جمعه شب. فردا کلاس. درسم تموم نشده. سردرد. خدایا این قرصها چه غلطی میکنن؟ بعد از2تا کدئین همچنان این عوضی افسار پاره کرده و بیشتر شده. خدایا اجازه نده امشب بدتر بشه واقعا اذیتم میکنه! تقصیر خودمه. بدجوری ترمز بریدم امروز. دیروز. دیشب. امشب باید بیخیال بشم وگرنه این سردرد1کاری دستم میده.
انتظار سیاه لعنتی شبیه کابوس خیمه زده روی سر خودم و خونوادم. جواب آزمایش احتمالا16تیر برسه. اگر دیرتر نشه. همه نگرانیم و به همدیگه نمیگیم. من دلداری میدم. به خصوص به مادرم. بعدش خودم به بهانه خستگی میام این گوشه و اونقدر خون کثیفم رو کثیفتر میکنم که این مدلی سردرد بیچاره ام کنه. خدایا1کاری کن دارم میمیرم این چه درد کز و مزخرفیه!
دلم نوشتن اون متنهای کوچولوی اینستایی رو میخواد ولی حسش نیست.
تنها کسی که بدون اینکه خودم ازش بخوام همدلیش رو واسم فرستاد استاد زبانم بود. آخرین کسی که تصور میکردم خیالش به چیزهایی که داخل کلاس زبانم میشنوه باشه. من فقط در تایم بحث آزاد کلاسم در موردش حرف زدم. همه رو گفتم. آخرش هم گفتم خیلی وحشتناک دلواپسم. آخر کلاس گفت نتیجه رو واسم بگو. واسم بنویس. تشکر کردم ولی باز دم رفتن از اسکایپ گفت حتما بنویس. باز تشکر کردم. ولی آخر کار پیش از خداحافظی گفت حتما واسم بنویس. من منتظرم. اشکم رو زدم عقب که نبینه. گاهی هیچ کاری نمیشه کنی جز اینکه فقط بپرسی. فقط بگی هستی. فقط این حس رو بفرستی که اینجایی و حواست هست. و چقدر این قشنگه! گرمه! عزیزه! خیلی عزیز!
استادم پرسید ولی تا نصفه شب مادرم نرسیده بود که بدونم چی شد. دیر وقت بود که واسش نوشتم. دیروز پیامش واسم رسید. شاید2روز طول کشید که دیده باشه ولی چه ایرادی داره؟ اون بنده خدا اصلا اگر هم نمیدید هیچ اعتراضی بهش وارد نبود. پیامم رو دید و بعدش یک پیام صوتی طولانی نه به انگلیسی، به فارسی واسم فرستاد. کلی حرف باهام زد. واسه اینکه این قصه تاریک به خیر ختم بشه دعا کرد. نصیحتم کرد که موج منفی به خودم نفرستم و انرژی مثبت داشته باشم. زمانی که پیامش رو میشنیدم داخل کتابخونه بودم. شکر خدا کسی چهره ام رو ندید. گاهی اثبات حضور پشت دری که نمیتونیم بازش کنیم همراه کسی که گرفتار تلخی بنبسته بینهایت واسه اون گرفتار داغون با ارزشه! ممنونم استاد. هرچند شما اینجا رو نمیخونید. اما من ممنونم. گرمایی که از تأکید و از پیام شما بهم رسید هنوز مژه هام رو خیس میکنه و بینهایت واسم ارزش داره. اونقدر که اگر مادیت داشت برمیداشتمش واسش سفارشی قاب مخصوص میساختم و جدا از تمام احوالپرسی های از جنس معذوریت اطرافیانم میذاشتمش بالای بالای بالای دیوار دلم. ممنونم استاد. ممنونم!
سردردم انگار میخواد در پیشروی تجدید نظر کنه. مشروط بر اینکه من دست از تسکین لعنتیه نامجازم بردارم. جدی این چه کاریه میکنم؟ این2روز خودم رو نفله کردم. این هم شد کار؟ آخ آخ سرم خدا لطفا تمومش کن واقعا از سردرد عاجز میشم. کاش بشه بخوابم!
هوا اینجا گرمه ولی من دلم میخواد برم زیر پتو. پتو خوبه. امنه. مهربونه. بغلم میکنه. امنه. مهربونه. امنه. امنه. امن. خدایا من واسه چی اینهمه دل کاغذی شدم؟ چی به سرم اومده؟
در و پنجره ها دوباره بازن. هوای این داخل داشت خفه ام میکرد. بازشون کردم ولی همراه هوا صدا هم وارد میشه. انگار دیوارهای جهان رو از صدا ساختن. من ترجیح میدم درها بسته باشن. سکوت رو ترجیح میدم. اون زمان به بقیه میگفتم من زنی در جعبه ام. چه دور به نظر میاد زمانهایی که با این گفته مسخره میخندیدیم! خدایا! تو خیلی خوبی ولی من خیلی دلم گرفته.
آخ باز سردرد. از شدت درد سنگین شده انگار. کاش میشد پتو… طوری نیست درستش میکنم. بذار1دور دیگه این متنه رو بخونم بعدش ولو بشم. باقی درسم بمونه واسه صبح فردا. از پسش برمیام. الان هم دیگه نمیخوام بنویسم خسته شدم. شب به خیر.
بی نام.
3شنبه عصر. از بیمارستان بی اطلاعم. جراحی شروع شده ولی نمیدونم به کجا رسیده. حتی زورم نمیرسه داد بزنم. خدایا خودت کمک کن! دارم دیوانه میشم!
شماره های جزوه هام رو اشتباه زدم. عاقبت هم نفهمیدم چی شد. یکیشون رو پاک کردم تا بعد حواسم جا بیاد بفهمم چه بلایی سر ترتیبشون آوردم. خدایا دارم دیوانه میشم.
واسه استادم حرف زدم و حرف زدم. دید حالم خوش نیست بهم سخت نگرفت. گفت نتیجه رو واسش بنویسم. واتس. گفت منتظر میشه. کاش الان سر کلاس بودم میشد باز حرف بزنم! کاش1کسی الان اینجا بود1کسی که لازم نبود من ساپورتش کنم1کسی که میشد بهش بگم. بهش بگم دارم دیوانه میشم. خدایا! دارم دیوانه میشم!
تمام در و پنجره ها بازن. از بیرون کلی صدا میاد ولی سکوت این داخل انگار خیال باختن نداره. فشارم میده. فشارم میده. خدایا این سکوت داره فشارم میده. واسه چی اینهمه طول کشید؟ مادرم گفت بهم زنگ میزنه. یعنی من نباید پشت سر هم زنگ بزنم. پس واسه چی نزد؟ خدایا! دارم دیوانه میشم!
اینها از3رفتن الان داره8میشه. واسه چی گوشیم صداش درنمیاد؟ خدایا سکوتم داره فشارم میده. واسه چی اینهمه طولش میدن؟ مگه اون چیزها چندتا بودن؟ خدایا کمک کن دارم دیوانه میشم!
خودم رو با ویپ خفه میکنم. فایده نداره. مغزم پسش میزنه. هیچ چی رو نمیخواد. کاش1چیز خیلی قویتر دم دستم بود. چیزی به قدرت الکل. الکل؟ بر شیطون لعنت! خدایا ببخش دست خودم نیست فقط میخوام از این… خدایا کمکم کن!
نکنه تا شب طولش بدن؟ نکنه شب بشه خودم و این سکوتم اینجا منتظر بمونیم؟ روز تحمل همه چی ساده تره. روز داره میره. خدایا پس واسه چی گوشیم بی صداست؟ مادری بزن. بزن!
باورم نمیشه. این جهان کثافت اینهمه جمعیت داره. بین اینهمه جمعیت یکیشون نیست که بتونم بهش بگم. بگم که دارم دیوانه میشم. بگم که این سکوت داره فشارم میده. بگم چقدر وحشتناک دلواپسم. خدایا! اینهمه ازت تقاضا کردم دردهای این خونواده رو بدی خودم ببرم واسه چی بهم گوش نکردی واسه چی بهم گوش نمیدی؟ گوشیم!
مادرم بود. بیهوشی. هنوز هیچ چی مشخص نیست. چیزی نمیدونن. فقط بیهوشی. خدایا! دارم دیوانه میشم! خدایا واسه چی بهم گوش نمیدی؟ خدایا! دارم دیوانه میشم!
انتظار. هنوز منتظرن. هنوز منتظرم. مادرم صداش داغون بود. دلداریش دادم. کاش از صدام نفهمیده باشه! صحبت کوتاه بود. داشتم صدام رو میباختم. خدایا زورت زیاده شبیه تمام قویهای جهانت.
در عمرم خستگی زیاد داشتم. زمانهایی که حس کردم شونه هام دیگه تحمل ندارن. ولی امروز بیشتر از هر زمان دیگه ای حسش میکنم. سخته کشیدنش. پدرم داره درمیاد. خدایا1چیزی میخوام این حال بره! دارم دیوانه میشم!
الکل میخوام. هرچی قویتر. فقط ببردم از اینجا. این سکوت داره فشارم میده. شونه هام دارن از فشار میترکن. این دیوارها دیگه جواب نمیدن. شب داره میرسه. من می مونم با شب. و این سکوت. این سکوتم. خدایا بین اینهمه جمعیت جهانت1نفر نیست کمک کنه بشکنمش. عدلت رو شکر! شکر! گوشیم.
خالم. داغونتر از خودم. این بنده خدا خودش بیماره. دلداریش دادم. گفتم نگران نباش. ویرانی صدام رو نفهمید. خدا رو شکر. الان خیال میکنه خل شدم. هی میگفتم نگران نباش درست میشه. من دلداری میدم. من ساپورت کردنم حرف نداره. دیگه حسابی بلد شدم. خدایا! عدلت رو شکر! پس خودم چی؟ آخه پس خودم چی؟ من ساپورت میخوام. دارم دیوانه میشم! خدایا! عدلت رو شکر! تلگرام. این دیگه کیه!
پیام رو گرفتم. جواب هم دادم. کسی چیزی رو انجام داده بود که شاید بد نمیشد اگر2تا کلمه ملایم دریافت میکرد. گاهی این کلمه ها کمک میکنن. ازش تشکر کردم. هرچند تشکر من شاید اونقدرها اثربخش نباشه ولی من کردم بلکه جبران کلامی که نرسید بشه. شاید هم من اشتباه میکنم.
تمام روانم تیر میکشه. بذار نمایش رادیو بخونه بلکه سکوت2قدم بره عقب. دیگه نمیتونم.
به رنگِ پریشانی.
3شنبه ظهر. حالم از درس خوندن عوضی شده. خدایا یعنی تا3نخونم؟ وووییی.
یک اتاق جراحی کوچیکه نیمه تاریک پهن شده روی صفحه مخم. خدایا الان من چی بگم؟ میشه سرپایی باشه کامل هم بره تموم بشه؟ تازه یکی دیگه هم هفته آینده.
درست امروز در ساعت کلاسم اونها اونجان. و من اینجا سر درس و کلاس. خدایا تو هم اونجایی مگه نه؟ میشه این… آخ خدای من! من مادرم رو خاطر جمعش میکنم و خودم اینجا دارم میترکم. خدایا! آخ خدایا! آخ خدایاااا!
آخجون امشب آخر هفته من شروع میشه. کاش فردا دلم بخواد حسش باشه برم کتابخونه! اینجا گاهی فشارم میده. باید بزنم بیرون.
دلم بریدن میخواد. در رفتن. رفتن. رفتن. دلم رفتن میخواد. رفتن از همه جا. بریدن از همه چیز. همه چیز!
این جدیدیها رو باید ببرم1و همسرش تست کنن. شبیه خودم تجربه جدید دوست دارن. کاش بشه فردا انجامش بدیم. تست3تایی و دیگه نمیدونم چیچی. دلم آسمون میخواد. پرواز3تایی بد نیست. پرواز تکی هم حسابی خوش میگذره ولی الان تا اینو بهشون نرسونم خاطرم جمع نیست. پرواز3تایی هم خوش میگذره. کاش بشه که بشه!
سردردم هنوز رفت و آمد میکنه داخل سرم. باز اومده. خفیفه ولی اعصابم رو خورد میکنه. کاش بره! امروز واقعا دلم نمیخوادش.
اینترنت دیشب داشت سکته ام میداد. این وامونده باز نمیشد و من سر ساعت… اه ول کن بابا حسش نیست.
خدایا کاش میشد امروز من هم اونجا بودم. هرچند حضورم فایده نداره. از فضای بیمارستان متنفرم. تا آخر عمرم دلم نمیخواد هرگز هرگز هوای اون فضا رو تنفس کنم. هیچ روپوش سفیدی اطرافم باشه. هیچ تخت تنگ و باریکی رو لمس کنم. خدایا! وای خدایا!
دلم1سبکباری از مدل بوق گذشته هام رو میخواد. گذشته های من حتی وحشت هاش هم انگار سبکتر از حالا سپری میشدن. البته جز چندتاشون که… اوه نمیخوام اونها برگردن.
دفعه پیش کسی پروازش رو واسم توصیف میکرد. خیلی بخش هاش شبیه مال خودم بود. جفتی میرفتیم و موارد رو با هم به اشتراک میذاشتیم. گفت حس ملاقات کسی رو ندارم فقط میخوام وسط آسمون بگردم. گفتم من هم ولی نه من حس ملاقات1کسی رو دارم خیلی هم میخوام. بقیه رو پیدا کردم مونده همین1دونه. ولی نیست هیچ کجا نیست. گفت از خدا بپرس خونش کجاست. گفتم پرسیدم. خدا میگه گفته بهت نگم. گفت خدا رازداره. اون خونه ها با خدا پیوند رازداری دارن. اگر طرف نخواد خدا آدرسش رو بهت نمیگه. گفتم طولش نمیدم. فقط1لحظه. در حد اینکه بگم دلم تنگ شده واست. دیگه نتونستم بگم. شکر خدا به نظرم کسی اومد و بحث عوض شد. ولی از سرم نرفت. واسه چی گفته بهم نگن؟ من که تکلیفم رو عالی انجامش دادم. دفتر رو خوشخط بستم. در تمام عمرم هیچ زمانی هیچ کدوم از وظایف شخصیم رو هم به این تمیزی تموم نکردم. پس واسه چی؟ واسه چی؟ خیلی چیزها اون لحظه دلم میخواست بگم. خدایا میشه حالا بگم؟ که آدرس رو بده لطفا بده. که قول میدم وارد نشم. فقط1لحظه دیگه بده. با صاحب اون نشونی کار دارم. فقط1لحظه. لحظه آخر بدجوری واسه من ناتموم موند. اجازه بده درست تمومش کنم. خیلی چیزها باید میگفتم که زمان گفتنش نبود. وقت تنگ بود. نمیشد. نشد! این ناگفته ها کوه شدن روی شونه هام. تا کجا باید ببرمشون؟ تا کی؟ من مهلت پذیرش نداشتم. مهلت باور پیدا نکرده بودم. من آماده نبودم. من نتونستم. من نمیتونم.
اون لحظه سکوت کردم. دلم نمیخواست بقیه بفهمن باریدن هام رو. بحث عوض شد. گذشت. تموم شد. خدا! خدا! ای خدا!
هنوز پرواز میکنم. هنوز تکی میپرم و تکی میگردم. هنوز پیدا نمیکنم. هنوز…
کاش بشه فردا بزنم بیرون!
داره1میشه. هنوز تا3کلی زمان هست ولی من نمیتونم درس بخونم. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.
معمولاتِ بسیار معمولی.
بعد از ظهر2شنبه. تایم کلاسم عوض شد. برگشتم سر تایم اولم. شنبه3شنبه ساعت3عصر. آخجون4شنبه هام آزاد شدن! ولی این هفته پدرم در اومده. از همون دیشب شروع کردم به خوندن واسه کلاس فردا هنوز هم کلی درسم مونده. گندش بزنن!
امروز جایی نرفتم. موندم خونه درس خوندم. متمرکز نبودم. این متنه عجب نکبته! البته خیلی تقصیر نداره نمیفهمم واسه چی من ذهنم خوابش میاد سخت یاد میگیره. باید بجنبم. گرفتار میشم. به حسابش میرسم. من فردا درسم رو بلدم. الان هم شروع کردم به سریعتر شدن. پدرش رو درمیارم.
خوشحالم4شنبه هام باز شدن. آخر هفته رو هر کاریش کنی آخر هفته هست. خوشم نمیاد4شنبه کل روزم درگیر باشه. حالا دیگه درگیر نیست. البته باید درس بخونم و جزوه بنویسم و از این موارد ولی کلاسی در کار نیست. خدا رو چه دیدی اگر مهری در کار بود شاید عاقبت قانون بخشنامه تقلیل ساعات کار معلولین رو واسه من هم اجرا کنن و4شنبه صبحم هم باز بشه! اوه خداجون! آخ جون! هی! مهر رو ولش! الان خرداده! کو تا مهر!
هیچ اتفاقی نیفتاده فقط من ذهنم از صبح به شدت کند درسش رو گرفته. واسه چی؟ به نظرم خستگی باشه.
واسم از شهرداری اخطار دوم اومده. اولیش کو؟ من که نگرفتم پس اینها چی میگن؟ نمیدونم مال پسماند زباله یا چی. باید کلی بپردازم. وووویییی! گفتن بریم اونجا تخفیف بگیریم ولی بجنبیم. الان مادرم بدونه میگه بده خودم ببرم. هوممم! دیگه حوصله اصرار به اینکه باشه خودم میبرم ندارم. اگر میخواد ببره بذار ببره. دستش هم درد نکنه! جدی حس میکنم مادرم نمیتونه فعال نباشه. الان این مدل زمانها کمتر وجداندرد میشم. خب چی بگم خودش میخواد! مطمئنم میگه بده خودم میبرم. خب واسه چی باید سر این هم زور بزنم؟ میخواد ببره؟ باشه ببره. ممنونش هم میشم. هر کسی یک مدلی عشق میکنه. مادرم این مدلی. بارها باهاش حرف زدم که عزیز من تو نباید به جای بچه هات زندگی کنی بذار گیرهامون رو خودمون حل کنیم. گوش نمیده. نمیتونه. این مدلی راحتتره. خب واسه چی اذیتش کنم؟ امروز که بیاد کاغذ رو میدم بهش.
خدایا آخر هفته سنگینی در پیشه. برادرم و اتاق جراحی کزایی. خدایا من باید ساپورت کردنم قوی باشه. هست به خدا هست. فقط گاهی خودم هم یواشکی ساپورت لازمم. خدایا قربونت برم این چه نقشی بود در جهانت بهم دادی! حکمتت رو شکر! طوری نیست اینها سلامت باشن خیالی نیست لابد باید این نقش من باشه دیگه! خدایا شکرت! کمک کن بی دردسر بگذره و نتیجه مثبت باشه. به کسی نمیگی تو خدایی رازداری ولی خودمونیم دارم سکته میزنم. من واقعا… خدایا! دردهای این خونواده رو بهشون نده! ببین منو! من خیلی سفتم. هم قوی هستم هم مقاومتم بیشتره. کسی هم پشت سرم نیست که اگر بیفتم اذیت بشه. خب البته مادرم. ولی منظورم مثلا بچه هست. اذیتشون نکن. من قویترم. من تحملم بالاتره. خدایا! من بیشتر میتونم. اذیتشون نکن! خدایا لطفا!
هوا امروز باز آتیشیه. سعی کردم در برابر وسوسه روشن کردن کولر مقاومت کنم ولی نتونستم. حالم داشت بد میشد از گرما. روشنش کردم.
هر روز یک بلای مسخره دیگه برملا میشه. دیروز یکی از بچه ها میگفت حساب هاش رو به خاطر تراکنش بالای15میلیون بستن و حسابی به دردسر انداختنش. خدایا من هیچ چی از مدت زمان و شرایط ممنوعیت این تراکنش نمیدونم. دلم نمیخواد حسابم بسته بشه. من نه معامله میکنم نه پول گنده توی حسابم میچرخه ولی اگر بسته بشه حالا کو تا بیایی درستش کنی. اون هم وسط این قیامت که ایران رو گرفته! جدی چه نسلی هستیم ما! رسما سوختیم. یعنی این وضعیت تا کی ادامه داره؟ خدایا تو که همیشه همراهی کردی باهام میدونم این دفعه هم همراهی باهام. این یهخورده دلواپسی رو هم بذار به حساب اینکه یقینم خاکیه. من خاص نیستم. فقط یک خاکی معمولی ام. بهم حق بده. و لطفا مواظبم باش. همه جا و در همه چی. میدونم الان میگی لازم نکرده بگی خودم مواظبم گفتن داره مگه؟ خدایا بذار بگم دیگه اینطوری خاطرم جمعتره.
پیامهای تبلیغاتی از2تا شرکت در2جای مختلف که یک زمانی… خدایا چه خوشباور بودم من! واقعا چی تصور میکردم؟ که عزیزهای اطراف من اهل ریسکن؟ خخخ. هی! بیخیال. من دیگه خیالم نیست فقط گاهی این پیامها که میاد یهخورده هوام هوایی میشه.
خدایا گاهی دلم انتقال میخواد. بریدن از تمام بستگی هام. از تمامشون. کاش میشد! مهلتش رو به من ندادی. حکمتت رو شکر. گاهی بدجوری سخت میشه. تحملش رو بهم بده!
1ربع از2گذشت. برم سر درسم. تا بعد.
1شنبه صبح. خدایا حالم داره عوضی میشه این متنه عجب جفنگه خسته شدم! واقعا چیزی نداره ها ولی ذهن من گیر داده که به این سادگی نگیره خب لعنتی قورتش بده واسه چی باید جبری کنم توی حلقت؟
استادم داخل واتس پیام داد. خدا میدونه با تصور تعطیلی امروز چه ذوقی کردم. ولی نوشته بود ساعت کلاس امروزم به جای3رفته4و حالم رو گرفت خخخ. ولی امید همیشه هست هنوز از دستش نمیدم بلکه بزنه عوض بشه. معجزه همیشه وجود داره خخخ.
الان دقیق شدم میبینم مدتهاست اینجا خیلی کم گفتم خخخ. یعنی در زندگی واقعی برون اینترنتیم هم همین قدر کم خندیدم؟ جدی چقدر خنده از روزمرگی های من کسر شده! از این آگاهی خوشم نیومد.
باید یا این متنه رو بتونم بگم یا واسش شبیه باقی متنهای امروزم نت بنویسم. خدایا بتونم بگمش دیگه! چند دقیقه در موردش مثل آدم توضیح بدم تمومه.
اوضاع نت نفرت انگیزه. امروز صبحی وارد محله هم نمیتونستم بشم. الان میتونم. همه چیز داره درست میشه. آخجون تیمتاک بی گوشی هر زمان بخوام! ایول!
بچه ها دارن با پر مخم رو قلقلک میدن که فردا صبح برم کتابخونه. خدایا هواییم نکنید آخه کتابخونه واسه چی؟ وسط این… اوه خدایا! بدک هم نیست اگر حالش رو داشته باشم بلند شم بزنم بیرون. شاید واقعا لازم باشه واسم. چی بگم!
ساعت از11گذشته. باید متنم رو تمرین کنم. بقیه رو به نظرم بدک نمیگم ولی این یکی یهخورده بیشتر از یهخورده گیر داره. یعنی من داخلش یهخورده گیر میکنم. هی! خسته شدم! میشه بسه؟ نه نمیشه بسه ولی میشه بعد از2دفعه تمرین دیگه بسه؟
اتاق بغلی بحث های همیشه در جریانه. مواردی که من ازشون قد نصفه نخودچی سرم نمیشه. ولی جدی داخل این کشور قراره عاقبت به کجا برسیم؟ من از پایان این ماجرا به شدت نگرانم. داره بدتر میشه. داره سخت میشه. خدایا کمک کن!
هزینه ها، اینترنت، امنیت، خدایا! وای خدایا!
به نظرم دلم هوای آزاد بخواد. کاش درس امروزم سریعتر تموم بشه! واقعا خسته شدم. زمان تا ساعت کلاس موجوده ولی حسش نیست. خدایا برم یهخورده دیگه تمرین کنم درست بشم تموم بشه بره. از نت نویسی خوشم نمیاد ترجیح میدم بدون نت متنهام رو بگم ولی دیشب واسه3تا از4تاش نت نوشتم. باید بیشتر بخونم تا لازمم نشه ولی گاهی حسش… خدایا! ووووووووووویییییییییی!
دیرم میشه. من رفتم!
زندگی، یک ماجرای عجیب!
بعد از ظهر شنبه. امروز روز عجیبی بود. دسته کم تا اینجاش. واقعیتش بلد نیستم توضیح بدم. بلدم ها ولی خلاصه گفتنش رو بلد نیستم حس تفضیل هم نیست.
امروز انگار یک جورهایی شاید بشه گفت واسم یک شروع بود. تولدم نیست مونده هنوز. امروز روز عجیبی بود. خیلی عجیب.
امروز خودم رو از یک وظیفه بسیار ناخوشآیند خلاص کردم. ظاهر ماجرا اصلا قشنگ نبود ولی خوشحالم که انجام شد. دیگه چیزی روی شونه هام نیست. اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، که خیلیها میگفتن یک تماس باهاش بگیر. بعد پشیمون میشی. عذاب وجدان و خدا و از این موارد. چندین دفعه به چندین نفر گفتم بابا فایده نداره خودش نمیخواد الان اگر زنگ بزنم خیال میکنه ازش ارثی چیزی میخوام. این بحث مسکوت موند تا امروز صبح که آخرین پیشنهاد رو واسه تماس دریافت کردم. گفتم به خدا فایده نداره چیزهایی که میشنوم خوشآیند نخواهد بود. بهم گفته شد بذار خوشآیند نباشه. از انسانیت تو کسر نمیشه. تو وظیفه خودت رو انجام بده. اگر بد دیدی و شنیدی دسته کم خیالت راحته. دیدم درست میگن انجامش دادم. پیشبینی خودم دقیقا درست بود. فقط میخواستن خاطر جمعم کنن که از ما ارثی بهت نمیرسه بیخودی منتظر نباش. هرچی توضیح دادم که من چیزی ازت نمیخوام توی سرش نرفت. چیزهایی که شنیدم اصلا قشنگ نبود ولی من تمام مدت که کوتاه هم نبود میخندیدم. واقعیتش حرصی نشدن خیلی ساده نبود ولی نشدم. تا آخرش خندیدم و تحمل کردم و بعد از پایان اون مکالمه بسیار طولانی و بسیار ناخوشآیند حس کردم شونه هام به شدت سبک شدن. حالا اگر هر اتفاقی پیش بیاد من آزادم. آزادم که خودم رو مقید و ملزم به رعایت هیچ معذوریتی ندونم. راحت شدم. اعتراف میکنم که دلواپس بودم. دلواپس اینکه بعد از پایان این قصه جواب وجدانم رو چی باید بدم. حالا دیگه جواب لازم نیست. آروم شدم. شبیه کسی هستم که قرار بود یک درس نچسب رو بخونه و یک دفعه بهش گفتن میدونی چیه؟ این درسه رو نمیخواد امتحان بدی. امتحانش واسه همیشه باطل شد. آخیش خلاص شدم!
ولی داستان اون شروعه که گفتم این نبود.
واقعیتش تا امروز خیال میکردم مأموریتم روی خاک خدا تقریبا تموم شده. البته جز در مورد پرونده خودم. امروز صبح فهمیدم هنوز چندتایی دارم. کاش بتونم درست انجامشون بدم!
زندگی ماجرای عجیبیه. خیلی عجیب و خیلی… زندگی، ماجرای عجیبیه!
این ماجرای عجیب رو با تمام تلخی هاش با تمام سنگینی هاش با تمام سیاهی هاش دوست دارم. نمیدونم تا چه زمانی زنده هستم. ولی به نظرم ارزشش رو داره که دوستش داشته باشم. ای کاش آخر ماجرای من قشنگتر از چیزی باشه که تصور میکنم!
خب گفتنی هام رو نوشتم. باید برم سر درسم و سر باقی زندگی. بابا زمان نرو وایستا برسم! تا بعد.
سردرد عوضی!
عصر جمعه. آخ سردرد از دست این سردرد. زده کرختم کرده. کاش2درصد عقل داشتم این کوفتی رو فعلا ول میکردم سرم واقعا درد میکنه. به ضرب قرص هم بیخیال نشده هنوز درد میکنه. درسم رو خیلی خیلی کند میخونم ولی خودمونیم این متن سخته رو هرچند خیلی یواش میگم ولی میگمشها! ایول خودم! وای خداجون سرم!
مادرم از ارتفاعات میادش. احتمالا امشب اینجاست. خدایا چه خوبی تو که فردا کلاس ندارم! درس دارم ولی کلاس پس فرداست.
استادم جلسه پیش نصیحتم میکرد. معمولا حرف نمیزنه مگه اینکه من اشتباه کنم و بخواد ایرادم رو بگیره. چون اون تایم تایم منه و باید من حرف بزنم. ولی این دفعه استادم چند لحظه رو صحبت کرد. میگفت اخبار بد رو فراموش کن. هر گوشه از دنیا اتفاقهای بدی می افته که تو نمیتونی عوضش کنی. اون خبرها رو دیگه نگیر. تو داری خودت رو میکشی. تو دیگه غمگین نیستی. بیماری. حالت بدتر میشه ولش کن. از اوکراین تا ایران همه جا و همه جا اتفاقات بد همیشه پیش میاد. تو نمیتونی کاری کنی. پس ولش کن. به جاش از زندگیت لذت ببر. با مردم قاتی شو. برو بگرد. مهمونی برو. با اطرافیانت خوش باش. سعی کن از این جو تلخی که دور خودت کشیدی دور بشی. داری اذیت میشی. اخبار رو نگیر. درست میگفت. امروز قشنگ حسش میکنم. فشار موجهای منفی اطرافم رو به شدت حس میکنم. من نمیخوام اینطوری باشم. دلم میخواد لحظه هام رو سبکتر سپری کنم. گرفتاری های این روزهای اطرافم مال80میلیون جمعیته. فقط من تنها نیستم. پس واسه چی من باید اینهمه فشار تحمل کنم! کاش نکنم! واقعا سرم درد میکنه. واقعا تحملش رو ندارم. دلم سبکباری و خنده و خوشی میخواد. دلم میخواد باز احمقانه به چیزهای مسخره بخندم. آخ سرم!
هی! سهم درسهای امروزم رو ضربه کردم فقط مونده چند دفعه دیگه بخونمشون این2تا متنه رو تا سریعتر بشم. یاد گرفتنشون سخت بود سریع شدنشون خیلی کار نمیبره. سخت هم نبودن فقط دومیش یهخورده اذیت کرد من هم امروز سردرد داشتم وگرنه زودتر از اینها پدرش رو درمیآوردم. ایول نت برداریم سریعتر شده. خوندنم هم همینطور البته منهای امروز که تقصیر سردردم شد. خدایا نمیشه دردش بسه؟ باور کن خسته شدم از بس این درد داشت و من گیج خوردم. درضمن سردرد کلا بهم حس عوضی میده. ازش خوشم نمیاد. خاطرات سردردهام رو ابدا نمیپسندم. اوه ای کلهی خالی و سرشار از خاک اره های تاریخ مصرف گذشته ی من! من از سردرد خوشم نمیاد لطفا بسه و ازینا. شرمنده بیشتر از این ادبی نوشتنم نگرفت.
پورتهایی که کمک میکردن وارد تیمتاک بشیم رو بستن. از دیروز با گوشی میرم. الان هم داخل کانال بسته نشستم. امشب فیلم داره میخوام گوش کنم قبلش هم نمایش داره میخوام گوش کنم بعدش هم این کتابه پخش میشه میخوام گوش کنم ولی خودمونیم این کتابه بدجوری سرکاریه. این خدابیامرز به نظرم1چیزی میزده. روحش رو احضار کنم بپرسم جنسش رو من هم بزنم این هرچی بوده خیلی گیراست من میخوام بزنم!
کاش پورتها باز بشن با گوشی و با نت گوشی واقعا دردسره. نت خونگی رو واسه تیمتاک به شدت ترجیح میدم ولی فعلا کاریش نمیشه کرد. آخ سرم آخ سرم آخ سرم!
با تجربه شماره2جدیدم هنوز گیر دارم. به شدت نفسم تنگ میشه و به شدت… بهش که فکر هم میکنم ته حلقم میسوزه. این واسه چی این مدلیه؟ هنوز اولی رو عشقه. نه جفتشون رو عشقه با تمام اینها من2تاشون رو دوست دارم. آخ جون جفتشون داخل1کیف کوچولو جا میشن.
خدایا کارهای محله رو نکردم این هفته و اون هفته باید انجامشون بدم واسه چی نمیشه من بجنبم؟ پدرم دقیقه90درمیاد خدایا کمک کن! آخ خدایا سرم آخ آخ سرم آخ سرم!
کاش میشد امروز درسم رو جور میکردم فردا صبح… میرفتم کجا؟ دقیقا کجا؟ کجا الان میشه رفت که امن باشه و تفریح هم داشته باشه؟ رستوران که قیمتش رفته آسمون و با جیب هر کسی جور درنمیاد. نمیدونم با جیب من که جور نیست. سفره خونه هم که خدایی اوضاعش هم اقتصادی هم امنیتی خطریه. اهل پارک و سینما هم نیستم. همون کتابخونه. اوه خدا نه! توی روح این سردرد!
هوا بهتره. کاش فعلا گرمتر نشه! بدجوری اذیت میشم. از دست این گرمای تابستون! به هر حال من تابستون رو به پاییز ترجیح میدم چون تعطیلم. خدایا تعطیلی! کمتر چیزی به این اندازه بهم حس عشق و حال میده. خدایا کمک کن لازم نباشه12سال دیگه ادامه بدم شنیدم ما میتونیم با20سال سابقه هم تقاضای بازنشستگی بدیم. من واسم2سال هم قد1عمر به نظر میاد خدایا کمکم کن! واییییییییی سرم!
به نظرم بد نیست برم یهخورده دیگه درس بخونم. مادرم یهخورده دیگه میرسه. مادری محض خاطر خدا اون خبرها رو بهم نده!
این هفته بازی مرکب بدجوری تلخ بود. مادرم اینجا بود نمیتونستم ولی امروز تونستم. حسابی باریدم واسش. اون پیرمرد رو به شدت دوست داشتم. اون صدا و اون تصویری که ازش توی خاطرم مونده واسه همیشه شبیه یک مربی مهربون که یک درس بزرگ بهم داد روی صفحه باقی خواهد موند. هنوز هم اگر این قسمت رو تماشا کنم میبارم. کاش آخر ماجرا مشخص بشه این پیرمرده زنده هست. هرچند میدونم که نیست. واقعیتها خیلی بی رحمن. خیلی زیاد.
واسه خلاصی از این سردرد چه غلطی کنم؟ قرص خوردم دیگه. هیچ خوشم نمیاد الان بخوابم. خوابم نمیاد. دلم میخواد… جدی اگر درس نداشتم دلم چی میخواست؟ نمیدونم شاید یک کتاب عالی که بخونم و حالش رو ببرم. کتاب! اونی که دارم میخونم نصفش مونده! با حال هم هست. هی! برم به جای چرتنویسی یکی دیگه داستانش رو بخونم! بعدش هم مرور درس! آخ سرم! کتاب! یوهو من رفتم!
فشفشه آتیشی.
صبح جمعه. دیگه در رو نداره باید درس بخونم. خدایا هفته دیگه27خرداده من هنوز این وامونده رو ننوشتم.
با کسی حرف میزدیم طرف1چیزی گفت که اگر پیش از این بود به شدت حرصی میشدم ولی این دفعه فقط یک مکث کردم یک نفس عمیق کشیدم و گفتم بیخیال. ماجرا تموم شد ولی چند ساعت بعد گوشیم دوباره زنگ خورد و همون بنده خدا بود. کلی حرف زدیم و اتفاقا خندیدیم ولی حس میکردم داریم بیخودی میچرخیم. سکوت که شد طرف گفت پریسا واسه چی فلان بحث که شد تو نترکیدی؟ گفتم دلت میخواست بترکم؟ گفت به نظرم آره چون زمانی که تو میگی بیخیال یعنی از بیخ بیخیال. تو به گفته ی من نبود که گفتی بیخیال. تو بیخیال خود من شدی. بیخیال همه چیز. تو بریدن هات رو من میشناسم. گفتم درست شناختی. من مدتهاست ازت انتظارش رو دارم. زمانی از دست کسی حرصی میشم که ازش توقع نداشته باشم. که طرف متفاوت باشه. زمانی که رفتار و گفتار و مدلی که در نظرم منفی میاد واسم عادی بشه دیگه خیالم نیست. بعدش دیگه خود طرف هم خیالم نیست. تو هم مدتهاست که بیخیالت. طرف گفت ببین… اجازه ندادم. گفتم نه. تو ببین. دیگه در موردش نمیخوام بگی. خودم هم نمیخوام بگم. تو گفتی بریدن های منو میشناسی. پس باید بدونی با حرف درست نمیشه. من قهر نمیکنم. فحش نمیدم. هییچ چی ظاهرا عوض نمیشه. حالا هم شبیه همیشه ما حرف میزنیم. میگیم میخندیم. موارد جدیتر هم که پیش بیاد با هم میریم میزنیم توی سرش. خودم و خودت و همه. چیزی که عوض شده رو فقط تو میبینی. شاید هم نبینی. گفت میبینم پریسا. گفتم خیلیها نمیبینن. گفت من میبینم پریسا. گفتم بیخیال. گفت این درست نیست. گفتم نباشه. دست خودم نیست. من نمیتونم درستش کنم. طرف میگفت تو ظرف ظرفیتت عجیبه. خیلی طول میکشه تا پر بشه. انگار هیچ زمانی تمومی نداره واسه عزیز هات. اما تمومی داره. و به انتها که میرسه با یک قطره خیلی کوچولو چنان پر میشه که… حرفش رو بریدم. چنان پر میشه که با یک انفجار خاموش همه چیز پر. نمیخواد بپرسی. خودم میگم. انفجارهای آتیشی مال نیمه اول دهه90بود که هنوز جایی واسه آتیش بود. حالا دیگه… حرفم رو برید. دیگه فقط میشی شبیه الان. بیخیالش و تمام. خندیدم. به نشان تأیید. طرف موافق نبود. میگفت این درست نیست. میگفت گاهی روابط ابری میشن ولی این ابره باید بره. میگفت افراد شبیه هم نیستن و من باید اینو در نظر داشته باشم که اونها واقعا خیال اذیت کردنم رو ندارن فقط اخلاقشون این مدلیه. اون میگفت و میگفت و من سکوت کرده بودم. واقعا خیالم نبود. طرف یکدفعه ترکید نمیدونم چی دم دستش بود بهش ضربه زد و هوار کشید لعنتی مخاطبم تویی بفهم! گفتم مگه دیوانه ای واسه چی اینطوری میکنی دارم گوش میدم خب ای بابا! سکوت شد. صدای من عادی بود. فقط از ضربه و هوار انگار حیرت کرده بودم. جز این دیگه هیچ چی نبود. سکوت طول کشید. شاید نیم دقیقه. بعدش طرف گفت درست میگی. پر شدی از دستم. کامل شده. ولی پریسا باور کن من واقعا… گفتم لطفا ادامه نده. اجازه بده دوستهای خوبی باشیم اگر رفیق نیستیم. گفت هستیم پریسا. گفتم نیستیم. از مدتها پیش نیستیم. از نگاه من. گفت نگاهت اشتباهه. گفتم بیخیال.
این بیخیال1جورهایی نقطه پایان بود انگار. طرف گفت بگو من چی بگم؟ گفتم هیچ چی. ادامه نده. بیا بخندیم. کمی دیگه حرف زدیم. به نظرم کمی هم خندیدیم. و بعد از قطع گوشیم هرچی در خودم گشتم هیچ اثری از نزدیکیه گذشته ام با اون آدم در هیچ کجای وجودم نبود. درست میگفت. کامل شده بود. گاهی از خودم وحشت میکنم. میترسم در مورد همه عزیزانم این مدلی باشم. زمانی که کامل بشه این…
دیشب یک عامل خشم مثل فشفشه آتیشی از بالای سرم گذشت و موهام رو کز داد. فقط سرم رو گرفتم پایین. فقط یک لحظه رفتم سر بالا کنم و یک فشفشه هم من بفرستم به عوض اینی که اومد و رفت. خیلی زود پشیمون شدم. شونه هام رو انداختم بالا و گفتم بیخیال. بعدش هم خزیدم زیر پتو. گوشم رو دادم به ایسپیک چشمم رو به خواب. به همین سادگی. طرف هنوز واسم بی اندازه عزیزه ولی فشفشه زدنهاش دیگه تقریبا واسم عادی شدن. من در مورد خودم زیاد بهش گفتم. خودش هم دیده. من آدم مهمی نیستم ولی این واقعیتیه که در موردم موجوده و کاریش نمیشه کرد. شاید یک جهان آدم اطرافم باشن که بگن خب که چی؟ کامل شد که شد. بیخیال شدی که شدی. به جهنم حالا چی میشه مگه؟ هیچ چی نمیشه. واقعا تفاوتی نداره من افراد رو چه مدلی ببینم. بهشون حس نزدیکی کنم یا نکنم. رفیق بدونمشون یا بیگانه. ولی بین این یک جهان آدم شاید2تا باشن که شبیه خودم دلشون اینو نخواد. واسه خاطر چیزی که من و اون تعداد کم دلمون نمیخواد خاطرمون باشه گاهی واسه خاطر مراعات حس و حال همدیگه مواظب مدلمون باشیم. مواظب باشیم که هم رو از دست ندیم. این تنها در مورد من نیست. خودم هم باید مواظب باشم. اگر دلم نمیخواد کسی که واسم ارزش داره رو چنان از دست بدم که دیگه هرگز سلام و خنده هامون شبیه گذشته نشه. سعی میکنم. واقعا سعی میکنم. امیدوارم موفق باشم چون اگر جز این بشه خیلی اذیت میشم. ولی اطرافم چندتایی هستن که خیلی مواظب نمیشن. بعدش هم به من معترض میشن که تو واسه چی چنین و چنان شدی. خب بذار معترض هم بشن. به هر کسی که واسم بی ارزه بارها میگم. بارها بهش میگم که ببین اینجای نقشت رو عوض کن زیادی تیزه درستش کن. اگر دلش نخواد کاریش نمیشه کرد. من میگم بیخیالش اون هم بذار معترض باشه. پیام از تل. احتمالا محله. باید پستی اگر هست منتقل کنم واتس بعدش هم درس بخونم. تا بعد.
5شنبه کرخت!
5شنبه عصر.
پدر امیرعلی رفت! دیروز فوت کرد. دیروز دفنش کردن. دیروز تموم شد!
همیشه مرگ آشناها واسم یک جورهایی بی توضیحه. تلخیش که به جای خود. مرگ آشناها انگار واقعیت مرگ رو واسم نزدیکتر و ملموس تر میکنه و عجیب حس میکنم همه ما شبیه یک دفتریم با کلی صفحه که بعد از مرگ این دفتر بسته میشه. ناگهانی صفحه ها پر میشن ولی خیلی ماجراهای قصه ناتموم باقی می مونن. انگار گره های وجود اون آدم از زندگی باز نمیشن. پاره میشن. تمام کارهای ناتموم. تمام مواردی که شاد یا غمگینمون میکنن. تمام چیزهایی که به انتهاشون متمرکزیم. همه باطل میشن. هر دفعه به نظرم میاد چطور همچین چیزی شدنیه؟ مگه ممکنه؟ عزیزهامون خودمون1دفعه میریم جایی که هیچ مدلی نمیشه به این طرف وصل بشیم. هیچ مدلی! بارها این قاعده رو لمس کردم بارها اجرا شدنش رو دیدم ولی هنوز واسم عجیبه. یعنی بعدش چی میشه؟ اون طرف این پرده چه جوریه؟ بعضی ها میگن نیستیه. عدم کامل. بعضی ها میگن یک جاده جدیده. بعضی ها هم چیزهای ترسناکی میگن که ترجیح میدم درست نباشن. ازشون میترسم. به شدت.
به هر حال بابای امیرعلی رفت! خدایا این بنده خدا هنوز کلی کار اینجا داشت و تو بهش مهلت ندادی! چی میتونم بگم! چی میشه بگم جز فاتحه ای که از بچگی یادمون دادن بخونیم تا به روح متوفی برسه. واقعا میرسه؟ روحش شاد!
جزوه هام تموم شدن. یک سری پیشنوشت داشتم که ته کشیدن. باید واسه هفته دیگه دوباره بنویسم. آماده کردم مونده دستنویس کردنش. بریل. حسش نبود چندتا دیگه جور کنم واسه هفته های آینده. امروز روز کرختی بود. ولی من دوستش دارم. روزهای خدا بد نیستن. ما رنگشون میزنیم. ما و تقدیر.
آخ سرم خدا سرم سرم آخ آخ خدایا سرم!
هفته تاریک. غافلگیری. هرچند نه چندان شدید. عجیب نبود. ولی این سردرد از دست این سردرد! خدا رو شکر امروز عاقل بودم قهوه نخوردم. وای سرم!
یک سفارش کوچولو دادم منتظرم برسه. هوا اینجا یک دفعه دوباره شدید گرم شد. تا زمانی که این سفارشه برسه باید زیر حجاب بمونم. خدایا آتیش گرفتم برسه دیگه! دفعه پیش که نرسید و واسم پیام عذرخواهی فرستادن با کد تخفیفی که استفاده نکردم. امروز مهلت داشت ولی فروشگاهم رو عوض کردم کدِ به دردم نخورد. به جهنم بابا!
اطرافم پر از اخبار ترسناکه. آخه یعنی این اطراف هیچ خبر خوشی نیست؟ مگه میشه؟ واسه چی همه خبرهای منفی میدن؟ هر جایی که میچرخم اخبار تصادف و ویرانی و این اواخر هم که درگیری و شلوغی و… خدایا دلم نمیخواد این وضعیت رو! آخه چی شد به اینجا رسید!
اینترنتها به هم ریختن. پورتهایی که کمک میکردن بسته شدن. حالا من باید با اتصال گوشیم به سیستم وارد تیمتاک بشم. اصلا موافقش نیستم. اگر کسی زنگ بزنه می افتم. خدایا بهشون بگو پورتهای ما رو باز کنن به خدا لازمش داریم.
این سفارشه واسه چی نمیاد به خدا آتیشه اینجا. اگر امروز هم نرسه به جان خودم کلا نرم افزارش رو از گوشیم فرتش میکنم بره! اینها مجاز نیستن تا بعد از7زیر حجاب نگهم دارن اون هم بین2تا پنجره که گرما ازش میزنه داخل اون هم این ساعت از عصر که آفتاب دقیقا این طرفه.
درس خوندنم نمیاد. فردا. ولی این سردرد. خدایا میشه این سردرده بره آیا؟
بسه خسته شدم باقیش باشه واسه بعد من رفتم.
مثبت اما عجیب!
ظهر3شنبه. درس میخونم. خسته شدم. همسر1بهم زنگ زد امروز بزنیم بیرون. گفتم نه. گفتم فعلا دلم نمیخواد. دلیلش رو هم گفتم. دلداریم داد و تأییدم کرد که البته نظرم رو تغییر نداد. در هر حال من امروز جایی نمیرم. درس دارم، خستم، مادرم میاد پیشم تا چایی بخوریم و حرف بزنیم و…
1شنبه بعد از کلاسم نشد برم بیرون. حرصم گرفت و عوضش چنان ناپرهیز شدم که تا فردا صبحش پدرم در اومد از دلدرد. عوضش دیروز صبح رفتم بیرون. خاطرم رو از گندمها جمع کردم. سبک شدم. واقعا اذیت میشدم اون عصری که گندم نداشتم. بعدش هم رفتم جایی که نباید میرفتم و اوه خدایا حسابی بدخرجی کردم. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اونجا چیزی بود که دلم میخواست داشته باشم. تجربه اش کنم و پدر خودم رو دربیارم. بغلش کردم آوردمش خونه و الان حس میکنم بهم نفستنگی میده ولی دوستش دارم. واتس. خدا بزنه استاد بگه فردا تعطیلم! من همیشه مشتاق دریافت خبر تعطیلاتم!
مادرم بود. دیروز استاد ساعت کلاس4شنبه رو از3فرستاد به5و من الان فعلا فقط درس میخونم. خدایا بگه فردا کلاس نیست دیگه! یعنی الان بگه که من حالش رو ببرم!
روحم در حال ترک یکی از خطرناکترین مخدرهاییه که در تمام عمرم گرفتارش شدم. عمیق، ارزشمند، شیرین، اما به شدت خطرناک برای من! برای من که اگر گرفتار بشم تا آخرش میرم. تا فرق سر گرفتار میشم و موجودیتم رو آتیش میزنم. داشتم میزدم که مادرم رسید! اشتباه نشه خودکشی و آتیشبازی در کار نبود. فقط بدون صدا شعله میکشیدم. تلخ گذشت. هنوز هم خیلی شیرین نمیگذره ولی حالا در حال تجربه1درد تلخ و گاهی شبها یواشکی بارونی ام. درست میشه. درست میشم. ولی ای کاش این مدلی نمیشد! مادرم هر زمان مهلتش باشه واسه تسکینم مستقیم و غیر مستقیم باهام حرف میزنه. اون میگه و من دیگه نمیبارم. آه میکشم. گاهی نیم لبخندی هم میزنم. گاهی هم شبیه دیروز واسه خاطر جمعیش تأییدش میکنم. دیروز مادرم میگفت گاهی باید زورمون به خودمون برسه. فقط خودمون. و بفهمیم و بدونیم و باور کنیم که این خط و این رودخانه هیچ مدلی جور نمیشن. شدنی نیست و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. باید بپذیریم. باید بفهمیم. و باید با خودمون کنار بیاییم. گفتم درست میگی مادری. یک چیزهایی به هیچ چسبی نمیچسبن. نگران نباش عزیزترین. من زورم به خودم میرسه. فقط کمی سخته. کمی بیشتر از اون که بشه در یک پلک زدن حلش کرد. مادرم گفت میدونم. بله که سخته. ولی میشه. باید بشه که نشدها رو بپذیریم. گفتم میشه مادری. مطمئن باش. نگران من نباش. هرگز نگران من نباش! من ازش رد میشم. مطمئن باش.
تجربه جدید دیروزیم داره کار جالبی میکنه. عجیبه ولی داره میکنه. اصلا انتظارش رو نداشتم. این از دیروز به این طرف داره کاری میکنه که به جای بسته تر شدن بهش و به موارد مشابه دارم در کنترلش موفقتر عمل میکنم. از دیروز به این طرف ساعت و درصد تفریحات نامجاز خونگیم به شدت اومده پایین. اصلا ازش بدم نمیاد ولی نمیدونم چه مدلی داره این کار رو میکنه. ساعتی1یا2دفعه میرم طرفش بعدش هم ولش میکنم1جایی دور از دسترس بمونه تا مراجعه بعدیم. یعنی ممکنه؟ اگر بشه که عالیه! قطعا به این سادگی متوقفش نمیکنم شاید هم هرگز نکنم ولی اینکه اینهمه ساده از دم دستم گذاشتمش کنار واسم حسابی عجیب و حسابی جالبه. غافلگیری مثبت. کاش ادامه داشته باشه! من واقعا سلامت جسمم رو لازم دارم. البته تفریحات هم لازم دارم ولی درصدش زیادی داشت میرفت بالا و عواقبش میشد بسیار خطرناک باشه. از اون مدلهای ترسناک که ابدا دلم تجربه کردنش رو نمیخواد.
بابای امیرعلی حالش خوش نیست. خدایا این آدم رو تا کی میخوایی تماشا کنی که زجر بکشه؟ واسه تو که سخت نیست کمکش کن برگرده بالای سر زندگیش! جون در هر حال عزیزه. این آدم خیلی زجر کشید. گناه داره. خدایا کمکش کن!
1مشت نوشتنی دارم که کاملش نکردم. خدایا من باید منظمتر باشم واسه چی نیستم؟
آخ خدا که اگر فردا کلاسی در کار نبود چه عشقی میکردم الان من! به احتمال قریب به یقین با بچه ها بیرون نمیرفتم ولی در هر حال بدجوری خوش میگذشت. باید درسهای فردا رو سفتتر بخونم. باید تمرین و تکرار کنم. تمرین و تکرارم نمیاد. میخونمها ولی جمعبندیهام رو تمرین و تکرار نمیکنم و تا نکنم داخل سرم فرو نمیرن. خدایا حالش رو داشته باشم دیگه! جدی اگر این دفعه استادم در مورد پایان کلاسم بهم بگه چی بهش میگم؟ یعنی کی باز پیش میاد؟ و من اون زمان چی میگم؟ اونقدر جرأت دارم که این آخرین اتصال رو رها کنم و از اینجا به بعد رو خودم برم؟ یا باز2دستی بهش میچسبم و ادامه میدم؟ نمیدونم. واقعا نمیدونم. فعلا که پیش نیومده.
ساعت1و نیم. باید برم سر درسم. البته یهخورده فاصله بد نیست تا موارد توی سرم جا بشن بعدش ببینم چی خاطرم مونده ولی فاصله رو دادم حالا واقعا باید برم. مادرم که برسه باید برم پیشش هم سیستمم استراحت کنه هم خودم و خلاصه تا عصر و سر شب دیگه درس بی درس. پس بد نیست الان یهخورده بجنبم. باشه باشه رفتم بجنبم. فعلا، تا نمیدونم کی.