دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در مرکز جهنم سرد.

4شنبه شب. داخل تیمتاک اما کانال شلوغ. بین بچه ها. وسط صداها و حرفها و خنده ها و قلیونها و، … من و جزوه هام. درس هام. انجماد.
فقط سعی میکنم. سعی میکنم. با آخرین توانم سعی میکنم. به نظرم این شنای لعنتی رو خیلی پیش بردم ولی نه به اندازه کافی. به وسط جهنم سرد رسیدم. درست مرکزش. خدا! خدا! خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
دارم سعی میکنم خودم رو گم کنم وسط شلوغیهای اینجا. سعی میکنم فراموش کنم فراتر از انجماد جهنم سرد رو. سعی میکنم، … سعی میکنم. سعی میکنم. سعی میکنم. سعی میکنم. سعی میکنم. سعی میکنم. سعی میکنم. سعی میکنم. سعی میکنم.
مادرم. اتاق بغلی. کاملا بیدار. درها باز. نمیخوام گریه کنم. نمیخوام. نمیخوام ببارم. نمیخوام. تصور نمیکردم اینهمه دردناک، اینهمه تلخ، اینهمه تلخ، تلخ، تلخ، …
خدایا! من میمیرم. خدایا! کی تموم میشه! کی تموم میشه!
از مرز نیمه شب گذشتیم. وارد5شنبه شدیم. چه بی صدا پیش میریم در زمان. زمان! بابا زمان بیا کمک کن! پس کو اون گرد و غبار معجزه گرت!
اینجا چه شلوغه! میخوام از این کانال بزنم بیرون! خواب. یک چیزی بهم بدید بخوابم. میخوام چنان سنگین بخوابم که رویا هم نبینم. کابوس که جای خود داره. نمیخوام رویا ببینم. نمیخوام. فقط میخوام بخوابم. هیچ چی حس نکنم فقط بخوابم. سردم نباشه فقط بخوابم. دردم نیاد فقط بخوابم. از هقهق بیدار نشم فقط بخوابم. ای خدا! خدا یک چیزی بهم بدید بخوابم. به خدا میمیرم یک چیزی بدید من بخوابم. خدایا! دارم میمیرم. باورم نمیشه مگه میشه اینهمه سخت باشه! خدایا دارم میمیرم. میمیرم. به خاطر ثوابش یک چیزی بهم بدید من بخوابم. میمیرم. کی تموم میشه! کی تموم میشه! خدا! آخ خدا کی تموم میشه!
از کانال شلوغ زدم بیرون رادیو بسته. اینجا آرومتره. کاش من هم آرومتر باشم! یک چیزی یک چیزی لازم دارم که بخوابم. اگر از این تونل زنده در رفتم به تنبیه این خاکی که سرم به خودش میبینه خودم رو میکشم. من از چی اینهمه درد دارم؟ مگه چیز عجیبی شده؟ من که میدونستم. خدایا! آخه تو مروتت رو لازم دارم یک چیزی بهم بده خوابم ببره!
امروز یک قصه جدید شروع کردم. قصه کوکو. باید ادامه اش بدم. باید! پایانش رو، … نه. حالا نه. امشب نمیتونم. الان نمیتونم. الان فقط یک چیزی میخوام بخوابم. خدایا کمکم کن! نمیتونم این سیستم رو خاموش کنم. سکوت امشب سکته ام میده. باید یک چیزی باشه که شنیدنش کمک کنه. باید باشه. کارتون تکراری. تکراری خیالی نیست فقط ذهنم رو جذب کنه بلکه امشب سبکتر سپری بشه. و فردا شب. و باقی شبهایی که باید تا انتهای جهنم سرد این مدلی واسه من سپری بشن. خدایا کی تموم میشه! کی تموم میشه!
بدجوری سردمه. بدجوری منجمدم. بدجوری زده به سرم. بدجوری لازم دارم که، … خدایا کمکم کن! آخه من واسه چی اینطوری شدم؟ چی شد که رسیدم به امشب؟ مگه مرده بودم که اجازه اش رو دادم؟
میخوام بخوابم. یک چیزی کاش یک چیز سنگین داشتم که اثر کنه من بخوابم. این موزیکه چه اعصاب خورد کنه. میرم صداش رو میبندم ولی بعدش باید یک چیزی که کمک کنه پیدا کنم بخونه. خدایا کمکم کن!
این فوق مزخرف رو چیکارش کنم. بزنمش اینجا؟ پاکش کنم؟ رمزیش کنم؟ پاکش کنم؟ بزنمش اینجا؟ پاکش کنم؟ بسه دیگه نمیخوام بنویسم. دیگه نمیتونم. سردمه. دیگه نمیتونم. میخوام بخوابم. کاش اینهمه سردم نبود! کاش اینهمه سرد نبود! میخوام بخوابم. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه بارونی میاد!

بعد از ظهر4شنبه. سکوت و هوای سرد و بارون پشت پنجره و من که تازه همین لحظه خزیدم زیر پتو و کیبورد به بغل دارم چیز مینویسم. به شدت خستم. سرده اینجا. وای پتو! آخیش!
آخ جان فردا مدرسه نیست. خدایا آخر هفته ها رو طولش بده دیگه!
جهنم سرد من همچنان با قدرت تمام فعاله که از شدت انجماد خاکسترم رو به باد بده و من واقعا نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم و نپاشم. یا ترک کنم، یا قوی بشم، یا به انتهای این راه منجمد برسم. خدایا کاش1کمکی میکردی!
هنوز واسه مهتاب6هیچ چی ننوشتم. خدایا حسم یخ زده چی بنویسم!
امروز صبحی پیش از مدرسه احمد رو بعد از مدتها داخل تیمتاک دیدم. خندیدیم. شبیه اون وقتها. دلم تنگ شده واسه دیروزهای تیمتاک. واسه دیروزهای محله ی خاکیمون. الان اونجا یک مجموعه بزرگه که من نمیتونم آشناهام رو داخلش پیدا کنم. آشنا؟ مگه من داشتم؟ بیخیال.
زوج جوان رو به نظرم هوایی کردم. در مورد سفر شوخی میکردیم که شوخی شوخی جدی شد البته به حرف و فهمیدم چه هوا3تاییمون دلمون میخواد بشه که بشه. خب به نظرم، … ولی خدا رو چه دیدی شاید زد و شد. کی میدونه تابستون آسمون بالای سر ما چندتا خورشید واسمون داره!
از شدت انجماد دارم به مرحله ی خاکستری میرسم. از جهنم سرد نمیتونم انتظار داشته باشم که منجمدم نکنه. دیگه از هیچ چی و هیچ کسی هیچ انتظاری نمیشه داشته باشم. خدایا! خدایا کمکم کن!
چند وقت پیش چیزی دیدم که واقعا اهمیتی نداشت ولی از جایی دیدم که انتظارش رو به شدت نداشتم و به شدت غافلگیر شدم. اونقدر شدید غافلگیر شدم که هنوز نمیتونم گرمی واژه هام به عامل این عبرت رو دوباره پیدا کنم. ولی واسه چی باید تلاش کنم که پیدا بشن؟ درست گفتی مهشید. واژه ها حرمت دارن. دیگه در مقابل هیچ مجسمه ای به سجده نمیندازمشون.
سجده رو بیخیال ولی کاش میشد من چند لحظه از این ایستادنه مرخصی بخوام و، …
چه هوا خستم! بد نیست چشم هام روی هم باشن و دست هام ننویسن و کاش میشد ذهنم هم آروم بگیره و اینهمه بیش فعال نباشه! نمیخوام فکر کنم خدایا نمیخوام!
همچنان داخل تیمتاک. کانال بسته ی رادیو. خوابم میاد. چه بارونی میباره اون بیرون! روز20!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی سرد و کمی درد و کمی درس و خلاصه امشب.

2شنبه شب. خوابم میاد. باید1خورده دیگه درس بخونم که فردا داستانم سبکتر باشه. دست و پام درد میکنن. حتما حسابی کبود شدم کاش فعلا پیش نیاد کسی ببینه! مادرم! اوه خدا! جدی بدجوری بد ولو شدم اولش حس کردم دل و روده هام جر خوردن. دردش شدید بود اول پیچید داخل دستم و پام بعدش چرخید و شبیه مثلا جریان آب یا باد پخش شد داخل دنده هام و انگار رفت توی دلم و چرخ زد و نفسم رو کشید. هنوز قشنگ مدل دردش رو خاطرم هست. آخه1کسی نیست به من بگه روانی داری میبینی سخته خب مگه مجبوری؟ آره مجبورم. من باید خودم رو پس بگیرم ولی بدجوری سخته. سختتر از دفعه اول. اون دفعه من جوونتر بودم. آماده تر بودم. جسمم سبکتر و ورزیده تر بود. راهنما هم داشتم. این دفعه کلی ازش گذشته. من4سال کلا هیچ مثبت جسمانی نداشتم. منفی هم داشتم. به شدت عقبنشینی کردم. سنگینتر هم شدم. این تردمیل خر عجب زمانی داغون شد. بدون تحرک پایین میام ولی اثراتش قشنگ ظاهر میشه و زمینگیرم میکنه. از گرسنگی نمی افتم ولی این لعنتی جسمم رو از تک و تا میندازه. حالا دیگه به جوونی و آمادگی گذشته نیستم. و از همه مهمتر، حالا تکی دارم میرم. بدون راهنما. کاش راهنمای من، کجایی راهنمای من! فقط خوده خدا میدونه که چه هوا لازمت دارم! آخ که اگر اینجا بودی! اگر بودی!
آی آی آی این درد واسه چی عوض اینکه کمتر بشه زیاد میشه؟ انگار امشب که هوا سردتر شده این بیشتر داره فشار میاره. البته این روزها هم دما خیلی بالا نبود ولی بد هم نبود امشب اینجا واقعا سرده و جدی نکنه دنده هام نفله شدن این واقعا درد میکنه! پیش از اینکه بیام اینجا سعی کردم آروم معاینه کنم ببینم چی شدم. دستم بهش خورده نخورده دادم رفت هوا. واقعا نمیتونم دستکاریش کنم. من نق زیاد میزنم ولی از درد آخ و واخ نمیکنم. اگر پای تحمل جدی بیاد وسط همه اطرافم میگن که تحملم بدجوری بالاست. مادرم میگه از نوزادیم دردم رو میخوردم. الان هم اگر اینجا مخاطب مستقیم داشتم اینهمه توضیح نمیدادم. اینجا هنوز امنه. اینجا میتونم نق بزنم از هر چیز. خب باشه تقریبا هر چیز. و خب بعضی از این چیزها رو با جمله های باطلی که فقط خودم ازشون سرم میشه نق میزنم. اصل این که نق رو میزنم و سبک میشم. و الان، خدایا بدجوری درد دارم. شونه ام. دستم. پام. دنده هام. انگار از داخل دنده هام تیر میکشن. به جانه خودم درد میکنن خب یعنی چی الان من چیکار کنم این درده بره؟ آخ رو میگم درد هم دارم ولی درست که بشم باز انجامش میدم. ول کنش نیستم. من بخشهای از دست رفته و پاشیده ی خودم رو میخوام! میخوامشون! هر چندتا بخشی که بتونم پس بگیرم رو میخوام! آخ الان فقط میخوام این درد بره. انگار از داخل دنده هام رو تراش میدن با1چیز نازک. بد ضربه ای بود. آخه چی شد! واسه چی ول شدم! من که میدونستم باید حواسم رو مستقیم بتابونم به مقابل پس چی شد که ولش کردم!؟
خب بسه دیگه. صد سال هم که بگم چیزی عوض نمیشه. صد دفعه دیگه هم تکرار بشه من هم که عوض نمیشم. باز درست شده نشده میرم غلطکاری. ولی خدایا میشه این درده رو ببری؟ نفسم سریالی بالا میاد خب این چه وضعشه!
بیخیال. خوب میشم. ولی این لعنتی باید حل بشه. با اضافه وزنم گیر دارم. این اگر نیاد پایین نمیدونم چند دفعه دیگه باید این مدلی بلا سرم بیاد. آخ دستم! اگر سبکتر بودم سریعتر میتونستم بجنبم و سبکتر فرود بیام. اصلا گندش بزنن واسه چی حواسم پرت شد اگر خر نمیشدم اصلا نمی افتادم! آخ درد میکنه! تلفن. مادرم.
خب این از این. جمعشون خونه دختر خاله جمع بود. خدا رو شکر! کاش به مادرم زندگی خیلی خوش بگذره! کاش به کل عزیزهای من زندگی خیلی خوش بگذره! کاش به خودم هم، … کاش اینهمه شدید این شبها حس غربت فشارم نمیداد! خدایا من واسه چی اینطوری میشم؟ بدجوری حس میکنم روی خاکت هیچ کجا، … هیچ کجا دقیقا هیچ کجا! خدایا! یعنی هیچ کجا؟ حتی توی بغل خودت؟ مگه میشه؟ آخه واسه چی؟ اه بسه! محض خاطر خدا دیگه بسه! بسه درس دارم نفسم لازمم میشه بسه! میرم آب بخورم میام الان.
خب اومدم. میگم داره دیر میشه. من سر ساعتهای مشخص خودم هم بیدار باشم مخم میخوابه. بد نیست برم1خورده دیگه درس بخونم. شکر خدا متنهای این2هفته که گذشت عجیب سادهتر بودن بگذریم از اینکه من اینها رو هم کلی طولش میدم تا بخونم ولی سادهتر به نظرم میان. کاش بعدی ها هم ساده باشن من بدجوری خستم!
اخبار تلگرام میگه اومیکرون در هفته های آینده اوج میگیره. گندتون بزنن واسه چی ملت رو میترسونید آخه؟ راستی دیکته اش درسته. حسش نیست برم از گوگولی بپرسم. باید برم چندین‌تا چیز بپرسم ازش. یکیش شماره های شاتل و آسیاتک منطقه خودمه. یکیش هم1سری مزخرف دیگه که امشب حسش نیست. دیگه واقعا باید تمومش کنم. فردا کلاس دارم. باقی وراجیهام باشه بعد. فعلا من رفتم تا نمیدونم کی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خیلی سریع و خیلی، …

ظهر2شنبه. تازه از سر کار رسیدم. باید درس بخونم فردا کلاس دارم ولی نمیتونم خودم رو متوقف کنم. نوشتنم میاد. فاصله و نیمفاصله به جهنم من فقط نوشتنم میاد.
اون بیرون داره بارون میباره. هوا سرده ولی از اون سردهایی که دلت میخواد بزنی بیرون و بدون چتر راه بی افتی و زیر بارون بری و بری و بری تا، …
اومدم توی بغل4دیواری امن خونه. باز هم نت خونه قطع شده. شماره این شرکته چند بود فراموش کردم. یادداشت هم کردم ولی به چه عنوانی! خاطرم نیست.
شومینه رو تا آخر بردم. کار درستی نیست سردرد میشم. حالا میرم کمش میکنم فعلا چند لحظه بذار بمونه. سردمه. سردمه! خیلی سردمه! خیلی!
امروز چنان دلم سفر میخواد که خدا میدونه. نه از این سفرهای گردشی. از اون سفرهای طولانی که لازم نیست دیگه برگردی عقب. آخ کاش موقعیتش واسم اونهمه دور از دسترس نمیشد! باز امروز هوایی شدم! بیخیال.
به پیشنهاد قشنگهای مادرم فکر میکنم. از امروز صبح دارم بهش فکر میکنم. امروز صبح بعد از اینهمه صبح و اینهمه شب. در موردشون اینجا گفتم. توضیحشون ندادم فقط گفتم پیشنهادهای قشنگی واسم داشت که دلم نخواست بهش فکر کنم. حالا دلم میخواد. جدی من یک تکون شدید لازم دارم که شبیه اون پرنده کوکوی داخل ساعت جدا کنم خودم رو از تمام، به نظرم عاقبت انجامش میدم. گاهی خیال میکنم همین فردا. ولی گاهی از دستم و از دسترسم در میره و دور میشه. اما میدونم که عاقبت انجامش میدم.
از معمولم تلختر بودم این شبها. هنوز هم تلخم ولی بد نیست دیگه شروع کنم به خوددرمانی. الان زورم نمیرسه باشه واسه بعد. شاید امشب. شاید فردا. شاید هم، … میدونم موقته ولی از هیچ چی بهتره. کاش بتونم سر1چیزهایی بمونم و1دفعه واسه همیشه خودم رو نجات بدم! الان نمیخوام حرفش رو بزنم. زیاد پیش اومده که حرفش رو زدم و فقط حرفش رو زدم. بذار حالا هیچ چی نگم بلکه این سکوت کمک کنه. اگر کنه!
نزدیک بود خودم رو نفله کنم. نه بابا خیال خودکشی نداشتم اتفاقی بود. داشتم، خب داشتم1موارد لازمی رو تمرین میکردم تا درست انجامشون بدم که1دفعه نمیدونم تمرکزم چیش شد و موج برداشت و من هم در نتیجه ی این انحراف موج برداشتم به1طرف و خدا واسه کسی نخواد خیال کردم هم ساعد دست و هم ساق پام در1طرفم جفتی قلم شدن. کل1طرفم از شونه تا نوک پا اول تیر کشید بعدش بی حس شد گفتم این دفعه دیگه به چنگی ملخک حالا بیا جمعش کن. خیلی مسخره بود ولی اون لحظه به جای اینکه از دردم به خودم بپیچم بیشتر وحشت اتفاق بود که داشت اذیتم میکرد. مونده بودم اگر استخون شکونده باشم چه خاکی به سرم کنم. به بقیه بگم چی شدم. شکر خدا به خیر گذشت. فقط درد بود و تونستم جمعش کنم ولی الان به نظرم3روز شده که به شدت کوفته هستم و آخ آخ جدی نزدیک بود نصف بشم خب آخه واسه چی داشتم درست میرفتم این حواس پدرسوخته1لحظه کجا در رفت؟ بیخیال. من که درست بشو نیستم باز هم بلا سرم میاد پس بیشتر از این گفتن نداره.
باید آزمایش کنم ببینم نت وصل شده یا نه. این بیشعور داره حرصم میده. باید شماره رو پیدا کنم. دیگه واقعا تحملش رو ندارم باید تخلیه اش کنم. هرچی میشه بذار بشه. عوضیه کثافت!
خب اگر وصل نشه باید دوباره با نت همراه وصل بشم. طوری نیست میشم فقط کاش، بیخیال کاش وصل بشه! باید وصل بشم و اینو بزنم روی آنتن اینجا بعدش هم بشینم سر درسم. فردا کلاس دارم. دلم میخواد، … نه نمیخواستم در مورد تعطیلی کلاسم بگم. دلم میخواد بتونم، … اه بسه. درس. درسم موند. دیرم میشه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شب به آرامش.

شنبه شب. دیره. خواب بودم. مادرم زنگ زد بلند شدم جواب دادم الان هم تمام سلولهام خوابشون میاد ولی واسه چی من هنوز بیدارم!
نت خونگیم قطع شده. باید زنگ بزنم ببینم واسه تعویض شرکتی که بهم نت میده چی باید کنم. بالای4روزه با همراه میام تیمتاک. خب واسه چی؟ مرض دارم! واسه چی من هر لحظه این، … اه بسه! امشب حس نق شنیدن در این موارد رو ندارم حتی از خودم!
باید بلند شم سوال طرح کنم. یک مشت مزخرف از لای درس های هدیه های آسمان. آسمان مگه این مدلی هدیه بده! برو بابا!
این سیستم کارت به کارت آپ هم باز1چیزی بهش اضافه شده گرفتارمون کرده. باید عضو شاپرک بشیم ولی کد امنیتی داره. حالا من چه مدلی از این کد رد بشم؟ هی! فردا! امشب هیچ کاری نمیشه کنم. خدایا اگر کارت به کارت پیش بیاد گیرم! خب پس کاش پیش نیاد چون نمیتونم انجامش بدم. به همین سادگی.
من الان قاعدتا نباید تیمتاک باشم. با نت همراه فقط داخل کانال بسته. ازش میزنم بیرون و باز واردش میشم. خدایا این چه معامله ای بود باهام کردی واسه چی با1مشت درس مسخره و1ویروس بی افسار جهش یافته ی لعنتی و1نت ایرانی که4تا اسمش رو نبر بالای سرش کنترلش میکنن منو اینجا حبسم کردی؟ حس میکنم زندانی شدم. از خشم میخوام جسمم رو جر بدم و از داخلش بزنم بیرون بعدش با نیروی همون خشم مثل موشک تا آسمون پرتاب بشم بالا اونقدر بالا که دستم به خدا برسه. آخ که اگر برسه!
27دی نزدیک میشه و من این ماه واسه مهتاب6هنوز هیچ چی ننوشتم. وسط این سکون جهان من همین1گیرم مونده باقی حله.
بچه ها داخل تیمتاک میان و میرن. من واقعا باید بزنم بیرون. قطعی نت خونگی میتونه، ول کن. نمیتونه. نه الان.
خدایا خستم مادری خدا عمرت رو حسابی زیاد کنه خستم آخه! بیخیال اون که نمیدونست من خوابم.
فردا باید واسه این کارت به کارت مسخره1راهی پیدا کنم. حتما واسه گذشتن از این کد راه هست. ولی نه الان. این لحظه هیچ کاریش نمیشه کنم. فردا. فردا!
کاش1چیزی بخونه واسم بلکه بخوابم! فایل انگلیسی3شنبه رو زدم دیدم در مورد بوکوحرام و از این موارده تحملم برید. این لحظه حالم از هر چیزی که به این مزخرفات مربوطم کنه به شدت به هم میخوره. تهوع واقعی همراه با تب. تمامش تمام این کثافتکاری که شبیه های من داخل این قبرستون متحرک کثافت گرفتارشیم تقصیر این، …
به نظرم خوابم میاد. بد نیست بخوابم. خدایا چه مدلی آخه! من واقعا، … آخه1کسی نیست بهم بگه تو که نمیتونی بگی الان چه دردیته واسه چی میایی چرت میگی! بیخود1کسی غلط میکنه الان گیر بده به من دلم چرت نویسی میخواد.
بدجوری خستم. از اون خستگیهای مزخرفی که این مدلی در نمیره. بد نیست دیگه ننویسم. خوابم میاد. شب به آرامش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

قصه‌ی ظهر جمعه.

اطراف ظهر جمعه. طبق معمول درس. این دفعه سبکتر از هفته ی پیش ولی اگر لازم نبود بخونم یا تموم شده بود بیشتر حال میکردم. بیخیال. مادرم داخل اون یکی اتاق مشغول هنر و من اینجا در حال شنا وسط کلمات لاتین و زندگی در گذره. جمعه ها رو خیلی نمیپسندم. فرداش شنبه میاد. صبح مدرسه و عصر کلاس و شروع1هفته زیر ماسک و داخل محیط کاری از جنس مدرسه و بچه هایی که دنیای بیناها رو دلشون میخواد و خونواده های دلواپس و فرمهای عجیب غریب اداری و و و و و و یک عالمه و های ناخوشآیند که اصلا خوشم نمیاد. عوضش4شنبه ها خیلی با حالن. صبحش مدرسه ولی بعدش تعطیلی آخر هفته و پشت سرش5شنبه و وای خداجون! آخه واسه چی آخر هفته اینهمه سریع تموم شد؟ لعنتی شبیه بستنی یخی آب میشه. خب وایستا دیگه! حالا باید منتظر بشم تا4شنبه ی بعدی که مگه میادش؟ ووووییییی!
از دست خودم حرصی ام. دلم میخواد خودم رو به شدت تنبیه کنم. در برابر مواردی ضعیفم که نه میشه به کسی بگم نه میشه هیچ غلطی واسه رفعشون کنم. شاید هم بشه یک غلطهایی کنم ولی بدجوری سخته. شبیه اینکه بخوام یک تیر تیز بلند رو از یک جاییم بدون بی حسی بکشم بیرون. تیره هم بدجوری فرو رفته. خدایا دردش تمام موجودیتم رو بی حس میکنه زورم تموم میشه ولو میشم1طرف و عاقبت بیخیالش میشم تا دفعه های بعد. از دست خودم به شدت حرصی ام. من نباید این مدلی گرفتار میشدم. نباید! این خیلی، … دلواپسم. این تیر نمیتونه واسه همیشه اونجا بمونه آخه زندگی که همیشه به یک روال نیست. پیچ بعدی هر لحظه ممکنه برسه و من باید به شدت آماده باشم. آگاه هستم ولی آگاهی تکی بس نیست من واقعا لازمه یک غلطی کنم واسه این، … خدایا کمکم کن!
در هر حال قرار نیست خودم رو در برابر سوژه خواه های اطراف ول کنم. نه خودم رو وا میدم نه فاش میکنم. ولی خدایا! من نباید بی افتم. سر هیچ پیچی. این اصلا، … خدایا کمکم کن!
از دست خودم بد حرصی ام. آخه چی شد که نفهمیدم این سرپایینی کجا میبردم؟ لعنتی! آخ خدایا لعنتی!
بیخیال! من پریسام. از آخرین دفعه ای که شبیه1برگه کاغذ خیس نکبت وا رفتم خیلی گذشته. دیگه اون مدلی دیده نمیشم. فقط خودم، … خدایا به کسی نگیها ولی من، … میترسم از دردش! همیشه از درد کشیدن ترس داشتم و همیشه دردم اومده. الان هم میترسم ولی این، … خدایا خیلی کمک لازمم خیلی. خدایا کمکم کن!
سعی کردم به اطرافم تفهیم کنم نمیخوام از لحظه به لحظه ی احوال بیمارهای دور از خودم که چیزیشون به من مربوط نیست بدونم. خیال هم ندارم به اینکه برم دیدنشون فکر کنم پس لطفا بسه! زمانی که من لازمشون داشتم گیر فکر و دلشون من نبودم. حالا هم دلیلی نمیبینم اونها گیرهای ذهن و روح من باشن. همچنان واسشون دعا میکنم ولی حاضر نیستم خودم رو به خاطرشون به دردسر بندازم. بله من همچین فرد سنگدل و نامهربون و سیاه و بد جوهر و پلیدی هستم. همینه که هست. تمام!
بدجوری دلم1تعطیلی از همه چیز میخواد. درس های خودم و کلاس های مدرسه و همه چیز. کاش داشتم!
آمار کرونا اطرافم رو ترسونده. خب اینکه عجیب نیست. خودم رو هم همین طور. ولی اطرافم کلا از همه چیز نگرانن. خب این هم عجیب نیست. خودم هم همینطور. دلم میخواد میشد خودم رو از این انقباض هر لحظه ی روحی که ثانیه به ثانیه آماده ی پرش و دفاع یا فراره خلاص کنم. هرچی بیشتر از عمرم میگذره بیشتر میفهمم که تمام عمرم هر ثانیه اش در این انقباض گذشته و اعصابم همیشه و همیشه شبیه جسمی که آماده ی عکس العمل منقبضه آماده ی یک پریشونی جدید بوده. خدایا! کاش این مدلی نبود! خب. بیخیال. هست دیگه! بیخیال!
اینترنت خونگیم زده به سرش. جدید نیست. اینجا ایرانه. سرزمین معجزات عقبکی. با نت همراه وصل شدم به سیستم و رفتم داخل تیمتاک گوشه ی کانال رادیو بسته نشستم و درس میخونم. رفت و آمدها رو هم بستم که نخونه کی میاد و کی میره. نمیفهمم پس واسه چی رفتم داخلش؟ اون هم با نت همراه؟ به خدا من1چیزیم میشه! ولی چی! من دقیقا چیم میشه! خدایا من چی شدم؟ دارم پاک از دست خودم به جنون میرسم. من چی شدم؟ چی شدم آخه؟ خدایا! وای خدایا! آخ خدای من!
شلوغش کردم. درست میشه. کرونا که دست برداره خیلی چیزها عوض میشه. تا اون زمان مدرسه ها تعطیل میشن. روزها بلندتر میشن. کلاس هنر باز یا دسترس پذیر میشه. خدا رو چه دیدی شاید تا اون زمان، … از دست این کله ی من که هرچی بزنیش باز هر جا نباید بره میره. خب چیکار کنم خیال که خرج نداره بذار1خورده ببافم دیگه!
مادرم یک نوشته ازم میخواد که هرچی مینویسم به دلم نمیشینه. یک تبلیغ کوچولو. واسه عکس ویلای ارتفاعات. میخواد بفروشدش. نتونستم منصرفش کنم. به نظرم بد نیست دیگه بیخیالش بشم و تماشا کنم هر کاری دلش میخواد کنه. هرچی واسش توضیح میدم انگار هیچ چی نگفتم. خب به قول خودم هر کسی1مدل حالش رو میبره. شاید مادرم هم این مدلی حالش رو ببره. متن. متن عکسش رو باید بنویسم. خدایا چیچی بنویسم که با عکسه جور دربیاد؟ آخه هنوز عکسی نیست باید بهار بشه. متن. ای حس شیطون بیا کمک کن1چیز درست درمون جور کنم بیا دیگه! حس بدجنس! خودکار بدجنس! کلمه های بدجنس!
تیمتاک چه آرومه! ایول! هرچند واسه من که فرقی نمیکنه من داخل کانال بسته هستم. خدا رو شکر اینجا کانال بسته داره. ایول!
خب بسه. زیاد نوشتم. حالا برم درس بخونم دیرم میشه. ساعت12و34دقیقه ظهر جمعه. من رفتم سر درس و گیر و زندگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خواب خوبی نبود ولی دیدمش.

5شنبه بعد از ظهر. باید نت های شنبه و3شنبه رو به بریل بنویسم. خدایا نت تیکر خدایا نت تیکر خدایا نت تیکر.
دیشب یک خواب جفنگ دیدم. صحنه های پریشانش رو چندان خاطرم نیست ولی صحنه ی بدش خودم بودم. خواب دیدم من مردم. با اینکه مرده بودم ولی نمیدونم روحم رفته بود داخل چه مدل جسمی که موقت بین ملت میگشتم. جنازه ام رو گذاشته بودن داخل1اتاق خیلی فسقلی شبیه انباری. این جنازه به حالت نیمه نشسته بود. نمیدونم واسه چی باید میرفتیم از اونجا. و نمیفهمم واسه چی این جنازه رو باید میبردیم و خاکش نمیکردیم. همه به شدت ملتهب بودن و من هم اون جنازه رو میخواستم هم به شدت ازش میترسیدم. گفتیم بریم ببینیمش واقعا خاطرم نیست چی شده بود که اونهمه مخفی و اونهمه عجول بودیم. با1کسی که شبیه برادرم بود رفتیم طرف اون اتاقه. همه جا روشن بود. روز بود. 2یا3تا پله رفتیم بالا تا رسیدیم به اون در. اتاقه تاریک بود ولی در که باز شد نور زد داخلش. من هم میخواستم برم جنازه ام رو ببینم هم به شدت میترسیدم. عاقبت رفتم. در باز شد. نور زد روی جنازه. انگار روشنش کرد. موهاش پخش بود و چهره اش رو به نور بود. داخل خواب انگار میدیدم. کج نیمه نشسته بود. دستش کنارش کج افتاده بود. نفهمیدم چه کرمی به جونم افتاد که دست دراز کردم و دستش رو لمس کردم. آروم با سر انگشت، انگشت کوچیک جنازه رو لمس کردم. سرد و نمناک بود انگار. بعدش1دفعه انگشتش حرکت کرد. آهسته حلقه شد و انگشتم رو گرفت. و1دفعه دستم رو چسبید. اونقدر ترسیده بودم که کم مونده بود توی خواب نفسم دیگه بالا نیاد. میدونستم این جنازه ازم1چیزی میخواد. میخواست روحش رو از اون جسمی که داخلش بودم پس بگیره. به خودم گفتم الانه که بلند شه درگیر بشه باهام. خودم رو از اون چندتا پله پرت کردم پایین. ولی کاریش نمیشد کرد. باید سریع از اون نقطه میرفتیم و جنازه رو هم با خودمون میبردیم و واسه بردنش هم باید از اون داخل میآوردیمش بیرون و از ترس قلبم داشت زدن یادش میرفت و مجبور شدم با بقیه چند دقیقه یا چند ساعت بعد برم کمک کنم اون جنازه رو بغل کنم بیارم بیرون و اون هم1دفعه خیلی ساده و روون حرکت کرد و اصلا خشکی جنازه رو نداشت چون میخواست روحش رو پس بگیره و، … خدایا این چی بود دیدم! هنوز سرما و نمناکی اون انگشت بی حیات که دور انگشتم حلقه شده بود رو میتونم قشنگ حس کنم. واسه چی این جفنگ رو دیدم؟
خوابه خیلی طولانی بود خیلی هم پیچ و خم داشت ولی تمام بالا پایینش خاطرم نیست. فقط التهابش رو خاطرم هست. جنازه ی خودم که اصرار داشت روحش رو پس بگیره رو خاطرم هست. و فرارمون از چیزی که خاطرم نیست چی بود به همراه جنازه ای که واسه من بسیار ترسناک بود ولی باید با خودم و خودمون حملش میکردیم و نمیفهمم واسه چی نمیشد1جایی دفنش کنیم. مهلتش نبود یا امکانش؟ نمیدونم. ولی ترس و التهابی که داخل هوای اطرافمون موج میزد رو یادم نمیره. خدایا به خیر کن من واسه چی همچین چیزی دیدم!
بیخیال. الان من بیدارم. جسمم روحم رو تا زمانی که خدا اجازه بده در تصرفش داره و خیال نداره چیزی رو از جایی پس بگیره و قرار نیست از چیزی فرار کنم و کنیم. خب حله.
نت هام رو برداشتم حالا مونده بریلش کنم و دوباره خوندن و ووووییییییی!
اینجا تنها نیستم. اون اتاق شلوغه و من دوباره بیرون از نت اینجا کنار تخت و درون نت داخل هدفون و داخل تیمتاک سنگر گرفتم. اینترنت از دیروز زده به سرش. پرتم میکنه بیرون. کاش دیگه تمومش کنه! به اطرافم گوش میدم. دلم شنیدنی هایی از جنسی متفاوت میخواد. این آدم های آشنای عزیز از این مدل گفتن ها و گفتنی ها خسته نمیشن. اوه پیام! بذار ببینم کیه!
چیزی نیست تبلیغه. کدهای تخفیف فلان فروشگاه اگر ازشون خرید کنم. خب خرید هم میکنم ولی نه حالا. فعلا چیزی لازمم نیست جز پووووووووووووول! آخ آخ پول پول پول میخوام پول پول پول پول پول پول پول!
باید بپرم چندتا چیز از اینترنت واسه کلاسهای شنبه و3شنبه بردارم. به نظرم متنهای این دفعه آسونتر باشن. کاش فهمیدنشون و بلد شدنشون هم واسه من کمتر زمان ببره! خدایا لطفا!
اخبار اطرافم رو دوست ندارم. بقیه همچنان با دقت بهشون توجه دارن ولی من دیگه حتی1درصد علاقه ای ندارم بهشون. اخبار اطرافم خبرهای خوشی نیستن. واسه من هم جالب نیستن. اخبار اطرافم نمیتونن در دنیای شخصی من چیزی رو عوض کنن پس بذار هرچی میخوان باشن. به جهنم! خلاصه که اخبار اطرافم به من چه!
کسی گفت باید هم رو ببینیم پریسا. زد به جاده خاکی که ای بابا واسه چی قاطی میکنی دلم تنگ شده میخوام ببینمت مگه حتما باید چیزی باشه؟ و من هم که اصلا نفهمیدم1دسته عاقل با طرف صحبت کردن که، … اینها میخوان چی رو بدونن؟ آخه چی باید بگم؟ بابا من چیزیم نیست چیزی هم در اطرافم عوض نشده چیزی هم قرار نیست در آینده ای نزدیک و حتی در آینده ای دور عوض بشه هیچ اتفاقی قرار نیست پیش بیاد هیچ کجای این سیر قرار نیست عوض بشه هیچ چی دقیقا هیچ چی من چیزی ندارم واسه گفتن واسه توضیح دادن واسه اعتراف کردن واسه برملا کردن هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ چی!
مثل اینکه درست میگن واسه چی از جا در میرم حرفش که میشه؟ اه لعنت!
همچنان دلم1خبر خوش میخواد! هیچ راهی نداره آیا؟
میگم که خسته شدم دیگه نمیخوام الان بنویسم بذار اینو بزنم برم1خورده دنبال نخودسیا بگردم هر زمان عشقم کشید باز میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شب به خیر.

4شنبه شب. دیر وقته. چیزی نمونده برسیم به نیمه شب. داخل تیمتاک. آلاچیق با بچه ها. سکوت. هر کسی سرش به کار خودش. خوشم میاد. مادرم داخل اتاق بغلی خوابه. شاید هم بیداره و درگیر گوشی و اخبارش. و من، اینجا در سکوتی که گهگاهی با کلامی از یکیمون ترک برمیداره ولی کامل نمیشکنه، دستم به کیبورد، حواسم به جزوه های شنبه و جدا کردن لغتهای جدید و، هزارتا فکر که توی سرم شبیه1دسته شبپره دارن چرخ میزنن. همین لحظه سکوت اینجا به شدت خط برداشته. اگر تعمیر نشه و کامل بشکنه میزنم بیرون. دلم شکستنش رو نمیخواد. و شبپره های داخل سرم، خیلی زیادن خیلی.
کرونا دوباره داره دورش سریع میشه. خدایا میترسم! کاش میشد قرنطینه ها، … لعنتی!
عروسی که قرار بود برسه داره میرسه. دلم میخواد سریع بیاد. نمیدونم چه حس مسخره ایه من حتی قرار نیست برم. واسه چی باید دلم بخواد که بیاد؟ چه عجیب! خب منم دیگه. عاقل که نیستم. آخجون داره میاد! دلم میخواد این2تا جوون سریعتر برن سر زندگیشون. یکی نیست بگه آخه به تو چه! آقا خب دلم میخواد چیه مگه؟ اصلا خوب میکنم ای بابا!
داخل کلاسم1گل دارم که به شدت در حسرت رنگ و روغن دنیای بیناهاست. خواست این بچه کاملا طبیعیه واسه همین نمیتونم وادارش کنم که از خواسته هاش حرف نزنه. من سعی میکنم از خاطرش ببرم و اون از خاطرش نمیره. دارم اذیت میشم. این بچه معصومانه بدون اینکه بدونه با رو کردنه حسش و هواش و دلش به شدت روحم رو میبره روی شبکه اذیت. اذیت میشم. خدایا آخه این بچه چیزی رو میخواد که حقشه تو هم میدونی آخه پس واسه چی؟ اذیت میشم. بدجوری اذیت میشم. کاش میتونستم خاطرش رو آروم کنم! ای کاش!
به نظرم واسه1کسی1دردسری درست کردم. دلم اذیتش رو نمیخواست. به خاطر خودش بود. دلم گرفت به خاطرش ولی دلم نمیخواست اذیت بشه. کاش اشتباه نکرده باشم!
دلم میخواد به چندتا از این سایتها که کتابهای متنی قشنگ دارن سرک بکشم. نبرد با شیاطین رو دوباره دارم میخونم و خب تمامش رو بلدم. درضمن زیادی دل و روده های تکراری داخلش هست. اه دیگه نمیشه اینجا ادامه بدم.
خب کانالم رو داخل تیمتاک عوض کردم. رفتم کانال بسته. رادیو. من دیگه هرگز شبیه گذشته هام نمیشم. باور شادی‌بخشی نیست ولی واقعیته. کاش، بیخیال.
خوابم میاد. چه خوبه که فردا مدرسه نیست! کاش سریعتر تعطیلات برسه! دلم خلاصی از جو مدرسه رو میخواد. مشکلی اونجا نیست فقط من، مشکل خودمم. کاریش هم نمیشه کنم. کاش تعطیلات سریعتر میرسید!
وارد5شنبه شدیم. کاش شبپره های توی سرم بس کنن! اگر آروم بشن لازم نیست بالای سرم سیستم روشن باشه. خدایا کاش میشد می‌گرفتمشون میکردمشون توی قوطی! واقعا دلم میخواد دسته کم شبها از دستشون خلاص بودم. شبپره های بدجنس!
دلم یک عالمه پول میخواد. ولی جدی! اگر واقعا داشتم، یعنی واقعا گیرهام حل میشدن؟ تمامشون؟ خب تمامشون که نه. ولی بعضی‌هاشون. مثلا نت تیکر و یک نت بوک حسابی واسه خودم. و بعدش هم، اوه اون بعدش رو خخخ. حالا جدی گیریم که پوله رو داشتم اون بعدش هم انجام میشد و خب آیا جدی من واقعا حس خوشبختیم کامل بود؟ خب واقعا چه تفاوتی میکرد جز اینکه من، … اصلا چه فرقی میکنه؟ مگه الان بدون اون بعدش اوضاع چه مدلیه؟ بله موافقم1چیزهایی متفاوته ولی واقعا این تفاوته اینقدر بده؟ خب البته مثبت نیست منفیه ولی چقدر منفی؟ اونقدر که همیشه درگیرش باشم؟ منی که واقعا تا چندی پیش ابدا درگیرش نبودم؟ ولی میدونی؟ با تمام این حرفها دلم یک عالمه پول میخواد. خب پول میخوام خدایا بده دیگه میخوام از این کوفتیها بخرم دستم نفله شد از بس بریل نوشتم خب بده پوله رو چی میشه مگه؟ عجب گیری کردیم ها!
خب فعلا که پولی در کار نیست ولی خودمونیم هرچند میشد همه چیز خیلی بهتر باشه ولی الان هم خیلی بد نیست جز اینکه من توقعم بالاتره. بیخیال. اگر بیشتر طولش بدم از خستگی کلا پاکش میکنم و از زدنش منصرف میشم. پس بذار تمومش کنم و بزنمش بره. ساعت12و31دقیقه نیمه شب. خوابم میاد. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

غیبت یا مرخصی.

صبح1شنبه. نرفتم سر کار. بیماری. خطرناک نیست. کاملا معموله. فقط این دفعه بدجوری نفسم رو گرفت نمیفهمم واسه چی. خدایا ماسک و عینک دارن میکشنم کاش1طوری این وضعیت تموم میشد!
خیلی خیلی یواش دارم از یاد برده هام رو به یاد میارم و البته به شدت سخت. خودم ابدا احتمال نمیدم به زمان اوجم برگردم ولی اونهایی که اونهمه اصرار دارن که حرکتم بدن باورشون نمیشه. کاش درست بگن! به نظرم واسه خاطر خودم هم شده بهتره خودم هم بجنبم تا نظرشون درست دربیاد وگرنه من1چیزهاییم میشه. دنبالش نگرد خخخخ و قصار پشتش نمیذارم این اصلا خنده دار نیست خیلی هم واقعیه اگر موفق نشم نتیجه اصلا اصلا اصلا مثبت نیست.
درس و کلاس همچنان ادامه داره. کلاس های هنرم همچنان واسم دستنیافتنی هستن. و مدرسه زیر ماسک و عینک نفسگیر و به شدت سخت داره پیش میره.
اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، شنیدم حالش خوش نیست. نمیدونم خبرها چقدر درست هستن ولی خبرهای خوشی نیستن. کاری از دستم برنمیاد. واسش دعا میکنم. واقعا میکنم. از ته دل. ولی نرفتم دیدنش. کرونا هست و اونجا شلوغه و به شدت خطرناکه. و درضمن، جز این کرونا و خطرش دیگه هیچ چی نیست. هیچ چی! اگر هم باشه بهتره که در دعا خلاصه بشه و بس. اگر من برم برادرم هم میاد. و به بسیاری دلایل من موافق نیستم که باعث بشم این بنده خدا رو بکشم وسط دردسر. دردسری که هم بزرگه و هم هزارتا سر داره. و مادرم. و خونواده ی برادرم. به هیچ وجه اجازه نمیدم از طرف خودم همچین چیز وحشتناکی تهدیدشون کنه. اون بیمار با حضور من شفا نمیگیره. و من وظایف مهمتری واسه خودم میشناسم. من باید خونوادم رو از خطر حفظ کنم. هر طوری که از دستم برمیاد. کسی میگفت زندگی هر آدمی یک کتابه. کتاب داستانی که میتونه پر از محتوا باشه یا خالی از مفهوم. کتابی که با تولدمون باز میشه و در لحظه ی پایانمون بسته میشه. این کتابهای زنده هر مدلی که نوشته بشن پر از عبرت هستن. عبرتهایی که اگر اهل دیدن و عبرت گرفتن باشیم میتونن در زندگی ما به قدرت یک معجزه انفجار درست کنن.
همچنان منتظر یک خبر خوشم. یک اتفاق مثبت. یک هیجان عمیق که شبیه شوک حس های به خواب رفته ام رو بیدار کنه. مادرم سعی کرد ولی شوک جواب نداد. نمیدونم واسه چی ولی نداد. روانم به جای جذبش پسش زد. سکوت کردم. حس کردم عمیقا دلم نمیخوادش. مادرم گفت روی حرف هام فکر کن. باشه ای گفتم و رفتم پی زندگی معمولی و کسلکننده ی کاغذی درسی کتابیم. حالا هم دلم نمیخوادش. شاید خواهندگی هام لج کردن. شاید خسته باشم. شاید هم زمانش که برسه دلم بخواد. ولی الان دلم نمیخواد. حتی یک درصد.
یک متن به شدت چغر و سخت داخل کلاس زبانم خورده به پستم. باید دیروز حاضرش میکردم. نتونستم. وحشتناکه. باید واسه3شنبه سعی کنم. کاش بتونم حاضرش کنم و ازش رد بشم هیچ خوشم نیومده. خب امروز مدرسه نرفتم. مخم که بیمار نیست پس میشه بشینم سر درسم بلکه واسه3شنبه اوضاع بهتر باشه. ساعت داره میره طرف10صبح و من دیگه نباید طولش بدم. درس. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک تیکه از هرچی.

ظهر2شنبه. مخم کلید شده باید چند لحظه منتظر بشم بلکه قفلش باز بشه! درس. درس. همچنان درس.
امروز نرفتم مدرسه. کانون نمیدونم چیچی جشن یلدا بود باید جای مدرسه میرفتم اونجا. نرفتم. نهایتش غیبته. بذار باشه. اولا درس دارم وقت این خاله بازی ها واسه من نیست، دوما کرونا همه جا هست و زیر اون ماسک و عینک نفله نفسم میگرفت و این وامونده مشخص نبود چه مدت طول میکشید، سوما اون شلوغیهای جفنگ دوباره به سرگیجه میندازنم و من زمان مفت واسه تلف کردن و رفع گیجیهام و خستگی هام ندارم. خلاصه اینکه نرفتم.
اطرافم میگن شاید مدرسه ها رو ببندن. فعلا که هیچ صحبتی ازش نیست. هیچ تصوری ندارم. نه این لحظه. منتظرم. منتظر خیلی چیزها که بعضیهاشون میشن و بعضیهاشون، نمیدونم. یعنی میشن؟ آخه چه مدلی میشه که شدنی باشه من هیچ سرنخی از مثبت شدنش اطرافم نمیبینم. نباید به موارد دیروزی و تقریبا همیشگی متمرکز باشم. ذهنم رو نفله میکنه. نباید.
امروز صبحی از احوال یکی از اقوام آگاه شدم. بچه که بودیم بازی میکردیم. از من کمسالتر بود. دختر کوچولوی بسیار آروم و چیز فهمی بود. بازیهاش همون زمان هم بوی ادراک میدادن. این بچه ازدواج کرد و1پسر داره. همسرش سال98خیلی ناگهانی فوت شد. صبح با پای خودش رفت مغازه سر کار، عصر حالش کمی نافرم شد و رفت دکتر، دکتر داخل بیمارستان گفت چیزیت نیست مرخصی، اون جوون گفت حالم خوش نیست ولی در هر حال مرخص شد، تا دم در بیمارستان که رفت، یا شاید هم تا داخل ماشین و کمی از راه، خاطرم نیست، در هر حال از بیمارستان دور نبود که افتاد، بردنش زیر درمون ولی دیگه فایده نداشت. نتونستن نجاتش بدن. رفت! صبحی با پای خودش از خونه رفت بیرون و شب خاطره شده بود. جنازه اش منتظر بود که دفنش کنن. خبر مثل پتک خورده بود توی سرمون. یادمه. قشنگ یادمه.
امروز صبح شنیدم اون دختر آروم، که حالا1زن جوون بیوه شده، رفته ترکیه واسه انگشتنگاری تا بره کانادا. خواهر شوهر خدا بیامرزش از اونجا داره ساپورتش میکنه که ببردش. خدا خیرش بده! این بچه هر جا که بره زخمش رو با خودش میبره ولی ای کاش جایی که میره بهتر از جایی باشه که تا حالا بوده و ای کاش زندگی باهاش بیشتر راه بیاد. بچه ی متین و خوبیه. حقش نبود این درد. کاش پیش نمیومد واسش! و کاش حالا تقدیر واسش بهترش رو بخواد هرچند احتمالا اگر صاحب جهان هم بشه جای زخمش رو پر نمیکنه ولی بهتر که میتونه بشه! ای کاش بشه! خدایا ای کاش بشه!
از ورود قریب الوقوع کرونای جدید خبر داشتم و بر حسب حساب منطق منتظر ورودش بودم ولی نمیفهمم واسه چی از دیشب که گفتن وارد ایران شده ته دلم انگار1چیزی ریخت پایین. دلواپسم. میترسم. خیلی میترسم. ای کاش محدودیتها، نمیدونم. واقعا نمیدونم. ای کاشهای من چیزی رو عوض نمیکنن ولی، خدا به خیر کنه!
باید درس بخونم. یک سردرد خفیف یواشی داخل سمت چپ سرم داره میخزه. هیچ خوشم نمیاد. کلی درسم مونده.
امشب بخش دوم هات گوش کن یلدای1400و من ترجیح میدم بیشتر درسهام رو خونده باشم. نمیگم تمامش چون بعید به نظر میاد ولی دلم میخواد درس نداشتم. عجب داستانیه میگم این استاد زبانم یلدا نداره؟ درسته که داخل اسکایپیم ولی یعنی دلش یلدا نمیخواد؟ استراحت و جمع خونوادگی و، چی بگم؟ آدمها هر کدوم1دنیای متفاوت از همدیگه هستن. هر کسی1قلمرو جداست واسه خودش. کی میدونه توی قلمرو وجود استاد زبان من چی میگذره! شاید دلش نخواد. شاید هم به پیش بردن کلاسهاش عشق داشته باشه. شاید اصلا امکان گذروندن یلدا به اون شکلی که من تصور میکنم واسش نیست. واسه خودم هم نیست. و با کمال بدجنسی و قدرناشناسی، هیچ بدم نیومده که نیست. نمیدونم چی شدم. کرونا خیلی چیزها رو عوض کرد. من همینطوری هم اجتماعی نبودم. طرفدار خلوت خودم بودم و تنهایی هام رو بغل میکردم. بعدش درسم شروع شد. بعدش اون دیوار کزایی که با سر خوردم بهش. بعدش کرونا اومد و قرنطینه و همچنان من و4دیواری و درس و کرونا. و حالا من کسی شدم که حس میکنم با درجه1های خونواده کوچیکم هم حرفی واسه گفتن ندارم. هنوز همون اندازه بی انتها دوستشون دارم ولی توی خودم. توی دلم. ترجیح میدم سکوتم تا حد امکان اطرافم باقی بمونه. به نظرم دیگه دلم نخواد تغییر کنم. سخته تغییر جهت. حوصله اش رو ندارم. حسش نیست.
استاد زبان من و یلدا و تعطیلاتی که نیست. کی میدونه شاید1دفعه فردا بگه تعطیله. این عادلانه نیست من الان مثل خر دارم میخونم. بیخیال. میخونم دیگه. اوه! نه! الان نمیخونم. این لحظه دارم اینجا چرت و پرت مینویسم! اوخ دیرم شد من رفتم درس بخونم!