دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا لطفا!

شنبه شب. کلاسم حسابی درست درمون پیش رفت البته از نظر استاد. خودم طبق معمول نق زدم که خوب نیستم و استاد به نق زدنم خندید. کلی از درسهای3شنبه رو آماده کردم فقط مونده بخونمشون و وایی فقط1دونه فایل صوتی از یکی از5تا کنفرانسم دارم خوب شد دیدم! هرچند متنش نیست ولی بیخیال خوبه صوتیش رو دارم اصلا موافق نیستم که بی منبع بمونم. حالا باید این3شنبه بهش بگم که منابعم ته کشیدن و واسه شنبه ی آینده فقط واسه4تا کنفرانس منبع دارم. داخل تیمتاکم و زور میزنم که بمونم. کاناله بسته و همون آهنگ همیشگی. خدایا واسه چی این شبها من زمانهایی که میرم تیمتاک یا زمانهایی که چیزی از، … خدایا من چیم شده؟ واسه چی اینقدر حالم، … خدایا!
امشب کلاس زبان تیمتاکی نیست. آخ جون! داخل تلگرام با بچه ها در حال خیالپردازی هستیم. خخخ بد نمیگذره. با2تاشون قرار گذاشتیم بریم منابع مطالعه آزاد در اطراف موارد کتابهای کانون پیدا کنیم و بیشتر بخونیم تا زبانمون قویتر بشه. این2تا از من جوونتر هستن و عاشق زبانن نه شبیه من. به نظرم اگر واقعا جدی بگیریم به جاهای مثبتی میرسیم.
بدم نمیاد بلند شم گلکاری نصفه ام داخل1سبد کوچولو رو ادامه بدم پس واسه چی پا نمیشم؟ گاهی حس میکنم1چیزی، … خدایا! وایی! وایی خدایا! آخ خدایا! خدایا!
به نظرم بشه جرأت کنم از فردا شب دوباره بپرم روی تردمیل. خودمونیم عجب داغون شدمها!
اینترنته دیوونه! زدم1کتاب رو تبدیل کنه داره بال بال میزنه مونده داخل گلوش. بذار ببینم چیکار میشه کنم. از تیمتاک بزنم بیرون حل میشه؟ نمیدونم. بد نیست بزنم بیرون. ولی بذار1خورده دیگه بمونم این آهنگه، … عجب بابا این رو خودم دارمش و این، … دلم واسه زمانهایی که جمعها خودیتر بودن تنگ شده. موافق نیستم با بیگانگی خودم با این فضای رنگی کنار بیام. هوای گذشته های جمعهای کوچیک ولی خودی رو دلم میخواد. خب هر چیزی1تایمی داره. بقیه تونستن باهاش فیکس بشن. من نتونستم. واقعیتش اصراری هم نداشتم و ندارم. دلم این جمعها رو نمیخواد. صمیمیت کوچولوی جمع کوچیک ولی خودیمون یادش به خیر! بیخیال. رفت دیگه. تموم شد دیگه. تا ابد که طول نمیکشید. بیخیال!
بچه ها رفتن دنبال منابع. اصلا قشنگ نیست که من هیچ کاری نمیکنم. آخه اونها آشنای معلم زبانی دارن من ازینا ندارم چیکار کنم خب؟
داخل تیمتاک1مشقکی پرت شد بهم که از پسش برنیومدم. به خدا نمیشه. نمیتونم. یک چیزی باید باشه که داره میره. نمیتونم!
هی بیخیال! ول کن بابا چه خری شدم من! فردا باید پیام به استاد هنر بفرستم. میدونم کلاس بی کلاس ولی بذار ازش بپرسم. آخجون فردا کلاس نیست! درسهای واتس رو هم که امشب حلش کردم. کاش این مدل تدریسم بتونه کمک کنه! عجب سالی بود این سال تحصیلی که دیگه آخرشه. یعنی سالی بودها! و من، خدایا سال تحصیلی آینده اوضاعم چه جوریه؟ خدایا میشه؟ خدایا میشه لطفا؟ خدایا لطفا! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
آخ جون کتابه تبدیل شد! من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1جورهایی امن ولی فقط1جورهایی!

اطراف ظهر شنبه. درسهای کلاس امروز. وووییی! این تاریکه دیوونه هفته ی پیش زد از بیخ افقیم کرد! اولش کلا نبود و بعدش به شدت نامحسوس بود و خیال کردم که دیگه یواش یواش، … ظاهرا نظم موجودیتم از این تعبیر بهش بر خورد و چنان اعلام موجودیتی کرد که کم مونده بود پدرم رو دربیاره. الان از تونل زدم بیرون ولی هنوز زمانی که میخوام حرکت تند بزنم بد نیست دستم به1تکیه گاه مطمئن نزدیک باشه. شروع مصرف سری مجدد قرصهای خونساز محتمل بود و این احتماله داشت میرفت بالا که شکر خدا تاریک رضایت داد و تقریبا دست از اعلام موجودیت برداشت و البته ازم تعهد امضادار گرفت که تا10سال دیگه ابدا در مورد تموم شدنش تصور باطل نکنم و بنده ی سرابیخ تقصیر هم با امضای سرخ1فروند غلط کردم نامه از تصویر این تصور باطل در ذهن بی در و پیکرم انصراف دادم و نتیجه اینکه فعلا از این طرف امنه. البته فقط از این طرف. اطرافم دردسرهای نیمه درست و نیمه سراب داره موج میزنه و حال اطرافیانم رو گرفته و اونها هم بدون اینکه بدونن در گرفتن حال بنده حسابی فعال بودن و هنوز هستن و من همچنان در تقویت و حفظ حصارهای دفاعی اطرافم در تلاشم. و همچنان ووویییییی!
باید امروز کلاسه رو هر طور شده آبرومند سپری کنم بلکه امشب بشه1ستاره گیر بیارم. از این بازی خوشم میاد. خیالم نیست کسی دوستش داره یا نه. من دوستش دارم. هی ستاره ها! یوهو! لطفا1چشمک بزنید ببینم کوشید؟
داخل تیمتاک و محله هرگز از این ناپدیدتر و بی بخارتر ظاهر نشده بودم. به خدا نمیبینم در خودم. این رو نمیتونم توضیحش بدم. بلد نیستم در این مورد متقاعد کننده باشم. نه حرصی شدم نه دلگیرم از چیزی فقط به طرز بسیار بسیار تلخی خسته ام. دیگه اون فضا رو به شدت با خودم بیگانه حس میکنم. به نظرم هیچ نشونه ی آشنایی اون اطراف نمیبینم. آخرین جرقه های نشونه های آشنا هم انگار دارن محو میشن. شاید به خاطر موج سیاه و به خاطر تاریک که جفتی به مدت2هفته ی پشت سر هم زدن پدرم رو درآوردن حسم اینه ولی واقعا هیچ درمونی فعلا واسش نمیبینم. حس و حال توضیح و توجیه و جنگ هم نمیبینم. بهم میگن اینجا درس بخون میگم خب باشه. بعدش چند روز میخونم باز میرم1جایی که هیچ کجا نیست و باز بهم میگن کجا رفتی بیا اینجا درس بخون باز میگم باشه و باز بعد از چند روز دیگه غیبم میزنه میرم ناکجا و خخخ بذار باشه عاقبت اونهایی که میگن خسته میشن و دیگه نمیگن. یا بیشتر از الان گرفتار گرفتاری های پیشرونده ی این روزهاشون میشن، یا از دست من خسته میشن و یا میگن بذار از راه ساده تر بریم و این هم بذار واسه خودش در نهانگاه بمونه شاید1زمانی بخواد و بیاد بیرون و نیومد هم نیومد به جهنم. هرچی بگن رو بیخیال. من در خودم نمیبینم بخوام عوضش کنم. فقط کسی اذیت نشه واسه من بسه. هی! واسه چی من این طوری شدم؟
میگم بد نیست من خونآشام بشم مستقیم خون بنوشم بلکه این کمخونی مسخره دست از سرم برداره. اصلا مایل به شروع1دوره قرصی کزایی دیگه نیستم. خدا رو شکر که فعلا نیمه منتفی شده وگرنه هیچ خوشم نمی اومد! هرچی هم پیشتر میرم این بیشتر ظاهر میشه و حالم رو میگیره. آخه یعنی این قواره ی به این بزرگی قد کفایت خون نباید داشته باشه؟ مگه میشه؟ خوشم نمیاد! گندش بزنن! ووووییییی!
دلم میخواد باز وراجی کنم ولی دیرم شده. باید درس بخونم. خدایا ستاره میخوام. راستی این هفته هم به احتمال قریب به یقین کلاس هنر پر! بیخیالش اون بیرون بد ویروسی شده. من هم که هنوز مهره و طرحهای عجیب غریب دارم واسه زدن. این هم بذار بسته بمونه. ولی زبان! کلاس! اسکایپ! امروز! اوه درسم! وایی خداجان دیرم شد! من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پول دلم میخواد.

صبح جمعه با درسهام. برق رفته و من در حال تلف کردن شارژ سیستمم هستم. کاش برق دیگه بیادش خیلی طول کشیده. تمرینهای زبان کلاس تیمتاک رو چرکنویس کردم ولی چندتا گیر داخلش داشتم که ذهنم چرتش گرفته و فعلا دلش کمک کردن نمیخواد پس ولش کردم و فقط خاطرم باشه شبیه دفعه پیش همین طوری چرک نفرستمش بره. فردا کلاس اسکایپ. دارم درس میخونم. یعنی داشتم میخوندم پیش از اینکه بیام خرچنگی نویسی. میرم میخونم الان.
دوباره داخل این اتاقه سنگر گرفتم. بد نمیگذره فقط کاش برق بیادش! دلم روشن کردن این دستگاه فسقلی رو میخواد که همه جا رو پر کنه از بوی آشنایی که حسابی ازش خاطره دارم. میگم اگر موادم تموم بشه و داخل ایران نشه پیداش کنم، … من که الان نمیتونم برم اون طرف و، … خدا رو چه دیدی شاید تا تموم شدنش من رفتم! ولش کن برق. برق بیاد دیگه!
گاهی حسابی دلم میگرفت که زندگی کردنم رو اگر بهتر بلدش میشدم شاید الان1کوچولو اوضاعم متفاوت بود. بله درسته بود ولی این روزها به خصوص از تحویل سال جدید به این طرف دارم میبینم که نابلدتر از خودم هم هست و حسم بهتره. آخه میبینم خودم1چیزهایی بلدم که خیلی از پیشگامهای اطرافم هرچند خیلی موفق بودن ولی در زندگی فردیشون بلدش نیستن و در نتیجه روزهاشون و لحظه هاشون پر شده از دوده و قحط لبخند. من با تمام نابلدیهام زمانی که حالم رو به راهه هر طور شده1چیزی واسه کیف و عشقم گیر میارم حتی اگر واسم مضر باشه. بهم حس مثبت و تفریح میده هرچند در لحظه ولی میده. سعی میکردم این رو به نابلدهای اطرافم هم یاد بدم ولی اونها سعی کردن من هم باورم بشه که این راه اشتباهه و خواستن از ذهنم پاکش کنن و من دلم نمیخواست. در نتیجه درهای ذهنم رو بستم و اونها رو هم بیخیالشون شدم تا وسط دوده ها سرفه کنن. تلخه واسم ولی کاریش نمیشه کنم. کاش ما آدمها کمی خودمون رو بیشتر دوست داشتیم یعنی از راهش دوست داشتیم!
با تمام تلاشی که برای امن و مصون نگه داشتن خودم انجام میدم گاهی واقعا شور ماجرا درمیاد و گاهی واقعا اذیتم میکنه. نمیشه منکر این باشم که اطرافم پر از خبرهای سیاهه ولی بارها و بارها تأکید کردم که من مایل نیستم بدونم و در موردش صحبت کنم چون اذیتم میکنه. چون چیزی که زورم به تغییرش نمیرسه دونستن و فکر کردن بهش آزارم میده. چون هیچ فایده ای نداره چیزی رو بشنوم و ازش دردم بیاد که نمیتونم حتی واسه تسکینش کاری کنم. من بارها اعلامش کردم ولی هیچ فایده ای نداره. گاهی میشه نشنیده بگیرم و گاهی این حجم اونقدر بالاست که واقعا از جا در میرم. دیشب خیلی بد خوابیدم. تمام خوابم پر بود از کابوسهای مسخره و بی سر و ته به خاطر اینکه تمام ساعتهای بیداریم پر بودن از اون خبرهای فوق سیاه. خدایا واسه چی ما با خودمون اینطوری میکنیم! امروز صبح اصلا روحیه نداشتم. انگار کابوسهام دنبالم کشیده شده بودن به داخل صبحی که واقعی بود و حسابی لازمش داشتم. به مادرم تأکید کردم که عزیز من هیچ مایل نیستم اندازه تو از اطرافم سرم بشه. نمیخوام بدونم. دلم نمیخواد. مادرم گفت خب نمیشه آخه اینها به ما مربوطه و نمیشه ندونیم. گفتم به من مربوط نیست. من نمیتونم عوضش کنم. نمیتونم درستش کنم. پس نمیخوام بدونم. واقعا نمیخوام. اونهایی هم که این چیزها رو میگن یعنی هیچ کجای دنیا جز ایرانه ما کشور نیست که ازش خبر بفرستن به ماییی که این داخل نشستیم؟ منفیهای اینجا رو خودمون داریم میبینیم لازم نکرده اینها به من بگن که خودم اینجام. واقعا دیگه بسه. مادرم موافق نیست ولی خخخ مادر من موارد دیگه واسه کفری شدن داشت که باعث شد من خیلی بی سر و صدا بلند شم بخزم داخل سنگر خودم و اجازه بدم اونها اون بیرون به خودشون و مواردی که حس میکنن باید بهش برسن مشغول باشن. کاش میتونستم متقاعدشون کنم که زندگی این روزها به قدر کافی تاریک میگذره دیگه لازم نیست با خط به خط خوندن اخبار بدی که واسه تبلیغات هم شده حسابی پر رنگ نوشتنش و تحویلمون میدنش بیشتر از این خودمون رو غرق مواردی کنیم که نمیتونیم واسه اصلاحشون حرکتی بزنیم! عه برق اومدش آخ جون!
ایول داره شارژ میشه فقط40درصد داشتم! بدک نمیشه2دقیقه بزنم از این سنگر بیرون1چرخی بزنم دوباره بیام سر درسم. حسابی خسته شدم2ساعتی میشه نشستم اینجا و بلند نشدم.
بدجوری دلم1راه واسه پول گیر آوردن میخواد. کاش بلدش بودم! بعضی ها کلا مخ اقتصادی دارن. کاش من1دونه داشتم! حسابی پول میخوام. یعنی پول میخوام ها! نه از این2زارها. پول پول یعنی پول! اوه خدا! من پول میخوام. پولی که کمک کنه از این تعلیق دربیام سرم گیج رفته. اوه گفتم پول! چند روز پیش دیدم در724برنده شدم. بگو چی بردم؟ باورت نمیشه اگر بگم! 500ریال شارژ کیف پول724برنده شدم. موندم اینها چه جوری جرأت کردن این خبر رو واسم پیامک کنن. کاش هزینه پیامکش از حساب خودم نرفته باشه! ای خدا کاش1کاری کنی من تعلیقم تموم بشه! تعجب نکن دیگه خیالم به جایی که چسبیدم نیست. این مدتی که توی خودم گیر کرده بودم ظاهرا خیلی کمک کرد. خدا رو شکر خیال میکردم خیلی بیشتر از اینها طول بکشه! حالا نه اینکه تمام هستی منتظر نظر من بوده که برنامه های پیشبرنده اش رو در موردم اجرا کنه! ولی حتی اگر چیزی اجرا نشه دسته کم1مورد از پریشونیهای مخ داغون من که حل میشه. فعلا که حله. خدایا قربون دستت پول و امکانم رو بده دیرم شده کار دارم.
ساعت از11گذشت. باقیش باشه بعد. حالا1چرخ درون اینترنتی، بعدش1چرخ برون اینترنتی، بعدش ادامه درس. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خرچنگی های پسامشکی.

بعد از ظهر5شنبه. در حال نت برداری های هفته آینده ام. هزینه کلاسهای اسکایپیم رفت بالا. از حالا باید واسه تمدید دهه های اسکایپیم2میلیون بپردازم. در حضور مادرم گفتم یا باید بیخیالش بشم یا، … واسه باقیش منتظر نشد سریع گفت اصلا به هیچ وجه. دور از انتظار نبود. خندم گرفت. واقعیتش خیالش رو هم نداشتم. من نمیشه بیخیالش بشم. فقط کاش هرگز لازم نشه دلواپس باشم که خدایا کاش پوله برسه! شکر پروردگار تا اینجا که پیش نیومده خدا بخواد از اینجا هم پیش نمیاد.
دست به ظریفکاریم به سرعت داره بهتر میشه. حالا خیلی درست تر قیافه ام رو خطخطی میکنم. واسه مادرم عادیه و البته مایه رضایت و برای1دسته معدود که میدونن من داخل قرنطینه چیکار میکنم عجیبه و واسه چندتاشون هم جالب که میبینن من در این مورد هم عکس ملت عادی عمل میکنم. اگر احتمال بره1روز از خونه میزنم بیرون کلا از صبح بیخیالش میشم و در مقابل زمانهایی که کاملا مطمئنم داخل خونه هستم اون کشو میاد بیرون. از بازیابی تواناییهام و ترمیمشون حسم مثبت میشه. دفعاتی که نتیجه کارم از طرف مادرم و از نگاه یک بینا تأیید میشه حس سبکی و اعتماد بیشتری میکنم. خوشم میاد. با اینهمه هنوز در1سری موارد ضعیفم و باید خیلی بیشتر بجنبم تا حل بشه. الان فقط گیر خطرناکم پامه که اجازه نمیده سرعت تردمیل رو ببرم بالا و با همون سرعت کم هم باید به شدت مواظبش باشم که البته تقصیر خودم شد و کاش نمیشد، و اینکه زمانهای وحشتناک فشار و استرسهای غیر قابل کنترل از مدل اینهایی که در شبهای هفته ای که گذشت داشتم، شبیه خوابگردها راه می افتم و واقعا نمیفهمم از چه راهی زورم میرسه که خودم رو کنترل کنم و هرچی که قابلیت خورده شدن داره رو توی دهنم فرو نکنم. واقعا خجالتآوره! این دیگه چه مدل گیریه؟
در تمام اون لحظه ها حواسم هست که اصلا گرسنه نیستم. حتی چیزهایی که میخورم خیلیهاشون خوردنیهای دوست داشتنیه من هم نیستن. راست میگم. دیگه مدتهاست حتی خوراکیهایی که خیلی دوست داشتم رو هوسی نمیخوام. پیش نمیاد که بگم آخ چه دلم فلان خوراکی رو میخواد. اصلا خاطرم نیست. خیالم نیست چی باشه فقط اگر موج سیاه بیاد هرچی دم دستم باشه رو میخورم. گندش بزنن! در اون حال بدون اینکه خیالم باشه چیزی که میخورم چیه فقط میخورم. انگار با این خوردن قراره مردنم رو عقب بندازم. میدونم هیچ مشکلی این مدلی حل نمیشه. میدونم اون خوردن قرار نیست موضوعی که به خاطرش اعصابم اون طور شدید کشیده میشن رو تخفیف بده و حلش کنه. ذهنم کامل بیداره و مثل ساعت کار میکنه. اما من همچنان میخورم. فقط میخورم. شاید ناخودآگاهم اون لحظه ها فقط این مدلی میتونه از فشاری که داره لهش میکنه در بره نمیدونم. از توصیفش متنفرم ولی دارم توصیفش میکنم بلکه اذیتی که از این توصیفات ناخوشآیند حس میکنم عاملی باشه که دفعات بعد بتونم کمی خودم رو باهاش کنترل کنم. سعی کردم راهی واسش پیدا کنم. حتی داخل اینترنت هم یکی2دفعه گشتم البته نه چندان دقیق. هرچی در جواب سرچم میاد از این تبلیغات دارویی و رژیمی واسه کاهش اشتهاست. اه لعنت! آخه من واسه خاموش کردنه اشتها نیست که میخورم. خیلی از اون لحظه های کزایی اونقدر سیرم که میخوام بترکم ولی، … آه خدا! این رو واسه کدوم متخصص رژیم میشه توضیحش بدم؟ آخه واسه چی هرچی گرفت و گیر که مال منه آشغاله!
ولی خودمونیم چه خوشمزه هست الان کنار دستت روی میز کامپیوتر1ظرف بزرگ چیپس، … شوخی کردم. الان موج سیاه تقریبا رفته. فقط کوفتگی وحشتناکش روی تمام خطهای اعصابم مونده و حس و حوصله خیلی چیزها رو ندارم. همه چیز میره به طرف تعادل و من هم به شدت سیرم. چیپس هم بله خوشمزه هست ولی من الان واقعا دلم نمیخوادش حتی1درصد. جدی دلم الان1آب میوه بزرگ و سرد میخواد با چند تا تیکه یخ حسابی و1گیلاسه به شدت خوشگل از اونهایی که وقتی لمسش میکنم پوست دستم رو ناز کنه و1نی شیشه ای یا از اون دسته نیهای خوشقیافه که داخل کابینم بایگانی شدن و، … هی! من آب میوه میخوام! با جرعه های کوچولوی میان درسی و اوه خدا این دفعه که مهلت خرید اینترنتی گیرم بیاد50تا فحش به روحم اگر آب میوه یادم بره!
درصد تیمتاک رفتنم به شدت پایین اومده. میرم ولی میبینم نمیتونم بمونم و سریع میزنم بیرون. حس میکنم دیگه اونجا، … حس رو بیخیالش تیمتاک رو هم همینطور من آب میوه بدون شکر دلم میخواد.
این3شنبه تلافی اون شنبه داغون رو داخل کلاس درآوردم. خدایا شکرت! خدایا میشه این هفته هم شبیه3شنبه ای که گذشت باشم؟ خدا الان بهم میخنده و میگه البته به شرط اینکه دست از خرچنگی نویسی برداری و بری سر درس و مشقهایی که از صبح باید مینوشتی و ننوشتی. به خدا از صبحی به این طرف تقصیر من نبود ولی، … الان دیگه تقصیر منه. درسم موند! من رفتم باقیش باشه بعد وایی خدا درسم موند من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

موج سیاه.

عصر2شنبه. واسه کلاس فردا در حال درس خوندنم. شنبه حسابی بد ظاهر شدم با اینکه حسابی تمرین کرده بودم. استاد آخر کلاس گفت تو خیلی خسته ای. بعد از کلاس استراحت کن. چرت بزن. خستگی در کن. چی باید بهش میگفتم؟ اینکه خوابم نمیاد و اینکه داری میبینی موج سیاه آشناییه که گاهی میاد و اگر نجنبم موجودیتم رو درو میکنه و باید منتظر بشم تا نتیجه ی لعنتیش بره؟ نگفتم. ولی موج سیاه اومد و حسابی هم شدید بود. این گاهی میادش. گاهی شدیدتره گاهی هم ضعیفتر. اگر اولش به خودم بجنبم و تا اوج نگرفته بتونم خودم رو جمع کنم از سرم رد میشه و حله. اگر همون اول شروعش از دستم در بره و بیفتم دیگه رفتم تا زمانی که خودش فروکش کنه. این دفعه بدجوری شدید بود. آخرین دفعه ای که به این شدت کوبیدم زمین اواخر98و اون2هفته ی نکبت بود و بعد از داستان ابطال اون آیلتس مسخره. خیلی بد بود ولی گذشت و تموم شد و از اون زمان هر دفعه میومد اونهمه شدید نبود جز ایندفعه که هم غافلگیرم کرد هم خستم کرد و عاقبت هم ضربم کرد. دیشب نیمه شب1کسی پیدام کرد و سعی کرد کمک کنه. بعضی آدمها خیلی گناه دارن. سعی میکنن به همه کمک کنن. هرچی هم بهشون میگی ببین بنده ی خدا تو نیومدی به جهان که رابینهوده همه باشی تو حواست به خودت باشه بذار بقیه خودشون با موجهاشون طرف بشن گوش نمیدن. شاید نمیتونن گوش بدن. طفلکیها! خلاصه اون بنده خدا سعی کرد کمک کنه و من واقعیتش از معصومیت تلاشهای اون بیشتر از افسردگی خودم دردم اومد و صداش رو درنیاوردم ولی اگر به کسی نگی نمیتونستم اشکهام رو متوقف کنم که از کنار گیجگاهم تشریف نبرن توی گوشهام و موهام رو خیس نکنن. حس بلند شدن نداشتم حالش هم نبود کله بچرخونم که بریزه روی بالش اصلا دلم نخواست مو و گوش خودمه.
موج سیاه هنوز روی مد کامل ایستاده و کاش دیگه بره خسته شدم. این عوضی کل نظم و نظام روح و جسمم رو ریخت به هم و الان من بیشتر درگیر میشم با این، … اه آخه واسه چی زن باید دلواپس اینهمه چیز باشه؟ گندش بزنن!
کلاس هنر این هفته پر. شنا داخل شن نفسم رو گرفته. هیچ چی خیال پیش رفتن نداره. و من از اینهمه سکون چنان خسته شدم که حس میکنم جهان به بنبست خورده. من همیشه به ضرب مصلحت خونواده کمتر از اندازه ای که دلم خواسته پریدم. هی! این رو به1کسی گفتم طرف اونقدر خندید که نزدیک بود خفه بشه. چیش شده بود؟ وسط نفس گرفتنهاش هی میگفت آخ بیچاره پریسا آخ طفلک معصومِ از ماجرا جا مونده چه ناکام هم شدی قربونه دلِ حرکتخواهِ ناکامت برم چه دردی کشیدی چه جوری تحمل میکنی آخه تو مصیبتت بدجوری درد داره و و و و و . . . . . خلاصه اونقدر خندید و خندید تا هم کفرم رو درآورد هم به خنده انداختم. خب باشه اصلاحش میکنم. من همیشه به مصلحت و مصلحتبینی خونواده سختتر از چیزی که دلم خواسته پیش رفتم و خدایی اگر این حس و حالشون نبود و این مصلحتبینیشون رو در زمانی که هنوز زورش میرسید درصدی شلتر میکشیدن چه بسا که اوج گرفتنهام در راهی متفاوت صورت میگرفت و شاید الان، … اه ولش کن اصلا نمیدونم چی میشد نشد دیگه! اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم الان! نمیدونم چی توی سرم بود که بگم ولی یادمه داشتم میگفتم سکون اذیتم میکنه. خلاصه شاید به جایی که دلم میخواست برسم نرسیدم حالا دلیلش رو بیخیال چون گذشت و تموم شد ولی اینهمه سکون هم خیلی زیادیه. من هیچ زمانی نتونستم سکون رو تحمل کنم. حتی اگر شده بود اشتباهی میرفتم، که رفتم خیلی هم رفتم، ولی بی حرکت نبودم. و الان حس سکون به شدت داره روی اعصاب و روانم فشار میاره و این موج سیاه عوضی سنگینیش رو داد به این فشار و نتیجه شده اینکه با سر خوردم زمین و نمیتونم خودم رو جمع کنم.
تمام هفته ای که تا اینجا سپری کردم1جهنم سرد بود. شبیه یخ وا دادم1گوشه. هیچ موضوعی مورد علاقه من نیست. از هیچ بحثی استقبال نمیکنم. به هیچ چیزی تمایل ندارم. دلم هیچ چیزی نمیخواد جز اونهایی که در دسترسم نیستن. هیچ موضوعی، … هی! من به هنر تمایل دارم. الان دلم میخواد بلند شم با برگ لاله ریزهایی که از خیلی قدیم از دوران پیش از کما واسم مونده و پیداشون کردم و1سری برگ سبز که اصلا مال لاله بافتن نیستن1گل ترکیبی ببافم و بعدش هم بلند شم اون دستبند که طرحش رو آزمایشی داشتم واسه اولین دفعه میبافتم، همون که درست سر دونه ی آخر سیم از وسطش پاره شد و زحمتهای1روز کاملم رو فرستاد به ناکجا رو از اول ببافم و با1روش جدید کار رو ساده تر کنم. من هنوز از تعطیل شدن کلاس هنر حرصی ام و این یعنی دلم میخواد اتصال دونه های خوشه انگوری و کار با مفتول رو پشت سر بذارم و وارد مبحث هویه بشم و بعدش این کلاس که تموم شد خیز بردارم واسه گل چینی. گیریم که فنی حرفه ای بخواد داخل1خواب جهنمی بمونه من با مدرک یا بی مدرک این هنرها رو میخوام و البته مدرکشون رو هم میخوام ولی منتظرش نمیمونم پیش میرم تا مدرکه هم برسه. آخ خدا درس دارم وگرنه بلند میشدم میرفتم بالای سر اون برگهای پراکنده از گلهای مختلف و گلهای ترکیبی هم برگهای قدیمیم مصرف میشدن هم من گلهای ترکیبی میبافتم و این درس، … هی! درس! درسم موند! فردا شب میبافم الان1خورده بخونم بعدش تردمیل و اوخ درسم موند! من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

لعنتی!

جمعه شب. قرصهام تموم شدن. از فردا میتونم از دستشون خلاص باشم. دیشب و امروز و امشب هرچی دستم رسید خوردم. اگر ازم بپرسی دقیقا چیها بودن کامل خاطرم نیست. فقط خوردم بلکه اون جهنم2قدم بره عقب که نرفت و نتیجه اعتراض معده ی بیچاره ام بود و هنوز هست. دقیقا هرچی دستم رسید خوردم. فقط خوردم. فقط خوردم! لعنتی!
اگر این پای بی معرفت بازی درنیاره فردا شب تردمیل از سر. آخ جون شبانه روز بدون قرص! پادرده تخس! واسه چی نمیره؟ لعنتی!
اینترنت قطع شده. با مدم ور میرم. قطع وصل قطع وصل قطع وصصصصصلللللل! لعنتی!
آخ خدا اینها چی بودن الان خوردم؟ میگم جای تمام این چیزها اگر1کوچولو، … بیخیال. اصلا خوب کردم! ولی آیی دلدرد! هنوز شدید نیست ولی، … لعنتی!
مادرم اومدش. شکر خدا حسش بهتر شده. هنوز1دقیقه نشده که در مورد مشتری جدید ییلاقی‌جات صحبت کردیم. خدایا الان من با این چیکار، … هی! من هیچ غلطی نمیکنم. دیگه بسه! حالم از این تاب خوردنه به هم خورده! دیگه بسه! لعنتی!
کرونا رسما گند زد به همه چی. میگن از فردا10روز تعطیل. کجاها تعطیل؟ کاش کلاس هنر من تعطیل نشه! این کلاس هم چه قصه ای شده! هی! اینو تعطیلش نکنید! من باید سریعتر تمومش کنم! باید! باید! لعنتی!
پول میخوام. از اون درشتهاش! گیرم نمیاد! لعنتی!
دلم میخواد کار با نرم افزار شیپور رو بلد بشم. دلم میخواد کلاسم سریعتر پیش بره. دلم میخواد به جای هفته ای1جلسه2تا برم و مثل فشنگ پیشش ببرم. دلم میخواد این حرکت مورچه ای مایل به سکون سریعتر بشه. دلم میخواد این سیر سریعتر بره. دلم میخواد اون کانون سایتش رو درست کنه تا مدرکم رو بگیرم ازش. دلم میخواد فنی حرفه ای بفهمه تا سر ماجرای امتحان و منشی دردسر نداشته باشم. دلم میخواد از این توقفهای مدل ایرانی وسط کارم نبود و اوضاع این مدرکهای وامونده سریعتر جور میشد. دلم میخواد تردمیل زدنم متوقف نشده بود دلم میخواد اینهمه نزده بود به سرم و هرچی دستم رسید رو نخورده بودم دلم میخواد الان دلدرد نداشتم دلم میخواد قرصم سریعتر ته کشیده بود دلم میخواد1چیزی کمک میکرد سریع از شر این اضافه نکبت خلاص میشدم دلم میخواد در جریان رفع زنگ زدگیهای قابلیتهام اینهمه بلا سرم نمیومد دلم میخواد پام اینهمه بد نفله نمیشد که هنوز درد کنه دلم میخواد، … لعنتی!
وارد1جور تونل غیر رسمی شدم انگار. تقریبا با هیچ کسی حرف نمیزنم. اگر بزنم خیلی خیلی کم. نه اینکه با کسی قهر باشم. فقط انگار زورم نمیرسه که دلم شکستنه سکوتم رو بخواد. حس توصیف حسم نیست. تمام استخونهای روانم تیر میکشه و هرچی رگ و مویرگ داشت انگار کشیدن تا پارهشون کنن. ولی نتیجه بدک نیست. بوی برد میاد. یک مثبته مشکی. مشکی به رنگ تیره ی شب. از پس این هم برمیام. بله برمیام ولی، … لعنتی!
ساعت داره میره به طرف11شب و بد نیست من دست بردارم از این نوشتن. بذار1خورده دیگه درس بخونم. فردا کلاس دارم. اسکایپ. این روزهایی که گذشت تمام ذهنم شبیه جسمی که تا خورده زدنش نیمه فلج بود. امروز هرچی میکردم حس نداشت مطلب رو بگیره. باید بیشتر بخونم. فردا گرفتار میشم. دیره. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آتیش.

عصر5شنبه. مادرم عاقبت رفت ییلاق. خدا رو شکر! بدجوری خسته شده بود. دلش زیاد میخواست بره. همه دلشون همه چیز میخواد و همه همه چیز رو انجام میدن و خدایا مواظبشون باش!
ظرفیتم داره میره زیر0و خدایا بیخیال مواظب باش1زمانی در نظرت نیام که خاطر بقیه هایی که صدات میکنن خط نگیره. خدایا بذار به خودت نق بزنم واسه تو هم عربده نزنم از انفجار رد میشم. نمیفهمم چیمه. امروز از دیدنه1کد امنیتی چنان حرصی شدم که کم مونده بود گوشیم رو بزنم توی دیوار. واقعا چیزی نبود. واقعا چیزی نیست. این فقط1کد مسخره هست که حالا اگر ازش رد نشم نمیتونم از فلان فروشگاه چیزمیز بخرم واقعا خیالی هم نیست به طور جدی چیز لازم ندارم ولی درصد حرصم الان به شدت از این اتفاق بالاست. اون فروشگاه آشغال. اون سایتهای آموزشی نکبت. اون کلاسهای آنلاینه کثافت. اون کدهای امنیتی لعنتیه لجن. اون امتحان آیلتسه عوضیه مزخرفه، … فقط واسه خاطر2تا چشم که زمانی کمی ازشون داشتم و الان حدود13ساله لعنتیه کثافته که دیگه اصلا ندارمشون. خدایا آخه واسه چی باهام این کارو کردی؟ یاکریمهای روی تیرهای برق چشمهای باز دارن. گنجشکها هم همینطور. جیرجیرکهایی که این شبها نمیدونم از کجا میان لای درزهای بالکنها آواز میخونن هم همینطور. مگسها و مورچه ها و موشها هم همینطور. حتی کرمها هم همینطور. تمام حشره ها. تمام خزنده ها. تمام جونورهای لعنتیت همه چشمهای درست درمون دارن. خدایا آخه واسه چی واسه چی آخه واسه چی منو اینطوری کردی داخل قلب این دَرَک؟ آخه واسه چی؟ اگر این تفریح مسخره رو واسه خودت نمیتراشیدی که از تماشای لعنتیش تنهاییت پر بشه من پشت بنبست این تحریمِ بی پدر نمیموندم. امتحانم رو میدادم شبیه خیلیهای دیگه که کامل آفریدیشون. میرفتم از این جهنم دره. جایی که وقتی میخوان1امکانه کثیف رو ایجاد کنن یادشون نمیره که شاید معلولهای بینایی هم بخوان ازش استفاده کنن. خدایا اگر الان دستم میرسید به شونه هات اونقدر تکونت میدادم تا از عرشت پرتم کنی پایین. خدایا آخه واسه چی؟ بقیه میرن هر بهشتی بخوان من بیشتر از1ساله گیر کردم داخل این قبرستون چون رعایت فاصله های کرونایی واسه من از مال بقیه سختتره. شدم دلقک تقدیر بقیه هر کسی هم میرسه میگه خوبه تو قوی هستی. به گوره تمام اجدادم من قوی هستم! درد ندارم حس ندارم دل ندارم خستگی ندارم دعا ندارم فشار ندارم درمون لازم ندارم هیچ تسکینه کثافت آشغالی واسه تخفیف گیرهای کثیفم لازم ندارم بله من قوی هستم! از همه قویترم. از خونوادم. از اطرافیانم. از آشناهای خونوادم. از اقوامم. من قوی هستم! خدایا میبینی؟ تمامش واسه خاطر اینه که تو دلت1خورده تماشا خواست! تماشای1احمقی که وسط هزار جور کثافت گرفتارش کردی. نه اجازه دادی مثل آدم زندگی کنم نه گذاشتی به راه نکبت خودم پیش برم و حالش رو ببرم بلکه یادم بره باهام چیکار کردی نه مهلت دادی خودم رو تسکین بدم نه مجال دادی خودم رو نجات بدم نه اجازه دادی بی درد و دردسر وسط این کثافتبازار بمونم نه اجازه دادی اون مدرک وامونده رو بگیرم برم دنبال سرنوشت کثافت خودم بلکه خلاص بشم از این قبرستون که هر طرفش واسه منه نابینا پر از تحریمهای وطنی و فرهنگی و محدودیتهای کثافت و کدهای عکسیه عوضیه! خدایا چی میخوایی؟ آخه تو چی میخوایی؟ چی میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییی؟
این آخری هم که شاهکار زدم. تو هم دیدی و هیچ چی نگفتی. واسه چی اجازه دادی گرفتار بشم وسط این، … خواستی ببینی چه مدلی میشه؟ الان داری میبینی؟ الان میبینی منو؟ این مدلی میشه الان دیدی؟ از هر جا دردمون میاد میگیم سپردم به خدا خودش حساب رو درست کنه. من الان بسپرمت به کی هان؟ از خودت بالاتر کسی نیست من الان چه غلطی کنم هان؟ به کی بگم که ترکیب حکمتت و سکوتت و صبوریت چی سرم آورده هان؟ بلند شو بیا. از اون عرشت بلند شو بیا پایین1خورده روی خاک بد بگذرون. بلند شو بیا امشب حال منو درستم کن. هیچ چی نمیخوام فقط بیا1کاری کن این حرصم بره تا1چیزی توی سرم داغون نکردم. بیا دیگه بیا! خدایا1لحظه1ثانیه واسم قابل دسترس بشو کارت دارم. میخوام بهت بگم چه دردم میاد. فقط1لحظه بذار من دستم برسه بهت تا، …
من که قیامت رو ندیدم. هیچ کسی ندیده. ولی میدونم که هست. مطمئنم که هست. میگن اون زمان تمام پرونده ها هستن و تو هستی و ما هم هستیم. همه ی ما مخلوقاتت. میگن کارنامه ی هر کسی رو میدی دستش. میگن نتیجه ها اون روز میاد. خدایا میدونی؟ خودت و فرشته هات هر مدلی میخوایید اون بالا حساب کنید ولی اون زمان، روز قیامت، زمانی که تو گناه هام رو واسه محکمه میشماری، اون زمان من هم خیلی حرفها دارم که بزنم. خیلی زیاد. مگه اینکه اون زمان هم از مزیت خداییت استفاده کنی و بهم مهلتش رو ندی. خب تو خدایی چه امروز چه اون روز. البته تو میتونی. ولی خودت و فرشته هات و تمام مخلوقاتت که ناظر اون روز خواهند بود میبینن و میبینید و خدایا فراموش نکن که من حرف داشتم. خیلی هم زیاد. خیلی زیاد!
آخ که چه قدر خستم! لیوانم رو میخوام. امشب تا شکستن هرچی که اینهمه مدت نگهش داشتم بیشتر از1قدم فاصله ندارم. هیچ بعید نمیبینم از خودم که، … کاش انجامش بدم! دارم میمیرم! کاش انجامش بدم! آخ که کاش انجامش بدم! دیگه نمیخوام بنویسم. به جهنم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا خودمونیم ولی،

صبح3شنبه. خر شدم درسم موند خدایا! آخجون امشب کلی کار دستی دارم واسه انجام دادن. اوه5شنبه باید بشینم نتهای شنبه و3شنبه رو بردارم و هی10تا داستان فسقلی دیگه ردیف کردم واسه ترجمه و اوه خدا!
به شدت در، … در حال ترک مواردی هستم که، … خدایا کمکم کن طراح تویی ولی خدایی این صفحه از دفترچه سوالت1خورده، … بگم انصاف نبود؟ تو خدایی مظهر عدلی باشه بابا تقصیر خودم بود ولی من اگر میفهمیدم که میفهمیدم تو که میدونستی1راهنمایی میکردی خب! خدایا! به کسی نگیها ولی دارم یواشکی بدجوری له میشم. بدجوری سخته. جایی هم که نمیشه هوارش بزنم. حتی نمیشه زمزمه اش کنم. هیچ کجا. حتی اینجا. حتی اینجا! هیچ کجا! خدایا دارم خیلی خیلی بد اذیت میشم کمکم کن!
میگم واسه چی برای1کسی در موقعیت من امکان نداره1پول حسابی1دفعه دربیاره؟ پول میخوام! خیلی هم میخوام! از اون رقمهای گنده! که تا انتهای عمرم رو بیمه کنم و آرامش، … جدی قیمت آرامش چند؟ چه قدر بپردازم که بخرمش؟ اصلا میشه؟
اطرافم از پریشونی اشباع شده. هرچی سعی میکنم بی التهاب نگهشون دارم اصلا موفق نیستم. ولشون کردم. همه رو. دیشب کلی من و خودم2تایی گفتمان داشتیم. به نظرم با هم کنار اومده باشیم. خب دسته کم الان تکلیفم با خودم مشخصه. البته جوهر این تکلیفه هنوز به شدت سسته کافیه1تلنگر بهش بگیره تا تمامش بپاشه بریزه پایین. خب حالا گیریم که نپاشید. تکلیف منو بیخیال بعدش چی! من از کجا بدونم! بعدش رو جز خدا کی میدونه. اصل اینه که من در این لحظه اگر اتفاق دیگه ای نیفته و این جوهر سست نریزه پایین میدونم که بعدش در برابر غیرمنتظره های عجیب مدل بینشم چیه. واقعیتش ابدا خوشبین، … نمیدونم. یعنی آگاه نیستم که غیرمنتظره ها از چه راهی میشه که به من برسن ولی کی میدونه شاید رسیدن و اگر این لحظه پیش بیاد، درست همین لحظه، به نظرم ابدا دلواپسش نیستم. سوار موجش میشم و بی دردسر میرم تا هر جا که بره. به سرم زده. خدایا من به سرم زده همین رو میخواستی؟
نوک انگشتهام میخاره واسه بافتن و ساختن. وووییی خدا امشب و فردا آخجون! ولی الان، ساعت از10گذشت و بابا زمان انگار زده روی دنده بدوبدو و اگر نجنبم امروز بیچاره میشم. باید درس بخونم. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

2شنبه نیمه ی دوم.

2شنبه بعد از ظهر. کمتر از1ساعت میشه از کلاس اومدم. پاکسازی و دلواپسی ورود ویروس به خونه وحشتناکه. در بالکن پشتی رو باز کردم هرچی کیف و لباس باهام بود رو ریختم جلوی در از اتاق در رفتم ولی الان برگشتم داخل اتاق و نشستم این گوشه به نوشتن. خدایا این چی بود سر بشر اومد؟ هی ویروسها این طرف فضای بسته هست چیه به درد نمیخوره برید اون طرفی که هوا آزاده برید آفرین برید برید وووییی خداجونم برید اینجا نیایید برید آفرین! در مورد اینکه زده به سرم کشف جدیدی نکردی همیشه خودم اعلامش کردم و اگر به کشف هم باشه پیش از تو عزیزانی بیکارتر از خودم و خودت در جهت کشف و اثباتش تلاش زیاد داشتن که البته زمان و توانشون رو فرستادن به ناکجا اگر به خودم میگفتن به اندازه ای که بخوان دلیل میدادم بهشون لازم به جستجو نبود. خب ولش کن.
امروز کلی تکلیف گرفتم. از کلاس بدلسازی و از مدلهای گل کریستالی. وایی1مدل گل گفت درست کنم که هرچی مغزم رو فشار میدم خاطرم نیست دفعه پیش یعنی اون سالهای پیش از کما درستش کرده باشم. نباید سخت باشه. من از پسش برمیام. و اون مدلهای انگشتر و گوشواره و گردنبند. هی! لعنتی قلاب گوشواره یادم رفت! اه! بیخیال درستش میکنم اون هفته که رفتم بهش میگم بهم قلاب بده. فقط چندتا مدل اساسی بلد شدم ولی وایی خدا میشه کلی ازش مدل درآورد همین الان کلی درسهای نگرفته از ترکیب این طرحهای اولیه داخل سرم دارن قدمرو میرن! کاش میشد امروز بشینم سرش ولی نمیشه. فردا کلاس زبان. باید امشب درس بخونم. ابدا راه نداره دستم به کارهای کلاس امروزم برسه. زبان همیشه اوله. تا اینجای روزم رو دوست داشتم. آدمیزادیتر از باقی روزهام سپری کردمش. منظمتر بودم و درست درمونتر گذروندمش و شاید بشه گفت کمی روی قاعده. ظهر که از کلاس اومدم نزدیک بود منحرف بشم ولی سریع یادم اومد و پریدم اومدم نشستم اینجا برای درس خوندن ولی هی اینجا نوشتن که انحراف از قاعده به حساب نمیاد1خورده اینجا باشم دیگه!
صدای پرنده های فصلی از بیرون میاد. عصرها چلچله ها و الان هم این نمیدونم چیه ولی صدای دورش رو هرچند ضعیفه اما به شدت دوست دارم. الان اگر مادرم اینجا بود میگفت داخل ییلاق کلی ازینا هست و گلها باز شدن و1عالمه از این مواردی که دلش واسش تنگ شده. حق داره بنده خدا. امسال نتونسته بره کسی هم نبود همراهش بشه من هم که گفتم بذار1هفته تعطیلیم رو همراهت بیام با هم بریم اونجا که بهت خوش بگذره گفت از جاده میترسه و واسه دفعه اول بعد از زمستون1همراه لازم داره که مرد باشه و بشه که جاده رو همراهش بسنجه. من هم که نمیتونم. خلاصه مادرم نرفت و کاش ازم برمی اومد کمکی کنم به شادی دلش ولی این کار من نیست. من فقط میتونم واسه شادی دلش درس بخونم. میگه تو که تند تند انگلیسی میگی من کیف میکنم باز بگو باز بگو. خدایا کمکم کن! خدایا اگر مصلحت میبینی کمک کن این، … بیخیالِ من. میخواد دیگه. اگر حکمتت هست بهش بده. هرچی کردم متقاعد بشه این راه به جایی که باید بره نمیره و بد نیست این1مورد رو کوتاه بیاد تا همگی بشینیم در همین نقطه از زمین و زمان که هستیم آروم زندگیمون رو کنیم موفق نشدم. مادرم اگر چیزی رو بخواد نمیشه متقاعدش کرد که بیخیالش بشه. به گفته ی خودش و همه اونهایی که میشناسنش تنها چیزی که خواست و نشد باز شدنه چشمهای من بود که هیچ کاری از دست هیچ کسی برنیومد. و حالا این، … خدایا چه مدلی این رو از سرش بفرستم بیرون؟ نمیتونم. نمیشه. نمیره. من واقعا سعی کردم ولی نشد. خدایا این واقعا خواهانه1پایانه اون مدلیه. چی بگم؟ بگم بهش بده؟ آخه من خودم، … بگم بهش نده؟ نمیتونم. نمیخوام همیشه1خواهنده ی ناکام باقی بمونه. خدایا هرچی مصلحت خودته ولی اگر جایی نظر من هم لازم شد لطفا اگر حکمتت بود من معترض نیستم کمک کن رأی دل مادرم اجرا بشه! من واقعا راهی واسش ندارم سپردم به خودت اگر صلاح دونستی راهی باز کنی لطفا زودتر باز کن که خاطرش جمع بشه. بعدا که همه چیز آروم شد سر مهلت ازت واسه بالا بردن تحملم، … وایی! وایی خداجان! وایی خداجان خدای من وایی خدا!
دیگه بسه. از این قیافه ام خوشم نمیاد. ابدا خوشم نمیاد. خوش ندارم اجازه بدم دیگه خیلی این مدلی دیده بشم. هرچند همین الانش هم خیلی این مدلی دیده نمیشم. هی! بیخیال!
استاد امروز در جواب سوالم میگفت اسم تو رو هنوز نفرستادم واسه امتحان ولی تقریبا آماده ای و تا زمانی که مراحل فرستادن اسم و موارد دیگه طی بشه باقی درسها رو میگیری و آماده میشی. هی! آخ جون! وووییی2تا امتحان ایول! خدا رو چه دیدی شاید بشه سومی و اگر شانس باهام همراهی کنه به چهارمی هم برسم کی میدونه؟ یوهو!
کاش میشد در بالکن رو میبستم از صداهای اون بیرون و از تهدید ویروسهای لباسهای دم درم خوشم نمیاد.
خدایی بدجوری اراده لازمه که بیخیال محتوای کیفم که در چند قدمیم داره بهم لبخند میزنه بشینم و تا فردا عصری مثل دخترهای خوب فقط درس بخونم. وووووییییییی خداجونم!
ساعت1و30دقیقه. دیرم شد. درس. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط چند لحظه‌ی کوتاه.

صبح2شنبه. زیر ماسک نشستم که چند دقیقه دیگه بلند شم برم کلاس هنر. امروز حسابی از زمانهای دیگه بیشتر روی مدار نظم بودم. حتی1بخش کوچیکی از درس کلاس فردا رو بین8و9خوندم که البته این واسه من1پیشرفت بزرگ محسوب میشه. ذوقزدگی کلاس امروز نیست. فقط حس کردم باید بیشتر مواظب زمانم باشم تا کلاس فردام آوار نشه روی سرم و خفه‌ام کنه. فردا کلاس داخل واتس هم زمان میبره و خلاصه داستانیه3شنبه های من! باید باز درس می‌خوندم تا زمان رفتنم بشه ولی دیگه حواسم جمع نیست واقعا نمی‌تونم. دلم می‌خواد با استاد حرف بزنم که کلاسم به جای1جلسه هفته‌ای2تا جلسه بشه که سریع‌تر پیش بره ولی مطمئن نیستم. با وجود این کرونای تازنده که به شدت افسار پاره کرده واقعا مطمئن نیستم. واقعیتش اینه که من در بسیاری از2راهی‌ها جا موندم فقط چون مطمئن نبودم تصمیمم درسته یا نادرست. می‌سپردم به مادرم که اون هم میگه ولی با ریسک ابدا موافق نیست. همیشه ترسیدم که مبادا راهی که برخلاف نظرش میرم عوضی باشه و، … شاید چون واسم پیش اومد راهی رو عوضی رفتم و، … شاید اگر اون زمان بهش گوش می‌دادم، … آه خدایا!
نمی‌دونم اصرارم به سریع‌تر پیش رفتن درسته یا نه. واقعا نمی‌دونم. ای کاش می‌دونستم! از طرفی می‌بینم واقعا دردسر میشه. الان من هم‌زمان در حال دوره‌ی کلاس گلسازی هستم و هر دفعه1تکلیف گل هم دارم. اگر قرار باشه بعد از امروز4شنبه برم کلاس با توجه به اینکه امشب و فردا صبح درگیرم فقط میمونه فردا شب که چه مدلی باید برسم تمامش رو انجام بدم؟ اگر کلاس زبان3شنبه‌ها نبود، … هی! کلاس زبان3شنبه‌ها هست. هیچ اگری هم وجود نداره. تمام!
باید فکر‌هام رو کنم و اگر ظرف1شب به تمام داستان‌ها می‌رسم که حله وگرنه باید به همین سرعت آهسته قانع باشم. و امتحان. و منشی. و توجیه این حضرات. اوه بیخیال الانه که اتصالات مخم آژیر بزنن.
میگن کرونا دوباره جهیده و باقی جهان رو به افتضاح کشید و ملت رو فرستاد داخل قرنطینه. خدایی تماشا کن1الف ویروس چه گندی به1کره‌ی خاکی زد! کاش من اندازه‌ی کرونا زورم می‌رسید! خوش می‌گذشت. البته من کسی رو نمی‌کشتم فقط، … اوه واقعا اونهمه توانایی تخریب به چه دردم می‌خورد؟ نه چرت گفتم پس گرفتم این مدل زور نمی‌خوام من همین اندازه که بتونم زورم برسه به اوضاع خودم مسلط بشم و1طوری بشه که روی زندگی خودم سوار بشم نه اینکه پشت سرش کشیده شم روی زمین واسم بسه. حس آرایش جمله نیست بذار همین مدلی باشه. اوه ساعت از9و نیم گذشت اگر نجنبم دیر میشه من رفتم.