دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاید کمی مایل به گس.

3شنبه بعد از ظهر. کلاس. خدایا یعنی هیچ راهی هیچ راهی نداره امروز تو دلت به مروت بیاد زنگ بزنن بگن کلاس بی کلاس؟ به خدا درس خوندم ولی به طرز وحشتناکی خستم. حس میکنم از بس جون ندارم نفسم درنمیاد درسم رو ارائه بدم و امروز افتضاح میکنم. در هفته ی تاریک بی حس پیش میرم. خدایا باورم نمیشه بدجوری کرختم این چه وضعشه! چیزی نشده فقط تاریکه خخخ. فکرم حال نداره مطلب رو جذب کنه زبونم حس نداره توضیحش بده و خدایا هیچ چیز با حالی هم گیرم نمیاد فکرم دستش رو بگیره بهش بلند شه حالش جا بیاد. در هفته های تاریک هیچ چیزی قشنگ نیست تا جایی که زورم برسه باید قشنگ ببینم زورم هم که نرسید دیگه کاریش نمیشه کرد.
زنگ پریشبی داشت به کشتنم میداد. بهم توصیه شد بجنبم. هی! میشه یک خدا خیر داده بیاد بهم بگه من از چه راهی باید بجنبم؟ بهم نخندیها! به جهنم بخند ولی دستم نرسید از کسی نظر بخوام رفتم، … چیزه… خب فقط این به نظرم رسید. اه چیه مگه خب چیکار میکردم آخه! جای بدی که نرفتم! رفتم اینترنت و از، … اصلا نمیگم. وووییی خداجان نه نمیگم!
ولی آخه من چه مدلی باید بجنبم؟ راهش زیادی بسته هست و زیادی سخته. به خدا شاید شدنی باشه ولی به خدا من دیگه نفس ندارم. واسه چی اجازه نمیدن بیخیالش بشم؟ میخوام همینجا ولو بشم ولی تا میام خودم رو ول کنم اینها از پشت سرم یقه ام رو میگیرن میکشن بالا و هل میدن جلو. زمانی هم که دادم درمیاد که بابا نمیتونم اصلا نمیخوام محض خاطر خدا بسه خسته شدم میگن ما که مجبورت نمیکنیم تو الان مشکلت چیه زندگیت رو میکنی1ناخنکی هم به این بنبست میزنی. خدایا میخوام بلند گریه کنم آخه تو هم که بیخیال نشستی خب1کاری کن آخه! نه حلش میکنی نه تمومش میکنی بدت نمیاد انگار فیلم ببینی! میگم از من خیلی دیدی میشه حالا بسه؟ باور کن خسته شدم! قربون حکمتت1طرفش کن به هرچی که در جهانت اسم حق سرشه دیگه ظرفیت ندارم. آخه تو باور کن!
باید1خورده دیگه درس میخوندم دیگه نمیکشم. حال ندارم. کاش فردا کلاس هنر باشه! من سیم و میخ ندارم. پیام دادم استاد ندید. اگر تا شب نبینه باید زنگ بزنم. هی! من چه مدلی باید بجنبم؟ میشه1عاملی1کمکی کنه؟ خدایا آخه من، … به نظرم خیلی نمیخوام بجنبم. یعنی میخوام ولی بدجوری سخته. گرد و خاک اون جلو از بس زیاده در خودم نمیبینمش این رو. یعنی نمیشه1راه آسونتر واسه این جنبیدنه، … دلم میخواد گریه کنم. راست میگم. خخخ منتظر نشو نمیاد. واسه این چیزها که گریه ام درنمیاد که! شاید هم دربیاد ولی الان حتی حال گریه کردن هم نیست. وووییی شما رو به جانه ابلیس زنگ بزنید بگید امروز کلاس نیست. بزنید دیگه! تو رو خدا!
داخل تیمتاک بالای سر بچه ها چرخ میزنم. وارد هیچ کانالی نشدم. بذار بشم. رفتم داخل کانال بی حرف. آدیو پلیر اونجا نیست. ولی بیخیال من لازمش ندارم فقط فرود بی حرف میخواستم چند دقیقه دیگه هم باید بزنم بیرون بپرم واسه کلاس. وایی کلاس! خدایا نه! فقط این دفعه! لطفا!
میگن اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، کرونا رو ضربه کرد و الان راه افتاده. خب خدا رو شکر. به من چه! زنگ آخرش رو خاطرم نیست گفتم یا نه. حسابی ترسیده بود از مردن. خواست منو خر کنه و داستانهای مضحک فیلم ایرانیها. بخشش و مهر و از این جفنگیات. گفتم خیالی نیست خوش باش. راست گفتم. هرچی ازش به دلم بود تکوندم ریختم دور. ولی قاطیش1چیزهایی هم بود. شاید ته مونده هایی از چیزی شبیه تکه پاره های تعلق خاطری که مدتها پیش باطل شدن. میگفت تقصیر من نبود که همه چیزم رو بخشیدم به اونهایی که تو نیستی بعد از مردنم وکیل بگیر حقت رو پس بگیر وکیل طرف توِ. خدایا اون لحظه فقط خندیدم ولی الان نمیخندم. میگفت با دختر خاله ات حرف زدم که بعد از من چه و چه. خدایی خخخ اگر همچین صحبتی پیش بیاد من با چه لفظی حلش کنم که خیلی منفی نباشه؟ بنده خدا من1000سال نفرین شده واسه گرفتن چیزی که تو خودت بهم ندادی به ضرب وکیل نمیرم. به جهنم با خودت نگه دار آتیش بزن. من چیزی ازت نگرفتم. چیزی هم ازت دست من نیست که اگر خودم اولتر نرفتم اون دنیا بهت پس بدم. تمامش پر. منفی و مثبت. اینها رو نگفتم. به هیچ کسی. ولی توی سرم چرخید و چرخید و منعکس شد و الان جاگیر شده. اه لعنت!
خخخ به نظرم الان داخل دیگ عسل هم بندازنم عسل تلخ میشه نمیشه خوردش. اَییی! ووواااییی دلم نمیخواد بگم چیچی تصور کردم. اوه خدا حالم بد شد! وووییییی ووووویییییی خداجونم خخخ. ولی عسل. من عسل میخوام. به جانه خودم میخوام. هی! کمتر از نیم ساعت دیگه باید برم کلاس. من عسل میخوام. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخ پام!

صبح2شنبه. الان باید کلاس باشم ولی رفته واسه4شنبه. آخ پام آخ پام پام! نصف شدم. نه بابا پیچ مهره های روحم در نرفته خنده گریه های عصبی هم ندارم بغض هم نکردم حرصی هم نیستم. معمولی ام. خب یعنی تقریبا معمولی فقط آخ داغون شدم. واقعیتش دیشب رفتم1خورده در جهت تخفیفات هیجانات بی توصیف بکوشم ولی از اونجایی که فکرم آروم نبود کوششم کجکی زد و کمونه کرد و برگشت چنان خورد بهم که کم مونده بود نصفم کنه. الان هم خدا رو شکر مادرم اینجا نیست وگرنه باید واسش توضیح میدادم واسه چی شبیه خرچنگی که سنگ به1ورش خورده بغل بغل و کجکی لنگ میزنم. البته تا1جاییش رو میشه جمعش کنم. من پام درد میکنه و خیلی مدته که نق میزنم آخ پام آخ پام ولی اولا این خیلی از داستانهای همیشگی مشهودتره و نمیشه انداختش تقصیر1درد معمولی و دوما من پام درد میکنه باقی موارد رو چی باید میکردم؟ خخخ امروز عصر مادرم میاد خدایا الان چه مدلی درستش کنم؟ اصلا واسه چی خخخخ این مدلی شد؟ قرار نبود خسارت ببینم نفهمیدم چی شد1لحظه از دستم در رفت و آخ آخ به جانه خودم پام! بیخیال بذار حلش میکنم. هنوز کار میبرم. آخ آخ پام آخ پام پام!
مادرم امروز پشت خط هی میگفت استرس نگیر استرس واسه چی؟ عاقبت تحملم برید گفتم عزیز جان اگر هنوز یادته اینکه داریم یا داری صحبتش رو میکنی زندگی منه در به دره. میگه الان که نشستیم اینجا! اصلا1درصد در هوای هوای من نیست. خدایا آخه من به این عزیزها چی بگم! گفتم ببینم عاقبت مدرکهای من سریعتر جور میشن یا موفقیتم در پاک کردن حافظه ی تو از این مدل آرزوها. میگه، … ولش کن نمیخوام بگم حرفش رو که میزنم هم خسته میشم هم حرصی. آخ پام! نخند! بی معرفت! درد میکنه!
دیگه طرح جدید رومیزی یادم نمیاد به بهانه ی آزمایش ببافم. یکیشون رو یادم رفته بود مدلش چیه که دیروز عصر اتفاقی یادم اومد. بعدش هم خخخ قبل از اینکه پام رو نفله کنم کامل از ته تیرگیهای ذهنم کشیده شد بالا و الان چروکهاش صاف شده و این بالا لای باقی طرحهای توی کله بنده چیده شده و خلاصه حل شد. دلم میخواد ببافم. به نظرم بهتره منصرف بشم. بذار وسایلم واسه زمانی که واقعا لازم میشن باقی بمونن! اه کاش این درس بدلسازیم سریعتر پیش بره!
یا خدا1چیزی واسه ترجمه دستمه باید تا20اسفند تحویلش بدم هنوز دستش نزدم! آخه این، … خدایا واسه چی این بنده های خدا باورشون نمیشه من از این جدیجات بلدم مگه! اوه خدا20اسفند داره میاد باید درستش کنم! وووییی! الان گریه میکنم.
داخل تیمتاکم بدون موزیک. در کانال سکوت. بچه ها نیستن ولی یکی یکی دارن پیدا میشن. با من کاری ندارن من هم با اونها کاری ندارم فقط هستیم. همگی به1زندگی مسالمتآمیز در کنار هم رسیدیم خخخ. اونها منو اینجا میبینن و دیگه واسشون عادی شده که در گوشه های خلوت تیمتاک بپلکم و هرچند وارد جمعهاشون نمیشم ولی باشم و فقط باشم. این هم1مدلشه خخخ.
باید واسه فردا درس بخونم. آخ پام! جدی پام درد میکنه دیشب خیال کردم یا شکست یا در رفت فاتحه ی خودم رو خوندم که آخ بیچاره شدم وسط این کرونابازار حالا باید بیمارستان بخوابم و گچ و چه و چه. باورت نمیشه داشتم از درد میمردم ولی دلواپس این چیزها بودم. مطمین که شدم در نرفته رفتم سراغ تست شکستگی خخخ خدا رو شکر به خیر گذشت ولی الان واقعا درد میکنه. آخه پس من کی درست میشم! خخخخ هرگز خخخخ!
دلم میخواست میشد1راهی گیر میآوردم به بچه هایی که دلشون میخواد ازینا که خودم میبافم رو یاد میدادم. چندتایی هستن که دوست دارن بلد بشن. به خدا نمیدونم چه مدلی باید انجامش بدم وگرنه میدادم. داخل تیمتاک میشه کلاسهای مدل به مدل گذاشت ولی این آخه چشم یا لمس میخواد گیریم که من بگم چیکار باید کنن چه مدلی بهشون نشون بدم و گیریم اونقدر توضیح بدم که متوجه بشن حالا اونها چه مدلی به من نشون بدن که چیکار کردن تا مطمین بشیم درست انجامش دادن یا نه. خدایا چه مدلی میشه که بشه؟ کاش میشد! به خدا میکردم راست میگم. نیایی بگی از1بینا بخواه عکس بگیره اونها هم عکس بگیرن بفرستن بیناهه بهت بگه چیکار کردنها! به جانه خودم با بطری میزنمت! این هم شد کار؟
خدایا جدی پام خیلی درد میکنه کاش میشد1مدلی بهتر بشه دارم اذیت میشم!
حس خوندن اخبار بد نیست. هر طرف میرم یا خبر کروناست یا میگن کجا چه اتفاق بدی افتاده. مادرم همه رو میخونه و خخخ1سری رو منتقل میکنه به من و واسه انتقال باقیش من زمان نمیدم و میگم ببین بیشتر از این نمیخوام بدونم اصلا هیچ چی رو نمیخوام بدونم. من میگم و خخخ نمیشه ولی چی میشه گفت آدمها باید در مورد دیده ها و شنیده ها و خونده هاشون با هم حرف بزنن چون این مدلی حس بهتری دارن. خدایا خدایاااا واسه چی من؟
چیزی نیست فقط واقعیتش من هم گاهی دلم میخواد در مورد1چیزهایی با1کسی حرف بزنم بلکه اون1کسی جوابهای بهتری از اونهایی که توی کله ی خودم چرخ میزنن داشته باشه. من حرف نمیزنم. فایده نداره. کسی که بفهمه چی میگم در دسترسم نیست. اونها چیزهایی رو میبینن که لازم میدونن. بیخیال.
بذار1کتاب تبدیل کنم واسه زمانهای استراحت. چندتا دارم ولی بذار ببینم. دیروز موکل جان گریشام تموم شد. موفق باشی مارک! هی به کسی نگیها ولی آخرش که مارک داشت با رگی خداحافظی میکرد گریه ام گرفت. بایبایها همیشه اذیتم میکنن. حالا چیچی بخونم؟ هومممم!
ایول این آهنگه! خدایا چه قدر اینو دوستش دارم! میگم، الان میام.
اوه خدایا! رفتم1چیزی رو دوباره تست زدم نتیجه وحشتناک بود. خدایا نمیدونم باید اعتماد کنم یا، … آخه واسه چی نمیشه با مثلا1دوربین مخصوص5سال جلوتر رو دید؟ خخخ مثلا میشد تنظیمش کنی روی اگر من فلان کار رو کنم5سال دیگه خخخ. آقا باشه5سال زیاده3سال دیگه. باشه2سال. خب بابا1سال دیگه به جانه خودم پایینتر نمیصرفه. میگم من دیشب از پا ضربه خوردم واسه چی مغزم پیچ خورده؟
بسه خسته شدم از چرت گفتن میخوام برم. داره11میشه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاید ماجرا.

الان کیِ! آهان شب1شنبه. نزدیک نصفه شب. تردمیل نزدم. عصری کلی هم خوردم. نمیدونستم قراره امشب مرخصی باشم. مهلت نشد. اون زنگ. عاقبت بختش باز شد و خخخ حسابی طول کشید و، … آخ خداجان! میگم چی میشه من1کوچولو پدرسوختگی، … مثلا1خورده راستش رو نگم و1کوچولو برعکسش رو، … این حقه کثیفه. من قرار بود راست باشم. راستم ولی، … خدایا! ببین منو! ببین! به چی باید بچسبم که در مقابل بارگاه حکمتت پارتیم بشه؟ اگر مقابل کسی جز تو باشم میگم تو رو خدا! به خودت چی بگم؟ به اسم خودت؟ اینجا هم بگم تو رو خدا؟ باشه میگم. خدایا تو رو خدا! ببین! باور کن! محض رضای خودت! به خاطر خدا! من دیگه ظرفیت داستان آیلتس رو ندارم. خدایا! به تمام ادیانت! روانم دیگه این مدل التهاب رو نمیکشه. به خدا به مقدساتت در خودم نمیبینم این یکی رو واقعا نمیبینم. باشه تا آخر عمرم هی درس میخونم هی میخونم هی میخونم ولی این، … خدایا کمکم کن!
پشت اون گوشی خیلی صحبت کردیم خیلی زیاد. بنده ی پرتقصیر هم تیتر دقیق رو خخخ فرستادم همونجایی که باید میرفت. خدایا یعنی من واقعا باید این، … هی! بذار این طرفی ببینم! من همیشه ماجراجو بودم. البته این داخل زندگیم1خورده زیادی نمودش نمایان شد. نمیدونم کدوم شب خدا دلم1زندگی پرماجرا خواست که آمین فرشته هاش اینهمه بلند بود. ماجرا اونقدر توی زندگیم زیاد شدن و اونقدر همه چیز، … گاهی ماجراهای عمر من زیادی ماجرا بودن. اونقدر که نمیشد واسه کسی گفتشون. آخه گاهی1چیزهایی، … ولش کن دیروزها رو. ماجرا. من همیشه ماجراجو بودم و ریسک زیاد داشتم. الان چند سالی میشه که آروم و بی ماجرا، … خب چیزه. یعنی میخوام بگم که یعنی خب تقریبا بی ماجرا. اه خب یعنی نسبتا آرومتر، … اصلا حالا که چی؟ این سالهای آخری1کوچولو متفاوتتر گذشته واسم و شاید زمانش باشه که دوباره بلند شم و شاید این ریسک با تمام پیچیدگی و خطرناکیش شروع1ماجرای بزرگ و جدید و حسابی، … خدایا کمک کن از این یکی اگر قرار باشه واردش بشم از تمام اون قبلیها با وجود عجیب غریب بودنشون و بی توضیح بودنشون و بی توجیه بودنشون و بزرگ بودنشون و خطری بودنشون و1عالمه چیز دیگه بودنشون بیشتر میترسم. چیه خب گناه که نکردم میترسم دیگه! بابا این جاده1طرفه هست اگر رفتی باید تا تهش بری و خدا میدونه که این، … میگم که میشه دیگه در موردش نگم؟ گلاب به قیافه ات حالم داره به هم میخوره البته ببخشیدها ولی راست میگم2دقیقه دیگه ادامه بدم روده هام شروع میکنن غوص زدن. آیی به خدا حالم بده!
خب خب خب بحث عوض. میگم تنبلی چیز خوبی نیست و اینکه الان به بهانه اینکه دیر شده تردمیلم رو بیخیال شدم اصلا مثبت نیستش. تنبلی به جای خودش ولی جدی حالم1خورده چیزه. کاش چوب جادو داشتم با جادوهای هری پاتری1ته استکان آبلیمو احضار میکردم اینجا احساس1مدل تهوع خفیف اما چندش داره اذیتم میکنه. خدایا من از حس تهوع متنفرم کاش شدید نشه!
بذار ببینم! فردا صبح کلاس هنرم شوت شد به4شنبه. استادم نوبت دندونپزشکی داشت. گفت3شنبه بیا که3شنبه من بعد از ظهرش کلاس زبانم و کلا روزهای کلاس زبانم قرق شده و هیچ کاریش نمیشه کنم. صبحش باید درس بخونم بعد از ظهرش باید کلاس باشم و خلاصه3شنبه رو بیخیال. ازش خواهش کردم4شنبه باشه اون بنده خدا هم موافقت کرد. فقط امشب باید زنگ میزدم میگفتم سیم و میخ رو باید از خودش بخرم کاش داشته باشه! امشب یادم بود زنگ بزنم ولی امشب این، … آیی خدایا دلم!
ایول نوشتنیهای کلاس3شنبه رو بیشترش رو نوشتم! حالا فقط مونده خوندنشون و البته چندتا یادداشت کوچیک که ووویییی همچین کوچیک هم نیستن.
داخل تیمتاکم. کانال بدون حرف. همون موزیک همیشگی. امشب بدجوری لازمش داشتم خخخ. داره پخش میشه. نمیفهمم این رو دارمش واسه چی بیرون از تیمتاک گوشش نمیکنم من که نمیرم وسط بقیه الان واسه چی میام اینجا خخخ. میگم، کاش، میشد با1کسی، … دلم میخواد حرف بزنم از این، … هی! خخخ. طوری که نشده! واسه چی همچین میکنم! ای بابا!
4شنبه باید درس جدید از استاد بگیرم. چیچی بود؟ خوشه انگوری یا چیزی شبیهش. کلی حلقه میخواد و میخ وایی میخ! امروز نرفتم زنجیرهام رو تکون ندادم ببینم باز در میره یا نه. کاش بشه سریعتر داستان میخ و حلقه دستم بیاد و کارم تمیز بشه! دلم از اون سنگ یشمهای بزرگ و مربع میخواد که1دفعه دستبندش رو جایی دیده بودم. خیلی معمولی بود ولی من عجیب دلم میخواستش خخخ. نمیشد واسه من بشه آخه صاحب داشت خخخ. وایی کاش بشه شبیهش رو درست کنم! هرچند مطمین نیستم اگر درست کنم الان هم بخوام بزنم به دستم ولی، … هی میخوامش من مهارت درست کردنش رو میخوامش این مهارته کزایی رو میخوامش!
چه قدر دلم میخواست الان میشد این مبل تابم میداد. دلم ولو شدن در1جایی به شدت راحتتر میخواد. اینجا هم بد نیست ولی من خخخ نعنو میخوام الان خخخ. اصلا نعنو هم نمیخوام دلم از اون رختخوابهایی میخواد که آدم داخلش فرو میره خخخ.
کلاسهای CLC احتمالا میرن واسه اون طرف عید. بد نیست. میتونم بیشتر درس بخونم. عید امسال هم حسابی نوبره. نه میشه جایی رفت نه میشه منتظر باشی کسی بیاد نه میشه حس کنی عید شده. بیخیال خودم رو عشقه. من هنوز حس پریروزی رو دارم. البته اگر این امشبیه بذاره. آیی آیی آیی دلم!
راستی بعد از عید تکلیف مدرسه ها چی میشه؟ باز میشن؟ نمیشن؟ کاش باز نشن به خدا من میترسم. راست میگم. من جدی میترسم. اگر اوضاع همین مدلی بمونه کاش اون2ماه بعد از عید هم مدرسه ها باز نشن! تا مهر آینده که، … مهر! امشب بهم پیشنهاد شد که پیش از مهر آینده از، … آخ! آخ دلم! دیگه نمیتونم!
خب نشد که بشه خخخ. من واقعا چیزیم نیست نمیفهمم واسه چی این مدلی میشم. خدایا خخخ اینجا الان حسابی امنه بابا بیخیال. میگم بد نیست دیگه ننویسم. باقیش باشه فردا یا هر زمان دیگه. بد نیست الان دراز بکشم. بد نیست دعا کنم خوابم ببره! هی! بذار1کتاب تبدیل کنم و با صدای ایسپیک بخونم و بخوابم. اینترنت دیوونه از تیمتاک شوتم کرد بیرون. بیخیال. آهان دوباره وارد شدم خخخ. هی کتاب! کتاب یا1کارتون تکراری از اون قشنگهاش. آیی خداجان روده های بی معرفت بس کنید! به نظرم دیگه دلم نوشتن نخواد. من رفتم ولی عمری اگر باشه باز میام. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تا حالا حس کردی …

شنبه صبح. آیی کلاسم آیی درسم آیی حواسم خخخوووووووو خداجونم الان میرم الان میرم به جانه خودم1کوچولو اینجا باشم الان میرم.
تا حالا شده حس کنی واقعا از1عزیز که نمیتونی از تلف کردن عمرش منصرفش کنی نا‌امید شدی؟ من الان دارم حس میکنم. حسابی حالم گرفته شد ولی میدونی خیلی این حسم اذیتم نکرد آخه دفعه اولم نیست. من در مدت1سال لازم دیدم این رو برای دومین دفعه انجامش بدم. طرف رو بیخیال بشم. طرفی که به شدت عزیزه و ابدا دلم نمیخواد باور کنم که باید توی حال و هوای خودش جاش بذارم ولی باید جاش میذاشتم و گذاشتم. نه اینکه دیگه واسم عزیز نبودن. اتفاقا بودن. خیلی هم زیاد. ولی شاید واسه همین دیگه تحمل تماشام برید. ازشون نبریدم ولی رها کردم در هر حس و هوایی که دلشون میخواد بمونن. این دومیه واقعا، … هی! این بنده خدا داره حالش رو میبره من واسه چی باید بخوام به زور و به ضرب آب یخ از جهانش بکشمش به دنیای بیداری؟ خب بیخیالش. اما به شدت واسش دعا میکنم که یا زودتر به خودش بیاد یا اصلا هرگز به خودش نیاد و تمام سالهای عمرش رو امکان داشته باشه که از همین حس و حالش لذت ببره! خدایا مواظب باش اذیت نشه من خاطر این مخلوقت رو خیلی میخوامش. هی بسه دیگه! هندیش نکنم. خب هر کسی1مدلی عشق میکنه. شاید نسخه ای که من میپیچم واسه زندگی عزیزهام جواب نده. بذار حالش رو ببرن. ولی با اینهمه، ترجیح میدم کمتر شاهد باشم که این، … اه بسه!
میگم1چیزی! تا حالا شده حس کنی1چیزی از جنس1امید بی دلیل و ناشناس بیاد و به شدت قلقلکت بده و باعث بشه از هیجان و خوشی از جا بپری؟ روی تردمیل از خودت شعرهای بی قافیه و مسخره ی انگلیسی جور کنی و اونقدر بلند آوازهای عجیب غریب بخونی که اون بالا نفست بگیره؟ من حس کردم. دیشب و همین الان. به خدا نمیدونم چی شدم ولی1جور عجیبی شدم. خخخ احتمالا روحم رفته میخونه ی ارواح1چیزی زده و به وجدانم نگفته. وگرنه هیچ دلیل منطقی برای درست شدن اوضاع نمیبینم حتی هیچ دلیل غیر منطقی هم این اطراف دسته کم به این نزدیکی ها موجود نیست پس من از چی این مدلی شدم؟ انگار قراره همین روزها گذرنامه و بلیت قانونی خروج از شبم رو بدن دستم. انگار1تضمین سفت اومده که خاطرت جمع فقط مونده جوهرش خشک بشه بعدش تمومه. خخخ. نیستش ها! حال و هوای من از دیشب1دفعه این مدلی شده. چی داره میشه؟ یعنی ممکنه این هم1مدل پیشآگاهی باشه؟ واسه چی نشه؟ پیشآگاهی که فقط مال اتفاقات بد نیست! خدا رو چه دیدی شاید این جلودار رسیدن1بهار پر و پیمونه کی میدونه؟ هی! این چیچیه واتسم رو ترکونده؟ امروز که1شنبه نیست! بذار ببینم الان میام.
سرپرست آموزشی بود. پیام رضایتش رو دوست دارم. یوهووووووو آخجون! چی میگفتم؟ امید بی منبع یا با منبعی ناشناس! هی! این چی میتونه باشه! نکنه جدی جدی قراره1چیزهایی بشه؟ وووییی ایول خخخ! خداجونم دستم بالاست بذار توی دستم کلیده رو! خدایا میدونم داری کلیده رو تابش میدی بندازی توی دستم وایی خداجونم مورمورم شد بده بدهههه دیگه بده! هی واسه چی من این مدلی شدم؟ آخ جون!
ایول2شنبه دوباره کلاس هنر! حلقه هام1خورده درست درمونتر شدن. ولی میخ. کاش استادم میخ داشته باشه! راستی باید تکلیف گل هم بگیرم ازش. وایی اوخ جان! عید هم که احتمالا کلاس نیست باید کلی مشق ازش بگیرم تا بعد از عید سر و بیخ دوره هام رو درست درمون جمعش کنم و زودتر پیش به سوی امتحان! ببخشید اشتباه شد امتحانات! فعلا2تا هستن! وایی خدا ایول من2تا دوره رو تموم میکنم2تا مدرک میگیرم بعدش خدا رو چه دیدی اگر بشه قانع بشن که به تراشه بافی هم مدرک بدن میشه3تا اگر هم ندن من1هنر اضافه بر مدرکهام بلدم! آخ جون! میگم این استادم کلاس هنر زیاد داره یعنی به نظرت بین کلاسهاش باز هم چیزی که چشم نخواد پیدا میشه من برم یاد بگیرم؟ هر دفعه میمیرم ازش بپرسم ولی باز میگم زوده بذار فعلا به روانم فشار اضافی وارد نکنم داخل همین مسیرها به1جایی برسم مثلا دوره ها تموم بشن فقط بمونه امتحانش بعدش بپرسم و وایی کاش میشد عروسکسازی هم بلد میشدم! ازش پرسیده بودم. پیش از غیبت3ساله ام از جهان زنده ها پرسیده بودم. گفت چشم لازمه. یکی از کارهای ریز رو هم نشونم داد که دیدم راست میگه. ولی عروسک پولیش چی؟ یعنی اون هم چشمیه؟ به نظرم آره. و نگینکاری. وایی اگر بدونی چه عشقیه اون! ولی چشم میخواد این نفله. هی بیخیالش باز هنر پیدا میشه من بلدش بشم پیدا هم نشد که میدونم میشه من تا همین جاش هم کلی چیز بلدم الان! بذار بشمارم. وووییی نه نشمارم خدایا10و نیم شد من امروز کلاس دارم وایی دیرم شد خدایااااا تازه گشنم هم هست به جانه خودم دیرم شد بیخیال بعدا میام میشمارم الان درسم موند من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عاقبت یک شب پر ستاره برای من! برای پریسا!

عصر جمعه. درس میخونم. حواسم خسته شده هرچی میکنم بند نمیشه سر درس. باید چند لحظه ولش کنم بره. موکل جان گریشام رو زدم تبدیل بشه اینترنت ضعیفه جون میکنه هنوز نشده. من هم اومدم اینجا خودم1چرخی بزنم تا حواسم هم بره1گشتی هر جا میخواد بزنه بعدش جفتی برگردیم سر درس. سپردم دور نره که طول نکشه.
داشتم درس میخوندم که مادرم زنگ زد و چیزی رو از1کسی نقل قول کرد که به شدت عصبانی شدم. میگم پس ما کی یاد میگیریم قبل از اینکه این دهن رو باز کنیم بسنجیم ببینیم از داخلش چه آشغالی میپاشیم بیرون؟ واقعا بعد از چندینتا دهه که از عمرمون میگذره نباید این رو بلد شده باشیم؟ اینها رو به مادرم نگفتم. فقط خندیدم و بهش گفتم پاشو مادری پاشو بیا اینجا منتظرتم. گفت میاد و شب هم میمونه. گفتم روی سرم. آخ مادری اگر رضایت میدادی همینجا میموندی همینجا پیش خودم! به خدا خیلی بهش میگم. میگه اینجا کوچیکه جا نمیشیم. بهش میگم مادری من1گوشه واسم بسه میشینم درس میخونم کارم رو هم میکنم باقی جا همه مال تو خخخ. میگه نه اینجا1خورده بزرگتر بود میشد الان کوچیکه سخته. کاش رضایت میداد! کاش اون زمان رضایت میداد این خونه بغلی رو میگرفتیم! میشدها نکردن این2تا. مادرم و برادرم. اه! به خدا دلم میخواد یقه ام رو جر بدم. گاهی دلم میخواد میشد مادرم رو برمیداشتم از این شب میزدم بیرون میرفتیم1جایی که فقط خودم بودم و خودش و خدا و باغ و چشمه و درخت و1سقف امن و1طبیعت دسترس ناپذیر برای هر کسی جز خودمون2تا و1ابدیت آرامش بدون خط و بدون انتها. کاش میشد! من بدجوری نمیتونم. دستهام بدجوری کوچیکن و بدجوری ضعیف واسه به دست آوردن دنیایی که فقط توی خیال میتونه موجود باشه. تحقق این ای کاشها در توان دستهای خاکی من نیستن. من فقط میتونم سعی کنم زمانهایی که مادرم اینجاست بچه ی بهتری واسش باشم. بیشتر بهش گوش کنم تا سبکتر بشه. بلندتر همراهش بخندم تا لحظه هاش بهتر سپری بشن و خاطرش ازم جمعتر باشه. و سعی کنم هرچی بیشتر و باز هم بیشتر با خودم نگهش دارم. جز این چی از دستم برمیاد؟ خدایا کاش میرفتم و با خودم میبردمش! هرچند مطمین نیستم اگر این شدنی میشد در اون شرایط مادرم میتونست شاد باشه یا دلتنگ بود. کاش از دستم چیزی برمی اومد! اه لعنتی!
خب کاریش نمیشه کرد. بد نیست این مشکی ها رو از قیافه ام پاک کنم. مثبت نیست اینهمه حرصی دیده بشم. هر لحظه امکان داره مادرم برسه.
هی! من میخ میخوام. امروز باز مهره های گردنبندم رو دید زدم از حلقه هاشون در رفته بودن. دوباره سفتشون کردم. اینقدر تکرار میکنم که دستم روون بشه و دیگه حلقه هام باز نشن. پدرش رو درمیارم. من این رو هم شبیه اون رومیزیها ضربه میکنم. من از پس این هم شبیه درست کنار هم چیدن اون گلبرگهای رنگی برمیام. من این میخهای فسقلی و حلقه های ریز و لعنتی رو رامشون میکنم! خیلی هم زود! ولی الان میخ لازم دارم. واسه درست کردن هرچی بیشتر مهره برای ستهای خوشه انگوری. اه خب این چه وضعشه من هیچ چی میخ ندارم الان! هی بیخیال امشب که درس دارم ولی فردا شب چی؟ ووووییییی خداجونم! واسه درست کردن1رز4برگ هنوز وسیله دارم ولی نمیخوام درست کنم. الان که واسش جا ندارم وسیله هام حیفه حروم بشه بذار بمونه واسه1زمان بهتر که لازم نشه دوباره بخرم. اگر بخوام گلدون چند گل بزنم1گل هم جلو باشم مثبته. اندازه قیمت امکانات1گل صرفه جویی میشه خخخ. چه خسیس شدم! شاید شده باشم ولی به نظر خودم لازمه.
امروز یادم به1جفت گوشواره افتاد که مهره نداشت. فقط میخ بود و گیره و حلقه. به نظرم الان دیگه بدونم چه مدلی درست میشه. البته تئوری بهتر بلدم و اگر عملی درستش کنم1خورده تمیز درنمیاد ولی این با تمرین حل میشه. گوشواره هیچ چی نداشت ولی من دوستش داشتم. هنوز هم1جفتش رو دارم. ترجیح میدم همونجایی که هست بمونه ولی جاش امن باشه. یادآور لحظه های پیش از شروع یکی از توفانهای خیلی بزرگ عاطفی عمرمه. ای خاک بر سرم خخخ! جدی اون زمان هم میتونستم اینهمه ساده بگم خ خ خ؟ دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم. واقعیت اینه که بعد از اونهمه سال اونهمه ماه اونهمه شب اونهمه لحظه اونهمه تب اونهمه ثانیه و اونهمه درد هنوز نوشتنش واسم خیلی از گفتنش ساده تره. خیلی ساده تر از چیزی که وانمود میکنم. ولی اینجا وانمود نمیکنم. اینجا امنه. یعنی خب خخخ نسبتا امنه. امن هم نباشه به جهنم. بیخیالش من اینجا خودمم. ولش کن بیخیال. گوشواره. هی چند وقت بعد من میتونم عینش رو درست کنم. ولی من گوشم به گوشواره درست جواب نمیده خخخ. زخم میشه نمیدونم واسه چی. اگر واسه مجلسی گردشی چیزی بزنم خیلی اذیت نمیکنه ولی اگر مدتش طولانی باشه تا چند روز گوشم میخاره و فقط زمانی آروم میشه که لاله گوشم رو بگیرم محکم فشارش بدم بعدش هم چند روز بعد سوراخش زخم میشه و خخخ باید اونقدر این زخمه رو بخارونم تا خوب بشه و دیگه نخاره و الی آخر. از باقی طلاجات و بدلجات هم خیلی لذت نمیبرم. زمانی بدجوری باهاشون راحت بودم. الان اگر بزنم سنگین میشم انگار. شاید با النگو رابطه ام بهتر باشه. نمیدونم. آخه مدتهاست دیگه النگو نداشتم. آخرین دفعه که النگو داشتم شاید بیشتر از10-12سال پیش شاید هم عقبتر بود. اون زمان7تا داشتم. خخخ ازشون خوشم میومد. ترتیبشون رو خودم چیده بودم و هر کدوم رو در زمانی خریده بودم که این شکلی چیده بشن. 2با هم متفاوت بودن و همیشه مواظب میشدم که ترتیبشون درست باشه خخخ. حالا دیگه النگو ندارم و موارد دیگه رو هم جز در موارد لازم نمیزنم. الان هم که موقعیتی در کار نیست. نه میشه مجلسی رفت نه جمعی هست که بخوام لباس مجلسی با طلا و بدل ست کنم. مگر اینکه بخوام توی بغل جناب ویروس کرونا برقصم خخخ که ابدا دلم نمیخواد خخخ وووییی خدا نه نه دلم نمیخواد خداجونم دلم نمیخواد اصلا دلم نمیخواد.
خلاصه اگر خدا بخواد پیش از عید میتونم از اون گوشواره میخی ها درست کنم و آخجون! یکی نیست بهم بگه تو که گوشواره بزن نیستی به چه دردت میخوره که میگی آخجون؟ به هیچ دردیم هم نخوره باز هم آخجون! هی! آخجون! تا بترکد هر آنکه نتواند شنید خخخ. آخجون. آخجون. آخجوووووووووون. و همچنان آخجون. آخ جون!
میبینی؟ من اونقدر بوقم که از این بوقیتم این مدلی عشق میکنم. زندگی من تا جایی که شدنیه بگم آخجون روی مدار این آخجون میره جلو. گاهی هم که نمیشه میشینم نق میزنم. اینجا یا هیچ کجا. فقط میزنم تا سبک بشم و باز بشه که بگم آخجون. بعد دوباره میگردم دنبال ستاره های هرچند خیلی کوچیک اما روشنی که وسط این شب هنوز درخشش دارن تا به خاطرشون بگم آخجون. حتی به خاطر کسب مهارت درست کردن گوشواره هایی که به گوشهام نمیزنم. به خاطر توانایی دوختن رومیزی رنگی که رنگهاش رو خودم نمیبینم. به خاطر درست کردن دسته گلی که هیچ چی از ترکیب رنگهاش سرم نمیشه چون نمیبینمشون. ولی من میگم آخجون. با صدای بلند. از ته دل. اونقدر میگم آخجون که شب از رو بره و ستاره هام رو که تکی تکی و پشت سر هم از هوای دلم کش رفته دوباره آزاد کنه تا دوباره روشن بشن و بدرخشن. من با همین جنونم، با همین آخجونهام، عاقبت1صبحی ستاره هام رو ازش پس میگیرم. حتی اگر اون زمان1پیرزن90ساله مچاله شده باشم. هر چند سالم که باشه تا زمانی که میشه بگم آخجون، تا زمانی که رویاهام رو داشته باشم، میتونم احساس جوونی و خوشبختی کنم و حالش رو ببرم. حتی اگر دیگه اینجا نباشم. جایی باشم اون طرف مرز. جدا از خاک. در اون یکی جهان. من عاقبت ستاره هام رو از شب پس میگیرم. اگر این طرف نشد اون طرف. من اونجا هم همین پریسای بوق باقی میمونم که تا شدنی باشه میگه آخجون. من معتقدم که پایان جاده ی من روی خاک انتهای من نیست. پس قصه ی من، قصه ی پریسا اون بالا هم ادامه داره. و اگر اینجا پیروز نباشم این جنگ همچنان اون بالا برقراره. اونقدر که من برنده باشم. من عاقبت در حالی که حتی یکی از ستاره هام هم از آمار کم نیست با بلندترین صدایی که میشه1جاده نورد سر بده شادترین آخجونهای2تا دنیا رو آواز میکنم! حالا ببین کی بهت گفتم!
خیلی چیز شد. خخخ. درسم موند. بسه دیگه. باید برم. هی! راستی! آخ جون! من زنده ام. بدون کرونا. من2تا ست بدلی یاد گرفتم. استادم به عکس گلدون پر از گلم20داد. راستی گلهام8تا بودن اون بالا اشتباهی گفتم6تا. من کلی طرح رومیزی بلد شدم. من کلی بوقم! آخ جون! وایی دیرم شد. من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک جمعه‌ی معمولی.

صبح جمعه. رفتم تیمتاک2ثانیه بعد زدم بیرون. دلم نخواست اونجا باشم. این شبها کمتر خیلی خیلی کمتر از هفته گذشته دلم میخواد اونجا باشم. شاید هفته ای که میاد باز درست بشم شاید هم نشم. دنبال مواردی هستم که اونجا نیست. تغییرات. هیجانات. ماجراهایی از جنس گرفتن درسهای جدید از هنر و حفظ جایگاهی که در کلاس3شنبه گذشته داشتم و میترسم فردا از دستم در بره و خوندن کتابهای بیشتر و، … زمانی که فکر میکنم اگر همین مدلی پیش بره و برم احتمال میره که ماه آینده دیگه شبها از حضورم در اون کانال بسته و خوابیدن اونجا تا صبح هیچ لذتی نبرم دلم میگیره. گاهی ضربه هیجاناتی میشم که مدتها بود فقط واسشون شونه بالا مینداختم. حالا اونها قویتر و سازمانیافته تر برگشتن و هر دفعه موجشون از شدت استحکام غافلگیرم میکنه. اونقدر شدیده که امکان هر مدل تسلطی رو از دست میدم و فقط ولو میشم1گوشه و خودم رو رها میکنم تا، … تا هیچ چی. تا بابا زمان سر برسه و آهسته درستش کنه. دلم نمیخواد توضیحش بدم. این دفعه بلدم. حسش نیست. فقط اینکه از تصور فاصله ای که برای رسیدنم به جایی که باید باشم موجوده و از شدت خواهندگی پایان این ماجرا به سبکی که قرار بود تموم بشه و نشد کلا جسم و ذهنم فلج میشه. خخخ بیشتر از این نمیخوام بگم. واقعا حسش نیست.
4تا شاخه گل رز زرد درست کردم با2تا شاخه تمشک سبز و2تا مشکی. مادرم همه رو برداشت دسته کرد بعدش سیمچین و دمباریک منو گرفت و افتاد به جون سر1شیشه ادکلن فلزش رو کند و هر6تا شاخه گلم رو فرو کرد توش. بعد هم عکسش رو با گوشیش گرفت فرستاد واسه من که بفرستمش واسه استاد. من لمسش کردم ندیدمش ولی هم مادرم هم استاد هنرم که عکس رو واسش فرستادم گفتن خیلی قشنگ شده. آخ جون! این دفعه سرم کلاه نرفت از هر گلی با برگهاش1ست تهیه میکنم داخل1بسته کوچولو که روش اسم گل و تعداد برگ به بریل نوشته. الان2تا بسته دارم. یکی رز یکی تمشک وحشی. اوه راستی برم رنگهاشون رو تا جایی که یادمه داخل جزوه بنویسم. ولی1چیزی! دفعه پیش یعنی3سال پیش که من رز درست کردم وسطش به جای توپک پرچم3تایی نبود؟ باید بپرسم. ولی بودها! اوه! رنگها! الان میام.
خب این از این. فقط رنگ توپک یادم نیست مادرم که بیاد ازش میپرسم. در مورد پرچم هم باید از استاد بپرسم. باید واسه2شنبه کلی میخ داشتم که مهره بهش بزنم ولی ندارم. کاش استاد داشته باشه! وایی خدا میخ! هنوز میخ و حلقه زدنهام ضعیفن. خدایا بدجوری دلم میخواد زودتر دستم راه بیفته!
دومین ست بدلم رو درست کردم ولی کارم ضعیفه و حلقه ها وا میدن. کاش دستم قوی بشه! ستهام رو جدا جدا هر کدوم داخل 1بسته نگه میدارم که اگر لازم شد بدونم با چی طرفم. فقط نمیدونم روی اینها چی باید بنویسم.
مادرم داخل اینترنت بدلیجات مدل به مدل میبینه میگه ازینا درست کن. خخخ بهش میگم مادری هنوز درسم به اونجا نرسیده باید برسه. شکلها رو واسم توضیح میده و من نمیفهمم. نتیجه اینکه مادرم جذب این مدل موارد شده و گاهی میبینم که نشسته سر بافتن و ساختن. پریروز ازم مروارید6زرشکی میخواست و8یا10خاطرم نیست چه رنگی. میگه شکلش رو درست کنم نشون تو بدم. من خوشم میاد از این کارش. هنر به من آرامش میده شاید روی مادرم هم جواب بده. البته ایشون خودش گنجی از هنره. اون دفعه گفتم الان حس تکرار نیست. ولی فعلا روی مود بافتنی و این مدل مروارید بافیه. دیروز کلی مروارید قاطی داشتم که از زمانهای بسیار قدیم ریختن توی هم. گفت بیار واست جدا کنم گفتم نمیخوام بیا ببین چی از داخلشون میخوایی بردار. اصلا بردار همه اش مال تو! حسابی خوشحال شد. خدایا شکرت! کاش ادامه بده جالبه. فقط خخخ زمانی که سیمچین و قیچی و دمباریک منو میگیره جیغم درمیاد بعدش هم جفتی میزنیم زیر خنده. میگفت باید یکی بخرم. گفتم همین رو جفتی استفاده میکنیم میگه نه تو گناه داری وسایلت رو میخوایی من که برمیدارم دنبالش میگردی دوست ندارم خخخ. خلاصه اینکه داستانی هستیم ما2تا.
مهلت1هفته ای اون بنده خدا برای اون زنگ کزایی ته کشید باید هفته ای که میاد خودم زنگ بزنم. وووییی از این یکی واقعا خوشم نمیاد. منظورم این زنگه بابا. خخخ میترسم بزنم و بگیره. من خیلی موافق نیستم که بشه واسه همین ترس برم داشته. آخه واسه من همیشه عکس چیزی که میخوام و انتظار دارم پیش میاد. ببین نه که کلا موافق نباشم ولی این، … شبیه اینکه مثلا من بخوام1آپارتمان داخل1ساختمون4طبقه داشته باشم اون هم طبقه دوم ولی1کسی بیاد بهم بگه ببین به این شماره زنگ بزن آپارتمانهای خوبی داخل برج32طبقه موجوده شاید بشه1دونه با وام بگیری. بله درسته اون کوفتی ها واقعا بهترن ولی من الان در این موقعیت و اینجای جاده و این سن که هستم امکانات پنتهاوس واسم جذاب نیست من آرامشی رو میخوام که داخل آپارتمانهای معمولیتر موجوده نه اون بالاها! خخخ جالب شد الان این مدلی که بسنجیم بذار ببینم من طبق این سنجش الان کجام! هوممم. شکلک تفکر و براورد و ازینا. من الان در حدود35متری زیرزمینم خخخ. هی! ناشکر نباشم. اینهمه هم بد نیست. خدایا جدی نگیر شوخی کردم باور کن تقصیر مادرمه خخخ که سوراخهای کله داغم رو بسته تا دود و بخارات زاید از داخلش خارج نشه. خدایا اه بیا خودت با مادرم حلش کن دیگه! دیروز1دفعه دیگه نامحسوس سعی کردم توجیهش کنم ولی این خدا خیر داده به این موارد که میرسیم اصلا گوش نمیده1بند فقط میگه خخخ. دیروز هم گفت ببین دختر جان تا حالا مگه من زندگی3تامون رو به بد طرفی بردم؟ خودت و برادرت رو ببین! تو الان زیر سقف خودت نشستی که رسما مالکش هستی. برادرت الان سر زندگیشه و امکاناتش رو واسم شمرد. خدایی خودمونیم ولی درست میگفت. اگر تدبیرهاش نبود ما الان اینجا نبودیم. خدایا شکرت! البته اجازه نداد این حال و هوام خیلی طول بکشه خخخ چون ادامه داشت. مادرم گفت پس از حالا هم کارت نباشه. بذار به عهده من. گفتم مادرم از تو مطمینم ولی ببین این پرشی که تو واسش خیز برداشتی و یقه ی منه در به در رو هم واسه پرتاب کشیدی بالا الان با توجه به شرایط اطرافمون که متأسفانه فقط واسه ما هم نیست و خیلی فراگیره میتونه کل هستیمون رو بپاشه. بیا روی همین لاینی که هستیم خوش باشیم این پریدنه کمترین بلایی که میتونه سرمون بیاره اینه که الان خودمون رو از استفاده از امکاناتمون محروم میکنیم واسه خاطر هیچ چی. بعدش هم میبازیم بدون اینکه حالش رو برده باشیم. بیا این دفعه کوتاه بیا. مدیونی اگر خیال کنی ایشون اصلا شنید خخخ. آخرش گفت تو سرت به مدرک جمع کردنت باشه. باقیش با من. من میدونم چیکار میکنم. وووویییییی خخخ! دیگه چیزی نگفتم. چاییم رو برداشتم خوردم و داغ بود سوختم و دادم رفت هوا. حالا هم باید وایستم هفته بیاد تا زنگه رو بزنم. خدایا نزنم دیگه خخخ. واسه مدارک هم فعلا هیچ کاری نمیشه کنم. همه چیز تا اون طرف عید کلید شده. درسهای هنر رو دارم میگیرم و دوره هام تموم نشدن. کانون هم زنگ زدم فعلا مدرک بی مدرک تا اون طرف عید که سامانه جدیدشون راه بیفته و اطلاعاتمون ثبت بشه و نمیدونم چیچی. کامپیوتر هم باید1میلیون و200بپردازم برم1آموزشگاه دوره ببینم تا معرفیم کنن به واحد آزمون. و من خخخ نمیخوام بپردازم این رو. بابا آموزشهای بینایی که به درد من نمیخوره. عجب گیری کردم! خب فعلا بیخیالش. اینهمه هندونه توی دستهای من جا نمیشن. بذار این کوفتی بمونه واسه آخر صف. فعلا هنر. بعدش کانون. بعدش هم نمیدونم چیچی. ولی هی فعلا فقط درس. پیش از اون هم من گشنمه. زوده ها ولی من گشنمه. بدون هیچ توضیح و توجیهی من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

و همچنان زندگی در گذره.

3شنبه صبح. لازم نیست دیگه بگم امروز کلاس دارم و باز اینجام. دارم درس میخونم بابا عه! دیشب مادرم بعد از رفتنش زنگ زد و بهم یادآور شد که امروز کلاس دارم. دلواپس بود که بعد از رفتنش ولو شم روی موارد هنری. بهش اطمینان دادم که سر درسم هستم و خاطرش جمع شد. دروغ نگفتم واقعا سر درسم بودم. داشتم زبان میخوندم و تمام دیشب خوندم و الان هم دارم میخونم و سیم و مهره و حلقه باید منتظر بمونن واسه امشب. زبان اوله. اخمو و نچسب ایستاده اول صفحه های دفترم. بیخیال. فعلا که اینجوریه.
مادرم نامحسوس و در خیلی زمانها محسوس منتظر زنگیه که1کسی گفته میزنه به من. من منتظر نیستم. میدونم یا طرف زنگ نمیزنه یا کاری از دستش برنمیاد اگر هم بر بیاد نمیکنه. اگر به کسی نگی اصلا هم دلگیر نیستم ازش خخخ. گفتم دلواپس نباش مادری اگر نزد اون هفته1شبی خودم زنگ میزنم بهش. حالا که دیده باز چسبیدم به این تخته موجه لعنتی خوشحالتره. راست گفتم واقعا اون هفته زنگ میزنم. طوری نیست1خورده قبض تلفن اضافی میپردازم. اگر این مدلی خاطر مادرم جمع میشه بذار بشه خخخ. من که میدونم از این بنده خدا هیچ اهرمی نمیاد این طرف که من بهش بچسبم و بذار زنگ بزنم چیزی که نمیشه خخخ. هی! تمامش خودتی! من هیچ حقه ای نزدم هیچ اتهامی متوجهم نیست. فقط ته دلم خخخ بدم نمیاد از این این از این خخخ. این هم که گناه نیست نظر شخصیه که فعلا اصلا در ماجرا دخالتش نمیدم. زمانی که با چیزی حال نمیکنی خب نمیکنی زور که نیستش که. ای بابا!
دست راستم به شدت درد میکنه. از شونه. انگار ضربه خورده. کاش شدیدتر نشه! ورزشهاش رو بلد نیستم حسش هم نیست بپرسم.
هوا کمی ناجوانمردانه سرده. شاید هم من سردم میشه. کتاب زندگی پی رو خوندم و تموم شد. آخر ماجرا بود که فهمیدم شاید پی داستانش رو به زبون تشبیه گفته باشه و داستان دومی واقعیت ماجرا بوده. از تصورش در دل شب حس کردم1چیزی شبیه موش روحم رو چنگال کشید. حس بدی بود ولی کتابه قشنگ بود. پشیمون نیستم از خوندنش. الان روی سطرهای اول از گم شده دانیل استیل ایستادم. فعلا که نمیشه باید منتظر بشم سر مهلت بخونمش. خدایا1کاری کن من هرچی دلم میخواد کتاب دم دستم باشه بخونم و هنر دم دستم باشه بلد بشم و، … حالا زبان هم دارم میخونم دیگه! ووووویییییی!
واتس. همکارم امروز زود شروع کرد. بهتر حالا زودتر نوبت من میشه زودتر شروع میکنم زودتر هم تموم میشه. دلم میخواست1معیار واسه سنجش خودم داشتم. مثلا از مدیر یا سرپرست میپرسیدم حالا که این مدلی پیش میریم و در نتیجه شماها داخل گروه مستقیم تدریسم رو نظاره میکنید بهم بگید اگر قرار بود نمره بدید من چند میشدم؟ دلم میخواد بپرسم ولی هنوز نپرسیدم. حس میکنم این مدل پرسیدنها1خورده، … بیخیال خخخخ.
دلم میخواد باز بمونم چرت بگم ولی هم الان داخل واتس نوبتم میشه هم درسم موند. برم درس بخونم گرفتار نشم. کاش امروز سر کلاس درست درمون ظاهر بشم! کاش، … کاش چی؟ دقیقا چی؟ آخ نمیدونم. خدایا واقعا نمیدونم. توکل به خودش. هرچی اون بخواد همون میشه. خب بسه دیرم شد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و امشب و زندگی.

2شنبه شب. جلسه دوم کلاس هنرم امروز صبح حسابی سنگین بود. چنان تکلیفی بهم داد که برق از سرم پرید. استاد متوجه حیرتم شد و گفت اون جلسه اولت بود و تو هیچ چی از این مبحث نمیشناختی دلیلی نداره از این به بعد تکلیفت اونهمه سبک باشه. البته عین کلماتش این نبود عین جمله رو فراموش کردم. اینو باید میگفتم. شاید از نظرت وسواس مسخره ای باشه که گرفتارش شدم ولی ترجیح میدم امانت و راستی رو تا حد امکان نگه دارم. کلی وسیله واسه انجام تکالیفم لازمه. مادرم واسه تهیه اش رفت. خدایا دلم میخواست خودم میرفتم. یا دسته کم خودم هم همراهش میرفتم. مادرم فقط از بیانش چنان وحشت کرد که خخخ ترجیح دادم بیخیالش بشم و واسه خاطر1میل مسخره شبیه این اذیتش نکنم. گفتم ولش کن بیخیالش منتظر میشم استاد خودش بیاره ازش بخرم گفت نه بده برم خودم بخرم ولی تو رو به خدا الان جز همین کلاس که میری جایی نرو. خانم همسایه اش بیمارستان کار میکنه. چیزهایی واسش میگه که این بنده خدا رو حسابی ترسونده. البته من هم میترسم. واقعا میترسم ولی اینها در اطراف من خیلی بیشتر از من خودشون رو باختن. متوجه نیستن ولی من دارم میبینمشون. بد خودشون رو باختن خیلی بد. خدایا کمک کن! به من و به خونوادم و به همه!
خلاصه مادرم رفت وسایل بدلسازی خرید. خدا حفظش کنه هرچی بهش میگم بابا فلان مورد باید ریز باشه این دفعه درسم این مدلیه میگه نه این مدلی بهتره خخخ. باید به استاد پیام بدم که محض نارضایتیِ جناب ویروسه کرونا موارد لازم رو بیاره تا از خودش بخرم. البته مادرم میگه هر کدوم لازمه عوض بشن بده ببرم عوض کنم ولی میدونی چیه؟ اگر هیچ کجای این شهر چیزی که میخوام گیرم نیاد دیگه نمیخوام مادرم بره داخل اون مغازه های فسقلی تا اینها رو عوض کنه. از استرس زیر جلدم تب کرد تا رفت و اومد دیگه بسه نمیخوام. کرونای دیوونه. ویروسه دیوونه! خدایا کمکمون کن!
من مادرم رو خیلی دوست دارم. بخند ولی یکی از دعاهام اینه که اگر زمان رفتن رسید اول من، … هی نمیخوام حرفش رو بزنم این اشکها رو دوست ندارم کاش نیان! بذار این بحث دیگه تموم بشه دارم اذیت میشم.
استاد1سری تکلیف گلسازی هم بهم داد که قواعد گلسازی رو دوباره تمرین کنم و یادم بیاد. نتیجه اینکه فردا بعد از کلاس زبانم باید جونم بالا بیاد که همه اینها رو تا2شنبه آینده ردیف کنم و درضمن درسهای شنبه و3شنبه بعدی رو واسه کلاس زبان حاضر کنم و وایی خداجان! این وسط فقط مونده کامپیوتر و اون7مهارت کوفتی رو بخونم! وایی نهههههه خدایا حالا یاد بنده هات نیار این آخری رو لطفا! وووووییییی!
گاهی به هیجانات بی وصف عجیبی دچار میشم که نفسم رو رسما میکشه بیرون. چند لحظه پیش این طور شد و در نتیجه درسم رو ول کردم اومدم اینجا تا بنویسم بلکه تخلیه بشم و ظاهرا بی اثر نبوده. خدایا شکرت!
از استاد در مورد کلاس بافتنی پرسیدم و خبر خوشش رو به نرگسی دادم. خیلی خوشحال شد. چه قدر خوبه که شاد شدی نرگسی! و در کمال خودخواهی چه قدر خوبه که فاعل و عامل این شاد شدنه من بودم. من فقط1سوال کردم و جوابش رو برات آوردم ولی اینکه در شاد دیدنت همین اندازه نقش داشتم هم کلی حالم رو جا آورد. کاش همیشه شاد باشی! هی! من مطمینم که تو به این رؤیات میرسی. همون طوری که من به رؤیای بافتنهام رسیدم. بگذریم که حدود3سال ازش دور موندم و خدایا چه قدر تشنه بودم که دوباره دستم بهش برسه! چه قدر خوبه که رسید! هی نرگسی! تو میتونی. من میدونم.
گفتگوی جالبی داشتم با کسی که3تا پست قبلیم رو خوند. گفتگو طولانی بود و حس توضیحش نیست. میخواست بیشتر از ماهیت الانم سرش بشه و درضمن خاطرش جمعتر بشه و درضمن1طوری که خیلی سنگین نباشه توجیهم کنه که حالا که دوباره زدم به دل جنگ باید آمادگیش رو داشته باشم که باز هم برخورد کنم با1بنبست سفت و دیگه نباید غافلگیر بشم یا بلای دفعه پیش سرم بیاد. میگفت این دفعه انتظارش رو داری پس اجازه نده اگر باز به نه برخوردی اونهمه واست سخت بشه. خاطرش رو جمع کردم. این دفعه غافلگیر نمیشم. اولا با توجه به شرایط زمان و جهان بنبست دور از انتظارم نیست، دوما واسه چی باید سخت بشه؟ این دفعه دارم از این موجسواری عشق میکنم. من خخخ بدجنسی میکنم. به بهانه جمعآوری مدرک دارم حالش رو میبرم. خدایا منو ببخش ولی آخه من که گناهی مرتکب نمیشم. دروغ نمیگم واقعا مدرکها رو میخوام و واقعا واسه اون پایان ناممکن خب باشه از نظر خودم ناممکن که بقیه حسابی بهش امیدوارن تلاش میکنم ولی حتی اگر نه مدرکی باشه و نه پرشی، من این دفعه چیزیم نمیشه. با مدرک یا بی مدرک من مهارتی رو تمرین میکنم که به شدت بهش عشق دارم. خب گیریم که اون پایانی که بقیه حالش رو میبرن حاصل نشه! کاش بشه ولی اگر نشه خخخ من چیزی که میخوام دستمه. من چیزی از دست نمیدم و خب البته با دیگران همدردی میکنم ولی، … آخه چی ازم برمیاد خخخ. بیخیال دیگه بسه.
داره دیر میشه. مادرم رفت. من باید واسه کلاس فردا درس بخونم. کمی خوندم ولی باید بیشتر بخونم. خیلی بیشتر. به نظرم بتونم. اوه تردمیل. باید بزنم. خدایا کفرم درمیاد1خیز حسابی لازمه تا از دست این اضافه بار لعنتی خلاص بشم وسطش فاصله هست نمیشه. عاقبت میزنم به سیم آخر و، … بیخیال هنوز که نزدم خخخ.
دیگه حس نوشتن نیست. حس ویرایش این هم نیست بذار همین مدلی بمونه شاید بعدا بخونم گیرش رو درست کنم. من رفتم درس بخونم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک دفعه دیگه، 1، 2، رُو!

عصر1شنبه. فردا کلاس هنر برقراره. استاد پیامم رو دید جواب داد. اومده. آخ جون با عطر ترس از کرونا.
با بسته های گاتریم و1دسته برگ و نمیدونم توته یا تمشک وحشی از اون دراز مشکیها تونستم چندتا گل درست کنم و فردا باید ببرم از استاد شاخه بخوام که بزنمشون به شاخه و مهمتر از اون کار رو نشونش بدم تا ببینه بعد از حدود3سال چه کردم. کاش خیلی افتضاح نکرده باشم! باید اسامی و تعداد برگهای هر گل رو ازش بپرسم و بنویسم. باید رنگها رو هم بنویسم. تعداد و مدل تخمه ها و پرچم ها و خدایا شکل برگها رو چه مدلی بنویسم؟
امروز صبحی رفتم تیمتاک. دم ظهر بود. بیشتر ازچند لحظه نشد بمونم. حتی داخل کانال بسته ای که همیشه جامه در زمانهایی که کسی اونجا نیست. نتونستم بمونم. نمیتونم.
فعلا دست از بافت مدلهای کوچولو برداشتم. امروز آخریش تموم شد و باقیش رو بیخیال شدم. آخه بیشتر موارد رو یادم اومده و الان فقط1دونه رو موندم چه شکلی بافتمش. از اونهایی که بافتشون رو یادم اومد هر کدوم چندتا دارم. گیریم که بزرگترن خب باشن! وسط این گرونی وحشتناک وسایل هنر بذار امکاناتم رو تا جایی که میشه نگهدارم1جای واجبتر به کارم میاد. درضمن باید1سری موارد رو به مادرم نشون بدم ببینم کدومها به حفظ شدن می ارزن تا حفظشون کنم و بقیه رو باطل کنم و حفظ کردنیها داخل1کیف کوچیک و اگر لازم به انتقال باشه داخل1چمدون فسقلی جا میشن. باقی ماجرا هم که جز اون یکی2مورد یادم اومده که اون یکی2تا هم دیر یا زود تسلیم میشن. درستشون میکنم و حله. بد نیست حالا درس بخونم. اگر عمری باقی باشه فردا میرم کلاس و تکلیف و درس جدید واسه هفته های بعد خواهم داشت. بدک نمیشه اگر1خورده بازیگوشی رو ول کنم و به زبانم بچسبم تا میخ و چکشکاریهاش هرچی بهتر انجام بشه. هی! من میتونم خیلی بیشتر تمرین کنم. این مدل زیردرروییهای مدل بچه ابتداییها واسه من شرمآوره. باید زبانم رو قوی کنم. باید. باید!
مادرم اینجاست. بافتنی میبافه. چه خوبه که مشغول هنرکاریه! بچه که بودم مادرم حسابی جذب هنر بود. الان کلی چیز بلده. کاش میشد ازش یاد میگرفتم! اگر چشمم میدید گنجی از مهارتهای هنری داره که میشد ازش یاد بگیرم. انواع بافتنی و خیاطی و گلدوزی و کلی چیزهای دیگه با تمام امکاناتش از چرخ مخصوص گرفته تا ماشین بافت و کتابهای راهنما و, … چه فایده داره این حرفها! من نمیبینم! بیخیال. مادرم. بدجوری دوستش دارم و کاش میشد1چیزهایی رو در موردش عوض میکردم ولی نمیشه و باید همین مدلی که هست به همین شدت به دوست داشتنش ادامه بدم. چی جز این ازم برمیاد؟ در حال خوندن1کتابم که1کسی داخل اقیانوس گیر کرده. داخل1نیمچه کلک که با1طناب به قایق نجات وصله. و1ببر داخل قایق نجاته. البته همراه تمام اندوخته های داخل قایق که حیات طرف بهشون بستگی داره. اگر طناب پاره بشه همه چیز از دست رفته. میفهمی چی میخوام بگم؟
جهان در اطرافم دیوانه شده. گاهی حس میکنم روانم از مدل چرخشهای بینظمش به شدت به تهوع می افته. و وسط وقفه های این تهوع سرسامآور اگر مهلتی باشه حیرت میکنم. منی که تا آستانه فروردین99با این چرخش اونهمه همراه و اونهمه خواهان بودم، منی که حاضر بودم هر مدلی همراه باشم تا سرعت این گردش جنونآسا سریعتر باشه و سریعتر به اوجی که باید برسه و برسم، منی که از حرص نرسیدن به اوج لازم2هفته به شدت بیمار شدم و چنان به لاک سخت سکوت رفتم که احتمال میرفت این سکوت هرگز نشکنه و زمانی که شکست تارهای صوتیم شبیه سیمان سخت شده بودن، چی به سرم اومده که داخل این مینی کلک مچاله شدم و از پشت پرده های رنگارنگ با چشمهای نیمه بسته تماشا میکنم و منتظر توقف این چرخش، توقف جهان، توقف حرکت و توقف خودم و سکون1جسد بیروح از خودم روی زمین سخت1بیابون ساحلی هستم؟ هی! من موافق نیستم. بهم حسابی بر خورده! هیچ خوشم نیومد! ترجیح میدم در حال شنا به طرف دماغه تموم بشم تا این مدلی مچاله وسط موجهای دیوونه ای که زندگی من و1جهان آدم رو شبیه کاغذ خیسخورده مچاله کردن. ظاهرا آرامش و این هوایی که حدود1نیمسال درش قوز کردم چندان بهم نساخته. نمیخوام بمونم اینجوری. میخوام روی این کلک بلند شم، پارو بزنم؛، باز تلاش کنم، اگر لازم شد بپرم وسط موجها و1دفعه دیگه از راهی متفاوت اما به همون شدت بجنگم. چنان بجنگم که استخونهام با موجها درگیر و ادغام بشن. مادرم حسابی خواهانه و همراه اگر من بخوام. مادرم حسابی خواهانه حتی اگر من نخوام. خب اگر اون حاضره همچنان این جنگ رو ادامه بده واسه چی من نباید بخوام؟ باشه. حالا که هیچ راهی واسه خاتمه دادن به این داستان در پناه آرامش و با پایانی متفاوت نیست بذار1دفعه دیگه1ورزشی به ماهیچه هام بدم. یا میشه یا، … نمیدونم واسه چی ولی گاهی تصور میکنم احتمالش هست که بشه. هی! ول کن. فرداها رو کسی ندیده. من دیروزها نمیدونستم پایان چه رنگیه. الان هم نمیدونم. فقط1چیز رو میدونم. اینکه به شدت بهم بر خورده که این مدلی ول و ولو روی دست1مشت موج داغون منتظر بمونم تا پرت بشم1طرفی.
تیمتاک. این پایین. هنوز شلوغ نشده. به محض اینکه شلوغ بشه در میرم. امشب دیگه باید تردمیل بزنم. امروز کلی وسایلم رو مرتب کردم. نیمه ها رو شکافتم و باطله ها رو جمع کردم و، باید فردا حسابی درس بخوام و چیز بپرسم و پیشنهاد بدم در مورد تراشه بافی داخل جلسات فنی صحبت بشه. کاش بتونم استاد رو متقاعد کنم که این لطف رو به من و باقی تراشه بافها کنه و فنی حرفه ای رو راضی کنه که رضایت بدن! وایی اگر بشه من میتونم3تا مدرک بگیرم. شاید هم بیشتر. فعلا راه دراز رو خیز برندارم. بذار همین2تا که واسشون همزمان اقدام کردم رو حلش کنم بعد. بین اینهمه هنر اونهایی که مال خودمه رو باید پیدا کنم. مدیر داخل تیمتاک داره1نایلون کار میده دستم واسه هات عیدی. خدا به خیر کنه خخخ!
بذار تا اوضاع فشرده تر نشده اینو جمعش کنم بعدش هم ببینم شبم چه مدلیه. اوه چه گیرم! من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به روشنای تاریکِ الکل.

شنبه شب. خدایا باز اینجا شوتم کرد بیرون! کی حال داره باز دنبال کلید بگرده! کلیدم رو حفظ نیستم آخه! خب چیکار کنم یادم میره خخخ.
تا حالا چه مدت به1نور مستقیم تیز خیره شدی بدون اینکه پلک بزنی؟ من از غروب بهش خیره موندم. رکورد زدم. غافلگیرم کرد ولی نتونست از جا درم ببره. بدجنس1دفعه درست وسط چشمهام روشن شد و انگار نورش ترکید. به جانه خودم اگر1میلی ثانیه جا زده باشم! صاف خیره موندم بهش فقط, … فقط از زمانی که مادرم رفته تا الان از جام, … میدونی خوابم میاد هی خوابم برد هی خوابم برد الان هم نتونستم پا شم و تردمیل. اوه خدا به جهنم توقف کاهش وزنه نکبت. به جهنم توقف بافتنهام به جهنم برنامه های فشرده و خطرناکه3شنبه که باید بجنبم حاضرشون کنم به جهنم کلاس واتس فردا. نتونستم. خوابم میاد. نه بابا چیزیم نیست بیمار نیستم فقط1دفعه مادرم که از در رفت بیرون حس کردم دیگه حس داخل روانم نیست. تکیه داد به دیواره های جسمم و ولو شد همونجا. بعدش من خوابم گرفت. الان تقریبا خوابم. البته این لحظه از عصری بیدارترم ولی هنوز گیج میزنم. آخ دلم! چیچی خوردم امروز که اینهمه سنگین شدم؟ آخ آخ کاش1چیز سرد بود مینوشیدم! از تشنگی تمام درونم تب کرده انگار. هی! من چیزیم نیست فقط تشنمه. اون شماره به نظرم اشتباه بود. زنگ زدم رفت روی پیامگیر1آقایی که توی جلسه بود. انگلیسی گفت که پیام بذارید و ازینا. واسش خخخ پیام گذاشتم ولی یادم رفت بگم از ایرانم. هی! هنوز کامل بیدار نبودم. الان یادمه. وایی نه دوباره زنگ نمیزنم! مادرم گفت شماره درست رو میفرسته بهم. کاش فردا بفرسته! خوابم میاد. مرواریده شیطون! نشد بگیرمش در رفت. پشت انگشتهای پای راستم بود. روی زمین. کشیدمش طرف دستم که بگیرمش ولی نزدیک که رسید از لای انگشتهای پام فرار کرد. حالا نمیدونم کجا رفته. به نظرم خوشش نمیاد وسط1بافت منظم بشینه. زندگی آزاد میخواد. کاش خوراک جارو برقی نشه! زندگی آزاد. من زندگی آزاد میخوام. به جهنم که به نگاه عاقلها خیلی چیزها ازم گذشته. حالا که نمیشه چیزی رو عوض کنم بذار همراهش شنا کنم و بذار از خطهای لعنتی رد بشم. بذار شناگر اول باشم. بذار خط پایان رو پاره کنم. هی مادری کلید این چراغ فسقلی رو کجا قایم کردی زدیش رفتی این دکمه تنظیم نداره؟ مرواریده که در رفت چه رنگی بود؟ سفید یا صورتی؟ باید استاد هنرم رو پیدا کنم. باید مدرکها رو جمع کنم. مدارک هنر. بدلسازی و گلسازی و کاش بشه فنی حرفه ای به مروارید بافی هم مدرک بده! به1اسم دیگه مثلا سنگ بافی یا هر کوفتی که بشه! مدرک. مدرک میخوام. خانم کاوه لطفا از رشت بیا. لطفا. من باید این دوره ها رو سریعتر تموم کنم. من باید این تابستون مدرک داشته باشم. لطفا بیا. لطفا. امسال تابستون بدجوری گرمه. کرونا هم تا اون زمان حسابی جولانش رو داده و خدا میدونه به کووید چند رسیدیم. امسال تابستون هوای بالای سر من حسابی آتیشیه. من هرگز خیلی سرمایی نبودم. همیشه از حرارت در میرفتم. حالا چی؟ تشنمه. خدایا نکنه من در قلمرو شمر گیر کردم تشنمه! در سفر سال97آب معدنی میخریدیم. آب شیر هتل آشامیدنی نبود. من تحمل ندارم آب در اطرافم محدود باشه. حالاها آب خوردنم خیلی کمتر شده ولی باید باشه. نمیشه همه جا دستگاه تصفیه روی شیر نصب باشه که آب نخرم؟ امسال تابستون هوا چه جوریه؟ آخ دلم! آتیش گرفتم. تشنمه. آخ تشنمه. آب! یک چیز سرد! آیی. تهوع.
خب حله. خدایا شکرت من یخچالم همیشه واسم یخ داره. یادش به خیر زمانی یخ زیاد میگرفتم. چی میشه یادم میره آب بخورم؟ دیگه یادم نمیره. یخچالم رو دوست دارم. این مبلهای نفله رو دوست دارم. این در و دیوارها رو دوست دارم. شومینه رو دوست دارم. در شیشه ای بالکن رو دوست دارم. آخ دلم! تهوع.
خب باز حله. داخل تیمتاک چه غلطی میکنم! یک کتاب زدم متن بشه. کاش کتابه خوب باشه! لطفا خوب باش! مرواریده احتمالا سفید بود. الان کجا در رفته؟ صورتیها داخل جعبه هستن. نشد مربع سفید بزنم با لوزی صورتی وسطش. عوضش1چیز دیگه در اومد. به نظرم بدک نیست قشنگه. خانم کاوه لطفا2شنبه باش. لطفا به من درس بده. هی درس بده هی درس بده و بده و بده. من باید, آیی! تهوع.
خب حله. مادرم زیر جلدی دلواپسه واسم. نتونستم خشهای صدام رو صاف کنم زمانی که باهاش حرف میزدم. واسش گفتم که خوابم میاد. گفتم از زمانی که رفت خوابم برد و الان هم بد خوابم میاد. تابش این نوره رو نگفتم بهش. مطمینش کردم که فردا صبح درست میشم. بیچاره مادرم! آخ مادرم! با خودت چیکار میکنی مادرم؟ من اطرافت نباشم تو به دردسر میخوری مادرم! آخه تو واسه چی این, هی بسه روده هام درد گرفتن نمیخوام دیگه فشرده بشن بسه دیگه!
خوابم میاد. بدجوری. این کتابه کاش درست درمون باشه! موزیک نمیخوام کتاب میخوام که بخونه و من بخوابم. آی دلم! خدا تشنمه. دارم میمیرم از تشنگی. وایی تلگرام! مادری تو رو به دینت خستم. به خدا خوابم میاد. به خدا صدام درنمیاد حرف بزنم با کسی. بذار فردا شب. ای خدا! اینجا واسه چی اینهمه گرمه! انگار زیر جلدم آتیش نگه داشتن! جدی چیمه؟ گرممه. شدید. امسال تابستون هوای اطرافم چند درجه آتیشیه؟ کولر میخوام. کولرم رو دوست دارم. این مهتابی که دیگه نمیبینمش رو دوست دارم. تصور گرمای نوری که با زدن این کلیده جاری میشه توی اتاق رو دوست دارم. شبیه جریان چایی داغ داخل رگ میمونه. این کلیده رو دوست دارم. کنار در زیر1تابلوی خیلی گنده. آیی! تهوع.
خب حله. آب میخوام. آب سرد سرد سرد. کاش وان داشتم! اینجا فقط وان نداره. میشه من1وان داشته باشم؟ میشه وانش بزرگ باشه؟ میشه ولو بشم داخلش و دلواپس چیزی نباشم؟ میشه1لیوان گنده از1نوشیدنی21دم دستم باشه که با جرعه های کوچولوی کوچولو مزه کنمش قورتش بدم و دوباره ولو بشم داخل اون وانه و باز دوباره و باز دوباره؟ میشه چندتا چوب اکالیپتوس هم بندازم داخل آب؟ هی! این چوبها رو از ترکیه گرفتم. یعنی همه جا پیدا میشن؟ آیی دلم! آیی خداجان! هی! به مادرم راست گفتم. فردا صبح درست میشم. مدرک و زبان و خدایا باید بجنبم. باید بجنبم! تشنگی و تهوع و نور و هیچ چیزی موجه نیست من باید بجنبم! این مسخره بازی های مسخره دیگه چیه؟ من فقط امشب خستم صبح فردا شبیه ماده شیر هم بیدارم هم درست. از فردا هم برنامه هام هم فشرده ترن هم منظم تر. تمام! ولی الان تشنمه. دارم میپاشم از تشنگی. الان خوابم میاد. دارم میمیرم از بس خستم. الان میخوام حل بشم داخل این نور تیز فسقلی که از چشمهای روانم داره صاف فرو میره توی مغزم. خوابم میاد. خدایا چه خوابم میاد! کتابه آماده شد. میرم برش دارم. شب به خیر.