ظهر شنبه. درس. صدای زندگی. یک سری موارد مثبت و منفی که به من ربطی ندارن. کلاس ساعت4و1متن نکبت اقتصادی در مورد اقتصاد کشورهای اروپایی و توضیحات یورو و دیگه نمیدونم باید بخونمش. خستگی. خواب. خدا خوابم میاد. بعد از کلاس فقط بخوابم. فقط بخوابم تا خود صبح. تا، …
در شبی آرام پیش میرم. توفان و بارون نداره. آرومه و، تاریک. خیلی خیلی تاریک. بی مهتاب!
به نظرم1خورده بیمارم. خطرناک نیست. هفته ی تاریک. به احتمال بسیار قوی امشب تنها باشم. مادرم میره. اگر این خستگی عوضی اجازه بده امشب دوباره باید1خورده مشق بنویسم. مشق زبان نه. مشقهای خودم. از همونهایی که مدادش زیادی تیزه و زخمیم میکنه. عجب رویی دارم من! دفعه آخرم هنوز درست سرهمبندی نشده. مطمئن نیستم امشب اگر دفترم رو باز کنم سالم ببندمش. بدجوری خستم. بدجوری هفته ی تاریک نفسم رو کشیده. بدجوری، … بی حواسم. تمرکزم زیر10درصده به نظرم بد نیست خطاتیهام رو بذارم واسه1شب دیگه امشب واقعا جسمم نمیکشه.
این شبها کمتر داخل تیمتاک میپلکم. ظاهرا دارم به1جاهایی میرسم. مطمئن نیستم ادامه دار بشه چون پیش از این هم تا1هفته تونستم بعدش وا دادم ولی این بار رو نمیدونم. این واقعا عادت مثبتی نیست من واسه چی باید اونجا داخل کانال بسته بشینم، مطالعه کنم، حتی بخوابم! باید ترکم بشه. این واسم دردسر میشه باید ترکم بشه. دردسر میشه؟ یعنی مسخره تر از چیزی که الان هستم؟ اوه خدا!
1چیزی بگم؟ به نظرت آدمها همه زمان بیماری دلنازکتر میشن یا فقط من این مدلی یواشکی نازک نارنجی هستم؟ خوشم نمیاد جز اینجا جایی به کسی بگمش. بهم بر میخوره. بلد نیستم توضیحش بدم. ولی باید1جایی بگم. من خودم توی دلم جا نمیشم. واقعیتهام رو اگر لو ندم اذیتم میکنن. اینجا هنوز به نسبت امنه. نمیدونم تا کی امنیت شکننده و نسبیش برقرار می مونه ولی در این لحظه هنوز میشه گفت امنه. البته نه کاملا ولی هنوز نا امن نیست. خلاصه اینکه باید بگم. زمانهای بیماری و دلتنگی من خیلی چیز میشم. زمانهایی شبیه الان هم که جفتشون ترکیبی میریزن سرم میشم دبلچیز. شبیه همین الان.
هوا این داخل خیلی هم بد نیست پس من واسه چی اینهمه بد سردمه؟ خدایا1مدل مزخرفی سردمه. انگار از داخل جونم1نفر نشسته فوتم میکنه. خدایا نمیدی اگر بخوام وگرنه میگفتم ای کاش همین لحظه بزنن زنگ رو بگن امروز کلاس کنسله. خدایا چی میشد میدادی؟ فقط1امروز! کاش میشد!
درست همین لحظه گوشی مادرم به جای گوشی من زنگ خورد. خدایا شلیکت خطا رفت!
اینها هم سر قهر و آشتیهای خویشاوندی کلی ماجرا دارن. چه هوا حوصله دارن و چه هوا من حیرت میکنم از تمامش! بیخیال به من چه!
عجب بد خستم! خدا حس میکنم استخونهام فحشم میدن من تختم رو میخوام. پتوی مهربونم رو میخوام. بالشتهام رو میخوام. جام کنار رادیاتورم رو میخوام. من میخوام بخوابم!
ساعت داره1میشه. برم درس بخونم! اگر نجنبم گرفتار میشم اون هم واسه خاطر1دونه متنه کوفتی. خوشم نمیاد. باقی نق زدنهام باشه واسه بعد. من رفتم.
دلم، …
جمعه شب. خدایا دیشب هوا داشت میترکید امروز صبح هم همینطور واسه چی الان معتدلش کردی آخه مگه چی میشه من فردا لازم نباشه بپلکم داخل مدرسه؟
درس میخونم. تنها نیستم. صدای زندگی از بیرون اتاق. من اینجا داخل اتاق سنگر گرفتم. تلویزیون اون طرف در حال پخش مواردیه که شنیدنشون جز درد روان واسم نداره. گوش نمیکنم و بقیه نمیفهمم کی از گوش کردنشون خسته میشن. بیخیال به من چه!
جمعه ها رو هر مدلی شیرینش کنی مزه زهرمار میده. و من این عصر جمعه چه قدر، …
طوری نیست تموم میشه. خدایا نمیدونی چه هوا دلم استراحت جانانه میخواد این آخر هفته ها واسه چی این مدلی4نعل میرن!
باید درس بخونم. دیر میشه. باید بجنبم.
در حال لمس مینیاتوری از آینده هستم. جنسش رو، … چی بگم! بگم نمیپسندم؟ بگم میپسندم؟ خب واقعیت اینه که جنسش رو، … من چی شدم! آخه چی شد که این، … خدایا الان واسه چی میخندی؟ آخه تو خدایی این کار اصلا درست نیست خب که چی الان خنده داره؟ واقعا که!
دلم بیرون زدن میخواد. آخ که چه هوا دلم میخواد ولی در شرایط متفاوت. بدون ماسک و محافظ و استرس و، … زمانی که بتونم از اینجا بزنم بیرون دردسرهای بزرگی خواهم داشت. من دیگه مقصدهای گذشته رو نمیخوام. من دیگه با همراه های گذشته کنار نمیام. من از تمام مقصدها و همراه های گذشته هام جدا شدم. نمیدونم این مثبته یا منفی. به نظرم مثبت نیست ولی در هر حال این مدلیه. دلم میخواست چشمهام تاریک نبودن تا میرفتم سفر. تنها. میرفتم پیاده روی. گردش. گشت الکی. تنها. بدون مقصد و بدون همراه. اونقدر راه میرفتم تا خسته میشدم. مینشستم روی1نیمکت داخل1مکان شلوغ ولی تنها. بلند میشدم راه می افتادم و چرخ میزدم و مغازه ها رو تماشا میکردم و1لیوان نوشیدنی سرد یا داغ میخوردم ولی تنها. بعدش هم خسته و گیج برمیگشتم خونه و می افتادم روی تخت و آخ چه میچسبید خواب! دلم بیرون زدن میخواد. گشتن میخواد. سفر میخواد. ولی تنها. حتی بدون عصای سفیدم. خدایا! حسش نیست شب جمعه ای نق بزنم که تماشاهای من کجای جهانت رو گرفته بود. ولی دلم، … دلم، …. دلم، …
تنگ شده!
صدای زندگی هنوز از اتاق بغلی میادش. زندگی شلوغتر از اونه که من دلم بخواد بپرم وسطش. همینجا که هستم جای بدی نیست. خدایا چه قدر خستم! بدجوری خوابم میاد! اما واسه چی؟ بذار1خورده دیگه درس بخونم بعدش1خورده ولو بشم. به جهنم که هنوز اول شب و زمان بیداریه. گیجم از خستگی. نمیفهمم واسه چی ولی الان اینم. میرم درس بخونم بعدش هم ولو. میدونم نصفه شب بیدار میشم اگر الان خوابم ببره ولی بیخیالش. درس. دیرم شد. من رفتم.
میاندرسانه.
5شنبه شب. در حال درس خوندن و هرچند کمتر از پیش ولی داخل تیمتاک. دقیقا این لحظه داخل کانال بسته.
امروز ساعت3و30با استاد جلسه بود و در مورد شروع مجدد کلاسها باهامون صحبت کردن و قرار شد کلاسهامون جمعی باشن. دیگه انفرادی نیستم. هنوز شروع نشده ولی به نظرم یک جمع قویتر میتونه چرخ حرکت به سوی چندتا کتاب جدید رو به حرکت دربیاره و سریعتر هم پیشش ببره. تصور چند وقت دیگه با چندتا کتاب از داخل کلاس نویسندگی داخل محلهی نابینایان، مجموعهی گوش کن! اوه خدا! ووواااییی محشره!
گاهی با مواردی مواجه میشم که همیشه از تصور مقابله باهاشون سردم میشد و میشه. الان با ورژن دموی یکی از این موارد مواجهم و، … هاگرید در جلد چهارم هری پاتر بود یا جلد پنجمش که میگفت، چه فایده ای داره که نگران آینده باشیم! چیزی که قرار باشه پیش بیاد در موقع خودش پیش میاد و ما به موقعش باهاش رو به رو خواهیم شد!
هاگرید درست میگفت. خدایا کمکم کن!
من واقعا1نت بوک لازم دارم. بحث سفر. این دفعه با شرایط1خورده متفاوت. اگر جور بشه. و من، خدایا اگر سفری بشم من سیستمم رو لازم دارم واقعا میخوامش! به کسی نگیها ولی گاهی میگم کاش، … خب چیه دلم فقط استراحت و آرامش میخواد سفر سیری چند گناهه مگه اصلا عید که زمان سفر نیست بمونه واسه تابستون اوضاع بهتره زمان بیشتره و، … آخ خداجان! آخ خداجان! آخ! آخ خدای من!
خدایا! خدایا! خدایااااا کمکم کن!
امروز استاد چیزهای خوبی میگفت. باید منتظر بشم تا اتفاق بی افتن. اینجا ایرانه. تا چیزی پیش نیاد بهش مطمئن نیستم. از انتظار متنفرم. کاریش نمیشه کرد. باید دید.
اینجا هوا1دفعه به طرز وحشتناکی خراب شد. عجیبه. مثل بره آروم بود و دقیقا ظرف1دقیقه1دفعه دیدیم غرش کرده و الان هم باد داره با پنجره ها کشتی میگیره. تدریجی اینطوری نشد1دفعه شد! عجیب!
باد از لای درزها داره میاد داخل و قشنگ جریانش رو داخل اتاق دربسته احساس میکنم. خدایا یعنی دیگه کجاها اینجوریه؟ خدایا لطفا! کسی چیزیش نشه! تو رو خدا تو رو خدا تو رو خدا!
امشب آخرین بخش از این نمایشه که گوشش میکنم پخش میشه. ببینم آخرش چی میشه. کاش سرکاری تموم نشه که ابدا موافق نیستم.
بد نیست برم1خورده درس بخونم. عقب نیستم ولی جلو هم نیستم باید بخونم دلم نمیخواد فردا زیر فشار باشم. خدایا ببین تو خیلی مهربونی1کوچولو بیشتر مهربون باش شنبه مدرسه ها رو بسته نگهدار. باور کن ماسک داغونم کرده این روزها همینطوری هم بلند میشم تا حرکت سریع میکنم نفسم میگیره. درضمن، خب واقعیتش، من لازم دارم که یکی2روز اضافه تر خونه بمونم. چیزه. خب لازم دارم. بابا هیچ چی نیست روح و روانم درد نگرفتن جسمیه کاملا جسمیه خب بمونم دیگه! آخه بدون دلیل که نمیشه مرخصی بخوام گواهی الکی هم شبیه بعضی همکارهام نمیشه ببرم. یعنی میشه ولی، … خدایا این حقه تاریکه تو که میدونی دلم نمیخواد این مدلی کارم پیش بره. نمیره واقعا نمیره. من این کار رو نمیکنم مگه اینکه واقعا مشکل داشته باشم. بیمار باشم یا واقعا مرخصی بگیرم. مرخصی موجه هم که گواهی الکی نمیخواد. ولی خدایا ببین باور کن راست میگم من لازم دارم یکی2روز اضافه تر خونه بمونم. لطفا بذار بمونم دیگه!
داره دیرم میشه. برم درس بخونم. عمری باشه باز میام. نمیدونم کی ولی میام. من رفتم.
شبانه
4شنبه شب. موارد شنبه و3شنبه رو آماده کردم فقط مونده بخونمشون. خدایا سریع باشم دیگه!
مادرم اینجاست. من میرم و میام و نق هم میزنم. امشب عروسیه. عروسی1و من اینجا داخل خونه میچرخم! وووویییی کرونای لعنتی! لعنتیه نکبته دیوانه ی لعنتیه کوفتیه لعنتیه لعنتیه لعنتیه لعنتیه لعنتیه لعنتی!
این عادلانه نیست همه الان اونجان من میخوام اونجا باشم این انصاف نیست آخه واسه چی این کرونا آخه واسه چی این آخه واسه چی من این این، … اه لعنتی!
من تا کی باید اینهمه مواظب باشم و اینهمه پرهیز کنم؟ خدایا!
خب کاریش نمیشه کرد. با بد و بیراه گفتن هم چیزی عوض نمیشه. کرونا خطرناکه و ازش برمیاد بزنه منو بترکونه اگر دستش بهم برسه. بخوام یا نخوام من باید مواظب باشم گیرش نیفتم. امشب عروسیه و من اینجام. داخل منزل. داخل قرنطینه کرونایی. همینه که هست. چی بگم بیخیال دیگه!
واسه2تا عزیز فال حافظ اینترنتی گرفتم. بدجوری دستم از هر کمکی کوتاه بود و بدجوری دلواپس بودم واسه جفتشون. از گوگل پرسیدم بهم نشون داد. رفتم و گرفتم. فالشون خیلی خیلی قشنگ بود! دلم آروم شد! خدایا! به همه کمک کن! به1و همسرش که زندگیشون از امشب شروع میشه. به این2تا عزیزی که واسشون از حافظ چیز پرسیدم. به بابای امیرعلی که با بیماری درگیره و دردش اذیتش میکنه و من و مادر اسرا امروز حسابی دلواپسش شدیم. به یک چکاوک خسته که بهم نگفته ولی من میدونم به1دردسر تاریک افتاده و امیدوارم تا این لحظه که دارم اینو مینویسم دردسره ختم به خیر شده باشه. به پروانه ی خسته ای که بی صدا تماشا میکنه ولی من میدونم که1جایی این طرفهاست. به اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، که میگن حالش خوب نیست و هرچند من دیدنش نمیرم ولی تو میدونی بدخواهش نیستم. به اسرا کوچولو که حسرت دیدن و داشتن کتاب دفترهای بینایی و جامدادیهای رنگی رو همیشه با خودش همه جا میبره. به پدر و مادر سونیا کوچولو که فقط همین1بچه رو دارن و میارنش مدرسه تا شاید از دنیای متفاوتش دربیاد و هنوز درنیومده. به مادر امیرعلی که بدجوری زیر فشار زندگی پرس میشه. به کلی خونواده که شب سرشون رو با هزار درد و هزار غصه روی بالش میذارن و تا صبح سوز دلهاشون به چشمهاشون اجازه ی روی هم افتادن نمیده. به یاکریم هایی که نمیدونم وسط این سرما کجا موندن که کمتر میان روی بالکن که دونه بخورن. به2که میدونم مخصوصا این روزها چه هوا واسه3دلتنگه. به اطرفیان گرفتارم که هر کدوم1مدلی گیرن. به خونوادم که زندگی رو شیرینتر و سبکتر و سفیدتر ادامه بدن. به تمام اونهایی که من نمیشناسمشون ولی این لحظه دردی توی سینه هاشون دارن که فشار میاره و باعث میشه بگن آه خدا! به همه ی گرفتارها، بیمارها، درمونده ها، به بنبست خورده ها، خسته ها، به دل های تنها، به هر کسی که به زبون دل یا کلام یا ذهن یا در ناخودآگاه صدات میکنه که دستش رو بگیری کمک کن! بعدش به من هم کمک کن که یا بپذیرم یا برسم. خدایا! توکل به خودت. کمک کن!
کروم خودش درست شد. یعنی خوده خودش که نه من انگولکش کردم. دانلود منیجر رو و این کروم رو. حالا باید واسه نرم افزار مبدلم1کاری کنم که کتابهام رو تبدیل کنه این عوضی هر دفعه1عشوه سرم درمیاره.
مادرم اون طرف با تلفن حرف میزنه. با برادرم. باز هم آیلتس. وووووییییی! به من چه اصلا بذار بگن من که تا اطلاع ثانوی خیالش رو ندارم.
کتاب جدید میخوام این چه وضعشه اه!
خدایا دلم میخواد بزنم بیرون این ویروس نکبت حق نداره بیشتر از این حبسم کنه!
امشب که درس نخوندم فردا باید بخونم! کاش سرعتم بیشتر بشه. زمان میخوام. زمان میخوام!
خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم ویرایشش هم نمیخوام کنم بذار همین مدلی بزنمش اینجا میخوام برم پازل بازی کنم. من رفتم.
یک قطره از امروزم.
بعد از ظهر3شنبه. باید آماده بشم واسه کلاس. تقریبا45دقیقه بیشتر نمونده بهش. سبکتر خوندم و الان از استرس دارم میمیرم. نکنه، … هی! من حرف ندارم. عالی جواب میدم. البته جز اون لکنتهای کوفتی!
باز کروم خراب شده میگه دانلود منیجرت چه و چه. بره گم شه دیگه نمیرم تعمیرش کنم. دیوانه ی مسخره!
رفتم1ملت رو اذیت کردم اومدم اینجا. مرض دارم.
2دقیقه از زمانم گذشت و واقعیتش، … دلم میخواد میشد بزنم بیرون. از زندانی بودن حالم به هم خورده. پس کی تموم میشه؟
فردا عروسیه. عروسی1! اوه خدا! ایول! خدایا هواشون رو حسابی داشته باش! از شروعشون خوشم میاد. دوست دارم این2تا میرن سر زندگیشون. کاش خودشون هم واسه همیشه دوست داشته باشن! دیشب با1حرف میزدم. میگفت واسه چی نمیایی گفتم کروناست من میترسم. کروناااااا وایییییی خداجان میترسم! این نفله زده اطرافم رو درو کرده بچه های کلاس ولو شدن میگن سرما خوردن خب این چه مدل سرماخوردگیه اینهمه سخته اولی رو که4روز انداخت بعدش خودش رو ول کرد زده مادرش رو چنان انداخته که طفلک الان چند روزه گرفتار شده یکی دیگه رو هم چنان زد که الان1هفته شده افتاده خونه نمیدونم درسته یا نه ولی بچه فامیلش انگار1چیزهایی از بیمارستان و سرم و سردرد و دیگه نمیدونم چی ها میگفت. بعدش میگیم چی شدن میگن سرما خوردن! وووییی! خدایا رحم کن من بدجوری میترسم!
1کسی میگفت تو چه مرگته همه1روزی میمیریم ابدی که نمیخوایی بشی از چی اینهمه میترسی؟ گفتم اولا مفت مردن رو نمیپسندم. دوما همه میمیریم ولی تا جایی که ازم بر بیاد جونم رو نگه میدارم مردن آخر خط همه هست ولی تا بتونم ترجیح میدم واسه من الان نباشه. واقعا دلم نمیخوادش خدایا لطفا کمک کن من میترسم.
بله میترسم. من آماده نیستم. واسه پریدن و رسیدن به مقصدی که باید برسم هنوز کلی اضافه وزن دارم. اگر الان بپرم نمیرسم. خیلی بالاست خیلی. خدایا نمیدونم اگر مثلا40سال دیگه مردنم برسه اون زمان آماده هستم یا نه. دارم سعی میکنم که باشم. خدایا دارم سعی میکنم ولی1جاهایی واقعا بلد نیستم. من چیکار میتونم کنم؟ من باید آماده باشم تا زمانش که رسید سبک بپرم و اونقدر بالا برسم که بتونم، … خدایا! نکنه نتونم! نکنه این اضافه ی لعنتی تا اون زمان همچنان روی شونه هام باقی بمونه و، … کسی نمیدونه زمانش کی تموم میشه. من نمیدونم تا چه زمانی زنده هستم. شاید سالهای طولانی و زیاد از عمرم مونده باشه. و شاید هم امشب رو نبینم و مهلتم چند لحظه بعد حتی پیش از پایان این نوشته تموم بشه. این دست خداست. فقط اونه که میدونه. ولی خدایا! من واقعا دلم رسیدن میخواد. این دنیا رو که نمیفهمم سر چه حکمتی واسم کردی1شب سرد جهنمی که هرچی کردم صبح نشد. میشه زمانش که رسید زیر پرهام رو بگیری1کمکی کنی من درست بپرم و درست برسم؟ خیلی دلم میخواد خیلی! تو خدایی هرگز دل نداشتی1چیزی رو اینهمه بخواد که الان بدونی من چی میگم. تو که آرزو نداری. تو که دعای بی جواب نکردی. تو که انتظار رو نشناختی. تو که نبریدی. تو که نا امید نشدی. تو که ناکام نبودی. تو که زمین نخوردی. تو که دردت نگرفته. تو که شبها از کابوس نپریدی. تو که آرزوی نامحقق نداشتی. تو که دلت نخواسته. تو که دل نداری تا بخواد. تا بگیره. تا بشکنه. تو خدایی. این چیزها رو که تجربه نکردی بدونی. ولی باور کن اینها اصلا مثبت نیستن. خیلی تلخن خدایا خیلی. نداشتی که بدونی. نمیدونی. آخ نمیدونی!
ساعتشده3و33دقیقه. زیاد به کلاسم نمونده. خدایا کمک کن امروز خوب جواب بدم! اینهمه مدت کلاس میرم ولی هر بار بعد از تموم شدنش1مدل حس سبکباری عجیبی میاد بغلم میکنه که هیچ زمانی نه کهنه میشه نه کم میشه نه تکراری میشه نه عادی میشه. دقیقا هر بار همین مدلیه و چه هوا من این حس رو دوست دارم! انگار اون شب بعد از کلاس شب آزادیه. ببین اگر واقعا شب آزادی باشه حسش چه مدلیه! نمیدونم. مدتهاست دیگه زندگی بی استرس و آزاد رو خاطرم نیست. زمانی2تا از همترمیهای آیلتسم امتحانشون رو داده بودم. شبشون بعد از امتحان قشنگ بود. منتظر بودم2ماه دیگه شب آزادی خودم رو تجربه کنم. انتظارم باطل شد. شبیه تایم امتحانم. همه چیز باطل شد و من، …
باشه بابا باشه تسلیم. خب باشه دلم امروز گرفته اصلا اعتراف مگه چه ایرادی داره گناه که نکردم کرده باشم هم دست خودم که نیست خب دل مگه زبون میفهمه چیش کنم؟ خدایا شکرت! حکمتت رو شکر! نذاشتی امتحان بدم. نذاشتی بپرم. نذاشتی زندگی دلخواهم رو کنم. نذاشتی خودم رو به موقع نجات بدم از، … خدایا! شکرت! حکمتت رو شکر! ولی آخه کاش فقط بگی واسه چی! یعنی واقعا اینهمه مجازات لازم بودم؟ الان منو ببین؟ الان همین لحظه1کسی بیاد بگه پریسا تو امروز دقیقا امروز دقیقا چیته من چه مدلی توضیح بدم واسش؟ حتی اگر خودت بیایی رو به روی این ترکیب مضحکم بشینی بگی واسم به1زبونی که زبون خاکه الان توضیحش بده من مثل اون مخلوق4پایی که آفریدی گیر میکنم توی گل توضیحش الان من دقیقا چه غلطی، … خدایا! من، … خدایا! کمکم کن!
ساعت20دقیقه به4عصر. باید بلند شم. تا اینو ثبت کنم زمانم تموم میشه. باقیش باشه واسه بعد. ثبت این و1ته لیوان آب و چندتا نفس عمیق و حجاب و کلاس. من رفتم.
یادمه ولی، …
عصر2شنبه. داریم متصل میشیم به شب. مهتاب6حدود40دقیقه دیگه باید بیاد بالا. هنوز به زمانبندیهای خودم مطمئن نیستم. کاش درست انجامش داده باشم!
بین خودمون باشه. اینو جایی بروز ندادم جز الان و اینجا. ولی اینجا باید بگم. من دلم اونقدرها که بعضی ها خیال میکنن بزرگ نیست گاهی باید1چیزهایی رو، …
به شدت فضای اطرافم رو، … به وضوح تمام1جایی شبیه1زیرزمین آتشفشان رو در اطرافم تصور میکنم با این تفاوت که به جای آتیش فواره های داغ یخی ازش فوران میکنه. تا حالا نشده از بس یخ سرده بسوزی ازش؟ این یخ اون مدلیه. به نظرم1جای این مدلیه. آتشفشان سردی که به شدت فعاله ولی این لحظه خاموشه و فورانی در کار نیست. به نظرم میاد من از دریچه ی فورانش وارد شدم. یا پرت شدم داخل نمیدونم. ولی الان اونجام. آهسته پیش میرم و تمام فضا از یخه. و تجربه هام، … به شدت مواظبم که هوای فضا رو با حرکتم بیشتر از اندازه ای که باید حرکت ندم وگرنه آتشفشان دوباره بیدار میشه و دوباره فعال میشه و اون فواره ها، … فواره ها، … فواره ها، … … …
اونها برخلاف آتشفشان هر چیزی که به دستشون میرسه رو از دریچه پرت نمیکنن بیرون. اونها فقط فوران میکنن. میپاشن. منفجر میشن و دوباره میپاشن و باز فوران میکنن. جهنم سرد! دفعه آخر فقط نیتم عقبگرد بود. به طرف دریچه ی خروج. به طرف، … فرار! خوردم زمین. وسط سرما. وسط تاریکی. چندتا از قانونهای شخصیم شکستن و خورد شدن و من حسابی از خورده هاشون دردم گرفت. یادم نمیره. خب بذار یادم بمونه همه ی صفحات دفترت رو که نباید همه بدونن و بخونن! گاهی1چیزهایی که یادت نمیره رو واسه خودت نگه دار بذار فقط خودت رو اذیت کنن. مخصوصا اگر اطرافیانت واست اونقدر عزیز هستن که دلت نخواد سر به سرشون بذاری.
من یادم نمیره ولی ترجیح میدم نگهش دارم واسه خودم. ولی این واقعا سرد بود. تلخ بود. تلخیش واسه زمین خوردنم نبود. واسه شکستن قواعد شخصیم هم نبود. تلخیش واسه مواردیه که از آتشیخفشان آخری توی سرم چرخ میزنن و اذیتم میکنن. تا زمانی که بتونم باهاشون کنار بیام اونها تلخ هستن و اذیتم میکنن. با کسی هم نمیشه دربارهشون حرف بزنم. اصلا چی بگم؟
حالا فقط مواظبم. خیلی یواش پیش میرم و هر جا لازم باشه خیلی یواش متوقف میشم و خیلی یواش بدون اینکه به هیچ دیواره ای تکیه بدم میشینم زمین تا، … تا فورانهای فواره ها اگر شروع شدن از بالای سرم رد بشن و، … هی! الان هیچ چی نیست. واسه چی من گریه ام گرفته؟ خب چیزی نمیشه. تا زمانی که من هوای اطراف رو بیدار نکنم. تا زمانی که بیدارش نکنم؟ و این هوای اطراف با چی بیدار میشه؟ اه لعنتی! آخ لعنتی! باشه من مواظبم ولی این، … بسه دیگه. واقعا چه انتظاری داشتم مگه از، … اه خدایا بسه! بسه بسه بسه بسه بسه بسه بسه بسه بسه!
خر شدم! الان واسه چی؟ خب هر هوایی از1چیزی، … هی! طوری نیست! خب گیریم که من1خورده مواظبتر، … الان این واسه چی این، … اه لعنتی! اه لعنتی لعنتی! برمیگردم!
خب برگشتم.
باید درس بخونم. دیروز کلی از درسم رو خوندم. امروز کم درس خوندم. خوب نیست باید بجنبم. واقعا باید بجنبم. چیزی تا سریال تیمتاک نمونده. نمایش امشب رو هم دلم میخواد گوش کنم. درسم. واقعا باید بیشتر روی شنیدارم کار کنم. ای کاش مدرسه ها زودتر تموم میشدن بلکه بتونم برم کلاس های هنرم رو، … هی! کاش با این سبک جدید بتونم زمان بیشتری از درس هام بخرم تا کمی کمتر استرس داشته باشم و کمی بیشتر مال خودم بشم! خب اگر همیشه شبیه امشب زمانم رو پرتی تلف کنم به جایی نمیرسم. اه وجدان ضد حال من تازه1هفته نشده سبکم رو استاد عوض کرده حالا درست میشم بابا! ولی جدی بد نیست بجنبم! خدایا1طوری کمک کن من سرعتم بالا بره بتونم زمان، .. وایی اگر بشه چه محشری میشه!
اینجا به شدت سرده. با کلی لباس نشستم ولی باز سرده. ای کاش تعطیل میشدیم بچه های کلاس سرماهای وحشتناکی خوردن که خودمونیم من خیلی مطمئن نیستم سرماخوردگی باشن. خدایا تو میدونی من چه هوا میترسم. تو میبینی من چه زوری میزنم که خودم و اطرافم چیزیشون نشه! بیشتر از این بر نمیاد ازم. نمیتونم نرم سر کار. لطفا مواظبم باش! خدایا لطفا!
بسه دیگه باید بجنبم. درسم دیر میشه. عمری باشه باز میام. من رفتم.
شنبه شب. سبک درسهام عوض شدن. استاد رضایت داشت ولی خودم نه. اعصابم خورده. باید بهتر ظاهر میشدم ولی آخه این، … اه همه میگن مثبتم ولی من دلم میخواد گریه کنم. خدایا باید بیشتر بخونم. شنیدارم رو باید بهتر کنم اصلا مثبت نیست که از متن اینهمه کمک میگیرم. یعنی میتونم؟ هی! از پسش برمیام! برمیام! زود هم برمیام!
این چیزمیزهای روی ابروم کفرم رو بالا میارن. کی میشه بتونم با1حرکت ناخون بفرستمشون مرخصی! میمیرم که فقط1ناخون بکشم بهش! ووووویییی چه عشقی!
باید واسه3شنبه درس بخونم. به نظرم با1کیوکارد کمتر اگر بجنبم و آدمیزادی درس بخونم زمانم1کوچولو بازتر میشه. وایی خداجان یعنی میشه؟ به نظرم بشه به شرط اینکه زود شروع کنم به دقیقه90نیفتم. مثلا از امشب. ای خدای من امشب درسم نمیاد به خدا نمیاد خداجان واییییییییی خداجان خستم به خدا!
بدجوری لازم دارم سیستمم رو هر جا میرم ببرم. فعلا البته خیلی جایی نمیرم جز مدرسه ولی خدایا این سیستم رو نمیشه با خودم همه جا ببرم این خراب بشه من نفله میشم ولی من باید با خودم سیستم داشته باشم آخه! خدایا پول میخوام آخه! خدایا پول میخوام خدایااااا!
جدی نمیدونم چه مدلی حلش کنم. شاید کاذب باشه ولی واقعا الان حس میکنم این1نیاز کاملا واجبه و بدجوری سیستم فسقلی قابل حمل لازم دارم. این لعنتی بدجوری گرونه. آخه من اینهمه پول چه مدلی جور کنم اون هم زمانی که اینهمه نیاز فوری فوتی و، … خدایا کمکم کن من واقعا اینو لازم دارم تصور کن بخوام جایی برم بعدش بدون کامپیوتر! آخه نمیشه. خدایا نمیتونم آخه! تو که میدونی من باید بتونم سیستم داشته باشم! بیخیال فعلا با دیزی پلیر و کاغذهای دستنویس دارم حلش میکنم ولی آخه الان فقط میرم مدرسه و خیلی هم زمان آزاد ندارم اگر زمانی بشه از قرنطینه ی کرونا بزنم بیرون و جاهای بیشتری برم، مثلا سفری جایی، خدایا این، … کاش من1خورده پول داشتم!
بیخیال فعلا که نمیشه. چیکارش میشه کرد! نمیشه دیگه! تا حالا که بدون نت بوک و نت تیکر پیش بردم. تا پایان قرنطینه و زمان جایی رفتن هم خدا رو چه دیدی شاید زد و از1جایی1پولی رسید و حل شد. دسته کم تا عید که اوضاع همین مدلیه و تا عید2ماه کامل و5روز تکی مونده. اگر اتفاقی قرار باشه که پیش بیاد واسه خدا1ثانیه هم کافیه اینهمه روز و لحظه و ثانیه که جای خود دارن. اگر مصلحت ببینه در همچین کار خاکی کوچیکی دستی بجنبونه و یک حالی بهم بده اینهمه زمان که دارم قد1ابدیته. اگر هم مصلحت نبینه که خب ندیده دیگه. در هر حال خدایا شکرت!
کسی میگفت از بزرگ چیز کوچیک نخواه! درست میگفت. روی همین حساب هم قرار نیست من بشینم رو به قبله دعا کنم که خدا پول برسونه برم نت بوک بخرم. اخلاص دعا خیلی می ارزه هرچند اینو واقعا میخوام ولی به نظرم خیلی مسخره میاد که واسه همچین چیزی از اون دعاها که اسمش به واقع دعاست کنم. پس فقط همون نق میزنم و خدایا لطفا1پولی بده برم ازینا بخرم باور کن خیلی لازمش دارم یعنی خیلیهاااااااا!
هرچی میکنم امشب درسم نمیاد. خوابم میاد. بدجوری خستم نمیدونم واسه چی. دیشب بدون سیستم خوابیدم ولی انگار کسر خواب سلولهام رفع نمیشه. یعنی این هم واسه خاطر ماسکه؟ از دیروز این مدلی شدم الان هم به شدت دلم میخواد ولو بشم.
مادرم داخل حال و گوشی و تلویزیون. من هم اینجا مشغول نوشتن و بالای کانالهای تیمتاک چرخ میزنم و فرود نمیام. باید درس بخونم. لطفا امشب نه! واقعا حسش نیست.
حس نوشتنم فرار کرده الان دلم نمیخواد دیگه ادامه بدم. من رفتم.
من و جمعه و زندگی.
عصر جمعه. درس. درسهام دارن متفاوت میشن و من با تغییر مشکل دارم. همیشه داشتم. حالا واسه پیش رفتن در مسیر این تفاوت استرس گرفتم و حس میکنم باید مطالبی که استاد ازشون معافم کرده رو هم بخونم. دفعه پیش خوندم همه رو خوندم ولی زمان خیلی کم بود و نتونستم همه رو توضیح بدم و الان هرچی به خودم میگم بیخیالش واقعا اینهمه لازم میست به کله ی خاک اره ایم نمیره. استرس دارم که مبادا دارم از درسم کم میذارم. خدایا خودت که دیدی من از دیروز شروعش کردم امروز ظهر هم که برگشتم زمان داشتم بگذریم که از وقتی تصمیم گرفتم یکی از متنها رو بیخیال بشم دارم دلی دلی کنان و چرت زنان درس میخونم و این اصلا درست نیست ولی، … اه ولش کن دیگه!
یک قصه کوچولو نوشتم. اسمش هست پیشی. آخ جون خوراک مهتاب6در اومد! مجوز انتشارش داخل گوش کن رو هم گرفتم. ایول مهتاب ححله. تا ماه آینده هم خدا بزرگه.
امروز صبحی نبودم. رفته بودم آرایشگاه. ترکیبم1مواردی لازم داشت که مدتها بود مادرم و اطرافم و آرایشگری که آشنامونه بهم میگفتن و من عقبش مینداختم. حسش نبود. کرونا. خب باشه بابا باشه کرونا بهانه بود همون حسش نبود. امروز صبحی که از تخت بلند شدم حسش بود. خلاصه مادرم حسابی از حالم حالش رو برد و آرایشگر هم گفت عه چه خوب پس غشش رفته کنار زود جفتتون بیایید تا نظرش دوباره نپریده. رفتیم و آخ خدا تا نزدیک12ظهر من بالای اون تخت تنظیمیه ولو بودم. وووویییی!
اینجا حسابی بارون میاد. خدایا آخه1حالی بده بگو تعطیل کنن دیگه! خدایا اگر الان اعلامش کنن میدونی من چه عشقی میکنم؟ خداجونم تو که اینهمه دوستمون داری1کاری کن عشق کنیم! خدایا لطفا! تعطیلی میخوام! البته نه از مدل کرونایی اومیکرونی.
مادرم اینجاست. اتاق بغلی. گوشی. امشب نگهش داشتم. با اینکه جفتمون داخل سنگرهای خودمون هستیم، اون داخل حال خونه گوشی بازی میکنه و من داخل اتاق خواب درس میخونم، نزدیک هم که هستیم خیالمون راحته. من خاطر جمعم که دستم بهش میرسه و اون هم تنها نیست و اگر هر ثانیه لازمم داشته باشه دم دستشم، اون هم خیالش راحته شاید چون احتمالا اون هم به نظرش ممکنه من لازم داشته باشم که کمکی برسونه بهم. شاید هم چون واقعا حضورم کمک میکنه. در هر حال جفتمون از اینکه اطراف همدیگه سرمون به کار خودمون باشه خاطر جمعیم و، مادرم! برمیگردم!
خب حله یعنی فعلا حله. با گوشیش مذاکره اش شده بود رفتم تاکبک گوشیش رو چلوندم حرف اومد بینشون رو حل و فصل کردم اومدم. خدایا کمک کن مادرم به مشکلی نخوره که من نتونم واسش حلش کنم!
مادرم خیلی دلش میخواد1سفر بره تاجیکستان. اوه خدا خخخ تاجیکستان! گفتم فعلا که کروناست مادری بذار بره اگر تور تاجیکستان گیر آوردم بهت میگم یا خودت گیر بیار به من بگو باقیش با خودم اوکی میکنم واست خودم هم همراهت میام اینجوری حله؟ به نظرم و نظرش حله. حالا پیدا کنم تور تاجیکستان را!
امروز جمعه ی مثبتی بود. هنوز هم مثبته. فقط اینکه من به شدت دلم میخواد درس نداشتم1کوچولو میخوابیدم و فردا تعطیل میشد و الان1کوچولو میخوابیدم و کلاس زبانم رو واسه1هفته تعطیل اعلام میکردن و من الان1کوچولو میخوابیدم و1کوچولو میخوابیدم و1کوچولو میخوابیدم و1کوچولو میخوابیدم و1کوچولوووووووووووووووووووووووووووووو . . . خب چیه خوابم میاد!
بدجوری دلم میخواد پول داشتم1نت بوک میخریدم. کاش ما هم میشد تبلت استفاده کنیم! البته میشه ولی شبیه گوشی لمسی فقط در جهت رفع نیازهای فوری. دلم میخواد میشد ازش شبیه کامپیوتر درستی استفاده کنم تا همه جا میبردمش و، … من نت بوک میخوام! وووویییی پول پول پول پول پول!
بیخیال. اونهمه پول ندارم. چیزی هم که نمیشه نمیشه. ولی این نق رو اینجا اگر نزنم روانم دلدردش میشه. پس همچنان پول میخوام پول میخوام نت بوک میخوام پول میخوام نت تیکر میخوام پول میخوام یک حساب بانکی سودبده میخوام پول میخوام یک درآمد کلفتتر میخوام پول میخوام مایه تیله واسه ولخرجی هام میخوام پول میخوام پول حسابی میخوام پول میخوام دلار میخوام پول میخوام سکه نمیخوام فروشش دردسر داره پول میخوام پول میخوام پول میخوام پول میخوام پول میخوام پول میخوام پول میخوام پول میخوام . . .
هی! خدا! شکرت! بله همچنان پول میخوام ولی اگر هم ندادی همچنان شکرت. این نق ها هم جدی هستن ولی به حساب نق نذارشون، لطفا! با خودت شوخی نکنم که نمیشه. من واقعا پول میخوام و اگر بدی بدجوری حالش رو میبرم. ولی اگر هم ندی شکرت. من حالا هم جزو ثروتمندهام. فقط یک مشکل کوچولو دارم. اینکه پول زیاد ندارم. خب با اینهمه ثروت این خیلی هم به چشم نمیاد. من دنیای کوچیک شخصیم رو دارم. خونوادم. سقف بالای سرم. این4دیواری امنی که میدونم اون هم منو دوست داره. شغلم. گیریم که خیلی عشق نمیکنم باهاش ولی کیه که این دوره با شغلش عشق کنه! درسهام هم که اگر همین مدلی پیش بره میشه بگم1کوچولو میتونه سبکتر باشه البته اگر مثل آدم بخونمشون و ول نگردم مثل الان. اوه خدایا درسم! وای درسم عصری سینما محله فیلم داره من درس دارم وووییی خدایاااا من رفتم درس بخونم!
صبحِ باروطیِ من.
2شنبه صبح. پیش از رفتن. تا حالا دم صبح به جای صبحانه باروط خوردی؟ من خوردم. سریع هم اثر کرد. بدجوری منفجر شدم. هنوز هم انفجار داره اطرافم رو تکون میده. بیچاره کیبوردم! اوه نه. نه نه نه این درست نیست کیبوردم تقصیری نداره. آروم آرومتر آرومتر آرومتر! آهان حالا بهتر شد. بهتر هم، نمیدونم به نظرم بشه ولی نه به این زودی!
میدونی؟ بد نیست خیلی جدی با خودم گفتمان داشته باشم. شاید واقعا تجدید نظر لازمم در خیلی موارد. آدمها باید تا جایی که به کسی ضرر نرسه مدلی پیش برن که هم دلیل آرامش خودشون باشن هم اطرافشون. اگر جز این باشه پس1جای مسیر عوضیه باید برگردن درستش کنن.
مدرسه رو ابدا دوست ندارم ولی به نظرم بد نیست که به خصوص امروز صبح لازمه از خونه برم بیرون. اگر امروز اینجا حبس بمونم قطعا1کاری دست خودم میدم. یا1چیزی رو داغون میکنم یا خودم رو. برو برگرد هم نداره. شکر خدا که باید برم سر کار. و درس. اوه باید امروز صبحی1خورده میخوندم ولی،
بد نیست از این لحظه به خودم تکلیف کنم که دیگه اصل حواسم روی درسم باشه. اینجوری نه کسی رو حرص میدم نه چیزی زورش میرسه اذیتم کنه. خدایا چه قدر من بد خستم این لحظه!
کاش بچه ها جای فردا امروز هنر داشتن من میتونستم درس بخونم! کاش میشد جای مدرسه مقصد بهتری داشتم! کاش، کاش امروز من با انفجار شروع نمیشد! کاش، بیخیال. کاش من بلند شم آماده بشم دیرم نشه!
نمیدونم متنهای درسها در این3هفته ساده تر بودن یا من1درصد کوچولو مغزم واسه فهم مطلب داره بازتر میشه. میترسم بگم دوباره همه چیز خراب بشه ولی بیخیال گفتم دیگه! بلد نیستم توضیحش بدم حس میکنم مغز من مثلا شبیه1دیوار جلوی فهم1چیز جدید مانع داره بعدش اون چیز جدید واسه اینکه شروع کنه داخل مخم بشینه هی این دیواره رو فشار میده اونقدر میخوره که عاقبت1دفعه دیواره وا میده و میریزه بعدش میبینم که عه چه راحت دارم اون چیزه رو میفهمم! زمانی که شنا یاد میگرفتم همین مدلی بودم. هرچی زور میزدم نمیشد و عاقبت1دفعه شد! سر لغت زبان حفظ کردن هم همینطوری بودم. زمان شروعم بود. هرچی اون معنیها و توضیحاتش رو میخوندم نمیفهمیدم همه یادم میرفت کلافه شده بودم خدایا واسه چی من نمیفهمم پس چه مدلی بلدشون بشم؟ یادمه1شبی جایی مهمون بودیم من کانون بودم گفتن باش میاییم برت میداریم میریم. شب شده بود کلاسم تموم شد منتظر شدم اومدن برم داشتن رفتیم مهمونی من اخموی لغتهام بودم که1دفعه حس کردم دیواره وا داد و وای بلد نیستم توضیحش بدم خنده داره میدونم ولی به خدا حسش همین مدلیه. یک دفعه انگار حس کردم مدل فهمیدنم باید چه شکلی باشه مادرم اونجا نشسته بود هی میگفت چیته واسه چی اخم کردی1دفعه پریدم گفتم نه نه هیچ چیم نیست ایول فهمیدمش. بنده خدا مادرم مونده بود من باز کجای مخم اتصالی کرد که بهش گفتم هیچ چی هیچ چی نشده من سر فهمیدن لغت زبان هام گیر داشتم الان1دفعه دیوارم ریخت الان میدونم چه مدلی بفهممشون. مادرم حتی اگر نگرفت من چی گفتم ولی اولا چون مربوط به زبان بود و مثبت هم بود از نتیجه رضایت داشت دوما اخم های من داخل مهمونی باز شدن و این هم سبب خجسته احوالی بود و در هر حال دیوونگی من در برابر این2تا مثبت قابل تحمل جلوه کرد.
من عالم لغت زبان نشدم ولی بلد شدم چه مدلی بخونمشون. حالا منتظرم و تلاش میکنم واسه به خاطر سپردن متنها هم همین مدلی بشم که نمیدونم این به خاطر سادگی متنهاست یا دیوارم داره وا میده چون اگر واقعا حواسم رو جمع کنم انگار سرعتم داره مورچه ای میره بالا. دیشب خوب شروع کردم ولی وسطش نکبت خورد بهش و در نتیجه کلی از درسهایی که باید دیشب میخوندم موند واسه امروز و واااااااااااااااایییییییییییی خدا! حالا از مدرسه که اومدم، … اوه! یا خدا7گذشت دیییرم شد! باقیش باشه واسه بعد من رفتم بعدا میام ووووییییی بعدا میام بعدا میام من رفتم دیرم شد من رفتم!
شاید تجدید نظر لازمم.
1شنبه شب. درس. مثل همیشه. شاید لازم باشه من با درسهام آشتی کنم. ازش حس خشم داشتم. گاهی حتی نفرت. چون حس کردم زمانم و زندگیم و علایقم و وجودم رو خورده. شاید زندگی من همین باشه. به هر دلیلی، موجه یا ناموجه، شاید این راهیه که باید ادامه بدم. اینکه هی درس بخونم و هی درس بخونم گیریم که موافقش نباشم. مگه با همه چیز عمرم موافق بودم؟ این هم یکیش. شاید واقعا تقدیر من این باشه و راهم همینه.
جراحتهای جسمم دارن جمع و جور میشن. شکر خدا نه ترک خوردم نه لبپر شدم. به خیر گذشت ولی عجب به خیر گذشت!
همچنان در هوایی فوق انجماد که با هر فوتی انفجارهای یخی داخلش تماشا میکنم شناورم. تا کی باشه که بتونم توانم رو جمع کنم واسه1حرکت لعنتی که میدونم چنان بد زخمیم میکنه که بعید میبینم بعدش به این سادگی و به این زودی بتونم جفت و جور بشم. اگر بتونم. ولی این مدلی هم خیلی، … بیخیال. هنوز که نتونستم. شاید1زمانی، … اه بسه!
پایان قصه ای که شروع کردم رو نمیدونم چه مدلی جمعش کنم. گاهی حس میکنم پایانش رو بلدم گاهی حس میکنم بلد نیستم. دیروز حس میکردم نمیدونم و الان این لحظه به نظرم میاد پایانش رو بلدم. اوه چه هوا باید کلمه بغل هم بچیینم تا برسم به اونجا! اوه خدا!
مهتاب6رو هنوز جمعش نکردم. وای خدا رسید چی بنویسم؟
بینامها میخوان چیزخورم کنن. فقط مونده این یکی. واقعا که! اینجا نمیگم از کجا فهمیدم که منابع اطلاعاتیم لو نره. اما میگم که دستشون لو رفته چون میدونم اینجا رو میخونن و خب باید بدونن که خودشون رو خسته نکنن. ظهور علائم شبه کرونا در1کسی حسابی همه رو ترسوند و خودمونیم من داشتم یواشکی سکته میزدم. چیزی نگفتم اتفاقا اطمینان خاطر بود که آبشاری به تک تک خطها میفرستادم و شکر خدا کرونایی در کار نبود. این1کسی واقعا نباید گرفتارش بشه خودش هم میدونه و شکر خدا از گذشته هاش خیلی عاقلتر و اهل پرهیزتر شده و کمتر خودش و اطرافش رو سر ناپرهیزیهای خطرناکش به دردسر میندازه. اما هنوز زمانهایی که از دستش در میره تعداد محدودی هستن که زبونشون رو میفهمه. به نظرم من یکیش باشم. خلاصه که فعلا امنه و کرونا بی کرونا. واقعا امیدوارم پیش نیاد.
همچنان دلم1پول به شدت حسابی میخواد. سکوی پرواز تا ارتفاعی که من دلم بخواد. پولی که بتونه تا اون ارتفاع پروازم بده باید خیلی حسابی باشه. کاش داشتم!
کاش مدرسه ها چند روزی مثلا واسه برفی چیزی بسته میشدن! نمیخوام کرونا تعطیلش کنه. عوامل معمولی بی خطر. برف یا هر چیز دیگه که شبیه کرونا نباشه!
سرده اینجا. خدایا آخه واسه چی تو سردت نمیشه بفهمی من سردمه! احتمالا خدا الان میگه به جهنم. میخواستی کور بشی جاده خاکی نمیرفتی که الان عر بزنی سردته که سردته تا جونت زیر1آوار یخ دربیاد تا عبرت بشی واسه هر خری که شبیه خودت خره.
خدایا جدی الان اینجوری میگی بهم؟ خب میشه بعدش که اینجوریهات رو گفتی1هوایی هوام رو داشته باشی من اینهمه سردم نباشه؟ من خریت در جوهرمه من نه خدام نه فرشته من خاکی ام تو که نباید سر به سر من بذاری. من سردمه. خدایا سردمه خدایا سردمه خدایا سردمه!
دیرم میشه. درس. نمیدونم کی باز این اطراف پیدام میشه. خیلی زود یا خیلی دیر. فعلا درس. حس ویرایش نیست شاید بعد از انتشار ویرایش هم کنم نمیدونم. من رفتم.