دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم1عملِ عملی میخواد!

حس زمانبندی نیست صبحه دیگه. عجب صبح گرمی هم هست! خداجونم برق نره! وان دلم میخواد. دیشب بعد از مدتها1تفریح نصفه نیمه دادم به خودم. داخل مه سفید بد نگذشت ولی جات رو خالی نمیکنم چون رفتنش واسه خودم هم مجاز نیست. مجاز نیست؟ به جهنم که نیست! من هرچی دلم بخواد میکنم چون دلم میخواد. بله و با این کریخوانی واسه در و دیوار رفتم عشق و حال و البته بعد از حدود1ساعت که از بازگشتم از عشق و حال گذشت با حضور جناب سردرد که رنگش داشت هی در اندرون مغز نداشته ی بنده بیشتر و بیشتر میشد دیگه رجز رفته بود مرخصی و آخ خدایا غلط کردم رو با چیچی مینویسن؟ خلاصه کار با وساطت2تا قرص البته کامل سرانجام نگرفت ولی تا حد تقریبا قابل تحملی فروکش کرد و الان هم که آییییی خدا سربهای داخل رگهام رو یکی بیاد جمع کنه ببره این چه اوضاع مسخره ایه خب! بابا گفتم که اشتباه کردم دیگه البته بعدش هم گفتم که باز اشتباه میکنم. چیه صداقت دارم خیلی هم خوبه. آقا خب به من چه به خدا کرونا2ساله که اومده من هم که از مهر97مرده شوری اینجا حبسم بعدش هم که این وامونده اومدش کلا قرنطینه مطلق شدم الان هم که این ورژن جدیدش اومده کلا پیر و جوون و بچه و بزرگسال نمیشناسه هر عمودی ای دستش میرسه رو داره افقی میکنه خرید اینترنتی هم جرأت ندارم کنم آخ که چه نمیکنم و خب این داخل پرانتز بود در گوشی نوشتم یواشکی بخون آره داشتم مینقیدم از بیرون هم که مرتب خبرهای عوضی میادش اینترنت هم که داغونه نمیشه با مادرم برم ییلاق اینجا نمونم برق هم که هی میره نه بیرونی نه تفریحی نه تغییری نه کلاس هنری نه خبر و اتفاق با حالی هی درس هی درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس نه تموم نشد بذار چندتا دیگه بنویسم درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس خب دیگه بسه سرم گیج رفت و خلاصه چیکار کنم دلم تفریح خواست باز هم بعدا میخواد دیگه البته بعدا الان چنان منگ و سنگینم که حس میکنم پیچیدنم لای چندینتا لایه نازک سربهای انعطاف پذیر شبیه زرورق و ووووووووییییییییی خداجان!
دیشب جلسه اینترنتی. رفتم. فقط نشستم. چیزی نگفتم. من هرگز از کار با بچه ها لذت نبردم. شاید خیلی پیشترها میبردم ولی نه الان. چیزی هم ازشون نمیدونم. بهم بگن فلان کار رو انجام بده اگر بلد باشم و لازم باشه انجام میدم ولی خودم نظری در مورد اینکه چه شکلی باید انجام بشه ندارم. دیشب هم نداشتم. اصولا از کل این، … دلم عمل میخواد اون هم عملی که یکی از گیرهای شخص خودم رو حل کنه. حس میکنم جهان رو از1سری هجا و کلمه ساختن. همه چیز اینطوری شده. از سیاست گرفته تا برنامه های اجتماعی و اقتصادی و، … دلم میخواد1کسی بیاد صاف بپره وسط مطلب و بگه ببین بلند شو بریم فلان گیر رو من بلدم چه شکلی بازش کنیم پاشو بریم بازش کنیم. نگه به نظرم اگر فلان راه رو بری در دراز مدت جواب میده. نگه شاید. نگه حالا واسه شروعش باید چه و چه. بگه پاشو بریم الان انجامش بدیم نتیجه همین بیخه. بلد نیستم حسم رو توضیح بدم. شاید خستگی باشه شاید هم اثرات دیشبه شاید هم، … داییم با واتساپ تماس گرفته بود باهام. میخواست بدونه با وکیلشون به کجا رسیدم. میگفت باید آیلتس رو بگیرم. میگفت باید ریسک کنم. میگفت باید یک جهنمی داخل ارمنستان پیدا کنم پرواز کنم اونجا امتحان بدم و ریسکش رو بپذیرم. میگفت چیزی که نیست یک امتحان میخوایی بدی دیگه! میگفت فقط لازمه برادرت رو آماده کنی سر تایمش برید اونجا داخل فرودگاه باهات باشه مادر تنها نمیتونه. مشکلی که نیست که! خدای من! فقط بهش گفتم دایی من واسه فرودگاه رفتن در هیچ کجای جهان مشکلی حس نمیکنم اینها مشکل نیستن. دایی حرف خودش رو میزد. که باید ریسک کنم. که مگه چندتا دیگه داخل فامیل نیستن که دارن همین کار رو میکنن؟ خب من هم یکیش باید انجامش بدم دیگه هیچ راهی هم نیست. گفتم هرچی خدا بخواد و، … دیروز صبحی هم1کسی1پیشنهاد عجیب و جالبی، … اوه خدا! خخخ. سعی کردم سکوت کنم ولی زمانی که اون عزیز دیروزی گفت تا15روز دیگه زمینه رو واسه عملی کردنش آماده میکنم فقط تو زمانش که شد باید راه بی افتی طرف تهران دیگه سکوت رو جایز نمیدیدم. سعی کردم خیلی نرم بگم که عزیز ممنونم ولی من دیگه باورهام نسبت به این مدل موارد درد میکنه من از این مدل یقینها دیگه بریدم. چندتا دلیل هم واسش آوردم که ایشون معتقد بود اینها رو تو نباید بگی اینها مال وادی ما نیست که من موافق نبودم. گفتم واسه چی نیست اون افرادی که گرفتار شدن و نجاتی براشون در این وادی فراهم نشد جزو وادی شماها بودن خیلی هم بودن. کلیدی که واسه اونها دری رو باز نکرد اون هم زمانی که پای جونشون وسط بود پس واسه من هم نمیتونه دری رو باز کنه. گفتم این حرف زبونم نیست که قورتش بدم. حرف اعتقادمه. اگر الان با زبون با شما همراهی کنم میشم ریاکار. دلم رو نمیتونم همراه کنم. این راه شما به من کمک نمیکنه چون دیگه بهش اعتقاد ندارم. گفت اشتباه میکنی. گفتم میدونم. ولی یقین رو نمیشه به زور به راه برد. ترک که برداره تعمیرش کار ما نیست. من اونهمه زور زدم و نگرفت. دیگه دستهام جون ندارن اون طنابی که شما میگی رو نگه دارم. دیگه رها کردم. حالا اگر واقعا ارزش جواب گرفتن داشتم بذار اونها دستم رو بچسبن. اگر هم نداشتم که خب رفتم دیگه. اون بنده خدا آدم بسیار مثبت و مهربونیه. فقط زاویه نگاهش با مال من یکی نیست. گفت ببین شب زنگ میزنم صحبت میکنیم. گفتم چشم و به خدا سپردمش در حالی که به همون سفتی که مطمئن بودم اون لحظه روزه همون اندازه یقین داشتم که من15روز دیگه تهران نمیرم هیچ کجای دیگه هم نمیرم هیچ هم مایل نیستم عقلی که خدا بهم داده رو بذارم روی نوار متحرکی که، … اه واقعا که!
وان میخوام. خدایی اگر داشتم الان چه خوب میشد! هنوز دارم فکر میکنم چه مدلی میشه1وان جا بدم اینجا! خیلی چیزها میخوام. وان، سفر، پول، آخجون پول خخخ! جدی کاش1راهی داشتم کلی پول1دفعه ای گیرم می اومد! پول لازم دارم خدایااااااا پول میخوام پول پول پول!
فردا کلاس دارم. برم درس بخونم. باز میام. فعلا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخجون خونه!

مثل اینکه باز اینجام! هیچ کجا خونه آدم نمیشه. حالا خوبه1ماه بیشتره که این اطراف نبودم ولی به محض اینکه دیدم نمیتونم وارد بشم، عه نگفتم اینجا قفلش گیر کرده بود نمیشد وارد بشم. خب حالا که وارد شدم! باید پیش از هر چیز1پشتیبان از هرچی اینجاست بردارم که اگر باز گیر کرد موارد جاریه رو بزنم زیر بغلم و نمیدونم چیچی.
اتفاقها زیاد بودن. کرونا بیداد میکنه. از آشناها هم چندتا سفری داشتیم. درد داشت. مهلت گریه نیست. قطعا زمانی که این توفان تموم بشه و بتونیم از پناهگاه هامون بریم بیرون جای خالی رفته ها رو بیشتر حس میکنیم و اون زمانه که سیل اشک میاد کمک تا خاکستر این غبارهای کهنه رو ببره. یعنی میبره؟ یعنی میتونه؟
اتفاقهای خوب هم بود. عروسی. وایی خدایا1ازدواج کرد! عقد کردن. با یکی از بچه های آشنا. البته باز هم خبر ازدواج بود ولی اونها خیلی آشنا نبودن. این یکی ولی، 1حسابی آشناست و جفتش هم بیگانه نیست. هی1اینجا رو نمیخونی مطمئنم ولی تو واقعا مهمی واسم. امیدوارم چنان خوشبخت باشی که نشه اطرافیانت زندگیت رو ببینن و یواشکی هم شده1خورده حسودیشون نشه. اگر زمانی اومدی و اینو خوندی و تمرکز کردی شاید بفهمی چی میگم. این دعا رو از ته دل گفتم. از ته ته دلم! از خدا میخوام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد در زندگی مشترکت بهت حال بده! کاش خدا بهم گوش کنه! واقعا اینو واسه خودت و جفتت میخوام!
2همچنان با درد یواشکیه زخم تلخش درگیره. حق داره. زندگی میکنه ولی زخمش هنوز درد میکنه. هی2! تو هم اینجا رو نمیخونی ولی بذار بگم. به خودت هم گفتم ولی بذار اینجا هم بگم. امیدوارم کسی رو پیدا کنی که همراهت مثل خودت به خاطرات3احترام بذاره. که بتونی راحت واسش از3بگی زمانی که دلت تنگه. که بگی میدونی؟ همسر اولم چنین بود و چنان بود و من دوستش داشتم هنوز هم دارم. که دلم واسش تنگ شده. کسی که همراهت بیاد با هم برید سر خاک3و همراهت بشینه به1فاطحه صمیمی و1شیشه گلاب بگیرید دستتون تا با کمک هم سنگ اون مزار رو بشورید. کاش میشد از خدا واست چیز بهتری بخوام ولی بعد از3این بهترین چیزیه که به نظرم میرسه.
3و4هم که رفتن. کاش بودن! دلم واسه جفتشون تنگ شده. دلم واسه جمع شدنهامون خیلی تنگ شده. خب اون دوران تموم شد. 3و4دیگه بین ما نیستن. حالا2گرفتار غیبت3و درد و زندگی و خیلی چیزهاست و1در حال طی کردن اولین قدمهای جاده زندگی مشترکه. خودم هم که هنوز تمام جونم از ضربه برخورد با اون بنبست کزایی تیر میکشه و وااااییییی خدا درد میکنه! چی بگم! شاید حکمته. خدایا شکرت!
همچنان در قرنطینه گیر کردم. همچنان تشویقم میکنن که بزنم بیرون و الان بیشتر از هر زمان میترسم و نمیرم. اصلا در تصورم نبود زمانی برسه که من اینهمه جوندوست بشم. یعنی این خودمم که در اوایل نیمه اول دهه90اونهمه شدید از خدا پایانم رو میخواستم؟ باورم نمیشه الان فقط اسم بیمارستان رفتن رو بهم پیشنهاد کن تا سکته بزنم. اوه خدایا لطفا! این کرونای دیوونه ات رو از پشت در خونه من ببر کنار من هیچ نمیخوام الان و این مدلی تموم بشم!
زدم تردمیلم رو نفله کردم. تقصیر من نبود خودم هم داشتم نفله میشدم ولی اون نفله شد. البته میشه بزنم ولی تعمیرکارش بهم هشدار داد که اگر بزنی ممکنه برد یا موتور بسوزونه و حسابی جیبت رو سبک میکنه. هرچند حالا هم اگر بخوام تعمیرش کنم جیبی واسم نمیذاره. بالای2میلیون میخوره! گفتم نه ممنون من فعلا پام درد میکنه خخخ. به جان خودم الان پول ندارم خرج تعمیرش کنم. بذار به جای راه رفتن قل بخورم شاید اصلا شانس در همین اضافات باشه و من نمیدونم خدا رو چه دیدی خخخ مثلا بیان بگن هر کسی لاغره باید بره سربازی اونهایی که اضافات دارن بشینن خونه هاشون جایی نمیخواد برن. چیه دلم میخواد مزخرف بگم تو بخیلی؟ سایت خودمه حال میکنم بعد از2ماه غیبت چرت بنویسم الان تو بخیلی؟ نه میخوام ببینم الان تو بخیلی؟ خب باش به من چه!
یک فروند وکیل از کانادا باهام حرف میزد. یعنی من باهاش حرف زدم. وکیل خونواده داییم بود. بنده خدا دایی! میگفت باید آیلتس بگیری. نمیدونم واسه چی اسم این که میاد من حالم به شدت بد میشه. اون شب حالم خیلی، … 2-3روزی طول کشید تا خاطرم جمع بشه که این دفعه هم به خیر گذشت. وعده‌ی بدجور سنگینی بود. تصورش رو نمیکردم ولی1دفعه نصفه شب غافلگیرم کرد و تا اومدم به خودم بیام، … این دفعه هم جستم ولی، … همیشه1کسی هست که نبایدها رو بفهمه. این دفعه هم1کسی فهمید و بعد از به خیر گذشتن حسابی به دردسر خوردم و، … هی! از کجا فهمید؟ من به هیچ کسی نگفتم که گاهی این، … خدایا از کجا فهمید؟ از کجا میفهمه؟ از کجا؟ بیخیال. فعلا که امنه. ولی آیلتس. خدایا به اسم خودت قسم همین الان که دارم میگم باز خیلی خفیف دارم اون لعنتی رو حس میکنم که از1جایی در اعماق سرم آماده میشه بیاد بالا. نه! خواهش میکنم! واقعا نمیخوام. نه آیلتس رو نه این لعنتی رو. من آیلتس نمیخوام. اون کانادای لعنتی رو هم نمیخوام. خدایا کمک کن!
بیخیال بابا آیلتس سیری چند به زور که نمیبرنم داخل ماجرای این امتحانه! ولش کن بابا اصلا میدونی چیه از ترکیبش خوشم نمیاد. حال نمیکنم باهاش. همینطوری دارم درس میخونم واسه خودم امتحان کیلو چنده! میگم که، من تشنمه. برمیگردم.
رفتم1پارچ یخ آوردم. بفرما!
تیمتاک. کانال بی صدا. این روزها کمتر میرم کانال آدیو. اونجا دستگاه پخش موزیک داره با امکان انتخاب موزیک دلخواه واسه همین بچه ها میان هی باید بگم هرچی میخوایی بزن من درس میخونم و از این چیزها بعدش هم حرف حرف میاره و واقعیتش این روزها هیچ چیم نیست حالم بد نیست بیمار نیستم حرصی هم نیستم فقط ابدا حوصله حرف اضافه ندارم. گاهی خیلی کم پیش میاد که وسط بچه ها بشینم به بگو بخند ولی معمولا داخل کانالهای بسته و بی صدا نشستم به درس خوندن یا گوش دادن و تماشا. یادم رفت بگم که الان1کانال رادیو هم موجوده که صداها داخلش بسته هستن و اگر بخوایی رادیو محله رو بشنوی بدون اینکه کسی باهات صحبت کنه و خودت هم با کسی صحبت کنی میتونی بری اونجا. من الان سنگرم اونجاست. آدیو نداره که لازم باشه به کسی تعارفش کنم. اینجا هم بچه ها میان ولی چیزی واسه تبادل نیست و در نتیجه حفظ سکوت موجهتر و راحتتره و آخ جون! البته سراغ آدیو باکس ها هم میرم ولی زمانهایی که کسی نباشه. الان هم داخل همون کانال رادیو نشستم. اینجا رو دوست دارم. در حالی که وسط بچه ها هستم کاملا خودم و سکوتم محفوظیم. چه بلایی سرم اومده؟ واسه چی دیگه حرف زدن دلم نمیخواد؟ شاید هم دلم میخواد ولی باید اهل حرفش باشه. حرفی که حرف باشه از نظرم. نمیفهمم. فقط مطمئنم که1چیزی بدجوری درم عوض شد. از مدتها پیش. از کی؟ از27اسفند98؟ از مهر97؟ از عید96؟ از مرداد، … اه بسه! طوری نیست فقط فعلا حرفم نمیاد. یعنی زیاد نمیاد. شاید بعدها دوباره درست بشم کی میدونه؟ اوه این رادیو بستهه چه شلوغی شد! داره فیلم پخش میکنه من که صداش رو بستم بچه ها همه اومدن نشستن گوش میکنن ولی خوشبختانه صداها باز نیستن. سرگرمی و شادی بچه ها رو در اطرافم دوست دارم. کاش همگیشون همیشه شاد باشن و حالش رو ببرن!
خب دیگه بسه خسته شدم دیگه حال نمیکنم بنویسم. بلند شم برم کتابم رو بیارم درس بخونم کلی از504عقبم به خاطر بینظمیهای خودم و کلاسهای اسکایپم. تا دفعه بعد. فعلا شب به خیر. درضمن دلم میخواد سر صبح شب به خیر بگم تو هم سرت به پرهای خودت باشه! من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه ی یواش!

صبح جمعه. باید درس بخونم واسه فردا. خاطرم باشه2شنبه به استاد بگم3تا گل دیگه هست که نبافتم و یادش رفته. خدا رو شکر خودم یادم اومد! کاش برگهاش رو داشته باشه! خدا می دونه چه قدر زیاد دلم می خواد می شد اونهمه هنر دستی رو از داخل اینترنت ببینم و انجامشون بدم! کاش چشم هام1خورده معرفت داشتن. فقط1خورده! بیخیال چیزی که شدنی نیست شدنی نیست.
گاهی واقعا چیزهای ناجوری به سرم میاد. اونقدر جفنگن که حس میکنم مغزم کثیف شده و باید ببرم با آب و صابون و وایتکس پاکش کنم! شکر خدا این گاهی ها زیاد نیستن ولی واقعا مزخرفن. اونقدر بد هستن که جبران دیر پیش اومدن هاشون بشه! اه نوشتار مسخره! چه فرقی می کنه این فاصله ها رو بزنم یا نزنم!
این پیک واسه چی نرسید موافق نیستم با حجاب نیم آماده بشینم اینجا!
این پادرد نکبت کلافه ام کرده! غیر قابل تحمل نیست ولی حرکتم رو محدود کرده و تردمیل، بهم گفتن فعلا متوقف بشم و تا تحرک نباشه کاهش وزنم به مشکل میخوره و هی! هی پا! زودتر درست بشو وگرنه داخل آتل می ذارمت تا شبیه چوب سیخ بمونی! کاش1خورده مواظبتر می شدم که گرفتار اتفاق نشم! خب، شدم دیگه. کاریش نمیشه کرد من هم که پررو! چه قدر هم دست برداشتم! نمی شد دست بردارم. می شد؟
مادرم در ارتفاعاته. استاد اسکایپیم فردا رو تعطیل نکرد وگرنه احتمالا خودم هم الان در ارتفاعات بودم. هی بیخیال اونجا اینترنت نیست هرچند اینجا هم اینترنت لق می زنه ولی میشه باهاش کنار اومد. خدا رو شکر! اینترنتی که هر لحظه لق می زنه، برقی که هر لحظه استرس قطع شدنش موجوده، قیمت هایی که هر لحظه انتظار تغییر و بالا پریدنشون به شدت موج می زنه، قرنطینه ای که هنوز خبری از پایانش نیست، گذرانی که شرایطش لحظه به لحظه شبیه2تا لبه ی تیز1قیچی بزرگ در اطراف من و مردمم تنگتر و تنگتر میشه، … خدایا باور کن که باورم نمیشه چه جوری دلت اومد اهل این گوشه از خاکت رو وسط این، …
پیک رسید!
خب این از این. اینترنت جواب نداد که پول بنده خدا رو کارتی بپردازم نقد هم که نمی گرفت شماره کارت داد پولش رو بفرستم واسش. فرستادم و فیشش رو هم فرستادم به خطش. کاش گرفته باشه! معمولا زنگ می زنم تا مطمئن بشم ولی این دفعه زنگ نزدم. خیال هم ندارم بزنم.
چه جمعه ی یواشی! باید درس بخونم. بد نیست من1خورده، … همیشه اینجوریه بعد از هفته ی تاریک روانم میره به لاک نکبت تا یواش یواش دربیاد ولی قاعدتا باید زودتر می رفت یعنی این حس چی می تونه باشه؟ بیخیال هرچی. پیش میاد. احتمالا تا شب میره. درس. درسم دیر میشه. باید بجنبم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جنون با ادویه ی مکزیکی!

بعد از ظهر2شنبه. تازه از کلاس هنر اومدم. چیزمیز خوردم و نشستم که درس بخونم. هفته ی بعد آخرین جلسه از کلاسمه اگر نخوام دوره ی دیگه ای رو شروع کنم. و هویه! الان1دونه دارم. البته با شرایط خاص. دور بدنه ی بلندش رو با سیم کیف بافی و چوب بستنی بستم و فقط1نوک کوتاه ازش بیرونه. و امروز استاد کلاس هنرم درس ها رو دید و گفت اصلا کار با هویه مال این دوره نیست اون مدل جواهر سازی ها مال دوره ی تاج هستن و اگر بخوایی دوره ی تاج رو بیایی باید هویه بلد باشی. هرچی بهش گفتم بابا شما خودت گفتی این لازمه گفت من کی گفتم! من گفتم و اون هم گفت و من اصرار نکردم. درست نیست. همه جا و به هر قیمتی که نباید حرفمون پیش بره! به خدا گفت حتی خاطرم هست که اون زمان که واسه اولین دفعه شنیدم یکه خوردم و گفتم نمیشه جای هویه رو با چیز دیگه پر کرد؟ استاد هم گفت با چسب مخصوص میشه. ولی ایشون خاطرش نیست و من هم بیش از حدش اصرار نکردم. ولی تاج. دلم دوره اش رو می خواد. هزینه اش1خورده بالاست و من این ماه ها خیلی خیلی بد در فشار مالی هستم. به خدا ولخرجی نکردم اینجا1سری اتفاق پیش اومد که لازم شد1خورده، … و در نتیجه بدجوری دست هام بسته شدن و شاید تا آخر ماه آینده شاید هم بیشتر همین طوری بسته بمونن. البته من معترض نیستم. شکر خدا همیشه کمک خدا دقیقه90رسید. این ها هم که میگم نق نیستن. فقط توضیحن. اینکه دلم این دوره رو می خواد و امروز به استاد گفتم من میام ولی الان که بهش فکر می کنم حس می کنم شاید لازم باشه1ماه عقبش بندازم تا اوضاع عوض بشه. شاید هم، … هی! درست میشه. بیخیال. ولی چه حیف که این بدلسازیه امسال فعلا آزمون نداره. مروارید بافی هم همین طور. طوری نیست فعلا گلسازی رو عشقه که آزمونش داره میاد و بنده ی سراپا بی تقصیر باید1جزوه ی بینایی که فایل هم نیست رو کاغذی بردارم بیارم خونه و چه غلطی کنم باهاش آخه؟ خدایاااا من نمی بینم چه مدلی بخونم؟ کار با اسکنرم هم که یادم رفته! کجا زده بودم فایل راهنمای صوتیش رو که از فروشنده پرسیده بودم و بهم گفته بود؟ خدایا کمکم کن!
خلاصه من هویه ی مادرم رو پس نمیدم بمونه شاید تاج رو رفتم! بد نیست بیشتر فکر کنم. شاید هم لازم باشه مشورت بخوام. این چیز کوچیکیه. من هم که حسابی دلم می خوادش. ولی نمی دونم با شرایط الان این کارم درسته یا نه. کاش درست باشه! دلم خیلی می خوادش. دلم هرچی هنره رو می خوادش.
فردا کلاس دارم. باید درس بخونم. خاطرم باشه به استاد اسکایپیم بگم منابعم داره ته می کشه.
دیشب خواب مضحکی دیدم. در مورد1کسی که خیلی خیلی عزیزه واسم. کاش اونهمه واسم عزیز نمی شدی! عزیز!
داخل خواب من حال روحیش خیلی بد بود. داشتم دق می کردم که1کاری کنم هر کاری. جایی بودیم شبیه1اردوگاه با قواعد مضحک و لعنتیش. توی سر طرف اون شب چیزی شبیه فکر خودکشی می چرخید و1راه بی درد، … خدایا نه! نه! خدایا نمی تونم!
اومدم. زده به سرم. خدایا این چه وضعشه که من گیرشم؟ نمی تونم. برمیگردم.
خب دیگه جدی اومدم. خلاصه من یواشکی خزیدم توی اتاقی که اون بنده خدا بود. اونجا بودنم خارج از ساعت بیداری اردوگاه غیر قانونی بود و من یواشکی اونجا بودم. اگر می فهمیدن قیامت می شد ولی من نمی تونستم اونجا نباشم نمی تونستم! رفتم و موندم و، … در زدن. یا خدا! یکی از زنهای مسئول اردوگاه اومد داخل و بنای سر و صدا که تو اینجا چه غلطی میکنی! قبل از من1نفر دیگه رو در شرایط مشابه گرفته بودن و طرف گفته بود واسه بابات نامه می نویسم که بدونه چیکار کردی. حالا اون نکبت بالای سر پرونده ی من بود و داشت عربده می زد. همه جمع شدن. زنه نشست کنار دیوار روی1صندلی و شروع کرد به کری خوندن. خودم رو نباختم. جمعیت رو دور زدم و رفتم تقریبا رو به روی زنه به طوری که از مقابل و از کنار دید درست درمونی به پشت سرم نداشت. ایستادم اون وسط در حالی که با تمام وجودم می دونستم به طرز وحشتناکی متهم شدم و فرداست که اتهامم شبیه بمب داخل تمام اردوگاه بپیچه. ایستادم1طوری که ساکن اتاق زیاد به چشم نیاد چون تصور نمی کردم پیچیدن این خبر اون هم به اون طرز مسخره به نفعش باشه. خصوصا که طرف از من معروفتر بود و خیلی واسش دردسر می شد. به جهنم که اینجا دیگه امن نیست قد1سر سوزن هم اگر واسش دردسر می شد من دلم نمی خواست اون آدم گرفتار اون سر سوزن باشه. بله داخل خواب هم دلم نمی خواست الان هم که بیدارم دلم نمی خواد! بله داخل بیداری هم همون اندازه عزیزه واسم. اصلا خوابش رو دیدم چون در بیداری عزیزه واسم! حله؟ می خوایی باز توضیح بدم؟ من دیگه چیزیم نمیشه عزیزهام واسم عزیز هستن باقی موارد رو بیخیال.
داشتم می گفتم. زنک ور می زد و اطراف شلوغ بود. رفتم ایستادم اون وسط و گفتم خانمی! واسه چی شلوغش کردی؟ اینجا رو ببین؟ مچ چپم که ساعتم بهش بود رو بردم جلو و نشونش دادم و گفتم این تنظیمش به هم خورد. واسه صبح لازمش داشتم. کسی هم بیدار نبود بگم صبح فلان ساعت بیدارم کنه. ساعتم رو آوردم اینجا بدم واسم درستش کنه و تنظیمش رو یادم بده. اگر شما بلدش بودی میومدم بیدارت می کردم که درستش کنی و یادم بدی. حالا این شلوغکاری ها واسه چیه؟
زنک باور نکرد. البته که نکرد من هم بودم باور نمیکردم! گفت عه؟ خب الان تنظیمش رو یاد گرفتی تنظیم کن ببینم! باز هم خودم رو نباختم. گفتم نخیر یاد نگرفتم آخه ایشون هم بلد نبود تنظیمش کنه چون از این ساعتها نداشته. بعدش حس کردم الانه که بگه این ایشونه خودش کو؟ بعدش هم همه ی کله ها میچرخید و، … باید این تیغ رو از اون جهت، از جهت پشت سرم دور نگهش می داشتم. باید دور نگهش می داشتم! خدایا کمک کن! داخل خواب تمامش چه واقعی به نظرم می رسید! خیلی واقعی از سرم گذشت که خدایا کمک کن! لبه ی تیغ رو همچنان2دستی چسبیدم تا جهتش عوض نشه. اجازه ندادم سکوت حاکم بشه. ادامه دادم. ولی شماها الان همه میدونید من با ساعتم به مشکل خوردم. اگر کسی بلده بیاد یادم بده درستش کنم اگر هم بلد نیست فعلا فردا صبح سر ساعت بیدارم کنید تا حلش کنم. زنک سکوت کرد و من ولی خیال عقبنشینی نداشتم. نباید اجازه می دادم سکوت بشینه اون وسط. سکوت جهت تیغه رو عوض می کرد. نباید اجازه می دادم. باز ادامه دادم و گفتم خب این تمامش بود حالا گیریم که شما باور نکردی. میخوایی چیکار کنی؟ به بابام نامه بنویسی؟ به مادرم؟ برادرم؟ بیا بنویس! خودکار بیارم واست؟ جمع کم کم شکست و حرف ها و حواس ها و تمرکزها پراکنده و پریشون شدن و همه چیز ختم به خیر شد ولی برای من مثل روز روشن بود که من واسه اون زنک و واسه باقی بزرگواران اردوگاه و واسه تمام اعضای اون منطقه سیاه شده بودم که خیالم نبود. یعنی زمانش نبود که خیالم به این سیاه شدن باشه. فکرم جای مهمتری بود. از شلوغی که خلاص شدم فقط1چیز داخل سرم بود. کجا رفتی؟ کار دست خودت ندی؟ هرجا گشتم پیداش نمی کردم. اونقدر ترسیده بودم که می خواستم جیغ بکشم. عاقبت گیرش آوردم. سلامت بود و حسابی خسته. اما سالم. باهاش حرف می زدم. خاطرم زیاد نیست که چی ها می گفتم فقط یادم میاد که می گفتم و می گفتم و، … بیدار که شدم شبیه کسی که بعد از1مدت طولانی و نفسگیر از زیر آب اومده باشه بالا نفس های بلند می زدم. خدا رو شکر که خواب بود. نه اتفاقی و نه اتهامی و نه شایعه ای. آخ خدایا شکرت! ولی هیچ ساعتی دستم نبود. به جای ساعت دستبند مهره ای بود که تازه درستش کرده بودم. سنگینی نامحسوس دستبند روی مچم رو همراه سنگینی دردناک1مدل دلتنگی بی توصیف تلخ بغل کردم و1آه خیس آخرین چیزی بود که پیش از به خواب رفتن مجددم درکش کردم. خدایا! خودمونیم، ولی، … باقیش باشه بیرون از اینجا بین خودم و خودت. روی خاکت فقط1نفر هست که می تونم از این چیزها واسش بگم. اگر اشتباه نکرده باشم قشنگ می فهمه جنس حسم رو. زمانی که بهش از عزیز بودن کسی میگم نمی ترسم. از هیچ تفسیر و تعبیری نمی ترسم زمانی که خودم رو در این زمینه واسش توضیح میدم. توصیف می کنم. شرح میدم. و خیالم از طرف تعبیراتش راحته. در نتیجه بد نیست من1خورده مواظب زبونم باشم حتی اینجا. خدایا فقط، … بیخیال. باشه داخل گوش هات میگم.
امتحانات ابتدایی های واتس امروز تموم شدن. کاش فعلا دیگه کاریمون نداشته باشن! فردا جشن روز معلمه. گفتن همه اونجا جمع بشن. یک درصد تصور کن من میرم اونجا! کرونا و البته عدم تمایل شدید خودم! من هرگز با شغلم کنار نیومدم. کاش می تونستم ولی نتونستم!
هی! تاج! دوره اش رو برم یا نه؟ از کی بپرسم؟ اصلا لازمه بپرسم؟ دلم1دوران عشق و حال حسابی می خواد. دورانی که لازم نباشه دلواپس چیزی باشم. نه پول، نه کرونا، و البته نه درس. اوخ درس! درسم دیر شد! خدایا دیرم شد! ساعت از2و نیم گذشت من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عجیب، ناخوشایند، ولی خوشبختانه خواب!

بعد از ظهر شنبه. کمتر از1ساعت دیگه کلاس دارم. واسه چی نمیرم تمرینش کنم؟ شده یک حس هیجان عجیب داشته باشی ولی نمیدونی واسه چی؟ استرس نیست هیجانه. مثبت و منفی هم نیست فقط التهابه. از اون ها که ضربان قلبت رو سریع میکنه و میخوایی از جا بپری و بری انجام بدی ولی چی رو انجام بدی؟ واسه هرچی که بهش فکر میکنی کاری ازت برنمیاد که جهتش رو عوض یا سیرش رو سریع کنی. کاری نیست که تو انجام بدی. فقط باید تماشا کنی و آروم به صندلی مسافر تکیه بدی و اجازه بدی که مرکب زمان ببردت. پس من واسه چی اینطوری شدم؟ امروز هر لحظه این مدلی بودم هنوز هم هستم. دیشب خواب عجیبی دیدم. حسش نیست همه رو بنویسم کاش برم از گروه بچه های تلگرام که واسشون گفتم کپی بزنم بیارم اینجا. ولش کن عجیب بود دیگه! از خواب که پریدم دیدم همه چیز همون مدلیه که بود. من سر هیچ مرزی نیستم. امتحان فوری ای در کار نیست و قرار نیست شبیه موشک بعد از اون تست لعنتی پرت بشم اون طرف. حس بدی بود انگار شبیه رفتن به محل اعدام. انگار بعدش همه چیز واسه همیشه تموم میشد. میگم نکنه میخوام بپرم! هی! من هنوز کپشن های این ماه رو کامل به مدیر تحویل ندادم میشه عقب بی افته؟ خدایا جدی این چی بود دیدم؟ این چه حسیه امروز دارم؟ کاش خیر باشه!
پرونده ام واسه امتحان گلسازی داره تکمیل میشه. و هویه. هنوز نخریدم. امشب بعد از کلاس باید چندتا از تکلیف های2شنبه رو انجام بدم. دستبند چرمی ها سختن باید وایستم استاد خودش بیاد. ولی دستبندهای مهره ای رو باید حتما ببافم به خصوص یکیشون رو که دلم میخواد واسه خودم داشته باشمش. نمیدونم واسه چی شاید اصلا به نگاه قشنگ نیاد ولی به لمس من خوشگله و همین کافیه. دلم میخوادش پس مهره هاش رو خریدم و باید ببافمش. واسه1مدت هم که شده باید دستم کنم تا خاطرم جمع بشه که این مال خودمه بعد نمیدونم بعد چی. هی! من چیمه؟ این هیجان واسه چیه؟ چی داره میشه؟ واقعا هیچ چی. هی حرف اتفاق شد آخجون اطرافم داره اتفاقهای خوبی پیش میاد. البته چندتا مانع ناجور سر راهه ولی به نظرم بشه کنارشون زد و اوه اگر بشه خیلی با حاله! من خامه ای میخوام با شکلات اضافی و ژله کلفت روی سطح پهن شیرینیش. وووووییییی گور بابای پرهیز این خوردن داره خدایی اینو میخوام. آخ جون. بعدش هم کلی چیز عوض میشه. افرادی که میشناسم کلی موقعیتشون عوض میشه. دستشون واسه اوج گرفتن در خیلی مواردی که دلشون میخواد باز میشه. و من از فاصله ی نزدیکتری میتونم ین اوج گرفتن رو تماشا کنم. خدایا خدایی حالگیری نکن بذار این داستان پایانش بهمون حال بده دیگه! بالا پایینش که پدرمون رو درآورد همه روده هامون جا به جا شد و من شخصا هنوز به حالت تهوع ماندگارم وفادار موندم از بس بد گذشت ولی خدایی مثل همیشه معرفت کن اما بالاغیرتا این دفعه بذار معرفت کردنت با حس و حال1سری مخلوقاتت همقدم باشه. بذار قشنگ تموم بشه. خدایا لطفا! خدایا ببین منو! بذار دیگه! گناه داریم دیگه! هوامون رو داشته باش دیگه! قربون اون دنده ی چپ حکمتت برم که همیشه در آستین ما فرو میره بیا این دفعه اون دنده و آستین ما رو معاف کن بر و بازومون بدجوری زخم و زیلیه بزرگی کن خدایی کن بنده نوازی کن لطفا این دفعه رو کوتاه بیا!
ساعت 2و نیم شد. باید برم سر گیرهام. دیر کنم جا موندم. خدایا حس تمرین نیست خسته شدم میشه بلد شده باشم؟ دیگه نمیشه بمونم. عمری اگر بود باز میام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک پرش کوچولوی دیگه!

بعد از ظهر جمعه. هفته ی تاریک دیوونه! بیخیال رفت تا تونل بعدی هم کلی راهه. درس می خونم واسه فردا. این هفته به طرز دردناکی درگیرم. کار و درس و، …
خدایا هویه هویه هویه هویه هویه. عاقبت جناب کرونا اجازه فرمودن تا برسیم به هویه. ولی این لعنتی، … خدایا این رو چیکارش کنم؟ دنبال هویه هایی که سرشون کوتاهه گشتم. پیدا هم کردم. هویه های تفنگی100وات خیلی هم قشنگه ولی، … قیمتشون وحشتناکه. یکیش350000و اون یکیش625000تومن. هی! هویه های80معمولی بین75تا90هستن. تازه این معمولی ها رو اصلا لازم نیست بخرم مادرم1دونه داره که میشه ازش کش برم. خب یعنی قرض بگیرم. اصلا هرچی خب که چی؟ می دونی؟ من 300000تومن پول واسه خاطر1نوک کوتاه لعنتی نمی پردازم! باید با همین معمولی ها کنار بیام. فقط اگر به کسی نگی نمی دونم چه مدلی کنار بیام. بخش داغش خیلی بلندتر از کنترل منه و، … خاطره ی لعنتی! ای کاش اونجور وحشتناک با این چیز مسخره نمی سوختم! هنوز می تونم اون حرارت وحشتناک و باز شدن لایه های پوست دستم رو احساس کنم. به خدا راست میگم1چیزی داشت لایه لایه باز می شد. حسش می کردم. لایه های نازک که از بالا تک تک باز می شدن به طرف اعماق. لایه های نازکی که سریع باز می شدن. چه درد داغ و غیر قابل تحملی داشت! سعی کردم صدام درنیاد ولی نتونستم. عاقبت صدام رو ول کردم. خودش ول شد. انگار1کسی داخل قفسه ی سینم داد زد. جیغ نکشیدم داد بود. هوار کشیدم. کسی انگار اختیار حنجره ام رو گرفت دستش و جای من هوار زد. شنیدم که کسی با صدای خودم داد زد آآآآآآآآ! خاطرم نیست بعد از اون آآآآآآآ چی بود. شاید گفتم خدا. نه به نظرم گفتم سوختم! آره انگار گفتم سوختم! خدایا سوختم اون عصر. از ته دل انگار سوختم! بلد نیستم توضیحش بدم. نمی دونم ولی به نظرم طول کشید. 1ثانیه! 2ثانیه! نمی دونم. شاید یک سال. دو سال. درد داشت. زمانش انگار کش میومد از درد. خدایا سوختم! اون درد ملتهب هرگز از خاطرم پاک نمیشه. شبیه خیلی دردهای دیگه! کاش پاک می شد!
حالا از اون زمان خیلی گذشته. خیلی چیزها عوض شده. اون زمان دلم می خواست دیگه هرگز این وسیله رو در زندگیم نبینم و هیچ کجای تصورم نبود که1جایی در مسیر عمرم لازم بشه باز لمسش کنم. البته میشه که حالا هم نبینمش ولی من نمی خوام ازش ببازم. از1وسیله ی فسقلی و1خاطره ی درب و داغون! حالا خیلی چیزها عوض شدن. من هم عوض شدم. حالا دیگه قرار نیست من اون مدلی بسوزم. قطعا باز دستم می سوزه و چندتا تاول هم نصیبم میشه ولی نه به اون شدت. حالا دیگه این لعنتی توی دست منه. حالا باید باهاش کنار بیام. به نظرم سخته ولی ناممکن نیست. من از این هیبت هم رد میشم. من از این خاطره ی کزایی شبیه خیلی از خاطره های کزایی رد میشم. بله رد میشم اما فراموش نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنم. هرگز!
1کسی رو به شدت از جا در بردم. عمدی نبود ولی اتفاق افتاد. خسته شدم از بس سعی کردم بقیه باور کنن1چیزهایی از من برنمیاد و اون ها می خندن. کسی1متن داد دستم که باید سر ماه ترجمه اش تموم می شد. من پیش از این گفتم ازم برنمیاد ولی باور نکردن. دیگه نگفتم. متنه سر ماه آماده نشد و گفتم هیچ چی دستم نیست. اون بنده خدا هم منفجر شد. از ادامه ی این وظیفه ی بی اسم اخراجم کرد. خب چیه واسه وظیفه اسم پیدا نکردم نمی دونم چی باید بگم. شاید بشه بگم استرسزا. آخه من به طرز خیلی بدی از انجامش استرس می گرفتم. طرفم زیاد در زبان قوی بود و من خخخ3سال نیست زبان می خونم و واقعیتش به شدت حس، … من نمی تونستم انتظاری که ازم می رفت رو برآورده کنم. هم از توانم بالاتر بود و هم از تحملم خارج. این متن آخری رو هم حالا که اینجا امنه بذار بگم زمانی که می رفتم بالای سرش چنان استرسم می رفت بالا که حس می کردم از مبتدی هم3قدم عقبتر پرتاب میشم. حتی جمله های معمولی رو هم که می نوشتم حس می کردم نکنه اشتباهه! نکنه1جایی رو اون مدلی که باید ننوشتم! می دونم این باید مدل نوشتنش1طور دیگه باشه الان من، … حسش خیلی بد بود. دیگه نتونستم تحمل کنم! بستمش. نگفتم هم که ببخشید نمی تونم. از بحث خسته بودم. این رو چه مدلی توضیحش می دادم! حتی در خودم نمی دیدم این، … هی! بیخیال. تموم شد دیگه! معاف شدم. حله. دیگه تموم شده. همه چیز درسته. لازم نیست دیگه این، … بیخیال.
خونواده امروز از ارتفاعات میان. نمیدونم امشب تنهام یا نه. دلم1سفارش خوشمزه می خواد. اگر مطمین باشم که تنهام1دستی به سر و گوش جیبم می کشم.
درسم موند. دلم می خواد باز چیز بنویسم ولی داره دیرم میشه. برم درس بخونم واسه فردا. عمری اگر باشه بعدا دوباره میام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاید1قاصدک یواشکی، …

عصر2شنبه. در واقع روی مرز شب2شنبه. صدای چلچله هایی که برمیگردن خونه هاشون تا شب رو سپری کنن از پشت پنجره های بسته داره میاد. دلم میخواد پنجره ها رو باز کنم. ولی اون بیرون هم به شدت شلوغه و هم گرمه. سکوت اینجا رو دوست دارم. حس امنیت بهم میده. مادرم اینجا بود. رفت. با اعصاب حسابی داغون. به جانه خودم من کاریش نکردم از جاهای دیگه کفری بود. هرچی تونستم کردم تا حسش بهتر باشه. به نظرم موفق بودم هرچند شاید نه خیلی کامل ولی کارم بدک نبود. در هر حال مادرم رفت و من حالا سر درسم هستم. البته با وقفه های بین درسی. عادت بدی پیدا کردم. داره بدتر میشه. زمانهایی که مطمئنم قرار نیست کسی ببیندم، مثلا برم بیرون یا کسی سرزده بیاد، که البته نمیاد جز مادرم یا برادرم، به سرم میزنه و میرم سراغ یک کیف کوچولو که تازگی1دونه1خورده بزرگترش دستم رسیده و وسایلم حالا آزادتر داخلش جا میشن. خلاصه بازش میکنم و رو به روی آینه ای که نمیبینمش شروع میکنم. پیش از این فقط زمانی که مادرم بود انجامش میدادم تا ببینه ولی الان انجامش میدم واسه اینکه دلم میخواد بعدش هم حرصم درمیاد که واسه چی خودم رو نمیبینم که ایرادم رو پیدا کنم. و تمام این ها رو فقط زمانی انجام میدم که خاطرم جمع باشه کسی نمیاد. حتی برادرم. دلم نمیخواد کسی ببیندم حتی اگر یقین داشته باشم که کارم رو عالی انجام دادم. روزهایی که کلاس دارم از صبحش طرف اون کشوها نمیرم حتی اگر مادرم پیشم باشه و بتونم ازش کمک بخوام که تماشا کنه تا مطمئن بشم پیش از کلاس تمامش رو کامل پاکش میکنم ولی زمانهایی شبیه الان، … این چه عادت مسخره ایه که کردم؟ اه یکیشون داشت می افتاد گرفتمش و الان هرچی میکنم به نظرم میاد دستم کثیفه هرچی دستمال میکشم بهش به نظرم میاد پاک نمیشه الان میام.
اومدم با دستهای نیمه خیس. ولی باز حس میکنم کثیفن. اه گندش بزنن بابا هیچ چی نیست!
دلم میخواد کار با دوربین گوشیم رو بلد میشدم الان عکس میگرفتم میفرستادم به مادرم میگفتم غلطم رو بگیر! خدایا این چه عادتیه پیدا کردم؟ آدم مگه زمانهای سکوت خونه این، … آخه من که خودم رو نمیبینم. دلم هم نمیخواد جلوه کنم تا کسی منو ببینه. پس واسه چی درست در زمانهای مسخره این چیزمیزها دستمه؟ اه نمیدونم هست دیگه! اصلا خوب میکنم صورت خودمه اینجا هم تنهاییه خودمه هر مدل دلم بخواد مجازم خرجش کنم واسه چی باید به خودم جواب پس بدم؟ ولی این، … با این گوشی چه مدلی از خودم عکس بگیرم؟ یادم باشه از مرضیه و نرگسی بپرسم شاید بدونن.
از وسایلم خشن استفاده میکنم. به نظرم ضرب دستم روی همه چیز زیادی زیاده. گوشیم، کیبوردم، وسایل هنرم، چاقویی که باهاش میوه پوست میکنم، وسایل آرایشم، و همه چیز و همه چیز. نمیدونم ولی ظرافت در دست هام نیست. با همه چیز زیادی سفت رفتار میکنم اون ها هم داغون میشن. واسه چی من این مدلی ام؟
امروز هم گرم بود هم معمولی بود هم مادرم حرصی بود هم درس دارم و کلی از درسهام مونده و هم اون مقاله ی کوفتی رو باز کردم و دیدم به شدت از انجامش حس بی حسی میکنم و به شدت حس میکنم هیچ طرفی از تمرکزم همکاری نمیکنه که انجامش بدم و هم سر اون جعبه ی نفله1خورده کج بودم و هم دیگه نمیدونم چی. با اینهمه این لحظه واسه چی اینهمه حس قهقهه دارم؟ به جانه خودم کاری نکردم. معمولی ام فقط حسم مثبته. انگار1کسی یواشکی داخل گوشم گفته به کسی نگی ولی، ولی چی؟ نمیدونم1چیز عالی! چی میتونه باشه؟ شاید هیچ چی. فقط اینکه من هنوز4دیواریه امنم و سکوتم و جهانه شخصیم و فوق شخصیم و رویاهام و تواناییهای به شدت کند در حال احیا شدنم مال خودمه. هنوز میتونم حتی1کوچولو مادرم رو سبکبارتر کنم و هنوز اینجام تا بدون اینکه خودش حس کنه و این اواخر در حالی که خودش حس میکنه، بتونه به عنوان1نقطه ی اتکا روی حضورم حساب کنه. سخته ولی اینکه بتونم کمکش کنم خیلی مثبته. به چند دلیل. اولا که من مادرم رو به طرز وحشتناکی دوست دارم، دوما من زیاد خودخواهم. این یکی از مواردیه که کمک میکنه به سبک شدن، … یا خدا این صدای چیه؟
خدایا دارم راست میگم این چه صداییه داره میاد؟ انگار1کسی از زیر این پنجره داره با دهنه بسته ناله میکنه! وایی صدا خیلی یواشه ولی چی میتونه باشه اینجا شلوغه امکان نداره داخل خیابون کسی به دردسر بی افته و ملت نبیننش. خدایا لطفا این صدا رو حلش کن داره اذیتم میکنه! وایی خدا این چیه به خدا نمیتونم تحملش کنم! وایی دیگه تحمل ندارم!
قطع شد. خداجان این چی بود؟ خیلی یواش بود ولی واسه چی اینهمه شدید اذیتم کرد. نزدیک بود داد بزنم! خدایا کاش دیگه نیاد!
خب اذیت شدم ولی همچنان حسم همونطوریه. من حسم مثبته ولی زمانم خیلی جور نیست واسه ادامه ی پرحرفی کردن هام اگر نجنبم فردا سر کلاس حس مثبت به دادم نمیرسه. برم درس بخونم. ولی دوربین گوشیم. من باید بتونم باهاش کار کنم. هی! به حسابش میرسم. امشب نه. امشب خیلی دیر کردم. کلی درسم مونده. وایی درس! داره9میشه! من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جعبه ام رو می خوام!

بعد از ظهر2شنبه. دیشب سر حواس پرتی زدم کل تدریس مجازیم داخل واتس رو پاک کردم. تمام سال نوشته بودمش و حالا کامل رفته! خدایا اگر ازم بخوانش الان چه غلطی کنم؟ واقعا که! خدایا لطفا1کاری کن ازم نخوانش!
دیروز، یعنی امروز، خب من1چیزهایی داشتم که1خورده زیاد دلم میخواست نگهشون دارم هرچند، … اه بسه! فروختمشون. فقط1ست کوچولو از هرچی این روزها به کارم میاد رو از داخلش برداشتم. واسطه گفت ببین اون هایی که برداشتی بذار سر جاش بالای1و نیم کل جعبه رو بفروشم واست اینجوری قیمتش تا700یا نهایتش800میاد پایین. گفتم نه این ها که برداشتم مال خودمه نمیخوام. بنده خدا طرف آدم بدی نبود فقط سعی کرد من سود کنم و گفت ببین اون ها رو میشه جدا بیرون تهیه کرد و من گفتم نه ابدا این ها مال خودمه! واقعیتش، … خب واقعیتش ترجیح میدادم تمامش مال خودم بمونه ولی، … بچه شدم. البته واسه این چیزها بغض نمیکنم ولی انگار1کوچولو دلم رفته توی لاک. کاش میشد دسته کم جعبه اش، … هی بیخیال! من که به وسایل داخلش دیگه احتیاج نداشتم! نگهش میداشتم که چی؟ تازه هر زمان بخوام باز دستم می رسه به تهیه کردنشون. یا باز میرم اون طرف، … یعنی واقعا با این وضعیت جهنمی میتونم برم اون طرف؟ هی! بیخیالش باز میرم. اصلا گیریم هم که نرفتم هرچند میدونم میرم. داخل همینجا هم درست درمونش گیر میاد. تازه دست به انتخابم بازه و خدا رو چه دیدی شاید تا اون زمان دست به جیبم هم اوضاعش از الان بهتر باشه! ولی این، … بهم نخند اما الان دلم میخواد نق بزنم که من جعبه ام رو میخوام! من2تا جعبه داشتم. این یکی خیلی خوشگله یعنی بود. یکی دیگه هم دارم که خیلی سفت و امنه و داخلش، … خب اون رفیق شیشه ایه کوچولوم داخلشه. الان بالای میز آرایشم فقط1دونه جعبه دارم. خیلی مسخره هست ولی دلم میخواد در موردش حرف بزنم و هی طولش بدم و هی بگم و هی بگم. جدی حس جفنگیه من که نمیبینم ولی عجیب حس میکنم جای اون چمدون فلزی فسقلی چه کنار آینه ی میزم خالیه! کاش، … هی بیخیال! اون باید میرفت نمیشد که همینجوری بمونه! ولی آخه من یعنی خیلی با حال بود خب دوست داشتمش اینجا باشه و هر دفعه از داخلش1چیزی دربیاد شبیه جعبه های جادوی بچگی هام کلی در داشت و درهاش همه بسته و چفت می شدن و داخلش کلی جا داشت و داخل جاهاش هم کلی مخفیگاه های کوچولو داشت و اوه خدا! هی بیار پسش بده من جعبه ام رو میخوام!
بیخیال! این باید میشد. کاریش نمیشد کرد! باید میشد! ولی من دلم میخواد نق بزنم. بذار اینجا بزنم دیگه! نهایتش تا آخر هفته یادم میره. یعنی یادم نمیره ولی باهاش کنار میام. شبیه جمع رفقا که اونهمه دیروز دلم میخواست درش باشم ولی نرفتم. دیشب یواش یواش باهاش کنار اومدم. این هم حل میشه. قطعا میشه. دلم میخواد بگم خخخ. هیچ دقیق شدی مدتهاست دیگه اینجا نمیگم خخخ؟ به نظرم خیلی کم شده گفتن هام. یعنی خیلی کم شده خنده های نوشتاریم. خنده های واقعیم چی؟ به نظرم اون ها هم کم شدن. عجیبه! آخه غمگین نیستم. گاهی دلم میگیره غمگین هم میشم ولی نه اونقدر که خنده هام رو بفرسته مرخصی. پس اون ها چی شدن؟ شاید یادم میره بخندم. واقعیتش هر لحظه ای که دستم میاد در حال، … آیی آیی پام پام پام خدایا باز یادم افتاد آیی پام آیی آیی آیی پام پام! به خدا درد میکنه. خیلی باهاش مدارا میکنم ولی باز درد میکنه. به نظرم این دفعه دیگه به چنگم. ملخک که هر دفعه در نمیره عاقبت زدم خودم رو چنان بد ترکوندم که درست شدنی نیست. منتظرم پام رو به راه بشه تا دوباره تردمیل بزنم. ظاهرا مشخص نیست ولی بدجوری پدرش رو درآوردم. شکر خدا هیچ اثری مشخص نشده نه شکسته نه کبود شده فقط1مدت طولانی ورم داشت که اون هم رفته الان فقط درد میکنه. باید خیلی مواظبش باشم وگرنه به شدت اذیتم میکنه و حالم رو میگیره. ولی به نظرم دیگه زیاد باهاش راه اومدم. دیگه داره خستم میکنه. من تقریبا1ماه دیگه منتظرش میشم. بعدش چه درست بشه چه درست نشه باز میرم روی تردمیل. این1ماه هم به خاطر زمانبندی های متفرقه باید منتظر بشم شاید هم کمتر از1ماه. در هر حال پیش از پایانه خرداد من باز روی تردمیل خواهم بود. به نظرم بد نیست پام1خورده بجنبه وگرنه روی تردمیل همراه خودم میکشمش.
خیر سرم داشتم واسه کلاس فردا درس میخوندم. دیدم نق زدنم گرفت اومدم اینجا. خب میرم حالا! ای بابا!
کلی نوشته بودم پاک کردم. به نظرم بد نیست من1چیزهایی رو ننویسم حتی اینجا. درست نیست. هر چیزی رو که نمیان بگن که! آیفون. مادرم!
خب مادرم رسید. اون طرف داره گوشی بازی میکنه. من هم اینجام سر باقی نق زدن هام. متوجه شد من واسه جعبه ی کوفتیم1خورده کدرم. خندش گرفت و وسطش هم گفت ولش کن بهترش گیرت میاد. نمیدونم شاید واقعا بهترش گیرم بیاد. این ها خیلی میخوان اگر اوضاع رو به راه شد بریم سفر. اوه سفر! چیزه! میگم که! من برم درس بخونم. ولی میگم که! سفر! من سفر خاص، … میخوام؟ نمیخوام؟ میخوام؟ نمیخوام؟ ها؟ وایی خداجان! وایی درسم موند درسم موند درسم موند درسم موند درسم موند درسم موند درسم موند وایی خداجون درس درس درس درس درس درس فردا کلاس دارم هیچ چی نخوندم برم سر درسم من رفتم من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جنون با طعم بهشت!

صبح جمعه. جفت پنجره های اتاقم رو باز کردم. به جهنم همه چیز من هوای تازه لازم دارم. باید واسه کلاس فردا درس بخونم. باید1کپشن بفرستم به گروه کاری گوش کن. اوه خدا چی بنویسم هرچی توی سرم بود دیروز سر اون متنه مصرف کردم خدایا1چیزی بده من بنویسم! به نظرم فاطمه و خیلی های دیگه درست میگن. این خیلی مثبته که من میتونم1کوچولو بنویسم. کاش بیشتر میتونستم ولی همین1کوچولو هم نعمت خیلی بزرگیه. خدایا شکرت! هر کسی باید1چیزی واسه متعادل نگه داشتن درون و بیرون سرش داشته باشه. یکی نقاشی میکنه یکی موزیک میزنه یکی آواز میخونه و من تمام اینها رو دوست دارم یا شاید1زمانی دوست داشتم ولی زبان تمام حس و حالم واسه تلاش برای موزیک زدن و آواز خوندن رو خورد و تمومش کرد و شب هم رویای نقاشی کردنهام رو با تاریکی همیشگیش پوشوند و تموم شد. اما من مینویسم. هر زمان خیلی لازم باشه که سبکتر بشم کلمه ها میان کمک. گاهی اصلا نمیفهمم از کجا و چه جوری مرتب میشن. گاهی اصلا حواسم بهشون نیست. اونها خودشون میان کمک. زمانهایی که میبینن من همه چیز از دستم در رفته یا داره در میره، شبیه بچه هایی که میبینن مامان یا بابای خونه بیمارتر از اونه که بتونه اوضاع رو جمع کنه، مثلا زمانهایی که مامانها بیمار میشن یا باباها مست میکنن، اون زمان این کوچولوهای همیشه فراری ولی شیرین آهسته میان. آهسته جمع میشن. آهسته مهار خودشون و همه چیزهای دیگه رو میگیرن دستشون. آهسته شروع میکنن به مدیریت. مدیریت خودشون. مدیریت همه چیز. آهسته شروع میکنن به آرایش گرفتن تا1خروجی هرچند کوچولو واسه بیرون فرستادن دوده های تاریک از روح و از ذهن جور کنن. پیش از اینکه1آتشفشان وحشتناک درست بشه و1دردسر واقعا جدی درست کنه. و این قهرمانهای بی صدای گویا آهسته موفق میشن. اون خروجی باز میشه و مایه های خشم و پریشونی های آشنا و حتی ناشناس که هیچ کجا نمیشه هیچ چیزی ازشون بگی آهسته شروع میکنن شبیه خون مسموم از روح و از سر جاری شدن. کلمه ها جذبشون میکنن و باز جذبشون میکنن و اون دوده های مسموم همچنان جاری هستن. اونقدر طول میکشه تا تعادل آهسته آهسته برمیگرده. دردسر حالا مهار شده. خطر گذشته. آتشفشانی در کار نخواهد بود. همه ی مایه های تهدید حالا نقش شده روی صفحه. کلمات موفق شدن. و بعدش آرامشی هرچند غمگین ولی بی خطر، گاهی همراه با اشک، گاهی همراه با1مدل خستگی دردناک وحشتناک اما همچنان بی خطر، و دیگه خطری نیست. اطراف و اطرافیان در امنیت هستن. کلمه ها همه چیز رو کنترلش کردن! و همه چیز تا دفعه ی بعد امن و آرومه. خدایا ممنونم که اجازه دادی من بتونم بنویسم. پیش از این واقعا تصوری از ارزشش نداشتم ولی الان دارم. خدایا ممنونم که بیگانگی با کلمات جزو مجازاتم نشد! لطفا این نعمت رو ازم نگیرش! لطفا!
نوشته ی امروزم شبیه مال قهرمان داستانی که دارم میخونم شده. کریستوفر پسر متفاوتیه. نمیدونم کم‌توان ذهنیه یا اوتیسم. راستی املاش چه جوریه؟ اوتیسم؟ اتیسم؟ اصلا کلمه اش چه مدلی درسته؟ اوتیست؟ اتیست؟ . . . خیر سرم وسط این مدل موارد دارم میلولم. خب. بلدش نیستم. همینه که هست. به جهنم!
دیشب، دیروز، خدایا منو ببخش ولی،من زورم نمیرسه زمانهایی که بهم خوش میگذره کاری کنم که خوش نگذره. دلم هم نخواست تلاش کنم که اون مدلی باشم. داشت خوش میگذشت. خیلی خیلی خیلی زیاد. خودم رو ول کردم. اجازه دادم خیلی خیلی خیلی زیاد خوش بگذره بهم. گوش کردم و گوش کردم و حس کردم و باز بیشتر و بیشتر حس کردم و بعدش خوابم برد. من توان تصور کردنم رو هم دوست دارم. خدایا چه قدر من نعمتهای خوبی دارم! واسه چی تا امروز حسش نکرده بودم؟ من واقعا ثروتمندم. راست میگم! من میتونم چیزی رو چنان تصور کنم که جمودش رو با دست های تصورم لمس کنم. کافیه1چیزی بهم بگی. مثلا دیروز مرضیه میگفت دارم بیسکویت میخورم و کلفتی و مدل بیسکویتش رو واسم توضیح داد. به خدا قشنگ میتونستم حجم بیسکویتش رو توی کف دستم تصور کنم. انگار اگر مشتم رو می بستم بیسکویت توی دستم بود. توهم نمیزنم فقط تصور میکنم. یعنی میدونم هیچ چی کف دستم نیست. واقعیت و خیال رو عوضی نمیگیرم. فقط اگر خودم بخوام میتونم فیتیله ی تصورم رو بکشم بالا. اونقدر بالا که خنکای جنس کاغذ بیسکویت رو روی انگشت هام حس کنم. اون رو حس میکنم در حالی که میدونم این واقعی نیست و من بیسکویت ندارم. اینکه چقدر1چیزی رو واضح تصور کنم دست خودمه. من همه چیز رو تصور و حتی در مواردی که دلم بخواد اونها رو حس میکنم اگر بخوام. اگر بخوام! البته این امکان وجود داره که اشتباه باشن. مثلا اگر بیسکویت مرضیه رو واقعا لمس کنم بفهمم که با تصورم متفاوته. ولی اصل اینکه من در اون لحظه میتونستم چیزی که از اون بیسکویت در نظرم بود و با هر وضوحی که دلم میخواست احساس کنم. اندازه، جرم، نوع بسته، و حتی مزه اش. داره قلقش بیشتر و بیشتر دستم میاد. گاهی منفی هاش از دستم در میرفتن و از کنترلم خارج میشدن و اذیتم میکردن. نمیتونستم صفحه ی سیاه و قرمز رو جمعش کنم. خیلی بد بود خیلی. الان خیلی بهتر شده. دارم دوباره بهش مسلط میشم. حالا خیلی بهتر میتونم صفحه های تاریک رو جمعشون کنم. بعدش اون ها بسته میشن و میتونم وضوحشون رو تاریک و تاریک و تاریک و محو کنم. بعدش اون ها دیگه نمیتونن تصورم رو خراش بدن و اذیتم کنن. و در نتیجه سردرد و گیجی میره. لازم نمیشه فرار کنم. لازمم نمیشه1راه در رو به جهان ناآگاهی بخوام. زمانهای گذشته لازمم میشد. در میرفتم. هر جا که میشد. به داخل لیوانم یا وسط مه سفید که بدجوری واسم خطرناکه. مأمور خدا حسابی هشدار داده بود که طرفش نرو! بعد از96دیگه خیلی خیلی کم طرفش رفتم ولی هر دفعه که رفتم به شدت حالم منفی شد و1بار نزدیک بود از خاک پروازم بده! تعجب نکن! تب ندارم. پرت هم نمیگم. بیدارم. حواسم هست. دلم میخواد هرچی توی سرم میاد بنویسم. خیالم نیست کسی مطلبم رو نمیگیره. اصلا این زمان این مدلی نوشتن دلم میخواد. سایت خودمه! ولی این یکی رو باید توضیحش بدم. من توهم نزدم. مأمور خدا رو واقعا دیدم. سخت نیست. چشم هات رو باز کنی تو هم میبینیشون. خیلی زیادن. بین ما میچرخن. مأمور خدا پستچی محله ی خودته که در میزنه و بسته ی پستیت رو واست میاره که به شدت لازمش داشتی و اگر نمیرسید خدا میدونه چی میشد. مأمور خدا بازرسیه که1دفعه میاد به محل کار تو و1چیز خیلی مهمی رو واست عوض میکنه. مأمور خدا ناشناسیه که حواست نیست از کی اینهمه آشنا شده واست و1زمانی که حواست نیست دستت رو میگیره و از لب1پرتگاه خیلی بلند میکشدت عقب و به خودت که میایی میبینی متعهد شدی که دیگه هرگز در جاده های دود گرفته و روی لبه ی پرتگاه های سیاه خوابگردی نکنی. مأمور خدا خود تویی زمانی که1نفر رو از1فعل بد، از1اتفاق بد، از1نتیجه ی وحشتناک نجاتش میدی و طرف شاید هرگز متوجه نشه که چی از سرش گذشته. میبینی؟ مأمورهای خدا رو میشه خیلی راحت ببینیم. و من دیدمش. مأمور خدا سفید پوشیده بود و به زبونی که من در عید96چندان نمیفهمیدمش ولی در آخر تابستون97کمی بیشتر ازش سرم میشد با صدایی که لبخند رضایتی عمیق درش موج میزد، اونقدر که من بدون دیدن هم میشد که از حس اون امواج عمیق شیرینی1پایان خوش رو درک کنم و ازش لبریز بشم و از خوشی مورمورم بشه، باهام حرف میزد و بهم هشدار میداد که مواظب ناپرهیزیهام باشم. مأمور خدا رو دوست داشتم ولی باهاش موافق بودم که میگفت امیدوارم دیگه هرگز در این جهان نبینمت! نمیدونستم چی بگم. لبخند زدم. باید میگفتم من هم همینطور؟ بی ادبی نمیشد؟ باید میگفتم به امید دیدار؟ واقعا درست بود؟ مأمور خدا کسی بود که من واقعا دلم میخواست و واقعا دلم نمیخواست که دیگه در جهانه خاکی ببینمش. هیچ زمانی در عمرم این مدلی بین2تا حس پرس نشده بودم. مأمور خدا فهمید و خندید. گوش راستم رو گرفت و گفت:
-تو از اون افرادی هستی که من از کشیدن گوششون لذت میبرم.
ولی بعدش تردید کرد. دستش شل شد. گوش راستم رو ول کرد و اون یکی گوشم رو گرفت. باز خندید و شادتر از هر زمان دیگه ای که میشناختمش گفت.
-البته این یکی گوش رو ترجیح میدم.
بعدش گوش چپم که توی دستش بود رو آروم کشید.
مأمور خدا درست میگفت. کاش دیگه در جهان خاکی نبینمش. ولی بدجوری دلم میخواد اون طرف ببینمش. میدونی؟ من دلم بهشت میخواد. این رو خیلی گفتم. دلم میخواد بهشت من خیلی شلوغ نباشه. فقط1دسته از اونهایی که خیلی دوست دارم همیشه دستم بهشون برسه اونجا باشن. دلم میخواد مأمور خدا هم با اون پوشش سفیدش که من خیلی لمس کردم ولی هرگز ندیدم، برای همیشه اونجا باشه. دلم میخواد همیشه اونجا داخل بهشت ببینمش که داره همونجوری که خودش میگفت همیشه دلش میخواد، آوازهای زبون عِبری ملایمش رو با صدای شاد میخونه و پرنده و گل نگه میداره و زمانی که مدت طولانی به آوازش گوش میدم گوشم رو بگیره و بگه تو از اون هایی هستی که از کشیدن گوششون لذت میبرم. البته گوش چپ. چه قدر دلم بهشت میخواد! بهشتی پر از هوای بهار. قطره های مهربون آسمونی که میبارن و اعماق روحم رو نوازش میکنن. بوی نسیم بارونخورده و خاک خیس که قاطی هم شدن. صدای رودخونه. آواز جیرجیرک های شب های تابستون. نسیم عطری. ستاره هایی که میتونم1مشت ازشون رو بردارم و بریزم توی لیوان چاییم. درختهای پرشکوفه ی گردو و توت سفید و بهار نارنج تا همیشه در حال و هوای اردیبهشت. چمن نرم. پرنده های شلوغ. طلوعهای بی وصف صبحهای بهشتی. خونواده ام منهای منفی بینی ها و دلواپسی های عجیب و غریبشون. مأمور خدا. و، . . . و چندتا دیگه از مأمورهای خدا که دلم بدجوری حضورشون رو اونجا میخواد. و خود خدا که همیشه در همون نزدیکیه. اصلا باهامونه. گاهی میاد و میشینه کنارمون و باهامون میگه و میخنده و یکی از لیوانهای شفاف چاییهای ستاره نشونمون رو همراهمون میخوره و میگه آخ که اداره ی اینهمه کهکشان1طرف این زمین فسقلی1طرف. این آدمها هر کدومشون قد1کهکشان چرخش و گردش دارن. برم که دیرشون شد! باید فرشته ها رو بفرستم چندتا خرابی رو درست کنن تا صاحبشون خیلی دیرش نشده. چایی بعدی رو بدون من نخورید تا بیام! خدایا چه جنونه شیرینی! بدجوری میخوامش این رو! کاش بشه من برم بهشت! کاش بشه!
نوشته ام چه عجیب شد! سر و ته نداره ولی من دلم میخواد همینجوری نگهش دارم. دلم میخواد بزنمش اینجا. حتی بیشتر. دلم میخواد بفرستمش کسی بخونه. مثلا استاد یا هر کسی که میدونم زمان میده بهم که بگم و بعدش شاید نخودی به جنونم بخنده و بگه بیچاره ببین چه حالی میکنه با دیوونگی هاش ولی من خیالم نیست دلم میخواد بفرستم بخونه! هی! اگر حتی نیم درصد احتمالش باشه که من بعد از این جاده ی خاکیم بهشتم رو داشته باشم میتونم یک عمر از تصورش عشق کنم. خداجونم! اگر جسم داشتی بغلت میکردم اونقدر بوست میکردم و نق میزدم و قربون صدقه ات میرفتم که بگی خب بابا خب باشه میفرستمت بری همونجا که دلت میخواد ولی الان زوده حلش میکنیم به شرطی که تا داخل این جاده ای راست بری و درضمن هر دفعه خودت و اون جماعتی که گفتی و نگفتی واسه من چایی داشته باشید! خداجونم خیلی میخوامت. اگر1کوچولو هم منو بخوایی حله. چون اگر منو بخوایی دلت نمیاد من واسه همیشه از بهشتم جدا بمونم و بعد از اینکه جاده ی من اینجا تموم شد میفرستیم بهشت. من میدونم تو منو دوست داری. من نق زیاد میزنم عربده هم میزنم اخلاق هم ندارم ولی تو منو دوست داری. میدونم دوستم داری. بگو که درست میگم. کاش بشه امروز بهم بگی! اونقدر دلم میخواد این گفتن رو که فقط خودت میدونی چه قدر. خدایا بهشت! بعد از اینجا منو ببر بهشت! خدایا لطفا!
ساعت9و36دقیقه. باید برگردم روی خاک. به جهانه عقل. به دنیای قاعده و واقعیت و زمان. درس دارم. فردا کلاس. درضمن اون کپشن رو هم باید بنویسم. چاره ای نیست. باید بجنبم. دیر کردم. عمری اگر باشه باز میام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم رویاهام رو میخواد!

صبح5شنبه. باید درس بخونم. شنبه مثل برق میاد. خب1خورده سخته الان. درس خوندنم نمیاد. نیم ساعت دیگه بچه ها میان واسه اشتراک ادراکمون در درک این کتاب جدیده که3تایی داریم میخونیم. به نظرم اگر همین فرمون بریم به جاهای خوبی برسیم. کاش زودتر باشه!
نتونستم درس بخونم امروز صبح. کتاب خوندم. دیشب سولاریس. دوستش نداشتم. اولا پر از مطالب تخصصی عجیب غریب بود دوما پایانش خیلی، … هاری نباید. کریس هم انتظارش. از این رمانهای عشقی مسخره نبود فقط1خورده حجم تلخییش از نظر من زیاد بالا بود. اونقدر زیاد که نتونستم به خاطرش حتی آخ بگم. فقط تمومش کردم و خواب دیدم. خوابهای شناور. تابوتهای دستساز رو هم امروز تموم کردم. همین چند لحظه پیش. داخل تیمتاکم و چه عجب این کاناله خالیه! پریدم داخلش و آهنگ صبحمون در اون زمانهای نه چندان دور داره پخش میشه و من دارم مینویسم. درس خوندنم نمیاد. دارم سعی میکنم چیزی واسه توصیف خودم گیر بیارم. دلم به شدتی تبآلود و بیمار، واقعا بیمار رویاهام رو میخواد. بدون نق. بدون عربده. بدون گریه زاری و نق و ناله. که خسته هست و خستم از تمام اینها. دلم فقط میخواد. اونقدر شدید میخواد که اون نبض تبدار مشخصا بیمار رو قشنگ در
موجودیت روحم دارم حس میکنم. انگار ضربانش رو میشنوم که از جنس داغ و آزاردهنده ی اون تب کزایی داره میزنه. دلم رویاهام رو میخواد و نامحتمل بودنشون، دور بودنشون، محال بودنشون چنان حس ناکامی شدیدی رو تزریق میکنه که حال ندارم بلند شم و بجنبم. کاش میشد در موردش حرف بزنم. کاش میشد واسش1حرکتی کنم. دسته کم تلاش کنم تا بعدش بشه بگم من هرچی تونستم کردم و نشد. چی میشه بگم زمانی که حتی راه حرکت زدن هم باز نیست؟ بعد باید بگم من هر مدل شدنی بود خواستم که حرکتی بزنم ولی راهی نبود! تلگرام. ببینم کیه!
نرگسی بود داشت میگفت کلاسه یادش نمیره و امروز10تیمتاکه. کاش این ویروسه1خورده شل میگرفت بلکه میشد کارهای بیشتری کنیم! مثلا اینکه این2تا به هنرهای مورد علاقه شون برسن و من به مدرکهام و، …
دلم رویاهام رو میخواد. خدایا چه قدر دورن ازم! چه قدر بعیده که دستم، نگاهم، قدم هام برسن بهشون! خدایا دلم میخوادشون. واقعا دلم میخوادشون؟ واقعا؟ اوه خدا! وایی خدایا!
در اطرافم هنوز تلاش برای خوشبین نگه داشتنم در جریانه. مادرم. نمیفهمم این اونقدر محاله که امید به عملی شدنش به توهم میزنه ولی مادر من متوهم نیست هرگز هم نبوده و الان که تماشا میکنم میبینم به مواردی دسترسی پیدا کرده که به شدت نامحتمل بودن. بله این هست ولی آخه این، … خیلی بد نامحتمل، … دور، … دور، … دور، ………………
دلم رویاهام رو میخواد. خدایا واسه چی نمیشه حرف بزنم! با هر کسی که بتونه1چیزهایی رو عوض کنه! کی میتونه؟ به نظرم هیچ کسی. ولی امکان نداره حتما1کسی1راهی هست ولی من بلدشون نیستم. کاش میدونستم! کاش میتونستم! دلم رویاهام رو میخواد!
مادرم ییلاقه. احتمالا تا شنبه. کاش میشد ترسم رو میزدم کنار امروز1خورده اون بیرون، … اوه خدایا این خطرناکه! اصلا من درس دارم واسه شنبه باید نت هام رو جور کنم بیرون رفتن اون هم وسط کرونا چه مسخره! ولی شاید خوش میگذشت! نه نظرم عوض شد نمیگذشت. اصلا خوش نمیگذشت. به جزئیاتش که فکر میکنم میبینم جدا از کرونا اصلا به صرفه نیست خوش هم نمیگذشت بیخیالش. دلم رویاهام رو میخواد. خدایا! کاش اجازه اش رو میدادی! کاش میدادی! دلم رویاهام رو میخواد! آخ خدایا! خدای من! دلم رویاهام رو میخواد!