5شنبه صبح. بین9و10. چه عالی جزوه های کلاس1شنبه رو نوشته دارم فقط مونده خوندنشون که یا امروز یا فردا شروعش میکنم. امروز باید چندتا جزوه دیگه رو واسه هفته های آینده جور کنم. کیف داره همه چیز پیشاپیش آماده باشه. البته پست فردای محله رو هم باید جمع کنم. برچسب هاش بسته بندی لازم دارن و لینک. اوه لینک! هی این که دست من نیست باید منتظر بشم برسه. درضمن شنبه27فروردینه و مهتاب این ماهم هنوز چکشکاری میخواد. کوکو خدا بگم چیکارت کنه آخه من باهات چه معامله ای کنم؟
مادرم رفته ییلاق. درصد نظمم امروز نسبت به آخر هفته های پیش بالاتره. بدک نیست.
دارم کتاب میخونم. کریستی. راز حبابها. به نظرم خوشم میاد ازش.
بد نیستم. ظاهرا دوره خطرناکم به صورت یخبندان مجدد در اومده. توفان ها کمتر شدن ولی سرما به قدرت خودش باقیه. هنوز توفان هست ولی دیگه عمودی بالا نمیره حالا افقی میاد و میره و انجماد بی تگرگ تا توفان بعدی. خب این دقیقا بهم میگه دارم خودم میشم. چه سریع! خیال میکردم این یکی دسته کم ماه ها طول بکشه. امیدوارم چیزی یخ ها رو به جرق جرق نندازه. حالا که تا اینجا اومده بذار همین مدلی بره. جدی چی شد که این مدل مسخره وا دادم؟ و جدی چه خوبه که من یک بیرگ بی معرفت لعنتی ام! کمتر توفانی میتونه قلمرو داخلیم رو به مدت بیش از حد مجاز چپه کنه. معمولا از یک هفته تا یک ماه. در موارد خیلی شدید شاید دو ماه. بعدش فرونشینی و چند درجه افزایش انجماد و یک یادگاری تیره از توفان که همیشه جاش درد میکنه و به نسبت اندازه ویرانی دردش متفاوته. گاهی فقط بالا انداختن شونه بعد از یادآوری، گاهی یک لحظه مکث، گاهی بیشتر از یک لحظه مکث، گاهی آه، گاهی سکوت، گاهی چندتا قطره بارون، خلاصه این نیز بگذرد. ظاهرا که دارد میگذرد. زندگی تمامش تجربه هست. این یکی رو داخل کلکسیونم کسر داشتم. حالا ویترینم کاملتره. ولی خودمونیم هیچ خوشم نمیاد این قاب رو کسی ببینه حتی خودم این رسما مایه خجالته آخه من واقعا کجای سرم عقل دارم که هر زمان میخوامش نیست؟ خب یک جورهایی هم تقصیر من نبود. زیادی سرم رو هوا گرفته بودم. من هر زمان از هر طرف مطمئن بودم دقیقا از همونجا خوردم. همیشه سفت میگفتم که، … بیخیال. این خیلی مزخرفه. اوه خدا! بذار دیگه بیخیالش بشیم. شرمآوره!
این اطراف دوتا گربه دارن با هم مشاجره میکنن. صداشون میاد. دلم میخواد نزدیکتر بودن شاید میفهمیدم چی میگن. شوخی کردم من زبون گربه ای بلد نیستم.
چه سکوتی! اون لباسشویی شیطون درست زمانی که اینجا آروم گرفتم باید کارش تموم میشد! باید بلند شم برم اوضاعش رو درست کنم. ولی بذار اول یک حال کوچولو از این رفیق پدرسوخته ام بپرسم. برمیگردم. احوالپرسی و لباس خیس و دوباره اینجا.
خب حله. کوچولوهای پردار ازم میترسن. مجبور شدم از خیر بالکنم بگذرم. لباس خیس های بیچاره ام!
دارم همراه مادرم وارد پیچ های جدید و کمی شاید پردستانداز جاده میشم. خب اگر زورم برسه مشکلی نیست. به نظرم مادرم و من جفتمون خیلی چیزها دستمون اومده. هر جفتمون دیگه میدونیم طرف مقابل چی ازمون میخواد. به زبون ساده میشه گفت با هم فیکس شدیم. فیکس تر هم میشیم. درصدی مدیریت پدرسوخته مدل پریسا لازمه که به وفور موجوده. باید از مخفیگاه بکشمش بیرون. هم به درد خودم میخوره هم به کار مادرم میاد. به نظرم میشه گفت حله.
آروم و تقریبا مداوم دارم روی روند کاهش وزن پیش میرم. البته این تقریبا واسه زمانهاییه که شبیه پریشب ناپرهیز میشم. چیکار کنم دلم خوردن خواست. خوش گذشت ولی فعلا خیال تکرارش رو ندارم.
دیشب تمام شب خاموش رفتم. خودم نه. سیمکارت گوشیم. احتمالا زمان این خاموشیها بیشتر و فواصل بینشون کمتر میشن. اون هم بد نگذشت. مادرم پیشم بود و مشکلی نداشتم. زمانهایی که نیست نگرانم که اگر خاموش بشم نمیتونه پیدام کنه. زمانهایی که هست یعنی من کاملا در دسترسم. دیروز کلاس داشتم. خاموش شدم و تا امروز صبح که رفت خاموش باقی موندم. به خاموش شدن در روزهایی که کلاس ندارم به شرط اینکه مادرم اینجا باشه فکر میکنم. مثبت به نظر میاد. رفت برای بررسی تا رسیدن به مرحله اجرا.
ساعت10شد. باقی کتابم رو بخونم یا جزوه جمع کنم؟ هوممم. بهش فکر میکنم. بذار یک گشت نامحسوس داخل تیمتاک بزنم اگر نت اجازه بده. همینطوری محض مرض. راستی یادم رفت. تیمتاک رفتنم خیلی خیلی کم شده. مدتهاست شب اونجا نمیخوابم. روز هم خیلی کم میرم. حتی داخل کانال بسته. هنوز به0نرسیده ولی به طرز محسوسی اومده پایین. واسه چی باید به0برسه اگر هم قرار باشه برسه حالا نیست. از ممنوعیت خوشم نمیاد. هر زمان خودم دلم بخواد.
خب دیگه بسه. قهوه دوم دلم میخواد. باید برم. قهوه و کتاب و جزوه و شاید هم تیمتاک و البته همراه این کوچولوی رنگی که شارژش رو از سیستمم گرفته و الان دیگه خوابش نمیاد. صبح به خیر!
موافق این سبک نیستم.
عصر3شنبه. فردا کلاس دارم. لعنتی اگر تایمش عوض نشده بود الان خلاص بودم تااااااااااشنبه. اه لعنتی. لعنتی!
امروز رفتم1کتاب بخونم حسابی خورد وسط ذوقم. اسمش رو نمیگم چون نویسنده اش1خانم ایرانیه. آدم که عضو خودش رو نمیفروشه. ولی خدایا! واسه چی قهرمانهای زن کتابهای نویسنده های زن ما همه اینجوری ان؟ نقش اول که دختر باشه تا آخر ماجرا مشخصه. دختره میخواد با ژست گردن کلفتی ثابت کنه حسابی قوی و محکم و از این موارده. گردن کلفتی و قوی بودن رو هم همیشه در خلاف رفتن و مدل آنچنانی و نامتعارف گشتن و مخدر زدن و مشروب خوردن و لایی کشیدن و به قول خودشون توی پوز پسرها زدن میبینه. هی هم وسط قصه تأکید میکنه که نمیخوام ضعیف دیده بشم. بعدش یک گندی به زندگیش میزنه و گرفتار میشه. بعدش یک دفعه حالش بد میشه و از یک هفته تا یک ماه میره توی کما. آخ هیچ چی هم نه کما! بعدش میاد بیرون و یک آقای همه چیز تموم میاد نجاتش میده. طرف هیکلش عاص، قد و قواره فیت، قیافه ماه، ثروت هم لبریز. اولش هم از راننده مخصوص و ماشین آنچنانیش مشخص میشه. بعدش دختره ازش متنفره چون آقا رفتارش به توصیف قصه حسابی جدی و قاطع و از این موارده. از اون هایی که بهشون میاد برده دار باشن. بعد دختر خانم بدش میاد. بعدش یواش یواش میبینه یک چیزیش هست. اول نمیفهمه ولی بی قراره. نگو عاشق شده. ناگفته هم نمونه که طرف قبل از این کلا اهل همه چیز هست جز داستان های جنسی و موارد غیر مجاز رابطه های ناگفتنی. خلاصه خانمه عاشق شده ولی به توصیف قصه غرور داره و هرچی بیشتر عاشقه بیشتر به آقا سگ محلی میکنه و میزنه توی حالش و آقا هم خلاصه عاشق میشه. بعدش آقا به عشقش اعتراف میکنه اون هم با چه شدتی! که از همون نظر اول عاشقت شدم و واست میمیرم و بی تو هرگز. بعدش دختره رد میکنه و بعدش به خودش بد و بیراه میگه و در عین حال منتظره آقا دوباره بیاد سمتش. آقا میاد و خانم همچنان به توصیف قصه غرورش رو حفظ میکنه. بعدش یک اتفاقی واسه یکی از این2تا می افته که خطرناکه و در جریانش جفت و جور میشن. البته دختر خانم عاقبت به عشقش معترف نمیشه ولی رضایت میده که منت سر آقا بذاره و زنش بشه در حالی که به توصیف قصه داره از شادی دق میکنه. آخرش هم عروسی. این وسط هم جا به جا خانم حس و حال آقا رو و رفتار تند و جذبه مردانه اش رو توصیف و تحسین میکنه. خدایا! چیزه. میگم چه خبر خوبی شما؟
خب چی بگم. این سبک رو من واقعا نمیتونم بخونم. نمیگم سبک خوبی نیست چون میدونم به شدت طرفدار داره و اونی که نوشته زحمت کشیده. پس فقط میگم من واقعا نمیتونم این سبک رو بخونم. واقعیتش اصلا نمیتونم تحمل کنم. امروز صبحی1دونه داشتم. از تعداد صفحات بالای هزارش تردید کردم ولی باورم نشد آخه اسمش واقعا با حال بود. به نظرم20صفحه بیشتر ازش نتونستم بخونم. سعی کردم ولی دیدم داره میره روی اعصابم. تا خروج دختر از کما و شروع گردن کلفتی واسه آقا و اوایل رفتار سفت آقا پیش رفتم ولی دیگه به خونه نرسوندمشون. توی راه بیمارستان سری اول ولشون کردم و کلا کتابه رو پاک کردم رفت. خیالی نیست نثرش چقدر قشنگه این سبک واقعا، . . .
الان هم یکی دیگه باز کردم. ظاهرا اون هم همین مدلیه. اولش خوب شروع شد. هنوز هیچ چی نشده1دختر خانم اومد داخل خونه و خدایا این دختره دلش رفته واسه پسره. از خودم نمیگم داخل داستان نوشته به من چه! نویسنده این یکی هم یک خانمه. خدایا من چه تقصیری کردم کتاب میخوام میرم از گوشه های نت کتاب جارو میکنم میام بخونم میبینم ازیناست! خداجونم1کسی به دادم برسه!
نباید این مدلی بگم. هر کسی واسه خودش صاحب سبکه. ولی آخه این، من نمیخونم! کتاب میخوام دیگه! اه!
من روانشناس نیستم ولی همیشه تصورم، . . . بیخیال تصور من. خوشم نمیاد یک گروه خانم نویسنده بخوان کتکم بزنن. ولی1چیزی رو نمیشه نگم.
تعریف غرور کاملا با این چیزی که در این مدل سطرها میبینم از نظر من متفاوته. این اصلا غرور نیست. چیز دیگه هست. شرمنده ولی واقعا هست. قوی بودن هم به گفتن نیست. به اون مدل رفتار هم نیست. آدم قوی مدل دیگه خودش رو ثابت میکنه. اول هم به خودش. نه1طرف موهاش رو از بیخ ماشین میکنه نه به توصیف خودش پشت1کیلو آرایش گم میشه نه عمدا تا نصف شب مهمونی های آنچنانی میره و هرچی پسر طرفش میاد رو با کلمات و لحن مدل دشمن کنار میزنه. آدم قوی هیچ کدوم از این بازی ها رو لازم نداره. این ها حصارهایی هستن که واسه دلخوشی خودش اطرافش میپاشه. حصارهای کاغذی که شبیه داستان ناتمومی که نخوندم مثل آب خوردن وا میدن و طرف صاف میره وسط نکبت. بعدش هم از راه نرسیده پیش به سوی کما!
دلم میخواد قوی باشم ولی نه این مدلی. زمانی دلم میخواست مرد باشم. حالا دیگه دلم نمیخواد. این روزها مردها رو از همیشه ضعیفتر میبینم. بحث زن و مرد نیست. من زنستیزم. ولی نمیتونم این واقعیت رو نبینم که مرد بودن نه تنها دیگه واسم جذاب نیست بلکه حتی موافقش هم نیستم. دلیلش هم، . . . بذار دلیلش بمونه واسه خودم. فقط اینکه دیگه به هیچ وجه دلم نمیخواد مرد باشم. دلم میخواد انسان باشم. یک انسان خیلی قوی. خیلی قویتر از امروزم. خیلی قویتر از این شبهام. کاش یک زمانی بتونم و باشم!
کلی درس دارم. باید بجنبم. الان واقعا نباید اینجا باشم. کتاب رو هم واقعا باید بیخیالش بشم. درس. ولی نمیشد. اگر نمیومدم و این ها رو اینجا نمیگفتم بدجوری سختم میشد. خب گفتم حالا دیگه بسه. واقعا بد میشه اگر فردا درس نخونده باشم. دیرم شد. تا بعد.
محض وراجی.
2شنبه ظهر. زودتر مرخص شدم. یکی از بچه هام بیماره. نیومد. اجازه گرفتم اومدم. مدیر رضایت داد. خدا حفظش کنه. از ته دل میگم. آدم خوبیه. برعکسِ . . . بیخیال. امیدوارم هرگز نبینمشون.
به نظرم دارم شکست عشقی میخورم. خودکار چندلر. درز و دورز این داستان آخری زیادی کج و کوله هست. شاید هم تقصیر بی حوصلگی من باشه.
باید درس بخونم.
دلم میخواد ازم برمیومد مادرم رو به تمام رویاهاش برسونم. خدا میدونه که سعی کردم. زورم نرسید. شاید لازم بود بیشتر سعی کنم. نتونستم. نشد.
این گوشی1بند داره میخونه. حق السکوت. چندلر. واسه چی ساکتش نمیکنم!
باید درصد تفریحات رومیزی و پشت میزیم رو بکشم پایین. دسته کم زمانی که درس دارم باید مواظب باشم. سعی میکنم ولی چندان مطمئن نیستم. بذار این گوشی رو متوقف کنم. بسه رفیق دیگه نمیخوام بخونی.
حالا شد! چه سکوتی! آخیش!
این ملت داخل این داستانه همیشه یا مشروب میخورن یا سیگار میکشن یا خیلی پولدارن یا ادای پولدارها رو درمیارن و سر این ادا درآوردن خودشون رو کثیف میکنن یا در موارد کثیف میلولن. امروز حوصله ندارم. خوشم نمیاد. یعنی میاد ولی خیلی کم.
سرده. بدک نیست ولی من سردمه. سرماش هم زیاد نیست فقط من کلافه میشم. انگار یک سوز گزنده خفیفی داره که اذیتم میکنه. خوشم نمیاد این مدلی سوزنی سردم باشه.
حس و حال بازی ندارم. از هیچ مدلش. چندین روزه که این مدلی شدم. چند دفعه سعی کردم خودم رو جذب بازی کنم ولی نشد. دیروز1خورده موفق بودم ولی زود خسته شدم. دیشب هم خواستم بازی کنم ولی دیدم واقعا حسش نیست. هرچی ناز حسم رو کشیدم دیدم دلش بیدار شدن نمیخواد. ولش کردم بخوابه. اصلا واسه چی باید بیدارش کنم؟ الان هم حس بازی ندارم. بیخیالش. یا بیدار میشه یا نمیشه. بذار اصلا تا آخر عمرم خواب باشه. من که از این راه چیزی از دست نمیدم.
بد نبود اگر میشد پنجره ها رو باز کنم تا نسیم و بوی بهار بیاد داخل. نمیکنم. اولا سردمه دوما اون بیرون کلی سر و صدا هست که موافقشون نیستم.
باید بلند شم برم ببینم فرشته های پردار خدا چیزی دارن یا همه رو خوردن. میترسم اونجا باشن و اگر برم طرف بالکن بترسن و اذیت بشن. خب من نمیبینم باید اون تخته رو لمس کنم ببینم چیزی بالاش باقیه یا نه.
بهم توصیه شد حیوون خونگی نگه دارم. پرنده بخرم. مرغ عشق یا طوطی یا قناری. هیچ خوشم نمیاد. پرنده داخل قفس شبیه گناهیه که از داخل پرونده اعمال پریده باشه بیرون و اطرافت وق وق بزنه. درضمن حیوون خونگی مسوولیت داره. و من خودخواهم. اونقدر خودخواه که دلم نمیخواد مسوولیت هیچ زنده ای روی شونه هام باشه. اونقدر خودخواه که تنهایی و آزادیهای کوچیکم رو با هیچ صاحب حیاتی تقسیم نمیکنم. حتی با یک گیاه کوچیک.
12گذشت. بالکن و آب و درس. بایبای.
دلم نامگذاری نمیخواد
صبح جمعه. داره10میشه. باید درس بخونم. فردا. کلاس. درس. گور پدرش.
امروز تمام دنیا انگار یواشتر میچرخه. تمام حرکاتم یواشن. میدونم باید بگم کند ولی دلم نمیخواد. دلم میخواد بگم یواش به جای کند. هرچند اون مدلی درستتره. گور پدرش.
امروز همه چیز یواشه. کتاب میخونم. خواهر کوچیکه. اسمش غلط اندازه ولی کتابه جناییه. این چندلر اگر اسمش رو درست گفته باشم داره کم کم نویسنده سوگلیم میشه. به نظرم دارم عاشق میشم. عاشق خودکار این جناب چندلر. چه شوخی مزخرف و بی مزه ای. ها ها ها! خندیدم. خب که چی!
تمام اتاق بوی اون ماده ترکیبی کوفتی رو گرفته. از این بو بدم نمیاد. مزه اش به نظرم شبیه شکلات صبحانه می مونه. از اونهایی که داخلش انگار بیسکویت آب شده داشت. مارکش چی بود؟
سکوت با حالیه. کاش فردا شنبه نبود! ولی شنبه ها میان و میرن. باز جمعه میاد و باز و باز.
امروز همه چیزم یواشه. حتی نوشتنم. خیلی بی تعجیل مینویسم. خیلی بی تعجیل کام میگیرم. خیلی بی تعجیل قهوه ام رو خوردم. قهوه. دلم یکی دیگه میخواد. یک جای این کتابه دلم خواست گریه کنم. صفحه چند بود؟ هیچ زمانی سر در نیاوردم صفحاتی که اینستا ریدر میده درست هستن یا اون شماره های کزایی داخل کتابها. صفحه چند بود؟ 202؟ 203؟ نمیدونم. بیخیال.
زنگ تلفن. مادرم از ییلاق. واسه تعمیر اون لوله رفتن. گوشی دم دستیش رو گم کرده بود. گفت به گوشیش زنگ بزنم تا پیداش کنه. زنگ زدم. پیداش کرد. واسه رفتن طرف تلفن ثابت خونه و زنگ زدن به مادرم یواش نبودم. مادر حسابش جداست. مادرها حسابشون جداست. باید تمام قواعد رو به خاطر لبخند مادر شکست. این کاملا رواست. آخه مادر مادره. گوشیش رو پیدا کرد. همه چیز آرومه. مادرم خاطرش آرومه. این مثبته.
باید درس بخونم. دوش بگیرم. کتاب میخونم. خواهر کوچیکه. از چندلر. با اون خودکارش. خودکار دوست داشتنیش.
فکرها و پرسشها یواش داخل سرم میچرخن. شبیه بخار قهوه. شبیه دود سیگار. سیگار. از اون قویترهاش. آخ که چه حس عزیزیه اون گیجی مسخره که کمک میکنه شناور روی هوای موجدار از گرفتاریهای خاک چند سانتی فاصله بگیری!
یکی از پرسشها یواش بقیه رو میزنه کنار. میاد روی صفحه پهن میشه. به من اخم میکنه.
-خدایا! چی شد من به اینجا رسیدم؟ آخه واسه چی؟ من دقیقا دارم چه غلطی میکنم؟ کجا اشتباهیه؟
قهوه دلم میخواد. بعدش مثل سگ پشیمون میشم. ترکیب این2تا چیز مثبتی نمیشن. بی حس میشم. حسم رو لازم دارم. درس دارم.
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
حافظ رو بدون نیت باز میکنم. باز میکنم و باز هم باز میکنم. کاش حافظ ملتفت میشد! با من حرف بزن حافظ! محض خاطر خدا باهام حرف بزن! فقط حرف بزن. نگو این نیت خیره. نگو تلاش کن. واسه چی تلاش کنم؟ چی خیره؟ من که نیت نکردم. این روزها من نیت نمیکنم. فقط تقه میزنم به جلد کتابت و محض خاطر خدا باهام حرف بزن.
-خدایا چی شد که من به اینجا رسیدم؟
همه چیز که درسته. اطرافم همه چیز امنه. من شغلم رو دارم. بخشنامه تقلیل ساعات کار داره در موردم اجرا میشه. هنوز نشده ولی پرونده من در جریانه. سقفم بالای سرم و دیوارهای آشنا همچنان دوستم دارن. اینجا آرومه. همه چیز امنه. پس من واسه چی شبها بیدارم و هر لحظه و ثانیه خالی که به دستم میرسه رو با این خوشبوی کوفتی کثیفش میکنم؟ اینجا همه چیز درسته. حافظ هم میدونه و هر دفعه بهم میگه. پس واسه چی من خودم رو با این آشغال خوشمزه خفه میکنم؟ خدایا! من نمیخوام در این وضعیت مسخره باشم!
دنبال باقی علائم جنونم میگردم. پیش از این هم پیش اومده بود. در دهه 90 چندین بار. ولی دفعه های پیش صدای قدمهاش رو میشنیدم. هوار بود. فشار بود. اشک و هقهق هم بود. نفسهای به شماره افتاده هم بود. خیلی چیزها بود. ولی این دفعه هیچ چی نیست. فقط عطر آشنای تندش رو احساس میکنم، که در تمام زوایای روانم میپیچه و حضورش رو که داخل رگهام قدم میزنه و صداش رو که میگه سلام دوست قدیمی داخل سرم میشنوم. جنون این بار کاملا بی صدا در موجودیتم میچرخه و اعلام موجودیت میکنه. نه اشکی، نه هواری، نه هقهقی، نه نفسهای سریعی، نه حرکتی، نه حسی، . . .
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
لعنتی! من از این وضعیت خوشم نمیاد. دلم نمیخواد اینطوری باشم. تمام فحشهای جهان مال کسی که بگه خب کاری نداره از منطقت کمک بگیر و درستش کن! مال هر کسی جز مادرم.
خدایا بیدار شو من نمیخوام این مدلی باشه و باشم! میخوام خلاص بشم. میخوام اینجای قصه عاقل باشم. من از این جنون خوشم نمیاد. عطرش رو نمیپسندم. آخه واسه چی من؟ واسه چی اینجا؟ واسه چی در این بخش از جاده؟ این چه مسخره بازیه؟ ازش متنفرم!
بذار یک کام برسونم به خودم. کوشی رفیق کثیف و لعنتی و عزیز من؟ همینجا روی میز. بیا اینجا لازمت دارم. خیلی هم زیاد.
حالا بهتر شد. عالی نشد ولی بهتر شد. من همیشه هر دفعه از همه چیز فرار کردم توی بغل جنون آشنا. این دفعه از این جنون ناآشنا فرار میکنم توی بغل این فسقلیه کثیفه عزیز. خدایا! چی شد من به اینجا رسیدم! هی من باز هم میخوام.
گندش بزنن! پس این عقل بی معرفتم کو؟ کدوم گوری رفته؟ همه میگن هست ولی واسه چی نمیاد کمک؟ گور پدرش!
10و15دقیقه. چندلر این دفعه زیادی داره پیچ میخوره. بسه دیگه متوقفش کن مرد!
کاش این2ماه تحصیلی سریعتر بره! ماسک داره کار دستم میده. واقعا اذیت میشم. واقعا!
-خدایا چی شد من به اینجا رسیدم؟
دلم هیچ چی نمیخواد. دلم سفر نمیخواد. تفریح هم نمیخواد. هیجان هم نمیخواد. دلم میخواد حافظه لعنتیم رو از سرم بردارم، بذارمش توی این قلک آهنی قدیمی کوچولوی رمزی، اون3تا دکمه مسخره رو بچرخونم تا دیگه باز نشه. بعدش هم از پنجره بندازمش بیرون. خیلی یواش. خیلی روون. فقط بفرستمش بره. واسه همیشه بره و بعد سکوت صبح جمعه رو تا ابد ادامه بدم. همینطور آروم. همینطور یواش.
کاش1چیزی دلم میخواست! نمیخواد. هیچ چی دلم نمیخواد. حتی بهشت. دیگه بهشت رو هم دلم نمیخواد. خدایا شنیدی؟ دیگه بهشتت رو نمیخوام. نمیخوام!
نزدیک بود با سر پرت بشم وسط1آزمون مزخرف دیگه. گفتم من خستم. دیگه نیستم. راست گفتم. دیگه جنگ دلم نمیخواد. حتی دلم بهشت هم نمیخواد. این تکراریه اون بالا گفتم. خب گفته باشم. بذار باشه. دلم هیچ چی نمیخواد. فقط تثبیت سکوت صبح جمعه رو دلم میخواد. واسه همیشه. واسه همیشه! کاش میشد!
10و20دقیقه. بابا زمان محض خاطر خدا وایستا! نمیخوام بریم. وایستا تو رو به مقدساتی که نمیدونم هست یا نیست وایستا.
بسه. میخوام کتاب بخونم. قهوه بخورم. باز هم. بیخیال عواقبش. و این فسقلیه کثیفه عزیز رو ببوسم. باز هم. باز هم.
10و21دقیقه. بقیه واسه بعد.
شیر و شیر.
جمعه بعد از ظهر. کتابه تموم شد. اوه خدا! گندش بزنن! قطعا به جایی که تری رسید نمیرسم. این واقعا، . . . اوه خدایا! عجب افتضاحی! اوه خدا! اوه خدایا!
هی! نکبت!
خب، من خیلی عاقل نیستم. اصلا نیستم. ولی اینهمه هم، . . .
نه واقعا. من فقط خستم. گاهی پر از خشمم. ولی خشمم جز واسه خودم ویرانگر نیست. اینهمه خطرناک. گاهی هم به شدت دلگیرم. اما همیشه اول تیر تقصیرها رو میذارم روی سینه ی خودم. در هر حال تقصیر خودمه. هیچ کسی نمیتونه بهت آسیب بزنه تا زمانی که خودت لغزش نداشته باشی. من همه زنده هایی که زندگی رو دوست دارن رو دوست دارم. البته به شرط اینکه اصرار نداشته باشن برخلاف میلم از اندازه مجاز بهم نزدیکتر بشن. ولی مطمئنم اگر هم بخوان عاقبتشون شبیه اریکا و آلیسون نخواهد بود. نهایتش گاردم رو سفت میبندم و به شدتی محسوس میکشم عقب. طرف در نهایت حس میکنه بهش توهین شده، بهش بر میخوره و میگه به جهنم و میره. آخ خدایا تری چه عالیه که تو واقعی نیستی! گندت بزنن!
با انتهای تری حس مشترک ندارم. همدردی شاید. با تمامشون. ولی واقعا با این پایان احساس اشتراک نمیکنم. اما1چیزی. حس متفاوتی دارم. یک مدل حس، . . . حس، . . . آخ توصیفش! توصیفش رو میخوام! یک کلمه باید باشه. یک مدل حس، . . . پیداش نمیکنم. لعنتی!
این کتابه عجیب بود. واسه چی این، . . . خدایا یک کلمه باید واسه توصیف این حس باشه! هست! پیداش نمیکنم! لعنت!
حسش بد نیست. کمی خستگی البته جدا از خستگیهای این روزهام به خصوص از صبح تا به حال، کمی روراستی با خودم و واقعیتی که هنوز به همون وضوح اینجاست و میخواد با هم رفیق باشیم، باورش کنم و یک قهوه با هم بخوریم و گفتگو کنیم، هم رو بپذیریم و همون مدلی که هستیم هم رو ببینیم، کمی حس آسودگی از کنار رفتن پرده ها بین من و خودم، همین واقعیت دیوونه ی دیوونه، کمی علاقه به ثبات و تصمیم، کمی تصور مثبت از خودم، که کمک کنه حس کنم شبیه هفته های پیش به خودم بی علاقه نیستم، کمی تمرکز روی نصیحتهایی که حضرت حافظ در این چند روز اخیر به خصوص امروز صبح اینهمه بی پرده بهم داد، اوه خدایا امروز پیش از فال گرفتن حتی1فاتحه واسش نفرستادم. ممنونم حافظ عزیز که بدون فاتحه اینهمه صاف زدی به هدف، کمی، . . . گرسنگی! اوه من گشنمه!
خاطرم هست یک عصری حالم به شدت بد بود. کسی داشت دلداریم میداد. میگفت تو قوی هستی. میگفت در تصور من تو شبیه ماده شیری. خخخ. قطعا حالا دیگه حاضر نخواهد بود واسم بگه که در تصورش من شبیه چی هستم. اشتباه نشه من شبیه تری طرف رو خلاصش نکردم. فقط خودم رو اونهمه احمقانه رها کردم تا یک زمانی شبیه امروز بشم مسخره ی خودم! خاک بر سرت پریسا! اگر در13سالگی میفهمیدم که30سال بعد مرتکب این، . . . خدایا خوبه که من نمیبینم وگرنه تا اطلاع ثانوی روبروی آینه نمیرفتم. اوه خدا! پریسای احمق! گندت بزنن!
میگفتم. اگر اون بنده خدا حالا بخواد راست راست تصورش رو بهم بگه، قطعا الان در نظرش شبیه شیری هستم که فقط باید در ظرفش رو باز کرد و ولش کرد داخل سینک با1عالمه آب که فقط ببردش. خب بیخیال. واسه تغییر زاویه دید کسی قرار نیست ضجه بزنم. این هم تقصیر خودم بود. تقصیر خوده نفهمم. بیخیال. چی شد جمله هام رسیدن به اینجا؟ چی داشتم میگفتم؟ آهان ماده شیر. شیره رو نمیدونم ولی گاهی پیش میاد درد حاصل از یک زخم اعصابخوردکن زور آدم رو زیاد میکنه. الان حسم اون مدلیه. حس میکنم شاید زورم برسه به خیلی چیزها. شاید هم نرسه ولی قطعا زورم به دفع گرسنگی نمیرسه مگه اینکه بلند شم1چیزی بخورم.
خدایا ساعت از2گذشت جمعه ی دیوونه وایستا من حسابی عقبم! هرچند من همیشه عقبم. خب چه ایرادی داره؟ به جهنم. کاریش نمیشه کرد. من دیرم، عقبم، و، . . . گرسنه ام.
اراجیف دیگه بسه. خوردنی میخوام. حس توصیف گشنگیم نیست. دلم نمیخواد توضیح بدم از موارد داخل یخچال دلم نمیخواد. شاید1دونه پرتقال شاید هم بعدش غذا دلم بخواد. شاید هم دلم تکرار تجربه ی جدید و خطرناکم، . . . اه لعنت! ولش کن دیگه! بد نیست ولی، . . . هست. بد هست. به طرز مضحکی دارم وابسته اش میشم. تعطیلات تقریبا تموم شده و من نمیتونم اجازه بدم ذهنم با این کوفتی همیشه در حالت نیمه بیدار باقی بمونه. من ذهنم رو واسه درس دادن، واسه درس خوندن و واسه فهمیدن و واسه خیلی موارد دیگه لازم دارم.
دیگه واقعا بسه! ولی نه، فقط1چیز دیگه. هیچ زمانی این مدلی اینجا ننوشته بودم. من اینجا خیلی نوشتم خیلی زیاد ولی هیچ زمانی این مدلی بهم خوش نگذشته بود. دیوانه نویسی های امروزم حس مثبتی داشتن. بدجوری متفاوت امروز اینجا بهم خوش گذشت. خب این مثبته. به من خوش گذشته و، . . . و الان دیگه نمیخوام طولش بدم. گشنمه. اه خب گشنمه. باقیش باشه واسه بعد. هرچی مینویسم باز جمله ای هست که دلم بخواد بنویسمش. هی! دیگه بسه. گشنمه. باشه واسه بعد. بعد! فعلا!
گندت بزنن!
جمعه ظهر. هنوز دارم میخونم. آخ خدای من تری! گندت بزنن!
نه!
جمعه اطراف ظهر. هنوز تا آخر کتاب مونده ولی تری موفق نشد. مایرا رو کشت. حالا تری1قاتله. خدایا! کاش اینطوری نمیشد! گفتنش آسونه. اینکه تری باید قویتر میبود. اینکه باید خودش رو نگه میداشت. اینکه نباید. نباید. گفتنش آسونه واسه منه تماشاچی. همونطوری که تمام عمرم همه به من گفتن و گفتن. تو قوی هستی. تو باید قویتر از اینها باشی. تو از پسش برمیایی. تو که میدونی مضره. میدونی خطرناکه. خب ولش کن. تو میتونی. از عقلت کمک بگیر. منطقی باش. مثل همیشه قوی باش. تو میتونی. تو میتونی. آخ خدای من! آخ خدا تری! کاش میتونستی! کاش من بتونم! خدایا تری کاش میتونستی! بسه دیگه. میخوام باقیش رو بخونم.
در امتداد جاده.
صبح جمعه. آخرین جمعه ی تعطیل. هی! دوباره میاد. خیلی زود. البته نه کاملا. فقط2ماه دیگه مدرسه تموم میشه ولی کلاس های خودم، . . . بیخیال. اونقدرها هم بد نیست.
در حال خوندن کتاب نجواها و دروغها هستم. از دیشب شروعش کردم. دیشب اونقدر خسته بودم که تقریبا اوایلش خوابم برد. امروز صبح متمرکزتر در حال خوندنم. من1مشکل مسخره دارم. اگر از کتابی خوشم بیاد تا تمومش نکنم نمیتونم بذارمش کنار. باید بلند شم، دوش بگیرم، و1سری کار دارم که باید انجامشون بدم. ولی نمیتونم. این کتابه قشنگه و من، . . . بیخیال. اوه پیام از تل. ببینم کیه شاید لازم باشه چیزی بنویسم. کپشن واسه1فایل یا چیزی شبیه این. خیلی زود دوباره برمیگردم روی این پنجره ی باز که جنسش از نت پده. برمیگردم.
خب چیزی نبود. پیام به روز رسانی1پست داخل محله. باید بفرستمش داخل واتس. اه لعنتی واسه چی روی سیستمم واتس ندارم؟ گوشیم در حال شارژه دلم نمیخواد الان دستش بزنم. راستی شارژ یا شارج؟ بعدا میبینم. گوگل میدونه. میپرسم ازش. بعدا.
میگفتم. کتاب. نجواها و دروغها. قشنگه. و من واسه چی امروز صبح اینجوری شدم؟ از اول صبح تا الان چند دفعه وسط این سطرها مژه هام رو به هم فشار دادم؟ دلم میخواد میشد کنار تری بشینم. لمسش نکنم. بغلش نکنم. هیچ چی نگم فقط بغلدستش بشینم و1سیم نازک از ذهنم متصل کنم به ذهنش. من معمولا از زنهای قهرمان کتابها خوشم نمیاد. رفقا چی میگفتن؟ من زنستیزم. به نظرم چیزی شبیه این بود. شاید هم دقیقا خودش بود. ولی از تری نه بدم میاد نه حرصی ام. تری رو میفهمم. خیلی میفهممش. و هرچند شاید مضحک باشه اما حس میکنم تری جواب کلی از پرسشهام رو داخل1بسته با بسته بندی تیره دراز کرده به طرفم و وقتی میبینه از گرفتنش خودداری میکنم، آهسته بسته رو میذاره روی1سطح صاف و آروم خودش برام بازش میکنه. بعدش جوابها رو یکی یکی از داخل بسته درمیاره. شبیه1شال یا نه، شبیه1دستمال هر کدوم رو تک تک باز میکنه، در مقابلم آهسته، بدون خشم، بدون تأثر، بدون حس پیروزی از اون جنس عوضیه من درست میگمه لعنتی، در برابر ماسک مسخره بی تفاوتم تکونشون میده و همونطور باز پهنشون میکنه روی اون سطح صاف و بعد دستمال، نه، جواب بعدی و بعدی و بعدی. خدایا! این فقط1کتابه. کاش واقعیت داخلش اون دست سنگیش رو دخیل نکنه. ایرادی نداره که1کتاب قصه پایان قشنگتری داشته باشه. کاش آخر ماجرا اوضاع تری بهتر از الانی باشه که این وسط هست و هستم و هستیم. وسط قصه. قصه تری. هی! من چه مرگم شده! من این روزها چه مرگم شده! واسه چی شبها خودم رو در تجربه جدید آخری خفه میکنم و روزها هم همینطور! این حس مزخرف رو واسه چی زورم نمیرسه پرتش کنم1طرف! تمام عمر زمان نداشتم که بهش متمرکز بشم. خب، باشه. دلم نمیخواست. من هیچ زمانی شبیه بقیه نبودم. راه زندگیم به شدت متفاوت بود. اونقدر متفاوت که حالا میدونم باید به شدت در سکوت کردن اصرار میکردم. کاش میکردم! نکردم و نتیجه های مسخره ای داشت. حالا دیگه سکوت کردن رو بلد شدم. کمی دیر ولی عاقبت بلد شدم. دیر بودنش عجیب نیست. من همیشه دیر یاد گرفتم. دیر جنبیدم. دیر رسیدم. خیلی خیلی دیر. خیلی دیر! ولی خدایا همیشه هم تقصیر من نبود. خدایا میدونی؟ بد نیست تقدیرت رو ادب کنی و یادش بدی گاهی شوخیهاش واقعا تلخ و مزخرفن. میشه بهش بگی از این بازیها سر کسی درنیاره؟ این واقعا مثبت نیست!
امروز صبح انگار1واقعیت دیوونه به برهنگی روز تولد اومده مقابلم ایستاده. دستش رو گرفته زیر چونه ام و نرم ولی قاطع داره بهم میگه ببین! منو ببین! تو باید منو ببینی چون من اینجام. من هستم. همیشه بودم. بیا قایمباشک رو تمومش کنیم. تو باید منو ببینی! به من نگاه کن! منو ببین!
و من نگاه میکنم. میبینمش. واضحتر از هر زمان دیگه ای در تمام زندگی43ساله ام و نزدیکتر از همیشه. امروز ملموستر از تمام زندگیم احساسش میکنم. و چقدر دلم میخواست میشد باز هم دست سردش رو از زیر چونه ام، از روی شونه ام، و حضور واضحش رو از مقابلم، از ذهنم، از زندگیم بزنم کنار! کاش میشد!
کلی اینجا نوشتم و همه رو پاک کردم. همین الان. چه فایده داره. ولی نمیتونم کامل هم سکوت کنم. دلم میخواد، نمیخواد، که تمام این صفحه رو پاک کنم. شاید آخر کار پاکش کنم ولی الان دلم میخواد بنویسم.
این روزها و بیشتر از هر زمان دیگه امروز صبح، بدجوری احساسش میکنم. اونقدر نزدیک و اونقدر واضح که حس میکنم شبیه خودم جسم داره و نفس میکشه. امروز زن بودنم رو، خسته بودنم رو، و درد رو بدجوری حس میکنم. و این تقصیر تری نیست. تقصیر خودم هم، نمیدونم به نظرم، نیست، هست، نیست، هست، هست، نمیدونم. به خدا نمیدونم!
هی! پس واسه چی هقهق نمیکنم؟ این مدل زمانها معمولا گریه میاد ولی من کاملا آروم نشستم نفس های معمولی میکشم و مینویسم. حتی نم هم داخل چشم هام نیست!
از دست خودم حرصی ام. بدجوری. باید تنبیه بشم. دختر خوبی نبودی پریسا! واسه اینکه اینهمه احمقانه خودت رو در زمانی که نباید، در مکانی که نباید، چنان مضحک وا دادی و اجازه دادی حصار هات ترک بردارن. باید مجازات بشی. بدجوری. مجازاتت سنگینه. سخت ولی آموزنده. هیچ زمانی از عمر دیر نیست واسه تجربه کردن. واسه اشتباه کردن. و واسه تنبیه شدن و عبرت گرفتن. قطعا بعد از این دوباره عاقل میشی. اونقدر عاقل که دیگه هرگز این فوق خریت رو تکرارش نکنی. اما جای تنبیه این بار باید موندگار باشه تا هر دفعه بهش نگاه کنی و از نفرت جونت بالا بیاد و این کمک میکنه که در باقی عمرت اجازه ندی این مدلی مسخره وا بری. خیالی نیست چند ساله باشیم. در هیچ کجای جاده دیر نیست واسه تجربه کردن. واسه اشتباه کردن. واسه مجازات شدن و واسه عبرت گرفتن!
خب دیگه بسه. میخوام خودم رو در تجربه خطرناک جدید خفه کنم. بدجوری لازمش دارم. و میخوام کتاب بخونم. امیدوارم تری از این قصه خوشنود رد بشه! دیگه نمیخوام بنویسم. حس ویرایش هم نیست. من رفتم.
پست اول.
5شنبه شب. نشستم اینجا و ناز قلمم رو میکشم بلکه کمک کنه. حس میکنم خودکارم باهام قهر کرده. دلم نوشتن میخواد.
سال جدید هم شروع شد. همه چیز مثبت بود. عید خوبی بود. بهم خوش گذشت. در1سری آشتی نقش خوبی داشتم، بعد از چندتا عید هرچند با ماسک و عینک محافظ اما به هر حال به دیدن چندتا از اعضای فامیل رفتم، با2تا از رفقای دیروزی که الان دیگه1زوج شدن یک روز جالب داشتم، درس تقریبا اصلا نخوندم، حسابی کتاب خوندم و کیف کردم، تجربیات به شدت مضر و خطرناک ولی به شدت کیفدار رو حسابی رفتم و دارم میرم، الان که در حال ناخنک زدن به درس هام هستم میبینم نه تنها کند نشدم و فراموش نکردم بلکه انگار این وقفه کوتاه کمک کرده تا چند درصدی سریعتر هم بشم، و خلاصه حسابی مثبت گذشت. فقط من، کاش فقط چند درصد در1سری ابعاد زندگی عاقلتر بودم! اگر بودم خیلی بیشتر خوش میگذشت. خدایا! کمکم کن!
1شنبه باید بریم مدرسه. کلاسها حضوری شدن. خب انتظارش میرفت ولی تأکیدهای مداوم و تهدیدهای غیر مستقیم اعصابم رو خراب میکنه. هیچ کسی مجاز نیست به هیچ مدلی منو تهدید کنه! اصلا خوشم نمیاد! کاریش نمیشه کرد. میذارم به حسابهایی که نمیشه اینجا بگم. من نمیدونم کیها اینجا رفت و آمد دارن پس بیخیال توصیف حسابها.
چیزیم نیست. نه سردرد دارم، نه گیجم، نه سخت گذشته، نه قراره سخت بگذره. ولی من دلم گاهی به شدت فراموشی میخواد. دلم میخواد میشد حافظه ام رو از سرم بردارم، بذارمش داخل قلک آهنی کوچیکی که زیر طبقه اول میز آرایشم دارم و داخلش پول خوردهای صدقه و از این موارد ریز پیدا میشه و درش رو ببندم. بعدش هم اون3تا دکمه بالاش رو بچرخونم تا رمزش به هم بریزه و درش دیگه باز نشه. بعدش هم از پنجره پرتش کنم بیرون. دلم فراموشی میخواد. فراموشی کامل. فراموشی همه چیز. همه کس. دلم میخواد دیگه هرگز به خاطر نیارم. خدایا! کاش میشد! ای کاش میشد!
2روز دیگه زندگی عادی شروع میشه. باید درس بدم و درس بخونم. باید دوباره پرهیزهام رو شروع کنم. باید درصد حماقتهای زمان تعطیلاتم که حسابی باهاشون حال میکردم و میکنم رو بیارم پایین. باید عادیتر بشم. این آخریش بدجوری سخته. من هیچ زمانی شبیه بقیه نبودم. گاهی دلم میخواست باشم ولی نبودم. خب این رو هم کاریش نمیشه کرد ولی دسته کم میشه سعی کنم در1سری قلمروها عاقلانه تر ببینم. بهتر بفهمم. ساده تر تحمل کنم و روونتر رد بشم. به نظرم بدجوری سخت باشه ولی من همچنان پریسام. به شدت میخوام، به شدت تلاش میکنم، به شدت پیش میرم، برنده میشم، و اگر ببازم هم با سر بالا گرفته بازنده میشم. من بازنده ی برنده ای خواهم بود. همون طور که تا اینجا بودم! من بردم رو حتی از تقدیر هم گدایی نمیکنم. ولی وای به زمانی که بعد از این گذشتن، . . .
بیخیال دیگه رجزخونی بسه. به عنوان اولین پست امسال بدک نبودم. اگر نجنبم تمام کیک و چایی های اتاق بغلی تموم میشه. من رفتم.
کام.
شنبه شب. همیشه بعد از کلاس هام حس تولدی دیگر رو دارم. کاش این حس هرگز رهام نکنه! شبیه خیلی موارد دیگه که ولم کردن و ازشون جا موندم!
هزینه کلاس هام رفت بالا. حالا باید واسه جور کردنش1خورده دقیقتر باشم.
تمرکز سخته. چه حس خوبی!
این روزها و به خصوص امشب و این لحظه همراهم شده1چوبخط پلاستیکی سفت که بین ساعت های متفاوت صبح و ظهر و شب هر زمان بخوامش هست و بهم کام میده. فقط حیف که موقتیه. اگر تموم بشه نمیشه شارژش کنم. راستی شارژ یا شارج؟ حسش نیست پیداش کنم. کام های امشب تمرکزم رو ضایع کردن. بدجوری دارم زیادی میرم. کمک میکنه. مرخصم میکنه از همه چیز. شاید هم نه همه چیز. ولی از خیلی چیزها. زمان مرخصی هام کوتاهن ولی بد نیست. کمک میکنه. واقعا کمک میکنه.
دیشب ناپرهیز شدم. گشنم بود. امشب ولی ناپرهیز نشدم. فقط با این رفیق موقت جدیدم حسابی رفیق شدم. خدایا میدونم خطرناکه. جسمم رو نفله میکنم با این مدل کمک گرفتنها. خدایا میدونم میدونم بابا میدونم ولی آخه تو بگو چی از دستم برمیاد؟ من فقط یک آدم خاکی ام. بیشتر که نیستم. آخه تو بگو یک آدم خاکی چقدر ظرفیت داره مگه؟ چه معامله ای جز این از دستم برمیاد که کنم با خودم؟ با ذهنم؟ با، . . .دلم؟ با خودم؟ آخ از دست این خودم! خدایا! خدایا نجاتم بده! من باز کام میخوام. خدایا نمیتونم تحمل کنم. میخوایی اینو بشنوی؟ میخوایی بگم؟ باشه گفتم. میخوایی باز هم بگم؟ تو که خدایی. همه چیز رو میدونی! واسه چی دلت شنیدنش رو میخواد به زبون خاکی ها؟ باشه باز هم میگم. خدایا! نمیتونم! نمیتونم تحمل کنم. خدایا نمیتونم تحمل کنم! خدایا! نجاتم بده!
در حال خوندن کتاب موزه بیگناهی هستم. مرد اول قصه درگیر یک ماجرای، . . . حسش نیست.
امشب درس بی درس. کلاسم تازه امروز تموم شد. درس باشه واسه فردا. دلم میخواد بخوابم. کتاب بخونم و بخوابم. آروم بشم و بخوابم. نفس های عمیق بکشم و بخوابم. خدایا! دلم میخواد بخوابم! خدایا! کمکم کن! نجاتم بده!
دیگه دلم نمیخواد بنویسم. میخوام کتاب بخونم. میخوام به صدای ایسپیک که پیوسته میخونه و صفحات رو ورق میزنه گوش کنم. واسه چی با صدای ورق زدن مژه هام خیس میشن؟ چقدر این ورق زدن رو دوست دارم! بسه دیگه نمیخوام بنویسم. میخوام کتاب بخونم. میخوام بخوابم. شب به خیر.