اطراف ظهر2شنبه. خیر سرم نت رو باز کردم نوشتنیهای زبانم رو بنویسم این چیه الان؟ داخل تیمتاک. بخش کلاس خصوصی زبان. کاش اینجا رو دیگه فعلا کسی نخواد! بد نیست این عادت مسخره از سرم بپره ولی نمیپره. من تصورهام زیادی واسم واضح میشن. اینجا انگار بین آدمها هستم ولی در عین دیدنشون ازشون جدا نشستم و درس میخونم و تماشا هم میکنم. زمانی که بیشتر بینشون بودم ازم میپرسیدن حکمت این که میایی تیمتاک و میری1جایی تنها میشینی چیه؟ بعدش میخندیدن. بعدش دوباره میپرسیدن و دوباره میخندیدن. الان ماههاست که حضورم بینشون خیلی خیلی کمتر شده. هستم ولی خیلی کمتر از گذشته. خیلی هم کوتاه. بیخیال.
دیشب جریمه لازم شدم. دوباره من و نیلوفرها! از دستم در رفت. ولی خب جای امیدواری هست خخخ بعد از اینهمه روز تازه1دیشب بود دیگه. جریمه رو هم انجام دادم حله. ولی از جریمه شدنم خوشم نیومد بیشتر باید دقت کنم که کمتر از دستم در بره! میتونم. میدونم. دیشب هم, … بیخیال.
زنگها رو زدم. یکی از شمارهها که کلا باطل بود. واقعا که روی دهندهاش هیچ حسابی نمیشه کنم. میدونستم ولی گفتم شاید گذر زمان بهترش کرده باشه ولی نکرد. دیگه حسش نیست امتحانش کنم. خدا حفظش کنه ولی من روی هیچ چیزش دیگه حساب نمیکنم. خطهایی که جواب دادن هم بنده خداها بسیار صبورانه واسم توضیح دادن که در چ موقعیتی هستم. خلاصه اینکه تا جایی که من سرم شده هیچ راهی برای من نیست واسه ادامهی این, … خب به من چه الان من از کجا دور برگردون پیدا کنم سنم رو برگردم عقب یا یک ثروت گنده گیر بیارم؟ اینکه تقصیر من نیست! ای بابا! هی! راهی نیست! الان من باید ذوق کنم یا, … فقط هیجان منفی و غیر قابل کنترل. ترکیبی از هیجانات مسخره و استرس. نتهای زبانم رو به خاطرش اشتباه نوشتم. لعنتی! ولی با تمام اینها واقعیت واقعیته. راه باز نیست. خخخ این رو چه جوری واسه مادرم توضیحش بدم؟ هوم. البته واقعیتها رو باید دیر یا زود پذیرفت. اگر زودتر باشه کمتر اذیت میشیم. من نمیتونم پذیرش به کسی تزریق کنم. واقعا دلم نمیخواد اذیت بشه ولی آخه چی از دستم برمیاد؟ واقعا دلم میخواست به چیزی که دلش میخواد برسه به خدا که هرچی ازم بر اومد کردم ولی این شدنی نشد. کاش بلد باشم درست توضیحش بدم تا هم اون آسون بپذیره هم من از این گشتنهای بیخودی خلاص بشم! خدایا تو شاهدی من تقلب نکردم. صادقانه درس خوندم. صادقانه سعی کردم. صادقانه بعد از بسته شدن راه اولی دنبال میانبرها و فرعیها گشتم. من تقلب نکردم ولی کلیدی که میخواد و میخوان واقعا هیچ کجا نیست. دسته کم در محدودهی گشتنهای من نبود. من هرچی تونستم کردم. معجزه ازم برنمیاد. خدایا لطفا این سعی کردنه رو ازم بپذیر و, … آخی مادرم! امروز باید باهاش حرف بزنم. حالش گرفته میشه. کاش بلد باشم درست حرف بزنم که کمتر دلش بگیره! خب. این هم از این. بیخیال.
بدجوری دلم خریتهای جوونیم رو میخواد. اینکه به کسی نگم و بزنم بیرون و خطر کنم و1چیز نبایدی هم بخورم و بعدش برگردم خونه و بعد از استریل تازه از ترس کرونا به خودم بپیچم خخخ. ولی این وامونده اگر همراهم بیاد توی خونواده, خدایا14روز بعد مشخص میشه من میتونم لباسم رو و پوستم رو استریل کنم ولی اگر آلوده بشم که نمیفهمم گیریم هم که بفهمم چه کاری از دستم برمیاد؟ من نمیتونم به مادرم بگم20روزی اطرافم نباش چون من1روز زدم بیرون و, … اوه خدا! خخخ بیخیال.
ماه داره میرسه به تهش و هنوز از واریز حقوق اثری نیست. اگر به کسی بگم طرف شوخی شوخی به جد میگه خب شماها مگه چیکار میکنید؟ نشستید خونه دیگه. حقوق چی میدن بهتون؟ میدونی؟ با عرض معذرت حالم از تکرار این مدل شوخیهای تکراری و به شدت جدی به هم میخوره. خب جدا از اینکه من بیجنبه تر از گذشته شدم, جدی اگر چیزی بهمون ندادن اینترنت بی اینترنت و واتس و تدریس هم پر آیا؟ خب نمیدونم. اینجا ایرانه. جایی که هر لحظه باید حس کنی نه روی زمین بلکه داری روی موج آب راه میری. هیچ چیزش مشخص نیست. شاید1دفعه فردا صبح بلند شی و ببینی روی قله هستی یا اینکه کلا از همه چیز ساقط شدی که در مورد ما معمولیها مورد دوم به شدت محتمله و اولی کلا مال ما نیست و کاش نخوایی توضیح بدم مال کیهاست که شرمندهات میشم. راست میگم. اینجا ایرانه. این تصوریه که من دارم و چیزیه که دارم میبینم. این وضعیت بهم حس ناامنی و فقدان اطمینان میده. از نظرم شرایط در هیچ موردی پایدار نیست. این تنها واسه من نیست ولی فقط من اینهمه خر هستم که بیام اینجا همچین مزخرفاتی رو بنویسم. خب چی گفتم مگه؟ دروغ گفتم مگه؟ اطرافم همه چیزش داره عربده میزنه که این مدلیه. من فقط بینش خودم رو نوشتم. در مورد فرداها هم کاریش نمیشه کرد. باید فقط منتظر بود و دید. کاش کاری جز این منتظر بودن و دیدن از دستم برمیاومد! برنمیاد و, … باز همون قصهی اولی و, … اوه خدا نه! بیخیال.
از کلاس زبانِ تیمتاک پریدم بیرون ولی هنوز داخل تیمتاکم. رفتم اون بالا. گفتم نکنه بچههای زبان که یکی2تاشون رو دارم توی کانالها میبینم بخوان وارد اینجا بشن و درس بخونن. بذار اگر میخوان اینجا خالی باشه! درضمن از تو چه پنهون حس همصحبتی هم نیست. ابدا نیست. اینها همگیشون به شدت محترمن ولی هیچ کدومشون در این لحظه افرادی نیستن که من دلم بخواد باهاشون در مورد, … در هیچ موردی! من در چه موردی از موارد خودم میتونم با این بچهها صحبت کنم؟ خلاصه که حسش نیست. پس کی؟ واقعا دلم میخواد الان با کی صحبت کنم؟ کسی هست که الان همصحبتیش رو دلم بخواد؟ واقعا هست؟ به نظرم نه. هیچ کسی. چون حس میکنم هیچ کسی نمیتونه این, … خدایا دلم حرف زدن با هیچ کسی رو نمیخواد. کاش فعلا پیش نیاد! بیخیال.
بلند شم1خورده کتاب بخونم بعدش تکلیف زبان انجام بدم از این تیمتاک هم بد نیست بزنم بیرون. حس حضور نیست. فعلا من رفتم.
دستهها