دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خوندمش! قشنگ بود!

عصر5شنبه. کتابه رو تمومش کردم. خدایا شکرت که3شنبه کلاسه تعطیل بود و من کلی درسش رو بلدم! الان1کتاب دیگه رو پردازش کردم که امشب بخونم. بدون سیستم. با گوشی! ایول!
کتابی که خوندم خیلی قشنگ بود. وسطش بارها لبخند زدم ولی هیچ جوکی در کار نبود. بغض کردم و عصبانی شدم ولی هیچ غم و درد قابل توصیفی در کار نبود. آخرش چشمهام خیس بودن ولی پای درد شخصی وسط نبود. غمی که دلم رو پر کرده بود از1جنس خاص بود و جنس اون اشکها تفاوت داشتن. جنس اون غم و اون بارون از جنس1جور حس غریب، چیزی شبیه ادراک، چیزی شبیه عشق، چیزی شبیه حسرتی که امکانش بسیار زیاده که هر کدوم از ما دیر یا زود گرفتارش بشیم، شبیه1جور درد بی توصیف، شبیه حس سنگینی و در عین حال ارزندگی1تجربه ی تلخ ولی به شدت مفید، شبیه عشقی که از جنس این عشقهای معمولی نیست، عشق مادر! عشق خالص! عشقی به مفهوم واقعی عشق!
اگر اهل کتابهای این مدلی هستی حتما برای1روز بیشتر رو بخون. اگر وسطش بارونی نشی آخرش به احتمال قریب به یقین گریه میکنی.
دلم نیومد نیام اینجا و این لذتی که امروز بردم رو اینجا به اشتراک نذارم. باید درس میخوندم ولی من آدم لذتطلبی هستم. از لذتهام نمیتونم بگذرم. امروز هم نتونستم. پس کتابه رو خوندم و الان هم باید میومدم اینجا میگفتم. حالا میرم باقی کیوکاردهام رو میخونم. امشب فقط کیوکارد. فردا فایلهای دیگه و اون2تا بخش دیگه از کلاسم. و آخ جون! واسه تایم نق شنبه هم یک موضوع حسابی دارم که در موردش حرف بزنم. اونقدر حرف بزنم که آخر کلاس وقت کم بیاد و استاد وسط توضیحاتم بگه دیگه بسه. اینجوری رو ترجیح میدم به اینکه زمان اضافی بیارم و مکث بشه. سر این کلاس من نباید مکث باشه. از تمام ثانیه هاش باید استفاده کنم. اونقدر استفاده کنم که استاد بگه دیگه زمان نیست ادامه نده. همیشه سعی میکنم سر این کلاسم این مدلی باشم.
نمیخوام به استرسی که به خاطر ضعف املای انگلیسیم و لیسنینگم دارم فکر کنم. امیدوارم بتونم اونقدر سفت باشم که زورم به درست کردنشون برسه! امیدوارم این ضعفها واسم دردسر نشن! امیدوارم، … امیدوارم خیلی چیزها بشه! دیرم شد. یکی از متنهام رو خوندم ولی هنوز در چندتا از جمله هاش زبونم میگیره. باید برم دومی رو بخونم و تمرین های آخری بمونه واسه فردا شب یا شنبه.
کلاس3شنبه شاید کمی سنگینتر باشه. فقط کمی اما نه خیلی زیاد. اگر اتفاق جدیدی پیش نیاد و من زبانآموز خوبی باشم میشه امیدوار باشم که درسهام خیلی آهسته بره به طرف سبکتر شدن. امیدوارم. واقعا امیدوارم. خب دیگه واقعا بسه. درس و زندگی. من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به نظرم بشه باز کتاب بخونم!

5شنبه ظهر. یکی از نرم افزارهای دیشبی رو راه انداختم. وای خدا موفق شدم! شاید بقیه امکانات و کیفیتشون بهتر باشه ولی فعلا همین1دونه بسه و کارم رو پیش برده. یک کتاب از خیلی پیش داخل صف نخونده هام داشتم که میخواستم بخونم و نمیشد. حالا شد. برای1روز بیشتر. نویسنده ی3شنبه ها با موری نویسندهشه. از239صفحه123صفحه رو خوندم و الان اینجام. خب چیزه. میدونم که امروز باید درس بخونم الان هم باید کیوکاردهام رو تموم کرده باشم ولی، … نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. زمانی که اون کتاب باز شد و ایسپیک به زبونی که من بفهمم شروع کرد فایل پیدی اف پردازش شده رو واسم خوندن دیگه نتونستم. الان هم خیلی دلم میخواد باقیش رو بخونم ولی اومدم اینجا. یعنی پشت سیستم. درس. باید درس بخونم. کاش این نرم افزاره به باقی کتابهای مورد علاقه من هم همینطوری جواب بده! خدایا ایول حالا بدون سیستم میتونم کتاب بخونم. کافیه چندتا از این پردازش شده ها رو داخل کتابخونه گوشیم داشته باشم و یوهو!
حس میکنم دوباره تب داره میاد. سبکه ولی هست. خدایا میشه این بره؟ امروز دیگه از تخت بلند شدم. مادرم اومد و رفت. میگفت واسه چی بهش نگفتم حالم اونهمه بد بود؟ خاطرش رو جمع کردم و گفتم طوری نیست مادری این کرونا نیست اصلا گیر جسمی نیست گاهی که فشار زیاد میشه جسمم اتصالی میکنه این تب میاد و میره. مادرم غیر مستقیم نصیحتم کرد. بعدش که من مستقیمتر باهاش حرف زدم اون هم مستقیمتر نصیحتم کرد. همیشه میدونستم و میگفتم که مادرم خیلی بیشتر از چیزی که بروز میده ازم میدونه. الان هم میگم. خدا میدونه از چیها آگاهه و به روی من نمیاره. خدایا یعنی چی ها رو میدونه؟ امروز فقط1جمله از آگاهیهاش رو گفت و هرچند من با خنده و جمله های بعدی سعی کردم نفی کنم ولی جفتمون میدونستیم مادرم داره درست میگه. مادرم سکوت کرد. بعدش من دلم میخواست سرم رو بذارم روی شونه هاش و هقهق گریه کنم و بگم مادری بگو من حالا چه غلطی کنم با خودم؟ فقط1کاری کن تموم بشه شبیه بچگیهام که واسه هر دردی درمون داشتی واسم حالا هم فقط1کاری کن تموم بشه فقط1کاری کن تموم بشه. نکردم. نه گریه کردم نه ازش پرسیدم حالا چه غلطی کنم با خودم و نه ازش خواستم1کاری کنه تموم بشه. خندیدم. حالا دیگه این من هستم که باید مواظبش باشم. آخ مادرم! من واقعا دوستش دارم و ای کاش تواناییهای من اندازه ی رویاهای مادرم میشد! نشد. زورم نرسید. ببخش مادری!
مادرم امروز هم از مواردی که در اطرافش پیش اومدن و اون مدلی که باید باشن نبودن عصبانی بود. مواردی که البته ربطی به من نداشتن. خدایا شکرت که نداشتن! اصلا دلم نمیخواد اذیتش کنم. من واسه خاطر رضایت مادرم هرچی از دستم برمیاد میکنم. هرچی که باشه. فقط در توانم باشه باقیش حله. خدایا این مدلی میخوایی دیگه درسته؟ کم و کسری که نگفتم! خلاصه مادرم امروز صبحی رو شروع کرد که نپسندیدش و من سعی کردم مثل همیشه ضرب ماجرا رو واسش کم کنم. به نظرم موفق بودم. نه کامل ولی مثل همیشه نسبتا موفق. به نظرم هیچ کدوم از ما2تا، من و مادرم، درصد موفقیتهای منو در گرفتن این ضربهای ناخوشآیند نمیفهمیم تا زمانی که من اینجام و مادرم هم اینجاست و این روند ادامه داره. اگر من میرفتم و ما2نفر از دسترس هم دور میشدیم تازه این موفقیتهای مثبت مشخص میشدن. گاهی تصور میکنم خدا برخلاف تصور مادرم، دقیقا به همین خاطر راه منو بست که بمونم. خدا میدونست که من هر جا باشم عاقبت بلند میشم و خودم رو پیش میبرم. ولی مادرم بعد از رفتنم بدجوری اذیت میشد. به خودش هم گفتم. من و خاله ام و خیلیهای دیگه. مادرم موافق نبود و میگفت و هنوز هم میگه درستش میکنم. ولی همه ما میدونیم فشار زیاد خواهد بود. من نتونستم مادرم رو متوقف کنم. خودم هم نخواستم و نتونستم برخلاف رضایتش پیش برم و متوقف بشم. اما اون بالا خدایی هست که گفت تو مهلت هات رو اینجا پیدا کن. مادرت بیشتر از تصورش اذیت میشه. همینجا بمون. من موندم ولی مادرم هنوز رضایت نداره و، … خدایا میشه خودت با خودش حلش کنی؟
دلم میخواد باقی این کتابه رو بخونم. دلم میخواد برم داخل کانالهایی که کتاب میذارن و هرچی کتاب در این مدت نگرفتم رو بگیرم و اوه خدا چه عشقی! کلی پیام نخونده از این کانالها دارم. اگر این نرم افزاره خوب جواب بده گوشی قدیمیم رو مجهز کنم بهش و شبها، … خیالبافی بسه من باید بجنبم برم سر درسم. وای درس! شنبه کلاس دارم فردا جمعه هست و، …
کرونا دوباره داره پیشرفت میکنه. برادرم میگفت بیمارستانهای قائمشهر داخل راهروهاش بیمار دارن. ترکیبی از کرونا و آنفلوآنزا. خدایا بچه ها و مادرهای کلاس ما همه بیمارن و میگن سرما خوردن در حالی که از علائمی که خودشون تعریف میکنن مشخصه این سرماخوردگی نیست. خدایا من میترسم کمکم کن! هرچند از چی باید بترسم؟ من که مواظبم. تو هم که هستی. اینهمه سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه وسط ویروس رفتم و اومدم و دستت روی سرم بود و نگرفتم. تو هنوز هستی پس من واسه چی اینهمه میترسم؟ خداییت که تغییر نکرده. خودم هم که هر مدلی از دستم میاد مواظبم. بد نیست به خدا سپردنی که همه رو بهش توصیه میکنم رو بهتر بلد بشم تا کمتر بترسم. خدایا شرمنده همه اینها رو میدونم ولی من هنوز هم خاکی ام و فقط1جون دارم که اگر صلاح بدونی ترجیح میدم هنوز پیش خودم نگهش دارم. خدایا! میشه مواظبم باشی؟ من خیلی میترسم خیلی زیاد!
اوه امشب کلاس نویسندگی استاد مبارکی داخل تیمتاک دوباره شروع میشه. تیمتاک! اینترنت! نت داغون من! لعنتی!
ساعت از12گذشت. اگر الان نجنبم بدجوری پشیمون میشم چون بدجوری دیر میشه. باید درس بخونم و بعدش میتونم کتاب بخونم و، … بسه دیرم میشه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

زندگی بدون اینترنت!

صبح5شنبه. چه تیمتاکه ساکتی! هی! الان چندتا شب شده من داخل تیمتاک نخوابیدم! نشمردم.
دیشب موفق نشدم. چندتا نرم افزار نصب کردم ولی وسط کار میگفت اینترنت موجود نیست در حالی که موجود بود و نفهمیدم چه دردش شد و خلاصه نشد که بشه باید1فکر دیگه کنم.
دیشب خواب دیدم اینترنتها دیگه قطع شدن. هی میرفتم میدیدم قطع شده و خخخ اسم بچه های تیمتاک رو روی سیستمم میدیدم انگار مدمهای از نت بریده ی ما واسم1نشونه ی خیلی خیلی تلخ بود. قرار شد زندگی بی اینترنت شروع بشه. وای زدم زیر گریه. چه گریه ای هم میکردم! هی میگفتم اینترنت دست راست من بود الان انگار1عزیزی ازم از دست رفته بگید من درسهام رو چه مدلی پیش ببرم باقی موارد رو بگو اونهمه ماجرا مگه میشه بره هوا گوش کن رو بگو بدون نت نمیشه نمیتونه اینطوری تموم شده باشه بگید میشه از1جایی درستش کرد. الان که بهش فکر میکنم از اون گریه هام خندم میگیره. موافقم زندگی بدون نت واسه من گریه داره ولی آخه اونهمه شدید؟ باید میرفتم مدرسه ولی داشتم زار میزدم که من نمیخوام. من نمیرم. من دیگه اینجا نمی مونم. اینجا دیگه جای موندن نیست شده داخل تابوت از این کشور میرم بیرون باید برم دیگه نمیتونم بمونم اینجا دیگه نمیشه موند و هی گریه میکردم هی میگفتم بقیه هم باهام موافق بودن میگفتن درست میگه دیگه واقعا اینجا نمیشه موند باید هر طور شده بفرستیمش بره بعدش هم خودمون بریم. داشتیم از روی1پل هوایی میرفتیم نمیدونم کجا با اونهمه سرعت ولی من بلند گریه میکردم و هی میگفتم و همینطوری میرفتیم و مادرم دستم رو گرفته بود من هم شبیه وروره جادو1بند زار میزدم و چرت میگفتم1دفعه این وسط خخخ1خانمه جلوتر از ما بود برگشت گفت من که خیلی چیزهای خوبی دیدم از زندگی بدون اینترنت. این گفت و ما بهش میگیم طرف خداگیر شد! من هم منتظر کبریت قشنگ منفجر شدم. وسط پل هوایی جیغ میکشیدم کسی از تو چیز پرسید؟ کسی از تو پرسید فلانه فلان فلان شده؟ کسی گفت تو حرف بزنی؟ کسی از تو نظر پرسید فلانیه فلان؟ کسی گفت تو الان حرف بزنی فلان؟ آره؟ چنین و چنانه فلان؟ شماها باید همه جا باشید؟ سرتون رو داخل همه چیز فرو کنید؟ الان کسی گفت تو بیا حرف بزن؟ و ……….
بنده خدا خانمه اومد به مادرم بگه این واسه چی اینجورییه که مادرم گفت راست میگه تو واسه چی حرف زدی اصلا شماها واسه چی همه جا هستید وسط همه چیز باید دخالت کنید این هم جوابت حقته هرچی داری میشنوی. من هم که مگه ول میکردم! خانمه شبیه جت بدو بدو فرار کرد از پل رفت پایین همونطور که اون پایین میدوید به مادرم میگفت اینو نمیدونم چی ساکتش کن درستش کن یا همچین چیزی. من1بند فحشش میدادم مادرم هم حوصله نداشت گفت برو گمشو! وای خیلی بد بود هرچی جیغ میکشیدم فحش میدادم بیدار نمیشدم. اونقدر واسه نت گریه کردم که1دفعه بیدار شدم و دیدم نت خونه قطع شده الان با گوشی وصلم. منتظر پایان مهلت این3ماهم تا خطم رو تخلیه کنم و برم زیر پوشش مخابرات.
الان واسه چی اومدم تیمتاک؟ صبح به این زودی؟ هی! خوابم میاد. قراره امروز صبح بیان اینجا واسه کلاس اینترنتی. کلاس مال من نیست مال1نفر دیگه هست که امروز میاد. خدایا نت وصل بشه این بنده خدا گناه داره کلاسش8صبحه داره میاد به امید اینترنت من. خدایا حال میکنی آدم رو شرمنده ی خاکیهات ببینی؟ هرچند تقصیر من نیست ولی لطفا کمک کن این وصل بشه هم کار اون بنده خدا راه بی افته هم من خاطر جمع بشم.
بسه خستم این بنده های خدا هم پیش از8میان میخوام تا نرسیدن بخوابم. صبح به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کتابخوان میخوام.

عصر4شنبه. امروز ابدا درس نخوندم. چه خوب! ولی فردا باید بخونم. درسهایی که واسه کلاس دیروز خونده بودم رو واسه شنبه باید بخونم. عوضش3شنبه مطالب جدیدن و، … اه بسه دیگه!
گوگل اوسیآر به من جواب نمیده. به نظرم اکانت گوگلم1چیزیش شده بود و، … هی باز یوزرم یادم رفت آیا؟ اه لعنتی! باید با نرم افزارهای دنیای جدید آشنا بشم. همونهایی که در غیبتم از جهان زنده ها فعال شدن. بدجوری عقبم. خوشم نمیاد!
به هر دردسری که بود1قهوه خوردم و رفتم زیر دوش. هنوز تا سبکباری خیلی راهه. از اینجا تا فضا. ولی درصدی مثبتتر که میشه باشه نمیشه؟ داره شب میاد. کاش این تب خفیف لعنتی که با ضربان آهسته داره بهم اعلام حضور میده امشب سنگین نشه!
از این وضعیت متنفرم! بهم حسابی برخورده! من سفتتر از این مسخرگیهام! درست میشم!
کتاب جدید دلم میخواد محض خاطر خدا این خیلی، …
داخل تیمتاک. در حال گرفتن اطلاعات در مورد کتابخوان. کاش بتونم فعالش کنم! اصلا روی گوشی جواب بده بهتر هم هست شب دیگه لازم نیست سیستمم تا صبح بالای سرم روشن باشه. بلکه دیگه داخل تیمتاک نخوابم. البته این شبها نمیخوابم. میام بیرون ولی سیستم باید روشن باشه و ایسپیک باید واسم بخونه تا بخوابم.
منتظرم گوشیم پر بشه برم برش دارم1نرم افزار کتابخوان رو آزمایش کنم. کاش جواب بده! خدایا کاش جواب بده! اگر بشه که بشه شوتش میکنم روی گوشی قدیمیم که باهاش کتاب بخونم.
در مورد ای ریدر یا بوک ریدرها میخوندم. کاش میشد ما هم داشتیم! به نظرم به درد ما نخوره. شبیه تبلت. هی! املاش رو حال ندارم ببینم. ول کن! من که فرهنگستان لغت باز نکردم. اینجا حسش نیست. حواس جمعی باشه واسه جاهای دیگه!
تبلیغ1سری قرص گیاهی واسه کاهش وزن رسیده به دستم و همچنین1مشت دمنوش و از این موارد. دیگه حسش نیست بهش فکر کنم ولی دارم به1راه درست درمون واسه سبکتر شدن جسمم فکر میکنم و پیدا نمیشه. ورزش، تحرک، پرهیز، خب! تردمیلم که پرید. تحرک هم فعلا پر! پرهیز هم خدایا منو گرسنگی نمیتونه از پا بندازه ولی شبهای استرس، … الان داره شب میشه و خیلی توان لازمه که خودم رو در حالی پیدا نکنم که هرچی دستم میرسه رو دارم قورت میدم. خدایا کمکم کن آخه این هم شد کار؟ بیخودی بهم آدرس فلان بحث روانشناسی رو نده که بهش اعتقاد ندارم. با عرض معذرت از روانشناسهایی که این اطراف میان، اگر میان، اون بحث ها و توصیه ها به درد نمیخورن. نه واسه1کسی شبیه من که خودش هزار مدل توصیه با جمله بندی های تمیز به2هزار نفر ارائه میده. هوممم! خب پس حالا چی؟ واسه اینکه از شر سنگینی اضافه ی جسمم خلاص بشم باید، …. نمیدونم. خوردنی دلم میخواد. ووویییی!
به نظرم گوشیم باید دیگه پر شده باشه. میرم برش دارم و سعی کنم بلکه دستم به نرم افزاری که بتونه کمک کنه کتاب بخونم برسه. خدایا لطفا! خدایا ببین منو! من دارم سعی میکنم. تو هم1کمکی کن دیگه. بذار زورم به باز کردن یکی از دریچه ها برسه بلکه دستم ازش رد بشه و کلید رو بردارم. خدایا لطفا! بسه دیگه من رفتم بالای سر گوشیم! کاش موفق بشم! اگر مثبت بشه میام اینجا میگم. من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باطله های بیداری.

4شنبه صبح. از8و نیم گذشته و من هنوز داخل تختم. نتونستم برم سر کار. بلند هم نشدم. باورم نمیشه این تب عوضی واقعا منو انداخته! صبح شده خیلی هم از طلوعش گذشته الان رسما داخل1روز جدید هستیم و کلی هم داخلش پیش رفتیم و داریم میریم طرف وسطش پس واسه چی من هنوز اینجا ولو شدم و اینهمه داغم؟
دیشب چیها خواب میدیدم؟ خدایا یادم نیست فقط خاطرم میاد که چه قدر روی صحنه های خوابهام بارون بود!
حالا دیگه مطمئنم. من اشکهای گذشته ام رو پیدا کردم. به همون شدت. به همون داغی. و ای کاش، به همون شفافی. الان باید شاد باشم یا غمگین؟
دلم1عروسک میخواد. دارم ولی دلم مدل دیگه اش رو میخواد. دلم1عروسک میخواد با دستهای سرد و نرم و منعطف. میخوام لمسشون کنم. خدایا من کامل به جنون رسیدم! یعنی اینجا دروازه ی قلمرو جنون کامله؟
خیلی دلم میخواد1عروسک بزرگ بخرم. از اون عروسکهای خوشقیافه که از پشم و پولیش نباشن. عروسک آدم. با تن و بدن و دست و پاهای معمولی نه پولیشی. با دستهای نرم و بدن چی بهش میگن اون جنس رو؟ همون که لمسش که میکنی شبیه شیشه می مونه! خدایا من واسه چی اینطوری شدم؟
حس میکنم برگشتم عقب. شدم شبیه نیمه اول دهه90لعنتی. امیدوارم هرگز واسه هیچ کسی اون روزهای کثافت پیش نیان! درست وسط نیمه ی اول دهه90. درست وسطش. خورد به وسطش و کل نیمه رو ترکوند! کاش واسه هیچ کافری پیش نیاد! ولی پس واسه چی حس و حالش واسه من داره پیش میاد؟ اون تابستون کزایی! خدایا اونها روز نبودن اونها نفرین بودن! من چه جوری از اون روزها زنده گذشتم؟ باورم نمیشه اون چیزها رو دیده باشم و الان هنوز زنده ام. اگر خودم نمیدیدم میگفتم توهم زدم. توهم! اون تابستون وحشتناک حتی توهمش هم بسه تا1کسی رو کامل فرو کنه زیر خاک. پس واسه چی من هنوز روی خاکم؟ واسه اینکه امروز رو ببینم؟ هنوز همه ی بخش های جهانه جنون رو تجربه نکرده بودم؟ الان چی؟ الان تجربه کردم؟ یعنی ممکنه چیز دیگه ای هم باشه؟ نه! خدایا! نه! تقاضا میکنم! نه!
باید بلند شم. اگر اینجا بی حرکت بمونم این تب و این جنون خرکی تا شب نیستم میکنن. ساعت داره9میشه هر طور شده باید بلند شم.
دلم عروسک میخواد. حس میکنم از اون جنس خاص اگر باشه جسمش خنکه میشه بغلش کنم و سرد بشم. بدجوری گرمه. تب اذیتم میکنه. دلم میخواد بیاد پایین. از این زیر که بیرون میام سردم میشه. این زیر هم که هستم فقط آتیش، … اه نمیخوام توضیح بدم چه توضیحی واسه چی اصلا که چی!
کاش میشد میزدم بیرون! بله بله با این وضعیت مسخره خیلی هم میتونم. همینجا داخل4دیواری امن2تا قدم میرم سرم گیج میره جای کله و پاهام رو عوضی میگیرم بعدش میزدم بیرون! ما به این مدل حرفها1چیزی میگیم که اینجا نمیشه بگم. حس فیلتر نیست. دارم میمیرم. باید بلند شم. من نمیخوام این مدلی مجانی مجانی نفله شم. نمیشم! این لعنتی اثرش میره. چند روز دیگه. چند هفته. چند ماه. چند سال! خدا! آخ خدا! ای خدا!
دلم عروسک میخواد. کاش میشد! دلم حرکت میخواد. دلم خواب میخواد. خوابی بدون کابوس. بدون استرس. حتی بدون رویا.
دلم بیداری میخواد. بیداری از تمام این کابوس زنده ی وحشتناکی که دارم زندگی میکنمش. از این دلقک بازی اگر زنده در رفتم بدجوری خودم رو به خاطر این گیر مضحک تنبیه میکنم. چنان شدید که عبرت تمام عناصر تماشاگر بشه. راستی آیا ما واقعا در هستی تماشاگر داریم؟ ناظرهایی جز آدمهای خاکی؟
خب ظاهرا واسه باطله گفتن لازم نیست تب بالا دخالت کنه من همین طوری دارم چرت میگم. با این تفاوت که من کاملا آگاهم که چرت میگم اون بنده خدایی که از زور تب جفنگ و باطله میگه بیدار که شد چیزی یادش نیست.
دلم عروسک میخواد. دلم سبکی میخواد. دلم خواب میخواد. دلم بیداری میخواد. دلم رسیدنی رو میخواد که در تقدیرم نیست. دلم فراری رو میخواد که موفق نبود. دلم خدایی رو میخواد که مهربون باشه و بیاد بغلم کنه. نق نمیزدم بهش اگر میومد. اگر بغلم میکرد. فقط دلم بغلش رو میخواد. خیلی هم میخواد خیلی. کاش میشد!
باید بلند شم. ساعت از9گذشت. من شبیه1بسته کاه اینجا نمیپوسم. باید بلند شم. یا می افتم یا میرسم به میز آرایش. موهام رو شونه میکنم. ترکیبم رو درست میکنم و میرم پی درس و زندگیم. این تب هم بذار واسه خودش جولان بده. باید بلند شم. باید بلند شم! باید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تب.

3شنبه شب. امروز کلاسم تعطیل بود. حدود1ساعت و نیم قبل از کلاس زنگ زدن گفتن امروز کلاس نیست. به خدا من همه درسهام رو خونده بودم کامل آماده بودم ولی واقعیتش روحم آماده نبود. دلم سکوت و آزادی از کلاس رو میخواست. در نتیجه حسابی از این تعطیلی ناگهانی ذوق کردم. نفس بالا پریدن نداشتم ولی1جیغ کم جون زدم. شکر خدا که کلاسی در کار نبود. واقعیتش من حالم ابدا، … روز و سر شب سنگینی داشتم. الان هم نفله شدم و ولو روی تخت دارم مینویسم. اتفاق جدیدی پیش نیومده ولی به نظرم من، … تمام روانم از به در و دیوار زدن های هفته ای که گذشت تیر میکشه و الان دیگه نه داخل جسمم و نه روحم نا و نفسی واسه آخ گفتن و عربده زدن نیست. واقعا نیست راست میگم. دیگه نفسم بالا نمیاد. از تو چه پنهون، تب کردم. امروز صبحی فقط بی حال بودم و سر کلاس همه اش دلم میخواست سرم رو بذارم روی میز. شکر خدا بچه ها نیومدن. همکارم دید و دلش سوخت. گفت بیام خونه. موافق نشدم. بیشتر گفت و تشویقم کرد فردا بمونم خونه. مگه چه قدر داغون میزدم که از زیر ماسک و محافظ دیده شد؟ امروز عصر مادرم هم اومد و اصرار داشت فردا رو غیبت کنم. هی! مگه من چه شکلی شدم؟ تازه2ساعت پیش حس کردم گرمتر از معمولم و تقریبا1ساعتی میشه که گرمای تردیدناپذیر تب رو قشنگ حس کردم و خیلی آهسته داره میره بالا. میدونم کرونا نیست. سرما هم نخوردم. تبِ. این فقط تبِ. سرم داره سنگینتر میشه و، … همیشه دلواپس بودم که نکنه عاقبت بیمار بشم از این، … تا تونستم مواظب شدم که اینطوری نشه ولی مثل اینکه شد. به طرز کاملا محسوسی حس بیماری میکنم. این تب کرونا نیست پس میشه امیدوار باشم که تا صبح بره. نکنه بمونه؟ خدایا کمک کن من از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد! این لعنتی نمیتونه شبیه این فیلمها و داستانهای زرد مسخره منو بدوزه به تخت و بندازدم به باطله گفتن. اه لعنتی! من اون مدلی نمیشم. این فقط1تب خفیف لعنتیه. اینجا ولو شدم و حس میکنم به شدت سنگینم. اونقدر سنگین که واقعا دلم نمیخواد بلند شم. از اون مدل هایی که فقط در حالت تب میشه فهمید چه مدلیه. اه لعنتی! داره بهم بر میخوره. من نمیتونم اینهمه ضعیف باشم. من غافلگیر نشدم. من مینیاتوری از فرداهایی رو لمس کردم که میدونم دیر یا زود میرسن. نه توان عوض کردنش رو دارم نه خیالش رو. پس الان دقیقا که چی؟
هی! گفتم نه توانش رو دارم نه خیالش رو. خودمونیم! جدی اگر الان1کسی یا1قدرتی بیاد بهم بگه توانش رو داری حالا خیالش رو داری یا نه، باز هم خیالش رو ندارم؟ یا اون زمان، … اه نه! نه! به خدا نه! اون زمان هم خیالش رو ندارم. یک قدمهایی هست که هرگز نباید برداریم. یک کارهایی هست که هرگز نباید کنیم. یک چیزهایی هست که هرگز نباید بخواییم. یک راه هایی هست که هرگز هرگز هرگز نباید بریم. خیالی نیست که چی ها از دستمون برمیاد. باید دید مجاز به انجام چی هستیم، نه اینکه چی ها رو میتونیم کنیم. نه! اگر توانش رو هم داشتم انجامش نمیدادم. این تب هم بذار واسه خودش بچرخه. عاقبت میره. این هم باشه مجازات اون ساعت نحسی که چشمهای منطقم بسته شدن و خوابش برد و من الان این مدل مسخره داخل مشت1تب کوفتی گیر کردم. درست میشه. درست میشم. قطعا میشم. فقط کاش تا زمانی که درست بشم خیلی سخت نگذره. نه بیشتر از چیزی که این شبها گذشته. خدایا سرم! حالم خوش نیست. شکر که اینجا درستبالای سرم1پنجره ی بسته هست که از درزش باد سرد میاد و صاف میخوره به پیشونیم. حالم خوش نیست. تبم داره محسوستر میشه. مثل اینکه اصرارها درستن. فردا نمیرم سر کار. حالم خوش نیست. دارم داغتر میشم. دیگه نمیخوام بنویسم. خواب. کاش آروم بیاد و تا صبح بغلم کنه. بدون پریشونی های کابوس. بسه خسته شدم. دستهام خوابشون میاد. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چی شدم

2شنبه شب. تیمتاک. منتظر نمایشم ببینم این هفته چیه. سریال گوش کردم الان دارم درس میخونم تا نمایش بیاد ببینم دلم میخوادش یا نه. خدایا اگر امسال اینجا رو تمدید نکرده بودم الان دقیقا این روزها باید کجا میرفتم؟ البته میشه داخل سیستمم بنویسم و پاکش کنم ولی فعلا ترجیح میدم اینجا باشم تا داخل اون پوشه های یواشکی.
احساس پلشت نکبتی دارم. شبیه اون عصر کزایی هستم که بهم گفته شد طوری نمیشه چشم که باز کنی، … متنفرم. متنفرم. خدایا متنفرم. چه قدر متنفرم! چند روز پیش مادرم اینجا بود و میگفت صبح زود باید بره دنبال کارت بنزینش که داخل پمپ بنزین جا گذاشته بود! گفت صبح زود میرم که خلوت باشه. گفتم بیدارم کن. گفت واسه چی نیم ساعت بیشتر نیست میرم کارتم رو بگیرم. دست خودم نبود. صدام و دمای جسمم1دفعه با هم رفتن بالا.
-پس شماها کی میخوایید، … میگم زمانی که من خوابم نرو. همیشه میگم نرو. میگم زمانی که خوابم نرو. میگم نرو میگم نرو باز میگی باز میگی هی میگم و باز میگی! به جهنم خوابِ من خواب خودمه میگم بیدارم کن زمانی که میری هر دفعه میگم و باز میگی هر دفعه میگی!
مادرم مدتهاست که خودش نمیدونه چه قدر از من فاصله داره. کاش هرگز ندونه. زمانی سعی کردم این فاصله رو جمعش کنم ولی دیدم نمیشه بیخیالش شدم. حالا مادرم مطمئنه که کامل منو میشناسه. کاش میشناخت. حسش واسم به شدت محترمه ولی، …
اون روز مادرم نفهمید. گفت آخه من زود میام. گفتم بیا. بگو نیم ساعت. زمانی که خوابم نرو. اذیت میشم. محض خاطر خدا بفهمید. بیدارم کن اذیت میشم اینقدر هم تکرارش نکنید زمانی که خوابم نرو!
مادرم ندید که بعدش رفتم داخل دستشویی. یک دستم رو گرفتم جلوی دهنم و اون یکی دستم چنگ شده بود داخل موهام. و2تا جوب پیوسته شبیه2تا آبشار کوچولو تا زیر چونه ام رو خیس کردن. شبیه اون زمانها. به نظرم1نکته ی مثبت! من دوباره اشکهام رو پیدا کردم. حالا مونده صفا و اخلاص اون زمانش. کاش اشکهام شبیه گذشته ها شفاف بشن!
زمانی که مادرم رفت کارتش رو بگیره بیدار بودم. متنفرم از اینکه کسی وقتی خوابم از پیشم بره. خدایا من واسه چی اینطوری شدم امشب که کسی جایی نرفته. امشب اصلا اینجا کسی نیست که جایی بره. خودمم و خودم. خواب هم نیستم. بیدارم. درس میخونم. خودم هستم و خدا، که اون هم اونقدر درگیره که خواب و بیدار من واسش خیالی نیست. پس الان من دقیقا چه دردم شده؟ واسه چی من امشب، … احتمالا اثرات تاریکه. خدایا این هر زمان میاد من حالم عوضی میشه بعدش هم که میره تا2روز داغونم این چه وضعیت مزخرفیه؟
امشب اینجا کسی نیست. امشب کسی در زمانی که من خواب بودم از بالای سرم نرفته. پس من چیمه؟ واسه چی نفسم بالا نمیاد؟ واسه چی حس میکنم2دقیقه دیگه خفه میشم؟ واسه چی اینهمه شدید اینهمه پیوسته اینهمه پربارون اینهمه خیس؟ امشب کسی از اینجا جایی نرفته. امشب کسی چیزی دستم نسپرده که مشتم رو باز نکنم تا بیاد بگیره ازم. امشب هیچ کسی اینجا نیست. کسی هم از اینجا جایی نرفته. پس من واسه چی دارم سکته میکنم؟ واسه چی اکسیژن کم آوردم؟ واسه چی نمیتونم بلند شم برم20تا قدم اون طرفتر برسم به یخچال آب بخورم؟ واسه چی؟
بسه دیگه. خدایا بسه. داره8میشه. درس و نمایش تیمتاک و، … آخ خدا! ای خدا! آخ خداجان!
دیگه نمیخوام بنویسم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باید بلند شم!

صبح2شنبه. باید برم سر کار. به نظرم چیزی نمونده کامل دیوونه بشم. از دیروز تا الان این دفعه سومه اومدم اینجا به چرتنویسی.
دیشب خواب دیدم گرفتار1مدل مخدر عجیب شدم. علائم اعتیادش خخخ علائمش وای خدا خخخ نمیگم چی بود. ولی من گرفتارش شده بودم و نمیشد اعتیادم رو مخفی کرد. بعدش1کسی بردم1جایی. زمینش شنی بود و آسمونش نیمه تاریک. شبیه غروب. انگار میگفت اینجا1سیاره دیگه هست. باید اینجا ترکت بدم. جفت دستهام کنارم به زمین بسته شده بودن. نفهمیدم زمینی که تمامش شن بود چه مدلی میشد اونهمه سفت باشه که هرچی کشیدم دستهام ازش باز نشدن. داشتم سکته میکردم. اون1کسی با یکی2وجب فاصله کنارم ولو شده بود و گاهی هم میرفت بالای سرم تا از داخل اون ماشینه که باهاش اومده بودیم اونجا نمیدونم چیچی رو چک کنه. از تصور اینکه ساعتها در زیر اون آسمون سنگین و عجیب با دستهای بسته به زمین بی حفاظ بمونم قلبم داشت زدن یادش میرفت. به نظرم کمتر زمانی در عمرم اونهمه شدید زور زده باشم که دستهام رو پس بگیرم. نمیشد. نفسم میبرید. زور زدم محض خاطر خدا بیا دستهام رو باز کن آدم حسابی! فایده نداشت. جسمم اون مخدر عجیب رو میطلبید و از زمانش میگذشت. دردهای ترک شروع میشدن. انعکاس صدای دردی رو میشنیدم که انگار داخل تمام اون سیاره میپیچید و حالم اونقدر بد بود که نمیفهمیدم منبع اون انعکاس ها کجاست. آسمون بالای سرم به شب میخورد و من فقط دستهام رو میخواستم که باز بشن. بازگشتم به دنیای امن رو نمیخواستم. حتی مخدری که به خاطرش اونهمه زجر میکشیدم و با اون توان عجیب عربده میزدم رو نمیخواستم. فقط دستهام رو میخواستم که باز بشن. متنفرم از اینکه بی دفاع بمونم. حتی در خلوت خودم. این ضعف مسخره ایه ولی هست. زمانهای عادی هم اگر لازم بشه من دست راهنما رو میگیرم موافق نیستم دستم رو بدم بهش. بلد نیستم توضیحش بدم یعنی باید1مدلی باشه که اگر بخوام من دستش رو ول کنم نه اینکه لازم باشه اون دستم رو ول کنه. به جان خودم از این دقیقتر بلد نیستم توضیح بدم. خاطرم نیست از چه زمانی اینطوری شدم ولی مدتش زیاده. اونقدر زیاد که شروعش خاطرم نیست.
داخل اون خواب کزایی اونقدر با زمین شنی سفتی که دستهام رو پس نمیداد جنگیدم که حس میکردم رگهام دارن از شدت فشار پاره میشن. همراهم بالای سرم چرخ میزد. اومد دستهام رو مالش داد ولی بازشون نکرد. بالای سرم داشت شب میشد و من در تمام تمام تمام جسمم خواهندگی شدید اون مخدر عجیب رو به طرز بسیار دردناکی احساس میکردم و هیچ چی از دستم بر نمیومد. دستهایی که به زمین بسته شده بودن.
خدایا! نکنه اون همراه دیشبی تویی! الان تماشا میکنی؟ خدایا! تو میبینی. تو میدونی. خدایا! دارم میمیرم! کمکم کن!
دیرم میشه. باید برم مدرسه. ولی نه اینطوری. من قواعد عجیبی دارم که فقط مال خودم و دنیای خودمه. یکیش اینکه هر گیری هم که داشته باشم تا جایی که ازم بربیاد بارونی به پیشواز صبح نمیرم. البته گاهی جبر این قانون رو میشکنه. آخرینش به نظرم هفته پیش بود. شکر خدا تاریخش خاطرم نیست ولی جنسش رو خاطرم هست. کاش یادم بره ولی نرفت. به جان1عزیز که سببش شده بود قسم خوردم که یادم نمیره. خلاصه با چشمهای خیس به صبح سلام نمیکنم. امروز هم نمیکنم. باید برم سر کار ولی نه اینطوری. باید بلند شم. باید درست بشم. باید بلند شم! من خیلی خوردم زمین. خیلی هم بلند شدم. این دفعه هم میشم. باید بشم! این زمستون زیادی سرده. طوری نیست دیر یا زود باید بره. بسه دیگه دیرم شد. باید بجنبم. تاریکه دیوونه من قهوه لازم دارم حالا چه مدلی حلش کنم؟ من همینطوری این روزها با سردرد بلند میشم. کمخونی خر! بیخیال الان درستش میکنم. ولی باید بلند شم. قطار زندگی میره و من ازش جا می مونم. هی صبح! صبر کن! وایستا برسم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سرک

1شنبه شب. هنوز درس میخونم. خدایا زودتر به جایی که باید برسم داره مخم یواش یواش خسته میشه. و این، … خدایا! چیزه. میگم که، داره سخت میشه. درسم رو نمیگم خودم رو میگم. خدایا میشه1کوچولو هوام رو، …
بابای امیرعلی حالش1خورده رو به راه نیست. امروز امیر واسم میگفت. البته از گفته های شکسته بسته ی این بچه سخت میشد چیز فهمید ولی من چون قبلا از جای دیگه شنیده بودم و آمادگی داشتم فهمیدم چی شده. تکلیف ریاضیش رو ننوشته بود. بهش گیر ندادم. من مجاز نیستم وسط این شرایط عوضی سر4تا صفحه تمرین به روان این بچه فشار بیارم. در مورد تکلیفش بهش نق زدم ولی دعوا نکردم. در وقت اضافه هم حسابی این بچه سر به سرم گذاشت و من هم پا به پاش رفتم. خندیدیم و زمانی که امیر رفت نتونستم. به نظرم همکارم دید که زیر ماسک و عینکم بارونی شده بودم. دست خودم نبود. نمیتونستم نگهش دارم تا برسم خونه. خدایا کمک کن. به این خونواده کمک کن. به این بچه کمک کن. خدایا! تو رو خدا! بی اختیار گفتم کاش از دستم چیزی بر میومد! همکارم گفت برنمیاد. از هیچ کسی برنمیاد. بعد سکوت کرد. گذاشت زیر محافظ نفسهام رو تنظیم کنم که حسابی سخت بود. خدایا1کاری کن!
اسرا با ماشین پرکینز جدیدش کیف میکنه. از لوح فاصله میگیره و دلواپسشم. نمیخوام با اصرار به نوشتن با لوح بچه رو اذیتش کنم. نمیتونم منکر بشم که نوشتن با لوح سخته. ولی به مادرش توصیه کردم که با لوح تمرینش بده تا فراموشش نشه. باید شبیه اون سالی که از کلاس نشستن میترسید و گریه میکرد1قصه درست کنم و واسش بگم شاید اثر کنه. اون سال که بدک نبود. کی میدونه شاید امسال هم جواب بده! داخل تیمتاک بودم. سریال دیدم. تموم شد اومدم بیرون. تشنمه. برمیگردم.
همه اینها رو گفتم و، … خدایا! داره سخت میشه. خدایا کمکم کن!
درصد نفس تنگیهام رفته بالا. نمیدونم واسه چی. شاید ناپرهیز شدنهام بی اثر نباشن. شاید هم خستگی هام. شاید هم استرس. شاید هم کمی هفته ی تاریک.
همچنان دلم1پول گنده میخواد. کاش داشتم! شاید هم واقعا اگر داشتم اوضاع خراب میشد. فقط خداست که میدونه. ولی اندازه خرید1نت بوک که میشد داشته باشم. کاش داشتم. خب. ندارم. لابد هنوز لازم نیست. با تمام نق هایی که میزنم، هر جای عمرم واقعا چیزی لازمم شده خدا راه رسیدن بهش رو واسم چنان باز کرد که از حیرت وا رفتم. هر بار این اتفاق افتاد و هر بار من عبرت نگرفتم. هنوز هم نگرفتم. این لحظه من بدون نت بوک یا هر امکانات اضافه ای دارم پیش میرم. کی میدونه شاید اگر واقعا لازمم باشه این بار هم راهش واسم باز بشه. البته به نظر خیلیها من زیادی بوقم که هنوز این مدل بینشها رو نگه داشتم. ولی خب چی میشه بگم. نگاهه دیگه. بذار باشه.
دلم1عشق و حال حسابی میخواد. از جنس زمانهای بی استرس. از جنس کلاس های هنر. از جنس تاج و مروارید و عروسک. خدایا یعنی میشه که بشه؟
ساعت از8گذشت. اگر نجنبم امشب بدجوری جا می مونم. عمری باشه باز میام. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عجیب اما واقعی و به من چه!

بعد از ظهر1شنبه. ولو شدم اینجا. باید بلند شم درص بخونم. امروز زودتر رسیدم خونه و، … خدایا من1احمق بوق بوق بوق بوق بوقم! آخ آخ خدا الان میمیرم. ولی خودمونیم جدا از خودم اوضاع خیلی هم بد نبود. بله بدک نبود ولی آآآآآیییییی خدا! الانه که خدا بگه زهرمار میخواستی خریت نکنی الان خدا و چیز چیکارت کنم! آییییی خدا و همچنان آآآآیییی خدا!
امروز احتمالا مادرم این اطراف نمیادش. مهمون داره. یکی از خاله هام. مناسبات آدمها چه عجیبه! چند وقت پیش1کسی، … اه بیخیال بابا! ولی بذار بگم. واقعا واسه من مهم نبود هنوز هم نیست ولی واسم عجیبه واقعا عجیبه. طرف چنان غافلگیرم کرد که2دقیقه یادم رفت دهنم رو باز ول کردم و باید ببندمش. از دست اون آدم حرصی نشدم. فقط حس کردم، عمیقا حس کردم این هم یکی شبیه بقیه هست. تا اون لحظه حسم به اون آدم این نبود. به نظرم از این دروغهای معمول آدمها پرهیز میکرد ولی دیدم که نه تنها پرهیز نمیکرد بلکه به شدت هم، … هی! به من چه! کس و کار من که نیستش بیخ چشم و گوش هم باشیم! فقط، … حالا دیگه میدونم زمانهایی که با خود من اونهمه مهربونه اون طرف ماجرا1چیزهایی متفاوت، … اه بسه بابا تمام اینها خیلی مسخره هست اون بنده خدا هم بذار همین شکلی باشه لابد این مدلی نتیجه های مثبتی گرفته خب الان شبیه من باشه خوبه آیا؟ اوه نه ابدا توصیه نمیکنم ولی آخه این، … واقعا لازمه تا این حد؟ حتما در دنیای امروز و روابط امروز و معاشرتهای امروز لازمه. من که نمیدونم. بعدش هم اصلا واسه چی من هنوز باید اون تماشای مسخره رو خاطرم باشه؟ مگه نمیگم واسم مهم نیست؟ خب الان چی؟ غافلگیری هم اگر بوده تموم شده رفته. الان دقیقا چی؟ خب واقعیتش هیچ چی. فقط شاید انتظار دیگه ای داشتم از این نفر خاص و، … خب واقعیتش به نظرم، … جدی الان من حرف حسابم چیه؟ اینکه اگر1کسی در1مورد نظر و نگاه منو در مورد خودش به خطا فرستاده در باقی موارد هم همین کار رو کرده؟ که طرف اونی که خیال میکردم نیست؟ خب نیست که نیست. به من چه که نیست. ما فامیل نیستیم. همسایه هم نیستیم. قرار هم نیست فامیل یا همسایه باشیم. من و اون بنده خدا فقط2تا نفر گذری هستیم که در1بخشی از مسیرمون در1جاده ی مشترک پیش میریم. اون آدم هم ذهن و دلش هرچی که هست عادتشه برای همسفرهاش همراه مثبتی باشه. نه1تخته سنگ یخی ایکبیری شبیه من. خب این ایرادش کجاست به خصوص اینکه این جاده ی مشترک خیلی هم قرار نیست طولانی باشه. چندتا پیچ کوچولوی دیگه که بریم این اشتراک کوچولو تموم میشه و جاده ها جدا میشن و اون میره به راهی که میخواد و من هم باید برم به راهی که باید. پس واسه چی داخل سرم هنوز بهش نق میزنم؟ دقیقا به من چه؟ میتونم تا فردا صبح در نفی این یادآوری خودم حرف بزنم ولی میشه بسه؟ الان رو به بالا ولو شدم کیبورد توی بغلمه دارم مینویسم و این یعنی شونه هام روی بالش هستن ولی دردش، آخ درد میکنن جفتشون درد میکنن خدایا دستهام هم درد میکنن چندتا از مهره هام هم درد میکنن و در نهایت همچنان آآآآآییییییییی خدا! آخه واسه چی من می افتم خدایا واسه چی آخهههههه! آییییی خدا!
بسه دیگه دیرم میشه. باید بلند شم برم سر درس و جزوه هام. این نوشتنها هم بمونه واسه بعد. امشب باید متنهام رو جمع و جور کنم. کاش بتونم. و پیش از رفتن، آآآآآآآآآیییییییییییییی خدا! خب جدی بسه. باز میام. کلی نق دارم بزنم. دیره. باشه واسه بعد. بعد! من رفتم.