دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک شب کمی بیشتر از کمی کزایی.

2شنبه صبح. خدایا دیشب افتضاح تب کردم. مثل بید میلرزیدم هرچی میکردم تموم نمیشد. خیال کردم کرونا گرفتم. خب اگر کروناست پس الان کو؟ تب رفته فقط انگار این تبِ دست داشته اومده منو1دل سیر کتک زده رفته. تمام استخونهام معترض میشن وقتی میخوام از جام بجنبم. از دیشبه لعنتی و تب و تاب وحشتناکش فقط همین درده مونده وگرنه خیال میکردم خواب دیدم. خدایا من واسه چی تب میکنم؟ داره شدیدتر میشه! خدایا میشه بسه؟
من دلواپسم کاش مادرم رضایت بده امروز نیاد اینجا! باید بهش بگم اگر کرونا باشه خطرناکه. ولی آخه کرونا از کجا؟ اون هم این مدلش! من نه جایی رفتم نه با کسی سر و کار داشتم. جز مادرم که اون هم بنده خدا طرفش نمیرم. خدایا کاش میشد امروز خیالم نه به درس بچه ها بود نه به کلاس فردای اونها و خودم! دلم میخواد بخوابم. ولی نه. دلم میخواد بلند شم. سرحال بشم بدون این درد کزایی! کاش لازم نبود به کسی بگم ولی مادرم، … خدایا الان بهش بگم کلی دلواپس میشه من اینو دلم نمیخواد ولی آخه اون میاد اینجا و اگر واقعا کرونا، … این خیلی مسخره هست من الان اصلا تب ندارم کرونا مگه این مدلیه؟ لعنت به نمیدونم چیچی!
بیخیال الان واسه چی من اینجام اون هم کله سحر؟ که بگم من تب کردم؟ خب کردم که کردم. به آن سوی سبیل گربه ی خیابون که کردم. هر لحظه توی دنیا کلی آدم تب میکنن خیلیهاشون هم می افتن میمیرن کسی خیالش نیست حالا1دیوانه که من باشم1تبی هم کرده الان که چی؟
ساعت داره میره به طرف7صبح. کلید سماور رو زدم ولی بذار تا8طولش بده. امروز نباید به هیچ قیمتی برم طرف قهوه. بخشکی شانس! هی بیخیالش! درست میشه. نمیخوام بشینم داره سردم میشه میخوام1خورده دیگه ولو بمونم. ایول پتوی مهربونم! من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح و بارون و پتو و الباقی موارد.

1شنبه صبح زود. واسه چی بیدارم؟ میتونم فعلا بخوابم. داخل تخت. کیبورد و سیستمی که به جون گوشیم با اون اپلیکیشن کتابخونش دعا میفرسته که نجاتش دادن.
این شبها داخل تیمتاک نخوابیدم. دیشب حتی نصفه شب هم نرفتم. سخته خیلی خیلی خیلی زیاد.
بچه های من امسال2تا شدن و نمیفهمم چه مدلیه که آماده کردن فایلهاشون رو با هم قاطی میکنم و این دفعه خیلی این2تا برنامه مخم رو کار گرفتن. شاید واقعا لازم باشه همون صبح درسه رو بدم و بیخیال فایلهای پیش از زمان بشم. نمیدونم. الان نمیدونم.
داخل تیمتاکم. سکوته. یکی2نفر بودن که رفتن. من دیگه مدتهاست واسشون بیگانه شدم.
از اینکه میتونم با گوشیم کتابهای بیشتری نسبت به گوگل اوسیآر بخونم حس خوبی دارم. از اینکه تونستم شروع موفقی در سبکتر کردن جسمم داشته باشم حس خوبی دارم. امیدوارم ادامه ی موفقی هم داشته باشم. از اینکه کلاسم دیروز تعطیل بود و امروز نفسم جا میاد حس خوبی دارم. از اینکه میتونم فکر کنم که چه مدلی کلاسهای آنلاین رو مدلی پیش ببرم که اینطوری سر به سرم نذارن حس خوبی دارم. حسهای خوب زیادی دارم که هرچند کوچیکن ولی این کوچیکهای درخشان شبیه ستاره های کوچولو برق میزنن. گیریم که1خورده بیحالن. خب عاقبت بزرگتر میشن. سرحالتر و قویتر میدرخشن. قطعا میشه. حسهای مثبت زیادن فقط، …
اون بیرون داره بارون میاد. چه بارونی! و من بدجوری دلتنگیم شده. دلم تنگ شده به شدتی که دل پروانه تنگ بهارش بود. خدایا من نمیتونم این مدلی ادامه بدم این چه داستانیه! باید بدم باطریم رو تعمیر کنن که اینهمه زود به زود شارژ خالی نکنه من که نمیتونم هر دفعه دنبال شارژر بخزم وسط هستی. ای بابا!
به نظرم ادامه ی قصه ی کوکو رو پیدا کردم. فقط نمیدونم چه مدلی پیشش ببرم. خب این رو هم پیدا میکنم. شروع که بشه باید پیش بره و میره. کاش سیرش رو پیدا نمیکردم! واقعیتش، … بیخیال.
واسه چی سر صبحی تیمتاکم؟ نمیدونم شاید تا اطراف7بمونم بعدش بزنم بیرون. بد نیست بلند شم1دوش درست درمون بگیرم. حسابی لازمش دارم. واییی ولی الان نه بذار فایلهای امروز رو بفرستم تا اون زمان هم بهانه دارم که بلند نشم. زیر پتو خوش میگذره. من1پتو دارم که خیلی مهربونه. بغلم که میکنه کامل فرو میرم داخلش و به شدت حال میده بهم. هم سبکه هم نرمه هم گرمه هم مهربونه. به من چه که تو اجسام رو شبیه من نمیبینی پتوی من مهربونه تو هم اونقدر بخند که بترکی. پتوم رو دوست دارم. چندین بار توی بغلش بیمار شدم چند دفعه هم توی بغلش گریه کردم بیخواب شدم گیج شدم ولی همیشه بغلش رو دوست داشتم هنوز هم دارم. زمانی که خیال میکردم رفتنی شدم به اون طرف جوب پتوی مهربونم یکی از مواردی بود که به هیچ وجه خیال جا گذاشتنش رو نداشتم. حالا من اینجام و پتوی مهربونم هم باهامه. من جایی نرفتم و، …
دلم خیلی تنگه امروز صبح. خدایا! این واقعا تلخه. یعنی واقعا این هم بخشی از داستانه؟ یعنی این رو هم باید بگذرونم؟ کاش نخوایی بیشتر از این اذیت بشم! خدایا کمکم کن!
کتاب جلاد لاغر تموم شد. برده کشته شد ولی اربابه خیلی چیزها یاد گرفت. مردی شد واسه خودش. زمانی که دزدیدنش و برده کردنش دلم خنک شد. به نظرم واسش لازم بود. سفر و ماجراهاش به واقع مردش کردن. به نظرم این کتاب دقیقا سیر1آدم به طرف انسان شدن رو به زبون دارن شانگونه توضیح داد. برده که تموم شد نیمه شب بود. خیلی تلخ بود واسم. من از کی اینهمه دلکاغذی شدم؟ خوشم نمیاد. ولی اون برده ی خوبی بود. کاش میشد بمونه! اما نمیشد. گاهی با رفتن میشه موندگار شد. آسون نیست به خصوص واسه بازمونده ها.
یک کتاب دیگه دادم این نرم افزاره جفت و جورش کنه واسه خونده شدن. آخ جون. 100صفحه از پردازش کتابه مونده. قهوه. بد نیست بلند شم درست کنم. قهوه خوردنم زیاد شده این مثبت نیست.
بسه دیگه دستم درد گرفت حالت قرار گرفتنش خیلی عجیب غریبه دارم اذیت میشم دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جهانها در جهان!

شنبه بعد از ظهر. نزدیک تایم کلاس. خدایا خیلی با حاله من1دفعه ساعت2که میشه حس میکنم دیگه نمیشه بخونم و این اصلا، … خب بیخیال اگر حس میکنم لازم نیست لابد لازم نیست دیگه. هی! نمیفهمم چه ایرادی داره اگر من2تا تپق بیشتر از معمول بزنم! جدی من واسه چی اینهمه سخت گرفتم! دیگه آیلتسی در کار نیست. من امتحان نمیدم. به خاطر تحریم لعنتی! به خاطر جنگی که هیچ چیزش داخل مخ من جا نمیشه. به خاطر چیزی که به شخص من مربوط نیست. من نتونستم امتحان بدم. دیگه هم نمیتونم. اگر بعد از رفع تحریم بتونم دیگه به دردم نمیخوره. موقعیت سنی ورودیها مانعم میشه. خب تموم شد. دفتر امتحان من رسما بسته شده. حالا من فقط دارم میخونم که خودم رو همچنان روی طناب حفظ کنم و پیش برم. خیال میکردم اگر به دیوار پایان برسم دیگه حله ولی این فقط1سراب کاغذی مسخره بود که ریخت پایین و من حالا دارم میبینم تا چشم کار میکنه طنابه و راه طنابیه و من باید بدون اینکه منتظر هیچ پایان جالب توجهی باشم فقط ادامه بدم. خب حله. پس چه ایرادی داره اگر2تا تپق بزنم یا3تا؟ چی میشه اگر الان دیگه نخوام واسه کلاس امروزم درس بخونم چون خسته شدم؟ چی میشه اگر بلند شم برم1قهوه درست کنم و ادامه ی کتاب جلاد لاغر رو بخونم و روی صندلی گهواره ایم لذت ببرم تا تایم کلاسم برسه؟ هی! چی شده باز؟
خدایا من پر از، … روانم به شدت تمیزکاری و خونه تکونی لازم داره. بلدش نیستم. خدایا چه مدلی باید انجامش بدم؟
چه عجیب! دیشب نصفه شب بیدار شدم و داشتم به خیلی چیزها فکر میکردم. یکیش اینکه من از کی این مدلی خوابگرد شدم! چی شد که در ناخودآگاهم بدون اینکه بخوام و حتی بدونم انتظار داشتم که از1جایی که اصلا واسه من و در مورد من موجه نیست بهم کمک، … هی این چه قدر مسخره هست! جدی چی شد که من، … اوه خدا! اوه خدایا! اوه شرمآوره! واقعا که!
دارم کتاب جلاد لاغر رو میخونم. چه با حاله! پیش از این با گوگل اوسیآر تبدیلش کرده بودم افتضاح تحویلم داد و نخوندمش. الان با اینستا ریدر اوضاع خیلی خیلی بهتره. ممنونم دکتر! دکتر اینجا نمیاد ولی من ازش بسیار ممنونم. عشقی میکنم از کتاب خوندن با گوشیم و اینکه دستم نسبت به قبل بازتره. هنوز با تبدیل1سری موارد مشکل دارم ولی این خیلی از گوگل اوسیآر بهتره. ممنونم دکتر! ممنونم دکتر! ممنونم!
داخل این کتابه1جفت همسفر دارن پیش میرن. برده و اربابش. ارباب جوون و بی تجربه و اسمش رو نبرش. طرف بیمار شد برده اش چیزیش نشده میگه حالم خرابه واسه چی تو چیزیت نشده این انصاف نیست تو برده منی. نمیدونم واسه چی عوض حرصی شدن خندم گرفت. کاش پایانش خیلی حالگیری نباشه! این برده به خاطر خونوادش داره همراه این جوونک میره که قربانی بشه و عوضش خونوادش آزاد بشن. امیدوارم آخرش شبیه باقی شوخیهای دارن شان حالم رو نگیره! من از این برده خوشم میاد. آدم با تدبیر و مجربیه. اون پسرک هر زمان بتونه تأکید میکنه که تو برده منی. و من امروز خیلی بی ربط و مسخره1دفعه توجهم رفت به اینکه واسه چی دیگه از این کلمه حرصی نمیشم! خندیدن هات خیالم نیست ولی این کلمه تا چند وقت پیش به شدت واسم، … حتی از تلفظش خودم رو از خشم جمع میکردم. نمیدونم1حس خشمی بهم میداد که دلم میخواست بدون هدفگیری با مشت هر کسی که مقابلم هست رو بزنم. نمیتونم توضیحش بدم. واقعیتش رو بخوایی، دلم هم نمیخواد تلاش کنم توضیحش بدم. فقط اینکه نه شنیدنش رو دلم میخواست نه تکرارش رو. و الان نه خیالم به شنیدنشه نه تکرارش. شاید بردگی هم1بخشی از تاریخ، از تقدیر، از داستانهای بی شمار روی زمین باشه! چند وقت پیش1کتابی میخوندم که درست خاطرم نیست چی بود خیلی پیش بود ولی1بخشش1کسی1نفر دیگه رو بنا بر مصلحتی با موافقت خود طرف برده خودش اعلام کرده بود. کتابه رو یادم نیست افرادش رو هم همینطور ولی درست و واضح خاطرم هست که نوشته بود بعد از اعلام اونی که برده شده بود نگاهی آروم به اربابش کرد و در نگاهش جز آرامش هیچ چیزی نبود و کی میدونست شاید اون با برده شدن به آرامش رسیده بود! این جمله آخر رو خوندم و از حیرت و خشم مشتم رو چنان فشار دادم که دستم درد گرفت. آخه واسه چی باید1احمقی آرامشش رو در این، … حالا اون کتاب رو خاطرم نیست ولی این بخش و حس خودم رو خاطرم هست. چه قدر عوض شدم! حالا میدونم این جهان سرشار از واقعیتهای عجیب و ناشناسیه که1کسی شبیه من حتی1از بی نهایتش رو نفهمیده. واقعیتهایی درست دم دست اما بسیار دور از درک من. مواردی که حتی در1قصه هم انتظار رو در رو شدن باهاش رو ندارم و به چشم1افسانه ی مضحک میبینمش ولی اونها همه حقیقتهایی هستن که ماهیتهای سیاه و سفیدشون رو فقط به افرادی نشون میدن که یا دنبالشون بگردن یا به مرحله ی درکشون برسن. حالا دیگه میدونم هر آدمی1جهانه. جهانی به بزرگی همین جهانی که داخلش گم شدیم. جهانی پر از حقیقتهای بی شمار و عجیبی در مورد خودش و اطرافش و همه چیز که عمرش قد نمیده تمامش رو بدونه. حالا دیگه مطمئنم که ما هرگز تمام خودمون رو کشف نمیکنیم. اونهایی که بیشتر میخونن و بیشتر میدونن بیشتر در این کشفیات پیش میرن ولی هرگز تمومش نمیکنن. واسه کشف تمام جهان باید عمری باشه اندازه ی جهان. و هیچ کسی در عمر خاکیش به اونجا نمیرسه. بله میشه که کسی با رها کردنه آزادیش به آرامش برسه. شاید از نظر من و تو این با هیچ چسبی نمیچسبه ولی واقعیه. واقعیتی تلخ که من2سال پیش از مواجه شدن باهاش در مورد1رفیق به تلخی گریه کردم ولی الان میفهممش.
پیام واتس! بذار ببینم کیه!
هی این عالیه! خدایا یعنی اینهمه مثبت! کلاس امروزم تعطیله! حالا میتونم واسه3شنبه درسهای امروز رو بهتر بخونم و الان برم ادامه ی کتابم رو بخونم و درسهای3شنبه که آماده کرده بودم و1خورده سختتر بودن میرن واسه شنبه آینده که زمانم بیشتره و خدایا دوستت دارم! آخجون1لیوان قهوه و ادامه ی کتابم و امشب سر مهلت آماده کردنه فایلهای تدریس آنلاینم و خدایااااا دوستت دارم! من رفتم قهوه و کتاب و صندلی گهواره ای و تاب و خدایا دوستت دارمممممم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صفای خونه.

جمعه شب. مادرم اینجا بود. تازه رفت. تشویقم میکنه که آشغال خوردنهام رو متوقف کنم.
اطلاعیه ی شورای مدرسه هم رسید. تا آخر بهمنماه کلاسها آنلاین شدن و نباید بریم مدرسه. یعنی بعدش باز میشه؟ نمیشه؟ نمیدونم باید دید.
واقعیتش واسه شخص من کلاسهای آنلاین بیشتر زمان ازم میبره چون اینجا بدون کتاب باید مطالب رو مرتب کنم و تازه بچه پیشم نیست هی میترسم سوال داشته باشه تمام مطلب رو عین سخنرانی ضبط میکنم واسش میفرستم هرچند تقریبا مطمئنم که اصلا گوشش نمیدن ولی من وظیفهم اینه پس انجامش میدم.
میگفتم. واقعیتش واسه شخص من تدریس آنلاین زمانبرتره ولی باز هم واقعیتش خوشحالم که بسته شد. به خدا میترسیدم. بدجوری اوضاع کلاس بد بود. بچه ها و والدین یا گرفته بودن یا خوب شده نشده اومده بودن کلاس به هر کدومشون هم میگفتم ه ه ه میخندیدن که این کرونا سبکه کشنده نیست ترسناک نیست بعضیهاشون هم کلا میزدن زیرش که نه بابا کرونا نیست سرما خوردیم فقط واگیرش زیاده و سنگینتره. خدایا چی بگم به این مردم؟ به مادره میگم مواظب این بچه باشید خطرناکه میخنده میگه بچه ی من گرفته بعدش خودش هم گرفته الان پدر خونه هم گرفته افتاده بعدش بچه رو میارن مدرسه. به مردم نمیشه ایراد بگیرم. اونها زندگی و نگاه و منطق خودشون رو دارن. شاید از نظر اونها هم من دارم اشتباه میکنم که اینهمه میترسم و اینهمه مواظبم. ولی من داشتم از ترس دیوونه میشدم. هر روز که میرفتم سر اون کلاس انگار اجل رو میدیدم که منتظره که این دفعه نوبت ما هست یا نه. واسه خودم میترسیدم. واسه خونوادم. واسه اون بچه های طفل معصوم که داخل مدرسه وسط ویروس ماسکشون رو برمیداشتن و نمیفهمیدن چه خطری تهدیدشون میکنه. چیکار باید میکردم؟ خدایا شکرت که تعطیل شد. تا پایان بهمنماه تقریبا2هفته بیشتر نیست ولی خدا رو چه دیدی شاید در این2هفته یا کرونا عقب کشید یا باز تعطیلی رو تمدیدش کردن. خدایا کمک کن من خیلی میترسم. به جانه خودم قرنطینه رو حفظ میکنم بیرون نمیرم کاش باز نشه لازم نباشه وسط این قیامت برم مدرسه. آخه این چه بلایی بود به زمین نازل شد! اه بسه با نق زدن که چیزی درست نمیشه. تا آخر بهمنماه هنوز کلی مونده تا اون زمان هم خدا بزرگه.
مادرم کنار سینی چایی داشت تشویقم میکرد به1سری تحقیقات. میگفت باید بری سفر. کیف و عشق تابستونی و، … کاش نفهمیده باشه که پشت خندیدنهام بغض کردم. بهش گفتن مادری واقعیتش رو بخوایی من دیگه سفر دلم نمیخواد. من دیگه هیچ چی دلم نمیخواد. اگر میبینی دارم واسه سفر تحقیق میکنم واسه اینه که تو دلت میخواد. من دلم نمیخواد. دیگه نمیخوام برم سفر. دیگه نمیخوام تفریح کنم. دیگه نمیخوام برم بیرون. سفر. عشق و حال تابستون و عید و هر زمان دیگه ای. من دیگه فقط میخوام آروم بشینم همینجا که هستم. آروم زندگی کنم. آروم بخوابم. دیگه نگفتم. نتونستم. سرم رو انداختم پایین که فقط صدای خندیدنم رو بشنوه و نبینه که پشت پلکهام یواشکی داشتن خیس میشدن. مادرم گفت خب تو خسته شدی سرخورده شدی بری حالت جا میاد و از این چیزهای قشنگ که همیشه حالم رو جا میآورد ولی این دفعه جا نیاورد. دیگه سرم رو بالا نکردم فقط خندیدم و گفتم من نمیخوام مادری. هیچ دلم نمیخواد. از سفر رفتن و موارد قشنگ پشت سرش متنفر نیستم ولی خواهانش هم نیستم. بیخیال شیم هر2تامون من فقط میخوام همینجا آروم باشم. دیگه واقعا نمیتونستم حرف بزنم. مادرم سر حرفش بود شبیه همیشه و من واسه چی اونقدر شدید هوای هقهق داشتم؟ خدایا چی شدم! طفلک مادرم! الان من واسه چی باید بارونی بشم؟ من که عاشق عشق و حال و تفریح و سفر بودم. میترکیدم که بزنم بیرون. کشته مرده همچین موقعیتی بودم. خب پس چی شد؟ داره میگه باید بری سفر حالا دیگه باید بری تفریح بعد از کرونا و از این موارد عالی پس من واسه چی گریه ام میگیره؟ هی! الان واسه چی؟ دقیقا واسه چی؟ اوه خدا! برمیگردم.
خب مثل اینکه اینجام. هی! بسه دیگه!
فردا کلاس دارم. مطالب درس بچه ها رو آماده کردم با اینهمه به نظرم1ساعتی ازم زمان میخوره. خب چه میشه کرد بخوره. فردا شب هم باید درسهای1شنبه رو جفت و جور کنم. بیخیال درست میشه.
باید واسه کلاس فردای خودم هم درس بخونم. کلی ازش رو خوندم ولی باز باید بخونم. پس الان اینجا چیکار میکنم! وووووییییی از دست خودم! برم سر درسم ولی آخه الان شب شده و آخ میچسبه ولو و کتاب جزیره ی اسرارآمیز و، … هی1کوچولو دیگه درس بخونم بعدش ولو و کتاب و عشق و حال. آخ جون. برم بخونم تا زودتر ببینم آخر این کتابه چی میشه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک جمعه ی شاید کمی متفاوت. شاید!

صبح جمعه. وای درس درس درس درس!
دیشب کلاس استاد. جلسه دوم. چرخه ی داستان دومم راه افتاد. فعلا خیلی مشق ندارم. استاد از نثرم رضایت داشت و میگفت با این موضوع و این حال و هوا جور درمیاد. منتظر بابا برفی هستم. بابا برفی شبیه بهار پروانه دیر کرده. کاش برسه. دلم میخواد پیشم باشه. حتی در بین2تا جلد سخت. دلم یک بابا برفی میخواد که دلواپس رفتنش نباشم. که مطمئن باشم جایی نمیره. که مال کسی نیست!
امروز کمی انگار متفاوت شروع شده. کمی عجیب. یعنی همین مدلی متفاوت پیش میره؟ امروز و باقی روزهای پشت سرش؟
هنوز بهمون نگفتن فردا باید بریم مدرسه یا نه. هنوز2تا فایل واسه تدریس فردا مونده که آماده کنم. هنوز درسم رو شروع نکردم. امروز ناپرهیز شدم. وای3تا قهوه خوردم3تا! الان هم حسابی بی حسم انگار. کار بدی کردم ولی بدجوری دلم میخواست هرچی میخوردم انگار آروم نمیشدم هرچند میدونستم این آرومم نمیکنه ولی تلخیه آشناش رو دلم میخواست. خب. خوردم دیگه! الان هم اثرش داره ظاهر میشه. خب بشه! که چی؟ زمانی که داشتم ناپرهیزی میکردم خوش گذشت پس باقی رو بیخیالش. هی! اینجوریه؟ خیلی ناپرهیزیهای دیگه هم دلم میخواد که در لحظه خیلی خوش میگذره میشه من1کوچولو، … اوه نه. میدونی چیه؟ نظرم عوض شد اصلا دلم نمیخوادشون. با توجه به هشدارهایی که رگباری داره درباره کاهش ضریب ایمنی بدن در برابر کرونا بعد از اون مدل ناپرهیزیها میاد باید بدجوری بوق باشم که همچین خریتی کنم. نمیکنم. هیچ دلم نمیخواد این ویروسه دیوونه دستش بهم برسه.
ساعت داره مثل فشنگ میره طرف10و من هنوز در حال ولگردی هستم. درست نیست باید بجنبم. روزها دارن خیلی آهسته بلندتر میشن. آخ جون. بلند شدن روزها رو خیلی دوست دارم. از روزهای بلند خوشم میاد. انگار زندگی جریانش سرحالتره. روزها که شروع میکنن به کوتاه شدن انگار زندگی داره یواش یواش پیر میشه. حتی تصور اینکه چند ماه دیگه باز این سیر تغییر میکنه هم در اون زمان منو سرحال نمیاره. دلم میخواد روزها همیشه روشن و بلند باشن. روزهای روشن و بلند شبهای درخشان و مهتابی دارن. دلتنگ مهتابم. خدایا! میشه منو بعد از اینجا ببری به1بهشت مهتابی؟
دلم میخواد1گوشه از بهشت باشه و من. گوشه ای که شبهاش لبریزه از مهتاب. رودخونهش سرریزه از مهتاب. برگهای درختها و گلهاش شناورن در مهتاب. مهتاب. مهتاب. من باشم و مهتاب. مهتاب!
این روزها هر راهی که میرم، هر چیزی که میگم، هر خیالی که میکنم، پایانش همینجاست. یک بار دیگه در عمرم بعد از سالها، چند سال پیش بود؟ هوای نقاشی زده به سرم. کاش میتونستم نقاشی کنم. تابلوهایی که میکشیدم این روزها بدجوری نادیدنی میشدن. باید میکشیدم و، … اینکه شبیه نوشته نبود بنویسم پاک کنم! باید میکشیدم و مخفی میکردم جایی که هیچ کسی نبینه. دلم نمیخواست کسی ببینه اگر میشد و میکشیدم! بهشت من. بهشت خودم. بهشت مهتابی من! آخ خدا! خدا! خدا!
عجیبه واسه چی من این روزها هر لحظه تشنمه! بدجوری گیر دادم به این لیوانه که همیشه پر باشه و همیشه دم دستم باشه! شکر خدا که هست. شکر خدا که خیلی چیزها هست. لیوان دردار بزرگم. یخ و آبی که همیشه در دسترسه. خونه ی امن و مهربونم. خدایا شکرت! چه قدر این4دیواریه نه چندان بزرگ رو دوست دارم! خدایا ممنون که هست! میدونی؟ حس میکنم خونه ها روح دارن. به نظرم اینجا گفتم. یادم نیست. حسش نیست برگردم دنبالش بگردم. خب گفته باشم دلم میخواد باز بگم. سایت خودمه. خونه ها روح دارن. خونه قبلی که بودم حسش بهم بی تفاوت بود. انگار خیالش نبود که باشم یا نباشم. قبلش هم داخل1خونه ای بودم که حسش رو خیلی خاطرم نیست به نظرم معمولی بود متمایل به مثبت. پیش از اونجا هم1جایی بودم که به نظرم اصلا دوستم نداشت. بد نمیگذشت ولی خوش هم نمیگذشت. مهمون بودن رو قشنگ حس میکردم. بلاتکلیف بودن رو. حس میکردم مال اونجا نیستم. نبودم. قبلترش1خونه ای بودم که به نظرم چندان دوستم نداشت. همه چیزش خوب بود و رسم میزبانی رو هم خوب به جا میآورد. داخلش1جایی بود که میتونستم پناه بگیرم. آخه اونجا تنها نبودم. ولی با اینهمه به نظرم خیلی دوستم نداشت. فقط میزبانی1خونه واسه اعضا رو به جا میآورد و خوب هم به جا میآورد. من یکی از اعضا بودم. قبل از اون هم1خونه ای بودم که حسابی دوستم داشت. هنوز حال و هوای شبها و روزهاش یادمه. دلم واسش خیلی تنگ شده. بدجوری دوستش داشتم. ولی اجاره بود باید ازش میومدیم بیرون. کاش هنوز سرپا باشه و ساکنانش دوستش داشته باشن اون هم دوستشون داشته باشه! و حالا اینجام. خونه ی خودم. دنیای کوچیک و شخصی من، که میدونم خیلی دوستش دارم و به نظرم خیلی دوستم داره. دوست داشتنش از جنس اون خونه اجاره ای نیست نمیدونم1جور دیگه هست. انگار عنصر1جور واقعیت بیشتر قاطیشه. اون خونه اجاره ای داخل دوست داشتنش1جور عنصر رویای دلچسب قاطی داشت که میمردم واسش. اینجا انگار دوست داشتنش بالغتره. بلد نیستم توضیح بدم. مثل همیشه. ولی اینجا رو دوست دارم. این خونه هم باهام حسابی مهربونه. باهام راه میاد. خامدستیهام رو تحمل میکنه. زمانی که خسته از روزمرگیهای لعنتی از اون بیرون در میرم و خودم رو پرت میکنم وسط دیوارهاش بغلم میکنه. خستگیهام رو از روی اعصابم پاک میکنه. انگار حسش از حس و حال خودم بالغتر و کهنسالتره. انگار مواظبم میشه. اینجا رو دوست دارم. خدایا ازم نگیرش حتی زمانی که دیگه اینجا نباشم و، … نه. حالا نه. الان نمیخوام. باشه واسه بعد. خدایا! …
3تا لیوان قهوه ی بدجنس! حالا واسه کم کردن ضرب اثرش چیکار باید کنم؟ هی! ساعت از10گذشت! دیرم شد! درسم موند! من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکه ای کوچولو از روزمرگیهای کوچولوی من.

5شنبه بعد از ظهر. درس میخونم. امروز صبحی نخوندم. مشغول آماده کردن فایلهای تدریس بچه ها واسه شنبه بودم. هرچند نگفتن که شنبه هم باید آنلاین باشیم ولی بد نیست من آماده باشم. بدون کتاب سخته باید بجنبم. ولی1چییزی. انگار درس دادن داخل مدرسه جدا از خطر بیرون رفتن از قرنطینه و ویروس و دردسرهاش خیلی از واتساپی درس دادن آسونتره. کتاب بچه رو میگیرم دستم و همونجا واسش توضیح میدم اگر هم بچه سوال داشته باشه همونجا واسش دوباره توضیح میدم ولی این مدلی اولا کتاب بی کتاب دوما چون بچه پیشم نیست و میترسم سوال واسش پیش بیاد مجبور میشم اونقدر حرف بزنم و اونقدر توضیح بدم که نفسم بگیره. تازه بعدش هم اصلا نمیدونم بچه فایله رو گوش میده یا نه. تیمتاک جای خوبیه کاش آموزش پرورش قبولش داشت بچه ها رو میآوردم اینجا درس میدادم البته الان هم میشه ولی خارج از گروه آموزش مدرسه فقط میشه کلاس خصوصی حسابش کرد و من هرچند معتقدم باید وظیفه رو درست و کامل انجام بدم اما بیشتر از وظیفه رو انجام نمیدم و کلاس خارج از برنامه ی مدرسه جزو وظایفم نیست. موجود مزخرفی هستم ولی همینه که هست.
مادرم اون طرف خوابه. من از بعد از ظهر نشستم سر درس خودم. کمی از فایلهای تدریس شنبه ی بچه ها مونده ولی اول درسهای خودم رو به1جایی برسونم بعد میرم بالای سرش چون در غیر این صورت دلواپسی ترمزم میشه. اوه چه سریع ساعت2شد بابا زمان1کوچولو وایستا1چایی بخور دیگه!
امشب ساعت8کلاس قلم با استاد. استاد به من تکلیف نداد و کارم هنوز شروع نشده. هرچند، استاد میگه دفتر ماجرای بابا برفی رو بسته بدون اما منو که احتمالا میشناسی! تا نتیجه زیر سرم نباشه هیچ چیزی واسم تموم شده نیست.
کرونا داره قیامت میکنه. آماری که از مرگ و میرها میدن خیلی آهسته داره میره بالا. اگر این آمار درست باشه. و تعداد گرفتارهای کرونا به طرز وحشتناکی زیاد شده. انگار وسط ملت بمب ویروس منفجر کردن. امیرعلی حالش خوش نیست. به نظرم گرفته. برادر بزرگش هم همینطور. من واقعا دلواپسم. واسه این2تا بچه و واسه خونواده شون. پدرشون بیماره. اگر بهش انتقال بدن وااااااییی! فایده نداره که واسه مادرش پیام هشدار بفرستم. خودش میدونه و گفتن های من فقط خستهترش میکنه. خدایا کمکشون کن این واقعا سخته. متأسفانه ملت هنوز از این ورژن کرونا نمیترسن و چون نمیترسن اوضاع هی داره خرابتر میشه. کاش ما1خورده بترسیم!
در آخرین آزمایشی که از خودم داشتم دیگه پرت نشدم عقب و البته به نظرم بد نباشه دیوار پشت سرم که بهش تکیه زده بودم رو هم به حساب بیارم. چیه هیچ هم تقلب نکردم فقط از دیوار به عنوان پشتیبان کمک گرفتم ایرادش کجاست؟ من پرت نشدم عقب ولی، … مادرم میگه تو داخل این خونه چیکار میکنی؟ گفتم زندگی. میگه زندگیت گاهی عجیبه. انگار جنگ میکنی. گفتم من نابینام نمیبینم میخورم به همه جا. گفت به همه جا؟ یعنی الان چه جوری خوردی به در کابینه پایینی کنج آشپزخونه که لولاش کج شده و دیگه بسته نمیشه؟ دقیقا کجات خورده بهش و چه جوری خورده؟ خدایی حرف حساب جواب نداره توجیه هم نداره. خدا خیر بده زنگ تلفن رو که مادرم رو احضار و منو خلاص کرد. خب چی بگم ضربه هست دیگه خوردم من از کجا بدونم چه مدلی خوردم مگه من تعیین میکنم چه شکلی زمین بخورم و، … خب بابا الان چی؟ اتفاق بود دیگه افتاد چیکارش کنم؟
باید سبکتر بشم. واقعا لازمه بشم. با وزن فعلی کنترل واسم بدجوری سخته. همینطور هم ضربه ها. شبیه راننده ای هستم که بهش1کاپرا میدن که ببره و میگن باید با این ماشین بری و مسابقه بدی. کاپرای سنگین مثلا با پراید سبک. نمیدونم یا با1ماشین مسابقه ی معمولی. تا من بیام فرمون رو بچرخونم پرایده پریده رفته. اگر مانعی بیاد وسط اون فشنگی میتونه در بره و من نمیتونم چرخش ها و ضربه ها رو کنترل کنم. من واسه تسلط بهتر باید پشت فرمون1ماشین جمع و جورتر و سبکتر بشینم. خدایا باید انجامش بدم! تردمیل عوضی! استرس عوضی! ژن عوضی! اه لعنتی!
همه چیز جسمم رو رها کردم. حسش نیست دوباره شروع کنم. از تکرار این برنامه حالم به هم خورده. مادرم امروز میگفت دوباره شروع کن. گفتم ببین مادری از این شروعهای نصفه متنفر شدم ول کن. میگفت نه این دفعه واقعا من هم مانعت نمیشم اذیتت هم نمیکنم. گفتم بالای ده هزار دفعه گفتی و گفتم ول کن خدایی اعصابم خورد میشه. گفت نه این دفعه واقعیه. گفتم ببین مادری همین1دفعه. به خدا اگر این دفعه وسطش سر به سرم بذاری دیگه هرگز انجامش نمیدم و اگر هم بخوام چیزی رو امتحان کنم میرم دارو میخرم که تو هیچ خوشت نمیاد. باشه رو گفته نمیدونم چه قدر میتونه سرش بمونه. من خودم میتونم به خدا میتونم ولی این، … اه خدایا!
2روزه که به طرز بدی تشنه ام. هر لحظه تشنه ام. بدجوری هم هست. همیشه1لیوان بزرگ دردار پر از یخ و آب دم دستمه.
این شبها از فشار خواهندگی بهشت تب میکنم و صبحها گیج میزنم. خدایا کمکم کن!
باید برم درس بخونم از2گذشته و من عقبم. مادرم هم الان بیدار میشه بد نیست برم چایی دم کنم. دیرم شد. من رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این تب واقعیه!

3شنبه شب. دیره باید بخوابم. بیخیال فردا که مدرسه نمیرم فقط باید فایلهای تدریس رو بفرستم که شکر خدا امشب پر کردم.
کلاسم از نظر استاد مثبت بود. خودم طبق معمول بیشتر از اینها انتظار داشتم. فردا باید درس واتساپی بدم. امروز هم دادم. سورپرایز سختی بود1دفعه دیدم باید درس بدم نه کتاب داشتم نه آمادگی ولی شکر خدا سریع جنبیدم و تونستم. یکی از بچه هام بیماره و امروز درس فرستادم واسش اما فردا دیگه نمیفرستم اگر خدای نکرده بیماریش سنگین باشه نمیتونه انجامش بده.
داخل تیمتاکم. داخل جمع. بچه ها میگن و میخندن و چه عجیب من اینجا چیکار میکنم؟
با کلام جمع بیگانه شدم. به نظرم بد نیست بزنم از اینجا بیرون ولی، … هنوز اینجام و، …
جهانه جنونم رو عشقه. هم امنه هم آرومه هم هرچی بخوام داخلش موجوده. هرچی بخوام؟ بله دقیقا هرچی! هرچی! حالا گیریم که جعلیه. خب باشه. جعلیجات هم چندان بد نیستن. کمک میکنن. دلم جهانه جنونم رو میخواد. بدجوری هم میخواد. اونجا نه کلام عجیبی هست نه جمعی که من باهاش بیگانه باشم نه سرمایی که از دیواره ی رگهام رد بشه و برسه به مغز استخونهام.
اوه اینجا داخل کانال اوضاع حسابی شلوغ شده. دیگه نمیخوام بمونم2دقیقه بزنم بیرون اگر دلم خواست دوباره برمیگردم زمانی که وضعیت2درصد درستتر بشه. واسه چی من اینهمه نچسب شدم؟ جدی از کی اینطوری شدم؟ همچین شیرین نبودم ولی اینهمه تلخ هم نبودم. چی شده؟ چی شدم؟ کاش، …
خدایا اینها رو ول کن من مال سکوتم. مال جهانه جنون. مال آرزوی بهشت و آخ خدا چی میشه اون هوا! اون حس! اون بهشت! بهشت! بهشت! خدایا تو تب کردنهام رو میبینی! هیچ کسی نیست و شکرت که کسی نمیبینه ولی تو داری میبینی. باورم نمیشه. من واقعا تب میکنم. تب واقعی نه تشبیهی. این تب واقعیه. دفعه اول که دیدم بیشتر شوکه شدم تا بترسم. هنوز باورم نمیشه. یعنی این واقعا واسه من داره پیش میاد؟ خدایا واسه چی؟ واسه چی من؟ واسه چی اینجا؟ واسه چی الان؟ خدایا! آخه واسه چی؟ آخه من چی بگم ای خدا! تب! من واقعا تب میکنم! امشب هم تب کردم. خفیفه ولی محسوسه. از حیرت دارم دیوانه میشم. این نمیتونه واسه من پیش بیاد. من نمیتونم این واقعا، … خدایا! خدایا کمکم کن!
فردا مادرم میاد اینجا. خدایا چه خوبه که مدرسه نمیرم ولی کرونا، … ولی تعطیلات کرونایی، … ولی بچه ها، … ولی تعهدم، … خدایا من همیشه تعطیلی دلم خواسته ولی تو که میدونی منظورم این نبود! هیچ وقت این نبود. مخصوصا بعد از2سال تعطیلی که درد و ترس اون مدل تعطیلات نامحدود رو دیدم. من دلم نمیخواست این مدلی بشه. خدایا نمیگم کمک کن الان مدرسه ها باز بشن. الان اینجا کرونا وحشتناکه. کاش باز نشه. ولی کمک کن کرونا بره تا زندگی عادی برگرده سر جای خودش. تمام بخش هاش. چه اونهایی که من دوست دارم و چه بخش هایی که دلم نمیخوادشون. قطعا بعدش من باز هم نق تعطیلات رو میزنم که ای خدا چی میشه1هفته تعطیلی خالص بدی! ولی خدایا تو میدونی هرگز هرگز هرگز منظورم از تعطیلی این نیست. خدایا کمک کن! این مردم گناه دارن نجاتشون بده! خدایا نجاتمون بده!
تب. دلم میخواد به1کسی بگم. من واقعا تب میکنم. این اگر شدیدتر بشه من باید چه معامله ای کنم باهاش؟ آینده همیشه آینده باقی نمی مونه. عاقبت حال میشه و من نمیخوام شبیه1کوره آتیش شعله بکشم و خودم رو ضایع کنم. خدایا کاش میشد به1کسی، … آخه به کی؟ خدایی تصور کن این، … ول کن الان مغزم منفجر میشه بذار ببینم تیمتاک آرومتر شده واردش بشم یا نه.
داخل کانال بسته. من نباید اینجا باشم. تب رو زیر پلکهام حس میکنم. پلکهام واقعا داغن. کمه ولی هست. به خدا به خدا هست. این تب واقعیه. خدایا دلم میخواد هزار هزار هزار دفعه بنویسمش. این تب واقعیه! من نمیفهمم. آخه این، … خدایا کمکم کن! من بهشتم رو میخوام! خدایا من بهشتم رو میخوام! خدایا من همیشه نق زدم همیشه1چیزهایی خواستم و میخوام همیشه همیشه! ولی ببین! اگر منو ببری بهشت دیگه نق نمیزنم. باور کن راست میگم. دعا میکنم ولی نق نمیزنم. فقط این، … فقط1مدلی بهم بگو از این جهانت که پریدم، زمانی که از حصار خاک رفتم، زمانی که رفتم جایی که نه حصاری هست نه منطقه ی ممنوعه ای و نه خاکی و نه قیدی و نه خطی، بهم بگو که اون زمان منو میفرستی بهشت. بهشت من! بهشت خودم! خدایا من خیلی بهشت رو میخوام! اونقدر میخوام که تب میکنم. تب واقعی. تب جسم. تب کاملا مشخص جسم! خدایا! اینجا خیلی چیزها ندادی بهم که خیلی ها داشتنش. بیخیالش. حکمتت رو شکر. بیخیال سرنوشتم. بیخیال زندگی استاندارد. بیخیال بابایی که باید، … بیخیال تماشاهایی که حق هر زنده ای بود و هست و نمیدونم روی چه حکمتی ازم گرفتیش. بیخیال همه چیز. فقط بهم بگو بعد از پریدنم میفرستیم بهشت! من هیچ زمانی هیچ چیز رو این مدلی ازت، … این دیگه چیه! مگه اشک ها هم تب میکنن؟ واسه چی اینها اینهمه در نظرم داغن؟ خدایا! دلت نیاد این مدلی تبدار ولم کنی تا خاک بشم. منو ببر بهشت! کمکم کن من برم بهشت! خدایا! خدایا! تو رو خدا!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ساعت از11گذشت. این اشک ها داغن. اذیتم میکنن. بذار تمومش کنم و نمیدونم و چی. برم کانالهای باز؟ ولو بشم کتاب بخونم؟ درسهام رو واسه شنبه جفت و جور کنم؟ درسهای واتساپ واسه بچه ها رو جفت و جور کنم؟ بخوابم؟ کاش میشد بخوابم! تب. امشب هم تب کردم. این تب واقعیه! خدایا کمکم کن! کمک کن خواب ببینم که تو منو میفرستی بهشت. بسه خسته شدم. ویرایش هم نمیخوام کنم. بذار همین مدلی بمونه. دیگه نمیخوام بنویسم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کرونا، کتاب، کابوس!

1شنبه بعد از ظهر. باید درس بخونم. خیلی زمانه رسیدم خونه ولی رفتم فیدیبو و با کمک یکی از بچه های تیمتاک خرید کتاب یاد گرفتم1کتاب هم خریدم که در ورق زدنش مشکل دارم.
داخل مدرسه ی من9تا از همکارهام کرونا گرفتن. امروز مدرسه ساکت بود. بچه ها که چند روزه غیر حضوری شدن البته جز بچه های کلاس ما. ولی امروز صدای خنده ها از دفتر نیومد. بیمارها رو کرونا انداخته. همون کرونایی که به هر کسی میرسی میگه خطرناک نیست این مدلش کشنده نیست قوی نیست! به نظرم2تاشون حالشون اصلا خوش نیست و یکیشون دیشب1دفعه گرفت و تا صبح وضعیتش1دفعه خراب شد. هیچ زمانی تصور نمیکردم از سکوت محل کارم بغض کنم. نمیدونم خودم دلم گرفته این روزها یا این خلوت بودن امروز زیادی تلخ بود. من هیچ زمانی در این13-14سال با همکارهام نه صمیمی شدم نه خیلی صحبتی بودم. ولی امروز نفهمیدم چی شد واقعا نفهمیدم واسه چی بعد از اینکه از تلفن ناظم که پشت خط سر عوامل اداره هوار میزد که دارید چیکار میکنید؟ داریم میمیریم واسه چی متوجه نیستید؟ بابا9تا9نفر9نفر از همکارهامون این بیماری رو گرفتن! وضعیت2تاشون ظرف1شب به مرحله ی بد رسیده! واسه چی1نامه ای بخشنامه ای نمیزنید همکارهامون رو بفرستیم خونه هاشون؟ چندتا آمار بیماری بدیم تا متوجه بشید؟ و چه و چه، انگار1چیزی توی دلم جرنگی خورد زمین. خودم رو درک نمیکنم. واقعا زیر ماسک و شیلدم داشتم بغضم رو میخوردم! چه عجیب! خدایا طوریشون نشه!
داخل واتس سرپرست پیام داده که فردا و پسفردا مدرسه کلا تعطیل شده تا واسه شنبه وضعیت جدید رو اعلام کنن. خدایا به خیر کن!
حالا1کسی بیاد به من بگه بدون کتاب چه مدلی به کلاس پنجم درس بدم؟ وووییی!
خب مدرسه تا آخر این هفته بسته شد اما کلاس اسکایپ من برقراره. این یعنی من الان باید سر درسم باشم. میرم الان. دلم میخواست بخوابم. نزدیک بود وسوسه برنده بشه ولی الان من بیدارم و باید برم سر درسم. هی! فردا باید درس اینترنتی بدم آیا؟ من واقعا نمیدونم هرچی همکارم انجام بده من هم انجام میدم. درس بده درس میدم درس نده درس نمیدم. خدایا کتاب کتاب کتاب کتاب کتاب کتاب کتاب کتاب کتااااااااااااااااااب کتاب کتاب!
بیخیال حلش میکنم نباید اینهمه سخت هم باشه. و این، … هی من چیمه؟ این روزها با1پخ بارونی میشم. چه بلایی سرم اومده.
دیشب1بخشی از درسهای امروزم رو خوندم ولی کافی نیست ابدا نیست. به نظرم بد نیست بپرم سر کتاب دفترهام اگر دیر بشه گرفتار میشم. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سریع السیر.

شنبه بعد از ظهر. نزدیک ساعت کلاس. آخ چه حالی داد3شنبه و تعطیل! هی بیخیالش این سعادت امروز دیگه تکرار نمیشه. چه هوا خوابم میاد!
کرونا1دفعه شلیک شد. امروز داخل مدرسه گفتن بچه ها بمونن خونه معلمها بیان مدرسه آنلاین درس بدن. من و همکارم که معلم نابیناهاییم گفتیم تا زمانی که خودمون باید مدرسه باشیم بچه ها رو از آموزش حضوری باز نمیکنیم. گفتن بخشنامه شده گفتیم شده باشه ما اگر مدرسه باشیم همینجا داخل مدرسه به هر خونواده ای که میخواد بچه اش درس حضوری بگیره درس حضوری میدیم. وسط هیاهوی توضیح و توجیه خونواده های کلاسهای دیگه زدم بیرون و اومدم به نقطه ی امن یعنی همینجا. بعدش هم برادرم تماس گرفت که دیگه نرو اوضاع بدجوری خرابه. میگه گواهی واست جور میکنیم نمیخواد بری. گفتم نمیشه کار دولتیه نمیتونم هر زمان عشقم کشید بمونم خونه اگر تعطیلمون کردن و مدرسه بسته شد من هم نمیرم وگرنه باید برم مثل همه که میرن سر کار. چی از دستم برمیاد خب باید برم سر کار!
اوضاع1دفعه پریشون شد. مادر بچه پیام میده حالا چی میشه؟ گفتم تا من مدرسه ام اگر خواستی بچه رو بیار. چی بگم بهش؟ این بنده خدا امسال زیر1کوه دردسر داره پرس میشه. دلش قرصه که بچه بیاد مدرسه درسش رو از معلم بگیره. حالا بهش بگم نیا مدرسه چون یا کرونا میگیری یا کرونا میگیرم؟ نمیگم خب!
انگار دوباره دارم تب میکنم ولی این بار خیلی خفیفه. انگار این دفعه داخل جونم تب میکنه. یک تب خفیف تلخ که باعث میشه گونه هام داغ بشن و خودم کرخت بشم و خوابم بگیره. هی بیخیال!
از5شنبه خودم رو با کتابهایی که دوست دارم جدا از سیستمم بخونم خفه کردم. گوشیم رو برمیدارم میرم روی صندلی گهواره ای میشینم و برو بریم! آخ جون! گوشی قدیمیم رو نتونستم روی این مأموریت تنظیمش کنم. حسش باشه باید دوباره تلاش کنم. اوه3و نیم گذشت باید حواسم باشه دیرم نشه! خدایا درگیر کتاب خوندن شدم حس میکنم اونقدر که باید درس بلد باشم، … هستم. فقط بی اندازه خستم. باورم نمیشه اینهمه خستگی اون هم به این شدت از کجا میاد؟
ایول جهان آزاد40این دفعه2روز زودتر رسید و چه عالی شد من امشب زمان دارم برم بالای سرش وگرنه میخورد به3شنبه که درسم سنگینتره و کلی دردسر میشد واسم.
خدایا کمک کن امروز سر کلاس این مدلی منگ و چرتی نباشم! برادرم میگفت مطمئن باش2روز دیگه قوانین عوض میشن و مدرسه کلا بسته میشه2روز نرو تا تعطیلش کنن. سعی کردم بهش آرامش بدم. فردا میرم مدرسه. پس فردا هم میرم. تا زمانی که مدرسه رو دوباره نبستن میرم مدرسه. کتابهای درسی رو از نت گرفتم. شاید این نرم افزار جدید بتونه کمک کنه و لازم نباشه دلواپس کتاب باشم. ایول واسه چی از5شنبه به فکرم نرسید؟ امشب اگر جهان آزاد زمان آزاد واسم بذاره امتحانش کنم! آخ جون!
وارد تیمتاک میشم ولی فرود نمیام. حالا دیگه فقط عنوان برنامه های رادیو رو دید میزنم اگر نظرم رو بگیره میرم پایین وگرنه میزنم بیرون. کتاب این هفته اش قشنگه میخوام گوشش کنم. امشب ساعت9بخش دومش.
22دقیقه دیگه کلاس دارم. خدایا کمکم کن!
نمیدونم واسه چی این روزها حس اون سیاره نشینی رو دارم که داخل سیاره ی خودش تنهاست. اما به مدلی که سیاره های بغلدستی رو میبینه. حس غریبی دارم. حس میکنم به جایی رسیدم که از هیچ مخلوقی هیچ چیزی متعجبم نمیکنه. عجب هنری دارن این بنده های خدا! واسه چی من هیچ زمانی نتونستم! خب واسه اینکه بوقم. اگر بوق نبودم میتونستم و چه بسا موفقتر، … اه بسه!
باید بجنبم. به نت خونگیم اعتماد ندارم باید با نت گوشیم عوضش کنم. دیزی پلیرم رو آماده کنم. کلید در رو بکشم بیرون که اگر مادرم وسط کلاسم رسید پشت در گیر نکنه. جای سیستمم رو درست کنم. و1چیزی روی سرم بذارم هرچند بنده خدا استاد با بی حجابی من کاری نداره ولی من ترجیح میدم زمانی که دارم زور میزنم سر این کلاس انگلیسی بلغور کنم گوشهام حتی شده زیر1لایه نازک پوشیده باشن! بحث دین نیست بحث خیلی چیزهاست. من این مدلی ترجیح میدم.
ساعت16دقیقه به4و من الان نباید اینجا باشم. عمری اگر باشه برمیگردم. تا بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ولگردیهای یک جمعه ی بارونی.

بعد از ظهر جمعه. اون بیرون سرد شده. بارون. حس ندارم نق بزنم که کاش فردا تعطیل باشه! اگر قرار باشه میشه نباشه هم که هیچ. باید درس بخونم ولی نمیخونم. درسهای3شنبه رو واسه فردا باید بلد بشم. اون2تا متنم رو بلد شدم مونده اون2تا صوتیها. خدایا باید بخونمشون خوندنم نمیاد.
تب رفته و1کوفتگی نچسب و ناخوشآیند از خودش جا گذاشته که هیچ ازش خوشم نمیاد. جای شکرش باقیه که تب موندگار نشد. واقعیتش رو بگم تعجب کردم که به این زودی رفت. خیال میکردم حالا که بیشتر از1شب مونده بالا میگیره و پدرم رو درمیاره ولی ظاهرا در مورد خودم خیلی هم بیراه نرفتم. خوشحالم که میبینم هنوز قویتر از اونم که به اون شدت و مدت طولانی ولو بمونم. میدونم که این جزر و مد همینجا تموم نمیشه. میدونم که باز هم پیش میاد و چه بسا شدیدتر پیش بیاد ولی حالا میدونم که هرچی هم شدید باشه اگر زنده از وسطش رد بشم رفتنیه و خیلی طول نمیکشه. یعنی اجازه نمیدم که طول بکشه. کاش اصلا لازم نمیشد مقابله ای پیش بیاد! کاش نمیشد ولی کاریش نمیشه کرد. آینده در راهه و چه ما بخوایم و چه نخوایم اون چیزی که باید بشه میشه و ما به موقعش باهاش رو در رو خواهیم شد. فقط امیدوارم، با تمام روحم امیدوارم زمانش که برسه من در شرایط بهتری باشم. نه اینجا ولو. امیدوارم اون زمان شرایط ایستادن و رویارویی واسم بهتر باشه! به من چه که هیچ چی از این جفنگیاتم نمیگیری! اصلا من که نگفتم تو بگیری! چیکار داری به باطله های من برو زندگیت رو کن بذار من واسه خودم به زبون خودم اراجیف بگم کی گفته همه باید همه زبونها رو بلد بشن ای بابا!
این بابا برفی هم که چه هوا طولش میده! نکنه میخواد وایسته بهار بشه! شاید هم میخواد به من، … هدیه بده! احتمالش به شدت ضعیفه ولی، … من میترسم! احتمالش کمتر از1درصده ولی، … من میترسم! احتمالش بیشتر به خیالپردازی نزدیکه تا واقعیت ولی، … من میترسم! خدایا من میترسم! من میترسم!
دلم عروسک میخواد. هنوز هم. دلم نوت بوک میخواد. هنوز هم. دلم، … انتهای ته مونده ی این تب رو میخواد. تا ابد.
دلم بهشت میخواد. خدایا من در تمام عمرم همیشه خواهنده بودم ولی هیچ زمانی هیچ چیزی رو اینهمه وحشیانه نمیخواستم. من بهشت رو میخوام! خدایا! خاطرم هست1دفعه1چیزی رو میخواستم که تو نمیخواستی بهم بدی. هنوز اون شب یادمه که رو بهت ایستادم و گفتم یا بهم میدی یا از خاکی میرم و دستم بهش میرسه. تو ندادی و من از خاکی رفتم و دستم بهش رسید. ولی دستم سوخت. خاکستر شدم. حالا میفهمم که نباید، … کاریش نمیشه کرد. من نمیتونم برگردم عقب. ولی خدایا میدونی؟ یکی از این شبها باز رو به روی تو می ایستم. اگر دوباره بتونم. سعی کردم ولی نشد. دیوارها و ستونهای اعتقاداتم بعد از، … خدایا یکی از این شبها رو به روی تو میشینم. اگر بتونم، و به زبونی که فقط خودت بلدی و خودم ازت میخوام، که یا بدی یا همراهم باشی که دیگه نخوام. خدایا! به مروتت قسم من فقط، … باور کن نمیدونم. اصلا نفهمیدم. ولی الان اینجام. و هیچ کسی جز تو نمیدونه که چندتا شب دیگه باید تب کنم. خدایا! زیر فشار این یکی دیگه واقعا له میشم. کمکم کن! میبینی؟ دیگه بلد شدم. نمیگم اگر ندی خاکی میرم. فقط، … گاهی حس میکنم بندهای روحم دارن از شدت فشار از هم میپاشن. تو خدایی. ازت همه چی برمیاد. اجازه نده این فشار شدیدتر بشه. خدایا! به خاطر مادرم!
اه گندش بزنن من از کی اینهمه دلنازک شدم! خیلی مسخره هست! هیچ خوشم نمیاد! برمیگردم.
خب این از این. جدی اینجا چه سرد شده! من نمیبینم ولی حس میکنم هوا اون بیرون باید سیاه و سنگین باشه. خدایا یاکریم ها این روزها نمیان دونه بخورن. میدونم طبیعته نباید دلواپس باشم ولی لطفا مواظبشون باش! دلم میخواست میشد اینجا پیش خودم در امنیت فضای گرم نگهشون میداشتم تا بهار برسه. ولی میدونم این شدنی نیست. اونها این رو نمیخوان. شبیه خود من. باید شاکر باشم. هستم ولی خسته میشم از این میله های محافظ طلایی. سفتن و امنن ولی من، …
در مورد این درسهای شیطون هم دلواپسی های من کمکی نمیکنه بذار امشب یا عصری1دید بهشون میزنم. من هنوز خیلی مونده زورم به خودم برسه. زمانی که در هوای1چیزی نباشم دیگه نمیشه کاریش کرد. این درسها مال3شنبه بودن و الان حس میکنم بخش های بزرگی ازشون رو بلدم. خودم رو اعدام هم کنم تا زمانی که حسش نباشه نمیتونم بخونمشون.
سری دوم کلاس های داستانم از دیشب شروع شد. دیگه انفرادی نیستن ولی من واقعیتش1جورهایی کارم به بقیه نیست من فقط سرم داخل دفتر خودمه. بلد نیستم توضیحش بدم. وسط جمع اون کلاس من همچنان انفرادی هستم. الان هم منتظر نظر استادم که در مورد متن خامی که واسش فرستادم بهم بده. منتظرم که دکمه ی استارتم رو بزنه و بهم بگه کدوم جاده رو باید پیش بگیرم. کاش استاد زودتر بهم بگه! دلم میخواد اگر بشه این بار1خورده سریعتر باشم. بلکه زودتر نتیجه بده.
خب بسه برم1سرکی به کانالهای کتابم بزنم ببینم چی ها ازش گیرم میاد. این روزها زود به زود اینجا میام. پس عجیب نیست اگر تا فردا چندین دفعه این اطراف پیدام بشه. ولی این دقیقه دیگه حس ادامه نیست. من رفتم.