دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک روز آرام.

صبح شنبه. دلم میخواد متن بنویسم از اون خرچنگیهای غمگین ولی نمیادش خخخ. نه چیزی نشده فقط من همچنان انگار روی زغال ولو شدم و1خورده از سکونِ زمان حرصی ام و1خورده نمیدونم سر چی نمیتونم آروم بشینم درس بخونم و1خورده، … دلتنگ، … چیزه. میگم که، دیگه چه خبر!
دیشب بخش بزرگی از درسم رو خوندم ولی الان هم باید درست بخونم ولی نمیفهمم واسه چی هی میخونم هی حواسم پرواز میکنه میره. خب نرو دیگه بیا بشین روی درسم امروز کلاس دارم آخه!
باید به کانون زنگ بزنم. شیطونه میگه بلند شم بزنمها! وایستا میزنم حالا.
خوابهای دیشبم رو دوست نداشتم. امروز آروم شروع شد. هی اگر مدرسه باز بود امروز باید ماسک میزدم شیلد میذاشتم روی سرم میرفتم مدرسه و شلوغی بچه هایی که دنیاشون شبیه اکثریت نیست و شلوغیهای همکارها که جهانشون شبیه من نیست و اینهمه به اضافه تنگی نفس زیر ماسک و شیلد و ترس از کرونا و خدایا شکرت!
1سرگرمی مسخره جدید پیدا کردم که البته اونقدر جذاب نیست که تمام زمانم رو بگیره ولی چند دقیقه ای مشغولم کرد و نگهش داشتم واسه زمانهایی که هیچ چیز جذاب دیگه ای دم دستم نیست. رفتم نرم افزار شیپور رو نصب کردم و آگهیهای فروشش رو میخونم. خیلی واسم جالب بود که ملت چه ها که واسه فروش اونجا نمیذارن. تا الان هر چیزی که تصورش بره دیدم که زدن واسه فروش. بعدش البته شماره تلفن خواست که عضو بشم اگر اشتباه نکنم که ندادم. من که فعلا نمیخوام چیزی بفروشم بلد هم نیستم اونجا عکس و آگهی بزنم فقط رفتم تماشا.
نمیشه جای فردا شب امشب به استاد هنر پیام بدم که پس فردا کلاس هست یا نه؟ نمیشه من جای1جلسه2جلسه در هفته برم تا زودتر تایم امتحان برسه؟ نمیشه من زودتر این مدرکها دستم باشن؟ اه لعنتی من باید زودتر اقدام میکردم این چه وضعشه؟ حالا هم پیش میرفت اگر اینهمه زمان واسه هیچ چی تلف نمیشد و نشه. اینجا ایران است. چی میشد اگر این، … بیخیال با این گفتن‌ها که چیزی عوض نمیشه اینجا به جای آب شن جریان داره من هم بد نیست به جای اینکه با نق زدن زمان و توان تلف کنم دنبال راه حل خروج از شن باشم. چه فایده داره که این رو هی یادآوری کنم واسه خودم؟ فعلا که هیچ راهی نیست جز اینکه تمام زورم رو جمع کنم و داخل شن شنا کنم تا برسم. شاید چیزی به پایان راه نمونده باشه و من چه قدر تمام جونم از این شنای طولانی پرفشار خسته شده! خدایا بیموقع بریده نشم از شدت خستگی! فقط1خورده دیگه! نمیتونم به خدا دیگه نمیتونم! فقط1خورده دیگه! فقط1خورده دیگه! فقط1خورده دیگه1خورده دیگه! خدایا کمکم کن!
امروز بیشتر به آدمیزاد رفتم. شبیه آدمها همراه بابا زمان شدم نه همینطوری کشکی. دوست داشتم این شروع رو. کمی بوی نظم زندگی آدمها رو میداد. تایم ولگردیهام تموم شدن. کاش سر این نظم نسبی بمونم! واقعا لازمه که بمونم!
وسط بوی قهوه و بوی اون دستگاه کوچولو شناورم. فضا پر از بوی آشناییه که وایی چه هوا دلم میخواد تکرار اون خاطره ها رو! خدایا اگر مصلحت میبینی که انجام و اجرا بشه لطفا دیگه این راه رو کوتاه کن و اگر مصلحت به انجام و اجراش نیست لطفا باز هم این راه رو کوتاه کن! خدایا باور کن خسته شدم از بس روی هوا موندم. میشه اجازه بدی فرود بیام؟ خدایا لطفا!
این مدلی نمیشه. بلند شم1زنگ به کانون بزنم. الان که بزنم باید معجزه بشه که همین امروز جوابم رو بگیرم وگرنه باید اونقدر بزنم تا مشخص بشه کجای داستانم. خدایا من مدرکم رو می خوام!
ساعت1دقیقه از10گذشت. اوه پیامک روی گوشیم. حتما ویبهداشته که ازم ممنون شده چون دیروز بیرون نرفتم. شاید هم بانک ملت باشه که میگه1بخش دیگه از وام بزرگم رو صاف کرده. بذار ببینم کیه و بعدش هم برم سر زنگ و درس و ووویییی سرده پیش از تمام اینها توقف این سرما. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باید بجنبم.

صبح جمعه. همه چیز آرومه. مادرم اون طرف داره به مواردی که سرگرمش میکنن میرسه. مواردی از قبیل آشپزی و تمیزکاری و نمیدونم چیچی. زمانی اصرار داشتم کمکش کنم ولی الان ندارم. حس میکنم ناخودآگاهش از کارهای منزل حس رضایت بیشتری داره. من اینجا درگیر درسم. کلاس فردا. هنوز خیلی درس دارم که بخونم. خیالی نیست هنوز خیلی هم مونده که جمعه تموم بشه. از5تا مبحثی که باید ارائه بدم یکیش رو تقریبا خوندم تموم شده و فقط مونده تکرار و باز تکرارش تا سریع بشم. بقیه رو باید بخونم. بدک نیست من بجنبم.
کاهش وزنم دوباره راه افتاد. خیلی یواشه ولی هست و امروز صبحی کلی حالم رو جا آورده. اگر با همین فرمون پیشش ببرم زودتر از زمانی که تصور میکردم به جایی که باید برسم میرسم و اون لباسهای بایگانی شده از کاورها میان بیرون. آخ جون!
داخل تیمتاکم. کاناله بی صدا. آدیو خراب شده و مطمئنم کسی کارش به اینجا نمی افته چون نمیتونه با پلیر خراب چیزی گوش کنه. برای درک اینکه من واسه چی اینجا نشستم درس میخونم و برای چی این پنجره رو نمیبندم دیگه تلاش نمیکنم. برای درک اینکه اگر میخوام با بچه ها باشم واسه چی نمیرم بینشون و عوضش اینجا تنها نشستم هم همینطور. برای درک این موارد زمان ندارم. زمانم، درکم، تمرکزم، من لازمشون دارم. برای موارد مهمتر، بسیار مهمتر لازمشون دارم.
نمیفهمم سر چی1حس عجیبی دارم. تا جایی که میدونم به معیار منطق پیشآمدی که اوضاع رو زیاد عوض کنه دسته کم فعلا محتمل نیست تا چند ماه دیگه. پس من واسه چی حس میکنم1زلزله‌ی حسابی نزدیکه و باید بجنبم؟ دیشب سر این جنبیدنه داشت خوابم میبرد. اونقدر خسته بودم که آخرش رو خیلی خاطرم نیست. به خودم که اومدم مادرم داشت صدام میزد که پاشو دختر جان پاشو برو بخواب باقیش بمونه واسه فردا. گفتم مادری من باید ترجمه کنم. من باید بجنبم. مادرم میگفت الان زمان وایستاده تو هم داری میجنبی بسه مریض میشی بلند شو بلند شو برو بخواب الان که کرونا داره همه چیز رو همه جای دنیا دوباره میبره عقبی و ملت رو بیچاره کرده تو هم به اندازه بجنب. الان هم دیره بلند شو بخواب خودت رو مریض میکنی. مادرم میگفت و میگفت و من وسط مه خواب‌رنگی که بغلم کرده بود و داشت کلفتتر میشد فقط1جمله توی سرم میچرخید. باید بجنبم. باید بجنبم. باید، …
امروز صبح هم که بلند شدم حس کردم چه قدر کار دارم! باید بجنبم! هی! چی داره میشه؟ شاید هم اصلا هیچ چی نمیشه و من بیخودی هیجان گرفتدم. نمیدونم ولی فعلا حس میکنم که باید بجنبم. دیروز دیوانه وار داستان ترجمه کردم. سایتهای انگلیسی رو امتحان کردم. سری داستانهای بعدی رو آماده کردم که بپرم سر ترجمه کردنش. و1سری کار های غیر درسی مزخرف دیگه هم کردم که نمیتونم بیخیالشون بشم. مادرم هم خوشحال شد هم دلواپس. البته بیشتر خوشحاله و خدا رو شکر! ولی من باید بجنبم. خدایا این واسه چی اومده توی سرم؟
اگر استاد هنر کلاس رو باز کنه2شنبه هنر. خدایا1کاری کن بتونم درست درمون ببافم. بشه که با مفتول و هویه درست و حسابی کنار بیام. و بشه که فنی حرفه ای به مروارید بافی به نام تراشه بافی مدرک بده و بشه که من بی دردسرهای معمول نابیناها در این کشور گل و بلبل امتحان بدم و مدرکهام رو بگیرم. آخ لعنت به این داستان توجیه و منشی و بله اینجا ایران است! لعنتی!
این هفته1کسی بهم گفت من جات بودم مدرک مترجمی زبانم در دانشگاه آزاد رو میگرفتم. گفتم ببین اینجا ایرانه. اصلا در خودم نمیبینم باز کنکور و دردسرهای منشی گرفتن و توجیه استادهای محترم که نمیدونن با من چیکار کنن و تهیه منابع و به خدا که اگر اینجا ایران نبود و این دردسرهای مضاعف که حسی فوق استرس رو بهم تزریق میکنن نبودن میکردم ولی الان، … کاش میتونستم!
به شدت در کامپیوتر عقبم. ای کاش زمان داشتم تا با بچه ها سال گذشته امتحان آیسیدی ال رو میدادم. بعد از مدرکهای هنری اگر خدا بخواد باید عجله کنم. مباحث7گانه رو بخونم و ببینم چه مدلی میشه مدرکش رو جور کرد. خوشم نمیاد از این قصه های مدرک. کاریش نمیشه کرد باید بجنبم.
این هفته باید به کانون زنگ بزنم ببینم با مدرک آخرم چه میشه کرد. پیش از عید زدم گفتن بعد از عید. فردا بعد از عیده. هی من مدرکم رو میخوام!
امروز سعی کردم مادرم رو قانع کنم که از فکر فروش ییلاقی‌جاتش بیاد بیرون. موفق نبودم. چند روز پیش هم اطراف سینیگرد چایی سعی کردم متقاعدش کنم که بعضی زمانها ما بدون اینکه بدونیم با زندگی لج میکنیم و میگیم اگر فلان امکان رو داشتم فلان کار رو میکردم در حالی که نمیکنیم اگر امکانش باشه پس تو هم بیا بیخیال کاری که اگر میشد نمیکردیش بشو و اجازه بده هم خودت راحت و رها باشی هم من از این اسم بلاتکلیف و حالا ببینیم وضعیتم تا فلان زمان چی میشه دربیام تو الان که من بغلدستت نشستم رضایت نمیدی از ترس کرونا تا سوپری سر کوچه برم خودت میری امکان نداره بتونی تحمل کنی من جایی باشم که دستت نرسه و خودت برگردی سر همین نقطه که الان2تاییمون نشستیم. این شدنی نیست نکن. من گفتم و مادرم طبق معمول متقاعد نشد. خب من سعیم رو کردم هنوز هم دارم سعیم رو میکنم ولی تا اینجا که موفق نبودم و با توجه به اینکه طرفم مادرمه به شهادت تجربه و به تأیید افرادی جز خودم موفق نخواهم شد. نمیدونم ولی فعلا باید بجنبم.
مادرم هنوز اون مغازه‌ی عطر و کرم رو خاطرش هست و اون مغازه هنوز باز نشده. هی کاش بشه چیزهای با حال داخلش گیرم بیاد خخخ! جون به جونم کنن بزرگ نمیشم. بذار شناسنامه‌ی کزاییم هرچی میخواد بگه. من حسش نمیکنم.
دیروز و دیشب تمام حواسم رو چک کردم. حسهام همه به شدت بیدارن. ظاهرا فقط منتظر1اشاره بودن که تمامشون نه تنها بیدار بلکه به شدتی عجیب تند و تیز بشن. اونقدر آتیشی که گاهی ازشون میترسم. من هنوز به شدت میخوام. هنوز به شدت زنده‌ام و هنوز به شدت میتونم واسه مواردی که دلم میخوادشون آتیشی بشم. خواهندگیها هنوز چنان در وجودم شعله میکشن که از قیافه‌ی عرق کرده و سرخم و از ضربان نبضم و از پیشونی داغم میپاشن بیرون. خدایا خیال میکردم دیگه تموم شدن. ابدا تصور نمیکردم این لایه خاکستر به این کلفتی نتونسته باشه خاموششون کنه. نمیدونم این مثبته یا منفی. منفی یا مثبت، من اینم. و الان باید بجنبم. بله حسابی خواهانم که مثل فشنگی که شلیکش کردن از لوله در برم و پرواز کنم به طرف هرچی که میخوام. شاید به هدف برسم شاید هم اوضاع مدل دیگه‌ای بشه. ولی الان اصل خودمم. من میخوام و به چه شدتی هم میخوام و این یعنی من بسیار بیشتر از تصور خودم زنده هستم.
دیرم شده. باید درس بخونم. باید بجنبم. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک شب روشن.

5شنبه شب. تعطیلات رسما تمام! واسه چی من خیالم نیست! شاید واسه اینکه لازم نیست برم سر کارم. هی! این وحشتناکه! من با ندیدنم کنار اومدم ولی خخخ با شغلم نه. بیخیال. فعلا که کرونا فرمون رو گرفته دستش و میگه بشین جم نخور تا خودم بهت بگم. چشمی میپرونم و میشینم داخل قرنطینه و مشغول میشم. به خیلی چیزها. به درسهای کلاس اسکایپم. به بافتنهای گاهی بدون نتیجه و گاهی با نتیجه. و به مواردی که دلم میخواد از پسشون بربیام و میام. شاید دیر ولی عاقبت برمیام. قطعا برمیام.
چندتا از ستاره های رنگی-رنگی که اون دفعه صداشون زده بودم فراخوان تک‌نفره ام رو شنیدن و دلشون نیومد بی جوابم بذارن. اونها برگشتن و من دارم حسابی از حضورشون کیف میکنم. آخ جون! هی عزیزها ایول شماها بمونید و باقی ستاره ها رو هم صدا کنید تا برگردن و وایی خدایا چه قدر این درخششها‌رو دوست دارم!
قرص هام هنوز تموم نشدن. اوه خوب شد گفتم داشت یادم می رفت قرص امشبم رو! از شنبه پرهیزجاتم در جهت کاهش وزنم شدیدتر میشن ولی تا تموم شدن قرص هام مادرم و واقعیتش خودم ترجیح میدیم بدون اون سالاد کزایی پیش بریم تا این قرص های کزایی ته بکشن. مشکلی نیست من بدون اون هم میتونم سبکتر بشم. راهش رو بلدم. دردسر هم نداره فقط شاید کمی سرعتش یواشه که خیالی نیست. یوهو!
این هفته که گذشت هفته‌ی مفیدی بود. به مادرم گیر دادم که بیاد کمکم کنه تا دوباره به لباسهای به هم ریخته و ستهای پاشیده ام نظم بدم. بنده خدا مادرم خخخ! تمام کمد لباسهام رو ریختم بیرون. محتویاتش رو دوباره مرتب کردم. رنگهای جدا مونده رو دوباره با کمک مادرم ست کردم. دوباره همه رو منظم زدم به چوبلباسیها و با کاورهای نایلونی پوشوندمشون. اونهایی که دوباره اندازه ام شدن رو جدا آویزون کردم که بپوشم و اونهایی که هنوز مونده بتونم باز بپوشم رو کردم زیر کاور و جدا منتظر نوبتن. بعدش هم خخخ چیزهای خوبی پیدا کردم. جعبه‌ی بزرگ لوازم آرایشی که در یکی از سفرهام خریده بودم و خخخ به قول مادرم که اون زمان میگفت ببین این چیه گرفتی تمام خاندان ما بخوان آرایش کنن این واسشون بسه. جعبه که نیست اندازه‌ی1چمدون کوچیکه و داخلش تا بیخ حلق پر از کشو و دریچه و لوازم ریز و درشت و رنگی-رنگیه که خخخ وایی خدا دوست دارم اینو خخخ!
دیشب بازش کردم. این چمدون فلزی پر و پیمون حسابی سرحالم آورد. من همیشه زیبایی رو دوست داشتم. به اضافه‌ی اینکه این ظریفکاری میتونه از چندین تا جهت دیگه هم بهم کمک کنه. در حال پس گرفتن استحکام دستهام هستم. دستهایی که نفهمیدم از کی اینهمه لرزش گرفتن. لرزشی از جنس خستگی و فشار و استرس و، … با دستهای بی ثبات نمیشه روی هدف‌های مستقیم متمرکز شد. نتیجه چپ و راست میره و کار خراب میشه. هیچ خوشم نمیاد. اوه خدا نه ابدا خوشم نمیاد وووییی خوشم نمیاد! هی! من دوباره استحکام دستهام‌رو پس میگیرم. من باز بلند میشم! خیلی طول نمیکشه. من دوباره خودم میشم!
از دیشب سرعت و مدل پیشرفتنم بدک نیست خخخ. عجیبه این جعبه به این بزرگی اینهمه مدت دم دستم بود چی شد که نرفتم بالای سرش؟ مادرم که میبینه بیشتر از ماههای پیش به درسم و به زندگی جفتی چسبیدم و هوای یاغی شدنهای مجدد هم به سرم نیست حسابی ذوقزده میشه. طفلک مادرم! خدا منو ببخشه بدجوری اذیت شده از دستم! هنوز هم شاید اذیت میشه. خدایا من تمام زورم رو دارم میزنم که اذیتش نکنم. بنبست آیلتس و موارد بعدش تقصیر من نبود. خدایا کمک کن بشه شادترش کنم! بابا آخه چیزهایی که میخواد برنمیاد ازم آخه این خدایا بابا این این، … وووویییییییییییی!
دوباره ترجمه داستانهای کوتاه رو شروع کردم. و البته ترجمه‌های کمی بزرگتر و البته سختتر و البته با کمک فست دیک مهربون خخخ. خوشم نمیاد اینهمه به فست دیک چسبیدم. ولی خودمونیم بفهمی نفهمی داره دستم تندتر میشه. کند و نامحسوسه ولی من حسش میکنم.
درسهای شنبه رو نوشتم مونده که بخونمشون. امروز یعنی امشب1داستان دیگه ترجمه کنم بدک نیست. از1شنبه کلاسهای واتس هم شروع میشن. کتابهای مدرسه باید تموم بشن و بعدش بریم سر دوره. خاطرم باشه شنبه شب دوباره مواد تدریس و طرح سوال و بخشهای دوره رو شبیه پیش از عید بنویسم و مشخص کنم. نمیتونم اینجا ابرازش نکنم. خوشحالم که حضوری نشد. کرونا بدجوری واسم ترسناکه. درضمن، واقعیتش ابدا آمادگی پرتاب شدن به قلب شلوغیهای محیطی از جنس محیط کارم رو ندارم. حس میکنم استخون‌های روانم به شدت زیر شدت فشارهای وارده کوفته شدن. بعضیهاشون شکستن که در حال تشخیص و ترمیمشون هستم. دیر جنبیدم ولی نمیشد. خسته‌تر و داغون‌تر از اونی بودم که بتونم جادوی توانستن رو برای بازیابی و ترمیم فعال کنم. هنوز هم حس میکنم این فعالیت کمه. بیشترش میکنم اگر خدا بخواد.
مطمئن نیستم ولی گاهی شواهدی که آهسته و چشمک‌زنان رد میشن بهم هشدار میدن که هیچ بعید نیست تابستون امسال مهمتر از1تابستون قرنطینه ای کرونایی معمولی که به نظر میاد باشه. شاید این مدلی نشه ولی اگر پیش بیاد ابدا تعجب نمیکنم. ترجیح میدم تا جایی که واسم ممکنه آماده باشم. هیچ از این مدل غافلگیری منفی خوشم نمیاد. هی بسه. برم1داستان ترجمه کنم. بعدش هم برم نمیدونم کجا. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ستاره کوچولوهای رنگارنگ من! میشه برگردید؟

صبح3شنبه. کلاس بعد از ظهر. این دفعه دیگه به احتمال قریب به یقین نمی‌پره. می‌پره؟ نه نمی‌پره.
یک نوشته خوندم که بدجوری ساده بود. اونقدر که دستم میخارید دستکاریش کنم و جای چندتا کلمه چندتا دیگه بذارم ولی نوشته مال من نبود. امانتی بود که باید میفرستادمش جایی. خوندم و بسته‌بندی های لازمه رو انجام دادم و فرستادمش جایی که باید میرفت و دستکاریش هم نکردم و حل شد ولی، … گریه ام انداخت. نه خیلی شدید. فقط در حد ابر و شبنم نامحسوس. خیلی ساده، خیلی روون، خیلی معصوم، حقش رو فریاد زده بود. حقی که احتمال رسیدن بهش برای این چلچله‌ی زخمیِ معصوم خیلی از مال بقیه کمتره. بله برای اکثریت این بیشتر محتمله. واسه خیلیها شاید اصلا در نظر نیاد ولی، … چه معصومانه دلها و آرزوها و رویاها فدای تقدیر میشن! آخه برای چی؟ خدایا امروز ازت نمیپرسم. جواب ندادنت بدجوری اذیتم کرده. نه واسه خودم. من دارم به سکوتت عادت میکنم. ولی این جوونه‌ی سرسبز دیروزهای خودمه. چه قدر خوب بود این ناآگاه بودنم! نمیدونستم خدایا! نمیدونستم صبرت و سکوتت اینهمه شدیدتر از بقیه مخلوقاتت آوار میشن روی رویاهای کوچیکه من! نمیدونستم این آوار اینهمه سنگینه. نمیدونستم!
زمانی که یواش یواش زیر فشار و سنگینیِ این آوارِ نفرین خورد میشدم، زمانی که صدای شکستن تک تک استخون‌های روحم رو، جوونیم رو، رویاهام رو میشنیدم، زمانی که ذره ذره، به تلخیه زهری که قطره قطره از نوک1تیر نازک زهری وارد1زخم و وارد جریان خون و وارد شریانها میشه، از مدل مروت و عدلت آگاه میشدم، زمانی که داشتم میفهمیدم، آخ که می‌فهمیدم! آخ که چه دردی داشت! آخ چه دردی!
اون زمان دعا کردم که خدایا هیچ کسی بعد از خودم این رو تجربه نکنه! و حالا میبینم که بعد از خودم ده ها و ده ها نفر دارن تجربه اش میکنن! دردم اومد. این نوشته ی کوچولوی ساده که لازم داشت من خیلی جاهاش رو دستکاری کنم و جای چندینتا کلمه رو با چندینتای دیگه عوض کنم که قشنگتر بشه، دلم رو فشار داد و پشت پلکهام رو خیس کرد. اگر تنها بودم حتما گریه میکردم. کاش نمیخوندمش! کاش هرگز نمیدونستم! کاش هیچ کجای عمرم نمیفهمیدم! کاش این جوونه ی سبز کوچولو و جوونه های سبز کوچولوی دیگه هرگز نمیفهمیدن، که تبر مدتهاست به ریشه ی تقدیرشون خورده. فقط زمان میبره فهمیدنش! خدایا خیلی، …! باز من حرصی شدم. بیخیال. بیخیال تو که آفریدی دردت نمیاد من واسه چی باید دردم بیاد؟ اصلا چه فایده داره که من دردم بیاد و بگم؟ تو در هر حال در سکوت تماشا میکنی. بیخیال. این هم بیخیال. بیخیال!
درس امروز رو چندین بار خوندم و کلاس نبود. حسش نیست شبیه آدم بخونمش. تقریبا بلدم همه رو جز اون کنفرانس آخریه. اَییی باز موضوعش سیاسیه و روزولت. آقا خوشم نمیاد این روزولت به من چه اصلا موضوعات سیاسی پسند من نیستن این روزولت پدرم رو درآورده چندتا کنفرانس ازش حفظ کردم توضیح دادم باز این در مورد اینه وووییی خدایا گناه دارم دیگه! منه در به در هم که خدا نکنه از1چیزی رسما خوشم نیاد بترکونم خودم رو نمیتونم درست درمون سرش بند بشم الان این رو باید بلد بشم حسش نیست خب. یعنی واقعا نیستها! از اون حسش نیستهای عجیب قریب که به ضرب کمربند هم زورم نرسیده خودم رو بچسبونم به یاد گرفتنش. خدایا باید بخونمش این مدلی نمیشه!
دیروز کلی کمد و کشوهای دراور رو تمیز کردم. تازه نصفش انجام شد. برنامه ای واسش نداشتم مادرم رفته بود سراغ ظرفها داشت بالا پایینشون میکرد من هم همینطوری رفتم سراغ کمد نمیدونم دنبال چیچی بودم اون چیزه رو گیرش آوردم و به خودم که اومدم دیدم دارم وسیله دستکاری میکنم و خلاصه اگر واقعا بخوام بشینم به تمیزکاری اساسی حسابی زمان میبره ولی باور کن تا همینجا هم کلی چیزها کلی عوض شد خخخ. حس خوبی داد بهم. نتیجه رو دوست داشتم.
کمی تا قسمتی بیمارم. هفته ی تاریکه دیوونه! ترسناکه. خیلی آروم واردش شدم، ولی الان پیش نمیرم و فقط حالم یعنی حال جسمم هیچ درست نیست. خوشم نمیاد! کاش درست بشه!
همچنان آخ پام. اون مدل دردش که اول کار داشت سر به سرم می‌ذاشت دیگه رفته الان1مدل، … حس میکنم از بی تحرکی استخون‌هام معترضن. راه که میرم درد ندارم زمانی که نشستم یا ولو شدم درد میاد و زمانی که میخوام بلند شم باید2دقیقه بگم آخ آخ تا بتونم شبیه آدم سر پا وایستم راه بیفتم. این چه مسخره بازیه؟ خدایی از بس حرکت نکردم همین مدلی موندم. اولا داخل خونه، دوما کلاس و همه جا با آژانس، سوما کرونا و باز هم داخل خونه، اه لعنتی! خدایا متنفرم! این داخل حرکت نیست. اون بیرون امن نیست. کاش بشه از اینجا بزنم بیرون به مقصد1جای امن! بزنم بیرون؟ واقعا میخوام بزنم بیرون؟ واقعا؟ اوه نه! نه نمیخوام! وایی خداجان!
داخل داستان پدر خونده خونده بودم1بچه ی بیمار که دوست نداشت لمس بشه1جعبه داشت که داخلش با بالش و آستر حسابی نرم شده بود این بچه میرفت داخل این جعبه بعدش اونجا1گیره بود گیره رو میکشید جعبه نمیدونم چه مدلی جمع میشد بچه گیره رو ول میکرد جعبه رها میشد بچه بهش میگفت مامانه بغل کن. داخل1صحنه میگفت من مامانه بغل کنم رو میخوام. هی! من یکی از اون جعبه ها دلم میخواد! باور کن خیلی میخوام! خخخ امروز صبحی گفتم دلم ازینا میخواد مادرم گفت بیا من بغلت کنم گفتم نه نمیخوام اولا توی بغلت جا نمیشم دوما بغل نمیخوام من از این جعبه ها دلم میخواد. توضیح ندادم. خندیدم و رفتم سر درسم. یعنی الان سر درسم هستم! گندش بزنن! خب چیکار کنم جعبه گیرهدار دلم میخواد وایی میخوام خیلی میخوام به خدا میخوام خدا میخوااااام هم سردمه هم تمام جونم کوفته شده از بس این وامونده نافرمه و خدایا من بدجوری خون توی رگهام کم دارم این چه وضعشه این درمونها و قرصها پس چه غلطی میکنن من کسر خون دارم رفع هم نمیشه عجب گیری کردم ای بابا!
سعی میکنم حواسم بیشتر به محله باشه. خیلی از فضای مواظبت جدا موندم. قواعد عوض شدن و من واقعا خیلی چیزها رو بلد نیستم. باید بلد بشم. کرختم واسه اقدام و واسه بیشتر بلد شدن. خدایا اعصاب و روان خوابزده ام باید بیدار بشن! کاش میشد بگم خدایا بیدارشون کن! نمیگم چون نمیکنی!
داخل سرم دنبال امکان اونبازیه کوچیک و آشنای خودم میگردم. سخته. این روزها سخته. بازیه منو خاطرت هست؟ همون که در زمانهای خاکستری توی سرم دنبال1ستاره ی رنگی و روشن هرچند کوچیک میگشتم که بشه منتظرش باشم و از رسیدنش لذت ببرم و ذوق کنم! مثلا هفته‌ی آینده قراره برم سفر. یا کوچیکتر. آخر هفته قراره با بچه ها بریم بیرون. یا باز هم کوچیکتر. این5شنبه جمعه تعطیلات آخر هفته‌ی بدون تکلیف و تمرینی دارم. کوچیکتر. اون هفته میرم بازار عطر مورد علاقه ام رو می‌خرم. باز هم کوچیکتر. فردا شب که تنها هستم1سفارش حسابی از بیرون میدم میشینم پای اینترنت و کتاب و همراه ایسپیک حالش رو میبرم و وایی چه کیفی داره! و بیشمار کوچیکهای این مدلی که کمک میکردن. واقعا کمک میکردن. اما اینروزها این کوچیکهای رنگارنگ رو پیداشون نمیکنم. من که همیشه دوستشون داشتم پس واسه چی از زندگیم رفتن؟ هی کوچیکهای رنگی رنگی میشه برگردید؟ بدون شماها خیلی، … خدایا! خاکستریه این زمان خیلی تیزه. من نمی‌فهمم. آخه چه جوری دلت میاد؟
ساعت3دقیقه از12گذشت. برم درس بخونم. احتمالا امروز دیگه کلاس برپاست. دیر کردم. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کلاس پر!

اطراف ظهر شنبه. کلاس امروزم پر. استاد جلسه داره زنگ زدن گفتن امروز کلاس نیست رفت تا3شنبه. هی بد نیست اگر من امشب یا فردا باز نت بردارم و جلوتر باشم. کاش باشم! هی کاش رو ول کن دست خودمه امروز من به نیت اینکه زندگی شروع شده بلند شدم پس میشه که ولش نکنم! من بیشتر درسم رو خونده بودم جز تقریبا2درصدش که داشتم میخوندم ولی خخخ نمیشه منکر بشم که از مرخص شدنه امروزم ذوقزده شدم. به خدا نمیدونم چه حسیه من چیزی نمونده بود درس امروزم تموم بشه ولی ذوق کردم که کلاس نیست. خخخ آخ جون!
رفتم تیمتاک سریع اومدم بیرون. واقعیتش این روزها، … هی بیخیال.
چرکنویس ترجمه‌ای که باید تا25فروردین تحویل بدم دیروز تموم شد. باید دستکاریش کنم ببینم چیچی ازش درمیاد. وایی1سری ترجمه هم باید میخوندم داخل عید اصلا یادم رفت! به جانه خودم امشب میرم میبینمشون. خدایا کاش دستم قوی بشه! تا1چیزی میشه میپرم فست دیک رو باز میکنم بعدش میبینم ای بابا اینو که بلد بودم پس واسه چی قبل از باز کردنش نتونستم بگم؟ نمیدونم شاید میترسم اشتباه کنم هرچی بلدم یادم میره بعدش که این باز میشه خاطرم جمعتره. ولی کاش این مدلی نباشم! دلم میخواد به خودم مطمئنتر و در کارم قویتر باشم. کاش سریعتر بتونم!
اون بیرون همچنان بحثهای دور از درک و علایق من در جریانه. موافق مشارکت نیستم. خدا رو شکر که مجبور هم نیستم.
کاش این همسایه‌ی مادرم سریعتر مغازه‌اش رو باز کنه! این دوره پول شبیه یخ آب میشه. تا تموم نشده باید بجنبم. ایول آخجون کلاس اسکایپم رفت عقبکی پرداخت هزینه واسه دهه‌ی بعدی هم رفتش عقبکی یوهوووو خخخ اوخ جان!
همچنان منتظر کلاس هنر و مفتول و هویه هستم که هفته‌ی آینده به شرط حضور استاد باز میشه. منتظر شروع حرکتم. منتظر خیلی چیزهام که نمیدونم اصلا شدنیه یا، … هی! توضیحی واسش ندارم ولی، … به نظرم بشه که بشه. خدایا کمک کن! این احتمال میره که شدنی باشه ولی هر کسی پشت سرم جا می‌مونه پدرش درمیاد. به من چه چه قدر گفتم بیخیال بشید نمیشن خب. کاش من اذیت نشم خدایی این تقصیر من نبود گناه دارم! کلا بدجنسم خخخ.
دیگه نمیخوام بنویسم ولی از اینجا هم نمیخوام بلند شم برم از اتاق بیرون. بحثهای اون بیرون واسم جاذبه ندارن. اینجا هم نمیخوام بشینم. کاش میشد برم1سری سنگهایی که دلم میخواد بخرم بیام ستهای سنگی ببافم! وووییی! نمیشه و خب کاریش نمیشه کرد. من امروز صبح به این طرف نق نزدم بذار الان هم نزنم. کرونا مذاکره سرش نمیشه. ولی سنگ. من سنگ میخوام. دلم میخواد ببافم. بیخیال من که ست نمیندازم سنگ الان کلی گرونه خخخ بذار پولش بمونه واسم الان پولهای کوچولو هم شاید بعدا1کمکی کنن خخخ. هرچند نمیدونم قیمت سنگهایی که قبلا مشت مشت میخریدم الان چنده. ببینم باز تلگرام چه خبره. خدا به خیر کنه آخه این، … بیخیال بابا بذار هرچی میشه بشه به من چه!
چیزی نبود. فعلا خیره. شر میره واسه امشب و شبهای دگر. به من چه! صدام میزنن. ناهار. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا بگو کدوم طرف؟

صبح شنبه. مطمئن نیستم امروز کلاس هست یا نه. به استاد اسکایپ پیام دادم ازش پرسیدم جواب نداد. در هر حال من دارم درس میخونم. چیزی از دست نمیدم زبان خوندن بخشی از زندگیم شده و طوری نیست اگر کلاس نباشه و من درس بخونم ولی بد نیست بدونم ساعت3آنلاین باشم یا نه. فعلا که جواب نداده اگر تا حدودهای ساعت3جواب نگرفتم باید به1کسی زنگ بزنم. داخل اتاق اسکانم سنگر گرفتم. اون بیرون زندگی عادی در جریانه. بحثهایی که من ازشون چیزی سرم نمیشه و واقعیتش دلم هم نمیخواد که بشه. برام جذاب نیست در مورد چیزی بدونم که هیچ نقشی در تغییرش ندارم. بذار هرچی میشه بشه. خودم رو عشقه.
باید درسم رو بیشتر تمرین کنم. برنامه های دراز‌مدت و دست‌نیافتنی توی سرم ضربان دارن. نمیتونم متوقفشون کنم. نمیتونم سیرشون رو تسریع کنم. نمیتونم سر در بیارم که اصلا قراره شدنی بشه یا نه. نمیتونم هیچ کاری در موردش کنم. نمیتونم از سرم پاکشون کنم. خدایا!
اون یکی هفته کرکره‌ی زندگی کامل میره بالا. الان نصفه رفته بالا و من باید دولا دولا وارد بشم. فقط کلاس اسکایپ. نه کلاس هنر نه کلاس اینترنتی نه مدرسه و راستی هفته‌ی آینده مدرسه حضوریه یا اینترنتی؟ قاعدتا اینترنتیه ولی از اونجا که اینجا ایرانه و هیچ چیزی مایه‌ی تعجب نیست، حیرت نمیکنم اگر نصفه شب شنبه‌ی آینده وزیر بگه بلند شید ماسکتون رو بزنید بپرید پشت خاکریزهای سنگر آموزش که دیر کردیم. به نظرم نمیگن ولی همچنان اینجا ایرانه. این چیه! متن در تلگرام واسه ترجمه؟ هی! من تکی می‌ترسم خیتی بالا بیارم. فست دیک بیا کمک! الان میام.
اوه این دیگه چی بود! اعلامیه توزیع واکسن! ممنونم فست دیک مهربون چندتا کلمه جدید هم بلد شدم که ای کاش یادم بمونه!
ساعت از10گذشت بذار1دفعه دیگه کیوکاردهام رو بگم و این عبارتهای6تایی و اوه اون برنامه در مورد روزولت. وایی نه! باز هم روزولت! وووییی! بابا روزولت به من چه!
رفتم به ملل زنگ زدم. خانمه میگه کلاسها از امروز تشکیل میشن. خب من که از دیشب دارم میخونم پس چیزی از دست ندادم. آخ جون!
نمیدونم پریشب چی سر خودم آوردم که نمیشه بدون اینکه آخ بگم پام رو بذارم زمین. خدایا یادم نیست من چیکار کردم! پام درد میکنه شدید! خودمونیم این مدل تفریح کردن اصلا مثبت نیست به هیچ کسی توصیه نمیکنمش. من هم بهش خوردم کاریش، … یعنی خب شاید کاریش بشه کرد ولی من از محدودیتها خسته شدم. هر طرف میچرخم عوامل بازدارنده به وفور موجودن. کرونا. خطر. شب و چشمهای لعنتی. استانداردهای جهانه اکثریت عاقلها. عرف اجتماع خودم. اجتماعی که من انتخابش نکردم و نتونستم ازش بزنم بیرون و الان گیر کردم داخلش. سلامتی جسم. و1000تا عامل عوضیه دیگه که تمومی ندارن. و این وسط تنها چیزی که خیالی بهش نیست سلامت روانه. وسط اینهمه نکنها و نروها و نخواهها کسی شبیه من باید1غلطی کنه و میکنه. نتیجه میشه پریشبه من که کم مونده بود خودم رو نفله کنم. بله میدونم این از نظر عموم منطق نوجوونهاست ولی بذار باشه به جهنم من به هیچ قیمتی حاضر نیستم شبیه عاقلهای افتاده‌ای رفتار کنم که مدل قدم برداشتنشون رو با شناسنامه هاشون ست میکنن و کارشون حسابی درسته. بذار پذیرفته نباشه و نباشم من اینم خیال هم ندارم تصور کنم که تغییر به مدل عقل سالمندی لازمه. ولی با تمام اینها نمیشه ندیده بگیرم که مواردی از جمله لذتهای مهآلود پریشبی اصلا مثبت نیستن. نشون به اون نشونی که تمام شب گفتم آخ و دیروز هم گفتم آخ و الان هم نمیفهمم چه بلایی سر خودم آوردم که پدرم در اومد و به خدا پام به شدت درد میکنه. شاید خوردم زمین. شاید هم به جایی زده باشم. خاطرم نیست. آخه کی با1مشت مه سفید همه چیز یادش میره؟ خدایی آنتیکی هستم واسه خودم! واقعا که! آخ پام! ولش کن بیخیال.
مادرم خیالهای بزرگی داره که توی سر من جا نمیشن. بهش میگم بیخیال شو نمیشه. بهش میگم باور کن شدنی نیست نمیکنه. و منه در به در این وسط موندم روی هوا. واقعیتش بدم نمیاد این داستان1طرفه بشه تا بتونم برنامه های کوچولوی لذتبخشم رو پیاده کنم ولی هر طرف میخوام بچرخم1شاید بزرگ مقابلم هست که اجازه نمیده چیزی رو در زندگیم دستکاری کنم. هر طرفی این فرمون رو بچرخونم بسته به فرداهاییه که نرسیدن و خدایا بگو کدوم طرف؟
دلم1پوله گنده میخواد. اگر داشتم خخخ تکلیفم مشخص میشد. از هیچ راهی نمیشه من دستم به همچین چیزی برسه. حتی اگر دزد هم میشدم این مدل دزدی کار دستهای پرزور و گردنهای کلفته که هیچ کدومش مال من نیست خخخ. مدیونی اگر خیال کنی این رو نباید میگفتم و گفتم!
تا جایی که به من مربوطه از انتظار به شدت خسته شدم. دلم میخواد هرچی میخواد بشه سریعتر مشخص بشه و تمام. حالم از این حالا ببینیم چی قراره بشه و شاید تا اون زمان چنین و چنان باشه و باشی به هم خورده. دلم میخواد صاف بگم تابستون امسال میخوام فلان کار رو کنم و واقعا کنم. ولی الان، … اه متنفرم!
ساعت داره11میشه. درس. امروز کلاس دارم. البته اگر استاد دم آخر کنسلش نکنه. خیالی نیست ولی من باید درس بخونم. دیر کردم. عمری اگر باشه بعد میام. اوه ساعت! درس! دیرم شد! من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در انتهای تعطیلات.

ظهر جمعه. عه مثل اینکه زنده‌ام! آخ جون! دیروز عصری خوش گذشت ولی دیشب اصلا خوش نگذشت چیزی نمونده بود بپرم هوا دیگه نیام پایین. هنوز سرم سنگینی میکنه و تمام جونم حس ولو شدن و شناوری در فضای لایتناهی رو جیغ میکشه. وایییی خدا من واقعا نباید انجامش بدم! آیی آیی خدا خستم به خاطر هیچ چی.
مادرم اینجاست و در حال مشغولیت با سرگرمیهای خودشه. من درگیر1ترجمه بودم که حسابی درش گیرم و فست دیک کمک میکنه و حرصش از نابلدیهام درمیاد و اوه اگر برنامه نیم ساعت پیش از اجرا عوض نشه فردا کلاسهای اسکایپ شروع میشن و این یعنی امروز باید واسه فردا درس بخونم. وووییی! خوشم، … نمیاد؟ واقعا؟ هی! واقعا دلم میخواد هفته‌ای که گذشت رو ادامه بدم؟ بدون برنامه‌ی مشخص؟ بدون وظیفه‌های سر موقع؟ بدون پرهیز و با روند لعنتیه افزایش وزن و کاهش تحرک و اوه خدا میشه بسه؟ باشه باشه پس گرفتم بذار شروع بشه این مدلی درست نیست حله؟ حل نیست تا زمانی که عمل وارد میدون نشه. میشه فعلا عمل به مرخصیش ادامه بده و امشب وارد بشه؟ من دارم از بی حسی تفریح نکبت دیروز پودر میشم! خدایا این کار درست نیست من هم میدونم پس واسه چی انجامش میدم اون هم با این ولع وحشتناکی که دیروز داشتم! شبیه قحطیزده‌ها تمام مه رو انگار میخوردم. خخخ باید منو میدیدی اجازه نمیدادم1نفس تلف بشه. چنان حالتم خخخ وایی خخخ خخخ خدایا الان داره یادم میاد حس میکنم چشمهام داشتن از جاشون میپریدن بیرون از بس به خودم مهلت نفس کشیدن نمیدادم. یادمه هی آب میخوردم که به سرفه نیفتم و، … گندش بزنن واقعا که شرمآوره! اینو نباید انجامش بدم. اه بسه!
نوشته های کلاس فردا رو دارم ولی یادم رفته بود که باید واسه3شنبه بنویسم. اگر دیروز یادم بود شاید این، … لعنت! دیگه نمیخوام در موردش بگم. دیروز رفت تموم شد! ولی واسه چی اثرش نمیره؟ این مدل گیجی رو ابدا نمیپسندم! اوه خدا!
تردمیل از امشب یا فردا شب باید دوباره جور بخشی از زحمتهایی که من هدر دادم رو بکشه خخخ. خدایا یعنی هرچی نکبت بود باید من داشتم دیگه! دارم ناشکری میکنم ولی آخه این هم شد کار!
کرونا اینجا حسابی جولان میده. باید هم بده. با این جماعتی که کارشون شده تمسخر شبیه های من که قرنطینه رو نگه داشتن و افتخار به اینکه بله من هرجا بخوام میرم و هرچی بخوام میخورم و میکنم و ماسک هم بیخیالش من که تا الان چیزیم نشده از حالا هم نمیگیرم و از این مزخرفات، کرونا باید هم جولان بده! پای آخرین مدلهای کوفت و زهرمار که میاد وسط خودمون رو میکشیم که ثابت کنیم از پیامهای فضای مجازی و آخرین مدها عقب نیستیم و ادعای کلاسمون جهان رو به2قسمت نامساوی جر میده ولی اونقدر درکمون رو روغن نمیزنیم که به خاطر جون خودمون هم شده به پیامهای هشداری که از همین کانالها میاد توجه کنیم و اگر توجه نمیکنیم به زندانی موندن و ترس اونهایی که سعی میکنن توجه کنن نخندیم! واقعا که ملت چیز‌فهمی هستیم! میگم من چیمه؟ تقریبا هر دفعه به ملت می‌پرم. واسه چی این مدلی شدم؟ ولی خدایی نمی‌دونم تمام دنیا مردمش این مدلی هستن یا فقط در سرزمین متمدن و مهد فرهنگ من این شکلیه! کاش بقیه‌ی جهان وضعش این نباشه! نباید این مدلی بگم! می‌دونم! ولی خستم. به خدا از دست این عزیزها خستم. کاش من ظرفیتم بالاتر بود!
برم درس و مشقم رو جمع و جور کنم الانه که مادرم احضارم کنه واسه ناهار. راستی نهار درسته یا ناهار؟ گوگولی می‌دونه ولی الان حس سرچ نیست. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاش خوابم می‌گرفت!

4شنبه شب. دیره. داخل اینترنت کلی فایل آموزش بافت موارد بدلی پیدا کردم ولی تمامش چشم میخواد. خدایا اینهمه چیز قشنگ اینجاست و اینهمه من میخوام که بلدشون بشم واسه چی نمیبینم آخه! اونها خیلی قشنگن قشنگتر از چیزهایی که من میبافم طبیعی هم هست چون تنوع رنگ و شکل درشون بیشتره خدایا من میتونم تمامشون رو بلد بشم اگر کسی دستی و لمسی واسم توضیحشون بده! خدایا میخوام همه رو بلد بشم بگو چه جوری! بگو خب! از کی بپرسم؟ تو زدی شبم کردی خب جز تو از کی بپرسم آخه!
باشه. باشه! حکمتت رو شکر. خدایا شکرت!
مادرم خوابه. من بیدارم. باید خیلی خسته باشم وگرنه ولو شدنم روانم رو پاک میکنه. امروز هیچ چی درس نخوندم. بافتم و شکافتم و خخخ1مدل دستبند که مادرم از اینترنت دید رو ازش یاد گرفتم فقط ایراد اینجاست که اول و آخرش رو بافنده داخل اینترنت نشون مادرم نداد و الان موندم چه مدلی2سر این کاره رو به هم متصل کنم. باید1راهی واسه یاد گرفتنش باشه. باید باشه باید!
به سرم زده با نخ نامرئی چیز ببافم. سخته باید2تا سوزن داشته باشم. دارم. فقط اگر قرار باشه2تا نخ رو به هم گره بزنم بعدش چه مدلی جای گره ها رو، … هی! من میتونم. ولی چی ببافم؟ همه اینها که بلد بودم رو بافتم الان دلم بافتن لوزی و مثلث و6ضلعی نمیخواد. البته ستاره موضوع دیگه ایه. خخخ ستاره بافتن رو خیلی دوست دارم. اما من ستاره زیاد بافتم با نخ نامرئی حسابی سخته و چون قبلا با نخ مروارید بافتمش جلوه هم نداره حرصم میاد خخخ. دستبند هم که با نخ، … یا خدا این چیه!
اومدم. باد! اینجا داره باد شروع میشه. هنوز شدید نشده فقط بریده بریده1دفعه میزنه و قطع میشه و وایی خدا امروز داخل تلگرام اخبار توفانهای شدید رسید اینجا میشه امشب خود توفانه اینجا نیاد؟ خب نیاد دیگه! باشه بیاد ولی خرابکاری نکنه اصلا دلم دردسر نمیخواد. خودمون چندتا حسابیش رو داریم لطفا دیگه بهش اضافه نشه که با اجازه ات تا همینجا هم اوضاعمون خیلی فاجعه هست. حس شمردنشون نیست.
مادرم در هوای رفتن به ییلاقاته. از طرفی اگر بره خاطرم جمعتره اونجا کسی نیست خلوتتره و احتمال دردسرهای کرونایی اونجا واسه مادرم کمتره ولی خدایا خودت به خیر کن! میگم حالا اگر مادرم رفت میشه من هم1سرکی، … خخخ خب چیه مگه دلم تفریح میخواد خخخ. خب بابا خب نمیرم جایی می‌مونم همینجا به شرط اینکه همینجا بهم خوش بگذره و وایی دوباره باد!
همسایه نصفه شبی مهمونی داره و حسابی شورش رو درآورده. به مادرم گفتم بیا این طرف بخواب گوش نداد الان اینها دارن شلوغ میکنن. خدایا اگر اینجا ایران نبود زنگ میزدم پلیس بیاد. خیر سرمون اسم فرهنگ2500ساله دهنمون رو پر کرده داره از حلقمون میزنه بیرون ولی بلانسبت آدم حسابیها2زار فهم کو که بپاشیم به زندگیمون؟ خدایی از فرهنگ فقط اسمش خفهمون کرده. آخه واسه چی؟ کلا اعصاب ندارم انگار خخخ. چیزی نشده فقط، … کاش خوابم میگرفت! اوه خدا باد! داره شدید میشه! خدایا لطفا نگهش دار ما حسابی گرفتاریم!
تیمتاک. بالای10دفعه وارد شدم و زدم بیرون. باز وارد شدم و باز زدم بیرون. باز، … خدایا! خدایا! خدایا! …
دیگه حس نوشتن نیست. نمیخوام بگم. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از داخل حصارهای نامرئی.

عصر3شنبه. آخجون1گل دیگه روی آخرین سنجاقسرم هم زدم. با4صورتی و8طلایی و4تا برگ گل کریستالی در اطرافش. خیلی کوچولو شد ولی سنجاقه هم کوچیکه. آخ جون خخخ!
مادرم نرفت دیدن خاله ها ولی رفت جای دیگه و الان اومده ولی من دلواپسم که خدای نکرده مشکلی پیش نیاد چون جایی که رفت خیلی مراعات وجود نداشت. خلاصه اینکه من امروز هم بچه مثبتی بودم خخخ.
هوا امروز وحشتناک مثبت بود. جون میداد واسه بیرون رفتن. بسه این حسرت‌ها دیگه تکراری شدن. اگر لازم نباشه وسط این قیامت ویروسی برم سر کار و از ترس سکته بزنم با قرنطینه خیلی مشکلی ندارم البته به شرط اینکه بشه بیام اینجا نق بزنم.
طبق معمول کانال بی‌حرف تیمتاک و من که ولو شدم اینجا. نتی برمیدارم و چرخی اینجا میزنم و نق و نت و اندیشه به اینکه چی میتونم با اونهمه تراشه ببافم که هم حالش رو ببرم هم تراشه هام مصرف بشن.
بیرون از اتاقی که من نشستم زندگی جریان معمولش رو طی میکنه. آدمهایی جز خودم داخل خونه میچرخن و همه چیز عادیه. عادیتر از چیزی که من بتونم باهاش پیش برم. من مدتهاست که تنها زندگی کردم. الان واسم به این سادگی شدنی نیست که با زندگی معمول خانوادگی پیش برم. میام داخل اتاق سنگر میگیرم و هرچند در رو باز میذارم ولی حصار نامرئی همچنان موجوده و خدایا این1مورد رو هرگز نمیتونم در خودم عوض کنم من هرگز آدم خانواده نخواهم بود. خب نباشم. به جهنم که نخواهم بود! هر کسی1مدلیه. اینهمه آدم توی دنیا استاندارد هستن. همه آدمهای خانواده هستن. چی میشه اگر من و چندتا دیگه شبیه من آدمهای انفرادی باشیم؟ بذار هرچی میشه بشه. همینه که هست. دنیا خیلی هم دلش شبیه های منو بخواد خخخو.
به محض پایان تعطیلات حسابی کار دارم. باید انجامشون بدم. کاش بدم! خدایا بهم1محرک سفت بده که تمامشون رو به نوبت انجام بدم!
1کسی بهم در مورد ترجمه‌ی اشتراکی پیشنهاد داد. اونقدر ترسیدم که کم مونده بود همونجا به از اون خنده های مزخرف بی توضیح بی افتم. وووییی خداجونم سردم شد به جانه خودم حتی تصورش باعث میشه در زیریترین لایه های سلولهای مغزیم به شدت احساس مورمور کنم. اوه خداجان نه من حالاها به این مدل غلطها حتی فکر هم نمیکنم. ووووویییییی خدا خخخ!
این روزها به توفیق اجباری به این اتاق حسابی عادت کردم. البته مطمین نیستم هنوز اندازه‌ی اون مبلها اینجا هم درس سرم بشه ولی جو اطرافم داره واسم عادیتر میشه. اینجا سنگر میگیرم و میبافم و میخونم و مینویسم و خرچنگی اینجا میچسبونم و ایول دوباره دستگاه عطر‌پاشم رو فعال کردم البته کوچیکه رو. اون بزرگه که شبیه آبنماست رو مادرم سلفن پیچید و گذاشتش بالای بوفه چون میترسید از بالای میز ولو بشه زمین و من به شدت اونو دوستش دارم. این کوچیکه رو هم دوستش دارم ولی میتونم زمانهایی که مرخصش میکنم داخل کشوی دراور جاش بدم. در نتیجه اون دستگاه بزرگ رفته مرخصی و این کوچیکه اومده بیرون و دوباره فعال شده. عاشق عطرشم. خدایا اگر موادش تموم بشه از کجا باید بخرم؟ کاش داخل ایران پیدا کنمشون! یا اینکه بشه خودم1سفر، … خدایا میشه همینجا گیرش بیارم؟ خدایا لطفا!
میگم حالا دیگه نه شونه دارم نه گیره نه سنجاق پس طرحهای این مدلی پر. رومیزی هم که زیاد بافتم. من دلم میخواد باز ببافم! خدایاااا میخوام ببافم.
بچه ها داخل تیمتاک میان و میرن. تماشاشون میکنم. دیگه به این مدل همنشینی عادت کردیم. بچه ها به دیدنه منه بی حرف داخل این کاناله بسته عادت کردن و من به تماشای جمعهای بچه ها. من دیگه هرگز آدمه جمع نمیشم. تماشای جمعها رو دوست دارم ولی ترجیح میدم خودم بیرون ازشون بشینم و در حاشیه‌ی امن تماشا کنم و تماشا کنم و همچنان تماشا کنم.
کمی تا قسمتی خوابم میاد. کاش امشب خیلی خسته باشم! امروز ظهر سیستم رو بستم و سعی کردم بخوابم. اونقدر فکرم ورجه وورجه کرد که دیوونه شدم و پریدم بلند شدم. خدایا این روز و شبها تنها نیستم کاش لازم نشه از جام بپرم و قدم بزنم اون هم نصفه شب!
اینترنته دیوونه! قطع و وصل میشه. شاید هم به این خاطر باشه که جز خودم2نفر دیگه به این وایفای وصلیم.
به احتمال قریب به یقین کلاس اسکایپم از شنبه شروع میشه. وووییی. بیخیال عاقبت که شروع میشه. هفته بعد هم کلاسهای هنر باز میشن. وایی کرونا. مادرم زنگ زده به یکی از خاله هام اون نمیدونم چی میگه که مادرم پشت خط ناراحت میشه و اون طرف خط خاله هی میگه و مادرم هی واکنش منفی داره. ظاهرا1کسی1چیزی شد و بحث بیمارستانه. واسه چی دلهره نگرفتم؟ سنگ شدم. اطراف من انگار1جورهایی از همدردی با منفیها حس مثبتی دارن خخخ من ندارم. از اتفاقات منفی در میرم. ترجیح میدم نشنوم و ندونم و خلاصه حسابی بی معرفتم. خب باشم. همینه که هست.
بچه که بودم دنیا رو از نگاهی متفاوت میدیدم. حس میکردم چه قدر دنیای بیرون از خودم کسل کننده هست. مال بچه ها قابل تحملتر بود ولی مال بزرگترها که ابدا! وووییی! بعدش خودم بزرگ شدم. از دنیای بچه ها فاصله گرفتم ولی وارد جهانه استاندارد بزرگها هم نشدم. حالا به همون اندازه حس میکنم چه قدر زندگی در بیرون از حصارهای خودم کسلکننده هست. زندگی عادی با اتفاقات معمولی و، … مادرم. برمیگردم.
خدایا باز1خبر بد. طفلک1جوونی از اطرافمون فوت شد. کرونا. حس توضیح مشروح اخبار نیست. دیروز1خورده بیمار شد گفتن کرونا نیست ببریمش بیمارستان ببینیم چی شده رفتن بیمارستان همونجا فوت شد گفتن به خاطر کرونا فوت کرده. میگن داخل بیمارستان کرونا حمله کرد و سریع از بین بردش. میگن خونواده اش، … بیخیال حسش نیست واقعا نیست. خدایی ناراحت شدم. وایی خدایا گناه داشت این کرونا چی بود سرمون اومد! این باد صبا هم که تازگی اومده نسازه. هی کلید میکنه و گوشیم رو میده به هنگ. بابا1اذان میخوایی بگی بگو خب این بازیها چیه درمیاری! عجب داستانیه!
مادرم داره1سبد قلاب بافی میبافه. میگه واسه من میبافه که وسایلم رو بذارم داخلش ببرم همه جای خونه. سبده داره بزرگ میشه گفتم نخیر وسایلم رو میذارم داخلش میبرم بیرون به جای کیف دستیم که میذارم روی شونه هام و به خاطر ماسک و شیلد پدرم واسه بذار و بردارش درمیاد. سبده به نظرم بزرگه. کاش مرتفع هم بشه خخخ! دلم خواست این مدل بافتن رو بلدش بشم. البته رنگبندیهای کاموا و پشم کار من نیست ولی بافت ساده رو میشه بلد بشم و بذار باشه واسه تابستون که چندتا از این هندونه ها که بغل کردم رو بذارم زمین بعد.
دلم میخواد باز بلند شم داخل این دستگاه فسقلیم آب و قطره بریزم و روشنش کنم تا هوا رو از بوی خوش آشنا پر کنه ولی کاش این کار رو نکنم! امروز بعد از ظهر روشنش کردم تا عصر روشن بود تازه تخلیه و خاموش شده. این اتاق پنجره هاش بسته هستن شاید مثبت نباشه که باز این رو روشنش کنم. درست کنار تخت من روی زمینه جایی که سرم رو میذارم. میترسم کار دستم بده. درضمن مطمین نیستم که موادش اینجا گیرم بیاد و، … مادرم. شام. این خوردنهای داخل شب، … هی نمیخوام الان بهش فکر کنم بذار هرچی میشه یعنی کاش نشه ولی باشه واسه بعد. بعد. باشه واسه بعد! مادرم. شام. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

3شنبه‌ی رنگی‌رنگی.

بعد از ظهر3شنبه. آخجون دیروز2تا سنجاقسر کوچولو رو درست کردم. سنجاقها ساده بودن من بهشون گل زدم. گلهایی با اشکی و مروارید4صورتی و8طلایی. واسشون1گل بس بود. حالا1جفت سنجاق مروارید نشان دارم. خیلی کوچیکن. واسه بغل مو. خخخ ما اینجا بهشون میگیم سوسکه. نخند! به من چه توی زبون ما اینجوریه! مگه من این زبون رو نوشتم؟ ای بابا! خلاصه این2تا سوسکه خخخ، خب باشه این2تا سنجاقسر حالا کلی با حال شدن. راست میگم قشنگ شدن خیلی قشنگ. هی! اگر به هوای گذشته بودیم و میشد که بزنم بیرون و بیان خونمون مهمونی میتونستم کلی به بچه های اطرافم عیدی بدم! به نظرم خوشحال میشدن. بله درسته فراموش نکردم که از سر و کار داشتن با بچه ها لذت نمیبرم ولی دوستشون دارم. خیلی زیاد. البته از دور و به شرط اینکه باهاشون مستقیم طرف نباشم. از خوشحال کردنشون عشق میکنم. میدونم چیزهایی که درست میکنم میتونست دختر کوچولوها رو خوشحال کنه. کاش هنوز هم میشد! نمیشه. حالا کروناست که فرمان میده. همه طایفه ما داخل خونه ها زندانی شدیم و نقطه های اتصالمون شده گوشیهامون. بقیه رو نمیدونم. تا جایی که شنیدم مردم بیخیال کرونا شدن و از خونه ها زدن بیرون و همه جا میرن. من نمیرم. باقی اقوامم هم شبیه من موندن کنج قرنطینه هاشون. امسال من به هیچ بچه ای عیدی نمیدم. امسال بچه ها توی خونه هاشون موندن و قصه های کرونایی از پدر و مادرهاشون میشنون تا یادشون باشه که اون بیرون چیز وحشتناکی به انتظار بچه های بی ماسک نشسته تا بیمارشون کنه. کرونا خطرناکه و من دلگیر. دلگیر، دلواپس، و خسته.
هی! واسه چی من هرچی میگم عاقبتش میرسه به نق؟ بیخیال بابا! سنجاقسرهای منو عشقه خخخ. عیدی هم نمیدم تمامشون مال خودم. اصلا یعنی که چی! بچه های این دوران سنجاقسر دوست ندارن ولی من دوست دارم. یوهووو خخخ. حالا1دونه سنجاقسر دیگه دارم. چه طرحی بزنم بالاش که قشنگ بشه؟ از اونهمه گیره و شونه و سنجاقی که داشتم فقط همین1سنجاقسر فسقلی یا همون سوسکه واسم مونده. مروارید اشک هم دیگه اصلا ندارم. کاش1طرحی هم روی این بزنم خاطرم جمع بشه خخخ. ستهایی که تا الان درس گرفتم رو هم حسابی بافتم. مخصوصا دستبندهای مدل به مدل رو. کاش چندتا پلاک دیگه هم داشتم با مهره های ریزتر و حلقه دستبند پلاک میبافتم! البته درسی که من گرفتم مال پلاکیهای نخیه ولی کی میتونه جلوی منو بگیره که پلاکیهای حلقه ای نبافم؟ آآآییی نفسکش! خخخ ولی نه پلاک دارم نه حلقه. همه تموم شدن. وووییی! تازه قلاب گوشواره هم دیگه ندارم. قو و سنجاقک ته گوشواره هم همینطور. سنگ دستبندهام هم تموم شدن. فقط نخ دارم و کش بنفش و چندتا قفلهای بزرگ و کوچیک و1مقدار میخ کوتاه و1عالمه تراشه های کوچولو. آخه با اینها چیچی میشه بزنم؟ فقط رومیزی و دیگه نمیدونم چیچی. شکلک نق.
طبق معمول داخل کانال بی حرف تیمتاک نشستم. 1نت دیگه از یکی دیگه از کیوکاردها برداشتم. هفته‌ی آینده کلاس اسکایپم شروع میشه. کلاس هنر میره واسه بعد از عید. چه بد!
در همسایگی مادرم1مغازه‌ی عطر و کرم فروشی هست که صاحبش1آقای جوونه ولی میخواد کارش رو جمع کنه. مادرم میگه1زمانی که این آقاهه مغازه رو باز کرد بیا بریم1سری ازینا واسه خودت بخر. گفتم نمیخوام فعلا واسم چندتا رسیده دارم لازم نمیشه پول خرج کنم. مادرم مزیتهای این ولخرجی رو واسم شمرد و دیدم بد نمیگه. اولا اونجا خلوته کسی نیست میشه من ماسکم رو بردارم بو کنم و انتخاب کنم و خطری تهدیدم نکنه. دوما داخل سال که شلوغتر میشه اگر چیزی بخوام یا باید خودم برم که نمیرم، یا مادرم بره جای من انتخاب کنه که اولا به دلخواهم درنمیاد دوما خطرناکه. اگر الان بجنبم میتونم کلی واسه تمام سالم چیزمیز بخرم و با توجه به اینکه کرونا ظاهرا دستبردار نیست و مشخص نیست من تا کی زندانی باشم دیگه لازم نیست در طول سال گیر این چیزها بمونم. نمیدونم چندماً این آقاهه داره مغازه‌اش رو جمع میکنه اینطوری من هم خودم به نفعم میشه چون زیاد خرید میکنم و تخفیف میگیرم هم به کار این بنده خدا حتی شده1قدم کوچولو سرعت میدم. تازه با این پرواز قیمتها خدا میدونه1ماه بعد واسه1شیشه عطر زپرتی من چه قدر بیشتر از الان باید بپردازم. خلاصه که کاش آقاهه زودتر مغازه‌اش رو باز کنه!
عاقبت با مادرم در مورد خخخ سالاد به توافق رسیدم. اعتراف میکنم که وقتی حرفش رو میزدم تمام تنم از تصور جویدن اون محتوای خوشمزه مورمور میشد ولی خخخ جا نزدم و حالا قراره بعد از تعطیلات1خیز دیگه بردارم به شرط اینکه فعلا برنامه ریزی خیزم بیشتر از2هفته رو شامل نشه. خدایا این واقعا مزه‌اش بد نیست ولی، … آخ خدا تصور کن تمام مدت جز این مجاز به خوردن چیزی نباشی و نمک ممنوع سس هم ممنوع نون هم اصلا حرفش رو نزن و اگر خیلی لازمت شد سر ظهر1کف دست نون توست یا از اون نونهای کوچولوی ورم کرده که وایی چه خوشمزه هستن ولی خخخ اندازه‌ی1انگشت شصت کلفتن و بیشتر از3تا مجاز به خوردنشون نباشی. وایی سرم سوت کشید میشه دیگه نگم؟ هی بیخیال عوضش کلی سریع میام پایین. هرچند میترسم الان به اون سادگی نباشه چون میگن هرچی پیشتر بریم فشردگی سلولهای نمیدونم چیچی بیشتره و از بین بردن وزن اضافی سختتره ولی، … هی! بیخود میگن. من نمیگم. من پدر این اضافات لعنتی رو درمیارم. من از پسش برمیام. من سلامتم رو دوباره پس میگیرم. من دوباره به وزن پیش از مهر97برمیگردم. من دوباره چابک میشم. من باز هم خودم میشم. از مهر99تا الان کلی پیش رفتم. باز هم پیش میرم. من در نوروز1401در موقعیت20ایستادم. تردید ندارم. من پریسام. و تازه جنگم رو با این رسوبات وحشتناکی که در این3سال رشد کردن و جسم و روانم رو پوشوندن شروع کردم. من از تمامشون میبرم. من نمیبازم!
تلاشهام در جهت انحراف و انصراف نیت مادرم از مواردی که میخواد انجام بده نتیجه نداد. برعکس اینجا1چیزهای مسخره پیش اومد که سفتتر به موارد سخت امکان چسبیده و میگه باید بشه که بشه. دیروز هوا خخخ رعد و برق داشت من زیاد چیزی نگفتم. خدایا آخه من چی بگم! اصلا به من چه! بذار هر کسی دلش میخواد واسه رسیدن به هر چیزی عشقشه تلاش کنه فقط کاش من هم میشد که واسه رسیدن به چیزی که میخوام1جونی بکنم. راه بازه ولی مادرم میگه ریسکش بدجوری بالاست و به دردسرش نمی ارزه و، … جدی من واسه چی گیر دادم به این؟ یعنی واقعا اینهمه ارزش داره؟ این لعنتی فقط1کلمه هست خب واسه چی باید وزنش اینهمه سنگین احساس بشه روی سطح این، … هی! بیخیال فعلا که من اینجا ولو هستم تا هفته های آینده هم1طوری میشه دیگه.
مادرم عاقبت میخواد بره دیدن خاله ها و، … حس توضیحش نیست ولی شیطونه میگه من هم برم دیدن کافه فال و خخخ. ولی این واقعا خطرناکه. کافه و داستانهاش. و البته کرونا! وایی خداجان به شدت میترسم از گرفتار شدن به این. بهم میگن فوبیا گرفتی. بابا به خدا این ترسه فوبیا نیست اینها واسه چی نمیبینن که مردم دارن میمیرن؟ به من میگن ببین همه مردم زدن بیرون دارن زندگیشون رو میکنن تو بیخودی عمرت رو میبازی کرونا تا5سال دیگه نمیره و تو ول معطلی.شاید درست بگن ولی من واقعا هیچ حال نمیکنم با این ویروس دیوونه تموم بشم. ازش چیزهای ترسناکی شنیدم. که با وجود دستگاه اکسیژن به زجر تنفسی می افتم و، … خدایا لطفا! از تصورش نفسم میگیره. من از این مدل رفتن میترسم. از اینکه نشه نفس کشید. خفه شدن بدجوری ترسناکه. خوشم نمیاد. وایی خدا داره اذیتم میکنه میشه دیگه نگم؟ آخ نفسم! جدی این، … خدایا نمیخوام ادامه بدم!
گاهی که حالم روی مودش نیست از دست اطرافیانم حرصی میشم که به توضیح خودشون بر حسب ضرورت میرن بیرون و خخخ به من میگن نرو. الحق که گوش میدم و نمیرم ولی حرصم درمیاد. الان هم خخخ تصور اینکه مادرم میره جایی که میخواد بره و من واسه1گشت کوچولو هم بیرون نمیرم که هم خودم در امان باشم هم اونها دلواپس نباشن عصبانیم میکنه. حس میکنم بقیه خودخواهن و نمیبینن که من چه قدر خسته میشم خخخ. اینطوری نیست واقعا نباید اینطوری ببینم ولی گاهی، … هی اگر برید بیرون من، … نمیرم بیرون ولی کارهایی هست که دلم بخوادشون و، … واقعا دلم میخوادشون؟
مادرم حقه‌ی معده دردم رو تقریبا فهمید. سر1اتفاق مسخره دستم تقریبا رو شد و گفت پس اینهمه مدت گفتی معده دردت میشه که ایز گم کنی؟ داستان پرهیزکار شدنت چیه؟ خواب دیدی؟ همه این طرفی شدن تو تازه راه اون طرفی رو پیش گرفتی؟ خب بگو من بدونم جریان چیه؟ گفتم هیچ چی به جانه خودم معده دردم میشه. خخخ من گفتم و اون باورش نشد و از اون روز هر دفعه میگه تو که مشخص نیست سر چی الکی میگی معده دردت میشه و نمیگی واقعا داستانت چیه. حالا بگو ببینیم چی شده؟ و من هر دفعه حرف رو عوض میکنم یا میخندم و، … ای خدای من آخه من چی میشه بگم بهشون؟ چی میشه بگم آخه؟ خدایا ببین با این صبوری و سکوتت حالا چی شد؟ آخه مگه من جاده شناس بودم؟ چند دفعه رفته بودم این راه ها رو؟ واسه چی هیچ چی نگفتی؟ آخه من الان، … وایی خداجان! خاک بر سرت پریسا!
باز من ترمز بریدم. هی بیخیال بذار فکر کنم اگر مادرم اینها برن دیدن اقوام من چه مدلی تفریح کنم که خیلی ناکام نباشم! خخخ بزنم بیرون؟ نه کرونا اون بیرونه. از اوکالا نامجاز بخرم و بعدش بزنم توی سرم که ای وایی چه کاری کردم؟ هوممم. بدک نیست. بساط هوا کردنه مه سفید رو بچینم و حالش رو ببرم و بعدش تا فردا عصر بگم آخ سرم آخ سرم؟ این هم بدک نیست ولی آخ از کوفتگی و سردرد بعدش! انگار جهانه اطرافم از دود درست شده تا فردا عصر که حالم جا بیاد خخخ. یا اینکه بشینم به1طرح جدید فکر کنم و چندتا نت دیگه بردارم تا دفعه های بعدی و هفته های بعدی کارم سبکتر باشه. این از همه امنتره. به نظرم بد نیست من1مدت دیگه روح پدرسوخته ام رو مهار کنم. هی من که حدود3سال این کار رو کردم فقط چند ماه دیگه تاب بیارم چیزی نمیشه که! مثلا اینکه متمرکز بشم روی گرفتن مدارک هنرم و ادامه زبان خوندنم و این واقعا اندازه ی دوران وحشتناکی که طی کردم سخت نیست. فقط من تحملم تموم شده و بد نیست ظرفیتم رو تعمیرش کنم و چند ماه دیگه آروم و سر به راه بمونم. بعدش، … نمیدونم بعدش چی میشه. ولی بعدش من مدرکهام رو جمع کردم و میتونم بگم خب من مشقم رو انجامش دادم. حالا دیگه حله! البته تا اون زمان مهرماه میاد و باید برم مدرسه اگر من اون زمان هنوز، … خدایا مهرماه من کجام! خدایااااا!
بیخیال بابا! عید که بره حرکت شروع میشه. به نظرم سکون مواردی که باید پیش برن اذیتم میکنه. ایشالا درست پیش میرن. هرچند اینجا ایرانه و ووووییییی. به عنوان مثال از همین الان واسه آزمونهای کتبی فنی حرفه ای فکرم درگیره توجیه عزیزان فنی حرفه ای و منشی و و و و و خدایا چه قدر بدم میاد از تصورش! این هم بیخیال چیزی که هنوز پیش نیومده رو فایده نداره بهش فکر کنم. زمانش که برسه بهش فکر میکنم. چاره هم همونجاست باید منتظر بشم.
مادرم واسه رفتن تردید داره. از من میپرسه و زمانی که بهش میگم اگر من بودم شخصا میترسیدم و نمیرفتم دلیل میاره واسم. خخخ بهش میگم عزیزه من تو از من نظر پرسیدی نمیگم تو نرو ولی من شخصا اگر بودم امکان نداشت خطر کنم و نمیرفتم. خب چی بگم! منصف باشم. بنده خدا گناه داره. دلش میخواد بره. آخه چی بگم من واقعا سعی کردم منطق رو معیار بذارم و واقعا از نظرم این ترسناکه. از طرفی مادرم واقعا دلش میخواد بره. سعی میکنم به مراعات دلش بگم میشه آدم بره و خیلی مواظب باشه ولی نمیگم چون میدونم این حرف باطله. کرونا شوخی سرش نمیشه. ماسک هم داخل جمعیت کمکی نمیکنه. امنترین راه خونه موندنه و اگر بخوام منطقی توصیه کنم میگم رفتن خطرناکه. کاش میتونستم چیز دیگه ای بگم! کاش میتونستم! خدایا کاش میتونستم! طفلک مادرم! خدایا کاش میتونستم!
اتاق بغلی همچنان بحث رفتن یا نرفتنه. من گفتنیها رو گفتم. با خودشون. کاش منصرف بشن! خدایا این واقعا خطرناکه کاش مادرم بیخیالش بشه! فعلا که ظاهرا امنه. خخخ نتیجه اینکه من هم انتخاب تفریحاتم رو بیخیال میشم و میرم که ادامه ی سر به راهیم رو همچنان کمابیش در پیش بگیرم و وایی خداجونم دلم میخواد برم بازار و چه قدر دلم میخواد خرید و تحقیق و لمس و انتخاب و وووووییییییییییی!
بسه دیگه خیلی نوشتم. خسته شدم. پراکندگی خرچنگیهام هم زیاد شده دیگه حس ادامه نیست. بذار جمعش کنم. ولی هی! هویه. کلی اطلاعات تئوری ازش میدونم از بس گشتم و یافتم خخخ خدایا دلم آگاهی عملی میخواد نمیشه1مطلع ببره نشونم بده من با لمس و انتخاب1دونه بردارم بیارم بذارم زیر تختم تا نوبت جنگمون با هم برسه؟ حال نمیکنم عاقل بشم دیوونه هم خودتی. من رفتم.