صبح شنبه. کلاس امروزم. وووییی. عجب هفته با حالی! امروز داخل کانال دیدم این هفته CLC پر. بعدش دوباره داخل اون یکی کانال دیدم کلاس زبان تیمتاک با بچه ها هم پر. حالا فقط اگر الان1پیام هم بیاد که کلاس اسکایپ امروزم رو هم شوت کنه عیشم فوق کامل میشه. خب از قدیم گفتن همه قطعات خوشبختی هرگز1جا جمع نمیشن. بیخیال دیگه چیکار میشه کرد! سال گذشته من داخل عید هم کلاس اسکایپیم برقرار بود. واسه چی امسال باید چیزی عوض بشه؟ نمیشه و من به احتمال غریب به یقین عید هم کلاس خواهم داشت. الان گریه میکنم. دلم نیمفاصله نمیخواد تا بترکد هر آنکه نتواند دید. خلاصه مرخصی بی مرخصی. پیش از این در مناسبت ها میپرسیدم که کلاس هست یا نه ولی از زمانی که به نظرم داخل تاسوعا بود اسکایپ سرپا و من درش حاضر شدم دیگه نپرسیدم خخخ.
خاطرم باشه به1شماره ای اگر درست باشه باید زنگ بزنم و اگر درست نباشه باید درستش رو پیدا کنم. میدونم این زنگه بیخوده و فایده نداره ولی بذار بزنم. بله هنوز روی خط پریشبم این زنگ هم مال همون خطه.
عاقبت نشد از راه ساده تر1مربع سفید با1لوزی وسطش بزنم و عجب بیچارم کرد و هنوز نشد. باید1راه دیگه رو امتحان کنم. جدی چیز مالی هم نیست من بهش گیر دادم کاش ولش کنم ولی خخخ تا تمام راهها رو امتحان نکنم نمیشه بیخیالش بشم. میدونم که راه داره ولی من بلدش نیستم. کی میدونه شاید زمانی پیداش کردم.
خوابم میاد. خدایا واسه چی بیدار شدنم اینهمه طول میکشه؟ پلکهام دلشون بسته بودن میخواد. درس دارم آخه. ولو هم که میشم خوابم نمیبره فقط الان, … وووییی سردم شد. چیزی نیست جسمم رفته روی شبکه نق. خودم نق نمیزنم جسمم میزنه. پنجره باز میکنم یخ میزنم میبندم آتیش میگیرم. طوری نیست حل میشه بیخیالش ولی درس. درس دارم.
امشب یا فردا باید ببینم استادم واسه کلاس2شنبه هستش یا هنوز نیومده. یا خدا2شنبه باید برم بیرون اگر استاد اومده باشه! هم آخ جون هم وووییی. آخ جون به خاطر درس جدید و بافت جدید و یکی دیگه از جلسات کلاس بدلسازی و وووییی از ترس این کرونا جدیده که میگن بدجوری خطرناکه. خدایا من جدی میترسم لطفا مواظبم باش باشه؟
بدجوری دلم ولو میخواد. خدایا چیمه؟ هی درسم موند. تا دیرتر نشده و این جمله ها به آخ و واخ ننداختنم من برم درس بخونم. تا بعد.
فتوشاپ.
5شنبه شب. داره12میشه. اوخ خدا! وووییی نتونستم1مربع سفید بزنم وسطش1دونه لوزی صورتی. چندین دفعه بافتم و باز کردم ولی خخخ متوازی الاضلاع درمیادش خخخ آقا چیکارش کنم خب به من چه هی ضلعهای کوفتیش کج میشن خخخ! آیی خسته شدم الان1چیز دیگه به نظرم رسید که اگر بشه جور میشه ولی وووییی میشه فعلا آزمایش نکنم؟ از بس بافتم باز کردم مورمورم شده الان دوباره بخوام مثلث بزنم و تازه جور هم نشه خخخ. آقا خب بابا یادمه قرار بود درس بخونم خیال کردی یادم رفته هی کله تاب میدی کج نگاه میکنی! میدونم بابا نوشتم اون واموندهها رو فقط بریل کردنش مونده خب! عجب گیری کردیمها! ای بابا!
باید1کتاب درست درمون پیدا کنم بخونم. عروس فریبکار رو داشتم میخوندم خوشم نیومد ولش کردم. زندگی کوتاه است هم همینطور. ارثیه شوم رو خوندم. چندتا کتاب گیر آوردم که نتونستم دانلودشون کنم. گیر دادم به نبرد شیاطین بخش2و بالای تردمیل هی میخونمش و باز میخونمش. جای مادرم خالی که بگه زبان گوش کن. درست میگه خخخ باید گوش کنم ولی میدونی؟ گاهی واقعا دلم نمیخوادش. میدونی؟ به نظرم باید دلم بخوادش. میدونی؟ شاید مادرم درست میگه. میدونی؟ من دمدمی نیستم به خدا فقط گاهی, نه همیشه, فقط گاهی, دلم میخواد هر لحظه و هر ساعت و هر روز حس و حال لحظههام رو بنویسم اینجا. آدمها حسهاشون در لحظههای متفاوت متفاوته. و من این متفاوتها رو مینویسم اینجا واسه سبکی خاطر. واسه اینکه جایی گفته باشم. نتیجه میشه اینکه گاهی چیزهایی ازم میخونی که درست نقطه مقابل هم هستن. ولی خخخ آخر ماجرا روی1خط سیر معلق میزنم خخخ. و میدونی؟ به نظرم باید بیشتر این زبانه رو دلم بخواد. به نظرم بد نیست به مادرم بیشتر گوش کنم. میدونی؟ به نظرم درسته. میدونی؟ امشب به نظرم میاد که اینجا که ایستادم هیچ چیزی واسه از دست دادن برای من نیست. مال خودم نیست. اینجا چیزی نیست. حس میکنم خودم رو وسط منظرهای فتوشاپ کردم که جای من نیست. خیالی هم نیست واقعیتش تصور میکردم اگر1زمانی به همچین حسی برسم به شدت دلم میگیره و آخ و واخ و گریه و اوه خخخ. امشب فقط1خورده از تصورش غمگین شدم ولی, نه اینکه واسم بیتفاوت باشه نه. فقط اینکه انگار1صدایی از جنس منطق مزخرف عاقلیت داره بهم میگه خودت رو خر نکن. تو در ناخودآگاهت این رو میدونستی. انتظارش رو هم داشتی. فقط دلت میخواست نبینی. نگی. نشنوی. ندونی. هر دفعه بهش میرسیدی هم میگفتی لحظه رو عشقه. پس کشف جدیدی نکردی. میدونی؟ به نظرم صداهه راست میگه. میدونی؟ الان حس میکنم تنها چیزی که اینجا واسه از دست دادن دارم, … من واقعا واسه مادرم دلواپسم ولی کاریش نمیشه کنم زمانی که اون نمیخواد تصوری که از1خواسته داره رو عوض کنه و همچنان به همون شدت میخوادش. باشه. حله. فعلا که کاری از دست کسی برنمیاد ولی زمانی که بربیاد من دیگه خیالم نیست. هی! یعنی فردا صبح هم با اینی که الان اینجا نوشتم موافقم؟ نمیدونم. به خدا نمیدونم. فقط میدونم که امشب موافقم. اگر همین لحظه بگن که, … خخخ نه مثل اینکه ترجیح میدم همین لحظه چیزی نگن من الان خستم خخخ. یا خدا تلگرام. به دلایلی به طرزی نامحسوس از طرف تلگرام منتظر دردسرم خخخ. خدا به خیر کنه! الان میام.
خب فعلا به خیر گذشت خخخ. و من, چی میگفتم؟ ولش کن چیزی نبود خخخ این هم گذشت. باقی هم میگذره. هی! بیخیال. در هر حال من از مدتها پیش خیلی بسته به جایی و چیزی نبودم. دیگه بلد شدم خخخ. تازه الان که کلا جهان روی موج تاب میخوره کو تا اتفاق فعلا طرحهای نصفه نیمهی خودم رو عشقه. میدونی؟ به خدا امشب نیومدم نق بزنم. اینها رو هم به نیت نق نگفتم. فقط دلم خواست حرف بزنم. امشب بدون آخ و ناله و گریه زاری و اون خخخ اشکهای بیصدا و باصدا فقط دلم خواست حرف بزنم. بگم که حس میکنم, … بیخیال گفتم دیگه بسه.
هی! من1مربع سفید با1لوزی صورتی وسطش میخواستم این بهم شکلک میده. شاید دنبال راهش بگردم شاید هم نه. بد نیست دنبال طرحهای بهتر باشم. ولی این مربع, … اه الان کلیدهها خب ول کن دیگه!
دیر کردم. بلند شم برم1خورده دردسر درست کنم و درضمن درست کردنش1خورده هم چیزمیز گوش کنم. باید فایلهای زبانم رو مرتب کنم و از حالا بیشتر گوش کنم. باید1خورده کله رو کج کنم بلکه بشه بدون پلک زدن به اون نور تیز مزاحم نگاه کنم شاید بشه با هم کنار بیاییم. باید, … باید بلند شم. دیگه نمیخوام بشینم اینجا. اگر ادامه بدم سنگینی حس امشبم بیشتر اذیتم میکنه. باید بلند شم. باید حرکت کنم. من رفتم.
دارم درست میرم آیا؟
5شنبه صبح. تنها نیستم. اینجا شلوغه. اصلا حس شرکت در بحثهای اینجا رو ندارم. سعی میکنم آروم و محترم به نظر برسم. نمیتونم. در برابر پرسشی که2بار ازم پرسیده شد از جا در رفتم. چی به سرم اومده!
دارم سعی میکنم با کلیدهای اصلی این رفیق سفیدم بنویسم. سخته. کند پیش میرم ولی با حاله خخخ.
خستگیهای من حساب کتابهای بعضیها رو به هم ریخته خخخ. گفتم بله درسته من خسته شدم حسابی خسته شدم منو بیخیالش لطفا هر کسی میخواد به هدف محال برسه خودش بگرده من خستم. خدایا منو ببخش خب چی بگم خستم! از بس با سر رفتم توی دیوارهایی که شبیه در بودن داغون شدم خب بسه دیگه! هی! بیخیال.
میگم دلم حرفهای جالبتری از صحبتهایی که اطرافم در جریانه میخواد. بیخیال ول کن.
اوه خاطرم باشه باید برم واتس درس بدم. همکارم2روز من3روز. داستانش رو خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه. مادر این بچه, … ول کن حس توضیح نیست. این هفته2تا از همکارهام بازنشسته شدن. داخل واتس1عالمه تبریک بهشون گفتن. خخخ من نگفتم. بازنشستگیم میاد خخخ. جدی خوش به حالشون کاش من میتونستم, … ای خدا هواییم نکن باز نمیخوام شناور بشم داخل جهانه نیمه وهمی که پدرم درمیاد ندیدش بگیرم. چیزی که شدنی نیست رو نمیخوام دوباره بیاد توی سرم. اینکه کاش میشد من موفق میشدم که, … خدایا شاید من دارم اشتباه میکنم. خدایا یعنی واقعا این درسته که تمام, … جدی چی شد که من این مدلی شدم؟ اینکه کلا ذات خودم رو, هرچند ناخالص, هرچند داغون, ولی جوهر خودم رو, رها کردم و فرمون رو چرخوندم به راست و زدم داخل1اتوبانی که اصلا مال من نیست؟ من میخوام برسم به چی؟ چیزی نیست واسه من داخل این, … من دیر رسیدم خیلی خیلی دیر. شاید15سال دیر کردم. شاید هم بیشتر. حالا دقیقا چی میخوام اینجا وسط این قیامت عجیب غریب که اصلا شبیه, … واقعا بهتر نیست من بیدار بشم و باز بچسبم به هدفی که هرچند باطل شد و داغون شد و داغونم کرد و نشد بلکه بشه که بشه؟ فعلا که راهی نیست ولی اگر آدمیزاد چیزی رو بخواد, اگر بخواد! من مدتهاست که دیگه نمیخوام و این, … اگر کسی چیزی رو بخواد1مدل دیگه واسش تلاش میکنه. مدل دیگه ای دنبال راه در رو میگرده. مدل دیگه ای خیز برمیداره. مدل دیگه ای حرکت میکنه. و من مدتهاست دیگه نمیخوام حرکت کنم. و دقیقا برای چی؟ در مورد من برای هیچ چی. آخ خدایا! اه بسه!
از پریشب در حال بافتن مدلهای کوچیکه مینیاتوری هستم. چندتایی بافتم. یکیشون طرح جدیده. استاد یادم نداده بود و من زدم. مادرم دید و گفت قشنگه. آخ جون! حالا در حال زدن طرح دومم. کاش این هم جور بشه! به نظرم نبرم به استاد نشون بدمشون. نگه میدارم واسه خودم خخخ. شوخی کردم استادم ازینا زیاد بلده این چیزها واسه من جدیدن. ولی این طرحه, کاش بگیره! امروز باید بشینم سر درسم. درسهای شنبه, ماله3شنبه, نتبرداری, نوشتن, خوندن, وووییی! مادرم هی میگه درس بخون. امروز صبح دیگه گفتم مادرم تو منو ترکوندی ول کن میخونم اون لعنتی رو ول کن آخه! نباید میگفتم! کاش نمیگفتم! خدایا!
پریشبی نزدیک بود سکته بزنم. رسما حال خدا بیامرز ارشمیدوس رو درک کردم. توضیح کاملش در توانم نیست در حسم هم نیست ولی تمام نقشهی بافتنها1دفعه رو به روی نگاه حافظه ام باز شد و انگار1دفعه1کسی1نقشه باز کرد پهن کرد روی صفحه خاطرم گفت اینجا رو ببین اینجوری بباف. کل ماجرا یادم اومد و تمام ایرادهای رومیزیهام که راه حلشون فراموشم شده بود با پیدا کردن کلید اصلی باز شدن. وایی خدا من خیلی در عمرم از خشم و استرس و درد و هر چیز نکبتی به این حال افتادم ولی هرگز از هیجان مثبت اینجوری نشده بودم. نفسهام تنگ شدن و حس کردم الانه که نفله بشم. فقط1چیزی به نظرم رسید. باید به1کسی میگفتم. کسی که فقط تمسخر به مخم نبنده. حتی سکوت کنه ولی بدون تمسخر. بنده خدا فاطمه! داخل تیمتاک بودم. داخل کلاس کوچ بود. مثل رگبار پیام میزدم بهش. وحشتناک بود کلاسش رو خراب کردم. دست خودم نبود. باید به1کسی میگفتم. معذرت فاطمه. اون شب بدجوری نجاتم دادی. ممنونم حسابی.
وایی کاش میشد باز امروز ببافم! میدونی؟ من نمیدونم بهشت چه مدلیه. ولی اگر واسه من بهشتی بود اگر شد و رفتم بهشت, دلم میخواد اونجا هم بشه که من ببافم. مروارید ببافم گل بسازم چیزهایی که دلم میخواد رو بپزم و بیشتر بلدشون بشم و در موضوعات دلخواهم کتاب بخونم. کاش داخل بهشت خدا1جایی هم واسه من باشه!
اینجا ملت تشویقم میکنن به خوندن یا شنیدن مطالبی که خخخ به من مربوط نیست. منو چه به این چیزها! اصلا به من چه! واسه اینکه داستان رو از سرم باز کنم1باشه توی هوا میپرونم و سرم رو میکنم داخل کیبوردم.
چیزی به10نمونده. فعلا باید برم تکلیف کلاس اینترنت با بچههای تیمتاک رو دانلود کنم و سر مهلت انجامش بدم. بعدش هم1سری جفنگ در مورد اعداد اعشاری داخل واتس بگم و لغت سخت واسه املا بفرستم. بعدش درس بخونم. بعدش بد نیست من1بار خیلی جدی با خودم فکر کنم ببینم چه غلطی دارم میکنم. اصلا من داخل این جادهی ناشناس چه غلطی دارم میکنم! واقعا باید همین فرمون پیش برم؟ واقعا لازم نیست من این جاده رو برگردم و بندازم توی اتوبان خودم؟ خدایا کاش1کمکی میکردی!
میگم کاش استادم از سفر بیاد! دلم این کلاسه رو میخواد. هرچند به شدت از این کرونای جدید میترسم ولی دلم این کلاسه رو, … واقعا میخواد؟ جرأت دارم بزنم بیرون اون هم حالا که هشدارهای بسیار ترسناکی در مورد کرونای انگلیسی و اسفندی که داره میاد کانالهای تلگرام رو برداشته؟ خدایا توکل به خودت هرچی تو بخوایی ولی به نظرم بله من این کلاسه رو بخوام. جرأت نیست ولی میخوامش.
خب دیگه رسما بسه. باید بجنبم. درضمن نوشتن با این کلیدها حسابی داستان داره. دیر کردم. من رفتم.
صبح3شنبه. خدایا کلاس دارم خدایااا واسه چی اینجام باز! باید ساعت10واتس باشم واسه تدریس. این کرونا جدیده کلا ملت اطرافم رو فرستاده توی لاک و لک. وایی خداجونم من باید برم کلاس هنر! فعلا که استادم نیست. ایشالا گیرش حل بشه و, … از کجا معلوم این هم حکمتی داشته. که مثلا من بمونم خونه؟ اه بسه بابا.
گاهی به سرم میاد پستهای1خورده هنر رو از سر شروع کنم بزنم اینجا. به کسی کمک نمیکنه ولی به کار خودم میاد. من6ضلعی از وسط رو از اینجا پیدا کردم. البته خودم هم دیدم نخها کجا میرن ولی کاش حسش بود ادامه میدادم اون پستها رو! وووییی آخه1سری موارد رو بلد نیستم بنویسم مخصوصا گل. آخه چه مدلی بدون تصویر بگم مثلا کدوم برگ مال گل میناست و پرچمهای فلان گل چه مدلی هستن؟ هی راستی به نظرت سفید و صورتی با هم فیکس میشن؟ من کلی مروارید شماره4سفید و صورتی قاطی قیامت دیروزی پیدا کردم میشه کلی رومیزی مینیاتوری باهاشون ببافم. درسته که فقط مدلهایی واسه لمس هستن ولی1خورده قیافه که داشته باشن که! شاید1کسی با1نیمه مخ به ساختار مال خودم در جهان پیدا شد اون هم مدلهای مینیاتوری دوست داشت اینو ببینه تهوع نگیره دیگه! خلاصه تصورم از ترکیب سفید و صورتی خیلی واضح نیست و واقعیتش به نظرم1خورده این ترکیب غریب میاد کاش اشتباه کنم و بشه که بشه! نمیخوام الان سنگ و تراشههام رو تلف کنم ترجیحم به مرواریده. میدونی؟ از لمس سطح لغزندهی مروارید حس آرامش و لذت میکنم. کریستال و تراشه هم عالی هستن ولی الان سر انگشتهای من لمس مروارید رو ترجیح میدن. ترجیحا6ولی4کوچیکتره و مدلهای کوچیکتر و ظریفتری ازش درمیاد الان فقط مونده این ترکیب سفید و صورتی. اه نفله آخه سفید و صورتی؟ وووییی خدا!
نورهای کوچولوی تیز همچنان بالای سرم ضربان دارن ولی من دیگه خیلی توجهم بهشون نیست. یکیشون گاهی خیلی میاد پایین. درست روی موهام. و اگر توجه نکنم از فرق سرم سر میخوره پایین و از روی پیشونیم به چشمهام سلام میکنه. ولی این روزها دیگه خیلی خیالم بهشون نیست. با پشت دست یواش این کوچولوی مزاحم رو میدم بالا تا برگرده بره سر جاش و کمتر سر به سرم بذاره. حالا فقط2تا شدن و درخشششون در1دامنهی محدود کم و زیاد میشه و از اون محدوده بیشتر یا کمتر نمیشه. یکیشون ملایمتره و دومی کمی خطرناک خخخ. اولی1شبی داشت زیاد میشد که خخخ خدا منو ببخشه بدجنسی کردم. هیچ چی وانمود کردم توی خواب خخخ دستم رو یواش از زیر پتو دادم بیرون و کلیدش رو کشیدم پایین. نور تا حد امکان کم شد و الان همچنان کمه. بسیار ضعیف فقط در حدی که میدونم هنوز روشنه درخشش داره و اوه خدا میشه فعلا من این کلید رو بیخیال بشم؟ نمیخوام ببرمش بالا. اصلا نمیخوام فعلا نمیخوام اصلا میدونی چیه کلا نمیخوام. اما اون دومیه کلیدش خخخ در دسترس من نیست مگر اینکه بدزدمش. به نظرم شدنیه ولی من خیالش رو ندارم. من قرار شد این جاده رو بدون پدرسوختگی برم. حتی اگر مسیرش به دلخواهم نباشه؟ خدایا میشه کمک کنی؟ میترسم. زمانی به شدت دلم میخواست بشه که بشه و الان, … خدایا من, … خدایا سپردم به خودت هرچی تو بخوایی.
کج تماشام نکن من اینجا هر مدلی دلم بخواد از هرچی دلم بخواد میگم. الان هم دلم خواست به جای حرف زدن به سبک آدمیزاد بگم نورها بالای سرم به چشمهام سلام میکنن. به ابلیس چه که این مدل توضیحم رو فقط خودم فهمیدم داستانش چیه؟ ای بابا!
خیلی آهسته دوباره شروع کردم به کاهش وزن. آخ جون! ولی خودمونیم شبهام گاهی جهنم میشن. واقعیتش گرسنگی فشار نمیاره ولی من برای مدتها, حدود3سال, در خلال شب بیداریهای درسی و استرسهای همزمان و فشارها و کششهای تارهای اعصابم میخوردم. هرچی دستم میرسید میخوردم. و از اونجایی که بستههای خوراکیهای نامجاز همیشه در دسترسم بودن و بسیار خوشمزه, پس به جای میوه و مفید جات سر و دستم داخل این بستهها بود. و حالا1دفعه همه چیز عوض شد. گیر کردم در قرنطینهی شدید کرونایی و نمیشه بزنم بیرون. موندم خونه درس میخونم و با اینترنت ارتباطم رو با جهانِ بیرون حفظ میکنم و در جواب پالسهای خاکستری اعصابم مجاز به خوردن نیستم و چیزی هم نیست که جاش بزنم و این فشارها رو تخلیه کنم و در نتیجه کلافه میشم و عاقبتش میشه اینکه گاهی دلم میخواد بغض کنم و بزنم زیر گریه. و اگر کسی باشه و ببینه فقط روی ماجرا رو میبینه. که من از بس خوردن دلم میخواد تحملم برید و به خاطر خوردنی گریه ام در اومد. خخخ. هی! بسه الان سیرم اگر بیشتر از خوردنی بگم حالم عوضی میشه. ولی1چیزی! من در حفظ روحیه ام از باقی ملت اطرافم قویترم. اصلا خوشآیند نیست ولی خونواده داره پدرش درمیاد. خسته شدن. افسرده و کلافه شدن و حسابی گناه دارن. من هم خسته شدم. کلافه شدم. ولی وضعیت روانم از اونها بهتره. شاید چون من دردسرهای دیگه ای دارم که باهاشون درگیرم و حواسم چندان به این اوضاع مسخره نیست. شاید هم واقعا قویتر باشم. شاید هم, … هرچی نگهم داشته دستش درد نکنه. هیچ دلم نمیخواد اندازه ای که از بقیه دارم میبینم زیر این فشار همگانی و همه گیر جرق جرق کنم.
کلاس هنر, کلاس زبان, تدریس واتس, نورهای دیوونه, ترکیب سفید و صورتی, پرهیز از نامجاز جات, کاهش وزن, و من که دارم زمان درس خوندن رو از دست میدم. باید برم سر درسم. ساعت2دقیقه از9گذشت. من رفتم.
کمی سریع السیر.
بین عصر و شب2شنبه. به سرعت در حال درس خوندن واسه کلاس فردا. کلاس هنر امروزم پر. استادم نبود. واسش کار پیش اومد رفت رشت. خدا بخواد مشکل این بنده خدا هم حل بشه دقیق نمیدونم چیه ولی1خورده درگیره. خلاصه امروز صبح کلاس بیکلاس. من عاشق هنر و کلاسشم ولی خخخ لحظهای که از شوک شنیدنش در اومدم ذوق کردم که کلاسی در کار نیست. بچهها گفتن پس بیا کتابخونه. گفتم نه کروناست میترسم. ولی1چیزی بگم؟ امروز صبح عجب دلم میخواست میرفتم بیرون! خخخ نمیشد. این کرونا جدیده میگن بدجوری خطرناکه و رفته همه جا. بعدش هم گیریم که من رفتم. مگه میشه بعد از حدود1سال بری1دسته دوست و آشنا رو ببینی بعدش ماسکت رو کنار نزنی1قهوه بخوری باهاشون؟ خب نمیشه دیگه! خلاصه با ندای هشدارهای ملایم حضرت مادر و با اخطاریههای مستدل منطق و با ویبرهی وحشت از کرونا امروز صبحی خونه موندم ولی خودمونیم یواشکی حالم خخخ هوایی بود. بلند شدم درس و مشق رو ول کردم رفتم به گشت و سیر در میان امکانات به هم ریخته و پراکنده ای که3سال پیش از جلوی دست جمعشون کردم و الان اصلا آمار هیچ چیش دستم نیست. همه رو ریختم به هم و تا حد زیادی سرم شد چی دارم چی ندارم. بافتههای نصفه نیمه رو جمع و جور کردم که امکانات کامل کردنش رو از همون کلاسم بخرم و با نظارت مربی کاملشون کنم و مهمات و وسایل موجود رو هم تا اندازه ای نظم دادم و آمارشون رو گرفتم و البته در وسط اون قیامت نامرتب که یواش یواش به نظم درمیاد چیزها یافتم خخخ! گاهی از خوشی یافتنشون جیغم رفت هوا و زمانی هم آه کشیدم و گذاشتمشون کنار که دیگه نبینم. دلم نمیاد بسپرمشون دست مادر که بفرسته بین بازیافتیها. آخه هدیه تولد رو که اینجوری نمیکنن که! اه بسه! این قصه مدتهاست تمومه. تمام!
این وسط چندتا بسته نخ مروارید و چندتا بسته سیم و وایی خدا یکی2تا بسته گاتریم پیدا کردم که این آخریش واقعا جیغم رو برد آسمون. وسط این گرونی وحشتناک کلی به نفعم شد. آخ جون! کلی هم مروارید5و6و کلی سنگ تراشههای رنگی و کلی, … ووویییی ایول خخخ. میشه باهاشون رومیزی ببافم ولی آخه رومیزی دارم که! بیا رومیزیهای مینیاتوری ببافم آخجون! وایی خداجان کاش درس نداشتم همین الان میرفتم سراغش! وووویییییی خداجونم!
تمام هفته برای یادآوری مجدد بافت مثلث و6ضلعی و ستاره و لوزی رسما بیچاره شدم. یادم رفته بود. باورت میشه؟ چیزی که به مفهوم واقعی عاشق انجامشم رو فراموش کرده بودم. بعد از کمتر از3سال! به شدت میخواستم که یادم بیاد و به شدت از یادم رفته بود. به معنای واقعی داغ شدن مخ رو درک کردم. اول6ضلعی از وسط رو پیدا کردم, بعدش مثلث از نوک رو و دیشب هم لوزی رو. هورا! مادرم دیروز اینجا بود و دم رفتن گفت حالا لوزی رو ول کن زبانت رو بچسب. خخخ گفتم باشه ولی خدا منو ببخشه لوزی رو ول نکردم اونقدر باهاش ور رفتم تا عاقبت1لوزی کوچولوی مدل بافتم و حل شد. الان هم مادرم اینجا بود. تازه رفت. معترض بود که واسه چی خوندن مباحث کامپیوتر رو واسه گرفتن مدرکش شروع نمیکنی؟ امروز که کلاس نرفتی زمانت رو فرت و فرت میفرستی تلف بشه خخخ. مادرم! عزیزِ من! عزیزترین! چشم این هفته بره اون رو هم شروع میکنم اگر خدا بخواد. کاش میدونستی چه قدر از این تراکم خسته میشم و چه قدر شروع مجدد این تراکم رو نمیخوام! اینها رو نگفتم. به مادرم نگفتم. اینجا رو نمیخونه وگرنه اینجا هم نمیگفتم. خدایا کمک کن مادرم دلش ازم راضی باشه! از این طرف که خاطرم جمع باشه نصف کارنامه تکونیم حله. واسه نصف دیگه نمیدونم. هم تو بزرگی هم تو مهربونی هم تو رحیمی و هم تو منو دوست داری میدونم که دوستم داری مطمینم که منو دوست داری و هم تو و تو و تو و تو و همه چیز تو و خدایا تو بخواه!
از شنبه شب وارد فاز دوم پرهیزات شدم. بدون سالاد ولی خودمونیم گاهی مخصوصا عصر به بعد بد سخت میشه. امروز نتیجه رو دیدم و ذوق کردم. الان هم مادرم1بسته تمشک یخزده داد بهم گفت درس که میخونی دونه دونه بخور کمک میکنه. خخخ آخه نق میزدم که من فکم باید عصر به بعد بجنبه به خوردن این بنده خدا هم ازینا داد بهم خخخ. خودمونیم درست میگه کمک میکنه. به شرطی که همینطوری یخزده باهاش مشغول باشم. ممنون مادری!
باید شروع کنم اون مباحث کوفتی رو بخونم. مهارتهای7گانهی آیسیدی-ال. خدایاااا من میخوام رومیزی مینیاتوری ببافم! الان گریه میکنم. هی! بیخیال. درست میشه. تمشک توی دهنم ذوب شد. بذار1دونه دیگه بخورم.
داخل تیمتاکم. صدای شرشر آب رو زدم پخش بشه و خدایا هدفون زدم و باور کن بهش که متمرکز میشم نسیم و بوی جنگل رو از اعماق لایههای واقعیت اطرافم حس میکنم. راستی! بالشته یادته؟ خخخ به من چه که یادت نیست من که یادمه پس توضیحش نمیدم. روابطم باهاش به شدت بهتر شده. کند پیش میرم ولی پیش میرم و این حسابی بهم کیف میده. دردسر همچنان هست ولی کمتر شده. نشون به اون نشونی که کم مونده بود مچ دست راستم رو نفله کنم و1دفعه پیش از اون هم نزدیک بود شصت چپم بشکنه خخخ. وایی اونقدر درد گرفت که نصفه شب دادم رفت هوا و مگه دردش میخوابید؟ کلی مالشش دادم و صبر کردم تا آروم شد و چند روزی هم نامحسوس باهام قهر بود خخخ. الان همه چیز بهتره. فقط کنده. همه چیز. کاهش وزن من, تسلط بر امور جاریه و متوقفه, چیکار داری که متوقفه یعنی چی؟ از کلمات ابداعیِ خودمه. جاریه یعنی امور در جریان متوقفه هم یعنی مواردی که به هر دلیلی جریانشون در توقف به سر میبره یا میبرده و حالا باید از توقف دربیاد. ساختارش غلطه که غلط باشه. دلم میخواد چرت ابداع کنم. سایت خودمه. باز تمشک توی دهنم ذوب شد بذار1دونه بخورم.
ساعت از7گذشت. اگر نجنبم به دردسر میافتم. ویرایش این و آنتن و زبان فردا و طرح پرسش و بررسی تدریس فردا در واتس و تردمیل و دوش. دیرم میشه. من رفتم.
یک اقیانوس شب.
4شنبه شب. به طرف5شنبه. امروز لازم شد گردنبند تکلیفم رو از اول ببافم. مادرم سر1فروند تجربه دادش به ویرانی و جیغ منو درآورد. کلی سر این ماجرا من جیغ کشیدم و کلی جفتمون خندیدیم. خدایا1کاری کن مادرم همیشه بخنده. من واقعا دلواپسم واسش. خیلی دلم میخواست میشد جاده رو بچرخونم به همون طرفی که دلش میخواد ولی دست من نیست. خدایا خودت دیدی من سعی کردم ولی دست من نبود. هرچی پیشتر میریم بیشتر معتقد میشم که تو موافق نبودی. نمیدونم سر چی ولی حس میکنم تو نخواستی. شاید هرگز تا انتهای عمرم حکمت این قصه رو نفهمم. اینکه واسه چی تا اینجا راهم رو باز کردی و, … جایی داخل1کارتون شنیدم که کسی گفت حکمت واقعی هرگز به زبون نمیاد. باید فهمیدش. و من هنوز حکمت این قصه رو نفهمیدم. کاش زمانی بفهمم! خدایا هرچی خودت بخوایی ولی کاری کن مادرم دلش به رضایت و آرامش برسه! فعلا مدرک. باید اون مدرکها رو گیر بیارم. خدایا کمکم کن!
یکی از همسایه ها داره خونش رو میفروشه. از واحدهای رو به رو. مادرم میگه اگر این طرف بود میگرفتش ولی واحدهای رو به رو به درد نمیخورن. بهش میگم تو بگیرش جات رو با من عوض کن. من میرم اون طرف تو بیا اینجا. من نور لازم ندارم فقط1جا میخوام واسه آرامش اون طرف منظره نداره من هم که منظره نمیبینم تو بیا جای من. میگه نه. کاش یکی از این طرف میفروخت! واقعا به نظرم لازمه که مادرم بهم نزدیکتر باشه تا بیشتر دستم بهش برسه! خدایا این از خر شیطون پایین نمیاد اگر من1زمانی خیلی دور باشم, … اه بسه من الان اینجام قرار هم نیست خیلی دور باشم هیچ چیزی این احتمال رو نشون نمیده من همینجا هستم فعلا هم همینجا میمونم این فکرها هم مزخرفه.
امروز نتبرداری های3شنبه رو هم انجام دادم حالا مونده بریلش کنم. بد نیست فشرده تر انجامش بدم امروز خیلی شل کار کردم. کلاس زبان اینترنت با بچه ها رو بد نرفتم. درس گوش کردم بدون شیطونی. آخر کلاس2تا از بچه ها در مورد شروع زنده بودنم در2شنبه ای که گذشت ازم پرسیدن. جفتشون دلشون کلاس هنر میخواد. مروارید و بافتنی. کرونا بهشون گیر داده و قیمتها هم وحشتناکن. در موردش صحبت میکردیم. گفتن اگر کرونا عقب بکشه دلشون میخواد بیان کلاس. گفتم از استاد میپرسم. کاش بشه بیان! نه به خاطر من! هنر مثبته. روح باهاش آروم میشه. به نظر من چیزیه شبیه قلیون واسه جسم خخخ. به نظرم به این2نفر هم حس مثبتی میده. شاید نه اندازه من شاید هم همین اندازه ولی میدونم حسش مثبته. کاش بشه که برن پیش این استادم! خاطرم باشه2شنبه اگر عمری بود از استاد در مورد بافتنی و شرایط کلاس واسه این2تا بپرسم. کاش بشه که برن کلاس!
این لعنتی چی بود که مادرم رو اینهمه بد ترسوند و الان من نمیتونم به روند کاهش وزن لعنتیم ادامه بدم؟ باید1فکری کنم که نه این بنده خدا زیاد اذیت بشه نه من چیزیم بشه نه اون برنامه خیلی عقب بیفته. ولی آخه چیکار میشه کنم زمانی که نفهمیدم چی ترسوندش؟
هی! من گشنمه خخخ. الان که نه مادرم اینجاست نه ترسی. خب الان خودم هم بلند نمیشم به چیز خوردن. ولی من دلم خوراکی میخواد از اون خوشمزه هاش خخخ. بیخود. بیخیال.
دلم میخواست میشد ببینم. آخه داخل اینترنت پر از مدلهای مروارید بافیه. کاش چشم های من1کوچولو معرفت, … هی! بیخیال.
کاش2شنبه بعدی بهم درس بیشتر بده! این تکلیف ها رو2ساعت نشده انجامش دادم. گلسازیم رو هم باید دوره کنم تا یادم بیاد. باید1سری گل های نصفه که درست کردم رو ببرم اونجا کامل کنم. این دفعه دیگه سرم کلاه نمیره. باید همه رو ثبت کنم. کاش بشه قیمت ها رو هم بنویسم! حس میکنم درست نیست ازش بپرسم ولی باید بپرسم. شاید این دفعه شاید هم دفعه های بعد. ولی باید بپرسم.
فردا باید به مربی کامپیوتر زنگ بزنم. کاش به کلاس آنلاین رضایت بده من واقعا جرأت ندارم برم داخل اون آموزشگاه بستهی ویروسی.
هفتهی آینده باید خیلی جدی پیگیر مدرک کانونم بشم. دیگه عقب انداختن بسه. باید شروع کنم. وایی خدا اگر دوره کامپیوتر شروع بشه زمانم واسه خوندن منابع بدجوری فشرده میشه و وووویییی خدایا!
تیمتاک. کانال بدون صدا. من و آدیو پلیر. صدای اقیانوس. ساعت11و22دقیقه شب4شنبه. خوابم میاد. من رفتم.
یک نفس هوای تازه.
3شنبه شب. اولین و ساده ترین ست بدلیجاتم رو بافتم. بهش گفتم بیشتر درس بده نداد که! تکلیفم2ساعته تموم شد. دیشب تمام سلولهام ضعف میرفتن که دستم به مهرهها برسه ولی این زبانه کوفتی. امروز سر کلاس کلمهها از زیر زبونم در میرفتن. قبلش هم چنان سرفهی نکبتی بهم گیر داد که میخواستم از حرص عربده بزنم. نمیگم جیغ بکشم چون عربده زدن بیشتر تخلیه میکنه. جیغ دوست ندارم من زمانهای مسخره بازی جیغ میکشم حرصی که بشم عربده میزنم. هی! تکلیف2شنبه رو بافتم تموم شد. چه قدر دلم میخواست1مشت خرت و پرت دیگه بخرم بیشتر ببافم ولی, … قیمتها به شدت بالا رفتن و من, … اصلا دلم دسته کم در مورد هنر این رو نمیخواد ولی باید دستم رو جمع نگه دارم و سعی کنم با ریخت و پاش هرچی کمتر مهارتهای هرچی بیشتری رو بلد بشم. پیش از مهر97بسته بسته وسیله میخریدم و میآوردم خونه جای1دونه6تا گل میبافتم و4تا رومیزی. میگفتم تمرین بیشتر مثبتتره. ولی واقعیت این بود که از این کار عشق میکردم. عشق به مفهوم واقعی. اما الان همه چیز عوض شده. من شبیه کسی هستم که2سال و نیم به خواب مصنوعی یا1مدل کما رفته یا بردنش و حالا بیدار شده یا بیدارش کردن و هنوز نه کامل, ولی قدم به قدم ولش میکنن تا دوباره وارد جهان بشه. جهانی که2سال و نیم پیش ترکش کرده. تازه من هنوز چیزی ندیدم. زیر ماسک و شیلد با نفسهای بریده سوار آژانس شدم رفتم سر کلاس نشستم1گوشه و درس یاد گرفتم و بعدش دوباره سوار آژانس شدم و برگشتم خونه. هنوز1جهان تغییر اون بیرونه که من ندیدم. اولینهایی که دیدم5یا6برابر شدن قیمتهایی بود که برای یکی از موثرترین تفریحاتم میپرداختم. و البته تغییر وضعیت خودم. بد نیست من بیشتر از گذشته مواظب هزینههام باشم. در نتیجهی تمام اینها, من تکلیف2شنبه رو انجام دادم و الان جز1مشت مهره و چندتا قفل و حلقه و1بسته کوچولو نخ دیگه هیچ چی ندارم تا باهاش ببافم. هی بیخیال. ناشکری نکنم. من1ست خیلی ساده بافتم و قفل و حلقه هم بهش زدم. آخ جون! من تونستم مشکل سوزن نخ کردن رو با چسب حل کنم. سخته ولی به نظرم با تمرین دستم روون بشه. در موردش اینجا نگفتم. مهلت نشد. باید1نخ کلفت رو کنیم توی سوزن ولی هیچ سوزن نخ کنی بهش جواب نمیده. این نخ چیزیه بین نخ معمولی و نخ مروارید. نخ مروارید نخ ماهیگیریه و خشکه و میشه باهاش کنار اومد ولی این نخ معمولیه فقط کلفتتر. اونقدر کلفت که از سوزن نخ کن رد نمیشه و اونقدر شل و ول که بدون چشم سخته بفرستمش داخل سوزن. استاد میگه حتی بیناها هم به اینجا که میرسن گیر میکنن ولی اونها واسه این گیر راه دارن. کبریت رو بردار بکش و نوک نخ رو1کوچولو بسوزون. فندک هم میشه. بعدش لای2تا انگشت فشارش بده و تمام. نخ شق وایمیسته و بفرستش داخل سوزن. هی! من میتونم با آتیش کار کنم ولی میشه1کسی بهم بگه بدون اینکه چشمم ببینه چه مدلی نوک نخ رو بدم دم آتیش؟ اینکه از سوزن نخ کردن هم سختتره. امروز با چسب انجامش دادم. طول کشید ولی شد. به نظرم تمرین کمک میکنه. مادرم اینجا بود گفت میخوایی کمک کنم؟ تا هستم بده من نخ کنم زمانهایی که نیستم تمرین کن. گفتم نه. باید بلد بشم. من میخوام مدرک این رشته رو بگیرم. من برای بافتن بدلیجاتم وابسته به2تا چشم که مال خودم نیستن نمیمونم. دیروز بهش گفتم واسم1بسته چسب بگیره. گرفت و امروز با چسب انجامش دادم. دفعههای بعد هم1راهی هست. شاید همین چسب. شاید هم دستم روون بشه و نخ و سوزن باهام رفیق بشن. در هر حال من امروز انجامش دادم. باز هم میدم. اما نه الان. الان وسایل بافتم تموم شدن. فقط اندازهی1مشت بچه مهره زرشکی و چندتا قفل و حلقه و1بسته کوچولو نخ باقی مونده. هزینههای مسخره! بیخیال! اصلا اینجوری بهتره. بیخودی همه چیز اطرافم پاشیده و قاطی و حروم نمیشه که3سال دیگه ببینم1مشت چیزمیز دارم که یادم نیست چی هستن. از هر مدل هم20تا جمع نمیکنم. راستی نخهای آخری رو نبریدم. اینجای ماجرا هم باید آتیش بازی راه بندازم که نمیخوام. من نمیبینم اگر فندکم کج بره کارم سیاه میشه. ولی چسب. به نظرم اینجا هم چسب بتونه کمک کنه ولی واقعیتش الان در مود ریسک چسبی نیستم. فعلا دلم نمیخوادش. فعلا دلم خوردنی میخواد از مدل نامجازش و اینکه تردمیل لازم نباشم و وووییی تردمیل نزدم امشب. بذار ببینم. هی من گشنمه. نامجاز رو بیخیال میوه مجازه پس پیش به سوی یخچال! من رفتم.
شنبه ظهر. کلاسم. درسم. اه بسه خوندم دیگه. گفتم امروز دیگه عاقل شدم روز کلاس نیومدم ولی هی عاقلیت رو نمیپسندم جنون رو عشقه! واقعیتش نمیشد نیام. دلم خواست و این تا جایی که به کسی آسیب نزنه محکمترین معیار من در زندگی شخصیمه. و از این به بعد بیشتر و قویتر هم هست. خب ولش کن.
دیروز عصر در غیر قابل انتظارترین لحظه یکی از مثبتترین اتفاقهایی که میشد من در این موقعیت تصور کنم پیش اومد. واسه کسی جز خودم نه جالبه نه مثبت ولی من عجیب سبک شدم. اونقدر سبک شدم که دیشب فقط1دفعه اطراف3نصفه شب پریدم و خواب سفرهای ناگهانی و بیمقصد رو هم اصلا ندیدم. رویا داشتم همچین دلچسب هم نبود ولی از این مدلش نبود و خدایا شکرت!
دیروز خیلی ناگهانی و خیلی اتفاقی از مأموریت ناخوشآیند جمعآوری اسامی و اطلاعات معاف شدم خخخ. دنبال اسم و شماره و اطلاعات بودم که پرسیدم مادری به نظرت من باید با فلانی دوباره تماس بگیرم هرچند دفعه پیش کاری ازش, … مادرم1دفعه گفت نه تماس نگیر دیگه ولش کن با کسی تماس نگیر دنبال موارد جدیدتر هم نباش. به جانه خودم یک لحظه خون توی سرم سربالا رفت. مادرم گفت ببین تو از حالا فقط بچسب به مدارکت. این2شنبه که کلاس هنرهات شروع میشن فقط برو کلاس و کار کن و یاد بگیر و مدرکهات رو جمع و جور کن و زبان بخون و زنگ بزن اون مدرک کانونت رو جمع کن مدرک کامپیوترت رو بگیر و خلاصه باقی موارد رو دیگه ول کن. اونقدر حیرت کرده بودم که یادم رفت دهنم2متر باز مونده و باید ببندمش. مادرم حیرتم رو تماشا کرد و گفت چیه؟ مگه ادامه کلاس هنر و گرفتن مدارکت رو نمیخواستی؟ فقط خاطرت باشه زبانت همیشه اول صف بمونه. من میدونم که این جزو علایقت نیست. من میدونم تمام این مدت از زمان شروع تا اینجا زبان رو دوست نداشتی و به خاطر من ادامه دادی. ولی ادامه بده و هیچ چی رو بهش ترجیح نده. دیگه هم دنبال چیزی و کسی نباش باقیش با خودم. بچسب به جمع کردنه مهارتها و مدارکت. خواستم ازش بپرسم که الان دقیقا به چی اینهمه مطمین شدی؟ نپرسیدم. میدونی؟ خخخ بیخبری خوشخبریه. واسه چی بپرسم؟ الان پیش از عیده. من حدود2ماه تا تموم کردن1دوره زمان دارم و بعدش دوره های دیگه و گرفت و گیر مدرکهای فنی حرفهای و جدا از مدرک من میرم کلاس هنر و این رسما عشقه. بعد از این2ماه عید میاد و بهاره. بهار3ماه کامله. بعدش تابستون میاد که اون هم3ماه کامله و خدا میدونه داخل کدوم یکی از12هفتهی تابستون شاید شاید شااااید چیزی قراره عوض بشه. اون هم از نظر من احتمالش, …. هوممم. البته من عاقلیت رو نمیپسندم ولی حماقت دیگه زیادیه. و اینکه من با این پرسیدنه تمام این زمانه طولانی رو کوفته خودم کنم ترسیم حماقت روی پیشونیم بود و در نتیجه میریم که خوش باشیم یعنی خودم تنهایی میرم که خوش باشم و یوهو و ازینا!
خداجونم ممنونم! بدجوری داشتم پرس میشدم. خدایا حرف نداری درست دقیقه91خخخ. ولی بعدش چی میشه؟ هی! این رو هیچ کسی نمیدونه. شاید چیزی بشه که من انتظارش رو ندارم. شبیه امتحان آیلتس. این نتیجه تنها چیزی بود که ابدا بهش فکر نمیکردم. هیچ کجای تصورم نبود که امتحان بیامتحان. ولی ببین چی شد! خب کی میدونه در نیمسال دوم سال آینده آسمون بالای سرم چه رنگیه! تا اون زمان هنوز قد1عمر روز شب و هفته و ساعت و دقیقه و ثانیه و ماه باقیه. و من زمان دارم که شناور بشم داخل هنر. داخل سیم و سنگهای رنگی و مروارید و برگهای کریستالی و گاتریم و شاخه و وووووییییییی اوخ جان!
اوه2ساعت دیگه کلاس دارم! اومدم تیمتاک شلوغکاری. چندتا از بچه ها اومدن در مورد تغییر رشته یکی ازشون صحبت میکنن. این واسش شدنیه و بچه ها درگیر ثبت نام واسه کنکورش هستن. این بنده خدا رو میشناختیم. زمانی که اومد تیمتاک بچه سال بود. الان حسابی بزرگ شده. میخواد کنکور بده و آفرین! حسابی آفرین! شروعهای مثبت رو دوست دارم. خوشم میاد حرکتهای مثبت شروع میشن. امیدوارم این جوون موفق باشه!
بچه ها کانال رادیو پرژن تیمتاک رو ترکوندن. از بس خندیدم دیگه نفسم بالا نمیاد. وایستادم حسابی شلوغ کنن. فقط خندیدم. یکی از بچه ها سوتی پر و پیمونی داد که الان کلا روی هواییم و پایین نمیاییم.
هرچی مشق عیدی داشتم همه رو به مدیر تحویل دادم. در حال حاضر حله. آخ جون!
حسش نیست دیگه واسه کلاس امروز بیشتر بخونم. اگر میخوندم بدک نبود ولی بیخیالش. این کلمه بیخیالش کلا شاهکلیدیه واسه خودش.
نوشتنیهای3شنبه رو نوشتم. صبح2شنبه نیستم گفتم کار3شنبه سبک باشه. امشب باید داستانهای واتس بچه های فردا رو درست کنم. کلاس اینترنت هم هست. امروز ساعت7عصر. خیلی پیش از این استاد کلاس هنر میگفت بدلسازی1جاهاییش لئیم کاری داره. خدایا من با چسب تفنگی دستم رو خیلی شده نفله کنم ولی با هویه داستانش1خورده چیزه. یعنی چیزه. خب این سوختنه خیلی درد داره خب. خاطره ترسناکی دارم ازش. این وامونده1دفعه بدجوری یادگاری داد بهم. به جانه خودم1دردی داشت که با تمام فکم داد کشیدم. سوختم آخه! هی! من1راهی واسش پیدا میکنم. یا کار باهاش دستم میاد یا1جایگزین گیر میارم واسش.
گفتم راه یاد کتابراه افتادم که کتابهاش رو هنوز میخوام. این نفله دسترس پذیر نیست. خب نرم افزاری که دسترس پذیر نباشه رو باید چیکارش کنم؟ البته بعد از حذفش. باید جایی خارج از این کوفتیه دسترس ناپذیر دنبال کتابهاش بگردم. فعلا کلی کتاب دارم. از کانالهای مدل به مدل1سری رو گیر آوردم و هنوز این کانالها کتاب دارن واسم. آخ جون!
ساعت داره میره طرف2بعد از ظهر. ساعت3کلاس دارم. وووییی زنگ نمیزنید کنسلش کنید عزیزها آیا؟ بزنید ایول خخخ. امروز از این خبرها نیست ولی امید همیشه مثبته. به جانه خودم درسهام رو خوندم ولی مرخصی ناگهانی دریافت کردنم میاد. وووییی خداجونم لطفا!
همچنان تیمتاک. بچه ها میان و میرن. تازه واردها میخوان بدونن جریان سوتیه چی بوده و کسی نمیگه. اوه و این هم سوتی دومی! توی دروازهههههه خخخوووو! وای خداجونم دارم میمیرم! مدیر اومد! خدا به خیر کنه!
و این ماجرا هرچند در غیبت من همچنان ادامه دارد. باید برم. در میزنن. ثبت این روی آنتن هم باشه واسه امشب. من رفتم.
کجایی؟
سلام بینشون. بله باز هم من. واقعیتش خیلی به در و دیوار زدم که نیام زیر آسمون صدات کنم که هوای آرامشت موج برنداره ولی هرچی کردم نشد که نشد. نمیدونم شاید تو اصلا در هوای من نیستی ولی من دلم میخواد تصور کنم که شاید باشی. شاید ببینی شاید بشنوی شاید بدونی.
واقعیتش اومدم نق بزنم. بذار بزنم. آخه خیلی یواشکی پرم. خیلی تلخم. خیلی خستم خیلی. زمانی مطمین بودم که در تاریخ مشخص میام و چیزهای بهتری میگم. همینجا. به خودت. ولی نگفتم. اون تاریخ مشخص اومد و گذشت و من گرفتار بودم. گرفتار گیری که هیچ کجاش به من مربوط نبود ولی سرنوشتم رو مچاله کرد مثل سرنوشت خیلیهای دیگه. هر کسی1چیزی گفت. یکی گفت ناشکر نباش. یکی گفت حکمت بوده. یکی گفت شاید بهتر شد واست. یکی گفت بیخیالش کاریش نمیشه کرد. یکی گفت شکر کن که بدتر نشد. من چیزی نگفتم. چیزی نمیگم. مدتهاست چیزی نمیگم. اولش باهاشون بحث کردم. بعدش با خودم بحث کردم. بعدش تایید کردم. بعدش سکوت کردم. الان, …
میدونی؟ خوابم میاد. خسته شدم از مهار روح ملتهبی که در42سالگی من هنوز میخواد و میخواد و میخواد و چه شدید هم میخواد. این لعنتی خیال آروم گرفتن نداره. موندم واسه چی خسته نمیشه. واسه چی شبیه خودم سنش نمیره بالا. واسه چی نوجوونیهاش تموم نمیشه. من هنوز پر از التهابم. پر از خواهندگیهای آتیشی. پر از حرکت و هیجان و نشاط. ولی گیر کردم اینجا. درست همینجا. هیچ کاریش هم تا جایی که من میدونم نمیشه کنم. جز اینکه اینجا بنویسم. باورت نمیشه حتی دیگه به نسبت گذشته نق هم به کسی نمیزنم. دیگه باورم شده فایده نداره. اونها, خاکیهای اطرافم, خیلی خوبن. راست میگم بعضیهاشون واقعا خوبن. ولی نمیدونن. نمیتونن. دست خودشون نیست. اونها جاده خودشون رو دارن و ناهمواریهای خودشون. اونها نمیتونن بدونن جنس هوای یکی شبیه منو.
میدونی؟ گاهی حیرت میکنم. مگه میشه توی دنیای خدا1کسی اینهمه تک باشه وسط اینهمه جمعیت! ببین منظورم از تک موندن این مدل تنهایی که بقیه ازش ناله میکنن نیست. جنسش متفاوته. میشه توضیحش ندم؟ تو که میدونی پس توضیحه رو بیخیالش.
جهان همچنان میچرخه. به همون جهت همیشگی. همه چیز همون مدلیه. درست همون مدلی که دیده بودی. شب داره. روز داره. فصلها میان و میرن. همه جا پر از قصه های ناتمومه. آدمها هم همون طورن. فقط حالا خسته تر و شکسته تر شدن. اونقدر خسته و شکسته که دیگه شناخته نمیشن. پر شدن از سکوت و از غبار و از شبهایی که صبح ندارن.
با قدمهای نامحسوس و کوتاه در حال فاصله گرفتنم. از جماعت اطرافم. حتی از خوبهاشون. از تمامشون. اونها در جهانه خودشون هستن. منو چیزی میبینن که نیستم. اصلا توی هواش نیستم. انجام مواردی رو ازم انتظار دارن که عوض کردن سیرشون دست من نیست. سعی میکنم. گاهی میشه گاهی هم نمیشه. باز میخوان و من دوباره و دوباره شبیه ماشینی که برنامه ریزیش رو تجدید کرده باشن باز انجام میدم و باز نمیشه و همچنان نمیشه و من باز انجام میدم و این سیر تکرار میشه. ازم نوشته های شاد میخوان. وسط خوابزدگیهام دستم رو روی کیبوردم حرکت میدم و واسشون مینویسم. ازم انجام کارهایی رو میخوان که دنیاها از دنیای من دورن. حس میکنم روی جاده این انجامها کشیده میشم. همینطور ول و همینطور ولو بیخیال و بی تفاوت اینکه قدمهای بی حسم میبرنم یا عواملی جز خودم کف جاده جنازه ام رو میکشن و پیش میبرن فقط در جهتی که به نظر خودم مسیر خودم نیست پیش برده میشم. اون مواردی که باید انجام بشن هم در نهایت انجام میشن و تمام تا شروع بعدی. دیگه چیزی نمیگم. دیگه توجیهشون نمیکنم. بحث نمیکنم. حرکتی رو به پیش نمیکنم ولی عقب هم نمیکشم. در هر حال فایده نداره. درس میخونم. داخل اینترنت دنبال مواردی که نیست یا هست و من پیداشون نمیکنم میگردم. چیز مینویسم. جاهایی که باید حاضر باشم حاضر میشم. چیزهایی که باید بگم میگم. نتیجه ها رو تحویل میدم. دیدی گفتم تو از پسش عالی برمیاییها رو میشنوم. اگر به کسی نگی این اواخر یواشکی نمیشنوم. ولی چیزی نمیگم. نمیخوام با جراحی اصرار و دلیل و منطق وادار بشم که بشنوم. همه چیز به قاعده ای که باید بره پیش میره. و من سکوت میکنم. میره به حساب رضایتم و من این خطای حساب رو تماشا میکنم. فقط سکوت میکنم. فقط سکوت میکنم! من حسابی خستم. از تمام این هوای راکد خستم. خستم بینشون. خیلی خستم. خیلی.
بین چیزی که خودمم و چیزی که من نیستم ول معطلم. وسط جاده هایی که احتمال میرفت و میره به بهشت برسن گم شدم. خودی که خودمم در جلدی که من نیستم لق میزنه. دلم فرار میخواد. فرار به انعکاس نه چندان شفاف داخل لیوانی که این روزها دیگه نه پر میکنمش نه میشکنمش. دلم1جرعه1نفس و حسابی بلند میخواد تا باهاش بیفتم به خفقان و به جای پرواز دادن پرتم کنه فضا. بیخیال سقوط و درد لعنتیه بعدش هرچند موقت خلاص باشم از تمام اینها. از تمامشون! دلم میخواد از سرگیجه روانم خلاص بشم. گیجه و گیجم از بس دیوانه وار و بی هدف و بی پایان چرخیدم بین خودم و این جلد بیگانه و بهشت. کاش این جنون تموم میشد! کاش من وسط جاده ها گم نمیشدم! کاش بنبست ها اینهمه سفت نبودن! کاش این قصه امتداد و انتهای بهتری داشت! خستم بینشون. به خدا خستم. بدجوری خستم. خیلی خستم خیلی!
نباید اینهمه بد باشم. به خدا بد نیستم فقط تلخم. شبیه زهر تلخم بینشون. حس میکنم, … گاهی حسهای بدی میکنم که نباید اینجا بگمشون. نباید هیچ کجا بگمشون. درست نیست. من همیشه این مدلی نمیمونم بعدا اگر بخونم شرمنده این گفتن ها میشم. میگن من شبیه تو شدم. تو هم این حال و هواها رو داشتی؟ اگر داشتی چه مدلی خلاص میشدی از دستش؟ بهت نمیومد. همون طوری که بهم میگن این اواخر به من نمیاد. میدونی؟ آخه گوشهایی که نق زدنهام رو میشنون دارن محدودتر و محدودتر میشن. ایشالا به هیچ برسه تا ملت از دست نق زدنهام خلاص بشن! میشن. به همین زودی میشن. ولی واسه تو باید بتونم نق بزنم. تویی که شاید اصلا در هوای من نیستی. دسته کم اگر منو نبینی, اگر نشنوی, من اذیتت نکردم. اذیتت نکردم و نقهام رو هم زدم و کمی سبکتر شدم. کاش میشد بگم واسم دعا کن! کاش میشد بگم کاش پیشم بودی! کاش میشد بگم کاش خوابت رو ببینم! نمیگم. آخه این لحظه به نظرم میاد هیچ گفتنی هیچ ای کاشی هیچ چی ه جایی نمیرسه از طرف من. کاش این طوری نبود!
دلم زندگی کردن میخواد. دلم حضور میخواد. دلم بودن میخواد. بودنی که حسش کنم. که بخوامش. که ازش لذت ببرم. کاش دلم اینها رو نمیخواست. تکلیفم با خودم مشخص بود اون زمان. بین این سکون و این خواهندگی وحشتناک گیر کردم. حس میکنم از2طرف دارم کشیده میشم. حس میکنم دارم میپاشم وسط این کشیدگیها. کاش این قصه پایان بهتری داشت! کاش میشد! ای کاش!
به نظرم دیگه بس کنم. باید درس بخونم. بیشتر از این هم اگر بخوام بگم و بنویسم اثراتش در چهره ام, در نگاه تاریکم و در لبخندم دیده میشه و من این رو نمیخوام. تنها نیستم. مادرم. نمیخوام دلش بگیره. کاش میشد چیزی بشه که میخواد! نشد. به خدا سعی کردم. نشد! خدا نخواست! خدا که شاید خیالش نیست بنده های خدا اجازه ندادن. قرار شد بس کنم. برم سر درسم. تو هم به هوای آرامت برس. راستی1سوال که هرگز جوابی واسش نفرستادی و نبود و نیست.
کجایی؟
خدانگهدارت.
اِمشَبانه.
5شنبه شب. امروز کشور من1عزیز رو داد به خاک! آتیش گرفتیم! جوونیهای من و ما با اسمها و قهرمانیهای این آدمها گذشت. اسمشون خون رو توی سرهامون به جوش میآورد و چه لحظه هایی که نداشتیم! امشب مادرش ساعتهای اولین شب رو چه جوری سپری میکنه! خدایا اینهمه آدم دعا کردن نجاتش بدی و ندادی. چه فایده داره که من امشب دعا کنم هوای مادرش رو1خورده بیشتر داشته باشی حالا که عزیزش رو دادی به خورد خاک؟ هرچند تو ندادی. وایستادی تماشا کردی تا, … نمیدونم شاید برگ حق توی دست, … شاید ماها از مرحله پرتیم و نمیدونیم. شاید!
داخل تیمتاکم. شاید واسه برنامه ساعت9فرود بیام. شاید. مادرم اینجاست. میکم رو میبندم اگر فرود بیام. شاید هم خیلی نمونم. این روزها حس میکنم درصد آرامشی که تیمتاک بهم میده نامحسوس داره میاد پایین. بستگیها هنوز هستن و, … انگار دارم عاقل میشم. واقعا؟ دارم عاقل میشم؟ نسبت به همه چی؟ یعنی همه چی؟ خخخ. ولی مثل اینکه آره. درصدش کمه ولی هست. شاید هم از سر خستگی باشه. و از سر خیلی چیزهای دیگه که نمیخوام در موردش بنویسم. حسش نیست. ولی پایین اومدن درصد تمایل به حضورم رو احساس میکنم. واقعیتش درست نیست ولی حس میکنم حضورم فقط به این, … بیخیال الان شاید حالم اینه هر چیزی که از داخل کله قدم میزنه رد میشه رو که نباید گفتش که!
فرود اومدم. رادیو. برنامه بچه ها جالبه. فقط من حواسم خیلی جاهاست. تلگرام. ببینم کیه.
خب رفتم دیدم. اینترنت1خورده حالش خوش نیست. شبیه همیشه. بیخیال. اینجا ایرانه. امروز1شاخه گل بافتم با ته مونده های نوار گاتریمی که واسم مونده بود. ولی بافتش رو یادم نبود1خورده خخخ متفاوت شد. باید از هر کاری1نمونه داشته باشم که اگر یادم رفت یادم بیاد. میدونی؟ دلم میخواد این هنره1کاری واسم کنه. این کار رو دوست دارم کاش میشد که بشه با این به1جایی میرسیدم و, … از دست من!
فردا باید واسه شنبه درس بخونم. نت برداریهای3شنبه رو هم انجام دادم و فقط بریل کردنش مونده. کاش شروع کلاسهای هنر بتونه چیزهایی که فراموش کردم رو یادم بیاره و بتونه آرامشی که یواشکی در رفته رو بهم پس بده!
هنوز تیمتاک. بچه ها در مورد خاطرات حاصل از تصور ملت بینا از معصومیت ما نابیناها میگن. کلی ازینا دارم خخخ. امشب تنها نیستم نمیشه بگم. خدایی تنها هم بودم نمیگفتم. اصلا حس حرف زدن ندارم. مخصوصا در این موارد و امشب و اینجا و, … وووییی خدا قشنگه ولی ترجیح میدم فقط بشنوم.
حس و حال توضیح زوری که در توضیح خودم واسه خانمی که باید آدرس و چگونگی شروع دوره کامپیوتر رو ازش میگرفتم زدم نیست. این هم بیخیال. اینجا ایرانه.
دلم نوشتن1متن درست درمون میخواد ولی نمیتونم. زیادی تلخ, …
داخل تیمتاک بحث در مورد چگونگی خواب دیدن نابیناهاست. من که خواب زیاد میبینم. بذار بیناها رو بقیه دوستان توجیه کنن که ما هم خواب میبینیم من توجیهم نمیاد.
دلم1اتفاق فوق با حال میخواد. فعلا که اطرافمون پر از خبرهای نکبته. کاش1چیزی میشد! اتفاقی تغییری دری کلیدی راهی چیزی هر چیزی هر چیز مثبتی. کاش میشد. کاش میشد!
ترجمه های داستان این ماه رو تحویل مدیر ندادم. آخه هنوز موجود بود ولی باید بجنبم نمیدونم واسه ماه آینده هنوز از ماه های گذشته موارد باقیه یا نه.
بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم. من رفتم.