دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا کمکم کن رنگی نشم!

3شنبه صبح. درس میخونم. دیروز به مادرم در مورد زندگیم نق زدم. ظاهرا باهام موافق بود. خخخ ظاهرا. ولی به نظرم نباید منتظر هیچ موافقتی باشم. بد نیست خودم سعی کنم. کم و بیش شروعش کردم ولی واقعا بلد نیستم درست ادامه اش بدم. یعنی میتونم؟
دلم میخواست یهخورده اجتماعیتر بودم. پیش از این بودم ولی نه الان. الان به شدت ترجیح میدم توی سکوت خودم باقی بمونم. این مثبت نیست و هیچ مدلی هم نمیتونم درستش کنم چون تلاش برای عوض کردنش آزاردهنده هست. اما اگر میشد حلش کنم قطعا دستم واسه تغییر خیلی موارد بازتر بود. بیخیال.
فشار چشمم کم و بیش در حال عقبنشینیه. قدیمیها درمونهای کاریتری از داروهای کزایی ما داشتن. چایی حسابی کمک کرد. امروز دم نکردم. قهوه هم که نمیشد بمالم به چشمهام. بیخیالش شدم.
امروز انگار مسلطتر میچرخم. من حالم طوریش نیست فقط… اعتمادم درد میکنه. اعتمادم به تمام جهان به طرز وحشتناکی ترک خورده. خب این که چندان عجیب نیست مدتهاست که ترک داشت. ولی الان حس میکنم کلا نفله شده. عجیبه که از این نفله شدن هیچ حسی ندارم. نه هوار و عربده زدنم میاد نه بغض کردم نه غمگینم. حتی دیگه قد دیروز و پریروز حیرت هم ندارم. فقط شکستنش رو احساس میکنم و اینکه دیگه دلم به هیچ عنوان تلاش برای تعمیرش رو نمیخواد. تمام اعتمادم… دیگه درد هم نمیکنه. فقط بی حس شده و ریخته. به نظرم واسه همیشه ریخت و دیگه دلم نمیخواد دست خودم یا هیچ دست دیگه ای بخواد دوباره ستونهاش رو درست کنه. جدی واسه چی آدمیزاد اینهمه رنگیه! هنوز باورم… ولی میشه. الان دیگه باورم میشه. باورم شده. کاری از دستم واسه تغییر و ترمیم زاویه دیدم برنمیاد. بر هم بیاد من دیگه دلم نمیخواد. فقط1کاری میشه کنم. اینکه مواظب باشم. مواظب باشم که هرگز! هرگز! هرگز خودم قدم روی خطهای رنگی نذارم و خودم هرگز رنگی نباشم. خدایا تحملت رو بنازم! ولی انصافا کمکم کن من دلم نمیخواد زمانی حتی واسه خودم مشخص بشه که خودم اون مدلی… بیخیال. به نظرم این دست خودمه. مواظب خودم خودم باید باشم. ولی خدایا! کمکم کن. میترسم. نمیخوام حتی ناآگاهانه جنسم با رنگ داغون بشه. خدایا! مواظبم باش! کمکم کن!
میشه جمعه کتلت بپزم؟ تا حالا چندین بار درست کردم و حرف نداشتم! آخ جون! بگذریم از اینکه بیچاره شدم تا عاقبت تونستم بدون خورد کردن و له کردن و از ریخت انداختن درستش کنم. مدتها گیرم این بود که واسه چی کتلتهام خوشقیافه نمیشن. حالا دیگه میشن. اگر این جمعه مجالی باشه باید درست کنم دلم کتلت پزی میخواد.
آخر هفته شلوغی خواهم داشت. پست هفته آینده وحشتناکه. موارد شنبه رو هم که باید آماده کنم. درس و کلاس و… میگم این عادلانه نیست من اصلا تعطیلات ندارم2روز تعطیل هفته آینده هیچ کدومشون توی کلاس من نخوردن. حالا انگار اگر میخوردن من تعطیل میشدم! هنوز اون سالی رو که عاشورا داخل کلاس اینترنتی حاضر شدم یادم نرفته. کلاس! درس! اوه خدا امشب کلاس دارم ساعت مچیم10رو اعلام کرد درسم دیر شد! اوه من رفتم سر درس دیرم شد دیرم شد من رفتم تا بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا! از ته دل، شکرت!

2شنبه عصر. باید درس بخونم. وسطش پارازیت زیاد دارم.
اینترنت زده به سرش. در ورود به تیمتاک گرفتاری داریم. با نت گوشی وصلم. درس میخونم و نه واقعا نمیخونم الان باید بخونم.
امروز عجیب دلم خواست داخل پازل زندگی سر جای خودم باشم. جای1زن. جایی که هرگز نبودم. گاهی بهش فکر میکردم ولی امروز عجیب دلم خواستش. واسه چی من هیچ زمانی در عمرم مهلت نداشتم که زن باشم؟ تمام عمر من تا اینجا به جنگ با زندگی و گذشتن از موانعی گذشت که خیلیهاشون اصلا موانع من نبودن. چی شد که من بهشون خوردم؟ یعنی تمام اون جاده های عجیب و خطرناک فقط به خاطر1میانبر اشتباهی بود؟ مگه میشه؟
واسه چی اینهمه خستم؟ یعنی تقصیر این رفقای نامجازمه که امروز به جای کمک نفسم رو گرفتن؟ شاید لازمه بس کنم. واقعا احساس خستگی میکنم. یکجور خستگی مسخره. شبیه ضعف.
خدایا کاش پول… بیخیال. الان به نظرم اگر1کسی بیاد بگه هرچی پول لازم داری تا مشکلات فعلیت حل بشن میدم بهت عوض هم نمیخواد بدی اصلا مال خودت به شرط اینکه همین الان بلند شی امشب هر جا که میخوایی کاملا قانونی بری حسش نیست که بلند شم. دلم… نمیدونم. گیریم که رفتم. خب بعدش؟ بعدش چی؟ اونجا چی منتظرمه که اینجا نیست؟ اوه! اینجا مهر مدرسه منتظرمه. خخخ. خوشم نمیاد. نظرم عوض شد اون1کسی بیاد بده پوله رو میرم میرم.
ولی جدی الان اگر1پول حسابی دستم میرسید… جدی چیکار میکردم؟ بذار یهخورده خیال بنویسم کیف میده.
اول میرفتم حکم بازنشستگی زودرسم رو همیین الان میگرفتم یعنی استارتش رو میزدم. بعدش1سال مرخصی بدون حقوق تقاضا میکردم تا حکمم برسه. بعدش از تصور اینکه دیگه مدرسه نمیرم و لازم هم نیست نگران درآمدم باشم حالش رو میبردم. بعدش میرفتم1خونه کوچولو1جایی اون طرف میگرفتم. بعدش هم1حساب کوچولو همونجا باز میکردم. بعدش هم واسه همیشه از این بخش از خاک میزدم بیرون و دیگه هرگز پشت سرم رو نگاه نمیکردم. بعدش هم… بعدش چی؟ هی! به نظرم فقط… نه نمیخوام بذار عوضش کنم.
اول میرفتم دنبال بازنشستگیم و مرخصی بی حقوقم. بعدش همینجا1حساب کوچولو با1سود کوچولو باز میکردم. بعدش هم از اینکه دیگه لازم نیست برم مدرسه درس بدم و لازم هم نیست دلواپس درآمدم باشم حالش رو میبردم. بعدش هم میرفتم1سیستم نو میخریدم تا بتونم با خیال راحت این یکی رو تعمیرش کنم. بعدش هم جای وان حموم رو باز میکردم تا بتونم1دونه بزنم. بعدش هم1نت تیکر میخریدم به خدا دستم داغون شده به خدا گاهی بدجوری درد میگیره. بعدش هم به تمام مواردی که دلم میخواست انجامشون بدم و نمیشد میرسیدم. بدون دلگیری از رفتن تعطیلات محدودم منتظر میشدم کرونا بره تا بعدش برم کلاسهای هنرم رو تکمیل کنم. پیگیر مدرک آیسیدی الم بشم. کلی کیک و شیرینی شکلاتی که دلم میخواد رو بلد میشدم و میپختم. بدون استرس از رفتن زمان زندگی میکردم. کرونا که میرفت میرفتم تفریح میکردم. جای دور هم نه. کتابخونه و رستوران و هر جا دلم میخواست. بعدش هم… ای بابا!
به نظرم بد نیست دیگه از خواب بپرم. پولی در کار نیست. خب خوش گذشت. فقط این خیالپردازی ها شبیه الکل می مونن. بعدش خماری میارن. ولی واسه چی؟ واسه چی من باید خمار چیزی باشم که واقعیت نبود و نیست؟ خدایی من واسه چی اینهمه…
من جام امنه. سقفم بالای سرم هست. اگر برنامه ریزی داشته باشم میتونم اون شیرین های دوست داشتنی رو بلد بشم. دردسر و جنگ اعصابب از نوع برون از خودی هم ندارم. مشکلی ندارم که حلش به کسی جز خودم بسته باشه. گیری ندارم که به کسی گیرم بده. دردی ندارم که درمونش دست کسی جز خودم یا خدا باشه. اینجا داخل4دیواریم جام امنه. بدون هیچ بستگی تلخ و دردناکی که خواب و بیداری هام رو خراب کنه و از زندگی بندازدم. خب1سری گیرهایی هم هست. از جنس آرزوهای برآورده نشده. ولی اینها گیر نیستن. اینها آرزو هستن. گاهی هم ناکامی. ولی واقعا مشکل نیستن. مشکل رو بهار داشتم. اون مشکل واقعی بود نه اینهایی که الان حرفشون رو زدم. خدا رو چه دیدی شاید مهر امسال1چیز خوبی بشه. اصلا شاید مثلا بگن ببین ما کتابخونه اداره رو راه اندازی کردیم منتقل میشی اونجا. تعطیلات تابستون پر ولی جات اونجا در سکوت1اتاق تک نفره امنه. بازنشستگی هم اگر عمری باشه عاقبت میاد. یا2سال دیگه یا12سال دیگه عاقبت زمانش میرسه. شاید بتونم در20سالگی سابقه کارم بگیرمش. شاید منتقلم کنن1جای آروم که اصلا دلم بازنشستگی نخواد. هنوز کلی راه تا اون زمان هست. شاید من بتونم خیلی چیزها رو واسه خودم عوض کنم. شاید… به نظرم این مدل خیالپردازی هم قشنگه. گیریم که هیچ کدوم از این چیزها هم نشه. نهایتش اینه که اوضاع همین طوری پیش بره. یهخورده بهتر یا بدتر. خب که چی؟ یعنی واقعا اینقدر بده؟ شاید خیلی دلچسب من نباشه ولی واقعا اینقدر بده؟
امروز پیش از اینکه بیام اینجا شنونده قصه درد کسی بودم. نمیدونستم باید چه مدلی بهش آرامش بدم. و زمانی که شنیدنهای من تموم شدن و در سکوت بهش تمرکز کردم، دیدم چقدر واسه اون آدم دردم میاد و در کمال خودخواهی دیدم که چقدر از اینکه من خودم از این مدل گرفت و گیرها ندارم احساس سبکی و لذت میکنم. راست میگم. این لحظه شاید معرفت نباشه ولی حس لذتم دلیه. خدایا! من زمانی اونهمه واسه گره های سیاه زندگیم، دردهام، بنبست های ناگذرم، دعاهای بی جوابم، بهت نق زدم. باز هم خواهم زد. ولی من مرد این مدل میدونها نیستم. نه صبوریش رو دارم نه توانش رو. تو میدونستی و من نمیدونستم. حالا میدونم. انگار امروز اینجا در این لحظه و این مکان با تمام قلبم دارم حس سبکباری از اینکه قصه ای که امروز شنیدم داستان خودم نبود رو نفس میکشم. خدایا! خیلی خدایی. خیلی میخوامت خیلی!
در میزنن.
خب برگشتم ولی باید برم. مادرم و خالم. باید برم پیششون. اینو هم بعدا میزنم. خدایا! ببین منو! خیلی میخوامت خیلی! ساعت6و11دقیقه به ساعت سیستمم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روی لبه‌ی تهوع.

1شنبه بعد از ظهر. سعی میکنم درس بخونم. ماکارونی پختم. کلی چیز واسه خوردن داشتم ولی لوازمش رو خریدم و پختم. باید1کاری میکردم وگرنه از پنجره میپریدم پایین. کاش فعلا واسم بس باشه الان دیگه هیچ چی به نظرم نمیاد که انجام بدم تا تعادلم رو نگه دارم. خدایا! این جهانت بیش از اندازه عجیبه! دیده ها و شنیده ها و دریافت های این روزهام رو به خدا اگر خودم ندیده و نشنیده و درک نکرده بودم امکان نداشت باور کنم. هر کسی واسم میگفت که دیده و شنیده یا میزدم توی دهنش یا چنان به فحش میکشیدمش که تا ابد دروغ بافتن رو به روی منو یادش بره! حالا هیچ کدوم از این معامله ها رو با خودم نمیتونم کنم. کاش میتونستم!
حالاست که مادرم برسه. نمیخوام اینجوری گیج ببیندم. خدایا اون بالا نشستی چه مدلی تعادلت رو حفظ میکنی من روی زمینت دارم از حیرت میپاشم تو چه جوری میتونی!
فشار چشم پدرم رو درآورده. شکر خدا هنوز شدید نیست ولی بد اذیت میکنه. من در مواقع عادی فشار چشم ندارم اصلا نمیدونم این چیه. چشمهام آتیشن. باز نمی مونن زمانی هم که بسته میشن حرارت پلک هام کلافه ام میکنه. دردش رو نمیخوام تحمل کنم. اذیتم میکنه. اذیتم میکنه!
اطرافیانم میگن نکنه کرونا گرفتی. بعدش میگن نه نگرفتی چون باقی علامتهاش رو نداری. خدایا تمام ذهنم انگار کوبیده شده به کوه. واسه چی من اینطوری شدم؟ یعنی غافلگیری اینقدر میتونه سنگین باشه؟
خیال میکردم بعد از این مدت مهمونی روی خاک خدا و اونهمه تجربه های کزایی دسته کم2درصد مخلوقات پروردگار رو… بیخیال. باید1فکری واسه درآوردن ذهنم از بی حسی کنم وگرنه1کاری دستم میده این مدلی نمیتونم روزم رو ادامه بدم.
کرونا رسما داره حالش رو میبره. قرمز داره میرسه بهمون. شاید هم تا حالا رسیده و نمیگن. تصور تکرار قرنطینه هیچ مثبت نیست. دیروز استادم میگفت واقعه در هر حال پیش میاد و نمیشه ازش فرار کنیم. مواظب خودت باش. گفتم چشم. خدایا به خیر کن هیچ دلم نمیخواد با این بیماری درگیر بشم.
این روزها کشور من معدن درد شده. کرونا. سیل. پیش از اینها هم که… خدایا بعدیش چی میتونه باشه! نکنه بدترش هم برسه؟ من واقعا حس میکنم دیگه تحمل ندارم. اطرافم پر از اخبار و صحنه های سیاهه. مردمی که درد میکشن. سیلزده هایی که گلآب همه چیزشون رو برد و جونشون رو گرفت و حتی جنازه هاشون رو هم پس نداد. همراه هزارتا درد دیگه. خدایا واسه چی همیشه منفی برنده میشه یعنی هیچ زمانی هیچ زمانی حق با ما نیست؟ واسه چی اجازه میدی؟ این ملت گناهشون چی بود؟ آخه چه خطایی اونقدر طاوانش سنگینه که چندتا نسل باید پس بدن و تموم نمیشه و هیچ اثری از سبکتر شدنش نیست؟ تا کی ادامه داره؟ از ما که گذشت ولی یعنی واقعا آیندگانمون هم باید شبیه ما خاکستر بشن؟
تا جایی که بتونم از اخبار سیاه سیل و کرونا و قیمتها و جنگ حجاب و بحث نافرجام برجام و تحریمها که سرنوشت منو درو کردن عقب میکشم. نمیخونم نمیشنوم نمیخوام بدونم. کاش میشد! در هر حال اطلاعات شبیه گل و لای سیل از درز حصارهام وارد میشن و خاطرم رو. خاطرم! آخ خداجان تمام خاطرم امروز انگار با چکش له شده تمام ذهنم تمام ذهنم درد میکنه! حس میکنم اگر بیشتر متمرکز باقی بمونم به تهوع می افتم. خدایا من واسه چی این طوری شدم؟
مادرم الان میرسه. خودم هم دیگه نمیخوام بنویسم. معده ام داره شروع میکنه ارور دادن. خدایا نه! از این حالت خوشم نمیاد. کاش پیش نیاد واقعا اذیت میشم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا اصرار نیست فقط دعاست.

بعد از ظهر جمعه.
مادرم و بقیه تونستن از ارتفاعات بیان پایین. خدایا شکرت!
امروز نمیتونم چیزی بپزم. خیلی هم حصش نبود یعنی بود ولی خیلی نبود. درس میخونم البته نه کامل. باید این متنه رو توضیح بدم حس توضیح نیست. توضیحم درد میکنه.
به نظرم باید واسه1کسی دلواپس باشم انگار1بلایی داره سر بیداریش میاد. خدایا من که روانشناسی بلد نیستم دیشب داشتم از ترس سکته میزدم هیچ مدلی هم نمیتونستم تمرکزش رو متمرکز کنم و مسیرش رو بچرخونم به1طرف بی خطر. به جان خودم داشتم دیوانه میشدم هرچی میکردم نمیشد. امروز هم کم و بیش همین مدلیه. خدایا کاش1کوچولو علم روان سرم میشد! من که دیگه عقلم به جایی نمیرسه خودت به خیر کن!
همچنان دلم بیرون زدن میخواد. بد نیست امشب1دوش حسابی بگیرم. خدایا این متنها رو باید بلد بشم واسه چی توضیحم نمیاد! دلم میخواد میشد شبیه بقیه آدمها باشم الان هم بلند شم برم جایی. مثلا با رفقا بریم کافه کاج یا کنتاکی و… اوه خدا کرونا! واییییی کرونا کرونا کرونا! نه نمیخوام اگر گرفتار بشم نتیجه بدجوری وحشتناکه. خب پس کاش شبیه بقیه میرفتم خونشون و اونجا… نه! خونه نه! نمیخوام! نمیتونم! اه خب واسه همین میگم کاش شبیه بقیه آدمها بودن دیگه! خدایا واسه چی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته! دقیقا هیچ چیزم! الان دارم به خیلی چیزها فکر میکنم که اینجا نمیشه گفت ولی تفاوتهای خودم در اون خیلی چیزها رو دارم میبینم که شبیه هیچ کسی از اطرافم نیست. مثلا اینکه صاف زدم خودم رو گرفتار کردم داخل این… این… این… ول کن کلمه واسه توضیحش موجود نیست. حالا تا ابد اینجا ولو بشم و به قول احمد اونقدر ماه و مهتاب بنویسم که عقل نداشته ام بپره بره! زهرمار! خب این چه داستانیه این این…
کاش دسته کم اینجا رو یهخورده به آدمیزاد میرفتم! نرفتم. کاریش نمیشه کرد! این هم طاوانش. ولی جدی من واسه چی… بیخیال ول کن بابا!
نامجازهای من دارن از کمک بهم عاجز میشن. دیگه کمتر جواب میده. از بس بهشون گیر دادم جسمم باهاشون قاطی شده الان دیگه نمیتونن خیلی کمک کنن. شاید یکی2ساعت بعد بشه ولی خوشبین نیستم.
میگم این روزها واسه چی اینجوریه؟ من که از جوهر خلقتم هیچ چی مخ توی سرم نبود تمام عاقلهای اطرافم هم دیوونه شدن هرچی میکنم درست بشن نمیشن! اصلا انگار… دقیقا… خوابن. خوابه خواب. هرچی هم میکنم بیدار نمیشن. خدایا من زورم نمیرسه واقعا نمیرسه میشه خودت از اون بالا1سطل آب سرد بپاشی بهشون بیدارشون کنی؟
داخل اتاق همیشگی سنگر گرفتم. تنها نیستم. چقدر خستم! خدایا بی نق و آخ و واخ من واقعا خستم. کاش راه واسه رفتنم باز میکردی؟ خدایا ببین منو! اصرار نمیکنم. دارم دعا میکنم. سر گیر دادن هام ندی بهم پدرم رو دربیاری! من اون طرفش رو نمیبینم فقط دعا میکنم. خب خاکیه و دلش. دل میخواد دیگه. به خیالم اون طوری اوضاع بهتر میشه. ما دعا میکنیم باقیش با خودت. لطفا سر دعاهای من کار دستم نده ولی اگر بشه مصلحت بدونی این در رو باز کنی… خدایا نمیشه؟ یعنی هیچ مدلی؟ یعنی اصلا راهی نیست؟ من واقعا دلم رفتن میخواد. از اینجا. از همه جاهایی که میشناختم و میشناختنم. این خاک این آسمون این…
هیچ زمانی اینهمه دلم بریدن و رفتن نمیخواست. من دیگه هیچ دلیلی واسه موندن پیدا نمیکنم جز جبر. فقط جبره که این گوشه از جهان نگهم داشته وگرنه واسه همیشه میرفتم. از همه جا میرفتم. برای همیشه میرفتم. از تمام مکانهای آشنایی که میشناختم. از بین تمام آشناهایی که میشناختنم. جدی کاش میشد! بذار اگر غربتی هست واقعا غربت باشه نه در مکانهای آشنا و بین افرادی که1عمر دیدی و شنیدیشون! خدایا! ای کاش مصلحت میدیدی این راه باز میشد واسم! واقعا دیگه دلم نمیخواد. ای کاش میشد اجازه میدادی من میرفتم! از همه جا. از تمام مکانهایی که میشناختم. از تمام افرادی که1عمر گذشته و نشناختنم و اطمینانشون به اینکه حسابی میشناسنم. خدایا چقدر خستم! اگر بدونی! خیلی بد خستم خیلی! کاش مصلحت میدیدی کمک میکردی! واسه تو فقط1اشاره کوچیکه. کاش میکردی! کاش میرفتم!
داره2میشه. فقط3دقیقه. خوابم میاد. کاش بتونم امشب درس بخونم. خوشم نمیاد فردا درگیر باشم. ساعت2دقیقه به2بعد از ظهر جمعه. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی خمار، کمی بیدار.

جمعه صبح.
دلم واسه بیرون زدن ضعف میره. هوا بدجوری گردشیه. دلم میخواست میشد به توصیه دوستها گوش کنم بلند شم برم جایی. حتی خونشون که در موردش بهم زیاد گفتن. هر دفعه هم من چرخیدم و از زیرش در رفتم. چی بهشون بگم اونها معرفت دارن و من واقعا اینو در خودم نمیبینم. خونه ها امنتر از اون بیرونن کرونا کمتر دستش میرسه ولی من موافقش نیستم. ابدا موافقش نیستم. رفتن به خونه دوستها رو دلم نمیخواد. ابدا نمیخواد! ابدا!
چه سکوتی! خدایا پنجره ها رو باز کردم هوای اینجا عوض بشه کمک کن شلوغ نشه واقعا دلم میخواد پنجره ها باز بمونن.
عجیب دلم حکم بازنشستگی میخواد. حس میکنم روحم واسش ضعف کرده. دورنمای مهر امسال با توجه به شرایط موجود اصلا به نظر جالب نمیاد. بیخیال. هنوز مونده.
هشدارهای بارندگی و سیل همچنان ادامه دارن. خدا به خیر کنه! مادرم و بقیه در ارتفاعاتن. چقدر گفتم متوقفش کن الان نرو. گوش نمیدن که. خب از دست من بیش از این برنمیاد. که توصیه کنم. مادرم هم مثل همیشه گوش نمیده. احتمالا اون بالا گیر کرده باشن. هنوز زمان برگشتشون نشده ولی مطمئن نیستم بتونن فعلا برگردن. خدایا اینها گوش نمیدن مواظبشون باش.
اونقدر دلم تغییر موقعیت میخواد که وصف نداره. و حاضرم واسش چیکار کنم؟ هیچ چی چون چیزی از دستم برنمیاد. باید در مسیر خودم باقی بمونم چون در شرایط موجود تغییر مسیر واسه من شدنی نیست اگر هم باشه من راهش رو بلد نیستم.
باید درس بخونم. فردا شب کلاس دارم. دنبال جایی هستم که داستانهای زبان اصلی رو بدون دردسر ازش بردارم بخونم. دلم1کار خونگی میخواد که بشه ازش پول درآورد. حریص نیستم ولی دلم میخواد کاری کنم که حس کنم داره بهم نتیجه میده. و پول یکی از مواردیه که میتونی ورود و خروجش رو به روزمرگی های زندگی حس کنی واسه همین دلم1کار خونگی میخواد که بشه باهاش پول درآورد.
پول! اوه چقدر پول میخوام! البته این پول میخوام حسابش از بحث اون بالا جداست. این پولی که میخوام خیلی مبلغش بزرگه هرگز دستم بهش نمیرسه ولی نق زدن که خرج نداره خواستن هم همینطور. بذار من پول بخوام. چیزی که نمیشه. ولی جدی کاش من پول داشتم. اونقدری که لازمه واسه عوض کردنه خیلی چیزها. من ثروت بی حساب دلم نمیخواد فقط اندازه ای که بتونم1چیزهایی رو عوض کنم1چیزهایی رو هم درست کنم. کاش داشتم! آخ خدا کاش داشتم!
بیخیال. با کاش گفتن فقط روزم تلف میشه خودم هم میرم به خماری نداشتنها. درسم دیر شد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

5شنبه شب. چقدر این شبها… حس توصیف نیست. حس میکنم همه اونهایی که باید بیدار باشن خوابن. عمیق. سنگین. سنگین!
دلم میخواد شونه هاشون رو بچسبم و خیلی خیلی محکم تکونشون بدم و با تمام زورم جیغ بکشم بیدار شید! محض خاطر خدا بلند شید ببینید واقعیت رو! پاشید تا این آتیش به خوابتون نرسیده پاشید تا این سقف آوار نشده و نیومده پایین بلند شید ببینید چی به جای چی داره از دست میره!
خدایا! الان من واسه چی نمیتونم جمعش کنم این… مگه2تا چشم فسقلی چقدر جا دارن؟ این واسه چی تموم نمیشه! هر لحظه که به مقابلم متمرکز میشم این2تا نخودچی فسقلی آماده اعلام آمادگی هستن. خدایا! آخه ببین! منو ببین! خدایا! خدای مهربونم! داری میبینی؟ منو میبینی؟ خدایا! دلت میاد؟ خدایا! الان من چه معامله ای کنم تو سر مروت بیایی؟ خدایا! هرچی تو بگی. فقط این شب رو تمومش کن! آخه من دیگه نفس بریدم واسه چی نجاتت رو نمیفرستی؟ خدایا همه چیز داره از…
تلفن.
برادرم. بیچاره شدم از ترس دلم نمیخواد بشنوه گرفتگی صدام رو. آخه ازم بپرسن چی شدی من چه توضیحی تحویلشون بدم؟ خدایی چی بگم بهشون؟ خدایا! باور کن دیگه نفسم بالا نمیاد! من اومده بودم اینجا خستگی درسم در بره ولی این شبها در هر حالتی که باشم، چه صحبت چه دعا چه خیالپردازی هر چیزی که پیوستگی داره به خودم که میام میبینم دارم صدات میکنم دارم ازت تقاضا میکنم دارم2دستی پاک میکنم هی پاک میکنم هی پاک میکنم هی پاک میکنم ولی تمومی نداره همچنان خیسه. خدایا! من دارم میمیرم! تو همه خاکیهات رو دوست داری. هیچ زمان نشده یک سریها عزیزتر از بقیه باشن واست؟ احتمالا نشده. آخه تو خدایی. تو که شبیه ما خاکیها دل خاکی نداری اینطوری از درد عزیزها بشکنه. تو دل خاکی نداری ولی نمیشه ندونی. نمیشه ندونی چه دردی داره زمانهای این مدلی. خدایا! باور کن دیگه کلمه بلد نیستم. آخه منو ببین! خدایا! چه جوری دلت میاد! آخ خداجان نمیتونم. دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. دیگه نمیتونم تحمل کنم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح زود5شنبه با…

5شنبه صبح زود. بقیه کله سحر بلند شدن رفتن به ارتفاعات. واسه گازکشی یا چیزی شبیه این. خوابم میاد.
کرونا اینجا رو به افتضاح کشید. به لطف کرونا من امروز باید بیخیال کتابخونه بشم و بمونم خونه. خدایا! بیخیال. نق زدن چه فایده داره! این ویروس دیوونه آخر هفته منو خراب کرد با گفتن و گفتن هم چیزی عوض نمیشه. ولی این درست نیست. این خیلی کمتر از چیزیه که خیلیها واسه تفریح انجام میدن و حالا من حتی این رو هم باید بیخیالش بشم. هی! کاریش نمیشه کرد. بیخیال.
این روزها اونقدر فشار روی روانم اومده که حس میکنم کل اعصابم به شدت ملتهبه. احتمالا الان خود خدا هم از اون بالا خندش بگیره و بگه الان تو چی میگی این وسط اصلا به تو چه! خدایا! باشه به من چه ولی تو چی؟ تو خدایی و بی خطا. خاکیها خدا نیستن. اشتباه هم میکنن. الان ما بگیم همگی غلط کردیم تو رضایت میدی؟ قربون اون حکمتت برم خب1حرکتی بزن دیگه! گیریم ما1میانبر و اشتباه بریم. تو باید1بمب توی زمینمون بندازی بعدش بشینی اون بالا تماشا کنی؟ به نظرت بس نشده؟ قربون مهربونیت بیا درستش کن خداوکیلی من یکی پاک نفله شدم فقط از تماشا اعضای اصلی میدون که جای خود دارن. خدایا! دیگه کلمه هام واسه دعا تموم شدن تو که خودت همه رو میدونی باور کن دیگه روانم بیشتر از این نمیکشه محض معرفت بیا این افتضاحی که خورده به ماجرا رو درستش کن اومده مثل1بسته باروط خورده وسط تماشاهای من. خدایا آخه من که پدرم در اومد از دستم هم هیچ چی برنمیاد خب تو که میدونی و میتونی درستش کن آخه!
چی بگم! کاش راهی بود که حکمتت از نشدنها و ندادن ها رو پیش از اینکه دیر بشه میفهمیدیم! ولی ما خاکیها یا اصلا نمیفهمیم، شبیه من که هنوز نفهمیدم این بنبست آیلتس رو واسه چی تماشا کردی که بزنه نفله ام کنه، یا شبیه الانِ من خیلی دیر میفهمیم که واسه چی هرچی دعا میکردیم1چیزی بشه نمیشد. خدایا باشه ما نمیدونستیم بیخودی گیر دادیم بهت. ولی به نظرت هنوز باید مشق جریمه بنویسیم؟ میشه باقیش رو به خاکی بودنمون ببخشی؟ خدایا لطفا! ببین منو! باور کن دیگه جا ندارم. بدجوری دارم اذیت میشم. نامجازها تنها در روهام هستن و دیروز از بس بهشون گیر دادم الان تمام راه تنفسیم انگار تیر میکشه. خدایا! من دارم میمیرم! کمکمون کن!
هنوز زوده واسه بلند شدن. دلم نمیخوادش. میخوام بخوابم. بخوابم. آخ خدا میخوام بخوابم. صبح به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جهت رفع سکوت.

3شنبه صبح. خدا چی میشد بر اساس1معجزه همین الان زنگ گوشیم میخورد میگفتن کلاس امروز یعنی امشب کنسله! خدایا پس معجزه هات رو واسه کی نگه داشتی؟ چندتاش رو بفرست بیاد دیگه!
درس میخونم وسط پارازیتها. پارازیتهایی که خودم میپاشم وسط درس خوندنم. بلند میشم میرم میام و و و…
تمام اعصابم از دلواپسیهایی که پشت سر گذاشتم و هنوز باهاشون درگیرم گزگز میکنه. انگار چندتا انفجار وحشتناک پشت سر هم گذشتن و داخل گوش روانم ازشون نبض گرفته. ولی در حال حاضر همه چیز در تماشاهای من انگار به یک حالت منجمد آماده انفجار ثابت مونده. انفجارهای اولیه رو پشت سر گذاشتیم و الان یک ثبات ترسناک شکستنی روی تماشاهام رو گرفته. خدا به خیر کنه!
هوا به شدت گردشیه. درس و کرونا اجازه نمیدن. کاش میشد!
خاطرم باشه امشب داخل پیج اینستام یک پست بزنم.
کلاس نویسندگی تیمتاک در حالت تعلیقه. هفته هاست که نداشتیم. من هم پیگیر نشدم. به شدت واسه هر مدل پیگیری خسته ام.
خدایا چقدر چیز دارم بنویسم! واسه جمعه، واسه15مرداد، واسه27مرداد، وووییی!
امشب کلاس دارم باید درس بخونم. خدایا فقط2تا متنه چند دفعه بگمشون حله دیگه!
میشه دوباره5شنبه برم بیرون؟ جای بدی نه فقط کتابخونه. بعدش هم نمیدونم کجا. شاید کافه شاید خونه.
عجب آخر هفته شلوغی! ولی بیخیال من اگر از کرونا جرأت کنم زمانش رو باز میکنم ولی کرونا. آخ آخ کرونا! از این جدیدش هیچ خوشم نمیاد. واکسن‌گریزیش و نشانه های جدیدش رو هیچ نمیپسندم. گندش بزنن!
حس نق ندارم. فقط دلم خواست بیام اینجا سکوتم رو بشکنم. این هم یکی از پارازیتهای خود ساخته بین درسیمه.
مهر که بیاد باید اینجا رو تمدیدش کنم. هزینه ها وحشتناک شدن. اگر این دفعه زورم نرسه… اوه باید برسه واقعا نمیخوام به فردایی که اینجا دیگه واسه من نباشه فکر کنم. به شدت دلم میگیره. باید تمدیدش کنم. بیخیال کو تا مهر!
مهر! ازش خوشم نمیاد. کاش تا مهر اتفاقی می افتاد! یک غیرمنتظره خیلی عجیب و خیلی مثبت! کاش میشد! خدا رو چه دیدی شاید هم شد! این دنیا همه چیزش عجیبه تا مهر هم هنوز کلی زمان باقیه شاید زد و… آخ خدا چه خیال قشنگی! کاش میشد!
داره10 و نیم میشه. بد نیست دیگه بس کنم و اون2تا متن کوفتی رو ضربه کنم. من که میدونم بعد از ظهر مرد درس خوندن نیستم پس بهتره بجنبم. ولی خدایا هنوز منتظر معجزه گوشی و تعطیلی کلاسم هستم. کاش میفرستادی!
دیرم شد. درس. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

4شنبه شب. ساعت10و8دقیقه. خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

قهوه همراه با استرس.

4شنبه صبح. عجب گرمای وحشتناکیه اینجا!
استرس دارم. حس و حالم شبیه روز پیش از کنکوره. یادش به شر! از تکرارش متنفرم. از صبح هیچ کجا بند نمیشم. دلم نمیخواست از تخت بلند شم و در عین حال اونجا آرامش نداشتم. بلند شدم. دوباره ولو شدم. دوباره بلند شدم. دوباره ولو شدم. بی هدف داخل خونه راه رفتم. نشستم. پا شدم. کارهای ریز خونگی رو انجام دادم. دوباره نشستم. دوباره پا شدم. خدایا واسه چی من اینطوری شدم؟
کاش حواسم متمرکز بشه نتهای کلاس شنبه رو جمع کنم! این چرت و پرت گفتنها کمک نمیکنه. پس چی کمک میکنه؟ خدایا چی کمک میکنه؟ خدایا من چی از دستم برمیاد؟
مادرم زبون ایسپیک سیستمم رو کم و بیش میفهمه. بیشتر از حد انتظار. تازه فهمیدم. خیلی بد شد. تا حالا چیزی نگفته بود از کجا باید میفهمیدم! اوه خدا!
در حال حاضر در وضعیتی نیستم که دلواپس این منفیهای فسقلی باشم. خدایا توکل به خودت!
اگر امروز نت برداریهای شنبه رو انجام ندم فردا گرفتار میشم. باید انجامش بدم. باید انجامش بدم. باید… باید بلند شم از اینجا. باید یک طوری خلاص بشم از این… باید یک طوری… کاش میشد میزدم بیرون! هرچند اونجا هم احتمالا پناهم نبود و بعدش دلم میخواست سریع برگردم خونه. خدایا میخوام برم بیرون میخوام از اینجا برم بیرون واسه چی نمیشه؟
ساعت چه سریع داره11میشه! کاش بره! نه نه اشتباه کردم کاش یهخورده یواشتر بره! تلگرام. ببینم کیه.
چیزی نبود. چی باید باشه؟ الان هیچ چی نیست. پس کی هست؟ کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ خدایا توکل به خودت!
ساعت نزدیک11صبح4شنبه. نمیتونم اینجا بشینم. نمیخوام بنویسم. نمیخوام ویرایش کنم. نمیخوام غلطگیری کنم. تا بعد.