کمی اون طرف تر از ظهر جمعه. درس می خونم. مادرم صبح امروز در جواب خشم ساکت دیروزم باهام حرف می زد. حرف های قشنگی هستن فقط کاش می شد بهشون عمل کرد! سخته در این شرایط وحشتناک. خوشبین نیستم ولی سعی می کنم که باشم. مادرم امروز اینجاست. مجاز نیستم اذیتش کنم. خدایا تقدیرت مجاز نیست منو هم اذیت کنه کاش افسارش رو می کشیدی! چی بگم؟ خدایا شکرت. شکرت!
آزمایشی که اون هفته انجام دادم و اینجا گفتم کاش خیلی بهم دردسر نده حسابی بهم دردسر داد و تازه امروز صبح دیدم که اثراتش1خورده در حال عقبنشینی کردنه و کاش دیگه بره واقعا این هفته از جا در رفتم!
حسابی اینگلیش بارون شدیم. من و عاطفه و مرضیه و نرگسی. به فردای این گروه خوشبینم. کاش بشه که بشه! بچه ها به شدت از من فعالترن. آقا خب چیکارش کنم زمان نیست یعنی خب، … به جانه خودم نیست!
کتابم هنوز از تهران نرسیده اگر برسه باید1شاخه فعالیت دیگه هم به فعالیتهای لاتین ما4تا اضافه بشه. خدایا کتابه بیادش دیگه! مرضیه و نرگسی که بریل می خونن گرفتنش موندیم من و عاطفه. عاطفه که بریلی نیست پس فقط موندم من. این وامونده رو پولش رو واریز کردم پس واسه چی نمی رسه؟ این هفته هم منتظر بشم اگر نرسید نق بزنم. هی! این هفته قطعا می رسه. باید برسه.
بالا رفتن قیمت همه چیز حسابی حرصیم کرد و البته این بهانه ای شد که من حرصی باشم و الان فقط حس خستگی از جنس ناکامی داخل این بهشت رو دارم. خدایا کاش بشه که اوضاع رو عوض کنی! بابا پرس شدیم خب!
بد نیست از این هفته یا اون هفته امتحان واتسی رو شروعش کنم! همکارها داخل گروه واتس دارن قرار1دیدار داخل حیاط مدرسه ای رو واسه بعد از ماه رمضان می ذارن. با رعایت پروتکل های ضد کرونایی. بله البته دیدار که بدون خوردنی نمیشه واسه خوردن هم باید اون ماسکت رو برداری و، … هی! البته با رعایت پروتکل. ببین! من واسه خاطر این تجدید دیدارها از قرنطینه دربیا نیستم! مگه اینکه کار فرمی کارنامه ای باشه که برم مدرسه وگرنه امکان نداره حاضر بشم بزنم بیرون! این وامونده داخل هند جهش کرده الان هم مدل ناجورش رسیده اینجا من بیشتر از1ساله که استریل بودم به محض اینکه بزنم بیرون این کوفتی ضربه ام می کنه. خلاصه که من از همینجا عرض سلامت باشید به همکارها دارم و خودمونیم من نباشم موردی هم پیش نمیاد. نه من خیلی به اون بنده های خدا نزدیک بودم نه اون ها به من. اون ها واقعا خوبن. راست میگم. مخصوصا خانم مدیر و آقای ناظم و اون آقای بزرگوار که3سال همکارم بوده و هنوز هست. این بنده های خدا رو همیشه دعا می کنم. این مدیر جدید زمانی که اومد من ته توانم بود. قرار بود خیلی جدی واسه مرخصی بی حقوق اقدام کنم و، … این ها رو چند هزار بار گفتم! باز هم میگم البته زمان هایی که من و خدا رو به روی هم نشستیم به قهوه خوردن. خدایا این3تا بنده ات خیلی خیلی به من کمک کردن. من پیش تو معتبر نیستم ولی ببین من مخلوقتم. آفریده ای که بدجوری زیر فشار بود. اونقدر بد که داشت جدی می پاشید. این3تا کمکش کردن که خیلی آهسته بتونه دوباره در محیط کار خودش رو جمع کنه و1خورده رو به راهتر بشه. خدایا! می دونی چیه؟ هرگز یادم نمیره. دوران پیش از این خانم مدیر و دوران بعدش رو. تمام اتفاق ها، تمام ماجراها، تمام آدم ها، همه رو یادمه. تمام اسم ها رو خاطرم هست. من یادم نمیره. خدایا لطفا تو هم فراموش نکن! من اونهمه دستم باز نیست ولی لطفا تو حساب ها رو بپرداز و این3نفر رو به شدت به شدت و تا همیشه شاد و سلامت و آرام و خوشبخت نگه دار! کاش این دعام رو جواب بدی! لطفا این لطف رو بهم کن! لطفا! خدایا! لطفا!
با تمام این ها من واسه تجدید هیچ دیداری از این4دیواری استریل بیرون نمیرم. هنوز امید به فرداهایی دارم که می ارزن جونم رو به خاطر دیدنشون حفظ کنم. کاش سریعتر برسن! کاش!
اطراف ما خیلی آهسته روند تزریقات در جریانه. نمی دونم این واکسن ها برندشون چیه و چه مدلی عمل می کنن ولی داره انجام میشه. الان به نظرم نمی دونم70یا80سال به بالاها باشن. به نظرم شرایط در جاهای مختلف متفاوته ولی طرف مادرم که اوضاع این مدلیه. از قدیم1مثل بود که می گفت لا اِلاه رو میگی اِللّا اَللّاهش رو هم بگو. هی من عربی نوشتن اون هم به بینایی رو بلد نیستم یعنی که چی می خندی؟ خلاصه میگن منفی رو می بینی مثبت رو هم ببین. خدایی طرف خونه ی مادرم اوضاع بد نیست. اونجا1مدرسه هست که کردنش محل تزریق واکسن. داخل حیاط مدرسه رو کردن محل انتظار مراجعها. واسه تزریق هم2تا2تا یا3تا3تا می برن داخل واکسن می زنن می فرستن برن. اگر کسی خیلی پیره حتی همراهش رو نمی برن داخل خود پرسنل اونجا هستن کمک می کنن طرف رو می برن واکسنش رو می زنن می فرستن بیرون که همراهش برداره ببردش خونه. صندلی هم گذاشتن که هر کسی بشینه سر جای خودش و ملت داخل صف توی هم قاطی نشن که پروتکل بشکنه. صندلی های جدا جدا. خلاصه اون مدرسه رو کلا برداشتن واسه این کار تا هر زمان خدا بخواد این ماجرا تموم بشه که من نمی دونم کی میشه. و تمام این هفته به نقل مادرم همه چیز همین طوری مرتب و آروم پیش رفته. از خیلی جاها فیلم و کلیپ میاد که اوضاع داغونه و ملت داخل صف گیر کردن و فاصله ای در کار نیست و چه و چه ولی شکر خدا این1جا که من ازش مطلع شدم وضعیتش اینه. کاش بشه که همه جا این مدلی باشه و کاش این گرفتاری سریعتر کنترل بشه و کاش، … خدایا کاش تو کمک کنی به این ملت که1نفس بکشن و کاش کمک کنی به من و نجاتم بدی از این، … خدایا! خدای من! خدایا باور کن خیلی خسته شدم لطفا کمکم کن!
ساعت از1گذشته. بد نیست برم درس بخونم. فردا باز دم کلاس آشفتگی اذیتم می کنه. عمری اگر باقی باشه باز میام. کاش این دفعه که میام از ذوق خبرهای خوشی که نمی دونم چی هستن فقط منتظرشونم که برسن مشغول جیغ کشیدن باشم و باشیم! من رفتم.
کاش تمومش کنن!
ظهر5شنبه. تیمتاک. عاقبت کانال بسته. این روزها همیشه کسی اونجاست یعنی اینجاست. این دفعه هم اگر چند ثانیه دیر میکردم کسی اینجا بود و الان1خورده طول میکشه که مهربون باشم و بزنم بیرون تا1کسی ها بتونن وارد بشن و هرچی میخوان گوش کنن. نت برداری های کلاس شنبه. با بچه ها1کتاب زبان متفرقه پر از تمرین رو شروع کردیم. بچه ها همتشون حرف نداره. کاش میتونستم شبیهشون باشم! باید بیشتر سعی کنم.
دوباره رفتم جنگل. تا بخش18بیشتر نتونستم. باید بتونم درستش کنم. باید ببرمش سر کلاس استاد بلکه به جایی برسونمش. باید بتونم ولی نمیتونم. استاد تمام جمله ها رو تمام دلیل ها رو جراحی میکنه و من واقعا در خودم نمیبینم اونهمه توصیف و توضیح رو. به نظرم به50نرسیده1چیزیم میشه. یا سکته میکنم یا دق. نمیتونم. خدایا نمیتونم!
به شدت در التهاب آتیش تغییرم و نمیشه. همه چیز قفل شده و من نمیفهمم واسه چی از اطرافم حرصی میشم. خب تقصیر اون ها چیه که کرونا زده به سرش و من اونقدر میترسم که جرأت نمیکنم حتی یواشکی از اینجا بزنم بیرون و به کسی هم نگم که دلواپس نشن؟ این ترس خودمه. از تصور اینکه ویروس رو بیارم داخل امنیت اینجا، جایی که مادرم رفت و آمد میکنه، وایی خدا! از تصورش تمام روحم انگار منجمد میشه. خدایا خودت به خیر کن!
با تمام جونم در حال تلاشم تا روی اون امضای سرخ بمونم. گاهی بدجوری سخت میشه. گاهی به ناممکن میزنه ولی نمیشه جایی بگم. شاید حتی اینجا هم مجاز نباشم که بگم ولی از تحملم بالاتر میره گاهی. نفسم میگیره گاهی. توانم ته میکشه گاهی. حس میکنم جونم تا آخرین حد ظرفیتش بالا میاد گاهی. سعی میکنم. سعی میکنم. بدجوری سخت میشه گاهی. خدایا کاش، … خدایا کمکم کن!
دلم میخواد هرچه سریعتر داستان این فرم و نمره های بچه های واتس تموم بشه. خیلی ازم زمان نمیبره ولی نگرانم که مبادا حقی ازشون بمونه روی شونه هام. آخه از دست من چی برمیاد؟
برای سومین بار پیج اینستام رو زدم. اون2تای دیگه رو ول کردم باطل بشن. دارم سعی میکنم با این یکی کنار بیام که لازم نشه ولش کنم. نرگسی و مرضیه واسم عکس های برچسب دار فرستادن که متنهای کوچولوم رو بزنم سرشون و پستشون کنم تا دستم راه بی افته. هنوز لایک و کامنت رو بلد نیستم. اون زمانها که پیج اول رو ول نکرده بودم انگار1چیزهایی بلد بودم. الان بلد نیستم. اولا اون چیزها یادم رفته دوما انگار عوض شده. هی! میخوام لایک کنم! چه جوریه این؟ این وسط1سری ملت رو درک نمیکنم. پیج من واقعا هیچ چی نداره. نه عکس نه اسم و رسم درست درمون و نه حتی پست حسابی. بعدش تا زدمش1دسته آدم اومدن فالو کردنش. آخه عزیز من تو اصلا میدونی چیچی رو میذاری توی لیستت؟ به چه دردت میخوره؟ من خودم به این سادگی لیستم رو گسترش نمیدم. البته این مدلِ آدم ها ایرادی نداره واسه خودشون مدلیه فقط من نمیفهممش. آخه وایستا ببین چیچی رو برمیداری! بیخیال همه که نباید هم رو بفهمن! بذار من درکشون نکنم!
بارون میاد. آخ چه میچسبید الان بری، … اه بسه!
یک فروند مقاله مونده روی دستم که هنوز شروع نکردم به ترجمه کردنش. یک چیزی بگم؟ حسش نیست. خب آخه من هر مدلی میچرخم باز گیر دارم و، … وایی خدایا!
مادرم بیشتر از خودم مشتاقه که من1کاری در رابطه با زبان پیدا کنم. اطرافیانم الان بالای صد باره که هی تحلیل میکنن که این الان دیگه از زبان لذت میبره و دوستش داره. زمانی که این رو میشنوم چنان عصبانی میشم که دلم میخواد1چیز واقعا تند بگم. نمیشه. هم مهمونن هم محترم. ولی به شدت بدم میاد که کسی خودم رو اون مدلی که تصور خودشه تحلیل میکنه. واقعیتِ لعنتی اینه که من هیچ زمانی زبان رو دوست نداشتم. من بعد از قصه عشقم و میلم و خواسته ام فقط1زندگی معمولی بی ماجرا بود. با هنر و آشپزی و خرجهای کوچیک و مسخره واسه دلم و گردش های بی محتوا و عادی. این لعنتی رو شروع کردم واسه وظیفه ای که داشتم. ادامه دادم و با مخ رفتم توی دیوار بنبست آیلتس. بعد از اون اسفند کزایی همچنان ادامه اش دادم همچنان به خاطر وظیفه. از همه چیزم بریدم. جسمم نفله شد. روحم از چیزی که بود بیمارتر شد. همچنان ادامه دادم. رسما3سال لعنتی تمام شکنجه شدم. هم جسمی هم روحی. واقعا بد بود. وحشتناک بود. الان هم هیچ چی به هیچ چی. هنوز دارم ادامه میدم واسه خاطر هیچ چی. هیچ چی در پایان این خط نیست. شاید تا آخر عمرم چیزی عوض نشه. اون زمان این ها میان میگن حالا دیگه دوستش داره. واقعا کاش دیگه در حضور من این رو نگن میترسم1زمانی عاقبت تحملم تموم بشه و حرفی بزنم که ابدا جایز نیست. باز من عصبانی شدم!
پرهیزهای کم تأثیرم کلافه ام کردن. من اثرش رو حس میکنم ولی خیلی یواشه و ترازو هم کمکی نمیکنه که حسم مثبت بشه. امروز دنده ام کجه ها خخخ!
چه سرده! من نباید اینجا باشم. باید نت برداری های این هفته رو تموم کنم و فردا شروع کنم بخونم واسه شنبه. برم بنویسمشون. حس و زمانش باشه باید1دوش بگیرم. زمانش که جور میشه اگر من اینهمه وا رفته نباشم! خدایا این، … اه!
اوه ساعت1شد درسم موند حس نوشتن هم دیگه نیست من رفتم!
صبح3شنبه. داخل امروز1چیز عجیبی هست. اینکه شروع نمیشه. ساعت از9گذشته ولی امروز شروع نمیشه! نمیتونم توضیحش بدم. نمیشه من بلند شم و همراه صبح حرکت کنم شبیه همیشه. داخل تخت نیستم. بلند شدم موهام رو شونه زدم1چیزی هم خوردم الان نشستم سر درسم ولی حس میکنم امروز شروع نشده. داره پیش میره بدون اینکه شروع شده باشه. به جهنم که توضیحاتم گویا نیست. امروز شروع نمیشه همین بسه!
به خاطر شهادت امام علی همه جا تعطیله. سکوت اون بیرون عجیبه و نمیدونم واسه چی حس میکنم امروز از تعطیلات دیگه تعطیلتره. پس واسه چی باید کلاس اسکایپ من سر جاش باشه؟ هی! من هرچی این ها رو میخونم زبونم و ذهنم هم امروزشون رو شروع نکردن. خدایا امروز مخ من هم، … اون که همیشه تعطیله! ولی این تعطیلی فرق میکنه این، … خدایا چی میشد اگر همین لحظه معجزه های کوچولوت رو بروز بدی؟ زنگ گوشیم صدا کنه و بهم بگن کلاس امروز پر؟ آخه تمام هستی در اطرافم امروز تعطیله خدایی انصاف نیست. میگم تمام هستی یعنی تمامش. واقعا حس میکنم امروز کلا خود روز هم تعطیله. واسه چی نمیتونم این حس رو توضیحش بدم؟
دیروز1پیام داخل واتس داشتم که1چیزهایی در مورد آیلتس داخلش بود. همکلاسی قدیمم در کلاس های آیلتس میخواد استارتش رو بزنه. امیدوارم موفق باشه! آدم با ارزشیه. خیلی کمکم کرد. اون ترم وحشتناک که جزوه ها رو نداشتم. اونی که دم در کلاس1دفعه دیدمش و بعدش کلی ازش اینجا گفتم. خدایا این آدم رو نه به خاطر دعای من، که تصور نمیکنم خیلی پیشت معتبر باشه، بلکه به اعتبار مهربونی های خودش و اعتبار اینکه وسیله ی یک کمک خیلی بزرگ به یکی از مخلوقاتت که من باشم بوده حسابی خوشحالش کن لطفا. خلاصه اون از آیلتس میگفت و از من وضعیت مطالعاتم رو میپرسید. میخواد امتحان بده. من که نمیتونم! تحریم! خدایا! … بیخیال. خدایا شکرت!
بدجوری فکر پیدا کردن راه گشایش گاهی اذیتم میکنه. راهی نیست و من کلافه میشم. دلم1راه میخواد که از این دایره ی تنگ که هی دورش میچرخم بزنم بیرون البته نه هر تغییری. تغییر مثبت. خدایی نشه منفیش بیاد بعدش بگن مگه تو تغییر نمیخواستی؟ اوه این چی بود؟ یک صدای عجیبی از اون بیرون اومد انگار1چیز خیلی بزرگی رو دارن غلتش میدن. مثل اینکه تموم شد. به من چه که چی بود!
باید درس بخونم. دلم بخواد یا نخواد امروز کلاس دارم. امروزی که نمیدونم واسه چی شروع نمیشه. میگم نکنه من فوت کردم! داخل1قصه بود که قهرمانهاش نمیدونستن فوت کردن. جفت بودن و هی حرف میزدن و نمیدونستن زنده نیستن. عاقبت فهمیدن که1چیزی عوض شده. آقاهه به همسرش گفت ما مردیم. ما مردیم و این صدای کندن زمین که پیوسته میاد صدای بیل پسر باغبونه که داره روی قبرهامون گل میکاره. خدایا تصور کن من مرده باشم و خودم ندونم. هی! چه با حاله! مردن این مدلیه؟ بد هم نیست ها! داخل خونه ی خودم نشستم و خدا به داد کسی برسه که بخواد بیاد اینجا رو از خونوادم بخره و زندگی کنه.
پلک هام بدجوری دلشون نمیخواد باز بمونن. خوابم نمیاد فقط نمیتونم چشم هام رو باز نگه دارم. بسته که باشن انگار آرومتر هستن. شاید بدونم چی شدم. اوه خدا! حتی اینجا هم1سری موارد رو نمیشه نوشت. حتی به رمز. اه لعنت! پس واسه چی گوشیم زنگ نخورد؟ بزنید دیگه! بگید دیگه! امروز رو مرخصم کنید دیگه! جدی این وضعیت به کجا ختم میشه؟ هی زبان میخونم و هی میخونم و هی میخونم. الان داریم با بچه ها بیشتر هم میخونیم. بعدش چی؟ خدایا ببین وسط این بهشتی که زندگی میکنیم چی ها داریم میبینیم!
برای پیدا کردن شغل دوم بهم مراجعه به کسی پیشنهاد شد که فقط شنیدن اسمش بدون تفکر ناله ام رو از موجودیتم کشید بیرون. وایی خدا نمیرم اونجا! بنده خدا آدم بدی نیست ولی چیزه. من نمیرم. یعنی چیزه. ای بابا نمیخوام!
خدایا من باید بتونم این لعنتی ها رو واسه کلاس امروز حفظ کنم واسه چی اینهمه نمیتونم؟ خدایا خواهش میکنم. بگو بزنن این زنگه رو! من واقعا دلم امروز تعطیلی میخواد. امروز شروع نمیشه. واسه چی نمیشه؟ واسه چی نمیتونم شروعش کنم؟
پول دلم میخواد. تفریح دلم میخواد. تغییر مثبت دلم میخواد. فرار از این دایره ی لعنتی دلم میخواد. خدایا یک پایان خوش سریع و فوری دلم میخواد. خدایا نفسم گرفت از بس صدات زدم ببین منو دیگه!
خیلی چیزها دلم میخواد بنویسم که انگشتهام میگن حسش نیست. ذهنم هم میگه حسش نیست و زمان. زمان داره میره و من درس دارم. باید بجنبم. تا بعد!
اطراف ظهر1شنبه. عملا هیچ غلطی جز وقتکشی نکردم. خوب کردم! خوش گذشت. ولی به نظرم دیگه بسه. باید بعد از ظهر برم سر درسم. از کلاس هنر فردا بی اطلاعم. احتمالا همچنان بسته باشه. به جهنم!
کاهش وزنم دوباره شروع شده. یعنی شروعش کردم. خب امروز چند لحظه پیش1ریسک کمخطر داشتم که تا فردا جواب میده و امیدوارم خیلی به دردسر نندازدم ولی دلم میخواستش و نمیشد نکنم. چی میگفتم؟ آهان سبک شدنم. امیدوارم به نتیجه های مثبتی برسم. خیلی نتیجه های مثبت رو لازم دارم خیلی.
مادرها عزیزهای ترسناکی هستن. همیشه میدونستم مادرم خیلی بیشتر از چیزی که ظاهر میکنه ازم میدونه ولی در منطق و بینش من همیشه هم جای1خورده احتمال خطا بازه که بهش دلخوش باشیم. منهای دیروز. یعنی دیشب. بعد از اینکه من دادم رفت هوا که آخ آخ پام. و بعد از اینکه نمیدونم از کدوم یکی از دردهای یواشکیم دوباره آخم در اومد. دست خودم نبود واقعا دردم گرفته بود. مادرم متفکرانه سکوت کرد و بعدش چیزی زیر جلدی شنیدم با این محتوا که تو واسه چی اینهمه جاهات درد میکنن یا چیزی شبیه این. بعدش هم ظاهرا موضوع تموم شد و البته اینکه من ترجیح دادم خفه شم و آخ هام رو قورت بدم در این اتمام بی تأثیر نبود. تا زمانی که اون ها داشتن می رفتن و مادرم داشت از در میرفت بیرون. و بهم گفت این ماسکم دسته اول نیست پس نمیبوسمت و تو، در هیچ کاری عجله نکن. زمان به اندازه ی کافی داری. همیشه صبور و آهسته که بری نتیجه های بهتری میگیری. سعی کردم بخندم و بگم یعنی چی؟ مادرم چیز نامشخصی که ازم شنیده نشد رو نشنیده گرفت و رفت. امروز بعد از ظهر باز میاد. خدایا با تمام نق هایی که میزنم، با تمام تفاوتهایی که هست، با تمام فشاری که گاهی به شدت بهم میاد، من این ها رو خیلی دوست دارم. خوشحالم که دارمشون. خدایا شکرت به خاطرشون! لطفا مواظبشون باش و ازم نگیرشون! مادرم و باقی اعضای خونوادم رو که گاهی واقعا از دستشون بد حرصی میشم. ولی اونها عزیزهایی هستن که خاکت بدون حضورشون واسم پوچ و تهی میشه. حتی زمانهایی که به شدتی دیوانه وار از جا در میبرنم. خب کاریش نمیشه کرد. مدلهامون اینه. من و خونوادم. خلاصه اینکه مادرم میدونه. خیلی بیشتر از تصور من. و یعنی به اندازه ی آگاهی هاش دلواپسه؟ خدایا من خودم رو رسما نابود کردم که از طرف من هوای دلش حتی موج برنداره اون زمان اون اینهمه دلواپسه؟ اوه خدا! اوه خدای من!
از2روز پیش خفه کردنه خودم با شوکوبیسکویت ها رو متوقف کردم. خیلی چیزها رو متوقف کردم. خیلی هاش رو هم هنوز زورم نرسیده متوقف کنم. باید زورم برسه. سخته. بدجوری سخته. بدجوری!
عروسک میخوام! دلم میخواد برم1عروسک بزرگ خیلی قشنگ بخرم. خودم2تا بزرگش رو داخل کمد دارم ولی باز دلم میخواد. از اون چهرهنماهای عالی! وایی خداجونم چه دلم خواست! اولا الان نیستش دوما اگر باشه قیمتش به سقف آسمون سوم کله میزنه. و من از این پولها ندارم. خب نق که میشه بزنم. خرج نداره. پس عروسک میخوام.
خانم امینی جان واسه چی داستان پستی که واسش کپشن میخواستی رو بهم نگفتی؟ من نمیدونم این پست چیچیه بیا بهم بگو که چیزه رو بنویسم بفرستم آخه! در اولین مهلتی که حسش و زمانش باشه باید اینستا رو ضربه کنم. وووویییییی! خدایا اه! خب بعدش دیگه واسه پست ها توضیح لازم نمیشم؟ نمیدونم ولی این، … اخخخخخ! لعنتی!
امیدوارم آزمایش و هوس امروزم خیلی واسم جریمه درست نکنه! بدجوری دلم میخواستش اگر نمیکردم ذهنم رو میجوید. خب چیزیه که گذشته کاریش هم نمیشه کرد بد نیست من بس کنم. ولی الان حس میکنم داروی خواب ضعیف به خوردم دادن. دارم گیج میشم. خوابم نمیاد ولی حس میکنم رفته رفته در حال سنگینتر شدن و، … این موارد بیرونی دیگه چه کم بهم میسازن! آب میوه هایی که سفارش دادم شاید بد نیستن ولی جسمم هیچ خوشش نیومده. ولی واسه چی؟ بیخیال. شاید بهتر باشه همین اندازه تفریح رو کافی ببینم و دوباره شروع کنم به مصرف میوه و آب میوه ی خونگی. این ها رو خیال میکردم هنوز شبیه گذشته ها دوست دارم ولی، … هی! بدجوری سنگین شدم. پلکهام. دستهام. این دیگه چی بود؟ پیام از تلگرام. میرم ببینم کیه. بعدش هم نمیام. خستم. وایی خداجان واسه چی اینهمه خستم! من رفتم.
عجب شنبه ای!
صبح شنبه. اینترنت وحشتناکه. نمیدونم این رو کی میشه بزنم روی آنتن اینجا. امروز کلاس دارم. استادم واسم منابعی که گفته بود رو نفرستاد. اینترنت هم داغونه و اجازه نمیده بگردم1چیزی پیدا کنم. ولی از اونجایی که من پریسام، اگر بشه از زیر تخته سنگ منبع واسه امروز گیر میارم. شاید اونی که باید نباشه ولی سر کلاس وا نمیدم که وایی استااااااااااااد! خاک به گورم مطلب ندارََََََممممم آخه شما چیزی واسه ارائه بهم ندادیییییییننننننن! اِق!
دیشب تعهد ترسناکی رو امضا کردم که الان نمیدونم چه مدلی باید از پسش بربیام. فقط میدونم باید بربیام. من تعهد واسم حکمش خطرناکه. اگر امضا کنم انجامش میدم حتی به قیمت خون! حالا هم باید این رو انجامش بدم هرچند مطمین نیستم چه جوری. باید1عمارت فوق ویران رو آبادش کنم. خاطرم نیست زمانبندی هم داشت یا نه ولی، … اوه خدا من الان باید چندتا ستون و دیوار ببرم بالا؟ خدایا این، … الان گریه میکنم.
خب کاریش نمیشه کرد امضا رو زدم و سفت هم زدم جای تبصره ماده هم نداشت. بذار ببینم! امروز که کلاس دارم اگر این اینترنته لعنتی راه بده. من بدجوری عقبم. به نظرم باید برم بنده خدا فاطمه رو بیدارش کنم. فاطمه بیا به دادم برس بیاااا بیا وایی خدا بیا بیا بیا!
اوه خاطرم باشه امروز باید بتی آذر رو شروعش کنم. مرضیه و نرگسی شروعش میکنن. عجب شنبه ای! کلاس بعد از ظهر. کلاس امشب. این کتابه. و راستی منتظر504هستم. نمیدونم عاطفه عاقبت تونست تصمیم بگیره که همراه ما3تا بیاد یا نه. راستی امشب باید پرسش های واتس رو هم طرح کنم. اوه خدا! هی اینترنت! وا بده دیگه!
از CLC انصراف دادم. نتونستم. حس کردم روانم بیشتر از این جا نداره. از مرحله ی هشدار رد شد انگار. دیگه نتونستم. گفتم چیزی نشده فقط حسش نیست. چی باید میگفتم؟ چه مدل توضیحی باید بدم زمان هایی شبیه این! ولی زبان! اوه زبان! از دستش خلاص نمیشم. باید بخونمش. گندش بزنن! زبان! اوه امروز کلاس دارم کلی درسم موند! وایی خداجون دیرم شد من رفتم فاطمه هر جایی همونجا باش به جانه خودم گیرت نیارم سکته شماره7رو هم تا آخر هفته میزنم بیا کمکم کن بیا ولی نه تو باش من خودم میام الان برم درس ووویییی درس درسسسسسسس درسم موند خدا درسم درس درس درس درس درس من رفتم دیوونه هم خودتی بعدا دوباره میام من رفتم!
چه سکوتی!
صبح جمعه. خونواده پخشن. مادر ییلاق و برادر و اهل بیتش سر زندگیشون. اینجا به شدت آرامه. نه صدایی نه حرکتی. آخیش! البته این دووم نداره و من میدونم. ولی لحظه رو عشقه. دیشب بعد از نمیدونم چند وقت رفتم بین بچه های تیمتاک. نتونستم بمونم. شلوغتر که شد در رفتم به1کانال خلوت. حس میکنم اگر1کوچولو دیگه سعی کنم1مورد جایگزین واسه این، … کاش سریعتر بتونم!
باید واسه فردا درس بخونم. الان میرم به خدا. حرف زدنم میاد. بمونم1خورده بعدا میرم سر درسم.
کلافه میشم. تقویت های محسوس و نامحسوس بنیان پرهیزهام رو زده درو کرده و حسابی خسته شدم. این مدلی پایین بیا نیستم باید بزنم در برم1جایی که دست کسی بهم نرسه. البته تقصیر کسی نیست بنده خداها حق دارن. نزدیک بود با اون مدل عجیب غریب پیشرویم خودم رو به کشتن بدم. این مشخص نشد تا هفته ی پیش که تاریک داشت می فرستادم بیمارستان. البته نمی فرستادها ولی، … به نظرم اگر دقیقا می فهمیدن چی داره میشه می فرستاد! چیزه. الان تموم شد کسی هم دقیق نفهمید چی داره میشه تا اومدن به خودشون بجنبن و درصد دلواپسیشون بره بالا شکر خدا حل شد رفت ولی خودمونیم خودم که فهمیدم چی داشت می شد! به کسی نگی ولی به خیر گذشت. خلاصه که من این مدلی باید خیر کاهش وزنم رو بزنم و هیچ خوشم نمیاد. کم شدن لرزش دستم و قویتر شدنم در انجام کارهای ظریف بهم حس مثبتی از جنس اعتماد به نفس میده. اگر میتونستم از شر این اضافات لعنتی هم خلاص بشم به شدت حس مثبتم می رفت بالا. به خدا من اراده اش رو دارم فقط این، … البته منهای این چند روز آخری که هرچی شوکوبیسکویت در اوکالا پیدا کردم خریدم و هی خوردم. روزهای سنگینی بودن. هنوز هم هستن. البته امروز دیگه خودم رو داخل اون کاکائوهای مزخرف خفه نکردم. این ها وحشتناکن. بیش از حد شیرین و حسابی چسبناک. ازینا دوست ندارم. جلوی اسم هاشون منفی زدم که دیگه بین سفارش هام نباشن.
اون جای خالی هنوز باعث میشه از شدت درموندگی پشت پلک هام حس گرمای مرطوبی کنم که هیچ موافقش نیستم. کی با گریه کردن کار من درست شده که این دومیش باشه! نباید اجازه می دادم. حالا که از دستم در رفته باید تا خراب تر نشده حلش کنم. حلش می کنم. قطعا حلش می کنم. چاره ی دیگه ای جز حلش هست مگه؟ در نهایت من کسی نیستم که از فشار این مدل موارد خودکشی کنم. حلش می کنم!
خیلی چیزم. چیزی نشده فقط، … من1سری تفریحات کوچیک و مسخره داشتم که گاهی انجامش می دادم. دیروز بعد از مدت ها رفتم که انجامش بدم. خب1خورده زمان داشتم دلم هم تفریح می خواست این شد که گفتم1کوچولو بد نگذره بهم. خلاصه کنم. شبیه غذای فاسد بیمارم کرد. نمی دونم واسه چی ولی ابدا خوش نگذشت که هیچ، چنان اذیتم کرد که امروز صبح به خودم که اومدم دیدم اخم هام توی هم رفته و دلم نمی خواد از تخت بیام بیرون. انگار روانم واسه چیز عوضی که به زور به خوردش داده بودم باهام قهر کرده بود. هنوز هم قهره. واسه چی این طوری شد؟ من که بدم نمی اومد؟ ولی این دفعه بدم اومد. خیلی هم بدم اومد. تا زمانی که این حس نکبت خاطرم باشه دیگه طرف اون تفریح مسخره ی لعنتی نمیرم. من طرفش نمیرم ولی واسه چی این اذیتم کرد؟ بیخیال نمی دونم کرد دیگه.
چه قدر عالیه که اینجا دلواپسی برچسب و دسته بندی ندارم! این حالت رو دوست دارم. دیگه حتی داخل وورد هم نمی برم. می نویسم داخل نت و می زنم اینجا. آخ جون!
واسه چی کامنت های ابراهیم هر دفعه میرن داخل صف انتظار؟ بلد نیستم گیرش رو پیدا کنم. باید به1کسی بگم. حسش نیست. حس خیلی چیزها نیست. از جمله کلاس CLC که اگر مدلم همین مدلی باشه1شنبه هم می چرخونمش و نمیرم. هیچ چی نشده فقط حسش نیست. شبیه خیلی موارد دیگه که حسشون نیست.
استاد کلاس اسکایپیم بهم گفته اگر بخوام دیگه می تونم مرخص بشم. میگه می تونم بدون اون ادامه بدم به شرط اینکه رها نکنم. گفتم من تایمم رو لازم دارم و می خوام همچنان بیام کلاس. مادرم حسابی خوشش میاد. خدایا استاد واسه کنفرانس شماره 5 فردا واسم منبع نفرستاد گفت می فرسته الان من باید چیکار کنم؟ پیام هم بهش دادم. اگر نفرسته باید خودم برم داخل اینترنت1چیزی گیر بیارم فردا ارائه بدم. من شبیه بز واینمیستم زمانش که شد بگم استاد منبع نداشتم چیزی حاضر نکردم. الان میرم1چیزی جور می کنم.
با بچه ها استارت شروع1کتاب زبان دیگه رو داریم می زنیم. من و مرضیه و نرگسی. شاید هم عاطفه. نمی دونم ولی ما3تا قطعا هستیم. منتظریم کتاب از رودکی برسه. کاش بجنبن! این2تا شبیه خودم هستن. زبان رو سفت و سخت چسبیدن. و البته خیلی سریعتر از من پیش میرن و حسابی ازم جلو می افتن. آخه اولا زبان رو دوست دارن، دوما از من جوون تر هستن، سوما درصد همتشون بالاتره. دیکته ی زبانم از فاجعه گذشته. خدایا چه مدلی درستش کنم؟
سال تحصیلی داره تموم میشه. یک سری فرم داخل واتس فرستادن که پر کنیم و من نمی تونم بخونمشون. موندم چه غلطی کنم. کسی هم تا این لحظه بهم گیر نداده. کاش نده! شاید لازم بشه1روزی برم مدرسه یا به1کسی نق بزنم که حالا من چیکار کنم. بیخیال هنوز که لازم نشده. ولی خودمونیم اینهمه هم داغون نیستم اگر واقعا بخوام1حرکتی بزنم. واسه چی نمی زنم؟
اینترنت زده به سرش. اینجا ایران است. به جهنم که ایران است! اه لعنتی! آشغاله کثافته لعنتی! به جهنم!
تردمیل! نمی تونم گیرهام رو باهاش به این سادگی رفع کنم. حسش نیست واسه کسی توضیحش بدم. حوصله ی درست کردنه دردسرهای مضاعف واسه خودم رو ندارم. کسی هم اگر دلواپس من بشه دردسر تسکینش با خودمه پس بیخیالش. من چم شده؟ اخلاق ندارم ها!
خدایا بسته زدن های همراه اول چه مدلی بود؟ واسه چی من همه چیز یادم میره؟ باید همه رو از اول بلد بشم. بچه ها کلی چیز بلدن که من در باغش هم نیستم. باید بلد بشم دسته کم اون اندازه که کارم راه بی افته. تاریخ اینترنت خونه هم باز یادم رفت تا کی بود. کجا نوشته بودمش؟ گندش بزنن!
اینترنتم فعلا وصل شده ولی اوکالا میگه شما به اینترنت دسترسی ندارید. واسه چی میگه؟ واسه چی همه چیز داخل این بهشت مدلش عجیبه؟ واسه چی من و1جمعیت گنده ی بیخیال گرفتار گیر کردیم اینجا؟ واسه چی؟
به شدت لازم دارم خودم رو با گرفتاری های دلچسب و زمانبری خفه کنم که بهم اجازه ی فکر کردن به1چیزهایی رو نده! گاهی تحملش واقعا سخت میشه. اذیتم می کنه. این چی بود که روی مخ نداشته ام آوار شد؟ اه مسخره!
به نظرم بسه باقی باشه واسه بعد. برم سر درسم. دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.
یک جای خالی.
صبح3شنبه. بعد از مدتها الان اینجا تنهام. از دیشب تنهام. امروز کلاس دارم. درس میخونم. خونواده دردسرهای ناجوری داشتن که تمام اون هفته رو، روان خودشون رو، و البته موجودیت منو پوشش داد و خدایا میشه لطف کنی مواظبشون باشی که دیگه گرفتار نشن؟ الان در آرامش بعد از توفان به سر میبرم و دعا میکنم این آرامش هرچی بیشتر طول بکشه. کاش بشه! اینترنت داغونه. حتی حس ندارم فحش بدم. خدایا واقعا که! اینهمه جا روی کره ی خاکیت بود تو باید1مشت آدم که ما باشیم رو مینداختی وسط این جهنم دره و، … میگم این جهنمت قانونی قاعده ای، … معمولا ما به بالادستیهامون جواب پس میدیم. مأمورهای جهنمت هم که کلا از هر مدل جوابی مرخصشون کردی و ظاهرا گفتی این جماعت مال خودتون راحت باشید. دستت درد نکنه. لابد دلت این مدلی خواسته. از سر رضایت نیست که خفه خون گرفتم. حسش نیست. حس تقاضا و اعتراض و حتی عربده نیست. به جهنم! کاش امروز کلاس نداشتم! تنبل نیستم. شاید هم هستم. حس عجیبی دارم. با خودم میگفتم این اوضاع که آرومتر بشه، … ولی الان اوضاع آرومه و من هیچ چی دلم نمیخواد. شاید هم بخواد ولی ابدا حس و حوصله واسه انجامش نیست. طولش ندم. به طرز بسیار شدیدی حس میکنم1چیزی جاش خالیه. نمیتونم توضیحش بدم. نمیدونم اون1چیزی چی میتونه باشه. فقط حس میکنم1جای خیلی بزرگی خالیه و این فضای خالی هم خیلی بزرگ و هم خیلی عمیق و هم خیلی سیاهه. اذیتم میکنه. نمیفهمم چی باید جاش بذارم. مثل زمانیه که دندونت رو میکشی. جاش خالی میشه و هرچند به چشم نمیاد ولی اذیت میکنه. از خونریزیش کلافه میشی. درد داری. خسته ای. ولی مشخص نیست چته. فقط اذیتت میکنه. داخل دهنت1گاز فرو میکنی تا جای خالی رو پر کنه و فشارش میدی. اونقدر گازش میگیری که روی اون جای خالی فشار بیاره و حس کنی1چیزی داخل اون جای خالی رو پر کرده ولی میبینی که رفته رفته اون گاز هم خیس میشه و مزه ی خون میگیره و به تهوع میندازدت. درش میاری. دورش میندازی. و باز اون جای خالی هست. حتی محسوستر از دفعه ی پیش. باز خونریزی و باز حس اینکه1چیزی باید اونجا باشه و نیست. انگار بهت سیخونک میزنه و میگه من هستم. به چشم کسی نمیام ولی همیشه باهاتم و تو نمیتونی هیچ طوری منو ندید بگیری چون حتی زمانهایی که زبونت رو نمیچرخونی باز من اونجام و تو احساسم میکنی. و تو احساسش میکنی. حتی نمیتونی کلافه بشی. هیچ راهی نیست جز اینکه صبر کنی تا واست عادی بشه. اما عادی نمیشه و تو دیگه حتی حس نداری معترض باشی. این جای خالی رو حس میکنم. تلخ، تاریک، عمیق، احساسش میکنم. هیچ طوری نمیتونم خلاص بشم از دستش. اون هست. حتی زمانی که زبونم رو واسه نق زدن نمیچرخونم. اون اونجاست. درست در جایی که نباید باشه و داره به شدت اذیتم میکنه. نمیتونم. خفه میشم. باید با1کسی حرف بزنم. دیگه نمیتونم تحملش کنم. نمیتونم. بذار موجه نباشم باید بگم. باید به1کسی بگم. باید حرف بزنم. باید با1کسی حرف بزنم! دیگه نمیتونم!
شغل دوم لازم دارم.
صبح2شنبه. بله الان باید سر کلاس هنر باشم ولی همچنان تعطیله. کاریش نمیشه کرد تعطیله. تمام!
با امکانات موجود1سری گلهای پراکنده درست کردم. مادرم2تا سبد داخل بایگانی داشت که ازش گرفتم و خب میخواست بندازه دور بذار من استفاده کنم خیلی هم مثبتم که با مواد بایگانی کارم رو پیش میبرم! به نظرم بشه چیز قشنگی ازشون دربیاد ولی1خورده در مورد ترکیب رنگها تردید دارم که بد نیست کمک بخوام. الان که کلاسی در کار نیست ولی مادرم خوشبختانه همینجاست و میشه بهش گیر بدم.
دیشب، … مجموع نکبت حاصل از فشارهای موج سیاه و درست پشت سرش تاریک و ضعف حاصل از شدت گرفتن این کمخونی لعنتی و فشارهای اطراف و1سری موارد لعنتی دیگه که ظرف این2هفته ی اخیر شبیه قطار پشت سر هم اومدن و نرفتن عاقبت موفق شدن ببرنم روی نقطه ی انفجار و، … گاهی واقعا چیزهایی میگیم که بعدش حاضریم1چیزی بپردازیم و اون چیزها برگردن به زمانی که گفته نمیشدن. فحش ندادم توهین هم نکردم فقط، … خدایا! نباشم! حس میکنم کسی رو اذیت کردم که حاضرم جهان عوضی بچرخه ولی اذیت نشه اگر از دست من بربیاد. چیزی نگفت ولی من، … نفهمیدم چی شد من نمیخواستم بگم اون هی اصرار کرد هی گفت بگو هی گفت بگو من هم که دیشب واقعا پرس بودم1دفعه فنرم در رفت و، … اوه خدا! اصلا باید اصرار کردن در این موارد رو ممنوع اعلام کنن و واسش قانون جریمه به علت ارتکاب به جرم تعیین بشه. واسه چی اونهمه گیر بهم داد که بعدش من اون چیزها رو نق بزنم؟ تازه بعدش هم که داستان تموم شد نتونستم تحمل کنم و اعترافهای نکبتی کردم که البته درست بودن و باید میگفتم که صادق باشم ولی از تصور اینکه ذهن کسی که ازم شنیده رو اذیت کرده باشم، … اه لعنتی! آخه من واسه چی باید اینهمه ظرفیتم مسخره باشه؟ چی شد که نتونستم؟ خدایا این آفریده ات رو من به هیچ قیمتی به هیچ قیمتی هیچ قیمتی نمیخوام اذیت بشه! اه لعنت! چند ساعت بعد معذرت خواستم اون هم حرفی نزد ولی حسم ابدا، … اه خدایا!
فردا کلاس دارم. درس. باید درس بخونم. حالا که کلاسها بسته شدن نمیشه واسه مدرک تلاش کنم. باید منتظر بشم. و البته من اهل انتظار نیستم. بیکار نمیشه بمونم. من هیچ زمانی قد این مدت لعنتی که سپری کردم در سکون گرفتار نبودم. الان هم گرفتار نیستم. حالا که کلاسها بسته شدن با امکانات موجود کار میکنم. درس بیشتر میخونم. و این هفته داشتم به امتحان شانس و تواناییم برای کسب درآمد از راه ترجمه فکر میکردم. خاطرم هست3سال پیش این رو میخواستم و نشد. الان هم از اون زمان قویتر نشدم فقط پرروتر شدم و البته لزوم انجامش هم هست که حس میکنم بد نیست1حرکتی بزنم. هنوز فکرم جدی نیست و فقط در حد جرقه هست و نمیدونم شروعش باید از کجا باشه. هنوز سفت به شروعش نچسبیدم. ولی بد نیست جدیتر بهش فکر کنم. من انجامش رو لازم دارم. هم برای تقویت زبانم، هم برای درآمدش. من پول لازم دارم. کسی هم نیستم که از اطرافم پول تقاضا کنم. شکر خدا هنوز به مرحله ی نیاز جدی نرسیدم ولی من از خیلی پیش واسه انجام خیلی موارد که حسابی هم سخت و زمانبر هستن پول لازم داشتم. و این پول با شرایط فعلی من درنمیاد. باید بشه که من1کاری کنم. کاش بشه!
واسه سبد زدن این گلها خزه لازم دارم. کاش داشتم! اینها دیگه داخل بایگانی مادرم پیدا نمیشن باید تهیه بشن. مادرم میگه میرم بازار میخرم ولی من دلم نمیخواد. امروز صبح میگفت خودش هم1سری وسیله میخواد که بخره خاطرم باشه زمانی که میخواد بره خرید بگم اگر تونست خزه هم جور کنه واسم. هی! لعنتی من میخوام خودم برم بیرون کلی چیزهای دیگه هم بخرم. من واسه درست کردنه1سبد شمعدانی برگ لازم دارم! کرونای دیوونه! اه!
داره10میشه. من باید برم درس بخونم. کاش سریعتر دستم به شنونده ی دیشبی برسه! کاش بشه از سرش پاک کنم! اون چیزها رو نباید میگفتم! خدایا خیالی نیست من در نظرش چه مدلی باشم یعنی خیالی هست ولی خدایا من نمیخوام اذیت بشه حتی اگر من دیگه هرگز در نگاه و نظرش، … دلم نمیخواد ادامه بدم. اذیتم میکنه. باید ظرفیتم رو ترمیم کنم. باید زبونم رو هم1خورده کوتاه کنم زیادی فعاله و گاهی بد زهری میشه. هی عزیزی که این اطراف نیستی! من معذرت میخوام. تو نمیفهمی ولی من خیلی خیلی شادیت رو میخوام. دیشب1چیزهایی از دل من گفتیم. تو نمیفهمی ولی خدا میدونه چه قدر دلی دارم میگم. میگم که بیخیال. دل منو بیخیال. همه جهان رو بیخیال. دل تو شاد!
بد نیست دیگه ننویسم. این روزها پلکهام زیادی نازک شدن. انگار هر لحظه آماده هستن که خیس بشن ولی نمیشن. فقط لای مژه هام خیس میشه و اذیتم میکنه. خوشم نمیاد اینهمه ظریف بازی دربیارم. هیچ خوشم نمیاد! دیرم شد. درس. من رفتم.
خدایا لطفا!
شنبه شب. کلاسم حسابی درست درمون پیش رفت البته از نظر استاد. خودم طبق معمول نق زدم که خوب نیستم و استاد به نق زدنم خندید. کلی از درسهای3شنبه رو آماده کردم فقط مونده بخونمشون و وایی فقط1دونه فایل صوتی از یکی از5تا کنفرانسم دارم خوب شد دیدم! هرچند متنش نیست ولی بیخیال خوبه صوتیش رو دارم اصلا موافق نیستم که بی منبع بمونم. حالا باید این3شنبه بهش بگم که منابعم ته کشیدن و واسه شنبه ی آینده فقط واسه4تا کنفرانس منبع دارم. داخل تیمتاکم و زور میزنم که بمونم. کاناله بسته و همون آهنگ همیشگی. خدایا واسه چی این شبها من زمانهایی که میرم تیمتاک یا زمانهایی که چیزی از، … خدایا من چیم شده؟ واسه چی اینقدر حالم، … خدایا!
امشب کلاس زبان تیمتاکی نیست. آخ جون! داخل تلگرام با بچه ها در حال خیالپردازی هستیم. خخخ بد نمیگذره. با2تاشون قرار گذاشتیم بریم منابع مطالعه آزاد در اطراف موارد کتابهای کانون پیدا کنیم و بیشتر بخونیم تا زبانمون قویتر بشه. این2تا از من جوونتر هستن و عاشق زبانن نه شبیه من. به نظرم اگر واقعا جدی بگیریم به جاهای مثبتی میرسیم.
بدم نمیاد بلند شم گلکاری نصفه ام داخل1سبد کوچولو رو ادامه بدم پس واسه چی پا نمیشم؟ گاهی حس میکنم1چیزی، … خدایا! وایی! وایی خدایا! آخ خدایا! خدایا!
به نظرم بشه جرأت کنم از فردا شب دوباره بپرم روی تردمیل. خودمونیم عجب داغون شدمها!
اینترنته دیوونه! زدم1کتاب رو تبدیل کنه داره بال بال میزنه مونده داخل گلوش. بذار ببینم چیکار میشه کنم. از تیمتاک بزنم بیرون حل میشه؟ نمیدونم. بد نیست بزنم بیرون. ولی بذار1خورده دیگه بمونم این آهنگه، … عجب بابا این رو خودم دارمش و این، … دلم واسه زمانهایی که جمعها خودیتر بودن تنگ شده. موافق نیستم با بیگانگی خودم با این فضای رنگی کنار بیام. هوای گذشته های جمعهای کوچیک ولی خودی رو دلم میخواد. خب هر چیزی1تایمی داره. بقیه تونستن باهاش فیکس بشن. من نتونستم. واقعیتش اصراری هم نداشتم و ندارم. دلم این جمعها رو نمیخواد. صمیمیت کوچولوی جمع کوچیک ولی خودیمون یادش به خیر! بیخیال. رفت دیگه. تموم شد دیگه. تا ابد که طول نمیکشید. بیخیال!
بچه ها رفتن دنبال منابع. اصلا قشنگ نیست که من هیچ کاری نمیکنم. آخه اونها آشنای معلم زبانی دارن من ازینا ندارم چیکار کنم خب؟
داخل تیمتاک1مشقکی پرت شد بهم که از پسش برنیومدم. به خدا نمیشه. نمیتونم. یک چیزی باید باشه که داره میره. نمیتونم!
هی بیخیال! ول کن بابا چه خری شدم من! فردا باید پیام به استاد هنر بفرستم. میدونم کلاس بی کلاس ولی بذار ازش بپرسم. آخجون فردا کلاس نیست! درسهای واتس رو هم که امشب حلش کردم. کاش این مدل تدریسم بتونه کمک کنه! عجب سالی بود این سال تحصیلی که دیگه آخرشه. یعنی سالی بودها! و من، خدایا سال تحصیلی آینده اوضاعم چه جوریه؟ خدایا میشه؟ خدایا میشه لطفا؟ خدایا لطفا! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
آخ جون کتابه تبدیل شد! من رفتم!
اطراف ظهر شنبه. درسهای کلاس امروز. وووییی! این تاریکه دیوونه هفته ی پیش زد از بیخ افقیم کرد! اولش کلا نبود و بعدش به شدت نامحسوس بود و خیال کردم که دیگه یواش یواش، … ظاهرا نظم موجودیتم از این تعبیر بهش بر خورد و چنان اعلام موجودیتی کرد که کم مونده بود پدرم رو دربیاره. الان از تونل زدم بیرون ولی هنوز زمانی که میخوام حرکت تند بزنم بد نیست دستم به1تکیه گاه مطمئن نزدیک باشه. شروع مصرف سری مجدد قرصهای خونساز محتمل بود و این احتماله داشت میرفت بالا که شکر خدا تاریک رضایت داد و تقریبا دست از اعلام موجودیت برداشت و البته ازم تعهد امضادار گرفت که تا10سال دیگه ابدا در مورد تموم شدنش تصور باطل نکنم و بنده ی سرابیخ تقصیر هم با امضای سرخ1فروند غلط کردم نامه از تصویر این تصور باطل در ذهن بی در و پیکرم انصراف دادم و نتیجه اینکه فعلا از این طرف امنه. البته فقط از این طرف. اطرافم دردسرهای نیمه درست و نیمه سراب داره موج میزنه و حال اطرافیانم رو گرفته و اونها هم بدون اینکه بدونن در گرفتن حال بنده حسابی فعال بودن و هنوز هستن و من همچنان در تقویت و حفظ حصارهای دفاعی اطرافم در تلاشم. و همچنان ووویییییی!
باید امروز کلاسه رو هر طور شده آبرومند سپری کنم بلکه امشب بشه1ستاره گیر بیارم. از این بازی خوشم میاد. خیالم نیست کسی دوستش داره یا نه. من دوستش دارم. هی ستاره ها! یوهو! لطفا1چشمک بزنید ببینم کوشید؟
داخل تیمتاک و محله هرگز از این ناپدیدتر و بی بخارتر ظاهر نشده بودم. به خدا نمیبینم در خودم. این رو نمیتونم توضیحش بدم. بلد نیستم در این مورد متقاعد کننده باشم. نه حرصی شدم نه دلگیرم از چیزی فقط به طرز بسیار بسیار تلخی خسته ام. دیگه اون فضا رو به شدت با خودم بیگانه حس میکنم. به نظرم هیچ نشونه ی آشنایی اون اطراف نمیبینم. آخرین جرقه های نشونه های آشنا هم انگار دارن محو میشن. شاید به خاطر موج سیاه و به خاطر تاریک که جفتی به مدت2هفته ی پشت سر هم زدن پدرم رو درآوردن حسم اینه ولی واقعا هیچ درمونی فعلا واسش نمیبینم. حس و حال توضیح و توجیه و جنگ هم نمیبینم. بهم میگن اینجا درس بخون میگم خب باشه. بعدش چند روز میخونم باز میرم1جایی که هیچ کجا نیست و باز بهم میگن کجا رفتی بیا اینجا درس بخون باز میگم باشه و باز بعد از چند روز دیگه غیبم میزنه میرم ناکجا و خخخ بذار باشه عاقبت اونهایی که میگن خسته میشن و دیگه نمیگن. یا بیشتر از الان گرفتار گرفتاری های پیشرونده ی این روزهاشون میشن، یا از دست من خسته میشن و یا میگن بذار از راه ساده تر بریم و این هم بذار واسه خودش در نهانگاه بمونه شاید1زمانی بخواد و بیاد بیرون و نیومد هم نیومد به جهنم. هرچی بگن رو بیخیال. من در خودم نمیبینم بخوام عوضش کنم. فقط کسی اذیت نشه واسه من بسه. هی! واسه چی من این طوری شدم؟
میگم بد نیست من خونآشام بشم مستقیم خون بنوشم بلکه این کمخونی مسخره دست از سرم برداره. اصلا مایل به شروع1دوره قرصی کزایی دیگه نیستم. خدا رو شکر که فعلا نیمه منتفی شده وگرنه هیچ خوشم نمی اومد! هرچی هم پیشتر میرم این بیشتر ظاهر میشه و حالم رو میگیره. آخه یعنی این قواره ی به این بزرگی قد کفایت خون نباید داشته باشه؟ مگه میشه؟ خوشم نمیاد! گندش بزنن! ووووییییی!
دلم میخواد باز وراجی کنم ولی دیرم شده. باید درس بخونم. خدایا ستاره میخوام. راستی این هفته هم به احتمال قریب به یقین کلاس هنر پر! بیخیالش اون بیرون بد ویروسی شده. من هم که هنوز مهره و طرحهای عجیب غریب دارم واسه زدن. این هم بذار بسته بمونه. ولی زبان! کلاس! اسکایپ! امروز! اوه درسم! وایی خداجان دیرم شد! من رفتم!