دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آواز جاده.

شب1شنبه. ایول1طرح گیره جدید زدم. شاید جای دیگه این طرحه باشه. قطعا هست. ولی اینکه چیزی درست میکنم که از جایی درس نگرفتمش و بیناها میبینن و از نظرشون قشنگه حسابی بهم حال میده. حالا گیریم که پیش از من هزارتا نفر درستش کرده باشن. گیریم که هزارتا مدل قشنگترش باشه که قطعا هست. هی! من حالش رو بردم. اوه ننوشتمش بذار بنویسمش الان میام.
خب نوشتم همه رو. چندتا گیره بود که باید مینوشتم. آخیش! شاید هرگز نخونمشون ولی اینکه میدونم جایی نوشتمشون انگار بهم خاطر جمعی میده که مطالب فراموشم نمیشه و شبیه دفعه‌ی پیش کلاه نمیره سرم.
از2تا کیوکارد هفته‌ی آینده که باید ارائه بدم نت برداشتم. بریلش نکردم. یکی دیگه بردارم نتهای کیوکاردهای3شنبه‌ی آینده تکمیل میشن و باید برم سراغ بقیه موارد.
این روزها به شدت ناپرهیزی میکنم و ورزش هم پر. بعد از تعطیلات باید وارد مسیر سبز سالادی بشم. وووییی! خوشم نمیاد. هی! من از پسش برمیام. فقط کاش قرصهام سریعتر به1جایی برسن تا خاطرم جمعتر باشه! اه لعنتی!
مادرم میخواد با خاله و موارد جاریه بره سر خاک اجدادم و بعدش خونه خاله ها در اون نواحی که خخخ داخل شهر نیستن و در هر حال میرن و من نمیرم و بهش که فکر میکنم حرصی میشم و به نظرت درسته که من هم به کسی نگم و یواشکی فرار کنم1نصفه روز به1بهانه ای برم1جایی شبیه کافه فال به عشق و حال؟ وووویییی عجب شدید وسوسه کننده و در عین حال ترسناکه! هی! هی ترس! بذار برم! لطفا! خخخ!
تونستم چندتا موزیک از یوتویوب بردارم و حس مثبتی دارم از اینکه1چیز جدید بلدم. آخ جون! میگن1روشی هست که میشه با زمزمه‌ی1آهنگ پیداش کرد. وایی اگر بشه یعنی من میتونم آواز جاده رو پیدا کنم؟ قصه‌ی آواز جاده رو اینجا گفتم یا نه؟ خاطرم نیست.
آواز جاده آوازی بود که من در مرز ورودم به دنیای نوجوونی از کودکی شنیدمش. فارسی نبود و در نتیجه چیزی ازش نمیفهمیدم ولی من انگار جادو شده بودم باهاش. چند روز گذشت و من تمام آهنگش رو بدون کلام از حفظ زمزمه میکردم. تمام حجم این طلسم داخل1نوار کاست بود. اون زمان که کامپیوتر و سی دی و فلش نداشتیم. همین نوارها بودن و ما که دنیایی داشتیم باهاشون. این نوار هم مال برادرم بود. برش داشتم واسه خودم و در عوض دیگه نرفتم سراغ کاستهاش و به همشون نریختم. اون نوار کهنه تا اواخر دبیرستان و درست خاطرم نیست شاید هم تا در ورودی به دانشگاه باهام بود و بعدش در گذرگاه های گرد و خاکی زندگی گمش کردم. خیلی دلم گرفته بود از گم شدنش. خیلی سعی کردم دوباره پیداش کنم ولی نشد که نشد. من هیچ چیزی از اون آواز نمیدونستم. نه اسمی، نه اسم خواننده ای، نه حتی1کلمه که سرچش کنم. فقط آهنگی که بعد از اینهمه سالهای شلوغ و پیچ در پیچ که پشت سر گذاشتم هنوز زمزمه هاش توی سرم میپیچه. آهنگ جادوییه من اسمی نداشت. قطعا در جهانه واقعی اسمی از جنس واقعیتهای لوس و بی‌نمک داشت ولی من نمیدونستم. من بهش گفته بودم آواز جاده. چون منو میبرد به جاده های رویایی و عجیبی که اون زمان خیال میکردم1روزی درشون قدم میزنم. جوونیهام رفتن و من به اون جاده ها نرسیدم. گشتم و گشتم و پیداشون نکردم. هنوز گاهی حس میکنم که نسیمی از جنس گذشته های شیرین بوی اون جاده های ناگذر رو واسم میاره و هنوز در خودم اون خواهندگیِ وحشتناک رو برای حرکت و پیدا کردنش حس میکنم.
آواز جاده، آواز جاده‌ی من، با اون نوار کاست گم شد و دیگه هرگز پیداش نکردم. حالا اینترنت و تواناییهای من در سرچ بهم این امکان رو میدن که بگردم و آواز جاده رو پیدا کنم. ولی من هیچ چیزی ازش در خاطرم نیست. هیچ چیزی جز طنین آهنگی که اگر1000سال زنده باشم باز میتونم هر زمان که بخوام از حفظ زمزمه اش کنم. خدایا من آواز جاده هام رو میخام کمک کن دوباره پیداش کنم!
مادرم صدام زده و میگه تردمیل ترک شد؟ هی! دلم نمیخواد الان از قواعد و بایدها صحبتی بشه. واسه چی مادرم، … بیخیال. چی میشه بگم! بیخیال! من آواز جاده رو میخوام.
اوه ساعت از10گذشت! بسه میخوام برم. تشنه‌ام هم شده. ولی آواز جاده! با چه نرم افزاری یا رباطی میشه موارد جستجو رو زمزمه کرد و گیرشون آورد؟ کاش پیداش کنم! دیگه حس نوشتن نیست. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

احوالت چه طوره 1400؟

صبح1شنبه. اول فروردین. سال1400. هی سلام1400! حالت چه جوریه؟ خوبی؟ کاش خوب باشی وگرنه وایی بر ما خخخ! تیمتاک و کاناله همیشگی. کلاس زبان تعطیل. آخ جون! مادرم اینجاست. نامحسوس پیشنهاد رفتن به1پارک خلوت و گردش بهم داد که سفت گفتم نه. پارک رفتن و گشتن رو دوست ندارم. من دلم میخواد برم بازار خرید کنم. برم سفره خونه با رفقا بخندم. برم پیش دوستهای قدیمی و بزنیم توی سر و کول هم و دیوونه بازی دربیاریم. قدم زدن داخل1پارک خلوت پر از منظره های لعنتی که من نمیبینمشون به دردم نمیخوره. هی! بیخیال. باز من حرصی شدم. بیخیال طوری نیست اول ساله خشم رو ولش کن. مادرم. چایی. برمیگردم.
خب برگشتم. مادرم واسه موارد جاریه کمک لازم نداره. ترجیح دادم بعد از1سلسله پرچونگی از نوع خودم با گوشیش و موزیکهای داخل گوشیش جاش بذارم و بیام اینجا.
تمام حلقه هایی که داشتم رو واسه درست کردن ستهای رنگارنگ دستبند و گردنبند و چه و چه مصرف کردم الان دیگه حلقه ندارم. گلهام رو هم که بافتم. از گره های متحرک هم چندتا بافتم. به نظرم3تا. کیف نمیکنم ازش. وووییی خخخ. شبیه عنکبوت جنگنده ای که میخواد باختش رو تلافی کنه به شدت منتظر رسیدن کلاس هنرهای بعد از عیدم. هویه. لعنتی! نمیفهمم چه مرگم شده. واسه اینکه بگیرمش توی دستم، داغش کنم، گرماش رو حس کنم، حتی به قیمت چندتا تاول روی دستهام،، نگهش دارم، کنترلش کنم، مهارش کنم، ازش استفاده کنم، در استفاده ازش واردتر بشم، ضربه اش کنم، اه لعنتی! این عوضی رو من باید مهارش کنم. این به تلافیه یادگاری وحشتناکی که در خاطراتم جا گذاشته باید1عمر تسلیمم باشه. خیالم نیست همه جهان بخندن بهم. اخلاق نکبتی پیدا کردم. مواردی که سبب دردسرم شدن رو اگر بشه گیر میارم و، … خیالم نیست این دستگاه ساخت بشر از نگاه عاقلها درک نداره که بفهمه. من به درک اشیا باور تفریحیه یواشکی داشتم. حالا دیگه باورم یواشکی نیست. هر چیزی که در کائنات موجوده به سبک خودش شاید درکی داره که ما نمیشناسیمش. این دستگاه مصنوعیه ولی از موادی درست شده که بشر پیداشون کرده، استخراجشون کرده، تغییرشون داده، و ترکیبشون کرده. اون مواد اولیه مصنوعی نیستن. از طبیعت اومدن. پس چیزی از طبیعت رو با خودشون دارن. هرچی دلت میخواد به دیوونگیِ من مطمین بشو ولی طبیعت از نظر من بدون درک نیست. چه عجیب! شجاع شدم. معمولا این مدلی نظرات منحصر به فردم رو هیچ کجا حتی در خفا ابراز نمیکردم. حالا دارم ابراز میکنم و کاملا آشکار و بدون رمز. حس میکنم بیشتر از گذشته دارم خودم میشم. انگار بیشتر از گذشته به این لفظ کارگشای بیخیالش معتقد شدم. حالا دیگه کمتر نگرانم از اینکه بقیه واقعیتم رو بفهمن. ای کاش در تمام موارد این مدلی بشم. حتی، … آخ خدا این رو باید درستش، … بیخیال.
مادرم نامحسوس در مورد اینکه زبان رو کنار گذاشتم ابراز نگرانی کرده. امروز صبح بهش اطمینان دادم که کنارش نذاشتم فقط شبیه باقی روزها نمیخونمش. باید بخونمش تا بهش دروغ نگفته باشم. طوری نیست میخونم. خدایا دسته کم کمکم کن سریعتر درش قویتر بشم!
تیمتاک امن و آرومه. بچه ها میان و میرن. رفت و آمدها کمتر از روزهای عادیه. بین بچه ها نیستم. داخل کانال بسته و، … تلفن. برمیگردم.
آخ جون! ایول مرسی عادل! موزیکی که میمیرم گیرش بیارم رو گیر آورد فرستاد واسم. درضمن یک کلید هم بهم داد که برم یوتویوب راستی تلفظ درستش چیه؟ ولش کن هرچی. تازه یک رباط هم بهم داد که موزیکهام رو اگر گیر آوردم دانلود کنم نگه دارم واسه خودم. تازه اگر راهش رو بلد باشم میتونم ویدیوهای هنر که مادرم میخواد رو واسش دانلود کنم بردارم بدم بهش. ایول! میخوام برم آزمایش کنم. بعدا دوباره میام. من رفتم. آخ جون!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

منطقه آزاد.

جمعه شب. واسه چی من امروز اینهمه کرخت بودم؟ ظاهرا ولگردی بهم نساخته. بد نمیگذره ولی ترجیح میدم سرزنده تر باشم نه این مدلی. اَییی! دارم از دست خودم خسته میشم. خوشم نمیاد همیشه1جسم سنگین و دائم خسته که دقیقه به دقیقه از حنجره اش نق درمیاد رو بکشم این طرف و اون طرف. دارم از این چیزه نقنقوی همیشه ولو خسته میشم. خب بذار ببینم از دستش که نمیشه خلاص شم. از اینجا و قرنطینه ی کرونایی هم که نمیشه بزنم بیرون. خدایا باید1راهی باشه که با این مخلوق از نظر خودم بی قواره ات به جایی برسم وگرنه حسابی از جا در میرم.
امتحان کلاس اینترنتی رو کامل یادم رفته بود. امروز که پرسشنامه رسید یادم نبود چیه. وایی خدا اصلا نخوندم همینجوری با اطلاعات قبلی جواب دادم و خخخ وایی خدا به خیر کنه! اصلا این مدلی بهتر شد بذار ببینم چی سرم میشه بدون مطالعه!
دیشب هات گوش کن تموم شد. خدایی بچه ها ترکوندن. اوخ خدا محله! باید1چیزی واسه مدیر مینوشتم! خدایا آخه این، … هی! خودمونیم سرش متمرکز نشدم باید برم بالای سر کار تا ببینم انجام میشه یا انجام میشه! خخخ اشتباه ننوشتم. باید انجام بشه ولی من واقعیتش بالای سرش نرفتم در نتیجه، … وایی خداجان!
امروز داخل کانالگردیهام به رتبه بندی کشورهای شاد جهان خوردم. فنلاند اول شده! میگم نمیشه ما بریم اونجا؟ قول میدم خیلی دردسر درست نکنم.
یادش به خیر! کسی میگفت برای خوشبخت بودن لازم نیست داخل بهشت باشی. خوشبختی گاهی از دل جهنم هم درمیاد. فقط باید بلد باشی حسش کنی. وسط بهشت هم میشه خاکستری ببینی و آه بکشی. خاطرت باشه، که خاک زیر پاهات و آسمون بالای سرت خوشبختت نمیکنن. شادکامی از جای دیگه میاد. باید پیداش کنی. و من چه قدر نمیفهمیدم! یادش به خیر!
هی1کسی! به خدا قد تمام برگهای درختهای2جهان دلتنگتم. اونقدر دلم واست تنگ شده که حاضرم تا نفس آخر عمرم فقط بفهممت با اینکه میدونم این چه قدر سخته ولی تو باشی. فقط1دفعه دیگه ببینمت. فقط1دفعه دیگه لمس کنمت. فقط1دفعه دیگه بشنومت. حس کنمت. فقط1نوبت دیگه حرف بزنم باهات. خیلی حرف دارم باهات خیلی. کاش فقط1مهلت دیگه داشتم واسه گفتن‌هایی که1دفعه زمانش تموم شد. هنوز باورم نمیشه این مدلی غافلگیر شده باشم. توی سرم نمیره. حالا که اینهمه گذشته، نمیفهمم واسه چی ولی به نظرم میاد هرچی از اون غافلگیریه سیاه دورتر میشم انگار به جای کهنه شدن واضحتر، مشخصتر و تلختر احساسش میکنم. شبیه میوه ی تلخی که هرچی بگذره مزه ی وحشتناکش رو بیشتر حس کنی. امروز، امشب، هر زمان، هر جا، این روزها1طور خیلی واضح، خیلی عجیب، خیلی تلخ، خیلی تاریک، حس میکنم که چه قدر دردناک دلم تنگه واست! کاش فقط1مهلت دیگه داشتم! حتی توی خوابهام! من به کابوس هم رضایت دادم ولی داخل کابوسهام تو نیستی. فقط جهنم هست با تمام جزئیاتش. با تمام وضوحش. با گرد و خاکش. با صداهاش. با هوای سنگین و بوی وحشتناک دودیش. با سیاهیش. با قیامتش. جهنم اونجاست بدون حتی1درصد کهنگی و کمرنگ شدن. حتی دردهاش هم هستن. باورت نمیشه. بیدار که میشم صدای اون سوت کشداره جهنمی سکوت بعد از صداها رو توی گوشهام میشنوم و سرم با چنان شدتی ضربان داره که به حال تهوع می افتم. گاهی به نظرم میاد حتی میتونم خاک رو روی تمام موجودیتم حس کنم اگر پریشونی اجازه بده که دستم رو بالا ببرم و خودم رو بتکونم. همه چیز، از بیداری گرفته تا خواب سر جاشه. تمام هستی هست. و تو نیستی. دلم خیلی تنگ شده واست. کاش بودی!
میدونم چه دردم شده. حدسش رو میزدم با شروع مجدد حرکت و پیش رفتن در احیای خودم این طوری بشم ولی واقعیتش تصور نمیکردم اینهمه سخت باشه. به نظرم میشد سبکتر سپری کنمش ولی ظاهرا اشتباه میکردم. این واقعا تلخه. گاهی سنگینتر از تحمل من. گاهی چنان سنگین که سر رشته ی داستان رو هر کجاش که باشم رها میکنم و خخخ میبینی که چه خرابیهایی که به بار نمیاد. به نظرم بد نیست من مواظبتر باشم بلکه کمتر خودم رو نفله کنم خخخ. حواسم هست که اینجا رو چند نفری میخونن و این هم رمز نداره. هی! به جهنم. اینجا هرچی دلم بخواد مینویسم. الان هم دلم میخواد خودم رو توضیح بدم. خودم رو. حس و حالم رو. دلم رو. که بدجوری تنگه واست. واسه همه چیزت. حتی منفیهایی که به جنونم میرسوند. سرگیجه های هر کسی هم که این مزخرفات رو خوند پای خودش. من کسی رو صدا نزدم بیاد اینجا دیوونه بشه. ادب هم ندارم همینه که هست. قاعده و ادب و مسخرگیهای مثبت مال بیرون از اینجاست. اینجا قلمرو خودمه. هر مدلی دلم بخواد داخلش میگردم. اینها رو ول کن. دلم بد تنگ شده واست. اونقدر بد که گاهی از شدتش به سرگیجه می افتم. سرگیجه های واقعی نه مجازی. سرگیجه های1جسم که باید1جایی رو بگیره تا روی زمین ولو نشه. دلم تنگ شده واست. به خدا دلم تنگ شده واست! کاش میدونستی!
باز من زد به سرم خخخ! هی بیخیال! تلگرام زده به سرش اذیتم میکنه. بابا فیلترش رو بردارید آخه! خب الان واسه چی؟ وایی خداجان! داخل تیمتاک بالای کانالها نامحسوس چرخ میزنم و فرود نمیام. منتظرم فاطمه رو گیرش بیارم ولی بنده خدا ظاهرا این3شب حسابی خستش کردن امروز اصلا ندیدمش. دلم نمیخواد زنگ بزنم بهش. اگر تلگرامش رو ندیده تیمتاک هم نیومده یعنی یا خیلی خسته هست یا خیلی گرفتار. اگر میتونست می اومد جایی که بشه دیدش. اصلا موافق نیستم با زنگ زدن به خط همراه کسی در زمانهایی که اون آدم وسط جمعهای همیشگی پیداش نیست، به زور بچپم وسط آخرین حصاری که طرف واسه خودش داره و بگم عه سلام عزیزم دیدم نیستی کارت داشتم. ووووییییی! حتی تصورش هم جفنگه. کلا بینشم کلی انحصاریه واسه خودش. همینه که هست. ولی فاطمه یا تلت رو باز کن یا بیا تیمتاک وایی بیا تو رو خدا بیاااا بیا بیا1دقیقه بیا وایی خداجون بیا! اوه تلگرام! با این کانالهای زاپاس مجانی داخل گوشیم وصلم و، … بذار ببینم چیچی اومده الان میام.
هی! نمره امتحان ترم تیمتاکیم اومدش! شدم97! آخ جون خخخ! ولی این ایرادهایی که داشتم رو اصلا کجای پرسشنامه بودن؟ خدایا من واسه چی هر ترم این امتحانه رو اینجوری میدم؟ یعنی که چی حواسم کو؟ وووویییییی!
فردا سال تحویله. حسی ندارم بهش. ایول فردا عصر تا پس فردا صبح جزو هیچ تقویمی نیست خخخ چه با حال! یعنی میشه آدم این چند ساعت هر غلطی دلش میخواد کنه؟ چه قدر هم که من نمی‌کنم خخخ! خوب میکنم! آیی آیی نه خیلی هم خوب نمیکنم آیی پام آخ کتفم آخ ورم نامحسوس بخش بالایی از طرف چپ سرم آیی آیی آیی! نخند! هرچی نمیگی هم خودتی! واقعا که!
دلم بافتن و ساختن میخواد ولی طرح جدید توی سرم نیست. اه آخه واسه چی الان کلاس هنرم خورده به عید؟ شکلک نق.
خاطرم باشه فردا محض خاطر خدا1خورده درس بخونم. اصلا درست به نظرم نمیاد که من1هفته کامل از زبان جدا و جا بمونم. این همراه نچسبم رو باید با خودم تحملش کنم. نمیدونم تا کی ولی باید کنم. آخ خدای من!
اوخ جان فاطمه رو دیدمش من رفتم تا نرفته ثبت این هم باشه بعدا من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روی ریل5شنبه آخر سال با سرعت نرمال زندگی.

بعد از ظهر5شنبه. چه داغ هم هست! هی! هوا صدام میکنه که بزنم بیرون. از اون روزهاییه که اگر دلواپسیه دلواپسیه مادرم نبود، … مادرم. امروز میاد اینجا. احتمالا شب پیشم بمونه. این هوا، … خدایا اون بیرون، … هی! بسه دیگه!
امشب شب آخر هات گوش کن. بچه ها2شب پیش از کولاک رد شدن و قیامت کردن! خدایی حرف نداشتن. امشب هم میدرخشن. زنده باشید هاتی ها آفرین! این دفعه انگار1جور عجیبی این برنامه حرارت داره. دوست دارم اینهمه سرزندگی داخل هات گوش کن عیدانه ی این دفعه رو. خدایا این تیم رو همیشه سلامت و متحد و موفق نگهشون دار!
امروز هم بدون نظم زندگی ول گشتم. خوش گذشت ولی به نظرم از شنبه دیگه چندان موافقش نباشم. تعطیلی رو حسابی میخوام ولی به نظرم فردا جمعه آخرین روز ولگردی کاملم بشه. من نمیتونم1هفته کامل از درسم جا بمونم. بد نیست اون هفته بدون دلواپسی درس و کلاس نت برداریهای هفته بعدی رو انجام بدم. ولی آخ که امروز چه میچسبید1سفره خونه، … آه خدایا بسه!
بیشتر تکلیفهای کلاس هنر رو انجام دادم. الان دارم دستبندهای1شکل میبافم تا1مدل گره متحرک رو تمرین کنم. گندش بزنن سخته. الان دیگه میتونم بزنم ولی نمیفهمم واسه چی اینهمه سفت میشن. واقعا باید سفت باشن یا من بد میبافمشون؟ دلم میخواد واسه خرید موارد لازمه خودم میرفتم. دنبال چیزهایی که میخوام میگشتم و پیداشون میکردم. دلم میخواست میرفتم بیرون. اون بیرون خیلی چیزها هست که دلم واسه انجامشون تنگ شده. حتی1خرید معمولی به دلخواه خودم. آخ از دست این ویروس فسقلی! خخخ ولی با اینهمه هنوز دلم واسه رفتم به محیط کارم تنگ نشده. خب چیکار کنم دلم نمیخوادش. جدی دل منو بیخیالش ولی خطرناکه کاش فعلا همچنان بسته نگهش دارن من خیلی میترسم.
استاد هنر میگفت به بیناهای کلاس خیاطی1سری درسها رو آنلاین میده. میگفت یاد نمیگیرن و حواسشون نیست. خدایا واسه این کار من فقط1جفت چشم کم داشتم. عشقش رو دارم حواسش رو هم همینطور غیرتش رو هم همینطور انگیزه اش رو هم همینطور فقط اگر میتونستم این درسهای دیداری رو ببینم! آخ که اگر میشد من ببینم! بیخیال نمیشه دیگه! کاریش نمیشه کرد. طوری نیست من تا اینجا رو بدون دیدن رفتم. سخت بود و کند ولی زندگی پیش رفت و من هم پیش رفتم. ولی جدی کاش، … اه! بیخیال!
دلم میخواد برم بیرون راه بیفتم داخل مغازه ها و در مورد دوست بدذات و آتیشیم هویه اطلاعات عملی گیر بیارم. من1مدلش رو میشناسم دلم میخواد برم بپرسم مدلهای دیگه هم داره یا نه. شکلهای دیگه چی. مثلا1چیزی شبیه چسب حرارتی یا چسب تفنگی های خودمون که میله های لحیم از عقب بره داخلش و با1چیزی شبیه ماشه1خورده1خورده از نوک داغش بیاد بیرون و لحیم، … تو به چی میخندی؟ گندت بزنن!
با این وضعیت ناپرهیز ملت بعد از عید کرونا حسابی خوش به حالش میشه. کاش اینجوری نشه ولی شواهد به من چیزهای ترسناکی میگن. اطرافم چندان اثری از مراعات نیست و من واقعا ترجیح میدم کمتر بدونم چون حسابی ترسناکه. خدایا کمک کن!
داخل تیمتاک بچه های هات گوش کن به شدت گرفتارن. از کنار زمین تماشا میکنم و تشویق میکنم و دعا میکنم و، … هرچی بیشتر و بیشتر تسلیم توفانی میشم که بغلم کرده و نامحسوس از جهانی که میشناسم دور و دورتر میبردم و، … خدایا! …
هوا که گرمتر بشه مادرم باید بره1سر به ییلاقات بزنه. به ارتفاعات. سعی کردم از داستان فروش اونجا منصرفش کنم ولی مادرم اگر1چیزی رو بخواد نمیشه کاریش کنم. تا بهش نرسه خاطر جمع نمیشه. من اصرار کردم که نفروش و اون دلیل آورده که باید بفروشه. سکوت کردم و سپردم به بابا زمان. چی میتونم بگم! نه حسش هست نه توانش. بذار اون و برادرم هرچی دلشون میخواد کنن. اصلا به من چه! تا جایی که من و حصارهام تهدید نشیم به خودشون مربوطه. بدی ماجرا اینجاست که نوبت حصارهای من هم خواهد رسید اگر این مدلی پیش بره. خدایا من حوصله زلزله ندارم1چیزی بگو باشه؟
چند وقت پیش کسی میگفت در فلان مورد به قصد پیروزی نرفتی واسه همین نتونستی کاریش کنی. گفتم نه نرفتم. قطعا اگر به قصد پیروزی میرفتم میشد کاریش کنم. ولی برای پیروزی باید جنگید و من در این مورد نمیتونم بخوام که بجنگم. زمانی کسی میگفت آدمی اگر بخواد تقریبا هر کاری رو میتونه کنه. ولی اصل اینه که بدونیم چه قدر از کارهایی که میتونیم کنیم رو مجازیم که انجام بدیم. فراموش نکنیم که تواناییهای ما برای انجام مواردی که از دستمون برمیاد معیار درستی واسه انجامشون نیست. اون1کسی درست میگفت. بله میشد که من بجنگم و پیروز باشم. ولی این پیروز شدن قیمتش خیلی گرونتر از ارزشش میشد. من نمیخوام. به قصد پیروزی نرفتم و نتونستم درستش کنم. شاید هرگز نتونم ولی، … تا حالا که خدا و بابا زمان و باقی مأمورهاش خودشون حلش کردن شاید بعد از این هم خدا دلش نیاد بفرستدم داخل دردسر. کی میدونه! هی! بیخیال. من هنوز خدایی دارم که هرچند ساکت اون بالا نشسته به تماشا، ولی من باورم نمیشه بیخیالم شده باشه. نمیگه ولی من میدونم مواظبمه. نمیفهمم ولی میدونم گاهی بنبست‌ها هم از طرفش مأمور میشن که مواظبم باشن تا دست دردسر بهم نرسه. از سکوتش حرصی میشم و هوارم درمیاد ولی میدونم که هست و حواسش هست. کاش سکوتش رو میشکست! کاش باهام حرف میزد. گاهی وسط سرمای خاکی خیلی خیلی بد حس غربت میکنم. گاهی عجیب آرامشی رو میخوام که به1زبونِ خاکی‌فهم از طرف خوده خودش بهم برسه و سکوتش در این زمینه کمکی نمیکنه. خدایا کاش باهام حرف میزدی! ای کاش!
واتس! برمیگردم.
چیزی نیست کارت تبریکه. گوشیم هم حسابی سیر شده برش داشتم.
مادرم میگه تابستون باید بریم سفر. سفر؟ وووییی! بیخیال کو تا تابستون و کو تا سفر! کرونا و دردسرهای سفر و، … خدایا میگم چیزه. میگم که میشه ما، … وایی خداجونم تمام روانم از انقباض درد میکنه اینو نمیخوام. خدایا! میدونی چیه؟ وووییی!
بسه دیگه. ساعت داره3میشه. دلم میخواد1چیزی جدا از این گره های کوفتی ببافم. با تراشه هایی که ازشون زیاد دارم. به جای چرت نویسی بلند شم برم1خورده جوک بخونم. هی آخجون کلی جوکهای بی مزه ی نخونده دارم. من رفتم. آخ جون. دیوونه هم خودتی. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک هفته تعطیلات خالص.

4شنبه صبح. دیروز کلاس پر. زنگ زدن گفتن جای3باید5آنلاین باشی گفتم باشه. بعدش ساعت از2گذشته بود که زنگ زدن گفتن کلاس نیست. گفتم آخ جون درسم بمونه واسه شنبه ارائه بدم گفتن نه شنبه هم کلاس نیست کلا تا آخر هفته اول کلاس نیست. یعنی شنبه آینده و3شنبه آینده پر رفت تا اون یکی شنبه. خدا شاهده دیروز چند لحظه بعد از اون تماس مفهوم سکته از خوشحالی رو درک کردم. باورت بشه یا نشه حس کردم سینم سنگین زد و1خورده انگار، … ترسیدم بلند شدم رفتم پی کارم خخخ. الان هم خیلی یواش این شوکه شیرین رو قورتش دادم که خطرناک نباشه. به هر حال الان حله.
امروز دلم خواست تا دیر وقت توی تخت بمونم. بلند هم که شدم دلم خواست هیچ کار مشخصی نکنم. بشینم روی راحتی به تاب خوردن و پیامهای جوک مسخره خوندن و ول چرخیدن و بیکار گشتن. الان هم نشستم اینجا1خورده مهره میبافم1خورده ازینا اینجا مینویسم تیمتاک هم بازه رفتم داخل سنگر خودم و اون موزیک همیشگی رو زدم بخونه. قهوه هم درست کردم سرد بشه برم سراغش. دیشب از خوشی این تعطیلات کوچولوی ناگهانی اونقدر ذوقزده شدم که بلند شدم حسابی خوردم. بعدش هم خخخ تا صبح خوابهای عوضی دیدم. الان فقط نشستم بدون هیچ تصوری از نظم و برنامه و قاعده. باز از اتاق زدم بیرون. کامپیوتر روی اوپن. خودم روی میز غذاخوری با وسایل هنر پهن شده که نصف میز رو گرفته. مادرم امروز عصری میاد دادش میره هوا خخخ. پریروز میگفت خدایی اینجا رو اینجوری نکن اگر چیزی هم گذاشتی ول نکن بمونه جمعش کن. خخخ جمعش میکنم مادرم که بیاد برمیدارمشون میرم داخل اتاق ولی الان اینجا قلمرو خودمه خخخ. حس و حال قاعده های بی نتیجه رو ندارم. مادرم قواعد رو میخواد و من خخخ حسش نیست که بخوامشون. در خیلی موارد دیگه این مدلیه. من قواعد خودم رو دارم و از بعد از عید96قواعد شخصیم رفتن داخل بسته بندی به خاطر مادرم. ولی میبینم این هم بهش اونقدری که باید آرامش بده نمیده و فقط آرامش خاطر من رفت به ناکجا خخخ. بیخیال. شاید1400سالی باشه که همه چیز عوض شد کی میدونه! واسه من96یکی از پیچهای سفت روی جاده عمرم بود. واقعا کی میدونه! شاید1400هم یکی از این پیچها درش باشه. بدم نمیاد که باشه. از این جاده بی منظره و دست اندازهای1نواختش خسته شدم. قهوه ام سرد شد. برم برش دارم بیارمش اینجا الان میام.
خوردمش تموم شد. من باز قهوه میخوام. خوشم میاد1نوشیدنی دم دستم باشه با جرعه های کوچولو حالش رو ببرم. همه رو خوردم باید یکی دیگه درست کنم. به نظرم بد نیست بیخیالش بشم. زیادیش واسه من مثبت نیست.
خدایا1چیزهایی رو داره سخت میشه بدون کمک پیش ببرم. راهنما لازمه. سعی میکنم تمام موارد از یاد رفته رو به خاطر بیارم ولی در انجامش گاهی گیر میکنم. شاید چون در اون لحظه ها به جای تمرکز صد درصد روی مواردی که در حال انجامش هستم این تصور دردناک قاطی تمرکزم میشه که چه قدر جای خالی راهنمایی که باید باشه و دفعه پیش بود و حالا نیست تاریکه. واقعا سعی میکنم این تاریکی تلخ رو نبینم ولی درست لحظه هایی که نباید میبینمش و درست زمانی که باید خیالم بهش نباشه چنان دردی به سینم میده که اضافه اش به صورت آه از حنجره ام و اضافه ترهاش به شکل قطره های داغ کوچولوی شبیه هم از چشمهام میان بیرون. بعدش میریزن روی صفحه ی تمرکزم که باید خشک باشه و خیسش میکنن و لکش میکنن و چروکش میندازن و مچاله اش میکنن و باطلش میکنن و تمام. اه لعنتی! برمیگردم.
هی! چیزی نیست! همه چیز آرومه. من هم الان اینجام.
دستم درد میکنه. واقعا لازمه من1مدتی کامل مرخص باشم از همه موارد. عمراً! من نمیتونم بیدار باشم و روی این پا بلند نشم و با این دست کاری که دلم میخواد رو نکنم. تایپ نکنم مهره نبافم و خلاصه در آرامش مرده وار باقی بمونم تا دستم و پام درست بشن. وووییی!
این روزها حقه های کثیفی میزنم. دارم سعی میکنم اوضاع رو به سمتی که به نظرم درست میاد بفرستم. مادرم رو تشویقش میکنم روی مواردی متمرکز بشه که به من کمک میکنن در سینیگردهای این اواخر برنده باشم. هنوز که به جایی نرسیدم. فعلا2تا تیر توی آستینم داشتم. در حال امتحان کردنشونم. یکیشون شاید زودتر جواب بده که به هدف میرسه یا نه و واسه تست عملی دومیش باید تا اون طرف عید منتظر بشم. خدایا منو ببخش ولی تو میدونی که من نیتم،… اه بیخیال.
عجب این عید عجیبه! سال پیش هم همین مدلی بود ولی امسال انگار1جوریه. انگار واسه من عجیبیه امسالش بیشتر دیده میشه. عید در قرنطینه کرونایی و، … هی بیخیالش1هفته تعطیلی رو عشقه! بعد از حدود3سال1هفته تعطیلی مطلق. جدی بعد از مهر97من تعطیلات مطلق نداشتم و چه قدر عجیب! اما کاری نمیشه باهاش کنم. نمیشه بزنم بیرون. نمیشه برم هیچ کجا. نمیشه برم سفر یا حتی1سفره خونه معمولی اطراف شهرم. فقط باید بمونم خونه. خخخ واسه چی خیلی بدم نیومده! البته اگر دستم در انتخاب موارد عشق و حال باز بود بیشتر خوش میگذشت ولی خب این هم بد نیست واقعیتش خیلی هم آخ جونه خخخ! هی ممنون! یوهو خخخ!
به تبریکهایی که دیروز از واتس بهم رسید جواب ندادم. اعتقادی به تبریک امسال ندارم. درضمن فرستنده ها هم از نظر خودم نه آشنا بودن نه نزدیک. پس جواب پر. بله درست تصور کردی من مودب نیستم. همینه که هست. مشکل کجاست؟ این مدل و اخلاق و رفتار خودمه. به کسی هم دردسر نمیده. پس مشکلی نیست. پس حله.
افراد تیم هات گوش کن دارن جمع میشن تا واسه امشب فیکس بشن. خدا قوت بچه ها دیشب حسابی کولاک کردید! آفرین!
این روزها به طرز بسیار مشهودی حس جدا بودن از جهانه اطرافم رو دارم. انگار این حاشیه نشینیم رو بیشتر از هر زمان دیگه ای دارم حس میکنم. اذیتم نمیکنه فقط1جور عجیبیه واسم. بلد نیستم توضیحش بدم انگار از جنسش تعجب میکنم. طبق معمول همون توصیف آشنای از نظر خودم گویا در این موارد. 1جوریه. بدجوری1جوریه. 1جور خیلی عجیب که بلد نیستم حتی واسه خودم درست توضیحش بدم.
دیشب خوابهای بی سر و بیخ زیاد میدیدم. البته ناپرهیزیهای فوق شدید دیشبم درش بی اثر نبودن. اما در هر حال میدیدم که خخخ ولش کن چیزهای مسخره ای میدیدم. ولی اگر1درصد تعبیر داشته باشن، … اوه خداجان! تعبیر ندارن. ندارن. تعبیر ندارن!
پول میخوام. از اون زیادهاش خخخ. کاش دستم میرسید1خورده گیر میآوردم! فعلا که معطل حقوق این ماهیم که اداره هنوز بهمون لطفش نکرده. خدایا پول و مدرک و همه رو ولش کن1کلید بده! خب بده! قربون قدرتت برم تو که ازت برمیاد بده خب!
خب بسه. دستم درد میکنه واقعا دردش جفنگه. خودم هم از نشستن خسته شدم. بذار بلند شم1چرخی بزنم هم دستم دردش کمتر بشه هم خودم خستگیم بره. میخوام مهره ببافم. کاش استادم تکلیفهای پیشرونده تری بهم میداد! خدایا باید بجنبم ولی نمیشه. دستم! باقیش باشه بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سکون.

3شنبه صبح. بعد از ظهر کلاس. الان اینجا. آخ خدا!
امشب بخش اول هات گوش کن. خدایا این شبها داخل تیمتاک بچه ها حسابی مشغول بودن. خدا قوت بچه های تیم هات گوش کن!
هرچی برگ از استاد گرفته بودم گل بافتم. یک سری برگ هم در زمان زندگی پیش از کما بهم داده بود واسه درست کردن جا‌شمعی که پیداشون کردم و به جای جا‌شمعی لاله درست کردم باهاشون. خخخ دلم خواست. بعد از عید مفتول. هویه. وایی خداجون!
به شدت احساس گیر افتادگی میکنم. حس پرنده ای که تمام روانش خواهانه که بالهاش باز بشن و بپره بره بالا ولی جفت بالهاش رو با1چیز پهنی بستن به شدت اذیتم میکنه. حس میکنم ثابت و بی‌حرکت بسته شدم و به شدت این رو نمیخوام. بهش که فکر میکنم نفسم بند میاد و به خودم که میام میبینم با جسم بی‌حس ولو شدم1گوشه ولی روحم انگار داره تمام زورش رو میزنه که این بسته بندی باز بشه و نمیشه و قفسه سینم از این تلاش انگار میره زیر پرس سبک. بلد نیستم کامل توضیحش بدم. حس مزخرفیه. کاش تجربه نکنی!
پام هنوز درد میکنه. بدجوری زدم ناقصش کردم خخخ. حالا حسابی مواظبم ولی نه اونقدر که خطر نکنم. پیشرفتم20نبود ولی به نظرم بشه1دونه7به خودم بدم. از مهر به این طرف قابل توجهه. از0به7فقط در تقریبا6ماه. هوم. بد نیست. ولی از اینجا به بعدش سخته. هرچی پیشتر میره سختتر میشه. به نظرم بد نیست دسته کم ایام عید متوقف بمونم و در حضور مادرم خریت نکنم این بنده خدا همین طوریش خخخ یادش نرفته آنتیک‌جاتِ صادره از موجودیت منو و به روی مبارک نمیاره بذار دردسر درست نکنم. ولی همچنان آخ پام.
تدریس واتس اگر برنامه جدیدی پیش نیاد امروز تعطیل تا بعد از عید. البته به من از طرف افرادی بیرون از محیط کاری پیشنهاد شد که به تلافیِ غیر حضوری بودنِ کلاسهای امسال برای کمک به بچه‌ها داخل عید هم درس بدم. اگر خونواده دانشآموز بخواد موردی نیست درس میدم من که خونه نشستم ولی کسی چیزی نگفت. خودم شخصا هم حس میکنم شاید درست نباشه داخل عید سر به سر بچه بذارم که واسم تکلیف بنویسه و درس تحویلم بده.
سال نو داره میاد. اینجا هوای عید نیست. تاریک بودی99خیلی خیلی تاریک. نمیخوام نق بزنم. میترسم از سالی که میاد. اگر تاریکتر از این باشه چی؟ نمیخوام بگم چه قدر دلم میخواد بدونم سال آینده واسه من چی پیش میاد. خدایا کمکم کن!
دلم میخواد دستم رو بذارم پشت داستانهای اطرافم هلشون بدم سریعتر پیش برن. این سکون و سکوت کم مونده روانم رو منفجر کنه. خب بجنبید! گاهی لازمم میشه عقلم رو بفرستم مرخصی روی هوا ولی خخخ مجوز استفاده از کایتِ پروازش رو از دست دادم و نمیشه. گاهی به سرم میاد که کاش مجوزه رو هنوز داشتم ولی، … هی! این نباید به سرم بیاد! این نباید باشه. این درست نیست. خدایا میدونم ولی آخه منو ببین! خسته شدم خب.
خواب اون بازار خوشگله داخل دبی رو دیدم. دلم میخوادش خخخ. چیزی لازم ندارم فقط حال میکنم داخلش راه برم و از فضا و بوهاش و صداهاش لذت ببرم. به شدت حس امنیت و آرامش در حال راه رفتن در یک فضای خوشعطر و خوشآیند دلم میخواد. مادرم با گوشیش و عکسهای گذشته که از گوشیش درمیاد و اخبار تاریک سرگرمه. زمانی که میاد اینجا هم خیلی صحبت نمیکنیم. اگر بیخیالش بشم تمام زمانش گیر همین‌هاست. خب اگر بهش خوش میگذره بذار باشه. فقط کاش اون خبرها رو بیخیال میشد! واقعا تلخن. و اینکه بر طبق چیزهایی که داخل کانالها میخونه و میخونیم و میدونیم باید منتظر بدتر از اینهایی که میبینیم باشیم اون هم در آینده‌ای نزدیک و هیچ کاری واسه عوض کردن شرایطمون از دستمون برنمیاد خیلی خیلی آزاردهنده تره. منو واقعا اذیت میکنه. ترجیح میدم ندونم و کسی هم در موردش هی بهم یادآوری نکنه! خدایا تو هم که دست به تماشات خوبه این ملت له شدن خاک شدیم و هیچ چی نمیگی. قربون حکمتت برم شاید نادرست ما هستیم که طرفمون نیستی. چی بگم! چرت میپرونم درست نیست ولش کن بیخیال.
خخخ مادرم از اینترنت موارد هنری برمیداره درست میکنه. خدا رو شکر. هنر کمک میکنه. کاش بهش کمک کنه! واتس. میام الان.
اومدم. چیزی نبود تبریک سال نو. خدایا امسال مگه تبریک داره! اصلا مگه عید داریم! بیخیال بذار هر کسی مثبت میبینه ببینه چه بهتر واسه مثبتبینها بذار خوش باشن مگه ما همین رو نمیخواییم؟
ساعت از9گذشت بد نیست من برم درس بخونم. خدایا این استادهای اینترنتی داخل عید خیال ندارن سنگرهاشون رو تخلیه کنن. الان گریه میکنم. خب بگید کلاس نیست دیگه خخخ. استاد مبارکی که گفته عید کلاسه، استاد اسکایپم هم که اصلا ازش نپرسیدم. از زمانی که تاسوعا بود یا عاشورا کلاسمون داخل اسکایپ برقرار بود کلا تصور تعطیلات مناسبتی رو بیخیال شدم خخخ. بذار امروز اگر حسش بود واسه تفریح هم شده بپرسم ازش. کلاس! اوه! امروز کلاس دارم! درسم موند! وایی خدا دیرم شد! من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح جمعه با، . . .

جمعه صبح. مادرم اینجاست. مشغوله. تمیزکاریهایی که نمیخواد من واردشون بشم. من هم بیخیال شدم. گلهایی که بافتم و دارم میبافم رو تاب میده و میچینه هر جا دلش بخواد. اومدم کنار تا هرچی دلش میخواد کنه. درست نیست من نشسته باشم و اون خونم رو رو به راه کنه ولی حس میکنم این مدلی دوست داره. خب1عمری این مدلی بوده الان نمیتونه بیکار بشینه. پیش از این خیلی اصرار میکردم که کمک کنم. که کارش سبکتر بشه و دسته کم داخل خونه من کارهای این مدلی نکنه و بذاره به عهده خودم. الان دیگه نه بحث میکنم نه اصرار. اگر دلش میخواد بذار کنه. بخش منفیه ماجرا اینجاست که دستش درد میکنه و بعد از ظهر میگه آخ دستم و من وجداندرد میشم. نباید بشم. خودش میخواد. کسی رو نمیشه به ناخواهش از دردسر خلاص کرد. بیخیالش.
باید درس بخونم. نتها رو بریل کردم. حالا باید بخونمشون. روی میز آرایش رو به شدت آشفته کردم با لاله های نیمه کاره ای که پاشیدم همه جاش. باید درستشون کنم بعدش جمعشون کنم. وایی درس! از جایی که الان من نشستم تا میز آرایش و مواردی که بالاش ریخته فقط1قدمه. برش دارم و یوهو به بافتن و خخخو! ولی درس. فردا کلاس دارم. باید درس بخونم! هی! گندش بزنن!
این هفته هات گوش کن! 3شب متوالی. خدایا باید1چیزهایی بنویسم مدیر میخوادشون! وایی الان گریه میکنم کلا در این وادی هرچی مینویسم باز زیر برگه هام1صفحه سفید جا میمونه که باید پرش کنم. خدایا میشه1چیزی به سرم بیاد این رو هم بنویسم بلکه معجزه بشه و دیگه صفحه سفید دستم نباشه؟ به جانه خودم هیچ چی توی کله ام نیست. وایی کلمه ها بیایید کمک آفرین! گناه دارم1حرکتی بزنید. اوه خدا لطفا!
خدایا واسه چی اطراف من این مدلیه! هر کسی از، … اه بیخیال بابا.
دلم به شدت1کار با حال میخواد. دیگه نمیگم ماجرا. خخخ من دیگه هرگز نمیگم که دلم ماجرا میخواد. ولی چیزه. یعنی اینه. خب یعنی زیادی آرومه همه چیز خخخ. با گروه خون من جور درنمیاد. من الان چند ساله که با سرعت معمول روی جاده هموار رفتم. البته نه اشتباه گفتم. تا96که گیر داشتم، بعدش از مهر97این کوفتی شروع شد و دردسرهای مدل آیلتس و اون پایانِ نکبتش که آخر98زد زیرم گرفت، بعدش هم، بعدش دیگه هیچ چی. کرونا اومد پرتم کرد گوشه خونه و داستانهای درس و کانون و این1سالی که گذشت حسابی بی صدا رفت و خخخ. الان خونم درد میکنه. جریانش کند شده درد گرفته. رگهام زنگ زدن. حرکت زدنم میادش. ولی چه حرکتی؟ کرونا میتازه، من گرفتارم، و حرکتها ریسکشون بالاست. هی! نمیشه بلند شم لاله هام رو ببافم؟ آخه واسه چی من درس دارم؟ آخ که چه قدر دارم میخونم! خب بابا الان میرم میخونم1خورده اینجا ول بچرخم میرم دیگه!
خیلی چیزها هست که دلم انجامشون رو میخواد ولی شروعش دردسر داره و وسط این کرونای دیوونه جرأت میخواد که من کم دارم و اطرافم هم، … مادرم. میام الان.
چیزی نبود. خدایا کاش بشه شروع کنم به حلش! همه چیز کلید شدن. تا اون طرف عید. از بس دلم میخواد موارد سریعتر حرکت کنن بیمار میشم. کاش بهش فکر نکنم! کاش کسی میتونست کمک کنه! روی مادرم در زمینه هایی که به شدت میخوام پیش بره نمیتونم حساب کنم. مادرم اگر چیزی رو بخواد حسابی پاش وایمیسته ولی اگر چیزی از نظرش درست یا مهم نیاد خخخ کلا خیالش بهش نیست. خدایا کمکم کن!
همچنان در حال جمعآوری اطلاعات از جناب محترم نشانه هویه میباشم. مادرم1دونه داشت نشونم داد و ووووییییی! خود نامردشه. با همین مدلش سوختم. بلند و باریک با1دسته صاف. اصلا خوشم نیومد. خدایا نمیشه این هم شبیه چسب تفنگی مدل این مدلی داشته باشه که امنتر باشه؟ آخه این وامونده بدجوری داغ میشه من هم که بدجوری یادمه درد سوختن با این چه مدلیه. هی! من باورم نمیشه راهی نباشه. اصلا کاش سریعتر زمانش برسه! من باهاش رو در رو میشم. باید بشم. باید!
چند وقت پیش با1کسی خخخ گفتگوی واتساپی داشتیم. طرف زنگ زده بود و خیلی هم زیاد صحبت کردیم. آدم خیلی خوبیه. خدا حفظش کنه! ایشون آخرهای صحبتهامون گفت ببین تو نمیشه بمونی. باید بزنی بیرون. نهایتش تا پیش از مهر آینده انجامش بده. گفتم بله حتما انجامش میدم اگر راهی باشه. راستی به نظر شما بدون پول کافی و بدون مدرک درست درمون که بیرون از اینجا به کارم بیاد چه راهی هست که من تا پیش از مهر آینده بزنم بیرون؟ اون آقا گفت راهش رو باید پیدا کنی. بعدش هم کلی حرف زدیم و بایبای کردیم. هی طوری نیست بخند من خودم هم هنوز میخندم. الان هم دست گرفتم تا مادرم1چیزی از آینده میگه میگم من که مهر آینده پریدم رفتم بیرون باقیش رو خودتون حلش کنید و بعدش میزنم زیر خنده. مادرم ولی خیلی نمی‌خنده. سکوت از جنس تفکر میکنه و من در میرم و به خودم فحش میدم که دیگه این لعنتی رو نگم ولی یادم میره و باز میگم. مهر آینده مدرسه ها باز میشن. کاش تا اون زمان مدرکهای فنی رو گرفته باشم!
خدایا خیلی سفت احتیاج به مشورت و کمک دارم در پیشبرد1سری امور که شاید کسی خیالش بهشون نیست ولی من واسم حسابی مهمه. خدایا کمکم کن! بذار ببینم میتونم به1کسی زنگ بزنم هرچند خوشبین نیستم فایده داشته باشه؟ خدایا لطفا! بسه دیگه میخوام برم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جام عوض شده درس نمیفهمم!

شب2شنبه. امروز جلسه آخر کلاس هنرم پیش از عید بود. خدایا واسه چی هیچ کسی عجله نداره؟ فنی حرفه ای خیالش نیست. مربی من آرومه. همه چیز آرومه جز من که به شدت در حال فشار آوردن روی پدال لحظه هام که سریعتر دستم به مدارکم برسه و میبینم که هیچ فایده ای نداره. بابا زمان همچنان بیخیال و سرخوش عصا میزنه و پیش میره و به تعجیل من میخنده.
باید واسه کلاس فردا درس بخونم. دارم میخونم ولی، … امشب کمی زیادتر سخته. مسخره هست ولی، … چیزی نشده. جام عوض شده درس نمیفهمم. از روی اون مبل همیشگی اومدم جای دیگه. کلا از اون اتاق اومدم اتاق دیگه. داخل پذیرایی روی مبل بودم. تمام این مدت. فقط جام رو داخل اتاق عوض کرده بودم. اینهمه ماه و سال من بودم و اون اتاق و مبلهایی که در1نوبت عوض شدن. الان اومدم اتاق بغلی. تختم اینجاست. یک صندلی از گوشه اتاق برداشتم کشیدم پایینِ تخت و میز کامپیوترم رو به رو و کیبورد اکسترنالم بغلم و در حال نوشتن. کاغذهام روی تخت هستن و خودم نشستم روی این صندلی و اوه خدا من جام رو میخوام اینجا درس نمیفهمم! حس میکنم درصد بزرگی از شبانه روزم تکون خورده. البته این مدلی بیشتر به خط قاعده نزدیکه. این مدلی درست تره ولی من الان جام عوض شده و حسابی گیر کردم. درس نمیفهمم. نمیشه امشب برم سر جای همیشگی درسم رو بخونم فقط واسه خواب بیام این طرف؟ بابا سخته اینجا درس نمیفهمم آخه!
خخخ عجب ماجرایی دارم من! ملت جای خوابشون عوض میشه درگیر میشن من جای درسم. کلا همه چیزم عوضی شده. جای درسم جای خوابم و وووییی!
هی! درست میشه. درست میشم. باید همینجا بمونم. حل میشه. ولی خدایی راست میگم اینجا سرده. این اتاق1در چوبی به1بالکن خیلی کوچیک داره که البته دره بسته هست و2تا پنجره هم داره که البته اونها هم بسته هستن ولی سرده. اون طرف گرمتره نمیشه من امشب، … نه! نه نمیشه! باید همینجا بمونم و درس بخونم و درس بفهمم و، … لعنتی!
خخخ امروز دوباره دور سینیِ گردِ چایی سینیگرد یعنی میزگرد داشتیم. من و مادرم. مادرم نارضایتیم از پرش از جوب رو حس کرده. همیشه گفتم ولی ظاهرا تازه جدی گرفتش. خب چیکار کنم این نه عملی به نظرم میاد نه درست. بیخیالش دیگه! مادرم امروز سعی میکرد قانعم کنه که اشتباه میکنم. گفتم مادری حالا انگار دنیا منتظر منه که رضایت بدم بلند شم2تا قدم رنجه کنم طرف در. عزیزه من آخه میگی من چیکار کنم! چیزی که نمیشه نمیشه. ولش کن! مادرم موافق نیست. معتقده شدنیه. خیال هم نداره ولش کنه. بحث نکردم. خخخ بیخیال. هنر و مدرک رو عشقه.
استادم گفت بعد از عید میریم سراغ هویه. باید بریم. اطرافیان که شنیدن ترسیدن و دادشون در اومد که هویه شوخی بردار نیست. گفتم من هم شوخی نمیکنم. بنده خدا خانمه دادش رفت هوا که بابا میسوزی! گفتم باید1طوری حلش کنم دیگه! طرف دلواپس بود و من بی اطلاع ولی سفت که باید1راهی واسش پیدا کنم. جدی این لعنتی حسابی ملت رو در آشکار و منو در نهان ترسونده خخخ. خدایا کمکم کن! هی نمیتونه بنبست باشه حتما راه داره. بله که داره! من پیداش میکنم!
گاهی دلتنگیم میشه. شدید هم هست. روزها بهترم. روزها شجاعترم. شبها درصد ضربه پذیریم بالاست. کاش اگر تغییری هست در روز پیش بیاد! خدایا ببینها! اه! ای بابا!
دلم میخواد باز بنویسم و هی حرف بزنم و هی حرف بزنم ولی داره دیرم میشه. فردا کلاس واتس. امشب هم تردمیل. اگر نجنبم بدجوری از درسهای کلاس اسکایپ فردا جا میمونم. باید عجله کنم. حرف، تفکر، تمرکز، نق، همه بمونه واسه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حلش میکنم!

جمعه شب. دیر وقته. مادرم اینجاست. نق زدم موند. آخ جون! خخخ کلی ناپرهیزی کردم، کیک خامه ای خوردم، اصلا هم وجداندرد نشدم، تردمیل هم نزدم. این آخریش خدایی شدنی نبود از فردا شب به نظرم شدنی بشه. درس میخوندم و خخخ توی سرم پر از پرواز پروانه و میله های کوچیک رنگی بود. یک دفعه هم بلند شدم نامحسوس رفتم سراغ جعبه کارم که مادرم خخخ خیلی معصومانه و تیریپ بی اطلاع گفت فردا کلاس داری مگه نه؟ کجا رفتی چی داری میاری؟ خندم گرفت گفتم هیچ چی دارم1چیزی رو میبرم. گفت آره باشه ببر بعدش هم حرفهای معمول زد که خاطرم نیست چی بود. دیگه نتونستم تحمل کنم. پقی ترکیدم و کم مونده بود از خنده ولو بشم زمین. مادرم هی میگفت خب چته چی شد و من هی میخندیدم. عاقبت گفتم تو خیلی با حالی مادری. مادرم گفت واسه چی و من بیشتر خندیدم. خلاصه امشب نشد پروانه رو امتحانش کنم ولی بیخیال. خدایی الان خسته شدم دیگه حس درس نیست ولی عاقلانه هم نیست دست به مروارید ببرم چون دیره و اگر الان شروع کنم تا اون طرف نصفه شب گیرم و فردا کلاس دارم باید صبح باز درس بخونم. طوری نیست فردا شب مال منه. آخ جون!
کمی دلواپس هویه هستم. در درسهای بعدی لازمم میشه. هنوز بهش نرسیدم ولی میرسم و هیچ خوشم نمیاد. رفتم داخل اینترنت1سرچی زدم. انواع مختلفش موجوده. زمانی که به اسم هویه تفنگی رسیدم حسابی امیدوار شدم. اگر شبیه چسب تفنگی باشه که حسابی آخ جون. هرچند چسب تفنگی حسابی آتیشم زد و هنوز هم آتیشم خواهد زد ولی هویه. اوخ هویه. به نظرم به قابل تحمل بودن تفنگیش بشه بیشتر امیدوار باشم. خدای من بشه دیگه! مرض دارم. خوشم میاد ازینا بخرم. انبر و دمباریک و سیمچین و چسب تفنگی و حالا این هویه. ولی این هویه، … آخ آخ بد خاطره ای دارم ازش خیلی بد! خیلی بد! اون درد لعنتی هرگز فراموشم نمیشه. به خدا باز شدن پوست انگشتهام رو در فشار با اون جسم آتیشی قشنگ حس کردم. کاش هرگز تجربه نکنی! قشنگ حس کردم پوستم سوخت و از هم باز شد. لایه لایه باز شد و ورم کرد. به خدا حس کردم. هنوز یادمه. هوار زدم. از بند دل هوار زدم. گریه نکردم فقط صدام رو ول کردم و بعدش که دستم ازش جدا شد باز گریه نکردم. دیگه داد نزدم. همون1لحظه بود. فقط نفسهای سریع زدم و اجازه دادم تسلطم آهسته برگرده. اول به صدام مسلط شدم که دیگه رها نشه و در کنترل سکوت بمونه. بعد نفسهام که آروم بشن. بعد دردی بود که تسلط بهش سخت بود. خیلی سخت بود. درد داشتم. وایی خدا درد داشتم! لعنتی! آخ لعنتی!
دستم روزها و روزها از تاول سنگین بود. بعدش یواش یواش درست شد. ولی خاطره ی اون لحظه ی لعنتی شبیه1تاول دائمی روی خاطرم موند و دیگه نرفت. هی! از تکرارش متنفرم. ولی من باید این رو انجامش بدم. من واسه خاطر1خاطره ی آشغال و2تا چشم تاریک به1دونه هویه نمیبازم. من خودم رو از خاطرات پس میگیرم. از تمامشون. قطعا باز میسوزم ولی اون ماجرا اون مدل سوختن دیگه تکرار نمیشه. اوه اگر با مدل درست درمونش کارم راه بی افته که حسابی20میشه. اصلا کاش زودتر بهش برسیم میخوام ببینم چه مدلهایی ازش هست و کدومش واسه درسهای بدلسازی مناسبه و حسابی فضولیم درد میکنه. اگر هیچ راهی واسه کنار اومدن باهاش نبود، که به احتمال غریب به یقین هست، چسبهای قوی کمک میکنن. هی! من حلش میکنم. من پریسا هستم. من حلش میکنم! آهایی هویه! دارم میام تا بهت دست بدم خخخ.
خیلی خیلی دلم میخواد زودتر به بدلیجات بی مهره برسیم. باید قشنگ باشن. اوه خدا! بلدش بشم دیگه! یعنی تا پیش از عید به اون مرحله میرسم؟ ووویییی! یعنی استاد وسایلش رو داره که شبیه چسب تفنگی از خودش بخرم یا باید برم دنبالش بگردم؟ دوباره وووییی!
خوابم میاد. وایی باز باید وسایلم رو منتقل کنم اون یکی اتاق! کامپیوتر و میز و کیبورد اکسترنال و سیم و وووییی! نمیشه تختم بیاد اینجا؟ یعنی تنبل یعنی خوده من! نمیخوام بخوابم میخوام اینجا نق بزنم.
داخل تیمتاک اون بالا چرخ میزنم. نمیرم کانال بنبست. جام پره. خخخ حس میکنم زمانی که کسی اونجاست ترجیح میدم منتظر بمونم تا خالی بشه.
امروز برادرم میگفت کانال هات گوش کن رو پیدا کرده و متنها و مصاحبه هایی که داشتم رو دیده و شنیده. واسش کارهایی که ما میکنیم حسابی جالب بود. حسابی متعجب بود از حضورم به اون مدل در اونجا. آخه میدونی؟ من مدتهاست که بدجوری سرم به کار خودمه. نه حسی هست و نه هوایی که شبیه چیزی که اونجا دید باشه. خخخخ هات گوش کن و ماجراهاش واسش حسابی جالب بود. خدا کنه دنبال اینجا نگرده که حسابی جنونم رو میبینه و آبروم میره خخخ!
کتاب راز خانم مارپل رو میخونم. یعنی قاتل کیه؟ بیچاره آرتور گناه داره دلم خیلی سوخت ملت بی معرفت مسخره!
بچه ها داخل تیمتاک جمع شدن داخل اتاق مافیا. فعلا تب این بازی بین بچه ها داغه. خوشم میاد میبینم با چیزی که دوستش دارن سرگرمن. حس میکنم شادیشون از این تفریح قشنگه. ای کاش بچه های محله ی من همیشه سرگرم شادی باشن!
هی من هویه میخوام. نصفه شبی هویه در دسترس نیست اطلاعات در مورد انواع هویه میخوام! بدجوری میخوام بدونم!
عکس دومین گلدون شیشه ادکلنیم رو که پر از گلهای دستساز این روزهامه رو فرستادم واسه استادم. رضایت داشت. آخ جون! یکی از آشناها هم عکسهایی که مادرم گرفته بود رو دید و کلی تعجب کرد و کلی واسم پیامهای موج مثبتی فرستاد که مادرم بهم بده و گفت هر زمان به فکر فروش افتاد بگید من واسش مشتری دارم. ایول میمیرم واسه این کار. تصور کن از کاری که ثانیه به ثانیه اش بهت عشق میده پول هم گیرت بیاد. وووییی خخخخ دلم میخواد حسابی هم میخواد. نه اینکه هدفم این باشه. من واقعا این رو واسه خاطر دلم انجامش میدم. ولی تصور کن کسی اونقدر از حاصل کاری که میکنی رضایت داشته باشه که حاضر باشه واسش بها بپردازه تا اون کار مال خودش بشه. این خیلی قشنگه. و خیلی با ارزشه. حس میکنم اگر از این راه پولی دستم بیاد این پول با پولهای معمولی واسم فرق داره خخخ. راست میگم. ارزش این پول جدا از ارزش نفس پوله واسه من. اینکه من بدون دیدن چنان اثری از رنگ و شکل به وجود بیارم که بیناها علاوه بر تحسین بخوان برای خودشون داشته باشنش. خدایا این خیلی لذتبخشه باید1طوری که خدای نکرده حقی ضایع نشه قیمتها رو پیدا کنم و اوه خدا چه تصور خوبی خخخ!
بد خستم. حسابی دلم ولو شدن و خوابیدن میخواد. ولی قصه. یعنی امشب نخونم؟ میگم بیا نخونم. خوابم میاد. هی بسه دیگه نمیخوام بنویسم. برم1سرچکی در اینترنت بزنم بعدش هم، … خوابم میاد. راستی1چیزی! زندگی عشقه. عاشقشم. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و جمعه و زندگی، دست در دست هم.

ظهر جمعه. دیروزه خوبی داشتم. تمام روز وسط گلبرگ و سنگ بدلیجات شنا کردم. آخ جون!
امروز باید درس بخونم. هوم! اون3شنبه رفتم سر کلاس ولی استاد نیومد. پس1جورهایی کلاس نبود. آخ جون!
چیزه میگم فردا هم کلاس نیست آیا؟ هی بیخیال فردا بذار باشه در هر حال من امروز نمیتونم کاریش کنم باید درس بخونم. الان دیوونه میشم. داخل سرم طرح نیمه تمومی از درست کردن1مدل پروانه هست که شاید بشه شاید هم نشه ولی خواهندگیِ امتحانش داره دیوونم میکنه. خدایا امروز نمیتونم فردا شب هم باید واسه واتس پرسش طرح کنم خدایا باید ببافم خدایاااا! بیخیال عاقبت میبافمش شاید هم بشه کی میدونه! تا حالا2تا ست بدلیجات بافتم، 1سنجاق سینه درست کردم، دستبند کشی بلد شدم، دستبند پلاکدار یاد گرفتم، قفل زدن رو بلد شدم، کار با حلقه ها رو یاد گرفتم، یک مدل گره کاربردی و حسابی سخت که استاد و شاگردش معترف بودن که بسیار سخته رو یاد گرفتم، حلقه هام1کوچولو محکمتر شدن، بافت4تا گل رو هم به خاطر آوردم و تمرین کردم و ست مهره هاشون رو بسته بندی کردم و با برچسب بریل گذاشتم کنار. آخ جون!
درس فردا رو3شنبه خونده بودم و البته الان تمرین میخوام ولی داخلش آماتور نیستم و در نتیجه کارم فردا سبکتره. آخ جون!
در جریان صحبتی که خیلی تصادفی داخل کلاس هنر پیش اومد، استادم گفت گل چینی رو هم میشه که من بلد بشم اگر بخوام. بله که میخوام! آخ جون!
اگر میشد این2هفته عید رو که به احتمال قریب به یقین کلاس هنر تعطیله یا استاد درس بیشتر میداد یا مثلا میشد گلهای بیشتری رو تمرین میکردم و به خاطر میآوردم و ست مهره های بیشتری رو بسته بندی میکردم چه خوب میشد! شاید هم بشه. باید در مورد عید با استاد صحبت کنم. احتمالا این14روز فقط استاد اسکایپ در سنگرش باقی خواهد موند و کلاس زبان اسکایپی همچنان در ایام تعطیل ادامه خواهد داشت. خوب خواهد داشت که خواهد داشت. باید زبان بخونم دیگه! بیخیال هرچند که من در هر حال در خونه بودم ولی این2هفته تدریس واتس ندارم و گیر طرح سوال و کتاب بریل نیستم و میشه که1کوچولو بیشتر منظم باشم هرچند زیاد این رو گفتم ولی تعطیلی رو عشقه. آخ جون!
پام حسابی واسم ماجرا درست کرد. باید مواظب قدم برداشتنهام باشم و درضمن دیگه روی این مبل نمیخوابم. مادرم دید و گفت پاهات رو چیکار کردی ورم کرده. گفتم بد راه رفتم و خخخ وزنم زیاده. بنده خدا دلواپس شد و گفت اینو باید بیاری پایین درضمن دیگه هوا بهتره برو روی تختت بخواب چندتا توصیه دیگه هم بهم داد که الحق اثر کردن ولی وووییی اون تخت! من اینجا رو ترجیح میدم واقعا ترجیحش میدم. اما شاید زمانش باشه که دیگه این ترجیحهای مسخره رو رها کنم و بزرگ بشم. جدا از ترجیحات من روی اون تخت چون نمیرفتم طرفش پر از رختخوابهای یدکه. مادرم گفت اونها رو بردارم. برداشتم ولی هنوز نذاشتمشون جایی. مادرم گفت حلش میکنیم ولی من تختم رو از رختخواب یدکها پس بگیرم. من باید خودم رو از خیلی چیزها پس بگیرم و مادرم شاید نمیدونه. شاید. آخه گاهی حس میکنم بسیار بیشتر از چیزی که بروز میده ازم میدونه. روی2نفر همچین تصوری دارم. یکیش مادرمه. از مادرم نمیپرسم ولی از دومی چند دفعه پرسیدم که خندید و زد زیرش. گفتم دسته کم بگو از کجا میدونی که باز خندید و زد زیرش و گفت چیزی نمیدونه هرچی هم میگه اتفاقی میگه که من البته باورم نشد ولی اصرار نکردم چون فایده نداشت. شاید بهتر باشه که ندونم. ولی در هر حال آخ پام و تختم و هی! این خیلی مسخره هست. درسته من باید تختم رو پس بگیرم. الان2شب میشه که پس گرفتمش. شب اول از سرما انگار خون توی رگهام یخ بسته بود. رفتم تیمتاک همونجا بین صحبتهای بچه ها خوابیدم ولی سردم بود. دلم میخواست، . . . هی بیخیال. من تختم رو پس گرفتم. به نظرم حالا خوابیدن پا شدنم1قدم کوچولو به مال آدمیزاد نزدیکتر شده. مبل جای خوابه مگه؟ هفته آینده این موقع با این وضعیت فیکس شدم. آخ جون!
مادرم رفته چیزمیز بخره. کاش بتونه1انبردست کوچولوی خوشگل از اونها که دستش میزنم به لمسم میچسبه واسم گیر بیاره. لازمش دارم. در حال بیرون کشیدن وسایلی هستم که داخل بایگانیم خاک خوردن و الان دارن استفاده میشن و خوشم میاد. آخ جون!
به نظرم از فردا شب دوباره بتونم تردمیل بزنم. البته صرف نظر از پام که باید حسابی مواظب باشم کار دستم نده. مادرم امروز صبح میگفت ورمش داره میخوابه. فشارش داد و آخم رو درآورد. هنوز درد میکنه ولی ورمش کم شده و این یعنی حسابی مثبت. آخ جون!
1کسی بیتوجه به اعترافاتم مبنی بر نابلدیم1چیزی فرستاد بهم واسه تستم. هرچی گفتم من مال این جدیجات نیستم اون1کسی و1دونه1کسیِ دیگه جفتی توجه نکردن. تست رو گرفتم ولی خخخ چنان نتیجه ی بدی فرستادم که به نظرم جفت1کسیها کلا خاطرشون از مهارتهای من تا20سال دیگه جمع شده و این ماجرا ختم به خیر شد. هی! تقصیر من نبود. من که گفتم بلد نیستم. خب گوش بهم نکردن به من چه! دلم نتیجه بهتری میخواست ولی مثبتش اینه که خخخ دیگه وظیفه ای روی دستم نیست من تلاشم رو کردم و نتونستم و از اونجایی که مهارتم به درد نمیخوره پس وظیفه پََََررررر. آخ جون!
امروز مادرم که رفت1کوچولو شیطونی کردم. به خدا سبک بود ولی پام دوباره درد گرفته. تا حس کردم دردش شروع شد بیخیال شیطونی شدم برگشتم سر جام مثل آدم نشستم ولی الان بفهمی نفهمی درد میکنه. جدی این چی بود سر خودم درآوردم! ولی بیخیال این درست میشه. همه چیز درست میشه. کاش2شنبه موردی پیش نیاد برم کلاس و چیزهای بیشتری بلد بشم. الان میتونم هرچند ساده و ابتدایی ولی کلی طرح بزنم. آخ جون!
برم بریل نویسیهای3شنبه رو انجام بدم. دیشب نتها رو برداشتم فقط مونده بریل بشن. آخ جون!
هی1لحظه وایستا بشمارم. ببین من فقط همینجا از وسط چرت نوشتنهام اگر درست شمرده باشم12تا آخجون کشیدم بیرون. میدونی این یعنی چی؟ یعنی زندگی واسه شخص من در سطحیترین لایه هاش کلی آخجون داره که فقط کافیه لایه ها رو بزنم کنار و بشمارمشون. اگر قدردان و مثبتبین باشم. حالا لایه های عمیقترش و آخجونهای بزرگترش بماند. این عالیه. و من چه قدر این زندگی لایه لایه رو دوستش دارم. زندگی با ارزشی که لای صفحه هاش رو پر کرده از آخجونهایی واسه من که فقط باید ورق بزنم و درست نگاه کنم تا پیدا کنمشون. خدایا ممنون حسابی! حساااااااابیییییییییی! ولی من باز آخجون میخوام. خیلی هم میخوام. خدا رو چه دیدی شاید باز هم بود! از هر مدلی که من دلم میخواد. کی میدونه! آخ جون!
بد نیست من بجنبم که دیرم نشه. تشنمه. من میرم آب بخورم بعدش هم این چیزمیزهام رو بنویسم و وایی خدا پروانه. من باید پروانه ببافم. کاش بشه! اگر هم نشد نشد ولش کن عاقبت از1راهی موفق میشم ببافمش. گیریم هم که نشم من کلی چیزهای قشنگ بلدم ببافم که به اون پروانه ی فسقلی در! آخ جون!
هی! شد14تا! دیرم میشه. آب و درس و همچنان زندگی! آخ جون!