! باید برم. تا بعد.
عجب صبح جمعه ای بود!
ظهر جمعه. عجب صبح جمعه ای بود!
تازه مهلت پیدا کردم درست درمون ولو بشم پشت سیستم. عجب صبح جمعه ای بود!
آتیشبار جبهه مقاومت مادر کاملا به کار افتاده. با این تمایز که به جای صدای انفجار موزیک میزنه.
مادرم دیشب همراه1یخچال کوچولو از ارتفاعات برگشت. پیشم موند ولی خسته بود و چیزی از حلوا نگفتیم. امروز صبح چایی میخوردیم و حرف میزدیم. نفهمیدم بحث چی شد که گفتم من واسه چندتا از رفقا و به توصیف اونها معدن راهکارهایی هستم که خودم ازشون استفاده نمیکنم. گفت مثلا چی. گفتم مثلا کلی راهکار که میشه سر کلاس به کارشون گرفت و واسه1معلم نابینا توضیحشون دادم و اون بنده خدا میگفت راهکارهای مثبتی بودن. اما واسه خودم انگیزه ای در کار نیست که ازشون استفاده کنم. گفت دیگه چی. گفتم دیگه اینکه زندگی خونگی یک نابینا باید پر از نظم باشه. گفت مثلا چی. گفتم مثلا اینکه داخل یخچال و فریزر یک زن خونه دار نابینا باید به جای پلاستیک پیچهای کوچیک و بزرگ همه چیز داخل جعبه و ظرف باشن و با برچسب بریل مشخص بشن. گفت خب بزن. گفتم بیخیال من اصلا نمیدونم اون داخل چیچی دارم. گفت خب از امروز دیگه میدونی. برچسب داری؟ گفتم آره ولی اون کار کلی ظرف پلاستیکی فریزری میخواد بذار هر زمان رفتی یا رفتیم بازار چندتا بخریم یک فکری واسش میکنیم. مادرم گفت نه. همین الان فکر میکنیم. بعدش هم یکدفعه بلند شد صندلی برداشت رفت آشپزخونه. چایی به دست موندم. مادرم صندلی رو گذاشت کنار کابینت و شبیه تکاورها رفت بالا و نفهمیدم از کجای طبقه بالای کابینت1بغل گنده ظرفهای فریزری کوچیک و بزرگ آورد پایین گذاشت روی میز و گفت بعد از چایی اینها رو بشور خشک کن چندتا از یخچالی ها رو توشون بریزیم برچسب بزن اگر کسر بود باز ظرف میخرم. به خودم که اومدم هنوز لیوانم روی هوا بود. مادرم داشت میگفت دیروز درس خوندی امروز هم بعد از کارهای اینجا باقیش رو بخون الان پاشو بیا کمک. بلند شدم. امروز تا این لحظه نه مهلت پردازش به رفقای نامجازم رو داشتم نه تیمتاک و اینترنت. عجب صبح جمعه ای بود!
الان20دقیقه از12ظهر گذشته و مادرم همچنان ظرف داره واسه نشون دادن ولی باقیش فعلا نوشتن نمیخواد. امروز اینجا کلی ظرف پر شدن، کلی برچسب بریل نوشته شدن، یک6راهی کهنه و داغون با یک2راهی بهتر و جمع و جورتر عوض شد، که البته عوض شدنش خودش داستانی بود چون سیمش باید از زیر تخت رد میشد و قشنگ بیچاره شدم تا با کمک عصای سفید موفق شدم انجامش بدم، یخچال کوچولویی که دیشب همراه مادرم از ارتفاعات اومد پایین گوشه اتاق من جاسازی و فیکس و تمیز و روشن شد، بساط ناهار امروز تا مرحله انتظار ما واسه پخته شدنش پیش رفت و الان داره میپزه، و خلاصه، عجب صبح جمعه ای بود!
باید بجنبم و یهخورده درس بخونم. هیچ بعید نیست که عصر جمعه ای شبیه صبحش در پیش داشته باشم. من معترض نیستم. این مثبته. مثبتها رو دوست دارم. دلم میخواد هرچی در این تونل چند ساله فراموش کردم دوباره به خاطرم بیاد و هرچی مهلت نشده بلدش باشم رو بلد بشم. کاش خیلی چیزها بشه!
هم اتاقی جدیدم، یخچال کوچولو به کار افتاد و منو ترسوند. احتمالا عصر برای انتقال محتویاتش ب داخلش کار داشته باشیم. مادرم هنوز مشغوله و من همون اندازه زمان گیر آوردم که بیام اینجا اینها رو بنویسم و… مادرم صدام میزنه. تا بعد.
5شنبه صبح. مادرم رفت به ارتفاعات. امروز کتابخونه. البته نه واسه من. من جایی نمیرم. چندتا گنجشک اون بیرون دارن پدر گلهای مادرم رو درمیارن. فسقلیهای وروجک. این موجودات رو دوست دارم. مادرم میگفت یاکریمهای اینجا تو که واسشون دونه میریزی فورا میان ولی منو که میبینن طولش میدن تا بیان روی بالکن. یعنی اونها مفهوم آشنایی رو میفهمن؟ البته از من در میرن ولی به توصیف مادرم تا1فاصله مشخص مشکلی ندارن. از اون نزدیکتر اگر بشم فرار میکنن. خدایا این موجودات رو دوست دارم. دلم میخواد اونها هم منو یهخورده دوست داشته باشن. خب اگر بیشتر هم باشه حالش رو میبرم ولی یهخورده هم خوبه.
ایسپیک دیشب به طرز وحشتناکی ضایعم کرد. داشتم مینوشتم. از اون نوشتن هایی که بعدش پاکشون میکنم. و نفهمیدم مادرم از کجاش منو دید و نوشته هام رو شنید در حالی که صورتم کامل خیس بود. مادرم حرفی نزد تا زمانی که نوشتن رو بیخیال شدم. صفحه رو بستم و سرم رو گذاشتم روی دستهام و شونه هام بی صدا لرزید. زمانی که مادرم اعلام حضور کرد دیگه واسه هر انکاری بدجوری دیر شده بود. مادرم هیچ چی نگفت. فقط گفت پاشو دخترجان پاشو بیا چایی بخوریم. پاک کردن اونهمه مدرک جرم از چهره ام با پشت دست هیچ فایده ای نداشت. نکردم. لبخند زدن هم همینطور. نزدم. رفتم از سنگرم بیرون. مادرم چایی ریخت. نشستیم. حرفهای متفرقه زدیم. از اقوام و از زندگی و از دردسرهای معمول روزمره. نفهمیدم کی رسیدیم به جایی که موافقش نبودم. مادرم این مدل مسیرها رو خوب بلده. کارش عالیه. خدایا مادرها بزرگترین نعمتهای روی خاکت هستن. تا زمانی که هستم ازم نگیرش! انکار بی فایده بود. ایسپیک مواردی رو خونده بود که من گفتنش رو در خودم نمیدیدم. و مادرم بسیار بیشتر از تصور من ایسپیک رو میفهمه. این عادلانه نیست.
مادرم حرف زد و حرف زد و من واقعا حس کردم تحملم به0رسید و فقط لبهام بدون صدا جنبیدن و فقط بدون صدا گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم. بعدش بدون صدا سرم رو گرفتم پایین. بعدش بدون صدا تحمل رو رها کردم. همه چیز رو رها کردم. مادرم حرف میزد. میشنیدم. و همه چیز رو رها کرده بودم. مادرم گفت جای اجزای زندگی خودت توی دل تو کجاست؟ جای من. برادرت. برادرزاده ات. و جای خودت. با صدایی که به شدت گرفته بود اما هیچ لرزشی نداشت گفتم نگران نباش عزیزجان من درسم رو میخونم. حرف خوبی نزدم. مفهومش رو میدونستم. متأسفانه مادرم هم میدونست. به روی خودش نیاورد. خدایا منو ببخش! مادرم گفت درس تو الان فقط واسه در یاد نگه داشتن چیزیه که یاد گرفتی. جز این، درس تو دیگه تموم شده. حالا باید درس رو در کنار باقی زندگیت بخونی. و جای این زندگی کجای زندگیته؟ گفتم زندگیم داره پیش میره. میخوایی من چیکار کنم مادری؟ مادرم گفت میخوام از پشت اون سیستمت بلند شی و به زندگی واقعی خودت بیشتر توجه کنی. گفتم لازمم نمیشه مادری تو به جای من به این بخش توجه میکنی. خدایا من واسه چی اینهمه بد شده بودم؟ مادرم صبوره. خیلی زیاد. خدایا منو ببخش! مادرم گفت بله من توجه میکنم چون میبینم تو توجه نمیکنی. درس هات رو سر زمانش بخون، زمانت رو واسه باقی زندگیت باز کن، گوشه هاش رو خودت بگیر دستت، تا لازم نباشه من به جای تو بچرخونمش. گفتم تو خودت میخوایی مادری. گفت نه. از حالا دیگه من نمیخوام. از حالا خودت جمعش کن. من که ببینم تو خودت بالای سرش هستی خاطرم جمع میشه. وقتی میبینم خودت ولش کردی نمیتونم من هم ولش کنم. تو هرچی هم بزرگسال باشی باز بچه منی. نمیتونم نبینم. زمانی که ببینم خودت به قول خودت واسه خودت کیک پختی من نمیپزم. زمانی که خاطرم جمع باشه که تو زمان واسه درست کردن غذای فردات باز میکنی غذای بسته ای داخل فریزرت نمیذارم. من از97کردم تا تو از این مرحله رد بشی. الان دیگه رد شدی. از امشب دیگه من نمیخوام. اما اگر تو خودت رو ول کنی من باید به جای تو توجه کنم. پس از امشب خودت به جای خودت زندگیت رو بچرخون.
از تصورش خندم گرفت. خیال نمیکردم مادرم خیلی جدی بگه ولی ظاهرا جدی گفت. چون بعد از صحبتهامون گفت اگر درس نداری دیگه نرو پشت سیستمت بست بشین. این لیوانها رو بشور بعدش هم روی چایی باید1چیزی واسه خوردن باشه بلند شو موادش که هست1کیک کوچولو درست کن. روشش رو هم من واست میگم تو انجام بده.
مثل اینکه این دفعه مادرم قرار بود از مسیر معمولش استفاده کنه. این مسیر رو میشناختم. از همین جاده وارد تونل زبان شدم. ولی جالب بود واسم. جدی بلند شد مواد اون کیک کوچولو رو چید روی کانتر و گفت بیا همه چیز توی خونت هست. گفتم دیره مادری باشه بعد. گفت نه دیر نیست زیادی هم دیر کردیم پاشو بیا. رفتم و درستش کردم. نتیجه شیرین بود البته نه بیش از اندازه. خوشمزه بود.
مادرم امروز صبح رفت به ارتفاعات و گفت میخواد حلوا بده بیرون واسه رفته هامون. بهم گفت برنامه هام رو بچینم که اگر تا عصر کارش تموم شد و برگشت راهش رو واسم بگه و حلوا رو من بپزم. حس میکنم مقابله خاموش مادرم با بخشهایی از زندگیم که از مدتها پیش موافقشون نبود و در بروز این عدم موافقت چندان سکوت هم نمیکرد از دیشب شروع شده. و عجیب اینکه من بدم نمیاد.
مادرها خداهای خاکی روی زمینن. نباید اذیت بشن. که اگر بشن خدا اذیت میشه و وای به زمانی که خدا اذیت بشه از دست کسی! واسه اذیت نشدن مادرم حاضرم آتیش روی سرم بذارم. دیشب اذیتش کردم. خدایا منو ببخش نفهمیدم بد خسته و خسته و خسته و بی تحمل و حرصی و بریده و خسته و خسته بودم.
باید بجنبم. ممکنه کار گازکشی ارتفاعات امروز تموم بشه و مادرم تا عصر برگرده. اگر برگرده حلوا رو یادش نمیره. البته خودم هم همینطور. دلم واسه پدربزرگ با اون آوازش و اون صدای قلیونش، واسه مادربزرگ واسه قصه های قدیمش، واسه داییجون بزرگه با صفای دلش، واسه خاله جون با کلمه های شمرده و خنده های خاصش تنگ شده. کاش راهی بود که میشد ازشون خبر گرفت! دلم خیلی تنگ شده واسه تمام آشناهایی که زمانی بودن و حالا دیگه بین ما نیستن.
دیرم میشه. باید عصرم رو باز کنم. درس. ساعت8و24دقیقه5شنبه به ساعت سیستم من. تا بعد.
…
4شنبه شب. کلاس دیروزم عجیبترین کلاسی بود که داشتم. نت دیوانه شد، اسکایپ قطع شد، بعدش هرچی من و استادم سعی کردیم متصل بشیم نشد، استادم با واتس زنگ زد نشد، من با واتس زنگ زدم وصل شدیم، استاد گفت برو. حالا من توی دست راستم گوشی بود کنار گوشم و فقط باید حرف میزدم چون تایمم داشت میرفت و نتهام زیر دست چپم بودن. زمان نداشتم استرس ضربهم کنه. شروع کردم. رفتم. تا آخر کلاس. چند دقیقه از کلاسم رو این اتفاق ضایع کرد ولی به نظرم ارزشش رو داشت. آخر کلاس به استاد گفتم به این کلاسم نمره بده. عالی گرفتم ازش. رضایت داشت به شدت. کلاس که تموم شد تازه فرصت پیدا کردم استرس بگیرم که چی از سرم گذشت و حالا اگر شنبه هم اوضاع نفله بشه چه معامله ای کنم باهاش. خب اگر بشه باز همین معامله رو میکنم. اگر این هم نشد زنگ میزنم پشت خط استاد کلاسم رو ارائه میدم. من نمیبازم. من نمیبازم! من نمیبازم!
مادرم الانه که برسه. امشب تنها نیستم. فردا میرن به ارتفاعات. به من میگه بیا بریم. امروز هم خونه خاله جمع بودن میگفت خاله گفته حتما تو هم بیا. گفتم بهش بگو درس دارم مادری خودت هم راستش رو بدون که اصلا حوصله جمع اقوام و کلا هیچ جمعی رو ندارم. اونها نیتشون مثبته ولی ای کاش بیخیال درآوردنم از لاک خودم بشن واقعا دلم نمیخواد. ترجیح میدم فعلا به حال خودم باشم. اینها میخوان کمک کنن ولی من واقعا اذیت میشم. دلم هم نمیخواد بدونن بی حس و حالیم رو. کاش بس کنن! خدایا کاش بس کنن فعلا واقعا دلم هیچ انگولکی حتی با نیت مثبت رو دلم نمیخواد.
امروز صبحی بلند شدم زدم به کار کردن. کارهای کوچولو. دستمال زدن میز و مرتب کردن کشو و از این چیزها. اگر حرکت نمیکردم قطعا الان اوضاعم متفاوت میشد. خدایا! کمکم کن من نمیخوام دوباره برم غیبت! فضاش رو هواش رو نمیخوام تحمل کنم. خدایا در گوشِت بگم به کسی نمیگی؟ ازش میترسم. از اون فضا از اون هوا میترسم. دیگه منو نفرست اونجا!
نت برداری های شنبه رو انجام دادم. حالا فقط مونده خوندنش. میشه امشب نباشه؟ فردا. فردا میخونم. الان واقعا حسش نیست.
کرونا حسابی پیشتازه و در نتیجه من فردا هم توی بغل4دیواری امنم می مونم و درس میخونم. به نظرم دیگه از این قرنطینه مجدد حرصی نباشم. همینجا امنه. همینجا آرومه. همینجا و سکوتش. همینجا! خدایا شکرت به شدت شکرت!
دیروز با مادرم در مورد استارت پیگیری بازنشستگی زودرسم مشورت کردم. میگفت اگر ازم بشنوی نکن. نصیحتم کرد و دلیل واسم آورد که بهتره تحملم رو بالا ببرم و چند سال دیگه بمونم. دلیل هاش درست بودن. هرچند دلم نمیخواست و مادرم هم می دونست و می دونه ولی باهاش موافق شدم و تصمیم نهایی بر این شد که فعلا بیخیالش بشم. کاش نامه تقلیل ساعاتم امسال برسه و کاش4شنبه رو بهم بدن! اینطوری خیلی چیزها بهتر میشه. خدایا سپردم به خودت کمکم کن!
جمعه سالگرد ازدواج عادل و مرضیه هست. عه عه چه سریع1سال گذشت! انگار همین1ماه پیش بود که روز عروسیشون بود. اوه خدایا این2تا1ساله که جفت شدن! زندگیشون رو دوست دارم. شبیه2تا کبوتر می مونن واسم. توی1آشیونه کنار هم. خب الان من واسه این2تا خوشحالم پس این ها چیچیه داره از…
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
خدایا تو میدونی الان جنس این رو. یک کوه نشونم بده داخلش عربده بزنم بلکه تو… خدایا درستش کن! تو میدونی تو میبینی من این دفعه واسه خودم صدات نزدم. باور کن این دفعه واسه خودم چیزی نمیخوام ازت تو1لحظه گوش بده! اگر اسم خودم رو بردم بزن توی سرم تو1لحظه توجه کن به من! خدایا! به تمام دینهایی که فرستادی، به هرچی عزیزه واست، خدایا! درستش کن! باور کن دیگه کلمه بلد نیستم. خدایا! تو خدایی. همه چی ازت برمیاد. من یقین دارم. تو بخوایی همه چی میشه. خدایا! اسمی بالاتر از اسم خودت بلد نیستم. خدایا! درستش کن! خدایا! به عشقی که داری به روح انسان! خدایا! به عشقی که میبخشی به دلها! خدایا! به عشقی که جاری میکنی توی روح مادرها! خدایا! به عشقی که میدی به نگاه کبوترها! خدایا! به حرمت ذات خودت! خدایا! تو رو خدا!
دیگه نمیتونم!