دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بومرنگ.

1شنبه عصر. میدونی چیه؟ الان سکته میزنم! بذار این1دونه رو نگم! من حرف خودم داخل دلم جا نمیشه ولی به خدا این، … ببینم میشه این دفعه1خورده سکوتم رو حفظ کنم؟ محض تمرین. ولی حسم رو که باید بگم! خدایا کمکم کن!
نت برداری های3شنبه رو نوشتم. فقط باید بخونمشون.
میگم ای کاش من پول داشتم! از اون پولهای حسابییییییییی! از اون پولهای کلفت با1عالمه0که تماشاشون حسابی خاطر جمعی بده! کاش داشتم!
کلاس های آنلاینم با بچه ها این هفته پرید. پدربزرگ مدرس این کلاسه فوت شد. تعطیلاتمون از تابستون زیاد شدن. احتمالا تا دیماه وضعیت همین مدلیه. تا بعد از عروسی. ایول عروسی! هرچند من نمیرم ولی دلم میخواد این عروسی سریعتر سر بگیره! عروسیه1! خدای من! عروسیه1! میره خونه خودش! خونه خودش با همسرش! خونه متأهلیه خودش!
دارم مینی سیستمم رو میفروشم. نمیدونم چه قدر. احتمالا به قیمت نفروشمش. طرف آشناست. فسقل از دستم خلاص میشه. دلم1دونه نوتبوک میخواد. از اون قشنگهاش. بیخیال پولش نیست الان سیستم بدجوری گرونه. کاش سیستمم حالاها سر به سرم نذاره! دلم، … دلم خیلی چیزها میخواد. خیلی چیزهایی که خیلیهاشون رو نباید بخواد ولی، … خدایا دلم مگه میفهمه نباید رو؟ خب میخواد چی بهش بگم؟ خدایا میشه این خواهندگی رو بهم گناه نگیری؟ کاری که نمیکنم. حرفی که نمیزنم. جایی که نمیرم. فقط دلم میخواد. میشه بخواد؟ میشه یواشکی فقط بخواد؟ میشه بخوام؟ میشه یواشکی فقط بخوام؟ میشه فقط خودم بدونم و خودت؟ میشه تو هم ندید بگیری؟ میشه یواشکی سرم رو تکیه بدم به شونه ی تو بعدش زیر جلدی نق بزنم که میخوام؟ که دلم میخواد؟ که خودم میخوام؟ تو هم به روی خودت نیاری؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟ ………….
هی! بسه دیگه! چیزی نیست. چیزیم نیست. من رو به راهم.
مهتاب شماره2رو هم زدم. خدایا واسه ماه آینده هیچ چی ندارم میشه1چیزی توی سرم بیاد؟ دلم نمیخواد دقیقه90گرفتار باشم. ماه آینده؟ ماه آینده من در چه حالم؟ خدایا خدایااااااااااااااااااا سرگیجه گرفتم نجاتم بده خدایا!
مادرم رفته قیمت مینی فسقل رو بگیره ولی مشخصاتش رو نداشت. نمیدونم چه مدلی میخواد بگیره. بهش گفتم بیخیالش بشو طرف آشناست اذیت نکن گوش نکرد. مادرم حسابی درگیره. درگیر بومرنگ. دیگه به انصرافش ابدا امیدوار نیستم. داریم میریم روی سرپایینیه شروع! خدایا بعدش دیگه نمیشه متوقفش کرد! خدایا بعدش سرعت میگیره. بعدش باز سرعت میگیره. بعدش میره بالا! خدایا کمکم کن!
مهر رسید! اینجا رو چیکارش کنم! مونده روی دستم! تمدیدش کنم؟ تمدیدش کنم؟ تمدیدش کنم!
مادرم رسید. نتونست قیمت بگیره. مشخصات نداشت. تقصیر من چیه آخه! بیخیالش!
عاقبت کلاس هنرهام رو تموم نکردم. کرونای بدجنس!
سردم شد. از اون سرماهای بی ریخت! خدایا کاش میشد1قرصی چیزی بود میخوردم بعدش من خواب میرفتم1نفر دیگه این6ماه رو به جای من زندگی میکرد بعدش من بیدار میشدم میگفتن خب فلان تونل رو قطار زندگی رد کرده بلند شو باقی جاده معمولیه. خدایا دلم میخواد حرف بزنم. این ترکیب استرس و هیجان و حیرت و وحشت داره خفه ام میکنه. کاش میشد من حرف بزنم! من حرف خودم داخل دلم جا، … میشه. باید بشه. این دفعه باید بشه! خدایا! خدایا سپردم به خودت من مدتهاست دیگه سرعت نگرفتم حتی متوقف بودم. خدایا تو که ولم نمیکنی مگه نه؟ میدونم که نمیکنی. منو ول نمیکنی. تو اجازه نمیدی سوار1بومرنگ وحشیه بی مهار وسط هوا بچرخم و پرت بشم1طرفی! میدونم نمیدی.
مادرم رفت. تیمتاک. باید1متن کوچولو بنویسم. میشه امشب درس نخونم؟ خدایا لطفا! تمرکز ندارم. البته بد نیست مشغول باشم ولی میشه درس نباشه:؟ واقعا چیزی نیست حالم بد نیست ابدا نیست غمگین نیستم حرصی هم نیستم فقط، … فقط، … فقط، … ترس، … سرما، … دلواپس، … خدایا! خدایا من، … خدایا بغلم کن! چیزی نیست. چیزیم نیست. فقط، … آخ خداجان!
طوری نیست حله فقط اون ترکیبه رو روانم قورت داده و الان حالش حسابی نامشخصه. خدایا کمکم کن! حس میکنم این، … اه ولش کن دیگه!
بسه خسته شدم. این نوشتن ها به جایی نمیرسن. دیگه نمیخوام بنویسم. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح جمعه با درس و مشق و خیال.

صبح جمعه با درس و مشق و خیال.
باید درس بخونم. اگر چیزی عوض نشه امشب شب پرکاریه و فردا هم همینطور. کاش فردا کلاس نداشتم! وای خدایا!
این روزها حس میکنم روی بومرنگ نشستم و بومرنگه پرتاب شده هوا هی داره میچرخه و هنوز اوج نگرفته. بهم میگن هنوز که نرفتی بالا راحت بشین و من نمیتونم. میدونی؟ از انتظار بدم میاد. بلاتکلیفی آزارم میده. دلم میخواد یا بومرنگه بره بالا یا وایسته بگن بیخیالش پیاده شو. همیشه به همه اطرافم گفتم من اگر زمانی قرار باشه حکم اعدامم هم برسه دلم میخواد سریعتر یا این طرف بشه یا اون طرف متنفرم که بمونم وسط بلاتکلیفی. این بومرنگه هم صبحها دلم میخواد سریعتر بره بالا شبها حس میکنم هیچ چی نمیخوام جز اینکه وایسته بگن بابا خبری نیست پیاده شید زندگیمون رو کنیم. الان این لحظه نمیدونم چی میخوام. به نظرم هرچی جز این سکون. خدایا کمکم کن! بذار اگر این بومرنگه قراره بره بالا دیگه روی هوا مکث نکنه واقعا دلم نمیخوادش!
کاش دوز دوم این واکسنه رو میشد زودتر بزنم! به نظرم میره واسه دیماه. اه دیماه! اینهمه دیر! خدایا!
از هفته آینده مهر میاد. سال تحصیلی. کاش فعلا غیر حضوری باشه! خدایا لطفا!
نمیخوام به مهر فکر کنم. حسش نیست. دوست ندارم. کاش دیرتر میرسید!
عاقبت کلاس هنرم خورد به پاییز. چقدر دلم میخواست اینطوری نشه! اگر کرونا کلاسها رو نبسته بود الان تاج هام رو ساخته بودم! کاش زمان کافی واسه تموم کردن این دوره داشته باشم! واقعا دلم میخوادش! واقعا هنر رو دلم میخوادش واقعا گل ساختن و بدل ساختن و تاج ساختن و گلسرهای مدل به مدل ساختن رو دلم میخواد! کاش بشه ولی اگر قرار باشه این همه چیز رو به هم بریزه و طولش بده بیخیال بذار نشه!
مادرم در ارتفاعاته. امروز میاد پایین. خدایا مواظبش باش به من گوش نمیده هر مدلی خودت مصلحت میدونی مواظب اون و مواظب من باش من دلواپسم.
امروز دوباره دلم اون دوربینه که خیلی پیش ازش اینجا گفته بودم رو میخواد. همونی که میشد باهاش کمی دورترهای آینده رو دید. میخوام عید1401خودم رو ببینم. میخوام بدونم در چه حالم. شرایطم چه مدلیه. شادم یا خسته. در چه هوایی ام. کجام. کاش مثبت باشه!
خاطرم باشه فردا باید پست مهتاب شماره2رو بزنم! اگر فراموش کنم خیلی بد میشه! واسه اینستا هم باید1چیزی بنویسم بزنم که صفحه ام خیلی غیر فعال نباشه. اینجا هم که تکلیفش مشخصه.
به نظرم میاد که این لحظه ها شبیه سنگ ته رودخونه چسبیدن و نمیرن. نفس کشیدنشون گاهی سخت میشه واسم. دلم نمیخواد رفتن لحظه های عمرم رو آرزو کنم ولی این بی حرکت تماشا کردن داره روانم رو پرس میکنه. خدایا کمک کن این ترافیک تموم بشه حرکت کنم! خدایا لطفا!
نظرم عوض شد این لحظه دلم میخواد بومرنگه بره بالا. کاش درست همین لحظه میرفت بالا! شدنی نیست میدونم شاید هم واسه همین اینهمه راحت میگم دلم میخواد. اگر پای عمل وسط بود شاید نمیگفتم. نمیدونم. کاش زمان کمک کنه سریعتر همه چیز مشخص بشه!
دلم سبکباری میخواد. شاید بشه به دستش بیارم. امید همیشه مثبته. فعلا نمیشه حتی واسش تلاش کنم. شاید دیرتر بتونم. شاید!
هی راستی بذار برم1چیزی رو داخل اینترنت سرچ کنم. خوشبین نیستم ولی شاید باشه کی میدونه؟ بعدش هم درس دارم دیر شد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شب، تب، تمنا!

نیمه شب شنبه. شاید وارد1شنبه شده باشیم. از12گذشته. امشب دروغ گفتم. به مادرم دروغ گفتم. به برادرم. به همکلاسی های آنلاینم. امشب به تمام دنیا دروغ گفتم. پشیمون هم نیستم. دلم میخواست1جایی راست بگم. اومدم اینجا. امشب به کل هستی دروغ گفتم. این واکسنه وحشتناکه. دارم میمیرم. گفتم چیزیم نیست. اصلا احساسش نمیکنم. دروغ گفتم. باز هم دروغ میگم. فردا بهشون میگم اینکه چیزی نبود. من هیچ چی نفهمیدم. این واقعی نیست. نفسم بالا نمیاد. این لعنتی دیگه چی بود من زدم! کم مونده بود از شدت لرز زبونم رو بجوم. الان هم مثل کوره آتیش میفرستم هوا ولی تا پتو رو میزنم کنار از سرما منجمد میشم. تمام جونم درد میکنه. دستهام. تمام استخونهام. سرم. آخ خدا! بمیرم واسه کروناییها اینها که گرفتار میشن چی سرشون میاد! من تا حالا خیلی بیمار شدم. این بدترینش نیست ولی مدتها بود این مدلش رو تجربه نکرده بودم. دفعه آخری که داخل همچین حال وحشتناکی شناور بودم کی بود! خیلی پیش. خیلی پیش یعنی کی؟ واکسن که نبود پس اون دفعه آخر چی اینجوریم کرده بود؟ چی داخل از خود بیخودی هام میدیدم؟ کی بالای سرم بود؟ یادم میاد. کسی نبود. باطل میدیدم. باطله ها بالای سرم بودن. و من خوشحال بودم که اونها اینجان. باطله ی جهانه خاک که جهان واست باطل شد! دلم تنگ شده واست! کاش امشب پیشم بودی! کاش باز باطله ببینم. خیال کنم که اینجایی. کاش این تب بره بالا، بالا، بالاتر! تا از بیداری جدا بشم! تا باز باطله ببینم. ببینمت بالای سرم. بشنوم صدات رو! بفهمم عطرت رو! حس کنم دست هات رو! دلم تنگ شده واست! به خدای خاک خدای آسمون خدای دل به خدا دلم تنگ شده واست! کاش پیشم بودی!
میگم الان تو خیلی میدونی مگه نه؟ احتمالش هست بدونی واسه چی من داخل جهانه خدا بخشی نداشتم؟ در نگاه هیچ کسی نداشتم؟ حتی در نگاه تو، که وسط اون جهنم مهتابی به تمام قطره اشکهای پدرها، به تب آغوش مادرها، به هقهق های ترسیده ی تمام بچه های جهان فکر کردی، به تقدیر، به دیروز خودت، به فردای اون هایی که شاید الان نه اسم من خاطرشون باشه نه نشونی از تو فکر کردی، به همه فکر کردی، واسه همه1بخشی از خودت رو بخشیدی، همه جز من! به جز من! ببین! منو ببین! تب دارم به خدا! تبم بالاست به خدا! اونقدر بالا هست که باطله ببینم. تو بیا به قرآن من قول میدم باورم نشه. تعهد میدم. امضا میکنم. به خدا میکنم. که باورم نشه. که مطمئن باشم باطله دیدم. به کسی هم نمیگم. فقط تو بیا بهم بگو، واسه چی حتی برای تو، وسط اون جهنم مهتابی، داخل اون گاه ناگذر، همه جهان یک بخشی ازت داشتن جز من! آخه واسه چی؟ واسه چی اینهمه بی بخش بودم که تمام اراده ام، تمام التماسم، تمام دلم، تمام دردم، تمام وجودم، هیچ چیزم منصرفت نکرد؟ تو میدونستی. تو میدونستی با چی منو جا میذاری. تو میدونستی من تا آخر عمرم هر شب داخل تب هام، هر روز داخل دردهام، هر لحظه داخل تنگناهام، هر نیمه شب داخل باطله دیدن هام، اون کابوس بیدار رو بدون خط و خش میبینم. اونقدر کامل و اونقدر واقعی که حس میکنم اگر دستم رو دراز کنم خاک و دود بهش میشینه و تاول میزنه از حرارت سینه ی ترکیده ی خاک! آخه تا کجا بی بخش بودم که هم خودت رو ازم بردی هم آرامش رو؟ باورت نمیشه امشب که از خواب پریدم، بین آتیش و انجماد تب و لرز حس کردم خاک روی دستمه و آتیش رو به رومه و اون تاولهای تلخ، … کی خورده بودم زمین؟ کجاهام بودن؟ چه جوری بلند شدم؟ چه دردی داشتن که نفهمیدم و روزهای بعد، که دیگه روزی نبود، شب بود و شب بود و شب، تمام جسمم از درد جیغ میکشید؟
دلم تنگ شده واست. به اندازه ی رویاهای تمام بچه هایی که دیگه هرگز نتونستم بغلشون کنم، نزدیکشون بشم، حرف بزنم باهاشون، بازی کنم باهاشون، دوست بشم باهاشون، شبیه تمام آدم بزرگهایی که با بچه ها دوست میشن، عزیز میشن، صمیمی میشن، حتی با بچگی های برادرزاده ی خودم! دلم اندازه ی وسعت دلهای تمام بچه های دنیا تنگ شده واست! چند درجه دیگه تب کنم امشب ببینمت؟ چقدر دیگه سردم باشه؟ چقدر دیگه نفسهام آتیشی بشن؟ تا کجا باید تنگ بشه این نفستنگیم که تا زیر این پتوی سنگین به خودم میجنبم به پرپر زدنم میندازه؟ راستی تو الان دستت به شونه های خدا میرسه؟ میتونی ازم بهش1چیزی بگی؟ میشه بهش بگی آخه واسه چی؟ من که هرچی گفتی کردم! پس واسه چی وسط شب معلق ولم کردی؟ کاش فقط معلق میشدم! این آخریه چی بود که اجازه دادی سرم بیاد؟ آخه الان من چه غلطی کنم با این بی درمونه لعنتی؟ الان من شدم مسخره ی نگاه های فرشته ملائکه های تو؟ تمام عمر خودم رو فقط این مدلی مسخره نکرده و ندیده بودم که الان دارم میبینم الان اینجوری مثبته؟ خدایا آخه این چه کاری بود کردی باهام تو که زیر و بم صدای تار وجودهای داغون و نفله ای شبیه من قشنگ دستته میدونستی من اگر ببرم بد میبرم. واسه چی الان؟ واسه چی اینجا؟ واسه چی آخه؟ آخ سرم! به خدا دارم میمیرم! درد دارم! خدایا این چه مدل واکسنیه؟ آخ غلط کردم! واسه چی خر شدم رضایت دادم به زدنش؟ دستهام، پاهام، تمام جونم تیر میکشه! این واسه چی اینقدر نحسه؟ آخ خداجان! دارم میمیرم! امشب دروغ گفتم. به تمامشون. گفتم هیچ چیم نیست. پشیمون نیستم. حوصله دلواپسی ندارم. نمیخوام زنگ رو. نمیخوام چونه زدن سر دکتر و بیمارستان و درمون نصفه شبی رو. نمیخوام هیچ چی نمیخوام. خدایا! میدونی. تو میدونی من چی میخوام. واسه چی اجازه دادی بخوام؟ واسه چی اجازه دادی این مدلی بد ببرم؟ آخه الان من کجای جهانت خودم رو دفن کنم که بره از سرم هوای این، … آخ خدایا! درد دارم! به خدا آتیش گرفتم. کاش آب دم دستم بود! باید بلند شم. تشنمه. شدم شبیه کوره آجر. اگر بلند شم سردم میشه. این سرد شدنه فرق داره. وحشتناک سردم میشه. اینجا هم که ولو شدم آتیش گرفتم. زیر پتوی زمستونم. آخ آب! آب میخوام! خدایا به خدا آب میخوام! فایده نداره. باید بلند شم. اگر ولو بشم زمین1چیزیم میشه. کاش سر شب که هنوز اینقدر شدید نبود میرفتم روی تخت! الان اینجا اطرافم پر میزهای شیشه ایه اگر ولو بشم روی یکیشون سلامت در نمیرم. خدایا آب میخوام! باید بلند شم. هی! به جهنم! من هنوز خیلی مونده شبیه1موش که داخل بخاری روشن گیر کرده نفله بشم! من هنوز پریسام. البته1پریسای بدجوری بیمار! امشب به همه آشناها دروغ گفتم. پشیمون نیستم. اونها نمیخونن اینجا رو! تو چی؟ تو میخونی؟ دلم تنگ شده. به خدای هستی دلم اندازه ی تمام وسعت دل های تمام بچه های دنیا، اندازه ی خاک، آسمون، بهشت، دلم تنگ شده واست! کاش امشب مهمون باطله دیدن هام میشدی! کاش امشب، هرچند توهم، سراب، باطل، ولی بودی! دلم تنگ شده واست! کاش امشب پیشم بودی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1صبحِ1دفعه ای!

صبح زود5شنبه. الان باید خواب باشم. واقعا باید باشم! خواب بودم به خدا. اون بیرون2تا آقا جر و بحثشون شد که من فقط صدای یکیشون رو شنیدم و از خواب پریدم. این عادلانه نیست! بعدش سردم شد. نه سردم نشد یخ زدم. بلند شدم درهارو بستم الان گیجم. انگار از جهانه خواب بی مقدمه پرتم کردن به واقعیت. هی! من میخوام برگردم. تو رو خدا. تو رو خدا!
پاک به سرم زده. بد ول شدم از دست خودم! خدایا این چی بود اومد به سرم؟ این مدلی نمیشه ادامه بدم اگر نجنبم1بلایی سرم میاد. باید بجنبم. بجنبم؟ آخه چه جوری؟ از دست من چی برمیاد داخل این، … خدایا میشه1کمکی کنی؟ آخه این، … اوه خدا! نمیخوام تصورش کنم این از تمام دردسرهای تمام عمرم بدتره! اه بسه! این2تا آقا واسه چی دعوا کردن سر صبح؟ من نمیخوام الان بیدار باشم. هنوز ساعت7نیست. من باید، … به سرم زده. پاک به سرم زده. خدایا الان چه غلطی کنم! خدایا کمکم کن!
امروز دیگه زنگه رو میزنم. هنوز جمعه نیست ولی5شنبه هم آخر هفته حساب میشه دیگه. بذار بزنم. هرچند، … بیخیال امید همیشه خوبه! کسی میگفت پریسا یکی از دردسرهای تو اینه که سر اسلحه ات رو گرفتی هی میچرخونی. روی1هدف نگهش دار بعدش اونقدر بزن تا یا فشنگت تموم بشه یا قفله بشکنه. این لعنتی رو اینقدر نچرخون تو هدفهات متغیرن. شبیه پرنده ای شدی که هی میچرخه و1نقطه فرود نداره. هی میره بالای نقطه های مختلف و میخواد فرود بیاد میبینه نمیشه باز میره جای دیگه. روی1لکه متمرکز بشو دیگه عوضش نکن بلکه به جایی برسی اگر هم نرسیدی دسته کم تو شیرجه هات رو زدی. به نظرم کسیه راست میگه.
کتاب کنت دراکولا خودش گیره یا ترجمه اش؟ خدایا شرط میبندم نویسنده اش ایرانیه اسم خارجیش واقعی نیست باید برم از ویکیپدیا بپرسم تا شرط رو ببرم. احتمالا نویسنده اش هم زنه. وووووییییییی خدایا نمیخوام باقیش رو بخونم. باید به اسم نویسنده توجه بیشتری میکردم ولی این کاریه که هیچ زمانی نمیکنم. یک تجربه. از این به بعد میکنم.
باید نت برداری های کلاس شنبه رو انجام بدم. میدم حالا.
دلم میخواد برم بازار بگردم1کوله بخرم. کوله ای که خودم پیدا کنم دلم میخواد نه کوله ای که سفارش بدم واسم بخرن. یادش به خیر زمانی که30سالم بود دلم میخواست کوله به جای کیف بردارم. نشد. شبیه خیلی چیزهای کوچیک و مسخره ای که در20سالگیم، در25سالگیم, در30سالگیم، دلم میخواست که انجامشون بدم. نشد. لعنت به این نشدهای مسخره! حالا هم که، … حالا دیگه میشه. کرونا که بره، میزنم بیرون. اونقدر میچرخم تا از نفس بی افتم. تمام جاهایی که نرفتم. تمام کارهایی که نکردم. تمام اونهایی که هنوز ازم نگذشته انجامشون. چندتاشون ازم گذشته انجامشون؟ واسه چندتاشون دیگه دیر شده واسه من؟ خدایا واسه چی من امروز اینطوری شدم؟ یعنی هنوز در قلمرو اثرات هفته تاریکم؟ خدایا میشه اثراتش رو ببری؟ فشارش بدجوری اذیت میکنه! نمیخوام به این چیزها فکر کنم. من هنوز میتونم کوله بذارم. هنوز میتونم آرایش کنم. هنوز میتونم بخوام که، … اینها هنوز ازم نگذشتن. من هنوز میتونم داخل رویاهام شناور بشم. این هرگز ازم نمیگذره. در دنیای شخصی خودم هیچ چی هیچ زمانی ازم نمیگذره. من هنوز به انتهای باغ نرسیدم. هرچند خیلی چیزها رو از دست دادم! چقدر دیگه باید از دست بدم؟ خدایا1کاری کن امروز مشخص بشه من جاده ام کدوم طرفه! هی! گیریم مشخص شد! گیریم شروع شد! گیریم من جاده رو گرفتم و رفتم! خودمونیم کسی که نیست! الان دقیقا گیر من اینه؟ یعنی این حل بشه دیگه حله؟ پس دیشبم، پریشبم، کل شبهای این هفته ام، هفته های پیش، ماه های پیش، اون شب ها، اون روزها، اون لحظه های جنگ و ضربه که هر دفعه چنان از نفس افتادم که جونم داشت بالا می اومد، الان این درست بشه باقی حل میشن؟ حل میشن؟ الان باید اعتراف کنم؟ میشه نکنم؟ اینجا جای درستی نیست که من، … خدایا آخه واسه چی اجازه دادی؟
7گذشت. من الان باید تازه بیدار بشم. تقصیر من نبود. اون2تا آقاهه اون بیرون، …
من کوله میخوام! سفر هم میخوام! پول حسابی هم میخوام! من هیچ چی نمیخوام! فقط آرامش میخوام! خدایا! آخه خدایا!
دیشب بچه ها سر کلاس آنلاین میگفتن3تا پیدزا با2تا سالاد سزار شد396تومن. میگفتن ولی خوشمزه بود. میگفتن ارزشش رو داشت. میگفتن امتحان کن. الان که کروناست نمیشه امتحان کنم. حالا گیریم کرونا هم رفت عقب من الان در این موقعیت واقعا امتحان میکنم؟ هی دلم میخواد امتحان کنم. دلم میخواد ولی، … به نظرم نکنم. پوله رو لازم دارم. درسته گرهی باز نمیکنه ولی پول5تا از این امتحانها1نخ از گره رو شاید شروع کنه به شل کردن. خیلی زمانه که بلد شدم در خاطرم نگه دارم که زمان ولخرجی کردنهای من تموم شده. دیگه نمیتونم روی اون لاین بپرم اگر نمیخوام چیزی رو از لاین الانم از دست بدم. نمیخوام از دست بدم. تلفن! مادرم.
خب این از این. مادرم حسابی درهمه. کاش برادرم یا حالا حواسش بیاد سر جاش یا زمانی حواسش نیاد سر جاش که دیگه خیلی دیره. این روزها خیلی زود دیر میشن. گوش نمیده بهم. هیچ دردی بدتر از پشیمونی نیست. ای کاشها آدم رو پیر میکنن. پوک میکنن. پوچ میکنن و چیزی از آدم باقی نمیذارن. خدا هیچ کسی رو گرفتار ای کاش نکنه!
فاز مادرم رو پروندم. راستی فازه یا فاذ؟ ولش کن هرچی. میگفتم. فاز مادرم رو پروندم با1سری اطلاعات جدید که از اینترنت گرفتم. باید1چیزی به افسردگیش شلیک میکردم. به خدا دروغ بهش نگفتم فقط راستش رو زودتر از زمانش گفتم چون حس کردم بهش شادی و هیجان میده. حسم درست بود. داد. حالا دم صبح زودی دستم به جایی نمیرسه باید چیکار کنم؟ به نظرم فعلا هیچ چی. حالا بد نیست بلند شم. این موهای ولو رو جمعشون کنم. قهوه درست کنم. نمیدونم قهوه الان واسم سردرد میاره یا نه. این چند روزه نرفتم طرفش. بذار امروز1دونه بخورم. طوری نمیشه. به خودم و وضعیت اطرافم1خورده نظم بدم. داخل تلگرام و واتس و اینستا1چرخی بزنم. بعدش بشینم سر درسم تا ساعت حدودهای10که خوابیده ها کامل بیدار بشن تا بتونم چندتا زنگ بزنم. خدایا لطفا کمکم کن!
ساعت7و31دقیقه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا دلم گرفته ازت!

2شنبه عصر. مادرم اینجا بود. رفته. خدایا من واسش چیکار میشه کنم؟ من واقعا سعی میکنم هرچی اون میخواد باشه ولی آخه هرچی که از دست من برنمیاد! اون مواردی که از دست من خارجه رو چه مدلی واسش تلافی کنم؟ چی جاش جا بزنم که حسش مثبت بشه؟ خدایا بگو از دست من چی برمیاد؟ خدایا کمکم کن!
1جاهاییش دست من نیست. دست بقیه هاست. دست برادرم. که ظاهرا در هوای این حال و هوا نیست. از زمانی که کرونا داخل ایران شروع شد برادرم از در خونه ی من داخل نمیاد میگه آلوده ام خطرناکه. هرچی بهش میگم باباجون مگه میخوام روی مبل ها رو لیس بزنم درها رو باز میذاریم ماسک هم میزنیم هر کدوم میریم1گوشه اتاق ملت همه دارن همینجوری با خونواده هاشون زندگی میکنن بیا داخل میگه نه. من خودم اونقدر سنگ شدم که خیالم نیست که البته این خودش جای بحث داره ولی نه الان. خلاصه من معترض نمیشم ولی مادرم میشه. مادرها دنیای خاص خودشون رو دارن. ما همیشه واسشون بچه کوچولوهای عزیزشون هستیم. گاهی لازمشون میشه که مواظبمون باشن. نصیحتمون کنن. لمسمون کنن. من جرأت نمیکنم اونهمه نزدیکش بشم با اینکه هنوز بیرون نمیرم ولی تا جایی که شدنیه سعی میکنم از لحاظ عاطفی نزدیکش باشم. زمانهایی که میاد پیشم بغلش نمیکنم ولی با زاویه ای نزدیکش میشینم که پاهای دراز شده ام به پاهاش برسن. زاویه ام رو طوری تنظیم میکنم که کف پای من جفت به مچ پای اون باشه. شاید به نظر نیاد ولی امیدوارم فعلا همین اندازه کمی هم شده جواب بده. به برادرم میگم ولی گوش نمیده. کاش میتونستم1مدلی به منطقش وارد کنم که کرونا حس مادرها رو عوض نمیکنه. مادری که از60گذشته و داره میره طرف70و دلش بچه اش رو میخواد! من گفتم و فایده نداشت. به مادرم میگم بیخیالش هر کسی1مدل زندگی میکنه سخت نگیر و چه و چه. گاهی موقت جواب میده و گاهی نمیده و سعی میکنم قصه رو با مسخرگی جمعش کنم. امروز جواب نداد. من خودم هم حال جسمیم1خورده رو به راه نبود. با اینهمه سعی کردم ولی شاید کافی نبود. مادرم دلش تنگ شده. دلش گرفته. من میتونم خودم رو عمرم رو دلم رو وقفش کنم ولی من من هستم. برادرم1نفر جدا از منه. آخه من چه مدلی میتونم اون بخش دلتنگیهای مادرم رو درمونش کنم؟ دلش میخواست کار من جور میشد و از اینجا میرفتیم. به خدا من سعی کردم که بشه. که بپرم اون طرف جام رو سفت کنم. که ببرمش از اینجا. نشد. خدا نخواست. خوردم به تحریم و کرونا. سعی میکنم قانعش کنم که ما همینجا هم با هم هستیم. چیزی که نشده. اصلا بهتر شد که من نرفتم و، … فایده نداره. خدایا آخه از دست من چی برمیاد؟ منو مقصر نمیبینه ولی دلش این رو میخواست و میخواد. خدایا آخه این دست من نیست بگو چه مدلی باید حلش کنم واسش؟ شاید من هم1خورده یواشکی دلم گرفته. پریروز داخل کلاس اسکایپ به استاد به انگلیسی توضیح میدادم که من هر لحظه سعی میکنم به خونوادم آرامش بدم و کمک کنم. و گاهی اگر گوشه های ذهنم جا و خودم زمان داشته باشم، پیش میاد که یادم بیاد چه قدر از ایفای نقش بچه قویتر خونه خسته ام و همزمان با تلاشم واسه ایجاد تعادل در جو اطرافم به این فکر کنم که ای کاش1کسی این وسط نقش اول رو واسه خود من هم بازی میکرد تا بشه خستگی در کنم ولی کسی در این هوا نیست. اینها شبیه بچه های من هستن و حس میکنم از جنس نگرانی1بزرگسال واسه بچه هاش دلواپس حس و حال و زندگی و مدل گذرانشون هستم. استاد یادم نیست خندید یا نه ولی من خندیدم اما از اون خنده های تلخ. شاید، … نه قطعا. قطعا دل خودم هم گرفته. از کرونا، از قرنطینه، از دفتر بینایی که سرپرست به من نداده ولی میگه دادمش و نمیدونم عاقبتش چی میشه، از محیط کارم که ابدا به چیزی که باید باشه شبیه نیست، از تحریم، از ناکامیم در جهت رسوندن مادرم به هرچی که دلش میخواد، از هفته ی تاریک که بی خودی امروز عصر بهم حس عصر جمعه رو داده و از حس این بی فرداییه دردناک داخل خاکی که خاک خودمه و خونه ی خودمه و این غربت تلخ که من و بالای80میلیون جمعیت هر کدوم به نوعی درگیرش شدیم و از خدایی که صبرش انتها نداره و واسه نجاتمون دستی بالا نمیکنه و تماشا میکنه که من اینجا بپوسم، مادرم دلش برادرم رو بخواد، کرونا قیامت کنه، مردم عزیزهاشون رو واسه دردی که همه دنیا ضربه اش کردن و از پسش بر اومدن از دست بدن فقط واسه اینکه دارو و درمون و واکسن و مدیریت نیست که این اوضاع جمع و جور بشه، از خدای خودم، از خدای ایران، از خدای افغانستان، از خدای بایدن و از خدای اسلام که دینش رو داده دست1مشت بی خدا که ازش تیغ زهری درست کنن و دنیا رو خاک و آسمون رو قیامت رو اعتقاد1کسی و هزاران هزار کسی شبیه من رو دلهای مردم رو سقفهای روی سرشون رو و کانون خونواده هاشون رو عمرشون رو تیکه پاره کنن! دلم گرفته خدایا! دلم گرفته! دلم گرفته ازت! از سکوتت! از صبوریت! از سکوتت! از سکوتت! دلم گرفته خدایا! دلم گرفته ازت! دلم خیلی خیلی گرفته ازت! کاش میدونستی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آشِ ذهن!

صبح2شنبه. درس واسه فردا. دیروز رفتم مدرسه. غیب شدن1دفتر بینایی مسخره آویزونه بهم. واقعا دست من ندادنش. به جهنم. بذار هرچی میشه بشه. ولی جدی من چه مدلی باید این، … پیش از اینکه وارد این تونل بشم هم با این بخش از جهان گیر داشتم ولی به هر حال پیش میرفت. بعدش تونل. بعدش مطمئن بودم پایانش متفاوته. بعدش این طرف تونل هم برخلاف تصور من منظره ها عوض نشدن و من الان، … خدایا من چه جوری باید تحمل کنم؟ خدایا کمک کن من در خودم نمیبینم این تحمل کردنه رو!
هنوز آخر هفته نرسیده و هنوز امید چیز مثبتیه. جدی به چی امیدوارم؟ به اینکه1جاده ی سخت دیگه شروع بشه؟ به نظرم بله. من همیشه در زندگیم مرد جنگ و حرکت و زد و خورد بودم. این سکون بدجوری حالم رو گرفته. جاده ای اگر در کار باشه همه میگن اوایلش به شدت سخته ولی به نظرم من خواهانشم. سختیش رو. امتدادش رو. ناهمواریهاش رو. و حتی ترس پنهان در ضمیرم رو که با آگاهی از فشارهای راه در سکوت موج برمیداره و به سطح میاد و میره که فوران کنه. بله من خواهان تمامش هستم و بسیار دلم میخواد که اگر قراره شروع بشه هرچه سریعتر باشه. نه سال آینده. نه حتی ماه آینده. از همین فردا! از همین امشب! کاش بشه!
باید پول دهه جدید کلاسهای اسکایپیم رو بپردازم. بد نیست بجنبم. واسه چی طولش میدم؟
واسه چی آخر هفته اینهمه دوره؟ هی! کاش ول معطل نباشم. من جواب میخوام!
هفته تاریک! خدایا رحم کن! حوصله ام درد میکنه!
هنوز مشخص نیست مهر باید بریم سر کلاس یا بشینیم پشت آرپیجی واتس. سابقه کارم رو زدن16سال و10ماه. نمیشه باقیش رو بخرم بازنشسته بشم؟ خدایا کمک کن!
چه قدر دلم میخواست کلاس هنرم پیش از شروع مدرسه تموم بشه! چه قدر بد شد که عاقبت خورد به تایم مدرسه! چه قدر دلم میخواد میشد بازنشسته میشدم! چه قدر دلم شروع اون جاده کزایی رو میخواد که از این تعلیق مسخره دربیام! چه قدر دلم میخواد بدونم و لمس کنم و درک کنم ادامه بدون سنگینی استرسهای نامعمول از جنس استرسهای معلولهای ایرانی چه مدلیه! چه قدر باید واسه فردا درس بخونم! چه قدر دلم میخواد بزنم بیرون! چه قدر پول میخوام که1چیزهای نفله ای که نیازهای فوری نیستن ولی من دلم میخوادشون رو بخرم البته بدون کرونا و بدون واسطه و با حضور مستقیم و انتخاب و امتحان خوده خودم! چه قدر دلم آرامش میخواد! چه قدر بوی گاز میاد! از کجا میاد؟ نفرستیم هوا لعنتی! الان میام!
شیرها رو چک کردم همه بسته بودن بو از بیرونه. آخ خدایا چه غلطی کردم بابت قهوه امروز صبح! آخه من از کجا میدونستم؟ بهم شیره ی انگور تجویز کردن واسه کمخونیم. من شیره ی انگور دوست ندارم. امروز بعد از قهوه صبحگاهیم این چیزه رو جبری خوردمش و الان، … خدایا من از این بدم میاد هنوز یادم که میاد مورمورم میشه این چیزها چیه من باید انجام بدم آخه! شیرین بود ولی واسه چی من اینجوری میشم؟ انگار این مدل شیرینیجات بهم ضعف میده. داخل شیر داغ بود و واااااااییییی خدا بذار یادم بره واقعا خوردمش الان هم حالم هیچ خوب نیست!
مهر داره میاد و واقعا باید واسه اینجا1فکری کنم. بدجوری قیمتش رفته بالا. من هرجایی میتونم جفنگ نویسی کنم. شیطونه میگه ول کنم بپره و مطالب اینجا رو داخل1فایل بردارم و اگر جاده ای بود همراه خودم ببرمش بلکه اون طرف تونل و جوب و این جنگل اوضاع بهتر باشه! خدایی1مبلغ خطرناک واسه این چیزها که من اینجا مینویسم زیاده! من میگم ولی باز به دقیقه90که برسم دلم نمیاد شبیه پارسال. ولی امسال قیمته داره از دسترسم میره بالاتر. احتمالا امسال هم انجامش بدم. تا سال آینده احتمالا1چیزهایی واسم عوض بشه. شاید سال دیگه به فکر پرواز دادن یا تغییر آدرس اینجا باشم شاید هم، … اه بیخیال تا مهر هنوز2هفته باقیه. 2هفته کلی طولانیه. زمانش که برسه بهش فکر میکنم.
این چیز نفله که خوردم جدی حالم رو خراب کرده. کاش بلند شم1کاری کنم حسش از سرم و از معده ام بره! دیگه نمیتونم. من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

……………………………………

صبح شنبه. امروز کلاس. اوه2تا! ساعت4عصر. ساعت8عصر. امشب جلسه. فردا صبح مدرسه. الان درس. پس واسه چی الان من اینجام؟
تنها نیستم امروز. سنگر گرفتم داخل اتاق عقبی. تمرکزم بیش فعالی گرفته. راستی هر1000یورو میشه چند تومن اینجا؟ کسی1راه درمون موقت ولی فوری استرس بلده بهم بگه؟ تا شب دووم داشته باشه بسه. تا5بعد از ظهر هم باشه قبوله. میخوام درس بخونم! هفته شروع شد. کی تموم میشه؟ اصلا فایده داره تموم بشه؟ چند درصد احتمالش هست که باز هم شبیه تمام این ماه هایی که گذشتن، تموم شدن این هفته به چیزی بهتر از شروع1هفته دیگه ختم بشه؟ اگر نشه باز هم تیر داخل آستینم دارم؟ ندارم؟ اگر آستینم رو بتکونم چندتا تیر دیگه ازش درمیاد؟ اصلا درمیاد؟ الان واسه چی درنمیاد که بدونم اگر لازم باشه دم دستمه؟ نمیشه لازم نباشه؟ نمیشه اینی که زدم بگیره به هدف؟ اصلا میگیره؟ اصلا بگیره؟ اگر نگیره چی؟ اگر بگیره چی؟ بعدش من باید از روی این صندلی بلند شم، اصلا این تیره میرسه به هدف که بگیره یا نگیره؟ هی! به نظرم بعید نیست. بعید نیست؟ حالا چیکار کنم؟ میشه فقط واسه1هفته من به کفبینی معتقد بشم؟ الکی. فقط بهم بگه من هفته دیگه ذهنم در چه وضعیتیه و من خر بشم باورم بشه؟ فقط1امروز باورم بشه اندازه ای که این نفله بکشه عقب من درس بخونم؟ خدایا اون2تا بچه شبیه2تا کبوتر فقط پدرشون رو دارن مادره رو که بردی الان واسه چی پدره رو زدی کجش کردی؟ اگر طوریش بشه این بچه ها اینجا چی سرشون میاد؟ نه از خونواده مادری شانس دارن نه از طرف پدری؟ دسته کم واسه چی به پدره شجاعت و عقل کافی ندادی که بچه هاش و ثروتش رو برداره از این بهشت بره بیرون؟ این آدم با پولی که اینجا و اونجا داره میتونه بره همونجا و بچه هاش رو بذاره زیر پر موسسه هایی که حرفشون و هدفشون یکیه. اینجا اگر پدره چیزیش بشه2زار از اونهمه ثروت مال این2تا دخترش نیست! خدایا واسه چی شبیه بالاسریهای ما شدی؟ واقعا شدی؟ واقعا شدی؟ واقعاااااااااااااااااااااااا شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ واسه چی برادر من بلند نمیشه زن و بچه اش رو برداره بره از اینجا؟ اون که میتونه. بیشتر از من. نمیدونم قانون رو بلد نیستم ولی به نظرم اونها بتونن پس واسه چی نمیرن؟ واسه چی جیگیلک منو از این زمهریر در نمیبرن؟ اینجا کرونا داره همه رو میجوه اینها تا کی میخوان متوقف بمونن؟ واسه چی ما اینهمه بد خوردیم؟ از کی خوردیم جز خودمون؟ واسه چی از خودمون خوردیم؟ واسه چی ما ملت اینهمه منجمد و فلج و بیابون شدیم؟ پس کو ثمرمون؟ از کی از زور بیخیالی رسیدیم به بی خاصیتی؟ مگه اینهایی که تیکه تیکه دارن ازمون کنده میشن و میرن به خاک عزیزهامون نیستن؟ پدرهامون مادرهامون بچه هامون جوونهامون عزیزهامون؟ پس واسه چی فقط خاکشون میکنیم و بعدش باز بی ماسک میریم سفر؟ مگه نمیدونیم واکسن نیست؟ شفا نیست؟ دارو نیست بیمارستان نیست درمون نیست تسلی نیست فریادرس نیست معجزه نیست دوا نیست خدا، … هست! خدا هست! پس واسه چی، … هیچ چی نمونده که کامل دیوانه بشم. کاش این لحظه کسی نبود میتونستم عربده بزنم! این استرس داره میکشدم. قلبم میخواد از دنده هام بزنه بیرون. خدایا واسه چی کسی نیست؟ من باورم نمیشه راهی نباشه. من این به کتم نمیره. پس واسه چی کسی نیست بهم راهش رو بگه؟ واسه چی کسی نیست بگم ببین طرف تو میتونی بیا1کوچولو1کمکی کن فقط یواش دستم رو بگیر نمیخوام تکیه گاه بشی همین اندازه که دستم عاریتی داخل دستت باشه اگر دیدم دارم می افتم یواش دستت رو بچسبم این لیز خوردنه از سرم رد بشه؟ خدایا واسه چی1طرفه نمیشه؟ واسه چی حافظ و کتاب خودت به من که رسیدن مه گرفتشون؟ واسه چی بهشون شبنم پاشیدی؟ واسه چی به من خوردی هوس کردی سر به سر1کسی بذاری که داخل روح خودش و جهان تو در به دریش گرفته؟ این چه تفریحیه؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی؟ واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی واسه چی؟
عثبانی نیستم. استرس گرفتدم. دارم کامل خل میشم. کاش این حالت بره! این استرس این هیجان این هرچی که هست این انتظار این دلواپسی این نفستنگی این این این این این این اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین!
بسه دیگه10گذشت. واسه چی من نمیرم درس بخونم؟ این هم میگذره. من درست میشم. کاش اینو پاکش کنم! منتشرش هم کردم کردم بیخیال. هنوز نمیدونم. ولی بیخیال. اینجا لحظه های من ثبتن. همگیشون اینجا داخل قابهای رنگی رنگی منو تماشا میکنن. این هم یکیشونه. بذار اگر کلید اینتر رو آخر کار زدم و منتشر شد این هم بره قاطی باقی قابها. گیریم که خیلی داغونه. خب باشه. این هم یکی از لحظه های منه دیگه! اگر هم کلید اینتر رو آخر کار نزدم و پروندمش که چه بهتر. لحظه ها؟ اوه مهر نذدیکه. شیطونه میگه بک آپ رو بردارم و بذارم اینجا بپره تا زمانی که، من لحظه هام رو هر جا میشه ثبت کنم الان پول لازم دارم خدایا پول میخوام اصلا مشخص نیست تمدید اینجا در این، … شاید اون هفته تکلیفم رو بفهمم. خدایا میشه بفهمم؟ خدایا! ببین منو! خدایا! منو اذیت نکن! بذار بفهمم! بذار بفهمَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََم!
بسه. باید درست بشم. امروز کلاس دارم. اوه2تا! ساعت4عصر. ساعت8عصر. امشب جلسه. فردا صبح مدرسه. هفته تازه شروع شده. تا آخر هفته7روز تمومه. چه تضمینی هست که تموم شدنش ، ……… خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! ……………………………………………………………………………

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

میان‌درسانه های جمعه!

بعد از ظهر جمعه. امروز مادرم از ارتفاعات میاد پایین. بیشتر از این نتونستم اون بالا نگهش دارم. هرچی گفتم قانع نشد1هفته دیگه بمونه! خدایا کمک کن حفظ بمونه! خدایا کمک کن حفظ بمونن! خدایا کمک کن حفظ بمونیم! خیلی دلواپسم خیلی!
پس فردا باید برم مدرسه. اونقدر داخل خونه موندم که حس میکنم از دنیای اطراف جدا شدم و الان دیگه نمیتونم برگردم وسط آدمها. راست میگم حسم اینه. به نظرم میاد وای چه سخت این در رو باز کنم برم بیرون به جایی که کلی آدم جز خودم هست! و کارهای معمولی. و زندگی معمولی. و مشکلات معمولی کاری از مدل ایرانیش. اوه خدا! و البته زیر ماسک و شیلد! خدایا کمک کن!
دلم میخواد میشد میرفتم پشت سر این هفته که از فردا شروع میشه وایمیستادم هل میدادمش تندتر بره جلو برسه به آخرش. آخر هفته باید1زنگ بزنم. هرچند نمیدونم زنگه به کجا میرسه ولی دسته کم1زنگ رو میزنم. دسته کم1حرکت رو میزنم. حرکت. خدایا حرکت! خدایا باز کن این راه رو!
استرس دارم. تا میام متمرکز بشم روی درس کلاس فردام این عوضی مغزم رو میکوبه به کف جمجمه ام. الان این استرس واسه چیمه؟ نمیشه این بره نباشه؟ نمیشه استرس نباشه و من درس بخونم؟ خدایا واسه چی اینطوری ام؟ هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته.
باید بجنبم. مادرم که برسه باید1تایمی بذارم کنارش بشینم به چایی خوردن و گفتن و شنیدن. گفتن؟ گفتنه چی؟ مدتهاست دیگه به نظرم نمیاد حرفی داشته باشم با کسی. بیخیال مادرم هم مشغول گوشیش میشه و، … دیروز میگفت به برادرت و خونواده اش زنگ بزن حالشون رو بپرس. گفتم خب چی بگم؟ بعدش از خودم حیرت کردم. جدی من دیگه هیچ چی ندارم به ملتی که باهاشون صحبت میکنم بگم. مادرم آخریشونه و گاهی حس میکنم دیگه با مادرم هم چیزی ندارم بگم. فقط میتونم بی صدا دوستشون داشته باشم. خدایا یعنی این3سال اینهمه عوضم کرده؟ مگه چیکار میکردم؟ فقط موندم داخل4دیواری و درس خوندم و، … بعدش نتونستم امتحان بدم و بعدش هم کرونا اومد و نتونستم جای دیگه هم امتحان بدم و بعدش هم گیر کردم داخل قرنطینه و، … اه ولش کن دیگه!
میدونی؟ آخ که1گردش حسااااابی دلم میخواد. داخل1سفره خونه حسابی که همگی میدونیم شبیه ظاهرش تمیز نیست. نشستن و گفتن و خندیدن و بدون دلواپسی از کرونا با آگاهی از میکروبهای افتضاح به هر جای فرش و پشتی دست تکیه دادن و غذا خوردن و دیوونه بازی! آخ که چه دلم میخواد! گردش! با کی! من بیشتر از4ساعت نمیتونم با دوستهای دیروزم باشم. حس میکنم که این، … اوه خدا!
خدایا استرس دارم میشه1کاریش کنی؟ خدایا لطفا!
مادرم هنوز دوز دوم واکسنش رو نگرفته. واکسنه نیست. اینجا ایرانه. خدا کنه آموزش مدارس مجازی باقی بمونه! من واکسن نزدم. میزدم هم فرقی نداشت ایرانی هاش رو که با عرض معذرت اصلا به حساب نمیارم از بس در نظرم غیر قابل اعتمادن اون چینی هم که قابل بحث نمیبینمش. خدایا من1واکسن درست درمون میخوام اگر هم نیست میشه اجازه ندی این ها از داخل قرنطینه بکشنم بیرون؟ من واقعا میترسم!
شیطونه میگه به1بهونه ای تا انتهای هفته منتظر نشم. به چه بهونه ای؟ خدایا1هفته خیلی طولانیه. آخه1هفته! وای1هفته7روز تمامه. یعنی7تا24ساعت. یعنی1عالمه دقیقه و1عالمه ثانیه و، … وای سرم! واسه چی درد گرفت؟ اوه نه سردرد نه! باشه باشه بیخیالش! برم1کوچولو ولو بشم تا ارتفاعیها نرسیدن بعدش درس بخونم! من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی دم صبح بعد از اینهمه شب! فقط کمی!

بعد از ظهر5شنبه. امروز بدک پیش نرفتم. صبح زود از استرس1شنبه صبح پریدم و دیدم نمیتونم آروم ولو بمونم بلند شدم درس خوندم و نت برداشتم و تمرینهای کلاس تیمتاکی رو حل کردم و الان هم در حال نت برداری های کلاس اسکایپی هفته آینده ام. بهم گفتن1شنبه واسه جفت و جور کردن کار یکی از بچه ها که داستانش حسابی پیچیده هست برم مدرسه گفتم داستان این بچه دست من نیست گفتن حالا بیا درستش میکنیم و من استرس دارم واسه اون بچه و واسه این قصه و واسه کرونا و واسه خودم و واسه، … هی! بیخیال!
امروز به چندتا جا زنگ زدم که چرخوندنم و خب هرچند انتظارش رو داشتم ولی بعد از این زنگها حالم حسابی خسته میشه ولی بعدش زنگ زدم به1کسی که چیزهای خوبی بهم گفت و، … از بچگی میشناسمش. کارهای خوبی ازش برمیاد اگر واقعا بخواد کمک کنه. اول خندید و بعدش که من دیگه نتونستم آخر جمله هام رو با صدای معمولی بگم سکوت کرد و بهم خاطر جمعی داد که کمک میکنه. اجازه گرفتم هفته آینده بهش زنگ بزنم و اجازه داد. کاش بتونه کمک کنه! خدایا کاش بتونه!
من روی حریم خیلی سخت حساسم. اگر اجازه نمیداد به خطش زنگ بزنم نمیزدم. متنفرم که1کسی خطم رو بگیره سرش رو بندازه پایین تقی زنگ بزنه که باهات کار دارم. حالا گوش میدم میبینم کاری نداشته که کار باشه و گیری نبوده که به کمک بقیه اطرافیانش که بهش نزدیکتر بودن و هستن حل نشه. حتی از تماس گرفتن افراد شناس هم عقب میکشم. اطرافیانم همه میدونن. معمولا گوشیم رو جواب نمیدم. من اینطوری نبودم. بیخیال من خیلی طورهای دیگه هم نبودم. حالا هستم. درست نیست ولی من اجتماعی نیستم. مدتهاست که نیستم. خوشم نمیاد کسی سرش رو بندازه پایین وارد قلمرو شخصیم بشه. آدمها رو دوست دارم. خیلی هم زیاد. بدخواه نیستم. شادیهاشون شادم میکنه. دوستشون دارم ولی از دور. موافق نیستم نزدیکم بشن. حتی1قدم. چند وقت پیش1کسی داخل اینترنت میگفت با ما هم کنار میایی چون مجازی هستیم. هر لحظه بخوایی با2تا کلید پنجره بسته میشه و میری داخل تنهایی هات یا با1اینتر میری داخل1کانال بسته که صدا نداره. اگر مجازی نبودیم، … اجازه ندادم کاملش کنه. گفتم اگر نداره. من نمیخوام شماها مجازی نباشید. ابدا موافق تحکیم روابط حقیقی نیستم. فعلا که نیستم و درضمن موافق نیستم برای تغییر خودم اقدام کنم. من راحتم. من روی حریم خیلی حساسم. از نظر عاقلها اشتباهه ولی خیالم نیست بذار اشتباه باشه. من کلا از نظر ملت اشتباهم و خیالم نیست. خلاصه که خط بی خط. روی همین حساب خودم هم همچین کاری سر کسی نمیارم. امروز این بنده خدا آشنا بود ولی حاضر نبودم و نیستم بدون اجازه اش به خطش زنگ بزنم. خدا خیرش بده که بهم اجازه داد! راست میگم واقعا خدا حفظش کنه! من کمکش رو لازم دارم. کارم کاریه که کسی نتونسته واسم حلش کنه. شاید ایشون بتونه.
فقط1دونه از نت برداری های هفته بعدم مونده. خدایا این روزها شبیه جهنم گرمه. شهریور داره آتیشبارش رو تا ترکش آخر خالی میکنه روی سرمون!
دلم بدجوری1وان میخواد. خدایا وان! خدایا وان! آخ اگر داشتم!
گفتن امسال هم آموزش مجازیه. دسته کم تا اطلاع ثانوی و تغییر این شرایط کروناییه وحشتناک. امسال1بچه کلاس اولی خورده به نامم که نمیدونم باهاش چیکار کنم. اگر بینایی خون باشه حسابی بارون بر سرم! اگر هم بریلخون باشه من چه مدلی باید اینترنتی بریل یادش بدم! خدایا کمک کن! هم به من، هم به اون بچه!
صحبتی که با اون بنده خدای صبحی داشتم کلی حس و حالم رو عوض کرد. ملتهبم ولی استرسهای دیگه ام رو شاید هرچند موقت ولی فعلا زده کنار. کاش خدا واسم بخواد! خدایا بخواه لطفا!
جرأت نمیکنم واسه کسی تعریفش کنم. میترسم باطل بشه. فقط واسه مادرم تعریفش کردم. سخته. من حرفم توی دل خودم جا نمیشه. باید به1کسی بگم. مخصوصا مثبتهاش رو. ولی در این مورد میترسم. هر دفعه گفتم باطل شده. تصور مسخره ایه ولی، … خدایا! تو میدونی چه قدر خستم! لطفا1کاری کن! لطفا1کاری کن این دیگه آخرش باشه! خدایا! لطفا!
وان دلم میخواد! آخ که اگر داشتم! باید1شنبه برم مدرسه. کاش این بچه کلاس اولیه رو با1دونه بریلخون پایه بالاتر دیگه واسم عوض کنن! نگرانم. خدایا کاش آخر این هفته شروع1جاده ی، … بهم گفتن این جاده اگر شروع بشه امتداد سختی خواهم داشت. تا1جاهاییش بسیار سخته و ناهمواره و پیش رفتنش حسابی واسم سخت خواهد بود. تا1جاهاییش. بعدش جاده هموار میشه. من قدمهای خیره سری دارم. اگر بهم اجازه ورود به جاده رو بدن از پس ناهمواریهای امتدادش تا اون1جاهایی که همه میگن برمیام. البته خدایا در کمال پررویی روی کمکت حسابی حساب کردم که اینو میگم وگرنه خودم تکی که اصلا صحبتم نیست. خدایا بذار وارد بشم! بذار حرکت باشه! خسته شدم از توقف! خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
بسه برم سر نت برداری هام. اگر عمری باشه باز میام. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

زدم خودم رو مسموم کردم!

4شنبه صبح. به نظرم خودم رو مسموم کردم. نه بابا خودکشی نکردم عمدی نبود1چیزی خوردم که ظاهرا نباید میخوردم الان باید هی بگم آخ هی بگم آخ تا اثرش بره. آخ! آخ آخ آخ! و باز هم آخ و همچنان آخ! جدی حالم بده یعنی که چی میخندی؟ مسخره! آخ! از دیشب نصفه شب شروع شد ول کن نیست. واسه چی اثرش نمیره؟ دلم میخواد بخوابم نمیشه. واییییی کاش بره!
دیروز به انگلیسی کلی به استاد نق زدم. تمام نقهایی که اینجا زدم رو بردم اونجا هم زدم. استاد اسکایپی اولش خندید. بعدش من خیلی غمگین شدم. نه گریه زاری نکردم فقط سرم رو انداختم پایین یادم نیست دستم رو روی سرم گذاشتم یا نه. این عادت مونده واسم. انگار سرم همیشه منتظر درده. تا1چیزی میشه سرم هیچ چیش هم نباشه دستم رو میذارم بهش. گاهی حس میکنم من هرگز از بقایای سایه ی شب خلاص نمیشم. خب عجیب نیست معلومه که نمیشم! هیچ کسی نمیتونه از بخشهای متعدد خودش خلاص بشه. بیخیال این چیزها دیگه خیلی اذیت کن نیستن. خلاصه من غمگین بودم و استاد دیگه نخندید. بهم گفت ببین! الان خیلیها شبیه تو گرفتار شدن. گفتم نه نشدن. من بدجوری در تعلیق رها شدم. استاد گفت ببین واقعا الان همه گرفتارن. و هم مسیرهای تو بیشتر. درضمن تو هنوز خیلی چیزهای خوبی داری که ازش لذت ببری. گفتم چه چیزهایی؟ من که چیزی نمیبینم. همه چیز از دست رفت! استاد خندید و گفت نه. همه چیز نه. همهشون از دست نرفتن. تو کرونا نگرفتی. تو بیمارستان نرفتی. تو با اثرات طولانی مدت و آزاردهنده ی کرونا زندگی نمیکنی. تو سلامت هستی. تو زنده ای. زنده ای بدون تجربه ی کرونا و بدون اثراتش. تو یک شغل داری. درسته که ازش احساس رضایت نمیکنی ولی این شغلت هست و تو هنوز داریش. تو دلواپس عزیزهای گرفتار بیمارستان و کرونا نیستی. میبینی؟ خیلی زیادن. از زندگیت لذت ببر! گفتم آخه استاد میخوام ببرم ولی، … استاد خندید و گفت به اینها که گفتم درست نگاه کن. بعدش میتونی لذت ببری. و مطمئن باش که این تنها تو نیستی که گرفتار این روزهای سخت شدی. همه مردم امروز در مسیر خودشون گیر کردن.
دیروز کلاسم عالی پیش رفت. البته خودم مثل همیشه ناراضی بودم و به خودم فحش میدادم و استاد میخندید و میگفت امروز هم بسیار عالی! گفت مواظب باشم و تلاش کنم. خداحافظی کردیم و تا شنبه. بعدش من بلند شدم رفتم خودم رو مسموم کردم. آخ باز یادم افتاد. بعدش خوابم گرفت. رفتم خوابیدم مثل چوب. بعدش بیدار شدم دیدم کج شدم. خدایا دیگه خودم رو مسموم نمیکنم میشه بسه؟ بدجوری خستم ولی تا میام بخوابم باید از جا بپرم. آی آی آی آی آآآآآآآیییییییی آی آی! عه راست میگن با1دونه ی هم ایسپیک درست میخونه واسه چی من همیشه2تا میذارم؟ شاید چون محسوستره. ول کن حالم بده! آآآآآآآآآآآآیییییییییییییییییییییییی آی آی آی آی آی! آی الان میام!
اومدم ولی همچنان آخ! باید منتظر بشم مادرم زنگ بزنه بعدش نمیدونم چی. عمرا الان بهش نگم چی شدم. ولی جدی خسته شدم کاش درست بشم اصلا خوشم نمیاد. خب1تجربه. هر چیزی میتونه ناسالم باشه یا بشه. آخ آخ واییییییی! ول کن حسش نیست میخوام ولو بشم من رفتم.