دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نرسیده به1شنبه شب.

1شنبه عصر. خدایا ابدا هوام هوای درس خوندن نیست! باید بخونم خداجونم باید بخونم!
دلم میخواد2تا دستم رو بذارم پشت وقایع هل بدم سریعتر بره. میگن کرونا تا بهار شاید بره. روزها بلندتر میشن. کلاس هنرهای من شاید واسم دسترسپذیر بشن. درسهام شاید، … نه! درسهام تموم نمیشن. مدرسه ها ولی به تعطیلات میرسن. زمانم شاید بازتر بشه. از فشار ماسک و عینک محافظ شاید خلاص بشم. و1چیزهایی شاید، … خدایا! خدایا عوض نمیشن. اون1چیزهایی عوض نمیشن. خدایا عوض نمیشن! آخه واسه چی؟
بیخیال. چیکارش میشه کرد؟ هر کسی باید داخل لاین خودش بپره. خدایا باورم نمیشه گاهی حس میکنم دارم از درد دیوانه میشم آخه من تمام حواس لعنتیم به لاین نکبت خودم بود به اسم خودت که بود آخه به مجازات کدوم لکه ی لعنتی اجازه دادی که این، …
باز من زده به سرم. باز هوایی ام. هی! گفتم که! بیخیال! اینو نگم چی بگم؟ حتی نمیتونم بگم که اینو هرگز، … بیخیال. بیخیال. بیخیال بیخیال بیخیال بیخیال بیخیال بیخیااااااال!
اوه! مادرم اخبار گوش میده و، کرونا. اومیکرون. ورود به ایران. خطر شیوع در 3یا4هفته ی آینده. هشدار شروع پیک ششم!
همچنان دلم میخواد2تا دستم رو بذارم پشت وقایع هل بدم که سریعتر بره. نمیدونم چیزی که رو به روی ماست چه رنگیه ولی خیلی دلم میخواد از اونی که پشت سر گذاشتم بهتر باشه. واقعیتش، خوشبین بودم1خورده، بیخیال. دسته کم زنده ام. و هنوز خارج از چنگ کرونا. از این لعنتی واقعا میترسم. شبیه فوبیا شده انگار واسم. خواب دیدم گرفتم داشتم سکته میزدم. بلند شدم دیدم نگرفتم. خاطرم جمع شد. خدایا خواهش میکنم اجازه نده بیاد طرف من و خونوادم من واقعا میترسم!
همچنان اخبار در حال پراکنده کردن موارد ترسناکه. خدایا یعنی باز مدرسه ها رو میبندن؟ تازه بچه ها میخوان امتحان بدن. تازه دارن1خورده میرن طرف وضعیت نرمال! آخ خدایاااا!
منو باش! مدرسه که بازه واسه رسیدن تعطیلات دارم خودم رو میکشم محض خاطر1روز تعطیلی بالا پایین میپرم بعدش صحبت قرنطینه که میشه پریشون میشم. خدایی من زبون حس و حالم چیه کسی میفهمه؟ خب. لازم نیست کسی خودش رو خسته کنه من خودم میفهمم خودم هم ترجمه میکنم. بله من تعطیلات رو به شدت میخوام واسه1روز تعطیلی هم20تا شیرجه کوسه ای میزنم. ولی خدایا! من تعطیلات رو به این قیمت نمیخوام. من نمیخوام واسه خاطر این بیماری ترسناک مدرسه ها رو ببندن. بچه ها دوباره بشینن خونه. تعطیلات نامحدود دوباره برگرده. مخصوصا با این مدل جدید که میگن مال بچه هاست. خدایا! خدایا بچه ها! خدایا بچه ها! اگر یکیشون گرفتار بشه! یکی از بچه های من! طاها یا امیر یا بنیامین و اون جوجه کوچولوی من اسرا! خدایا1درصد تصورش بهم حس جنون میده الان جیغ میکشم تو باید مواظب بچه های من باشی! تو باید مواظب همه بچه ها باشی! تصور اذیت شدن بچه ها دیوونه ام میکنه. خدایا نمیتونم تحملش کنم. من عاشق بچه ها نیستم. ترجیح میدم ازشون هرچی دورتر باشم ولی اذیت شدنشون رو نمیتونم تحمل کنم. این بخش از زبون حس و حالم رو دیگه نه میفهمم نه ترجمه میکنم. بلد نیستم. من این چیزها رو نمیدونم فقط، کرونا، بچه ها، خدایا!
باید این چیزها رو از سرم بفرستم بیرون. باید درس بخونم. خدا رو چه دیدی شاید واقعا1دری به نشدها واسم باز شد. آخه از کجا؟ چه جوری؟ اه مثل اینکه امروز مال نوشتن به زبون آدمیزاد نیستم.
امشب باید1پول گنده بپردازم. منتظرم نصفه شب بشه تا بتونم در2بخش پرداختش کنم. آپ و سقف3میلیون تومن. باید1بخشش رو پیش از12شب بفرستم1بخشش رو بعد از12شب. ای بابا! خب ببرید بالا سقف روزانه ی کارت به کارت رو! این هم شد کار؟
این هم بیخیال. کاش خوابم نبره تا انجامش بدم! و کاش بعد از این پرداخت سیر این مسیر سریعتر بشه! حالا که رسیده به آخرش نمیدونم واسه چی اینهمه توقف رو دلم نمیخواد. کاش سریعتر بره! کاش بره!
ساعت6نارگیل داخل تیمتاک! دلم میخواد برم ببینم. درضمن بیخودی زمان تلف کردن هم جز استرسهای فردا عصر هیچ چی نداره واسم. بد نیست بجنبم. این اراجیف نویسی رو تمومش کنم و برم سر کارهایی که باید انجام بدم تا فردا کارم سبکتر پیش بره! خدایا کمکم کن! ساعت5و28دقیقه عصر1شنبه. من رفتم تا نمیدونم کی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در مسیر5شنبه.

5شنبه صبح. مادرم همین الان رفت که بره به ارتفاعات. من باید جزوه های شنبه رو بنویسم. نمیدونم واسه چی این جلسه آخری گیر میکردم. انگار نفس واسه ادامه کم داشتم. شاید هم روحم نفس کم داشته نمیدونم.
دلم1دلیل واسه ذوق کردن میخواد. مثلا1خبر که کیف بده! از جنس، … نمیدونم. بذار ببینم! یک اتفاق عالی! یک پول گنده ی حسابی! خب چقدر گنده؟ پولی که بخواد گرهی از نخ من باز کنه باید چقدر درشت باشه؟ خیلی! خیلی زیاد! خب همچین چیزی که گیر من نمیاد! پس همون اتفاق عالی رو عشقه که در دسترستره. کاش پیش بیاد! دلم بدجوری یک دلیل واسه ذوق کردن میخواد!
استاد میگفت بابا برفی خیلی زود میاد. پروانه منتظر بهار بود و من منتظر بابا برفی! خیلی دلم میخوادش خیلی. دلم میخواد زیر انگشتهام حسش کنم. بذار همه بدونن من عاقل نیستم. دیگه باکم نیست. واقعا نیست. یک زمانی درصدی مواظب بودم الان دیگه نیستم. من در جهانِ دیوونگی های دلچسب و بی ضرر خودم حس میکنم بابا برفی واسم ملموس میشه و از این حس لذت میبرم. بذار تمام جهان اول تعجب کنن، بعدش بخندن، بعدش هم شونه بالا بندازن و برن سراغ یک سوژه دیگه.
خدایا نوشته27آذر رو باید تکمیل کنم! چه مدلی تکمیلش کنم؟ چیزی که باید باشه نیست. خب نباشه! آخه دست من که نیست! حس که از من فرمان نمیبره خب چیکارش کنم؟
بساط آب میوه های96من دوباره تا مدتی جوره. آب میوه دوست دارم. تنبلی اجازه بده بلند میشم میرم سراغش ولی بذار اول درس بخونم. دیرم شده. اگر نجنبم دیرتر هم میشه.
راستی واسه شروع بعدی کدوم یکی رو بفرستم؟ بابا شریف خوبه؟ بدجوری دلم میخواد بابا شریف شبیه بابا برفی بیاد توی دنیای واقعی. خیالی نیست که از جنس کاغذه. خیالی نیست که از لای اون2تا جلد نمیاد بیرون. همین اندازه هم خوبه. که خودش و دنیاش و آبادی بابا شریف و بچه هاش لای2تا جلد پیشم باشن. انگار دستم به دریچه ی ورود به دنیاشون میرسه. همین هم کلی غنیمته. آره بابا شریف خوبه. باید آماده اش کنم تا بفرستمش داخل مسیر. مسیری که احتمالا شبیه این یکی طولانیه ولی شاید هم اونهمه طولانی نباشه. این دفعه من نتیجه رو باور دارم پس شاید اینهمه کند نباشم. در هر حال، فرداها رو کسی ندیده. باید دید. به قول یک، چی اسمش رو بذارم؟ یک دوست؟ یک رفیق؟ یک عزیز؟ یک آشنا؟ یک دشمن بسیار عزیز که نه خودش هرگز فهمید چه دشمنی کرد باهام نه من تا سالها و سالها از تقدیرم؟ این دیگه چیه؟ گوشیم! هان یادآورش رو آزمایش کردم زنگش در اومده اوخ حالا چه مدلی خاموشش کنم؟ من رفتم سراغ درمون گوشیم و درس و باقی موارد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بعد از توفان.

بعد از ظهر1شنبه. خستم. این کسر اکسیژن داره ناکارم میکنه. خدایا باید بلند شم درس بخونم. تمام جونم فحشم میده که بلند نشو ولو بمون. ماسکه نفله! کرونای نفله! آخ خدا!
این روزها، دقیقا این روزها، شبیه کسی هستم که از وسط1قیامت بمب و آتیش1دفعه رسیده باشه به سکوت. همه چیز فرو رفته در سکوت. سکوت شدید بعد از اونهمه صدا. انگار داخل گوشم صدای زنگ آرومی رو میشنوم که اذیت نمیکنه. چه سکوتی! صدایی نمیاد. نه ترق و توروق شعله ای نه غرش ریختن آواری و نه انفجار شیشه ای. فقط سکوت. آخِِِِِِیییش! چه سکوتی! گوشهام، سرم، جای ضربه ها و سوختگی ها و مشت زدنهام تیر میکشن. گزگزی بعد از دریافت التیام روی زخمهایی که وحشتناک درد داشتن. حس گزگز و ضربانی تبآلود ولی در عین حال در حال سرد شدن روی نقطه های درد. التیام، تریاک، هرچی. چه سکوتی!
دلم میخواد موارد جاریه رو هل بدم بره جلو تا بابا برفی همراه آغاز زمستون بیاد پیشم. شدنی نیست. همه چیز که دست ما نیست. بیخیال.
روزهای مدرسه دارن سختتر و سختتر میشن. ماسک انگار ذره ذره داره جونم رو میکشه. هر روز سختتر میشه یا من ضعیفتر میشم. جسمم با کسر اکسیژن میجنگه. امروز دم ظهر حس کردم1ساعت دیگه اگر طول بکشه دچار تشنج تنفسی میشم. نمیدونم به نظرم اسمش1چیزی شبیه این باشه. همون مدلی که اگر هوا نباشه دیگه حرکاتت دست خودت نیست. در میزنن. مادرم.
خب حله. مادرم اون طرف مشغوله با گوشی. چایی دم کردم منتظرم آماده بشه. و من اینجام. و همچنان چه سکوتی!
به موارد ترسناکی در مورد خودم مطمئن میشم که ازشون هم حیرت میکنم هم وحشت. و واقعیتش، خب تا زمانی که فقط در خودم هستن و هستم با خودم حلش میکنم یا نمیکنم و در هر حال پیش میره و کنار میام. ولی واقعیتش، ظاهرا از همه ی نظرها نمیشه مخفی کرد این، خدایا نمیخوام کسی بفهمه! اگر، خدایا میشه این، اوه خدا! اوه خدای من!
تلگرام وحشتناک بد عمل میکنه. کاش مدیر پیامم رو گرفته باشه! گفته بود1چیزی رو بنویسم و اگر نرسیده باشه چی؟ تلگرامه خر!
دلم میخواست میشد بعد از مدرسه1خورده بخوابم. نشد. باید1سری کار انجام میدادم. انجام دادم ولی الان باید درس بخونم. خدایا واسه چی من اینهمه درس دارم آخه! ای کاش این انتها داشت یا دسته کم1خورده سبکتر میشد! گاهی حس میکنم واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم ولی با1شب وقفه ی نصفه نیمه دوباره برمیگردم وسط کتابها و جزوه ها و باز همون استرس و همون نفس زدنها بین شنا کردن در بین محدودیت زمانها و جمله های لاتین و باز همون خستگی و باز همون آرزوی کزایی. خدایا کاش میدونستم انتهاش کجاست یا دسته کم1خورده سبکتر میرفت یا من سریعتر مطلب رو میگرفتم که اینهمه فشار نداشتم!
مادرم اومده و در مورد1همسایه ی قدیمی که دوباره اون بیرون دیدتش واسم گفته. خیلی سن ازش گذشته ولی، خدایا این ملت واسه چی مدلهاشون اینهمه با حاله؟ لابلای عجایب گفتن‌هاش به مادرم گفت هر زمان دخترت رفت خارج خونه اش رو به من اجاره بده اینجا رو دوست دارم. داشتم چایی درست میکردم. شونه هام رو دادم عقب و گفتم به همه دنیا بگو من نمیرم. هیچ جا نمیرم. دیگه نمیخوام برم جایی. من میخوام همینجا بمونم. درست همینجا! خونم رو هم به کسی اجاره نمیدم چون مال خودمه و من میخوام داخلش بمونم واسه تمام عمرم!
مادرم سکوت کرد. به نظرم موافقم نیست. خب کاریش نمیشه کنم. من نمیتونم برم جایی. این رفتنه سرمایه میخواد یا مدرک. جفتش رو من ندارم. پس باید ریسکپذیری بالا داخل وجودم داشته باشم. اون رو هم خونواده ندارن. میترسن واسم. خب، پس دیگه حله. منم و باقی عمرم. و من هیچ خیال ندارم باقی عمرم رو به هوایی که هوای من نیست به گند بکشم. توهم هم زمانی مثبته که بهت عشق و حال بده نه اینکه تباهت کنه. من بیشتر از این واسه رسیدن به پایانی که در انتهای اتوبان من نیست بنزین تلف نمیکنم. در نتیجه این دفتر باطله. مگه اینکه1معجزه ای1ثروت حسابی شوت کنه روی سرم که خب من به این مدل معجزات معتقد نیستم و منتظرش هم نیستم و دنبالش هم نمیگردم چون واسه من نیست. هر کسی مایله خودش بگرده. من خودمم. بذار توی همین لاینی که هستم حالش رو ببرم. تمام!
خلاصه اینکه من خونم رو به اون خانم همسایه قدیم نمیدم خودم لازمش دارم.
کرونا مشخص نیست چیکار داره میکنه. از1طرف میگن همه چی آرومه از اون طرف میگن داره خطرناک میشه. هوم! به من چه! من در هر حال زیر ماسک جون میکنم.
تاریخ عروسی1قطعی شد. و عدم حضور من. رسما میترسم. بیخیال من از همینجا تبریکاتم رو عرض کردم و همچنان عرض خواهم کرد. ساعت20دقیقه به4عصر. صدای استکان میاد و این یعنی مادرم در حال ریختن چاییه. هر لحظه امکانش هست صدام کنه. میترسم از تیمتاک بزنم بیرون این نت عوضی خر بشه دیگه راهم نده. بیخیال. میرم و عاقبت از1دری وارد میشم. دیرم میشه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خزنده و کند و، …

5شنبه عصر. باید جزوه هام رو واسه شنبه بنویسم. بعدش فردا بخونمشون. هفته ی خزنده ای بود و به نظرم هفته ی آینده هم همینطور باشه. خوشم نمیاد. خزنده و کند و، … کم اکسیژن. مادرم اینجا بود. الان تنهام ولی نمیدونم تا کی تنهام. احتمالا طول میکشه. رفته خونه دختر خاله. گفتن منو ببره. نرفتم. کرونا. خب واقعیتش بهانه آوردم. حسش نیست. دلم میخواد بزنم بیرون ولی دلم نمیخواد. بلد نیستم توضیحش بدم. دلم میخواد حسم رو جا بذارم بعدش بزنم بیرون. باید درس بخونم. درس بخونم!
عروسی1نزدیکه. کاش تاریخش عوض نشه! بچه ها قطعا اونجا خواهند بود. من نمیرم. کرونا. چیه! الان چیه! خب کروناست دیگه! هی! من نمیرم. وسط جمعهای شلوغ بدجوری خسته میشم. در خودم نمیبینم خروج از سکوتم رو. ولی عروسی1! خدایا1کاری کن بدجوری خوشبخت بشن! اینو بدجوری میخوام!
خونواده، یعنی مادرم، اصرار داره واسه عید بریم سفر. من خیالم نیست. اگر واقعیتش رو بگم خیلی حسش رو ندارم. اگر بیشتر واقعیتش رو بگم ابدا حسش رو ندارم. هیچ چی دلم نمیخواد جز اینکه بدون استرس وظیفه های یکنواخت بی انتها و روزهای خزنده آروم شبیه بقیه زندگی کنم. شدنی نیست. من متفاوتم. همه چیزم. بهتر نیستم فقط بد متفاوتم. زندگیم. رشدم. خونوادم. خودم. من متفاوتم!
جهنم شخصیم حالا دیگه شعله هاش رو به آسمون نمیرن اما نه سردن نه خاموش و نه کمجون. به جای عمودی بالا رفتن افقی گسترده میشن و تمام وسعت ذهنم رو خاکسترپوش میکنن. درد تاولهاش وحشتناکه ولی از حوار زدن گذشتم. حالا فقط تماشا میکنم. سعی نمیکنم ترمیمش کنم. سعی نمیکنم بگم که درد دارم. سعی نمیکنم هم که مخفیش کنم. فقط تماشا میکنم. فقط تماشا میکنم!
شاید تا عید حس سفرم بهتر بشه. خدایا! پس کی مصلحت میبینی به من آرامش بدی؟ من1زندگی معمولی عادی مسخره شبیه مال بقیه بنده هات دلم میخواد آخه این چیزی نیست واسه چی در تقدیرم ننوشتیش؟ چی بگم! خدایا شکرت! حکمتت رو شکر. شکر!
ناشکر و بدجنس نباشم! اتفاقهای مثبت هم بود. استاد پیام داد بهم گفت بابا برفی مجوز گرفته. حالا دیگه همه میتونن بشناسنش و حرفهاش رو بشنون و قصهش رو بدونن. بابا برفی رو1جور عجیبی دوست دارم. شبیه پدربزرگ با ارزشی که از هر نظر می ارزید و دلم چه قدر تنگه واسش! کاش زودتر بره داخل کاغذهای لای2تا جلد سخت! میدونم در هر حال بابا برفیِ خودمه ولی دلم میخواد از داخل اینترنت بیاد بیرون. میخوام بغلش کنم. میخوام لمسش کنم. میخوام حسش کنم. بلد نیستم توضیحش بدم. میخوام بین دستهام باشه نه فقط داخل سیستمم. میخوامش. خدایا کاش زودتر دربیاد1جلدش رو میخوام فقط واسه خودم فقط واسه خودم!
البته این وسط1چیزهایی، … نتونستم از شر اون کلید شوک عوضی خلاص بشم. ظاهرا کسی جز خودم خیالش نیست. آخه واسه چی گیرهای منو کسی خیالش نیست؟ من باید اینو حلش میکردم پیش از اینکه، … جدی اگر بابا برفی قرار بود باهام حرف بزنه در این مورد چی بهم میگفت؟ باهام موافق میشد؟ باهام موافق نمیشد؟ کاش این لعنتی این حس لعنتی این منفیه لعنتی نبود تا بیشتر میتونستم بفهمم ورود بابا برفی به دنیای واقعی چه عشقیه واسم!
داخل تیمتاک. کانال باز. بچه ها اومدن. اطرافم اطراف مجازیم شلوغ شده. بذار چند لحظه ننویسم.
خب همچنان در تیمتاک. فضا آرامتره و صدای صفحه خوان رو میشنوم پس میشه که باز اراجیفم رو ادامه بدم. چی میگفتم؟ حسش نیست برگردم اون بالا ببینم پس بیخیالش. ای کاش این سکوت نسبی همچنان باقی بمونه. دلم نمیخواد داخل کانال بسته برم ولی دلم هم شلوغی نمیخواد. گاهی از تماشای رفت و آمدهای اینجا خوشم میاد. گاهی که بهش بیشتر توجه میکنم. این روزها کمتر توجه میکنم. تقریبا به همه چیز. سعی میکنم کمتوجهتر باشم بلکه کمتر بشه اون سوزش خزنده ی لعنتی که نمیدونم تا کی طول میکشه. جدی این شعله ها تا کی میتونن خاکستر تولید کنن؟ تا1هفته؟ تا1ماه؟ تا1سال؟ تا1عمر؟ هی! بیخیال. بیخیال!
تمریناتم دارن بیشتر و بیشتر جواب میدن. البته نتونستم روی کاهش وزنم و باقی موارد1جا تمرکز کنم ولی این یکی داره جواب میده. درصد خطاهام داره میاد پایین و البته بد نیست یادم بمونه که این تعداد کمتر1خورده ویرانیشون بیشتره و خب، خب چیکارش کنم تقصیر من که نیست وقتی اشتباه میره میره دیگه! ای بابا! ولی بدک نیست. میتونم به خودم امیدوارتر باشم. البته به شرط کاهش خطاهای احتمالی انحرافی.
واسه تعمیر تردمیلم همچنان کاری نکردم. به نظرم بدجوری زدم خودم رو ناقص کردم. شکر خدا از راه رفتن نیفتادم ولی دردش همچنان هست و اگر1خورده مواظب نباشم واقعا اذیتم میکنه.
استرس آزاردهنده ای که تلاشهام واسه نادیده گرفتنش ناکام مونده رو تف میکنم ولی طعم مزخرفش همچنان باقیه و اذیتم میکنه. کاش میتونستم به1کسی بگم! کسی که بشه باور کنم واقعا میتونه کمک کنه! حیفم میاد که موفقیتهام رو با این کوفتی خط بندازم. دلم میخواد خلاص باشم از دستش ولی، خدایا آخه واسه چی نشد من خارج بشم از داخل این1برگه کاغذ عوضی که کل حالم رو خطخطی میکنه؟
بسه دیگه دیره. از تیمتاک زدم بیرون. باید برگردم، بشینم و نت های شنبه ام رو بنویسم. فردا باید واسه شنبه درس بخونم. تا جایی که من میدونم، یک هفته ی خزنده و کند و یکنواخت دیگه در پیشه. کاش این مدلی، … بیخیال. میشد بدتر از این باشه. خیلی بدتر. خدایا شکرت! من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پیش از کلاس.

بعد از ظهر شنبه. کمتر از1ساعت دیگه کلاس. دفعه آخری رو نخوندم. توانم تموم شد. سردرد. این روزها. این ساعتها. این شبها. درد. درد. جهنم! قلب آتیشی و زنده ی جهنم! زنده، واضح، تاریک، شعله ور. شعله ور!
بخشنامه ی جدید میگه باید آموزش کاملا حضوری بشه. شبیه پیش از کرونا. مادرها وحشت کردن. کرونا بر طبق اخبار جاهای دیگه حسابی موج میزنه و داره دوباره پخش میشه. امروز سعی کردم به مادره آرامش بدم. بهش گفتم سخت نگیر همون ساعت خودت مثل این2ماه که گذشت بچه رو بیار درسش رو میدم ببرش نترس. ترسیده بود. حق داشت. به خدا حق دارن. این وامونده میکشه شوخی هم نداره. احتمالا باید منتظر تغییرات مسخره ی بعدی باشم و باشیم. به جهنم! فعلا هیچ چیزی از این بازی ها چندان خیالم نیست من جهنم شخصی خودم رو دارم. خدایا از هر طرف فشار میاد میگم خدا الان که میدونم تو جواب نمیدی بگم کی؟ خدایا دارم میبُرَم. میترسم یکی از این شبها دستم به چیزی بره که مدتهاست نرفته. انگار خود ابلیس داخل ماجراست چون1در روی نامجاز پیدا کردم در جایی که ابدا انتظارش نمیرفت. از حیرت2دقیقه منگ وایستادم گرفتمش دستم موندم چیکارش کنم. من همه رو جمع کرده بودم فرستاده بودم ناکجا یعنی این از پیش اینجا بوده؟ پس واسه چی دیده نشد اینهمه در نظر و اینهمه مخفی! مگه میشه؟ خلاصه این نفله ی کوچولوی خطرناک اونجا بود من هم نمیدونم روی چه حساب ناحسابی ولش کردم همونجا بمونه. حالا میدونم جاش کجاست و خدایا اگر یکی از این شبها1کوچولو فقط اندازه ی1مرخصی فسقلی، … اه بسه! اه بسه. اه بسههههههههههههههه! خدایا بسه دیگه! شاید1زمانی دیگه خیالی نباشه شاید همین زمان هم دیگه خیالی نیست ولی من نمیخوام به این زودی، … آخ خدایا این چه کثافتیه من نیم ساعت دیگه کلاس دارم بیا الان منو ببین! اه!
هی! بسه! درست میشه. من هر مدل گیر عجیب و مگویی داشتم. هر دفعه هم خیال کردم دیگه آخریشه و دیگه این دفعه بلند نمیشم. ولی هر دفعه بلند شدم و فقط ایرادش این بود که هر دفعه خودم پا شدم از دفعه های پیشم چغرتر بودم. انگار زخمها پینه میبستن و1بخش از روحم رو سفت میکردن. احتمالا از این هم بلند میشم فقط میترسم از خودم. بعد از این1قلم اگر بلند شم نمیدونم چیزی که از خاک پا میشه چه مدل جونوریه. شاید هم این دفعه نتونم و این دیگه واقعا آخریش، … نه! امکان نداره! من درست میشم! قطعا میشم! و اگر خودم تکی درست بشم وای به شبِ هر کسی که بعدش سر راهم باشه و بخواد، …
بیخیال. به جهنم! دیگه بسه!
اون فسقل نامجاز هم بذار بمونه همونجایی که هست. کی میدونه فرداهای من چه مدلی هستن! به هر حال من نمیرم طرفش برش دارم. این روزها، این شبها بدجوری خطرناکه. دستم بهش برسه سخت میتونم دستم رو پایین نگه دارم و، … لعنت!
از پریشب خودم رو با قهوه تلخ خفه کردم و سرم هیچ خوشش نیومد و با دردش بهم ارورهای خطرناک داده. کمتر شده ولی آیی به جانه خودم امروز دیگه قهوه نمیخورم میشه بسه؟ من از سردرد خوشم نمیاد. بهم حس های بسیار نکبتی میده که دلم نمیخوادشون. بهم میگن فوبیای سردرد دارم. شاید هم دارم. فوبیای سردرد. فوبیای بیمارستان. فوبیای، … خیلی چیزها.
دلم1قهوه ساز میخواد. از اون درست درمونهاش. ولی درست درمون یعنی چی؟ مثلا اونی که مجهزه و میشه باهاش هر کوفتی درست کرد؟ خب البته عالیه ولی2تا مشکل هست. اولا قیمتش الان میره در گوش خدا حرف بزنه از بس بالاست، دوما اصولا من با اون مدل قهوه ساز چیکار میشه کنم؟ من که کافهدار نیستم. نهایتش چندتا لیوان قهوه بخوام که اگر2شب زیاده روی کنم شبیه امروز سردردم به بیجا خوردن میندازتم. پس اون مدل فوق مجهز به چه دردم میخوره؟ حالا نه که خیلی از پس قیمتش برمیام فقط مونده کاراییش. ولی با تمام این اراجیف دلم قهوه ساز میخواد. دلم میخواد1درست درمونش رو، یعنی کارآمد واسه خودم رو پیدا کنم و بخرم. داخل دیجیکالا زدم کلی قهوه ساز اومد نمیدونم چی به چی بود فرار کردم. یادش به خیر چه هوا زمان داشتم میرفتم بازار واسه هر چیزی میخواستم بخرم کلی میگشتم کلی روز و شب تحقیق میکردم و عاقبت هم نمیخریدم و حرص بر و بچه ها درمیومد. گاهی هم البته میخریدم و خوش میگذشت. هی! من قهوه ساز میخوام!
کیبورد اکسترنالم همین لحظه از کار افتاد. باقیش رو دارم با کیبورد این سیستم مینویسم. بدک هم نیست میشه ولی نمیتونم بغلش کنم. بعضی کلیدهاش رو هم هنوز وارد نیستم. جاز هم که نیست انویدیا بعضی کلیدهاش، … بابا صفحه خوانمونه. قهوه ساز، کیبورد، صفحه خوان، سردرد، آخ سرم! کلاس زبان، اوه کلاسم! یک ربع دیگه کلاس دارم هنوز اینجام! واااااااااایییی خداجان دیرم شد من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی تغییر از مدل . . .

5شنبه ظهر. نت برداری های شنبه و3شنبه. داخل گروه اداری واتس زدن که از شنبه قراره مدرسه ها برگردن به روال عادی. از8صبح تا12و نیم ظهر و حضور بچه ها شبیه پیش از کرونا4ساعته. شنبه صبح هم جلسه. احتمالا شلوغ میشه خخخ. واقعیتش رو بگم، من استرس گرفتم. زمان درسم کوتاهتر میشه. و توانم کمتر. هر روز4ساعت زیر ماسک و محافظ در حالی که کل ساعتها رو با بچه های همزمان و با حضور4ساعته سر و کله میزنم. خدایا کمکم کن!
شاید بعدش تغییرات دیگه ای هم پیش بیاد که باهاشون ابدا موافق نیستم ولی، چیکار میشه کرد؟ کاره دیگه! دست من که نیست! ولی هنوز استرس دارم. خدایا میترسم توان کم بیارم! نباید اونقدر که تصور میکنم وحشتناک باشه. من جهنم98رو پشت سر گذاشتم. زمانی که کرونا نبود و میرفتم مدرسه و همزمان ترمهای آخر کلاس کانون و ترم های آخر کلاس های ملل و مراحل پیش از آیلتس رو سپری میکردم و، … آخ خداجان! نمیدونستم آخرش این، … اه بسه دیگه بسه! این باید از سرم بره بیرون! باید بره بیرون! باید بره بیرون باید بره باید بره باید بره!
امروز صبحی با مادرم حرف1چیزی شد گفتم خوشم نمیاد واسه تکمیلش هر دفعه به1بینا نیازمند باشم پس از خیرش میگذرم بله میدونم تو هستی ولی منه خر هنوز تصور میکنم1چیزی شاید اون گوشه های تاریک جا مونده باشه که بتونه کمک کنه1چیزهایی عوض بشن واسم هرچند میدونم دیگه چیزی نیست ولی هنوز تصور میکنم شاید باشه و، … دیگه نتونستم ادامه بدم. داشتم خفه میشدم. نباید اجازه میدادم بباره. ندادم. ولی نه میتونستم حرف بزنم، نه نفس بکشم، نه دستم رو بردارم از روی چشم هام که آماده ی انفجار بودن. خدایا من که هواش توی سرم نیست پس واسه چی اینطوری میشم؟ یعنی تصور تغییر در زمان و مدل مدرسه اینجوریم کرده؟ هی! بسه دیگه! چیزی نیست! عادی میشه. درست میشم. این لعنتی هم شبیه همه نشدهای دیگه خب نشد بیخیالش. من هواییش نیستم. من، هواییش نیستم! به جان این بارونه! خدایا! آخه از چی حفظم کردی که بدتر از اینی بود که هر شب دارم تجربه اش میکنم؟ آخه واسه چی اجازه دادی وارد همچین تونل سیاهی بشم؟ یعنی اینهمه مجازات لازم داشتم؟ خدایا قربون مهربونیت برم چه جوری دلت میاد؟
شکر! خدایا شکرت! خدایا حکمتت رو شکر! خدایا شکر! شکرت! شکرت! خدایا شکرت!
ساعت چه سریع داره میره طرف2بعد از ظهر! باید نت برداشتن هام رو تموم کنم. فردا باید بخونمشون. من عملا دیگه صبحها رو نخواهم داشت. خدایا کمکم کن من دلواپسم. واسه درس هام. واسه توانم. واسه همه چیز. خدایا کمکم کن!
خیلی دلم میخواست میشد ذهنم سریعتر درسم رو جذب میکرد! کاش میشد من1خورده زمان کمتری صرف این درس خوندن هام میکردم! نه اینکه بد باشن! فقط دلم1خورده زمان آزاد بیشتری واسه خودم میخواد. درس ها بد نیستن. خب آدم باید1کاری کنه. یکی میره گردش، یکی حال میکنه، من درس میخونم. ولی میگم کاش فقط میشد زمان آزاد و آرامش بیشتر داشتم! مثلا میشد بهتر و سریعتر درسه رو میفهمیدم و ساعتهای کمتری سرش گیر بودم. خدایا کاش میشد! کاش1راهی بود واسش! بیخیال حالا که نیست. اگر نجنبم شنبه از استرس روانیتر از اینی که هستم میشم. برم سریعتر نتها رو بردارم تموم بشه بره. عمری اگر باشه میام باز. فعلا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم نوشتن میخواد.

2شنبه صبح. نرفتم سر کار. خیلی چیزیم نبود فقط نفس. بلند که میشم حس میکنم نفس کشیدنم کمی انگار خیلی نامحسوس متفاوته مخصوصا زمانی که لازم میشه در حالت ایستاده یا حرکت حرف بزنم. کمی هم گیجم. واقعیتش تصور اینکه بالای3ساعت با این اوضاعم زیر ماسک به اون سفتی گرفتار باشم منو میترسونه. اونجا هرچی هم که بشه من ماسک رو کنار نمیزنم چون به سلامت محیطش ابدا مطمئن نیستم و، خلاصه من نرفتم و خیال مادرم جمع شده. بهش نگفتم ولی به شدت حس منگی و سنگینی دارم. این باید دیشب شروع میشد تا امروز طول میکشید واسه چی الان داره شروع میشه؟ ناشکر نباشم این دفعه از دفعه اول واقعا سبکتر گذشته ولی این سنگینی و این گیجی و این، …
نشستم دارم درس میخونم. باید قهوه تلخهام رو دوباره پیدا کنم. اینها اصل نیستن من اصلش رو میخوام.
تلفنی با1حرف میزدم. آدرس1جایی رو داد که شاید قهوه ای که میخوام رو داشته باشه. کاش میشد چیزهای دیگه هم ازش بخوام! نمیشه باید1زمانی بلند شم خودم برم اونجا. شاید تنها. شاید هم با کسی. میگن اینجا خیلی چیزها داره. من دنبال کیمیا هستم. شاید داشته باشن. میگن این مدل جاها کیمیا هم داره. کیمیا! ماده ای که کمک میکنه من کمتر احساس کنم این، …
امروز کمی شدیدتره. نه به شدت5شنبه، که اجازه نمیدم تمرکزم به اونجاها برسه و برسوندم، اما اونقدری هست که مژه هام رو وسط درس خیس کنه. خدایا! این عادلانه نیست. دارم اذیت میشم. خدایا کمکم کن! شاید بد میبینم. شاید اشتباه میکنم. شاید، ولی هر مدلی که پیش بره تقصیر از خودمه. خودم که چشم هام رو بستم و خودم رو رها کردم و اجازه دادم اینهمه گرفتار مخدری بشم که میدونستم دیر یا زود باید ترکش کنم. از خودم بیشتر از اینها توقع داشتم. خیلی بیشتر. خیر سرم من بالای40سال از خدا عمر گرفتم. در محدودترین حال و هوا و زمانم بالای40000تا تجربه از خاک و خاکی ها و قصه ها و جاده ها و امتدادها و پایانها داشتم. یعنی اینهمه دیدن، شنیدن، دونستن، هیچ فایده ای بهم نداد؟ هیچ تقویتی واسه عقلم نشد که الان اینجا وسط جمله های درسم دستمال کنار دستم نباشه؟ اگر نداده که خاک بر سرم! حقمه جونم دربیاد. اگر هم داده که، پس من الان دارم چه غلطی میکنم؟ واسه چی درست نمیشم؟ اصلا من چیمه؟ هی! بیخیال. من هیچ چیم نیست. فقط گیرهای اخیر ضعیفم کردن. بدجوری این سالها سنگین گذشتن و مخصوصا1400با اون مهرش و اون ماجراهاش که استخون سالم واسه روانم باقی نذاشت و الان درگیر اثرات تمام اون فشارهای مسخره و بیخودی ولو شدم اینجا و موجودیت تحریکپذیر هم از حرکت بال خرمگس تب و لرزش میگیره. اینجا هم هنوز زیادی خودمم واسه همین هر چرتی دلم بخواد رو میگم وگرنه، من درست میشم. چند وقت دیگه این هم سپری میشه و اون زمان دیگه به هیچ دلیلی حاضر نیستم، … بیخیال. بسه دیگه. درسم مونده. دلم میخواد باز بنویسم. از خیلی چیزها. نق بزنم. توضیح بدم. تعریف کنم. ایراد بگیرم. تعجب کنم. و بپرسم. دلم میخواد باز بنویسم ولی زمان نیست باید برم سر درسم. دیرم شده. دیرتر هم میشه. اگر نجنبم. این روزها زیاد میام اینجا. باز میام اگر عمری باشه. باقیش باشه واسه همون زمان. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همقدم با ویروسهای تضعیف شده ی کرونا!

1شنبه شب. راستی الان عصره یا شب؟ ساعت6و42دقیقه عصر. نمیدونم به نظرم عصر باشه. هنوز واکسن ضربه ام نکرده. علامت ندارم. یعنی تا الان نداشتم. شاید داره شروع میشه نمیدونم. چون1دفعه وحشتناک انگار گرمم شد. دفعه پیش هم همینطوری شروع شد. البته اون دفعه خخخ وای خدا عجب خخخ. اون دفعه من یادم رفت این واکسنه داستان درست میکنه. اصلا شب که شد یادم رفت واکسن زدم. نمیدونم واسه چی ولی یادم رفت. گرمم که شد با خودم گفتم چه حرارتی1دفعه! بستنی میخوام. خاطرم نیست بستنیه رو خوردم یا نه ولی دیدم آتیش گرفتم. نگو داشتم تب میکردم. منه بوق بلند شدم خودم رو از دست لباسهای سبکم خلاص کردم پنکه دستی رو زدم طرف خودم ولو شدم درست مقابلش و واسه گرما شکلک درآوردم که بیا دیدی حالت رو گرفتم؟ و خدایی به نظرم بیشتر از10دقیقه نکشید که حس کردم داخل سلول به سلولم زلزله شده از بس شدید میلرزیدم. تازه اون زمان یادم اومد که چه خریتی کردم و این اثر اون واکسن دیوونه بوده که داشته شروع میشده و من گند زدم به اوضاع. خلاصه اون شب تا صبح پدرم در اومد و از سر نیمه هشیاری در رفتم اومدم اینجا و کلی اراجیف نوشتم که همچنان موجوده و مایه ی آبروریزی. الان هنوز به دیروقت شب نرسیدیم و من فقط عجیب حس حرارت میکنم ولی عمرا امشب یادم بره که این اعلان جنگ ویروس های تضعیف شده ی جناب کروناست به جسم نصفه نیمه ی من! میگن دفعه ی دوم اونهمه اذیت نداره. کاش درست بگن! اذیت تا این لحظه نداشت فقط، از شما چه پنهون بد خستم. کاش درس نداشتم! به شدت دلم میخواد ولو بشم و بخوابم! بیخیال هنوز تحملم نبریده. شاید آخر شب اوضاع نفله بشه بذار تا رو به راهم درس بخونم. فردا باز فشار این متنهای کوفتی پدرم رو درمیاره. کامل که برداشته نمیشه بذار سبکترش کنم. خدایا کمکم کن! بسه دیگه فعلا برم اگر امشب هم شبیه اون شبی باز هوای اراجیف نویسی های نیمه بیداری در ساعتهای تب زد به سرم میام همینجا مزخرف میگم. درسم موند. فعلا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی عجولانه.

1شنبه ظهر. اومدم خونه. مادرم هم الان میرسه. باید درس بخونم. درس بخونم! امروز نوبت دوز دوم اون واکسن کوفتیه. خدا کنه شبیه دفعه پیش نباشه اون شب واقعا بد بود! تازه صبحش مدرسه باز نبود. امشب باید دلواپس فردا صبح هم باشم اگر اوضاع رو به راه نباشه، هست. رو به راهه. تا جای ممکن غیبت کردن درست نیست. به نظرم به اون بدی نباشه. اگر هم باشه فردا صبح اونقدری درست میشم که بتونم بلند شم برم سر کار. بچه هام خوششون نمیاد. ترجیح میدن غیبت کنم. خودم هم همینطور. البته نه غیبت به شرط بیماری. دلم تعطیلات میخواد. از مدرسه. از کلاس ها و درس های خودم. از پیچ و خمهای تاریک ذهنم. از گیرهای روانم. از همه چیز!
در تلاشم که به درد مسلطتر بشم. سعی میکنم بهش متمرکز نباشم. سخته ولی شدنیه. بهش که تمرکز میکنم نفسم بند میاد ولی از جمعه به این طرف ازم بر اومده که تمرکزم بهش نباشه. کاش بتونم ادامه بدم تا کهنه بشه این، …
هنوز یواشکی هواییِ هوایی میشم که از اولش هم هوای من نبود. زمانهایی که پریدنها رو تماشا میکنم. و زمانهایی که کسی دقیقا توجه پراکنده ام رو به این پریدنها جلب میکنه تا رضایت بدم به بیدار شدن و به امتحان درهای دیگه. نه. دیگه بسه! واسه من دیگه بسه!
استاد میگفت باید در مورد این کتابه حرف بزنیم ولی بچه ها میگفتن ظاهرا بیمار شده و خلاصه هم رو داخل تیمتاک ندیدیم. خدا به خیر کنه! اگر ارشاد ازم قیچی کردن ورق هام رو بخواد ترجیح میدم کلا باطلش کنم ولی تیکه پاره اش نکنم!
ورژن آپدیت شده ی کرونا همه رو ترسونده. البته میگن واکسنها کمک میکنن. کاش کمک کنن. میگن مرگ و میر رو با واکسن میشه آورد پایین ولی من شخصا با کل ماجرا مشکل دارم. پایانش هرچی که باشه من نمیخوام مبتلا بشم. در میزنن. مادرم. برمیگردم.
خب برگشتم. در رو باز کردم، کمی تا قسمتی حرف زدم، در مورد1داستان خوشپایان از1مهاجرت پردردسر مطلب شنیدم، بحث تکراری در مورد زمان واکسن رو بی حوصله رد کردم و الان هم اومدم اینجا. این روزها در کنار تمام مواردی که از سرم گذشته و داره میگذره، در کنار تمام مواردی که درم تغییر کرده، از دست رفته یا داغون و تعمیرلازم شده، حس میکنم اعصابم کلا تعویض میخواد. با فوت مگس به شدت از جا در میرم و بسیار بسیار خارج از حد انتظار حرصی میشم و تا حد مرگ از بحث و چونه زدن و چرخیدن و چرخوندن کلام متنفرم. بدجوری کلافه ام از هر بحث بیخودی. حتی حس تعجب کردن نیست. تعجب از اینکه من چه عوض شدم! پیش از این به شدت صبورتر بودم. حالا نمیتونم به این فکر کنم که بد نیست یادم بمونه که آدمها رو محترم بشمارم و ظاهر بحث رو حفظ کنم. نمیکنم. نه حفظ، نه حیرت. ای کاش بقیه متوجه این داستان بشن و فقط باهام کلکل نکنن. نمیخوام درکم کنن. نمیخوام کمکم کنن. نمیخوام همدل باشن. فقط میخوام اذیتم نکنن. من خستم. خیلی خیلی خسته!
احتمال عروسی1در دیماهی که میاد زیاده. آخ جون! آخه1کسی نیست به من بگه به تو چه! تو که نه عروسی برویی نه اهل مهمونی رفتن خونه عروس دامادی الان واسه چی ذوق میکنی؟ نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم این حس رو دوست دارم. این2تا زندگیشون شروع بشه حس میکنم خیلی چیزها واسشون تغییر میکنه و من این تغییر رو واسه جفتشون دوست دارم. امیدوارم حسم درست باشه! به نظرم این تغییرها واسشون مثبته و کاش واقعا مثبت باشه!
بیرون از این اتاقی که سنگر گرفتم بحثهای معمول روزانه در جریانه. همون موضوعات و همون حرص ها و همون مشکلاتی که هی تکرار میشن و هر دفعه به همون تر و تازگی اولشون دردسر درست میکنن. اگر حالش رو داشتم حتما میخندیدم. حالش رو ندارم. خندم هم نمیاد. فقط میشنوم. گوش هم نمیکنم. فقط میشنوم.
میگن1حشره ی خوشقیافه اومده که بلاهای بدی میتونه سر آدم بیاره. خب این هم یکی دیگه. به جهنم بابا. حس ترسیدن از این یکی دیگه نیست. شاید بعدا باشه ولی فعلا نیست. اینهمه ملت دارن زندگیشون رو میکنن خیالشون به جمع کردن کلکسیون اخبار ترسناک نیست بذار من یکیشون باشم.
دلم1خرید حسابی شبیه زغال سرخ کنی که کم مونده بود از سر عشق و حال به کشتنم بده میخواد. داخل فروشگاه های اینترنتی که ازشون خرید میکنم مدل قهوه تلخی که میخوام نیست. این اگر نایاب بشه باید1جایگزین درست درمون واسش گیر بیارم. ولی ترجیح میدم خودش باشه از جایگزین هاش خوشم نمیاد. کاش گیرم بیاد و البته اینترنتی. دلم نمیخواد کسی بره واسم بخره. خودم. خودم میخوام چیزهایی که خودم میخوام رو تهیه کنم. لعنتی! خودم!
ساعت از12و30دقیقه گذشت. من باید درس بخونم ولی دارم چرت مینویسم! خدایا اصلاح نمیشم. من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روی خط روزمرگی!

بعد از ظهر جمعه. همچنان قصه ی همیشگی درس خوندن های پر از خستگی و استرس واسه کلاس فردا. خدایا کاش میشد مخم کمی سریعتر جذب میکرد و حواسم کمی جمعتر میشد و، خوابم میاد!
امروز تا اینجاش کمی از دیروز آرامتر سپری شد. کاش همینطوری آرام سپری بشه. روانم شبیه عضو به شدت زخمی و دردناکی که گچ و آتل و باند بهش بسته و بعد از درمون به شدت تحریک پذیر و در حال گزگز و ضربان باشه امروز رو گذرونده و خدایا لطفا دیگه تحریک نشه دیروز و پریروز خیلی خیلی سخت گذشت. ولی بعدش چی میشه؟ من کی خلاص میشم از این، … نمیدونم. بیخیال. لحظه رو دریابم که دیرم نشه! درس وای خداجان درس! این بی انتها بودن درس های من داره حالم رو بد میگیره. بیخیال فعلا که داره میگیره. کاریش هم نمیشه کرد. خدایا شکرت!
مادرم داره میاد که امشب باهام بمونه. باید بجنبم تا1زمانی هم واسه مادرم داشته باشم. حتی شده1ساعت. خدایا به شدتی بی وصف احتیاج دارم به تعطیلات. مثلا کاش فردا کلاس نداشتم! کاش1اتفاق خیری خیلی خیلی خیری پیش میومد استاد میگفت شنبه کلاس نیست! از بس1نفس پیش بردم حس گیجی میکنم. شنبه و3شنبه و باز شنبه و این وسط کلی ماجرای متفرقه و صبحها زیر ماسک سر کلاس با بچه های ناآروم و منی که سعی میکنم صبور و مهربان باشم و داستانهای گفتنی و ناگفتنی و اوه خدای من!
خدایا دلم1خبر خوش درست درمون میخواد از اونهایی که درست باشن نه سر کاری. کاش یکی2تا بهم میرسید! فعلا همین اندازه که اوضاع آروم باشه باید شاکر باشم. شاکر هستم ولی خدایا خب چندتا اتفاق مثبت هم بزن تنگش مگه چی میشه؟ خب بده دیگه! خدایا لطفا!
خوابم میاد. از شدتش سرم سنگینی میکنه. نمیشه. زمان نیست. باید درس بخونم. راستی واسه27آذر هم باید1چیزی بنویسم دفعه های پیش همیشه پیشنویس داشتم فقط زمانش که میرسید اصلاحش میکردم الان چیزی ندارم. خدایا کمک کن!
این واکسن هم شده دردسر. پس کی باید بزنم؟ وای کاش شبیه دوز اولش تب و دردسر نداشته باشه اون زمان مدرسه ها بسته بودن الان نمیخوام غیبت کنم.
میگن ورژن آپدیت شده ی کرونا از آفریقا داره میاد که بزنه دنیا رو دوباره درو کنه و اثر مصونیت های حاصله از واکسن ها و موارد متعدد درمانی رو بفرسته به ناکجا. کاش این شایعه باشه! کاش به ایران نرسه! خدایا من واقعا میترسم مدرسه ها رسما باز شدن و ما به حکم الزام و اجبار کاری از قرنطینه ها زدیم بیرون! اگر این وامونده به اینجا برسه ما اون بیرونیم! بقیه رو نمیدونم ولی من به شدت میترسم و همین الانش فقط واسه رفتن به محل کاره که میرم بیرون حتی سوپری سر کوچه هم نمیرم. خریدهام یا قاطی لیست مادره که همیشه خودش اصرار داره جای من همراه خریدهای خودش انجامشون بده یا داخل سبد سفارش آنلاینه که میاد دم در خونم. خلاصه که من بدجوری میترسم. خدایا خودت کمک کن!
باید باقی این متنها رو بخونم! خدایا آسونن فقط جمله هاشون طولانیه و من چه قدر خستم!
سرم کمی سربی شده. هفته ی تاریک دیوونه! ناغافل شبیه موج زد چسبوندم بیخ دیوار. جای حیرت نبود. ولی جای وحشت هست آخه امروز صبحی2تا قهوه تلخ خوردم و حالش رو بردم و الان دارم از ترس سردردی که خیلی خفیف داره اعلام موجودیت میکنه میمیرم. آخه من از کجا میدونستم! کاش شدید نشه. این کمخونی مسخره هم شورش رو درآورده. خیر سرم قد تانکم بعد2زار خون توی اینهمه رگهای پیچ پیچی نباید باشه! این هم شد کار؟ خوب شد دیروز خر نشدم دنبال تفریحات نامجاز نرفتم وگرنه امروز باز جنازه میشدم و این تاریکه نفله این دفعه دیگه رسما خودش میفرستادم قبرستون.
دیروز مادرم1چیزهایی از سفر1آشنا به اون طرف جوب میگفت. هنوز هواییه داستان نافرجام منه. من هم که دیگه معرفتم ته کشیده و در این موارد نه همدلی میکنم نه کمک. حسش نیست خدایا منو ببخش ولی نیست. من میخوام دیگه حرفش نباشه. هیچ حرفی ازش نباشه. چیزی که نشد دیگه نشد. بیشتر از این حاضر نیستم زندگیم رو تلفش کنم فقط ای کاش میشد1راهی واسه کنار اومدن زمانم با درس هام پیدا میکردم! این نفله تمام زمان و توانم رو قورت میده. کاش میشد کمی بیشتر ازش زمان میکشیدم به نفع استراحت و روزمرگی های خودم! خب شاید1راهی باشه ولی الان که نمیشه. این لحظه من حسابی درس دارم و حسابی هم دیرم شده و، اوه! حسابی هم، تشنمه! وای خدا چه تشنمه! میگم1چیزیم هست دارم میمیرم نگو تشنمه! وای خدا آب میخوام! من رفتم!