5شنبه صبح زود. خدایا دلم میخواد بخوابم خستم به خدا خستم. پس واسه چی آخه!
امسال خیلی نزدیک بود اینجا رو تمدیدش نکنم. خدایا شکرت که خر نشدم! فقط واسه همین روزها هم شده شکر که تمدیدش کردم. اگر اینجا ننویسم خاکستر میشم. هیچ چی نشده. هیچ جا خراب نشده. چیزی هم عوض، نه. نشده. نشده! من به سرم زده. چی باید بشه؟ شب و روزها همچنان با همون نظم کهکشانی-باستانیشون در گردشن. کرونا واسه خودش میچرخه. خونواده ی من به همون فرمون همیشگی وسط اتوبانهای زندگی دنبال آدرسی نامحتمل دور راه های چرخون میپیچن. خودم هم که، درس میخونم. سر کار میرم. داخل تیمتاک اگر بتونم کمی بیشتر به کانالهای باز وارد میشم. خلاصه همه چیز شبیه همیشه هست. همه چیزهایی که همه میتونن ببینن. فقط من به سرم زده. خدایا کمک کن درست بشم گاهی مطمئن میشم که1دقیقه بعد سکته میکنم ولو میشم روی زمین! شکر که اینجا هست. حتی اگر قرار بود فقط همین روزهای سال ازش استفاده کنم باز ارزشش رو داشت اونهمه بپردازم واسش. لحظه هایی شبیه الان. اه بسه بابا واقعا که!
دیروز مادرم رسید. شکر خدا اوضاع بد نیست. فقط اون هنوز هواییه مواردیه که من دیگه ولشون کردم. دیروز خواست بگه ولی من موافق شنیدن نبودم. گفت چه ایرادی داره داخل تلگرام صحبت کنی با طرف؟ گفتم من صحبت نمیکنم اگر مایلی خودت صحبت کن من دیگه با هیچ کسی هیچ صحبتی ندارم شرمنده. بعدش هم خاطرم نیست چی گفتم که حرف عوض شد یعنی عوضش کردم. خدایا! این، … آخ خداجان! آخ خدای من!
امروز حسابی درس دارم. واسه شنبه. مثل همیشه. این مدرسه ها هم داستانی شدن. صبح هام رو خورد! طوری نیست امروز باید بجنبم و بنویسم. فردا هم باید بجنبم و بخونم. الان هم نمیشه1چیزی که آرامش بده بشنوم بتونم1خورده دیگه ولو بمونم؟ من واقعا خستم. جسمم واقعا لازم داره از این انقباض دربیاد. من خواب لازم دارم. الان نباید بیدار باشم. اینطوری نفله میشم. شبها. روزها. لحظه ها. خدایا کمکم کن!
بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم.
ترک!
4شنبه بعد از ظهر. مادرم بعد از حوالی1هفته برگشت. درگیر دیوار کردن1ملک پدری بود. شکر خدا این دفعه درست پیش رفت. کاش میشد همه چیز درست پیش میرفت! اونقدر که رضایت داشته باشه! خب! نشد دیگه! دست من که نبود! دست من که نیست!
به شدت درگیرم. درگیر ترک یکی از قویترین مخدرهایی که در تمام عمرم، … دردش وحشتناکه. اصلا تصور نمیکردم اینهمه گرفتار شده باشم. خدایا جدا از نق های معمول این واقعا اذیتم میکنه. اذیتم میکنه ولی به نظرم باید انجامش بدم. باید مخدر رو ترک کنم تا به جایی نرسیدم که مخدر بخواد ترکم کنه. ولی خدایا این واقعا، … بدجوری درد دارم. آستانه ی تحملم داره خورد میشه. خدایا دارم میمیرم. خودت کمک کن!
این روزها جلد شدم. جلدم هم طلایی براقه. با اکلیل های درشت و رنگی. به نظرم جواب بده. البته نه روی خودم! خدایا! بدجوری حس رها شدگی میکنم. انگار از بالای1ارتفاع وحشتناکی1دفعه ولم کردن و سقوط. و سقوط. و سقوط. و تعلیق. … خدایا کمکم کن! آخه چی شد که من نفهمیدم این ارتفاع داره اینطور وحشتناک بالا میره! از خودم حیرت میکنم. من که اینهمه، … خدایا چی شد که ندیدم! نفهمیدم! خدایا اجازه نده اینهمه اذیت بشم! خدایا کمکم کن!
به سرم زده. مادرم اون طرف خوابه. نمیخوام اینطوری ببیندم. خدایا لطفا!
این ریپر دیوونه مشخص نیست کجاهاش گیره که حالم رو گرفته هرچی هم باهاش گفتمان میکنم درست نمیشه. آخجون4شنبه! عاشق ظهرهاش هستم. زمانی که وارد خونه میشم و میدونم تا2روز دیگه نه با بچه ها سر و کار دارم نه با ماسک و عینک محافظ. عوضش عصرهای جمعه با اون حجم استرسآور درس های شنبه و کلاس من! وووووییییی!
میگن کرونا دوباره داره کم و بیش شعله ور میشه. خدایا من میترسم خودت کمک کن!
تیمتاک. یکی از بچه های قدیمی داخل کانال بسته. گفتگوی نوشتاری. چه زمانی بود از صبح تا شب1بند حرف میزدیم! حالا ماهی1دفعه هم وسط بچه ها نمیرم. امروز1خورده رفتم. گفتم که، جلد شدم این روزها. کلی جیغجیغ هم کردم و خندیدم و، … هی! بسه! لطفا! باشه واسه شب! مادرم بیدار میشه و من نمیخوام این، … خدایا!
باید بلند شم به جزوه های شنبه و مرتب کردن برگه های بچه ها برسم. واییی خدا الان نه! میخوام چیز بنویسم و اگر حسش باشه1چیزی واسه اینستام جور کنم. کاش میشد عکس های دلخواهم رو از نت میگرفتم! چندتا دیگه دارم که از بچه ها گرفتم. بذار ببینم چی گیرم میاد! دیگه نمیخوام الان اینجا بنویسم. هرچی میخوام بگم میرسه به جایی که من دلم نمیخواد. شاید بعد باز بیام. من رفتم!
خونه.
ظهر2شنبه. درگیرم. درگیر درس، زندگی، و خودم. ظاهرا هر جا باشم عاقبت مال همین جان. برگشتم خونه! نمیدونم موندگار میشم یا، به نظرم این دفعه محتمله موندگارتر شدنم. من بدجوری خستم. از هر مدل موج که روی آرامش آب بچرخه خستم. تمام روانم درد میکنه. اونقدر درد میکنه که1حرکت شدیدتر از سقوط برگهای پاییزی به شدت آزارم میده. البته بدون هوار. دیگه هوار زدنم هم نمیاد. فقط گاهی1آخ میگم که الان چند روزه شروع کردم به تمرین که اون رو هم نگم. انتظاری ندارم از اطرافم. جز اینکه درد کشیدنهام رو سختترش نکنن. شاید این هم توقع اضافیه نمیدونم. سعی میکنم خودم حلش کنم. کاش بتونم! کاش بشه! بیخیال.
میگفتم برگشتم خونه! اینجا چه سرده مگه من چه مدته که نیستم! داخل تیمتاک روی هوام بذار فرود بیام کانال بسته ی خودم الان برمیگردم. خب حل شد. واقعیتش1کسی جام نشسته بود حال نکردم وارد بشم الان اون بنده خدا رفت من پریدم داخل. بدجنسم میدونم اونجا جای همه میشه ولی من امروز حس و حال سلام علیک نداشتم دلم خواست اگر هم کسی وارد میشه زمانی باشه که من خودم اونجا باشم و خلاصه در زمان حضور کسی جز خودم نرفتم داخل تا، اصلا چه اهمیتی داره! فعلا اونجام. بیا دیگه از این چیزها نگم. حال و هوام درد میکنه. بیخیال. بیخیال. بیخیال!
سرپرست آموزشیمون کرونا گرفت. امروز داخل مدرسه شنیدم. اون بنده خدا توی خونه خودش افتاده حالش هم ظاهرا خوب نیست ولی الان من از چی اینجوری ترسیدم؟ زمانی که شنیدم چنان ترسیدم که درس دادنم یادم رفت. بعدش اومدم خونه و پشت خط به مادرم گفتمش. الان دارم فکر میکنم چه مسخره! خب به اون بنده خدا گفتم که چی؟ مادرم نیست. درگیر دیوار کردن دور1ملک پدریه. واسه خاطرجمعیش همون طوری که میخواد هر زمان از سر کار برمیگردم خونه بهش1زنگ میزنم. این رسم قدیمیه ما3تاست. خیلی چیزها رسم قدیمی ما3تا بودن که دارن از بین میرن و تلاشهای من برای سرپا نگه داشتنشون به هیچ کجا نرسید. احساس به درد نخور بودن میکنم. من نتونستم ستونهای خونواده فصقلیم رو شبیه گذشته سفت نگه دارم. خب تقصیر من که نیست! دلم نمیخواست اینجوری بشه ولی شد. من هرچی تونستم کردم هنوز هم، … به نظرم دیگه خیلی دلم تلاش نخواد. فایده نداره. من هم خدایی بدجوری خستم. ما دور شدیم. هر3تامون قد دنیاها از هم دور شدیم. کرونا بهانه شد که فاصله ها زیاد بشن. حالا اونها دقیقا هیچ چی از من نمیدونن و کی میدونه شاید من هم از اونها! هنوز خیلی عزیزن ولی به شدت بیگانه شدیم. کاش اینجوری نمیشد! بیخیال! شاید زندگی همین باشه! سلامت باشن کافیه واسم. البته کافی نیست ولی چی بگم! من در مورد تمام عزیزهام عاقبت به همینجا رسیدم. که بدونم سلامتن بس باشه واسم. خدایا! حکمتت رو شکر! معترض نیستم ولی به خودت نگم که میترکم. بذار بگم. من معترض نیستم ولی خودمونیم خیلی عادلانه به نظر نمیاد1کسی که من باشم رو این مدلی بی بخش انداختی این گوشه! من به صمیمیت خونواده ی فسقلیم رضایت داشتم و، … چی بگم؟ تو خدایی. وسط این بازیها نمیایی. عقل دادی خودمون حلش کنیم ولی اینها کلا رفتن داخل شب حواسشون نیست آخه من چی باید میکردم که نکردم؟ بیخیال. خدایا شکرت. خدایا شکرت! الباقی عزیزها هم که دیگه جای حرف ندارن. خونواده که بشن عزیزان راه دور تکلیف بقیه هم مشخصه. توقعی نیست از کسی ولی خدایا واقعیتش توقعی بود از تو! کاش1جاهایی قلم تقدیرت باهام1خورده پرجوهرتر حساب میکرد. بر نمیخورد به جایی اگر تو فرمان میدادی و اگر میشد! بیخیال. دلت نخواست. چی بگم! خدایا شکرت!
فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. راستی زغال سرخ کن حامد رو گرفتم. عجب چیز با حالیه! خرید از دیجیکالا. دوباره فعالش کردم. خوش گذشت. جنس رو امتحانش هم کردم اون هم به شدت خوش گذشت و به کسی نگی که2ساعت بعد از اون خوش گذشتن هیچ چی نمونده بود مسافر دیار باقی بشم و نصفه شب از ترس بوی خاک رو هم حس میکردم. آخه1کسی نیست بهم بگه آخه بوق! تو که جرأتش رو نداری واسه چی غلط اضافه میکنی که دم یکی مونده به آخر به بیجا خوردن بی افتی؟ خب نکن دیگه! خدایی شب بسیار بدی بود. تا زمانی که اون حس یادمه دیگه خریت نمیکنم. البته اینکه تا چه زمانی یادم باشه خیلی مهمه. خب چیه! تفریح دلم میخواست! ای بابا! ولی این دستگاهه چیز با حالیه!
دیروز کم درس خوندم. امروز باید بجنبم. فردا کلاس دارم. داخل مدرسه بچه ها امروز زیاد شیطون بودن و من نتونستم یعنی دلم نیومد صدام رو سرشون ببرم بالا. شاد بودن آخه. شیطنتشون از جنس سرخوشی بود. شبیه کبوترهایی که از خوشی آروم ندارن و هی بقبقو میکنن. بقبقوی سرخوشی رو که به خاطر درس و کتاب با داد ساکت نمیکنن! ولی خودم خسته شدم. کلافه شدم. کاش فردا آرومتر باشن! جدی این بنده خدا سرپرسته چی سرش میاد؟ واکسن هم زد به نظرم. کرونا دردسر وحشتناکیه. کاش زودتر دست از سرش برداره. گناه داره این خانمه اذیت میشه. خدایا من از این ویروس به شدت میترسم لطفا هوای همه رو داشته باش اون وسط مواظب من هم باش خدایی بدجوری میترسم ازش!
از دیروز یاکریم های اینجا انگار کم شدن. یا من اشتباه میکنم. کاش چیزیشون نشده باشه! خدایا لطفا مواظبشون باش! باید بلند شم دونه واسشون بپاشم بعدش هم بشینم سر درسم. اگر نجنبم امشب من می مونم و1سری درس های نخونده و1ذهن خواب و1جهان استرس. واییییییی استرس نه! غیر قابل تحمله. این روزها اعصابم شبیه فنری که هر لحظه کشیده شده باشه در حال پاشیدنه خدایا کمک کن امروز این درسه راحت بره توی سرم دیگه واقعا استرس دلم نمیخواد! دیرم میشه. من رفتم!
دلم شب میخواد!
1شنبه شب. صداهای بیرون از پنجره های بسته وارد میشن. از لای درز حصارهایی که مقابلشون سدهای ضعیف ساختن. دلم باز کردن پنجره ها رو میخواد. نمیشه. سرده. دلم شب میخواد. نه از این شبها. شبی که درست درمون شب باشه. نه شکل کابوس. نه همراه بوی دود. شبی که شب باشه. شبی شبیه شب هایی که بچگی هام توی خواب هام میدیدم. یادمه یک شبی بچه بودم. خواب میدیدم شبیه این فیلم های جادویی تخیلی داخل آسمون در حال دنبال کردن یک ماجراییم. خاطرم نیست کی ها بودیم. ولی طرف مقابل داشتیم. دشمن. جنگ و کشتار به سبک تکبال وسط نبود. نبرد به سبک آسمون. بدون خونریزی. شبیه فیلم های بچگی. شبیه ماجراهای بچگی. یادش به خیر بچگی!
یادمه من سوار یک چیز بزرگ دایره بودم. اطرافش نرده داشت و داخلش نشسته بودم. کل ماجرا داخل شب بود. اون دایره شبیه یک چیزی مثل بشقاب چرخ و فلک های قدیمی بود. داشتم پرواز میکردم رو به رو. از دور صدای رجز دشمن رو میشنیدم که میگفت عاقبت به حسابت میرسم دایره! صدای یک مرد بود ولی ازش نمیترسیدم. ترس های اون زمان با ترس های الان خیلی فرق داشتن. از منفی شدن نتیجه ماجرا ترس داشتم ولی هیچ کجای تصورم این وحشت نبود که اون دشمن مثلا میتونه بزنه پرتم کنه پایین. اون زمان، ترس هاش هم معصوم و لطیف بودن. یادش به خیر. شب خوبی توی آسمون بود. کاش تموم نمیشد!
دلم شب میخواد. شبی که شب باشه. بدون دود. بدون کابوس. بدون سردی دیوار، زیر تب تلخ پیشونیم!
نمیدونم الان هوای اون بیرون چه جوریه. تاریکه؟ روشنه؟ بینابینه؟ مدت هاست دیگه نمیدونم. مدت هاست تاریک شدم. دلم تنگ شده واسه تماشا! آخ تماشا! چه عشقی داشت تماشا! کاش اون زمان میدونستم! کاش معنی هشدارها رو میفهمیدم! کاش بیشتر تماشا میکردم! فقط1خورده بیشتر! فقط چندتا نگاه! به زمین، به آسمون، به صبح، به شب، به زندگی! آخ یادش به خیر تماشا! آخ تماشا!
دلم شب میخواد. شبی پاک، نه این شب های الان. دلم فقط شب میخواد. شبی که تاریک بود ولی ترسناک نبود. دلم ستاره، نه نمیخواد. ماه نمیخواد. دیگه دلم مهتاب هم نمیخواد. دلم مهتاب های دیروزم رو میخواد. مهتاب های صاف. شفاف. تابان. قشنگ. گرم. آرام. دلم این شب های سیاه، این ستاره های کاغذی، این مهتاب های سایه دار حالا رو نمیخواد.
دلم شب میخواد!
دلم آسمون میخواد. حتی در رویاهای وهمآلود. حتی در قصه های بچگی، که خوابشون رو میدیدم. چه خوابهای قشنگی میدیدم بچگی! یادش به خیر! دلم خواب میخواد. خوابهایی از جنس زلال معصومیت. با همه چیز و همه چیزش. دلم شب میخواد. شبی که بغلم میکرد. پناهم میداد. خوابم میکرد. خواب میدیدم توی بغلش. حتی خواب آسمون.
دلم آسمون میخواد. دلم، آسمون میخواد! دلم بهشت بابا برفی رو میخواد. میگن سرده. خب باشه. من هم سردم. مگه نه اینکه اطرافم پر شده از خنده های تمسخری که سردیم رو کردن جکشون و میخندن بهم؟ من سردم. به روایت کل منظره های عمرم. بابا برفی! به خدا من سردم. سفید نیستم ولی سردم! سردتر از تمام تگرگ های کابوس های دونه برف های عزیزِ تو! بابا برفی! من سردم! پس کی براتِ ورودم رو میدی؟
دلم یک آسمون میخواد به رنگ آبی ملایم. یک بهشت میخواد به رنگ دل بابا برفی. یک خونه میخواد به صفای دست های اوزیر. آخ اوزیر! آخ اوزیر! مرد کوچیک! خدا میدونه امشب، وسط سیاهی سنگ و سیمان های این واقعیت های نفرین شده چه قدر دلتنگ آرامشت هستم! کجایی اوزیر! یادته چه میترسیدم؟ حالا باورم شده که چیزهای خیلی ترسناکتری هم توی این دنیای بی در و پیکر هست. چیزهایی که حیثیتی واسه شجاعت نذاشتن. خوب شد ندیدی اوزیر! شاید هم ندیده میدونستی. شاید واسه همین اونهمه شجاع بودی. هنوز دلتنگ دست آخری هستم که به هم ندادیم. آخه واسه چی بیدارم نکردی دم رفتنت؟ دلم بدجوری تنگه اوزیر. کاش میشد باز دستم به گرمی دست های کوچیک و آرومت می رسید! میدونستی اوزیر که یک دفعه سفر کردم به سرزمین دیروزت؟ اون شب سرم رو کردم به آسمون. برادرزاده ام رو یادته؟ فهمید. فهمید دلم دنبالت میگشت، هرچند چشم هام نمیدیدن. گفت به نظرت توی کدوم یکی از اون ستاره هاست؟ گفتم اونجا نیست. خیلی بالاتره. خیلی! حالا خودت بگو اوزیر! خونت داخل کدوم ستاره میدرخشه؟ داخل کدوم شعر مهتاب، مهتاب واقعی نه مهتاب های سایه دار این جهان خاکی ما، تو نشستی؟ با کدوم فرشته های سفیدپوش همصحبت شدی؟ چند ده هزارتا دوست دونه برفی پیدا کردی؟ چه قدر چیز دارم بپرسم ازت اوزیر! و چه قدر تو دوری از دست هام! دلتنگی هام! جواب هام! دلم تنگه اوزیر! به اندازه ی فاصله ی بین خودم و خودت. میدونی؟ کم مونده بود ساکن بشم در خونه ی دیروزت. نشد. خدا نخواست. دم آخر، … چی بگم! خدا نخواست. دلم تنگه اوزیر! به وسعت غیبت شب های مهربون، به سیاهی شب های حالا، به عظمت جای خالی مهتاب، به اندازه ی خدا، دلم تنگه اوزیر! خوش به حالت اوزیر! شرط میبندم درست همسایگی بابا برفی خونه داری. میبینی چه مهربونه؟ قصه که میگه از دنیا جدا میشی. راستی! الان که همه اونجا جمعید، دور از توفان، دور از حسرت بهارهای کاغذی اینجا، بابا برفی قصه ی چی رو میگه؟ شاید هم الان تو واسشون قصه میگی. شبیه اون شبی که من یواشکی گریه کردنم رو دروغ گفتم. تو فهمیدی. اومدی دستم رو گرفتی. اون یکی دستت رو هم گذاشتی روی پیشونیم. بعدش واسم قصه گفتی. درست گفتی اون شب دروغ گفتم اوزیر. هم میترسیدم، هم گریه میکردم. درست میگفتی اوزیر. آدم بزرگ ها هم گریه میکنن. آدم بزرگ ها هم میترسن. شبیه بچه ها، زمانی که از آمپول های کوچولو میترسن. درست میگفتی اوزیر. گریه بد نیست. ترس بد نیست. ولی دروغ بده. درست میگفتی اوزیر. من آدم بزرگی بودم که هنوز بزرگ نشده بودم. و باورت میشه؟ هنوز هم بزرگ نشدم. کاش میشد تو باشی اوزیر! کاش میشد حالا اینجا جاهامون عوض میشدن! این دنیا1اوزیر لازم داره. ولی این دنیا هیچ کجاش پریسا لازم نداره. کاش میشد تو باشی اوزیر! شاید میتونستی حتی شده1درجه شب رو پاکتر کنی. سایه های مهتاب رو فراری بدی. ماه رو از این خاکی که بهش نشسته گردگیری کنی. لطافت زمستون رو از سیاهی خزان پس بگیری و بهش پس بدی. رنگهای عید رو دوباره به بی رنگی فروردین بپاشی! کاش میشد تو باشی اوزیر! این دنیا بیماره اوزیر. واسه درمونش1اوزیر لازمه. ولی تو نیستی. عوضش من اینجام. پریسایی که هم گرفتاره، هم خسته شده و هم از اینجا تا خدا دلتنگه. کاش میشد تو باشی اوزیر! کاش میشد!
راستی پدرت رو پیدا کردی؟ اگر پیداش کردی الان چیکار میکنید؟ هنوز خلبانه؟ هنوز پرواز میکنید؟ با اون قطارهای پرنده ی آوازخون؟ عاقبت دستت رسید به سقف آسمون؟ عاقبت لمسش کردی شب رو؟ آخ اوزیر! دلم تنگه اوزیر! کاش شجاع بودم! دلم جرأت پریدن میخواد اوزیر! من خیلی خستم. خیلی خستم اوزیر! اینجا که من هستم، فاصله اش از عرش خیلی زیاده. تو به خدا بگو. بهش بگو اون پایین یک پریسا هست که به اندازه ی کل قصه های بابا برفی دلتنگه. بریده از خستگی. حتی دیگه آخ گفتنش هم نمیاد. بهش بگو اوزیر! به خدای خاک و آسمون بگو اوزیر!
اینجا دیگه جز خاک و دود هیچ چی نیست. شکر که ندیدی! امید و رویا هر2تا رفتن اوزیر. یک شبی از این خاک پرواز کردن و واسه همیشه رفتن. شاید اون ها هم اومدن به سرزمین شماها. از طرف من بهشون بگو خیلی بی معرفتید. کار خوبی نکردید. اینهمه ناغافل. اینهمه بی حرف. اینهمه تاریک. تنها. بدون من!
دیر شده اوزیر. من باید برگردم به دنیای واقعیت. جهانه سنگ و سیمان و پنجره های بسته و شبهای دودزده و درس. فردا باید برم سر کار. امشب باید درس بخونم. زمانم تموم شده اوزیر! من باید برگردم ولی دلم همچنان تنگه. این بارون هنوز جا داره بباره ولی زمان نیست. اوزیر! آخ اوزیر! کاش میشد تو باشی اوزیر! کاش زمان باز هم بود! من هنوز حرف دارم اوزیر! من هنوز گفتنم میاد. هنوز باریدنم میاد. دلم تنگه اوزیر! فقط خدا میدونه چه قدر. بد دردیه دلت تنگ باشه، وسط اینهمه شب. اینهمه خاک. اینهمه سایه های بی مهتاب. بد دردیه این درد. خوب شد نشد که تو بدونی!
میبوسمت اوزیر. چندتا بوسه هم از طرف من هدیه بده به بابا برفی. بهش بگو بابا! پریسای خاک سلام رسوند. بهش بگو پریسا گفت بابا! بابا برفی! باباجون! بابا برفی تو رو خدا! …
این یکی رو دیگه به کسی نمیدم. خستم اوزیر. از همه چیز و از همه چیز بدجوری خستم اوزیر. بدون اصلاح، بدون بازخونی، صاف میفرستمش اینجا بلکه یکی از قاصدک های یواشکی جهانت بیاد بخونه و واست بگه! دیر شده اوزیر. من باید برگردم. واقعیت های سنگی منتظرم هستن. درس و شب و فرداهای خاکستری و روزمرگی های تاریک شبرنگ. باقیش بمونه واسه بعد. باقی همه چیز. شاد باش اوزیر. روی ماه خدا رو از طرف من ببوس.
دلتنگ تو، شب، امید، رویا، آسمون، بابا برفی، و خدا،
پریسا.
دم ظهر جمعه. وسط درس. خدایا باید بجنبم فردا کلاس و صبح مدرسه و همون داستان همیشگی.
وسط شبه فرار نافرجامم دستگیر شدم. با کسی طرفم که دفتر بسته ام رو میخونه. از پشت جلدش میخونه. نمیفهمم چه جوری ولی میخونه. دلم میخواد بفهمم ولی، … این یکی از واقعیت هاییه که شاید هرگز ازش سر درنیارم شاید هم زمانی بفهمم. بیخیالش فعلا کاری از دستم برنمیاد حس کارآگاه بازی هم نیست. فعلا جام امنه. هرچند سعی کردم از امنیتش در برم ولی الان امنه فعلا هم در رفتنم نمیاد این هفته و سنگینی و سرمای اون بیرون حسابی نفسم رو گرفتن امنیت دلم میخواد.
از لای مژه های بسته اون دورها سیاهی توفان وحشتناکی رو دارم میبینم که امیدوارم اشتباه باشه. آسمون مقصدی که اون بومرنگ کوفتی میخواست ببردم ظاهرا داره زمینش رو به هم میریزه. از اینجا که من ولو شدم آسمون اونجا رو سیاه میبینم. کاش خطای دیدم باشه. ولی میگم، چیزه. اگر بومرنگه وا نمیداد، اونجا توفان وسط آسمونش، و من به جای اینجا اونجا میخوردم زمین، اوه خدایا! وای خدایا از تصورش یواشکی تمام ستونهام یخ میزنن. خدایی پای ریسک که میاد وسط اگر فقط خودم باشم خیلی ترسو نیستم کله ام هم اونقدری خراب هست که گاهی ریسک های بدی کنم ولی این خیلی خطرناک، … اصلا از تصور نتیجه ی محتملی که میشد الان درگیرش باشم خوشم نمیاد! و خدایا! لطفا! چندتا از دوستهای من اونجان. دوستهایی که اسم من داخل هیچ کجای دفترشون نیست و شاید سالی1بار هم از کنار هم واسه1سلام معمولی هم رد نشیم ولی خدایا میدونی؟ اونها آشنا هستن. اسمشون، رسمشون، حضورشون. خدایا اونها به جای بومرنگ با1وسیله ی مطمئنتر رفتن که وا نداد و در نتیجه رفتن و الان، … خدایا دلواپسم واسشون میشه مواظبشون باشی؟ اجازه نده چیزیشون بشه. خدایا لطفا! و خود من، … یعنی خدا باز از دردسر کشیدم عقب؟ اگر من الان، … نمیدونم شاید هم امن بود ولی این چیزی که من از اینجا دارم میبینم اصلا هوای امنیت نیست. میشد که من الان زیر سیاهی اون آسمون با نگاه گیج وسط گرد و خاک توفانی که داره شدید میشه گیر کرده باشم. خدایا به نظرم باید اعتراف کنم که امنیت اینجا و الانم به شکستن چندتا دنده می ارزید. به نظرم باز هم شبیه همیشه من بدهکار شدم. خب من از کجا میدونستم؟ من که خدا نیستم. من که اون دورها رو نمیبینم! من که نمیدونم! خدا تویی! من خاکی ام. من که قد تو صبور نیستم. دردم که بیاد آخ میگم. خب نمیشه نگم. تو که میبخشی مگه نه؟ خدایا مگه نه؟ میدونم تو میبخشی. اگر نمیبخشیدی که اون وامونده وا نمیداد. اگر نمیبخشیدی که من زمین نمیخوردم. اگر نمیبخشیدی که رفته بودم. با1بومرنگ کاغذی پرواز کرده بودم. رفته بودم و رسیده بودم به وسط آسمونی که الان توفانیه و سیاهه و بارونیه و نمیدونم منابع اطلاعاتم درسته یا غلطه ولی میگن احتمال تگرگ هم میره اگر اوضاع درست نشه. خدایا! وای خدایا! وای خدای من!
هنوز خستم. هنوز تمام جونم از ضربت اون سقوط کزایی درد میکنه. هنوز خوابم میاد. هنوز میخوان بیدارم کنن و ببرنم به مسیری که مسیر من نیست. ولی میدونی چیه؟ با تمام اینها به نظرم باید موافق باشم که این لحظه در پریشونی های جهان اطرافم و توفانی که تمام مقصدها رو1جوری درگیر کرده و داره بیشتر هم درگیر میکنه، من جام امنه. دیروز1کسی بهم میگفت تو جات خوبه. الان جایی هستی که باید باشی. به نظرم بدک نیست1لحظه ترمز نق رو بکشم ببینم اون1کسی دقیقا چی گفته. به کسی نگیها ولی مثل اینکه درست گفته. من اندازه ی7برابر ظرفیت خودم توفان دیدم. شاید بعدش هم ببینم. ولی خدایی این یکی دیگه واقعا بد بود اگر وسطش گیر میکردم. خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! … خدایا! …
بدجوری دیرم شده. بد نیست برم درس بخونم. جا می مونم. راستی1چیز دیگه بگم برم. به جان خودم همین1دونه!
امروز برای اولین بار بدون اون حس ناخوشآیند لعنتی به عنوان1معلم داخل گوش کن حرف زدم. یعنی کامنت نوشتم. بدون مسخره بازی های پریسا. به عنوان معلم بچه های ابتدایی. و واسم عجیب بود که برخلاف گذشته اون گزگز آزاردهنده رو دسته کم به اون شدت ناخوشآیندش حس نکردم. واقعیتش اصلا حسش نکردم. به نظرم1چیزهایی شاید، … خدایا! …
ولی با تمام اینها من هنوز پول دلم میخواد و هنوز نق دارم بزنم و هنوز خیلی چیزها میخوام و هنوز آخ سرم این زمین خوردنه پدر استخونهام رو درآورد و هنوز خدایا اگر سفره بندازی از خوردن خوشمزه جاتت ابدا بدم نمیاد و میخوام و میخوام و میخوام و میخوام و میخوام و و و و و ………….
خدایا شکرت! برم درس بخونم. دیرم شد. تا بعد.
کمی خسته، خیلی تلخ!
عصر شنبه. داره مهمون میاد. نتونستم کمک مادرم باشم صبحی سر کار عصری کلاس و این مهمونه میخواد ما همه باشیم من و مادرم و بقیه. آخ سرم!
استاد کلاس اسکایپ ازم رضایت داشت ولی خودم از خودم ابدا رضایت نداشتم. شاید خستگیم واسه این باشه نمیدونم. این نرم افزار دانلود لعنتی هم که زده به سرش الان چه مدلی درستش کنم؟ باید بلند شم کلی زنگ بزنم1کسی1جوابکی بده! چه قدر، … بیخیال. میزنم. به جهنم. چشمم کور میخواستم بلد باشم. بیخیال.
گفتن باید صحبت کنیم. چه صحبتی؟ من که میدونم آخرش به چی ختم شد دیگه چه حرفی میخوان بزنن؟ اینها نمیتونن کمک کنن. کاش در مورد مرده ای که زنده بشو نیست حرفی زده نمیشد! خدایا قربون حکمتت برم! خدایا چی بگم آخه! خدایا شکرت! هرچند نمیدونم واسه چی حال کردی این، … بیخیال. خدایا شکرت!
پیرو حس های لعنتی ای که به درستیشون مطمئن بودم در حال آماده شدن واسه انجام1سری اقدامات کمکی به خودم هستم. شروعش بدجوری سخته. کمابیش شروعش کردم ولی، … سخته. کاش در گذر زمان ساده تر بشه ولی الان سخته. خدایا! سخته. سخته!
به کسی نگفتم. دلم نمیخواد کسی بفهمه چه غلطی دارم میکنم که با1فوت عزمم رو ویرانش کنه. هنوز خیلی مونده دیوارم سفت بشه. هنوز با1فوت گرد و خاک میشه و باز همه چیز از سر. نمیخوام از فریب دادن خودم عشق کنم. بذار واقعیت با تمام نکبتش رو در روی خستگیم باقی بمونه. ترجیح میدم حالا باشه تا چند وقت دیگه. اون زمان کی میدونه من در چه حالم! شاید ضعیف باشم. خیلی ضعیفتر، خیلی ضربه پذیرتر از الان. از این گذشته، بی صدا شروع بشه سبکتر میگذره. کاش کسی ملتفت نشه! هیچ کسی جز خودم! من هستم که باید از پسش بربیام. فقط خودم تکی. خدایا کمکم کن!
کرونا دوباره در حال پیشرفته. خدایا اجازه نده برسه اینجا! نمیخوام دیگه چیزی عوض بشه. نمیخوام مدرسه ها رو ببندن. میخوام با همین روال بریم. بریم تا نمیدونم چه زمانی.
اگر خدا یاری کنه و عمری باشه و کرونا هم بیخیال بشه بهار که بشه یواش یواش باید بلند شم. باید از خونه بزنم بیرون. باید ببینم زیر آوار این4سال چی ازم مونده. بگردم اون تیکه ها رو اگر مونده باشن پیدا کنم و هرچی باقی مونده رو جمعش کنم. باید هرچی ازم باقی مونده رو از توهمات این4سالی که گذشت پس بگیرم. کاش تمامم از بین نرفته باشه! خدایا کاش1خورده ازم مونده باشه!
چه تلخم امشب! آخه واسه چی؟ چی شده مگه؟ واقعا هیچ چی فقط، … خوابم میاد خخخ. راست میگم هیچ چی نشده فقط1خورده سرم درد میکنه و خیلی خیلی خیلی خستم. دلم میخواد ولو بشم چشمهام رو بذارم روی هم بخوابم نمیشه. هر لحظه ممکنه در بزنن و مهمون بیاد. با وجود میل شدیدم به ولو شدن نشستم و چشمهام رو باز نگه داشتم و به نظرم سر همین اعصاب ندارم خخخ. خب چیه خوابم میاد دیگه! وایییییی خدایا یعنی امشب چندتا نفر باید اطرافم بشینن و هی از سیاست بحث کنن و تا دیروقت برای آینده ی ایران و جهان پیشبینی های وحشتناک کنن و من هی خمیازه هام رو قورت بدم و، … خدایا جدی دلم میخواد گریه کنم. وایی میخوام بخوابم میخوام بخوابم وایییییییی وایییییییییی عصبانی ام ووووووییییییی خدایا میخوام بخوابم. الان گریه میکنم.
شاهد رد و بدل شدن1مشت حرف بودم که البته شکر خدا مخاطب من نبودم من فقط شاهد بودم ولی این، … 1مشت حرف سوپر مفت. جدی این لحظه حس میکنم بدجوری حرف مفت بود. آخه آدم تا کجا میشه پیش بره واسه نشون دادن خودش به عنوان، … اه حالم عوضی شد بابا بسه دیگه! وووووویییییی! اَییی! ایق!
ساعت از7و نیم گذشت. اگر مهمونها برسن از ثبت این صرفه نظر میکنم. پاکش میکنم بره. بذار تا پاکش نکردم بره بزنمش بره. بسه دیگه نمیخوام بنویسم. ویرایش هم پر. من رفتم.
عصرنوشت
عصر1شنبه. در حال درس خوندنم واسه3شنبه ای که داره میاد. همچنان نیمفاصله به جهنم حسش نیست. من که درس املا اینجا نمیدم هر مدلی بخوام مینویسم. بدون نیمفاصله، بدون فاصله و با فواصل غیرمجاز. فواصل غیرمجاز؟ هوممم!
گاهی واقعا حسهای لعنتی ای دارم که متأسفانه گاهی خیلیهاشون درست در میان. کاش اشتباه باشن ولی خیلی زمانها درستن. به جهنم بذار درست باشن. شاید واسه خودم هم این مدلی درستتر باشه. اصلا این چه داستان مسخره ایه باید حلش کنم یا نه؟ باید خیلی چیزها رو حلشون کنم یا نه؟ بیخیال.
امشب باید1فایل رو با چندتا فرمت صبت کنم. آخه چه فرمتهایی؟ نت و وورد و دیگه چی؟ آخ خدا!
دیروز استادم داخل کلاس اینترنتی حسابی ازم رضایت داشت. هر دفعه این استادم ازم رضایت داره به شدت سبک میشم. کاش میشد این سبکی رو نگه دارم واسه زمانهای بعد از کلاس و ساعتهای خالی از سبکباری!
این شبها بسیار خستم. خستگی کاملا واقعی. خستگی جسم. در تمام اجزای جسمم شبیه1جریان ناخوشآیند مداوم جاریه و اونقدر شدیده که ولو میشم و اگر ولم کنن2روز میخوابم. شبیه چند شب پیش که فقط خوابیدم. دستم رو بالا نبردم واسه، … ولش کردم واسه خودش پیش ببره و من فقط ولو موندم تا خوابم ببره. و خوابم برد. تمام شب و روز فقط خواب. کاش میشد این خواب، … خدایا معذرت میخوام! نشنیده بگیر اشتباه میکنم.
مادرم اینجاست. از دیروز تنهام نمیذاره. خدا منو ببخشه با این بنده خدا چیکار میکنم؟ امشب هم پیشم موند. دیشب داخل تیمتاک نرفتم یعنی رفتم ولی مثل همیشه نموندم و بستمش. خواب. پریسا خواب. استاتوسم یا اینه یا درس. پریسا خواب. پریسا درس. پریسا… اه بسه!
حرصی ام. از کندی جریانات اطرافم حرصم درمیاد. افرادی که هی دور خودشون میچرخن و میگن ما باید این کار رو کنیم. ما باید اون کار رو کنیم. عاقبت هم نه کاری میکنن، نه از داشته هاشون لذتی میبرن، نه اجازه میدن بقیه نه از داشته های اونها، بلکه از داشته های محدود خودشون لذت ببرن و بدون اینکه بدونن لحظه های تک زندگی رو به خودشون و هر کسی که در جریان خواب بیداریهاشونه زهرمار میکنن. خدایا کاش من بال پرواز داشتم تا به جای اونها میپریدم. ریسک میکردم. وارد ماجرا میشدم و به جای تلوتلو خوردن عمل میکردم. یا عمل میکردم، یا کامل رها میکردم و ولو میشدم1گوشه و با خیال پرداختن و شبه توهم زدنهای رنگی رنگی سر به سر خط ذهن بقیه نمیذاشتم. خدایا خسته شدم دیگه بسه. خدایا تقاضا میکنم! خدایا لطفا!
ولش کن امکانات بلامصرف بقیه به من چه! هی به خودم میگم به من مربوط نیست بذار تصور کنم اصلا نمیشنوم مگه میشه! بیخیال. خودم رو عشقه. اگر کرونا بذاره!
پول دلم میخواد. پریروز کسی میگفت ایشالا اونقدر پول داشته باشی که هر کسی اطرافت پول بخواد بی فکر و خیال فورا بهش بدی از بس پول داری! گفتم ممنونم ولی ثروت بی حساب نظر رو تنگ میکنه. اینهمه پول به کارم نمیاد. پول میخوام خیلی هم میخوام ولی اندازه ی خودم. گفت یعنی چقدر؟ گفتم اونقدری که نیازهام و آرزوهام برآورده بشن. مثلا بتونم1نت تیکر بخرم که دیگه لازم نباشه هی بریل بنویسم. اگر بشه1نت بوک هم بخرم که این سیستمم رو لازم نباشه همه جا ببرم و همیشه دلواپس نباشم که اگر1روزی این بره مرخصی چیکار باید کنم. و1سری نیازهای دیگه که با پول حل میشن. خلاصه پول زیاد دلم میخواد ولی پول بی حساب و بی انتها به دردم نمیخوره. کاش اندازه ی خودم پول داشتم! واقعا دلم میخوادش!
خب کاریش نمیشه کرد. شاید هم بشه ولی من بلد نیستم. من پولی که میخوام رو ندارم. چیکار میشه کنم؟ خدایا شکرت! بیخیال!
بهم زیاد توصیه شده جدیتر دنبال شغل دوم باشم. داخل اینترنت. مترجم. اوه خدا! خدایا! وایییییی خدایاااااا!
بسه. باید برم درس بخونم. پسفردا کلاس دارم و زمان فردا برای درس خوندنم کافی نیست. دلم استرس اضافی نمیخواد. بد نیست بجنبم. هنوز کلی درسم مونده. من رفتم.
حاضر!
حوالی ظهر جمعه. دو سوم مهرماه گذشته. مدرسه ها باز شدن. نیمفاصله به جهنم حسش نیست. مدرسه ی ما که باز شده. گفتن بیایید به بچه ها غیر حضوری درس بدید. ما رفتیم و گفتیم حالا که ما هستیم بچه ها هم باید باشن تا حضوری درس بدیم. خونواده ها هم به شدت مایل بودن. یکی از بچه های من که حسابی مادرش خواهان کلاس حضوری بود. موافقت شد که هر بچه ای یک ساعت و نیم بیاد مدرسه درسش رو بگیره و والدین بمونن و ببرنش. مدرسه شروع شد.
بهم گفتن آمار دوباره داره میره بالا. ممکنه باز مدرسه ها رو ببندن. در کمال حیرت همه و حتی خودم1دفعه چرتم پرید و دادم در اومد که نه! دیگه تعطیلش نکنن! حالا که باز شده بذار باز بمونه. خودم رو نمیفهمم و دیگه اصراری هم ندارم که بفهمم. با اینکه این رفتن رو ابدا دلم نمیخواد، با وجود سختی ماسک و عینک، با وجود فشاری که در درس خوندنم ایجاد شده و با وجود کسر اکسیژن که جسمم رو حسابی نفله میکنه و باعث میشه همیشه توی سرم حس منگی و توی همه جونم حس خستگی و خوابآلودگی داشته باشم، با وجود خیلی چیزهای دیگه، دلم تغییر این برنامه رو نمیخواد. شاید یکی از دلیلهاش اینه که بهم کتاب بریل ندادن و با کتاب بچه ها درس میدم. اینجا ایرانه. من هم نیروی کارم که واسه تدریس کمی امکانات متفاوت لازم دارم که بهم نمیدن. وقتی هم میگم جوابه1مدلیه که انگار مشکل و اشتباه از منه که چشمم نمیبینه پیدی اف بخونم. حوصله ندارم بحث کنم. کاش مدرسه ها باز بمونن که تا آخر سال با همین کتاب بچه ها درس بدم تموم بشه بره. اینجا سرزمین معجزات عقبکی و فرمالیته تموم کردنه موارد اصلیه. به جهنم که کسی میخونه حس خفه خون گرفتن نیست. فعلا نیست شاید بعدا باشه. بیخیال.
باید واسه کلاس فردا درس بخونم. کلی چیز واسه نوشتن هست که حس نوشتنش نیست. اتفاقهای زیادی که شبیه موجهای روی آب بعد از پرتاب سنگ اومدن و رفتن. سنگها برخلاف میل و حتی برخلاف همکاری من پرتاب میشن. موجها ایجاد میشن و محو میشن و من همچنان نرم و آهسته تشویق میشم به بیداری و به همکاری در جهت پیدا کردن راه درست خروج از این، … و من همچنان مژه هام رو روی هم فشار میدم ولی نمیشه از پشت پلکهام سایه های موجهای پشت سر هم رو نبینم. باشه بابا باشه فردا یا پسفردا1زنگ میزنم ولی فقط زنگ میزنم و جوابها رو منتقل میکنم. من میخوام برم مدرسه درس بدم. از فشارهای شغلی نق بزنم. از اینکه داخل این خراب شده که اسمش مملکت منه به عنوان نیروی رسمی کار حتی کتاب واسه تدریس بهم نمیدن نق بزنم. منتظر تعطیلات بشم. در مورد بازنشستگیم خیال ببافم. دلم بخواد که پول جمع کنم و عطر اسپلندور مشکی بخرم. دلم1پول حسابی واسه خرید نت تیکر رو بخواد. هوای بیرون رفتن و سفره خونه و چایی خوردن داخل استکانهای کثیف و غذاهای بی بهداشت به سرم باشه و روزها رو واسه رفتن کرونا و بیرون رفتن بشمارم. خب اینها که موجودن. این وسط واسه خاطر اینکه چندتا جواب رو به چند نفر برسونم2تا زنگ هم میزنم. خب حله پس الان این، … واسه چی اینهمه خیس، …
هی بیخیال. شاید واقعا خدا این مدلی بخواد من که نمیدونم. من حکمتش رو نمیفهمم. شاید جدی مصلحتش این باشه. به من که نمیگه. فقط فرمون رو میچرخونه به راه حکمتش. خدا همه جا هوام رو داشته. حتی جاهایی که حق با خودم نبود. در هر حال آخر کار نجاتم داد. داخل این جاده هم هر جا گیر کردم شده1راه گذر باریک باز کرد واسم که رد بشم. هر جا بنبستی بود دستش رو کرد زیر بازوهام و پروازم داد و ردم کرد اون طرف. همه جای این جاده به جز آخرش. شاید واقعا نمیخواد. نمیدونم واسه چی اجازه داد از همون اولش شروعش کنم اگر قرار بود آخرش دیوار باشه ولی به قول اون کارتون، حکمت واقعی هرگز به زبون نمیاد. باید فهمیدش. من نمیفهممش. شاید یک روزی بفهممش. امروز نه. امروز باید درس بخونم. فردا کلاس دارم. دیرم میشه. بسه دیگه واسه اعلام حضور مجدد در اینجا همین اندازه کافیه دیگه باید برم سر درسم. حس ویرایش نیست. راستی داشت یادم میرفت. خدایا شکرت. توکل به خودت. هرچی تو بخوایی همون میشه. حکمتت رو شکر! من رفتم. تا بعد.
خواب!
1شنبه ظهر. گاهی واسه افراد پیش میاد که رسیدن به خط پایان رو با تمام وجود حس میکنن. بیماری که میفهمه آخر کاره. دونده ای که میدونه نمیتونه پیش بره. و خسته ای که حس میکنه دیگه بریده. حالا تو بیا قد1کتابخونه واسش بگو تو میتونی! اونی که بریده خودش میفهمه آخر توانشه. میدونه که نمیتونه. حسش متفاوته. کاش واسه هیچ کسی پیش نیاد!
کله ام شده قد هندونه. اون بومرنگ کزایی اولش لق زد بعدش درست دم جدا شدن از شاخه1دفعه تهش در رفت و مثل کاغذ وا داد و خودم و هر کسی وسطش بودیم با سر خوردیم زمین. آخ آخ سرم! به جانه خودم ضربه شدید بود خیال کردم دیگه فوت شدم. بعد از اینکه تونستم بفهمم کجام اولین حسی که داشتم حیرت بود از زنده بودنم. وسط اون درد کزاییه وحشتناک زمانی که به خودم اومدم موندم عجیبه که هنوز زنده ام! یک زنده ی حسابی کوبیده ی زخمیه خسته ی داغون! خدایا هنوز ارتفاع نگرفته بود تازه داشت تاب میخورد این زمین خوردنه عجب دردی داشت! به نظرم این کله دیگه کله نشه. ولی آخ سرم وای وای سرم سرم! زمینش سفت بود یا سقوطم؟ بیخیال. شد دیگه. از اون شدهایی که تا مغز استخونم تیر کشیده و از اون بدتر اینکه من دیگه حس و حال ترمیم خودم رو ندارم. بذار همین مدلی ولو بمونم حسش نیست.
اطرافم حرکتهایی رو حس میکنم. میخوان بیدارم کنن. من نمیخوام. حسش نیست که بخوام. بسه دیگه. تمومش کنید. ولم کنید میخوام بخوابم. میخوام واسه ابد بخوابم. اونقدر بخوابم که قیامت هم بیاد و بگذره و تموم بشه و بره. و من همچنان بخوابم. ابدیت شروع بشه. جهان به دوران پیش از پیدایشش برگرده. هستی از زور کهنگی نخنما بشه. پودر بشه و بپاشه و محو بشه در عدم. و من همچنان بخوابم. دلم فقط همچین خوابی رو میخواد. اینجا واسه خوابیدن خوبه. آسمونش تاریکه. زمینش سفته. خاکش هرچند سرده ولی در هر حال خاکه سراب نیست. واقعیه. میخوام همینجا که پرت شدم بخوابم. محض خاطر خدا دیگه تکونم ندید همه جام درد میکنه فقط بذارید دیگه بخوابم. شعار یادم ندید. انتظار حرکتتون رو تا کنید بذارید جیبتون. داخل گوشهام قصه نگید. صدارسم تیر میکشه. من هیچ چی نمیخوام. نه حرکت، نه ادامه، نه مقصد، نه تحسین، نه قدمگاه های جدیدی واسه امتحان، نه هیچ چی. من فقط میخوام بخوابم. اون کلید احتمالی رو هم اونقدر بالای سرم تکونش نده! صداش اذیتم میکنه. همه ی درها به جهنم. بذار بسته باشن. کلید هم نمیخوام. حتی واقعیش رو هم نمیخوام. بمونه واسه اونهایی که هنوز بیدارن. من خستم. میخوام بخوابم. فقط میخوام بخوابم. بذار بخوابم. بخوابم. بخوابم!
آرامش سرد!
4شنبه ظهر. خدایا هر دفعه من از خونه میرم بیرون بعدش این مدلی گیجم اینکه نمیشه! بیخیال الان که برگشتم و اینها رو هم از سرم برداشتم و لحظه رو عشقه.
امروز و این لحظه از معدود دفعاتیه که دستم رو به زور پیش میبرم واسه نقنامه هام. حتی نق دلم نمیخواد. خدای من!
تصور کن1مرغ خونگی رو. روی زمین خدا واسه خودش میچرخه، دونه میچینه، از پرواز هم بدش نمیاد ولی میدونه که شدنی نیست و گاهی واسه خودش پر میزنه میپره روی دیوار و میاد پایین و خلاصه حال میکنه از زندگیش. حالا بزنه1کسی بیاد بخواد این رو بفرسته وسط آسمون. بیتوجه به اینکه میشه یا نمیشه. قانون زمین و آسمون رو نصفه میدونه یا اصلا نمیدونه. میگه نه بابا بیخود میشه باید بشه. بیچاره مرغه! پرتش میکنن هوا و لیز میخوره روی نسیم ولی نمیتونه بپره و ولو میشه زمین. اونهایی که قانون زمین و آسمون رو بدون دونستن ترکیب میکنن میخوان هر مدلی شده بفرستنش هوا ولی شدنی نیست. مرغه میره بالا و میخوره زمین. این تکرار و تکرار و تکرار میشه. عاقبت اون بیچاره دیگه نمیدونه مال زمینه یا مال هوا. نگاهش ماته به آسمون و بالهاش بالهای کبوتر نیستن. دیگه نمیتونه به خاک اعتماد کنه. داخل بالهاش لرزشی هست که مال خودش نیست. خواهندگیهای پروازیه که نمیتونه پیشش ببره. بارها خورده زمین. در هر سقوط کمی از توانش رفته. حالا میگن مگه چی شده؟ زمین که محکم واست فراهمه میپری شد شد نشد نشد دیگه! واسه چی دیگه دونه چیدنت نمیاد؟ الان چی از دست دادی مگه؟ چی میخوایی؟ طوری که نشده! . . . آخ آخ سرم وای خدایا وای سرم سرم!
مهر رسید! سال تحصیلی. میگم الان1چیز مسخره! به نظرت واقعا باید دلم بخواد کلاس حضوری باشه یا غیر حضوری؟ جفتش هم مثبته هم منفی. چی بخوام آیا؟ البته به دلخواه من نیست ولی با تصور کدومش حسم مثبتتره؟ خودم بگم؟ با هیچ کدومش. با تصور اینکه1دفعه معجزه بشه و من بازنشسته بشم! چند روز پیش1کسی که تازه وارد آموزش پرورش میشه باهام تماس گرفت چندتا چیز پرسید و سعی کردم تا جایی که بلدم جوابش رو بدم که ای کاش به درد خورده باشم! اون بنده خدا میگفت چه خوب تو خیلی خلاقی. خدایا پس واسه چی خودم از اینها که به اون بنده خدا گفتم استفاده نمیکنم؟ جدی واسه چی؟
باید شنبه بریم جلسه حضوری مدرسه. بعدش4شنبه بریم جلسه حضوری مدرسه. خدایا من شنبه کلاس دارم راست میگم کاش شنبه رو بهم اجازه بدن کلاسم رو نمیخوام خراش بندازم!
وای خدا سرم چه قدر سنگینی میکنه! دلم نق زدن نمیخواد. دلم خوابیدن نمیخواد. دلم هیچ چی نمیخواد. واقعا نمیخواد. دلم1خوابه بسیار طولانیه بی رویا میخواد. دلم فراموشی میخواد. دلم خنده های پیش از97خودم رو میخواد و حتی نقهاش رو. بومرنگه دیوونه! افساری که بهش بسته رو لحظه آخر اندازه گرفتن دیدن کوتاهه. دسته کم1سوم اندازه عادیه. مادرم ابدا خوشش نیومده و البته خودم هم همینطور ولی واقعیتش من، … حالا هرچی بهش میگم ببین بیا پرتش کن بره گیریم که اون اندازه که تو بخوایی ارتفاع نمیگیره طوری نیست پایینتر پیش میره ولی میره تا کی میخوایی منتظر بشی یا بیارش پایین یا پرتش کن بره بالا! از این ارتفاع خوشش نمیاد. رضایت نمیده. گفتم پس بیخیالش بشو. ببین! این پایین هم1طبقه از دنیای خداست. بیخیالش بشو بذار من هم بیخیالش بشم. موافق نیست. عوضش حالش حسابی گرفته هست و من تا دیروز سعی کردم درستش کنم ولی نشد. بعدش کلافه شدم از اینکه همیشه خودم رو قورت دادم. خودم رو ول کردم. اجازه دادم خونوادم ببینن که چه قدر خسته و چه قدر بی حس و حوصله ام. حالا میخوان منو درست کنن ولی نمیشه. سدی که شکست رو نمیتونم به این سادگی تعمیرش کنم. این موجهای سیاه که ولشون کردم تا مهار بودن امن بودن الان که آزاد شدن دیگه نمیتونم به این آسونی جمعشون کنم. خب واقعا الان مثبته؟ باید من از حس میرفتم تا اینها حواسشون جمع میشد به خیلی چیزها از جمله اینکه بد نیست آدم1خورده خودش رو سفت بگیره و به قول خودشون به داشته هاش نظر کنه و شادتر و رضایتمندتر لحظه ها رو سپری کنه و به خیلی چیزهای دیگه از جمله اینکه زمین هم میشه جای زندگی باشه؟ واقعا این درسته؟
خدایا1چیزی بگم؟ به کسی نگی! ولی این کسر ارتفاع رو هرچند دوست نداشتم اما فعلا همه چیز رو گذاشته روی کات. الان من واسه چی اینهمه، … اینهمه غمگین و اینهمه خسته و اینهمه بی حس و حال و اینهمه تمام ولی با وجود تمام اینها اینهمه آرومم؟ آرامشی هرچند به شدت گرد و خاکی و از جنس سرد خستگی ولی بدجوری آروم. یعنی من اینو دلم میخواست؟ نمیخواست؟ خدایا من واقعا چی دلم میخواد؟ الان باید به مادرم اصرار کنم که بیخیال کسر ارتفاع بشه و بومرنگه رو پرتابش کنه؟ نباید اصرار کنم؟ باید باز بگردم؟ وای نه! خدایا دیگه جستجو نه! خدایا خواهش میکنم!
این مدل حس آرامش رو دوست ندارم. چیزیه شبیه آرامش بعد از ماجرای آیلتس. سکون ترسناکیه. موافقش نیستم. شاید لازمه که حرصی بشم. داد بزنم. حتی1چیزی بشکنم. پس واسه چی حس هیچ کدوم از اینها نیست! حتی دلم نمیخواد دنبال تفریحی که تصورش بهم حس مثبت بده بگردم. دلم واقعا این لحظه هیچ چی نمیخواد. این بومرنگ رو از شاخه باز کنید! یا بیام پایین یا بره بالا! خدایا واقعا واسه چی این کار رو باهام میکنی؟ یعنی مصلحت، … خدایا ببخش ولی حسش نیست. نمیخوام حرف بزنم. این لحظه نمیخوام حرف بزنم حتی با خودت که اگر بخوایی نگفته هم میشنوی و میدونی. اگر بخوایی! پس بیخیالش. دیگه نمیخوام بنویسم. تمام.