صبح شنبه. خدایا باز کلاس بعد از ظهر و باز من اینجام. دیگه عادی شده به نظرم. کلی درس و مشقم رو انجام دادم. هنر نکردم چون اینها مال3شنبه پیش بودن و باید خیلی بلدتر باشمشون. ولی هی خخخ خیلی با حاله کله سحر کلی درسه رفته باشه. کاش زبانم در همه موارد به همین سفتی بود!
دیشب چی خواب دیدم؟ خاطرم نیست فقط یادم میاد که تا آخرین ثانیههای بیداری داشتم میدیدمش. چندان خیالم نیست که از دستش داده باشم. نه خیلی مثبت بود نه خیلی کابوس. شاید هم من خاطرم نیست.
دیشب1چیزی نوشتم ولی جرأت نکردم اینجا بزنمش. هنوز اینهمه شجاع نیستم. احتمالش زیاد نبود ولی اگر این بمب عمل میکرد به طرز وحشتناکی به دردسر میخوردم و این دردسر حتی از ویروس کرونا هم بدتره واقعا ترجیح میدم هیچ مدلی با جوهر ابلیس طرف نباشم. بیخیال. بذار برم اون پایین باقیِ توصیفاتم در این موارد رو پاک کنم.
دیشب دلم گرفته بود. فایله چند لحظه بیشتر نبود. حتی داخل گوشی خودم هم نبود. نتونستم واسش گریه کنم. بقیه تونستن من نه. ساکت نشستم گوش کردم. چیزی نگفتم یا گفتم؟ ولی شب که شد دلم چنان وحشتناک گرفته بود که نتونستم استاتوس تیمتاکم رو شبیه همیشه از لک حسهام تمیز نگه دارم. معمولا مودهای حسی نمیزنم ولی دیشب زدم. خیلی تلخ بود خیلی.
باید یک پیغام بفرستم. تلگرام دیشب قطع بود لازم شد با یکی از این کلید رایگانها وارد بشم. وارد شدم ولی پیغامه رو نفرستادم. امروز شاید. اوه خدا!
وایی فردا CLC وووییی باید بخونم! فردا! آخ خدا! آخه واسه چی من نمیتونم ملت رو قانع کنم که من مال1جاهایی نیستم؟ دیگه به چه زبونی توضیح بدم؟ دیگه چه مدلی بگم که این, خدایا این اذیتم میکنه آخه واسه چی کسی این, … از هیچ طرفی نمیرسم. نق زدم. داد زدم. توضیح دادم. حرصی شدم. حتی سکوت کردم. از اون سکوتهای به شدت معترض. جواب نمیده و من الان از تصور فردایی که داره میاد حس میکنم تمام اعصابم یخ میزنه. به نظرم گریه کنم. خیلی واقعی نه به تشبیه. به نظرم واقعا گریه کنم. البته نه الان. الان اینجا تنها نیستم. خدایا پس آرامش کجاست؟ واسه چی آخه؟
هی! ساعت داره10میشه. میگم بلند شم برم پیغامه رو بفرستم. خدا رو چه دیدی شاید اگر من سریعتر بجنبم این قصه سریعتر پیش بره و اصلا شاید زودتر1طرفه بشه! مگه خودم این رو نمیخوام؟ خب مگه من به خودِ خدا نسپردمش؟ بذار من پیغامم رو بفرستم باقیش با خودش خخخ. ولی خدایا خداوکیلی من از انتظار خیلی بدم میاد میشه طولش ندی؟ اصلا1چیزی. من هرچی دلم بخوادش برعکسش میشه خخخ بیا از امروز این چیزه رو دوباره بخوامش. خخخ وایی خدایا ببین منو من میخوام لطفا1حرکتی بزن من بپرم اون طرف دیوار وایی چه میخوام بپرم اون طرف آخ آخ از بس میخوام وایی خداااا میخوام بده کلیده رو بده بده خدایا بده خخخ!
بسه دیگه این مسخره بازیها! درس دارم. بلند شم برم پیام تلگرامی بفرستم بعدش بیام بشینم سر درسم و بد نیست من کمتر چرت بگم. هرچند اینجا چندان موردی نداره صرف اینکه دلم میخواد تا حد بسیار زیادی مجوز معتبر در جهت چرتنویسی در این محدوده خاص رو بهم میده ولی واقعیت اینه که من درس دارم و گرفتاریهای بیخطر و گاها اذیتکنِ خودم رو دارم و باید بلند شم برم واسه رفعشون. خب این هم از امروزم و اینجا. من رفتم.
قهوه-بستنی.
عصر4شنبه. دیروز کلاس اسکایپی پر. کمتر از نیم ساعت قبل از کلاس خبرش رسید. از شدت شیرینی شوک سست شدم. حسش عجیب بود. شبیه, … شبیه, … اوه خدا! اوه خدای من! آخ خداجان!
خب الان نتهای کلاس دیروز میمونه واسه شنبه. عوضش امروز نشستم در حال نتبرداری از متنهای کلاس3شنبهی آینده هستم که1کوچولو جلوتر باشم. کند پیش رفتم خیلی کند. آخه شیطون زیر جلدم رو قلقلک داد رفتم کتاب خوندم. کتاب ترجمه به فارسی. اجاق سرد آنجلا. وایی خدا پیش اومد که با خوندن کتابی گریه کنم. گاهی هم لبخندکی زدم. ولی این کتابه واقعا طبق توصیف مقدمهاش, یک جاهایی چشمهام رو خیس کرد از اشک, یک جاهایی هم کاری کرد که بیخیال حضور مادر متعجبم زدم زیر خنده و چنان به قهقهه افتادم که نفسم گرفت. هی! من از این کتابها میخوام. به خدا کلی تفریح کردم.
دیروز دیگه هیچ زنگی نزدم. دیگه هیچ کلید واژهای رو امتحان نکردم. هیچ سرچی نزدم. دیشب پرهیز رو بیخیال شدم. مادرم اینجا بود. فلافل خونگی درست میکرد. یک فروند به جهنم بستم به روالی که شکستم و تا دلم خواست خوردم. بعدش هم نرفتم روی تردمیل. گفتم امشب حسش نیست. پام هم دردش میاد. خودم هم نمیخوام. برادرم اومد نون آورد. عاشق نونم خخخ. باز خوردم. اصلا هم پشیمون نشدم خخخ. تمام دیشب تا3نصفه شب اجاق سرد آنجلا رو خوندم, ناپرهیزی کردم, دیوانه وار خندیدم, و خلاصه حسابی خوش گذشت. به جانِ خودم در این زمان اگر7تا سفره خونه دسته جمعی میرفتم اینهمه خوش نمیگذشت بهم! امروز صبح به کلاس CLC نرسیدم. این مدلی که من فهمیدم فقط خودم و یکی دیگه از همکلاسیها واقعا حس ادامه دادن داریم. خودم5درس اول رو گرفتم و امشب یا فردا باید درس4رو بخونم و1مروری روی3درس پیشین داشته باشم.
پریروز که زنگ آخر رو زدم اول کرخت بودم. بعدش سنگین بودم. حسش عجیب بود. شبیه حس خماری بعد از الکل اما بدون سردردش. شبیه رفع گیجی بعد از قلیون و مخدرهای معمول و نامعمول. شبیه, … بعدش ترکیبی از حسهای نامشخص و بیتوصیف بود که خیال تموم شدن نداشت و انگار روی یک خط صاف و طولانی درش شناور بودم. بعدش نفهمیدم از کی شروع شد, قوی شد و هنوز در جریانه. یک مدل بیتفاوتی سرد و به شدت عمیق ولی نه آزاردهنده. شاد نیستم. غمگین هم نیستم. فقط عجیب سردم. یک مدل سردی بیسوز که تا به حال انگار خیلی نمیشناختمش. شاید مشابهش رو در زمانهای دور در کوتاه مدت تجربه کرده باشم ولی نه خودش رو. یک مدل بیتفاوتی سرد و بیآزار نسبت به تمام اطرافم. به وضوح حوصله هیچ کسی رو ندارم. ولی شبیه گذشته نیست. حرصی نمیشم از صداهای اطرافم فقط حوصله ندارم. البته این حرصی نشدنم شاید به این خاطر باشه که کسی جز مادرم این اطراف نیست. خودم هم نرفتم اینترنت. خیلی معمولی به زنگها جواب ندادم و واقعا دلم میخواد کسی تماس نگیره که لازم باشه جواب بدم. نه خستم نه دلگیر فقط حس میکنم ترجیحم اینه که فقط و فقط کسی طرفم باشه و طرفش باشم که چیزی بهم بگه که بقیه نگفتن. دری رو بشناسه که بقیه نشناختن. رنگی رو بهم معرفی کنه که بقیه نکردن. از کسی دلگیر نیستم. از کسی حرصی نیستم. فقط به شدتی بسیار عمیق حس همصحبتی ندارم. با هیچ کسی. جز خونوادم. شاید فقط مادرم. اون هم شاید چون باهام وارد بحث نمیشه. دیشب باهاش گفتم و خندیدم و ناپرهیزی کردم. مادرم همین الان رفت. بهم سفارش کرد ناپرهیزیهای دیشبی رو ادامه ندم. تردمیلم رو بزنم. مواظب خودم باشم. بهش خاطر جمعی دادم. انجام میدم. کلاس ساعت7رو نمیشه بیخیال بشم. زبانه. کاش میشد نمیرفتم! کلاس10امشب رو هم همین طور. دلم میخواد در سیارهی دختر کوچولوی تخس فقط خودم تنهایی بمونم. تنها بیرون از اینترنت و فارغ از هر مدل محبت و سکوت و صدا و کلام آشنایی واسه خودم بشینم. از غروب تا طلوعِ خورشیدِ سیاره رو که داغ هم نیست تماشا کنم و واسه خودم1عالمه کتاب از جنس اجاق سرد آنجلا داشته باشم که بخونم. دلم میخواد اینترنتم رو بفرستم مرخصی. دلم میخواد هیچ, … تلگرام! محله!
خدایا امروز اول ماهه! صفحه اخبار رو به روز نکردم! کاش الان کسی نخوادش! نمیخوام بالای سر هیچ صفحهی آشنایی باشم. دلم انجام هیچ وظیفهی آشنایی رو نمیخواد. خدایا چه مدلی توضیحش بدم! فقط نمیخوام. الان نمیخوام. با تمام حسم الان نمیخوام. با تمام تمایلم الان نمیخوام. کاملا بیحسم. بیحسیم تلخ نیست. داغ هم نیست. غمگین هم نیست. فقط1مدل به شدت بیوصفی سرده. به همه چیز اطرافم. به اینترنت, به صفحهها, به افراد, به هر چیزی هر عنصری هر وظیفهای هر صدایی هر سکوتی که در شبها و روزهای من داره تکرار و تکرار و تکرار میشه و جز از طرف خودم از هیچ طرف دیگهای لزوم نیاز به هیچ تغییری درش حس نمیشه.
اینهمه گفتم و گفتم ولی حس میکنم نشده توضیحش بدم این رو. خب نشه. این لحظه, این خرچنگی نوشتنها, اینجا, تنها کلمهها و تنها جاهایی هستن که بیرون از سیارهی دختر کوچولوی تخس, خونوادم, خونم, تنها مواردی از جهانِ آشنای خارج از سیارهی خودم هستن که بهشون حس دارم. دلم نوشتن هیچ متن حسی دلی نمیخواد. دلم گرفته نیست که بنویسمش. دلم وصف نمیخواد. چیزی پیش نیومده که توصیفش کنم. دلم انجام وظیفه نمیخواد. حس هیچ مدل مسوولیتی خارج از خودم, تردمیلم و درسم نیست. فقط دلم خواست سعی کنم اینجا واسه هیچ کسی این حالت رو توضیح بدم. سعیم موفق بوده یا نه! چند درصد موفق؟ چه قدر ناموفق؟ نمیدونم. حسش نیست بهش عمیق بشم که بدونم. دلم نمیخواد. ولی حس و حال با حالیه خخخ کاش بمونه واسم1جور با مزهای شده همه چیز اطرافم.
اوه5شد الان دیرم میشه بلند شم برم جمع و جورکاری و تمیزکاری و تردمیل و اوه خدا پرسشهای واتس و و و و و و بسه دیگه نوشتنم نمیاد من رفتم.
بیخیال.
اطراف ظهر2شنبه. خیر سرم نت رو باز کردم نوشتنیهای زبانم رو بنویسم این چیه الان؟ داخل تیمتاک. بخش کلاس خصوصی زبان. کاش اینجا رو دیگه فعلا کسی نخواد! بد نیست این عادت مسخره از سرم بپره ولی نمیپره. من تصورهام زیادی واسم واضح میشن. اینجا انگار بین آدمها هستم ولی در عین دیدنشون ازشون جدا نشستم و درس میخونم و تماشا هم میکنم. زمانی که بیشتر بینشون بودم ازم میپرسیدن حکمت این که میایی تیمتاک و میری1جایی تنها میشینی چیه؟ بعدش میخندیدن. بعدش دوباره میپرسیدن و دوباره میخندیدن. الان ماههاست که حضورم بینشون خیلی خیلی کمتر شده. هستم ولی خیلی کمتر از گذشته. خیلی هم کوتاه. بیخیال.
دیشب جریمه لازم شدم. دوباره من و نیلوفرها! از دستم در رفت. ولی خب جای امیدواری هست خخخ بعد از اینهمه روز تازه1دیشب بود دیگه. جریمه رو هم انجام دادم حله. ولی از جریمه شدنم خوشم نیومد بیشتر باید دقت کنم که کمتر از دستم در بره! میتونم. میدونم. دیشب هم, … بیخیال.
زنگها رو زدم. یکی از شمارهها که کلا باطل بود. واقعا که روی دهندهاش هیچ حسابی نمیشه کنم. میدونستم ولی گفتم شاید گذر زمان بهترش کرده باشه ولی نکرد. دیگه حسش نیست امتحانش کنم. خدا حفظش کنه ولی من روی هیچ چیزش دیگه حساب نمیکنم. خطهایی که جواب دادن هم بنده خداها بسیار صبورانه واسم توضیح دادن که در چ موقعیتی هستم. خلاصه اینکه تا جایی که من سرم شده هیچ راهی برای من نیست واسه ادامهی این, … خب به من چه الان من از کجا دور برگردون پیدا کنم سنم رو برگردم عقب یا یک ثروت گنده گیر بیارم؟ اینکه تقصیر من نیست! ای بابا! هی! راهی نیست! الان من باید ذوق کنم یا, … فقط هیجان منفی و غیر قابل کنترل. ترکیبی از هیجانات مسخره و استرس. نتهای زبانم رو به خاطرش اشتباه نوشتم. لعنتی! ولی با تمام اینها واقعیت واقعیته. راه باز نیست. خخخ این رو چه جوری واسه مادرم توضیحش بدم؟ هوم. البته واقعیتها رو باید دیر یا زود پذیرفت. اگر زودتر باشه کمتر اذیت میشیم. من نمیتونم پذیرش به کسی تزریق کنم. واقعا دلم نمیخواد اذیت بشه ولی آخه چی از دستم برمیاد؟ واقعا دلم میخواست به چیزی که دلش میخواد برسه به خدا که هرچی ازم بر اومد کردم ولی این شدنی نشد. کاش بلد باشم درست توضیحش بدم تا هم اون آسون بپذیره هم من از این گشتنهای بیخودی خلاص بشم! خدایا تو شاهدی من تقلب نکردم. صادقانه درس خوندم. صادقانه سعی کردم. صادقانه بعد از بسته شدن راه اولی دنبال میانبرها و فرعیها گشتم. من تقلب نکردم ولی کلیدی که میخواد و میخوان واقعا هیچ کجا نیست. دسته کم در محدودهی گشتنهای من نبود. من هرچی تونستم کردم. معجزه ازم برنمیاد. خدایا لطفا این سعی کردنه رو ازم بپذیر و, … آخی مادرم! امروز باید باهاش حرف بزنم. حالش گرفته میشه. کاش بلد باشم درست حرف بزنم که کمتر دلش بگیره! خب. این هم از این. بیخیال.
بدجوری دلم خریتهای جوونیم رو میخواد. اینکه به کسی نگم و بزنم بیرون و خطر کنم و1چیز نبایدی هم بخورم و بعدش برگردم خونه و بعد از استریل تازه از ترس کرونا به خودم بپیچم خخخ. ولی این وامونده اگر همراهم بیاد توی خونواده, خدایا14روز بعد مشخص میشه من میتونم لباسم رو و پوستم رو استریل کنم ولی اگر آلوده بشم که نمیفهمم گیریم هم که بفهمم چه کاری از دستم برمیاد؟ من نمیتونم به مادرم بگم20روزی اطرافم نباش چون من1روز زدم بیرون و, … اوه خدا! خخخ بیخیال.
ماه داره میرسه به تهش و هنوز از واریز حقوق اثری نیست. اگر به کسی بگم طرف شوخی شوخی به جد میگه خب شماها مگه چیکار میکنید؟ نشستید خونه دیگه. حقوق چی میدن بهتون؟ میدونی؟ با عرض معذرت حالم از تکرار این مدل شوخیهای تکراری و به شدت جدی به هم میخوره. خب جدا از اینکه من بیجنبه تر از گذشته شدم, جدی اگر چیزی بهمون ندادن اینترنت بی اینترنت و واتس و تدریس هم پر آیا؟ خب نمیدونم. اینجا ایرانه. جایی که هر لحظه باید حس کنی نه روی زمین بلکه داری روی موج آب راه میری. هیچ چیزش مشخص نیست. شاید1دفعه فردا صبح بلند شی و ببینی روی قله هستی یا اینکه کلا از همه چیز ساقط شدی که در مورد ما معمولیها مورد دوم به شدت محتمله و اولی کلا مال ما نیست و کاش نخوایی توضیح بدم مال کیهاست که شرمندهات میشم. راست میگم. اینجا ایرانه. این تصوریه که من دارم و چیزیه که دارم میبینم. این وضعیت بهم حس ناامنی و فقدان اطمینان میده. از نظرم شرایط در هیچ موردی پایدار نیست. این تنها واسه من نیست ولی فقط من اینهمه خر هستم که بیام اینجا همچین مزخرفاتی رو بنویسم. خب چی گفتم مگه؟ دروغ گفتم مگه؟ اطرافم همه چیزش داره عربده میزنه که این مدلیه. من فقط بینش خودم رو نوشتم. در مورد فرداها هم کاریش نمیشه کرد. باید فقط منتظر بود و دید. کاش کاری جز این منتظر بودن و دیدن از دستم برمیاومد! برنمیاد و, … باز همون قصهی اولی و, … اوه خدا نه! بیخیال.
از کلاس زبانِ تیمتاک پریدم بیرون ولی هنوز داخل تیمتاکم. رفتم اون بالا. گفتم نکنه بچههای زبان که یکی2تاشون رو دارم توی کانالها میبینم بخوان وارد اینجا بشن و درس بخونن. بذار اگر میخوان اینجا خالی باشه! درضمن از تو چه پنهون حس همصحبتی هم نیست. ابدا نیست. اینها همگیشون به شدت محترمن ولی هیچ کدومشون در این لحظه افرادی نیستن که من دلم بخواد باهاشون در مورد, … در هیچ موردی! من در چه موردی از موارد خودم میتونم با این بچهها صحبت کنم؟ خلاصه که حسش نیست. پس کی؟ واقعا دلم میخواد الان با کی صحبت کنم؟ کسی هست که الان همصحبتیش رو دلم بخواد؟ واقعا هست؟ به نظرم نه. هیچ کسی. چون حس میکنم هیچ کسی نمیتونه این, … خدایا دلم حرف زدن با هیچ کسی رو نمیخواد. کاش فعلا پیش نیاد! بیخیال.
بلند شم1خورده کتاب بخونم بعدش تکلیف زبان انجام بدم از این تیمتاک هم بد نیست بزنم بیرون. حس حضور نیست. فعلا من رفتم.
1شنبه شب. کلاس نیمه جدید اینترنتی زبان و جمع کوچیک در تیمتاک. سفتتر از بقیه من و یکی دیگه هستیم باقی انگار حالش رو ندارن ولی کاش داشته باشن به نظرم جایی به کارشون میاد. کلاسه تموم شده. بحث آشپزیه. خدایا چه قدر دلم میخواد میشد بلند شم ماکارونی درست کنم! خدایا چه عجیب اصلا تصور نمیکردم زمانی تمام تفریحات اطرافم تا اون قطره آخر بره! یعنی من باقی عمرم این مدلیه؟
نباید این مدلی بگم. ناشکریه. اینکه من امکان حفظ قرنطینه رو دارم و خیلی امکانات دیگه کلی جای شکر داره. نباید این مدلی بگم. ولی خدایی گاهی دلم, … من پیش از این بیرون میرفتم. کلاس بود ولی بود. گردشکی هم بود. کلاسهای هنر بود. مهارتهای جدید هنری بود. کلی امید به پایان قرنطینهی درسی مشقی و آزادی و گردش و رستوران و سفره خونه بود. سفارش غذاهای دلخواه از رستورانهای مورد علاقه بود. آشپزیهای جدید یا مدل قدیمی آشنای خودم بود. امید به پایان داستان آیلتس و تغییرات بعدش بود. خیلی چیزها بود. ولی حالا نیست. اول درسم و آیلتس اومد و تمام زندگیم رو بلعید و تموم شد. بعدش بنبست تحریم از رسیدن به اون تغییرات ناکامم کرد. بعدش کرونا اومد و قرنطینهای که داره میشه1سال و اطرافیانم البته نه تمامشون اما1بخش بزرگشون به خاطرش منو مسخره میکنن. بیرون رفتنها ممنوع شدن. کرونا همه جا رفت. غذاهای رستورانی خطرناک شدن. سفارش و خرید موارد غیر لازم اعم از غذاها و شیرینیها و باقی غیر ضروریها از بیرون قطع شد. بعدش این پرهیزه کوفتی که باید سنگین میرفت و تموم میشد ولی جسمم اون اندازهای که تحملم قد میده همکاری نداشته و نداره و این لعنتی حسابی طولانی شده و نمیدونم تا کی ادامه داره. بعدش قراره چی حذف بشه؟ خدایا میشه بسه؟
این روزها فقط درس میخونم. واسه بچههای واتس درس میدم و سوال طرح میکنم. سرم رو میکنم داخل اینترنت. خسته میشم و میرم1گوشه و سعی میکنم باز هم درس بخونم. تردمیل هم, … اوه تردمیل! امشب نزدم. میزنم ولی, … خدایا! خدایا کمکم کن!
دلم میخواد بلند شم پاستا بپزم. دلم میخواد زنگ بزنم خوشمزه ترین کیکی که دلم میخواد رو سفارش بدم و بیدلواپسی واسه خودم قهوه و کیک بیارم و با1کتاب از مدل دلخواهم بشینم به خوندن و خوردن و مزه مزه کردن آرامش و, … فردا باید چندتا جای دیگه زنگ بزنم. خدایا نه! بسه دیگه!
در نظم دادن به ساعتهای شبانه روزم دارم سعی میکنم بهتر باشم. الان20نیستم ولی0هم نیستم. به نظرم بشه1فروند8بدم به خودم.
از تیمتاک همین الان زدم بیرون. اگر بیشتر از این طولش بدم شب پیش میره و من ازش جا میمونم و تردمیله میمونه واسه فردا و من این رو دلم نمیخواد. ولی به خدا راست میگم واقعا پام درد میکنه. بد نیست حرف گوش بدم و به جای6روی 4و5تنظیمش کنم پام بدجوری دردش میاد این تموم که میشه شب از درد بیدار میشم. خب بابا حالا بین4و5ولی باید بزنم. بد نیست برم تا دیر نشده. ولی با تمام این نقها که زدم و همچنان خواهم زد, زندگی هنوز ارزش حفظ شدن داره. هنوز میارزه که به خاطر حفظش همچنان بیتفریح داخل قرنطینه بمونم, به خاطر رسیدن به اعتدال وزنه لعنتیم و رسیدن به سلامت بیشتر از خوردنیها و پختنهای مورد نظرم فعلا صرف نظر کنم, و همچنان به انتظار تغییری بمونم که دیگه حتی نمیدونم از چه جنسی خواهد بود اگر اصلا باشه. اوه برق رفت. شانس آوردم که این رفیق سفیدم هنوز باتری داره. خب حالا باید منتظر بمونم تا وصل بشه ولی بد نیست ته موندهی باتری این کوچولو رو نگه دارم شاید لازم بشه. اما سکوت دوست ندارم میرم کتابی که دیشب به فایل نت تبدیل کردم رو بفرستم داخل دیزی پلیر بخونم تا یا برق بیاد یا باتری اون هم تموم بشه که بعدش میرم سراغ پاوربانک و گوشیم. ولی بدون برق اینترنتم هم پرید و نمیخوام از ته باتری گوشیم واسه ثبت این روی آنتن اینجا استفاده کنم. پس این بمونه تا اتصال اینترنت خانگی. خب داشتم چی میگفتم؟ آهان زندگی و ارزشش. بله زندگی هنوز از نظر و نگاه من با ارزشه. هرچند الان در فصل سختش پیش میریم. اما زندگی با ارزشه. با ارزش, قشنگ, با شکوه. من رفتم. تا بعد.
نق نامحسوس.
شنبه صبح. باز من امروز کلاس دارم و باز اینجام.
تمرینهای کلاس کوچینگ این هفته رو انجام ندادم. واقعا نمیتونم. این طناب دقیقا رسیده به همونجایی که واسه من گره داره خخخ. باید خودمون رو و هرچی که داریم رو دوست داشته باشیم. باید در مورد جسممون چیزهای خوب بگیم. باید از دیگران مثبتهامون رو بخواییم. من نمیتونم. این جلسه در مورد اعتماد به نفس بود. در مورد اینکه با خودمون کنار بیاییم و رضایت, … اه بسه دیگه! دلم میخواد رها کنم و دیگه ادامه ندم. شاید اشتباه میکنم ولی حس میکنم عمیقا به چیزهایی که اونجا میشنوم بی… خدایا دیگه بسه!
دوباره از امروز رفتم توی جاده پرهیزجات البته نه با اون سالاد کزایی. خدایا اثرش حسابی مثبته ولی به نظرم تا2ماه آینده خخخ مادرم ترجیح میده اسمش رو نبرم و واقعیتش خودم هم بدم نمیاد فعلا اون ترکیبات از سرم بره بیرون. دلم میخواست با چندتا خیز بلند و پشت سر هم این قائله رو ختمش میکردم ولی دل و رودههام به مرحله هشدار رسیده بودن و لعنتیها1خورده تحمل کنید تموم بشه بره دیگه! تحملش رو در خودم میبینم ولی جرأتش رو نه. به هیچ عنوان موافق نیستم کارم به درمون بیفته. این اواخر دردها, … بسه حسش نیست.
امروز صبح به تردمیل نمیرسم. البته میشه که بشه اگر شبیه آدم درس بخونم و فشرده بخونم و وسطش بلند شم برم اون بالا ولی نمیخونم و نمیرم و کاش بشه که عصر یا شب بپرم اون بالا و آخ پام آخ پام خدایا نمیشه این درد نگیره؟
اه من از این نیمفاصله بدم میاد باید3تا کلید رو فشار بدم نمیشه نذارم این رو؟ گندش بزنن!
خدایا کاش امروز اطراف زمان کلاسم قطع برق و قطع اینترنت نداشته باشم دوتا جلسهی پیش رو که حضرت اینترنت زد فرستاد کله پزی کاش امروز این عوامل1خورده عقب بکشن!
مادرم دیروز باز میگفت ولی یاکریمهای اینجا رو من میدونم1کسی خورده. گفتم نوشی جانش که خورده! بذار خورده باشه. خدایا من واقعا خونوادم رو دوست دارم ولی چی سرم اومده که دیگه نمیتونم, …
دلم اتفاقهای مثبتتر, مطالب سفیدتر از اخباری که خونوادم با وسواس دنبالشون میکنن, احتمالات بهتر و حقیقتهای سبکتر میخواد. از انقباض دائم اعصاب و روانم خسته شدم. بارها این رو گفتم ولی, … خدایا دلم گفتنها و شنیدنهای بهتر میخواد. چیزهایی که کمتر آزاردهنده باشن.
یکه تازیِ کرونا اینجا حسابی همه رو ترسونده. به نظرم از این یکی من هم باید بترسم. میترسم ولی نه خیلی. آخه نمیرم بیرون. واقعا مواظبم. نه خودم میرم جایی, نه چیزهای غیر لازم میارم داخل خونه. کرونا اگر دستش به من برسه دیگه فقط حکم تقدیره چون من واقعا هیچ بهانهای دستش ندادم. من نمیدم ولی آخ آخ از دست خونوادم که البته واسه تمام رفت و آمدهاشون دلیل دارن و البته ماسک و تدابیر امنیتی هم دارن ولی در هر حال آخ آخ و همچنان آخ! بحث نمیکنم. حسش نیست. یعنی واقعا حسش نیست! دیشب داخل تیمتاک خوابم برد. عمدا موندم اونجا. کانال بدون صدا بودم2تا نفر اومدن نمیدونم چی بود سریال چیچی ببینن. رفتم دانشگاه همونجا ولو شدم اطراف4صبح هم بلند شدم اومدم بیرون. بذار بقیه هرچی میخوان بگن کاری که به کسی آسیب نمیزنه و از انجامش بدم نمیاد رو انجام میدم. حالا حضرات استاندارد بخندن تا شکمهای پرشون بترکه! کلا اخلاق ندارم مخصوصا این روزها.
چند روز پیش1کسی بهم گفت تو واقعا از اسفند پارسال تا الان بیرون نرفتی؟ گفتم شبیه خودم کور که نبودی داشتی میدیدی جز اون مدت که سر کار میرفتم نه نرفتم. طرف خندید و گفت ما که میریم باکمون هم نیست. گفتم شما بفرما باکت هم نباشه. خب الان که چی؟ طرف گفت حتما کلی هم وزین شدی. گفتم ببینم قراره که تو بغل کنی سواریم بدی یا قراره بذاریم روی کولت بگردونیم که آمار بشین پاشو و وزنم رو میگیری! وزین شدم که شدم تو مشکل داری؟ بنده خدا طرف! از باقی بینامها شنیدم که بعدا به معتمدترها میگفت این رو قبلا که میدیدمش این طوری نبود به نظرم1خورده باهاش صحبت کنید تعمیرات لازم داره البته اگر در جریان صحبت کردنتون پودر نشدین. بدم نمیاومد برم پودرش کنم که آخه مردک مگه تو بیماری خب لال بمون دیگه! پودرش نکردم. آدم خوبیه ولی من به نظرم طرف درست گفته تعمیرات, … گور پدر تعمیرات به چه دردم میخوره؟ دیروز بود به نظرم که داخل تیمتاک هم نظیر این گفتگو پیش اومد ولی شکر خدا زود بین شلوغیها قطع شد و لازم نیست من الان وجدان درد بشم چون به این یکی بنده خدا دیگه چیزی نگفتم. خدایا این ملت واسه چی آخه … بیخیال.
بسه ساعت9شد. درسم موند. من رفتم.
بعد از ظهر جمعه. بحثهای این طرف و آن طرف جوب. احتمالات عجیب و, … خخخ. خدایی اطراف من اینهمه که میگن دل انجامش رو دارن؟ میدونی چیه؟ به جهنم. اگر اونها جرأت میکنن باشه پس اوکی. اونقدر کله خراب هستم که وارد تونل ریسکهای خطرناک بشم. امروز صبح داشتم به دیروزهام فکر میکردم. یک مرور کوچولوی سردستی. از چهها که رد نشدم! من هنوز همون آدمم. فقط الان موقعیتم عوض شده و در خخخ بازنشستگی به سر میبرم. در این سالها تقریبا خودم رو کشتم که این سکوت و بازنشستگی تداومش دایمی بشه ولی ظاهرا شدنی نیست. این عزیزها بدون اینکه بدونن به اصرار در حال بیدار کردن, … خب باشه. منتظر میشم. و البته یواشکی آماده. هرچند میدونم یعنی تقریبا مطمینم که اینها دلش رو ندارن خخخ. بذار بگن. باشه من هم باور کردم که اینها میتونن نترس باشن خخخ. خب ولش کن بیخیال.
این روزها شبیه کسی که بیحس و حوصله به پشت روی آب ولو شده و همین طوری بیخیال و بیهدف گاهی حرکتی شبیه قصد شنا کردن به خودش میده روی جریان لحظهها ولو پیش میرم و زبان میخونم. تمرین حل میکنم. کلاسهای زبان اینترنتی میرم. درس میخونم. کلاس اسکایپیم رو پیش میبرم. و همچنان بدون هیچ هدفی ادامه میدم به خوندنهای مداومِ یکنواخت و بیخیال و البته, تا جایی که میدونم تا اطلاع ثانوی بیپایان. همین طوری فقط میخونم. همین طوری فقط پیش میرم. تا این جریان کجا بره و کجا ببردم.
کاش مدرسهها باز نشن! اینجا کرونا مهار نمیشه و کسی نمیدونه واسه چی. خب چی بگم بذار واسه خودش بچرخه من که نمیرم بیرون و بذار بقیه هم مسخرهام کنن. میدونی؟ دیروز داشتم فکر میکردم. گیریم کرونا تموم شد. گیریم شد که من بزنم بیرون. گیریم همه چیز گذشت. خب حالا چی؟ میرم بیرون؟ با همون شرایط گذشته؟ با همون حس و حال؟ واقعیتش, جوابم به تمام اینها یک نه واضح بود. دلم به شدت میخواد بزنم بیرون. باز رستورانهای جدید و منوهای تازه رو امتحان کنم. باز سفره خونه و چاییهای کثیفش و, … اما این, … من دیگه نمیتونم. نمیتونم شبیه گذشته با همراههای دیروزی همصحبت باشم. حس میکنم دیگه حرف مشترکی باهاشون ندارم. چند روز پیش داشتم با یکیشون بعد از مدتها حرف میزدم. پشت خط بودیم. اون بنده خدا تمرکزش, …
-میگم راسته بین فلانی و فلانی1چیزهایی هست؟ تو نمیدونی؟ یعنی بینشون هیچ چی نیست؟ مطمینی؟ ولی بین فلانی و فلانی که هست این دیگه درسته مگه نه؟ میگن رابطه بینشون رسما اعلام شده. من شنیدم همه میدونن. میگن خودشون رسما اعلامش کردن. یعنی تو نمیدونی؟ میگم تو هنوز عوض نشدی؟ هنوز در حس و حال دستکشی؟ میگم تو الان, … میگم تو حرف که میزنی خیلی, … البته ما باهات شوخی میکنیم ولی میگم, …
در جواب تمام اینها من واقعا چیزی واسه گفتن نداشتم.
-بین فلانی و فلانی تا جایی که من میدونم هیچ چی نیست. اونهایی که میگن2نفر بعدی رابطهشون رو رسما اعلام کردن باید خودشون توضیحش بدن من جفتشون رو دارم میبینم ولی این داستان اعلام رابطهشون رو از هیچ کدومشون و از هیچ کجای دیگه نشنیدم. من هم خیلی معمولی حرف میزنم. اون چیزهایی که میگید از طرف من نیست گیر از گیرندههای خودتونه.
گوشی رو که گذاشتم حس کردم داخل سرم1مدل خستگی ناخوشآیند میچرخید. یک مدل خستگی از جنس گرد و خاک و به رنگ خاکستری تیره. و تصور کن من بخوام بعد از قرنطینه, … خدایا چی به سرم اومده؟ من هنوز دلم عشق و حال میخواد ولی دیگه ابدا در خودم هوای تکرار جمعهای آشنا رو نمیبینم. دیگه شبیهشون نیستم. یعنی بعد از این دوران من دیگه واسه همیشه تک میپرم؟ تکی میرم گردش و چرخ میزنم زیر سقفهای جدید و زیر آسمون؟ بیخیال. هنوز تا اون زمان کلی راه باقیه. اصلا اون زمان من کجام؟
ولی همیشه دلم واسه سفارش موارد جدید و آشپزیهای با حال تنگ میشه. فعلا که, …
مادرم بیشتر از خودم از ادامهی اون رژیم عجیب ترسید. فعلا موافق ادامه دادنش نیست و واقعیتش خودم هم دلم در این شرایط بیمارستان نمیخواد. در توقفم. خیلی پایین نمیام ولی حس میکنم الان بد نیست بیشتر در امنیت باشم. تردمیل همچنان رفیق مثبتیه. کاش بدشانسی نیارم و این رو به راه بمونه خخخ! نمیفهمم واسه چی هر دفعه بعد از تردمیل هی باید بگم آخ پام آخ پام. در زمانهای دور که یک بار دیگه این راه رو رفتم هم پادرد میشدم ولی این عوضی واقعا درد میکنه. هی! بیخود! باید عادی بشه! خاطرم باشه مال امروز رو نزدم. عصر میرم.
به چندتا جا باید زنگ میزدم که نزدم و باید در هفتهای که داره میاد زنگ بزنم. خدایا من که جوابها رو میدونم! وووویییی! بیخیال2تا زنگ هم میزنم. من دارم تا آخر انجامش میدم. هرچی از دستم برمیاد انجام میدم. این راه بنبسته. پس تقصیر من نیست. تقصیر بنبسته نه تقصیر من. یواشکی آخ جون خخخ!
در ترجمهی یکی از داستانهای کوچولو که باید سیزدهم ماه آینده تحویل بدم بدجوری گیرم. خدایا جای این اصطلاح چی باید بزنم؟ شاید تا اون زمان پیداش کنم. کاش پیداش کنم!
مادرم صدام میزنه. ناهار. من رفتم.
خالص شب!
3شنبه شب. آخجون درست شد! امروز هرچی کردم نتونستم وارد بشم نق زدنهای صبحی رو بزنم اینجا. نگهش داشتم الان زدم. حس و حال توضیح هم اولش نبود همون مدلی زدمش اینجا. دلم خواست! ولی ایول درست شد! ممنون آقای درفشیان! به من یاد بدید چه مدلی با این طرف میشید که فرمان میبره؟ آخ جون!
در حال انجام یک کار نادرستم. سر کلاس کوچینگ دارم اراجیف مینویسم. میدونی؟ کلاسه رسیده به جایی که من, … امروز داخل این کلاسه خیلی چیزها که به گفتهی استاد نباید باشه من هستم. جای شکرش باقیه که اون مواردی که از طرف من به نوعی به بقیه مربوطه من نیستم. چه جوری بگم بلد نیستم توضیح بدم مثلا اشخاصی که در برابر مشاهدهی موفقیت دیگران بدحال میشن. اوه نه واقعا این مدلی نیستم به خدا! ولی در مورد رضایت از خودم و پذیرفتن خودم و باور خودم به عنوان, … هی! کاش میشد من ادامه ندم! شاید هم امشب حالم این مدلیه. میدونی؟ امشب هنوز در امتداد دیشب دارم پیش میرم و این, …
دلم میخواد1صفحه سفید بزنم اینجا. دلم میخواد حرف بزنم ولی این, …
خدایا گاهی چه قدر فضای جهانت واسه من, …
این کلاسه داره روی مخم فشار میده. نمیشه من چند لحظه زودتر ترکش کنم؟ تقصیر کسی نیست ولی دارم اذیت میشم.
کلاس تموم شد. زبون خودم رو نمیفهمم. زمانی که داخل تیمتاکم دلم میخواد بزنم بیرون زمانی که میزنم بیرون میخوام اونجا باشم. خدایا این, … این ماجرای این, … مادرم میگه فکرت رو خرابش نکن ولی ادامه بده تو که چیزی از دست نمیدی. واقعیتش درست میگه من که چیزی از دست نمیدم ولی نمیفهمم واسه چی زمانی که سعی میکنم ادامهاش بدم فکرم و روانم به طرز وحشتناکی خراب میشه. حس میکنم این داره به شدت اذیتم میکنه و نمیتونم واسه کسی توضیحش بدم. نه که نتونم. کسی نمیفهمه انگار. میگن ناراحت چی هستی تو بیخیال ادامه بده شد شد نشد نشد. خب الان نشد. و من دلم میخواد این نشد رو در این مورد بپذیرم و دیگه ادامهاش ندم. بشینم درسم رو بخونم و باور کنم که جنگ من جادهی من وظیفهی من تموم شده. میدونی؟ از اول مهر97که داستان شروع شد سخت بود ولی واسه من مسوولیت یا وظیفه یا هرچی بود که باید ادامهاش میدادم. دادم. تا جایی که دستم میرسید پیش رفتم و جایی متوقف شدم که واقعا تقصیر من نبود. بقیه هم میدونن که تقصیر من نبود. بهم فشار اومد. داغون شدم. روانم زخمی شد. من دیگه ابدا شبیه پیش از شروعم نیستم. از حوصله و حس جدا موندم انگار. ولی میتونم بگم بیخیالش. یعنی چه مدلی بگم جنس این اذیته متفاوت بود. ولی الان, این ادامهاش, این اذیتم میکنه. ذهنم رو آزار میده. روحم رو اذیت میکنه. دلم میخواد دیگه تموم بشه. دیگه این گشتنها تموم بشن پرسیدنها تموم بشن. دلم میخواد دیگه بس باشه. من دنبال چی باید بگردم آخه؟ دنبال دری که باور ندارم وجود داشته باشه؟ خب نباشه. شاید حکمت خدا به اینه که من این طرف جوب باقی بمونم واسه چی باید اصرار کنم؟ من اصرار ندارم. من ترجیح میدم همینجا روی زمین بمونم تا اینکه با تصور پروازی که بال عقاب میخواد خودم رو داغون کنم. سعی کردم این رو توضیحش بدم. کسی نمیفهمه. سعی کردم خودم رو متقاعد کنم که بابا حالا1گشتی هم میزنم4تا چیز میپرسم طوری که نیست واسه چی اینهمه پریشون میشم خب نشم دیگه! نتونستم از پس خودم بر بیام. به خدا نمیفهمم. من چیمه؟ خدایا این هم جزو برگهی امتحانم و مجازاتهامه؟ اینکه تو به زبونی جوابم رو بدی که من نفهممش و اینجای ماجرا حس کنم گم شدم چی؟ این هم جزوشه؟ خدایا میشه1مدلی بگی من بفهمم؟ اوه تیمتاک.
داخل پخش زنده. برنامه بچهها. برنامه قبلی بودم البته بعدش پرت شدم و دیگه حس کردم نباید وارد بشم و نشدم ولی در هر حال برنامه قبلی رو بودم بذار الان درستش میکنم.
خب حله. شکر که لازم نیست من با کسی حرف بزنم. صدام رسما اعلام میکنه که مال حرف زدن نیستم و واقعیتش بچهها خیلی به من لطف دارن ولی با عرض معذرت از ته دل الان ابدا حسش نیست به کسی بگم خخخ و چیزیم نیست و خخخ و من حرف ندارم و خخخ و از این خخخ های لوس و از اون جملههای نمیدونم چی در مورد حس و حال خودم. کی میگه من حرف ندارم؟ من میگم! من غلط میکنم میگم. من حرف دارم. خدایا من حرف دارم. گیر کردم وسط این کابوس که قرار بود پارسال تموم بشه ولی تو مصلحت ندیدی و ادامه داشت تا اینجا و الان هم ظاهرا خیال نداره به انتها برسه! من خستهام. من حرف دارم. جاده اصلی کدوم طرفه؟ کی داره اشتباه میره؟ واسه چی من باید جنگی رو ادامه بدم که پایانش رو باور کردم؟ زندگی یاد من داده که پیروزی همیشه رسیدن به هدف نیست و گاهی برنده کسیه که بتونه بپذیره بعضی نشدنیها واقعا شدنی نیستن و باید رهاشون کنی و بپذیری که ازش صرف نظر کنی. من توانش رو در خودم میبینم. من هرچی کردم که بشه اما نشد. واسه چی تموم نمیشه؟ آیا من دارم اشتباه میکنم؟ آیا واقعا ادامه دادنش صلاحه؟ آیا این, … امشب واسه چی من, …
به نظرم بد نیست بلند شم1زنگ به مادرم بزنم. خدایا کاش نزنم این صدا به درد صحبت کردن نمیخوره. نیشت رو ببند گریه نکردم فقط صدام به شدت کدره. البته طوری نیست مشخص نمیشه. حس میکنم این مدتهاست دیگه به نگاه نمیاد. اونها شاید منو چیزی میبینن که یا دردش نمیاد یا دلیلی نداره سر این موارد دردش بیاد. هی1دقیقه صبر کن دیگه تحمل ندارم.
خب بستمش. تیمتاک رو. برنامه قطع شد بچهها داشتن حرف میزدن. باشه شاید دیرتر رفتم. میشه امشب درس نخونم؟ واقعا دلم نمیخوادش. امروز اینترنت کلاسم رو تیکه تیکه کرد. یعنی ممکنه این هم در وضعیت مضحک این لحظهام بیاثر نباشه؟ خدایا این, … اه بسه باید زنگ بزنم. خدایا باید زنگ بزنم! برمیگردم.
رفتم زنگ زدم. شکر خدا تونستم شبیه آدم حرف بزنم. مادرم مهمون داشت. خاله. خب این از این. و حالا باز هم خودم. خیلی مثبته که لازم نیست اینجا هم بگم چیزیم نیست و خخخ و از این خخخ ها و از این موارد. میدونی؟ حس ندارم کسی دلواپسم باشه چون بعد از دلواپسی نصیحت میاد. خیلی همه واسم عزیزن دلواپسیهاشون هم محترمه و هم با ارزش ولی حس نصیحت ندارم. تصور کن مادرم بدونه رو به راه نیستم. دلیلش رو بگم واسش. میگه خب فکرت رو خرابش نکن و از این موارد. بقیه چی؟ رفیقهای قدیمی نسخههای خودشون رو میپیچن واسم. که از بس خونه موندی اینطوری شدی. بیخیال ویروس بیا بیرون و اصلا از اولش اشتباه رفتی و حسش نیست1عالمه و. جدیدیها میگن واسه چی اینطوری میشه و میشی که اگر من خودم میدونستم واسه چی که اجازه نمیدادم اینطوری باشه و بشه و باشم و بشم. پس این بندههای خدا میمونن وسط خماری که حالا باهام چیکار کنن و من میمونم وسط خماری که حالا چه مدلی درستشون کنم. نزدیکترترها هم نهایتش میگن به نظرت الان چیکار کنیم واست؟ اگر بلد بودم که خودم میکردم لازم نمیشد از کسی بخوام کنه واسم. حالا بیا از1بهشت توان وام بگیر ملت رو درستشون کن که ببین من که طوریم نیست ول کن بیخیالش. خلاصه اینکه اتفاقا بد نیست به نظر نیاد و بد نیست من در این حس و حالم اصلا دیده نشم. خدایا شاید توقعم زیاده ولی الان دلم میخواد اگر کسی اطرافم هست اگر میخواد چیزی بگه اگر میخوام چیزی بهش بگم کسی باشه که بتونه کمک کنه. بتونه چیزی رو نشونم بده که خودم ندیدمش. راهی که بلدش نیستم. کاری که نکردم. دری که ندیدم. خیلی خیلی تلخم میدونم این ناسپاسی از محبت اطرافمه ولی معذرت میخوام من دلواپسی لازم ندارم اگر نمیتونی کمک کنی, که دارم میبینم نمیتونی, پس بهم گیر نده که چیمه و سعی نکن دلداری هم بدی چون واقعا نمیخوام.
چه قدر تاریک نوشتم امشب! میگم بیا اصلا پاکش کنم بره. نمیخوام. بذار باشه. این امشبه منه بذار باشه. هرچی نوشتم ترجمهی امشبمه و خیلی شبهای دیگهام واسه چی باید پاکش کنم؟ واسه چی باید نگم که ترجیح میدم این, … خدایا از تلخی گذشتم مشکی شدم امشب! کاش این رو کسی نخونه! من باید این رو بزنم اینجا دلم هم رمز گذاری نمیخواد پس بازش میذارم ولی کاش کسی نخونه!
یادمه1دفعه1صحبتی شد من صداش رو درنیاوردم ولی گریهام گرفت و به طرف گفتم یعنی نوشتم ببین اینجا تنها نیستم نمیخوام گریه کنم. طرف گفت یعنی تو حتی نمیشه هر زمان دلت خواست گریه کنی؟ چه قدر غریبی دختر! طرف الان در دسترسم نیست. من هم در دسترسش نیستم. جفتمون رو موجها بردن زدن به2تا تخته سنگ سفت که درست رو به روی هم سر بالا کردن و ما2تا الان جفتمون رو به روی هم تکیه به سایهی تخته سنگهامون ایستادیم. ولی امشب چه حس میکنم اون جملهاش رو! حالا این لحظه میتونم گریه کنم ولی کارم با گریه کردن راه نمیافته. گریهام نمیاد. حتی1قطره کوچولو. الان به شدت لازم دارم1کسی بفهمه و بلد باشه چه مدلی حلش کنم این, …
خداییش خدا رو شکر که اینجا مینویسم واقعا این حجم از نق در تاریخ عمرم سابقه نداشته رسما شورش رو درآوردم خوبه مخاطبم کسی جز وردپرس نیست! شده فقط واسه همین1امشب از تمدید اینجا پشیمون نیستم. اگر تمدیدش نمیکردم امشب اینهمه تلخی رو کجا میپاشیدم هر گوشی امشب منو میشنید تا1سال آینده از شدت شرمندگی نمیتونستم200متریش آفتابی بشم. هی بسه دیگه! نق که زدم شلوغ که کردم حالا بد نیست دیگه تمومش کنم. ساعت داره9میشه ولی خدایی امشب حسم به درس خوندن نمیره. نه درس خوندنه خودم نه آماده کردنه درس5شنبه واسه کلاس واتس بچههای مدرسه. فردا. همه چیز فردا. امشب من نه میخوام نه میتونم. کاش تا آخر شب نظرم عوض بشه ولی, … هی! امشب نه! خسته شدم دیگه نمیخوام بنویسم. من رفتم!
میانهفته.
3شنبه صبح. خدایا باورم نمیشه واسه چی من هر روزی که درس دارم گیر میدم به اینجا؟ به خدا دست خودم نیست زمانی که گیر دادنم میاد باید انجامش بدم وگرنه درسم توی سرم فرو نمیره. توقف مصرف اون سالاد کزایی کاهش وزنم رو کند کرده و هیچ خوشم نمیاد. ولی اون سالاده, واییییییی خداجان دیگه از تصورش هم حالم عوضی میشه تا عمر دارم نمیخوام ریخت هیچ سالادی رو ببینم به خدا گاهی حس میکنم1اتفاق نکبتی داخل دل و رودههام افتاده به خاطرش همیشه انگار1درد کوچولوی ناخوشآینده مسخره درشون احساس میکنم و حتی اگر ضعف هم کنم بعد از خوردن هر چیزی مخصوصا جامدات مخصوصا غذاجات نه میوه جات به نظرم میاد الان معدهام منفجر میشه از بس حالم بیریخته اون لحظه. با میوه بهترم ولی این, … خدایا این دیگه چیه؟ واسه چی من اینطوری شدم؟
شاید موارد جانبی هم درش بی اثر نباشن نمیدونم. آخه این روزها سیل پیشنهادات و ریسکها و متعاقبش لیستی از احتمالات ترسناک و عجیب داخل مغزم رژه میرن و حالم رو به هم میزنن. خدایا من باید چه مدلی راه درست رو از بین اینهمه جاده پیدا کنم؟ اینها همه فرعی هستن درستیه کدومه؟ خدایا کمکم کن پیداش کنم. باور کن بلدش نیستم. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
افرا کوچولو این روزها روی تمرکزم قدم میزنه. شکل میگیره و زمانی که بهش بیتوجه میشم روی دیوارهای تمرکزم با سر انگشتهای کوچولوش خطهای عمیق میکشه. هنوز جدی شروعش نکردم. میدونم اگر شروعش کنم دیگه نمیتونم تا آخرش متوقف بشم. شبیه تکبال. و من واقعیتش در خودم نمیبینم این رو. اواسطش1سری, … خب اون وسطهاش باید1سری صحنههایی رو بنویسم که جزو قصه هستن ولی من دلم شنا کردن درشون رو نمیخواد و این, … اه خدایا این, … خدایا اذیت میشم اذیتم میکنه نوشتنش!
اینجا همچنان وضعیت کرونایی قرمزه و خب واسه من که تفاوتی نداره به هر حال من از اسفند سال گذشته داخل قرنطینه موندم. خخخ جدی از برکت درس و مشق و اینترنت خیلی هم بد نگذشت. من نق زیاد میزنم ولی خودمونیم پوستم حسابی کلفته. کمتر از بقیه قرنطینه تونسته فشارم بده. خسته میشم نق هم میزنم ولی هنوز خیلی مونده تحملم به0برسه, به سرم بزنه و بزنم بیرون. گاهی وسوسه میشم ولی زود تموم میشه. با1دلیل کوچیک واسه ترسیدن, یا1تشویق آروم و ملایم شبیه1تزریق کوچولوی زیر جلدی که انگار پرهای تصمیمم رو آهسته مرتب میکنه و سرش رو میچرخونه به طرف مخالف و خخخ باز من هستم و ادامهی این حصر ویروسی کرونایی.
از بین آشناهای دور یکی دیگه هم رفت. کرونا. میشناختمش هرچند رفیق نبودیم. زمانی خیلی میدیدمش. نابینا بود. قند داشت. عصری نفسش تنگی کرد, بعدش بدتر شد, شب بیمارستان بستری شد, صبح فوت کرد. گریه نکردم واسش. واسه نفر قبلی از بچهها هم که رفت گریه نکردم. صالح رو خیلیها میشناختن. خبرش که رسید سکوت کردم. گریه نکردم. نتونستم. حس میکنم از بس رفتنها رو دیدم سنگ شدم. حس میکنم الان وسط طوفانیم و نمیشه گریه کنیم واسه رفتهها. حس میکنم زمانی که قرنطینه بشکنه, درها باز بشن و بشه که من و بقیه بیام و بیاییم بیرون, اون زمان که زیر آسمون خدا بی ماسک نفس میکشم, اون زمان که همه چیز برمیگرده به حال اولش, اون زمان من و ما میفهمیم جای رفتهها خالیه. الان میدونیم ولی انگار هنوز نفهمیدیم. من و شبیههای من. اون زمان میبینم که رفتهها دیگه نیستن تا شاهد این پایان باشن. اون زمان تازه میتونم حس کنم که3رفته. که من به خاطر کرونا حتی سر دفنش نبودم. که شوهر خالهی بیمارم رفت و در غیبت ما دفن شد. که صالح دیگه نیست و که مجید دیگه روی خاک خدا وجود نداره. و خیلیهای دیگه. اون زمان میتونم گریه کنم واسه تمام این کابوسی که همهی ما زندگی کردیمش و حتی بعد از پایانش رفتهها برنمیگردن.
بسه دیگه. دیرم شده. درس دارم. ساعت10باید تکلیف و تدریس بچهها داخل واتس رو انجام بدم درس خودم هم موند. بد نیست دیگه تموم کنم این پراکنده نویسیها رو و برم سر درسم. امروز کلاس دارم. خدایا کمکم کن! واسه کلاسم. واسه درسم. واسه پیدا کردن جادهی درست. واسه همه چیز. خدایا کمکم کن!
کمی پریشون. فقط کمی!
صبح شنبه. خدایا درس دارم آخه واسه چی من الان باید اینجا باشم آخه؟ ول کن بیخیال. یک جمع پیدا کردم که زبان بخونیم. نمیدونم این بندههای خدا چه قدر در این شروع و ادامهاش جدی هستن ولی ای کاش جدی باشن و من فعلا بنا رو بر این گذاشتم که اونها جدی هستن. کاش بشه!
حس عجیبی دارم. شبیه کسی که توهم زده باشه یا سراب دیده باشه. قطعا تو هم گرفتارش شدی. ببین1زمانهایی میبینی اطرافت پر آدمه از همه مدل و همه رنگ. اقوامت. خونوادت. دوستهای نزدیکترت. آشناهای دورترت. آگاهترها. بلدترها. … …. … ولی زمانی که رو در روی یک در بسته متوقف میشی و یک دید به اطرافت میزنی ببینی از بین اونهمه نفر کی میشه کمک کنه یک دفعه میبینی کسی نیست. یا نمیتونن, یا نمیدونن, یا حس و حال ندارن دست دراز کنن یک تقه به این در بزنن بلکه باز بشه. میخندن و جوک میگن و یادشون میره که تو چیزی پرسیدی و خلاصه انگار گیر رو ندیدن و خخخ. الان من حسم اون مدلیه. به ملت معترض نیستم ولی نمیشه از دیدن همچین چیزی عشق هم کنم.
این شبها هر دفعه خواب میبینم رفتم به جایی که اینجا نیست ولی نمیدونم کجاست. بیدار که میشم انگار یکجورهایی پریشونم و بلاتکلیف که الان دقیقا من باید کجا باشم اینجا یا اونجا! نمیفهمم واسه چی این گشتنهای اخیر یک مدل عجیبی پریشونم میکنن. پشت سریها میگن برو و هی فشار میدن. بابا مقابل راه بسته هست. اطرافیان هم که میگن ولش کن. اونهایی هم که ازشون برمیاد حوصله ندارن یک فوت به این گرد و خاک بزنن. حتی خوده خدا هم میگه همین فرمون برو. خدایا آخه نمیشه رفت سیمانه سیمااااان! باورم نمیشه در عوض رسیدن به جواب چندتا سوال چه پیشنهادات خوشگلی داشتم! البته قطعا اگر بهشون بگم میگن بابا ما شوخی کردیم هر زمان هر مدلی بگی در خدمتیم هستیم صحبت میکنیم. میگن ولی, … هی! از اون پیشنهادها دلم نمیخواد. در این وضعیت شوخی هم دلم نمیخواد. من جدی جوابهام رو میخوام و راه در رو واسه این دردسرم. حس میکنم دیگه زمان و توان واسه شوخی در این موارد رو ندارم میخوام یک طرفه بشه تموم بشه خاطرم جمع بشه و این ماجرا بره به جهنم. یا این طرف یا اون طرف. اخلاق مزخرفی دارم. یا شروع نمیکنم اگر شروع کنم مستقیم میرم تا برسه به آخرش. خدایا میشه کمک کنی؟ خدایا لطفا!
اوه10شد درسم خدایا دیرم شد من رفتم!
بیهدف.
ظهر جمعه. در به دره اطلاعاتی که به جایی نمیرسن. درها بسته هستن و با کله میرم وسطشون. نمیدونم این مثبته یا منفی. مصلحتم رو گم کردم. خواستم تحقیقات رو بپیچونم. از1معتمد به وسیلهی1واسطهی مطمین خواستم استخاره بزنه. آخرین چیزی بود که وسط این بیابون به سرم زد. استخاره گفت ادامه بده خیلی خوبه. یعنی همچنان در تحقیقاتم صادقانه پیش ببرم و با کله بزنم به وسط درهای بسته. میزنم ولی نمیفهمم واسه چی اینهمه شدید حس خستگی میکنم بعد از هر بنبستی. خب خودمونیم مگه من همین رو نمیخوام؟ پس چیمه؟ اون درها فعلا بسته هستن. تمامشون. باید دنبال1دونه دیگه بگردم. خب من که میدونستم و دیگه هم انکار نمیکنم که خودم هم دیگه مایل به باز شدنشون نیستم پس واسه چی اینهمه کوفتگی توی روانم جمع میشه؟ حس میکنم جدی خورده باشم چندین بار به دیوار و همه جام درد کنه کوفتگی در روانم رو احساس میکنم. ولی واسه چی؟ آخ خدایا دیگه از کجا باید تونل بزنم؟ خب راهی نیست آخه من چه مدلی حلش کنم؟ اه خدایا! اون بالا نشستی میگی خودم میدونم چیکار کنم تو راهت رو برو خب قربون حکمتت صبوریت رو عشقه میشه مصلحتت رو سریعتر واسه من و واسه این عزیزها رو کنی بلکه اوضاع اینجا1طرفه بشه؟ من که ترکیدم آخه!
مادرم اینجاست. درس میخونم. استادم1آدرس از1سایت نمیدونم1چیزیه مال1مدل امتحانه داد بهم رفتم دیدم چیزی سرم نشد. هی! حالم از این گشتنها به هم میخوره. دست بردارید! آخ خدای من! واسه چی این مدلی شدم؟
این روزها تمرین میکنم نیلوفرها رو جای دیوارها اشتباه نگیرم. گاهی بدجوری سخته خخخ زمانهایی که نق زدنم میاد. گاهی میتونم سکوت کنم گاهی هم از دستم در میره ولی خداییش درصدش رو کشیدم پایین و به نظرم بشه بیشتر هم بکشم پایین. خدایا پرسشنامهی امتحان منو که خیال نداری تموم کنی دسته کم1توانی بهم بده ترکشش به بقیه نگیره واقعا دلم نمیخواد که این, …
باید واسه از سر گرفتن تلاش برای کسب مدرک هنرم صبر کنم. کلاسها بسته شدن. کرونا. دلم میخواد استادم رو به اصرار قانع کنم اجازه بده یواشکی برم داخل کلاس دربستهاش و ادامه بدم و تمومش کنم ولی واقعیتش میترسم. اینجا کرونا حسابی میتازه و الان با این ویروس جدیده حسابی از درمونها پیشه. جرأت خطر کردن ندارم خصوصا اینکه میدونم این خطر فقط برای من نیست و میشه که من با این ریسک خطرناکم در ورود ویروس رو به طرف خونوادم باز کنم. خدایا تصورش هم ترسناکه.
زمانی میگفتن هنوز هم خیلیها میگن زمانی که انتظارش رو نداریم خدا از جایی که تصور نمیکنیم کلید رو میده دستمون و درهای بسته رو باز میکنه. خیلی دلم میخواد میدونستم این معمای آخر من چه مدلی حل میشه! اصلا حل میشه؟ نکنه تا آخر عمرم لازم باشه من تحقیق کنم خخخ؟ اوه خدا! میشه کوتاه بیایی؟ من واقعا نمیخوام. میشه دیگه بسه؟
هی راستی! پول لازم دارم. ناقابل. فقط8میلیارد تومن. داری بدی؟ البته فقط رفاقتی و بلاعوض چون ندارم پس بدم. قربون دستت طولش نده دیر میشه بفرست بیاد بدجوری فوری فوتیه. منتظرمها! در تشکراتم جبران کنم!
این روزها زندگی1کوچولو خخخ سخت شده واسم. آخه میدونی؟ داخل1مدل خخخ داخل1مدل1مدل خخخ خخخخخخخخخخخخ…
پیش از این دستم در انجام غیر مجازها بازتر بود. الان نمیشه. لیوان نمیشکنم. طرف تفریحات و لیوانجات و موارد مشابه نمیرم. حرفش رو نمیزنم. ابراز حسرت نمیکنم. عربده نمیزنم. حتی این اواخر فحشهای برند خودم رو هم نمیگم. کمی تا قسمتی این حصار خخخ زیاد زورش رسیده بهم و اگر به کسی نگی پدرم داره درمیاد. میدونی؟ من غیر مجازهایی که در انجامشون به حکم خودم مجاز بودم رو از دست دادم و میدم بدون اینکه جایگزینی واسشون در برابرم باشه. نمیتونم جاشون رو پر کنم چون جایگزینی واسشون نیست و این گاهی بدجوری سختش میکنه. یعنی بدجوریها! ولی من نمیگم. چیزی نمیگم چون ابراز اعتراض هم یکی از نامجازهاست. هی! دلم میخواد به جای غیر مجاز بگم نامجاز. اشتباهه که اشتباهه. اختراع اشتباهیه خودمه. دلم میخواد. سایت خودمه. بیاخلاق هم خودتی!
خلاصه که اینجا تنها جاییه که میشه بیشتر از باقی اماکن نق بزنم. مادرم. ناهار. من رفتم.