4شنبه عصر. ووووییییی رفتم بیرون. ساعت7کلاس زبان با بچههای اینترنت. صبحی CLC.
از ملاقات استاد هنر میام. مادرم هم بود و خدا رو شکر که بود. اومد دید و شنید و حسابی خوشش اومده. خب شکر دلم میخواد خوشحال باشه. آیلتس که واسش نگرفتم کاش این دفعه حساب درست دربیاد! توکل به خدا. هرچی اون بخواد همون میشه.
بوی تغییرات میاد. واسه کلاس بدلسازی ثبت نام کردم. قیمتها بالای5برابر شدن. چاره ای نیست. واسه مدارک2تا کلاس گل کریستال و بدلسازی جفتی اقدام کردم. با استاد مشورت کردم و گفت واسم بهتره اول کلاسی که هیچ چی ازش یاد نگرفتم رو شروع کنم و گلسازی رو لا به لای کلاس اصلیم ادامه بدم. حرفش درست بود. قرار شد انجامش بدم. اگر خدا یاری کنه و عمری باشه از همین2شنبه باید سر کلاس حاضر بشم. در کنار وحشتم از بیرون رفتن این شروع مثبته. توقف دلواپسم کرده. دسته کم هرچی از دستم برمیاد دارم انجام میدم.
به نظرم زمان استراحت نسبی ته کشید. با کلاسهای2گانهی هنر و کلاسهای چندگانهی زبان و موارد جانبی دوباره سرم حسابی شلوغ میشه و دیگه باید به فکر1برنامه قویتر باشم. احتمالا برگردم به حجم فعالیت پیش از دیماه البته با مدل متفاوت. طوری نیست با این حال و هوا بیگانه نیستم. راستی خاطرم باشه با فنی حرفه ای واسه مدرک کامپیوترم تماس بگیرم. خدایا من خیلی پیشترها امتحان داده بودم کاش بگن فقط تمدید و تعویضش کن به خدا منابع رو خودم میخونم ولی این آزمونه, …. وووویییی!
باید بجنبم. اگر2شنبه صبح کلاس باشم دیگه باید آخر هفتهها درصدی از تکلیفهای کلاس زبان3شنبه رو انجامش بدم. خصوصا که از اون هفته مشقهای هنر هم میاد وسط. خدایا این مدرکها, … خدایا کمک کن!
داره دیرم میشه. باید عجله کنم. جا میمونم. من رفتم.
اون طرف پریشونی.
3شنبه شب. تردمیل نزدم. عصری ناپرهیزی کردم از جنس عصرانه و خدایا اون لحظه بد نگذشت حسابی سیر شدم ولی این وامونده عجب اثر بدی داشت شبیه خماری لعنتی بعد از الکله. اذیتم کرد. اونقدر اذیتم کرد که بلند شدم2تا لیوان آب میوه تلخ خوردم. نمیدونم اسم اصلیش چیه. این میوههای بزرگ و حسابی تلخ. شبیه پرتقالن و مدل به مدل اسم دارن. گاهی بهشون میگیم توسرخ گاهی گرتفروت و اه نمیدونم زهرماره از تلخی. تقلب کردم. یکی و نصفی پرتقال قاطیش کردم و آبش رو کشیدم و1نفس رفتم. کاش کمک کنه حسم ابدا مثبت نیست آیی دلم! ولی تردمیل. الان اگر بزنم همسایه پایینی, … واقعا صدا تا اون پایین میره؟ اصلا هستش؟ اه بسه.
امروز صبحی به طرز وحشتناکی, … نتیجهاش شد سردرد لعنتی که از بعد از ظهر شروع شد و حالم رو بیشتر از پیش گرفت. سر شب خوابم برد. خدایا من زمانه عادیش این شبها میپرم الان چه معاملهای کنم با خودم؟ سردرده کمتر شده ولی, … کاش قرص داشتم! کم مونده که این, … هی! اگر باز شبیه امروز صبحی شدید بشه باز سردرد میشم. خدایا سردرد نه. به این1قلم فوبیا دارم انگار. سردرد که میشم واقعا چیزهای ناجوری, … خدایا لطفا! امشب واقعا آمادگیش رو ندارم محض خاطر هرچی واست میارزه اینها رو از کلهی من ببر بیرون واقعا نمیتونم تحمل کنم حالم بد میشه. اه زده به سرم یعنی که چی خر شدم سردرده دیگه تازه الان هم که دیگه نیست تقصیر خودم هم شد واسه چی از صبح شبیه سگ در جهنم حالم اون مدلی بود من که میدونم اگر خیلی حسم گرد و خاکی باشه و جمعش نکنم سردرد میشم ولش کردم وسط جهنم بچره خب عاقبتش هم این شد دیگه! لعنت بر هرچی فکر مزخرفه چیزی نیست فقط1سردرده معمولیه لعنتیه فردا صبح کامل میره گم میشه ای بابا!
هیچ چیزی امشب درستم نمیکنه انگار. کاش تردمیله رو میشد که بزنم! کتابی که میخوندم رو ازش متنفر شدم. چیزی نبافتم. خواب و بیداریم رو نپسندیدم. میرم تیمتاک. باز میزنم بیرون. خدایا!
تیمتاک. کاناله بستهی بیصدا. خدایا شکرت که خالیه! آهنگ همیشگی. شبیه1جریان ملایم گرم آروم پخش میشه وسط انجماد رگهای خشک روان فوق پریشانم. خدایا چه قدر این آهنگِ آرومم میکنه. یعنی تا کجا جواب میده؟ یعنی اگر آشفتگیم خیلی بزرگ هم باشه باز این جواب میده؟ یعنی اگر من در اولین شبی که, … خدایا قرص میخوام کاش چندتا داشتم!
باید این حس و حال لعنتی رو1کاریش کنم وگرنه باز سردرد, … نه خدایا سردرد نه! بذار ببینم! مادرم میگه جسمم داره آب میشه. ترازوم میگه خیلی آرومتر از چیزی که نگاهها میگن دارم میام پایین. حالا به نظرت کی درست میگه؟ ترازو یا اطرافیانم؟ قطعا امشب که پایین نمیام. آخ خدایا این چی بود خوردم تا خاطرم هست دیگه همچین خریتی نمیکنم شبهای پیش فقط گرسنه میشدم الان سیرم ولی این, … آیی آیی خدایا میشه زودتر این تلخه اثر کنه؟
امروز کلاسم بدک نبود. گاهی روون نیستم در حالی که جملهها رو بلدم. زبونم انگار شبیه کسی که تلو تلو بره کجکی میره و حرصیم میکنه. یکی از چراغ کوچولوهای لعنتی سر شب خاموش شد. البته نورش کم بود در حد سایه ولی فعلا خاموشه و آخیش! عوضش یکی دیگه که اتفاقا فعلا خیلی هم تیزه اومده پایینتر و کم مونده بره وسط مخم بشینه. اوه خدا خداییش این چه مدل آزمایشیه میگیری ازم؟ نمیخوایی بسه؟
فردا باید زنگ بزنم به استاد کلاس هنر. لازمه ببینم واسه مدرک چیچی لازمه ببرم. شاید5شنبه لازم بشه برم دیدنش. خودم و مادرم خخخ جفتی میترسیم از این رفتن. لازمه برم کلاس واسه رفع اشکالات کلاس قدیمی و شروع دورهی جدید اگر دوره ای در کار باشه. باید انجامش بدم ولی جرأتش, … اینجا کرونا, … مادرم موافق نیست ولی این داستانه مدرک مانع اعتراضش میشه و خخخ وایی خدایا خودت داری میبینی اون بیشتر از خودم میخواد وگرنه من با اینکه حسابی دلم میخواد باز منتظر میشم که تابستون بیاد بلکه کرونا بره. هی هیچ دلم نمیخواد طولش بدم من خودم هم دلم میخواد این رو ولی این ویروس, … خدایا بدجوری ترسناکه واقعا از تصورش دلواپس میشم. کاش به خیر بگذره! اه کاش من میدیدم! به خدا داخل اینترنت کلی کلاس هست تازه از همین استادم هم میشد اینترنتی درس میگرفتم اگر1کوچولو این چشمهای من معرفت میکردن. بیخیال اینها فقط چشم هستن. دست خودشون که نیست. به جسمم بیمعرفتم. کاش بلد بشم این مدلی نباشم! جسمه بیچاره! امروز عصری که ابدا بهش معرفت نکردم آخ آخ دلم خدایا عجب کاری کردم وایی خدا!
فایده نداره این آشفتگی داره اذیتم میکنه خدایا کاش میشد خوابم ببره! دلم نمیخواد بگم الان چی میخوام. دلم نمیخواد چیزهایی رو بگم که دلم میخوادشون. دلم نمیخواد. خدایا خسته شدم از بس دلم خواستشون دلم دیگه نمیخواد بگمشون. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا! دیگه نمیخوام بنویسم.
خیالهای خوشمزه.
بعد از ظهر2شنبه. فردا کلاس دارم. و صبح کلاس در واتس. باید سوال طرح کنم. نمیفهمم سر چی باید اینهمه سریع درس بدم کتابه داره ته میگیره باید1خورده واسه اون طرف سال بمونه و بودجه بندی, … جرأت نمیکنم با این وضعیت مسخره دلواپسم که نکنه1دفعه اینترنت هم نداشته باشیم بعدش من هیچ مدلی دستم به کلاس نمیرسه بذار درس بدم تموم که شد میرم روی شبکه دوره این مدلی دسته کم1دفعه درسه رو دادم. خدایا این, … اه به من چه مگه من ویروس پاشیدم اینجا؟
مادرم اینجاست. خوابش برد. مواظب باشم بیدار نشه! امشب باید برم روی تردمیل. بعد از حدود1هفته شاید2روز کمتر. این دفعه زمان دستم نیست. این دفعه در رفته از دستم. بیخیال اصل اینه که از امشب دوباره باید برم روی تردمیل. هرچی بشه من باید نیم ساعت روی اون تخته موتوری که هی میره و میره و به جایی نمیرسه راه برم و تمام.
مادرم از1سری دیگه چیزمیزهام عکس گرفته. ایندفعه مرواریدیهام. خدایا کمک کن بشه من باز تمامشون رو ببافم! قیمتها وحشتناک شدن. باید مواظب باشم خیلی زیاد. کاش بشه کلاس بدلسازی رو شروع کنم! خیلی دلم میخواد. شرایط مدرک گرفتن الان سختتر شده و هزینه, … خیالی نیست فقط مدرک داشته باشه و جزو هنرهای منسوخ حسابش نکنن حله. اگر خدا بخواد5شنبه برم دیدن استاد واسه شروع پروسه مدرکهام. بشه اونجا در مورد کلاس جدید صحبت کنم. بدلسازی. کاش کلاسه هنوز باشه! وایی آخ جون!
بینامها میخوان بدونن من از کجا داستان شروع کارآگاه بازیشون رو فهمیدم و اومدم عین چیزهایی که با هم گفتن رو اینجا زدم. خخخ حالا بین خودشون بگردن درز ماجرا رو پیدا کنن و دست از سر ساختار بهشت من بردارن. اینها عین مواردی بود که پشت خط گفتم و گفتیم. گفتم این رو هم میزنم همونجا.
-لعنت به خودت و به خریتهای لعنتیت بزن به جهنم این رو هم بزن ولی تو آخرش, …
منتظر ادامه نشدم. من آخرش چیزی که اونها بهش میگن درست نمیشم. یا میشم! خدایا میشم یا نمیشم؟ بیخیال.
باید واسه فردا درس بخونم. سکوت و1نواختی این راه مستقیم داره یواش یواش خستم میکنه. تا کی باید منتظر بشم و با دستی که سایبون کردم چشم تنگ کنم بلکه1چیزی اون دورها دیده بشه؟ هی! بجنبید! منتظرم! آیا واقعا منتظرم؟ میخوام برسن؟ واقعا؟ آخ خدایا!
این یکی2شب اخیر1کوچولو سعی کردم1خورده بیشتر وسط بچهها حاضر باشم. خیلی موفق نبودم ولی درصدش بیشتر از دفعات پیش بود. بعدش فرار کردم. شلوغیهای خارج از کنترل فرارم میدن. و خب واقعیتش دلم, … اه به جهنم گناه که نیست بذار بگم دلم1جمع محدود کوچولوی چندتاییه شناس میخواد که فقط خودمون باشیم و دلواپس نباشیم که1دفعه1کسی پقی وارد بشه و بشینه به تماشای هیچ چی. چیه دلم همراهی با1دسته شناسه کوچولو رو میپسنده همه همین طورن هر کسی با همقدمها و همبینشهای خودش حالا من اگر اینجا بگم مرتکب جنایت شدم؟ شدم که شدم. به جهنم که شدم. اصلا دلم میخواد ملت رو معرفی کنم حرفیه؟ جمع کن عمراً معرفی کنم خخخ. چیه ذوق کردی الان خر میشم4تا اسم میذارم روی میز که سوژه ملت تأمین بشه؟ عمراً!
مادرم بیدار شد. به جانه خودم من بیدارش نکردم. هی بذار خیال ببافم. گاهی میبافم ولی هیچ زمانی اینجا نبافتم. بذار تصور کنم با این دسته شناسه کوچولو که اسمشون رو عمراً نمیگم, میگم میشه من این تنوین رو نذارم دیگه بیناها خیلی نمیذارنش اصلا نمیدونم درست میزنم یا نه بیا نذارمش ولی ایسپیک این مدلی بهتر میخونه بذار بزنم تا حسش هست خخخ. آهان تصور. بذار تصور کنم با اون دایره کوچولوی شناس, جایی, شبیه اون جزیره کوچولوهه که احمد1دفعه ازش میگفت. همونجا که رفته بود ولو شده بود روی شنهای ساحلش, وایی خدا فقط خودمون! وووووییییییی خداجونم خخخخوووو. بذار بدجنس بشم. به کسی هم آدرس نگیم. از اون خونه قشنگها اونجا باشه واسه خوده خودمون. باشیم همونجا. بعدش1زمانی آفتاب باشه بشه بزنیم بیرون کنار دریا آبتنی و روی شنهای ساحل ولو و1زمانی هم بارون باشه بمونیم توی گرمای خونه و بشینیم به گرم شدن و گفتن و خندیدن و خدایا خیال که خرج نداره بذار من مجانی خل باشم واسه خودم دیگه!
داخل تیمتاکم. این بالا. شکر خدا کسی منو ندید. ببینن هم کاری ندارن بهم. مدتهاست کشیدم به حاشیهی زندگیِ زندهها. خیلی کمتر از بقیه پیش میاد گرفتار بشم خخخ. ولی بد نیست دیگه بلند شم. چایی و صحبت و درس. هی راستی! عاقبت چی میشه؟ امسال تابستون چه مدلیه؟ زمستونش چی؟ من در چه حالم؟ خدایا کمکم کن!
ساعت4و13دقیقه. دیرم شد. من رفتم.
عصر1شنبه. دیروز کلاسم حسابی مثبت بود. استاد اسکایپی رضایت داشت. میگه صحبت کردنت به حد استاندارد نزدیک و تقریبا در حد استاندارده. فقط گاهی اشتباهات ریز گرامری داری و گاهی1دفعه1لغت مهم رو یادت میره و کلا متوقف میشی باید با این لغتها بیشتر صحبت کنی و ازت بپرسم و حرف بزنم باهات که لازمت بشه ازشون استفاده کنی تا یادت بمونه. ولی خودم میدونم که باید قویتر باشم و درضمن لیسنینگ و ریدینگم باید بهتر باشه و رایتینگم, … هی! نیمفاصله به جهنم. حسش نیست. غلطه که باشه. سایت خودمه.
نورهای چشمک زن کم مونده بفرستنم بیابون. نمیفهمم واسه چی نمیتونم به توصیه های درست عمل کنم و فقط تماشا کنم و بیخیال منتظر بشم. اذیتم میکنه این رقص نورها. خدایا کمک کن این, …
این شبها گاهی چنان بد فشار, … خدایا اینو دیگه اینجا هم نمیشه بنویسم میشه1دستی بالا کنی؟
گفتم یا نه؟ یادم نیست حسش هم نیست برگردم ببینم نوشتم یا نه. که مادرم تمام مرواریدیهام رو جمع کرد برد عکس بگیره ازشون. گلهام اینجان. نمیشه بردشون جایی. زیادن و بزرگن و سخته. مرواریدیهام داخل کیف فشرده و داغون شدن. بیشتر از2سال اون بالا زیر فشار توی هم بودن. خیلیهاشون له و نفله شدن. به نظرم بشه درستشون کرد. مادرم بردشون. گفتم از هر کدوم1دونه واسم پس بیار باقیش مال خودت. حس میکنم بافت خیلیها رو فراموش کردم. مادرم میگه اگر درست درمون لازم بشه سرش بشینی یادت میاد فراموش نکردی. امکانات این تفریحم حسابی گرون شده. به نظرم دیگه نشه خیلی تفریحی ازینا ببافم. چه بد! باید نگهش دارم واسه زمانهای لازم.
به شدت در کار تهیه مدرکم. اه شماره فنی حرفه ای استان چنده؟ و مدرک کانون. من اینها رو میخوامشون.
گاهی به شدتی وحشتناک, دردناک, تلخ, دلم, … میخواد که, … هیچ زمانی اینهمه سنگین و اینهمه تلخ نبود. نمیفهمم حالا چی شده. بدجوری سخته. داره سختتر هم میشه. باورم نمیشه تصورش رو نداشتم. هیچ زمانی اینهمه سنگین و اینهمه سخت نبود!
این شبها همیشه خواب سفر میبینم. سفرهایی پریشون به مقصدهای نامشخص. سفرهایی که سختن و سریع و بیپایان.
از اون آشنای پیر قدیمی, پدرم, مدتهاست که بی اطلاعم. آخرین بار بهم زنگ زد و گفت کرونا گرفته و چه قدر مریضه و چه قدر بد حاله و چه قدر خخخ. گفتم بیخیال مواظب خودت باش. چی باید میگفتم؟ دیگه نمیدونم چی شد. چیزی نشد چون اگر میشد خبرش میترکید و بهم میرسید. بی عاطفه شدم. سنگ شدم. خیالم نیست. برای اونهایی که در زمان گرفتاریم خیالشون بهم نبود ابدا خیالم نیست. کینه ندارم. فقط خیالم نیست. حرصی نیستم از دست کسی. فقط خیالم نیست. در تصور تلافی نیستم. فقط خیالم به خیالشون نیست. به دردشون نیست. بهشون نیست.
این شبها یواشکی غربت خاک خدا رو خیلی خیلی بهتر و بیشتر روی شونه هام حس میکنم. پیش از این من کسی بودم که درست یا نادرست توی حس و هوا و مدل خودم میگشتم و میگذشتم و میگذشت. الان دیگه خودم نیستم. اونهایی که گذشته هام رو دیدن حیرت میکنن. حرص میخورن و بهم میخندن. اونهایی که نمیدونستن و ندیدن هم که دیگه اصلا چندان نمیبیننم از بس دیگه حس ندارم بینشون باشم. رفیقهای دیروزی هر کدوم, … گاهی دلم میگیره از تمسخرهاشون. ازشون دلگیر نمیشم. فقط دلم میگیره. خیلی میگیره. خیلی زیاد.
این شبها عمدا بریدم از همه. حرف نمیزنم با کسی مگر اینکه لازم بشه. نمیرم بین جمعها مگر خیلی کم. جواب نمیدم به دستهای محبت که میان طرفم مگر اینکه لازمم داشته باشن. دلم یواشکی گرفته از اینهمه دلتنگی یواشکی این شبها. خیلی حرف دارم خیلی خیلی زیاد این شبها. کجاست دیوارِ آشنای من که سرم رو بذارم روی شونه هاش و تا قیامت سبک بشم از همه این انجمادی که انگار خیال نداره به انتها برسه! کاش اینجا بودی!
کسی, کسانی, میخوان سر در بیارن که چی شدم. گفتم میخوام برم بهشت. میگن بهشت دوست داری؟ گفتم آره. و بعد شنیدم که کسی به بقیه جوینده ها میگفت هرچی که هست زیر سرامیکهای این بهشتشه. باید سر از ساختار این بهشتش دربیاریم.
-بفهمیم که چی؟ باید از سرش بکشیم بیرون.
-احمق تا نفهمیم با چی طرف شدیم که نمیتونیم حذفش کنیم! باید اول بفهمیم جنسش از چیه بعد از راهش بریم و از مغز این دوبل خل جداش کنیم.
-نمیشه جداش کنیم. باهامون به راه نمیاد.
-غلط کرده نمیاد. مگه دست خودشه! به راهش میبریم. این خرِ این بهشتش شده نمیفهمه. درستش میکنیم. فعلا بیایید بفهمیم آجرهای این بهشتش رو از چی ساختن.
اوایل به حیرت و تمسخر و حتی اصرارشون میخندیدم. بعدش سکوت میکردم. این دفعه ولی, … آخه من چی بگم بهشون؟ چی بگم براشون؟ چه توضیحی بدم به اونهایی که بعد از شنیده های من مستقیم و غیر مستقیم در مورد بهشت ازم میپرسن و میخوان ازم توضیحات بکشن بیرون؟ خدایا چه قدر گاهی حس غربت میکنم روی خاکت! به کسی نمیتونم بگم این غربت رو. حتی به نیلوفرهای بهشت. خدایا تو که میدونی. بدجوری سرده این غربت. خدایا کمکم کن!
مادرم اینجاست. داره از گلهام عکس میگیره. خیلی زیادن. حتی زیر میزها هم هستن. همه رو پیدا میکنه تکی تکی. بلند نمیشم به لمس کردن و کمک کردن. خدایا میشه دوباره بتونم همه اینها رو ببافم؟ آه میکشم و میگم همه رو یا بیشترش رو یادم نیست. مادرم بهم اطمینان میده که هست. بشینی سرش و از روی مدل لمس کنی یادت میاد. کاش درست بگه!
باید1راهی واسه خروج از حصار و ورود به کلاس بدلسازی پیدا کنم. خدایا خدایا کمکم کن!
مادرم اینجاست. نمیخوام ببارم. بد نیست دیگه ننویسم. ساعت6و49دقیقه عصر. من رفتم.
درست همین الان!
بین عصر و شب جمعه. مادرم رفت و من الان اینجا تنهام. یک گلدون با تراشه کریستال و چندتا شاخه گل تمشک وحشی با برگ و2تا سنجاقک کوچولو بالای یکی از گل تمشکها بافتم. امکاناتم کمه و پراکنده. مهارتم هم زنگ زده. این گلدونه رو استاد درس نداده بود. خودم از خودم بافتمش. البته گل تمشک رو بافته بودم. شاخههای بلندش رو درست کرده بودم ولی نه این مدلی. این دفعه کریستال و تراشه رو با هم ترکیبی زدم و نتیجه از نگاه اونهایی که دیدن عالی بود. نمیدونم استادم اگر میدید چه قدر رضایت داشت ولی اطرافم همه حسابی خوششون اومد! گلدونم کوچیکه. باید خورده امکاناتم رو تا جایی که میشه مصرف کنم بعدش برم سراغ تهیه امکانات و از اینجا که بشه بزنم بیرون دیگه میشه حصار شل بشه و بشه که با مراقبتهای ویژه برم سر کلاسهای قاچاقیه استاد. امیدوارم بشه! امیدوارم این طلسم وحشت نشکنه فقط اندازه ای که بشه من تحت الحفظ ماسک و شیلد بزنم بیرون برم کلاس!
به بچهها پیغام تلگرامی فرستادم تا بهم بگن برای گرفتن مدرک جدید کامپیوتر باید از کجا شروع کنم. بقیه رفتن. تابستون که من زیر فشار کلاس زبانهای متعدد داشتم نفس میبریدم. نمیتونستم همراهشون بشم. اونها باید میرفتن. به کسی گفتم. گفت بیخیال در هر حال تو همیشه جادههات رو تکی رفتی. راست گفت. من همیشه جادههام رو, … کاش میشد امشب هم ببافم! درس دارم. فردا کلاس. اول زبان. این ابدا ابدا شوخی بردار نیست. زبان خوندنهای من در زمانهایی متوقف نمیشد که من به شدت از هر نظر بیمار بودم. و حالا هم قرار نیست هیچ چیزی متوقفش کنه. باید واسه فردا درس بخونم. تا زمانی که اوضاع درسم رو به راه نباشه من چیزی نمیبافم. تمام!
مادرم فردا میاد تا از باقی بافتههام عکس بگیره. برای گرفتن و جمعآوری مدرکهام اصرار میکنه. که بجنبم. شمارههایی که میشه به کمکشون کار سریعتر پیش بره رو ازم خواست. بهش دادم. سرعت این سرپایینی چه سریع داره میره بالا! خدایا! کاش میتونستم امشب ببافم! خدایا کاش میشد بلند شم تردمیل بزنم! امشب نمیتونم. شاید فردا وضعیتم رو به راهتر بشه و بتونم بزنم. مطمین نیستم ولی امیدوارم. خدایا! ظاهرا بابا زمان یا عمو روزگار یا خودِ تو دیگه بیشتر از این خیال ندارید منتظر وایستید که من خودم رو جمع کنم و کش و غوص بیام. حق دارید دیر کردم ولی این سیر بعد از توقف نسبی بعد از ترم آخر کانون دوباره امروز1دفعه راه افتاده و خدا میدونه این دفعه به کجا برسه. دفعه پیش که این مدلی شروع شد تا بنبست آیلتس و اونهمه ماجرا کشیدم و عاقبت کوبیدم به دیوار و هنوز در حال چرخشم و همچنان در امتداد این دیوار دارم پیش میرم که1راهی پیدا کنم به اون طرف این تیرگی. این ماهی که گذشت جریان کمی آهسته تر بود شاید به مدارای من که از خستگی تموم بودم. و الان دارم شروع مجددش رو با تمام سلولهام احساس میکنم. واسم آشناست این مدل شروعهای سریع. مهر97دیدمش. خیلی میشناسمش. خدایا! اینجا این روزها تنها جاییه که میشه من بیخیال هر ملاحظه ای, هر مدلی که دلم میخواد هرچی دلم میخواد بگم. شاید در خیلی موارد نه چندان واضح ولی همین اندازه که خودم بفهمم چی نوشتم و همین اندازه که جایی هست من بدون مدارا و ملاحظه هرچی میخوام بگم و بگم و بگم به شدت جای شکر داره! خدایا چه قدر نزدیک بود مهر99من اینجا رو تمدید نکنم! چیزی نمونده بود که بگم نه. حتی لحظه آخر که بالا پریدنِ قیمت رو دیدم. صبح بود. نفسم رو کشیدم داخل که بگم بیخیالش نمیخوام بذاریم بره! نفهمیدم چی شد که حس کردم باید1لحظه هیچ چی نگم تا اینترِ تمدید بخوره و خدایا شکرت! اگر اینجا نبود و نبودم شبهایی شبیه امشب رو کجا تخلیه میکردم! خدایا شکرت!
اینجا میشه که من بگم. هرچی میخوام. نق بزنم. داد بزنم. چرت بگم. اینجا میشه من بگم سردم میشه. بگم سخته بشینم سر درسم شبی شبیه امشبها. بگم باز شب شده و امشب این نور دیوونه چه شدید تیزه. انگار1خورشیدِ کوچولو اومده درست بالای مغزم و چنان وحشتناک نورش رو زده روی مخم که داره روانم رو صاف میکنه. خدایا میشه اینو کنترلش کنی بیچاره شدم از دستش من باید درس بخونم این مدلی نمیتونم که!
هی! شاید همه چییز متفاوت سپری بشه! اصلا شاید سال آینده من به تمام این مسخرگیها بخندم که عجب چیزهایی وسط خاک ارههای مخم چرخ میزد بیا حل شد بچه بودم یا دیوونه و خخخ و از این چیزها. شاید هم سال آینده این زمان بگم اون شب جمعه در برابر سرعت سیر الان شب آرومی بود. شاید هم بگم آخیش به تحمل اونهمه وحشت و هیجان و استرس میارزید عجب خوشگل همه چی درست شد و چه خوشی میگذره خوب شد که شد! شاید هم اصلا چیزی نگم! شاید سال آینده امشب نه منی باشه و نه اینجایی. هی اگر سال آینده من در موقعیت متفاوتی باشم اینجا, … من اینجا رو میخوامش! اه لعنتی! بسه دیگه من واقعا سردمه خدایاااااااااااااااااااا!
تلگرام. برمیگردم.
جواب سوالم. نرگسی. ممنون نرگسی! باید اطلاعات بخوام. نوشتم واسش. منابع. قدم اول شروع. من مدرک فنی حرفه ای کامپیوتر میخوام.
چه قدر الان, همین الان, همین امشب, همین ساعت, همین لحظه, درست همین الان, چه قدر لازم داشتم پیشم بودی! آخ کاش پیشم بودی! کاش پیشم بودی! هیچ زمانی رو خاطرم نیست که در هیچ لحظهی وحشتناکی, اینهمه شدید, اینهمه سرد, اینهمه آتیشی, اینهمه ساکت, اینهمه ناصبور, اینهمه بیصدا, دلم خواسته باشه که تو باشی! فقط باشی! فقط باشی و تمامِ وحشتهای تمامِ هستی به جهنم! پیش از این بحران زیاد داشتم. ولی هر بار یا طلبیدمت, یا تخلیه شدم, یا عربده کشیدم, یا در رفتم از این حس, یا به جای تو بهم کمکهایی میشد که البته تو نمیشدن ولی, … هیچ زمانی اینهمه خودم, اینهمه تشنه, اینهمه آروم و در عین حال اینهمه ملتهب, هیچ زمانی اینهمه لازمم نشد که تو باشی! کاش پیشم بودی! ای کاش امشب تو پیشم بودی! فقط خدا میدونه چه قدر لازم دارم حضورت رو! دستهات رو! حقیقتترو! صدات رو! همه چیزت رو! فقط خدا میدونه چه قدر امشب, چه قدر این لحظه, چه قدر درست همین الان, چه قدر میخوامت که تو باشی! کاش پیشم بودی! ای کاش بودی! کاش بودی!
خب دیگه بسه. تو نیستی و کسی هم نیست که به جای تو وایسته. هیچ کسی نیست جز خودِ من. و این قایقِ داغون ولی همچنان سرپا که در آستانهی شروع1سیرِ سریع السیرِ جدیدِ سریعِ وحشتناک داره پیش میره و من باید سکاندارِ خوبی باشم. ای کاش پیشم بودی! کاش بودی! خدایا چه قدر لازم دارم امشب گفتن و باز گفتنش رو! کاش پیشم بودی! ای کاش پیشم بودی!
نمیگم بیخیال چون بیخیال نیستم. ولی بیخیال. کاریش نمیشه کرد. اگر تا انتهای هستی هم این ای کاش رو تکرارش کنم باز هم تو نیستی. بد نیست من بجنبم. بلند شم و بیخیالِ لباسهای خیس از موج و بارونم پارو و سکان رو بچسبم. هیچ موافق نیستم به این سادگی به این طوفان که اینهمه ناگهانی بهم رسیده و داره لحظه به لحظه قویتر میشه ببازم. نمیدونم عاقبت چی میشه. من برنده میشم یا این دفعه میبازم. ولی دلم نمیخواد اگر بازنده هم شدم, باختم شبیه بچه گربه ای باشه که وسط موجهای منجمد ولش کردن تا غرق بشه بدون اینکه بفهمه اصلا چی به سرش میاد. برنده یا بازنده, من به شدت جاهطلبم. من قهرمانی رو میخوام. ترجیح میدم اگر بازنده هم شدم بازندهی قهرمانی باشم. قهرمانِ جادهی پریسا. قهرمانِ زندگیِ خودم. میبینی؟ دیگه یادم نرفت. تمامش رو خاطرم موند. عاقبت یادم موند. خیلی چیزهای دیگه رو هم یادم موند. کاش منو ببینی! شاید بشه تصور کنم اون لبخند محو رضایتت رو که من نمیدیدم ولی صدات واسم توضیحش میداد و بقیه اونها که میدیدن بعدا واسم میگفتنش. با تمام اینها, با خودم که باید رو باشم. دلم خیلی تنگه. سرده وسطِ این انجماد. سرد, تاریک, ترسناک, کاش پیشم بودی! ساعت از7گذشت. درس. من رفتم.
تیر آخر.
اطراف ظهر جمعه. خدایا مدیر ازم متن میخواد کلمهها بیایید کمک! همراه مادر کلی شلوغ کردیم. ناپرهیزی و صحبت و چایی و و و و و.
چراغهای کوچولو با قدرت وحشتناکی در حال درخششن. بذار بشمارمشون. یکی, دوتا, سه تا, این هم1کوچولو4تا, و1کوچولوی دیگه5تا, اه نمیشه بشمارم نورهاش حرکت داره. دوتاشون خیلی تیزن. چشم ذهنم کلافه میشه از دستشون. سومی ملایمتره. چهارمی و پنجمی انگار از دور سوسو میزنن. میشه فعلا خاموش فرضشون کرد. چندتا دیگه هم هستن که چندان به حساب نمیان میشه ندید گرفتشون از بس کمنورن. هی! این2تا رو1کسی با1چیزی بپوشونه سرم سوت کشید! روانی هم خودتی!
باید درس بخونم. این رقص نور اذیتم میکنه. روی تمرکزم خط میندازه و1نواخت هم نیست که بشه بهش عادت کرد. از جا میپرونه و اطراف اتاق میچرخوندم. به بهانهی دستشویی بلند میشم. قدم میزنم. سرم رو به اطراف رو به دردسرهای روزمره تکون میدم. در جریان روزمرگی ها غوطه ور میشم. هرچی بیشتر غرقشون میشم بلکه این درخشش مستقیم اثرش کمرنگتر بشه ولی نمیشه. میشینم سر درسم. باز نورها به شدت و مستقیم و بسیار تیز میپاشن روی تمرکزم. روی سکونم. نفسهام سریع میشن. حالم عوض میشه. ضربانم میره بالا. پیشونیم مرطوب میشه. احساس کسر هوا میکنم. باز بلند میشم. چرخی میزنم و دوباره میشینم. و این سیر تکرار میشه.
کسی بهم گفت ببین هر زمان از عقبنشینی و فرار خسته شدی از راه آخر استفاده کن. پشت به یکی از بنبستها وایستا, بهش تکیه بده و به جای دفاع و فرار1دفعه حمله کن. من در رفتم. تفره رفتم. در حصارهای موانع و در پناه فراموشی مخفی شدم. به حصر سکوت پناهنده شدم. لو رفتم و کشف شدم و باز فرار کردم. ایستادم و برگشتم و رو به رو دفاع کردم. هیچ چیزی جواب نداد. و حالا وارد مرحلهی آخر شدم. حملهی مستقیم. مثل برق با حرارت رفتم طرف ماجرا و زدم به دلش.
-خب! اوکی! من هستم. خیلی هم آتیشیام. من از انتظار متنفرم. لطفا بجنبید. بگید از کدوم طرف! فقط سریعتر که خیلی میخوام.
اول حیرت بود بعدش توضیح برای متوقف کردنم.
-یواش بابا صبر داشته باش تا, …
ناموفق.
-صبر ندارم. من اگر حکم اعدامم هم در حالت تعلیق باشه ترجیح میدم سریع یا تبرئه بشم یا حکم اجرا بشه. قصه نگیم. بجنبیم. بجنبید! لطفا بجنبید که میخوام بجنبم!
به کسی نگفتم که این آخرین تیر ترکشمه. اگر جواب داد که هیچ. اگر جواب نداد اوه خدا! به نظرم این خطرناکه. به نظرم1چیزیه در مایههای عید96من. میانه نداره. یا این طرفه یا اون طرف. خدایا چارهای نداشتم واقعا دیگه تحملم ته کشید دیگه نمیتونستم. این تونل آخری نمیدونم کجا میبردم. عید96که بد جایی نبردم خدا رو چه دیدی شاید این دفعه هم شانس بیارم. خیلی مسخره هست ولی یاد شمار1داستان هری پاتر افتادم اونجایی که به هرمیون میگفت من1دفعه شانس آوردم شاید باز هم شانس بیارم و بعد از شعلهها گذشت و رفت به مرحلهی آخر و رو به روی آینه. مادرم. برمیگردم.
برگشتم. مادرم و کمد لباسهایی که خخخ. چندتاش رو امتحان کردم. دوباره دارن اندازهام میشن. آخ جون! یک سری چیزمیز هم از ته کمد پیدا شدن که خخخ مادرم کلی حالش رو برد چون به دردش میخوره و برشون داشت و کلی جای لباسهای من باز شد. البته یک سری چیزمیز هم پیدا شدن که خب یک زمانی به درد من خیلی میخوردن و الان خخخ الان دیگه به درد من نمیخورن ولی حسابی, … اوه خدا! من واقعا نمیدونستم اونها هنوز اونجان خیال میکردم همه رو کشف و ضبط کردم و, …
صحنهی عجیبی بود. شبیه یکی از خوابهای این شبهام. بسته بندی و ترتیب لباسها با کمک مادرم که ببینه رنگبندیها رو درست کنار هم زدم یا نه و چیدمان و, … اوه خدایا! حالم به نظرم, … هی! یکی این نورها رو کنترل کنه! ذهنم داره کور میشه!
امروز واسه چی حال و هوای اینجا اینجوریه! مادرم کلی کار هنری ازم پیدا کرده. همه رو از روی میز جمع کرده که پاکشون کنه. که مرتبشون کنه. که از غبار دو ساله خلاصشون کنه. که ازشون عکس بگیره. تشویقش میکنم. همراهش میشم. از خودش آتیشیتر به ماجرا میچسبم. خدایا این آخرین تیر ترکشمه. خدایا سپردم به خودت من وارد تونل شدم پایانش رو خودت به خیر کن!
به ظهر رسیدیم. درس نخوندم. باید بجنبم. به نظرم به قدر کافی اینجا دیوونه بازی درآوردم. راستی CLC رو کامل خریدم. خانم امینی ممنونم! هرچند آدرس اینجا رو ندادم بهت. ببخش ولی نمیتونستم اجازه بدم بیایی و عمق جنونم رو ببینی.
خب دیگه بسه. باید برم سر درسم. فردا کلاس دارم و این دفعه کلاسه پریدنی نیست اگر هم باشه من باید درس بخونم. اگر عمری باقی باشه و خدا بخواد برمیگردم. نیمفاصله هم فراموشم نشد دلم نخواست بزنم. سایت خودمه. من رفتم.
عاقبت,
4شنبه عصر. از کت و کول در رفتم. هفتهی تاریکِ دیوونه!
عاقبت امروز رفتم بالای صندلی و چیزهایی که حدود2سال پیش بسته بندی کردم و فرستادم اون بالا رو کشیدم پایین. از محتوای داخل کیفها چیزی خاطرم نبود. چندتا از بستهها رو باز کردم. خیلی چیزها لازمه که ندارمشون. باید با امکانات موجود شروع کنم. بخش تلخ ماجرا رو بعد فهمیدم. از چیزهایی که میبافتم چیزی خاطرم نیست. دلم1جوری, … یعنی تمامش یادم رفته؟ نکنه دیگه یادم نیاد؟ اگر دیگه نتونم ببافم, اگر دیگه نشه بدون استاد گلهای کریستالی بسازم, … خدایا کاش یادم بیاد! مادرم میگه شروع که کنی یواش یواش یادت میاد. یعنی میاد؟
دیشب عجیبترین خوابی که میشد دید رو دیدم. خخخ عجیبترین مهمونی که میشد داشت رو توی خواب داشتم. به2تا از بچهها گفتم3تایی خندیدیم. ولی واقعیتش من نتونستم از خاطرم پاکش کنم. یعنی تعبیر داره؟ خوابه چرت بود ولی حضور اون بنده خدا به تزئینات خواب داغون من نمیخوره. انگار1هواپیمای سلطنتی رو ببرن توی لونه گنجشک فرود بیارن. تازه اونجا جا هم بشه! آخه مگه میشه! خدایا واسه چی من همچین خوابی دیدم؟
نسبت به1سری موارد حسم, … به نظرم میاد1آشنای عزیز بفهمی نفهمی از دستم, … نمیدونم. شاید.
اوه طرح پرسش کلاس واتس فردا رو یادم باشه انجام بدم. آخ خدا انگار کسری خون داخل رگهام رو حس میکنم. خشکه اون داخل انگار. خدا رو بارها شکر که این روزها سر کار نیستم! اگر مدرسهها باز بود امروز رو باید بی برو برگرد مرخصی یا غیبت میخوردم. وایی نه الان اگر اون بیرون جایزه هم بدن من رفتنی نیستم!
دیروز کلاس اسکایپی پر. نتهام موندن واسه شنبه. آخ جون. حالا امروز دستم بازتره. فردا میتونم بشینم نت بردارم واسه3شنبه. الان هم میشه که برم1ناخنکی به بستههای ناقصم بزنم. یعنی میشه به جای مروارید با تراشههای6گوش توپ و قوری ببافم؟ خدایا ترتیب بافت قوری چه مدلی بود؟ هی! قوری رو اینجا نوشته بودم انگار. کاش لازم نشه کاش یادم بیاد! برم آزمایش کنم! خدایا کمک کن زبان و هنر جفتی بال پروازم بشن تا, … تا چی؟ تا هرچی تو بخوایی بشه! خدایا کمکم کن! دلم میخواد ببافم. من رفتم.
آخ از این روزها!
3شنبه صبح. باز هم کلاس و باز هم من و اینجا. عادت ترسناکیه. باید ترکش کنم.
این روزها دقیقا انگار2نفرم. نکنه بیماری2شخصیتی گرفتم! شب1نفرم روز یکی دیگه میشم. نگاهم به فرداها کلا متفاوته. شب1مدله روز کاملا1رنگ دیگه. امیدوارم اگر فرداها قراره این مسیر به جایی بره اون رفتنه در روز باشه چون شب همه چیز بدجوری سیاهه. اونقدر سیاهه که حس میکنم این سیاهی قفسهی سینم رو چنان فشار میده که دندههام به زبونه جرق جرق فحش میدن. جدی میگم شبها واقعا سخت میگذرن. صبحها اوضاع مثبتتره. همه چیز رنگ داره. ترسها کمرنگتر میشن و جاذبهها خوشجلوهتر. روز شاید من شجاعترم. ولی در مجموع این داستان ترسناکه. شاید چون روز احتمال تغییر و اتفاق از نظرم ضعیفتره یا در روز من واقعبینتر میشم که ای بابا حالا کو تا فرداها اصلا فردا رو کی دیده بابا داریم حرف میزنیم هنوز که چیزی نشده اصلا کی گفته چیزی میشه شاید نشه و کلا همهی این قصهها پر. ولی شب! آخ آخ از دست این شب که نمیفهمم چیچی داره هرچی دستش میرسه از اتفاق گرفته تا احتمال رو شبیه مته برقی فرو میکنه لای اعصاب و دِ بچرخون!
این روزها حس میکنم اطرافم پر از چراغهای کوچولوی پرنوریه که به طرز اعصابخوردکنی روشن و خاموش میشن. ترتیب هم ندارن. دوتاشون خاموش میشن سه تا دیگه روشن میشن باز بعد از1خورده دقیقتر شدن اون سه تا یکی یکی خاموش میشن دوتا دیگه از1طرف دیگه روشن میشن و این سیر هی تکرار و تکرار میشه و منو از جا در میبره. الان سه تاشون روشن شدن و خخخ نورهاشون هی بازی میکنن و کمرنگ و پررنگ میشن ولی کاملا خاموش نیستن خخخ. یکیشون خاموش شده ولی سایه داره و خدا میدونه کی1دفعه روشن بشه و خخخ. روز بد نیستن ولی شب نورهاشون ترسناک میشن. آخه سایهها, سایههای اتفاقها, احتمالها, فرضیات, احتمالها, احتمالها, احتمالها, …….
این روزها خیلی آهسته در حال کاهش وزنم. خیلی دلم میخواست دوباره بهش سرعت بدم ولی خخخ مادرم هنوز نمیگه اون اواخر چی دید که اونجوری ترسید فقط تا در مورد اون سالاده میگم و ازش میخوام حالا که من بیرون نمیرم وسایلش رو واسم بخره میگه ول کن دختر جان چه عجله ایه داری میایی پایین دیگه چه کاریه به جای40روز6ماه زمان بذار چه خبره مگه نمیخواد ضربتی پرت بشی پایین یواش بیا. هرچی بهش میگم آخه واسه چی تو که مشکلی نداشتی فقط میگه ول کن دختر جان همین طوری یواش بیا پایین کم بخور اصلا خودم وعدههات رو بسته بندی میکنم داخل ظرف کوچولوها میذارم توی یخچال اونجوری نمیخواد رژیم بگیری. خخخ بنده خدا مادرم! ولی باید1زمانی بفهمم چی شده بودم این بنده خدا1دفعه این مدلی وحشت کرد. اصرارش که میکنم میگه هیچ چی دور چشمهات1خورده سیاه شده بود ولی خخخ درست نمیگه. مادر من از سیاهی دور چشم این مدلی نمیترسه. خب بعدا میفهمم. اما راست میگه هرچند خیلی یواش ولی دارم میام پایین.
این روزها منتظر خیلی چیزها هستم که روز از اومدنشون بدم نمیاد و شب به شدت دلم میخواد که هرگز نیان. بین شب و روزهای خودم شناورم و گاهی حس میکنم شبیه1دونه غبارم که مونده کجا فرود بیاد. هر طرف میره1فوت میاد میبردش1طرف دیگه. دلم فرود میخواد.
این روزها درس میخونم و نظم بیشتر لازمه که درس بیشتر بخونم و کارهای بیشتر و مفیدتری کنم. میشه اگر من منظمتر باشم و فشردهتر عمل کنم. خیلی هم ساده میشه ولی من هنوز بینظمم و شل و ول. انگار هنوز گیجِ کابوسی هستم که بیشتر از دو سال طول کشید و الان هم به جای تموم شدن فقط مدلش عوض شده و داره شبهام رو میجوه.
این روزها به شدت نسبت به اشخاص اطرافم بیحوصلهتر اما خوشرفتارتر شدم. به جای اینکه از جا در برم و تند پرتشون کنم عقب, خیلی ملایمتر از پیش2دستی میفرستمشون عقب تا ازم دور بمونن. حتی اونهایی که میخوان کمکم کنن. از همون اول گفتگو باکم نیست که طرف بدونه حس صحبت ندارم ولی نه مهربونتر, فقط نسبت به گذشته به شدت خوشرفتارتر شدم. آرام عذر طرف رو میخوام. نه شبیه گذشته سکوت میکنم, نه شدید کنارش میزنم, فقط باهاش تا1جایی پیش میرم و زمانی که حس کنم دیگه صبوریم ته کشید خیلی آهسته2تا دستم رو میذارم مقابلش و بیتوهین بیخشم ولی خیلی شفاف میگم که عقب بمونه چون مایل نیستم باقی قدمهام رو باهاش به اشتراک بذارم. دقیقا کاری که دیروز کردم.
این روزها به خط ناهموار جاده نگاه میکنم و قدمهام رو نمیشمارم و فقط پیش میرم.
این روزها شبهای بیشماری رو سپری میکنم که از شدت فشار به تصور بهشت پناهنده میشم و فقط همونجاست که فشار به اندازه ای که بتونم نفس بکشم عقب میکشه. و اون زمان خوابم میبره تا بیداریهای بعدی و روزهای بعدی و شبهای بعدی و باز فرار به اعماق تصور بهشت و خواب.
این روزها, … آخ از این روزها. آخ از این روزها!
زلزله.
صبح2شنبه. داریم سریع به طرف ظهر میریم. باید درس بخونم. واسه بچههای واتس پرسش طرح کنم و ببینم فردا چه درسی بدم بهشون. باید اول اینجا بنویسم. حس میکنم اینجا, اطرافم, زیر قدمهام, توی روحم, داره زلزله میاد. حس نق و ناله و آخ و واخ ندارم فقط دلم میخواد اینجا فقط اینجا بنویسمش. فقط واسه اینکه1جایی گفته باشم. به نظرم میاد جهان اطرافم از آب درست شده. یا مه. حس میکنم همه چیز نامتعادل و ناپایداره و احتمال تغییر هر لحظه, … دیگه نمیتونم ادامه بدم نمیخوام بگم نمیتونم توضیح بدمش!
دیروز اینترنت دیوانه شده بود و عاقبت منو هم دیوانه کرد. کارهایی که باید انجام میشدن انجام شدن ولی نتیجهی فشاری که این قطع و وصل کوفتی روی اعصابم آورد این شد که دیشب حسابی زبونم لق میزد و عاقبت پیش از اینکه خوابم ببره وسط گیجی و کرختی بین از خود بیخودی و هوشیاری هر جفنگی که به دستم رسید نوشتم و خدایا فرستادم درست همونجایی که نباید میرفت. الان خخخ وایی خدا خیلی مسخره هست ولی انگار هر لحظه منتظرم1چیزی از داخل گوشیم دربیاد و بترکوندم یا1دفعه صدای در از این, … خخخ عجب خخخ. اگر هم پیش بیاد قطعا این مدلی نیست الان هم پیش نمیاد ولی خب آخه من فقط واقعیتهایی رو گفتم که همه میگن البته بعضیها هم نمیگن. آخ خدایا این غلط چی بود کردم!
بد نیست من1خورده آدمتر باشم و این مدل زمانها خاطرم باشه که دهن رو خدا نداده که هر زمان دلت خواست بازش کنی. آخ خدایا لطفا منو بیخیال مادرم گناه داره! حالا خر شدم! اونی که گرفته اصلا اهل این بازیها, … مزخرفه. اعتماد صد درصد صد درصد باطله حالا به هر کسی میخواد باشه خصوصا در این مدل موارد. اه بسه من که اسم کسی رو, … اوه خدا لطفا! ای بابا بسه دیگه!
چه عجیب! داخل تیمتاک و همون کانال بدون صدا. صبحی زدم موزیک بزنه ارور داد نزد الان زدم خودش باز شد داره میزنه! کسی وارد شد! یکی از بچههای محله! آدم خوبیه شبیه همگیشون. ولی کاش سکوتمون باقی بمونه ترجیح میدم الان با کسی حرف نزنم. یعنی واقعیتش تقریبا هیچ کسی. خب الان دقیقا میخوایی کی باشه؟ هیچ کسی. ولی اون تقریبا اون وسطهای جمله1چیز دیگه میگه. اون تقریبا جفنگه. مطمین؟ خدایا گفتم هیچ کسی. با هیچ کسی. با هیچ کسی. هیچ کسی!
-تقریبا…-
هیچ کسی!!! خدایا کمکم کن!
مادرم دیروز اینجا بود. ازم میپرسید واقعا اهل پریدنی؟ اگر واقعا اذیت میشی بگو من این اقدام رو شروعش نکنم. گفتم واقعیتش نه. نیستم. اهلش نیستم. بعد سعی کردم خیلی آروم توجیهش کنم که چرا نیستم. سکوت کرد. بعدش, … سعیش در متقاعد کردنم خیلی معصومانه بود. خدایا من نمیخوام اذیت بشه ولی آخه واسه چی نمیشه من قانعش کنم که این راه واسه خوشبخت شدن امن نیست؟ من دلم میخواد مادرم به هر چیزی که دلش میخواد, دسته کم از طرف من دلش میخواد برسه. ولی آخه این, … من میترسم واسش. اگر فشارهایی که بعدش میاد رو نتونم ازش دور نگه دارم, اگر بیشتر از توان من اذیت بشه, اگر من نتونم حفظش کنم, خدایا! داری میبینی؟ این اشکها رو میبینی؟ میخواییشون؟ تمامش مال تو! مال خودت! بهم بگو من باید چیکار کنم؟ واسه چی همچین چیز وحشتناکی رو کوبیدی روی شونههای منه بیاطلاع؟ آخه من الان باید چه مدلی بلد باشم پیدا کردنه مسیره صحیح رو؟ من دلواپسم. مادرم. من واسش دلواپسم. خدایا من باید چه مدلی این قصه رو پیش ببرم که آخر ماجرا دل مادرم شاد و خاطرش آروم و خودش هم در سلامت باشه؟ از کی بپرسم؟ به کی بگم که احتمالات ترسناکی که از سر هیچ ابلیسی رد نمیشه چه قدر در عمق جهانه وحشت و جنون میچرخوندم؟ خدایا من دلواپسشم. کاش میشد بهم بگی طرف درست کدوم طرفه! کاش سکوتت رو میشکستی! کاش بهم میگفتی!
ای بابا تماشا کن چی شد! زده به سرم قیافهام نابود شد که! خوبه کسی اینجا نیست ببیندم ولی این اصلا قشنگ نیست یعنی چی خر شدم از چی این مدلی شدم؟ اصلا شاید هیچ چی نشه. من با اونهمه گرفتاری درسه رو خوندم چون باید میخوندم و شد. آیلتس نگرفتم شاید چون نباید میگرفتم پس نشد. خب شاید باقی موارد هم همین مدلی پیش بره. شاید اگر شدنش با شب تصادف کنه شاید نشه. من الان واسه چی اینهمه باید بترسم؟ آخ خدایا! اصلا شاید هم زد و گرفت و خیلی هم مثبت شد! واسه چی این توی سرم نمیره؟ وایی خدایا1خورده از این تار عنکبوتهای توی سرم واسم مرخصی بگیر. خدایا لطفا اینها رو1خورده از سرم ببر بیرون الان دیوانه میشم. اگر مجاز به تفریحات نامجاز گذشتهام بودم این روزها, این شبها, درست همین الان, آخ آخ حسابی افسار پاره میکردم. من مجاز به تفریحات نامجاز نیستم. الان که فکرش رو میکنم میبینم بعد از اینهمه ماه که ازش گذشته واقعا خواهانش هم نیستم. فقط دلم میخواد آرامش برگرده ولی از راههای مجاز نه اینکه دوباره این, … این, …. اوه نه نمیخوام.
دارم یک کتاب میخونم که حوصلهام رو سر برده. خخخ من زنستیزم ولی داخل این کتابه واسه اولین بار به نظرم بیشتر طرفدار دختره باشم. بدجوری داره بهش ظلم میشه و کفرم در اومده. شاید هم من نمیتونم قهرمان مرد قصه رو درکش کنم. ولی حس میکنم اگر به جای قهرمان زن قصه بودم هرگز نمیتونستم طرفم رو ببخشم. حتی اگر خیلی عاشقش هم بودم عشقه رو نگه میداشتم توی دلم و واسش همونجا قبر میساختم اما یادم نمیرفت که این بت عشقم واسه گناهی که نداشتم چه بلایی سرم آورد. خب قهرمان زن قصه هم از من قویتره هم عاقلتر و شکر خدا من جاش نیستم. اه به جهنم این نیمفاصله ها واقعا الان دلم نمی خوادشون ول کن!
بسه دیگه باید برم صورتم رو درست کنم زدم شبیه مقوای خیس خرده کردمش. واقعا که!
بد نیست من1خورده حرکت کنم و به هر مدلی شده استاد کلاس هنرم رو راضی کنم بهم درس بده تا اون مدارک لعنتی رو بگیرم. ممکنه لازمم بشه. حس میکنم باید اونها رو داشته باشم. کاش بشه منتظر بشم زمستون بره! کرونا اوضاع رو حسابی به هم ریخته و شاید بهار, … اما شاید بهار دیر باشه شاید مدرسه باز بشه شاید نمیدونم شاید چی. خب دسته کم بد نیست منظمتر بشم و سر وسایلم رو جمع کنم و داخل خونه1تمرینی کنم تا درسهای گذشته دستم بیاد. اینهمه مشتاقم پس واسه چی شروع نمیکنم؟ از چی ترسیدم؟ فقط کمی بیشتر درس بخونم حله. و البته کمتر داخل تیمتاک لم بدم. این هفته اوضاع خوب نیست باید از هفته های آینده جدیتر بهش, … ایول صدای یاکریمها در اومده! به جانه خودم صدای بغ بغو شنیدم. فقط1تک بغ بغو و خیلی یواش بود ولی بود. به جانه خودم بود! آخ جون!
بلند شم برم سر و ریخت مسخره ای که واسه خودم ساختم رو درستش کنم بعدش بشینم سر درسم. این هم شد کار؟ من رفتم.
شنبه بعد از ظهر. یک ساعت دیگه کلاس. نمیتونم درس بخونم. به نظرم بلد شدم دیگه بسه ولی این, … خدایا این, … ضربانم واسه چی این, … خدایا کمکم کن من واسه چی رو در روی این دیوار این مدلی میشم؟ بابا فقط تماشا میکنم دیگه الان واسه چی اینهمه حالم این مدلیه؟ خدایا میشه کمک کنی؟ میشه حلش کنی؟ میشه الان این ضربانه رو درستش کنی دیگه نمیتونم تحملش کنم. مادرم اینجا خوابه حس میکنم صدای این ضربهها میتونن بیدارش کنن. نمیتونن حس من این مدلیه. خدایا! آخ خدایا!
اینترنت. کاش امروز سر کلاسم گیر نکنه! حسش نیست. کاش خودم هم گیر نکنم بتونم شبیه آدمیزاد جواب بدم! از استادم نمیتونم سوالهای رو به روی دیواری بپرسم. تا حالا زیاد پرسیدم بنده خدا جواب هم داده ولی حسش رو نداره وارد موارد دیوار بشه. خدایا من باید از کی این, … آخرش چی میشه؟ آخرش چی میشه؟ آخرش, …
بدجوری نفسگیری لازم دارم. نمیدونم از چه جنسی. تفریح یا, … نه به نظرم تفریح نه فقط1قدم به پیش. خدایا تمام جونم درد گرفت از بس رو در روی دیوار در جا رفتم میشه کمک کنی1قدم برم جلوتر؟
خدایا حس میکنم نفسهام داخل سرم میچرخن. واسه چی من این مدلی میشم؟ من فقط چندتا سایت باز کردم و چندتا آدرس برداشتم و چندتا مقاله دید زدم و, … آخ خدا میشه من این مدلی نشم؟ میشه1حرکتی بزنی این دیوار, … این دیوار چی بشه؟ کنار بره؟ سر جاش بمونه؟ خدایا نمیدونم هرچی باید بشه رو میشه1لطفی کنی سریعتر باشه؟ این حالت اذیتم میکنه. وایی خدا این اذیتم میکنه. به کسی هم نمیشه بگم. هم بلد نیستم توضیح بدم هم طرف میگه خب الان چیته اذیت نکن خودت رو درست هم میگه ولی این, … من بلد نیستم حس و حالم رو به کسی توضیح بدم بلکه طرف بتونه کمک کنه این وامونده تخفیف بگیره. هر کاری هر کسی واسه تخفیفش واسم انجام میده کمکم نمیکنه. از پس جمع کردنش هنوز نتونستم بربیام. تو هم سرت رو از لای این خطها بکش بیرون امروز از این مزخرفات من هیچ چی نمیفهمی خب ول کن دیگه! عه!
آخه چی شد من اینجام؟ من داشتم زندگیم رو میکردم. سفره خونه و چاییهای کثیفش عشقم بودن. خندههای بلند از4تا شوخی مسخره تفریحم. نق زدن از شغلی که علاقه ای بهش نداشتم هم تخلیهام. الان چی شده؟ واسه چی اینهمه عوض شدم و همه چیزم عوض شد؟ یعنی آخرش چی میشه؟ من دیگه هرگز موفق نمیشم داخل جلد اولیم جا بشم. من دیگه نمیتونم بزنم بیرون. نمیتونم از اون شوخیها بخندم. نمیتونم با نق زدن از شغلم تخلیه بشم. حالا باید چه معامله ای کنم با این چیزی که توی ماهیت پریسا جا نمیشه ولی هست و داره قورتم میده؟ خدایا خواهش میکنم اینجا کسی نیست من باید با1کسی حرف بزنم ولی حرف آخه حرف الان کی میفهمه؟ هی نمیخوام کسی بفهمه دلداریم بده من که دلدرد ندارم من کمک میخوام خدایا اینجا هیچ کسی نیست یک کسی رو بفرست کمک کنه یا خودت بیا پایین بشین پیشم درستش کن این کلاف گره خورده رو خدایا الان هوار میزنم بسه تماشا کردی بیا کمک کن ترکیدم هیچ چیم نیست حالم نکبت نیست فقط به شدت پریشون میزنم خدایا بیا کمک کن!
بسه دیگه. کلاسم نزدیکه. اگر این مدلی برم سر اون کلاس حتما سکته میکنم. باید1راهی واسه آروم شدنم هرچند موقت پیدا کنم. خدایا من الان واقعا کمک میخوام. فقط تو میدونی چه قدر. بدجوری لازم دارم دستت رو! خدایا کمکم کن! من رفتم بلکه بشه با اون موزیک آشنام نفسهام یواشتر بشن.