1شنبه صبح زود. واسه چی الان بیدارم؟ زوده هنوز.
باید برم مدرسه. این بچه ها کلافه ام کردن. نمیدونم من روی مود انفجارم یا اینها زیادی میرن. به نظرم جفتش.
دیشب کلاس زبان تیمتاک. امروز کلاس زبان اصلیم. اوخ خدا! حس میکنم باید بیشتر بخونم. بلدم ولی نمیدونم انگار… خب من که خواب نیستم بد نیست بلند شم تمرینش کنم.
امروز25اردیبهشته. تا11خرداد چندتا قدم مونده؟ به نظرم20تا. بچه های شیطون محض خاطر خدا پرحرفی و چپ و راست زدن رو بس کنید دلم نمیخواد داد بزنم بعدش هم پشیمون بشم. خدایا یهخورده تحمل قرض بده.
داره6میشه. مادرم امروز میره جایی که دلم میخواست همراهش باشم. خوشم نمیاد این جاده رو تکی بره. من نمیتونم برم. باید سر کار باشم. خدایا مواظبش باش من واسش دلواپسم. من همیشه واسش دلواپسم. جدی واسه چی من همیشه دلواپسم؟ ملت رو که میبینم حیرت میکنم. اونها قد من دلواپس نیستن. پس واسه چی من هستم؟
آخرین چیزی که لازم دارم شلوغیهای سر کاره. خدایا امروز یک حالی بهم بده. خدایا لطفا بده باور کن لازم دارم تو رو خدا بده!
باور. تمام باورهام درد میکنن. شبیه زمانی شدم که واسه آخرین دفعه با اخلاص نصفه نیمه رو به قبله… عجب شب عجیبی بود. هنوز روشنایی اون لامپ مهتابی که درست از پشت سرم به دیوارها میخورد رو خاطرم هست. بعدش انگار صدای شکستن و فرو ریختن شنیدم. بعدش همونجا نشستم. بعدش دیگه بلند نشدم. بعدش دیگه هرگز… نمیتونستم. اعتقادم خورد شده بود. دیگه نتونستم تعمیرش کنم. چند بار سعی کردم ولی نشد. هیچ فایده نداشت. ولش کردم. نمیشد. دفعه آخر هم که یکی دیگه خواست تعمیرش کنه من خخخ تب کردم. جدی این چه تبی بود؟ اونهمه داغ و اونهمه ملتهب! اگر ادامه میدادم الان چی میشد؟ خب ادامه ندادم. اونی که خواست تعمیرش کنه اوضاع رو که دید بیخیال آوار برداری شد و اون ویرانه ها دیگه دستکاری نشدن. باید میشدن؟ به نظرم نه. اونها دیگه هرگز درست نمیشن.
خلاصه این حس و حالم شبیهشه. الان هم باورهام درد میکنن. بیخود درد میکنن. چیزهایی که الان به این وضوح دارم میبینم رو یک سال پیش واسه چی ندیدم؟ این تقصیر هیچ کسی نیست جز خودم. خوده بوقم که هنوز اشتباه میکنم. خب بسه. از سیخونک زدن به خودم به جایی نمیرسم. چیزی که دارم میبینم رو دارم میبینم. کاریش نمیشه کرد. باید یک راه خروجی باشه. هست قطعا هست. آخ لعنتی!
10دقیقه به6. خدایا ابدا دلم نمیخواد میترسم تحملم رو از دست بدم. بچه های شلوغ! خدایا کمک کن!
بسه دیگه. ببینم میتونم یهخورده درس بخونم یا نه. ولی میشه به جاش یهخورده ولو بشم؟ خواب. خوابم که نمیبره نباید هم ببره فقط ولو. به نظرم باید بیخیالش بشم. من واسه چی از مزخرف نویسی در اینجا خسته نمیشم؟ تا کی این کار رو میکنم؟
8دقیقه به6صبح. بذار ببینم چه کار درست درمونی جز نق زدن و هذیون نوشتن میشه کنم. دیر میشه. تا بعد.
سرخ آتیشی!
عصر شنبه. بخشنامه امتحانات اومده. تا11خرداد بیشتر مدرسه نیستیم. پس واسه چی من ذوق نمیکنم؟
به شدت حس میکنم1چیزی ازم گم شده. چیزی که نمیدونم چیه و کجا باید دنبالش بگردم. چیزی که میخوامش. بد میخوامش. وحشتناک میخوامش. نمیدونم کو. نیستش. هیچ کجای عمرم نیست!
عکسهام تموم شدن. بدون عکس نمیتونم داخل اینستا چیزی بزنم. باید چندتا گیر بیارم. سخته. دیگه هر عکسی رو نمیخوام. کاش بی عکس هم میشد اونجا نوشت!
پر از کلامم. پر از حس فریاد. پر از تقاضای نوشتن. پر از هوای پروازی که پریدن لازم نداره، که نفس پریدنم نیست. خدایا آخه این چه بلایی بود روی سرم هوار کردی؟
باید درس بخونم. بذار یهخورده اینجا چرت و پرت بگم حالم جا بیاد بتونم بفهمم کجام و چی باید بخونم. چقدر زمان میبره از این جهنم دربیام؟ آخه واسه چی این… گرفتار چه نفرینی شدم؟ کی اینهمه درد ازم داشت که همچین تیری کشید واسم؟ من باورم نمیشه. این من نیستم! این بیگانه کیه داخل جسمم ولو شده و گیج میخوره؟ این نمیشه من باشم. این نمیشه پریسا باشه. پریسایی که من میشناختم، که همه میشناختن، اینطوری به خریت سواری نمیده. هرگز نداده حالا هم نمیده. پس این کیه که به اسم و شمایل خودم وسط این معرکه ی یواشکی داره شعله میکشه؟ خدایا واسه چی من مجاز نیستم عربده بزنم؟ آخه چی شدم؟ چقدر زمان میبره؟ این چقدر زمان میبره؟ یک ماه؟ دو ماه؟ یک سال؟ یک ابد! من تا اینجا از هر گیری در رفتم. هر دفعه بخشی از خودم رو از دست دادم ولی به هر حال در رفتم. از این یکی چقدر زمان میبره در برم؟ نکنه اینجا پایان باشه؟ خدایا این چه آزمایش وحشتناکی بود گرفتی ازم؟ ولی خودمونیم. تجدید نشدم. نشدم مگه نه؟ من درست گذروندمش. تقلب نکردم. حتی اندازه یک نفس. من تقلب نکردم. خدایا میبینی؟ من برنده شدم. باید کارنامه قبولیم رو بدی. باید بدی! از خاکت که رفتم بزنش تنگ پروندم. من هیچ غلطی نکردم. هیچ کجا تقلب نکردم. بارها دست تقلبم رو عمدا باز گذاشتی و باز گذاشتید بارها آزمایش کردی و کردید و من تقلب نکردم. به تقدس این آتیش قسم که نکردم. میشد تقلب کنم ولی نکردم. نکردم! حالا باید یک نمره قبولی با جوهر قرمز بهم بدی. جوهر سرخ براق. تلفن.
نرگسی. میگه کلاس زبان تیمتاک. باید بجنبم. اوه خدایا باید بجنبم!
دوباره وارد شدم.
جمعه شب. دوباره وارد شدم. پرت شده بودم بیرون. حوصله پیدا کردن کلیدم رو نداشتم. امشب پیداش کردم. ظاهرا هنوز زندم. چیزی نمونده بود. ولی به نظرم درست میگن. هیچ چیزی نمیتونه منو خیلی مرده نگه داره. یعنی زمانی که واقعا رفته باشم هم یک شبی از قبرم میزنم بیرون؟ اوه چه عجیب!
هفته تاریک لهم کرد. و این هفته واقعا تاریک بود. هنوز هم تاریکه. ولی من هنوز اینجام. بیخیال.
فیلم میدیدم. کوکو. حسش نبود. این شبها هیچ قدرتی جز درسهام قادر نیست واسه مدتی طولانی سر یک چیز متمرکز نگهم داره. تدابیر زیاد بودن. نصیحت. توصیه. و از یک جایی هم تهدید. ولی به کسی نگیها! من فقط گفتم باشه دیگه هیچ چی نمیگم. واقعا هم نگفتم اما چیزی عوض نشد. من هنوز به شدت بی تمرکز و… بیخیال. فقط جایی که نباید اشتباه نکن باقیش حله. چیزی که لازم دارن بهشون بده بعدش هم با خیال جمع داخل شب خودت شناور شو. واسه خودت میگیم و خودت مهمی و دلواپس خودت هستیم و خودت و خودت و خودت و… خاطرت جمع. این خودتها شعارهای بیقافیه هستن. نشنیده بگیر. واقعی نیست. فقط هرچی لازم دارن بده و خلاص. بدجنسم میدونم. بیخیال.
این فیلمه قشنگ بود ولی من دلم دیدن بقیه اش رو نخواست. هی! دنیای مردگانش قشنگه. من از این جهانها میخوام. کاش بشه زمانی که از خاک رفتم… جدی از اینجا کجا میریم؟ من بعد از تموم شدن این جاده کجا میرم؟ سال96خیال میکردم چیزی نمونده بود بفهمم. فقط خیال بود. خدایا شکرت! ولی اگر اون سال رفته بودم الان کلی از رفتنم گذشته بود. همه فراموشم کرده بودن و من هم… ولی به نظرم مادرم فراموشم نمیکرد. مادرم فراموش نمیکنه. دلم نمیخواد بدون خودم وسط این عزیزهای بی حواس جاش بذارم. خودم هم دلم نمیخواد بدون مادرم اینجا جا بمونم. حالا دیگه حس میکنم مادرم تنها وظیفه ایه که در باقی راه عمرم دارم. بدون مادرم دیگه حضورم فایده نداره. تعریف از خودم نباشه ولی به نظرم این زمان تنها کسی باشم که ازش برمیاد یهخورده کمک کنه. خدایا اگر من رفته بودم مادرم… بسه دیگه. این مزخرفات چیه امشب داخل سرم؟
کتاب6سال با زنان وحشی آمازون. داره غیر واقعی میشه ولی بدک نیست ببینم به کجا میرسه. میرم گوش کنم. برمیگردم.
خب این از این. قهرمانهای این کتابه حوصله ام رو سر میبرن. خدایا اینجا وحشتناک سرده. امشب نمیخوام داخل این اتاق بمونم دارم منجمد میشم. میرم داخل حال. تختم اونجا نیست ولی مبل هنوز جای خوبیه. دیگه نمیتونم. بذار جام رو عوض کنم میام.
خب تغییر مکان هم به سلامتی انجام شد. آخیش اینجا هواش بهتره. جدی داشتم یخ میزدم هنوز هم سردمه ولی اینجا واقعا هواش بهتره. واسه چی زودتر نجنبیدم!
فردا صبح باید برم مدرسه. اه واسه چی تمومش نمیکنن! حال اون بیرون خوب نیست. یک چیزی زده آرامش این سرزمین رو داغون کرده. حس میکنم کل مملکت به هم ریخته. از تمام کانالهای تلگرام و شبکه های مدل به مدل خبرهای عوضی میاد. دلم نمیخواد بشنوم. بخونم. بدونم. وحشتناکه. خدایا این افتضاحه. آخرش چی میشه! ترجیح میدم بهش فکر نکنم. فقط کاش مدرسه تموم میشد! استرس وقایع اون بیرون همه جا هست. دلم نمیخواد وسطش باشم. دلم نمیخواد وسط سر و صداهای بی محتوا و مضحک اطرافم هم باشم. اون بیرون همکارهام جز یکیشون همه اش… اه لعنتی! کی تموم میشه!
داخل تیمتاکم. کانال بسته. خیلی خیلی کمتر میرم اونجا. الان هم داشتم کتابه رو میشنیدم. دیگه هیچ جای حقیقی و مجازی جز4دیواری خودم جذبم نمیکنه. خدایا حالا که روی خاکت جایی جز همین4دیواری جای من نیست پس ازم نگیرش!
اینجا سرما واقعا کمتره. جریان ملایم دما رو داخل رگهای یخزده ام قشنگ احساس میکنم. خدایا شکرت داشتم از سرما میمردم.
کاش حالش رو داشتم میرفتم یک دوش میگرفتم! واقعا لازم دارم شاید کمک کنه این… هیچ زمانی قد امشب دلم یک وان نخواست. همیشه دلم خواست ولی امشب واقعا حس میکنم لازمه. این حموم فسقلی! آخه واسه چی یک وان داخلش جا نمیشه؟ در هر حال من خونم رو دوست دارم. خیلی خیلی زیاد. اما وان. کاش میشد اینجا یک وان داشتم! به خدا لازمش دارم. کاش داشتم!
تابستون داره میرسه. باید از این حس و حال جدا بشم. من نمیتونم تمام تابستون رو این گوشه مچاله بشم و خودم رو با تفریحات نامجاز بفرستم هوانوردی. تفریحات؟ اوه نه! نمیخوام واسه برداشتنش برم وسط انجماد اتاق خواب! هی! لازم نیست. جاش نذاشتم. آخ جون! خوشم نمیاد رفیقهام رو جا بذارم. ولی این! این واقعا درست نیست دارم عملا خودم رو باهاش خفه میکنم. سر چی! واقعا چه مرگم شده! من واقعا چه انتظاری داشتم! ممکن نیست اونهمه احمق شده باشم! واتس! ببینم کیه.
چیزی نبود. و من! جدی حرف حسابم چیه؟ این چه مسخره بازیه که داخلشم؟ واقعا که! گندت بزنن پریسا! رسما خاک بر اون مخت. آخ خدایا گندش بزنن! بیخیال. هر کسی باید یک جایی گاهی وا بده. من فقط یهخورده به جاده های ممنوعه سرک میکشم. به نظرم این دفعه رو به اندازه کافی سرک کشیدم. بسه دیگه شورش داره درمیاد. اوه واقعا که! اوه خدا! گندش بزنن!
از وضعیتی که داخل مملکت زلزله درست کرده خوشم نمیاد. کاش سریعتر درست بشه! پول دلم میخواد. کاش یهخورده بیشتر داشتم! دلم میخواد یک پاتختی کشودار فسقلی بخرم. اوه خدا بدجوری دلم میخواد. نمیتونم. وسط این معرکه ای که درست شده پول خرج کمد و کشو کردن واسم رسما خاک بر سری میاره.
بهم توصیه میشه زبان تدریس کنم. خصوصی. از تدریس متنفرم. چه عمومی چه خصوصی چه هرچی. تا آخر عمرم از هر مدل تدریس متنفرم. به اندازه کافی از تدریس ماجرا دیدم. تا بازنشستگیم هم ادامه کزاییش رو خواهم دید. تا زمانی که زنده باشم از تدریس با تمام وجودم متنفرم. متنفرم!
وان. پول. آرامش. چقدر اینها رو میخوام! مخصوصا آخریش رو. خدایا من میخوام از این استرسهای عوضی جدا بشم! کاش بشه!
بسه خسته شدم. حس تبدیل کتاب نیست. بذار یک فایل صوتی بذارم بخونه بخوابم. فایل درس یکشنبه یا کارتون تکراری. گارفیلد1خخخ. گیر دادم بهش عجیب. تا چه زمانی خسته بشم.
دیگه نمیخوام بنویسم. خوابم میاد. تا بعدی که نمیدونم کی باشه.
3شنبه صبح. عید. من که حسش نمیکنم. طوری نیست مبارک هر کسی حسش میکنه.
نت قطع میشه و من با گوشی داخل نت میچرخم. نت خونگی رو لازم دارم و الان موجود نیست. واسه چی موجود نیست؟ واسه اینکه اینجا ایرانه. سرزمین معجزات تاریک. بیخیال. به جهنم.
درس میخونم و تفریح میکنم و دلم یک عشق و حال از مدل نمیدونم چیچی میخواد. حافظ بیچارهم کرده. کم مونده یک چوب بگیره از کتابش بیاد بیرون و یک ست کامل بزندم. دیشب واسه یک نیتی، این دفعه نیت کردم، فال آنلاین گرفتم. واقعا نمیدونم واسه چی به نظرم جالب بود دلم خواست انجامش بدم. ولی حافظ کفری بود سر یک مورد دیگه به شدت نصیحتم کرد که واسه چی از فلان کار دست برنمیداری؟ این نیتت هم اگر در فلان مورده اصلا طرفش نرو وگرنه حل میشه. نیتم درباره اون فلان مورده نبود. واسه اون فلان مورد لازم نیست نیت کنم و تفأل بزنم. منطقم، و البته مادرم خودشون جفتی حلش میکنن. به نظرم باید چشمهام رو ببندم و در رویا فرو برم و اجازه بدم این2تا درستش کنن. خب بستم. الان هم فقط سیاهیه که میدونم ازش بالاتر دیگه نیست. خب نیست! و من در سیاهی هستم. اینجا نهایتشه. پس بیخیال. دقیقا بیخیال!
این تعطیلات که بره دیگه تا آخر سال مدرسه تعطیلی در کار نیست. اوه خدایا آخه واسه چی من نمیتونم این مشکلم رو حل کنم؟ چیز عجیبیه. تا حالا با هیچ چیزی اینهمه گیر نداشتم. همکارهایی رو میبینم که از ته دل میگن ما عاشق این کاریم. پس واسه چی من نمیتونم؟ خدایی واسه چی؟
تفریح لازمم. ای بابا این تفریح دم دستم نه. این که موجوده. فقط زیادی موجوده و آخ سرم! باز من امروز زیادی رفتم. قرار بود کنترلش کنم. باشه بابا یادم رفت گذاشتمش روی میز دیگه.
گاهی حس میکنم دلم میخواد باور به خواب رفتهم رو آروم تکونش بدم تا بیدار بشه. خودم هم بیدار بشم. خاطرم هست به نظرم مهر یا آبان1400بود که بعد از ماجرای اون بومرنگ غولآسای کاغذی و بعد از ولو شدنم از خواب گفتم. از اینکه دیگه نمیخوام فعلا بیدارم کنن. سعی شد ولی موفق نبود. هنوز هم گاهی سعی میشه ولی من حس بیداریم نمیاد. اما این شبها گاهی انگار یک چیزی توی موجودیتم یواشکی میلوله و میخواد که خوابم رو قلقلک بده. که بیدار بشم. که اصرار کنم. که عوضش کنم. واقعیتش یواشکی میترسم. این ریسک خطرناکیه. اگر با اصرار فرمون رو بچرخونم و مسیر عوض بشه هرچی پیش بیاد با خودمه. و اگر چیز مثبتی پیش نیاد… واسه چی؟ واسه چی باید ادامهش منفی باشه؟ اصلا تا وارد جاده نشیم که نمیدونیم! هی! جرأت لازم دارم و درصدی آگاهی و البته یک کوچولو پول. واقعا یک کوچولو. اوه خدایا! کاش میدونستم نظرت چیه! آخه واسه چی بهم نمیگی؟
امروز به نظرم رسید دارم تبدیل به چیز ترسناکی میشم. اتفاقی که همیشه به شدت تکونم میداد امروز اصلا روی خیالم موج درست نکرد. ظاهرا داره واسم عادی میشه. چه مدلی اینهمه یک دفعه؟ اینهمه بی اطلاع؟ شبیه جسمی که به تریاک مقاوم شده باشه. یا به هر چیزی. هوم! غافلگیر! غافلگیری از مدل یک دفعه ای برای خودم! این هم از عجایب یواشکی پریسا در قلمرو فوق شخصی خودش.
خدایا عجب یک دفعه سرد شد! راست میگم از اون سرماهای نکبت هفته گذشته منظورم نیست اینجا واقعا سرده. دیشب رفتم زیر پتو ولی باز میلرزیدم. الان هم سردمه. ماه وسط بهار واسه چی اینهمه سرده؟
مادرم همچنان در ارتفاعاته. تلفنی به هم وصلیم. نصیحتم میکنه. از جنس نصیحتهای هفته پیش. به نظرم درست میگه باید بهش گوش کنم. گوش کردن راستکی نه شبیه گاهی که دیریریم. به نظرم بشه که بهش گوش کنم. به نظرم یک کوچولو تغییر مسیر لازمه تا بتونم بهش گوش کنم. به نظرم چشمهام منظره لازم دارن. منظره یا منظره هایی که تماشاهام رو پر کنن و لازم نباشه داخل بیابون سراب ببینم و این مدل مسخره بلا سرم بیاد. ولی آخه منظره! من منظره میخوام! چه مدلی؟ خدایا من منظره میخوام! مادرم نصیحتم میکنه که دیگه سراب نبینم و گرفتار برق شن به جای فانوس نباشم. درست میگه. ولی آخه چشمی که وسط بیابون منظره نبینه گرفتار سراب میشه. من سالها پیش رفتم واسه رسیدن به منظره ولی هر دفعه خوردم به بنبست. از بس بیابون و بنبست مقابلم بود گرفتار سراب شدم. حالا میدونم. شاید همین دونستن خودش یک قدم مثبت باشه. ولی من واسه جایگزین سراب روی صفحه تماشاهام منظره لازم دارم. منظره های لعنتیه خودم. خدایا من میتونستم برسم اگر تو… جدی کاش حکمتت رو میفهمیدم آخه واسه چی موانع به اون بزرگی پرت کردی سر راهم که گیر کنم وسط این… این… این این… وای خدای من!
داریم میریم به طرف3بعد از ظهر. خوشم نمیاد. عصرها رو دوست ندارم. انگار دنیا دلش میگیره. مخصوصا عصرهایی که بهم میگن یکی دیگه از روزهای تعطیلم رفت. البته فردا کلاس… اوه خدا فردا کلاس زبان دارم. این یکی تعطیل بشو نیست. من واسه چی اینجام! درسم موند! اوخ درس! من رفتم!
. . .
ظهر جمعه. درس میخونم. مکث میکنم. مینویسم. پاک میکنم. درس میخونم. مکث میکنم…
خدایا اینجا که نق بزنم. باور کن اگر نگم سکته میکنم. بذار اینجا بگم اینجا کسی نیست کسی جز خودت نیست نه کسی اذیت میشه نه کسی حرصی میشه بذار اینجا من حرف بزنم! خدایا دلم داره میترکه!
خدایا! اونقدر سردمه که حس میکنم تمام قفسه سینم داره منجمد میشه. خدایا! درد دارم! خدایا! دارم میمیرم! به تمام اسمهای شناس و ناشناست دارم میمیرم! خدایا آخه یک چیزی بگو! آخه چه تحملی داره اون رحمتت اون مروتت اون رحمان و رحیمت! آخه یک چیزی بگو! خدایا به تقدس تموم آفریده هات نفسم دیگه بالا نمیاد! خدایا! آخه یک چیزی بگو! آخه تو مگه از سنگی!؟
پشت سر هم میرم واسه گرفتن یک لینک واسه پست امروز که هنوز نرسیده. هر کسی این لینکه دستشه شبیه خودم دقیقه نودیه. کاش لینکه سریعتر برسه! تا نیاد خاطرم جمع نیست.
فردا صبح باز مدرسه. ترجیح میدم الان بهش فکر نکنم. کاش خرداد زودتر تعطیلمون کنن تموم بشه! نمیخوام الان تصور کنم سال آینده چی منتظرمونه. تا اون زمان یک عمر باقیه. الان فقط دلم میخواد این هفته های آخر بره! بره فقط بره این زمان من واقعا… اوه این چه صدایی بود!
اون بیرون باز ملت زده به سرشون. حسش نیست متمرکز بشم ببینم چی شده. حتی حسش نیست حدس بزنم. هرچی میخواد باشه. به جهنم.
مادرم همچنان در ارتفاعاته. باید مواظب باشم. زنگ که میزنه صدام رو ول میکنم که مستقیم بره بالا به خندیدن بلکه خاطرش جمعتر باشه ازم. کاش باشه!
پردارهای خدا پشت شیشه شیطنت میکنن. گندمهاشون رو میپاشن به شیشه. مادرم میگفت همیشه اینها کثیفکاری دارن. راست میگفت ولی چیکارشون میشه کرد؟ مادرم هم شبیه خودم خاطرشون رو میخواد. وقتی گفتن ممکنه گندم کمیاب بشه جفتمون یک فکر توی سرمون بود. واسه اینها چیکار باید کنم؟ گفتم نگران نباش مادری روزیه اینها هر طور باشه گیر میاد. اگر هم گیر نیومد من نونم رو باهاشون نصف میکنم. بعدش دعا کردم خدا کمک کنه شرمنده این فرشته های کوچولوش و این مهمونهای معصوم خودم نباشم! کاش هیچ زمانی گندم اونقدر نایاب نشه که… نه نمیشه. نمیشه! خدایا نمیشه مگه نه؟
کلاس زبان4شنبم با مزه بود. اونقدر وراجی کردم که تایمم تموم شد و مهلت ارائه2تا از متنهام نبود. آخ جون. حالا واسه1شنبه متن از پیش خونده دارم. در نتیجه امروز لازم نیست خیلی روی درسم متمرکز باشم و عوضش فردا از مدرسه که بیام حسابی کار دارم ولی کاره استرس نداره. چه عالی که امروز درسم زیاد نیست! واقعا در خودم نمیبینم تمرکز اونچنانی رو! البته اگر درس داشتم قطعا میخوندم ولی اذیت میشدم. خدایا شکرت!
دیشب استاد از نوشتنم حسابی رضایت داشت. پیج اینستام رو دیده بود و از شعرم هم رضایت داشت. شاعر نبودم. حالا مثل اینکه شاعر هم شدم! خدایا میبینی؟ حالا شعر میگم! از نظر اونهایی که میخونن قشنگ هم درمیاد. خدایا حواست هست که! حس توضیح نیست.
دیگه نمیخوام بنویسم. بلد نیستم. دستهام انگار حس ندارن. انگار سخته روی کلیدهای درست بچرخونمشون. کاش خوابم ببره! کاش بخوابم! کاش3تا قهوه نمیخوردم بلکه خوابم میبرد! کاش بخوابم بلکه1ساعتی اینجا نباشم. هیچ کجا نباشم! خستم. کاش میشد خوابم ببره! کاش میشد!
بسه. نمیتونم. تا بعد.
اشک و لبخند.
صبح5شنبه. آخ خدا تعطیلات! مادرم رفته به ارتفاعات. دیروز مچم رو وسط یک صحبت کوچولو گرفت در حالی که واسه یک ثانیه کوتاه… اوه خدای من! امروز صبح حرفش رو زد و من سعی کردم منکر بشم ولی چی باید میگفتم؟ مادرم نادیدنی های بچه هاش رو میبینه چه برسه به این… دیده بود. سعی کردم بخندم ولی… فایده نداشت. خودم رو تقریبا وا دادم. دلم میخواست تمام خودم رو ول کنم ولی نکردم. به جاش این فسقلی عزیز رو توی دستم فشار دادم و لبخندم تبدیل شد به یک شکلک خیس. مادرم نصیحتم کرد. مستقیم. تمامش رو میدونست. خدایا شرمآوره. ولی واسه چی؟ چه شرمی؟ مگه من چیکار کردم؟ مگه جنایت کردم؟ مگه مجرمم؟ من فقط اخلاصی داشتم که کسی نفهمیدش. هیچ کسی جز مادرم. گفت میفهمه. گفت همه رو میدونه. گفت ارزش نداره. راست گفت. از تجربه خودش گفت. از جفت تجربه هاش. گفت اشک چیز ارزشمندیه. اخلاص هم همینطور. اخلاصی از جنس اخلاص من. نه واسه خاطر اینکه بچهش هستم. واسه اینکه جنس اخلاصم رو دیده. واسه اینکه داره میبینه. جنس اخلاصم رو. جنس لبخندم رو. جنس اون پرده خیس نازک رو که دیروز سعی کردم نبینه ولی دید. گفت ارزش نداره. گفت ارزش اون قطره های از جنس اخلاص خالص رو نداره. راست میگفت. نداشت. نداره!
سکوت کردم. سرم رو انداختم پایین و تکونش دادم. فقط سرم رو به علامت تأیید تکون میدادم و مادرم میگفت و میگفت. راست میگفت. راست میگه. مادرم راست میگه ولی خدایا! خودمونیم این عادلانه نیست. من هیچ کار منفی نکردم. اگر تو مدل دیگه ای خلقم میکردی این شرمآور نبود. اما حالا هست. واسه چی؟ تو همه جای دینت از برابری گفتی و حالا این… خدایا من دینشناس نیستم انسانشناس هم نیستم. من فقط یک خاکی کوچیکم. ولی از این خاکی کوچیکت گوش بده. عادلانه نیست. عادلانه نبود. تو ظرفیت منو میدونستی. تو جنس منو میشناختی. تو میدونستی. عادلانه نبود اجازه بدی. عادلانه نبود!
در جواب نصیحتهای مادرم سکوت کردم. مادرم گفت و گفت. من فقط سکوت کردم و تأیید با حرکت سر.
باید یک مدلی خودم رو از این وضعیت نجات بدم. باید یک چیزی به ذهنم بدم که جایگزین این خلأ وحشتناکی که این روزها داره از روانم استخون خورد میکنه بشه. باید یک در اضطراری پیدا کنم. دری که باز بشه. رو به بیرون. بیرون از این قصه. چند هفته دیگه تعطیلاته. باید خودم رو نجات بدم. کاش بتونم!
کتاب میخونم. آدمکش کور. داره خستم میکنه. ولی الان دیگه دلم نمیخواد بنویسم. میخوام کتاب بخونم. تا بعد.
بیدارم.
نیمه شب3شنبه. خستم ولی کاملا بیدار. ذهنم خوابش نمیاد. کاش میشد بخوابم! درس میخونم و وسطش یک سری گیر رو رفع میکنم و باز درس میخونم. کاش میشد بخوابم! بدجوری خستم.
امشب یک حس تعلیق دارم. یک چیزی شبیه پرت شدن روی سیمان از یک جای بلند. تمامم درد میکنه ولی آخ گفتنم نمیاد. انگار وسط خواب راه میرفتم و یکدفعه از یک جایی به ضرب تمام پرت شدم پایین. دردم گرفت ولی بیدار شدم. من کجام! چی شد که الان اینجام! چه غلطی دارم میکنم! به نظرم این پرت شدنه خیلی هم بد نشد. اون حس کزایی تردید رفته. کاش موقتی نباشه! تلخه، دردناکه، ولی رفته. الان با خاطر جمعی بیشتر به هر چیز اطرافم که دلم بخواد چسبیدم. به درسم، به خودم، به این رفیق مضر و خطرناکم که گاهی یواشکی واسه چسبیدن بهش عذاب وجدان داشتم. حس میکردم باید ولش کنم. آخه، خب به نظرم میرسید دارم اشتباه میکنم. حالا دیگه این مدلی به نظرم نمیاد. من ازش لذت میبرم مانعی هم نیست پس واسه چی بیخیالش بشم؟ این هم یک بخشی از خودمه. دسته کم فعلا. دلیلی که واسه رها کردنش داشت ذهنم رو سیخونک میزد امشب دیگه نیست. حالا با خاطر جمع انجامش میدم. دلیل هم واسش دارم. چون دلم میخواد. دلم میخوادش پس انجامش میدم. دلم میخوادش و این معیار در قلمرو خودم کاملا درسته. امشب حس میکنم هیچ معیاری که این یکی رو بزنه کنار دیگه نیست. مدتهاست که باید این سرم میشد ولی نشد. حتما باید از بلندی میخوردم روی کف سیمانی تا حواسم جمع میشد. خب خیالی نیست حالا خوردم. حالا منتظرم این رفیق فسقلیم شارج بشه. راستی شارج بود یا شارژ؟ عاقبت هم از گوگولی نپرسیدم. بیخیال میپرسم حالا.
شکر خدا که واسه بیخیال شدن این تفریح نامجاز تعهدی نکردم! خودمونیم ولی چیزی نمونده بود که کنم. به کسی نگیها!
یک مدل درد کرخت و تلخ اما متقاعدکننده ای آهسته داخل رگهام قدم میزنه. آخ آخ خدا درد دارم! بیخیال. ارزشش رو داشت. شاید هم نه ولی الان من بیدارم. احتمالا فردا به خاطر بیداری امشبم متن تاریک بنویسم. شاید هم ببارم. ولی چه انتظاری داشتم؟ تقصیر خودم بود که دلم فهمیدن نمیخواست. اگر حواسم سفت سر جاش بود خوابگردی نداشتم از هیچ کجا هم پرت نمیشدم. طوری نیست خیلی زیاد دیر نشد. ولی خودمونیم، کاش این مدلی نمیشد! به کسی نگیها!
یک چیزهایی رو باید عوض کنم. فقط در خودم. سخته دیر هم هست ولی ناممکن نیست. یک جاهایی به شدت خودم رو بد وا دادم. عمل مسخره و مزخرفی بود از طرف من. از طرف من که هیچ کسی این روزها اون روم رو نمیبینه جز… اون جزها هم دیگه نمیبینن. کاش از اولش اجازه نمیدادم ببینن! از این غفلت آشغالم هیچ خوشم نیومده. بیخیال. من خطاهای وحشتناکتر از این هم داشتم. خطاهایی خیلی بدتر از ول کردن خودم به سبک جوجه مدرسه ای ها در یک جای امن که اصلا جای وا دادنم نبود. اون خطاها گذشتن. بعضیهاشون اصلاح شدن. یک دسته هم زخمیم کردن و یادگاری موندن داخل قابهای تجربه. این یکی هم میگذره. ولی خاطرم می مونه که حسابی به خاطرش از دست خودم حرصی بشم. گاهی هم یواشکی رو به روی آینه ای که نمیبینمش وایستم و از خودم خجالت بکشم تا دیگه تکرار نشه. از خجالت کشیدن خوشم نمیاد. منطقم چقدر بهم گفت! گوش نکردم. اشتباه جفنگی بود. کاش گوش میکردم! حالا منطقم میتونه بزنه روی شونهم و یکی از اون دیدی گفتمهای ورژن اصلش رو تحویلم بده. از تصورش مورمورم میشه. خودمونیم! بدجوری حسش عوضیه. اذیتم میکنه. به کسی نگیها!
سال مدرسه تقریبا یک ماه دیگه تموم میشه. باید یک فکری واسه آرامش بی درد و بی دردسرم کنم. هیچ خوشم نمیاد تابستون رو به چله نشینی و عر و عر تلف کنم. ولی من یک مشکلی دارم. از هیچ کدوم از مواردی که قبلا واسشون ثانیه میشمردم خوشم نمیاد. حتی دیگه به کلاس هنرم هم حس ندارم. نه سفر، نه گردش، نه هنر، اما باید یک چیزی باشه. یک چیزی که حس و حال منجمدم رو بیدار کنه. یک چیزی جز… نه. بیدارم. قرار نیست جایی جز اینجا به آخ و واخ بی افتم. خدایا چقدر خستم پس این خواب کو؟
درسهای فردا رو بد نمیشد اگر یک بار دیگه میخوندم. به خدا دیگه نمیتونم. تحلیلم خوابه. فهمم خوابه. درکم خوابه. اینها که مدتهاست خوابن. اگر بیدار بودن که… اه بسه دیگه! حالا تا قیامت بزنم این قابه رو توی سر خودم. ای بابا!
آخ جون داره شارژش کامل میشه. راستی شارژه یا شارج؟ بیخیال هرچی.
یک کسی بهم پیشنهاد یک تفریح قدیمی به شدت نامجاز رو داد. البته نامجاز واسه من. من نمیتونم انجامش بدم. گفتم من نمیتونم. بیمارم میکنه. دروغ گفتم. بیمار نمیشم. فقط نباید انجامش بدم. طرف خندید و گفت طوری نمیشه. میسازیمت. به وقتش. نمیدونم شاید یک زمانی به اونجا هم برسم. ولی الان نیست. نه حس خریت این مدلی رو دارم نه موقعیتش رو. اصلا دلم هم نمیخوادش. لازمم نشده. خیلی ازش گذشته. ولی عجب پدری ازم در اومد تا بیخیالش شدم! چه شبهایی از سرم گذشت که حس میکردم رگهای گیجگاه هام دارن توی سرم منفجر میشن. وحشتناک بود! بد اذیت شدم ولی تونستم. حالا هم دیگه بعد از اونهمه ماه، سال، دیگه دلم نمیخوادش. فعلا که نمیخوادش شاید چند ماه دیگه بخوادش. کاش نخواد!
داره1میشه! کاش فردا مدرسه نداشتم! درس!
یکی از بچه هام بیمار شده. فردا نمیاد. کاش میشد نمیرفتم! بیخیال. کاریش نمیشه کرد. این روزها هم میرن. باید یک فکری واسه تابستون کنم. نمیشه که تمام مدت درس بخونم و با این کوچولوی خوشدست عشق کنم! راهش رو پیدا میکنم. فعلا باید یک کاری کنم این درده بره. حتما باید روی سیمان ولو میشدم اون هم از اون ارتفاع؟ به نظرم بله. فاصله کمتر و ضربت ضعیفتر بیدارم نمیکرد. لازم بود ولی آخه این دردش… وجب به وجب روانم درد میکنه. آخجون نیم ساعت کامل شد شارج این نفله هم به توضیح فروشندهش که میگفت نیم ساعت بسشه کامل شد. راستی شارج بود یا شارژ؟ اه مرده شور جفتش رو ببرن. بیخیال. برم ولو بشم بلکه با کمک این فسقلی خوابم ببره! فردا باید صبح زود بلند شم. مدرسه. عصر هم کلاس. خدایا به خیر کن! 4دقیقه به1نیمه شب. سلام4شنبه. میشه تو مهربون باشی؟ میشه از3شنبه مهربونتر باشی؟ آخه میدونی؟ من خوابگردی داشتم و پرت شدم روی سیمان. باید بلند شم استخونهای روانم رو چک کنم ببینم نشکسته باشم. فعلا فقط درد دارم. میشه تو4شنبه مهربونی باشی؟ آخه دیگه کسی مهربون نیست. خیال هم ندارم از کسی بخوام. ولی تو از اجزای بابا زمانی. بابا زمان پرتم نمیکنه روی سیمان. هنوز مهربونه. کاش همین مدلی بمونه! خب بسه. 2دقیقه به1نیمه شب. من رفتم.
مرخصی.
صبح2شنبه. امروز سر کار نمیرم. هفته تاریک بدجوری غافلگیرم کرد. همه جام درد میکنه. خب، تقریبا همه جام. خدا مدیر مدرسه رو حفظش کنه. گفت میفهمه. گاهی این کلمه چقدر آرامشبخشه! اون چیزی که من لازم داشتم بفهمه رو فهمید. چه عجیب! گاهی سعی میکنیم بیشتر از لزوم هم رو بفهمیم و این دردسر میشه. هم واسه خودمون هم واسه اون بیچاره ای که میخواییم وسط پتوی عشق و محبتمون خفهش کنیم. مدیر مدرسه فقط چیزی رو فهمید که لازم داشتم و در جواب تقاضای مرخصی امروزم نوشت میفهمم. استراحت کنید و به بچه ها هم اطلاع بدید فردا مدرسه نیان. ممنونم ازش. خیلی ممنونم ازش. ممنونم که فهمید. واقعا ممنونم. و من، چقدر بقیه رو میفهمم؟ ما چقدر هم رو میفهمیم؟ گاهی لازمه فقط چیزی رو بفهمیم که طرف لازم داره. نه بیشتر. ولی ما معمولا توجه نمیکنیم. شاید طرف اون لحظه لازم داره که ما بفهمیم سکوتش بیشتر از نصیحتش کمک میکنه ولی ما نمیفهمیم. میگیم ببین میفهممت ولی و بعد از این ولی سعی میکنیم کمک کنیم. نصیحت میکنیم و گیر میدیم که طرف رو ببریم لای نسخه ای که فیت خودمونه و پدرش رو دربیاریم. خدایا پس ما کی میفهمیم؟
فهمیدن مدیر مدرسه دیشب بهم آرامش داد. خدایا! اون آدم خوبیه. لطفا تو هم بهش آرامش بده!
آرامش! دیروز1کسی سعی کرد کمکم کنه. که بفهمم آرامشم… من کمک لازم ندارم. نه این مدلیش رو. بحث نکردم. فقط سرم رو گرفتم بالا و گذشتم. نمیخوام اذیتش کنم. عزیزتر از اونه که دلم بخواد سر به سرش بذارم. ولی این روزها خودم در وضعیتی هستم که ابدا حس ندارم صبوری کنم کسی سر به سرم بذاره. من کمک نمیخوام. آرامش هم نمیخوام. از هیچ کسی. از هیچ کسی! هیچ کسی!
مادرم از روش آشنای بمبباران تبلیغاتی مادرانه اش استفاده میکنه. بدک نیست میخندم. جفتمون میخندیم. ولی مادرم نگرانه. و یواشکی عصبانی. خب اون مادره عجیب نیست که عصبانی باشه. من بچهشم. بچه ای که اون نمیخواد هیچ عاملی اذیتش کنه. از این بیرون که تماشا میکنم خشمش شاید… به نظرم منطق میگه این خشم باید از خود من باشه نه از عوامل دیگه. بله منطق میگه ولی اون مادره. مادر من. اون مادر عوامل دیگه نیست مادر منه. آخ خدایا طفلک مادرم! مادرم! عزیز من! میشه منو ببخشی؟ بچگیم اذیتت کردم. نوجوونیم. جوونیم. و حتی حالا که هرچی زورم میرسه سعی میکنم که اذیتت نکنم. حالا هم اذیتت میکنم. نمیخوام مادرم اذیت بشه. نمیخوام نگرانم باشه. ولی آخه از دست من چی برمیاد؟ اون چیزهایی رو میبینه که من سعی میکنم کسی نبینه. اون مادرمه. تمام قصه رو تمام این قصه مسخره کزایی عوضی رو میدونه هرچند جفتمون به شدت از حرف زدن در موردش، خب پرهیز نمیکنیم ولی صاف ازش نمیگیم. طفلک مادرم! آخ مادرم! حقت بچه ای بهتر از من بود. کاش داشتی! کسی که اینهمه احمق نباشه. خدایا آخه واسه چی؟
دیروز سرم رو گرفتم هوا و دست کمکی که داخل دستکش یک نصیحت خیرخواهانه به طرفم گرفته شده بود رو با سکوتی به انجماد این روزهای خودم رد کردم. به نظرم باز هم تکرارش میکنم. اگر باز هم از این دستها در کار باشه. من کمک لازم ندارم. نصیحت هم لازم ندارم. یادآوری هم لازم ندارم. دیگه هیچ چی لازم ندارم. از هیچ کسی. از هیچ کسی! هیچ کسی!
خدایا چقدر همه جام… نمیخوام توی تخت بمونم. نمیخوام هم بلند شم. واقعا جسمم درگیره. هفته تاریک دیوونه! این چه طرز شروع شدنه؟ خب درصدیش هم تقصیر خودم شد. ماه مزخرفی رو واسه خودم ساختم. از بس بوقم. خدایا از بس من بوقم! آخه چطور تونستم اینهمه… بسه دیگه اینها رو این شبها بالای بینهایت بار به خودم گفتم. من اشتباه زیاد کردم. این هم یکیش. بذار حس مزخرفش بمونه داخل اون قاب کزاییش. باید درستش کنم. ولی آیا واقعا این مدلی هاش درست میشن؟ من که دیگه13ساله نیستم. نمیفهمم آخه چطور اینهمه خریت شدنیه؟ بسه. از مجازات خودم به جایی نمیرسم. گفتن این چیزها فقط بیشتر حالم رو میگیره. نمیدونم کی درست میشه ولی من باید بلند شم. دوباره. مثل همیشه. ولی، بدون کمک از اون جنسهای مقدس جوانمردانه. خیلی ممنون من نمیخوام. اون مهمات بمونه واسه خیلیهای دیگه که لازمش دارن. من ندارم. دیگه بسه.
متنهای4شنبه بلندن. شاید آسون باشن ولی بلندن. حالا که امروز سر کار نیستم باید بخونمشون. باید از این تخت بیام بیرون. واقعا باید بلند شم. و قهوه. اوه خدایا نه قهوه نه وگرنه امشب از سردرد روانی میشم. هی! من قهوه میخوام. الان با این اوضاع چی رو بزنم جاش؟ مسخره بازی بسه. قهوه در این وضعیت میتونه سردردهای وحشتناکی بهم بده که من اصلا خوشم نمیاد. شاید چایی کمک کنه. شاید هم آب جوش و عسل. شاید هم… در هر حال پیش از هر چیز من باید خودم رو از تخت جدا کنم. خدایا شبیه شکنجه می مونه من واقعا به طرز ناجوری حس کوفتگی و سنگینی و یک مدل چندشی درد دارم.
ساعت داره8میشه. چه هوا کار دارم. درس. پست. کلی نوشتنی روی دستم مونده. کوکو4رو هم باید شروع کنم. کوکو خدا بگم چیکارت کنه نمیشه خودت خودت رو بنویسی من واقعا حسم درد میکنه. گندت بزنن!
بذار کمی تفریح کنم. ولی این واقعا مثبت نیست. باید مضراتش رو داخل نت پیدا کنم. ولی برای چی پیدا کنم؟ مگه خودم نمیدونم؟ درضمن الان اول صبحه. این مدل کثیفکاری ها سر صبح اصلا قشنگ نیست. خب هیچ زمانی قشنگ نیست. واقعا نباید. به جهنم که نباید. حس نصیحت شنیدن نیست. حتی از خودم.
12دقیقه مونده به8صبح. دیگه واقعا دیر میشه. من رفتم.
عصر جمعه با… خودم.
عصر جمعه. بدک نگذشت. درس و کتاب و کتاب و درس و تفریحات نامجاز و درس و کتاب و درس و….
کتابه خوشپایان بود. چه عالی! بذار پایان خوش باشه حتی داخل قصه. هرچند عالیتر از اون بود که واقعی باشه ولی خیالش هم قشنگه. کاش پایانهای واقعی هم میشد کمی سفیدتر میشدن! بیخیال.
مادرم از ییلاق برگشت. حسابی خسته شده.
اگر همینطوری پیش برم باید واسه تابستونم یک فکری کنم. من هر روز که میگذره از زنده ها دورتر میشم و ترسناک اینکه این به دلخواه خودمه. هیچ اسمی در اطرافم، در دفتر تلفنم، در ذهنم نیست که دلم همنشینی باهاش رو بخواد. علایق تمامشون که زمانی علایق خودم هم بودن، امروز واسم سرد و بی حس به نظر میرسن. دلم واسه هیچ کدوم از علایق دیروزهام تنگ نیست. نه تنها تنگ نیست، حس میکنم دیگه حسش رو ندارم. چی به سرم اومده! مدرسه ها که تموم بشن باید به یک چیزی گیر بدم. چیزی جز مواردی که تا دیروز از دلتنگی انجامشون داشتم میترکیدم، بعدش بهشون بی تفاوت شدم، و حالا دیگه دلم نمیخوادشون. چیزیم نیست. نه بغض میکنم، نه حس افسردگی دارم، از اون مدلهاش که دستت رو میذاری زیر سرت و چشم به در میشی که پایانت برسه، نه حرصی ام از قرنطینه و کرونا و نه منتظر پایانشم که از دور بودن این پایان دلم گرفته باشه. واقعا هیچ چیزم نیست. فقط دلم انجام چیزی رو میخواد که هیچ کدوم از موارد آشنای خودم نیست. شاید هم هیچ چی. فقط اینکه بدون استرس کتاب بخونم و واسه خودم حالش رو ببرم. این دیگه چه مدل بیماریه!
اوه فردا باز هم ماسک و مدرسه و بچه ها! وایییییی خدایاااااا!
به نظرم دلم یک پول حسابی میخواد. خب بعدش چی؟ پول واسه اینه که هرچی دلت میخواد کنی. من که چیزی دلم نمیخواد. یعنی میخواد ولی نمیفهمم چی. چیزی جز اون هایی که پیش از این اونهمه آتیشی دلم میخواست. ولی پول آخجون پول پول پول دلم میخواد خخخ آیی آیی آیی پول میخوام پول میخوام پول پول پول!
جدی پول میخوام. خوش میگذشت اگر یک دفعه در جریان یک غافلگیری با حال میبارید سرم. چه کیفی میداد!
باید درس بخونم. آروم و خونسرد پیش میرم. کیوکاردهای امروز رو خوندم الان فقط یواشم باید تمرین کنم تا سریعتر بگمشون. فردا باید صوتیها رو بخونم. لعنت به تنبلی های من تکستهاش رو هم برمیدارم و اول با متن میخونم خب مشخصه لیسنینگم باید لق بزنه دیگه!
یک سری داستان زبان اصلی بهم معرفی شد رفتم برداشتم دیدم همه رو خوندم. کتاب درست درمون دلم میخواد. تصور کن یک کتاب عالی به زبون اصلی از اون هایی که خسته نشم از تلاش برای فهمیدنش! اینهمه کتاب همه جای نت پخشه پس این کتاب حسابی های زبان اصلی کوشن؟
بخوام همینطوری به چرتنویسی ادامه بدم تا فردا جفنگ پرونی هام تموم نمیشه. برم درس بخونم. فعلا. تا نمیدونم کی.
یک صبح جمعه دیگه.
یک صبح جمعه دیگه. درس. کتاب. بیخانمان. هکتور مالو اگر اشتباه نشنیده یا ننوشته باشم. قشنگه. دلم میخواد ادامه بدم. کاش درس نداشتم! بیخیال. جفتشون رو میرم. به نظرم باید این عشق کوچولوی مادرم رو در زندگی شخصیم به رسمیت بشناسم. خیال میکردم از دستش خلاص میشم ولی ظاهرا نمیشم. خب کاریش نمیشه کرد. بهم چسبیده. شاید بد نباشه دیگه به چشم یک عضو دائمی از زندگیم ببینمش. فقط کاش میشد همراه دردسری که بهم میده کمی فایده هم ازش میدیدم! مادرم میگه میبینم. باید صبور باشم. من نمیدونم. دیگه حتی حال تمرکز و باور کردن هم ندارم. با اینهمه، این مهمون ناخونده ظاهرا جزئی از خودمه چه من بخوام چه نخوام. شاید لازم باشه سعی کنم کمی بخوام. به خاطر خودم. ولی اینها ادامه این کتابه نمیشه. دلم میخواد بخونمش. ولی آخه درس.
از یک جایی بوی تند نفت اذیتم میکنه. اولش کم بود الان بیشتره. هیچ خوشم نمیاد. هرچی سعی کردم سکوت کنم نشد. عاقبت به کسی که ترجیح میدادم هنوز هم ترجیح میدم خیلی هم مواظبم که دیگه کمتر مزاحمش بشم گفتم. این دفعه دیگه نق نزدم. مدتهاست نزدم. ولی واقعا نمیتونستم تحمل کنم. دلواپس بودم. خیلی خیلی زیاد. دیروز باهاش حرف زدم. گفتم من بوی نفت دوست ندارم. تجربه مثبتی هم ازش ندارم. دلواپسم که مبادا شاهد دودی باشم که از وسط یک آتیش یواشکی که نمیفهمیم از کجا شعله میکشه بزنه بیرون. گفتم من میترسم. گفتم دلم اینو نمیخواد. گفتم حس امنیت ندارم. گفتم تجربه های گذشته ام رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم. گفتم محض خاطر خدا مواظب سیاهی نفت باشیم! اون بنده خدا خستگیش رو تا کرد گذاشت کنار و با همون صبوری همیشگی بهم گوش کرد و باهام حرف زد. اون بهم خاطر جمعی داد و توضیح داد که موردی واسه دلواپسی های من نیست. اون گفت ولی من هنوز دلواپسم. شاید کمی کمتر از دیروز ولی خدایا! میشه هوای ما رو داشته باشی؟ هوای منو نه. در این مورد هیچ چی واسه خودم نمیخوام. ولی ببین! اگر اتفاقی پیش بیاد خیلی ها این وسط آسیب میبینن. یکیشون بدجوری عزیزه واسه من. خدایا! منو بیخیال. پرونده منو هم بیخیال. ولی این عزیز من بدجوری مثبته. بدجوری پاکه. بدجوری اذیتش کردی. تقدیرت بدجوری سر به سرش گذاشت. تو نشستی تماشا کردی و دست زورمند سرنوشت چیزی رو ازش گرفت که تحمل میخواد از دست دادنش. بدجوری هم میخواد. تو تماشا کردی و هیچ چی نگفتی. از بچگی داخل گوش هام پر از قصه های مروت تو بود. با اینهمه مروت موندم چه جوری دلت به این تماشا رضایت داد! کسی شبیه من هوار میزنه. نق میزنه. معترض میشه. سرکش میشه. فحش میده. از جاده منحرف میشه و میره به اعماق جاده خاکی و خودش رو نفله میکنه و دلش خنک میشه. به جایی نمیرسه ولی عربده هاش رو میزنه. من زدم. به جایی نرسیدم. نتونستم چیزی که ازم گرفتی رو نگهش دارم. اواخر حاضر بودم به ضرب هر زنجیری که بشه نگهش دارم فقط از دستش ندم. از دستش دادم. بعدش هم عربده کشیدم. هنوز هم عربده میزنم. کسی که از درد عربده میزنه دردش شاید خیلی دردناک به نظر نیاد. شاید هم بیاد. من نمیدونم. من که خدا نیستم ببینم تو چه مدلی میبینی. ولی میدونم درد درده. چه عربده بزنی چه نزنی. اما من زدم. دل خودم که خنک میشه. ولی کسی که در سکوت دردش میاد رو واقعا موندم چه جوری تحملت قد میده اذیتش کنی. خدایا! تو میدونستی! تو شبیه ما خاکیها نیستی ولی تو خدایی همه چیز رو میدونی. تو میدونستی چی داری میاری سرش! آخه چه جوری دلت اومد! چطور تونستی؟ آخه تو که میگن چشمه رحمتی! آخه چه جوری تونستی؟
خاکی عزیز من راهش رو پیدا کرد. ولی درد در هر حال درده. درد همیشه درده حتی اگر راهش رو پیدا کنی. تو خدایی. درد نکشیدی ولی میدونی. خدایا! چطور تونستی!
اون راهش رو پیدا کرد و حالا همه چیز متعادله. درد شبیه… شبیه هیچ چی. درد شبیه هیچ چی نیست. درد فقط درده. حالا درد همراهشه ولی متوقفش نکرده. و من حالا از زوایای اون سقف امن بوی نفت حس میکنم. خدایا! اگر اتفاقی بی افته، اگر اجازه بدی، اگر ازش بگیریش، میگن تو ما رو دوست داری. یعنی دلت هم تنگ میشه واسمون؟ زمانهایی که یادمون میره صدات کنیم؟ کاش درست بگن! خدایا! اگر سر این قصه هم تماشا کنی که اذیت بشه دلت تنگ میشه واسه من! راست میگم! به خدا راست میگم! تا آخر عمرم دلت تنگ میشه واسم. حتی داخل آتیش جهنم هم بفرستیم باز هم دلت تنگ میشه واسم. خدایا! راست میگم! لطفا مواظب سقف امن باش. مواظب عزیز من باش! مواظبش باش! هی! چی شدم! اینهمه بارون! اوه باورم نمیشه من باز دوباره به همون شدت گذشته میتونم ببارم! به همون شدتی که در گذشته هایی که نباید فراموشم بشه مایه تمسخر میشد. اینهمه خیس! نفسم داره میگیره اسلحه آرامش این روزهام کو!
خب حله. طول کشید ولی الان حله. خدایا من راست گفتم. لطفا کمک کن. لطفا!
بهم پیشنهاد سیگار شد. با این توضیح که مایه تسکین ارزونتریه. اسلحه فعلیم خیلی بالا درمیاد واسم. از هر نظر که بگی. از سیگار خوشم نمیاد. حسش تلخ و سنگین و گسه. بوش هم ماناست. اصلا خوشم نمیاد. سردرد میده بهم. سردردی خفیف اما تلخ و سنگین. سیگار نه. خوشم نمیاد.
این کتابه نه جناییه نه خوشبختانه عشقی. خیلی بچگی کارتون ازش دیده بودم ولی کارتونها متفاوت پیش میرن و متفاوت تموم میشن. حتی فیلمها. کتاب از همه بهتره. کتابی که با صدای ایسپیک آشنا و مهربون خونده میشه. میخوام بدونم عاقبت رمی و ماتیا به کجا میرسه. کاش خوشپایان باشه! پایانهای بد خستم کردن.
دیشب کلاس نداشتیم. استاد گفت نمیتونه. باید بابا شریف رو بازنویسی کنم. طوری نیست فقط کاش مدرسه… کاش تموم میشد این ماسک بیچارم کرده. اون2تا وروجک هم از شیطنت و پرحرفی خسته نمیشن. من خسته میشم. من خیلی خستم. ولی بچه ها که تقصیر ندارن. من مجاز نیستم خستگیهام و خسته شدنهام رو بذارم روی شونه های ضعیف چندتا بچه که هنوز زندگیشون شروع هم نشده. بچه هایی که همین حالاش هم بدون اینکه خودشون بدونن بدجوری زخمی شدن از دست تقدیر. فعلا دردشون دست خونواده هاشون امانته. تا زمانی که خودشون شبیه من آدم بزرگ بشن و اونقدر بفهمن که بدونن سرنوشت باهاشون چه معامله ای کرده. من مجاز نیستم. انجامش نمیدم. انجامش نمیدم و خودم به شدت خسته تر میشم. خدایا یک کاری کن مدرسه زودتر تموم بشه!
لینک پست امروز نرسید. کاش سریعتر برسه خاطرم جمع نیست. تا پست جمع نشه خاطرم جمع نیست. کوکوی 3 رو هم یک کمی کج و راستش کردم. به نظرم واسه فردا تقریبا آماده باشه. کوکوی دیوونه آخه من باهات چیکار کنم؟
امروز صبح دیدم باز هم اومدم پایین. خیلی کم چون پرهیزهام رو گاهی زیر جلدی رد میکنم. ولی در هر حال هرچند خیلی یواشتر از چیزی که دلم میخواد اما دارم پیش میرم. پیش رفتن مثبته. آخ جون.
پردارهای کوچولوی خدا باز اومدن! خوب شد دیشب اون بالا گندم ریختم! رفتم دیدم صاف صاف بود. دلم درد اومد. یعنی عصری چیزی بود یا نه؟ فرشته های پردار خدا منو ببخشید به خدا نمیدونستم. حالا اونجا پره و صدای جیک جیک هاشون داره میاد. خدایا! منو شرمنده این موجودات نکن! کمک کن هیچ زمانی دستم بدون گندم نباشه!
بین9و10هستیم. بد نیست بجنبم. این2تا کیوکارد رو باید امروز تمومشون کنم. دیرم میشه. تا بعد.