بعد از ظهر3شنبه. باز کلاس. خدایا باید مرور کنم! خدایا خسته شدم میشه بسه؟
امروز حس میکنم بدجوری1اتفاق لازم دارم. چیزی از جنس1تغییر شیرین در این روزمرگی قرنطینه ای کرونایی بیپایان. خدایا حس عجیبی دارم. مدتهاست که دارم.
چند وقت پیش مادرم اینجا بود. عصر بود. من درس میخوندم و اون هم طبق معمول نمیشد بیکار بشینه. رفته بود داخل آشپزخونه و میگفت واست کتلت بپزم تو درس داری نمیتونی. من دیگه سر به سرش نمیذارم. درسته که جسمش خسته میشه ولی حس میکنم از کاری که میکنه به چندین دلیل لذت میبره. شاید خودش هم حسش نکنه ولی من تصورم اینه. این کاری که میکنه واسش چندتا حس رو میاره. اثبات مالکیت، اثبات مفید بودن، اطمینان از کمک به بچه ای که هر چند سالش بشه هنوز بچه ی عزیزشه، اطمینان از اینکه همه چیز رو همونطور که خودش میخواد و مطمئن باشه واسه بچه ی عزیزش جور کرده تا در آرامش باشه، و خیلی موارد دیگه. البته روی برادرم هم همین حسها رو داشت و داره ولی برادرم حالا ستون1خونواده شده و مادرم نمیتونه پس تمام حس و حواسش اینجاست. به من. به چیزی که میتونه بهم بده و حسی که میتونه بگیره از این انتقال. شاید من اشتباه میکنم. من که روانشناس نیستم. ولی تصورم اینه. خلاصه تماشا میکنم که بیاد واسم چیز بپزه. واسم تمیزکاری کنه. واسم همه چیز رو جور کنه. بعدش زمانی که نیست خودم هرچی لازم میبینم رو طبق بینش خودم انجام میدم. مادرها خداهای خاکی هستن. خدا حفظشون کنه!
اصلا قصه سر این نبود. داشتم چیز دیگه میگفتم.
چند وقت پیش من داخل اتاقی که از خیلی پیش زمانهایی که تنها نیستم سنگرم شده درس میخوندم. اون بالا گفتمش تکراریه ولی عصر بود. مادرم داخل آشپزخونه با مواد کتلت سرگرم بود. صدای جلز ولز به راه بود. پنجره آشپزخونه بسته بود و در بالکن باز. همه چیز عادی بود که1دفعه داد مادرم رفت هوا که1گنجشک اومده داخل. گفتم بیخیالش بشو مادری خودش میره. ولی گنجشکه انگار زده بود به سرش. به جای اینکه بره صاف حال خونه رو طی کرد و پیچید داخل آشپزخونه و مستقیم رفت طرف پنجره و1دفعه دیدم صدای جیغ مادرم رفت آسمون. مثل تیر پریدم و به خودم که اومدم دیدم اونجام و داد میزنم چی شده مادری؟ مادرم جیغ کشید که الان می افته توی تابه ی غذای من. گفتم چی می افته؟ که1چیزی به ضرب گفت تق! گنجشک دیوونه به ضرب تمام خورد به پنجره بسته و پرت شد عقب. به روی خودم نیاوردم که واقعا میترسم بی افته وسط روغن داغ. مادر پریشونم رو زدم کنار و رفتم پنجره رو باز کردم گفتم چیزی نیست الان میره. گنجشک بیچاره گیج و خدا میدونه در چه حالی بود ولی در هر حال تونست راهش رو از ترس قواره ی نحس من هم که بود پیدا کنه و در بره. میدونی؟ مدتهاست حس میکنم شبیه اون گنجشکم.
من پیش از مهر97زندگی کوچولو و معمولی خودم رو داشتم. تمام عشق و حالم این بود که با چندتا دیوونه ی عاقلتر از خودم بزنم بیرون و داخل1رستوران جدید1منوی جدید رو امتحان کنم. بعدش بریم1سفره خونه آشنا یا بیگانه و از امکانات کثیفش که همگی میدونستیم سرچشمه ی میکروب و چه بسا هزارتا بیماریه لذت ببریم. نق بزرگم شغلم بود که هیچ مدلی نشد دوستش داشته باشم و رویای لذتبخشم روز بازنشستگیم و اشتراک این عشق و حال با دوستهام و کیفم به تصور یاد گرفتن 1مدل کیک جدید و حفظ تناسب اندامم و موفقیت در هرچی بیشتر کردنه این تناسب که هرگز هم اونی که خودم دلم میخواست نمیشد و حرصم میداد و، … برنامه ریزی واسه خرید1شیشه عطر ذوقزده ام میکرد و عشقم این بود که عاقبت جمع کردن شیشه عطرهای مینیاتوری رو شروع کنم و همراه اهل این کار1کلکسیون داشته باشم. بعدش مهر97اومد. بعدش من شروع کردم به شروع داستان آیلتس. بعدش همه چیز رو رها کردم برای انجام این لعنتی. بعدش از کل زندگی، از دوستهام، از بینشهاشون، از روش و بینش گذشته ی خودم، از زنده بودنم جدا شدم. بعدش تایم امتحان رسید. بعدش بهم اجازه ندادن. بعدش کرونا اومد و نشد که پرواز کنم1جای دیگه امتحان بدم. بعدش دلار اوضاع رو به هم ریخت. بعدش منطقه ناآروم شد و دیگه ریسک بود که داخل1موسسه از کشور دیگه تایم امتحان واسه3ماه دیگه فیکس کنم. بعدش کرونا شدید شد. بعدش واکسن مسأله شد. بعدش ایرانی جماعت دیگه جایی، … بعدش گفتن یا باید مدرک باشه یا ثروت اونچنانی واسه سرمایه گذاری اونچنانی که من جفتش رو نداشتم. بعدش پشت سر هم خوردم به درهای بسته. بعدش ادامه دادم به درس خوندنم ولی این دفعه بدونه هدف و خط پایان. و الان حس میکنم جام هیچ جا نیست. نمیتونم برگردم بین دوستهای گذشته، برای اینکه حالا من نگاهم متفاوته. فعالیتهام متفاوته. روزمرگیهام متفاوته. حالا من مواردی رو مهم میبینم که اونها خیالشون بهشون نیست. و اونها ارزشهایی رو پیگیر میشن که من نمیتونم بخوامشون. الان دیگه نمیتونم جام رو وسطشون پیدا کنم چون خیلی گذشته و همگیمون عوض شدیم. باید برم جلو به راه خودم. باید ولی نمیتونم. راه پیشروی بسته شده و از هیچ طرفی هم نمیشه بازش کنم. شبیه کسی شدم که بین2تا طبقه بین2تا پله از1نردبون گیر کرده. پرید که برسه بالا ولی فاصله زیاد بود نرسید. میخواد برگرده پایین جاش پر شده نمیتونه. حس همون گنجشک چند وقت پیش رو دارم. نمیتونست برگرده عقب چون تاریکی بود. نمیشد بره جلو چون میخورد به پنجره و تازه نمیدونست اون پایین روغن داغ منتظرشه. واسه اون گنجشک خدا بهم گفت پاشو برو پنجره رو باز کن راهش باز بشه بره. راهش باز شد و رفت. کاش میشد واسه من هم خدا به1کسی میگفت پاشو برو پنجره رو باز کن بذار بره! نمیدونم واسه چی نمیگه. گاهی حس میکنم چه قدر عجیب! روی زمین خدا بیشتر از8میلیارد آدم زندگی میکنن و مگه میشه بین اینهمه آدم1نفر رو نشه پیدا کنم که کمک کنه این پنجره باز بشه تا ازش رد بشم؟ خدایا8میلیارد خیلی خیلی زیاده. در جهانی با این حجم از جمعیت غربت اصلا نباید مفهوم داشته باشه! پس واسه چی من گاهی اینهمه شدید حسش میکنم؟ خدایا میشه این وامونده رو بازش کنی؟ استخون واسم نموند از بس خوردم به دیوار! خدایا چه قدر خسته ام! تعطیلی که اون شنبه ندادی بهم! کاش امروز بدی! بدجوری خستم! دلم میخواد حرف نزنم. نه فارسی نه لاتین. دلم میخواد، … نه دلم میخواد حرف بزنم. اما نه از این حرفها. دلم میخواد1کسی باشه که ازش1کاری بربیاد تا واسش حرف بزنم. کسی که بتونه پنجره رو باز کنه که راهم باز بشه تا برم بیرون از این دور باطل! خدایا حکمتت چیه این مدلی بین2تا پله معلقم کردی! تمام عضلات روحم امروز از درد دارن جیغ میکشن. پس کی میخوایی تمومش کنی؟ بهم بگو راه خلاصی از این ماز کجاست؟ خدایا کمکم کن!
چیزی به3نمونده. تصور نمیکنم بتونم خودم رو راضی کنم به مرور آخر. حالش نیست. ولی آخه اگر سر کلاس گیر کنم چی؟ هی بیخیال گیر نمیکنم. یکی از سوالها چنان سخته که باید دسته کم5دفعه دیگه بخونم با1دفعه جواب نمیده باقی رو هم که خوندم بسه دیگه. نه اون اولی با1دفعه اضافی خوندن داخل سرم میره نه بقیه رو بهتر بلد میشم. پس بیخیالش. ولی خدایا من، … خدایا ترجمه ی خسته شدم به زبون عرش تو میشه چی؟ خیلی خستم از این توقف سنگی. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن!
بسه دیگه نمیخوام بنویسم. من رفتم.
قدم رو!
شنبه بعد از ظهر. حدود1ساعت و نیم دیگه باید سر کلاس باشم. خدایا1دفعه دیگه باید دوره کنم. زمان هم دارم ولی نفسم دیگه بالا نمیاد. همیشه این ساعتها این مدلی میشم. هی میگم1دفعه دیگه فقط1دفعه دیگه ولی دقیقا شبیه کسی میشم که2قدم بره میرسه به قله ولی دیگه جونش بالا میاد و ولو میشه خخخ. خدایا الان1دفعه دیگه بگم اینها رو! زمان هست فقط1دفعه دیگه. نمیتونم. نفسم. اوه خدا!
اینجا شبیه جهنم گرمه. و من استرس قطع برق رو دارم. کاش قطع نشه! اینجا ایرانه. خدایی تماشا کن ما استرس چیها رو داریم! از این اوضاع متنفرم. از این، … بیخیال. چی عوض میشه با گفتنهای من!
تاب نیاوردم. چیزی که تا امروز صبحی نگه داشته بودم رو عاقبت1جا بالا آوردم. نه کامل ولی1خلاصه ی غیر مجاز رو ازش گفتم. اونقدر گفتم و گفتم که حس کردم دیگه نمیتونم بگم. خدایا من یادم نمیره. لطفا تو هم یادت نره. من چیزی نمیگم ولی دفتر دست خودت. با خودت!
البته حالا دیگه نمیرم روی شبکه افسردگی. حالا غمگین میشم. سکوت میکنم و عبرت میگیرم. جدی مواردی که الان اینهمه واضح میبینم رو واسه چی زمانی که زمانش بود نمیدیدم! آخه چی توی سرم بود! واسه چی من نمیفهمیدم! بیخیال. الان دیگه فهمیدم. هرچند الان دیگه دستم به عوض کردن چیزی نمیرسه ولی چرا میرسه. خودم رو که میتونم عوض کنم. من هنوز زنده ام و واسه زنده تا زنده هست موارد مشابه پیش میاد. مواقع مزخرفی واسه اشتباه رفتن. و من دیگه در این موارد اشتباه نمیرم. به نظرم نتیجه خیلی بدک نیست. هرچند این کمک نمیکنه امروز لبخند بزنم. بیخیال. عاقبت میزنم. درست میشم. عاقبت میشم.
ای خدا چی میشه اگر همین الان1حالی بهم بدی! زنگ بزنن بگن امروز کلاس پر. خدایا اگر بدونی چه حالی میکنم! خب اینکه کوچیکه چی میشه مگه خب بده آخه! وووییی زنگ. بزن دیگه! ای خدا بشه که بشه من واقعا اینو دلم میخواد. خدایا بده! ببین منو! بدجوری دلم تعطیلی غیرمنتظره میخواد. بدجوری میخواد! بده دیگه! خدایا لطفا! خدایا تو رو خدا! خخخ!
دلم قهوه میخواد. امروز2تا لیوان بزرگ رفتم. سرم بهم اخطار میده. دلم میخواد توجه نکنم و1لیوان دیگه بخورم. ول کن شاید بعد از کلاس شاید هم فردا صبح. این خطرناکه. ولی خدایی بد بهش گیر کردم. امروز بعد از خوردنش حس کردم عجیب سبکتر شدم. جدی این اگر1زمانی دم دستم نباشه حسابی بد میشه.
داریم به3نزدیک میشیم. کلاسم4هست و خدایا بگن امروز تعطیله دیگه! باید1دفعه دیگه گفتگوهام رو دوره کنم. میرم حالا.
دلم1اتفاق عالی میخواد که چنان غافلگیرم کنه که یادم بره حتی جیغ بکشم. خدایا کاش1دونه ازینا امروز امشب پیش می اومد واسم!
خب بسه دیرم میشه برم بلکه بتونم درسم رو دوره کنم. خدایا قهوه میخوام! وووووییییی! من رفتم!
استرس!
صبح شنبه. باید درس بخونم. کارهای گوشکنی رو که باید امروز صبح انجام میدادم انجام دادم. کوچولو بودن. قهوه میخوام. خدایا چه خوبه من باز قهوه دارم! خدایا شکرت! اوه خدا!
یکی از چیزهایی که بهش رسیدم اینه که آدمها تغییر میکنن. این درسته ولی هیچ زمانی قد امروز صبح اینهمه از نزدیک لمسش نکرده بودم. جدی چی میشه که آدمها اونهمه زیاد عوض میشن؟ چی میشه1کسی که با عقل و منطقش واست شناس بود رو در حال خوابگردی میبینی در حالی که کل منطقش منطقی که ازش میشناختی تمامش، … دردم اومد. زیاد نه ولی اومد. کلا از واقعیتهای منفی که انتظارشون رو ندارم دردم میاد. گاهی خیلی کم، گاهی خیلی زیاد، این مورد از اون زیادهاش نبود چون مدتهاست باورم شده باید هر انتظار منفی ای رو از هر کسی داشته باشم. ولی اعتراف میکنم که حیفم اومد. خب من که نمیتونم کاریش کنم. فقط میشه تماشا کنم و رد بشم. کاش اینطوری نمیشد! هی بیخیال! اصلا به من چه!
استرس دارم. شدید هم هست. بهم امتحان راه های نرفته ای پیشنهاد شده که برای گذشتن از این بنبست کزایی، … بهم پیشنهاد شده در موردش تحقیق کنم. امروز کلاس دارم فردا تحقیق میکنم. خب این فقط1راه پیشنهادیه و باید در موردش تحقیق کنم. پس واسه چی من اینهمه شدید استرس گرفتم؟ میترسم؟ از چی؟ از اینکه شدنی باشه؟ از اینکه شدنی نباشه؟ خدایا من کلید اصلی رو میخوام این، … این کلید اگر کلید باشه و دری رو باز کنه فقط1در رو به1راهروی تنگ و طولانی باز میکنه! خدایا واسه تو که سخت نیست واسه چی کلید اصلی رو بهم ندادی؟ واسه چی نمیدی؟ واسه چی زمانی که ازت میپرسم راه درست کدوم طرفه هیچ چی نمیگی؟ واسه چی دیشب که پرسیدم جوابم رو اون مدلی سربالایی دادی که من هیچ چی از نظرت نفهمیدم؟ خدایا واسه چی نمیگی کدوم طرفی طرف درسته؟ ادامه بدم؟ متوقف بشم؟ آخه واسه چی کمک نمیکنی بفهمم؟ واسه چی اوضاع رو نمیچرخونی که بشه من کلا بیخیال این در و این کلید و این قصه بشم؟ تا میام بزنم به بیخیالی1دفعه این، …
همیشه اطرافیانم و گاهی خودم دلم میخواست بدونم این1کلام بودنم به کی رفته. حالا میدونم. به مادرم. هیچ مدلی نتونستم نظرش رو عوض کنم که از اون بالا بیاد پایین و به خودم هم اجازه بده فرود بیام و باورم بشه زمانی که1چیزی نمیشه، نمیشه. بد نیست اگر نمیتونیم بپریم، روی زمین سفت وایستیم و از قدم زدنهامون لذت ببریم. من گفتم و گفتم و فایده نداشت. بقیه هم گفتن و گفتن و فایده نداشت. هنوز اصرار داره که1چیزهایی باید بشه. خب آخه نمیشه. راهش نیست! راهش واسه من با این، … نمیدونم هست یا نیست. این راهرو، این در فسقلی، این، … خدایا از استرس دارم خل میشم اصلا کی میدونه شاید این راهرو چنان دلباز باشه که واسه همیشه بخوام داخلش بمونم من که ندیدم! اصلا شاید دره باز نشه! خدایا از چی اینهمه استرس گرفتم؟! ضربانم رو قشنگ حس میکنم زمانی که بهش متمرکز میشم. به زنگهایی که باید بزنم. به چیزهایی که باید بپرسم. به مواردی که ممکنه لازم بشه انجام بدم. خدایا مگه من همین رو نمیخواستم؟ که بشه1حرکتی بزنم؟ خب الان شاید بشه که بزنم. پس واسه چی اینطوری شدم؟ به نظرم بد نیست دیگه ادامه ندم. دارم به مرز تهوع نزدیک میشم. خدایا این چه عادت مزخرفیه! واسه چی هر دفعه استرس یا هیجان بهم وارد میشه نتیجه میشه1لگد به معده بیچاره ام؟ تا از حد حال معمولی آمپرم میره بالاتر حس تهوع میگیردم. الان هم دارم میرم طرفش. دوره ولی اگر خودم رو جمع نکنم سریع نزدیک میشه. اوه خدا نه! واقعا امروز دلم اینو نمیخواد. کلاس دارم. کلاس! اوه درس! درسم موند! هی من دلم باز نوشتن میخواد! بیخیال درسم موند1خورده بخونم یا صبح یا شب یا فردا باز میام مینویسم الان دیرم شد من رفتم!
کاش نمیفهمیدم!
جمعه شب. دیر وقته. واسه کلاس فردا درس میخونم. درس میخونم و میخونم و، … الان دیگه خسته شدم نمیخونم. بابا پدرم در اومد عجب گیری کردم! ای بابا!
امروز بد حرصی شدم. الان حرصی، … نیستم، هستم، نیستم. الان غمگینم. واسه صدقی که داخل دلم، … خدایا من نمیفهمم آخه ما خیر سرمون اسممون انسانه! آخه چه قدر میشه یکی از این اشرفهای تو سیاهکار باشه! من باورم نمیشه! خدایا باورم نمیشه! دونه دونه برگهای جوهری داره از زیر خاکستر درمیاد و آخریش صاف خورده توی سر من! خوشبختانه یا بدبختانه کسی نفهمید جز خودم. خودم که این نکبت رو دیدم و واسه کسی توضیحش ندادم. دلم میخواد توضیحش بدم تا همه جهان بفهمن ولی، … هی بیخیال. چه فایده داره! این فقط شروع1اتلاف اعصاب مزخرفه. چی میرسه به من! ولی آخه این، … دلم میخواد فقط1دفعه دیگه حس و حالش رو داشتم با طرف رو در رو بشم. دستش رو بگیرم بهش بگم ببین! من درست مقابلتم. تو هم مقابلم وایستادی. فقط واسم بگو! بگو واسه چی! دقیقا کجاها رو دیدی که سند نتیجه کثیف هدف شخص خودت رو زدی به نام من تا خودت در نگاه اونی که نتیجه بهش خورد پاک بمونی! واسه چی به نام من؟ من که از بس درجه حماقتم بالا بود چشم بسته به اعتبارت از وسط آتیش میگذشتم چون به صدقت یقین داشتم! واقعا حس نکردی این1زمانی برملا میشه! احتمالا نه. چون خریت منو میشناخته. الان من میدونم ولی جز در نگاه خودم این برملا نشد. به کسی نگفتم. دلم میخواد بگم. کاش میشد میگفتم! ولی دلم میخواد از طرف بپرسم. بهش بگم فقط بگو چه حسی داشتی زمانی که همچین کثافتی رو زدی به اسم من تا بگی تو بی تقصیری؟ چه حسی کردی لحظه ای که این دردسرت رو اینجوری جمعش کردی در حالی که میدونستی من بی اطلاعم و این، … خدایا جدی هیچ شده از اون بالا تماشا که میکنی از این خلقتت، … آخ خدایا قربونت برم چی آفریدی؟ واقعا لازم بود؟ اینهمه کثافتکاری و ناکسی فقط با اون عقلی که تو کردی توی سر آدمیزاد؟ حکمتت رو شکر واسه چی کردی آخه!
دلم میخواد باورم بشه که اشتباه فهمیدم. دلم میخواد اشتباه فهمیده باشم. خدایا من اونهمه نمیفهمیدم و، … کاش الان هم نمیفهمیدم. البته دیگه گذشته. چیزی سالها پیش خورد به نامم که من چیزی ازش نمیدونستم و بعد از اینهمه سال الان تازه فهمیدمش. هی طرف! اینجا نمیایی. خدا رو شکر که نمیایی. ولی امیدوارم دیگه برگ بعدی ای در کار نباشه. خسته شدم از بس در موردت حیرت کردم. این آخریش دیگه آخر حیرت بود واسه من. آخه به نام من؟ خدایا خودت بیا بگو من الان، …
بیخیال. خیلی ازش گذشته. دیگه کنار زدن خاکستر چه فایده ای داره! خودم و خدا هم که میدونیم من واقعا کجای اون کثافتکاری بودم. خدایا هیچ کجاش ولی چه فایده داره واسه بنده های خدا توضیحش بدم که میدونید چیه؟ این داستان جریانش اینه و اونه و توضیحش هم چنینه و چنانه. ارزش نداره. نمیگم تا زمانی که این نکبت بیشتر از این بوی گندش اعلام موجودیت نکنه. ترجیح میدم چیزی نگم و عبرتم و حیرتم رو نگه دارم واسه خودم نه به این خاطر که خیلی بزرگوارم. به این خاطر که اگر شروع کنم به گفتن تا زمانی که به نتیجه نرسم نمیتونم خودم رو متوقف کنم. یا نفله میشم یا اثبات میکنم و چند نفر نفله میشن. هرچند، نفله نمیشن. کسی که چیزی واسه از دست دادن نداره واسه چی باید نفله بشه! چیزی وجود نداره که از دست بره پس خخخ چیزی نمیشه. ولی من1چیزیم میشه. اگر بیشتر از این بهش فکر کنم امشب حتما خل میشم. درسم هم موند. به نظرم چند ساعت خشم و حیرت و دلگیری از خریت خودم و اون یقین معصوم احمقانه و مزخرفم واسه تنبیهم بس بوده. الان هم که اومدم اینجا1دسته جفنگ نوشتم سبکتر شدم. بیخیالش. ایراد از خودم بوده که انتظارش رو، … اه ولش کن دیگه!
سیستمم خر شده. نرم افزار پخش فایلهای صوتیم گیر کرد با نصب مجدد هم درست نشد. الان وقت گیر کردن بود؟
کرونا بدجوری داره بهش خوش میگذره. اطرافم پر از خبرهای فوته. این ویروسه بی افزار زنداییم رو فرستاده بیمارستان و الان40درصد ریه هاش رو درگیر کرده. خدایا کمکش کن این زن سرطان ریه داشته عمل کردن نمیدونم ریهش رو من که پزشکی بلد نیستم مطمئن نیستم نصفش رو بریدن یا1چیزی شبیه این. خدایا جدی طوریش نشه!
مادرم رفته به ارتفاعات. درسهای نفله! اه!
به شدت به قهوه فوری اون هم فقط برند علیکافه اگر اسمش رو درست نوشته باشم معتاد شدم. تلخه مثل زهرمار ولی من میخورم و عجیب لذت میبرم زمانی که گرمای تلخش داخل رگهام پخش میشه. اصلا تصور نمیکردم اینهمه بهش بسته شده باشم. این وامونده تموم شد و من پول نداشتم بخرم. زجرکش شدم تا امروز تحملم برید پول هم دستم بود و هرچند پوله رو نباید اینجوری میپاشیدم ولی به خدا دیگه نمیتونستم. شبیه تریاکی ها1بند خمیازه داشتم و بی توقف از چشمهام اشک میومد و گیج میخوردم. خدایا این گیرم نیاد چی؟ فعلا گیر اومد. البته من که میگم این اصلش نیست چون1کوچولو متفاوت شده ولی کار منو تقریبا راه میندازه و اجازه نمیده اون مدلی بشم. امروز بعد از ظهر تا دستم بهش رسید چنان با ولع1لیوان درست کردم خوردم که قیافه ام دیدنی بود. دلم میخواست باز بخورم. نمیشد. عصر بود و واقعیتش این واسه کمخونی من اصلا خوب نیست. بیخیال بذار خوب نباشه میشه تعداد لیوانها رو بیارم پایین ولی به جان خودم نمیشه کامل ولش کنم.
باز نوشتنی دارم ولی خوابم میاد. خدایا درسم هم موند. ولش کن خواب رو عشقه. باقیش باشه بعد. من رفتم.
حالم، …
عصر1شنبه. دیروز سر کلاس اینترنت نفله شد و چنان حالی ازم گرفت که کلا نکبت زدم به کلاسم. آخر کلاس حالم دیدنی بود ولی استاد میگفت میدونم میشناسمت تو3ساله شاگرد منی این تقصیر تو نبود اینترنت اذیتت کرد الان نمیتونی درست جواب بدی. استاد خندید ولی من از دیروز نمیتونم بیخیال ماجرا بشم. هر زمان کلاسم رو خراب میکنم تا جلسه بعدی که درستش کنم حالم گرد و خاکیه. خدایا این انصاف نیست این این اینترنت این …
خدایا دیگه حس صدا زدن ندارم. پرتمون کردی وسط این جهنم و نشستی تماشا که1سری، … هر ثانیه طناب رو دور حلقمون بیشتر بکشن و تنگش کنن. خب اگر جهان رو واسه اونها آفریدی بفرستمون رد کارمون تا نور چشمیهات حالش رو ببرن!
این2تا جمله رو که باید میگفتم! تا دیر نشده و از گفتن این2تا جمله هم منصرف نشدم و شبیه2سال پیش این دفعه به جای2هفته به سکوت ابدی نرفتم.
اینترنت دیوانه شده. حوصله کلکل نداشتم. قطعش کردم رفتم با گوشیم بسته زدم. به سرم بزنه ماه بعد تمدیدش نمیکنم بذار بره به جهنم. با وجود اونهمه ترافیک اضافی نه سرعت دارم نه پیوستگی عاقبت هم باید آویزون گوشیم بشم خب چه کاریه پول اضافی بپردازم؟
این ریپر رسما کلافه ام کرده. خدایا1چیزهاییش رو نمیفهمم کسی هم خاطرش نیست این تمرینها اصلا چیچی بودن چه مدلی حلشون کنم آخه!
یعنی الان در شرایط خشم90درصدم فقط1جرقه20متریم بترکه تا، …
واقعیتش رو بگم؟ حالم، … گاهی واقعا چیزهایی میخوام که حتی از خدا هم نباید بخوام ولی نمیتونم بیخیالشون بشم. به درگاهش دعا نمیکنم که بهم بده چون اولا میدونم نمیده دوما میدونم نباید بخوام که بده. ولی خدایا! دسته کم به خودت که میشه نق بزنم. بگم خدایا میدونم نمیدی میدونم نباید هم بخوام که بدی ولی میشه دسته کم تو بدونی چه قدر تلخه این، … حالم خوش نیست. خیلی تلخ میخوام مواردی رو که میدونم نباید حتی واسه اینکه دستم بهشون برسه دعا کنم. خدا واسه کسی نخواد این مدلش رو! خیلی خیلی تلخه خیلی! کاش ندونی!
حالم خوش نیست. نمیخوام بنویسم. باشه واسه بعد.
هنوز3شنبه ولی این دفعه ظهر. خدایا حس میکنم از خستگی تکرار و تمرین دارم میمیرم! واقعا این کی تموم میشه؟ آخه این چه گیری بود که فرو رفتم وسطش؟ بی پایان بودنش خیلی، … من باورم نمیشه این بنبست ناگذر باشه. باید بشه ازش رد شد باید. باید! خدایا باید یکی2تا پیام بفرستم و یکی2تا زنگ بزنم. الان درس دارم. کاش امشب یادم بمونه! خدایا میشه من زنگ بزنم جواب درست درمون بدن بهم؟ یا دسته کم اگر جواب درست درمون نمیدن بهم بیخودی باهام وارد بحثهای تخصصی فلسفی سیاسی روانی نشن که نظرم رو عوض کنن و نسخه های خودشون رو توی حلقم کنن؟ واقعا دلم نمیخواد. چند وقت پیش به یکی از این عزیزها زنگ زدم جواب سوالم رو که نداشت هیچ، نزدیک2ساعت حرف زد که قانعم کنه اشتباه میکنم و تازه میخواست تشویقم کنه اینهمه سختگیر نباشم و وسط کرونا بزنم از خونه بیرون تا حالم بهتر بشه اگر هم گرفتم خب طوری نیست خوب میشم و از این موارد. طرف آدم محترمیه. هم سنش بالاتر از خودمه هم احترامش کلا واجبه چون دوست خونوادگیه نیتش هم خیره ولی واقعا نتونستم باهاش موافق بشم. هرچی از بحث پرهیز کردم دیدم شدنی نیست آخر کار طرف داره میگه1زمان مشخص کن ببینمت بیشتر صحبت کنم تا قانع بشی گفتم شرمنده من در تایم کرونا نه جایی میرم که کسی رو ببینم نه کسی رو اینجا میپذیرم که ببینمش. باز شروع کرد که اشتباه میکنم و زیاد سخت گرفتم و چه و چه. آخرش گفتم ببینید شما واقعا آدم محترمی هستید من نمیخوام خدای نکرده روی صحبتتون بحث کنم ولی لطفا دیگه واسه متقاعد کردنم سعی نکنید چون من نه میتونم نه اصلا مایلم. من مایل نیستم متقاعد بشم و دلم نمیخواد نظرم رو در مورد موضوعات بحثی که شما دارید بهشون اصرار میکنید عوض کنم. اگر چیزی که میخوام رو سراغ دارید بهم بگید وگرنه لطفا دیگه تلاش نکنید که تصدیقتون کنم چون نمیکنم. بعد شنیدم این بنده خدا زنگ زده بود به یکی از نزدیکترینها به خونواده من که چه نشستید این پریسا حالش خیلی خیلی بده اگر نجنبید کارش به جاهای بدی میکشه من نگرانشم نکنه این دکتر بخواد یا1دفعه هوای خودکشی بزنه سرش بابا اینو از اون خونه بیاریدش بیرون من میترسم واسش شما واسه چی به فکرش نیستید؟ بنده خدای پشت خطی سعی کرد واسش توضیح بده که ببین اولا پریسا خودکشی نمیکنه نگران نباش. دوما مادر پریسا مثل شیر بالای سر ماجرا هست که جفت بچه هاش چه این یکی و چه اونی که زن و بچه داره هوای خودکشی به سرشون نزنه. سوما آخه میگی من چه فکری میتونم واسش کنم؟ اصرارش کنم از خونه بیاد بیرون؟ اگر بیاد و وسط این قیامت کرونا1چیزیش بشه تکلیف من با مادرش میدونی چیه؟ توضیح اینکه مادر من خیلی مهربونه ولی واقعیتش اینه که در1سری موارد اگر پیش بیاد میتونه واقعا خطرناک بشه. آگاه ها و مجربهایی که یواشکی اینجا رو میخونید یواشکی صلوات ختم کنید! به من چه هرچی هم فحش میدید خودتونید من هشدار داده بودم خودتون خواستید شخصا تجربه کنید تقصیر من نبود! خلاصه طرف حسابی دلواپس من شد و شنونده هم صاف رفت همه رو تحویل داد به مادر بنده که فلانی واسه روان پریسا حسابی ترسیده مادرم هم خخخخخخخخخخخ. میگم دیگه چه خبر؟ خوبید شما؟ عجب هوایی شده!
البته شنونده ای که صحبتش بود پریروز اومده اینجا و در حضور مادرم گفت فلانی اینجوری گفته در موردت. گفتم ببین جناب جان! بذار خاطر جمعت کنم. از زمانی که قرنطینه کرونایی شروع شده من از خونه بیرون نرفتم. نزدیک2ساله که زندونی ام به هر کسی میگم باورش نمیشه که اون هم من اینهمه مدت داخل حصار آروم مونده باشم. به نظرت اگر میخواستم خودکشی کنم اینهمه دردسر به خودم میدادم؟ خب راه مردن که اون بیرون خیراته میزدم بیرون اونقدر عشق و حال میکردم تا عاقبت کرونا بگیرم بعدش هم نمیرفتم درمون تا نفس کشیدن یادم بره. اون طوری کسی هم نمیفهمید که خودکشی میکنم تا نجاتم بده درضمن به روایت این بنده خدای دلواپس گناه خودکشی هم روی دوشم نبود. مطمئن باش از این چیزها به سرم نیست ولی چیزهای دیگه به سرم هست. طرف ترسید و من زدم زیر خنده.
الان هم باید باز1زنگ به1کسی بزنم. خدایا میشه این یکی دیگه نخواد قانعم کنه؟ اوه اگر اینجا هم این بحثها پیش بیاد و طرف خیال کنه افسرده شدم و ممکنه خودکشی کنم اوضاع حسابی خراب میشه آخه طرف خودش مشاوره. واییی خداااااااااااجان من مشاور نمیخوام روانشناس هم نمیخوام روانپزشک هم نمیخوام به خدا من خیال خودکشی به سرم نیست افسرده هم نیستم فقط1خورده روانم درد میکنه که اون هم موردی واسه دلواپسی نیست. هی! ول کن اینها رو! درسم موند! خدایا خسته شدم خب! ای بابا! وایی زنگ. باید زنگ بزنم. کاش بحث نباشه. طرف فقط بگه جوابم رو داره یا نداره. خداجونم ببین چیکار میکنی؟ خب اگر خودت درها رو باز کنی چی میشه؟ باز کن بذار رد بشم ازشون دیگه واسه چی میفرستیم از لای نخودسیاهها کلید پیدا کنم که هی بلا سرم بیاد آخه! اوخ پیام از تلگرام! دیرم شد به جانه خودم دیرم شد من رفتم!
1حضور کوچولو!
صبح3شنبه26مرداد و یکی از ترسناکترین کلاسهای اینترنتیم. خدایا این متنها چه سختن! موضوعشون سخت نیست ولی این جمله ها دارن روانم رو افقی میکنن پدرم در اومد این واقعا، … ولش کن حسش نیست.
درس میخونم. امروز کلاسم ساعت4عصر. کاش1امروز تعطیل میشد! دوره جدید ریپر داره میاد. من دوره قبلی رو به خاطر کلاس ترم آخر کانون نصفه ول کردم. باید خودم رو برسونم. خدایا واسه چی آخه جدی گاهی حس میکنم نفس کم میارم1تنفسی بدید خب!
شهریور داره میاد. احتمالا کلاس زبانهامون با بچه ها دوباره شروع میشن. این مدت تعطیل بودیم.
واسه تعمیر تردمیلم هنوز کاری نکردم. فعلا زورم نمیرسه.
همچنان به جستجوی مواردی که میخوام پیدا کنم و پیدا نمیکنم در اینترنت مشغولم. خیلی نتیجه نداشته ولی من همچنان میگردم.
باید1چیزی واسه گفتگو در کلاس امروز پیدا کنم. نق هم باشه قبوله. باید حرف بزنم. کاش امروز کلاس تعطیل میشد! بدجوری دلم نفس گرفتن میخواد.
دیرم شد. من رفتم.
سالگرد خون!
باز گرد و قصه گو برایم از بهار.
باز گرد! من خزان سرم نمیشود.
سالها گذشت از آن شبانگهِ سیاه.
رفتنت هنوز باورم نمیشود!
باز گرد و در کنار حسرتم نشین!
داستانِ صبح و نوبهار باز گو.
ترجمانِ خنده های بی بهانه باش.
قصه از پرندگانِ نغمه ساز گو.
سالها گذشت و روحِ بیقرارِ من،
یک دم از غمِ نبودنت رها نشد.
بعد از آن وداعِ ناگهانِ شبنشان،
درد، یک نفس ز سینهام جدا نشد.
سالها گذشت و من هنوز در نهان،
میسرایم از سکوتِ سوگوارِ شام.
مینگارم این حدیثِ کهنه را به خون!
شامگاهِ درد و گریه های ناتمام.
سالها گذشت و اندر این سرای سرد،
من خراب و خواب و خورد و خستهام هنوز.
شامگاه رفت و قصه هم تمام شد!
من چو بغضِ در گلو شکستهام هنوز!
در میانِ سینهام تنوره میکشد،
باز در شبانگهان هوای سرخِ خون.
باز آن قرارِ تار و تلخ و ناگذر!
باز انفجارِ درد و ماتم و جنون!
-پریسا-
خدایا داری میبینی؟
ایول زنده ام. اینترنتم زمانش ته کشیده بود از دیشب با گوشی نت گردی داشتم و حسابی گرون تموم شده. امروز هم اوه لعنتی مجبورم کرد1قیمت گنده بپردازم واسش چون، … اه ولش کن دیگه! لعنتی من هر دفعه ترافیک اضافی میارم و تمامش از بین میره میخوام پایینتر هم بزنم سرعتش میاد پایین توی روحتون!
کرونا رسما هر کسی که میتونه فاجعه رو ببینه رو عزادار کرده! به من میگن واسه چی دپرسی! من دپرس نیستم تمام کشورم عزا گرفته انتظار دارن چه مدلی دیده بشم؟
اوه گفتن2هفته دیگه جلسه شورای آموزگاران در مدرسه! یعنی باید بریم مدرسه خدایا به خیر کن! نمیشه این جلسه ها رو بیخیال بشن؟ ولی کاریش نمیشه کرد اگر قرار باشه بازش کنن، … هی این کیبورد هم که زده به سرش کلیدهاش1چیزی شدن! چه هوا من نق میزنم امروز! یعنی که چی! ای بابا!
باید داخل سرم دنبال1چیزی بگردم که بهم حال بده تا ورم روانم بخوابه. خدایا بیداری؟ داری میبینیمون؟ واقعا میتونی؟ هنوز تحمل داری؟ هنوز میتونی تحمل کنی و تماشا کنی؟ همچنان دلت میاد؟ خدایا در حیرتم ازت! چی بگم! بذار دیگه ننویسم بلکه بتونم وضعیت این کیبورده رو1خورده عوضش کنم حالش هیچ مثبت نیست.
این هم از امروز!
این هم از کلاس امروز. متنها واقعا سخت بودن پر از جمله هایی که مفهومشون سخت نبود ولی ساختارشون هم طولانی بود هم پیچیده. واقعیتش مطمئن بودم امروز1گافی میدم ولی شکر خدا گافهام خیلی گاف نبودن. استاد رضایت داشت. واسه مادرم که همیشه در مورد کلاسم میپرسه این رضایتش رو گفتم. ذوق میکنه. شادیش رو دوست دارم. بعد از کلاس همیشه1حس تولدی دیگر دارم و ازش خوشم میاد. هیچ زمانی این حس کهنه نمیشه. بعدش رفتم زیر دوش و خوش گذشت. فقط بعدش که اومدم بیرون خر شدم و خدایا با1لباس زیادی آزاد درست نشستم رو به روی مسیر باد کولر و، … اصلا سردم نشد ابدا فقط1لحظه حس کردم دیگه دلم نمیخواد اونجا بشینم و الان واسه چی باید این حس گلودرد زیر جلدی اذیتم کنه؟ خدایا غلط کردم دیگه خریت نمیکنم من میترسم. قرص هم خوردم ببین سر خوردنش خریت نکردم میشه اینو ببری فردا صبح که بلند شدم دیگه نباشه؟
دلم میخواد بخوابم. زیاد خوابم نمیاد ولی بعد از کلاسهام همیشه حس خستگی دارم و این دفعه انگار خستگیه1خورده بیشتره. میخوام برم ولو بشم روی تختم ولی اون طرف چنان حرارتش وحشتناک شده که نفسم بالا نمیاد. اومدم این طرف روی مبل ولو شدم. فعلا از کولر میترسم. هی! چیزی نیست. تا فردا آروم میشه. داخل تیمتاک. کانال رادیوی بسته. خوده رادیو رو هم بستم. کاش خوابم ببره! خستم. از اون مدلهای عجیب خستم. هفته تاریک دیروز سر درس و مشقهای من1دفعه حمله کرد و مثل گاوی که چشمبند بهش زده باشن اومد از روی موجودیتم رد شد رسما زیرم گرفت الان حس میکنم با1چیزی زدن ریزم کردن. از دیروز میمردم ولو بشم درس داشتم الان مجازم که یادم بیاد آییییییییی حالم درد میکنه. طوری نیست فردا شب جسمم خودش رو جمع و جورتر کرده ولی امشب رو خدایا شکرت که درسم زیاد نیست و میتونم ولو باقی بمونم! خدایا به این گلودرده بگو بره خدایی من گناه دارم بعد از اینهمه قرنطینه و شرایط فوق پادگانی اگر کرونا ضربه ام کنه خیلی ظلمه. شوخی کردم. چیزی نیست. اثرات درس و استرس و هفته تاریک و خستگی1سری اتفاق مسخره که از پریشب شروع شد و تا دیشب ادامه داشت و همه چیز الان زده کجم کرده. امشب که خستگیم بره فردا رو به راهم.
آخ جون فردا ماکارونی درست کنم! قرار بود املت بشه ولی ماکارونی دلم میخواد چیکار کنم؟ خدایا خوب دربیاد این نفله رو من حساااابی دوست دارم آخجون! وایی خدا من جدی خستم خیلی زیاد! دیگه نمیخوام بنویسم. میخوام همینجوری ولو بمونم دستهام هیچ چی ننویسن زبونم هم واسه حفظ کردنه هیچ جمله انگلیسی ای تکون نخوره حنجره ام هم هیچ صدایی لازم نباشه ازش دربیاد چشم هام هم بسته باشن و، … وایی بسه. باقیش باشه بعد.