بعد از ظهر جمعه. هنوز همون جمعه که صبحی شروعش کرده بودم. آهسته در امتدادش پیش میرم. به درسهام نوک میزنم، با تجربه دیروزی خودم رو گیج میکنم، به میل شدیدم به ناپرهیزی نه خیلی کامل ولی در هر حال جواب میدم و از نتیجه حس آرامش جسم و شاید روان میکنم،، داخل کانال بی صدای تیمتاک روی اسمم استاتوس درس میزنم تا کسی سر به سرم نذاره و از همونجا دم به دقیقه دید میزنم تا لینکهایی که واسه امروز و امشب میخوام رو بردارم. امروزیه رو برداشتم باید منتظر زمانش بشم و مونده امشبیه که اون هم میادش حالا خیلی زوده.
دیروز عصری بد هوایی بودم. دیشب هم ادامه داشت. با مادرم در موردش کوتاه حرف زدم. دلداریم داد. شاید هم درست میگفت. هنوز هم هوایی میزنم ولی بی صدا. کاش حافظ، … یادش به خیر چه اعتقادی بود به فالهای حافظ. کتابش همه جا بود و شبیه قرص مسکن فالهاش آرامش میدادن. حالا همه چیز اینترنتی شده و اعتقادها هم زیر فشارهای مدل به مدل خورد شدن ریختن زمین. زمانهای هوایی شدنها حافظ قدیمها کمک میکرد. شاید هنوز هم کمک میکنه. کاش به من هم کمک میکرد! خدایا یعنی چیزی که واسه من پیش اومد دقیقا بهترین اتفاقی بود که میشد پیش بیاد؟ جایی که الان هستم واقعا جاییه که باید باشم؟ یعنی هیچ راهی واسه، … خدایا تو که این رو میدونستی واسه چی این، … کاش حکمتش رو میفهمیدم! شاید زمانهای هوایی شدنهام این آگاهی بهم آرامش میداد. بدجوری دلم به هوای پرواز، …
بیخیال.
این هفته هفته آخر امساله. مدرسه4شنبه تعطیل میشه. تا اون زمان امتحانات بچه های من هم تموم میشن. بعدش عید. بعدش تا14فروردین آموزش مجازی و حقیقی پر! ای خدا آموزش گرفتنهای من هم پر دیگه! خدایا بدجوری لطفا! بدجوری لطفا!
اگر چیزی تغییر نکنه این هفته آخر رو هم نمیرم. به خدا خودشون گفتن. کاش حالا که تا اینجا این مدلی پیش رفته این هفته هم نخوان که حضوری برم مدرسه. بچه ها نیستن. آموزش آنلاینه. من هم که به خدا هنوز سرفه های گاه و بیگاه میزنم. میترسم برم اونجا دوباره ناغافل بگیره باز پس بفرستنم خونه. طفلک مدیرمون! خدایی گناه داره این بنده خدا واقعا داستان داره کاش فشارها اذیتش نکنن!
من واسه چی این مدلی ام؟ گاهی20روز این اطراف پیدام نمیشه گاهی روزی3دفعه میام؟ همینه که هست. دلم میخواد. سایت خودمه.
ساعت1شد. بد نیست برم درس بخونم. تا بعد.
جمعه.
صبح جمعه با سیستم. مادرم اینجاست. میخواد بره بازار. من باید درس بخونم. خدایا جنگ پاکستان در سال1971دوست ندارم! وووییی!
اگر قرار بود کلاسم تموم بشه فردا آخریش میشد. نمیدونم فردا بود یا3شنبه. کلاسه قرار نیست تموم بشه ولی خدایی کاش استاد عید رو تعطیل کنه. خدایا لطفا. یک هفته هم باشه قبوله. البته هرچی بیشتر بهترها ولی، … خدایا1مدل نکبتی خسته ام کمک کن!
اگر سفر عیدمون رو ویران نکرده بودم باید آماده میشدیم واسه هفته آینده. طفلک مادرم! دلش سفر میخواست. خب به من چه که اوضاع روی روالش نچرخید! تقصیر من، … نبود. اوه خدا تقصیر من نبود! من پیگیریها رو انجام دادم واقعا تقصیر، … به نظرم شاید1خورده هم، … خب یعنی نه کاملا ولی، … شاید بی تقصیر هم نبودم. شاید1خورده تقصیر من هم بود. شاید تقصیر من بود. خب چی باید بگم؟ هیچ دلم نمیخواست. دلم میخواد همینجا بمونم. بدون درس. بدون سفر. بدون، … تقصیر من هم بود. ولی من فقط میخواستم بیخیال تکاپوهای این روزمرگیهای مسخره1خورده آرامش داشته باشم. من فقط میخوام اینجا بمونم و، … نه. نمیخوام. دیگه نمیخوام اینجا بمونم. سفر هم نمیخوام برم. دلم میخواد برم واسه همیشه. دلم میخواد دیگه برنگردم. سفلر دلم نمیخواد. سفر آخرش بازگشته. نمیخوام دیگه برگردم. دلم رفتن میخواد. رفتنی که سفر نیست. کوچ دلم میخواد. دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم!
پرهیزهام خیلی کند ولی دارن جواب میدن. البته کندی ماجرا به خاطر ناپرهیز شدنهای خودمه. بدجوری فشار بهم میاد گاهی. مجبور میشم1خورده کوتاه بیام. ولی هرچند خیلی آروم اما به هر حال داره پیش میره و ای کاش پیش بره و ای کاش1خورده سریعتر بشه!
اوضاع کلاس کتابمون مثبته. دلم میخواد پیش رفتنمون سریعتر بشه. دلم میخواد سریعتر مجوز دومی رو بگیرم. دلم میخواد دستم پرتر باشه. خدایا واسه چی سیر همه چیز اینهمه یواشه! من این محتوا رو لازم دارم!
امروز باید1پست به روز کنم. امشب باید1پست بزنم. منتظرم لینکهاشون جاساز بشن سر جاهاشون تا برم بردارم و حلش کنم. فردا هم باید1دونه میزدم ولی شکر خدا خیلی پیش زدم و الان داخل زمانبندی منتظره نوبتش برسه تا خودش بیاد بالا. خدا رو شکر خر نشدم و اون شب نذاشتمش واسه این روزها!
دلم میخواد آسمانآباد، … خب بابا آسمانآباد اسم1آبادیه که دلم میخواد در موردش1سری داستان بنویسم. موضوعاتش رو نمیتونم درست درمون جفت و جور کنم ولی دلم خیلی میخوادش. فعلا باید کوکو رو بپزم یعنی سر انجامش بدم. کاش بتونم خلاصه اش کنم هیچ حس طول دادنش نیست.
نمیدونم واسه چی سر کلاس زبانهام به لکنت می افتم. زبونم بی حس میشه انگار. حسش نیست متفرقه های فردا رو تمرین کنم. امشب یا فردا تمرینش میکنم. باید ببینم از روزمره هام چی دارم بگم. ما بهش میگیم تایم نق. من و استاد. گاهی حس میکنم اون هم از تکرار و تکرار خسته میشه. خب تقصیر من نیست. چیز جدیدی نیست که اون بگه و من انجام بدم. خدایا نمیتونم کلاسه رو ول کنم. این وامونده بدون کاربرد فراموش میشه. خدایا! کاش میتونستم! چه مرگم شده؟
مادرم داره آماده میشه که بره بازار و1سری توصیه به من.
مادرم رفت. امیدوارم حسابی همراه خاله آخری بهشون خوش بگذره!
به نظرم باید برم سر درسم. دیر که بشه گرفتار میشم. خوشم نمیاد. تا بعد.
5شنبه بعد از ظهر. عاقبت رفتم بیرون! کیبوردی که میخواستم رو خریدم، دنبال یک مورد منفی ولی لذتبخش دیگه هم گشتم، و اتفاقا گشتن لازمم نشد خیلی سریع پیدا کردم، و البته اونی که تعقیبش میکردم نبود عوضش یک تجربه ی جدید بسیار جالب بود که خیلی تردید نکردم و آزمایشی یک دونه فسقلیش رو برداشتم هزینه اش رو پرداختم اومدم خونه. نزدیک بود راهم رو چپ کنم برم کتابخونه دیدن2تا از رفقا که اونجا سرشون خورده بود به هم و زنگ زده بودن منو اذیت کنن ولی با دیدن ساعت منصرف شدم و نرفتم و اومدم خونه. بعدش هم تجربه ی جدیدم رو آزمایش کردم که شکر خدا واسه یک بار هم شده حرف گوش دادم و توصیه های اهل فن در مورد این تجربه ی جدید رو جدی گرفتم و خیلی شدید یعنی چیزه خب خیلی استفاده ام سبک بودش و هوا چه داره سرد میشه خب خودت چطوری دیگه چه خبر و ازینا! ای بابا خب چیه مگه اصلا خیلی هم مثبته و ووووییییی نه فقط واسه خودم مثبته اصلا به کسی توصیه های این مدلی نمیکنم این خطرناکه ولی اوخ چه حالی داد حدود نیم ساعت بعدش و اگر به توصیه ها گوش نکرده بودم الان با حال فوق داغون ولو بودم این وسط و داشتم توی سرم جیغ میکشیدم که خدایا غلط کردم یک کاری کن از سرم بپره و و و و و. . . و البته به خیر گذشته و تجربه رو به خیر تجربه کردم و حسابی آخ جون. ولی جدی عجب دم دستی با حالی! اگر بتونم شبیه آدم استفاده کنمش و تا بعد از عید واسم بس باشه بعدش میرم تجدیدش میکنم. یادم رفت از طرف کارت بگیرم. مشتری تلفنی هم داشت عجب خری هستم من! اه! لعنت! بیخیال. پیداش میکنم.
داخل تیمتاک نشستم. نه غمگینم نه منتظر. فقط اونجام. درس میخونم. و گاهی هم فکر میکنم به اینکه با یک جایگزین به این سستی من چه ساده از همه چیز اطرافم جدا میشم و خیالم هم نیست! البته شاید نه از همه چیز. گفتم که، غمگین نیستم. حرصی هم نیستم. حتی دلگیر هم نیستم. فقط سردم. به همه چیز دنیای اطرافم سردم. هنوز به انجماد نرسیدم ولی به شدت سردم. یکی دو بار دیگه هم پیش اومده بود که سرد بشم ولی اون دفعات عاملی بود که دکمه ی درجه ام رو بچرخونه و دوباره تنظیم بشم. اما به نظرم این دفعه دیگه دکمه از جاش در اومده و تنظیمی در کار نیست. شاید چون از همیشه بی صداتر شدم. شاید هم چون دیگه خودم اصراری ندارم. این روزها جز مادرم، درسم و گاهی کتاب خوندنهام، نسبت به باقی موارد اطرافم به شدت سرد و بی حسم. به نظرم کلمات قشنگی که حالا دیگه باطنشون رو دیدم پوچ میان. احوالپرسی های بی محتوا. توصیف مثبت های از جنس تعارفات مدل ایرانی. تعریف هایی که انگار ضبط شدن تا به صورت پیشفرض به طرف مغز هر کسی که باورشون میکنه پرتاب بشن. دیشب مادرم اینجا بود. برادرم زنگ زد. مثل همیشه داشت از مادرم میپرسید سرحاله؟ و میپرسید من سرحالم؟ حس سلام رسوندن های فریادی رو نداشتم. به نظرم رسید این جمله های سوالی برادرم شبیه نماز خوندن های خودم در زمان های، … حال من؟ بالای دو سال میشه که از این در وارد نشدی. که چی؟ که کرونا هست و من آلوده ام. برو عزیز خدا حفظت کنه! تو هم شبیه همه دنیا گرفتی منو! این ها رو نگفتم. به مادرم هم نگفتم. به هیچ کسی نگفتم. من هنوز واقعا دوستشون دارم. ولی عجیب خستم. عجیب سردم. عجیب زده شدم از تمام این تکرارهای خوابزده ی منگ.
بیخیال. تجربه ی با حال خودم رو عشقه! ولی آخ چه سنگین شده سرم! خدایا شکرت که این دفعه خر نشدم کله شقیم رو غلاف کردم وگرنه الان بیچاره ام میکرد! هی! بسه. گشنمه. باید یک زنگ به مادرم بزنم ببینم کجای راهه. می ترسم پشت فرمون باشه آخه.
سردمه. سرمای جسم. خیلی نیست ولی سرده دلم میخواد برم روی مبل داخل اتاق ولو بشم. درس دارم آخه! هی بیخیال چی میشه درسه منتظرم بمونه؟ دیرتر میخونمش خب. کاش کمی جلوتر بودمش! بیخیال. روی اون مبل، با پتو، کتاب زیر گوشم، اوه خدا دیگه نمیتونم تحمل کنم! ویرایش رو هم بیخیال من رفتم!
چقدر مونده؟
صبح5شنبه. با کیبورد قدیمیم روی گوشی قدیمیم کار میکردم. چندتا حرف رو نتونستم پیدا کنم. خسته شدم ولش کردم. مادرم حس کرده اوضاع کمی خطرناک شده یا داره میشه. تشویقم میکنه بزنم بیرون. من موافق نیستم. دیگه دلم نمیخواد. یعنی دلم میخواد ولی نه مقصدهای گذشته رو. دیگه حسش نیست. امروز قرار بود برم ولی نرفتم. نشستم اینجا. بعد از دوش. درس دارم. ولی دلم میخواد. دلم یک حرکتی میخواد. حرکتی که فایده داشته باشه. خدایا چقدر دلم میخواد!
به نظرم زود دستم به کیبورد جدید عادت کنه اگر تهیه اش کنم. اگر تهیه اش کنم! با اون ریزه میزه الان کار میکردم کلیدهای این بزرگه رو انگار داشت یادم میرفت. مثل فشنگ داشتم با اون یکی فیکس میشدم. خوبه تغییرپذیریم در این موارد زیادی بالاست برعکس عدم پذیرش تغییرات در موارد روزمره.
چند وقت پیش زدم کله ام رو داغون کردم. عمدی نبود ولی واقعا بد بود. مجبور شدم بسته بندیش کنم. الان دیگه بازش کردم. دردش واقعا بد بود ولی نه اونقدر شدید که گریه کنم. اما چشم هام پر اشک شدن. از درد نبود. از خشم بود. بدجوری خسته شدم از زمین خوردن و پرت شدن. بیخیال. ول کنش نیستم. به حسابش میرسم. من این وحشیه بی افسار رو دوباره مهارش میکنم. حتی اگر یک روز از عمرم باقی مونده باشه این ضربه فنی شدن رو متوقفش میکنم!
داخل تیمتاکم. تازه واردش شدم. این شبها و این روزها خیلی راحتتر ازش میزنم بیرون. الان هم اگر جای دیگه داشتم اونجا نمیرفتم. دلم یک جایگزین قوی میخواد. چیزی که تمام دیروزها و امروزها رو از سرم بپرونه. تمام چیزهایی که الان داخلش هستم. تمام مواردی که اینهمه واسم آشنا هستن. تمام اطرافم. بیرون و درون اینترنت. تمام زندگی امروزم. دلم میخواد از زندگی الانم فقط مادرم رو بردارم و با خودم ببرم به یک جاده ی کاملم متفاوت. اونقدر متفاوت که دیگه دست این عزیزها، دست هیچ کدومشون نرسه بهم. مینای عزیز گفتی انتظار از کسی نداشته باشم. ندارم. واقعا ندارم. ولی انتظارهای بقیه ازم کمی بیشتر از حد ظرفیت پایینم خستم کرده. وظیفه های این زمانم بدون اینکه هیچ چیز تسلیبخشی در انتهاشون باشه بهم حس مثبت نمیدن. حس خشم هم نمیدن. فقط چیزهایی هستن که به شدت ازشون حس سردی و دلزدگی میکنم. نفرت نیست. فقط سردیه. به هرچی که انجام میدم، به هرچی که باید انجام بدم، به شدت حس سردی و دلزدگی و بیهودگی دارم. فقط حس وظیفه پیشم میبره. این حس چقدر دوام داره؟ تا کجا میتونه ببردم؟ کی اثر این آخری هم میره؟ کی میشه که من بتونم این دفترچه های داغون رو یکی یکی و با آرامش و خیلی آروم و عادی ببندم و آهسته بذارمشون کنار؟ واقعا اثر این حس آخر، حس امانت، حس وظیفه تا کجاست؟ به نظرم دیگه خیلی طولانی نباشه. شاید مثلا تا آخر1401شاید هم زودتر. خیلی زودتر.
کاش استادم میتونست قانعم کنه! این کلاس هم یکی از اون وظیفه هاست که خیلی سفت بهش چسبیدم و خیال ول کردنش رو ندارم. دلم خیلی میخواد میشد ولش میکردم ولی نمیشه. بلد نیستم توضیح بدم. واقعا نمیتونم.
خدایا هنوز دیر نشده نمیشه برم بیرون؟ خب البته میشه. خب کجا؟ کتابخونه؟ که چی؟ جرأت ندارم اون ماسک رو بردارم. حتی نمیتونم یک لیوان آب بخورم. زنگ بزنم به اون راننده ی آشنا برم دنبال مواردی که دو هفته پیش قبل از این قرنطینه ی سرفه ای کرونایی میخواستم ازشون بیشتر بدونم؟ که چی؟ اولا قطعا قیمتشون الان حسابی بالاست دوما من که میدونم اونها چقدر واسم خطرناکن و سوما اصلا مگه من در این شرایط چقدر ازشون استفاده میکنم که به خاطرش اونهمه پول بپردازم و چهارما آیا واقعا اثرش رو یادم رفته؟ واقعا دلم اون حال مزخرف بعد از گذشتن لحظه های عشق و حالش رو میخواد؟
هی! پیامک! احتمالا باز هم آگهی تبلیغ تخفیفه. شاید هم حقوق باشه. نیست. هست. هست؟ بذار ببینم.
خب حدس اولم درست بود. آگهی تخفیف. پرهیز دارم کاش نداشتم یک چیزی میخریدم! امروز و این لحظه واقعا دلم میخواد یک کاری کنم که بهم حال بده. چیزی به نظرم نمیاد جز اینکه بلند شم برم درس بخونم و حرصم دربیاد چون این فقط وظیفه هست نه تفریح و لذت. بذار ببینم.
فایده نداره. از موارد این فروشگاهه خوشم نیومد. یعنی خوشم اومد ولی مشتاق خریدنشون نشدم. یعنی شدم ولی اونها خوراکی بودن و من الان مجاز به خوردنشون نیستم. ولی حالا واسه چی نیستم؟ من تا کی باید مجاز به یک چیزهایی نباشم؟ چقدر طول میکشه تا شرایط برسه به مواردی که من، . . . اه بسه دیگه!
جدی چه مرگم شده! غمگین نیستم. حرصی هم نیستم. فقط خسته شدم. از تمام روزانه هام خسته شدم. چنان شدید از تمامشون زده شدم که حس میکنم همین الان اگر همگی تموم بشن فقط تماشا میکنم و نفس بلند میکشم. چه عجیب!
باید درس بخونم. باید یک متنی بنویسم واسه پست فردا یا فردا شب یا نمیدونم کی. خدای من! آخ خدای من!
ولی پیش از تمام اینها باید بلند شم این حوله رو با یک دست لباس عوض کنم داره سردم میشه. دیگه نوشتنم نمیاد. باقیش باشه واسه بعد.
آدم ها متفاوتن.
4شنبه ظهر. تیمتاک. خبر عجیب واسه من. این شبها دیگه داخل کانال بسته نمیخوابم. البته نصفه شب میپرم میرم داخلش ولی، . . . هی! دیشب کلا سیستمم رو خاموش کردم. موثر بود. عوضش گوشیم واسم کتاب خوند. الان تیمتاک نشستم. شاید چون منتظر کسی هستم که بیاد کمکم کنه یاد بگیرم چه مدلی با کیبورد و گوشی داخل تیمتاک بچرخم، تلگرام باز کنم، فایل بفرستم و و و و و و . . .
باید درس بخونم. باید واسه بچه ها سوال ریاضی طرح کنم. بدون کتاب بریل! آخ خدا! حاضرم نمونه سوال بخرم. واسه جفتشون. واقعا حاضرم. به شرط اینکه طرف بنویسه داخل گوشی بفرسته واسم. نوشتاری باشه عکس به درد من نمیخوره. گاهی واقعا فقدان بینایی رو حس میکنم. زمانهایی شبیه این. حس حرصی شدن نیست. این جراحت دیگه خیلی کهنه شده مثل اسلحه ی خشم من. هیچ کدومشون دیگه کارایی ندارن. پس بیخیالش. ولی ریاضی. خدایا واقعا نه حسش هست نه چندان امکانش. سوال میخوام نمیشه1کسی به جای من طرح کنه؟ بدجوری1نفر رو لازم دارم کمک کنه! ولی جدی، خیلی نگذشته از زمانی که داشتم فکر میکردم، بدون خشم و نق، که واسه چی نه همیشه اما خیلی زمانها از دست من کاری واسه بقیه برمیاد ولی خودم که گیر میکنم از دست کسی کاری برنمیاد؟ حتی به اندازه ای که متمرکز بشه و به خاطر گیری که کردم2ثانیه سکوت کنه و با این مکث بهم بگه بابا مشکلت رو فهمیدم میدونم گیر کردی میفهمم گیری! جدی واسه چی؟ آخریش به نظرم هفته ی پیش بود. واقعا متوقع نیستم ولی به نظرم بشه توقع داشته باشم طرف نشون بده که شنیده چی میگم. نمیدونم یک هفته پیش بود یا2تا. یک چیزی اذیتم کرده بود. به کسی گفتمش. کاریش نمیشد کرد. اگر هم میشد من بلد نبودم. اون نفر هم شاید بلد نبود ولی مدلش از اون مدل های هان چی گفتی نشنیدم اصلا تو از کی اینجایی بود. حرصی نشدم. شروع کردم به متمرکز شدن. شروع کردم به فهمیدن. خط سیری که بیخیالش شده بودم رو شروع کردم به درست تر دیدن. شروع کردم به، . . . به نا امید شدن از اون نفر. طول نکشید. پیش از این هم خیلی موارد این شکلی دیده بودم ولی دلم میخواست بیخیالش بشم. ولی در این مدتی که گذشت خیلی آروم نگاهم چرخید و روی اون خط سیر متمرکز موند. اون نفر آدم بدی نیست. برعکس حرف نداره. ولی چندتا نقطه روی محور هست که من باید خاطرم باشه که دیدمشون. زمانی که لازمه من باشم دیده میشم. زمانی که گیری از جنس گیرهای من، از جنسی که از نظر من گیره واسم پیش میاد نباید روی اون آدم و خیلی از آدمهای دیگه، هیچ حسابی کنم، حتی به اندازه ی گفتنه یک بیخیالش طوری نیست یا چیزی شبیه این. زمانی که لازم نیست باشم نباید انتظاری داشته باشم چون احتمالا کلا اسمم داخل لیست نیست. زمانی که دلتنگ و خسته ام نباید تفاوتها از خاطرم پاک بشن. و این واقعیت مهم و بسیار جدی که آدمها همه شبیه هم بزرگ نمیشن. بعضیها فقط داخل شناسنامه بزرگ میشن. در باقی ابعاد جهانشون کوچیک باقی می مونه. یک دسته فقط در نظر خودشون بزرگ میشن. یک سری فقط در بعد زندگی خودشون، این رو چه مدلی توضیح بدم؟ فقط در جهتی که استانداردهای زندگی و مسیر زندگی و آموخته های روتین خودشونه بزرگ میشن. یک گروه هم هستن که کلا، . . . آدمها با هم فرق دارن. زاویه های دیدشون. جاده های زندگیشون. نقطه های تمرکزشون. استانداردهاشون. نقطه های روشنشون. دیدنهاشون. بزرگ شدنهاشون. سرابهاشون. آدمها با هم متفاوتن. همه چیزشون. و توقع بالاییه اگر ازشون بخواییم که خارج از خودشون باشن. منطقی نیست ازشون تعبیر و توصیف مناظری رو بخواییم که خودشون هنوز بهشون نرسیدن و ندیدن، یا بی توجه ازشون گذشتن و ندیدن. به هر حال ندیدن. عادلانه نیست وزنی به شونه هایی بدیم که دلمون میخواد قویتر و بزرگتر باشن، اما واقعا نیستن. آدمها متفاوتن. خیلی متفاوت!
چی شد که رسیدم به گفتن این مزخرفات؟ بیخیال گفتم دیگه خیال پاک کردنش رو ندارم. ولی سوال ریاضی! به قول خودم ووووییییی!
ظهر شد. دیرم شد. درس هم نخوندم. گشنمه. من رفتم.
واقعیت!
بعد از ظهر2شنبه. درس. هم میخونم هم یاد میدم. کلاس های بچه ها در واتس. آنلاین. بدون کتاب بریل. هی! حسش نیست توضیحش بدم دردسرهاش رو. و درس های خودم. به استاد گفتم واسه چی میخوایی مرخصم کنی من نمیخوام. خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه. بیخیال دلم میخواد دوباره بگم. که چه قدر دلم میخواست استاد میتونست قانعم کنه ولی نتونست. من هم نتونستم به این سادگی قانع بشم. اون گفت از نظرش من دیگه از کلاسش مرخصم. من گفتم میخوام ادامه بدم. جفتمون سعی کردیم هم رو قانع کنیم. من تمام تلاشم رو کردم ولی دلم میخواست استادم برنده بشه. برنده نشد. وا ندادم. بلد نیستم توضیحش بدم. خیال تلاش واسه توضیحش رو هم ندارم. فردا کلاس دارم باید درس بخونم.
امروز اتفاق عجیبی افتاد. اتفاقی که از نظر هیچ کسی جز خودم اینهمه عجیب و محسوس و مشخص و قابل تمرکز نیست. امروز واسه اولین بار خیلی واضح حس کردم تیمتاک مثل گذشته بهم کمک نمیکنه که خاطر جمع و آروم باشم. مدتهاست حسش میکنم ولی هیچ زمانی اینهمه واضح نبود. امروز خیلی خیلی واضح حسش کردم. انگار این واقعیت اومد رو در روی من نشست، دستم رو گرفت و کشید روی سر و شونه های خودش و گفت ببین! من واقعیتم. لمسم میکنی؟ حسم میکنی؟ من یک واقعیت مشخصم و تو الان با دستت منو گرفتی و داری حسم میکنی. حالا منو میبینی؟ به همین وضوح.
الان هم داخل کانال بسته نشستم ولی انگار اون یکی دستم هنوز توی دستهای واقعیتیه که هنوز تشویقم میکنه که لمسش و حسش کنم تا درست و حسابی درکش کنم. من امروز واسه اولین دفعه به طرزی کاملا مشهود حس کردم که اینجا دیگه محل آرامشم نیست. به نظرت بعد از این همنشینی با این واقعیت واضح چه قدر طول میکشه که عادت کانالنشینیم رو ترک کنم؟ شاید کمی زیاد شاید هم خیلی کوتاه. نمیدونم. ولی به نظرم دیگه زمانش داشت میرسید. و الان واسه چی هنوز اون داخل نشستم؟ میرم حالا. زمان لازم دارم. باید1چیزی1جایگزینی باشه. باید باشه! هست قطعا هست.
دیروز رفتم1مشت سیم و تبدیل خریدم قیمتش چنان روی هوا بود که هنوز صدای سوت مغزم رو دارم میشنوم. خدایا عجب وضعیتی! هی! پول میخوام! اوه خدا پول میخوام پول میخوام پوووووووووول پول پول پول.
باید واسه فردای بچه ها سوال امتحان طرح کنم. خدایا آخه بدون کتاب بریل طرحش سخته! خدایااااا!
دلم میخواد سریعتر به تعطیلات عید برسیم. کاش استاد زبان هم تعطیلش کنه. دلم میخواد نه درس بدم نه درس بگیرم. راستی بعد از عید چی میشه؟ مدرسه ها باز میشن؟ کرونای دیوونه!
شنبه ی پیش رفتم مدرسه. میگفتن باید معلمها حضوری بیان مدرسه ولی به بچه ها آنلاین درس بدن. بچه های ما به اصرار خونواده ها می اومدن ولی بعدش شرایط بچه های من طوری شد که دیگه نشد بیان. من میرفتم. شنبه ی پیش هم رفتم. ولی خخخ این روزها بعد از اون بیماری کزایی نمیدونم چی شدم. گاهی سرفه های وحشتناکی میکنم. شبها هم1کوچولو تب و سرگیجه و از این مزخرفات. اون روز نمیدونم شاید هوای سرد1دفعه رفت توی سینم. شاید هم از همین سرفه های رگباری که این روزها گاهی میاد سراغم بود. خلاصه هرچی که بود1دفعه شروع شد و بعدش خخخ1صحنه ی مسخره ای داخل سالن مدرسه درست شد که فقط باید بودی و میدیدی. هرچی میخواستم توضیح بدم که بابا به خدا چیزی نیست الان سرفه ها میرن نترسید نگران نباشید مگه میشد؟ خلاصه خودم رو واسه توضیحش دردسر ندم. دیپورت شدم منزل. بنده خدا مدیر نگران شده بود. سعی کردم آرومش کنم ولی نمیتونستم حرف بزنم. اون روز تا ظهر سرفه میکردم و آخر شب قفسه سینم درد گرفته بود. از اون روز نرفتم مدرسه. داخل منزل با واتس به بچه ها درس میدم ولی خدایا کتاب میخوام!
استاد گفت کلاس کتابمون رو هفته ای2جلسه میکنه و ما بچه ها هم ذوق کردیم. کاش انجام بشه! اگر بشه یکیش میشه فردا شب و آخجون! بابا شریف داره حسابی میتازه.
باید درس بخونم. دیرم میشه. حالاست که مادرم برسه. دلواپسم واسش. کاش میشد موارد داخل ذهنش رو بتکونم! اون چیزهایی میخواد که دست من بهشون نرسید. سعی کردم ولی نشد. الان هم ترجیح میدم مادرم دیگه اون چیزها رو نخواد. من واقعا یک فضای آروم دلم میخواد. جایی برای آرامش خودم و خودش. این فضا از نگاه من همین حالا هم موجوده اگر مادرم بیخیال1سری موارد بشه. مواردی که اگر بهش نرسیم اون احساس رضایت نمیکنه و اگر هم بهش برسیم، خدایا! آخه من چه مدلی باید انجامش بدم اگر بهش برسیم؟ احتمالا باز هم اون احساس رضایت نخواهد داشت و من هرچی واسش توضیح میدم که عزیزه من در اون صورت زندگی واسه خود تو سختتر میشه بهم گوش نمیده. خدایا تو پرتم کردی وسط این جلسه ی امتحان. حالا بهم بگو باید چیکار کنم؟
اوه! روزبه بمانی. یعنی تموم! این ترانه رو دوست دارم. چه با حس و حال من فیکسه این لحظه! خدایا! کمکم کن! خدایا! بهم بگو! یعنی من کجا اشتباه کردم؟ اصلا اشتباه کردم؟ من فقط خودمم. همینی که هستم! من فقط پریسام. یعنی باید نقش بازی میکردم؟ باید ماسک میزدم؟ باید خودم رو1بزرگتر مسلط و عاقل و سفت و سخت و همه چیز بلد و قابل اتکا و هزارتا چیز دیگه معرفی میکردم؟ چیزهایی که نیستم؟ خب اینکه میشد کلک. میشد ریا. میشد چیزی که منو از خیلیها به خاطر انجامش به شدت نا امید و دلسرد کرده. و آیا من باید این مدلی پیش میرفتم؟ نمیدونم. اگر هم لازم بوده من بلدش نبودم. بلدش نیستم. این خیلی سخته. اینکه همیشه داخل لباس رسمی تنگی باشی که هر لحظه لازمه مواظب باشی چروک نگیره. من نمیتونم. و به نظرم ایراد همینجاست. اگر نتیجه ی بهتری دلم میخواد باید بتونم شبیه همه باشم. من نمیتونم. یا باید تمرینش کنم، یا از خیر اون نتیجه های بهتر بگذرم. به نظرم دومی آسونتره هرچند ابدا بهم حس مثبت نمیده. دلم گرفت. پس واسه چی شبیه همیشه نیستم؟ واسه چی دلم بارونی نشده؟ واسه چی چندتا جمله ی تلخ نمینویسم که بعد پاکش کنم؟ هیچ حسی ندارم جز سرمایی که وزن داره. سنگین. به طرز آزاردهنده ای سنگین. نه خیلی زیاد فقط اون اندازه که وزنش رو حس کنم. شاید چون از خیلی پیش حسش کردم. واقعیتی که این لحظه هنوز دستم رو گرفته و تکونش میده و تشویقم میکنه که لمسش کنم و هنوز میگه ببین! منو ببین! من واقعیتم. به همین سادگی. به همین وضوح. به هر حال، وزن این سرما رو هرچند ابدا دوست ندارم، اما به خاطرش حس گریه کردن بهم دست نداده. خب دیگه بسه. شاید این مدلی بهتر هم باشه. در هر حال من نمیتونستم تا زمان نامشخص به این گرگم به هوای مضحک با خودم ادامه بدم. بقیه هم که، . . . خخخ بیچاره اون بقیه! به نظرم امتحان الهی واسشون کافیه. دلم نمیخواد برگه سوال امتحانی کسی باشم. نه بیشتر از این. خب دیگه واقعا کافیه. از ناله کردن خوشم نمیاد ولی تا اینجاش و در اینجا لازم بود. من باید1جایی نق هام رو بزنم وگرنه میترکم. تا نت باز رم نکرده برم اینو بزنم روی آنتن و پیش به سوی درس. من رفتم!
سرک
بعد از ظهر شنبه. حدود نیم ساعت دیگه باید باشم کلاس. امروز صبح رفتم مدرسه. خدایا ماسک این ماسک عاقبت خلاصم میکنه. تمام جونم سنگینی داره انگار. چاره ای نیست یک ماه دیگه بیشتر نمونده بعدش هم عید و تا بعد از عید هم نمیدونم یک طوری میشه دیگه.
باید چندتا تقدیمی بنویسم. چندتا نوشتم مونده چندتای دیگه. زیاد نیستن. خدایا آقا کریمی کجایی؟ باید بهش پیام بدم. آدرسش رو میخوام! کاش پیداش کنم!
درسم رو خوندمها ولی کاش الان بگن کلاس نیستش! بدجوری گیجم.
اسرا کوچولو سرما خورده افتاده خونه. امروز نیومد مدرسه. کاش فعلا نیاد! بیماریش هم واسه خودش دردسر میشه هم واسه اطرافش. و امیرعلی، باباش، بیمارستان، خدایا! وای خدایا!
کاش از دستم کاری برمی اومد! آخه مگه میشه آدم همچین چیزی رو تماشا کنه ولی کاری از دستش بر نیاد! مگه میشه فقط تماشاگر باشیم! آخ خدایا آخه واسه چی!
کاش مادرش دلواپس حضور در کلاس بچه نباشه! به خدا خیالی نیست من میرم مدرسه همینطوری آنلاین بهشون درس میدم فقط کتاب ریاضیش رو اگر داشتم خاطرم خیلی جمعتر میشد! خدایا کمکش کن!
25دقیقه دیگه باید برم کلاس. هوا اینجا عجیب مثبته. دلم گردش میخواد. خب حالا گردش به کجا؟ سفره خونه ها که بسته شدن. خونه کسی هم که نمیرم. رستورانها هم که وووییی! خب الان مونده کجا؟ دقیقا هیچ کجا. پس نق تمام!
دلم حرکت میخواد. دلم سرزندگی های گذشته رو میخواد. بازار. خرید. سفر. خدایا!
دلم، . . . دلم چیزهایی رو میخواد که هیچ مدلی نباید بخواد. خدایا کمک کن! دل نمیفهمه که هر چیزی رو نباید بخواد. دل نمیفهمه ولی من میفهمم که نباید واسه هر چیزی، . . . گاهی اتصال در نرسیدنهاست. اینو خیلی دیر فهمیدم ولی حالا به نظرم هرچند نه خیلی کامل ولی میشناسمش. خدایا! من بهشتت رو میخوام! دلم بهشت میخواد. خدایا! باشه وسط این خاکبازی بیخیالش این گذراست من هم که زمین نخورده نیستم ولی خدایا! ببین منو! لطفا! من خیلی بهشتت رو میخوام. سخته بگم بیخیالش. نمیتونم. نمیخوام. نمیگم. خدایا! بعد از اینجا، خدایا! منو ببر بهشت! لطفا! من بهشت میخوام! خدایا من بهشت میخوام منو ببر بهشت!
20دقیقه به4. دیرم میشه. بذار ببینم میشه بزنمش روی آنتن یا نه. باید بجنبم. خدایا چه قدر دلم دراز کشیدن میخواد! چشمهای بسته و خواب! آخ که چه هوا دلم میخوادش! آخ خدا!
دیرم میشه. دیگه نمیشه بمونم. من رفتم.
جمعه صبح. فردا کلاس دارم. درس.
از فردا مدرسه ها رو دوباره باز میکنن. میگن ما باید بریم ولی بچه ها نباید بیان و باید اونجا اینترنتی درس بدیم. البته میگن اگر موارد امنیتی رعایت بشه بچه ها میتونن بیان. من هیچ توضیح اضافه ای در مورد این میگنها نمیدم برداشت و خنده ها با خودت. خلاصه اینکه اگر دوباره قانون تا فردا صبح عوض نشه من فردا باید برم مدرسه و بچه ها هم با حضور من میان مدرسه. واقعیتش، اینطوری بهتر شد. تدریس آنلاین زندگی رو از نظم خارج میکنه. شب و روز در حال تحویل گرفتن تکالیفم حتی بعد از11شب و هر لحظه باید دلواپس باشم که خب حالا واسه فردای این بچه ها فایل آماده کنم بفرستم و املا طرح کنم و ای وای ریاضی پنجم با فایل اینترنتی من پیش نمیره چیکار کنم و این تدریسه رو ضبطش کنم و و و و و تازه بعد از تمام اینها میگن واسه چی زودی درستون رو میفرستید میرید که میرید کلاس باید پوئیا باشه تا ظهر بعدش هم که پویا میشه کلا همه چیز از نظمش در میره و تا ظهر گوشی دستمه مشخص نیست چیکار میکنم و عاقبت هم بچه شرایط امسالش رو به راه نیست باید نصفه شب منتظر تکالیفش بشم و و و و و و و و همچنان و. اما اگر بریم مدرسه همونجا درسم رو میدم تکلیفم رو هم میدم فرداش هم تکلیفه رو سر کلاس میخوام بعدش هم این دفتر رو میبندم میام خونه تا فردا و در این مدت شبیه گذشته ساعتهای زندگیم همه مال خودم هستن این چند هفته مخصوصا این هفته آخری حس میکردم هر طرف میرم زیر قدمهام پر از دفتر و کتاب و کاغذ ابتداییه و حصار بین زندگیم و کارم از بین رفته و همه چیز قاطیه و خلاصه اصلا خوشم نیومد. الان فقط مشکل خروج و ماسک و، … بیخیال. یک ماه دیگه عید میشه و بعد از13روز تعطیلی هم خدا بزرگه.
از جمعه ی پیش بهترم ولی این نفله خیال نداره ولم کنه بره. دیشب باز تب داشتم و به شدت کوفتگی اذیتم میکنه و، … کاش بویاییم زودتر تعمیر بشه خیلی ضعیف عمل میکنه واقعا اذیت میشم.
بابا برفی عاقبت اومدش! مثل بهار وسط زمستون، دیروز بعد از ظهر از راه رسید. از خوشی بالا پایین نپریدم. مدتهاست دیگه از این کارها نمیکنم. خیلی بی صدا شاد شدم از رسیدنش. نمیتونم بابا برفی رو از لای اون2تا جلد سخت بیارم بیرون ولی میدونم که اون اینجاست. خوش اومدی بابا برفی! باور کن من پروانه ی بهتری میشم واست. تو فقط بابا برفیه من باش! خیلی لازم دارم حضورت رو بابا برفی. اگر بدونی چه قدر!
استاد توصیه کرده عکس بفرستم همراه کتاب. خدایا من از این کارها بلد نیستم. جام بین سایه ها راحته. دلم سر و صدا نمیخواد. خدایا لطفا!
اصلاح اولیه ی بابا شریف تموم شد. باید بفرستم واسه استاد. پریروز تموم شده بود ولی از روی بی حواسی زدم داغونش کردم و مجبور شدم همه رو از اول اصلاح کنم. دلم میخواد کلاسمون سریعتر پیش بره. مثلا کاش میشد2جلسه در هفته داشتیم. عجله مثبت نیست ولی من هیچ زمانی صبور نبودم. دلم میخواد حرکت رو حس کنم. پیش میریم ولی خیلی یواش. دلم حرکت میخواد. حرکت از نوع روون و نه خیلی سریع اما مداومش.
اگر خدا یاری کنه بعد از تعطیلی مدارس و پایان سال باید برم هنرهای ناتمومم رو تموم کنم. تمومش میکردم اگر کرونای جدید حمله نمیکرد و اوضاع دوباره داغون نمیشد. طوری نیست تابستون داره میاد.
مادرم از تصمیمم برای کاهش وزنم خوشش اومده. البته اگر شل بگیرم بدش نمیاد با خوشمزه های همیشگی تقویتم کنه. شبیه پریروز که حالم خوش نبود و از دستم در رفت ولی دیروز دوباره سفت گرفتم و به خودم و خودش یادآوری کردم که دوباره داره از دستم در میره اون هم یادش اومد و خودم هم یادم اومد و دوباره برگشتم سر مسیر. شکر خدا داره خوب هم جواب میده.
خبر اومدن بابا برفی رو هوار نزدم. فقط به استاد گفتم، به مادرم، و به مدیر. جایی زنگ نزدم. به کسی پیام نفرستادم. زمانی خیال میکردم شبی که اولین کتابم برسه دستم چه هوا زنگ دارم که بزنم. چه قدر نفر هستن که بهشون میگم. ولی دیشب نه زنگی زدم نه پیامی دادم. خودم هم شلوغ نکردم. یک مدل شادی گرم و آروم توی رگهام جریان داشت و هر دفعه که به اون جلد سخت روی میزم دست میکشیدم این گرمای آروم موج برمیداشت و حالش رو میبردم. من چه قدر آروم و بی صدا شدم! ولی دلم میخواد حس مثبت حاصل از حضور بابا برفی رو با چند نفر تقسیم کنم. چند نفری که اثر مثبتشون توی زندگیم خیلی دیرپاست. یکیش آقای کریمی معلم کلاس سوم ابتداییمه. من بچه ی بسیار چموشی بودم. داستانش درازه. داستان تأثیر آقای کریمی هم همینطور. ازش فقط1شماره دارم که هر سال واسه روز معلم بهش پیام تبریک میفرستم. کاش آدرسش رو پیدا کنم تا1نسخه از حس مثبتم رو واسش بفرستم!
یکیش هم معلم کلاس پنجمم آقای سیاحیه. ایشون دور نیست. دستم بهش میرسه. همین نزدیکیهاست فقط نمیدونم در چه موقعیتی و کجا ببینمش. کاش بشه! این آدم خیلی خیلی با ارزشه. از اونهایی که من همیشه دوست دارم نزدیکش باشم. هرچند نزدیکش نیستم. حالا دیگه من1زن بزرگسال هستم و زندگی خودم رو دارم و هیچ بهانه ای نیست که بشه هر دفعه این آدم رو ببینمش. ولی خاطره ی این آقا معلم توانا به شدت در ذهنم روشن و درخشانه. این2نفر هیچ کدومشون اینجا رو نمیخونن ولی من دلم میخواد اینجا اسمهاشون رو ببرم و در موردشون حرف بزنم. آقای کریمی و آقای سیاحی! جفتتون خیلی خوبید. دوستتون دارم!
بذار ببینم دیگه کی! آقای اصغری هم هست. رئیس انجمن شعری که پیش از شروع درسهای زبانم میرفتم. ایشون رو هرگز نمیتونم پیداش کنم. کرونا بردش! روحت شاد استاد! کاش میشد کتابم رو ببینی! گوشه ی چشم هام داره میخاره. مادرم اینجاست. نمیخوام ببینه. بحث عوض.
خلاصه چندتایی هستن ولی دستم بهشون نمیرسه. کاش برسه! کاش پیداشون کنم!
آخجون دارم بوی ماهی ای که مادرم سرخ میکنه رو از اینجا حس میکنم. ایول بویاییم داره بیدار میشه. آخ جون! خدایا شکرت! هنوز خیلی ضعیفه. دیشب دوباره رفته بود. صبحها هم کلا خوابه و انگار نمیخواد بیدار بشه ولی الان انگار داره خمیازه میکشه. خدایا سلامتی کسی رو ازش نگیر!
باید برم درس بخونم. فردا کلاس دارم. دیگه صبح نیستم. باید بجنبم. یک کمی حواسم روی درسم نیست. باید جمعش کنم. خدایا کمکم کن! باقیش باشه واسه بعد. من رفتم.
یک جمعه ی بیمار!
عصر جمعه. درس میخونم و نمیخونم. میخونم ولی نه خیلی سفت. بد نیست آدم باشم درس بخونم. بیماری زده روانم رو درو کرده. حرصی ام. بدجوری. اینهمه مواظب خودم شدم که اینطوری نشه. الان هم تقصیر من نبود. 1عاقلی رفت جایی که نباید میرفت. گفتم نذارید بره فایده نداشت. بعدش اون عاقل این نکبت رو آورد تقدیم کرد به مادر من. به مادرم گفتم مادری درگیر شدی تا خطرناک نشده درمونش کن من بدون چشم دارم میبینم این داره پیش میره. گوش بهم نکرد. عصری از خونه من رفت و شب من رفتم جهنم هنوز هم داخل جهنم سیر میکنم. امروز از شدت خشم کنترل فشار دستهام و سرعت نفسهام و جهش حواسم به شدت سخت بود. از زمانی که بیمار شدم فقط آرامش میدم. به همه میگم چیزیم نیست چیزیم نیست. چیزیم نیست. چیزیم نیست. چیزیم نیست. چیزیم نیست چیزیم نیست چیزیم نیست. هست! چیزیم هست! خیلی هم هست! اگر به من گوش میکردن الان من وسط این وضعیت مسخره گرفتار نبودم. ترکیدم از بس قرص آشغال قورت دادم. معده ی لعنتیم داغون شد. خسته شدم از بس شب از شدت لرز بیدار شدم و به قفسه ی سینم چنگ زدم. صدام تا دیشب به زور درمیومد امروز بهتر درمیاد ولی نه کامل. اگر الان اطرافم آتیش بگیره باید منتظر بشم تا حرارتش بهم برسه و چک و چک صداش تا بفهممش چون هیچ چی حس نمیکنم. نفله شدم از استخون دردهای لعنتی. بیچاره شدم از نفستنگی های نصفه شب. کلافه شدم از بس تا بلند میشم باید مواظب باشم سرگیجه ولو نکندم زمین. تمامش هم واسه خاطر اینکه این عزیزها به من گوش نکردن. کی گفته چیزیم نیست؟ چیزیم هست. دارم منفجر میشم از حرص. دارم میمیرم از درد. اینهمه ماه و سال لعنتی مثل بز سرم رو گرفتم پایین. گفتن نرو نرفتم. گفتن نکن نکردم. گفتن نخور نخوردم. گفتن عروسی فلان رفیقت رو بیخیال این وامونده گرفتارت میکنه از تو همه گرفتار میشیم گفتم چشم. گفتن عزای فلان دوستت رو ولش اون که رفت خدا رحمتش کنه می افتی ما هم پشت سرت می افتیم بمون خونه گفتم چشم. گفتن از فلان کثافت لعنتی مزخرف آشغال نکبت صرف نظر کن کثافت این وامونده از بیرون میاد داخل درگیرت میکنه همه درگیر میشیم گفتم چشم. روانم صاف شد اعصابم خورد شد شدم جوک رفقا شدم مسخره ی تقدیر خودم گفتن بیخیال گفتم چشم. بعدش من گفتم درگیر شدید عزیزها مواظب باشید من دارم میبینم چشم هم نمیخواد بگید فقط مواظب بشید گوش نکردن. گوش نکردن! گوش نکردن و الان هی میگن حالت چطوره؟ حالم؟ حالم خوش نیست. حالم بده. حالم داغونه! دارم از شدت حرص آتیش میگیرم. حالم خوب نیست الان حله؟ حالم خوب نیست. خوب نیییییییست!
خدایا واقعا که! به من که میرسی اون حکمتت رو برعکس بگیر دستت تهش رو بزن هر جام خورد حالت جا میاد؟ آخه واسه چی؟ واسه چی؟ مگه من اومدم زیر صندلی عرشت عر و عر راه انداختم که منو بفرستی به این آشغالدونیت که اسمش رو کردی جهان؟ تو فرستادیم اینجا. تو کردی. تو شوتم کردی وسط این جهنم. واسه چی کردی؟ حال نمیکردی منو ببینی واسه چی فرستادیم جایی که جای مخلوقات ژیگولی عزیزت رو تنگ کنم؟ آخه واسه چی؟ واسه چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بگو دیگه واسه چی؟
تمام جونم از درد معترضه وقتی میجنبم. این عادلانه نیست! دیگه نمیتونم تحمل کنم. برمیگردم.
خب. برگشتم. باورم نمیشه. تماشا کن1الف مرض چه مدلی منو از جا در برده! جدی واسه چی من اینهمه، … کاش سریعتر دست برداره از سرم! استرس دارم نکنه همه چیز شبیه اولش نشه. من تمام حواسم رو لازم دارم. بدون دیدن باقی حس هام بدجوری لازم هستن. کاش سریعتر پسشون بگیرم واقعا دارم اذیت میشم.
مادرم اومد. احتمالا میدونه سرحال نیستم. سعی میکنم نبینه ولی به نظرم میبینه. سخته مخفی کردنش. کاش بهم گوش میکردن! حالم خوش نیست. بهتر از2روز پیشم ولی حس هام ویران شدن. کاش برگردن. خیلی سخته این مدلی.
باید برم سر درسم. بد نیست اینهمه نازک نارنجی نباشم. حرص کمک نمیکنه. اتفاق جفنگی بود ولی پیش اومد و با حرصی شدن من اوضاع بهتر نمیشه. چیکار میشه کرد! این هر جایی میشد که پیش بیاد. در هر حال من که نمیتونستم تا ابد حبس بمونم. عاقبت میزدم بیرون. یا هفته ی آینده مدرسه ها باز میشدن یا عید میرسید و خودم خسته میشدم یا1چیزی پیش میومد و لازم میشد با محیط آلوده رو در رو بشم. همه اینها رو به خودم میگم ولی، … حس تلخی دارم. انگار1جورهایی، … نمیدونم خل شدم به سرم زده این لعنتی زده مغزم رو درو کرده وگرنه نباید اینهمه خشم داشته باشم. هی! حس هام رو میخوام. چه مدلی پسشون بگیرم؟ نمیدونم ولی اینقدر میدونم که حرص خوردن اونها رو تعمیر نمیکنه. کاش برگردن! خدایا کمک کن زودتر برگردن!
شاید اینو نزدم روی آنتن. شاید هم زدم ولی فعلا رمزیش کردم. شاید هم، … اه بسه دیگه دیرم شد. درسم موند. من رفتم.
اشک صفاست!
2شنبه شب. دیگه تردید نیست بیمار شدم. بیماری واقعی. دیشب خیلی خیلی سنگین گذشت. امشب آماده ام که حمله ی بیماری رو دفعش کنم. این میاد و میره ولی، … همه آدمها زمانی که بیمار میشن دلشون میشه قد نگاه1کبوتر غمگین؟ دیشب چنان وحشتناک حالم بد بود که نمیتونستم از جام بلند شم آب بخورم. با هر دردسری که بود بلند شدم. رفتم جلوتر ولی نرسیدم. به جای آشپزخونه رفتم داخل حمام. اونجا گرم بود. دلم میخواست تا صبح همونجا بشینم. سردم بود. خیلی ناجور سردم بود. اونقدر سردم بود که جریان یخ رو جای خون داخل رگهام حس میکردم انگار. بعدش بلند شدم وایستادم. نمیشد. به خدا مبالغه نمیکنم به خدا نمیشد! به هر بیچارگی بود بلند شدم وایستادم. تکیه زدم به دیوار. سرم رو تکیه دادم به پکیج. آخیش! گرما! حرارت! گیریم که از1لوله ی خیلی سفت! بعدش1دفعه زدم زیر خنده. اول1لبخند بود. از جنس لبخند بیمار. بعدش خنده شد. بعدش قهقهه شد. بعدش اونقدر خندیدم که تمام جونم از این خنده ی لعنتی میلرزید. خندیدنهام شدیدتر و شدیدتر شدن. دیگه نتونستم وایستم. ولو شدم روی زمین و اونقدر خندیدم که حس کردم الانه که نفسم دیگه بالا نیاد. قلبم به اعتراض ضربان میزد. میزد و میزد و میزد! دلم، پایان اون سرمای کزایی رو میخواست. اون لحظه انگار جز این هیچ چیز دیگه ای دلم نمیخواست. زمانی که برگشتم توی تخت منجمدم هنوز اون خنده های کزایی همراهم بودن. آب هم نخوردم. گوشیم رو باز کردم و کتاب خوندم و کتاب خوندم. این نرم افزاره خیلی خوبه. ممنونم دکتر! واسم کتاب میخونه. صفحه که تموم میشه صدای ورق زدن کتابه میاد. این حس رو بدجوری دوست دارم. بسیار بسیار شدید دوستش دارم. ایسپیک هم خوب میخونه. روون و آشنا و قشنگ. و اون صدای ورق. سوارش میشم و میرم به گذشته ها. زمانهایی که هرچی که بود، هرچی که بودم، میشد در حماقتهای خودم غرق بشم و گوش به صدای کتابی که واسم خونده میشد، بیخیال کوچیکی خودم بشم. بیخیال اینکه در بزرگسالی چه موجود کوچیک و احمق و بی ارزشی شده بودم! حالا من بزرگ شدم. نه مشهورم نه قهرمانم نه خدای ارزش. اما حالا دیگه بزرگم. قهرمان شکسته و خسته ی زندگی خودم. اما چه قدر این بزرگ شدن دردناکه! دردش رو شبهایی شبیه دیشب بدجوری احساس میکنم. به جهنم که اینجا رو همه میخونن. به جهنم که همه میفهمن. مگه نمیشه آدم بزرگها هم خسته بشن. وا بدن. بِبُرَن؟ من همچنان میخندیدم. شب آهسته روی تب وحشتناکم قدم میزد. گوشیم1نواخت صفحه های کتابم رو واسم میخوند و صفحه به صفحه ورق میزد و پیش میرفت. من همچنان شناور در تب و هذیونهای بیداری میخندیدم و اشک بود که شبیه سیل تمام تبِ نشسته به چهره ام رو میشست و میگذشت و میگذشت!
باز داره شب میشه. این دفعه آماده ام. با چندتا قرص و کلی آگاهی و حواسی که این دفعه پرت نیست که تب بتونه ضربه ام کنه. بله من گریه میکنم. بیمار هم میشم. دلتنگ هم میشم. ولی هنوز ترجیح میدم بجنگم تا بی دردسر ضربه بشم. من اشکهای گذشته ام رو پیدا کردم. حالا میتونم شبیه گذشته ها چنان ببارم که دستهام واسه پاک کردنش کافی نباشن. زمانی خیال میکردم این یعنی1ضعف بزرگ. حالا دیگه این مدلی نمیبینمش. اشک اخلاصه. اشک صفاست. اشک کلامه. کلامه دل. اشک مناجاته. اشک صفاست. اشک صفاست. اشک، صفای دله!
میدونم این مدل وا دادنم اصلا درست نیست. باید مثل همیشه باشم. سفت و بیخیال. باید باز هم بخندم و بگم خب که چی؟ باید خیلی چیزها باشم. باید پریسا باشم. هستم. بذار این بیماری بره. حالا دیگه خیلی چیزها میدونم. یکیش اینکه وا دادن، خسته شدن، دلتنگ شدن، گریه کردن، تمام اینها هم بخشهایی از وجود1آدم هستن. اگر نباشن من دیگه کامل نیستم. حالا دیگه میدونم قوی بودن به این نیست که هرگز گریه نکنی. هرگز نخوایی. هرگز دلتنگ نشی. اینها باید باشن تا من بتونم توی راه باقی بمونم و ادامه بدم. اینها لازمه ی جاده هایی هستن که باید بریم تا به انسان بودن برسیم. هنوز دلم نمیخواد کسی ببینه چیزی شبیه دیشبم رو. ولی خوشحالم که1جایی در اعماق ضمیرم اون حس قشنگ هنوز اونجاست. فردا یا پسفردا من دوباره درست میشم. فقط ای کاش1خورده کمتر خسته باشم! بدجوری این دستاندازها زیادن. من خیلی خستم خیلی!
بسه دیگه. خدایا شکرت که شنبه کلاسم تعطیل بود و کلی درسهای فردا رو بلدم. ولی باید مواظب باشم غافلگیرم نکنه. باید بخونمش. میگم که، چیزه. نمیشه فردا صبح بخونم؟ به جانه خودم الان چیزه. شب و تب و ازینا. حلش میکنیم. من و درسهام. بد نیست فعلا به داد چاییم برسم که سرد شده. قهوه الان واسم به شدت دردسر میشه. شاید بد نباشه امشب رینگ بین خودم و اضافه وزنم رو مسکوت بذارم به مناسبت نکبته وروده تب. مادرم که موافق بود. باید دید. بسه باید برم ببینم لینکی که امشب باید جا به جاش کنم اومده یا نه. امشب ساعت10باید بره و اگر نجنبم اصلا مثبت نیست. عمری باشه برمیگردم. تا بعد.