1شنبه صبح. نشستم درس بخونم. کاش بخونم! دیر کردم. امروز صبح رفتم زیر دوش و اونقدر اونجا موندم که یادم اومد بیرون از اون دیوارهای کاشیپوش دنیای واقعی و مسوولیتهایی منتظرم هستن و زمان همچنان داره میره!
جواب دیشب رسید. درمون لازمه ولی جای نگرانی نیست. خدایا! خیلی خدایی! خیلی!
سعی کردم دیشب اینجا بنویسم. نتونستم. دیشب واقعا نمیتونستم. خدایا شکرت! خدایا شکرت! خدایا! شکرت!
گاهی لازم داریم تلنگر رو روی روحمون حس کنیم. گاهی لازمه به خاطرمون بیاد مفهوم واقعی درد یعنی چی. گاهی لازمه از خواب بپریم و نقش تاریک وحشت و درد واقعی رو ببینیم. گاهی لازمه. لازمه واسه1احمقی شبیه من، که گاهی پر میشم از شِکوِه بر سر هیچ چیز! خدایا من بیدارم. لطفا اجازه نده دیگه پیش بیاد. باور کن من تحملم قد نمیده. اجازه نده پیش بیاد! خدایا! اجازه نده دیگه این مدلش پیش بیاد!
میگن اطرافت رو چند جا ببین. وسط سفر، زمان شادی، در هنگامه ی درد!
گاهی از دستت هیچ چی برنمیاد. نمیتونی عوضش کنی. نمیتونی پاکش کنی. نمیتونی متوقفش کنی. فقط میتونی اون مسیر وحشتناک رو قدم بزنی. همراه مسافر مسیر فقط پیش میری. جفتتون میدونید نه از اون کاری برمیاد نه از تو که کمکش باشی. فقط همراهش میری. فقط قدم میزنی و باهاش پیش میری. فقط هستی. فقط هستی و این حضور، قد1کوه محکم، قد1خورشید گرم، قد1دریا حس سفید وسط1جهان تاریکی…
ممنونم عادل. ممنونم مرضیه. دیگه نمیخوام شماره بگم. ممنون از جفتتون. ممنونم به خاطر پیگیریها، به خاطر پرسیدنها، به خاطر همراهیهایی که من مثل تمام این ماه هایی که گذشتن در سکوت ازشون رد شدم ولی همچنان بود و بود و بود و بود! ممنونم! ولی خدایی، چه جوری شما2تا منو تحملم میکنید؟ من خودم نمیتونم! راست میگم!
هی جفت عزیز! ممنونم از2تاتون. عادل میخونی اینجا رو به همسرت هم بگو! همه ممنونها رو برنداری بری به اون هم بده!
استاد زبانم اینجا رو نمیخونه ولی دلم میخواد بگم. به خودش هم میگم. ممنونم استاد! فقط خدا میدونه چه ارزشی داشت پیامی که داخل واتس بهم دادید. چه سبکم کردن اشکهایی که بعد از پرسیدنهای شما مژه هام ازشون یواشکی خیس شدن. این مدل زمانها، زمانهایی که روح از وحشت یخ میزنه و جسم بیمار میشه، این حضورهای فقط حضور چنان گرمایی تزریق میکنن که توضیح ندارن. درسته بعدش می باریم اما این هم مثبته. این سد اگر نشکنه محکمتر میشه. عمیقتر ریشه میگیره و نتیجه اش… خوبه این باریدن بعد از حس حضور در زمانهای توفان. ممنونم استاد. خیلی واسم با ارزشید خیلی زیاد.
دیگه نمیخوام توضیحش بدم. عادل، مرضیه، استاد هادی نژاد بزرگوار! از خدا میخوام هیچ کدوم از شما3نفر هرگز چیزی که پشت سر گذاشتم رو در هیچ کجای عمرتون تجربه نکنید! ممنونم از حضورهاتون!
زندگی همه چیزش با همه. شب و روز. تلخ و شیرین. سفید و سیاه. زندگی واقعی قصه نیست. عبارت پس از آن برای همیشه به شادی و خوشی زندگی کردن مال قصه هاست. قطعا این آخرین توفانی نبود که من پشت سر گذاشتم. قطعا بعدی هم خواهد رسید. قطعا من باز اینجا یا هر جا درد خواهم داشت و هوارم آسمون رو برمیداره. این خاصیت زندگیه. برای تمام زنده ها. بعضی ها کمتر، بعضی ها بیشتر، بعضی ها هم متفاوت. اما این یکی فعلا گذشت. دیشب فقط خدا حالم رو دید. چه زمانی که منتظر زنگ بودم، چه بعدش که گوشی رو گذاشتم کنار و اصلا… خدایا شکرت! خدایا! شکرت! خدایا! شکرت!
زندگی به من امتیاز نمیده. که حالا چون گیر بودی و الان هم گناه داری بیا2روز خستگی در کن. زندگی منتظرم نمیشه. زمان هم همینطور. من باید به سر و وضع از زیر دوش برگشته ام برسم. موهای نمناکم رو پیش از اینکه در همین حال خشک بشن جمع و جور کنم و به درسم برسم. راستی، دلم آشپزی میخواد. دلم میخواد لازانیایی پاستایی چیزی بپزم. امروز که دیر شده. اگر حسش باشه وسایلش رو اینترنتی بخرم و امشب یا فردا انجامش بدم. اگر هم حسش نباشه بمونه واسه آخر هفته. به نظرم دل آشپزی هم واسه من تنگ شده.
ساعت9و34دقیقه صبح1شنبه به ساعت سیستم این رفیق سفید من. دیرم شد. تا دیرتر نشده بجنبم. تا بعد.
پساکلاس.
عصر شنبه. کلاسم خیلی با حال بود! دوستش داشتم. امشب هیچ بعید نیست که انتظار سیاهمون به1جایی برسه! کاش برسه! خدایا! کمکمون کن!
یک کتاب جدید تبدیل کردم که بخونم. داستانهای کریسمس تموم شد. داستان اولی و آخریش رو از همه بیشتر دوست داشتم. هیچ کدومشون واقعی نبودن ولی این2تا رو بیشتر از همه دوست داشتم. چون بهم درسهایی رو یاد دادن که هرچند ازشون بی اطلاع نبودم، ولی تکرارشون قشنگ بود و لازم. از این نویسنده و این کتاب جدیده هیچ چی نمیدونم. جایی که عاشق بودیم. باید بخونمش. باز اون حس بعد از کلاس داره ولو میشه داخل رگهام. دوستش دارم.
حسش نیست از داستانهای اطرافم نق بزنم. یهخورده زیادن. بیشتر از پیش. خدایا اطراف من… آخ خدای من! آخه واسه چی؟ اه ول کن اصلا به من چه!
کرونا دوباره حمله کرده. نمیدونم دلواپسیهای خونوادم کاملا درسته یا نه. ولی حمله کرونا واقعیه. گیریم کمی کمتر از چیزی که اونها ازش ترسیدن. مادرم میگفت بیمارستانها دوباره شلوغه. خدایا من میترسم. یعنی دوباره وارد تایم قرنطینه میشیم؟ به نظرم نه نمیشیم. ترجیح بر نادیده گرفتن و مقابله کردنه. بستگی داره به خیلی چیزها. پیشرفت این ویروس و وضعیت اینجا… خدایا آخه ما چه تقصیری کردیم که گیر افتادیم وسط این… این… این… قیامت!
ظاهرا دوباره بیرون رفتنم پرید. خب طوری نیست این هفته که گذشت نرفتم. کتابم و تفریحات کوچولوی مجاز و نامجازم تأمین باشه خیلی سخت نیست من عادت کردم نق هم میزنم ولی تحمل هم میکنم. اینترنت و کتاب و نامجاز جات و درس هام. خب به نظرم تا حد زیادی بسه. گاهی هم که خسته میشم میشه یک کارهایی کرد. مثلا از ترس سکته بزنم و زیر ماسک و شیلد برم موارد لازمه رو بخرم یا همینجا با سفارشهای اینترنتی خودم رو بذارم دم تیغ ریسک و دردسر. اوه نه دردسر نه من این روزها از بیمار شدن بیشتر از هر چیزی وحشت میکنم. هم واسه خودم هم واسه اطرافم. ابدا دلم نمیخواد درگیر بیماری بشیم. خدایا! کرونا! اوه خدایا! خدایا لطفا حفظمون کن!
باید واسه3شنبه درس بخونم. زوده حالا. فردا. امشب خستم. خستگی دلچسب بعد از کلاس.
دلم خوردنی میخواست چیزهایی خوردم که اصلا بهم حال نداد الان هم… آخ آخ دلم! خواستم چیزمیز بخرم منصرف شدم. شاید لازم بود منصرف نمیشدم اونها بی دردسرتر بودن. آخ دلم این چیچی بود خوردم!
کاش امشب این بلاتکلیفی ختم به خیر بشه! خدایا داره مغزم از ترس منفجر میشه. از دست من چی برمیاد؟ نمیتونم گریه کنم نمیتونم نق بزنم نمیتونم چیزی بگم. خدایا کمک کن! خدایا! به خیر ختمش کن من واقعا دلواپسم!
دلم خرید خوشمزه جات میخواد. آخ دلم!
ساعت از5و30گذشته. به6نزدیک میشیم. دلم ولو شدن و کتاب خوندن میخواد.
فیوز این کولر دیوونه هم از اون روز که برق اینجا با اون صدای ترسناک رفت هواخوری هر چند وقت یک بار میپره. هر دفعه باید بزنمش بالا و هر دفعه با خودم میگم این تا کی دووم میاره و عاقبت کی میپره و دیگه سر جاش بند نمیشه. امیدوارم حالا نباشه! واقعا امیدوارم. الان نمیشه تعمیرش کنم. من وصل کردن فیوزی که میپره رو بلدم ولی عوض کردنش واقعا کار من نیست.
تا6عصر19دقیقه مونده. بسه خسته شدم. برم کتاب بخونم و ولو بشم. تا بعد.
تماشاهای تلخ.
4شنبه شب. یونیگرامه خر! واسه چی اینطوری شده؟ خوشم نمیاد!
همه چی آرومه. تنها نیستم. داخل اتاق سنگر گرفتم. دیروز یک انفجار برقی داشتیم. وحشتناک بود. امروز نمیتونستم کولر خونه رو راه بندازم. الان به نظرم درست شده. شب درست درمون آزمایشش میکنم.
فردا باید درس بخونم. جزوه هام رو نوشتم. امیدوارم این بار دیگه نت برداری اضافی لازم نشه باید متمرکزتر باشم.
نگرانم. نه مشکل مال خودم نیست. امروز دلم خواست میشد دستهام رو دراز کنم و1کسی رو سفت بغل کنم و اونقدر محکم بغلش کنم اونقدر اشکهاش رو نوازش کنم که اون گریههای یواشکی متوقف بشن و دل جفتمون آروم بشه. واقعا دلم میخواست. خیلی شدید. خیلی زیاد! خدایا! قربون حکمتت برم. آخه چی بگم! چی میشه بگم! من هیچ کجای قصه نیستم. فقط تماشا میکنم. خدایا! یعنی بین من و تو هیچ تفاوتی نباید باشه؟ یعنی من که1آدم فانیِ خاکیِ بینشونم تماشا کنم، تو که خدایی و قادر مطلقی هم تماشا کنی؟ آخه این درسته؟ باشه میدونم بابا میدونم ولی آخه ما بنده های خاکی که اون طرف دیوار رو نمیبینیم. خواهندگی هم که گناه نیست. از کجا بدونیم حکمت صبر و سکوتت رو! باشه گیر از ماست ولی ما که خدا نیستیم! هرچی بیشتر در زندگی پیش میرم بیشتر میفهمم زمانی که1چیزی رو نمیدی واقعا نباید بدی. ولی خب آخه ما بندهایم. از کجا باید بدونیم؟ ما دعا میکنیم و زمانی که درها باز نمیشن اصرار میکنیم. تو هم که هیچ چی نمیگی. تو سکوت میکنی و ما خیال میکنیم باید بیشتر بخواییم. خب یک طوری واسمون توضیح بده نباید بخواییم تا نخواییم ازت! خدایا! ببین منو! تو جواب ندی از کسی نمیشه بخواییم. دارم اذیت میشم. من نمیتونم کاریش کنم. نمیتونم هم تحمل کنم. من نمیتونم تحمل کنم که ببینم خنده ها روی شونه های من اون طوری دردناک و بی صدا گریه بشن. خدایا تقاضا میکنم! ببین منو! از دست تو همه چی برمیاد. باور کن دارم اذیت میشم. من نمیتونم. نمیتونم ببینم اون اشکها رو. من دستم نمیرسه ولی تو دستت میرسه. خدایا! ببین! منو ببین! خداوکیلی دارم اذیت میشم. درستش کن خدایا درستش کن به هرچی مقدسه درستش کن! خدایا لطفا! به هستیت راست میگم دارم اذیت میشم. خدایا! درستش کن لطفا! لطفا! خدایا! لطفا!
امشب اگر استاد بیاد کلاسه. لای متنم رو باز نکردم. الان هم حسش نیست. باید پست جمعه رو بنویسم. خدایا اصلا یادم نیست محتوا چی بود! من واسه چی این طوری شدم! اینها رو باید سریعتر جمعشون کنم این چه وضعشه؟
بد نیست یهخورده بیشتر مواظب لیسنینگم باشم. متنها تنبلم کردن. باید فیتیله تلاشم رو ببرم بالا.
اخبار بد در مورد خیزش مجدد کرونا و گسترش نامحسوس وبا و این بیماری عجیبغریبی که مشخص نیست چیه داره بیشتر میشه. به نظرم بد نیست دوباره حصارهای ایمنیم رو تقویت کنم. هیچ دلم نمیخواد با حضرات کرونا و وبا و این شبه مسمومیت مسخره که چندتا از آشناها رو چپه کرده مواجه بشم.
فردا5شنبه هست. یعنی بمونم خونه؟ هوا اون بیرون بد نیست. میشه آخر هفته زد بیرون و… اوه نه! به نظرم همینجا جام خوبه. اون بیرون پر از ویروس و دردسره. عوضش اینجا توی خونه سکوت و سقف و سایه و کتابهای قشنگ و البته درس و نامجاز و تمام این مثبتها جمعن. بیخیال همینجا رو عشقه.
بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم گشنم هم شده میخوام برم نق بزنم و دیوونه بازی. تا بعد.
امشب رو عشقه.
3شنبه شب. همیشه بعد از کلاس یک مدل حس کرختی دلپذیر دارم. بارها کلاس رفتم ولی این از بین نمیره. دلم میخواد بخوابم. سعی کردم ولی نشد. بلند شدم واسه هفته بعدم چندتا جزوه نصفه نیمه جور کردم. اینترنت ایرانی مشخص نیست فردا چه مسخره بازیهایی دربیاره خاطرم جمع باشه بهتره.
کتاب دیکنز رو همچنان میخونم. اولین داستانش هدیه کریسمس بود. ما به نام سرود کریسمس کارتونش رو دیدیم. قشنگ بود. خلاصه انگلیسیش رو هم خونده بودم. اوه یک زمانی چقدر کتاب زبان اصلی میخوندم البته ساده شده هاشون رو. به خدا الان هم باشه میخونم نیستش یعنی هستش من باید بگردم. خلاصه این بار ترجمه شدهش رو خوندم. داستانش خیلی خیلی… حسی که آخر داستان بود شبیه حسی بود که خودم مدتها پیش داشتم. چه هوا گذشته ازش ولی این حس رو میشناسم. کتابه به موقع بود. حس قشنگیه. داشت عطرش یادم میرفت. جدی واسه چی ما اینطوریم؟ واسه چی فراموش میکنیم؟ واسه چی مطلب به این مهمی رو یادمون میره؟ اون زمان که انگلیسیش رو میخوندم با خودم میگفتم خوش به حال اسکوروچ. حسش نیست در مورد دیکته اسمش مطمئن بشم. خلاصه دلم میخواست حسش رو تجربه کنم. اون زمان فقط چون روح آینده رو دیده بود دلم میخواست جاش باشم. ولی الان که خیلی از اون زمان گذشته میدونم که این قصه افسانه نبود. خیلی از ما در یک جایی از زندگیمون شبیه اسکوروچ نشونه ها رو میبینیم. فقط لازمه درکمون رو بیدار کنیم تا دریافتش کنه. نمیکنیم. وگرنه من خودم در یک بخشی از جاده عمرم اسکوروچ بودم. حالا میفهممش. آیا واقعا چیزی که باید رو گرفتم؟ گاهی تصور میکنم بله گرفتم. ولی گاهی به نظرم میاد هنوز مونده. تمرین لازمم. خدایا کمکم کن!
هنوز دلتنگم. هنوز از نوشتن هر چیزی که نوشته به حساب بیاد به شدت دلم گرفته. هنوز نتونستم. ولی من همیشه درست میشم. عاقبت درست میشم و از این منظرههای درهم به عنوان یک خاطره تاریک یاد میکنم. گاهی تلخ لبخند میزنم. گاهی آه میکشم. گاهی هم… ولی در هر حال درست میشم. فایده نداره منتظر دستی باشم که کمک کنه دوباره رو به راه بشم. دستی نیست. هیچ کسی نیست. در جادهی من هیچ کسی نیست! اگر هم هست خخخ کارم داره. اصلا خنده دار نیست ولی من بهش میخندم. مدتهاست که میخندم. من عاقبت درست میشم چون باید بشم. یک دسته نفرات هستن که درست شدنم رو میخوان. البته نه به این خاطر که خاطرم عزیزه. من باید درست باشم تا یک چیزهایی درست پیش بره. بیخیال. هر کسی یک نقشی توی دنیای خدا داره. مال من هم اینه. چیکارش میشه کنم! باید بجنبم و سریعتر درست بشم. اگر نشم باید اون موارد رو سینه خیز درست کنم. وایستاده واسه خودم راحتتره. خدایا این… بیخیالش. حکمتت رو شکر. اگر این مدلی میخوایی باشه.
میگن در لحظه زندگی کردن مثبته. امشب شب آرومیه. هوا خوبه. صداها به نسبت امروز کمترن. من تا شنبه کلاس ندارم و فردا میتونم بدون استرس کلاس و درس حسابی توی تختم بلولم. کلاسم بدک نبود و امشب مال خودمه. قسمت درشت جزوه هام رو واسه شنبه جمع کردم و فردا فقط باید نت بردارم که مشکلی نیست. اینهمه مثبت در این لحظه! ایول! امشب رو عشقه! تا بعد.
کمی خسته، کمی دلتنگ.
3شنبه ظهر. خدایا این متن اقتصادی چقدر مسخره هست! افزایش سقف استقراض دیگه چه کوفتیه؟ افزایش سقف استقراض لعنتیه امریکا به من چه؟ اوه خدایا واسه چی از اون تعطیلیهای غیرمنتظره پیش نمیاد؟ گندش بزنن!
وسط تایمهای درسم کتاب میخونم. این بار داستانهای کریسمس. دیکنز. من هیچ زمانی مقدمه ها و توضیحات پیش از داستان رو نمیخونم. حتی یادم نمیمونه نویسنده کیه. من داستانش رو میخوام باقیش به من چه! ولی ایندفعه نفهمیدم چی شد که شروع کردم مقدمه رو خوندن. هنوز هم داخل مقدمه هستم. دیکنز نویسنده مشهور و موفق. با اونهمه سر و صدا و فروشهای انفجاری کتابهاش. تا15هزارتا نسخه. 23هزارتا و… ولی غافلگیریش واسه من اینها نبودن. خودم میدونستم چقدر موفق عمل کرده. ولی اصلا نمیدونستم اونهمه دردسر و سرخوردگی داشته! شاید حسم اشتباه باشه ولی الان به نظرم میاد دیکنز شخصا هیچ لذتی از اونهمه موفقیت نتونست ببره چون فشارها و سرخوردگیهای وحشتناک در اون زمان بدجوری اذیتش کردن. صاف و مستقیم در مورد کتابهاش. کتابهایی که اونهمه مشهور و محبوب شدن. حتی یکیشون مورد تقدیر ملکه واقع شد ولی… همچین چیزهایی رو در مورد خیلی نویسنده ها شنیدم. خیلی شاعرها. خیلی از اونهایی که اثری برای روح آدمها خلق کردن. واسه چی اینطوریه؟
الان دیگه نمیشه باقیش رو بخونم. باید این متن مسخره رو جمعش کنم. باید بتونم چندتا جمله در موردش حرف بزنم. خدایا گندش بزنن گور پدر آمریکا و سقف استقراضیه مزخرفش من چه مدلی سرم بشه اینها رو من بحثهای این مدلی رو به فارسی هم نمیتونم توضیح بدم این… اه گندش بزنن این… این… اه!
باید چندتا خط متن واسه استاد مینوشتم واسه توضیح بابا برفی. ننوشتم. هنوز از نوشتن هر چیزی به طرز بسیار تلخی حس دلزدگی میکنم. انگار کلمات باهام قهر کردن. قدرشون رو اون مدلی که حقشون بود به جا نیاوردم. دلشون نمیخواد. آخه تقصیر من نبود. واقعا نبود! ببخش بابا برفی. اینو تصور نمیکردم. ازم برنمیاد اصلاحش. ببخش بابا برفی. منو ببخش!
فردا شب اگر اتفاقی پیش نیاد کلاس داریم. باید سفر کنم به آبادی. بابا شریف و بچه ها منتظرن. بابا برفی! اگر از دستم دلگیر باشی واژه ها بهم برگه ورود به جهانشون رو نمیدن. میشه یهخورده موهام رو ناز کنی؟ میدونم از پروانه کوچولوت عزیزتر نمیشم واست. یک پروانه دیگه تصورم کن. پروانهی گرفتاری که توفان نه یک زمستون، یک عمره که تعقیبش کرده و عاقبت… آخ از این عاقبت! تویی نیستی که نجاتش بدی. هیچ دونه برفی هم نیست که واسش حرف بزنه تا هوای این هوا از سرش بپره. خیلی بد خستم بابا برفی! میشه توی بغلت جا بشم؟ میشه موهام رو ناز کنی با دستهای سفید مهربونت؟ میشه پناهنده بشم وسط شالت؟ میشه واسم آواز بخونی؟ میشه زیر گوش تبدارم قصه بگی؟ قصهی بهار نگو واسم. تا حالا43تا بهار دیدم که هیچ کدومشون معرفت نداشتن. واسم بخون بابا برفی. از آسمون و دنیای ستاره های روشن و پریهای برفی. تو رو خدا بابا برفی. دارم از سردی و فشار این خاک له میشم. دارم تموم میشم بابا برفی. بیا منو با خودت ببر!
خدایا باز من زد به سرم! درسم موند باید بجنبم. بذار اول یهخورده… پس کو؟ هی رفیق خطرناک نامجازم! بیا کمک کن! میخوام2دقیقه برم آسمونگردی بلکه نفسم بالا بیاد. بسه دیگه نمیخوام بنویسم. برم اول این قیافه مسخره ام رو درست کنم بعدش هم یهخورده مه سواری کنم بعدش هم ببینم این افزایش سقف استقراضی نکبت داستانش چیه. تا بعد.
هوای رویا.
2شنبهشب. باید درس بخونم. فردا کلاس دارم. مادرم1ساعت میشه رفته. پنجره بازه. هوا ملایمه. حس رویا دارم. دلم چندتایی میخواد. میترسم ازشون. رویاهایی که قشنگن اما تعبیر ندارن. دلم تعبیر میخواد. دلم هوای آروم میخواد با بارون ملایم و نسیم مهربون و بوی مخصوصی که ترکیبیه از بوی بارون و دریا و نسیم. خیلی مسخره هست ولی یک چیزی در مایه های صحنه آخر ارباب حلقه ها. اونها سوار کشتی شدن و از مرز زندگی به دنیای افسانه ها رفتن و در آخرین لحظه هوا…
هنوز مرداد نشده. هنوز خیلی مونده برسه. پس واسه چی من این مدلی عجیب دلم تنگ شده واست! از اون مدل بارونی نیست دلتنگی هام. یکجوریه. دلم میخواد فقط همینجا بشینم و نگاهی که نیست رو پرواز بدم از پنجره بره بیرون. بگرده دنبال خودت و هوات و آسمونی که دیگه نمیبینمش. حس میکنم جهانت، جهان تو، جهان اوزیر، جهان تمام همسفرها، جهان بابا برفی، هواش اون مدلیه. همون مدلی که من الان عجیب دلم میخوادش. چند وقت پیش با یک آشنا سوار مه سفید شدیم و رفتیم آسمون. جفتمون میریم آسمون. هی! به خدا من این چیزها رو توی سرش نکردم من اصلا هیچ چی از آسمون گردی نگفتم خودش گفت و من فقط گفتم شبیه خودم. من بلد شدم سکوتم رو نگه دارم. همیشه میگفتی و من… اگر میشد زمانی برگردم عقب… گاهی تشنه ی بازگشتم. فقط واسه اینکه به همین1توصیه ات گوش کنم و سکوتم… اگر میشد برگردم… عاقبت فهمیدم ارزش سکوت رو. دیر فهمیدم. کاش اینهمه واسه فهمیدنم دیر نبود! اما حالا بلد شدم. خیلی دیر اما خیلی خوب بلد شدم. باورت نمیشه چقدر. بعد از خودت اول میشم. کاش میدیدی!
خلاصه که رفتیم آسمون گردی. گفتیم و گفتیم. رفتیم و رفتیم. ملاقات خدا. گفت دلش نمیخواد کسی رو ببینه. گفتم من ولی دلم میخواد. فقط یک نفر. اما آدرسش رو بلد نیستم. گفت از خدا بپرس. همه نشونی ها رو بلده. گفتم پرسیدم ازش. خدا بهم نگفت. خدا گفت، صاحب نشونی گفت بهت نگم. گفت خدا رازداره. اگر طرف بخواد نگه نمیگه بهت. گفتم کاش میگفت. قول میدم وارد نشم. فقط یک نظر کوچولو. فقط یک زمان کوتاه. اندازه یک سلام. اندازه یک لمس دست. اندازه یک جمله کوچولو. اندازه گفتن دلم تنگ شده. راستی! واسه چی گفتی خدا بهم نگه؟ تو هم مهمون نمیگیری؟ شبیه من؟ اونجا که حصاری نیست. تو مواظب چی میشی؟ کاش میشد به خدا بگی نظرت رو عوض کردی! بهش بگی آدرست رو بده بهم. فقط تا دم در ستاره ات میام. فقط…
دلم تنگ شده واست. فقط خدا میدونه چقدر! دلم تنگ شده!
امشب بارونی نیستم. حتی1قطره نباریدم. انگار دلتنگیم هم یکجورهایی عجیبه. امشب ساکت، آرام، بدون بارون، آرام. آرام! فقط دلم تنگ شده. واسه هوایی که هوای تعبیر رویاهاست. توی سرم میچرخه. تاب میخوره. منعکس میشه. میدرخشه. هوای دلتنگیم. هوای دلتنگیه یواشکیم. مثل یک ستاره رنگی سوسو میزنه. نقش میگیره. واضح میشه. میبینمش. میخونمش. فقط یک جمله. کوتاهه و کامل.
“کاش اینجا بودی!”
1شنبه صبح. گاهی واقعا موقعیتهای خطرناکی پیش میاد. گاهی حس میکنی روی یک خط خیلی خیلی باریک وایستادی. خطی که هیچ در رویی نداره و تو هیچ مدلی نمیتونی خودت نباشی. سعی میکنی. ماهها سعی میکنی. سالها سعی میکنی. همیشه راهی هست که ازش در بری ولی گاهی پیش میاد که واقعا شدنی نیست. اون لحظه تمام پوسته های محافظت، تمام لایه های امنیتیت، تمام بخشهای جلدت رو باید رها کنی تا بیفتن. اون لحظه فقط خودتی که روی اون خط به شدت باریک وایستادی و باید ازش رد بشی و پیش بری. بدون جلد. بدون محافظ. بدون نقاب. فقط خودت. من امروز صبح یکی از این خطها رو رد کردم. شکر خدا کسی به نظرم متوجه نشد ولی شاید هم… قطعا کسی خنده و اشکم رو با هم ندید. کسی نبود که ببینه. ولی کاش کسی هم ندیده باشه که کاملا برهنه از هر حفاظی روی اون خط باریک و لغزنده پیش رفتم، پشت سر گذاشتمش و ازش رد شدم. لحظه های خطرناکی بودن. میشه گفت یک طورهایی به خیر گذشت. اگر کسی دیده باشه بعد از این گذار میتونم جلدهای محافظ رو ترمیم کنم ولی اون لحظه ها واقعا نمیتونستم. نمیشد. اونهایی که میتونن زیادی قوی هستن. من هنوز مونده به اون مرحله برسم. نمیدونم دلم میخوادش یا نه. افرادی که به اون مرحله میرسن یک جورهایی علی الظاهر از حس خالی به نظر میرسن. کجا انفجار اونهمه خوده مخفی پودرشون میکنه نمیدونم. الان هیچ چی نمیدونم. فقط اون طرف خط خطرناکی که ازش گذشتم ایستادم و نفسهای عمیق میکشم. خدا رو شکر! خدایا شکرت! داشتم از ترس نفس میبریدم. خدایا شکرت!
همین روزهاست که من و خونوادم بدونیم با چی طرفیم. جوابش باید دیگه برسه! خدایا! به کسی نگیها! ولی حالم خوش نیست. بدجوری خستم و بدجوری دلواپس. باید کمک کنم. باید بهم کمک بشه وگرنه می افتم. کمکی از مدل دست خودت که همیشه سر بزنگاه دستم رو گرفت و از لب پرتگاه کشیدم عقب. خدایا کمکم کن!
اون جراحی کزایی تموم شد. همسر1نیمه هوشیاره. کمی درد داشت. چندتا کلمه ی نیمه بیدار ازش شنیدم. کاش سریعتر از این حال بیاد بیرون! خدایا سریعتر از اونجا بیارش بیرون باشه؟
دیروز با استادم حرف زدم. تا جایی که میشد بدون تمرکز لازم واسش توضیح دادم که چقدر حس خستگی و خشم و ناکامی از…
استادم گوش کرد و آخرش گفت ولی من هیچ کدوم از اینهایی که تو گفتی رو در لابلای چیزی که تو بهم دادی نمیبینم. اونها واسه من مهم نیستن. من لابلای اون نقشها فقط یک نتیجه میبینم. نتیجه ای از یک کار بزرگ که یک نفر در انجامش موفق شده. عین کلماتش خاطرم نیست. آخه به انگلیسی بودن و من هنوز لیسنینگم کمی ضعیفتره. باید دوباره گوش کنم. همیشه بهش میگم شما مهربونید و همیشه استادم عصبانی میشه و میگه نه اصلا هم مهربون نیستم. من واقعیتهایی رو میگم که میبینمشون. این بار هم… استادم رو دوست دارم. بهش عادت کردم. به کلاسم. به حضورش داخل اون صفحه کوچیک و به استرسی که هر دفعه پیش از کلاس و آرامشی که هر دفعه بعد از کلاس بهم دست میده. من هیچ زمانی زبان رو به چشم یک علاقه ندیدم. خیلی ساده. دوستش نداشتم. هنوز هم جزو علایقم نیست. ولی میدونم که فعلا خیال بستن دفتر کلاسم رو ندارم. دلم تنگ میشه. خیلی شدید. خیلی زیاد.
پنجره ها بازن. بوی بارون میاد. از یک جایی، خفیف و ملایم، بوی بارون میاد. چقدر این بوی ملایم رو دوست دارم!
باید درس بخونم. اگر نجنبم استرس پدرم رو درمیاره. باید بجنبم. اول یک مشت دونه واسه پردارهای معصوم خدا بعدش هم درس. تا بعد.
درست در زمان حال.
جمعه شب. درسم موند. امروز سردرد پدرم رو درآورد. الان آرومتره. با درمان و بدون درمان. مادرم از ارتفاعات برگشته. کلی کنارش نق زدم. نتیجه مثبت بود. چقدر من و مادرم عوض شدیم! زمانی میگفتم درد آدمها رو به هم نزدیک میکنه. نمیدونم شاید دردهایی که جفتمون تا رسیدن به اینجا تحمل کردیم، یا تجربه هایی که گرفتیم، یا هر چیز دیگه ای اینهمه عوضمون کردن. من از چیزهایی گفتم که ترجیح میدادم بلند در موردشون حرف نزنم. مادرم متفاوت با گذشته ها دیدشون. از اینکه یک کسی هست که میدونه حسم مثبتتره، کسی که بهم نمیخنده، حیرت نمیکنه، متهمم نمیکنه، هیچ تصور عوضی ای نمیکنه، و همینطوری بی حساب و روی هوا نمیگه بیخیالش، عوضش دلیلهایی رو واسم توضیح میده که خودم تمامشون رو بلدم ولی اینکه یک کسی جز صدای توی ذهن خودم واسم ردیفشون میکنه، بدون حس منفی ردیفشون میکنه، بدون حیرت، بدون هیچ واکنشی که معرف عمق منفی بودن این موارده، هرچند جفتمون میدونیم مثبت نیستن، بهم حس یک آرامش تلخ رو میده که مجازم میکنه هرچند تلخ، بسیار تلخ، ولی سبک، بدون اینکه گریه کنم ببارم.
در این لحظه از نوشتن هر چیزی متنفرم. هر چیزی! خدایا ناشکری نمیکنم من هنوز به خاطر اینکه میتونم بنویسم ممنونت هستم ولی این… این نباید… نتیجه نباید این مدلی میشد. من اونهمه تلاش نکردم که آخرش اینهمه… خدایا واسه چی من نمیبینم! اگر فقط در حد خوندم حتی از فاصله نزدیک میدیدم! آخ که اگر میدیدم! خدایا حکمتت رو شکر!
از هر مدل نوشتنی متنفرم یعنی تنفر که نه به شدت دلزده ام پس چه جوریه که دارم اینجا مینویسم؟ شاید به این خاطر که این نوشتنه خیلی نوشتن به حساب نمیاد. در هر حال تنها راهیه که میتونم حرف بزنم.
راستی واسه چی گاهی افراد اینهمه عجیب میشن؟ آیا واقعا عمدیه؟ میفهمن چه صحنه های سیاهی درست میکنن؟ یا اینکه واقعا حواسشون نیست؟ نمیدونم واقعا نمیدونم ولی با تمام روحم دعا میکنم که خودم از این مدلش نباشم. فرقی نمیکنه نیتم چی باشه ولی اینکه یک نفر رو در زمانی که به شدت ضربه پذیره چنان به مرحله انفجار برسونم که عمق ناگفتنی های ناخودآگاهش رو بالا بیاره واقعا شرط انصاف نیست و هرگز دلم نمیخواد حتی به نیت خیر این معامله رو با هیچ کسی کنم. کاش هرگز به ناخواه مرتکبش نشم!
همسر1فردا باید بره بیمارستان. کاش فردا شب نگهش ندارن! از بیمارستان متنفرم. کاش بعد از جراحی ولش کنن برگرده خونش. شبهای بیمارستانم از ملتهبترین شبهای عمرم بودن. جز این هم شبهای ملتهب داشتم ولی اگر بخوام لیستبندی کنم بیمارستان رو میذارم در ردیف اول قاطی شبهایی که تا خود صبح… بیخیال. اون شبها رفتن. مثل یک کابوس وحشتناک. با این تفاوت که بعد از بیداری میبینی که زخمهای کابوس همراهت به جهان بیداری اومدن و قراره واسه همیشه باهات بمونن. جدی چی شد که من اون شبها رو تجربه کردم؟ مگه من یک آدم معمولی نبودم؟ پس کجای مسیر رو گم کردم که رفتم وسط شبهایی که هیچ مدلی شب من، شب یک دختر معمولی دارای نقص شدید بینایی نبودن؟ آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟ من چطور تونستم جاده هایی اونهمه متفاوت و اونهمه دور از مسیر اصلی و معمولی زندگیم رو تجربه کنم؟ اگر باز هم پیش بیاد باز هم مرد شروع و تحمل هستم؟ اوه خدایا نه! دیگه نه! واقعا در خودم نمیبینم. خدایا نمیخوام حتی تصورش کنم. دیگه بسه!
نظرم رو اصلاح میکنم. شبهای بیمارستان سخت بود ولی نه اندازه اون شبهای ملتهب. در هر حال بیمارستان جزو نفرت انگیز ترینهامه. کاش همسر1فردا شب مرخص بشه و برگرده خونش. خودم اگر بودم ترجیح میدادم مرخص بشم. کاش مرخصش کنن!
دیشب ذهنم شبیه اینکه یک بچه نق نقو داخلش باشه و پا بکوبه زمین و جیغ بکشه بهانه میگرفت. هنوز هم داره میگیره ولی از مدل دیگه. بچه ناسازگار داخل سرم نق میزنه. امشب دیگه جیغ نمیکشه ولی نق میزنه و من دیگه سکوت کردم چون از توجیهش خستم. بد خستم. شدید خستم! خدایا چقدر خستم!
دیروز رفتم ملل. موسسه ای که ترمهای فشرده آمادگی آیلتس رو درش خوندم. خاطرات. خاطرات. آخ از دست خاطرات. همه اونجا منتظرم بودن. تمامشون. شادیها و استرسها و حس التهاب پیش و آرامش پس از امتحانها و اون امید معصوم که بالای سردر تمام سختیهای وحشتناک اون دوران تحصیل سوسو میزد. چقدر مطمئن بودم که اینها همه تموم میشن! من امتحان آیلتس رو میدم و تمام. گیریم که یک بار باختم. دوباره6ماه دیگه میخونم و امتحانه رو میدم و در هر حال با6ماه این طرف و اون طرف عاقبت پشت سر میذارمش! چه حسی داشتن اون روزهای تلخ و شیرین! داخل ملل همه چیزش آشنا بود. هواش. جو متفاوتش. در و دیوارهاش. عکسهایی که داخل قابها بودن. روی دیوار. و چقدر اون روزها مطمئن بودم که یکی از اونها خواهم بود! خدایا! حکمتت رو شکر. فقط نمیدونم چطور دلت اومد! چطور تونستی! آخه واسه چی! نمیگم کاش عوضش میکردی. ولی کاش میشد واسم میگفتی آخه حکمتت چی بود. تو فقط تو میدونی که بعدش چه زجری داشت تحملش. چه دردی داشت تحمل گذشت اون دقیقه ها در27اسفند98! چی کشیدم پیش از ساعت9. چه شعله ای داشتن آتیش گرفتنهام وقتی ساعت9شد. وقتی داشت از9میگذشت. وقتی گذشت. چه تابی آورد ساعت مچیه بیچارهم که وقتی به خودم اومدم فهمیدم که داشتم اون طوری وحشیانه فشارش میدادم. خدایا تو میدونی چه دردی داشت. چه دردی داشتم. به مصلحتت معترض نیستم. فقط دردم گرفت. هنوز هم درد داره. کاش فقط میشد مصلحت ببینی تا حکمتت رو بهم بگی. شاید آرومتر میشدم. چه حکمتی در کار بود که تو با اونهمه مهربونیت، تویی که هیچ کجا حواست ازم منحرف نشد، تویی که در این راه هر جا گیر کردم شبیه معجزه یک کلید توی مشتم گذاشتی، تویی که در آخرین لحظه ها درهایی رو در این راه واسم باز کردی که مطمئن بودم ازشون رد نمیشم، جزوه هایی که نمیتونستم بخونم. کلاس هایی که نمیتونستم حفظشون کنم. تخته ای که نمیتونستم ببینم. تکلیف هایی که نمیتونستم بینایی بنویسم. امتحان هایی که نمیتونستم برگه های بیناییشون رو بخونم. خدایا تو تمام این موانع رو از سر راهم برداشتی. کاش بهم میگفتی پس چی شد که اجازه دادی بنبست آخر اونهمه سخت سر راهم باقی بمونه. اونقدر سخت که هنوز جای ضربه برخوردم باهاش آتیش میگیره. آخه چی شد که مصلحت به این پایان دیدی واسه اونهمه تلاشم؟ اگر حکمتت به موفق شدنم نبود پس چی شد که اونهمه همراهم شدی تا اونهمه پیش ببرم؟ تا انتهای راه و درست قدم آخر… خدایا هنوز بهش که فکر میکنم روانم آتیش میگیره. خدایا شکرت. خدایا حکمتت رو شکر!
فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. سردرد همچنان هست هرچند نه به شدت امروز. دردش جفنگه. اذیتم میکنه. فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. چه جمعه تاریکی بود! فردا کلاس دارم. درسم موند. باید بجنبم. فردا روز بهتریه. صبح میاد. صبحها قشنگن. روشنن. فردا قطعا سبکتره. درس. فردا کلاس دارم. دیرم شد. تا بعد.
محتویات صبح5شنبه.
5شنبه صبح. منتظرم اوضاع درست بشه برم دنبال چندتا کار. گندم این فسقلیها تموم شده باید برم بخرم، دوتا امانتی هم دستمه که باید برم برسونم، و شاید هم1چیزهایی واسه خودم…
فعلا که اینجام و درس میخونم. درس میخونم. فکر میکنم. به خیلی چیزها فکر میکنم.
این روزها سایه سیاه انتظار قد کوه روی سرمون سنگینی میکنه. تا جایی که از دستم برمیاد موج مثبت میپاشم توی هوای مادرم و بقیه هایی که لازم دارن. نمیدونم خودم از کجا تغذیه میشم ولی هنوز زورم میرسه. کاش برسه و کاش زمانی بیاد که دیگه لازم نباشه و اعلام بشه همه چیز مثبته و دیگه نیازی به موج مثبتهای من نیست. خدایا کمک کن!
کلاس نویسندگی تیمتاک از دیشب دوباره شروع شد. باید بیشتر روی آبادی بابا شریف کار کنم.
تیر هم رسیده و مثل تیر داره میره. دلم میخواد به زمان آویزون بشم که نگذره. پایان تعطیلات رو به هیچ عنوان دلم نمیخواد. حس میکنم با وضعیت مضحکی که برای تمام جمعیتمون پیش اومده اوضاع هر لحظه داره مسخره تر میشه و هیچ مایل نیستم برم وسطش و باهاش رو در رو بشم. چاره ای نیست. هرچی بخواد پیش بیاد به موقع خودش پیش میاد و من و همه باهاش مواجه میشیم. ولی میتونم هنوز امیدوار باشم و دعا کنم که تا مهر یک چیزهایی عوض بشه هرچند بعید به نظر میاد ولی امید همیشه هست و میتونه کمک کنه!
همسر1باید شنبه بره بیمارستان واسه جراحی. جراحیش خطرناک نیست ولی ما3تا ترجیح میدیم این داستان سریعتر بیاد و بره و این بچه ها از دستش خلاص بشن.
مادرم در ارتفاعاته. کاش میتونستم واسش کاری کنم. خیلی چیزها هست که اذیتش میکنه و من واسه رفعشون کاری از دستم برنمیاد. فقط باهاش حرف میزنم و سعی میکنم تخفیف و تسکین باشم. کاش باشم!
بیشتر از خیلی واسه عزیزهایی که نمیتونم خیلی در موردشون با کسی حرف بزنم دلواپسم. یعنی گیرهاشون کی تموم میشه؟ کاش خیلی طول نکشه! نمیفهمم واسه چی گاهی ما اینهمه عجیب گرفتاریم. کاش گیرهای این عزیزها و دلواپسیهای من سریعتر ختم به خیر بشه. خدایا من واقعا واسشون نگرانم میشه1دستی به گره هاشون برسونی باز بشن؟
کاش زودتر برم بیرون و برگردم اینطوری هر لحظه انگار آماده ام که بپرم و حواسم کامل سر درسم نیست. من هر زمان یک کاری میخوام کنم تا انجام نشه خاطرم جمع نیست. بلند شم آماده بشم بلکه زودتر برم و بیام.
دلم پرخوری از مدل نامجازش میخواد. هی چه نامجازی الان صبحه اون میکروبها هم که در هر حال هستن چه ایرادی داره؟ شاید از بیرون که برگشتم انجامش بدم. شاید!
بله اینطوری میخوام سریع هم وزن کم کنم. خب سریع وزن کم نکنم. چی میشه مگه؟ حالا یواشتر بیام پایین. توجیه رو واسه همین زمانها گذاشتن دیگه. بیخیال خواه ناخواه مهر که برسه کاهشم سریعتره. اوه خدا مهر! نه! حالا نمیخوام بهش فکر کنم. خدایا اینو از کله من ببر بیرون!
چندتا چیزمیز باید بنویسم چندتا نوشته رو هم باید دستکاری و اصلاح کنم. خدایا حسش نیست.
خیلی دلم میخواست کلاس هنرهای ناتمومم رو کامل میکردم. دلم میخواد ولی حسش نیست. از بس بریده شده دیگه باور ندارم بتونم دوباره شروعش کنم. از این تیکه پاره های زندگییم حالم بد میشه. دلم نمیخواد دوباره حرکت کنم واسه وصله پینه کردنشون.
10 و نیم شده کاش سریعتر میرفتم!
بسه خسته شدم نمیخوام دیگه بنویسم بلند شم آماده بشم بزنم بیرون به این گیرها برسم برگردم اینجا. درس و خریت و ناپرهیزی و همه چیز اینجا منتظرم هستن که با حواس جمع و خیال راحت بپردازیم به همدیگه. تا بعد.
اطراف ظهر شنبه. امروز کلاس. طبق روال خودم، آرزوی همیشگی، کاش اعلام بشه امروز کلاس تعطیله! کاش میشد که بشه! آخ خدا کاش میشد!
زندگی یک سربالایی پرمنظره هست پر از رسیدنها و خواستنها. زمانی که نگاهمون به یکی از قله های وسط راهه حس میکنیم اون قله نهاییه و هرچی زور داریم میزنیم تا بهش برسیم. گاهی میرسیم. و بعدش تازه با دیدن منظره های اطراف میفهمیم کلی چیز هست که بخواییم. کلی راه هست که بریم و کلی قله اون جلوتر هست که میخواییم بهشون برسیم. قله هایی که رسیدن بهشون رویاهای دیروزهامون بودن، امروز شادمون نمیکنن و باز هم سرشاریم از خواهندگیها و آه کشیدنها و دردهایی که درمونشون رو در جایی که امروز هستیم تصور میکردیم اما میبینیم که اینجا هم تیغهای خودش رو داره و جایی نیست که بشه بشینیم و خستگی در کنیم. راستی، واسه چی اینطوریه؟
خود من سالها پیش جایی که الان هستم رویای بی تعبیرم بود. من راه سختی رو اومدم تا به اینجا رسیدم. اون زمان، داشتن یک چهاردیواری شخصی برای خودم، فقط خودم، جایی که خودم باشم و تنهاییهام و دنیای شخصی شخصی شخصی خودم، جایی که داخلش بتونم کاملا کاملا خودم باشم، تمام خودم رو ظاهر کنم، تمام منفی هام، خارج از قاعده هام، و حتی جنونهام، واسم غیر قابل دسترس بود. همیشه خیالش رو میپرداختم و از نظرم این خیال تا ابد خیال باقی می موند و چقدر دلم تحققش رو میخواست! حالا من اینجام. در دنیای شخصی خودم. در چهاردیواری شخصی خودم. شبهام. روزهام. لحظه هام. زندگی هر بلایی سرم بیاره میتونم در امنیت اینجا از دردش عربده بزنم. اینجا کامل خودمم. پس واسه چی باز معترضم؟ واسه چی اونهمه تلاش کردم تا از اینجا فرار کنم؟ پریدن به جایی بسیار دور از این دنیای کوچیکه شخصی از کجا خزید توی سرم؟ اعتراف میکنم حالا میفهمم که این رویای من نبود ولی بعد از اون داستانهایی که پشت سر گذاشتم… حالا میفهمم که از نرفتنم نبود که دردم اومد. من دردم گرفت فقط واسه اینکه اونهمه تلاشم به نتیجه نرسید. کلی چیز از دست دادم. کلی عوض شدم. و حالا به چندین ده دلیل بدجوری سخته که برگردم به جای اولم و جام رو در دنیای اطرافم دوباره پس بگیرم. جز این، خدایا چقدر این سقف و دیوارها رو دوست دارم!
کلی چیز دارم واسه نوشتن ولی حس نوشتن تمامشون نیست. حواسم هم هست که اون بالا چندتا جمله رو میشد بهتر بنویسم ولی من اینجا متن ادبی نمینویسم. اینها حرفهای خودمونیه خودمه پس جمله ها رو آرایش نمیکنم. ویرایش و پیرایش بمونه واسه متنهای ادبی با جمله بندی های خوشقیافه.
به نظرم پریروز بود که این نفس تنگی دیوونه کم مونده بود خفهم کنه! بعد از اون حمله وحشتناک به طرز عجیبی در حال غیب شدنه. از2روز پیش به این طرف عقبنشینیش رو کاملا واضح دارم حس میکنم. من هیچ زمانی حساسیتهای بهاره نداشتم و این بهار انگار تمام42تا بهار گذشته رو تلافی کرد. همه چیزم به هم ریخت و این نفس تنگی که اصلا نفهمیدم کی تونست به این سرعت اینهمه پیش بره و… امکان نداره باورم بشه مال حساسیت بهار بود. ولی به بقیه اگر بپرسن اینطوری میگم. چی میشه بگم؟ بیخیال. این هرچی که بود به همون سرعتی که اومد داره عقبنشینی میکنه. از پریروز تا حالا به وضوح بازتر شدن نفسهام رو حس میکنم. یعنی رفته؟ داره میره؟ خدایا ممنون واقعا داشت سخت میشد.
ای کاش مخم هم بازتر میشد تا زورم برسه1چیزهایی رو… ولش که نه ولی اگر میشد کمتر طرفش میرفتم…
عاقبت1و همسرش صاحب یک رفیق نامجاز شبیه مال خودم شدن. خودم همراهشون بودم. اونها چیزی رو ازم میخوان که من واقعا ترجیح میدم در تدارکش پیش نریم ولی5شنبه وضعیتی پیش اومد که واقعا نیت کردم انجامش بدم واسه خاطر1جفت که اگر به کسی نگی جاشون در قلمرو دلم و خاطراتم خاصه. من نیت کردم انجامش بدم ولی1چیزهایی شد که نشد. عوضش رفتیم کافه. عجب قیمتهای وحشتناکی! این وسط مادرم هم پدرم رو درآورد. که دیر شده. پس کی میری خونه. شب شده برس خونه دیگه. داره10میشه دلواپس شدم چقدر دیر رفتی خونه! و و و و و و و و و و… آخ خدای من!
خونوادم رو دوست دارم ولی واقعیتش رو بگم، از اینهمه تفاوت خسته شدم. من همیشه متفاوت بودم. و این تفاوت مال ندیدنم نیست. من همیشه با همه متفاوت بودم. حتی با همه اونهایی که شبیه خودم نمیبینن. خونواده من متفاوت بودن. هنوز هم هستن. گاهی سعی کردم این تفاوت رو در زندگی شخصی خودم و فقط برای خودم و در مورد خودم بشکنم و واسه شکستنش وارد فرعیهای بسیار خطرناکی شدم که تیغهای زهریشون روی قدمهام به یادگار باقی موند. مدتها دیگه سعی نکردم. از مهر97همه چیز رو رها کردم و درس. فقط درس. تمام زورم رو زدم که از روی اون دیوار بپرم ولی دم آخر خوردم بهش و…
این روزها حسابی خستم. دلم جای گذشته هام رو میخواد. دلم میخواد باز برگردم بین زنده ها. دلم میخواد شبیه دیروزهام باشم. همونی که داخل آلاچیق سفره خونه ها اون استکانهای کثیف رو میگرفت دستش و اونقدر بلند میخندید که از آلاچیقهای بغلی واسمون مهمون میرسید و میگفتن خنده هاتون کشیدمون اینجا. من میخوام ولی ترسها. خونواده عزیز من سرشارن از وحشت و منفی های اون بیرون. من واسه خاطر دلشون کوتاه میام ولی این روزها بدجوری حس میکنم دیگه از کوتاه اومدن خسته شدم. اونها هم شبیه خودم بدجوری اشتباه رفتن. با این تفاوت که راه های اشتباهیمون بدجوری متفاوته. من بهشون گفتم. خیلی هم گفتم. که دارید اشتباه میرید. گوش نکردن. هنوز هم نمیکنن. نتیجه هم شده این گرفتاری الان که داره روان همگیمون رو میخوره و کاری جز انتظار از دست کسی ساخته نیست. البته جز من که باید جو مثبت اطرافم رو هر مدلی بلدم حفظ کنم.
این انتظار تموم میشه و جوابش… خدایا! خدایا ببین! معذرت میخوام اون عصری حرصی شدم اون چرت و پرتها رو گفتم. چه انتظاری داشتی؟ من داشتم از ترس این ماجرا نفس میبریدم تو هم سکوت کردی ترکیدم جفنگ گفتم. ببین! کمک کن این ختم به خیر بشه! خدایا لطفا! تو که حواست به همه چی هست. میدونم روی این آتیش ولمون نمیکنی. خونوادم رو از حسابهای بین خودم و خودت بذار کنار. این سایه رو بردار! خدایا لطفا! خدایا کمک کن!
بد نیست متنهای امروزم رو1دفعه دیگه بگم. ولش کن ساعت1شاید. واقعا لازمه که بگم ولی حسش نیست. خدایا من زنده بودنم میاد این رو چه مدلی واسه مادرم توضیح بدم؟ شبیه گذشته رفتن سخت نیست. ولی اذیت میشه. مادرم اذیت میشه و من نمیخوام. نمیتونم. من باید… خدایا! من… بهشت… من باید برم بهشت! من بهشتت رو میخوام. بهشت خودم رو میخوام. بیخودی گفتم نمیخوام. چون خیال کردم دیگه… یعنی خیال کردم تموم شده و دیگه واسم نیست. یعنی خیال میکردم که این… خدایا من بهشتم رو میخوام! خدایا! من بهشتم رو میخوام! خدایا! منو بعد از اینجا ببر بهشت! بهشت خودم! با تمام ملزوماتی که بهشت خودم میکندش! خدایا! من بهشتم رو میخوام! منو ببر بهشت!
این لحظه تعطیلی کلاسم رو دلم میخواد. خدایا کاش میشد بهم میدادیش! خب دیگه بسه. اگر معجزه شد و کلاسه پرید میام اینجا میگم. ولی الان دیگه نوشتنم نمیاد. فعلا من رفتم.